رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان بازمانده/کاربر انجمن نود هشتیا/rahimi.98


rahimi.98
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

 

هدف:

چه بخوایی چه نخوایی همه چیز این زندگی بدون این که بهت خبر بده اتفاق می‌افته؛ پس باید خودت رو وفق بدی باهاش تا کمتر آسیب ببینی حتی اگه صدمه ببینی!

 

خلاصه:

تقدیر سرخوش دختری هست که بی دغدغه از آینده‌اش  دور از مادری که بچگی از دست داده و پدری بی فکر چرخه‌ای زندگیش رو به دست گرفته و ناگریزه از تقدیرش.

و پسری که توی نعمت ترین ناز ممکن زندگی کرده؛ اما انگار «بازمانده» غمی هست که حتی خشکی ظلمت شب هم در برابر نعره هاش کم می‌آره!

باید دید آیه داستان ما چطوری با پسر بد بداخلاق قصمون آشنا میشه؟

اصلا چی میشه که داستان به اجبار کشیده میشه؟

هم رو می‌شناسن یا نه؟ اصلا سرنوشت این دو تا رو، رو به روی هم قرار داد تاحالا؟

 او آخرین بازمانده از سیاهی بود بی‌آن که خود بخواهد.  

 

مهراد: جوان مرد بزرگ

آیه : معجزه؛ نشان

ساعات پارت گذاری: نامعلوم

نقد و برسی رمان بازمانده

شخصیت رمان بازمانده

 

 

ویراستار: @ Ayda rashid☆ویژه☆

ویرایش شده توسط rahimi.98
ویراستاری ayda rashid

 

 

:78967ilzkxxjski:رمان بازمانده:78967ilzkxxjski:

rahimi.98

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه: در  پرتو هر آنچه که طلب کنی آن را راهی جایی خواهی کرد که تو را از همه جا باز می‌دارد.

 

 

#پارت1

 

طبق روال، سامسونت به دست نگاهی به ساعت کردم و راه خروج رو  در پیش گرفتم.

- استاد!

نفسم رو با حرص از ریه‌هام خارج کردم. بی مکث راهم رو ادامه دادم.

حالم به هم  می‌خورد  از هرچی آدم آویزونِ.

- بچه‌ها سرمند!

- الهی فداش بشم!

- هیس! می‌شنوه‌ها!

- این‌قدر که شما جیغ می‌زنید  به خدا امسال میگه بدویین تا قبولتون کنم.

- آخه نگ...

پنجم رو محکم‌تر توی  موهام فرو کردم، قدم‌هام رو  محکم تر.

فرد روبه‌روم زیاد می‌خواست روی اعصابم باشه این خوب نبود!  دستم  ناخودآگاه مشت شد.

- به- به جناب سرمند! چه عجب ما شما رو دیدیم.

سرم رو خیلی کم کج کردم تکونی ریزی دادم بیرون اومدم، بی صحبتی که حتی صدایی آرمینم  درآورده بود.

- عرض ادب!

- معلومه کجایی پسر؟ توی دفتر اساتید ندیدمت. نکنه رفتی قاطی مرغ‌ها؟

نیشخند زدم به دل خوش این مرد، سعی کردم حفظ کنم پوزخندی که هر  آن ممکن بود خراب کنه همه چیز رو.

بی احترامی توی  ذاتش نبود!

- کلاس ها  فشرده‌‌ست سعی کردم زمان از دستم در نره.

- مگه از دست شما کسی هم  در میره؟ نگفتی  ازدواج کردی؟

 خیره شدم بهش،  لبم رو فشار ریزی دادم.

- خیر

- هرچند با وجود اطرافیان شما من که فکر نکنم. نه؟

اشاره کرد به پشت سرم،  بدون  نیم نگاهی به حرکت دستش، خیره شدم توی چشم‌هاش  جا داشت یک کتک سیر، مفصل اون هم درست همین‌جا.

بنابرین گفتم:

- دم دستی به کارم نمیاد!

این قانون توی همه دانشکده‌ها بود و این مردک خوب می‌دونست!  

رابطه استادها دانشجو خلاف قواعد بودو من آدمی نبودم که بخوام که آتو دست کسی بدم و این مردک سعی داشت چیزی که دوس نداشتم بهم بفهمونه.

- شما جوون‌ها...

حرفش رو قطع کردم با قاطعیت غریدم:

_ با اجازه!

راهم رو ادامه دادم.

با صدای دادش مکث  کردم.

- یک سر  به ما بزن بد نمیشه؛ کارت داشتم‌ پسر!

سرم رو تکون دادم. راه پارکینگ در پیش گرفتم، سوار شدم و استارت زدم پنجره رو پایین دادم. محیط خفه پارکینگ  راه تنفس نمی‌بست، خفه می‌کرد- می‌کرد.  صدای نوت  آیفون  خط زد روی آرامشی که چند ثانیه بود توی  ماشین به دست بودمش.

هدفون رو وصل کردم و کنار گوشم فشار ریزی دادم.

 

- تو کار و زندگی نداری بابابزرگ؟

صدای  خنده‌اش بلند شد.

- نه جون داداش!

استارت زدم، با صد تقه  شیشه  فرمون چرخوندم سرم  رو برگردوندم به نشونه بله تکون دادم، به دستش خیره شدم که اشاره داشت شیشه رو پایین بکشم. از صدای نفس زدنش معلوم بود  راه طولانی رو  طی کرده.

- اُ... استاد، میشه صحبت کنیم؟

- خیر!

شیشه شاگرد هم‌زمان با فشار من روی گاز، بالا رفت.

- باز پاچه کی رو  گرفتی؟ آدم باش!

- می‌دونستی، خیلی زر می‌زنی؟

- امشب رو هستی؟

- کی؟ کجا؟

- ویلا دربند.

- خیرسرت  زن زندگی داری، همش آویزون  منی؟!

- زن من با این چیزها مشکل نداره.

صدای جیغ زنونه خنده‌ام رو عمیق کرد:

- دروغ میگه، به خدا مهراد باور نکن!

پنجم رو توی موهام فرو کردم.

- باهات هماهنگ میشم؛ حالا هم اگه اجازه بدی کار دارم.   

- می‌بینمت.

بازم متقابلا صدای جیغ.

- آرمین به خدا می....

صدای ممتد  بوق تماس، قطع کردم.

لب زدم:

- پسر دیوونه!

شصتم رو گوشه لبم کشیدم.

گوشی رو از توی  کاور فلزی روی داشپورت چنگ زدم.

روی دومین بوق تماس برقرار شد.

- نیم ساعت دیگه ببینمت!

- آخ به روی چشم!

حوصله بقیه حرفش رو  نداشتم،  عادت داشتم قطع نکنم  تماس رو. گوشی رو هل دادم روی  صندلی شاگرد، پام رو روی گاز فشار دادم.

صدای  گوشی بازم سکوتم رو  به هم زد!

سکوتی نبود  که به هم بخوره، وقتی این همه توی  ذهنم  درگیری  بودم. گاهی یادم می‌رفت واسه چند لحظه، فقط  لحظه‌ای کوتاه.

چقدر که آدم ها وراجن و چقدر که از آدم وراج زبون نفهم منتفرم!

تماس رو وصل کردم.

- بله؟!

الو جناب سرمند؟ خسروی هستم.

- عرض ادب، بفرمایین؟

- امروز شرکت نمی‌آین؟ امری داشتم.

- اتفاقی افتاده؟

حالم از هرچی شرکت ساخت ساز بود به هم  می‌خورد،  اصلا واسم مهم نبود اگه اون شرکت به درک واصل می‌شد من و چه  به ساخت ساز بلوک، شِن،  سیمان؟

- نه، راستش موعد قرار دادی هست که با مجتبی همتی بستین.

خنده‌های جون‌دار توی ذهنم نقش بست و خط انداخت روی تمرکزی که دیگه خبری ازش نبود، پام فشار دادم روی ترمز،  گوشی از صندلی چنگ زدم.

- خوبه، کارهای لازم بدون کم کاستی انجام بشه.

فشار ریز پدال گاز بوق متمد لبخندم رو عریض کرد.

و لعنت فرستادم واسه اون غروری که دود مانم  رو  به باد می‌ داد.

***

ریموت رو  زدم.

یک خونه ویلایی با موقعیت فوق العاده که آرزوی  هر آدمی بود  و از نظر من مسخره! نه بزرگیش،  بلکه بی روحیش که حتی با وجود یک بچه هم از اون بی‌روحی در نیومده  بود!

بهترین امکانات، همه چیز لوکس خاص؛ اما یک چیزی کم داشت، این زندگی تکراری  یک چیزی رو کم داشت که این روز بیشتر از پا درم  می‌آورد.

قدم‌هام  رو  به  سمت در ویلا نرفته بود که در باز شد و  خدمه به ترتیب کنار هم ایستادن.

یکشنبه بود و باید چک می‌شدن. تمام خدمه نگهبان و حتی راننده از نظر سلامت روحی جسمی و...

و این قانون هر ماه این خونه بود. نمی‌تونستم توی  خونه‌ام کسی رو  نگه دارم که باعث آسیب دیدن دوباره پسرک شیش ساله این خونه بشه. مخصوصا این پرستاری که تا الان تونسته با آراد کنار بیاد.

سارافون  شلوار مشکی با زیر سارفان  سفید و دستمال سر سفید. مرتب  و شیک!

طبق قانون این خونه  خبری از کفش پاشنه‌دار نبود! توی  این خونه وجود صدا جز مواقع اضطراری ممنوع بود.  گذاشتن موزیک‌های بی سر و ته مسخره خنده و حتی صحبت‌های عامیانه هم ممنوع بود.  هیچ صدایی که اون رو اذیت کنه توی  این خونه نبود یعنی نمی‌ذاشت که باشه! همه چیز خوب بود و تنها زرگ شد آراد بود که عجیب توی ذوق می‌زد.

«سکوت این خونه خوب بود. نظم، قوانین، ساعت خواب، همه چیز طبق اصول بود و گاهی حتی خودش هم از این همه یک‌نواختی کلافه می‌شد

پرسنل خوب می‌دونستن  سرشون توی  کارشون باشه و اینم حتی خوب بود.

- آراد نیومده؟

- نه، آقا هنوز کلاس هستن.

نیمه را مکث کردم،  ابرو‌هام ناخودآگاه بالا رفت،  سرم رو تکون ریزی دادم.

- کلاسی که تازه ثبت نام کردن؛  موسیقی ساعت کلاسشون توی این ماه بعد کلاس زبان‌شون هست.

نگاهم روی  پرستار خشک شد، سرم رو به نشونه تایید تکون دادم.

یادم  اومد جیغ سر و صدا  آراد واسه کلاس موسیقی رو.

غریدم:

- بسپار به بچه‌ها راس ساعت پنج ماشین آماده باشه.

- روی چشمم آقا‌.

ویرایش خلاصه، مقدمه و پارت یک @ همکار ویراستار♥️

@ Ayda rashid☆ویژه☆

ویرایش شده توسط rahimi.98
ویراستاری ayda rashid

 

 

:78967ilzkxxjski:رمان بازمانده:78967ilzkxxjski:

rahimi.98

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

 

از کنار خدمه رد شدم. فضای خوفناک تیره، بی‌اندازه خونه رو از تا انداخته بود بی رنگ بی روح ترکیب؛ طوسی، مشکی، قرمز تکرار زیادی داشت اما دریغ از یک رنگ روشن.

رنگ های این خونه هم، مثل سکوتش توی ذوق می‌زد؛ اما قسم خوردم- قسم خوردم که هیچ رنگ صدایی تو زندگی خونم راه ندم که باعث اذیت شدن عزیزانم بشه.

یادم اومد آخرین باری که یکی به خودش اجازه داده بود که نمای خونه رو تغییر بده چه بلایی سرش امد.

پوزخندم عمیق شد و لعنت کردم به همه چیز و همه کس.

- آقا عصرانه آماده هست.

- نمی‌خورم.

از عصر یکشبه بیزار بودم.

فرود آب سرد، سرحالم کرد دستم و تکیه زدم به شیشه حمام چشم‌هام رو بستم. فکر کردم به همه اتفاق‌هایی که مسبب این روزهای بی‌روح زندگیم بود.

با شنیدن صدایی در سرم رو بلند کردم، دستم رو جدا کردم.

- مهراد، عشقم من اومدم‌ها.

دستی به صورتم کشیدم.

حوله رو دور کمرم محکم کردم، در باز شد.

- کی بهت اجازه داد بیایی تو؟

- می‌گفتی، منم میومدم.

پروییِ این دختر زیاد روی مغزم بود! از کنارش رد شدم.

- من واسه تو اومدم خوش اخلاق باش دیگه.

زیر اون آرایش معلوم نبود چی بود مهم این بود که اون بی‌تمایل نبود. تا حالا با کسی بی‌خواسته میلش طرف نبوده. لباس کوتاه ساتن اصلا به تنش خوب نبود.

هلش دادم روی تخت.

 

از صدای در، آرنجم رو از حصار چشم‌هام برداشتم، بدون کوچک ترین حرکتی سکوت رو شکستم.

- بله!

- آقا، خانوم نیل اومدن.

بی حرف توی جام نشستم دستم رو محکم فشار دادم روی لبه‌های تخت

صدایی خش- خش چشم‌هام رو فشار دادم، دستم محکم‌تر شد.

ظرافت دستش سر شونم پوزخندم رو عمیق کرد.

- عشق من چطوره؟

دستش رو پس زدم.

- برگشتم نبینمت!

راهرو لباس در پیش گرفتم.

یقه اسکی مشکی شلوار مشکی با برداشتن کت اسپرت مشکی برگشتم توی اتاق خبری ازش نبود، این خیلی خوب بود بی‌توجه به روشن شدن صفحه گوشی یقه لباسم رو برگردوندم.

ساعت بستم، گوشی از روی دراور کنار تخت چنگ زدم.

- عشقم شماره کارتم رو که فراموش نمی‌کنی؟!

پنجه‌ام رو توی موهام فرو کردم. پله ها رو دوتا یکی کردم.

- زینب، اتاق مرتب کن!

- روی چشمم آقا.

همین‌طور که آستین کتم رو درس می کردم، با تحکم گفتم:

- شام خونه نمیام!  آراد سر تایم غذاش رو بخوره.

چشم آقا حواسم هست.

چند قدم مونده بود برسم به در که با صدای جیغ مکث کردم.

- مهراد، واقعا که از کی منتظرتم همین‌طوری میری؟ حداقل بیا ببین چیکارت دارم!

برگشتم سمتش، گوشه ابروم رو با شصتم خط ریزی انداختم.

با قول آرمین اگه این شصت تو رو می‌گرفتن از استایلت میوفتاد.

بازم آرایش، مانتو، لباس‌های افتضاح!

- یادم نمیاد گفته باشم بیایی.

- بد نشو دیگه، واسه تو آمدم.

- نیل، حرفت رو بزن کار دارم.

- جایی میری؟

- باید جواب بدم؟

- اگه بدی که خیلی خوبه.

کلافه سرم رو برگردوندم بقیه راهم رو طی کردم.

- خوش بگذره!

چرا این قدر دخترها وراجن؟  چی می‌شد بی‌حرف کار رو انجام می‌دادن راهشون رو می‌رفتن؟

از ماشین‌های انتخابی ماشین مورد علاقه‌ام پورشه مشکی بود. مشکی مات درست عین زندگیم؛ سیاه. نیشخند زدم حداقل از این که توی این دنیا یک چیزی باب میلمه و خوشم میاد.

الان که فکر می‌کنم می‌بینم از دو تا چیز یا نه از سه تا چیز یا شایدم زیادتر خوشم میاد.

حرصم رو سر دنده خالی کردم.

- گور بابایِ  همه چیز و همه کس. بیزارم  حتی از پورشه مشکی.

توی ترافیک سرسام آور تهران، اعصاب و صبر زیاد می‌خواست که صدقه سری کارم زیاد داشتم البته داشتم؛ اما دیگه چیزی ازش نذاشته بودن.

 

@ همکار ویراستار♥️

@ Ayda rashid☆ویژه☆

ویرایش شده توسط rahimi.98
ویراستاری ayda rashid

 

 

:78967ilzkxxjski:رمان بازمانده:78967ilzkxxjski:

rahimi.98

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 پارت سوم

 

هم‌زمان با رسیدنم، شماره آرمین گرفتم.

- کجایی؟

- بیا تو عشقم میام پیشت.

سر تکون دادم.

- آدم باش.

- چشم دیگه چی باشم؟ رمز یادت نره!

