رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

🌿شوالیه‌ی احیا🌿بهاره رهدار🌿


Bhreh_rah
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

🎗️نام داستان: شوالیه‌ی احیا

🎗️نویسنده: بهاره رهدار

🎗️ژانر: تخیلی، درام

🎗️خلاصه: 

در پس تک- تک لحظه‌های زندگیمان، همیشه فردی‌ست احیا کننده، گرفتن یقه مرگ از  پیرامون زندگی و نجات دهنده زیبای‌ها!

مانند او و همراهانش، مثل آن و همدردهایش!

هم دستی شوالیه‌ی  از جنس احیا و دختری در دهه‌ی ده سال!

 

🔥این داستان فاقد مقدمه می‌باشد🔥

ویرایش شده توسط Bhreh_rah
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱

تنها صدای پاکوبی ده‌ها اسب خشن همانند سواره‌های آنها  در سکوت نیم شب روستای نگون بخت شنیده می‌شد. بعد کمی گذر زمان این بار صدای ترس و جیغ‌های بانوان، بچه‌های کوچک و  فریاد مرد‌ان آن روستا به دلیل آتش سوزی و بی رحمی سوارکاران در هم‌پیچید. آسمان ترسیده، زمین لال شده و درختان برای این همه بی‌رحمی گوش‌هایشان را بسته بودند! جز انسان‌ها از هیچ شئ موردی شنیده و حرکتی ثبت نمی‌شد. کلبه‌های چوبی دیگر زیبا نبودند زیرا در آغوش آتش در حالت ثابت و در سکوت برعکس آدم‌های روستا به سوی مرگ روانه می‌شدند! آنها با آتش  در آغوش در جنب و جوش بودند و می‌دویدند تا شاید کمی از شعله آتش خون ریز کاسته شود، اما کو دل رحمی؟ کو همدردی؟ آتش هم با آن سوارکاران هم دست شده بود و‌ حتی کمی  دلسوزی برای بیگناهان از او تراوش نمی‌شد!

در این هیاهو شیشه‌ها می‌شکستند و با کلی رنگ‌های قرمز با سنگ‌فرشی‌های کف خیابان یکی می‌شدند، سربازان اسب سوار کمی دورتر از این معرکه در حال پیپ کشیدن بودند، چنین صحنه‌های برای آن‌ها تازگی نداشت، بی رحم اجزای چشم‌هایشان بود و قوه وجدانشان سرشار از احساس قتل. از نظر آن‌ها آدم‌های روستا در آتش گناه خود داشتند می‌سوختند، گناه پناه دادن به این آدم‌های نامیرا!
 نامیراهای که پایین اسب‌ها دست و پا بسته در حال تقلا بودند که هم‌خود را نجات بدهند هم آدم‌های که جلو چشم آنها در حال تبدیل به خاکستر شدن بودند، اما تقلایشان مثل خلاف راه رفتن در جریان آب بی‌فایده و بی اثر بود!
حالا دیگر خبری از هیاهو و غوغا چند لحظه پیش نبود، آسمان را شب گرفته بود وزمین را خاکستر!
@ آفتابگردون  @ elsa_a  @ Atlas _sa  @ Sati235  @ Satiyar  @ Li_liumღ  @ LioOla  @ VampirE  @ caramel-_-  @ m.azimi  @ Negin  @ Neda  @ Negin jamali☆ویژه☆  @ _NAJIW80_   @ Sara  @ mahdiyeh  @ Masi.fardi  @ Dark fire  @ Suzan  @ Mobi666  @ MO-BIN  @ zagin

@ ماه تی تی  @ melika_sh  @ ناز بانو  @ مهسا نویسنده  @ ZeinabHDM  @ YAS.JFI  @ Fatee  @ faeze  

