رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان دلـــوان | شقایق نیکنام کاربر انجمن نودهشتیا۹۸


شقایق.نیکنام
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

img_20211015_153354_905_kmwn.jpg

نام رمان: دلوان

به قلم: شقایق نیکنام

زمان پارت گذاری: نامشخص

ژانر: عاشقانه، هیجانی، معمایی، تراژدی

خلاصه:  
حکایت دختری از از جنس غصه و ناامیدی، عشق ناکام و نافرجام و بچه گانه او تمام زندگی اش را به تباهی می کشد. دختری که گاهی دلش ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯼ ﮔﺬﺷﺘه ﺍش تنگ می شود، ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟش ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺎﮐی ﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﻪ قلبش می گیرد، چه آسان به بازی گرفته شد. گاهی آرزو می کند ای کاش دلی نبود تا تنگ شود تا خسته شود تا بشکند … تمامِ آن چیزی که درباره‌ی او در سرش هست، ده‌ها کتاب می‌شود، اما تمام چیزی که در دلش هست، فقط دو کلمه است.

 هنوز او را دوست دارد و او قلبش تحت مالکیت کسی دیگر است. ارغوان قصه ای است که پایانی برایش نیست، دوری خانه و خانواده در فرسنگ ها آن طرف تر برای رسیدن به یک هدف تحمل می کند، فکر می کند زندگی را از نو ساخته ولی با یک تلنگر، یک زنگ تلفن، سرنوشت جابه جا می شود.

مقدمه

صبر کردن و رسیدن به آرزوهای کودکانه و دست نیافتنی بهایی سنگین دارد.  این بها می تواند از دست دادن خانواده باشد، عشق باشد یا شاید هم به دست آوردن آدم هایی تازه برای کمک و هموار کردن راهت. سنگ جلوی پایت می اندازند که نمی شود و نمی توانی، خم شو سنگ را بردار و جلوی چشم آنها بگیر و بگو من از روی این مانع میپرم برای رسیدن و خواسته هایم، آدم تسلیم شدن نیستم، به قیمت جانم تلاش می کنم و به دست می آورم.

ولی ای کاش ته این تلاش نتیجه اش غم نباشد، پشیمانی نباشد. وقتی که سر بلند می کنی و  می بینی پیر و جوان ایستاده تشویقت می کنند چشمت به در نباشد که روزی کسی که انتظارش را داری تا برایت ایستاده دست بزند از راه برسد. آرزوی رسیدنش آرزوی دیگرت نباشد، ارزش دارد رسیدن به چنین آرزویی؟ آرزویت را که یک طرف دلت بگذاری میمانی بین دو راهی ماندن یا رفتن و دل کَندَن آدمی که کل وجودش روح داده به زندگی ات.

ارغوان
شهرآشوبه داستان دلوان که برای رسیدن به خواسته هایش غوغا به پا می کند، می گذارد و می گذرد ولی مدام به پشت سر نگاه می کند   تا دلخوشی پیدا کند برای برگشتن به وطنش. چتری موهایش نشان دهنده دل گرفته و چشم های بارانی اوست که هیچ مرهمی زخم دلش را دوا نمی کند  زخم سرش پیشکش.  هنوز در گذشته زندگی می کند ولی به زبان می گوید  گذشته رو بگذار  و به فردایت فکر کن.

ویراستار:  @Aryana

ناظر: @melika_sh

ویرایش شده توسط شقایق.نیکنام
  • لایک 44
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 83
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  یک 🌻

فصل اول: دلوان (شهرآشوب)

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود 

داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود

دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو

گوش طرب به دست تو بی تو به سر نمی شود

جان ز تو جوش می کند دل زتو نوش می کند

عقل خروش می کند بی تو به سر نمی شود 

(مولانا)

با بادبزن سرش رو بالا گرفتم   و نگاهی به چپ و راست صورتش کردم... لب هام رو برچیدم و ابرویی به معنی نچ بالا انداختم.

صدای پوف آنا رو شنیدم.

به فرانسوی گفتم: (خوب نیست آرایشش رو پاک کن، رژش پررنگه).

و آنا با بی حوصلگی نگاهم کرد، منم بی تفاوت نگاهش کردم سرم رو به معنی چیه تکون دادم. 

معلوم بود خسته شده از این همه دوندگی که روی صورت مدل کرده، ولی خوب من چیکار کنم؟ به اندازه کافی توصیه های لازم و بهش کرده بودم دیگه بی دقت و بی توجهی اش پای من نیست.
 کار یه گریمور خوب به تمرکز و صبر هستش، وقتی حتی نظر من که طراح و مجری ام رو در نظر نمی گیره یک راست باید عذرش رو بخوام. 

متاسفانه فعلا بهش نیاز دارم نمی تونم هیچ کاری بکنم ولی در اولین فرصت میدمش دست هومن یه آدم کارکشته رو جاش بذاره.  

- (بهتر نیست فقط رژش رو پاک کنم؟)

خنثی نگاهش کردم.
 دیگه داره اون روی من و بالا میاره ها، شیطونه میگه بپرم روی سرش اون موهای قرمزش رو همچین بکشم، واسه من نظر میده انگار این طراحه، دو سه بار هم از این نظرات ارزشمند داده بود من به روی مبارک خودم نمب اوردم و تحملش می کردم.

- (نخیر همینی که گفتم، رو حرف من حرف نزن.)

موهام رو پشتم انداختم  و پشت چشمی براش نازک کردم و از کنارش رد شدم. 
وسط سالن ایستادم و دست به کمر نگاهی کلی به مدل هایی که داشتن آماده می شدن واسه شوی امشب انداختم، چشمم به یکی از مدل ها افتاد که داشت برای خودش کیف انتخاب می کرد.

باد بزنم سفید رنگم و با طرح و نقش های صورتی که با اکلیل طلایی کار شده بود و بستم  زیر چونم گذاشتم و لب هام رو غنچه کردم، قد و بالاش و زیرنظر گرفتم.

قدش کوتاه بود و داشت کیف خیلی بزرگی انتخاب می کرد.

خیلی قدت رشیده! اون هم بردار رشیدتر دیده شی. هومن این مدل های بی استعداد و نادون و از کجا پیدا کرده هیچ خبری از مد ندارن؟

خود دختر خینگ تشریف داشت به ذهنش نمی رسه همچین سبک کیفی و نباید برداره، تا من نباشم هیچ کدوم کاری و درست انجام نمیدن. 
صددفعه یا بیشتر به مدل ها توی کلاس ها و دوره هام گفتم، برای انتخاب کیف اول باید به فرم و استایل خودشون توجه کنن، خوبه آینه قدی به چه بزرگی گذاشتم تو اتاق یه نظر به خودشون نمی اندازن. 

افرادی که  قد بلند و لاغر هستن توی انتخاب اندازه کیف راحتن، هر کیفی بخوان میتونن انتخاب کنند ولی اگه خیلی کیفشون کوچیک مثلا مدل پستچی باشه لاغر و قد بلندتر به نظر میان که پیشنهاد نمیشه، افرادی هم که مثل این شاخ شمشاد خانم قدشون کوتاهه و چثه ریزی دارن، بهتره کیف های کوچیک و دوشی و انتخاب کنن.

آهی کشیدم از این همه استعدادی که داشتن حیف می شدن، دوره هام و باید تمدید کنم شرکت این اعجوبه ها رو هم باید اجباری کنم. 
این دفعه سخت گیرتر از قبل باید باشم، واسه این شو و حرفه از خون و دل مایه گذاشتم نمیتونم بذارم به پای اشتباه های بی ارزششون بسوزه و نابود بشه. 

رفتم سمتش و کیفی که داشت وارسی می کرد و از دستش کشیدم و سر جاش گذاشتم. 

 اومد دهنش و باز کنه که گفتم: (عزیزم قدت کوتاهه، باید کیف کوچیک برداری کیف بزرگ قدت و کوتاه تر نشون می ده).

 سمت کیف ها برگشتم   و یه کیف ست با لباسش پیدا کردم و دستش دادم.

 نگاهی به سر تا پاش انداختم و انگشت اشاره و شصتم و به هم چسبوندم و نزدیک گوشم بردم  و   گفتم:
-Perfect….

با پوزخند از کنارش رد شدم. خرامان خرامان سمت کلوزت (اتاق پرو لباس ها) رفت.
جلو یکی از آینه ها ایستادم و دو دستم و به میز آرایش تکیه دادم و خودم و  سمت آینه خم کردم؛   به خودم چشمک زدم. 

از تو آینه به خودم اشاره کردم و گفتم: ستاره شب خودتی...   
_ اون که صد در صد.

برگشتم دیدم که هومن پشت سرم با لبخند مکش مرگ مایی و دست به سینه ایستاده، بهش لبخند زدم.

طراح سبک یا همون مشاور مُد، کارش این بود لباس‌ها، جواهرات و لوازم جانبی را با هم هماهنگ می‌کنه تا در عکاسی مد به نمایش گذاشته بشه. 
کارش عالی نه فراتر از عالی یعنی محشر بود.  هارمونی خاصی با سبک لباس ها درست می کرد و من به شدت شیفته تفکرات و ایده هاش بودم.

ولی به غیر از مشاور مد، تنها دوست و حامی من در   این کشور غریب بود، وقتی که تنها بودم دستم رو گرفت و مثل یه حامی پشتم ایستاد. شده بود خانواده ام، پی درست و غلط کارم و به تنش مالید و مردونه بهم گفت پات می ایستم و حمایتت می کنم. 
نه این که دلش برام سوخته باشه، هومن من رو می فهمید، می دونست چی توی سرم می گذره، مثل کوه پشتم بود و گفت تا تهش باهاتم؛ حتی اگر زمین بخوری جز من کسی دستت رو   نمی گیره. الحق که جز اون کسی دستم رو    نگرفت، چه رقبایی داشتم و دارم و فرصت و غنیمت می دیدن کمر به زمین زدن من می بستن ولی من دلگرم کوه پشتم بودم. 
کاری که باید خانواده ام می کردن و نکردن. اون ها توی سرم زدن و سرزنشم کردن که آی داد و بیداد همسایه ها، طراحی لباس و مد چنان است و فلان است.

 من و هومن مجبور شدیم بین عشق و خانواده یکی رو انتخاب کنیم. 

من عشق و انتخاب کردم چون از خانواده ام خیری ندیدم. زخم روی پیشونیم و که دلم رو آتش می زنه رو نمیگم، حرفم زخم روی دلمه که هر مرهمی براش پیدا می کنم باز هم کارساز نیست.  

درد هردومون یکی بود، هردومون طرد شده بودیم، هردومون مجبور شده بودیم، خوشحال بودیم به آرزوهامون رسیدیم می خندیدیم ولی فقط خودمون می دونستیم که این درد تا کجا ریشه داره.
 میدونید از چه دردی حرف می زنم؟
دوری از خانواده و کسی رو   میگم که یه روزی، یه جایی وجودم گره خورده بود به وجودش و چه ناجوان مردانه این گره کور و از ریشه برید.

برام درد داشت وقتی همه سرپا تشویقم می کنن کسی رو ندارم که واقعا از ته دل برام دست بزنه و اشک شوق بریزه. 
برام درد داشت نگاه منتظرم هنوز که هنوزِ کنکاش می کنه جمعیتی رو تا چهره آشنا ببینه و نمی بینه. 

چشمم خشک شد به این دری که هیچ وقت باز نشد و مسبب خوشحالیم رو ندیدم. 
آره خوش خیالم ولی تنها خوشیم اینه که خیالم با خیالت خوشه، کاش تا دیر نشده این خوشی و ازم نگیری.

یه ذره فکر کن دختر!
10 سال دیر نیست؟ ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است. ناراحتم، ته دلم زخم خورده و بعد ده سال هنوز مداوا نشده، ذهنم مدام حرف های این ده سال رو حلاجی می کنه تا به یه جایی برسه که چرا؟

 ولی هرچقدر بیشتر می خواد به نتیجه برسه کمتر جواب می گیره، میگن حرف وزن نداره، اگر حرف وزن نداره چطور با یه حرف کمر آدم می شکنه!  خم میشه و تا میاد قدعلم کنه با یادآوری اون جمله یا کلمه برمی گردی سر خونه اولت. کاش فراموش کردن دست خود آدم نبود.

-  به چی فکر می کنی دختر زیبا!
نفس عمیقی کشیدم و از فکر و خیال این چند سال بیرون اومدم .

- به امشب، به این که قرار بترکونم، دوباره قرار اسمم سر زبون ها بیافته. ارغوان فلاح برترین طراح مد هفته پاریس.

هومن چشمکی زد و گفت: of course baby….
بعد انگار یه چیزی یادش افتاده باشه هول هولکی گفت: تو چرا آماده نیستی یه ساعت دیگه اجرا داریم دختر، دست بجنبون. 

پشتم و کردم بهش و  رو به آینه درحالی که پشت پلکم دست می کشیدم گفتم: اوکی بابا حرص نخور هومن جون، جوش می زنی جیگرم. همه چیمون طبق رواله.

@_Ghazal @_NAJIW80_ @_Zeynab @-Atria- @-Madi- @-mAhsA.86- @-Tehyan- @..Pegah..  @.Abi.AR @15Bita @Aramesh @Aramis.R_U @Aryana @Asma,N @Atlas _sa @Azin18 @Bhreh_rah @Damon.S_E @Delito @DrHESS8

ویرایش شده توسط شقایق.نیکنام
  • لایک 43
  • تشکر 2
  • سردرگم 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دو🌻

برگشتم و بوس هوایی براش فرستادم و  سمت اتاق لباس ها راه افتادم.  وارد اتاق شدم و با چشمم دنبال لباسی که از قبل آماده کرده بودم گشتم.

 لباس روی مبل زرشکی رنگی پهن شده بود که توی نور کمی که از لامپ های دور آینه اتاق بود برق می زد. لباس رو برداشتم و با چوب لباسی داخلش از گردن اندازش گرفتم و باهاش چرخی زدم.

 درست مناسب امشب بود، لباس مشکی حریری که از پشت بلند و جلوی آن تا ساق پا کوتاه بود، پف زیادی نداشت ولی چین دور دامنش جلوه زیبایی به لباس داده بود،   یقه اش به صورت هفتی و پشت گردنی و پشتش تا بالای کمر باز بود.  روی لباس طرح و نقشه فوق العاده ای داشت که با پولک های آبی سبز و طوسی کار شده بود.

 احسنت گفتم به انتخاب هومن، این لباس  بی نظیر بود. دست پنجه خود طراحش بود، هر وقت کاری رو بهش سپردم پشیمون نشدم. هر دفعه یه مدل لباس برام طراحی می کنه و تکراری نیست و توی تن هیچ کسی ندیدم. در عجب بودم از فکر این آدم که چقدر میتونه استعداد داشته باشه!

رفتم و لباس رو پوشیدم و جلو آینه خودم رو برانداز کردم.    به پشت چرخیدم و از پشت نگاه کردم، عالی بود خیلی به تنم نشسته بود.  چرخی زدم تا دامنش تاب بخوره.

جلو آینه داشتم خودم رو وارسی می کردم که هومن بدون در زدن وارد اتاق شد.
با دیدن من گل از گلش شکفت و سوتی زد و گفت: واو چه کرده این دختره!
چرخی زدم و گفتم: خوبه؟
-  معرکه است... 
جلو اومد  و موهام رو توی دستش گرفت. 
-  ویو کن از بالا جمعشون کن، آرایشت هم دودی باشه.
انگشت شصت و اشاره اش رو بهم چسبوند و گفت: عالی میشه.

لبخندی زدم و رفتم جلو آینه تا کاری که هومن گفته بود رو انجام بدم. بدون فکر کردن به نظرش ایمان داشتم که بهترین میشه.

- برات مژده دارم ارغوان جون.
همین جوری که سایه می زدم گفتم: چیه؟
هومن شونه هاش رو بالا انداخت و گفت: اگه بگم قول میدم خوشحال  شی.

چشم غره ای از توی آینه بهش رفتم و گفتم: تا چی باشه، خودت میدونی من رو چی خوشحال می کنه.
هومن سری تکون داد و گفت: اون که صد البته، این که خانم توی همه شوهاشون اول باشن.

دستم رو به علامت تایید تکون دادم. 

- ولی یه چیز دیگه میخوام بگم.
در سایه رو بستم و پوفی کردم و حرصی گفتم: میگی یا نه؟

-  خیلی خوب میگم ولی خودت باید آماده کنی.
ریمل رو برداشتم و درحالی که دهنم باز بود گفتم: دارم آماده میشم دیگه.
هومن بلند شد و اومد به میزی که داشتم آرایش می کردم، تکیه داد.
_ شو رو نمی گم، برای جنگ خودت رو آماده کن. 

رژگونه رو برداشتم و گفتم: نکنه میخوای برم لباس عوض کنم با کلاه خود و زره بیام وسط! 

لب هام رو برچیدم و صورتم رو اینور اونور کردم و گفتم: بد هم نمیشه! این دفعه یه طرح کلاه خود و زره می زنم با ظرافت کار بشه. نظرت؟
هومن خندید و گفت: این رو بعد از شنیدن حرفم تصمیم می گیری.

کفری نگاهش کردم و چشم غره ای بهش رفتم که تند گفت: خوب بابا جوش نیار میگم.
گوشه لبش رو خاروند و بعد مکثی گفت: امشب شایان می خواد بیاد.

بی تفاوت گفتم: خوب که چی! هر دفعه قدم نحسش هست.
انگشتان دو دستش و به هم چسبوند و گفت: نه دیگه این دفعه فرق داره، خودشون و مادمازلشون می خوان بیان.

دستم روی هوا موند، با چشم های گرد شده بهش نگاه کردم.  چشم هام رو ریز کردم و فکمم و به چپ و راست با شنیدن این حرف تکون دادم.

رقیب من در تمام شوهای هفته پاریس و جاهای دیگه فرهاد شایان بود. به شدت علاقه داشت به رقابت و مسابقه با من که البته من برتر از اون بودم، من چیزی رو داشتم که اون نداشت. 

عشق به کارم مخلوط شده بود و زیباترین طرح ها رو به وجود می اورد ولی شایان فقط دنبال برتری و قدرت بود. نمیگم برتر شدن مهم نیست، هست ولی عشقی که من پای این کار گذاشتم در وجود فردی دیگه ای ندیدم.   خون دل خوردم تا به اینجا رسیدم، برای کارم کم بها نداده بودم، نمی ذاشتم به آسونی از چنگم دربیارن. شده بود تک تک آدم های حقیری مثل شایان و زیر پام می ذاشتم ولی نمی ذاشتم اعتباری که جمع کرده بودم سر یه رقابت الکی ازبین بره.

