رفتن به مطلب

رمان دلبر مجازی | سوزان کاربر نودهشتیا


Suzan
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان:    دلبر مجازی 

ژانر: کل- کلی،   طنز، همخونه‌ای

نویسندگان:    سادات و سوزان

خلاصه رمان:

تمنا یه دخترِ پاک ولی شیطون و لجباز، که روزهایش    با سرکار گذاشتنِ بقیه، مخصوصاً پسرها    توی فضای مجازی می‌گذره.
 نوجوانی که غرق فضای مجازی شده و از دنیای حال فارغ  است. 
حالا نتیجه‌ی این روند زندگی چی میشه؟
داشتن این همه دوست مجازی با زندگی‌‌اش    چیکار می‌‌‌کنه؟!
اعتمادهایی که کرده جوابش چیه؟!
دو نفر بیشتر از همه توی سرنوشتش تاثیر دارن؛ آیهان و مهراد!
یعنی این دوتا پسر جذاب قراره با زندگی تمنا چیکار کنن؟!
 کجای بازی ایستادن؟
آیا شخصیت شیطونش باعث میشه راجبش فکر اشتباه کنن؟

اینجا دنیای مجازی است...
دنیایی معکوسِ دنیای حقیقی...
همان جایی که ما پشت حصار سیمها
و خطوط ارتباطی پنهان شده ایم...
همان جایی که هر چه با هم بیگانه‌تر باشیم،
بیشتر به هم نزدیک می‌‌شویم...
جایی که حتی انسان‌‌های جامعه گریز،
در آن به راحتی سیر می‌‌کنند
و هم صحبتی می یابند...
کمی ترسناک اما قابل اعتماد است.

 

♡°°دݪبــــــرِ مجـازۍ°°♡

مقدمه‌:

دلمــان خـوش اســت که می‌نویســیم...
و دیگــران می‌خـواننــد...
و عده‌‌ای می‌‌گویند...
آه! چـه زیبــا و بعضــی اشـک می‌ریــزند
و بعضــی مـی‌خنــدنـد.
دلمــان خـوش اســت...
به لــذت‌هــای کــوتـاه...
به دروغ‌‌هــایی که از راســت
بـودن قشنــگتـراند.
به این‌کــه کســی برایمــان دل بســوزاند...
یـا کســی عاشقمــان شــود...
با شــاخه گلی دل می‌‌بنــدیـم...
و با جملــه‌‌ای دل می‌‌کــنیم.
دلمــان خـوش می‌‌شــود...
به بـرآوردن خـواهشــی و چشــیدن لـذتـی...
و وقــتی چیـــزی مـطابـق مــیل مــا نبــود،
چقـــدر راحـت لگـــد می‌‌زنیـــم
و چــه ســــاده می‌‌شـکــنیم
همــــه چیـــز را...!

داستان زندگي من...
با متن تلخی شروع شد كه تمام وجودم رو شعله‌ور کرد و تو ذره- ذره جلوی چشمم آب شدی و فقط تونستم نگاهت کنم.
مجبور بودی كنارم باشی، چون من بدون تو نمی‌‌تونستم. تو رو داشتم تا از دست حرف‌‌های ديگران رها بشم؛
و ناگهان عاشقت شدم و دیدم بدون تو نمی‌تونم زندگی کنم و حالا به اجبار دارم ازت جدا میشم و باید خداحافظی کنم، اون هم به خاطر یه متن غم‌انگیز لعنتی:
《شما ۸۵ درصد اینترنت خود را مصرف کرده اید.》

ناظر: @Fateme Cha

ویراستار: @K.Mobina

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
K.Mobina ویرایش کرد.🕊
  • لایک 5
  • هاها 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 2
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♡°°دݪبــــــرِ مجـازۍ°°♡


#پارت_1


با پَر‌های ریخته شده به پیامی که برایم آمده، مخصوصاً جمله‌ی آخرش خیره شدم:
《پس از به پایان رسیدن این بسته، در صورت نداشتن بسته‌ی اینترنت فعال، مصرف اینترنت شما با نرخ تعرفه‌ی آزاد محاسبه خواهد شد.》
لعنتی، شکست عشقی بدتر از این؟!
گَندَم بزنن اگه یک بار دیگه فیلم آنلاین ببینم.
وقت کم بود!؟ درست جایی که قرار بود پادشاه رو ترور کنن؟!
تُف تو این شانس...!
 الان چکار کنم آخه؟ بیا! حالا باید خودم رو جر بدم تا مامان برای بسته اینترنت پول بده.
سر و وضع‌ام رو مرتب کردم که مامان گیر نده و از اتاق بیرون رفتم و با لحن لوس و چشم‌‌هایی شبیه خرِ شِرِک گفتم:
- مامانی؟ مامان جونم! کمک نمی‌‌خوای؟
مامانم بدون بلند کردن سرش همون‌‌طور که داشت پارکت‌‌‌های قهوه‌ای آشپزخونه رو تمیز می‌‌‌کرد، گفت:
- چی شده؟ اگه پول می‌‌خوای خبری نیست ها!
معترض گفتم:
- وا، مامان! میگم کمک تو میگی پول؟ مگه من می‌‌خوام برم بیرون که پول بخوام؟
با چشم‌‌های مشکی کیوتش نگاه عاقل اندرسفیه‌ای به من کرد و گفت:
- تمنا! خودم بزرگت کردم. کمک نکردنت بهترین کمک هست. یا بگو چی می‌‌خوای؟ یا برو بذار به کارهام برسم.
لب برچیدم و جواب دادم:
- اصلاً نخواستم. خوبی به ما نیومده. من رفتم؛ فقط بعداً غر نزنی دختر همسایه و دختر کبری خانم، خانوم و خونه دارن، تو همش سرت تو اون بی صاحاب هست ها! نگاه کن! خودت نمی‌‌ذاری.
چشم غره‌‌ای بهم رفت و گفت:
- به سلامت!
پا به زمین کوبیدم و از آشپزخونه‌، مکانِ مورد علاقه‌ی مامانم، بیرون زدم. هوف! باید تا شب صبر کنم تا بابا بیاد؛
ولی چشمم به گوشی مامان که روی میز وسط پذیرایی بود، افتاد.
چشم‌هایم برق زد و یواشکی رفتم سمتش و برش داشتم و با استرس تمام، همون‌طور که یک چشمم به آشپزخونه بود و یک چشمم به گوشی، از همراه بانکش برای خودم شارژ فرستادم و پیامش هم پاک کردم و شاد و خرّم با نیشِ باز، به اتاقم برگشتم.
گوشی‌ام رو که قابِ صورتیِ خیلی جینگیلی داشت رو برداشتم و روشنش کردم و برای هزارمین بار در طول این هفته، ذوق‌زده به والپیر بنفش گوشی‌ام زل زدم.
به قول بَروبَچ، اون بچه مایه دارایِ خفن برای تنوع، گوشی‌هاشون رو عوض می‌‌کنند، معمولی‌‌ها قاب گوشی و ما بدبخت، بیچاره‌ها، والپیر گوشی و چقدر هم باهاش ذوق می‌کنیم.
حالا از حق نگذریم، خانواده‌ی من هم عضو همون با اصالت‌‌های تهران هستن و برای خودشون شاخَ‌‌اند. بلاخره یک حاج علیِ و یک دهنه‌ی فرش فروشی داخل بازارِ تهران و برای خودش برو و بیایی داره؛ بله دیگه!