پیاده شدم و سویچ دادم دست خدمه؛ واسه پارک ماشین. راه در پیش گرفتم، صورتم جمع شد. دود، موسیقی، جیغ، خنده، سر و صدا زیاد بود. چیزی که توی خونم ممنوعه بود و توی مهمونی‌هایی اطراف آزاد.

- احوال داداشم؟

بغلش کردم.

- خوب.

- دانشگاه بودی، امروز بیمارستان ندیدمت.

سر تکون دادم.

-  باز که سیاه پوشیدی!

- چقدر زر می‌زنی آرمین!

لیوان تعارفی برداشتم و یک نفس سر کشیدم.

- این‌جا  آخه که کی باور می‌کنه؟ دکتر مملکت اونم کی؟ کارخونه استاد دانشگاه.

خیره نگاهش کردم، شصتم رو گوشه لبم کشیدم.

دست‌هاش رو به حالت تسلیم بالای سرش نگه داشت.

- تسلیم بابا! چه مرگته باز مهراد پکری؟

لیوان خالی توی دستم لغزوندم، کوبوندم رو میز با اشاره به خدمه لیوان دم مز کردم.

- خبریه؟

خیره نگاهش کردم، خوب خبر داشت از به هم ریختگی‌های ذهنم.

- ای بابا! حرف می‌زنی یا نه؟ 

- موعد قرار داده.

- مرگ من!

نگاهم رو به لیوان توی دستم دادم و یک نفس بالا رفتم، سر تکون دادم.

- آخ که چی بشه، تو اون!

لیوان کوبوندم روی میز، بقیه حرف‌های بی‌سر و ته آرمین ندید گرفتم! زوم شدم به عقب.

- این، این‌جا چیکار می‌کنه؟

رد نگاهم رو گرفت. سرم رو انداختم پایین، گوشه لبم رو لمس کردم.

- حتما دعوتیه مردک  دری وری خجالت نمی‌کشه، خوب روش میشه و ول می‌گرده.

چشم‌هام رو محکم فشار دادم.

- ئختی بهت میگم قبلش ببین کی هست، کی نیست واسه همینه نفهمی دیگه!

از صدای جیغ حرفم رو قطع کردم، بدون برگردوندم صورتم  چشمام رو بستم .

- اوه کی رو  می‌بینم آقا آرمین!  چه عجب ما شما رو دیدیم، گفتم زن گرفتی عمرا بزاره این‌جور جاها بیایی خبر داره؟

سرم رو کج کردم و محتویات باقی مونده لیوان سر کشیدم.

- آزادی به شرط مشروطه دیگه؟

- بابا وفادارِسند بزاریم کارت حل نمیشه؟  

از گرمی دستی سر شونم، سرم رو انداختم پایین و به معنایی تاسف تکونش دادم.

- این خوشتیپ کیه ندیمش تا حالا؟

- دکتر مملکته، اینجا نبوده.

- زیادی واسه دکتر بودن خوشتیپ نیست. نگاهش رو نیم رخم رو اعصابم بود،  زبونم رو توی دهنم منقبض کردم.

اضافه کرد:

- خوشگلِ خوشتیپ، همچین مارک‌دار.

صاحاب داره.

- ای بابا، امشب رو زدم به کاهدون! حالا دائم یا موقت؟

پام رو تکون دادم، لب پایینم رو با ناخن لمس کردم.

- شما کدوم بیشتر دوست داری؟

گردنم رو لمس کردم، تیز شدم توی صورت آرمین اگه تا یک صدم ثانیه دیگه دکش نمی‌کرد نمی‌دونم چی می‌شد!

- من با اولی راحت ترم، اونم از نوع خوشتیپِ پولدارِ و البته مارک‌دارش.

 تیزی نگاهم رو که دید، مرموز خندید!

- نچایی؟

- نه شما واسه ما جورش کن من چیز گرمی می‌خورم.

توی یک حرکت دستش رو روی شونم گردوند، جلوم ایستاد.

 - آخ قلبم! چه نازی شما.

حصار غلیظ آرایش، لنز آبی روشن، لباس بی‌بند بار کاربنی.

نیم نگاهی بهش کردم، به خدمه اشاره کردم.

با گرفتن سینی پیش دستی کرد لیوان برداشت.

بی‌توجه بهش لیوان دیگه‌ای برداشتم، یک ضرب رفتم بالا.

گیلاس خالی گذاشتم روی میز، از جام پاشدم.

- یلدا هستم.

به دست خیره‌اش نگاه کردم، بدون کوچک‌ترین حرکتی از سمتم، از کنارش رد شدم.

- میرم بالا.

زیاد توی این مهمونی‌ها بودم، زیاد بودن از قشر آدم‌هایی که دم پرش بودن. پله‌ها رو گذروندم. با باز کردن اولین در، در ی راه بالکن در پیش گرفتم.

سیگار و گوشه لبم جا دادم. تکیه‌ام رو زدم به دیوار.

 

 

 

@ Ayda rashid☆ویژه☆ @ همکار ویراستار♥️

 

ویرایش شده توسط rahimi.98
ویراستاری ayda rashid

 

 

:78967ilzkxxjski:رمان بازمانده:78967ilzkxxjski:

rahimi.98

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 پارت چهارم

 

دود کردم و لعنت فرستادم  همه چیز و همه کس رو. به هرچی مال اموال ملک زمینه به هرچی آدم مثل منه.

پک آخر رو زدم. لعنت کردم به هر چی آدم پول پرسته.

چشم‌هام رو فشار دادم. گردنم رو خم کردم، سیگار انداختم زیر پام و لهش کردم.

 زیاد حرف زده بودم و بیشتر از این گنجایش نداشتم.

این روزا زیادی تکراریم. فقط یکم آرامش می‌خواست، یکم سکوت دریغ شد بود. پام رو بیشتر فشار دادم، مشتم سفت‌تر شد.

- دریغ بود.

صدای ویبره همراهش نوت موبایل، خط انداخت روی آرامشی که سعی داشتم به دستش بیارم.

دستم لغزید رو تاچ.

سکوت رو شکستم:

- بله؟

- سلام آقا شبتون به خیر.

- شب به خیر، می‌شنوم.

- امروزم دنبالشون کردم آقا.

- خب؟

- آقا باز هم دعوا گرفتن.

لبخندم عریض و مشتم آزاد شد. رگ‌های بدنم، نبض گرفت. چقدر که این روزها این موجود هجده ساله، واسم جذاب شده.

سر جنگ داشت با عالم و آدم.

- اتفاقی چیزی؟

- نه آقا عین جفت چشمام مواظبشونم. همه چیز مرتبه! فردا رأس ساعت میارم‌شون پیش شما.

- خوبه؛ خیلی مواظب باش.

گوشی رو جدا کردم.

لبخندم عمیق شد. لب زدم:

- منتظرتم، پرنده کوچولو!

بی‌توجه به صدای باز شدن در به بیرون خیره شدم. از گرمی دستی سر شونم، بدون کوچک‌ترین تکونی از جانبم گفتم:

- چیه؟

- آقا مهراد! بهت نمیاد عبوس باشی، بخند بابا!

سرم رو کج و پوزخندم رو عمیق کردم.

اگه می‌خواست خوشگل هم باشه، نبود. با وجود این تیپ قیافه.

آرنج خم شدم رو صاف کردم. گونش رو لمس کردم.

- چی می‌خواهی؟

- از وقتی اومدی، توی نختم. محل به هیشکی ندادی، یک نگاه به دو برت کن زیادی برات بال- بال می‌زنن!

 گونش لمس کردم، چشم‌هاش خندید.

بدی امثال اینا همین بود هلش دادم عقب راهم رو کج کردم.

 

 

 

بی حرف در باز کردم،  ازت خوشم اومده.

آرمین ظاهر شد.

- چی شد؟

- چی، چی شد؟

- دختره.

- خیلی حرف می‌زنی.

- عامو دختره 3 ساعته اون توعه.

- که چی؟

- فک کرد.

غریدم:

- فکر نکن آرمین، فکر نکن!

 

@ Ayda rashid☆ویژه☆

@ همکار ویراستار♥️

 

ویرایش شده توسط rahimi.98
ویراستاری ayda rashid

 

 

:78967ilzkxxjski:رمان بازمانده:78967ilzkxxjski:

rahimi.98

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت پنجم

 

 

ضربه آرومی زدم رو میز بار.

- بله آقا؟

- زیاده روی نکن!

سرمو تکون دادم با اشاره انگشتم عد یک رو نشون دادم.

- مهراد چیزی شده!؟

- بفرما آقا!

لیوان از رو میز برداشتم.

مزش کردم.

قاطی داشت.

لیوان کوبوندم رو میز.

- چته تو پسر؟

- دختره!

- خو.

از صدایی پشت سر آرمین سرمو بلند کردم گوشه ابرو خاروندم.

آرمین حرصی غرید:

- تو روح هرچی آدم مزاحمه.

گوشه لبمو لمس کردم، لبخندمو قایم کردم.

 

 

- سلام بر بردپیت  زیبا!

نفسمو فوت کردم.

- ندیده بودمت مهراد این چن وقته معلومه کجایی؟ یک زنگم که نمی‌زنی!

از دخترای وراج هیچ خوشم نمیمد.

- وایی خدا آرمین این هنوز حرف نمی‌زنه؟

- نچ.

از لمس گونم با جدیت تمام نگاش کردم.

- باید نذر نیاز کرد؛ بلکه شما حرف بزنی.

بی حوصله خیره شدم بهش، سکوت شکستم.

- رویا حوصلتو ندارم! شب خوش

با دستم به طرف پیست رقص اشاره زدم.

- حالام که حرف می‌زنی، میگی برم! باشه بابا بداخلاق نشو رفتم.

همین که رفت، غریدم:

- هنوز نمی‌دونی کدوم گورستونی باید من رو بیاری؟!

- چ...

- آخه همه جا که مهمونیا شما نمیشه؛ مهراد خان!

چشمامو فشار دادم بازم ضربان بی‌وقفه، بی‌منطق دستم مشت شد.

تمام سعی‌ام این بود که نزنم سر صورتشو بیارم پایین و این واقعا سخت بود.

غریدم:

- چی میگی تو؟

آرمین پیش دستی کرد، جلوم وایساد.

- ارسلان برو شر میشه.

- تو اینجا چی میگی  شر اینجا وایستاده درست پشت سر تو.

 یک آن آرمین هل دادم؛ یقشو گرفتم.

مشتم بی‌منطق تمام فرود آمد.

- مردک کاریت نداشتم فکر کردی خبریه؟ دمار از روزگار تو اون داداش نسناست در بیارم که خودت انگشت به دهن بمونی!

خم شدم یقشو گرفتم.

- اطراف من پیدات نشه ارسلان؛ نشه نه تو و نه اون داداش به همه چیزت.

بازوم کشیده شد.

- بهتره بریم!

کتمو صاف کردم.

از دم در سویچ تحویل گرفتم.

- میرسونمت با این حال.

نفسمو فوت کردم.

- آرمین، من خوبم.

- نزنمون حالا! نگفتی چته؟

دستم رو شونش فشار دادم. با مکث اضافه کردم.

 

 

- می‌خوام عقدش کنم!

 

@ Ayda rashid☆ویژه☆

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط rahimi.98
ویراستاری ayda rashid

 

 

:78967ilzkxxjski:رمان بازمانده:78967ilzkxxjski:

rahimi.98

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

 

آیه

 

- آخه اینا چیه؟ چرا چیز خوب نمی‌خره؟ همشون عین جیگر من سوراخ- سوراخ شدن خب!

- هیس! به خدا بشنوه همه‌مون رو بی‌کار می‌کنه.

- مردک بنجل! خجالتم خوب چیزیه. بی‌چاره کسایی که قرار این غذاها رو بخورن.

- دندون به جیگر بگیر دختر، بیکار میشی‌ها. به جای حرف زدن پاشو آبکش و بیار یکم دیگه رستوران باز می‌کنن.

- والا به خدا، روز اولی زبون داشته باشی.  خدا به داد روز آخر برسه.

چشم غره‌ای رفتم.

چاقو انداختم آبکش برداشتم انداختم توی سینک.

سینک که نیست لامذهب تونله واسه خودش!

سر قابلمه برنج کمکش گرفتم.

- یعنی شماها تا حالا نگفتین، اینا چیه می‌خره؟

- گفتیم مادر، گفتیم. گوشش بدهکار نیست.

- چرا باید چیز خوب بخره؟! چیز خوب می‌بره میده به زن و بچش نه بیاره ما درست کنیم. بعدم به این قیمت بفروشه.

به نازی خیره شدم. حرصی گفتم:

- امثال کل مغزهای مثل تو هستن که مملکت اینطوره.

- خیلی زبون داری به خدا.

- دوست دارم.

- ای خدا دعوا نکنین.

- تقصیر اینِ، سرِ جنگ داره.

از بخار برنج صورتم و جمع کردم.

آب سر- سری به ته قابمله گرفتیم گذاشتیم روی اجاق.

- برو بقیه‌شو حل می‌کنم.

- یعنی امروز حقوق میده؟

- مگه دست خودشِ نده؟

- وایی از دست تو! هرکی فکر نکنه، میگه  کار فراوونه که تو این قد بلبل زبونه خوبه روز اولته.

- خب حقمونه نخواد بده کی بده؟

- من با تو حرف ندارم هربار با تو حرف می‌زنم، کم میارم.

- اوه، کجاشو دیدی تازه روز اوله بزار باهم اشنا بشیم، بعداً.

چاقو و برداشتم مشغول شدم.

- این دختر خوشی زده زیر دلش وگرنه توی این بی‌کاری حرف نمی‌زد.

- سما خانوم! شما سبزیتو پاک کن کاری هم  به من نداشته باش.

- خدا به دور.

- خوبه آدم ازش به موقع استفاده کنه.

- چی و؟

- همون زبونی که شما از خدا خواستی دورش کنه.

- واه- واه من همسن تو بودَ...

پریدم وسط حرفش:

- مهم الانِ که نیستین. پس سرتون به کارتون باشه.

بدون هیچ حرفی از جانب کسی مشغول شدم.

- آیه- آیه، هو آیه!

- سرم رفت، آیه با توعه.

- فهمیدم، کر که نیستم. چیه؟

- یک ساعتِ صدات می‌زنم آقا خسرو کارت داره.

صورتم و کج کردم.

- خسرو کدوم خریه؟

- هعی خدا مرگم بده، ای دختر منظورش آقا رفعتیِ.

- عه خب از همون اول بگو. انگاری من خُسرو مُسرو و می‌شناسم؟!

با مکث گفتم:

- حالا چرا خودت و می‌زنی صدری جونم؟

- به خدا من نگران این زبونتم کار میده دست، مادر.

- صدقه سری زبونمه که تونستم دوُم بیارم،  وگرنه من 18 ساله رو چه به کار و بار؟

- راستم میگه، به خدا  بمیرم واسه دلت مادر.

- نمیر شما فعلا تا من برگردم.

دستم و با پیشبند خشک کردم و از پله ها دویدم بالا.

خنکی کولر که به سرم خورد تازه فهمیدم آشپزخونه چه‌قدر گرمه و هواش دم داره.

 به مرد ریش و زشت بد ترکیب خیره شدم.

هیچ اشکال هم نداره آدم به صاحاب کارش خیره بشه.

وجدان دوباره صداش در اومد:

- ارواح شکمت.

مرتیکه بز خجالت نمی‌کشه آشغال میده به خورد مردم. گل بگیرن در این رستوران رو.

- خب گل بگیرن که باز بیکار میشی.

غلط کردم، گل نگیرن فقط کیفیت‌شو ببره بالا منم بی‌کار نکنه.

یک مرد قد کوتاه، موهای کم پشت، ریش بلند شده سفید سیاه، لباس یقه دیپلمات آبی آسمونی و شلوار پارچه‌ای مشکی؛ در حالی که تسبیحِ به دسته داره ذکر میگه.

حرصی خیر شدم بهش چشم هام رو ریز کردم.

تسبیح بزنه به کمرت مردک عوضی. مرده شورِتُ و ببرن با غذای رستورانت. حیف که کارم بهت گیره وگرنه چشم‌هات و در می‌آوردم باهاش قیمه درست می‌کردم. بز!

آخ که چی می‌شد همه‌ی این‌ها رو بلند می‌گفتم؟

سعی کردم جلوش حرفی نزنم؛ چون بدبخت میشم، حالا بدو دنبال کار.

- با من کاری داشتین؟

سرش و بلند کرد بهم خیره شد.

از لبخندش هیچ خوشم نیومد.

- روز اول چطور بود؟

- خوبه.