نمیدونم چی شد که یهو شدیم دشمن خونی هم؟ یه مدت دست دوستی دراز کرده بود و منه ساده هم فکر کردم به فکر کمک کردنه ولی انگار بیگاری کشیدن از من بیشتر بهش مزه می داد. 
قصه من و این آقا سر دراز داره؛ قبل از آشنایی با هومن، شایان داشت زیر پر و بالم و می گرفت ولی کم کم با خبردار شدن از قصد و نیتش خودم رو کنار کشیدم. به خاک سیاه نشستم ولی دستم و به زانوم گرفتم و بلند شدم.

-  مگه همیشه نماینده اش رو نمی فرستاد!
هومن سری به معنی تایید تکون داد.

با بی میلی به آینه نگاه کردم و گفتم: خوب حالا چی شده که خبر مرگش خودش داره میاد با این مادمازل کله نارنجیش!
-  خوشم میاد تعجبت فقط سی ثانیه دوام داره.

شونه ای بالا انداختم و گفتم: خوب میگی چیکار کنم؟ هر دفعه نماینده اش می اومد، این بار خود لعنتیش می خواد بیاد، برای من چه فرقی داره؟

-    فرقش اینه که قرار با هم چشم تو چشم  بشین جیگر. دوئل تازه شروع شده.
- خوب بشیم، فکر کردی من نمی تونم از پسش بربیام؟  برنده این بازی منم، همیشه من بودم، هم بازی نیاز ندارم. 

هومن پوفی کرد و گفت: منظورم اینه یه وقت جلوی خبرنگارها آبروریزی نکنی، دهنت چاک و بست نداره.

- من هر کاری دوست دارم می کنم، بخوام شو رو می فرستم رو هوا، بخوام شایان رو نفله می کنم.
با حرص  روی صندلی نشستم و پام رو روی پام انداختم، دستم رو  روی سرم گذاشتم.

هومن روی دسته صندلی نشست و دستش رو پشتم  گذاشت.
- عزیزم چرا عصبی می شی! من به خاطر خودت میگم زحماتت هدر نره، ببین چیزی به شروع نمونده نفس عمیق بکش.
شیطونه میگه همچین بلندشو برو دهن این شایان و مورد عنایت قرار بده بیا.  مرتیکه هردمبیل هی پیداش میشه میاد رو اعصاب من رژه میره، خدا می دونه دوباره چی تو کله اش که خودش با اون کله نارنجیش می خواد بیاد. 

نفس عمیقی کشیدم و صدای بلندگو دست زدن اومد.
- شروع شد.
رفتم جلوی ال سی دی ایستادم تا مدل ها رو ببینم.  بهتره فعلا فکرم رو روی کارم  بذارم. آدمهای بی ارزش حتی ارزش فکر کردن رو هم ندارن، توی یه گوشه از ذهنت باید نگه اشون داری و هر وقت فرصت کردی بهشون رسیدگی کنی.    بعد از امید بی ارزش ترین آدم زندگی من، شایان بود.

مدل ها یکی یکی رد می شدن و نگاه تحسین آمیز داورها رو می تونستم ببینم.   لبخندی از روی رضایت روی لبم نشست، روی   مانیتور چشم می چرخوندم تا یه چهره آشنا ببینم.  یه دونه که چه عرض کنم دو تا دیدم.
 هومن با هیجان مانیتور و نشون داد و گفت: ااا ارغوان ببین کی این جاست! سامیار.

 با شنیدن اسمش لبخندی زدم، تنها مرد زندگیم که بعد از کاری که باهام کردن می تونستم بهش اعتماد کنم.
خوشتیپ، خوش هیکل، مهربون، عاشق پیشه. چیزی از عشق برام کم نذاشته بود، دوستش داشتم مثل یه مرد، ولی یه مشکلی این وسط بود.   من نمی تونستم گذشته ام رو فراموش کنم و دل به دل کسی بدم که جز من کسی رو توی قلبش نداره. بعد چهارسال، توی قلبم یا جای امید بود و یا جای سامیار. 

هر دفعه بخوام خاطراتم رو دور بندازم، چشمانش جلوی چشمانم رژه میره. حتی جرات ندارم لب از لب باز کنم و بهش بگم؛ نمی خوامت چون اون واقعا من رو میخواد.

 کسی رو دوست داشتم و دوستم نداشت و باهام نموند، بذار با کسی که دوستم داره و دوستش ندارم بمونم و وانمود کنم که دوستش دارم شاید توفیری داشت.
 دارم به خودم و خودش ظلم می کنم  ولی من عادت کردم به وانمود کردن.  چند روزی بود که رفته بود سفر ولی گفته بود برای شوی امشب برمی گرده.
 یکی توی چشم هام نگاه می کرد قشنگ ذوق اومدن سامیار رو می تونست حس کنه، ولی این برق به خاطر عشق و دوست داشتن نبود، بهش عادت کرده بودم، همدمم    شده بود.  درد دلم رو گوش می کرد و حرف هاش آرامش بخش دلم بود.  دلم تنگ شده بود برای   رو در رو باهاش حرف زدن. 

 هومن سوتی زد و گفـت: ببین پیش کی هم نشسته، شایان جون.

طرفش برگشتم و اخم هام رو توی هم کردم،  وقتی اسم این مرتیکه رو می شنیدم، خون خونم رو می خورد.    اصلا دوست داشتم موهام رو بکنم. چرا موهای خودم رو   بکنم! موهای اون رو می کَنم، مردک از خود راضی.

هومن یه ذره سرش رو بهم نزدیک کرد و گفت: اینا خیلی دارن پچ پچ می کنن ها! یه کاسه ای زیر نیم کاسه اشون هست.

پوفی کردم و گفتم: هومن چرت و پرت نگو اعصاب من رو بهم نریز، به اندازه کافی اعصابم از دست این یارو خورده.   تازه سامیار اهل این حرف ها نیست.

- راست میگن عشق آدم رو کور می کنه ها.
ـ من کور نیستم، توی این چندسال سامیار برام ثابت شده است نیازی به شک کردن نیست.
هومن چشم هاش رو چرخوند و پوفی کرد، نگاهم به مانیتور بود که آخرین مدل هم رد شد و نوبت من بود که وارد صحنه بشم.
 هومن چشمکی زد و گفت: برو که کار خودته.

@banouyehshab @Delito  @FAR_AX @DrHESS8 @Fateme Cha @FATEMEH_96 @fatiw chegini @hany.rS @Healer  @im._byta @im._baran @Imaryam @Iparmidw @mahdiye11 @Mahfam @Mahta1386 @masoo @Mehraban

ویرایش شده توسط شقایق.نیکنام
  • لایک 43
  • تشکر 2
  • سردرگم 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سه 🌻

موهام رو پشتم انداختم و با اقتدار وارد صحنه شدم.
همه بلند شدن و شروع کردن به دست زدن، من هم همین جوری که راه می رفتم دست هام رو به طرفین می چرخوندم و دست می زدم.

توی اون جمعیت سرم رو سمت سامیار برگردوندم،  با لبخند نگاهم می کرد.  تحسین آمیز برام دست می زد.   چند ثانیه رو به روش مکث کردم و   از ته دلم براش لبخند زدم.

 یک هو تصویر امید با اون چشم های عسلیش توی   ذهنم اومد.   تصویر سامیار با امید عوض شده بود.

فکر کردم واقعا خودشه! آرزوم برآورده شد، کسی رو که می خواستم برام ایستاده دست بزنه رو دیدم. اشک توی چشم هام جمع شد، تو نباید گریه کنی دختر. اون هم جلوی این همه خبرنگار چه جوری میخوای این اشک ها رو توجیه کنی؟ 

چندبار پلک زدم.   تصویر برگشت، غم عجیبی توی دلم نشست از نبودش. دستم به بودنت نمی رسه   اما میخوام سر بسته بگم جوری دوستت دارم که از شبانه روز بی این که ببینمت و ببوسمت، بدون این که لمست کنم، بودنی ترین بودنی شخص جهانم شدی.  نیستی که ببینی زندگیم شده خندیدن های مصنوعی وسط دردهای واقعی.

نگاهم سمت شایان کشیده شد که ایستاده بود و جفت دست هاش رو    توی جیبش کرده بود،    پوزخند کم رنگی روی لب هاش بود.   دوست دخترش هم یه جوری بهش چسبیده بود و ژست گرفته بود، انگار ملکه انگلیسه. خوبه همه میدونن چرا باهات داره می چرخه، این همه اِفه و ادا اطوارت برای چیه؟! 

هنوز هم با غرور بهم نگاه می کرد،   می خواست ثابت کنه من هنوز همون دختر 18 ساله ام که کم میاره.    

اومدم که به پشت صحنه برگردم،  خبرنگارها روی سن پریدن و شروع کردن به مصاحبه کردن.

ـArghavan run tonight is awesome, what is your opinion?
(ارغوان شوی امشبت عالی بود نظرت چیه؟)

قیافه حق به جانبی به خودم گرفتم.

ـ My dear, I'm sure of my work. When I promise a great performance, be sure to be great ...
(عزیزم من از کار خودم مطمئنم ولی قول یه شوی عالی رو دادم مطمئنا   عالی می شه.)
ـ What are your plans for the next?
(برنامه ات برای بعد چیه؟)

لبخندی زدم .
ـ For the time being, I want to concentrate on a more important task
( فعلا می خوام فکرم رو بذارم روی یه کار مهم تر...)
ـ More important than Lewis Lewison? ..
(مهم تر از شوی لباس تون؟)
سری تکون دادم که خبرنگار گفت:   For example marriage?
(مثلا ازدواج؟)

لبخند زدم که یک هو دستم کشیده شد. برگشتم دیدم هومن   رو به خبرنگارها گفت:    Dear friends ... I think it's enough, you tired Arghavan... Good night ...
(دوستان عزیز فکر می کنم کافیه، ارغوان و خسته کردید، شب خوش.)

هومن چشم هاش رو گرد کرد و گفت: بدو بدو، این ها تا صبح میخوان سوال ازت بپرسن.

 از زیر دست و پای خبرنگارها خودم رو رد کردم،  سمت اتاقم راه افتادم که  هومن هم دنبالم افتاد.
- ولی عجب شویی بود حال کردم، الحق که دست پرورده خودمی.
 به خودم اشاره کردم و گفتم: ما اینیم دیگه.

در اتاق رو باز کردم که دیدم دوست دختر شایان خان روی کاناپه لم دادن و ناخن هاش رو داره وارسی می کنه، پس خود لندهورش کجاست!
ـ ؟what are you doing

صندلی پشت میز چرخید و شایان بلند شد و شروع کرد به دست زدن.
- براوو، عالی بود فکر نمی کردم این قدر خوب از پس همه چی بربیای.
با اخم گفتم: کی به تو اجازه داد پشت میز من بشینی؟
هومن دست به سینه شد و گفت: غیر این رو انتظار داشتی؟

شایان بدون این که به هومن نگاه کنه رو به من گفت: نه ولی من رو دستت بلند می شم.
طرفش  رفتم و  گفتم: فعلا بشین سرجات نچایی یه وقت.

انگشت اشاره اش و به میز کشید و بعد دست هاش رو   توی جیب شلوارش کرد و قدم زنان به طرفم اومد و رو به روم ایستاد.

 یه لبخند کجکی زد و گفت: می بینم رگ چال میدونیت زده بیرون.
اخمی کردم و گفتم: نگو لات بگو کارآفرین، هر چی باشم مثه تو آشغال نیستم، یه روز با این میای شوی من یه روز با اون یکی شوی خودت رو راه می اندازی.    ملوست می دونه با پولش داری تجارتت می کنی؟ 
پوزخندی بهش زدم، حرصی بهم نگاه می کرد، حقت بود تا تو باشی دهنت رو بی جا باز نکنی هر چی دلت خواست بگی.

-  اینکارها فضولیش به تو نیومده. 
- اومده یا نیومده راهت رو بکش بذار باد بیاد.
کنار هلش دادم و طرف میزم   رفتم،  روی صندلی نشستم.

روی میز خم شد و گفت: یه روزی از یه جایی بهت ضربه می زنم که روزی هزار بار آرزوی مرگ کنی.

سری از روی تاسف تکون دادم و گفتم: نمیتونی، اگر می تونستی توی این شش- هفت سال می زدی. آتو دست من نده شایان.

لبخند چندشی زد و گفت: ولی تو آتو دست من داری ارغوان فلاح. وقتش نرسیده بهت نشون بدم کی بودی!
از این همه وقاحتش خونم به جوش اومد، لب هام رو به هم فشردم و پلکم پرید.

_ قضاوت کردن نه کار توعه نه مردم، اون بالا سری فقط حق قضاوت داره، چی خوبه چی بده.   هر کی بودم و هر چی که بودم الان اینجا ایستادم. مقابل تو، تویی که حتی جراتش رو نداری اسمم رو به زبون بیاری. 

پوزخندی زد و گفت: از کی تاحالا اعتقاداتت به عرش رسیده حاج خانم؟
با غرور توی چشم هاش نگاه کردم و گفتم: از وقتی که آدم هایی مثل تو سعی کردن من رو به فرش برسونن و هنوز لنگ در هوا دارن دور خودشون می چرخن.  ببین شایان اجازه نمیدم هرجور خواستی برام گربه برقصونی. رک و پوست کنده بگو چته! گوشم از حرف های صدمن یه غازت پره، حرفی داری می شنوم و گرنه دست عروسکت رو بگیر برو تا تموم کاسه کوزه ات رو  بهم  نریختم.

یه تای ابروش رو بالا داد و دستی توی جیبش کرد،   سیگاری از توی جیبش دراورد، روشنش کردم و پوکی بهش زد و دودش و توی صورتم فوت کرد. 

این کارش باعث شد سرفه ام بگیره ولی جلوی خودم و گرفتم، نباید فکر کنه حتی دود سیگار میتونه صدای من و دربیاره. دستی به بینیم کشیدم و با دستم دود جلوی صورتم کنار زدم.

- گفتنی که خیلی دارم ولی به وقتش. نیومدم بهت بگم کناره بگیر، اومدم کنارت بزنم. 

از جیب داخل کتش کارتی رو جلوی چشمم گرفت، بدون این که به کارت نگاه کنم زل زدم توی چشم هاش و گفتم: به خاطر بّردم باختم هم میدم ولی...

کمی سمت صورتش خم شدم و با صدای آروم تری گفتم: به تو نمی بازم.

پوزخندش عمیق تر شد، کارت رو جلوی صورتم تکون داد.    چشم غره  ای بهش رفتم و کارت از دستش گرفتم و بدون نگاه کردن روی میز انداختمش.

_ منتظرت هستم، نوبت شوی منه ولی شخصا خواستم دعوتت کنم بیای. با اون بچه نیا، تنها بیا.

_ همون بچه  شرف داره به تو. پرت به پرش بخوره،   وای شایان اگر بخوره، از پرواز ساقطت می کنم، ببین کی گفتم.    

چشم غره ای بهم رفت و کتش و برداشت، طرف کله نارنجی رفت و بازوش رو سمتش گرفت.
_ Honey lets go….
با ناز بلند شد و بازوش رو گرفت و  سمت در رفتن.   در رو که باز کردن سامیار پشت در بود، جلوی در مکث کوتاهی کرد و با سر انگشتش گرد و خاک فرضی روی شونه سامیار و کنار زد و بیرون رفت .

 سامیار یه نیم نگاهی بهش انداخت و اومد داخل در و بست.

با حرص محکم روی میز زدم و گفتم: کی میشه هر چی می دونم و بگم این و سر به نیستش کنم. 
- چیه دوباره این عصبی بود؟
هومن با خنده گفت: هیچی ارغی جون هر چی از دهنش دراومد گفت این هم آتیشی شد.
سامیار به من نگاه کرد و با نگاه گیراش گفت: ارغوان یه ذره مهربون باش.

حرصی پام و روی پام انداختم و گفتم: هستم نمیذارن که...

دست هاش رو باز کرد و با لبخند گفت: نمی خوای یه استقبالی از ما بکنی؟ مثلا از سفر برگشتم ها!

@zahra.m @bita.mn @im._byta @im._baran @im._sayw @melika_sh  @Partomah @Satiyar @MOBINA.H @Nasim.M @سادات.۸۲ @جوجو @-فرهان- @صباجون @ناری بانو @صغرا خانم @ملی خانم  @Mahta1386 @Mahfam @Fateme Cha @سوگند @Aramesh @amitis98ia @Mina 

ویرایش شده توسط شقایق.نیکنام
  • لایک 35
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهار🌻

با لبخند بلند شدم و بغلش کردم.   چشم هام رو بستم که شروع کرد به موهام رو نوازش کردن.   خودم رو ازش جدا کردم و  به چشم های رنگ شبش خیره شدم.    آرامش عجیبی داشت، حتی زمان طوفان هم آروم بود. این چه رازیه که چشم هات دارند؟  

سرم رو از سینه اش جدا کردم. سرش رو به یک طرف کج کرد و لبخند ملایمی زد.

- دلم برات تنگ شده بود.
دست هام رو دور گردنش حلقه کردم و با تمام احساسم گفتم: منم سامی، خیلی زیاد. به موقع اومدی.

زمزمه وار درحالی که چشم هاش رو بسته بود گفت: من همیشه به موقع میرسم آرامشم.
 هومن دستش  رو جلوی دهانش گرفت.
- اهم، آقا ما اینجا واستادیم ها ، بذارید برای بعد.

سامیار سرم رو روی   سینه اش گذاشت،  من هم دو تا دستم رو روی  سینه اش گذاشتم؛   با لب های برچیده به هومن نگاه کردم. 

- شام بریم بیرون؟
ازش جدا شدم و گفتم: بریم.
دستم رو گرفت، بوسه ای پشت دستم زد و گفت: پس میرم دم ماشین منتظرت می مونم.
 
لبخندی زدم و بیرون رفت. هومن که دست به سینه به میز تکیه داده بود گفت: والا یه فکری هم برای ما بکن دلمون پوسید.
-  این همه دختر اینجا هست بگو کدومش رو می خوای جیگرم.

هومن چشم غره ای رفت و گفت: من از اون ها خوشم نمیاد لنگ های دراز، نی قلیون. انقدر تزریق کردن بندازیشون توی آب، روی آب می مونن. یکی رو میخوام اورجینال.

 خندیدم و در حالی که سمت پالتو می رفتم  چشمکی بهش زدم و گفتم: میخرم برات.

پالتوم رو پوشیدم و کیف دستیم رو برداشتم، خواستم برم بیرون که تلفن زنگ خورد.

 همون طوری جلوی در دستم رو توی هوا تکون دادم و گفتم: هومی! کسی منو خواست من نیستم ها، حال ندارم حرف بزنم. به اندازه کافی ریخت شایان حالم و به هم زده.
هومن گوشی به دست گفت: خیلی خوب بابا.
 
لباس هام رو عوض نکردم چون مناسب بود برای بیرون رفتن. آروم- آروم از پله ها پایین رفتم و جلوی در رسیدم. دیدم سامیار با لبخند به ماشینش تکیه داده، با ناز کیفم رو تکون دادم و طرفش به اون طرف خیابون رفتم.

