رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان نفرینِ شب|مژگان باباپور کاربر انجمن نودهشتیا


مژگان باباپور
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به نام خدا 

رمان: نفرینِ شب 

نویسنده: مژگان باباپور

ژانر: فانتزی، تخیلی

خلاصه:  چه کسی فکرش را می‌کرد که فقط در یک شب تمام رویاهای شیرین یک انسان تبدیل به کابوس‌ های هر شبش شود....

تنهایی بیشتر عذاب‌آور بود یا  بلاهایی که سرش آمده بود؟ جنگیدن با هیولای درونش خیلی سخت بود. 

سِندرا دختری که  سرنوشتش  توسط مردی به نام کارتر در یک شب نفرین شده رقم می خورد و نیروهای پلیدی در وجودش شعله ور می شوند. بعد از این اتفاق مجبور می شود همراه این مرد خانه و محل زندگی‌اش  را ترک کند.   در این مدت سعی می کند تمام خواسته های کارتر را انجام دهد.  ولی در مأموریت جدید خود شاهد یک اتفاق عجیبی می شود...

مقدمه

هربار گریه می‌کنم و انگار
جمله‌ای را گم کرده‌ام
دلتنگی‌ها هیچ وقت راه دوری نمی‌ روند
مثل شانه‌های مادر
که هر بار گریه کردم لرزید

دیگر چه فرقی می‌کند؟
به صدای غمگین پرنده‌های پشتِ پنجره‌ام گوش بسپارم
یا با اولین قطار با خودم دور شوم؟

دیگر چه فرقی می‌کند؟
هربار گریه کردم
که قرار بود
چیزی نگویم

 

ویراستار: @ reyyan☆ویژه☆

ناظر: @ سوران

ویرایش شده توسط مژگان باباپور
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 1

 هوای سردی که به صورتم برخورد می کرد و تاریکی شبی که به خوبی می توانستم آن را از پنجره اتاقم ببینم کمی هم که شده آرامش از دست رفته‌ام را به وجودم باز می گرداند. و باعث می شد از تظاهر به شخصیتی که نبودم فرار کنم. برایم سخت بود و این شرایط سخت ترش می کرد. فکر و ذهنم درگیر این موضوع بود. و هر لحظه نگاهم به ساعت می افتاد باعث می شد عصبانیتر شوم. مدت ها از زمانی که خودم بودم می گذشت. دلم برای زمانی که بی‌خبر از تمام اتفاقات آینده بودم تنگ شده بود. ناخودآگاهم فقط به گذشته برمی‌گشت، و عذاب آورترین خاطرات را برایم زنده می کرد. با صدای تیک تاک عقربه های ساعت که نزدیک به دوازده بود دفتر خاطرات گذشته را بستم. زمان قرار فرا رسیده بود.

 بلند شدم و دست و صورتم را شستم. باید اندکی دیگر صبر می کردم. خانه‌ای که در آن زندگی می کردم بیرون از شهر قرار داشت.   و برای رفتن به شهر باید تا نصف شب منتظر می ماندم. بالاخره زمانش رسیده بود. آن لحظه‌ی شومی که در تمام شب های زندگیم برایم اتفاق می افتاد. و من بدون هیچ گونه اعتراضی باید کارهایی که از من خواسته می شد را انجام می دادم. البته من برده نبودم. شرایط خاص خودم را داشتم و هیچ کس نمی توانست من را برای انجام کاری مجبور کند. فقط برای کارهایی که قبول می کردم انجام دهم حق اعتراض نداشتم. شنل مشکیم را برداشتم و از خانه خارج شدم. باید هر چه زودتر خودم را به محل قرار می رساندم. اصلا حوصله غر زدن هایش را نداشتم. کلاه شنل را بیشتر روی صورتم کشیدم. کسی در اطراف نبود ولی باید بیشتر مواظب می بودم و دقت می کردم.  تا توجه کسی را به خودم جلب نکنم. اولین بار مدت زیادی را در یک شهر می گذراندم و امیدوار بودم که مجبور نشوم به زودی این شهر را ترک کنم. 

محل قرارمان خانه‌ای متروکه بود که اطرافش پر از درختان بلند و پر شاخ و برگ بود.  بهترین جا برای دیدارمان و دور از چشم دیگران به نظر می رسید.  کارتر در این موضوع خیلی حساسیت نشان می‌داد و از امن بودن این مکان زیاد مطمئن نبود. بارها بهش اطمینان داده بودم که حتی پرنده‌ای هم در این اطراف پر نمی زند.  ولی کارتر می‌گفت این خانه خیلی به جاده‌ی اصلی شهر نزدیک است و ممکن است هنگام رفت و آمد کسی از حضور ما با خبر شود.