ویرایش شده توسط K.Mobina
K.Mobina ویرایش کرد.🕊
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♡°°دݪبــــــرِ مجـازۍ°°♡


#پارت_2


امروز دیگه خورده بود توی ذوق‌‌ام و حس فیلم دیدنم پریده بود. از گوگل بیرون اومدم و همون‌طور که سرگردون مونده بودم که برم تلگرام یا واتس‌‌آپ، تصمیم گرفتم اینستاگرام برم.
استوری‌‌‌های اکیپ، فولِ فول بود و چندتاشون، من هم تگ کرده بودند.
بدون توجه به چند تا دایرکت از دو سه تا ناشناس، داخل اکسپلور رفتم. طبق معمول کلیپ‌های شاخ‌های مجازی، جلوی صورتم نمایش داده شد.
زیر لب غر زدم:
- اَه! باز این دوتا؟! آخه فالور جمع کردن این‌کارها رو داره؟! چهار روز پیش عجقم، عجیجم! امروز کات فور اِور؟!
بعد از یه ساعت گشتن تو اینستا و دیدن کلیپ‌‌های《نی‌نای اصغر و صغری، نی‌نای اکبر و کبری》یا 《چطوری جونِ دل، برقراری عزیز》گوشی رو بی‌حوصله، طرفی پرت کردم.
هیچ کدوم از بچه‌ها هم آنلاین نبودن ببینم چه خبره؟!
با صدای در و آمدنِ بابا، طبق دستوراتِ مادر خانوم بیرون رفتم تا خسته نباشیدی بگم و دیگه مامان به جونم غر نزنه.
***
گوشی به دست لم داده بودم روی تاب ریلکسیِ مشکی رنگم و در حال مقایسه‌ی اتاقم با پست داخل اینستا بودم.
اتاقم تم قرمز مشکی داشت و سه سالی می‌شد که این‌طوری بود. تخت قرمز رنگم گوشه‌ی اتاق چسبیده به دیوار بود و درست سمت راستش پنجره بود که با پرده‌ی مشکی با طرح‌‌های قرمز پوشیده شده بود. کنار تخت یه پاتختی مشکی رنگ بود که روش پر از پوست تخمه و چند تا پاکتِ خالی چیپس و پفک بود؛ اون‌قدر حجم آشغال‌های روی میز زیاد بود که ساعت رومیزی قرمزم ناپدید شده بود. مدیون‌‌اید فکر کنید درست بغل پاتختی سطل آشغال وجود داره!
کنار تابم، کمد دیواری بزرگی بود که درش باز بود و لباس‌هایم به طرز فجیهی پخش و پَلا بودند.
روبه روی تخت، کنارِ در، میز تحریر و کتابخونه‌ام قرار داشت و بغلش بوم نقاشی و وسایل گرافیک بود که خوب چون درس زیاد نمی‌خونم، خداروشکر اونجا تمیز بود. باز هم یاد حرف‌های همکلاسی‌‌هایم می‌افتم که هی بهم میگن:《حیف توئه که درس نمی‌خونی و مطمئناً می‌تونی راحت دانشگاه قبول بشی.》
و خیلی از این حرف‌‌ها و نصیحت‌‌ها که به درد خودشون می‌‌خوره؛ اصلاً به خاطر همین هست که بیشتر دوست‌‌هایم یا بهتره بگیم همه‌‌ی دوست‌‌هایم، دوست‌‌های مجازی‌‌اند.
از بس همکلاسی‌‌هایم نچسب و درس خونن، درسته بقیه‌شون رشته هنر و گرافیک رو دوست داشتن و الان دارن می‌‌خونن تا دانشگاه هنر قبول شن؛ ولی من یکی، همین‌طور الکی یه رشته رو انتخاب کردم و به خانواده هم گفتم می‌خوام بعداً به بابام توی کشیدن طرح و نقشه‌ی فرش کمک کنم.
درسته ازش بدم نمیاد، ولی خوب طوری هم نیست که از عشق و حالم بگذرم.
زندگی رو عشقه!
با صدای نوتیفیکیشن گوشیی‌‌ام از فکر و خیال در اومدم و برای دفعه‌ی آخر به سرویس خواب طلایی- سفید توی پست، چشم دوختم و بعد از ذخیره کردن پست تا بلکه بتونم مامان رو راضی کنم برام بخره، رفتم ببینم کی پیام داده.