 - چه عجب مادمازل تشریف اوردن.
پشت چشمی نازک کردم و گفتم: بالاخره باید انتظار بکشی یا نه، نمیشه که همیشه من منتظرت بمونم.

چشمکی زد و گفت: من تا اون سر دنیا هم منتظرت می مونم.

شیطون خندید و رفت در ماشین رو برام باز کرد. اومدم بشینم که صدای داد و بیداد هومن مانع شد.  سرم رو به اون طرف خیابون برگردوندم، داشت  سمت ما می دوید.  گوشی تلفن هم   دستش بود.    من و سامیار با تعجب به هم نگاه کردیم.   هومن نفس نفس زنان به ما رسید، به خاطر سردی هوا، از دهانش بخار خارج می شد.
 آب دهانش رو قورت داد و گفت: دختر چرا زنگ می زنم جواب نمیدی! شیش طبقه رو دویدم پایین نفسم گرفت.

با اخم گفتم: چی شده هومن؟ چرا این شکلی شدی تو؟
- سحر زنگ زده...

(هر چی فکر کردم یادم نیومد سحر کیه!)
-  سحر کیه؟ مگه نگفتم هر کی من رو خواست بگو نیست، باز تلفن به دست واستادی جلوی من؟

هومن پوفی کرد و گفت: خواهرت دیگه، بیا بگیر.
گوشی رو طرفم گرفت، دستش رو پس زدم و گفتم: علاقه ای ندارم باهاش حرف بزنم.
در حالی که توی ماشین می نشستم گفتم: بریم سامی...
هومن خم شد و گفت: کارش مهمه.
درحالی که به جلو خیره شده بودم گفتم: کارای مهمشون رو گفتن، با من کار ندارن.
- پدرت حالش خوب نیست انگار.

چشم هام رو محکم به هم فشار دادم... پدرم...

 کِی برای من پدری کرد! کِی به حرف من گوش کرد! کِی حس کردم که کوه پشتمه؟   هیچ وقت.   تا بود،  داد و بیداد و حرف زورش توی گوشم،  جای محبتش نشسته. تا بود حس نفرت و تحقیرش جلوی چشمم به جای مهربونیش.   بلد نبود، یعنی محبت کردن رو یاد نگرفته بود؛ حالا تو هی بهش خرده بگیر، من رو نمی فهمی، واقعا هم نمی فهمید.

لب هام رو بهم فشار دادم، خواستم جواب ندم ولی نتونستم، احساسم نذاشت بی تفاوت باشم.   بهم بی توجهی کرد، بهم تهمت زد، من رو از خونه بیرون کرد، کتکم زد. 

ولی باز هم  پدرم بود، باز من دخترش بودم؛ دخترش بودم که حتی حاضر نشد یه بار به حرفم گوش کنه؟ دخترش بودم، تهمت بقیه رو قبول کرد ولی حرف های من رو نه! چه جور پدری بود یه دختر هجده ساله رو بی خوبه و کار رو توی کشور غریب ول کرد؛ حتی حالی ازم نپرسید که زنده ام یا مرده؟

 آره یادت بیار ارغوان، تنهایی هات رو، ترسیدن هات رو، گریه های شبانه ات رو که شاهدت فقط خدای خودت  و بالش زیر سرته. یادت بیار هق هق زدنت رو وقتی نفس کم می آوردی.
یادم اومد ولی دلم یادش رفت چی شده! کاش احساسی وجود نداشت، اینجوری راحت تر می شد زندگی کرد. کینه ای نیستم ولی احمق هم نیستم؛ کارهاشون یادم نرفته،  فقط برام کمرنگ تر شده، چون درد دلتنگیم برام غالب شده.

درحالی که چشم هام پایین بود، دستم رو  سمت هومن دراز کردم تا تلفن رو بگیرم.    تلفن رو  توی  دستم گرفتم و با تردید جواب دادم.
صدای بغض آلود سحر، توی گوشی پیچید.

- الو؟ ارغوان؟ خواهری!

بغض کردم؛ تا به الان اصلا فکر نمی کردم دلم براش تنگ شده ولی با شنیدن صداش این حس دلتنگی، مثل روزهای اولی که اینجا اومده بودم، سراغم  اومد. 

چرا صدات رو فراموش نکردم عزیز دلم! بغضم رو  قورت دادم، خواستم لحنم سرد باشه ولی انگار نمی تونستم این حس لعنتی نمی ذاشت.
 - کارت رو بگو.

 زیر گریه زد؛ بلند بلند پشت تلفن گریه می کرد. لب پایینم رو گاز گرفتم تا اشکم درنیاد.  من نباید گریه کنم؛ من گریه هام رو کرده بودم، دیگه نمی خواستم حتی یه قطره اشک هم بریزم.   ارزش اشک های من بیشتر از این ها بود، نبود؟
- عزیزدل خواهر خداروشکر که شمارت رو عوض نکرده بودی؛  دلم برای صدات تنگ شده بود.

- ولی من دلم برای چیزی که ندارم تنگ نمیشه.
آهی کشید و گفت: من برعکس تو، حس می کنم دارمت، فقط خودت نمی خوای.
- من نه می خوام، نه میذارن.   من دیگه متعلق به خانواده فلاح نیستم، فقط اسمم هست؛ اون هم به زودی تحویلتون میدم.

سحر که معلومه کلافه شده گفت: بس کن دختر، بعد این همه سال زنگ نزدم سرکوفت و گله بشنوم.
- پس سریع تر کارت رو بگو،  من هم حوصله ندارم  بعد این همه سال یادآوری کنم چی شد و مقصر کی بوده!

- ارغوان بابا... بابا...

دست هام رو مشت کردم و به پام می کوبیدم، لبم رو    به هم فشار می دادم تا نپرسم چه بلایی سر بابام اومده ولی نتونستم.

- چی شده؟
- حالش خوب نیست بیا ارغوان، بیا می خواد ببینتت.

از ماشین پیاده شدم و   اون طرف خیابون رفتم.   دلم نمی خواست سامیار گریه ام و ببینه، دلم نمی خواست هومن بفهمه بهش دروغ گفتم که این همه سال دلتنگ نیستم.

بدجور حال و هوای ایران زده بود به سرم ولی دیگه چه جوری برگردم؟   وقتی قول دادم هیچ وقت ریخت و شکل من و خانواده ام نمی بینن.
- عذاب وجدان گرفته؟ می خواد حلالیت بگیره؟ بهش بگو یه وقت مایه ننگت نباشه این دخترت بیاد!   بگو یه وقت تو در و همسایه من رو ببینن می تونه سر بلند کنه؟ یا مثه قبل شبونه بدونه اینکه کسی بفهمه من رو بیرون    می اندازه.
 
قطره اشکی روی گونه ام چکید،  با وجود همه تلاشی که کردم نشد.   یادآوری گذشتم آتشم می زد، دلم میخواست همه ی اون خاطرات و همه چیز رو فراموش کنم. 

- تو خودت فرار کردی ارغوان، اصلا وقت این حرف ها نیست.   دکترها گفتن خیلی وقت نداره، بیا، تو رو خدا بیا نذار چشم به راه بمونه.

 -   نمی تونم سحر، جای من اونجا نیست ولی بهش بگو با تموم اون بدی هایی که بهم کرده می بخشمش.  بهش بگو حلالت هیچ توقعی ازت نداشتم ولی این رسم مردونگی نبود.

سحر با التماس گفت: تورو به جون هر کسی که دوست داری، مامان از غصه تو داره دق می کنه، بابا افتاده گوشه بیمارستان اینا برات مهم نیست؟
- چرا باید مهم باشه وقتی حال و روزه من برای شما مهم نیست.
- بیا ارغوان  بیا برای آخرین بار...

@Atlas _sa  @Red_girll  @-mAhsA.86- @شوکران @15Bita @NAEIMEH_S @FAR_AX @Masi.fardi @بوقلمون @فاطی.ع.م @Nasim.M @زری بانو @Elistar1213 @melcmy @Asal Akbari @دخترخورشید@Bhreh_rah @-Tehyan-

ویرایش شده توسط شقایق.نیکنام
  • لایک 32
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت   پنج 🌻

دیگه حرفش رو نتونست ادامه بده و شروع کرد به گریه کردن.  دروغ چرا دلم برای مادرم خیلی تنگ شده بود، دلم برای غرغرهاش، بغل کردنش، پدر سوخته گفتن هاش، سر به سر گذاشتنش خیلی تنگ شده. مگه می شد غربت رو تحمل کنی و مادرت رو نبینی! من به عشق دوباره دیدنش روزم رو شب و شبم رو سحر می کردم.

سرم رو پایین انداختم، با اون کلاه بزرگ فرانسوی که روی سرم گذاشته بودم، صورتم معلوم نبود، اشک می ریختم.

این چه وضعیه دختر! خودت رو جمع و جور کن. دوباره شدی 18 ساله! خودت و بی پناه حس کردی؟ این چه حسیه که خانواده ام بهم میدن! چه راحت نرم و راضی می شدم! از این حال خودم بدم می آد. بغضم رو قورت دادم و گفتم: می آم ولی فقط به خاطر مامان.

گوشی رو قطع کردم و توی مشتم فشار دادم.  به اون طرف خیابون برگشتم و نگاه کردم، هومن به ماشین تکیه داده بود و سامیار با نگرانی نگاهم می کرد.  برگشتم و اشک هام رو پاک کردم.   سمتشون رفتم و گوشی رو دست هومن دادم.

سامیار شونه هام رو گرفت و گفت: عزیزم خوبی؟

سری تکون دادم.

هومن با نگرانی پرسید: چی شده؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم: بابام حالش خوب نیست.

سامیار با اخم بین پیشانی اش  گفت: بابات؟ این همه سال... چرا الان یادت افتادن؟

با عجز و چهره ای نگران گفتم: مهم نیست سامیار من می خوام ببینمش.

-  بعد اون همه بلایی که سرت اوردن دوباره می خوای ببینیشون؟

- بابامه می خوام برای آخرین بار هم شده ببینمش.

سامیار پوزخندی زد و سری تکان داد.

-  اون یه نامرده که...

توی صورتش   براق شدم و لبه ی کتش رو گرفتم.    با عصبانیت گفتم: حق نداری درمورد پدرم اینجوری بگی. هر چی که هست 18 سال برام زحمت کشید.

سامیار که سعی می کرد بلندی صداش رو کنترل کنه گفت: یادت اومد چی شد به اینجا رسیدی! نمی خوام عذابت بدم ولی طرفداری کردن از اون مرد اشتباه محضه. به خودت بیا اگر بهشون فکر کنی دیگه مثل قبل نمی شی. چرا دوست داری تکرار بشی!

اون نگران من بود، به خاطر خودش نمی گفت، یادمه چه شب هایی رو با صدای هق هق و گریه ام سر روی بالش می ذاشت.   یادمه فقط آغوشش بود که آرومم می کرد. نمی خواست مثل قبل بشم ولی چه جوری میتونم سرنوشت و گذشته ام رو خط بزنم و همه چی رو ندید بگیرم!

هومن بین ما که خصمانه به هم خیره شده بودیم اومد. 

-  بچه ها الان وقت دعوا نیست.

سامیار رو به عقب هل دادم و به هومن گفتم: برام بلیط بگیر می خوام برم.

هر دو با هم گفتن: کجا؟

- ایران...

*

سرم پایین بود و کلافه لباس هام رو در چمدون می ریختم. باید هم کلافه باشم، باید هم سردرگم بشم. بعد 10 سال دارم برمی گردم جایی که خونه امه.

خونه! خودت و گول نزن دختر کدوم خونه؟ کدوم خانواده! اون ها که توی خوشی هاشون فراموشت کردن موقع غم و غصه یادت افتادن. خیال های خام و واهی نداشته باش، تو فقط داری میری ایران، بی نام و نشون، بی خانواده. کاش می فهمیدن آرزو به دلم موند تا عروسی خواهرم باشم و خودم لباس عروسش رو تنش کنم. آرزو به دلم موند توی آرایشگاه باهاش شوخی کنم و سر به سرش بذارم. موقع رفتنش براش اشکم بریزم و آرزوی خوشبختی کنم.

ولی چی شد! شب عروسیش من توی شوی هفته ام بودم و غرق در افکار خودم که خواهر کوچولوم عروس شد و من ندیدمش! سبب کیه؟ منم!

 میرم تا غم رو دلم سنگین نشه، پشیمون نشم، سرم رو بالا بگیرم که من اومدم چون خودتون صدام زدین، و من چقدر محتاج این صدا زدن بودم.

قولت چی؟ ده سال صبر کردم نشکستم بس نبود! قول عمر نداره؟ نداره، من می شکنم این قول و که برنگردم و حتی به پشت سرم هم نگاه نکنم. نگاه نکردم، برنگشتم چقدر خوب که نه نگاه کردم و نه برگشتم، چون با چیزهایی چشم تو چشم می شدم که از اینی که هستم بیشتر ضربه می خوردم.

طرف سامیار برگشتم. دست هاش رو توی جیب شلوار جینش کرده بود و به دیوار تکیه زده بود.  غم زده سرش رو پایین انداخته بود. لباسی که دستم بود و توی چمدون پرت کردم و سمتش قدم برداشتم.   روبه روش ایستادم، با انگشت اشاره ام چونه اش رو بالا اوردم و روبه روی صورتم نگه اش داشتم،   توی چشم های براق مشکی رنگش خیره شدم.

سامیار با صدای گرفته ای گفت: من اومدم ولی تو داری میری. کِی این فاصله من و تو تموم میشه؟

با چشم های به اشک نشسته سری به چپ و راست تکون دادم و دستم رو روی سینه اش گذاشتم.

- من دورم باشم جام اینجاست، مگه نه؟ تو که من و به خاطرش سرزنش نمی کنی؟

دستم رو توی دستش گرفت و نرم و طولانی بوسه ای به پشت دستم زد و گفت: من به خاطر تو هرچی رو تحمل می کنم ولی دوست ندارم و غم و ناراحتیت رو ببینم.

دستم رو دو طرف صورتش گذاشتم و گفتم: مجبورم، باید برم که بعدا خودم رو سرزنش نکنم چرا می تونستم و نرفتم.

با تاسف سری تکون داد و گفت: هیچی آزارم نمیده جز اون شب هایی که چشم های اشکیت رو می دیدم و خودم و به در و دیوار می زدم تا همون یه قطره اش از چشمت پایین نریزه. صحبت من نیست بحث توعه! چه جوری برت گردونم!

- دلخوشی برای موندن اونجا ندارم چون تموم خوشی هام این جاست، من برمی گردم چون تو هستی که برم گردونی.

-  به در و دیوارم نزن و برگرد، میخوام مثل الانت برگردی.

کلافه چنگی به موهام زدم و برگشتم. کتمان نمی کردم با رفتنم همه چیز عوض می شد، قرار بود با کسایی رو به روشم که سال ها خودم رو دور کردم تا  دور و برشون و دور و برم نباشن تا حالم خوب بشه.

یهو در باز شد و به دیوار خورد که از صدای در،  جفتمون ترسیده عقب پریدیم.   هومن با داد و بیداد وارد شد و گفت: شما که هنوز این وسط ماسیدید. بابا پرواز داری بجنب دیگه یه ملت و مسخره خودت کردی.  حرف زدنتون و بذارید برای بعدا، کلی ریش گرو گذاشتم واسه اولین پروازت.

طلبکار جلوی روش ایستادم و دست به کمر توی صورتش خم شدم و موشکافانه گفتم: کو؟ کو ریشت که گرو گذاشتی؟ چهارتا شوید ریشه!

دستی به چونه اش کشید و گفت: خوب گرو گذاشتم اون یکی ها رو، این تازه جوونه زده. واسه من بلبل درازی نکن دختره ی چشم سفید. ولی ارغی جون بین خودمون بمونه، آخرین باری که ریش گذاشتم بابام برگشت گفت شبیه ابوبکر بغدادی شدی، برداشتم زدم گفت شبیه خواجه های حرامسرا سلطان سلیمان شدی، خدابیامرز فصل کولر نبود نمی دونست به چی گیر بده کلید کرده بود رو پشم های ما.

خندیدم و مسخره ای زیر لب بهش گفتم که با نیش باز و مسخره بازی به سامیار اشاره کرد و گفت: این نگاه کن. خاله ات مرده یا عمه ات این جوری غمبرک زدی!  گفتم خاله یا عمه هوس خرما کردم. سامی جون بپر برو خرما گیر بیار ویار کردم.

سامیار با بی تفاوتی نگاهش کرد و که هومن گفت: بمیر بابا تو هم واسه من قیافه اش رو شبیه مجسمه آزادی وسط لندن کرده؛ غمبرکت  نکنه به خاطر اینه؟

یه تای ابروم رو بالا دادم  و گفتم: این به درخت میگن بی نزاکت. بعدش هم جغرافیات زیر خط فقره! مجسمه آزادی تو لندنه؟

@SAHAR @mahdiye11 @masoo @Masoome @-Madi- @آیلار مومنی @-Atria- @هــhanaــانا @Imaryam @Aryana @Noora @آئیـSHMAـا @Mana.H @مانشMansh @ماه تی تی @K.A @setare.n @عسل ابراهیمی @nazi nima @Damon.S_E @Nilay07 @آشوب @فاطمه کیومرثی 

ویرایش شده توسط شقایق.نیکنام
  • لایک 38
  • تشکر 1
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت   شش 🌻

-  حالا هر چی، همه جای ایران سرای من است. خوشحال باش پسر داره میره،  شهر نفس راحت  از دست این می کشه؛ گشنه ها جلو در مزون رژه میرن.

چشم غره ای بهش رفتم و  طرف چمدون رفتم و درش رو بستم و زیپش رو کشیدم و گفتم: من آمادخ ام خانم قور قوری، چقدر تو نق می زنی.

دسته چمدونم رو کشیدم و از کنارش رد شدم. 
- چه قر و قمیشی هم برای من میاد؛  از الان بوی آزادی داره میاد.

جلوی آینه ایستادم و یقه پالتوم رو  درست کردم و سامیار از کنار رد شد و گفت: نه اون بوی آشغالاست، یادشون رفته با خودشون ببرن.

هومن با تهدید دستش رو تکون داد و گفت: من تو رو قرمه قرمه می کنم شیرین زبون.
کلافه گفتم: کی داره ما رو الان معطل می کنه! غر هم می زنه؟

هومن قیافه اش   رو جمع کرد، درحالی که به سمت در می رفت گفت: معلومه شما دوتا وقت نشناس!  حرف نزنید، دنبالم بیاید.

توی  تمام مدتی که توی ماشین بودیم از هیچ کدوممون صدا در نمی اومد.   سامیار که پشت فرمون نشسته بود معلوم بود غرق در افکار خودشه، هومن هم گوشی به دست صدای پیام و چت کردنش روی اعصابم بود.