ویرایش شده توسط مدیر رصد
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۲

از روی اسب‌های سیاه و قهوه‌‌ای خود پایین آمدند، نامیر‌اها دیگر جانی برای تقلای زنده بودن خود نداشتند، بهترین آدم‌های عمرشان جلو آنها پودر  شدند و به باد رفتند. زندگی که تصور می‌کردند این نبود، سعی کرده بودند فرار کنند، یا حتی این سرنوشت را نادیده بگیرند، ولی هرجا که می‌رفتند به سراغشان می‌آمد و نابودشان می‌کرد!
نامیراها شامل  دو خانواده بودند، کوچکترین نامیراها ده ساله داشت، عروسکی نارنجی به  آغوش گرفته بود  و با چشم‌های سبز یشمیش به اسبی زل زده بود که نیم متری صورتش نفس می‌کشید، تنها خالقش می‌دانست دخترک به چه چیز‌های فکر می‌کند! حالا نگاه‌اش روی پدر و مادر وخانواده عمویش ثابت ماند که بی جان به سمت درخت‌های گردو که دیگر برگی برای آنها وجود نداشت کشیده می‌شدند و بعد از پا آویزان شدند، مردمک‌های چشم‌هایش نگاه‌ای ایستا به آن‌ها داشت، جیغ بزند؟ صدایش را می‌برند! گریه کند؟ کورش می‌کنند! فرار کند؟ بهترین گزینه این است، به هرحال که می‌میرد حالا چه در حال فرار چه اینجا نشسته بدون تلاش!
با عروسکی که در آغوش داشت، دو‌پا داشت و دوپای دیگر قرض کرد و تا توانست دوید، زمین همدم او شده بود و به قدم‌های او بوسه می‌زد، ماه رفیقش شده بود و راه را برای او روشن کرده بود، از پشت سرش فقط یک صدا شنید و بعد در مه ناپدید شد!«نکشیدش، نکشیدش، او را باید زنده تحویل دهیم!»
 

@ YAS.JFI  @ elsa_a  @ ZeinabHDM  @ mahdiyeh  @ Masi.fardi  @ Atlas _sa  @ ناز بانو  @ Sati235  @ Satiyar  @ khakestar  @ m.azimi  @ Z.farhani  @ Z.A.D  @ Z.mim  @ Li_liumღ  @ LioOla  @ _NAJIW80_  @ Paradise  @ masoo  @ سادات.82  @ آفتابگردون  @ MO-BIN  @ Mobi666  @ Atefeh L  

ویرایش شده توسط Bhreh_rah
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۳

درخت گردو رو به روی او، خالی از برگ‌های جان دار بر تنش همانند ذهنش در برابر اتفاقات اخیر خود نمایی می‌کرد؛ اما تنها فرق  این درخت لخت و تمیز با او این بود که چندین جسد یخ زده را به دوش خود می‌کشید. پوزخندی کنار لبش جا خوش کرد، باز هم قربانی خرافات؟ چندین آدمی که انگاری خانواده‌ی کم جمعیت و آرامی بودند، قربانی خرافات پوچ  و از پا به درخت‌های گردو آویزان شده بودند . هوای خفته اینجا را با دم عمیقی  به شش‌هایش فرو راند، دیگر از دیدن چنین صحنه‌های به ستوه آمده بود. موهای بلند و راسایش در نسیم ملایم که شلاقی به این سو و آن سو پرتاب می‌شد را در بالای سر خود محکم بست. مه زیادی فضا را گرفته بود، از اسب به همین دلیل پایین آمده بود چون قوه دیدیش دیگر به خوبی کار نمی‌کرد!

افسار اسب سفید و خاکستری خود  را به دست گرفت، نامش«جسور»، همدم وکمک رسانش از بچگی تاکنون. او را بسیار دوست داشت، دقیقا همان طور که حیوان زبان بسته او را می‌پرستید. مه شیری رنگ قصد کنار رفتن را نداشت، زمین هم حتی از این همه ناعدالتی خسته شده بود که با پرده‌ی شیری رنگ ابراز تأسف می‌کرد، وقتی به روستا همین حوالی نزدیک شد، دیگر زمین با کناربردن مه به او اجازه دیدن داد، تا ببیند و درک کند، تا ببیند که کم عقلی اندکی انسان‌ها چه ردپای دارد.