ویرایش شده توسط K.Mobina
K.Mobina ویرایش کرد.🕊
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♡°°دݪبــــــرِ مجـازۍ°°♡


#پارت_3


با فهمیدن این‌که پیام برای پیجِ فیکم 《امیر》بوده، زود رفتم اون پیج و پیام مهشید رو باز کردم.
مهشید یکی از بچه‌های روی مخی بود که اکیپی، دلِ خوشی ازش نداشتیم و قرار شده بود من برم اسکلش کنم و بهش بخندیم.
سه هفته‌ای میشه که باهاش رل زدم. آخه کی می‌تونه از این پسرِ جیگرِ توی پست‌هایم بگذره؟!
یاد سه هفته‌ی پیش افتادم که بهش پیام دادم و بلاخره بعد از همفکری و میز گرد با بچه‌‌ها متن اولیه شد این:
- سلام! از وزارت بخت باز کنی مزاحمتون میشم. گفتن شما از بسته بودن بخت خود شکایت کرده‌اید. من رو فرستادن که بازش کنم.
ویژگی های من:
کیوت بودن، جذاب بودن، شوخ طبع بودن، دارای سیکس پک، یک عدد ماشین و خونه‌ی مجردی و...
یه ساعت بعد جواب داد:
- آروم‌‌تر، یواش‌تر و ملایم‌تر! مخم رو بد زدی. الان درد می‌کنه. خوبش کن!
و این بود رل زدن امیرخان با مهشید خانوم!
از فکر در اومدم و پیامش رو خوندم که نوشته بود:
- بیا به جنگ تن به تن، شلیک بوسه از تو، رگبار خنده از من!
- بیا بجنگیم امیرم!
پشت بندش تا می‌تونست ایموجی خنده فرستاده بود.
خوب، خوب! چطوری این رو اسکل کنیم تا ول کنه بره؟! دیگه حالم داره بد میشه، از بس لوسه!
برایش تایپ کردم:
- تانک‌ام از یار، آتش فوران کند از سر تانک، هدف‌‌گیری دقیق به سنگر! و‌...
تولید نوزاد در پایان جنگ!
الان می‌‌تونستم تصورش کنم که قشنگ سرخ شده و از حرص، بلاکم می‌کنه.
با فرستاده شدن ویسش، با دعا و صدقه باز کردم که فحش ناموسی نداده باشه.
ولی چه بد و بیراهی! یک‌طوری می‌خندید که به عقلش شک کرده بودم.
خوب، انگار تیرم به سنگ خورده بود. نوشتم:
- بیبی؟ من فکرهایم رو کردم. ما دیگه به درد هم نمی‌خوریم؛ تو مثل خرس آفریقایی می‌‌خندی.
حالا جدا از این‌که خرس آفریقایی نمی‌دونم چیه؟ چه برسه خنده‌اش! ولی خوب خدا خیرش بده که باعث شد بعد از جیغ و دادهایی که شنیدم، بلاک بشم.
با صدای مامان که صدایم می‌زد برای شام برم، گفتم:
- گرسنه نیستم. بعداً اگه گشنم شد خودم می‌خورم.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط K.Mobina
K.Mobina ویرایش کرد.🕊
  • لایک 5
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♡°°دݪبــــــرِ مجـازۍ°°♡


#پارت_4


با صدای پشم ریزونِ مدرسه‌ی موش‌‌ها 《آلارم گوشیم》 از جایم بلند شدم. چرا باید این وقت صبح، توی این سوز و سرما، تخت‌خواب گرم و نرمم رو ول کنم، از پتوی دوست داشتنی‌‌ام جدا بشم و برم به نفرت انگیزترین جای دنیا؟ مدرسه!
سر و کله بزنم با همکلاسی‌‌ها و دبیرها و کامپیوتر و تهش هم با کوله باری از تکلیف برگردم خونه!
تند- تند مسواک زدم و لباس فرم خاکستری‌‌‌ام رو که به رنگ چشم هایم میومد، پوشیدم و سعی کردم لنگه‌ی دیگه‌ی جورابم رو توی این بازار شام پیدا کنم. مقنعم رو سرم کردم و جلوی آینه مرتبش کردم و نگاهی به قیافم انداختم. چشم‌‌های طوسی رنگی که گاهی اوقات به آبی می‌‌زد، موهای قهوه‌ای روشن، دماغی متناسب با صورتم و لب‌‌های قلوه‌‌‌‌ای قرمز، می‌‌شد گفت خوشگل بودم. هیکلمم که بچه‌‌‌ها می‌‌گفتن عالی است.
 دست از آنالیز کردن خودم برداشتم، کوله‌‌ی مشکی‌‌ام رو در دست گرفتم و کتاب دفترهام رو سریع توش گذاشتم و بیرون زدم که از شانس خوبم با طاها مواجه شدم.
- سلام داداشی جونم، صبح بخیر!
طاها با ابروی بالا رفته نگاه‌‌ام کرد:
- سلام فسقل بچه، چه عجب زود بیدار شدی!
- طاها دستم به دامنت، امروز دیر برسم خانوم محمدی رام نمیده تو مدرسه! زنگ اول هم امتحان دارم. سر راه‌‌ات من هم می‌‌‌رسونی؟
و زیر لب طوری که اون هم بشنوه، غر زدم.
- نمی‌‌دونم چی با خودشون فکر می‌‌کنن. مگه مغز آدم هفت و هشت صبح کار می‌کنه که امتحان هم می‌‌گیرن؟ همین که تو این ساعت خودمون رو بشناسیم هنر کردیم. 
- اگه تا پنج دقیقه دیگه دم در بودی، آره؛ وگرنه خودت باید پیاده گز کنی.
خوشحال از این‌‌که راحت قبول کرد، دویدم و آل استار مشکی‌هام رو پام کردم. مامانم لقمه به دست اومد و گفت:
- بیا بگیر! صبحونه که نخوردی حداقل این رو تو راه بخور ضعف نکنی.
- دستت طلا مامان خانوم.
***
بلاخره این ساعت‌‌های مزخرف مدرسه هم تموم شد. ساحل که می‌‌شد گفت تنها دوستم توی مدرسه‌ لست امروز نیومده بود و من کل اون هشت ساعت رو ته کلاس تنها نشسته بودم و فکرم درگیر دوست‌‌‌های مجازی‌‌ام بود و اصلاً نفهمیدم معلم‌‌ها چی میگن.
درسته همکلاسی‌‌هام می‌‌خوان باهام ارتباط برقرار کنن، ولی خوب من زیاد خوشم نمیاد و ترجیح میدم تنها باشم.
فضای حقیقی رو دوست ندارم؛ نمی‌‌دونم چرا؟ ولی دنیای مجازی با همه‌ی دروغ‌‌هاش بیشتر حال میده.
دوباره ذهنم، سمت دلوین کشیده شد.
دلوین، یکی از دوست‌‌های صمیمی‌‌ام بود که سه سالی می‌‌شد توی مجازی باهاش آشنا شده بودم.
یک سالی از من بزرگ‌‌تر بود، دختر خوبی هست و اهل اصفهان هم هست.
دیشب پسرعموش، خواستگاری‌‌اش رفته بود و من حالا منتظرم برم خونه تا ببینم نتیجه چی شده.