- پس دوست داشتی. مشکلی نداری با سرآشپز؟ با بقیه آشنا شدی؟

به تو چه؟ آخه این مشکل منه.

 - بله.

- چند کلاس درس خوندی؟

اوق، چقدر ضایع حرف می‌زنه.

- دیپلمم و تازه گرفتم.

- چه درسی؟

«فضول بردن جهنم گفتن هیزمش تره» 

- این‌ها مهمه باید جواب بدم؟

بمیری که نمی‌تونی حرف نزنی.

- نه مهم نیست، بگذریم. فرم استخدامت و الان دیدم.

وای چه خوب، چه اتفاقی، خب به درک! چی‌کار کنم؟

نگاهش کردم.

از نگاهش معذب بودم. زیاد آدم و می‌کاوید.

- همه چیزت کامل بود، جز شماره موبایل یا تلفن.

- ندارم؛ موبایل ندارم، خونمون هم تلفن نداره.

- تو اولین فرصت حتما پرش کن.

ای به چشم، پول‌هام همینطور سر میره، برم گوشی بخرم واسه جنابعالی.

- حتما.

- امروز استثنا زود برو خونه.

- اما...

- از فردا کارت شروع می‌کنی، مثلِ بقیه ساعتِ هفت صبح اینجایی بدون هیچ تاخیری. ساعتِ چهار عصر هم میری. رأس ساعت پنج اینجایی و ساعتِ یازده شب میری مشکلی نداری؟

 

نفس بگیر بابا، من اینجام!

 

@ Ayda rashid☆ویژه☆

@ همکار ویراستار♥️

 

ویرایش شده توسط Ayda rashid
ویراستاری ayda rashid

 

 

:78967ilzkxxjski:رمان بازمانده:78967ilzkxxjski:

rahimi.98

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

 

- بله فهمیدم، نه مشکلی ندارم.

- می‌تونی بری.

سرم رو تند تکون دادم. تقریباً پریدم توی آشپزخونه.

- چی شد؟ قبول کرد بمونی؟

- عه،  زنده موندی شما هنوز؟

خندید.

خندیدم و لپش رو بوسیدم.

- ببخشید، خیلی رکم‌ها به خدا اولین کسی هستی از روز اول این‌جوری عاشقش شدم.

- نه مادر، راحت باش حالا نگفتی موندگاری؟

- موندم؛ اما از فردا، امروز میرم خونه

- برو مادر به سلامت.

مقنعه‌ام رو مرتب کردم، با جدا کردن پیشبند و در آخر با برداشتن کوله‌ی درب داغون سرمه‌ایم راه خونه رو در پیش گرفتم.

پلاستیک رو گذاشتم زمین، کلید انداختم.

باید فردا هر طور شده، واسه ثبت نام کنکور می‌رفتم. نباید این همه درس خوندن به درک واصل می‌شد.

در رو با پام بستم به داخل دویدم.

هوا گرم بود. باید یک فکری به حال خودم می‌کردم.

از تیر متنفرم بودم. کلا از هرچی گرماس متنفرم.

یک خونه مخروبه کاهگلی نیمه باسازی شده اجاره‌ای؛ سه تا پله رو بالا رفتم خودم رو رسوندم به در.

تند وارد شدم پنکه رو زدم. دکمه مانتوم رو باز کردم.

- خدایا! چی می‌شد این تابستونت، یکم خنک‌تر بود؟

دمر روی زمین افتادم؛ حتی موکت‌های رنگ و رو رفته‌ی خونه هم گرم بود.

مانتوم رو همونطور خوابیده در آوردم، مقنعه‌ام رو از سرم کشیدم.

موهام رو از حصار گل سرم آزاد کردم و دور دستم پیچیدم.

- مامانی! موهام رو ببین واسه‌ی تو گذاشتم وگرنه به خدا تو این گرمای سگی محال بود بزارم این‌جوری باشن.

نگی چه دختر دیوونه‌ای دارم‌ها، مامانی! دلم برات تنگ شده ببین مثلِ تو روی پاهای خودم هستم و تکیه به هیچ‌کس نکردم و محتاج هیچ‌کس نیستم. مامانی! کمکم کن قوی‌تر بشم. به خاطر کار جدیدم دیر به دیر می‌تونم بیام پیشت؛ ولی به خدا میام، خیلی زود میام پیشت.

زیپ کوله‌ام رو باز کردم، نایلون کوچیکی برداشتم.

- می‌دونم، پنج تومن از کرایه خونه کم شده‌ها ولی به خدا رنگش قشنگه، قرمز.

 

درش رو باز کردم نرم روی ناخنم کشیدم.

بوی زمخت لاک محکم تنفس کردم، محشر بود.

تضاد قرمز با پوست گندمی رو به سفید .

جلوی چشمم گرفتم؛ با ذوق بهش خیره شدم، محکم خودم رو بغلم کردم.

- وای چقدر خوبه عاشقشم.

با پوشیدم شلوار تو خونه‌ای صورتی که ماه پیش خریدمش و باعث شد نتونم پول بابا رو بدم و یک کتک درست و درمون بخورم.

شونه‌ام رو انداختم بالا.

- عوضش سیاهی گونم رفت اما شلوار واسم موند.

یک تاب دو بنده ساده مشکی رنگ رو رفته پوشیدم.

سیب زمینی رو انداختم توی قابلمه.

سرم رو بلند کردم.

- خدا جونم، خوب شد ننه‌ام جهیزیه داره  وگرنه چه خاکی تو سرم می‌کردم؟

غذای بابا رو، روی گاز گذاشتم و بقیه ظرف‌ها رو شستم.

- اومد که می‌خوره نیومدم خودم فردا تهش رو در میارم؛ والا.

از توی کیف پولم پول کرایه خونه رو تو تشک قایم کردم، چون ممکن بود که کیفم رو بگرده.

حقوق آخری که از آرایشگاه اون عوضی گرفتم. بمیری راحت‌شم نوشین!

 - چی می‌شد می‌ذاشتی کار کنم؟

تنها پول ثبت نام کنکور گذاشتم و پول بابا رو برداشتم و روی میز گذاشتم.

از خستگی چشمام بسته شد.

با آلارم ساعت چشم‌هام رو به زور باز کردم.

پتو رو کنار زدم و سرم رو چرخوندم. پول هنوز روی میز بود و می‌شد فهمید نیومده.

شونه‌ام رو انداختم بالا.

- درک، اصلا نیاد.

تا رسیدن به رستوران هزار بار مردم و زنده شدم.

در رستوران باز کردم، لب زدم:

- آدمت می‌کنم، گذاشتمت تو لیست برگشت از خونه.

- صبح بخیر!

چشم‌هام گرد شد. دستم رو گذاشتم روی سینم برگشتم با دیدن نازی چشم‌هام رو ریز کردم، لبخند زدم.

- عه زودتر من رسیدی؟

- امروز یکم زودتر راه افتادم.

لب زدم:

- خر خودتی.

دیروز عجیب تو نخش بودم زیاد دم پر این مردک می‌گشت.

صورتم رو جمع کردم.

 - خر به این میگن، والا.

قدم‌هام رو تند کردم جلوش ایستادم، لبم رو جویدم.

- میگم؛ می‌ذاره امروز دو ساعت مرخصی بگیرم؟ می‌خوام برم ثبت نام کنکور.

با صدای سرفه برگشتم.

- صبح بخیر!

- سلام، ببخشید ندیدمتون.

«اَرواح شکمت، ندیدیش»

- می‌تونی؛ اما فقط دو ساعت.

- خیلی ممنون؛ سر ساعت شیش خودم رو می‌رسونم، قول میدم.

حالا که می‌بینم خیلی مرد محترمیه مردک بی‌ریخت به دختر هم سن بچش می‌پره.

الهی زنت بفهمه، دلم خنک‌شه.

دستم رو مشت کردم، ذوق زده پله‌ها رو رفتم پایین.

- وای خدا عاشقتم!

تا تموم شدن وقت اداری با هیچ‌کس دهن به دهن نشدم؛ اما مگه می‌ذارن؟ نمی‌ذارن که.

- آیه امروز مظلوم شدی هارت پورتت همون روز اولی بود؟

- بله!

- کاریش نداشته باش اسما بزار کارش رو بکنه.

دستم رو کشیدم روی چشمم پوسته بقیه پیاز کندم.

چشمم که به ساعت افتاد؛ چاقو گذاشتم روی میز.

- سبزی جونم، من برم هان؟ زودی برگردم.

- برو مادر، کاری نمونده.

- بودی حالا.

چشم‌هام رو چرخوندم اداش رو در آوردم.

دست‌هام رو شستم از بچه‌ها خداحافظی کردم و راه خونه رو در پیش گرفتم. همه هیکلم بوی پیاز و سیر گرفته بود.

- بمیری که غذاهاتم مثلِ خودت جلبکن رَفعتی.

تا برسم خونه از حال و هوای کنکور امتحان درس بیرون نیومدم.   

یک دوش سریع و سیر گرفتم. موهام رو تند بالای سرم، بدون خشک کردن بستم؛ مقنعه‌ام رو سرم کردم. صدای زنگ بلند شد.

 

@ Ayda rashid☆ویژه☆

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Ayda rashid
ویراستاری ayda rashid

 

 

:78967ilzkxxjski:رمان بازمانده:78967ilzkxxjski:

rahimi.98

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

 

- بله؟

- فردا وقت کرایه‌اس؛ یادت که نرفته؟

- مگه مثل تو آلزایمر داشته باشم. بار آخرت باشه میایی  دم در این خونه، نمی‌خوای که زن خوشگلت رو بندازم به جونت؟

- دختر خوبی باش در بزن بیام تو باهم حرف بزنیم.

-  ده آخه من به تو چی بگم پیری؟ ده برو تا چشم نیستم روی سن سالت و هرچی از دهنم درنیومده بارت کنم گمشو!

- من رو ببین؛ فردا اجاره خونه رو میدی تا آخر هفتم تخلیه می‌کنی؛ شیر فهم شدی؟

چشم‌هام گرد شد.

- جلبک! زورش بهم نمی‌رسید.

- خونت بخور توی سرت مرتیکه الاغ! بمیری یک محل از دست راحت‌شه،  حتماً این کار رو می‌کنم.

- از ما گفتن بود، راه بیا.

تا نرفتم سر وقت زنت  برو گمشو!

- ناز و ادات که واسه‌ی ماست، خوش گذرونی‌هات هم مال ماشین بالاها؟

– آخه مردک  چرا صدا من رو می‌بری بالا؟ اگه به من چیزی بود که تا حالا توی هفت جد آبات خریده بودم فروخته بودم. میری یا بیامت؟ گمشو دیگه!

- طرف پولدارم هست همچین یک نمه نه.

- خفه میشی یا نه؟

- تخلیه می‌کنی فهمیدی؟ من آدمی که معلوم نیست با کی‌ها سر کار داره توی خونم نمی‌خوام، شیر فهم شدی؟

آیفون رو کوبیدم به دیوار، برگشتم توی اتاق.

مانتو ساده برداشتم. با تکوندن همون شلوارم، تند پوشیدم از صدای باز شدن در نفسم حبس شد! لبم رو تر کردم.

 چی می‌گفت باز این مردک؟ چند بار بگم با غریبه‌ها حرف نزن.

لب گزیدم، نیشخند زدم با حالم.

- این غریبه که میگی ۱۰ ساله هر روز خدا باهاش سرکاریه. خونه برخورد دارم اگه خیلی مردی این دفعه تو باهاش حرف بزن.

صدای تحلیل رفتش بلند شد:

- حالا چرا ترش می‌کنی؟ یک چی گفتم.

در اتاق باز کردم، لب زدم:

- بمیری راحت‌شم.

سر و وضعش افتضاح بود؛ ازش دور شدم، بازوم کشید چسبیدم به دیوار! خودم جمع کردم.

- حال دخترم چطوره؟

- پول روی میزِ.

خودم رو بیشتر توی دیوار مچاله کردم؛ ازم فاصله گرفت.

- اومدم تو رو ببینم.

- دروغ نگو، پولت رو بردار و برو!

توی اتاق رفت. تندی مقنعه‌ام رو برداشتم و کیفم رو چنگ زدم.

با صدا نعرش بدنم شل شد؛ لعنت به آدم ترسو!

- همین؟ این رو جلوی بچه بزاری قهر می‌کنه. این چیه؟

- هه! هنوز حقوق نگرفتم.

- معلومه چه غلطی داری می‌کنی؟ پس هر روز به بهونه کار کدوم قبرستونی میری؟ مگه من مسخره توام؟!

- زندگی؛ کاری که تو نمی‌کنی. حقوقم ماهی یک باره، بیشتر می‌خوای برو کار کن! پا که داری شکر خدا.

رد شدم از کنارش؛ توی یک لحظه کوله از دستم کشیده شد.

- بزار ببینم این تو چیه؟

- بابا، تو رو خدا نه! بابا خواهش می‌کنم. بابا واسه ثبت نا...

ضربه‌ی دستش گیجم کرد.

- خفه شو! بابات واجب‌تره یا ثبت نام؟

جلوی دهانم رو محکم فشار دادم، اشک‌هام ریخت.

کیف پول‌ام رو که خالی کرد، از در بیرون رفت.

- کاش بمیری، کاش بابام نبودی. ازت بدم میاد.

جیغ زدم.

- ازت متنفرم!

از صدای بسته شدن در،  کفری نشستم روی زمین سرم  رو توی دست‌هام فشار دادم.

 دستم رو جلوی دماغم کشیدم.

جیغ زدم:

- حواست به من هم هست؟ من هم آدمم، من رو می‌بینی؟!

از جام پاشدم، صدام تحلیل رفت:

- من ضعیف نیستم، اجازه نمیدم اذیتم کنید. می‌فهمید؟ اجازه نمیدم.

 مقنعه‌ام رو مرتب کردم.

- باید از این خراب شده می‌رفتم، یک جا که پیدام نکنه.

ناچار یک مبلغی از روی پول اجاره برداشتم زدم بیرون؛ به یکم هوا حتی این گرمای کوفتی نیاز داشتم.

کوچه باریک که رد شدم؛ اشکم رو پاک کردم.

باز هم همون ماشین.

از این‌که پول ثبت نام کنکورم پریده بود، از این‌که این‌قدر ضعیف بودم؛ از خودم بدم میومد.

گریه‌ام شدت گرفت.

- چیزی شده آبجی؟

جیغ زدم:

- من کی آبجی تو شدم؟

- باشه، اعصاب نداری‌ها.

- من رو ببین یوسف؛  به پر و پای من نپیچ.

- باشه بابا!

دو ساعت مرخصی صرف گشتن خونه کردم

نبود، غیر ممکن بود. با پول پیش من هیچ جا خونه پیدا نمی‌کردم

تا می‌فهمیدن تنهام یا می‌گرفتن نداریم یا یک جوری نگاهم می‌کردن انگار آدم لخت جلوشون ایستاده.

«آدم‌های مزخرف» 

از آخرین بنگاه بیرون اومدم، جیغ زدم:

- الهی بمیرین.

از نگاه ازدهام خجالت کشیدم؛ تازه فهمیدم چی کار کردم!

کارت زدم و سوار اتوبوس شدم. باز هم همون ماشین دنبالم بود.

حرصی لب زدم:

- من نمی‌فهمم بابام پولداره، خودم پولدارم،  شخص خاصیم؟ چی می‌خواد از جون من که هر چقدر هم فحش می‌خوره بازم عین خیالش نیست! 

شونه‌ام رو بالا انداختم.

«باش تا خدمتت برسم جناب!»

- کریم! پیاز چنده؟

- واسه‌ی شما مفت.

- ببند.

- ای بابا، خوبی بهت نیومده؟

پیاز رو سمتش پرت کردم.

- خوبی نکن.

جای خالی داد.

- تو دیونه‌ای به خدا.

- میام توی دهنت می‌زنم‌ها. میگم پیاز چند؟

- فروشی نیست.

جیغ زدم:

- تو غلط می‌کنی، مرتیکه! میگم چند؟ 

پیاز بعدی رو سمتش پرت کردم.

«ایول دست و نشونه» دقیقاً توی کتفش خورد.

- باشه میگم نزن. دو و دویست.

- باریکلا، همون اول عین بچه آدم حرف بزنی کتک نمی‌خوری.  یک کیلو بده ریزه هم باشه.

- چشم!

با لبخند نگاهش کردم و گوجه‌ها رو لمس کردم.

بچه پرو!

@ همکار ویراستار♥️

 

@ Ayda rashid☆ویژه☆

ویرایش شده توسط Ayda.r
ویراستاری ayda rashid

 

 

:78967ilzkxxjski:رمان بازمانده:78967ilzkxxjski:

rahimi.98

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

 

دستش و زیر چونش گذاشت و بهم خیره شد.