@ ZeinabHDM  @ m.azimi  @ z.Hamidzadeh  @ Z.farhani  @ Z.A.D  @ ناز بانو  @ کروئلا  @ khakestar  @ Otayehs  @ سادات.82  @ Atefeh L  @ NAEIMEH_S  @ Nasim.M  @ asal_janam  @ Li_liumღ  @ هلیا بانو  @ ساتوری  @ جانان بانو  @ فاطمه خورشیدی  @ Elaha  @ VampirE  @ M.M☆ویژه☆  @ Aryana🌻  @ Aramis.R_U  @ Aramesh  @ گربه مشکی  @ هانی بانو  @ پرتوِماه  @ دخترخورشید  @ elsa_a  @ mahdiyeh  @ Roghayeh.k  @ YAS.JFI

ویرایش شده توسط Bhreh_rah
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۴

با کنار رفتن مه، قلبش فشرده شد، دستش از افسار سر خورد و در کنارش قرار گرفت، منظره روبه رویش رو نمی‌توانست تحلیل کند. روستای که در کودکیش دیده بود با چیزی که حال مشاهده می‌کرد، به کل فرق داشت. از آن روستای کوچک و پر از درخت‌های گردو، کلبه‌های با سقف‌های شیب دار، بوی گلدان ‌های گل یاس خانم اسمیت در پیاده رو‌ها، شیرینی‌های رنگارنگ آقای بل از پشت ویترین، تنها  یک مشت هیزم سوخته و بوی سوختگی به جا مانده بود!
باتردیدو بغضی که در گلویش قصد شکستن داشت، بین سنگ‌فرش‌های شکست شده قدم گذاشت، جسور از ورودی روستا تکان نخورد، به آنیسی زل زده بود که تمام رویاهای کودکیش به یک باره ویران شده بودند. آنیس در وسط روستا ایستاد، دور خود چرخید و همه چیزهای که نابود شده بود را  یک نظر کرد، کلبه‌های چوبی فرو ریخته بودند،  از گلدان‌های خانم اسمیت فقط خاک‌های زغالی جا مانده بود، شیرینی‌ها هفت رنگ تنها سیاه  از پشت ویترین بدون شیشه دیده می‌شدند، کمی سرفه کرد، بوی سوختگی هنوز تازه بود، از روی اضطراب با چکمه‌هایش کمی خاکستر روی سنگفرش را به سمت چپ و راست هدایت کرد که ناگهان در کمال تعجب، کاغذی سالم یافت!حال دیگر اضطراب و ناراحتی پر کشیده بودند و جای آنها تعجب جا خوش کرده بود، خم شد تا کاغذ را بردارد که صدای مانع کارش شد.

مکان نقد‌های زیباتون💚

@ VampirE  @ ZeinabHDM  @ Z.farhani  @ Z.A.D  @ Z.mim  @ هلیا بانو  @ آلفای نقره ای  @ melika_sh  @ m.azimi  @ M.f  @ K.Mobina  @ Li_liumღ  @ LioOla  @ elsa_a  @ khakestar  @ mahdiyeh  @ iatina  @ ناز بانو  @ Satiyar  @ Sati235  @ کروئلا
ابزارک span

ویرایش شده توسط Bhreh_rah
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۵

ماه نیم آن آشکار نیم دیگر از شرم ساری پوشیده شده بود، گرگ‌ها زوزه جفا می‌خوانند و درختان سماع محنت می‌کردند، توی این جمع تنها کسی که شاد و خرم بود چون از اتفاق خوشایندی که قرار بود  بیفتد خبر داشت، زمین بود. او بود که خبر از دوتا رهگذر پیاده در این نیمه شب را داشت، دوتا رهگذر که یکی از جنوب می‌آمد و دیگری از شمال، یکی عروسک به دست، پا برهنه با دامنی خاکی، اما پر از گل، موهای ژولیده و چهره‌ی شکسته. دیگری کنار اسب، پاهای پوشیده در چکمه‌های چرم، شنل سیاه آغشته از نسیم!
هردو متفاوت، اما از همین تفاوت یکسانی ها بیداد می‌کرد، هردو به فکر روستای آتش کشیده، خرافات بیهوده، هردو خسته و نیازمند به آرامش. کمی بعد در همان حالی که ماه پوشیده، گرگ آواز کنان، درختان سماع  کرده رهگذرها به هم رسیدند! 
شوالیه متعجب، دخترک عروسکی ترسیده، در ذهن هردو سوال‌های بی جواب رژه می‌رفتند. هردو آماده هرگونه جبهه‌ی بودند، دخترک در زیر نیمه‌ی روشن ماه بود و چهره‌اش به وضوح آشکار، شوالیه در نیمه‌ی تاریک ماه بود و چهره‌اش پوشیده.دخترک توجه کرد، ریز شد و تنها یک فرد را دید، آنیس! آن شیرزن شجاع و دلیر، آن شوالیه‌ی که بارها جان این نامیرا‌ها را نجات داده بود، آن فردی که به دنبال عدالت و نابودی خرافات بود!آری خودش بود.