ویرایش شده توسط K.Mobina
K.Mobina ویرایش کرد.🕊
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♡°°دݪبــــــرِ مجـازۍ°°♡


#پارت_5


خیلی براش خوشحال بودم؛ درسته که ازدواجشون از قبل تعیین شده بود و طبق رسم و رسومی که داشتن دخترعمو، پسرعمو باید با هم ازدواج می‌‌کردن، ولی خوب دلوین عاشقِ شهاب بود و انگار شهاب هم بدش نمیومد.
از مدرسه تا خونمون خیلی فاصله نبود و به خاطر همین قدم‌‌هایم تند کردم و کمتر از یک ربع به خونه رسیدم.
کلید توی در انداختم و سریع از حیاط بزرگمون که پر شده بود از بوی نارنج و پرتقال گذشتم.
در خونه رو باز کردم و سلام بلندی دادم و همون‌‌طور که کفش‌‌هام رو به زور از پام در می‌‌آوردم و گوشه‌ای پرت می‌‌‌کردم، به سمت اتاقم رفتم.
گوشی‌‌ام رو از شارژ بیرون آوردم، کیف و لباس‌‌هامم در آوردم و روی صندلی پرت کردم که صدای مامانم بلند شد:
- باز نرسیده سرت رو کردی توی اون کوفتی؟ بلند شو بیا ناهار!
همون‌‌طور که برای دلوین تایپ می‌‌کردم: 《زود؛ تند، سریع بگو چی شد!》
رو به مامان گفتم:
- باشه الان میام.
دلوین هم همون موقع سین زد و شروع به تایپ کردن، کرد. خودم رو پرت کردم روی تخت و منتظر موندم.
می‌‌تونم بگم تنها فایده‌ی مدرسه رفتن این بود که گوشی‌‌ام شارژش فولِ فول می‌‌شد و دیگه لازم نبود مثل کوآلا به شارژر بچسبم.
- وای تمنا، همه چی خیلی خوب گذشت؛ الان رسماً با شهاب نامزد شدیم. وای، باورم نمیشه!
سریع تایپ کردم:
- عکس انگشترت رو  بفرست ببینم.
بعد از چند لحظه، عکسی فرستاد و من هم که فوضول! سریع بازش کردم.
انگشتر طلای سفیدی که یک نگین کوچیک روش بود. با ذوق نوشتم:
- وای، خیلی کیوته، مبارکت باشه عشقم!
نوشت:
- مرسی گلم!
قسمت خودت؛ آخ، یعنی می‌‌خوام ببینم کی می‌‌‌تونه تو رو تحمل کنه! روزی که یکی بیاد خاستگاری، خودم منصرفش می‌‌کنم.
خندیدم و همون‌‌طور که براش ایموجی خنده می‌‌‌فرستادم، گفتم:
- من که تو فاز ازدواج نیستم؛ خودت هم می‌‌دونی. اگه خواستن مجبورم کنن، تو بیا خراب کن! من از خدامم هست.
نوشت:
- بله، خبر دارم. خانوم می‌‌خوان مستقل باشن؛ ولی تمنا بشین درست رو هم بخون. اگه می‌‌خوای روی پای خودت وایسی، باید یه دانشگاه خوب قبول بشی.
دلوین درسته بهترین دوستم بود ولی اون هم بعضی وقت‌‌ها مثل مامانم می‌‌شد.
بی‌‌حوصله نوشتم:
- من برم ناهار بخورم، بیام.
بعد از فرستادن پیام، از اتاق بیرون زدم.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط K.Mobina
K.Mobina ویرایش کرد.🕊
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♡°°دݪبــــــرِ مجـازۍ°°♡