از پشت  توب سرش زدم و گفتم: میشه صدای اون و خفه کنی! روی مغزمه.

- نچ نمی شه چون از سکوت بدم میاد. شما دوتا هم انگار گفتم در جمعی نشسته بودیم ناگهان خری گفت.  هیچی نمی گید روزه سکوت گرفتین!
به سامیار اشاره کرد و گفت: این و نگاه! نه خداوکیلی؟ قاتل باباته؟
سامیار آروم گفت: چی؟

- جاده رو دارم میگم، با خودت هم دعوا داری؟ خداروشکر این دفعه یه لباس آبرو دار پوشیدم یه وقت تصادف کردیم آبروی خاندانمون نره.

- خوب اون لباس چارخونه ایه رو می پوشیدی حداقل.
سرش رو    سمتم برگردوند و گفت: نه بابا اون لباس ها به من نمیاد. من بپوشم میگن بقچه مادربزرگه دست و پا دراورده.
- کی تو رو می شناسه آخه؟ خیلی معروفی!

نیم نگاهی کرد و گفت: ارغی یادته یه بار واسه مصاحبه دعوتم کردن راز موفقیتم رو پرسیدن چی گفتم؟

با یادآوری مصاحبه اش به زبان فارسی بلند زدم زیر خنده، از خنده منم سامیار خنده اش گرفت.

 اشک توی چشمم جمع شده بود، هر وقت یادش می افتادم غش غش می خندیدم.

هومن بین خنده اش گفت:  مجری پرسید راز موفقیتتون چیه! خداشاهده جمله معروف بابام تو ذهنم تداعی شد، منم اشک توی چشم هام جمع شد و در حالی که اشک های روانه شده ام رو پاک می کردم با حسرت گفتم؛ مدیون بابامم که بهم گفت تو هیچی نمیشی.  طرز بیانش یه ذره مشکل داشت خدابیامرز ولی باز قوت قلب بهم می داد.

- با خواهش و التماس گفتیم این یه تیکه رو ننویسن. یه تنه مرزهای نفهمی رو جابه جا کردی.

سامیار نیشخندی زد و دوباره خیره شد به رو به روش که هومن محکم زد به بازوش و دادش رفت هوا.
- عه عه دیوار از تو نرم تره، بکش بیرون بابا فاز دپرس رو، داره میره چرا نمی فهمی؟  
- از رفتن پشیمونم نکن.

 سمتم برگشت و گفت: تو رو هیچی پشیمون نمی کنه به یکی بگو نشناستت.

پشت چراغ نگه داشت و یه دستش رو   لب پنجره گذاشت و یه دستش روی فرمون بود، هومن انقدر می گفت و می خندید دریغ از کلمه ای صحبت کردن. یهو عوض شد، نگران   و ناراحت بود، درک می کردم ولی چرا! همه اش به خاطر من بود؟ من راضی نبودم به خاطر منم شده فکرش رو مشغول کنه. 

ترس خاصی توی چشم هاش بود و درک نمی کردم. دلم نمی خواد این لحظه های آخری که کنارش بودم این جوری با اخم و اوقات تلخی بگذره. کاش می تونستم ذهنش رو بخونم و بفهمم به چی داره فکر می کنه که انقدر غرق شده و که حواسش به دور و برش نیست.

با صدای بوق ماشین ها و برگشتم و نگاه کردم.   چراغ سبز شده بود و سامیار همون طور منتظر پشت چراغ ایستاده بود. ماشین ها یکی یکی با اعتراض از پشت سر حرکت می کردن و یه چیزهایی رو به فرانسوی می گفتن.

هومن شیشه رو پایبن کشید  و به فارسی گفت: شما به بزرگیتون ببخشید این پسر ما یه ذره دیوونه اس منتظر چراغ سبزتر شه.
برگشت به حالت لوسی رو به سامیار گفت: گلم این رنگش رو دوست نداری؟ جنس هامون فردا از بازار میرسه.  برو دیگه یه ملت و پشت خودت ریسه کردی.

سامیار کلافه سری به چپ و راست تکون داد و دنده داد و شروع به حرکت کرد که هومن گفت: تو فکر نباش، یا خودش میاد یا نامه اش یا...

 روی شونه اش زدم   که دیگه ادامه نده چون معلوم بود اصلا حال و حوصله دلقک بازی های هومن رو   نداره، یهو دیدی با یه لگد از ماشین بیرون پرتش کرد،   این بدبخت هم که لاجون اون وسط باید یکی بیاد جمعش کنه. 

هومن که متوجه حال گرفته سامیار شد دیگه چیزی نگفت تا   به فرودگاه برسیم.
جلوی فرودگاه نگه داشت، اول از همه پیاده شد و   سمت صندوق عقب ماشین رفت‌.

خواستم در ماشین رو باز کنم که هومن برگشت گفت: این باز آب روغن قاطی کرده چشه!

شونه ای بالا انداختم و گفتم: ناراحته دارم میرم.
- عزیزم نمیری بمیری که برمی گردی دیگه.
- نه اون می ترسه برم و پاگیرشم و برنگردم،  می ترسه وقتی برگردم دیگه مثل قبل نباشم، می ترسه...

ادامه حرفم رو   خوردم و لبم رو    گزیدم،    سرم رو پایین انداختم، می ترسه برم و چشمم تو چشم عشق بی معرفتم بیافته و فراموشش کنم.

هومن با شک گفت: فیلت یاد هندستون نکنه! ارغوان من خون دل خوردم تا سرپات کردم اگر میدونی قرار دلهره و دلشوره هات برگرده همین الان تصمیمت رو    بگیر، هنوز هم دیر نیست.
با تاسف سری تکون دادم و گفتم: برای من همه چی دیره حتی نفس کشیدن.
در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم و سمت صندوق عقب ماشین رفتم؛    خواستم به سامیار که چمدون و داشت بیرون می اورد کمک کنم که بی توجه به من چمدون رو برداشت و دسته اش رو    کشید،  سمت فرودگاه راه افتاد.

پشت سرش داد زدم و گفتم: تاوان کدوم اشتباهمه اخم و تَخمِت؟ چیزی گفتم و نفهمیدم؟ چیزی شده و نمیدونم!  یهو یخ کردی! یهو سکوت رو بیشتر از حرف زدن دوست داری، چی فکرت و مشغول کرده لام تا کام لب از لب باز نمی کنی بگی چته؟

 

ویرایش شده توسط شقایق.نیکنام
  • لایک 31
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفت🌻

هومن پشت سرم قرار گرفت و آروم دستش رو روی شونه ام گذاشت که دستش رو پس زدم. تند طرفش رفتم، سریع برش گردوندم و توی چشم های رنگ شبش براق شدم. غم داشت و طوفانی بود، این چشم ها با این که عاشق نبودم ولی طرز نگاهش سرتاپای وجودم رو آتش می زد و می سوختم و می ساختم. با این چشم هایی که دنیام نبودند ولی اسیرشون بودم.

یه تای ابروش رو بالا داد و دست چپش و که ساعت رولکسی که برای تولدش خریده بودم و بالا اورد و نگاه کرد.

 با لحن خشکی گفت: پروازت دیر می شه.

خواست از کنارم رد بشه که دستم رو جلوش گرفتم و گفتم: خوب بشه، برای من چه فرقی دارم وقتی توی اون هواپیمای لعنتی بشینم و پرواز کنم وقتی از ذهنت سقوط کردم.

من رو کنار زد و به راهش ادامه داد، پوفی کردم و چشم هام رو   چرخوندم.

 هومن کنارم قرار گرفت و گفت: ولش کن بذار تو حال خودش باشه، وقتی برگردی با دوتا ماچ و بوسه درستش می کنی.

نامطمئن به هومن نگاه کردم، مطمئنم بودم به برگشتم، چون میدونستم اگه برم دیگه نمی تونم برگردم. پام بند می شه به خانواده ام، درسته اون ها ترکم کردن ولی من هنوز دخترشونم.

پشت سر سامیار راه افتادم، قدم هام رو تندتر کردم و کنارش قرار گرفتم. دسته چمدون رو از دستش کشیدم و ایستادم تا هومن بهمون برسه.

سمتش رفتم و بغلش کردم و گفت: مطمئنی میخوای بری؟

همونطور که توی بغلش بودم زمزمه وار گفتم: حس وقتی دارم که برای اولین بار از خانواده ام جدا شدم.

ازش جداشدم و با مهربونی نگاهم کرد و گفت: ما خانوادتیم ارغوان فلاح.

لبخند بی جونی تحویلش دادم.    سرم رو پایین انداختم و سمت سامیار چرخیدم. دسته چمدونم رو رها کردم، سر  پایین افتاده اش رو با دوتا انگشتم بالا اوردم و بهش خیره شدم.

قاطع گفتم: تو چشم هام نگاه کن و بگو برو.

سرش رو به چپ و راست تکون داد تا انگشت زیر چونه اش آزاد بشه و گفت: تو چشم هات نگاه می کنم و میگم بمون، رفتنت دردی و دوا نمی کنه، بدتر زخمت سرباز می کنه.

_میدونم، به خدا همه رو میدونم، ولی تو میدونی، بدون پدرت باشی، ناز کشیدن و نوازش مادرت و نداشته باشی یعنی چی؟ تو پدرت مثل کوه پشتت بود من چی؟ حسرتش داره دلم رو می سوزونه، دارم میرم شانسم رو امتحان کنم شاید خدا بهم نظر کرد.

با پشت دستش گونه ام رو نوازش کرد و گفت: من پشتیبانت می شم، نازت رو می کشم فقط بگو که میری برگردی.

-  میرم که برگردم.

دست هام رو دور گردنش حلقه کردم، توی چشم هاش نگاه کردم. از  آرامشی که بهم می داد چشم هام و بستم و نهایت لذت رو بردم. 

ناگهانی   از من جدا شد. با چشم های گرد شده نگاهش کردم که همون طوری که چشم هاش بسته بود گفت: نمی خوام، این خداحافظی رو نمی خوام.

دستم رو  از گردنش جدا کرد و بوسه ای به پشت دستم زد. پشتش رو بهم کرد و راهش رو پیش گرفت. با چشم های گرد شده و اشکی نگاهش کردم، بغض گلوم رو گرفته بود، دوست نداشتم بدونه دوستش ندارم و هیچ حسی بهش نیست.  من باهاش آرامش می گرفتم اون هم داشت پسم می زد، دقیقا توی لحظاتی که دارم جون میدم برای رفتن.

هومن دستی به بازوم   زد و گفت: دارن پروازت رو اعلام می کنن برو، به دل نگیر درستش می کنم.

درحالی که به یه نقطه خیره بودم گفتم: فهمید،   فهمید دوستش ندارم.

به هومن خیره شدم که گفت: اون دوست داره تو هرجور باشی تور رو از دست نمیده این رو قول میدم.

-  اون هم ولم می کنه، میدونم.

هومن که معلوم بود کلافه شده گفت: پروازت رفت دختر بجنب.

دلم پیشش بود. این جوری نمی تونستم ولش کنم و برم ولی بابام و چی کار کنم؟ اون سر دنیا منتظر منه نمی شه که نرم! واقعا منتظرتن؟ یا تو انتظار می کشی و دل دل می کنی برای رفتن! نمیدونم جدال بین عقل و دلم تمومی نداشت، کاش منظورش اون چیزی نباشه که توی فکرمه.  

دسته چمدونم رو گرفتم و کشیدم و گفتم: هومن مواظب طراح ها باش خیلی سر به هوان.

- برو خیالت راحت حواسم هست.

 تلقین و وانمود کن که هیچی نشده و هیچ اتفاقی نیافتاده. سامیار اون حرف رو نزده بذار سرپا بمونی، برو و دوباره برگرد به جایی که جزیی ازش شدی و به زندگیت ادامه بده، باهاش ازدواج کن و خوشبخت شو، امید و برای همیشه فراموش کن. فراموش می کنم ولی چرا هنوز اسمش یادمه؟

خداحافظی کردم و سمت پروازم رفتم، سرم پایین بود و از پله های هواپیما بالا می رفتم. برعکس من کسایی بودن که لبخند یه لحظه از لب هاشون محو نمی شد، خنده از چشم هاشون جمع نمیشد،گاه گاهی برمی گشتن و به اون هایی که پشت سرشون پشت شیشه ایستاده بودن دست تکون می دادن ولی من چیزی برای خوشحالی و لبخند نداشتم. سفرم هم سفر خوشحال کننده ای نبود. بدرقه که شدم با خیال جمع نبود، دلخوشیم داشت ازم سرد می شد.

داشتم  به آغوش غم و گریه می رفتم. تا دیشب خوشحال ترین و خوش بخت ترین دختر دنیا بودم ولی حالا نه احساس خوشبختی دارم نه خوشحالی.  با وجود حرف های سحر چه جوری خوشحال باشم؟ نکنه دیر برسم و بابام و هرگز نبینم.

وقتی سامیار باهام حرف نمی زنه و می دونم باهام آشتی نکرده، چه جوری احساس خوشبختی کنم؟ وقتی موقع خداحافظی حتی بغلم هم نکرد،  به آغوشش، به نوازشش عادت کرده بودم ولی لحظه جداییمون بی معرفت ازم دریغشون کرد. دیگه چه جوری بهش ثابت کنم؟ گناه من چیه که این قلب صاحاب مرده برای یکی دیگه می زنه؟ برای یکی دیگه غش و ضعف می کنه؟

***

@NAEIMEH_S @im._byta @Ataras_02 @Atlas _sa @masoo @زری بانو  @سوگند @فاطمه شبان @Noora @melika_sh @sara.s312 @Delito @bita.mn @عاطی  @Azin18 @Damon.S_E @FAR_AX @negin yazdani @-Madi- @_Zeynab @-Atria- @mO_oj @m.azimi @_Ghazal @Mahfam @Narges.Sh @hany.rS @.Abi.AR @..Pegah..

ویرایش شده توسط شقایق.نیکنام
  • لایک 29
  • تشکر 2
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت     هشت🌻

"راوی"

با افکار و احساساتش درگیر بود و دست و پنجه نرم می کرد.   از طرفی احساسش و از طرفی موقعیت شغلی اش، پای دختری مانده بود که از جان برایش مایه گذاشته ولی با حرفی که دم رفتن به او زد، شاید به کلی او را از دست داده باشد.   عشقی که این پنج سال پای او گذاشتi بود، با یک حرف او شاید نابود بشود.  اصلا اگر عشقی درمیان باشد که بخواهد نابود شود؛ قلبی وسط گذاشته باشد که بشکند.  کاش به دل نگرفته باشد، کاش فراموش کند که   چنین حرفی به او زده شده است. دلش خیال راحت او را می خواست.

در    این چندسال کم تلاش نکرده بود برای آرام گرفتن و بی قراری نکردنش، کاش با این حرفش همه ی عشق و عاشقی هایشان نقشه بر آب نشود.

با دستی که روی شانه هایش قرار گرفت، سر برگرداند و به چشمان میشی رنگ هومن با غم خیره شد.
- رفت؟

هومن دستش را برداشت و سری تکان داد و گفت: دلش رو شکوندی؛ هرچقدر هم که دوسش داشته باشی، نمی تونی از خاک و ریشه اش دورش کنی.

از خشم و عصبانیت نفس های کش داری کشید و گفت: ندیدی جون کَندم تا مثل روز اول بشه! ندیدی از خوبه و ناکس زدم و بریدم، برای این که آب تو دلش تکون نخوره!  چه جوری وایسم و بالا رفتنش از پله هایی رو  نگاه کنم که می دونم از اون بالا سقوط می کنه. من می دونم از الان به بعد، کسی به اسم ارغوان فلاح، طراح برتر وجود نداره.   وقتی برگرده واسه همیشه  توی لاک تنهایی خودش میره. کسی رو که تلاش کردم فراموشش کنه، دوباره تو ذهنش رقص کنون  وسط می آره. صورت اون مرتیکه، جای صورت من می شه.   شب ها به جای این که جسم و روحش کنارم باشه؛ جسمش پیشمه و روحش پیش اون بی وجدان که همه ی چیز زندگیم رو با این که ندیدم و نمی شناسمش، داره ازم می گیره.

هومن کلافه سری تکان داد؛ مخالف حرف های سامیار نبود ولی نمی توانست زبان به تایید باز کند. ممکن بود با فکر کردن این که حق با سامیار است، برای خودش نه برای ارغوان دردسری بیشتری درست کند.   هنوز هم شک داشت و هر چیزی که از ذهنش عبور می کرد را نمی توانست  به زبان بیاورد. اعتمادش جلب نمی شد؛ حسی ناشناخته از درون مثل خوره به جانش افتاده بود و اجازه نمی داد به آدمی که روبه رویش ایستاده اعتماد کامل داشته باشد. 

گشت؛ دنبال کرد و از کارگاه گجت فعال تر شده بود، برای پیدا کردن سرنخی از معمای تشکیل شده در ذهنش، ولی پیدا نمی کرد.   نمی دانست اشکال از کجاست که با تمام زرنگی اش هنوز نتوانسته پته هرکدام شان را روی آب بریزد!

- حق داری، نمیگم بی جا داری میگی؛  من شاهد بودم تلاش کردی، دویدی ولی برای هیچ و پوچ نبوده.   تو برای عشقت وقت گذاشتی و گذشتی، نمی تونی نادیده بگیری پنج سالی که مثل برق و باد گذشت و تو هنوز هیچ کاری نکردی. همش در رفت و آمد بودی؛ نمیگم کم گذاشتی، چون نذاشتی.    سال اولی که با ارغوان آشنا شدی، می دیدم داری می بینی، زجر و غمش رو به جون خریدی و پاش ایستادی، دمت گرم، خیلی مردی ولی...

لب های خشکیده اش را با زبان تر کرد و گفت: ارغوان یه گذشته ای داره که نمی تونی ازش جداش کنی، اگر می خوایش با گذشته اش باید بخوایش.   ویترین برات نچیده بیای ببینی و انتخاب کنی؛  با خاطره و گذشته اش باشه یا بدون خاطره و گذشته اش. اون مرتیکه ای که میگی تا پای عقدش باهاش رفته.   توی گوشت فرو کن پسر، انگشتر دستش کرده، قسم خورده بود سرش، بفهم فراموش کردن کسی که از بچگی تو ذهنت باهاش زندگی خیلی سخته، زمان می خواد، تو این زمان رو  بهش بده.

سامیار پوزخندی کنج لبش نشاند و گفت: ده سال بس نیست؟
هومن پوزخندی متقابل روی لبش نشاند و گرد و خاک فرضی روی شانه سامیار را تکاند و گفت: بس بود؛  دو دقیقه پیش همه این رشته های ده ساله رو پنبه کردی.

از سر عصبانیت نفس های کش داری کشید و سالن فرودگاه را کلافه قدم برمی داشت.