نگاه آدم پرو به این میگن. دو دقیقه توی روش خندیدم.

گوجه رو نشونه سمتش گرفتم و پرتاب کردم.

با حرص جیغ زدم.

- آدم پرو فقط خودت.

 قبل این که به خودش بجنبه، توی سرش فرود آمد.

«قربون خودم برم من»

- مرتیکه، چشم هات به کارته یا جا دیگه؟

- ای، چرا میزنی؟

- نایلون و رد کن بیاد تا نزدم نصفت کنم.

همینطور که سرش و ماساژ می‌داد، نایلون و سمتم گرفت.

پول و روی پیش خوان گذاشتم.

حرصی غریدم:

- آدم باش کریم...

توی دستم پلاستیک و محکم کردم و راه کوچه رو در پیش گرفتم.

سرم و تکون دادم، زیر چشمی به ماشین مشکی پشت سرم نگاه کردم.

قدم هام و محکم تر کردم.

توی یک آن برگشتم و پلاستک محکم توی شیشه کوبوندم.

- چی میگی تو؟ چرا دنبالمی؟ مگه مرض داریی؟

زیاد ازم کتک خورده بود، اما دنده پهن تر این حرف ها بود ای ماشین لوکس چی میخواست از جون من اوایل فک میکردم اشتباه میکنم دنیال من نیست اما به مرور دیدم نه انگاری واقعنی دنبال یه چیزیه یه مرد شیک پوش کت شلواری چهره لاغر اندام چشمای ریزدماغ استخونی ریش بلند .

محکم روی شیشه زدم.

- مرد ش هستی بیا پایین تا آدمت کنم.

- خبریه؟

از چشم های گرد شده ی کریم، خندم گرفت.

- تو رو سننه؟ برو رد کارت...

- مزاحمِ؟

جیغ زدم:

- کریم! برو گمشو گفتم.

محکم تر روی شیشه زدم.

- از جونم چی می‌خوای؟ بابا، نه بابایی پولدار دارم؛ نه شوهرپولدار؛ نه خودم وضعم خوبه...

از سکوتش جیغ زدم و محکم تر روی شیشه زدم.

«این ماشین خش بیفته، زندگیمم بفروشم نمیتونم درستش کنم؛ اما حقشه چرا دنبالم می‌کنه؟»

- لالی، مرتیکه  هوی با تو هم...

بی توجه به من گوشی و دم گوشش گذاشت.

محکم توی شیشه ماشین زدم و صدام و بلند تر کردم.

- به کی زنگ می‌زنی؟ از جونم چی می‌خوای؟

دستش تکون خورد و ماشین عقب رفت.

جیغ زدم:

- ترسو!

روی  زمین نشستم، پیاز های نازنینم و جمع کردم.  

حرصی باز جیغ زدم:

- خاک تو سرت! به خاطرت نایلونم پاره شد.

- کریم! یک نایلون بده من.

...

 کوچه رو گذروندم، سری نبود از پنجره بیرون نباشه.

«خدا به خیر کنه»

- خبریِ دختر؟

سرم و بلند کردم و به سر بیرون زده پنجره خیره شدم.

-آره، عروسیِ میایی؟

- واه واه...

اداشو در آوردم.

- میگم دختر، هر روز این ماشین دنبالته که چی؟

- منو ببین فوضول خانوم! جای باز کردن پنجره فوضولی، به زندگیت شوهرت برس که  چشم هاش نگرده...

- به خدا خوبه رو داری؛ همین که گذاشتیم دختر تنها توی محل بمونه، خداتم شکر کن.

- برو بابا، چیزی ازم ندیدین و گرنه اول از همه تو دوره انداخته بودی؛ که از محل بیرونم کنن.

خونه در به داغون می‌خوای، فقط محل ما کوچه توی کوچه...

...

در رو باز کردم.

- سلام خانم!

یا قمر بنی هاشم! این ها توی خونه ی من چیکار می‌کنن؟

دقیقا دوتا مرد چهار برابر من هیکلی و درشت قامت اما شیک پوش

دستم و به کمرم گرفتم گفتم:. :

- آقایون! توی خونه ی من چه غلطی می‌کنین؟

- خانمِ آیه محبی؟

-نه خیر درد بی درمونم تو رو سنن که من کیم  ؛  هم گم شین از خونم بیرون برین، زود!.

- خانم باید با ما بیایین...

پلاستیک  رو، روی زمین گذاشتم.

- چشم، دیگه چیکار کنم؟ برو خدا روزی تو جا دیگه حواله کنه.

- بهتره با ما همکاری...

وسط حرفش پریدم.

- من با بابام هم همکاری نمی‌کنم. تو که معلوم نیست از کدوم سوراخی در اومدی برو بیرون تا جیغ نزدم همسایه ها بریزن اینجا گمشین بیرون...

- در مورد پدرتونه.

- وای چقد مهمه ترسیدم . همین الان گمشین از خونه م بیرون برین.

خم شد، نایلون و از روی زمین برداشتم که تقریباً بلند داد زدم:

- تا سه شمردم اینج...

  با کشیده شدن بازوم و گرفتن چیزی جلوی دماغم گیج شدم و سیاهی مطلق...

 

@ Ayda rashid☆ویژه☆

ویرایش شده توسط rahimi.98

 

 

:78967ilzkxxjski:رمان بازمانده:78967ilzkxxjski:

rahimi.98

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

 

 

 

 

چشمامو باز کردم... غلط  زدم

عجیب،  زیرم نرم بود و البته گرم

مغزم که شروع به پردازش کرد تو جام نشستم

دستمو محکم فشار دادم  رو سرم

همه چیز عین فیلم از جلویی چشمام گذشت

«اون دو تا مرد، همکاری، جیغ زدن و بیهوشی »

هجوم برم سمت در رو به روم.

جیغ زدم:

- چی میخواین از جونم! این کارتون رسما دزدیه، درا باز کنین تروخدا

این قد جیغ زدم فوش حوالی هرکی می شناختم و نمی شناخنم کردم و سکوت جوواب گویی همه سوالام شد که بی حرف سر خوردم کنار در

مشت اخر به در زدم

-تروخدا باز کنین،لطفا

سرمو گذاشتم رو زانوهام

دلم شدید گریه میخواس

«حالا چی میشم؟  میخوان چیکارم کنن؟ نکنه بکشنم کلیه، قلب کبدم و بفروشن؟»

سرمو محکم کوبیدم به در مغزم قفل شد!

- تروخدا قلبم و نفروشین

 سرمو کوبیدم به درچرخوندم تازه تونستم همه چیزو هلاجی کنم. 

سرمو کج کردم به اطراف خیره شدم.

یه محوطه دو برابر خونه ای که توش زندگی میکنم تمیزی شیک بودنش اولین چیزی بود که توجهم و جلب کرد

یه فضای خفناک تیره

کاغذ دیواری های طوسی سفید

صورتمو جمع کردم به کمک در بلند شدم

«اینجا گمونم بهشته منتها از نمونه برزخش»

لبمو کج کردم سرمو خاروندم لب زدم:

-همه جورشو دیدیم جز این که تخت وسط سالن باشه

 تورسفید کاری شده ای بالایی تخت یه فضای کامل مدرنو تیره

تنها دوتا عسلی کنار تخت دو نفره  فضا رو پر کرده بود؛دریغ از یه کمد یا حتی میز

قدمام و بردم سمت تخت

تنها یه چیز تو ذهنم بهم دهن کجی میکرد.

«اینجا کجاس و من اینجا چیکار میکنم میون این همه چیز شیک و گرون قیمت؟»

از تکون خوردن حریر طوسی سمت چپ ام  

نیشم باز شد.

دویدم سمتش باورم نمیشد یه پنجره بزرگ با نمایی خیابون

از این که نمیتونستم کاری کنم باهمه توانم زدم زیر گریه؛ ار تفاع پنجره  در قفل، فضای تیره ،ترس از همه اینا بیش از هد میترسوندم.

محکم زدم تو شیشه، جیغ زدم:

- بمیرین الهی، خب یکی به داد من برسه.

ناچار برگشتم رو تخت

- بزار ببینم کی هسی دمار از روزگارت در میارم حالا ببین.

تکیه زدم به تاج تخت

چششم خورد به در های  رو به روم دقیقا چهارتا در بسته قطعا یکیش اشپزخونه بود دوتای دیگه خواب

بلند تر جیغ زدم:

- یکی، نیس منو نجات بده؟تروخدا کمکم کنین؛ اینا منو دزدیدن!

یک ساعتی گذشت و بازم سکوت بی خبری رفتم سمت پنجره کوبیدم بهش

- کمک اقا منو دزدین کمک چمبره زدم رو زمین به در بسته خیره شدم

...

از صدا در سرمو بلند کردم.

«اخ خدا الهی قربونت برم میدونم صدامو میشنوی»

هجوم بردم سمت در

با ورود مردی که دستاش بالا بود چشام گرد شد.

- من بی صلاحم!

صورتم  و کج کردم، حالاهمزمان با چشام دهنم هم باز بود.

-هان

- میشه صحبت کنیم؟

به انگشت اشارش که به طرف منو خودش خیره شدم

اخمام بیشتر تو هم کردم.

دستشو اورد پایین.

با شستم به خوردم اشاره کردم

- صحبتِ، من با شما

از دیدن انگشت اشارم طرف خودش تند سرشو تکون داد.

- بله، من و شما

صورتمو جمع کردم  با همه حرصم دست به کمر جیغ زدم:

-نه خیر، من با شما صحبتی ندارم؛ منو ببرید خونه خودم! اگه نرم سر کار بیکار میشما؛ گناه دارم.

از ملایمت مرده دندونامو فشار دادم

- میفهمی چی میگم؟ چرا جواب منو کسی نمیده؟ الان تایم کاریمه نرم اخراج میشم، میفهمین؟

-خانوم چن لحظه

بادم خالی شد چشامو فشار دادم جیغ زدم:

-چی چی چن لحظه، میگم اخراج میشم، اخراج! منو ببر خونم. لطفا!

به مرد مقابلم نگاه کردم یه مرد مسن شیک پوش تو سن و سال  مثلا بابام  ولی کاملا برعکس

و این تفاوت عجیب، توی ذوق میزد.

«اوس کریم، خیلی فرق بین بنده هاته، خیلی!»

- بزارید بنده خودمو معرفی کنم؛ من معاون و وکیل جناب سرمند هستم، محمد خسروی!

- من چی میگم شما چی میگی؛ به من چه، که تو کی هسی. سرمند کدوم خریه؟  میزاری من برم یا نه؟

سری تکون داد زیر لب یه چیزی زمزمه کرد.

حرصی گفتم:

- جرات داری، بلند بگو.

- دخترم

- من دختر شما نیسم

- باشه، خانوم همتی

- بفرمایید؟

با چشای گرد شده نگام کرد

- چیه؟ بهم نمیاد؟

- نه، خانوم قصد جسارت نداشتم.

- جسارت کردی... بزار برم  تروخدا

- این، مسله مربوط به پدرتونه!

- چیکار کنم؟... به درک که مربوط به پدرمه.

- میخواید بشنوید یا نه؟

 

@ Ayda rashid☆ویژه☆

ویرایش شده توسط rahimi.98

 

 

:78967ilzkxxjski:رمان بازمانده:78967ilzkxxjski:

rahimi.98

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

 

- نُچ

- خانوم همتی!

از برخورد و طرز حرف زدنش واضح بود. اگه جا داشت یه شکم سیر منو میزد؛ اما غلط میکنه مگه دست خودشه

امد سمت تخت با یکم مکث نشست.

دستم و به کمرم زدم حرصی گفتم:

- کی گفت بشینی؟

پیچاره چنان پرید بالا که نتونستم خندمو جمع کنم بلند زدم زیر خنده.

«مگه مرض داری؟»

«حقشه چرا نمیزاره من برم»

با ته مونده خنده ام گفتم:

- شوخی کردم راحت باشین، اتاق خودتونه چرا شما برین من میرم با اجازه.

با برداشتن کولم خیز برداشتم سمت در

قفل بود.

جیغ زدم:

- چرا در قفله؟ من میخوام برم. همین الان بگو درو باز کنن.

- خانوم همتی!

بلند تر جیغ زدم:

- خانوم همتی چی؟... چی میگی؟ چی از جونم میخواین؟

محکم زدم به در

- درا باز کنینن!

نمیدونم چقد گذشت چقد جیغ زدم. سر خوردم کنار در مشت اخرمو زدم به در

- تروخدا در بازکنین، تروخدا!

- حالتون بهتر شد؟

جیغ زدم:

- نه، بهتر نشدم بهترم نمیشم؛ بگو بزارن برگردم خونه خودم!

- پس، هر موقع بهتر شدین اینو بخونین.

«چی گفت الان؟ چی بخونم؟»

تند برگشتم نگاش کردم برگه ای که تو دستنش بود رو کشیدم

- این چیه؟

- بهتر بخونید!

دستم لرزید پاهام بازم سست شد ظربانم بی وقفه مثل وقتایی که سگ دو زدم تو خیابونا دنبال کار تپید. با خوندن هر کلمش دنیا یه بار دیگه رو سرم اوار شد قلبم واسه یه بار دیگه شکست ازاین همه بی رحمی کسی که بهش می گفتم بابا.

واسه بار دوم خوندم نمی فهمیدم، 3 بار خوندم بازم نفهمیدم  فک کنم بار چهارم دیگه ظربش کاری بود چون حالا فهمیدم تو چه منجلابی گیر کردم

با ناله محتویات برگه رو لب زدم:

در صحت سلامت عقلی کامل ذکر شده است.

«جناب اقای مجتبی محبی، نام پدر:اسماعیل محبی ،به شماره ک.م.... 5100 در صورت سلامت عقلی کامل مبلغی به 300 ملیون تومان در تاریخ...... از جناب مهراد سرمند نام پدر:فرهاد سرمند  به شماره ک.م ..... 5100 گرفته  و تا پایان تاریخ......  مذکور به وی پرداخت خواهد کرد. در صورت ندادن بدهی تنها داریی ایشان دختر وی ایه محبی با شماره ک.م .... 5100  مجبور به پرداخت بدهی می باشد.  و درصورت انجام ننمودن مبلغ ذکر شده تا پایان تاریخ وی در اختیار جناب سرمند  به عنوان وصیغه میمانند.»

نفسم حبس شد.5 سال پیش بابای من پول از یکی گرفته اونم درس سه ماه بعد فوت مامانم  و گفته اگه پول جور نشده بیاد طرف از من بگیره سرم و تو دستم فشاره دادم همچین کاری نیکرد این قدر نامرد نبود

همه چیز تکمیل بود کامل بی نقص امضا، اثر انگشت و حتی دست خط خرچنگ قورباغه ای بابا پای امضا. هیچیز این برگه الکی نبود کاملا رسمی مهر خورده

نالیدم:

- این چیه؟

- خانوم همتی پدر شما 5 سال پیش یه مبلغی از جناب سرمندی دریافت کردن و تا الان هیچ تلاشی واسه پرداخت اون نکردن.

نا باور به مرد رو به روم خیره شدم

- پدر من این همه بی رحم نیس که منو طرف حساب کسی کنه که به عمر ندیدمش

«مطمانی»

«نه»

- من...

پریدم وسط حرفش

- شما چی؟

اشکم چکید همراه قطره اشکم بقیه صورتم هم خیس شد.

سرمو تکون دادم  

- نمیتونن با من این کارو بکنن

- خانوم همتی بن...

اشک ریختم جیغ زدم:

- خدا لعنتتون کنه خدا اون مهراد سرمند بعد پدر عوضی منو باهم لعنت کنه.

- من باید شما رو در جریان میزاشتم و..

- پس، اون پول کو کجاس؟ اگه هس چرا من تو نکبت زندگی کردم؟

زجه زدم!

- پدرمن،  پول روزانش و از من میگره چطور این مبلغ پول گرفته من کجایی کارم همین سرمندی که میگید با من چیکار داره؟

گلوم عجیب میسوخت بیشتر نتونستم ادامه بدم، در توانم نبود.

- جناب سرمند...

- این جناب سرمند کدوم خریه؟ تو چرا حرف میزنی ؟ اصلا چرا خودش نیمده؟ ترسیده بیاد جلو تروم فرستاده

- جناب سرمند به دلیل کار زیاد نتو

  پریدم وسط حرفش با همه توانم جیغ زدم:

- همون کارای زیاد الهی بَرش داره بلکه من راحت شم.