#پارت_6


تند- تند ماکارونی که مامان پخته بود رو خوردم که طاها گفت:
- چه خبرته بابا؟! دزد دنبالت کرده؟
همون‌‌طور که با دستمال دور دهنم رو پاک می‌‌‌کردم، گفتم:
- نه، خیلی خوشمزه بود. من هم گشنه، نتونستم تحمل کنم.
مامان همون‌‌‌طور که برام ته دیگ می‌‌ذاشت، گفت:
- بخور! نوش جونت مامان. صبحونه که می‌‌‌دونم لب بهش نزدی، شامم که طبق معمول نخوردی؛ آخرش یه مرضی، چیزی می‌‌گیری؛ ببین کی بهت گفتم.
ته دیگ رو صاف، داخل دهانم گذاشتم و همون‌‌طور که به سختی پائین می‌‌دادم، گفتم:
- مریض نمیشم؛ دست همگی درد نکنه.
و دوباره به غار خودم پناه بردم. داخل تلگرام رفتم، اوهه! صد و بیست تا پیام چه خبره؟
معلوم نیست چی شده باز!!
گروه پنجاه نفره‌ای که مختلط بود و تقریباً از همه‌ی شهرها حداقل یه نماینده داشتیم. حوصله‌ی خوندن نداشتم، پس تایپ کردم:
- چه خبر شده؟!
انقدر که راجب نامزدی دلوین حرف نزدید!؟ ها؟
محسن ویس فرستاد:
- وای تمنا، بیا خودم بهت بگم! یادت میاد سجاد گیر داده بود به یه دختر بلونده؟!
تایپ کردم:
- همون چشم وزغی، لب شتریه رو میگی؟
دلوین جواب داد:
- آره همون! انگار با سجاد بیرون میره و بعد از کلی خرید، کارت سجاد رو هم پیچونده، حسابش هم خالی کرده و حالا کلاً غیبش زده.
پورخندی زدم و بعد از پیدا کردن ایموجی مورد نظرم نوشتم:
- من از همون روز اول بهتون گفتم این یه جای کارش می‌لنگه، ولی این سجاد اونقدر چشمش کور بود که ندید. حالا چقدری بالا کشیده؟
محسن دوباره ویس فرستاد:
- تا جایی که من فهمیدم به جز اون کادوهایی که حسابی تیغ زده، و اون روزم سه چهار تومنی خرید کرده و ده تومنی هم که تو حسابش بوده رو کلاً خالی کرده.
اوه! خدا نصیب گرگ بیابون نکنه.
برای این‌‌که از این بحث بیرون بکشن، گفتم:
- راستی محس، تو کی در اومدی؟ بچه‌ها گفتن گرفتنت.
ویسش رو باز کردم:
- دختره‌ی بی همه چیز، وقتی توی ماشین گرفتنمون و رفتیم خدمت برادران زحمت‌‌‌کش، کلاً همه چیز رو انداخت گردن من و گفت من تهدیدش کردم. اون بابای از همه‌‌‌جا بی‌خبرش هم، اومد از من شکایت کرد. خلاصه که جات خالی، دو روزی رو اونجا بودم تا یکی از بچه‌‌ها سند گذاشت و بیرون اومدم؛ حالا دیگه مامانمم خونه راهم نمیده؛ فکر کنم کارتن خواب شدم.

ویرایش شده توسط K.Mobina
K.Mobina ویرایش کرد.🕊
  • لایک 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♡°°دݪبــــــرِ مجـازۍ°°♡


#پارت_7


ایندفعه من هم ویس فرستادم:
- چقدر بهتون بگم دوست دختر، دوست پسر تهش به هیچ‌‌جا نمی‌‌رسه. هی برید خودتون رو به ریش بقیه ببندید. شما رو دخترها تیغ‌ میزنن، ما دخترها هم مثل بهاره یکی میبرتشون خونه‌‌ی خالی و الفاتحه...
حوصله‌ی تلگرام رو دیگه نداشتم، داخل اینستاگرام رفتم.
چند وقتی بود اینستاگرام هم برام جذابیتی نداشت.
منی که قبلاً همه‌ی کلیپ‌‌‌ها رو با شوق می‌دیدم و خودمم کلیپ درست می‌‌کردم، الان حوصله‌ی هیچی رو نداشتم. رفتم توی دایرکت‌‌هام و یکی از پیام‌‌‌های جدید رو باز کردم.
یه پسر بود که نمی‌‌‌شناختمش؛ عکس پروفایلش یه پسر مو فرفری بود.
استوری مو ریپلای زده بود و نوشته بود:
- سلام، آیا شما دوست پسر از سایتمون سفارش داده بودید؟
و عکسش رو برام فرستاده بود. خدایی بامزه بود؛ موهای فرفری و چشم‌‌‌های آبی داشت.
نوشتم:
- سلام، بله؛ فقط محتوا با عکس یکی نبود مرجوع شد.
آنلاین بود که سریع تایپ کرد:
- وا، چرا؟! ما تا حالا همچین چیزی نداشتیم.
نوشتم:
- بیشتر شبیه دلقک سیرک بود؛ بیشتر دقت کنید!
نوشت:
- آدرس رو یک دفعه دیگه بدید باز ارسال می‌کنیم، پول پست هم مهمون ما باشید.
بچه پرو رو نگاه کن ها!
- نه جون من، پول پست هم بگیر!
ایموجی خنده فرستاد و گفت:
- حالا اسمت چیه خوشگله؟
اعصاب نداشتم. برای این‌‌که چیزی بهش نگم بلاکش کردم و گوشی رو روی میز پرت کردم.
حالم خوب نیست. چند وقته این‌‌طوری شدم.
اگه یک روز دیگه بود، قطعاً به غلط کردن می‌انداختمش؛ ولی الان فرق کرده.
هدفونم رو برداشتم و بعد از پلی کردن یک آهنگ، چشم‌‌هایم رو بستم.

دلوین چند روزیه خبری ازش نیست و مشغول نامزد بازی و خرید جهزیه‌‌اش است.
الان هم شدیداً حوصله‌ام سر رفته و حس فیلم و سریال دیدن ندارم و کلیپ‌های اینستاگرام هم شدیداً تکراری شدند.
باید با یکی حرف می‌‌زدم. زنگ زدم به ساحل که جواب نداد.
رفتم داخل مخاطبینم تا ببینم کی آنلاین هست.
هیچکس!!
هوف...! زد به سرم که پیش مامانم برم ولی...
نه!! اون دوباره می‌‌شینه نصیحتم می‌‌کنه که گوشی بَده و دخترخاله‌ات کنکور رتبه‌اش فلان شده و...