- اگه نمی گفتم روی دلم سنگین می شد؛ چقدر وانمود کنم که می تونم عاشق خودم کنم، وقتی حتی دوستم نداره.

هومن وسط حرفش پرید و گفت: دوست نداره ولی شدی منبع آرامشش، وابسته ات شده. چرا نمی فهمی وقتی باتوعه حالش خوبه، می خنده، تو آغوشت احساس امنیت داره، میدونه پشتش می مونی؛ اینا برات بس نیست!  

با دادی که توجه همه را به خودش جلب می کرد گفت: نه بس نیست. وقتی یکی و دوست داری اونم باید دوست داشته باشه می فهمی!   وقتی عشقت رو پاش می ریزی اون هم باید با عشق پات بمونه، نه از سر آرامش و دِین می فهمی! وقتی تو چشم هاش نگاه می کنی عشق دو-دو بزنه، این رو  می فهمی!   

سری به چپ و راست تکان داد و گفت: نه، تو این ها رو نمی فهمی، عاشق نبودی که از این چیزها سر دربیاری.   برای من عذابه، نبودش عذابه، فکرش عذابه، عاشقم نبودنش عذابه. جای من و یکی دیگه تو قلبش داره این هم عذابه.

هومن کلافه چشمانش را باز و بسته کرد و گفت: مگه داری معالمه می کنی که بده بستون می خوای!

با اعتماد در چشمان میشی رنگ هومن خیره شد و گفت: من توی هر کاری که سود نداشته باشه قیدش رو    می زنم.  

پشتش را به هومن کرد و راه خروج از فرودگاه را در پیش گرفت.    شوک عجیبی به تن و بدن این مرد وارد شد؛ چیزی که مدت ها دنبالش بود حالا غیر مستقیم به گوشش رسید.

 "من توی هر کاری که سود نداشته باشه قیدش رو می زنم"

این یعنی ارغوان در بد دردسری خواهدافتاد.   عشق به مردی که دوستش ندارد زوری است؛  بهای این عشق زوری را کِی و کجا بپردازد خدا می داند.

شاید هم منظورش عشق ارغوان نباشد ولی دلیلی نداشت این حرف را آن هم سر بحث احساس ارغوان وسط بکشد. کلافه و خسته، سمت در خروجی فرودگاه رفت.

باید قبل از هر چیزی اصل قضیه را متوجه می شد. از نبود ارغوان باید استفاده کند و سر و ته قضیه را هم بیاورد، و گرنه بد آشوبی به پا می شود. برای آرامش این دختر حاضر بود تک تک آدم های اضافی زندگی اش را حذف کند، حتی سامیار را. 
دنبالش راه افتاد و صدایش زد.

- وایسا بینم مثلا مرد، وایسا و حرفی رو که زدی گردن بگیر و بگو منظورت ارغوان نبوده.

سامیار ایستاد، از حرصی که درونش را گرفته بود، دستانش را مشت کرد و لبانش را روی هم فشرد.   عشق ارغوان برایش گران تر از چیزی که فکر می کرد تمام شده بود، چه موقعیت ها و شراکت های پرسودی را  به خاطر ارغوان از دست داده بود.   همه رقیبان احساس می کردند، او دختر بچه ای بی تجربه است که چیزی از طراحی و مد سرش نمی شود ولی سامیار جلوی همه ایستاد تا ثابت کند او از هر لحاظ ممتاز است.

سرش را برگرداند و روبه روی هومن ایستاد.
- گردن گرفتن و نگرفتن حرفم پای خودمه، من مسئول طرز فکر تو نیستم.

خواست برود که بازویش را در مشتش گرفت و گفت: نیستی ولی من مسئول ارغوانم. وای به حالت سامیار، بخوای به جای پشتش جلوش دربیای. وای به حالت،    وگرنه من روبه روت می شم؛  این رو توی گوشت فرو کن.

دستش را با خشونت از دست هومن کشید و به سمت ماشینش رفت و کنار آن ایستاد؛ نگاه عمیقی به هومن که خون اش به جوش آمده بود کرد و گفت: برام فرقی نداره کی جلو روم واستاده، هر کی که بخواد مانع من تو رسیدن بشه، کنارش  می زنم.
***

ویرایش شده توسط شقایق.نیکنام
  • لایک 28
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت     نه🌻

"ارغوان"

نفس عمیقی کشیدم و وارد هواپیما شدم و دنبال صندلی ام گشتم. بالاخره صندلی ام رو پیدا کردم ولی معلوم بود امروز روز من نیست. کنارم یه پیرزن می نشست که از قیافه اش معلوم بود تا ایران قراره سرم غر بزنه و یه پسر که تقریبا همسن و سال خودم بود و کنار پنجره نشسته بود، یه هدفون هم توی گوشش گذاشته و سرش رو تکیه داده و چشم هاش رو بسته بود.   بهتر از این نمی شد؛ قرار بود وسط این دو نفر بشینم.

پیرزن نیم نگاهی انداخت و گفت:   بشین دیگه دختر جون مثه اجل معلق بالا سر من واستادی.

جوابش رو ندادم و پوفی کردم.

انگلیسی به پسره گفتم: sorry can I sit there?(ببخشید می‌تونم اون‌جا بشینم؟)

ولی پسر هیچ عکس العملی نشون نداد‌. طبیعی بود اون هدست مگه می ذاشت این یارو چیزی بشنوه! با دو انگشتم به شونه اش زدم. چشم هاش رو باز کرد و بهم نگاه کرد.   دوباره حرفم رو تکرار کردم ولی انگار نشنید. با اشاره دست بهش گفتم هدست رو برداره تا بشنوه چی میگم.

پیرزن به صندلی خالی کنار دستش اشاره کرد و گفت:  دخترجون خوب بشین این‌جا دیگه نشستن جای این مردک واسه چیته؟

کلافه گفتم:  خانم محترم من نمی تونم این‌جا بشینم.

ایشی کرد و گفت:  خوبه والا قر و غمیش انگلیسی میاد بغل مرد هم نمی تونه بشینه! این هیکل رو درست کردی توی آینه خودت رو ببینی؟

از حرص لب پایینم رو گاز گرفتم که چشم غره ای بهم رفت. به پسره دوباره جمله ام رو تکرار کردم که ابرویی بالا انداخت یعنی نه. ای خدا بگم چیکارت کنه این همه من تکرار کردم گلوم خشک شد که تو بگی نه!

pleas sir… let me to sit there(لطفا آقا اجازه بدید اونجا بشینم.)

- no.

دست به کمر شدم و زیر لب گفتم: عجب زبون نفهمیه ها، چسبیدی به این صندلی مگه ارثه باباته؟

درحالی که هدست و می ذاشت گفت:  فهمیدم چی گفتی. اشتباه محضه فکر کنی به یه غیر ایرانی داری میگی، ارث بابام باشه یا نباشه به شما ربطی نداره. شما هم برو سرجای خودت ارث بقیه رو ازشون طلب نکن.

هدست رو روی گوشش گذاشت،   سرش رو تکیه داد به صندلی و چشم هاش رو بست. یعنی خیلی عالی شد، واقعا راضی ام از خودم با این سوتی هام.  از حرص  فکم و به چپ و راست تکون دادم و چشم هام رو ریز کردم و نقشه قتلش رو توی ذهنم کشیدم. حیف که توی هواپیماییم و گرنه یه جوری مورد عنایت قرارت می دادم حالت جا می اومد. اون رگ ایرانیم رو برات نشون می دادم تا دیگه دهنت به این جور چیزها باز نشه، حیف هم موقعیت اجتماعیم هم این هواپیما دست و پام رو بسته.

مهمان دار با خوش رویی طرفمون اومد و گفت:  مشکلی پیش اومده عزیزم؟ جات کجاست؟

-  خانم جای من این‌جاست ولی نمی تونم اینجا بشینم، ازتون خواهش می کنم جای منو عوض کنید.

- متاسفانه صندلی خالی نداریم، شما بشینید بعد پرواز براتون یه فکری می کنم.

این هم دیگه می خواست من رو از سر خودش باز کنه. کلافه چمدونم و بلند کردم و بالای هواپیما جا دادم و سر جام نشستم.  خدایا به اعصابم رحم کن. با اخم به پسره نگاه کردم که همون طور که چشم هاش بسته بود گفت: خواستنی نگاهم نکن و گرنه خواستگار میاد.

چه‌قدر هم لوس و بی مزه!   گوشه لبمم و بالا دادم،    ایشی کردم و چشم غره ای رفتم. که دوباره با صداش سر برگردونم.

-  البته برای من.

از خودراضی فکر کرده خیلی جذابیتش توی اوجه که من و با این شکل و شمایل خواستگار خودش می بینه. با صدای کاپیتان که پرواز رو اعلام می کرد و حرکات مهمان دارهای جلوی هواپیما که تذکر می دادن کمربندهامون و ببندیم،    سرم و برگردوندم.

 کمربندم و بستم و متوجه شدم همون پسره کمربندش رو نبسته. فکر کردم شاید حواسش نباشه گفتم: کمربندتون و ببندین.

چشم‌هاش و باز کرد و خیره به من گفت:  فکر نمی کردم انقدر نگرانم بشی.

با حرص گفتم:  نگران شما نیستم دیر یا زود مهمان دار می اومد و بهتون می گفت.

بالش زیر دستش و کشیدم و زیر دستم گذاشتم. با اخم های درهم نگاهم کرد، سری تکون دادم و گفتم:  چیه؟ نکنه اینم ارثته!

-  نه این ارث بابای شماست.

مهمان دار کمی خم شد و گفت:  آقا لطفا کمربندتون رو ببندین.

از کنارم رد شد که پوزخندی زدم و دست هام و به حالت دعا بالا بردم و گفتم:  خدایا ضایع شدن انسان های ملعون رو به چشم ببینم.

پسر با اخم کمربندش رو بست و روزنامه ای که جلوش گذاشته بودند برداشت.

-  و خداوند حسودهای پلاستیکی را در ته آب نمی اندازد، همچین روی آب می مونن تا تجزیه بشن.

@Aryana

@هانی پری @هدیه زندگی @نوازش @ماه تی تی @عسل ابراهیمی @شوکران @سوگند @سحرصادقیان @ببعی معتاد3 @آئیـSHMAـا @zahra.m @Talatom @shahrzad.rh @mahdiye11 @_Ghazal @Nasim.M @-Atria- @Melika.Y @melika_sh @-Madi- @NAEIMEH_S @SaNiA18 @Hony.m @Z.A.D @آیلار مومنی @Fateme Cha @haniye_sh @Atlas _sa @Azin18

@Otayehs  

ویرایش شده توسط .Aryana.
ویراستاری .Aryana.
  • لایک 33
  • تشکر 1
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت     ده🌻

وایسا، وایسا!   این به من گفت پلاستیکی؟ کِی خودم دست بردم توی صورتم که خبر ندارم! حتی یه عمل زیبایی هم انجام نداده بودم که همچین تهمتی بهم زده بشه.

- با من بودی؟ اصلا من رو می شناسی؟

بیخیال شونه‌ای بالا انداخت و گفت:  علاقه ای به شناختنت ندارم، مشهوری یا غیر مشهوری هرچی! از این که امروز مورد توجه همه هستی خوشحال نباش، تیتر اول روزنامه کاغذ باطله فرداست.

دیگه از حرص داشتم پوست لبم رو می کندم، دربرابر حرف هاش هیچ جوابی پیدا نمی کردم که بارش کنم. با استرس پام رو روی زمین ضرب گرفته بودم.  احساس کردم پوزخند محوی روی لبشه همین آتیشم می زد، چرا باید به کسی که من و نمی شناسه و نمی شناسم دهن به دهن بشم؟

  مهمان دار مشغول دادن غذا به مسافرها بود، بعد از چند دقیقه با چرخ دستی به ما رسید.

- آقا شما چی میل دارید؟

هر چی مهمان دار این پسره رو صدا می کرد، انگار نه انگار. غذام رو برداشتم و گفتم:   ولش کن خانم این گشنه نیست.

مهمان دار سری تکون داد و رفت. غذام رو جلوم گذاشتم که دیدم پسره چشم هاش رو باز کرد و مهمان دار و صدا زد که مهمان دار برگشت و دوباره ازش پرسید که چه غذایی رو می خوره. با شنیدن اسم غذا قیافه ام رو جمع کردم با چندشی به غذای خودم نگاه کردم، من از گوشت گوساله متنفر بودم، همون پسره مرغ و برداشت و تشکری کرد که سریع غذاش رو توی هوا قاپیدم و با غذای خودم عوض کردم.

لبخند دندون نمایی زدم و گفتم: چیزه، من گوشت گوساله واقعا دوست ندارم حالم بد می شه.

یه تای ابروش رو بالا داد و با جدیت تمام غذاش رو از دستم کشید و گفت:    مشکل خودته.

با حرص بهش نگاه کردم، اون هم در کمال خونسردی غذاش رو باز کرد و مشغول خوردن شد. غذام رو کنارم گذاشتم  و دست هام رو قلاب کردم و  روی پام گذاشتم. اشکال نداره صبر می کنم تا برسیم، همه اش دو ساعت مونده از گشنگی نمی میری بشر.

اون پیرزن کنار دستیم که با ولع و ملچ ملوچ در حال غذا خوردن بود، دید که دست به غذام نمی زنم گفت: خوبه والا هم چهل کیلو وزنته رژیم هم می خوای بگیری، ازت یه خاطره می مونه، تو همین جوریش شمعی در بادی دختر، یه باد بیاد بهت بخوره مثل مزرعه گندم اینور اونور میری.

نفس عمیقی کشیدم تا همین غذا رو از عرض توی حلقش نکنم، کفر من و این پیرزنه داره درمیاره دیگه. فکر می کنه اگر حرف نزنه همه بهش میگن لاله. 

مهمان دار با صدای نازک و پرعشوه ای اعلام کرد.

- مسافران عزیز کمربندهای خودتون رو ببندید، آماده ی فرود هستیم.

نفس عمیقی کشیدم، بالاخره این جهنم تموم شد. خسته شدم این قدر نشستم، صدای هدست این پسره هم که این‌قدر بلند بود کر شدم.

-  آقا می شه صدای این هدست رو کم کنی.

پسر سرش پایین بود و برای خودش ریتم گرفته بود، به شونه اش زدم،  سرش رو بلند کرد و  تکون داد.

-   میگم صدای این رو کمش کن اعصابم خورد شد.

پسر صداش رو بلند کرد و گفت: چی میگی شما! از اول پرواز گیردادی به من.

 هدست و از روی گوشش برداشتم و گفتم: یعنی چی آقای محترم، یه ذره شعور هم خوب چیزیه، از اول پرواز صدای موزیک توی مخم بود.

پوزخندی زد و گفت: چیه نکنه از سبک موزیک خوشت نیومده؟ برات کلاسیک بذارم؟

از حرص لب پایینم رو گاز گرفتم که چیزی بهش نگم.

-  هدست و بده.

هدست و کم کردم و توی بغلش انداختم، یه بیشعور هم نثارش کردم و از جام بلند شدم.

@Aryana

@_Ghazal @_NAJIW80_ @_Zeynab @-Atria- @-Madi- @-mAhsA.86- @-Tehyan- @..Pegah.. @..Raha.. @.Abi.AR @15Bita @Aramesh   @Aramis.R_U @Asma,N @Atlas _sa  @Azin18 @banouyehshab @Bhreh_rah @bita.mn @Damon.S_E @Delito @DrHESS8 @FAR_AX @Fateme Cha @fatemeh @fatiw chegini @hany.rS @Healer   @im._baran @im._byta @Imaryam @Iparmidw @m.azimi @mahdiye11 @Mahfam @Mahta1386 @masoo @Masi.fardi @melika_sh @Mr1314  @sanaz87 @SAHAR @Noora @Paradise 

@Otayehs 

ویرایش شده توسط .Aryana.
ویراستاری .Aryana.
  • لایک 30
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت     یازده🌻

از پله های هواپیما پایین اومدم و رفتم تا چمدونم رو بگیرم.  حس غریبی داشتم. کسی اینجا منتظر من نبود، من فقط به خاطر این اومدم که بعدا عذاب وجدان نداشته باشم. با هر قدمی که برمی داشتم قلبم از جاش کنده می شد، انگار هنوز امید واهی داشتم به دیدنشون، چرا خیال می کردم دنبالم اومدن تا همراهیم کنن! خیال واهی داشتم کسی میاد دنبالم و میدونه که برگشتم.

چرا احساس می کنم الانه که تو آغوش یه آشنا که سال هاست برام غریبگی کرده فرو میرم؟  

با دیدن اون جمعیتی که برای استقبال اومده بودن فرودگاه دلم گرفت، هیچکس دنبال من نیامده بود، برای هیچکس دست تکون نمی دادم که پیدام کنه. درست همون طور که بی صدا رفتم، بی صدا هم برگشتم.

سرگردون دور و بر و نگاه می کردم تا چشم هام آشنا ببینه و از دیدنش برق بزنه ولی نبود، هیچکس منتظر من نبود. با نگاه غم زده ام راه می رفتم و جمعیتی و نظاره می کردم که اشک شوق توی چشم هاشون حلقه زده بود. من حلقه اشکی که از غم و دلتنگی بود توی چشم هام داشتم نه اشک شوق. نه میلی برای دیدار بود و نه شوقی برای اومدن، من اینجا چیکار می کنم؟ مگه قول ندادی هیچ وقت نیای و حتی بوت و حس نکنن، این همه عجله برای رسیدن به چیه!

شاید برای فرار از تنهاییم. تنهایی! خیلی وقته یاد گرفتم باهاش باشم و کنار بیام. خودت رو   گول نزن دختر، تو دلتنگی، از همیشه بیشتر هم دلتنگی فقط منتظر یه تلنگر بودی که برگردی. شاید برگشتنم چیزی و عوض نکنه ولی نه عوض میشه، من عوض میشم، دیگه خودم نیستم، دیگه منی وجود نداره.

 دسته چمدون و گرفتم و به سمت خروجی رفتم.  با چشم دنبال تاکسی های فرودگاه گشتم که دیدم یکی کنارم ایستاد. برگشتم نگاه کردم، دیدم همون پسره اس که توی هواپیما بوده؛ سرش توی گوشی بود. متوجه نگاهم شد و سرش رو بالا اورد.

با نیشخند گوشه لبش گفت: چیه؟ نکنه جات ایستادم این جوری نگاه می کنی؟

- چقدر روز آدم می تونه با دیدن یه نفر بد شروع شه و ادامه پیدا کنه.

زد رو پاش و گفت: آخ گفتی! مخصوصا اگه اون آدم دختری مثل تو باشه.

- می بینم که دست پیش و می گیری که پس نیوفتی، من منظورم دقیقا خود تو بود.

قیافه حق به جانبی به خودش گرفت و شونه ای بالا انداخت و گفت: هر کسی آرزوشه با من حرف بزنه. ولی متاسفانه تو همچین لیاقتی و نداری.