محل نقد‌های زیباتون💚

@ Armita  @ masoo  @ Masoome  @ Gh.azal  @ Gh.aꨄ︎  @ Ghazal  @ Atlas _sa  @ Masi.fardi  @ Li_liumღ  @ LioOla  @ N.H  @ Elsa__f4_a  @ Mahdix  @ mahdiyeh  @ F_MAHGOL  @ WolfisH  @ Psycho.VA  @ زهرا عاشقی۸۲  @ زهراعاشقی  @ کروئلا  @ کرومتوفیلیا  @ جانان بانو  @

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۶

پاهایش یاری کرد تا خود را در آغوش آن شوالیه‌ی احیا جا کند، نفسی عمیق کشید و بوی عطر زندگی را در مشامش برد.شوالیه متعجب شد، اما با دیدن نشان نامیرا در پشت گردن او، ایندفعه وی بود  که دخترک را بیشتر در آغوشش جا داد. هردوفرد نجات دهنده بودند، هر دو قرار بود یک سرنوشت را به‌کمک خودشان رقم بزنند، سرنوشتی که سرنامه آن نوشته شده بود«اتمام این خرافات».

نامه‌ای که از روستا یافته بود به دست سارا داد، دختر عروسکی که دیگر نامش را می‌دانست. آنیس نامه رو نخوانده پی برد که حتما حقایق در این تیکه کاغذ سالم مانده از فاجعه‌ نوشته شده‌ است! به همین دلیل این حق را به سارا داد تا درمورد خرافاتی که درمورد آن‌ها شایع شده و هرآنجا که پا می‌گذارند به نابودی می‌رود را  بداند! یاد چند دقیقه پیش افتاد، همان چند دقیقه‌ی که باعث شد در ذهن آنیس هرج و‌مرج ایجاد شود و چنین تصمیمی بگیرد، چند لحظه‌‌ی گذشته که سارا عروسکش را در آغوش گرفته بود و می‌گفت:
- دیگر به این باور رسیدم که ما نحس هستیم، خرافاتی که درمورد ما وجود دارد راست است، وگرنه برای چی هرجا راه می‌رویم، همه پشت سرمان می‌میرند.
به چشم‌های سبزش خیره ماند، برای چه یک دختر ده ساله باید انقد مأیوس باشد؟ چرا یک دختر ده ساله باید نشان نامیرا داشته باشد؟ چه دلیلی دارد که این نشان را می‌زنند و به خرافات بقیه میدان می‌دهند که حتما نامیرا هستند؟ در صورتی که آن‌ها مانند بقیه هستند، پیر و فرتوت می‌شوند، از شکم مادر متولد میشوند و با دلایلی انسانی می‌میرند!
محل نقدهای زیباتون🌿

@ LioOla  @ Li_liumღ  @ Atefeh L  @ Atlas _sa  @ melika_sh  @ Atria  @ Fardis  @ FAR_AX  @ faeze  @ Psycho.VA  @ Farinaz  @ سادات.82  @ Gh.azal  @ Gh.aꨄ︎  @ Ghazal  @ ملیکا ملازاده

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۷

این‌ها را با چشمان خودش دیده بود، همان دو چشم آبی به رنگ آسمان بدون ابر، چون با آن‌ها زندگی کرده بود و با آن‌ها بزرگ شده بود، آری شوالیه هم از نسل کسانی بود که اسمش را گذاشته بودند نامیرا!‌ اما آنیس نشان نامیرا‌ها که یک گل در دست دستان ظریفی بود را نداشت!
این خرافات، آن لشکر سواره، هیچوقت اجازه‌ دانستن سوالی که در ذهنش بود را ندادن و با خود می‌گفت«چرا جز پدر و‌مادرش، خود و خواهر و برادرانش، نشان نامیرا را نداشتند؟!»
آن زمان که ده سالش بود پدر و‌مادرش، دو خواهر و یک برادرش را در جلوی چشمانش سلاخی کردند، قبل از فرار دقیقا او هم جمله‌ی را شنیده که سارا برایش بازگو کرد«نکشیدش، سالمش بگذارید، زنده باید تحویلش داد»
گرمای بیش از اندازه خورشید در بیابان با آن شن‌های دانه ریزو قهوه‌ای ترکیبی سخت، اما جان بخش برای دو رهگذر خواب برده در آغوش زمین بود.شب گذشته برای هردو آن‌ها دشوار بود، چون دفتر گذشته را ورقه زده بودند، سارا از زنده‌ماندنشان از آن فاجعه مرگ وار که در روستا اطراف ویچ وود اتفاق افتاده بود تا  گذاشتن اسم نامیرا روی آن‌ها گفت‌. آنیس هم از نداشتن نشان نامیر‌اها در صورتی که مادر و پدرش آن نشان را داشتند صحبت کرد.
سارا چهارزانو روبه روی آنیس قرارگرفت و با چهره‌ا‌ی غرق شده از تعجب پرسید:
- چرا آن نشان را شما نداشتین؟!
شوالی ما که یاد گذشته برایش درد آور بود، در حالی که آتش بی جان را بالا و پایین می‌کرد، پاسخ داد:
- پدرم می‌گفت، این چرخه پایان یافتنی‌ست!