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط K.Mobina
K.Mobina ویرایش کرد.🕊
  • لایک 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

♡°°دݪبــــــرِ مجـازۍ°°♡

#پارت_8

با دیدن آنلاین بودن مبینا سریع رفتم توی پی‌ویش و بهش پیام دادم که اگر بیکاره بیاد باهم حرف بزنیم.
مبینا رو خیلی نمی‌شناختم، یعنی فقط از طریق چند تا از بچه ها باهم آشنا شده بودیم‌.
مبینا دختر بلوند و به لطف لنزِ همیشگی تو چشماش!! چشم سبزی بود که سه سالی ازم بزرگتر بود. همیشه با خودم میگم این چشاش درد نمیگیره؟
نوشت:
-سلام هانی!!
نه بیکارم کاری داشتی؟!
شروع کردم به ویس گرفتن از حال و روزم که روزا تکراری شدن و اینا گفتم و اونم در کمال صبر بهم گوش داد، وقتی حرفام تموم شد ویسی فرستاد، بازش کردم:
-گلم به نظر من این بخاطر اینه که دوست و رفیق نداری که همیشه به فکرت باشه. یعنی میگی دلوین هست ولی نگاه کن، دلوینم کم کم داره شوهر میکنه و چیزی نمونده که فراموشت کنه. یا کسای دیگه هم همینطور. زندگی خودشون رو دارن.
براش نوشتم:
-میگی چیکار کنم؟!
نوشت:
-نمیخوای به یکی از پیشنهاد های دوستی پسرا جواب بدی؟!
اخمامو کشیدم تو هم و نوشتم:
-خودتم میدونی که خوشم نمیاد.
نوشت:
-فقط به عنوان یه دوست معمولی..
تو به توجه جنس مخالفت نیاز داری.. الان یه پسر بود با کله میومد دنبالت برین دور دور...
بی حوصله از این مشاوره‌ی بی نتیجه نوشتم:
-مرسی که به حرف هام گوش دادی.
من فردا کلاس دارم باید بخوابم شبت بخیر.

حتی حوصله‌ی اینکه بلند شم و گوشی رو بزنم به شارژ نداشتم، پس انداختمش رو میز و خم شدم دمپایی صورتی خرگوشیم رو برداشتم و با هدف گیری عالی زدم به کلید برق که چراغ خاموش شد..
ابرویی بالا انداختم و با افتخاری که انگار توی مسابقات تیراندازی جهانی اول شدم زیر پتو خزیدم.
و بازهم روزهای تکراری..
ساعت ۷ بیدار شدن، رفتن به مدرسه، خسته برگشتن، ناهار خوردن، گوشی، گوشی و بازهم گوشی..
مامانم اینا رو هم که فقط وقت غذا خوردن می‌دیدم و همون تایم هم شروع می‌کنن به نصیحت و غر زدن..
بعد میگن چرا همیشه توی فضای مجازی‌ام..
خوب خودت رو بذار جای من، تحمل این همه سوال جواب و نصیحت رو داری؟!
امروز جمعه بود و صبح که چه عرض کنم! ساعت یک بیدار شدم.
فقط دستم و دراز کردم و گوشیم رو برداشتم.
خوب بذار یه استوری خوشگل بذارم..

 

@K.Mobina

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♡°°دݪبــــــرِ مجـازۍ°°♡

#پارت_9


اووم چی بذارم؟!
یه دفعه یاد حرف های مبینا افتادم. یعنی واقعا مشکل من سینگل بودنم، بود؟! نه بابا..من و چه به این حرفا و کارا..
ولی یه کرمی درونم وول میخورد، توی قسمت استوری تایپ کردم:
-یه سلامی بکنیم به نیمه‌ی گمشده‌ی من..
سلام گیج، من اینجام!!
وقتی ارسال شد، ریز خندیدم.
خوب حالا نیمه‌ی گمشده‌ جونم خودتو نشون بده که حوصله منتظر موندن ندارم.
همونجور که سرم تو گوشی بود رفتم بیرون.
نگاهی به اطراف انداختم که مامان رو در حال آشپزی دیدم، رفتم توی آشپزخونه و گفتم:
-مامان گشنمه صبحونه چی داریم!؟
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
-به به مادمازل! سلام.. ظهرتون بخیر..
ماهم خوبیم خداروشکر..
خودمو انداختم روی صندلی توی آشپزخونه و گفتم:
-باشه خوب! سلام. غذا چی داریم؟!
 در قابلمه رو میذاشت و زیر گاز رو کم کرد، برگشت طرفم و نشست کنارم.
دستمو که گرفت توی دستش، متعجب بهش نگاه کردم و گفتم:
-بسم الله..
قراره بمیرم که اینجوری میکنی؟!
راحت باش بهم بگو من توانشو دارم.
برعکس انتظارم که میگفتم الان بهم چشم غره میره و چیزی بارم میکنه لبخند مهربونی بهم زد و گفت:
-خدانکنه خوشگلم..
دستمو از دستش بیرون کشیدم و گفتم:
-کم کم دارم میترسم. نکنه برام خاستگار اومده؟!
ایندفعه تک خنده ای کرد و گفت:
-نه والله من از این شانسا ندارم.
نفسمو آسوده دادم بیرون که ادامه داد:
-تمنا!!
دخترم، مشکلی داری مامان؟
شونه ای بالا انداختم و همونجور که دوباره سرم و می‌کردم توی گوشی گفتم:
-نه مثلا چی؟!
-نمیدونم کسی حرفی بهت زده؟ ناراحتت کرده!؟
حس میکنم بی حوصله‌ای.
بوسه ای روی گونه‌اش کاشتم و گفتم:
-من خوبم راست میگم..
خواست حرفی بزنه که تند گفتم:
-ولی اگر بهم چیزی ندی بخورم همینجا پس می‌افتم.
سرشو تکون داد و بلند شد..
متعجب نگاهش کردم، چون هر لحظه منتظر بودم غر زدناشو شروع کنه.
بعد از خوردن ناهار خوشمزه‌ی مامان برگشتم توی اتاقم، طاها و بابا نبودن منم چیزی دربارشون نپرسیدم.
با دیدن نوتیفکیشن اینستام رفتم قسمت دایرکتام و پیام رو باز کردم که نوشته بود:
-سلام نیمه‌ی گمشده. یه عدد گیج هستم که به لطف شما پیدا شدم!
تک خنده‌ای کردم و با خودم گفتم.. به به اسکل امروزمونم جور شد حالا یه حالی ازت بگیرم من به غلط کردن بی‌افتی...