-  خاک برسر اون هایی که آرزوشونه.

یه ماشین مدل بالا جلوی پسر ایستاد و براش بوق زد.

 پسر با دست خداحافظی کرد و گفت: ما که رفتیم ولی فکر نکن نفهمیدم ازم خوشت اومده. نفرت پله اول عشقه.

چشمکی زد و بدون این که منتظر جوابم باشه، سوار ماشین شد و رفت. از حرص دست هام رو مشت کرده بودم. چقدر یه آدم می تونست استخون بندیش لج درآر باشه.

شان خودم و برای هر    آدمی که نمی شناسم نباید پایین بیارم. من یه پرستیژی دارم که اون نداشت، از طرفی هر اقدامی بخوام بکنم ممکنه من و اینجا بشناسن موقعیتم تو خطر بیوفته، این یارو هم اگر من رو می شناخت تا کمر برام خم می شد.

 ولی باز خوب بود برای لحظه ای خودم و فراموش کردم. کاش همیشه یکی توی زندگی هممون بود برای لحظه ای خودمون و مشکلاتمون و فراموش کنیم و بشیم یکی دیگه. شاید یکی دیگه بودن یا اصلا عوض شدن خودمون بد هم نباشه، ده ساله به این حرف رسیدم ولی اجراش نکردم چون روی من اجرایی نبوده، شاید هم بوده و من نخواستم که بشم یکی دیگه.

پوفی کردم و دسته چمدونم رو محکم توی دستم فشار دادم.    سوار یکی از تاکسی ها شدم و آدرس و گفتم. خیلی وقت بود دیگه آدرس خونمون و به زبون نمی اوردم. شاید مسخره باشه ولی حتی دلتنگ گفتن آدرس خونه بودم، فکر نمی کردم یادم باشه ولی یه چیزهایی هست که فکر می کنی فراموشش کردی ولی انقدر توی ناخودآگاهت مونده و خاک خورده که وقتی توی موقعیتش قرار میگیری یهو برات مرور می شه.

سرم رو چسبوندم به شیشه و به تهران نگاه کردم که بعد از رفتنم عوض شده بود. اصلا یه حال و هوای دیگه ای گرفته بود. حتی برای شهر و کشورم دلم تنگ بود و این رو تازه احساس می کردم.   کاش با دلی خوش به کشورم برمی گشتم. کاش خاطرات خوبی برام جا گذاشته بود که وقتی یادم میارم لبخند بشینه رو لبم نه غم عالم بشینه توی دلم. آهی کشیدم سرم و از  شیشه بلند کردم و به جلو خیره شدم، تازه متوجه آهنگی که از ضبط پخش می شد شدم.

"گفتی دوستم داری / حق با تو بود آره/ اما تو تعریفت از عاشقی با من/ زیادی فرق داره/ پهلوی من باعشق/ دنیا رو می گشتی/ غرقت شدم یک عمر/ تا تو به آرومی/ پهلو گرفت کشتی"   

بعضی خاطره ها هیچ وقت فراموش نمیشن، بالاخره یه روزی توی    خیابون، یا وسط یه آهنگ یا موقع خوندن یه کتاب، یهو همه چیز یادت میاد، حالا هی تو بگو نه، دیگه یادم نیست چی بود و چی شد، ولی یادته و خودت و داری گول می زنی.

اشک توی چشم هام حلقه زد، سوز صدای خواننده با سوز و زخم دلم یکی شده بود و سر تا پای وجودم رو خاکستر می کرد.

 در حالی که سعی می کردم صدام نلرزه گفتم: آقا لطفا ضبط و کمش کنید.

راننده از توی آینه وسط ماشین نگاهی بهم انداخت و دست برد و ضبط و کم کرد، خدا رو شکر کردم که شروع نکرد به وراجی کردن و پند و اندرز پدرانه. 

حواسم به گوشیم که در حال زنگ خوردن بود جمع شد.    از هومن تماس تصویری داشتم. با سر انگشتم گوشه چشم هام و پاک کردم و لبخند مصنوعی روی لبم نشوندم.

- چیه هومن؟

هومن با اخم گفت: این چه ریختیه! مثلا رفتی کشورت باید صورتت خندون باشه. غمرک زدی اون وسط که چی بشه! به خدا ارغوان بفهمم یه قطره اشک ریختی بلند می شم میام اونجا یه کتک سیر بهت می زنم، هم دلم خنک می شه هم خودت قشنگ گریه می کنی.

آهی کشیدم و گفتم: چه خنده ای؟ اون از جداشدنم از سامیار، این هم از اینجا بودنم، مگه برای روز خوشی اومدم! حالم بد میشه وقتی همه چی و می بینم و کاری از دستم بر نمیاد. حالا واقعا میای؟

هومن شونه ای بالا انداخت و گفت: معلومه که نه، مگه مثل تو خرم برگردم عزیزم. تازه تو گذاشتی رفتی همه حمالی ها مونده برای من. بالاخره میری خانوادت و ببینی، حداقل یه ذره آرایش می کردی شبیه روح شدی. چتری موهات هم درست کن، این چه وضعشه فرق وسط باز کردی.

دستی به جلوی موهام که همیشه چتری بودن کشیدم و گفتم: ول کن بابا همین جوری خوبم حوصله ندارم، سامیار کجاست؟

هومن شونه ای بالا انداخت و گفت: نمیدونم از فرودگاه که ازت خداحافظی کردیم دیگه خبری ندارم ازش.

پوفی کردم که گفت: خودت و زیاد ناراحت نکن همه چی درست می شه، حتما رفته قدم بزنه یه ذره فکر کنه.

- امیدوارم همین طور که میگی باشه. کاری نداری؟

با هومن خداحافظی کردم و گوشی و توی کیفم انداختم .

از پشت کمی به سمت صندلی راننده خم شدم و گفتم:  آقا چقدر مونده برسیم؟

راننده از تو آینه نگاهم کرد و گفت: یه 5 دقیقه دیگه می رسیم خانم.

  پوفی کردم، تکیه ام رو به صندلی دادم.    ترجیح دادم بیرون و نگاه نکنم و مشغول بازی با انگشت های دستم شدم تا برسیم به خونه ای که یه روزی برایم امن بود و حالا میشه مکان عذاب من.

****

 

ویرایش شده توسط شقایق.نیکنام
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت   دوازده🌻

از توی آینه ماشین به من نگاه کرد و گفت: آدرسی که دادین این جاست. داخل کوچه برم؟

از پنجره ماشین به داخل کوچه نگاه کردم و آهی کشیدم.

- نه لازم نیست.
می تونستم اجازه بدم که من رو تا دم در خونه برسونه ولی نذاشتم، با این که می دونستم وقتی وارد کوچه بشم، همه ی خاطراتم زنده میشن و عذابم میدن، اجازه ندادم. خواستم قدم بزنم؛ تنها، توی کوچه ای که تنها یک  نفس از سرش تا تهش رو دویدم، فقط دویدم تا زنده بمونم، تا ببینم موفق می شم، تا بشنوم حرف حرف خودمه.   خواستم پام رو  روی آسفالت سیاه کف کوچه بکشم که بخت منم مثل خودش سیاه کرد. کرایه   رو حساب کردم و پیاده شدم.

 چمدونم رو برداشتم و دسته اش رو کشیدم، ماشین گازش رو گرفت و رفت؛ رو به کوچه ای ایستادم که خونمون داخلش بود. کوچه ای که خاطرات عذاب آور رو برام زنده کرد، این قدر این خاطرات عذاب آور زیاد بود که نمی تونستم خاطرات خوبم رو به یاد بیارم.   با چشم های به اشک نشسته، به کوچه خیس از نم بارون خیره شدم. کوچه خلوت بود و نزدیک پاییز و برگ های زرد شده کنار پیاده روها ریخته شده بود.

 آروم - آروم قدم برداشتم و چمدون رو با خودم روی زمین می کشیدم؛  فقط صدای پای من و چرخ های چمدون بود.   تنها صدایی که در   گوشم می پیچید، صدای خنده های من و پروانه موقع برگشت از مدرسه بود.   صدای نفس- نفس زدنم توی تاریکی شب، بوی خون جاری شده از پیشونیم، نفسم رو پر کرد.

 نفس عمیقی کشیدم و فقط به واقعیت رو به روم خیره موندم. می خواستم از گذشته پشت سرم فرار کنم، شاید بذاره نفس بکشم.

نفس های عمیق می کشیدم تا بتونم خودم رو کنترل کنم، ولی مگه می شد؟!  در مقابل هجوم خاطرات ناتوان بودم.   ده سال فکر نکردم چی شد! که یک هو مثل ترکش، به   مغزم هجوم بیاره! 
یادم اومد.
وقت هایی رو که با خوشحالی توی این کوچه می دویدم تا  به دست پخت خوش مزه مامان برسم.  وقت هایی که بابا رو از ته کوچه می دیدم و با خوشحالی  بغلش می پریدم. وقت هایی رو  که دست هاش رو می گرفتم و توی این کوچه بدو بدو می کردیم.

 یادم اومد.

شبی که وسط همین کوچه پرتم کرد،   به خاطر گناهی که نکرده بودم، به خاطر این که کتک نخورم تا ته همین کوچه رو دویدم.

اشکم  روی  گونه ام  چکید.   لب پایینم رو گزیدم و سرم رو  پایین انداختم؛ سرافکنده نبودم دل افکنده بودم از این زندگی، از این خونه.  رو به روی در خونه ایستادم؛ قلبم تند تند می زد.  شیار باریکی بین لب هام افتاد تا نفسم راحت تر دربیاد، نشد؛ نفسم گرفت.   منتظر بودم تا یکی در رو باز کنه من باز وارد این خونه بشم.

 شمرده- شمرده از روی موزاییک های کف حیاط راه برم و حواسم باشه پام رو خط هاش نره، با صدای بلند سلام بدم و سحر جلوی روم با لب خندون ظاهر بشه.  دوباره مامانم رو از پشت بغل کنم و سر به سرش بذارم، ولی حیف که همه اینا خیالاته، خاطراتم دیگه برنمی گردن.   وقت تلف کردنه موندن توی فکر و خیال گذشته وقتی کاری از دستت بر نمیاد که بکنی. ارغوان ده سال پیش دیگه برنمی گرده. تو همینی که هستی؛ موفق بی خانواده با یه آوار غم توی دلت.  خودت رو گول نزن دختر، یه ذره چشم هات رو باز کن؛ واقعیت اینی که جلوته، نه اونی که پشت مغزت پنهان شده.   

دست بردم و زنگ در رو زدم و منتظر جواب شدم؛  بی صبرانه منتظر جواب بودم که با صدای ناآشنایی سربرگردوندم.

- با کسی کار داری دخترم!
سمت صدا برگشتم.   قیافه اش آشنا بود ولی یادم نمی اومد که کدوم یکی از همسایه هاست!  در   این سال ها، من هم به قدری تغییر کرده بودم که یادش نیاد من کیه ام و از کجا اومدم.

- با حاج فلاح کار داشتم.
پیرمرد به عصاش تکیه زد و آهی کشید و سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت:  هی دختر جون، حاجی بیچاره چند هفته اس که بیمارستانه، زن و دخترش هم پیشش هستن. فامیلشی؟

جوری سر تا پام رو برانداز کرد که گفتم الان بهم فش میده، حق هم داشت؛ من کجا حاج فلاح کجا! تیپ من کجا، تیپ دختر کوچیکه و زن حاج فلاح کجا!   لهجه حرف زدن من بعد از این همه سال کجا و صدا و حرف زدن اصیل ایرانی حاج فلاح کجا!   زمین تا آسمون فرق کردیم آقاجون، تقصیر این فاصله و تفاوت من نبودم، خودت بودی؛ کاش این رو  می فهمیدی. 

- می دونید کدوم بیمارستان رفتن؟
اسم بیمارستان رو گفت و بی توجه به پیرمرد، چمدونم رو کشیدم تا دنبال ماشین بگردم.

جلوی  بیمارستان پیاده شدم و با عجله  سمت پذیرش رفتم.  من که از بابا دلگیر بودم، پس این همه عجله برای چیه؟   چرا این قدر استرس دیدن پدرم رو دارم! آخ ارغوان، چرا تو کینه ای نیستی؟! چرا هر کاری باهات می کنن رو سریع یادت میره!  بال بال می زنی برای مردی که یه روز وسط کوچه پرتت کرد  و گفت دختری به اسم ارغوان ندارم! 

چرا یادت نمیاری و متنفر نمیشی؟  چون عادت کردم به خاطراتی که یه روز کابوسم بود ولی الان که یادش میارم از کابوس هم برام بدتر شده.
- خانم کسی به اسم ابراهیم فلا...

تا خواستم ادامه حرفم رو بگم، توجه ام  سمت ته سالن رفت.   برگشتم و با چشم های به اشک نشسته، دسته چمدونم رو  رها کردم و فقط به ته سالن نگاه کردم؛ چهره های آشنا رو دیدم که شکسته بودن، خسته بودن و بی حوصله.

لبم رو گاز گرفتم تا اشک هام  نریزه.  لب هام می لرزید؛ احساس سرما وجودم رو به لرزه درآورد.  تا حالا فکر نکرده بودم که چقدر دلتنگ مادر و خواهرم هستم؛ شاید چون توی این چند سال نمی دیدمشون یا کارهای پدرم رو به حساب اون ها  هم گذاشته بودم، دلتنگی سراغم نیومده بود.

 به سختی آب دهانم رو  قورت دادم و سرم رو بالا گرفتم،  به سمتشون قدم برداشتم؛   با هر قدم لرزش دست هام بیشتر می شد.  نلرز، تو رو خدا نلرز که فکر کنن هنوز ضعیفم و نسبت به همشون ضعف دارم.   دارم،   با خودم که رو راستم ولی توروخدا نلرز؛  بذار فکر کنن فراموش کردم.

سحر چشم هاش رو بسته بود و سرش رو به دیوار تکیه داد بود،  چادرش رو روش کشیده بود.  مطمئن بودم کسی که کنارش نشسته بود و چادر کشیده بود روی صورتش و قرآن می خوند، مادرم بود.  از تسبیحش فهمیدم؛ تسبیح سفید رنگ براقی که همیشه دور دستش بود و باهاش ذکر می گفت. ناخودآگاه لبخند زدم؛ هیچ وقت تسبیحش رو فراموش نمی کرد.

کنارش نشستم.  سرم رو نزدیک تر بردم و چشم هام و بستم.  نفس عمیق کشیدم تا بوی مادرم رو توی وجودم بکشم، سرم رو   روی شونه اش گذاشتم،   تکون نخورد.
شاید فکر کرده سحرِ که سرش و گذاشته روی شونه اش ولی سحر نبود، من بودم.   من بودم که صدای دلتنگیم کل بیمارستان رو برداشته بود. چشم هام داغ شده بود و هوای گریه داشت؛  الان نه ارغوان،  طاقت بیار.

چشم هام رو بستم و سعی کردم برای چند لحظه هم که شده،  آرامش رو حس کنم. بذار فکر کنم هنوز دوستم دارید و من رو  دختر خودتون می دونید.   بذار فکر کنم من هیچ جا نرفته و تموم این مدت فقط یه خواب بوده؛  خواب نه کابوس بوده.   بذار فکر کنم نه خانی اومده و نه خانی رفته، هنوز دوستم داره.

خیلی نگذشته بود که با صدای مردی چشم هام رو باز کردم.
- ارغوان!
سرم رو  بلندکردم و به پسری که اسمم رو گفته بود نگاه کردم.    آشنا بود و یادم نمی اومد چه کسی هستش!

با نگاهی که خجالت، شرم، دلتنگی موج می زد، به مادرم و سحر نگاه کردم. مادرم چادرش رو عقب کشید  و با بهت بهم نگاه می کرد و سحر بین اشک هاش می خندید.  زیر لب اسمم رو می گفت و من فقط خیره به مادرم نگاه می کردم؛  منتظر بودم بغلش کنم و همه این دلتنگی های  این چند سال  رو توی آغوشش خالی کنم.   منتظر بودم دست هاش رو باز کنه و من رو توی آغوشش بکشه. گرمای وجودش می تونست روح سرد و خسته ام رو تسلی بده؛  دل- دل می کردم برای بغل کردنش. 

لبخند تلخی با چشم های به اشک نشسته ام زدم و گفتم: من اومدم.

مامان بلند شد چادرش رو   روی    سرش درست کرد و بدون این که نگاهی بهم بندازه گفت: دیر اومدی.

و بعد رفت.  از طرز رفتارش یخ کردم ، به ته سالن و رفتن مادرم خیره شدم، اشک توی چشم هام حلقه زد؛   سِر شدن سرانگشتانم رو به خوبی حس کردم. اصلا انتظارش رو نداشتم اینجوری باهام برخورد کنه.

@Aryana

@melika_sh

ویرایش شده توسط شقایق.نیکنام
  • لایک 18
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت   سیزده🌻

این قدر سرد! این قدر بی روح! انگار نمی خواست برگردم، انگار اصلا دلش نمی خواست من رو ببینه.  نمیگم حق با منه ولی من چیکار کنم؟    مگه تقصیر من شده که بابا الان گوشه بیمارستان افتاده؟  مگه من به خواست خودم رفتم؟  نمی دونم شاید هم تقصیر منه که این همه بلا سرمون اومده؛  شاید اگه من اون شب به موقع خونه می رسیدم  یا به حرف یه آدم بی مصرف گوش نمی دادم، الان بابام حالش خوب بود و من مجبور نبودم این همه سال رو دور از اون ها زندگی کنم.

تا به خودم اومدم، دیدم توی بغل سحرم و من رو سفت بغل کرده ولی من حتی دست هام رو بالا نیاوردم که خواهرم رو در آغوش بکشم.  دلم فقط مادرم رو می خواست که اون هم رفت و من رو نمی خواد. حتی به صورتم هم نگاه نکرد. چقدر رفتارش سنگین برام تموم شد؛ شکستم نه مثل قبل، بیشتر از قبل خرد شدم.

سحر من رو از خودش جدا کرد و بهم نگاه کرد. نگاه    اشکی اش روی جز به جز صورتم می چرخید.
 در حالی که لبخند تلخی و آغشته به اشک به لب داشت گفت: چقدر عوض شدی تو دختر!

نگاه من به جای دیگه بود و او متوجه این موضوع شده بود.    رد نگاهم رو گرفت و گفت: دلگیر نشو این روزها  اصلا حال و هواش خوب نیست، نگران باباست.

زمزمه وار تکرار کردم.
_ منتظرم نبود، حتی بهم نگاه هم  نکرد. 
سرم رو پایین انداختم. به اشک هام اجازه ریزش دادم.   پشت هم نفس عمیق کشیدم تا  تمومش کنن ولی وقتی اشک هات هم باهات همراه نیستن، چی کار میشه کرد! 
دستش رو    روی شونه ا م گذاشت و گفت: نه اصلا این جوری نیست؛ وقتی بهش گفتم می خوای بیای، اشک شوق رو توی چشم هاش دیدم، دل تو دلش نبود برای دیدنت.