هنگامی که به محل قرار رسیدم دیدمش، لعنتی! زودتر از من رسیده بود. جلوتر رفتم و پشت سرش در فاصله تعیین شده ایستادم. وجودم را پشت سرش حس کرد و برگشت، ساعت جیبی‌اش را نگاه کرد و با یک قدم فاصله بینمان را پر کرد. پوزخندی زد و گفت: 

- تعجب نکردم، هیچ وقت به زمان اهمیت نمی دهی و وقت شناس نیستی سِنداری عزیز. 

حالم از لحن حرف زدنش بهم می خورد.

- فکر می کردم کارهای مهم‌تری از وقت شناسی داریم. 

با همان پوزخندی که بر لب داشت ادامه داد: 

- البته که کارهایمان همیشه مهم‌تر از هر چیزی هستند، ولی باید یاد‌آوری کنم کارهایی که انجامشان می دهیم باید در زمان خاص خود باشد.

- بگذریم، برای کار جدید آماده هستی؟

کمی ازش فاصله گرفتم.

- بستگی دارد که این کار جدید چه چیزی باشد، می دانی که روش کارمن چگونه است؟ 

این بار او بود که فاصله را بیشتر کرد و شروع کرد به قدم زدن.

بعد از اندکی سکوت گفت:

- نگران نباش این بار چیز سختی ازت نمی خواهم، همان‌طور که می دانی هفته آینده قرار است جشنی در داخل شهر برگزار شود، و همه چیز در این جشن اتفاق خواهد افتاد. 

با تعجب نگاهش کردم.

- منظورت همان جشنی است که جوردن فاستر می خواهد برگزار کند؟    

با صدای بلند خندید . 

- بروکفیلد شهر کوچکی است. چند نفر را میشناسی که در این شهر توان برگزاری جشن چنین باشکوهی را داشته باشند؟

 بعضی وقت ها مرا متعجب میکنی سندرا. 

 چیزی نگفتم و منتظر ماندم حرفش را تمام کند. 

- کاری که ازت می خواهم شرکت کردن در این جشن است.   

چند قدم نزدیک تر شدم .

- عقلت را از دست داده‌ای؟ چطور می توانم در جشن مردی که ثروتمندترین فرد این شهر است شرکت کنم؟ وقتی که تلاش می کنم مثل یک سایه زندگی کنم. افراد اندکی از وجود من در این شهر خبردار هستند. و خودت خوب می دانی با شرکت کردن در این جشن با خطر بزرگی روبرو خواهیم بود. 

 در حالی که داشت به قیافه ی خشمگین و متعجبم نگاه می کرد گفت: 

- هیچ وقت یاد نگرفتی تا تمام شدن حرفم صبر کنی سندرا. البته که همه ی این چیزها را میدانم، و به کوچکترین نقاط این نقشه فکر کردم. چیزی که از تو می خواهم این است که با دقت به حرف هایم گوش کنی. چیزی در دست این مردک است که متعلق به من است. می دانم سوالاتی ذهنت را درگیر کرده است سندرای عزیز. و در پاسخ این سوالات باید بگویم جوردن و من قبلا همدیگر را می شناختیم. ولی بعد از مدتی متوجه شدم که این مرد بیش از حد در کارهایم سرک می کشد. همین باعث شد مدتی شهر را ترک کنم و بعد‌ها خبر مرگم را به گوش او برسانم. بله درست شنیدی فاستر فکر می کند که من به قتل رسیده‌ام. به این دلیل نمی توانم خودم در این جشن شرکت کنم. 

هوا نسبت به لحظات قبل تاریک تر و سردتر شده بود. لرزشی که در وجودم رخنه کرده بود را نادیده گرفتم  و گفتم: 

- فقط برای این که فاستر نسبت به کارهایت کنجکاو بود این نقشه را کشیدی؟ چرا مرده یا زنده بودنت برای فاستر آنقدر مهم بود؟ یا شاید سؤال را اشتباه می پرسم. چرا تلاش می کردی خبر مرگت را به فاستر برسانی؟   

 به نظر می رسید کمی با شنیدن سؤالاتم گیج شده باشد.  بعد از مکث کوتاهی ادامه داد:

- سخت در اشتباهی سندرا چون خوب می دانی من کسی نیستم که هنگام انجام کارهایم اثری از خودم به جای بگذارم. فاستر بیشتر از چیزی که فکرش را بکنی در مورد من اطلاعات داشت. کنجکاوی هایش جواب داده بود و من برای اولین بار اشتباه کرده بودم. می دانی که من به هیچ عنوان به کسی اعتماد نمی کنم. ولی این اشتباه را سال ها پیش بعد از شناختن فاستر انجام دادم.  هنگامی که  خبر مرگم به گوش فاستر رسید فهمید که بیش از این دخالت کردن در این موضوع برایش اتلاف وقت و بیهوده خواهد بود. و تصمیم گرفت همان روز اطلاعات و آن چیز مهمی که متعلق به من بود را از بین ببرد یا مخفی کند. من تمام این مدت او را زیر نظر داشتم و مطمئنم هیچ وقت آن‌ها را از بین نبرد. 

ویرایش شده توسط مژگان باباپور
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

7 ساعت قبل، Lunam گفته است:

ادامش بیاد زودترررر😍😍

انشالله میاد😍

ویرایش شده توسط مژگان باباپور
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 2

- خب، فکر می کنم توانستم اندکی از سؤالاتت را  پاسخ دهم. آماده ای کاری که می خواهم را انجام دهی؟ 

- هنوزم متوجه نشدم چطور باید در این جشن شرکت کنم؟ خودت خوب می دانی که برای شرکت در این جشن باید دعوت نامه داشت و دعوت نامه ها فقط برای خانواده های اشرافی فرستاده می شوند. از آن جایی که من اشراف زاده نیستم و دعوت نامه هم ندارم امکان ندارد کاری که میخواهی را انجام دهم. 

دوباره به ساعت جیبی اش نگاهی انداخت.

- خیلی دیر شده نیم ساعت بعد یک گاری از اینجا رد می شود. و اگر ما را ببیند دردسر بزرگی برایمان ایجاد می شود. 

- می‌دانی که باید خیلی مواظب باشیم. نباید کسی از این قرارها باخبر شود و زنده بودن من به گوش فاستر برسد.  

چون عجله داشت و می ترسید کسی متوجه ما شود، شروع کرد به توضیح دادن.

  - من ترتیب همه چیز را داده ام هم فرصت مناسبی برای تو خواهد بود تا طعمه ات را شکار کنی هم می توانی دعوت نامه را به دست بیاوری. 

در حالی که داشت دور می شد تا سوار اسبش شود گفت: 

- برای امروز کافی است. فردا شب همین جا. این بار وقت شناس باش سنداری عزیز خدا‌نگهدار.

ذهنم به شدت مشغول حرف های کارتر بود. چه چیز مهمی بود که باعث شده بود کارتر در این حد مضطرب شود. معمولا هیچ وقت احساساتش را بروز نمی داد. همیشه خیلی خشک و جدی بود. و هنگام قرار های شبانه فقط در مورد کارهایی که ازم می خواست صحبت می کرد. اما امشب خشم و نگرانی در چهره اش واضح بود. و برای اولین بار در مورد گذشته اش صحبت کرده بود. آنقدر ذهنم درگیر این  موضوع بود که حتی متوجه نشده بودم به خانه رسیده‌ام. هنوز چند قدم مانده بود که متوجه شدم چراغ یکی از اتاق ها روشن است. ولی من قبل از خارج شدن همه ی چراغ ها را خاموش کرده بودم. وجود یک نیرو را حس می کردم. این شخص چه کسی بود؟

اشیاء گران قیمتی هم نداشتم تا برای دزدیدن آن ها وارد شود. خانه را دور زدم و از در پشتی بی صدا وارد شدم. فقط چراغ اتاق را روشن کرده بود. به سمت اتاق قدم برداشتم. و از کنار در نگاهی به داخل اتاق انداختم. دیدمش ولی پشتش به من بود و داشت داخل یکی از کمد‌ها را می گشت. یک مرد تقریبا قد بلند که تمام لباس هایش مشکی بود. وقتی متوجه صدای پایم شد سریع برگشت و چاقویی که در دستش بود را به سمتم گرفت. چهره اش آشنا نبود. جلوتر آمد و با لبخندی که تمام دندان هایش را نمایان می کرد گفت: 

- فکر می کردم صاحب خانه مرد باشد. ولی اشتباه کردم مرا ببخشید لیدی جوان.

از همین فاصله می توانستم نیرویی که در روح کثیفش مرا به چالش می کشید را احساس کنم. مدتی بود که دنبال فرصتی می گشتم تا نقشه ی همیشگی‌ام را عملی کنم. و این بار فرصت خودش در مقابلم ایستاده بود. شروع کردم به فریاد زدن و کمک خواستن. خوب می دانستم کسی در این اطراف نیست تا صدایم را بشنود. پس خیالم از این بابت راحت بود. جلوتر آمد و دستش را جلوی دهانم گذاشت.