 

@K.Mobina

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♡°°دݪبــــــرِ مجـازۍ°°♡

#پارت_10


-صد دفعه بهت گفتم دست بزرگترتو ول نکن گم میشی! کو گوش شنوا..
حالا آدرس خونتونو بلدی عمویی؟!
همون لحظه سین زد و شروع به تایپ کرد:
-مهندس راه سازی هستی؟!
یا نقشه کشی؟

به به اهل دلم که هست.
با خنده نوشتم:
-هیچ کدوم، مسئول سر شماری فضولای محل..

-به به دختر همسایه! چطوری؟ از این ورا..
سریع جواب دادم:
-گفتن یه اسکلِ گیجی گم شده! اومدم ببینم چجوری گم شده..
نوشت:
-یه گیج تر از خودش گمش کرده..
لبمو بین دندونم گرفتم و نیشخندی زدم، این الان منظورش من بودم!؟
اونقدر دوتایی کل کل کردیم که بلاخره پسری که فهمیدم اسمش مهراده گفت:
-اوکی! من تسلیم..
شما بردی.. حالا واسه جایزه بیا منی رو که گم کردی تحویل بگیر.

-پررویی دیگه!!
کی گفته تو نیمه‌گمشده منی؟

-دلتم بخواد،پسر به این خوبی.

گوشیمو از شارژ دراورده بودم و روی تخت دراز کشیده بودم غلتی زدم و روی شکم خوابیدم، نوشتم:
-حالا که دلم نمیخواد.

-من باید برم جایی کار دارم انیمه جون بعدا می‌بینمت.
زیر لب پرویی نثارش کردم و گفتم:
-فعلا..
رفتم توی پیجشو شروع کردم به دیدن پستاش..
یکی از عکساش نظرمو جلب کرد.
زدم رو عکس..
مهراد چشم ابرو مشکی بود و چند سالی ازم بزرگ‌تر میزد. توی این عکسش کت و شلوار مشکی پوشیده بود و کراوات و جلیقه‌ی مشکی رنگی هم به تن داشت و لباسش و دستمال جیبیش که سفید بودن و باهم ست کرده بود.
میشه گفت خوشتیپ بود مخصوصا با وجود ته‌‌ریش روی صورتش.
بعد نیم ساعت دوباره اومد و شروع کردیم حرف زدن.
البته بیشتر اون میگفت و من گوش میدادم. هنوز اونقدری بهش اعتماد نداشتم.
کاش دلوین بود و میتونستم ازش راهنمایی بگیرم.
مهراد از خانواده‌اش گفت که کانادا هستن ، از خودش که تنها زندگی میکنه و بخاطر شرکتش یه پاش اصفهانه یه پاش ترکیه و ...

و بعد از کلی چت با هم خداحافظی کردیم و جدیدترین فیلمایی که دانلود کرده بودم رو توی کامپیوترم پلی کردم.

 

@K.Mobina

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♡°°دݪبــــــرِ مجـازۍ°°♡

#پارت_11

صبح با صدای طاها که می‌گفت پاشم مدرسم دیر نشه، خواب آلود چشمامو باز کردم. با چشمای نیمه باز بدون اینکه دست و صورتمو بشورم لباسامو پوشیدم و همونجور که به صبح روز شنبه فحش میدادم رفتم سمت آشپزخونه که همین باعث دست و پاچلفتی شدنم، شد و پام گیر کرد به پله‌ی سه سانتی که آشپزخونه و پذیرایی رو از هم جدا میکرد. به سختی خودمو نگه داشتم تا نخورم به میز چهار نفره‌ی وسط آشپزخونه و خداروشکر موفق هم شدم. به این فکر کردم که اگه میخوردم بهش و گلدون آنتیک مامانم می‌افتاد میشکست، رعشه به تن و بدنم افتاد.
وقتی به خودم اومدم دیدم رو به روی یخچال ایستادم و همونجور که درش بازه رفتم توی فکر..
اصلا اومدم چیکار کنم؟!
آهان گشنم بود. دیگه خوراکی هامم تموم شده و باید به طاها بگم بخره.
ذهنم کشیده شد سمت طاها..
پسر ارشد خانواده و نور چشم همه و کسی که همیشه‌ی خدا آقا بودنش و میزنن تو سرم.
چند وقت دیگه موقع زن گرفتنشه و یه ده سالی اختلاف سنی داریم. الانم دست راست بابامه و میره حجره و البته مدیریت کارگاهم با اونه..
با صدای مامان هین بلندی کشیدم و برگشتم طرفش که گفت:
-اگر سریال دیدنت جلوی یخچال تموم شد،طاها دم در منتظرته گفت اگه میای بدو بیا برسونمت.
شونه ای بالا انداختم و چندتا هله هوله انداختم تو کیفم و مثل موشک دویدم سمت در.
نشستم تو ماشین و با نیش باز سلام کردم. بعد از چند دقیقه که از مسیر گذشته بود طاها گفت:
-تمنا؟ یه چیزی میخوام بهت بگم.
کلافه نفسمو دادم بیرون و چشم دوختم به چشم های آبی رنگش که وقتی نگران یا خیلی مضطرب میشد به طوسی  میزد،درست مثل چشم های خودم. میدونستم میخواد باز نصیحت کنه.
وقتی سکوتمو دید ادامه داد:
-خواهرم، عزیزم.. خودت میدونی چقدر دوست دارم دیگه نه؟!
فقط سرمو تکون دادم و خواستم حرف بزنم که اجازه نداد:
-بخدا همه نگرانتیم. میشه بهم بگی توی روز چند ساعت از اتاقت میای بیرون؟!
نمیخوام بگم توی گوشیت چیزیه نه.. برای سلامتی خودت میگم..
سردرد، تنهایی، افسردگی.. حس میکنم داری از آدما فراری میشی.
نفسمو کلافه دادم بیرون و گفتم:
-مامان دیده چیزی نمی تونه ازم بکشه تو رو فرستاده؟
همونجور که سعی میکردم صدامو بالا نبرم گفتم:
-خوبم، من خوبم اگر شماها اینقدر بهم گیر ندید.
عصبی گفت:
-خوب نگرانتیم.. میفهمی؟! تو این سن و سال الان باید شر و شیطون و پر انرژی باشی نه همش خودتو حبس کنی تو اتاق پای گوشی..
سعی کردم فازو عوض کنم به شوخی گفتم:
-خیالت تخت شیطونی هم می‌کنم. حالا یه دختر خوب و آروم دارین ناشکری نکنین..
اونم که دید من چیزی نمیگم دیگه ادامه نداد و بدون حرف منو رسوند تا دم مدرسه و منم پریدم یه ماچ از لپش کردم و پیاده شدم.