- خانوم همتی من

جیغ زدم:

- یه جواب به من بده این جناب سرمند شما کدوم قبرستونی تشریف دارند؟ مگه بدهی اون نیس پس کجاس؟ اصلا اون پول چی شده ؟

- عرض کردم سرشون شلوغه؛ بنده رو مسئول کردن شما رو در جریان پرونده بزارم.

- پرونده، بخور تو سرم. میگم:  میخوام حرف بزنم باهاش، به من چه که سرش شلوغه ! بگو بیاد

 

 

@ Ayda rashid☆ویژه☆

ویرایش شده توسط rahimi.98

 

 

:78967ilzkxxjski:رمان بازمانده:78967ilzkxxjski:

rahimi.98

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازده

 

 

- حرفای شما رو من به ایشون اطلاع میدم بنده ام یه قرارمهم دارم و اگه اجازه بدین مرخص بشم.

به در اشاره کردم حرصی گفتم:

- بفرما!

نشستم رو تخت

- حالا چه خاکی بریزم تو سرم؟ چه خاکی؟

«خاک رُس »

محکم زدم رو تخت

- بابا کاش بمیری راحت شم.کاش!

به اطرافم نگا کردم

نیشم باز شد.

به درای بسته خیر شدم شونمو انداختم بالا، جوشش اشکم خشکید انگار نه انگار این من بودم تا چن دیقع پیش اینجارو گذاشته بود رو سرش خندون گفتم:

- به من چه که نباید رفت جاهای شخصی  و پشت درای بسته؛ بلخره که چی پنچ ساعته منو این تو نگه داشتن باید ببینم چی به چیه.

پس با ارامش تمام،  راه در اولی در پیش گرفتم؛ دقیقا چهار تا در بود. که درا دو به دو رو به روی هم بودن.

تند درا باز کردم عقب وایسادم، و با دهن باز به اتاق نگاه کردم، هیجان زده رفتم تو

باورم نمیشد چیزی که تو خوابم نمیدیدم الان اینجا ببینم یه اتاق قسمت بندی شده از رگال و قفسه؛ سرمو به هر طرف میچرخوندم پر بود از لباس کفش کیف هایی مارکی که من به عمرم هم ندیده بودم و حتی تلفظ هم نمیتونستم بکنم؛ اما زیاد شنیده بودم درموردشون

از دیدن خودم تو آینه قدی شگفت زده دویدم رو به روش

- وای خدا، به گمونم اینجا بهشته

«یکی نیاد؟»

«به درک، بیاد.»

از استین تمام لباس ها میشد فهمید حتی یبارم تن نخورده تمامشون حتی کیف های قفسم اتکت داشت.

دستمو دراز کردم کیف صندوقی دستی که تمامش از سنگ مشکی کار شد بود تو دستم گرفتم. از دیدن قیمتش تند گذاشتم سرجاش لب زدم:

-اینا مال کیه؟

«ندید بدید باز ی در نیار دختر»

«نمیشه خو.»

صحنه رو به روم باور نکردنی ترین چیز ممکن بود چیزی که اگه هزار سال ام کار میکردم محال بود بتونم فراهم کنم

موندنم بیشتر تو اون اتاق جایز نبود؛ پریدم بیرون در محکم بستم نفسمو فوت کردم.

- خدا ببخشه به صاحابش

شونه بالا انداختم نفسمو فوت کردم در دومین اتاق باز کردم

 اینجام محشر بود یه فضای کامل ارمش دار واسه خوندن درس ، یه میز بزرگ تحریرسفید رنگ که با گذاشتن چنتا کلاسور دست نزده، و جامدادیِ رو میزی که پر بود از خودکار و یه کتاب خونه خالی درست سمت چپ میز؛ فضای هارمونی دار ابی اسمونی با سفید ارمش زیادی به اتاق داده بود وهمنطور پنجره نور گیر با حریر ابی

آروم گفتم:

- اگه اینجا مال من بود همَش و قرمز، نارنجی، بنفش، ابی و زرد میکردم.

«فعلا که نیس حالام بهتره بری از اتاق بیرون تا صاحابش نیمده»

«خب بیاد. دزدی نمیکنم دارم نگا میکنم.»

محکم زدم تو سرم چشامو چرخوندم.

دروغ چرا عجیب دلم واسه این فضا این اتاق لرزید تا الان فک می کردم پول مهم نیس اما الان میبنم هس اگه بود منم تمام اینا رو داشتم

با یاد اوری کتاب های کتاب خونه عمومی جیغ زدم:

- وای الهی بمیرین امروز موعود تحویل کتابام بود؛ و ادامه دادم....اگه جریمه شدم از حلقتون میکشم بیرون.

از حرصم در محکم بستم

تشر زدم به خودم:

«وحشی، اگه طوری بشه خودتم بفروشی نمیتونی بخری»

حرصی جیغ زدم:

- جریمه شدم، بیکار شدم ، بدبخت شدم، بی خونه شدم ، بی درس کنکور شدم، بی دانشگاه شدم ،بی جا شدم بلند تر جیغ زدم  دچار دیو دو سری به اسم سرمند شدم

بلند تر گفتم:

-دیونه ام خودتونین با این سرمند

و بازم سکوت

 سومین در باز کردم به فضای رو به روم خیره شدم سرویس بهداشتی با ترکیب مشکی طلایی و کاملا سلطنتیکه حتی پارکت ام پهن بود

«یعنی اینا چاه شون نمیگره؟»

بلند زدم زیر خنده گفتم:

- خدا حالا میفهممت!

بگم حتی بزرگتر اتاق خواب خونه من بود دروغ نگفتم فقط یه چیز جالب بود؛ که چرا اینجا این قد بزرگ بود یعنی دونفری اینجا باید دسشویی رفت ؟

«سه نفرم جا میشن»

- تاپنج نفرش پایی من

خندیدم در بستم با ذوق گفتم:

-خدا دمت گرم ایسگاشون کردی ما بخندیم وگرنه دسشویی به این بزرگی واسه چیشونه

بلند تر زدم زیر خنده

 

@ Ayda rashid☆ویژه☆

ویرایش شده توسط rahimi.98

 

 

:78967ilzkxxjski:رمان بازمانده:78967ilzkxxjski:

rahimi.98

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزده

 

با باز کردن درچهارم هیجان زده به محتوای داخل نگا کردم

- خدا اینا واقعیاً؟ از اینا استفاده میکنن؟ اگه اره چرا این قد نو هستن پس ؟

یه حمام بزرگ، نه فوق العاده بزرگ با ترکیب سفید طوسی خیلی باز

لب زدم:

- خوبه  حداقلش مغزش کشیده اینجا رو تیره نکنه یارو

یه وان بزرگ دقیق تو سه گوشی حمام و البته خیلی بزرگ جوری که اینم باز پنج نفر همزمان می تونن توش بازی کنن. قفسه چوبی کنار وان پر بود از حوله های تا خورده تمیزه سفید رنگ و دقیقا کنار من یه روشوی و یه میز و اینه سنگی بود؛ و پر بود از شیشه های رنگی  انواع شامپو

پارکت  فرش تیره حمام دلم و زد

- اینجام دس از تیرگی برنداشته؛ آخه آدم این قد بی سلیقه؟

آدم وسوسه می شد بره بخوابه همونجا به هیجا دیگم نگا نکنه درست اون طرف سه گوشی یه اتاقک شیشه ای بلند بود

زبونم رو دراوردم لای دندونم فشار دادم، دویدم سمت اتاقک صورتم و کج کردم شونم و انداختم بالا

«کنجکاوم خب!»

دوش سقفی

یه قدم رفتم عقب  اتاقک شیشه ای براندازه کردم

- نیس که...چرا نیس؟... وا مگه دوش بدون لوله هم داریم؟

بلند گفتم:

- حمام، به این بزرگی ندیده بودم که به لطف بابا اونم دیدم بلند زدم زیر خنده، ادامه دادم... بابا خدایی چطور با این یارو اشنا شدی؟

- به، جان خودم اینجا دکوریه و گرنه کی دلش می آد از اینا استفاده کنه؟

عقب گرد کردم در محکم بستم.

ذهنم بازم درگیر شد.

- خدا، این مهراد سرمند کیه؟ مطما بدبخت بیچاره نیس با این وضعِ

همه چیز داشت مغزم رو می خوردکه ببینم؛ کیه،چیکارس، چه شکلیه، پیره جوونِ،چی می خواد از من، واین که این وسایل مال کیه؟

نشستم رو زمین

-لابد چاق گندس نکنه از اینا باشه که حرم سرا داره یا ازم چیز نامربوط بخواد؟...اگه بخواد چیکار کنم؟... هعی ای اگه پیر باشه؟

خودم رو بغل کردم دلداری دارم

«نیس، اخه به اسم مهراد می خوره پیر باشه، اسم جدیده... اره بابا پیر کجا بود؟»

«اگه به اسم باشه، تو باید عمامه به سر باشی! . »

از فکر این چیزا اشکم در امد

تند دستم و به صورتم کشیدم

«بسه، عه لوسی گریَش چیه؟ قوی باش!»

«اره، من قوی ام خیلی گریه نمی کنم. با یارو حرف می زنم آدم خوبیه، مگه نه؟ »

از حرف زدن دلداری دادن خودم اشکم داشت در می امد. با مشت جمع شدم محکم زدم تو سر خودم

- بمیری بلکه راحت شم مهراد سرمند

یه تخت اسپرت رو به روم نگا کردم از دونفرم رد بود

«من میگم این یارو چاقه میگی نه»

- چقد سلیقه یارو عین خودش سیاهِ..از جام پاشدم

نشستم پایین تخت تکیه دادم به بدنه تخت حتی زمین هم گرم بود واسه منی که یه عمر زنگی کردم تو جهنم بهشت بود.

با یاد اوری چیزی تند به اطراف نگا کردم آروم زمزمه کردم:

- تخت، وسط اتاق حمام دسشویی کمد میز آرای... جیغ زدم:

- اینجا اتاق خوابه!

دستم و جلو دهنم گرفتم

«عجب فکری.»

اگه اینجا اتاق خوابه این خونه چیه پس؟

ناباور به دورم نگا کردم سرم رو محکم فشار دادم رو زانوم سرم رو بلند کردم

به اینه قدی کنار پنجره خیره شدم... یاد حرف مادرم افتادم

***

- می ترسم آیه!

- نترس، به خدا قول می دم خودم و سیاه کنم، زشت باشم اصلا تو خیابون نرم،خوبه؟

نوازش دستش رو گونم هس کردم

- خدا واسه زیبایی تو فرصت زیادی گذاشته می ترسم از روزی که اذیتت کنن ایه جامعه پر از گرگه خیلی مراقب خودت باشه مادر

- به خدا مواظبم تو قول بده خوب بشی؛ بعدم هنوز15سالمه کو تا بزرگ بشم زشت بشم هوم؟

- خیلی، مواظب باش!

کی فکرش و میکرد این اخرین حرف منو مادرم تو اون شب نحس باشه اگه بابام بود اگه اون شب زودتر امده بود قطره اشک سمجمپاک کردم شاید مادرم حالش بد نمیشد همش تقصیر اون بود

 

چشمای کشیده عسلی مژه هایی نه چندان پر، دماغ ریزه میزه عروسکی ارث مادری لبایی ریز که گاهی به فکر تو پر تر کردنش میرفتم و ابروهایی حالت دارهمیشه چشمام تو دید بود صورتم ظریفی خاصی داره و یه هیکل بی نقص و کمی متمایل به لاغر

 موهام به لطف درخواست و آرزویی مادرم بلند نگه داشتم هیچ وقت به خودم اجازه ندادم از روی ارزوهای مادرم بگذرم اونم درمورد موهام حتی با وجود ازاری بابام هیچ وقت کوتاهشون نکردم

هجده سالم بیشتر نیست و دقیقاً‌ سه ماه رفتم تو این سِن و قراره دقیقا 8 ماه دیگه برم تو نوزده واین خیلی خوبه

«دقیقا کجاش؟»

شونم و انداختم بالا، به قول نوشین صاحب اریشگاهی که یه مدت توش کار می کردم.

- به، هیکل صورتت نگا کنی میگی چه بچه مظلومی! زبون نداره. به جاش دو دیقه حرف بزنی. اوف، خدا به خیر کنه؛ بعدم اصلا نمی فهمم تو با این چهره قد هیکل چرا تو ایران به دنیا امدی؟... دختر به خدا تو اشتباهی به دنیا امدی! و من همیشه با گفتن: همینه که هس  ماجرا رو پایان می دادم.

تا پیش نوشین کار می کردم خوب بود تا این که برادر قوزمیتش از من خوشش امد، نوشینم گفت: یا قبول کن یا کار بی کار! ومنم کار بی کار ترجیح دادم.

 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط rahimi.98

 

 

:78967ilzkxxjski:رمان بازمانده:78967ilzkxxjski:

rahimi.98

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارده

 

 

فقیر بودنم، هیچ وقت مانع این نشد شلخته بگردم از همون چیزای که دارم به خوبی استفاده می کنم مرتب بودن و دوست دارم و تا جایی که بتونم از کثیفی و شلختگی دوری کردم ، اما در کل آدم شلوغی هستم تودوران محصلی و سه بار نزدیک اخراج شدن رفتم و برگشتم.

عاشق چیز با ترکیب رنگ های روشنم از یه نواختی بدم می آد و همین طور از یه جا نشستن تو کل زندگیم حتی با وضعیت بدم؛ اتیش سوزندم و، خرابکاری کردم. دس پختم واسه این که مجبور بودم خودم از پس خودم بر بیام خوبه و به لطف کار تو رستوارن مختلف خوبه. بعد مرگ مادرم مجبور شدم کار کنم همراهش درس بخونم تو حدود سه تا رستوارن کار کردم بعدش اریشگاه و بعد بازم رستوران اما این باعث نشد هیچ وقت ضعیف به نظر برسم چون الگوی من مادرم بود.

از خودم خانواده ام نگم بهتره هیچ کس کاری به عمد الهی سنت پیغمبر ندارم. نه دایی نه عمه نه خاله مادرم تک فرزند اینجوری بهم گفته: که پدر مادرش تو بچگی از دست داده و پیش عمش زندگی می کرده وچون شیفته دلباخته بابام میشه ازدواج میکنن. وحاصل ازدواجشون من هستم

 

 

 به یادم حرف مامانم سرم و بلند کردم  به بنچره خیره شدم. 

- وفا، نکردم مامان به حرفت! مواظب نبودم، خودم و سیاه نکردم برم تو خیابون، زشت هم نکردم جاش روز به روز بیشتر تو چشم مردای همسایه فرو رفتم اما خطا نرفتم، قسم می خورم!

 از دیدن ساعت رو دیوار چشام گرد شد، ساعت نزدیک 8 شب بود من کی این همه حرف زده بودم به خودم

شونه بالا انداختم حرصی گفتم:

-تا الان حتما اخراج شدم اون رفعتی حاضر نیس دیگه منو تو اون خراب شده راه بده

از تیرگی کدر بودن اتاق صورتم و جمع کردم قطعا صاحاب این خونه جز سیاهی تو زندیش چیزی نمیشناسه

از نظر من تنها کسی که این وسط حیف شد مادرم بود خیلی زود از دستش دادم

قطره اشکم چکید تند پسش زدم... نباید گریه میکردم.

از صدای باز شدن در تند واسیادم تکیم و زدم به تخت، گفتم: 

- شما، همتون عادت دارین همینطوری سرتون بندازین عین چی، بیایین تو؟... پس این سرمند، سرمندی که می گین چی یاد شما ها داده؟ امدیم من لخت بودم در زدن بلد نیستین؟

با دیدن مردی که امد تو مات به رو به روم زل زدم فرد رو به روم و برانداز کردم

کفشای ورنی مشکی شلوار پارچه ای مشکی یا راحت تر بگم کت شلوار جذب مشکی چهره مردونه بور قامت چهار شونه بلندش ناخوادگاه ادم یاد بادیگاردای روسی مینداخت چهره عبوس مژ های پر چشمای عسلی ابروهای پر حالت دار فابریک اب دهنم و قورت دادم  

حالا درک میکنم حرف مادرم و که میگفت: خدا به سر صبر چهره رو تشکیل داده یعنی چی!