محل نقدهای زیباتون💚

@ Li_liumღ  @ LioOla  @ Atria  @ Atefeh L  @ ببعی معتاد  @ Fardis  @ melcmy  @ melika_sh  @ ملیکا ملازاده  @ دارثی نایت  @ Psycho.VA  @ زهراعاشقی  @ Atlas _sa  @ NAEIMEH_S  @ Nasim.M  @ asal_janam
 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۸

شب می‌تابید و ستارگان در سکوت می‌رقصیدند، آتش کم جانی در بین آن دو نفر در حال جنب و‌ جوش بود. سارا کمی نزدیک تر آن تمثیل شجاعت شد: 

واقعا؟اما نیاکان ما بعد به دنیا آمدن ما این نشان را می‌زدند، چون بچه متولد شده از این نسل نحس‌ می‌دانستند نحس، با اینکه ما از گوشت و‌پوست خودشان بودیم!

آنیس توی چشم‌های یشمی سارا خیره ماند، چیز‌های متنوعی در چشم‌هایش موج می‌زد که آنیس نمی‌توانست از آن‌ها سر بیاورد.

- کسی بود که چک کند؟ 

با چهره‌ای بانمک و بچگانه که گیج شده بود، گفت:

- فکر نکنم!

- پس چرا نیاکانتان وقتی نامیرا نبودید به این باور دامن زدند؟
سارا بعد این سوال سکوت کرد، چیزی در وجودش تکان خورد که تنش را به لرز انداخت. این باعث شد در همان تاریکی شب، شبنم‌های شفاف درون چشم‌هایش به وضوح مشخص شود‌. سوالی که از تک-تک سلول‌های خود و آدم اطرافش بارها پرسیده بود، چرا؟به چه دلیل؟!
با خود می‌گفت؛چرا ما داشتیم این چرخه را که پدر آنیس پایان شدنی می‌دانست، ادامه می‌دادیم؟مگر ما نبودیم که از مشکلات و سختی این توطئه و خرافات به وجد آمده بودیم، پس چرا سعی نمی‌کردیم کاری کنیم؟ چرا سعی نمی‌کردیم که نجات پیدا کنیم؟ فقط ادامه دهنده بودیم و ناله کن! انقد با خود کلنجار رفت که با همین افکار خوابید!
 کابوس‌های سوال‌هایش دیگر بیشتر از این به او اجازه نمی‌دادن که بخوابد. آنیس و اسبش که دیگر اسم او را هم فهمیده بود هنوز خواب بودند، کش و قوسی به بدن ظریفش داد و از روی شن‌‌های بیابان داغ بلند شد، به اطراف نگاهی زد جز خودشان، دوتا درخت نیم جان و چندتا کلاغ  عجیب آویزان در آسمان چیز دیگری در آن بیابان برهوت مشخص نبود. دستی به پیراهنش کشید که سختی چیزی را در جیبش حس کرد!

محل نقد زیباتون🌿

@ Atlas _sa  @ چلچله  @ mah86  @ mahdiyeh  @ Elsa__f4_a  @ N.H  @ Z.A.D  @ khakestar  @ m.azimi  @ Z.farhani  @ Z.mim  @ S.malkzad  @ Roshana  @ _Mahta_  @ Masi.fardi  @ masoo  @ Li_liumღ  @ LioOla  @ VampirE  @ asal_janam  @ WolfisH  @ Gh.azal  @ Ghazal  
 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...