 با همان لبخند ادامه داد:

- اگر می خواهی زنده از این خانه بیرون بروی بهتر است دختر خوبی باشی و داد و بیداد کردن را کنار بگذاری. حیف نیست بانویی به زیبایی تو طعمه ی گرگ های شهر باشد؟ و من اصلا دوست ندارم این زیبایی در بردگی انسان های گرگ صفت تلف شود. 

دلم می خواست از ته دل به حرف هایش بخندم. نقشه ام خوب پیش می رفت و این مردک فکر می کرد مثل دختر های  سر به زیر و عاجز از حرف ها و تهدید هایش می ترسم. وقتی سکوتم را دید خوشحال از این که به حرف هایش گوش داده ام دستش را از روی دهانم برداشت و همزمان چاقو را زیر گلویم فشار داد و گفت:

- آرام به سمت صندلی حرکت کن. زود باش! 

با هم به سمت صندلی حرکت کردیم و از آن جایی که نمی خواستم بویی از قضیه ببرد، با صدای لرزان گفتم:

- از جانم چه می خواهی؟ من پول یا وسیله گران قیمتی ندارم. خواهش می کنم ولم کن به هیچ کس در این مورد چیزی نمی گویم فقط ولم کن. 

هر لحظه احساس رضایت در چهره اش بیشتر می شد. از این که توانسته بود مرا رام کند خیلی خوشحال بود. مرا روی صندلی داخل اتاق نشاند و همانطور که چاقو را روی گلویم فشار می داد خندید. 

- خیلی دیر است بانو. شما چهره ی من را دیده‌اید و من چاره‌ای جز این ندارم که شما را بکشم یا به میدان شهر برویم و شما را به بازار برده ها بفروشم. 

حوصله ام سر رفته بود و دیگر طاقت صبر کردن نداشتم. دوباره با صدایی لرزان گفتم:

- خواهش می کنم مرا نکشید قربان. هر کاری از دستم بربیاید برایتان انجام می دهم. 

وقتی متوجه نگاه عمیقم به خودش شد دیگر نمی توانست ارتباط چشمی را قطع کند. همانطور که در چشم هایش زل زده بودم از جا برخواستم مردمک چشم هایم کاملا سفید شده بود. ارتباط برقرار شده بود و روح کثیفَش به سمت من کشیده می شد. انرژی و نیرویی که از روحش جذب می کردم مرا  قوی تر از چند لحظه پیش می کرد. افکار پلیدش ذره ذره در روحش حکاکی شده بودن. وقتی تا آخرین قطره روحش را بیرون کشیدم و روحش با من یکی شد همه چیز را آشکار دیدم. من خود او بودم. جوری که انگار روحش را تسخیر کرده بودم نه بدن بیهوده اش را.

کثیف ترین کارهایش برایم آشکار شدند. چقدر این بشر پست بود. آیا انسان بود؟ یا حیوانی در کالبد یک انسان؟

تمام خاطراتش از کارهای پلیدش در ذهنم تداعی می شد. کارهایی مثل شکنجه کردن دختران بی خانمان و فروختن آن ها، دزدی و کلی کارهای دیگر. مغزم گنجایش دیدن این همه اتفاق را نداشت. هر بار بعد از قطع شدن ارتباط این اتفاق برایم می افتاد. و تا چند روز دیگر به همین روال ادامه داشت. بدن بی جانش روی زمین افتاد. چشم هایش کاملا سفید شده بودند. حس بهتری داشتم.   زمان زیادی از آمدنم به این شهر می گذشت و در این مدت  شکار زیادی نداشتم چون نمی خواستم مردم مشکوک شوند و این موضوع دردسر ساز شود. خستگی از وجودم پاک شده بود. ساعت از نصفه شب گذشته بود و هوا داشت روشن می شد. باید هر چه زودتر از دست این جنازه خلاص می شدم. دست به کار شدم و بدنش را لای ملافه ای پیچیدم و از در پشتی خانه خارجش کردم.