- پس چرا این جوری کرد؟

سحر دستی به شونه ام زد و گفت: زمان بده خیلی سال گذشته، بذار فکرش آروم بشه.

- فکر کردم لااقل برای اون مهمه بودنم.
نفس عمیقی کشیدم و به پسری که کنارم ایستاده بود نگاه کردم.  سحر لبخندی روی لب هاش نشوند و گفت: یادت نمیاد؟
- معلومه که یادش نمیاد سحر، چه اصراری داری.
سحر نیم نگاهی به پسر انداخت و گفت: محمد دیگه، پسر دایی حسین.

تنها واکنشی که نسبت به محمد داشتم، لبخند نصفه و نیمه ای بود که تحویلش دادم. تغییر کرده بود ولی نه انقدر   که بگم وای این محمد که جلوی من ایستاده!   پسر چهارشونه چشم عسلی که هنوز مظلومیت توی چهره اش بیداد می کرد؛ موهای لخت قهوه ای رنگش رو یه ور  ریخته بود و با یه لیوان یک بار مصرف آب، کنار سحر ایستاده بود.  عجیب این چشم ها من رو یاد کسی می انداخت که سال ها تلاش کرده بودم فراموشش کنم.   من فراموش کرده بودم، نه زندگیم رو، بلکه همه کسانی رو  که باهام بودن و فراموش کرده بودم.

محمد کنار سحر نشست و گفت: فکر نمی کردم این قدر زود فراموش بشم ها، خوبه چهارتاییمون از بچگی باهم بودیم، یه لحظه از هم جدا نمی شدیم.
- ناراحت نشو ازم، من همه رو فراموش کردم، حتی خودم رو.

سحر قیافه ناراحتی به خودش گرفت و گفت: حق داری، با اون اتفاق هایی که سرت اومد، باید هم فراموش کنی.
بی توجه به حرفش گفتم: بابا کجاست؟
سحر از جاش بلند شد و چادرش رو روی سرش مرتب کرد و گفت: بیا ببرمت پیشش.
بلند شدیم و باهم سمت آی سی یو رفتیم.

از پشت شیشه خیره شدم به پدری که یه روزی یه کوه نمی تونست تکونش بده؛ انقدر درنظرم  هیکلی و تنومند بود که فکر می کردم هیچ کسی نمی تونه مثل بابام باشه. ولی الان چی؟  وزنش بیشتر از شصت کیلو نیست. موهای سر و صورتش سفید شده بود؛ کنار چشم هاش خط افتاده بود.  معلوم بود با وجود اون دستگاه ها هم به سختی نفس می کشه. 
دقت کردم، چشم هام رو  چند بار باز و بسته کردم تا ببینم کسی که جلوی روم پشت شیشه خوابیده واقعیه.

دستم  رو روی شیشه گذاشتم و از پشت شیشه صورتش رو لمس کردم. 

سحر در حالی که به شیشه خیره بود گفت: یه ماه وضعیتش همین طوریه، انگاری توی خواب و بیداریه، 
حرف نمی تونه بزنه ولی صدامون رو می شنوه. دلم برای صداش تنگ شده.

- چرا این طوری شد؟
سحر به نیمرخ من خیره شد و گفت: سکته کرده، دکترها گفتن فشار عصبی زیادی روش بوده، الهی بمیرم نتونسته تحمل کنه.

برگشتم و نگاهش کردم و گفتم: میتونم ببینمش؟

محمد که پشت سرمون ایستاده بود گفت: به ما که اجازه ندادن ولی بذار به پرستار شرایط رو بگم، شاید گذاشت.

با قدردانی نگاهش کرد.  امیدوار بودم بتونه پرستار رو راضی کنه و بتونم داخل برم از نزدیک بابام رو ببینم و باهاش حرف بزنم.   به این دیدار و حرف زدن احتیاج داشتم، نه برای گلگی، برای درد و دل. شاید تنها وقتی باشه که اون به حرف های من گوش بده. همیشه ما بودیم که حرف هاش رو گوش می دادیم و روی چشم هامون می ذاشتیم ولی اون برای حرف هامون نه فقط من، بلکه برای سحر اعتباری قائل نبود؛  شاید تنها فرصتی باشه برای صحبت های پدر و دختریمون.

چند دقیقه ای نگذشته بود که محمد با یه پرستاری اومد. پرستار دست هاش رو توی جیب های کوچک روپوش سفید رنگش کرد و گفت: کدومتون می خواد داخل بره؟
- من.

- عزیزم زیاد نمیتونی داخل بمونی. عصبی کردن و اضطراب وارد کردن به بیمار هم ممنوعه، این لباس های استریل هم باید تنت کنی؛  ماسک هم از صورتت برنداری.

سری تکون دادم و لباس های استریل شده رو پوشیدم و با پرستار وارد اتاق شدیم.
وضعیت بابا رو چک کرد و گفت: فقط ده دقیقه میتونی بمونی، بیشتر نشه.
- ممنون.

 بیرون رفت و در رو بست.

@Aryana

@melika_sh

@Masi.fardi @Mahfam @Atlas _sa @-Atria- @-Madi- @Fati zarei @hasti.khajeh @im._byta @niloofar.h @سوگند  @Damon.S_E @Fateme Cha @Zahra.lotf @Fatika @matin @پفک نمکی @_Ghazal @..Pegah.. @A..A @آیلار مومنی

ویرایش شده توسط شقایق.نیکنام
  • لایک 16
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت   چهارده🌻

کنار بابا ایستادم و بهش نگاه کردم، صورتش آروم و مهربون بود، مثل قبل ازین که اون اتفاق شوم برام بیافته، مثل وقت هایی که براش شیرین زبونی می کردم. هیچ وقت فکر نمی کردم حاج فلاح مردی با اون هیبت به این روز بیافته.  روی تخت بیمارستان باشه و نتونه حرف بزنه و پا درمیونی کنه.   همیشه می گفت من هیچ وقت مریض نمی شم، اگر هم بشم دوای من دخترامن. پاشو که نمک روی زخمت اومده نه دوای دردت، دردت به جونم.

- دل- دل می کردم برای حرف زدن باهات   ولی  الان نمیدونم چی بگم! بگم برگشتم؟ میدونم اگه چشم هات باز بود واکنشت از مامان بدتر بود. میدونم دلت نمی خواد من رو ببینی.  فراموش نکردم بهم گفتی دیگه هیچ وقت برنگرد ولی من به خواست خودم برنگشتم، به خاطر شما برگشتم. حتی نمی تونم بابا صدات کنم چون برام ممنوعه اش کردی.

با بغض زدم به سینه ام و گفتم: یه حسرت ده ساله مونده این جام تا صدات رو نشنوم بهم بگی دخترم نمیره، انقدر می مونه تا میشه عقده. حسرت بابا صدا زدنت رو دارم ولی نمی تونم بگم چون...

انگشت اشاره ام رو روی بینیم گذاشتم و چشم هام رو بستم.

- هیس ممنوعه. برنگشتم آبروت رو ببرم.  اومدم تا ببینمت تا بعدا پشیمون نشم که بابام رو ندیدم. کاش برای یه لحظه هم که شده همه چی رو فراموش می کردیم و برمی گشتیم عقب و من می شدم همون دختر کوچولویی که جاش توی بغلت بود.

قطره اشکم چکید.  خیلی سعی کردم خودم رو کنترل کنم ولی نشد، دست بابا رو توی دست هام گرفتم.

- دلم برای دست هات تنگ شده، برای وقت هایی که صورتم رو نوازش می کردی، موقع هایی که ناراحت بودم سرم رو بالا می گرفتی و می گفتی دختر حاج فلاح نباید سرش پایین باشه. برای بابا جون گفتن و بوسیدنت دلم تنگه. من رفتم چون فکر می کردم خوشبخت میشم ولی یه اعترافی بکنم؟

لب های خشکیده ام رو از پشت ماسک با زبانم تر کردم و گفتم: من واقعا نمیدونم خوشبختی چیه!

بوسه ای به دستش زدم.

- خوشبختی اونی بود که قبل از این بودم نه الانم، رسیدم! به هر چیزی که فکرش رو می کردم رسیدم ولی شماها رو از دست دادم، این برام درده. کاش اون شب بیرون نمی رفتم، کاش قبل از تو می رسیدم خونه، کاش،  کاش،  می بینی تموم زندگی توی این ده سال خلاصه شده توی همه کاش هایی که می گفتم. اگر دختر سر به زیر و حرف گوش کن حاج فلاح بودم الان نه تو اینجا بودی و نه من این همه سال دور شماها بودم.

اشک هام رو پاک کردم و گفتم: ولی دیگه گذشت، نمیشه گذشته رو برگردوند و جبران کرد، من فقط اومدم بهت بگم که من رو ببخشی بابا، من خیلی دختر بدی برات بودم. ولی تو با تموم نامردی که در حقم کردی بابای خوب من می مونی. ببخشید این اولین و آخرین باری بود که کلمه حسرت بار دلم رو برات گفتم دیگه تکرارش نمی کنم.

پرستار در رو باز کرد و گفت : عزیزم وقتت تموم شده.

بوسه ای از پشت ماسک، به دست های بابا زدم و برای چندثانیه دستش رو توی دستم نگه داشتم،  با چشم های به اشک نشسته ام نگاهش کردم، این نگاه کردن ها دلتنگی دلم رو رفع نمی کرد، بدتر به خواستنش دامن می زد. من مثل همیشه بیچاره بودم و چاره ای نداشتم جز از دور نگاه کردن.   دستش رو ول کردم و طرف در رفتم، کاور و ماسک و دراوردم و پشت در  آویزون کردن و بیرون اومدم .

سحر جلو اومد و با لحن غمگینی گفت: کاش این جوری نمی دیدیش.

لبخند تلخی زدم و شونه ای بالا انداختم، در حالی که نگاهم از پشت شیشه به بابا بود گفتم: سرنوشته دیگه، کی رو دیدی باهاش  بجنگه و پیروز بشه که من دومیش باشم!

محمد بین من و سحر ایستاد و دست هاش رو توی جیب شلوارش کرد.

- تو این چندماه به هر دری زدیم تا بتونیم پیدات کنیم، می خواست ازت حلالیت بگیره، می گفت می خواد برات جبران کنه.

-  فایده ای نداره، 10 سال از بهترین روزهای عمرم از خونه و خونواده ام دور بودم، روزهای رفته من رو هیچکس نمی تونه جبران کنه.

رفتم روی صندلی نشستم،  سحر کنارم نشست    و گفت: ارغوان جان فقط بابا توی این ماجرا مقصر نبود.

محمد جلوی ما ایستاد و دستش رو  روی شونه سحر گذاشت و گفت: بهتر ادامه اش ندیم سحر.

پوزخندی زدم، محمد خوب می دونست کی همه ی ماجرا رو به بابا لو داد و من رو به این روز انداخت.  حتی از شنیدن اسمش هم متنفر بودم. حرف زدن در مورد گذشته و این که چی شده و کی مقصره مثل هم زدن باتلاقه، تو رو می کشه و درون خودش می بره و تو فقط دست و پا می زنی بدون این که کسی صدای کمکت رو بشنوه.

- دیگه مهم نیست ولی باعث شد به آرزوم برسم، من چیزی رو از دست ندادم، الان اسم من رو سرچ کنید می بینید چی میاد، من نه تنها چیزی رو از دست ندادم بلکه بدست هم اوردم ولی...

بغضم رو قورت دادم، لعنت به این ولی های زندگی من که هیچ وقت نذاشت بوی خوشبختی رو احساس کنم، شک و شبه زندگیم رو نابود کرده بود. 

ادامه دادم.

-  ولی از خانواده ام دور شدم، کسی رو نداشتم پشتم باشه تشویقم کنه و بهم افتخار کنه، من تنها بودم.  موقعی که بهتون احتیاج داشتم نبودید. این ولی ها مثل مته داره مغزم رو سوراخ می کنه. بگذریم، حال من رو هیچکس نمی فهمه، قصه ی من سردراز داره.

ازجام بلند شدم و گفتم: میخوام مامان رو ببینم.

محمد که فقط خیره به من نگاه می کرد گفت: تو نماز خونه اس. طبقه پایین.

سمت نمازخونه رفتم.   جلوی در ایستادم و با چشم دنبال مامان گشتم، چادر سفیدی سرش کرده بود تسبیح به دست مشغول دعاکردن بود، کفش هام رو دراوردم و آهسته از پشت سر بهش نزدیک شدم، قلبم توی سینه ام می کوبید.  همه این ها از سر دلتنگی بود ولی هیچکس حالیش نبود. دو زانو کنارش نشستم و سرم رو مثل یه بچه دبستانی مظلومی که خطایی ازش سرزده پایین انداختم و انگشتانم رو در هم قفل کردم. متوجه حضورم شد ولی سرش رو برنگردوند. فهمیدم زیرچشمی نگاهم می کنه ولی چرا این همه سردیت نصیب من شده؟!

سرم رو بلند کردم و با چشم هایی که دو دو می زد، سرم رو نزدیک تر بردم و آهسته گفتم: نگاهم نمی کنی؟

همچنان به روبه رو خیره شده بود و زیر لب ذکر می گفت و آه می کشید.

- گفتی دیر برگشتی، من به خواست خودم نیومدم مامان، سحر زنگ زد گفت بیا.

مامان با اخم سربرگردوند و گفت: یعنی اگر بابات رو به موت نبود نمی اومدی؟

@Aryana

@melika_sh 

@Masi.fardi @haniye_sh @masoo @im._byta @Aramesh @Zeinab1384 @hasti.khajeh @Aramis.R_U @آیلار مومنی  @Partomah @زری بانو @-Tehyan- @Hony.m @_NAJIW80_ @NAEIMEH_S @Mahfam @-Madi- @Azin18 @Atlas _sa @Snowrita @bita.mn @-Atria- @سوگند @mahdiye11 @mob_ina @Nasim.M @..Pegah.. @15Bita @هدیه زندگی @Damon.S_E @دخترخورشید @آتنا شکاری @F. Naseri @m.azimi @عاطی @Roya20 @Hani_tavakoli @Bhreh_rah @زهرارمضانی

ویرایش شده توسط شقایق.نیکنام
  • لایک 22
  • تشکر 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت   پانزده🌻

- چرا یه جوری رفتار می کنی که انگار من مقصرم! یادت نیست چه جوری جلوی همه خوار و ذلیلم کرد؟ گفت دیگه دختر من نیستی!

مامان سرش رو پایین انداخت و با تسبیح توی دستش ور رفت و گفت: اون هم   پدر بود؛ وقتی این رو گفت صدای شکستنش رو شنیدم. وقتی تو   رفتی، دیگه ابراهیم قبل انگار وجود نداشت؛ عوض شده بود، روی سحر حساس شده بود.
با بغض گفتم: اسمم رو از شناسنامه اش خط زد؛ یادته گفت دیگه هیچ وقت برنگردم و ازتون دوری کنم.

هر دو گریه می کردیم. باورم نمی شد مامان اتفاقات  این همه سال رو فراموش کرده باشه،   هنوز هم طرفداری بابام رو می کرد. چه خیال خامی داشتم، وقتی همه ازم رو برگردوندن، حداقل مادرم پشتمه، میگه ارغوانِ من محال همچین خطایی ازش سر بزنه.   اشتباه کردم؛ همیشه اشتباه کردم. هیچ وقت نتونستم فکر و راه درست رو پیدا کنم، چون آدم های دور و برم باهام روراست نبودن، فکر می کردم پشتم   هستن ولی جلوی روم دراومدن.

مامان آروم   روی پاش زد و گفت: ارغوان من تحمل ندارم بابات رو از دست بدم، اگه بلایی سر بابات بیاد من چه خاکی تو سرم بریزم!
دستم رو  روی دستش گذاشتم که دستش رو کشید؛ دلم شکست، اصلا انتظار همچین حرکتی رو  از مامان نداشتم.  من دیگه جایی توی قلبش نداشتم؛  بابا من رو  از شناسنامه اش و مامان من رو از توی قلبش خط زده بود.

- چرا برگشتی؟ برگشتی بابات رو این شکلی روی تخت بیمارستان ببینی یا دوباره دل اون امید مادر مرده بیچاره رو ببری؟

  ناباورانه نگاهش کردم؛ حالا من شده بودم اغواگر و امید شده بود بدبخت بیچاره!  همین امیدی که سنگش رو به سینه می زنین، من رو به این روز انداخت ولی شما کور شدین و ندیدین. چقدر برای خودم متاسفم حرف یه پسر یه لاقبا رو باور می کنید و حرف دخترتون رو نه.

- همینی که سنگش رو به سینه می زنی، ما رو به این حال و روز انداخت. اشتباه کردم اومدم؛ انگار من دیگه واقعا دختر این خانواده نیستم.
بلند شدم و گفتم: فردا برمی گردم.
لبخند تلخی زدم و ادامه دادم‌.
- خیالت راحت باشه، دیگه این طرف ها پیدام نمی شه.

اشکی بود که می ریختم. به خودم قول داده بودم قوی باشم ولی مگه می شد دربرابر بی محبتی، سردی  مادرم قوی باشم!  وقتی که یه روزی غرق در عشق و محبتش بودم؟ 
من شکستم، من دیگه ارغوان نیستم.

با پشت دستم چشم هام رو آهسته پاک کردم و از نمازخونه بیرون اومدم و  پیش سحر رفتم؛ موندنم توی بیمارستان و این کشور فایده نداشت، وقتی هیچکس من رو نمی خواست. 

نیومده بودم که حرف هاشون رو بشنوم و حقیر بشم؛ به خاطر خودم و قلب خودم برگشتم، این من رو راضی می کرد ولی رفتار مادرم ته دلم رو آشوب کرده بود.

به سمت سحر و محمد که روی صندلی نشسته بودند  و با هم حرف می زدند رفتم و بی مقدمه گفتم: چمدونم کو؟
سحر تا من رو  دید بلند شد و گفت: با مامان حرف زدی؟
سری تکون دادم. درحالی که شالم رو پشت گوشم می فرستادم گفتم: بگو چمدونم کجاست، به یه آژانس هم   زنگ بزن بیاد.
سحر درحالی که صورتم رو کند و کاو می کرد گفت: آژانس برای چی؟
محمد چمدون رو جلوم گذاشت   و گفت: بفرما این هم   چمدون.

چمدونم رو گرفتم و دسته اش رو کشیدم و گفتم: میرم هتل، فردا هم برمی گردم.
سحر با چشم های گرد شده گفت: چرا اینقدر زود؟ هتل چرا حالا می خوای بری، بیا بریم خونه دیگه.