چشمام رو ریز کردم سرم رو کج

 این موهاش رنگ خودش بود یا این رنگی کرده بود؟... هرچی بود با اون ریش و وحشت ناک فوق العاد بود. من کی این همه زل زدن به یه ادم بلد شده بودم چشماهم و زدیم افکار مزخرف بیرون کردم

«این از کجا امده؟... چرا این قد جذابه؟»

نفسم و فوت کردم، فکر افکار از ذهنم بیرون کردم با ذوق گفتم:

- اینجا همه بادیگاراش این قد خوبن؟ یا فقط تو خوبی؟.. یا وایسا ببینم این سرمندی که ازش حرف میزند تو زندگیش رنگ دیگه ای هم می شناسه؟... چرا همتونا مجبور میکنه سیاه بپوشین؟...مشکل روحی روانی داره، نه؟... چرا همه جا مثل خونه ارواحِ؟

تند تند حرف می زدم بدون لحظه ای تامل؛ و فرد رو به روم تنها تو سکوت نظاره گر من بود.

از سکوتش سرم و بیشتر کج کردم.

- می گم اینجا راه فرار نداره؟!.. نه؟

- خیر!

«چقد، سرد خشک خدا به دور... اخه ادم این قدر بداخلاق؟ »

اخم هام ناخوداگاه از جوابی که داد گره خورد دستم و به کمرم زدم جیغ زدم:

- به درک، که نداره مردشور تو اون سرمند، اون معاون، این خونه و دست اخر من بعد اون بابایی احمقِ منُ ببره!.. بروبگو صاحابت بیاد، زود!

و بازم تو سکوت خیره شد بهم

این قد بدم می آد از این آدم ها که ارث باباشون رو از عالم آدم می خوان.

«نُچ قرار نیس حرف بزنه.»

چشمامو ریز کردم به همه توان موجود داد زدم:

- چرا، هرکی به من می رسه لال از اب در می آد؟... چرا منو نمی برید پیش صاحاب این خراب شده؟... بابا این همه دم تشکیلات گیر300 ملیون پوله!؟... به خدا کل لباس  تو اون اتاق، از 300 ملیون زده بالا، چرا نمی زارین برم؟... به خدا چیزی از من به کسی نمی ماسه.

پارت پانزده

 

 

در زده شد.

با استرس به در خیره شدم

امدن منو ببرن پیش سرمند؟ وای خدا.

به فرد رو به روم خیره شدم تو سکوت تمام فقط نگام می کرد.

صورتم و جمع کردم واسش شکلک در اوردم لب زدم:

- مرتیکه، اونوق!

از جلوی در کنار رفت نفسم حبس شد.  با وارد شدن دختری که لباس فرم سفید مشکی تنش بود نفسم و فوت کردم

چقد شیک بود لباس تو تنش لباس سفید استین مچی مشکی  با سارافان کوتاه سفید و شلوار راستا مشکی و دستمال سر سفید رنگ چی میشد اثین زودتر میمد چار کلمه باهاش حرف میزدم از صبح دیونه شدم

تند گفتم:

- اها بیا، امد من می رم؛ این خانوم بمونِ جا من از استایلش معلمومه با اینجا اشنایی داره بعدم سرمند می شناسه...و من نمی شناسم من می رم شما بمونید.

کولم و چنگ زدم با استرس همینطور که قدم هام و تند می کردم سمت در، گفتم:

- با اجازه، من مرخص شم سلام بنده هم به آقای سرمند خیلی خیلی..

هنوز دستم به دستگیره در نرسیده تو هوا خشک شدم!

- آقا با بنده کاری ندارین

به معنایی واقعی خفه شدم کشیده شدم عقب

«گفت آقا؟... آقا کو؟... هَمون بادیگاردِ؟... بدبخت شدم نه؟»

تند برگشتم با چشای گرد شده ادمی که حالا درس رو به روم بود خیره شدم

با تکون دادن سرش اب دهنم و قورت دادم.

- خانوم، شما؟

هس می کردم فندک زیرم روشن کردن هر ان ممکنه از حال برم با ماتی لب زدم:

-ها...!؟

- با، بنده امری ندارین؟

سرم و تکون دادم، بدنم داشت می لرزید از استرس؛ وقتی دید من هیج واکنشی نشون نمی دم رفت.

«مرگ من یبار دیگه بیا بگو چی گفتی؟  گفت آقا؟... هعی من این قد فوش دادم همشو فهمید؟».

 «نه بابا از کجا بفهمه؟... گاوه!»

آب دهنم و قورت دادم.

«نکنه بزنه از وسط نصفم کنه؟...غلط می کنه.» کولم و از دستش چنگ زدم خودم عقب کشیدم با اخم نگاهش کردم

وای دارم ازش می ترسم حالا که می بنم اصلا خوشکل نیس خیلی ام ترسناکِ

« اروم باش. انگار نوبر شو اورده چیزی نیس محکم باش.»

نفسم و فوت کردم لبم و خیس کردم گفتم:

-میگ...

- بفرمایید؟

«نترس هیچی نیس.»

از این که خودم و دلداری می دادم  به نتبجه نمبرسیدم دیگه داشت اشکم در می اومد.

عجیب تو صداش بداخلاقی موج می زد درست مثل مثل کسی که سال هاس حرف نزده و نخندیده

آروم گفتم:

-می شه من بر...

امد سمتم اگه من الان کار خرابی هم کنم حق دارم.

- داشتنی می گفتی!

عقب رفتم چسبیدم به دیوار کولم و تو بغلم فشار دادم با اخم نگاهش کردم

سعی داشت منو بترسونه و من واقعا آدم ترسویی بودم؛ اما کسی ام نبودم بزارم کسی از نقطه ضعفم استفاده کنه.پرو گفتم:

- اصلا ازت نمی ترسم

«ارواحِ شکمت» 

چنان بد نگام کرد، که همونجا فهمیدم خدای ازش می ترسم

- خب!

- اه، اینجوری نگام نکن بزار حرفم و بزنم.

«باریکلا خودم»

- داری حوصلم رو سر می بری.

- مشکل من نیس! به آدمات بگو منو ببرن خونم.

- اینجا، خونه خاله نیس قرار نیس دستور بدی.

برگشت سمت در..دویدم دستشو محکم گرفتم.

آدمی نبودم که تو قید مذهب باشم، چادر پیچ کنم خودم و؛ هر کسی از نظرم یه ارزشی داشت. اما چادر واسم یه چیز حرمت داری بود که من حرمتشو نداشتم نه که آدم بدی باشم. نه؛ خدا شاهد تا الان دست هیج غریبه ای هم بهم نخورده بود. اما حرمت خواصی داشت واسم.

ازبهم خوردن دستامون تند دستشو ول کردم سرم و انداختم پایین لب زدم:

- معذرت، می خوام!

«دختر احمق یبارکی برو بغلش کن»

«عه خب داشت می رفت»

برگشت سمتم تیز براندازم کرد خواست برگرده که تند گفتم:

- بزار، من برم لطفا؛ از من هیجی در نمی آد واسه شما.

تقریبا غرید:

- جایی، تو اینجاس روی این تخت

 

@ Ayda rashid☆ویژه☆

ویرایش شده توسط rahimi.98

 

 

:78967ilzkxxjski:رمان بازمانده:78967ilzkxxjski:

rahimi.98

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزده

 

داد زدم:

- خدا لعنتت کنه،عوضی  

ضربه دستش کاری بود. جوری زدم  که جزسکوت راهی پیدا نکنم.

رفت بیرون

نالیدم:

- الهی بمیری!

علنا بهم فهموند که جات تو تختِ منه

این قد گریه کردم نفهیدم کی خوابم برد.

از صدای در تند چشمام و باز کردم صبح شده بود از دیدن ساعت چشمام گرد شد، حرصی گفتم:

- باعث شدی از کار اخراج بشم. از کتاب خونم جریمه بشم، کرایه خونمم ندم

از صدایی دوباره ای در چشمم به ساعت افتاد.

-هعی، ساعت 8 صبحه!

جیغ زدم:

-چی می خوایی از جونم؟

-خانوم جان

-چیه؟

-صبحونه

-چه عجب! حالا چرا نمی آیی تو از آقاتون می ترسی؟

در باز شد به دختر ریز میزه گندم گو خیره شدم چشماش مثل شب سیاه بود از موهای زیر دستمال سرش می شد فهمید تازه رنگ شدن دماغ فرم داری که به صورتش می اومد و یه هیکل درست هم هیکل من ظریف

-سلام خانوم

-سلام

-صبحونه میل دارین؟

-شام که یادتون رفت بیارید اگه اینم یادتون نمیره زحمتش و بکشید.

-خواب بودی...

پریدم وسط حرفش

-رئیستون نیس

-اقا اتاق کار تشریف دارن.

-بمیره الهی

برگشتم پشت به دختر دمر افتادم رو تخت

-خانوم صبحونه اینجا می خورید؟

-مگه راه دیگه ایم دارم

با بسته شدن در محکم زدم رو تخت گفتم:

-منو اسیر کردی من از اینجا بدم میاد.

 

 

نگاه اخرم و به  ساعت کردم 11 صبح بود قدمام و تند تر کردم

حالم داش از لباسای تو تنم بهم می خورده دلم می خواس دوش بگیرم لباس عوض کنم

رفتم سمت در محکم زدم به در

-یکی این درا باز کنه!

با باز شدن یهویی در تند رفتم عقب خودم و جمع کردم

-چه مرگته؟ چی می خوایی از صبح شروع کردی جیغ زدن

-خودت چه مرگته؟ بگو منو ببرن خونه خودم. بعد دیگه صدا جیغای منم نمی شنویی

بهم خیره شد

«این چرا حرف نمیزنه فقط نگا میکنه»

-منو ببر خونه خودم

همین که خیز برداشت سمتم خودم و جمع کردم

- تو هیچ قبرستونی جز اینجا نمیری

انگشت اشارش نزدیک صورتم باعث شد نتونم کاری کنم همین که سرشو برگردوند جیغ زدم:

- فک کردی اینجا بهشته اینجام دست کمی از خونه ارواح نداره؛ بگو من و ببر خونم من از اینجا بدم می آد من وسایلم رو می خوام

همین که سرشو برگردوند طرفم صاف وایسادم جلوش

- ازت، نمی ترسم!.. بگو ببرنم وسایلم و می خوام

قدماش رو تند کرد

آب دهنم و قورت دادم

همین که چونم و گرفت لبام لرزید

«من قوی ام»

- با اعصاب من بازی نکن دختر جون

- اعصاب تو خدای اینجوریه.

هولم داد رو تخت تقریبا نعره زد:

- اگه صدات از این اتاق بیاد بیرون دمار از روزگارت در می ارم

نشستم رو تخت

بدنم شدید می لرزید اما محال کم بیارم ازت اقا

- وسایلم و می خوام

- هرچی می خوای بگو آماده می کنن واست.

- من دست به چیزای که تو می خری نمی زنم!

صورتم سِر شد.اشکم نا خوداگاه چکید

انگشت اشارش شدید ته دلم و خالی می کرد.

-خوب تو گوشات فرو کن قانون اول این خونه سکوتِ صدات درنیاد

لب زدم:

- بمیری

پارت هفده

 

 

رفت بیرون با بسته شدن در زدم زیر گریه

- عوضی، خاک تو سرت

با صدای در جیغ زدم:

- چیه؟

- خانوم بیام تو

از صدای مسن زنونه ای صاف نشستم اشکم و پاک کردم

- بیا

از دیدن زن رو به روم لبخند محوی زدم

- بشینم کنارت؟

- نه

دستم و گذاشتم زیر چونم صورتم و جمع کردم

- پس، میشینم.

نشست کنارم

- آقا، به سر صدا حساسه شمام مشالله

- نمی خوام حرف بزنم

- آقا منو فرستاد کمکتون کنم  لباستون رو عوض

- آقاتون غلط کرد.

- چیزی نیاز داری مادر؟

- تو مادر من نیسی

- نیسم اما خوشحال می شم من و مادرت بدونی

کامل نشستم روی تخت و پاهام و جمع کردم

- من از اینجا بدم می آد من خونه دارم  کار دارم

- قربون اون چشای قشنگت برم آقا بد ...

پریدم وسط حرفش نالیدم:

- چرا هس آقاتون بده ازش بدم می آد

- نگو مادر

دماغم و بالا کشیدم نگاش کردم

- نگفتیا، چیزی نمی خوای؟

سرم و کج کردم با بغض گفتم:

- میخوام!

- چی؟... بگو چی میخوایی؟... هرچی می خوای بگو، همین الان میگم برات بیارن.

- می خوام، برم خونه خودم.

ملایم نگام کرد، لبخند محو روی صورتش بیش از اندازه مهربون نشونش می داد.

یه زن مسن  چهل ساله تپل با یه قد رو محور 163 صورت سفید وبی نقص والبته چروکیده  چشم ابروی مشکی، عجیب دوس داشتم بغلش کنم

- به قشنگیِ تو نیستم.

لبم و به دندون گرفتم با خجالت گفتم:

- می شه بغلت کنم؟

همین که تو اغوشش فرو رفتم چشمام و با ارمش روی هم فشار دادم

«چقد دلم برای مادرم تنگ شده»

ازش جدا شدم  دستم و نرم رو گونش کشیدم

- می شه، کمکم کنی فرار کنم؟

بازم همون لبخند ملایم

- نمی شه، اینجا تا هس محاظ  بعدم که نباشه سگ هس دو ب...

  پریدم وسط حرفش و ناخوداگاه نیشم باز شد  ذوق زده گفتم:

- اینجا، سگ داره؟

- بله، خانوم جان چطور؟

با ذوق پریدم بالا

- کجاس؟

- حیاط پشتی.

از جا پریدم بالا دویدم سمت در و جیغ زدم:

- می خوام ببینمشون

درا باز کردم دویدم بیرون

- خانوم کجا؟

 بدون جواب دادن راه روی رو به روم بدون وقفه دویدم

- خانوم، نرین!

پله ها رو دویدم پایین با ذوق گفتم:

- اخ، جون سگ دارن. اونم سگ پشمالو!

یکی از آرزوهام داشتن یه سگ پشمالوِ، اما داشتنش به قدری محال بود که کلاً بی خیالش شدم

از ذوقم حتی خونه و جاهای هم که رد کردم ندیدم.

-خانوم، نرید!

با دیدن خدمت کار که داشت  میز گرد گیری می کرد با هیجان گفتم:

- حیاط پشتی کجاس؟

- چی؟

- عه، حیاط پشتی؟

- خانوم، نرین خطر ناکه

بی تو جه به داد صدا زدنام اشاره دختره رو دنبال کردم دویدم بیرون

- چه خبره؟

در باز کردم دویدم بیرون به فضای شگفت زده رو به روم خیره شدم

سه تا پله ای که حیاط و از ایون جدا می کرد رفتم پایین ذوق زده جیغ زدم:

- عه، کسی که اینجا نیس؟

با صدای پارس با ذوق برگشتم سمت صدا؛ با دیدن حجم رو به روم  لبخندم محو شد

دوتا سگ سیاه وبزرگ که زنجیراشون تو دست دونفر بود ومات مبهوت موندن اون دونفر اصلا به نفع من نبود.

نفسم حبس شد!

با در رفتن زنجیر صدای پارس مبهوت به صحنه رو به روم خیره شدم؛ صدای نعره و داد پاهام و سست می کرد.  

به سگای که زنجیرشون در رفته بود و اون دو نفری که دنبالشون می دویدن خیره شدم میخ سرجام ایستادم. و صدای داد:

- برین تو خونه

سر صدا زیاد بود اما توان حرکت نداشتم  ودوباره صدای داد

- چه غلطی کردین؟

فاصله زیادی نبود رفتن من به جای که ازش امده بودم بیرون

همه چیز برام تار بود تنها صدای جیغ زنونه داد نعره و برخوردن کفش هایی که  به زمین می خورد  به گوش می رسید  ومن  بیشتر بی حرکت می شدم  فقط به حجم های سیاهی که به طرفم  می دویدن خیره شدم وعجیب بود برام که چرا  مساحت این حیاط تموم نمی شه !؟

با کشیده شدن بازوم ... صدای نعره چشام بسته شد و سیاهی مطلق

...

از صدای داد چشمام و فشار دادم

- دمار از روزگار جفتتون  در می آرم

- آقا یه....

و بازم نعره

بدنم و تکون دادم و چشمام و باز کردم.

- من مُردم؟

- خدا نکنه! ... حالتون خوبه؟

چشمام و فشار دادم به تصویر رو به روم که صورتش نزدیک صورتم اورده بود خیره شدم

- یعنی زنده ام؟

 

 

ویرایش شده توسط rahimi.98

 

 

:78967ilzkxxjski:رمان بازمانده:78967ilzkxxjski:

rahimi.98

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزده

 

 

- معلومه، که زنده این!

- چی شدم؟

- خدا خیلی رحمتون کرد.