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♡°°دݪبــــــرِ مجـازۍ°°♡

#پارت_12

خسته‌ام، بدنم کرخته و انقدر خوابم میاد که نوشته های روی تخته رو در هم میدیدم. خمیازه کشیدم و سرمو روی میز گذاشتم. توضیحات معلم تموم شده و حالا چند دقیقه‌ای برای نکته برداری وقت هست و می تونم پلکمو روی هم بذارم. 
ساحل سرشو خم کرده روی برگ دفترش و در حالی که یه چیزایی روی برگه می نوشت گفت: 
- دیشب تا صبح چه غلطی می کردی که حالا خوابت میاد؟
زمزمه کردم: 
- فیلم‌ میدیدم.
آه جانسوزی کشید و گفت: 
- خوش به حالت، خونه ما ساعت یازده خاموشی میدن.
پوزخند می زنم و با خنده گفتم: 
-راست میگن آدم همیشه تو محدودیت ها ستاره میشه! نه که تو راس ساعت یازده بیهوش میشی! عمه‌ی منه تا نصف شب با بوی فرندش لاس میزنه.
می‌خنده و زیر لب گفت: 
-خفه شو فضول.
و بعدم‌ دختره‌ی خرخون تند تند شروع کرد چیز میز نوشتن و حواسش دیگه جز تخته به جایی نبود.
زنگ زودتر از چیزی که فکرش رو می کنم خورد، از جا بلند شدم و خواستم قبل از بچه‌ها برم سمتِ بوفه که ساحل سرشو بلند کرد و داد زد: 
-تمنا تنها بری کشتمت. وایسا الان تموم میشه.
دست هامو فرو کردم تو جیب مانتوم و منتظر  موندم. به این سلیطه‌ که اعتباری نیست و نمیخوام ازش کتک هم بخورم.
اخم کردم و به ناز و ادا اومدنش حینِ جمع کردن دفتر دستکش نگاه کردم و حرص می‌خوردم. 
دیگه داشت اعصابم خورد میشد که جیغ زدم: 
- کثافت من گشنمه، زود باش! 
و با خنده‌ی ساحلی مواجه شدم که جیغ من به یه طرفش هم نبود. راهِ خروج از کلاس رو پیش گرفتم تا آروم آروم برم بلکه اعصابم بیاد سر جاش.اووف چند وقته اعصابم ندارم فکر کنم دیگه وقت هفته ی عذابه..
از کنار دفتر معاونت که خواستم رد شم، خانوم محمدی با صدای بلند داد زد: 
-راد سریع بیا دفتر! 
خب الان باید به ف‌*ا*ک رفتنم رو توی دلم جشن بگیرم و جست و خیز کنان بدوام سمتِ ملکه‌ی آدم خواران!
برگشتم و رومو کردم سمت جهت مخالف. ساحل داشت بهم نگاه می کرد و با ایما اشاره پرسید چی شده و منم به نشونه ندونستن شونه بالا انداختم. بعدم گردنمو کج کردم و با یه قِر ریز به سمت دفتر رفتم. جلوی در، ظاهر آدم به خودم گرفتم و بعد از کشیدن مقنعه تا بالای ابرو مودبانه گفتم: 
- سلام خانوم، صبح بخیر.
حالا درسته که بهش میگن شیرین بازی و دستمال کشی و اینا... ولی خب انقدر این مسیر دفتر به کلاس و کلاس به دفتر رو طی کردم که دلم نمیخواد زیاد تو این خراب شده بمونم. 
سر تکون میده، فکر کنم لال شده بنده خدا و دیگه نمی‌تونه جواب بده‌. اشاره می کنه که برم نزدیکتر و منم همین کارو کردم.
با اخم نگاهی بهم انداخت و گفت:
-این چه وضع نمراته؟ دبیرا اکثرا شاکی‌ان که تو کلاس حواست به درس نیست.. نمره هاتم که همه زیر پونزده!
اگه میخوای اینجوری ادامه بدی اصلا مدرسه نیا.
میخواستم بگم از خدامه تو این جهنم نیام ولی حرفمو برای خودم نگه داشتم و گفتم:
-بله، بیشتر تلاش می‌کنم.
چشم غرّه‌ای بهم کرد و گفت:
-حرف همیشگی! اینبار هم بهت فرصت میدم راد. ولی کافیه بازم ازت بی‌انضباطی ببینم یا نمره‌ی پایین. اونوقته که یا ترک تحصیل کن یا بدون والدینت حق مدرسه اومدن نداری.
معترض لب باز کردم که تلفن دفتر زنگ خورد و محمدی به سمت در اشاره کرد و گفت:
-حرف آخرم بود الانم میتونی بری.
و خودش بی توجه به من پشت میزش نشست و گوشی رو جواب داد و منم پاکوبان از دفتر خارج شدم.

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...