ویرایش شده توسط مژگان باباپور
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 3

هنگامی که به خانه رسیدم هوا آفتابی بود. به علت درگیری‌‌های شب گذشته همه جا بهم ریخته و آشفته بود. خسته و بی طاقت بودم و حوصله مرتب کردن اطراف را نداشتم. به سمت اتاقم رفتم تا مدتی استراحت کنم. بعد از گذشت چند ساعت  با سردرد شدیدی از خواب برخاستم، تمام تنم خیس عرق بود. کابوس هایم شروع شده بودند. همیشه بعد از ارتباط ها انرژی و نیروی فراوانی وجودم را فرا می ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گرفت و احساس قدرت می کردم. ولی تا چند روز بعد مجبور بودم شاهد تمام خاطرات  قربانی‌ام باشم. این بدترین طرف ماجرا بود. با اینکه شمار قربانیانم از دستم رفته بود ولی هنوزم نمی توانستم به این وضعیت عادت کنم. میان این همه خاطرات، تنها خاطره ای که متعلق به من بود اتفاقات آن شب بود که بعد از گذشت سال‌ها هنوزم نمی توانستم فراموششان کنم. کنار پنجره اتاقم نشسته بودم. نسیم خنکی صورتم را نوازش می کرد و باعث می شد کمی آرامش داشته باشم. مدت زمان زیادی را تنها گذرانده بودم. ارتباط زیادی با دیگران نداشتم. فقط قرارهای شبانه با کارتر بود. هیچ وقت زیاد حرف نمی زد فقط در مورد نقشه هایش و کارهایی که می خواست صحبت می کرد.

ذهنم تحمل هجوم این همه خاطرات را نداشت. هر لحظه با شدت بیشتری از جلوی چشمم رد می شدند. سر درد امانم را بریده بود. بلند شدم تا دارویی پیدا کنم ولی تعادلم را از دست دادم و کنار صندلی اتاق به زمین افتادم مغزم داشت متلاشی می شد و هیچ‌ گونه نمی شد جلوی این عذاب لعنتی را گرفت. بین همه‌ ی این خاطرات یک اتفاق مرا خیلی متعجب کرده بود. کارتر! با این مردک چه کاری داشت؟ از کجا همدیگر را می شناختن؟  باور کردن صحنه‌ای که می دیدم برایم خیلی سخت بود. کارتر و این مرد در همان خانه متروکه بودند و داشتند در مورد موضوعی بحث می کردند. تصویر کاملا واضح بود و من آنجا بودم.

- همان‌طورکه فرموده بودید تمام مدت دنبالش بودم قربان، کار خاصی انجام نمی داد. شب و روزش در آن خانه ی چوبی کهنه می گذرد گاهی هم به جنگل نزدیک خانه‌اش می رود.

- افرین فلیپ کارت را خوب بلدی.

- ممنون قربان همیشه آماده خدمت به شما هستم.

پس اسمش فلیپ بود. احساس خیلی بدی داشتم. کارتر‌ هیچ وقت مخفیانه کاری انجام نمی داد. باورم نمی شد که این مردک احمق را برای کنترل کردن و زیر نظر داشتن من فرستاده بود. ولی یک چیز این وسط جور در نمی آمد. فلیپ دیشب در خانه من چکار می کرد؟

 متوجه رفتار‌ دستپاچه ‌اش شده بودم از دیدن من بسیار متعجب بود. سعی کردم تمرکز کنم تا ادامه صحبت هایشان را بشنوم.

کارتر چند قدم به فلیپ نزدیک شد و دم گوشش گفت:

- فردا شب کارهای مهم تری داری فلیپ.

- چه کاری از دستم برمی‌آید قربان؟

- سندرا امشب اینجا نیست چون من بهش خبر داده بودم که امروز کاری برایم پیش آمده و نمی توانم به قرار امشب برسم.

فلیپ منتظر ادامه حرف های کارتر بود.

- فردا شب هنگامی که ما همدیگر را ملاقت کردیم تو به خانه ی سندرا می روی و همه جا را می‌گردی فهمیدی؟

- متوجه ام قربان ولی باید دنبال چه چیزی بگردم؟

- یک انگشتر یاقوت قدیمی. وقتی پیدایش کردی خودت متوجه می شوی که چقدر خاص است. فقط باید خیلی مواظب باشی هیچ کسی جز تو نباید این انگشتر را ببیند یا پیدا کند متوجه ای؟

- بله قربان نگران نباشید.

- نگران سندرا هم نباش تلاش می کنم کمی صحبت هایمان را طولانی کنم. تو خدمتکار صادقی هستی فلیپ و مطمئنم که انگشتر را پیدا می کنی . نگران نباش این بار پاداش خیلی خوبی خواهی گرفت تا دیدار فردا شب خدانگهدار.

 

 

ویرایش شده توسط مژگان باباپور
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...