نیشخند زدم سرم و تکون دادم

-چه خوب

- حالتون، بهتره؟

از سوزش دستم  دستم و بلند کردم

- چیزی، نیس فشارتون پایین بود سرم وصل کردن

چشمام گرد شد، لبم و جمع کرد که گریه نکنم.

با باز شدن در دیدن فردی که هیچ دلم نمی خواس ببینمش ملافه رو کشیدم رو سرم ونالیدم:

- بهش، بگو بره بیرون

با بالا پایین شدن تخت  بسته شدن در گفتم:

-من میگم این صاحابتون عَتیقِس میگی نه!  سگاش نزدیک بود من و بخورن

- سگ، انسان نمی خوره

ملافه رو زدم کنار با چشمای  حرصی و گرد شده به فرد کنارم نگاه کردم

- مگه نگفتم برو بیرون

-نشنیدم!

چشما م و ریز کردم گفتم:

- سگاتم عین خودت سیاه ان، بدم می آد ازتون

- کسی که بدون سوال کردن می ره جای که نباید بره این بلا حقشه

آدم چقد می تونست تو صداش خشکی بباره بدون زره ای محبت

«اصلا ادمِ این؟» 

- کاش سر تو می اومد

از جاش بلند شد بی حرف رفت سمت در

- اُنوق!

-استراحت کن خیلی کارا باهم داریم

جیغ زدم:

-بمیری!

 

 

....

یک هفته اس از بیهوشی منو اتفاقات ناگوار می گذره، تو این یک هفته هرچقدرم که جیغ زدم باعث نشد من و برگردون خونه ام و این که یا وسایلم و بیارن و از زور مجبوری از لباس هایی توی اتاق رویایی  استفاده می کنم.

«چقدرم که مجبوربودی! »

«کپک می زدم با اون لباسا.»

تو این یک هفته حتی واسه ناهار شام هم  پام و از اتاق ارواح  بیرون نزاشتم همش تو اتاق چپیدم یه چن باری صدای بچه شنیدم و با فکر خیالاتی شدن ردش کردم با تنها کسی که حرف می زنم جور شدم زهرا خانومِ همون خدمتکار مُسنِ هر روز می آد اتاقم و باهام حرف می زنه؛ خدایی خیلی ماهِ و البته صبور.

لم دادم رو تخت پاهام و انداختم رو هم تکون دادم؛ همنطور که تکونش می دادم حرص می خوردم گفتم:

-باز به معرفت خونه خودم یه تلویزیون نیمه سوخته بود سرم گرم شه اینجا که کوفتم نیس

کلافه موهام و بهم ریختم نشستم لبه تخت با شستم گوشه لبم رو لمس کردم کلافه نالیدم

- اه، من نمی تونم اروم یه جا بشینم.  

نمی دونم چقد چن ساعت گذشته بود که باز صدا در بلند شد

-خانوم

جیغ زدم:

- به من نگین خانوم هزار بار

-آقا تو اتاق کارشون منتظرتونه

-جهنم!

نشستم رو تخت به ته مونده لاک ام نگاه کردم

-لاک قشنگم تو خونه گذاشتمت.

 به انگشتم خیره شدم تنها چیز رنگی تو این اتاق در حال حاظر لاک قرمز انگشت اشاره ای مَنه

هنوز ده دیقه از صدای در قبلی نگذشته بود که باز صدا در بلند شد!

- بله؟ چیه؟

- خانوم آقا گفتن تا ده دیقه دیگه اتاق کارشون باشین

حرصی دستم و مشت کردم خوب می دونست چطور بهم حرف بفهونه که به حرفش گوش بدم

موهام و بهم ریختم حرصی گفتم:

-بمیری!...  بهش بگو میام.

به زور از تخت جدا شدم به سر تا پام نیم نگاهی کردم شلوار جذب کرمی با یه هودی زیپ دار مشکی کلاهشو کشدم رو سرم با پرت کردن صندلا حرصم و سر پاهام خالی کردم پابرهنه دنبالش دویدم  

«خیلیم خوبه!»

فضای خونه رو بلخره تونستم کشف کنم یه خونه با نمای فوق العاده پیچ تو پیچ بزرگ  افتضاح سیاه راهرو در نظر گرفتم قدم هامو تند کردم به پله های گرد رو به روم که رسیدم بدون در نظر گرفتن نگاه دختر کناریم دویدم بالا چرا باید مغز مففتکر این معمار همچین جای بی روحی به کار میفتاد اخه این همه قشنگی خونه تو سیاهی این خونه به چشم نیمد تو سالن دوم مکث کردم نگاه خیرم و دورتا دور سالن چرخوندم  طبقه سوم کلا اختصاص این جناب سرمندِ که خراب بشه انشاالله بود سه تا درکنار هم دیگه پنجره قدی مربعی شکا بزرگ با پرده های تیره مزخرف میز گرد طوی درست بین گردی سالن و گلدون طلایی با گلای کریستال زیادی واسه این سالن قشنگ بود لوستر بلند کشیده طلایی مابین پله ها بیشتر موندن جایز ندونستم جلوی در کنده کاری شده مربعی مکث کردم اینجا حتی دره های اتاقشم با درهای پایین فرق داشت

- به فضایی خفناک و ارواح پسنده و اختصاصی جناب سرمند خوش امدید.

و بلند زدم زیر خنده.

به خودم نهیب زدم و قدم هام و تند کردم نفس عمیقی کشیدم وبدون این که به رو خودم بیارم در رو به روم و باز کردم رفتم تو

«درم که بلد نیسی؟»

شونه بالا انداختم که با دادی که کشید  از اتاق پریدم بیرون در و با همه ای توانم کوبیدم به هم حرصی گفتم:

- وحشی

همین که در و بستم صداش امد

- حالا در بزن!

پام و محکم زدم رو زمین بلند جوری که بشنوه گفتم:

- الهی، بمیری بیشعور بلکه راحت شم!

با نیشخند زبونم و در اوردم دوتا دستام و بردم بالا با همه توانم محکم  به در زدم.

از صدای ایجاد شده صورتم و جمع کردم در و باز کردم رفتم تو غر زدم

-خدارو شکر بعد این همه ولخرجی حداقلش پول برقت خیلی نمیاد دلت میسوزه یکم این کوفتی ها رو روشن کنیم کور شدم  این چند وقته این قد موندم توی تاریکی

بدون کوچک ترین حرکتی نگاهم کرد انگار که میدونست دارم تیکه میندازم کاری نمیکرد چرا این مرد حرصش نمیگرفت از هیچی

چشمام و ریز کردم با ارامش تمام سرش برگردوند  تو برگه های جلوش دندونا و بهم فشار دادم حرصی لب زدم:

- کمد دیواری

حق نداشت این قد ملایم رفتار کنه انگار که چیزی نشده!

از حرصم درو محکم بستم  بدون بلند کردن سرش با قدم های محکم رفتم جلو برای بار دوم بود وارد این اتاق می شدم و باید بگم اینجا هم دست کمی از سلیقه ارواح پسند کم نداشت میز بزرگ چرم و چوب قهویی  یه سرویس مبل چرم قهوی که جلویِ میزچیده شده  و یه میزه درس وسط مبلا، دقیقا پشت سرش یه قفسه بزرگ جوری که کلا دیوار پشت شو گرفته بود و پر بود از انواع کتاب

«کتاب خونه ای بود واسه خودش »

ویه میز گراموفون  درست سمت چپ مبل ها  و یکم اون ورترش یه میز خاطر بود که روش پر بود از شیشه، جام و لیوان؛  نمای اتاق قهوی البالویی تیرگی و بیش از اندازه به چشم می اورد و چنتا قاب با فِرم سلطنتی  مهم ترین چیز ممکن اینجا تلویزیون نصب شده به دیوار بود و یه مایکن چوبی درست سمت راست میز که من شدیداً دوسش دارم 

از برخورد پاهام به زمین صورتم و جمع کردم  و رو اولین مبل لَم دادم

بدون بلند کردن سرش  و حتی کوچک ترین واکنشی گفت:

- گفتم می تونی بشینی؟

جا داشت چشاتو از جاش در می اوردم، بعدم موهاش ومی کندم بعدم تا می خورد می زدمش

عصبی نگاهش کردم قرار نیست به خواست حرف تو من زندگی کنم پاهام درد میکنه

بازم نگاهم نکرد لب گزیدم خدایا چرا منو با این رو درو میکنی خودم و کوبیدم به مبل دست بهسینه نگاش کردم

سرش و بلند کرد پرونده رو به روش و بست با تکون دادن سرش متقابلا سرم و تکون دادم چشماشو که فشار داد صورتم و کج کردم زبونم دراوردم

«اونوق، کمد دیواری، بیشعور، جذاب!»

- کفشات کو؟

با پاهام نگا کردم انگشتام و حرکت دادم

چشام و چرخوندم گفتم:

- هاپو برد ایشالا تو رو هم میبره منم برمیگردم خونم

دستاشو بهم گرد زد خیر شد بهم سرم و تکون دادم زل زدم تو چشماش کلافه بود

- چیه؟

چشماش و فشار داد نفسشو فوت کرد لباش تکون خورد بازم همون صدای خشک بی روح

- یک هفته استراحت کردی همه چیزم که خوب شناخت

پریدم وسط حرفش غر زدم:

- نه کی می گه؟

با مشت چنان محکم زد رو میز ده متر پریدم بالا

- اگه یبار دیگه وسط حرفم بپری من می دونم تو!

از دیدن انگشت اشارش سمت خودم چشمام و ریز کردم

«همون حقته بهت بگم گودزیلای عنق!»

مشتم و ازاد کردم دست به سینه گفتم

-اگه میخوای هیچ کس و حرفت حرف نزنه بزار برم خونم

فرود مشتش روی میزاجازه حرف بیشتر نداد

- خونه ای تو اینجاس

هیستریک وار گفتم

- نیس خونه من اینجا نیس میخوام برم

پرونده رو به روش باز کرد بدون کوچک ترین نگاهی بهم زمزمه کرد

- تا ده دیقه دیگه عاقد می اد

- خیز برداشتم سمت میز ناباور گفتم

- به سلامتی ازدواج با کی؟ خدارو شکر نگو که قرار شاهد ازدواج تو با یک مترسک بدتر خودت باشم

بدون کوچک تریم حرکتی باهمون حالت غرید:

- عاقد، می اد و جواب تو تنها بله می تونه باشه.

با چشمای گرد شده صورتم و جمع کردم، تغریبا جیغ زدم:

- چی؟... خوبی؟

- بعد عقد بهترم میشم

سرم و تکون دادم از روی مبل بلند شدم گفتم:

- محاله این اجازه رو بدم مگه عهد قجره زوری زن تو بشم برو عامو خدا روزیت و جای دیگه هواله کنه من بمیرم بهتر زندگی با توعه

«مطمنی؟»

گوشه لبش و لمس کرد و با تکون دادن سرش گفت:

- مجبوری!

داشت گریه ام می گرفت نامردی بود؛ من هنوز این مرد و نمی شناختم و چطور می خواستم ازدواح کنم با کسی که تو کل این 2 هفته روی هم رفته 1 ساعتم ندیدمش و اگرم دیدمش فقط بداخلاق بودن ازش دیدم

ناباور بلند شدم  یه قدم از جای که بودم دور شدم نالیدم:

- تو اون قرار داد حرفی از عقد

- طرف اصلی اون قرداد منم وهر جور من بخوام  می شه حالا چه دو ساعت چه یک سال و چه تا اخر عمراون پول باید برگرده نه؟

لبام لرزید بازم بغض لعنتی راه گلوم و سد کرد. با ته موند صدام نالیدم:

- این نامردیه

- می خوای چیکار کنی که با ازدواج موافق نیستی؟

- مطما، باش هرکار جز زندگی با ادم غیر قابل تحملی مثل تو!

بدون لحظه ای درنگ با بی رحمی تمام تو چشمام نگا کرد غرید:

- تا امدن عاقد وقت داری به این که جوابت مثبت باشه فک کنی در غیر این صورت عواقبش پای خودت چون واسه من هیچ فرقی نداره که تو محرمم باشی و یا نه واسه راحتی تو این پیشنهاد دادم.

یه بار دیگه موفق شدن من و به سکوت وادار کنن  

- خدا، لعنتت کنه!

سکوتش ادم و عجیب از پا می نداخت سرد و یخ بودن درست عین چشماش  

چشمام و فشار دادم بازم همون صدای خشک ریشه زد به همه باور هایی که یه روزی با  مردی که می خواستم باهاش ازدواج کنم داشتم.

- خوب فکراتو بکن ببین زندگی با من بهتره یا بازم من؟ محکومی خانوم کوچولو محکوم به زندگی کردن با من.

با بغض گفتم:

- حالا، که میبنم می شه از یه نفر تا این حد متنفر بود؛ ازتبدم میاد مهراد سرمند!

همین که از جاش بلند شد اشک منم سرازیر شد دلم می سوزه واسه این همه بی کسی؛ بدون نیم نگاهی بهم  از کنارم رد شد

چشمام و فشار دادم با صدای خش دار نالیدم:

- قبولِ، اما تا اخر عمر می شم عذاب زندگیت قسم می خورم!

  

 

 

 

 

 

 @ Ayda rashid☆ویژه☆

ویرایش شده توسط rahimi.98

 

 

:78967ilzkxxjski:رمان بازمانده:78967ilzkxxjski:

rahimi.98

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفده

 

مگه می شه آدم کسی و که نمی شناسه  و اصلا ندیده رو باهاش ازدواج کنه؟

«من با این مرد مغرور،  بداخلاق، یخ چیکار می تونستم بکنم؟ چرا حرف  نمیزد؟ اصلا این مرد از احساس التماس چیزی سرش می شد؟»

 

 

 

خیره شدم به آدمی که الان پنج دیقه بود اسمش امده بود تو شناسنام ام وقتی گفت عاقد میاد اولش فکر کردم یه محرمیت یکی دوسالس ولی درکمال تعجب عقد دائم بود و ای بیشتر از هرچیزی سوالات بیشتری ر توی ذهن م اینجاد میکرد

از این همه سکوت نفسم بند امد حق نداشتن این قد بی رحم باشن

- خانوم سرمند

سرم و بلند کردم نیشخند زدم

به من می گه خانوم سرمند

به مرد مسن رو به روم خیره شدم

 چقد خوب بود که این مهراد سرمند رفت، خوبه که صداش زدن

- خانوم، حالتون خوبه؟

«باید می گفتم خوبم؟ نه خوب نبودم! واسه زندگی م دو نفره تصمیم گرفته بودن و من هیچ دخالتی نکردم جز یه بله و امضا»

سرم و تکون دآدم  لب زدم:

- خوبم!

دستم و دراز کردم خودکار روی میز برداشتم

بغض گلوم اجازه حرف زدن بهم نمی داد دستم و روی گلوم فشار دآدم گفتم:

- کجا رو باید امضا کنم؟

از اشاره اش روی برگه با خواهش نگاش کردم انگار که معجزه ای بخواد رخ بده و ازم بخواد امضا نکنم.

یه دونه امضا کافی نبود اصلا دوتا هم کافی نبود حتی سه تا هم!

و اما امضاء اخر

- تبریک می گم

سرم و تکون دآدم

این مرد پیش خودش چه فکری کرده که تبریک می گه اصلا می دونه بابای من جا گرو بدهیش منو پیشکش یه مرد کرده

-اگه، اجازه بدین بنده مرخص شم.

در باز شد.

چشمام و فشار دادم نباید ضعیف می بودم باید سر حرفم باشم باید جهنم کنم این زندگی که از من یه نظر کوچیک هم نپرسیدن

- کار ما تمام شد ،جناب سرمند بازم تبریک می گم

- خانوم ما که اذیتت نکرد؟

سرم و برگردوند مبهوت نگاش کردم حق نداشت این قد بی خیال به نظربرسه

- نفرمایین؟ اگه اجازه بدین مرخص شم

- سپردم بچه ها می رسوننتون

تصورم تو لباس عروس وقتی خیلی خوشحالم با مرد رویاهام هیچ وقت از ذهنم پاک نشد

مرد رویاهام عجیب شبیه مرد روبه روم بود خوشکل، جذاب، پولدار اما مهربون کسی که عاشقانه دوسش دارم و حاظره واسم جون بده؛ مرد رویاهای من اخلاقش با این مرد رو به روم زمین تا اسمون فرق می رد مرد رویاهام خنده از لبش پاک نمی شه. با هرچیز کوچیکی خوشحال می شه از حرف زدن حراس نداره

حیف رویایی که دست مهراد سرمند به باد رفت حیف!

از جام بلند شدم

- کجا

تو چشماش نگا کردم همه تنفرم و ریختم تو چشمام

- به تو هیچ ربطی نداره

برگشتم پشت بهش اشکم و پس زدم

مگه کیه غلط می کنه بخواد شیر بشه رو سرم، بیچارش می کنم.

- بشین!

با گستاخی تمام برگشتم و گفتم:

- ن، م، ی، خ، ا، م می فهمی؟ نمی خوام

غرید:

-بتمرگ

تو چشاش زل زدم با همه توانم جیغ زدم

- خودت، بتمرگ تو شعور نداری؟ تو یه آدم بیعشور خود خواهی تو اصلا آدم نیسیتی ازت متنفرم چی از جونم می خوایی رسما شدم اسیرت. الهی بری لای تریلی دلم خنک شه

 قدم هام و سمت در تند کردم

- به نعفته برگردی بشینی. چون عواقب بعدش پای خودت

چطور می تونست این قد بداخلاق حرف بزنه؟

برگشتم طرفش نشستم رو مبل

- بفرما؟

- تودرست حرف زدن بلدی؟

- نه، فقط تو بلدی

سرشو به نشونه تاسف تکون داد

- حرف نداری برم.

- خوب اینا که می گم تو گوشت فرو کن!

- چشم دیگه چیکا کنم؟ ببین گفتی تو این خونه زندگی کن گفتم باشه، گفتی از همین لباسای کوفتی استفاده کن گفتم باشه، گفتی عاقد می اد جوابت تنها بلس اونم گفتم خب، اما دیگه نمی گم چقد بگم باشه ای بابا ولم کن عجب بدبختی گیر کردم بابای من یه خریتی کرد از تو پول گرفته شدم رسما اسیر کبیر آقا چی از جونم می خوایی

- حرفت و زدی

- با اجازه

- پس حالا به اینا  هم که من می گم خوب گوش بده و تو ذهنت فرو کن 

- بعله، امر امر شماس فرمایش دیگه؟

چنان بد نگام کرد فهمیدم آدم با نگا کردن هم میتونه حرف بهت بفهونه

- از، الان اسمت امد کنار اسم من و شدی زن قانونی من این خونه قوانینی داره و باید انجام بدی

- همون ساعت 9 شب خوابیدن قبلش مسواک زدن و می گی خودم می دونم

-  اگه یبار دیگه وسط حرف من پریدی من می دونم تو

«خو حرف نزن »

- وظایفت و به درستی و بدون کاستی عین یه زن خوب انجام میدی و حال ندارم سرم درد می کنه پام درد می کنه لوس بازی گریه جیغ داد نداریم.

صورتم و کج کردم باچشمای گرد شده نگاش کردم

«جان؟ وظایف دقیقا منظورش کدوم قِعطعَشه؟ غذا پختن یا وظایف زناشویی؟ »

-حرف زدنت با هر مرد غریبه ای  تا وقتی اسمت تو شناسنامه ای منه برابر با شکستن یکی از استخونات  اگه احیاً شک داری به حرفم یه بار امتحانش کن

لبام و فشار دآدم بهم با استرس نگاش کردم

«چه وحشی»

-هرکی هر حرفی زد هر کس هرکاری کرد تو می شی کر کور و لال؛ از زبون دازی حرفای نا مربوط شلختگی  بهم ریختگی دوری می کنی 

«از عملیات ناسا سخت تره سکوت کردن»

- پا توی اشپزخونه و جایی که خدمه ها هستن نمی زاری  به هیچ عنوان با کسی گرم نمی گری اشپزخونه رفتن یا هر جایی دیگه  و کاری که وظیفه خدمس انجام نمی دی

جیغ زدم:

- می شه بگی من دقیقا چه غلطی کنم همه چیز که ممنوعه یبارکی بگو برو بمیر

- تو برخلاف  کارای که من می گم انجام بده، بعد مُردن به سبک منم می بینی!

- تو اصلا از انسانیت چیزی می دونی؟ از شاد بود چی؟

 

 

 

ویرایش شده توسط rahimi.98

 

 

:78967ilzkxxjski:رمان بازمانده:78967ilzkxxjski:

rahimi.98

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت هجده

 

 

 

- پاشو، برو بیرون

دماغم و چین دادم زبونم و تا تَ  دراوردم

- عنق.

- تا شب استراحت کن و شب میایی اتاق من؛ فردا خدمه وسایل تو جابه جا می کنن

اخمام و تو هم فرو کردم دست به کمر گفتم:

- ببخشید، بیام اتاق شما چه خبره؟

- انجام وظیفه!

چشمام گرد شد

« انجام وظیفه چه صیغه ایه؟ یعنی چی؟»

دستم و تکون دادم از رو مبل پاشدم

- برو، بابا خوشیا محاله اجازه بدم سرانگشتت بهم بخوره چه برسه به انجام وظیفه.

- با، اعصاب من بازی نکن برو تو اتاقت و تا شب استراحت کن تا محاله رو نشونت ندادم

- می رم، شَبم نمیام! شرمنده اخلاقت. و از اون بابت هم غلط می کنی! خدافظ

قدم هام و تند کردم سمت در از صدای  سنسور  تازه فهمیدم چه غلطی کردم و چی گفتم

-چرا در قفل میکنی باز کنن در و

محکم زدم به در

- درو، باز کنین!

برگشتم چسبیدم به در

- باز، کنن درو

- ترسیدی؟

- نه، خیر درا باز کن

- می خوام، غلط می کنی رو از نوع درستش نشونت بدم.

«همه مردها بچن حتی این مرد مغرور رو به روم»

اب دهنم قورت دادم برگشتم محکم تر زدم به در

- کمک!

نیم نگاهی به پشت سرم کردم قدرت دستم بیشتر شد

- بزار برم.

 - تا، سه می شمارم و بعد هیچ تضمینی نمی کنم.  

«خدا، گیر عجب ادمی افتادما»

اشکم بازم سر خورد رو گونم

این مرد باز تونست اشک منو در بیاره

- بزار، برم لطفا

-یک

- باشه فهمیدم من ضعیفم ببخشید اشتباه کردم  بزار برم  

- دو

محکم زدم به در جیغ زدم:

- یکی نیس! تروخدا

- سه    

با کشیده شدن بازم

برگشتم سمتش

- ببخشید

چونم وکه گرفت لب زدم:

- لطفاً

- تو، همسرمنی

- بزار برم...تروخدا

انگار که هیچ گوشی نداشت واسه شنیدن یه قدم عقب رفتم نالیدم:

- هرچی، تو بگی بزار برم لطفا

با گرفتن موچ دستم، چشمام رو فشار دادم از ته مونده صدا نالیدم:

- مهراد...

نا امیدی ماله جاییِ که ببینن صداشون می کنی، ببین بهشون نیاز داری ولی هیچ کمکی بهت نکنن ولی ناقافل یه روزنه ای امید ازاون ته مَها بهت چشمک بزنه

«من ایه محبی تک دختر مردی به اسم پدر مجتبی محبی همسر رسمی مردی از ثروت واسه اخرین بار بازمانده  درد و غمی شدم که پدرم ازش شونه خالی کرد؛ وتو منجلابی از سیاهی فرو رفتم اما غافل از این که سیاهی هر چقدرم پرنگ باشه ظلمت شب دیدنی تره؛ قسم می خورم مهراد سرمند بیرون بیارمت از این ظُلمتی که دید تو رو نصبت به هرچیزی تیره تار کرده  و بیرون برم از روشنی زندگیت. تو رو نه با غم بلکه با عشق به روشنی می  ارم و بیرون می رم  قسم می خورم.»

با فشار چشماش لبام لرزید.

- چشمام و باز کردم نبینمت

نفسم حبس شد دستام که ازاد شد خودم و جمع کردم

غرید:

- ریموت رو میزه بزن برو بیرون  زود!

اشکام بی محابا پایین می اومد

از صدای در شدت اشکم بیشتر شد.

با باز کردن چشماش خودم و جمع کردم

« مگه میشه یک نفر این قدر ترسناک به نظر برسه؟»

@ Ayda rashid☆ویژه☆

ویرایش شده توسط rahimi.98

 

 

:78967ilzkxxjski:رمان بازمانده:78967ilzkxxjski:

rahimi.98

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزده

 

 

به زور نشستم رو زمین

با گرم شدن با زوم  با استرس نگاهش کردم

«نکنه از این که گذاشت برم پشیمون شد؟»

خودم و جمع کردم نالیدم:

-بزار برم

کلافه دستی تو موهاش کشیدغرید:

-بله؟

-اقا، نسترن خانوم امدن

-باشه.

زیپ لباسم  بستم با کشیدن کلاهم رو سرم نگاه اخرمو به مرد رو به رو کردم

با دیدن دستش لبام لرزید

عجیب ازش میترسیدم

به دستش خیره شدم

«جای اعتماد داشت این مردی که الان رهام کرده بود از حصارتی که توش داشت همه چیزم به تاراج میبرد.»

نمیدونم چرا حتی خودمم نفهمیدم چرا کمک شو قبول کردم دستشو پس نزدم

 به گمونم حرفای مادرم یادم رفت

این مرد یه چیزی داشت یه چیزی که هم ازش میترسیدم هم دوست داشتم سر ازش در بیارم

«این همه بداخلاقی دلیلی نداره؟»

با فشار نرم دستم تند بلند شدم  به رسم عادت دستم رو چن بار به شلوارم  زدم و گفتم:

-خیلی ممنون

با تکون دادن سرش قدم هام تند کردم

می ترسیدم از این که نظرش عوض بشه  

خبری از اون اعصبانیت اخمای تو هم نبود برعکس خیلی اروم بود

با گرفتن بازوم نفسم حبس شد

-خوبی؟

شدم همون دختر گستاخ همیشگی

- دکتریی ؟

- درست صحبت کن.

دستش و از کنارم رد کرد خودمو جمع کردم چسبیدم به در

«خوبه، میترسی از زبونت استفاده میکنی.»

از صدای سنسور سرم و برگردوندم

«عه چرا من اینو ندیدم؟... یه صفحه دیجتالی مربعی شکل»

هنوز در کامل باز نکرده بود که از صدای جیغ صورتمو جمع کردم

-وایی، عشقم یک ساعتِ منتظرتم کجایی؟

از این که اینجوری عین میخ جلوم بود انگار نه انگار من هستم و این که نمیزاشت رد بشم عصبی گفتم:

-میشه، بزاری من رد بشم یا بری تو عشقتو بغل کنی احیاناً؟ جلو راه منی  

نیم نگاهی بهم کرد پوزخند زد

- خدمتکار، جدیده عشقم؟... چقدم که بیریخته.

اخمام رفت توی هم  کسی حق نداشت با من اینجوری حرف بزنه حرصی توپیدم بهش:

-بهتر، تو چنار سبزم نکبت! حالام گمشو اون ور زود.

خواسم رد شم از کنارش که نامرد جوری هلم داد که محکم خوردم به ستون در

نفسم بند امد اشکم هر ان ممکن بود بازدر بیاد

-اخ، ببخشید ندیدمت

بغضم و قورت دادم گفتم:

- پیداس، کور مادر زادی احمق بیشعور.

از درد خم شدم بازوم و فشار دادم

با خم شدن مهراد سمتم زل زدم تو چشماش

-خوبی؟

صاف شدم

-به توچه

راه اتاق و در پیش گرفتم  

در اتاقُ که بستم سر خوردم کنار در اشکام  سرازیر شد الان یه زن متاهل بودم بیشتر از این که بازوم درد گرفته بود نتونستم موهای دختر رو بکشم  گریم می اومد.

از یاد اوری عاقد و اتفاقا محکم زدم به در

شده بودم  زن اون ادم بداخلاق کسی که حتی هم سطحش هم نبودم حتی از نظر مالی چه برسه طبقاتی

هجوم بردم تو حمام

 

@ Ayda rashid☆ویژه☆

ویرایش شده توسط rahimi.98

 

 

:78967ilzkxxjski:رمان بازمانده:78967ilzkxxjski:

rahimi.98

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست

 

 

 

از صدای تقه ی در حمام جیغ زدم:

- چیه چی از جونم می خوایین؟  خبرم امدم حمام اینجام دست از سرم بر نمی دارین؟ چرا بیخیالم نمی شین؟

- خانوم!

جیغ زدم:

- به، من نگو خانوم من خانوم هیچ کس نیستم

- اقا گفتن تشریف ببرین پا...

پریدم وسط حرفش شیر اب قطع کردم

- برو، بهش بگو نمی ام می فهمی ن، م، ی، ا، م. ... دوباره شیر اب باز کردم

«همینم مونده بیام بشینم کنارعشق اقات.»

 

 

 

حوله رو دور خودم گرفتم رفتم بیرون

درگیری هاییی ذهنم تموم نشدنی بود هیچ وقت فکرشو نمی کردم اینجوری زندگی کنم به این سختی.

لب زدم:

- ایه نیستم تلافی کاراتو سرت در نیارم ؛ کاری می کنم پشیمون شی از اوردن من به این خونه.

 

 

 

***

 

 

 

الان دقیقا دو روزِاز اتفاقا و ماجرا می گذره و طبق روال شام ناهار تو اتاق میخورم  تو این دو روز حتی دیگه خدمم صدام نزدن که بگن اقا کارت داره و این خیلی عالیه

از فکر خیال نمی دونم چقد گذشت که از صدای در پریدم بالا

- خانوم

«بزار حرفم کامل بشه بعد در بزنید»

حرصی گفتم:

- باز، به من گفتن خانوم، باز گفتن! مگه من نمیگم به من نگین خانوم؟

درو با حرص باز کردم

بیچاره سرش پایین بود

- چیه؟

- خانوم جان اقا گفتن واسه عصرانه برین پایین

- برو بهش بگو من از اینجا تکون نمی خورم

- خانوم گفتن اگه نیایین اقا میآد بالا

چشام گرد شد

- واقعا اینو گفت؟

- بعله

لب هام و به هم فشار دادم گفتم:

- باشه برو میام

در اتاق بستم نگاهی به سر تا پام کردم

لباس یقه قایقی استین کلوش کاربنی رنگ و شلوار جذب مشکی همراه با صندل انگشتی مشکی

دستام و بهم زدم با خنده گفتم:

- می دونم، چیکارت کنم جناب سرمند!

رفتم جلو اینه

دم مسبی موهام و محکم کردم در اتاق باز کردم

از فضای تیره خونه اخمام تو هم شد نالیدم:

-این قد بدم می آد از این اقاتون که هد نداره

-خانوم جان؟

عصبی برگشتم جیغ زدم:

- چقد، بگم به من نگین خانوم؛ چقد هان؟ من خانوم هیچ کس نیستم

- اخه اقا...

- این اقاتون بمیره خیلی خوب میشه.

از کنارش رد شدم

حوصله اسانسور نداشتم پله ها رو دویدم پایین

محوطه رو به روم دقیقا به سبک طبقه ای سوم بود  تنها یه میز وسط اونجا بود  و اینه های سلطنتی قاب های شیک  طلایی

تشکیل شده از دوتا در سلطنتی طلایی رنگ دقیقا رو به روت

به اطرافم نگا کردم دقیقا سمت چپ یه در قهوی سلطنتی بود

«این همون دری نبود که توش سگ بود؟»

سرم و کج کردم انگشت اشارم به لبم فشار دادم لب زدم:

- نه اون یه جور دیگه بود  بغلش گلدون بود

شونم و انداختم بالا

به دوتا در شیشه ای با فِرم چوبی طلایی که طرح جالبی داشت خیره شدم

- الان تو کدوم یکی از ایناس؟

- خانوم جان

چشمام همراه با مشتم بسته شد

- صد، دفعه به من نگید خانوم!

- چیزی می خواین؟

سرم و تکون دادم

- می خوام، این اقاتون تو کدوم یکی از این دراس؟

-سمت راستی در اخری

«جان مگه بازم در هست؟»

به سر تا پای خدمتکاره نگا کردم با لبخند گفتم:

-میشه بیایی باهام؟... می ترسم گم بشم.

بیچاره مات نگاهم کرد.

« حالا میگه دیونس با این حال شده زن اقا»

«خودش دیونس»

- والا

- جانم، خانوم جان

لبم رو گاز گرفتم تند گفتم:

- هیچی

پشت سرش راه افتادم تو کل راه به لباسای تنش نگا کردم

دقیقا مثل خدمه های که تو این چند روز  دیدم  لباس زیری مشکی، سارافان سفید شلوار مشکی  و دستمال سر سفید

این قد خوشم می آد از این لباس سِتا بپوشم.

 

 

 

 

ویرایش شده توسط rahimi.98