- من تو خونه ای که من رو نمی خوان نمیام.
محمد با آرامش ذاتی اش گفت: این چه حرفیه؟ سحرجان ارغوان و  زندایی رو ببر خونه، من اینجا هستم.

با صدای مامان از پشت سرم برگشتم.
- لازم نکرده، همتون برید خودم می مونم.

برگشتم به مامان که پشت سرم بود نگاه کردم. منتظر بودم بهم بگه نرو، برو خونه خودمون و استراحتت رو بکن؛ منتظر بودم بگه بمون، خسته راهی دخترم، منتظر بودم بگه دلم برات تنگ شده دختر مامان، بمون تا یه دل سیر نگاهت کنم ولی دریغ از یک کلمه. 
انتظار کشیدن رو دوست نداشتم؛ خیلی وقته منتظر بودم و اتفاقی که می خواستم نمی افتاد! انتظار حالم رو خوب نمی کرد، به دلم چنگ می انداخت.
بدون حرف دسته چمدونم رو گرفتم، بی توجه بهشون از کنار مامان رد شدم.   وقتی براشون مهم نیستم چرا خودم رو سبک می کنم! یه دنیا برای بودن من کنارشون لحظه شماری می کردن، اونوقت خانواده من حتی حاضر نیستن یه کلمه باهام حرف بزنن و من رو در کنار خودشون داشته باشند. 

از پله ها به پایین سرازیر شدم   و سمت در خروج رفتم؛ کشون- کشون به سمت نگهبانی بیمارستان رفتم.

از پنجره اتاقک شیشه ای  سرم رو داخل بردم و به نگهبانی که معلوم بود چشمانش از خواب دو- دو می زنه گفتم: آقا یه آژانس خبر کنید.

نگهبان که ولو شده بود، روی صندلی چرخدارش صاف نشست و دستی به گردنش کشید، در حالی که گوشی رو برمی داشت گفت: برای کجا می خواید؟

در حالی که گوشی رو از توی جیبم در می آوردم تا ساعت رو چک کنم، گفتم: برای هتل.

@Aryana

@melika_sh

 

ویرایش شده توسط شقایق.نیکنام
  • لایک 18
  • تشکر 2
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت   شانزده🌻

چمدونم رو گرفتم و دسته اش رو کشیدم و گفتم: میرم هتل، فردا هم برمی گردم.

سحر با چشم های گردشده گفت: چرا این قدر زود؟ هتل چرا! حالا می خوای بری بیا بریم خونه دیگه.

- من توی خونه ای که من رو نمی خوان نمی آم.

محمد اخم مصلحتی کرد و گفت:    این چه حرفیه؟ سحرجان ارغوان  و زندایی رو ببر خونه، من اینجا هستم.

با صدای مامان از پشت سرم برگشتم.

- لازم نکرده همتون برید، خودم می مونم.

برگشتم به مامان که پشت سرم بود نگاه کردم. منتظر بودم بهم بگه نرو، برو خونه خودمون و استراحتت رو بکن، منتظر بودم بگه بمون، خسته راهی دخترم، منتظر بودم بگه دلم برات تنگ شده دختر مامان بمون تا یه دل سیر نگاهت کنم ولی دریغ از یک کلمه. انتظار کشیدن رو دوست نداشتم، خیلی وقته منتظر بودم و اتفاقی که می خواستم نمی افتاد. انتظار حالم رو خوب نمی کرد، به دلم چنگ می انداخت.
بدون حرف دسته چمدونم رو گرفتم، بی توجه بهشون از کنار مامان رد شدم، وقتی براشون مهم نیستم چرا خودم رو سبک می کنم! یه دنیا برای بودن من کنارشون لحظه شماری می کردن، اون وقت خانواده من حتی حاضر نیستن یه کلمه باهام حرف بزنن و من رو در کنار خودشون داشته باشند.   از پله ها به پایین  سرازیر شدم و سمت در خروج رفتم.  کشون کشون به سمت نگهبانی بیمارستان رفتم.

از پنجره اتاقک شیشه ای  سرم رو داخل بردم.  به نگهبانی که معلوم بود چشمانش از خواب دو-دو می زنه گفتم: آقا   یه آژانس خبر کنید.

نگهبان که روی صندلی چرخدارش ولو شده بود صاف نشست و دستی به گردنش کشید. درحالی که گوشی رو برمی داشت گفت: برای کجا می خواید؟
درحالی که گوشی رو از توی جیبم در می اوردم تا ساعت رو چک کنم گفتم: برای هتل.
مرد گوشی رو برداشت و شروع به شماره گرفتن کرد که دیدم سحر و محمد بدو-بدو دنبالم دارن میان. چشم هام رو توی حدقه چرخوندم و دسته چمدونم رو گرفتم.

از نگهبانی ردشدم که سحر با داد گفت: وایسا ارغوان.

پوفی کردم و ایستادم،   سمتشون  برگشتم و منتظر نگاهشون کردم که محمد با دلخوری گفت: با کی داری لج می کنی! باشه قبول فردا برو ولی حداقل امشب رو بیا توی خونه ات بمون.

- من وقتی پدر و مادرم رو از دست دادم خونه ام رو هم    ازدست دادم، من دیگه هیچی ندارم.

انگشتانم و بالا اوردم و شروع کردم به شمردن.

-  نه پدر، نه مادر، نه خونه، نه عشق،    هیچی. می بینی! منی که یه شهر رو به نامم می کنن توی کشور خودم اندازه ارزن براشون ارزش ندارم.
اومدم برم که سحر بازوم رو گرفت و با بغض گفت: من رو که از دست ندادی. خودم یه شهر رو به نامت می زنم.

طرفش برگشتم، تنها کسی که از خانواده ام برام مونده بود سحر بود.   هیچ وقت اون دوسالی که تنها بودم و بهم زنگ می زد و باهام حرف می زد رو فراموش نمی کنم، تنها همدم من توی غربت بود.

فقط دوسال همدم داشت، بعد اون دیگه نه تماسی باهام گرفت نه صداش رو شنیدم.  حدس می زدم باید بابا نذاشته باشه زنگ بزنه و باهام در ارتباط باشه.

دسته چمدون رو ول کردم و صورتش رو بین دست هام گرفتم.
-   تو فقط برام‌ موندی، جز تو کسی رو ندارم.
سحردست هاش رو بالا اورد و روی دستم گذاشت.

- پس به خاطر من بیا، ببین اگه به خاطر مامان میگی، امشب نمیاد اینجا می مونه.

نمی تونستم مقاومت کنم، از طرفی دلم برای خونه امون تنگ شده بود ولی فکر این که اون خونه یه روزی آتشم زد، نفسم رو تنگ می کرد.
-  پس شما برید توی ماشین بشینید، منم برم آژانس رو کنسل کنم.

سوویچ رو به سحر داد و خودش رفت.

*

@Aryana

@melika_sh 

@هدیه زندگی @نوازش @هانی پری @ماه تی تی @عسل ابراهیمی @شوکران @سوگند @سحرصادقیان @zahra.m @A..A @Z.A.D @Talatom @shahrzad.rh @sara.s312 @SAHAR @sanaz87 @Redgirl @Ghazal @_Ghazal @_NAJIW80_ @_Zeynab @-Atria- @-Madi- @-ℳAhsA- @-Nightmare @-Tehyan- @..Pegah.. @..Raha.. @.Abi.AR @15Bita @afsoon @Aramesh @Aramis.R_U @Asma,N @Atlas _sa @Azin18 @banouyehshab @Bhreh_rah @bita.mn @Damon.S_E @Delito @DrHESS8 @FAR_AX @Fateme Cha @fatemeh @Fati zarei @Fatiw chegini 
 

ویرایش شده توسط شقایق.نیکنام
  • لایک 21
  • تشکر 2
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت   هفده🌻

سحر کلید انداخت، در رو باز کرد.    هر دو وارد شدن و منتظر به منی که جلوی در ایستاده بودم و به چارچوب در چشم دوخته بودم نگاه کردن.   تا پام رو روی اولین پله جلوی در  گذاشتم، برقی عجیب از جلوی چشم هام رد شد، همه چیز برام زنده شد.

"روز آخری که تو این خونه بودم. با دست های لرزون کلید به در خونه انداختم،  کلید رو توی قفل چرخوندم، صدای باز شدن در سوهان روحم شد، مو به تنم سیخ کرد. با ترس آب دهانم رو قورت و دادم و با چشم های اشکی وارد خونه شدم.   قلبم تند می زد، نفسم بالا نمی اومد.   با یه دستم گوشه چادرم رو توی مشتم گرفتم و با دست دیگه ام سینه ام رو برای نفس کشیدن چنگ انداختم . ترس این که نکنه بابا خونه باشه و من رو این موقع شب ببینه، حتی راه رفتن رو برام سخت کرده بود،   زمان به کندی می گذشت."

داخل  اومدم و در با شدت محکمی پشت سرم بسته شد که با ترس برگشتم و به در بسته شده خیره شدم.  بد توی فکر و خیال گذشته گیر افتاده بودم که صدای در تلنگری بود برای دست کشیدن.  حیاط با صفای خونه رو که وسطش یه حوض کوچولو با شمعدونی های دورش بود رو رد کردیم.   قدم به قدم به در هال نزدیک شدم، پام رو روی اولین پله گذاشتم؛ دوباره اون برق لعنتی جلوی چشم هام ظاهر شد.

" امید در رو باز کرد و توی چارچوب ایستاد، طرفش  برگشتم با تاری بهش نگاه کردم، لبخند مرموزی زده بود. حتی توی اون لحظه از چشم هاش نمی خوندم چه کاری کرده و چه فکری توی سرش می گرده!   قدم هاش رو به سمتم تند کرد، تندتر سمت پله ها دویدم.   چادرم رو جمع کردم تا به زیر پام گیر نکنه ولی    پام به پله گیر کرد و با سر روی پله ها افتادم. "

از روی موهای چتری ام دستی روی زخم‌سرم کشیدم.  هنوز هم بعد ده سال به خاطر زخم پیشونیم مجبور بودم موهام رو چتری بزنم که معلوم نباشه. وقتی رو به روی آینه می ایستم داغ دلم رو تازه نکنه، آینه ها خیلی بی رحم اند، واقعیت رو بد به رخ ات می کشونند و حالت رو دگرگون می کنند.   تویی که روبه روی من ایستادی و خودت رو نگاه می کنی و مغرور می شی، یه گذشته ای داری که مهرش روی پیشونیت هست.

سحر دستش رو  پشتم گذاشت و گفت: حواست کجاست دختر! برو تو دیگه.

نیم نگاهی بهش کردم و آهی کشیدم.   خواستم پام رو روی فرش بذارم که سحر گفت: با کفش نه عزیزم، نماز می خونیم.

عصبی از بی حواسی خودم، کفش هام رو دراوردم و وارد خونه شدم.
سحر با کمک محمد چمدون رو اورد و کنار در گذاشت و گفت: تا تو لباس هات رو عوض کنی، من هم یه غذای خوش مزه درست کنم. ناسلامتی خواهرم برگشته خیلی وقته دست پخت من رو نخورده.

بعد چادرش رو درآورد و روی جا رختی آویزون کرد، سمت آشپزخونه  رفت.
محمد جلوتر راه افتاد و گفت: بیا اتاقت هنوز سرجاشه، انتظار تو رو می کشه خیلی وقته بهش سر نزدی.
پشت سرش راه افتادم. سمت اتاقم رفتیم، جلوی در بسته اتاق ایستادم، گلی که خودم درست کرده بودم، روی در زده بودم هنوز سر جاش بود. معلوم بود خیلی وقته بهش دست نزن چون چرک شدن گلبرگ های سفید و صورتیش به چشم می اومد. دستم رو بلند کردم و حلقه گل نصب شده به در رو لمس کردم و لبخند تلخی زدم، دستم رو سر دادم و دستگیره طلایی رنگ اتاقم رو کشیدم.

در اتاق و باز کردم، با چیزی که دیدم شوکه شدم.  هیچ چیزی  اتاق عوض نشده بوده، همیشه فکر می کردم حتما همه وسایل هام رو دور ریختن.   چون جایی برای من اینجا نبود برای وسایل هام هم نیست. دلتنگی و خاطراتم بد دلم رو آزرده می کرد، قاب عکس هام همون طوری روی دیوار بودن، رو تختیم، پرده اتاق، حتی عروسکی که همیشه باهام‌ بود سرجاش وسط تخت بود.  کتابی که می خوندم هنوز سمت راست میزم بود.   خودکاری که گذاشته بودم لای کتاب تا صفحه اش رو گم نکنم به همون شکل ده سال پیش مونده بود.

سحر دست به سینه پشت سرم ایستاد و گفت: با این که تو رفتی مامان دست به هیچی این اتاق نزد، فقط می اومد گردگیری می کرد و می رفت. آقاجون چند بار خواست وسایلات رو دور بریزه مامان نذاشت. اون با همین وسایل و خاطرات زندگی می کرد، نگاه کن لباس هات،   چادرت رو ببین! همه چی همونی که قبلا بود، بهش دست نزد که شاید برگردی، یه روز! دو روز! یه سال! می دونست بالاخره برمی گردی. 

 لبم رو گزیدم تا اشک جمع شده ی توی چشمم پایین نریزه، می خواستم خوشحال باشم، شاید ذره امید بود برای بودنم و موندنم ولی همه جای اتاق، من رو یاد خاطرات تلخم‌ می انداخت. توی گوشم سوت می کشید وقتی گوشه گوشه اتاق و نگاه می کردم و می دونستم چه بلاهایی سرم اومده.

" در با شدت باز و قامت بابا توی چارچوب پیدا شد.   عصبی بود، صورتش قرمز شده بود و از چشم هاش خون می چکید.   از شدت عصبانیت قفسه سینه اش بالا و پایین می شد.   بی دلیل می لرزیدم، اتفاق بدی در راه بود، خیلی بد. امید هنوز با اون لبخند مرموزش پشت سر بابا    ایستاده بود.    با التماس بهش نگاه کردم ولی اون چیزی که توی نگاهش می خواستم رو نمی دیدم، نمی دونستم چی گفته که بابا این قدر عصبی شده، جرم کدوم گناه نکرده ام رو باید پس بدم! "

یه قدم وارد اتاق شدم و به دیوار کنار تخت نگاه کردم، قاب عکسم بدون شیشه بود. پوزخند تلخی کنج لبم نشست.

" گلوم رو گرفت و به دیوار کوبیده شدم.   از شدت کوبیده شدنم قاب عکس افتاد روی سرم و شکست.   درد بدی توی سرم بود، تقلا می کردم برای نفس کشیدن، ولی اون دست بردار نبود، خون جلوی چشم هاش رو گرفته بود، زجه ها و گریه های مامان و سحر رو نمی شنید.  احساس می کردم دیگه جونی توی تنم نمونده، دیگه دارم میرم، دیگه داره تموم می شه." 

به گردنم دست کشیدم،    نفسم یک هو تنگ شد و دو زانو روی زمین افتادم و نفس نفس زدم.   شروع کردم به سرفه کردن، دریغ از کمی هوا بهم برسه و راه نفسم رو باز کنه. دو دستم رو روی زمین گذاشتم تا نیوفتم، احساس سر شدن دست هام رو حس کرد.  
سحر با نگرانی کنارم نشست و گفت: چی شد ارغوان؟ محمد برو آب بیار.
در حالی که دستم به گلوم بود بریده بریده گفتم: نمی تونم... نفس...بکشم.

نفس- نفس می زدم تا اکسیژن بهم برسه، بی فایده بود، من دوباره برگشته بودم به اون روز نمی تونستم خلاص بشم، من توی گذشته ام گیر افتادم. سحر بغلم کرد و شالم رو باز کرد.
محمد کنارم زانو زد و لیوان آب رو به لبم نزدیک کرد و گفت: چی شدی یهو؟ بیا این آب رو بخور.

به زور آب رو به خوردم دادن که شروع کردم به سرفه کردن، سحر پشتم رو ماساژ داد و سعی کرد بلندم کنه و از اتاق من و بیرون ببره. رو یکی مبل های داخل پذیرایی نشستیم.    خودم رو از سحر جدا کردم و با صدایی که از ته چاه در می اومد گفتم: خوبم.
سحر شونه هام رو ماساژ داد و گفت: الهی بمیرم چرا همچین شدی!
تک سرفه ای کردم و گفتم: چیزیم نیست خوب شدم.

محمد جلوی پام زانو زد و گفت: می خوای بریم بیمارستان؟
- نه نمی خواد، گفتم که خوبم فقط بعضی چیزها رو نمی تونم تحمل کنم. دیدنشون برام شده یه کابوس تموم نشدنی.

 خواستم جو به وجود آمده رو عوض کنم    رو به سحر گفتم: تو مگه نمی خواستی به ما غذای خوش مزه بدی! باز که نشستی دختر!
سحر آروم روی صورتش زد و گفت: ای وای غذام.

@-Aryan

@melika_sh

@Paradise @niloofar.h @Noora @Narges.Sh @Mrymwx @NAEIMEH_S @Mr1314 @Masi.fardi @masoo @Mahta1386 @LioOla @Iparmidw @Aramis.R_U @Hony.m 

ویرایش شده توسط شقایق.نیکنام
  • لایک 19
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجده 🌻

بدو- بدو بلند شد و سمت آشپزخونه رفت. محمد   جای سحر نشست و گفت: بیا نمی خواد بری اتاق خودت، برو اتاق عمه اون جا لباست رو عوض کن.

لبخند کم جونی بهش زدم   و سری تکون دادم.
 از جام بلند شدم که گفت: می خوای کمکت کنم!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: نه، خودم میرم.

سمت اتاق مامان اینا رفتم. توی اتاق رفتم و در رو بستم، دستم رو پشتم گذاشتم و بهش تکیه دادم، همه چیز رو ورانداز کردم. لبخندی مهمون لب هام شد. چشم هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم؛  بوی پدر و مادرم رو می داد. خیلی وقت بود طعم آغوش پر مهر و محبتشون رو نچشیده بودم. 
دلم تنگ شده بود برای بغل کردن های مهربون مامان که ساعت ها توی بغلش می موندم و هیچی نمی گفت. دلم تنگ شده بود برای آغوش پدرم که مردونه بغلم می کرد و نمی گذ اشت آب توی دلم تکون بخوره؛ دلم خیلی تنگه ولی هیچ کاری نمی تونم برای داشتن حسرت هام بکنم.

آروم- آروم رفتم روی تخت نشستم؛  دستی به بالش بابا کشیدم و برش داشتم و بغلش گرفتم. سهم من از پدرم، بغل کردن بالشش بود.   من به همین هم راضی ام، به کم قانع می شم تا دوباره زیاد خواهیم چوب نشه توی سرم بخوره.
صدای  گوشیم بلند شد، از توی کیفم برش داشتم دیدم هومن تماس می گیره.
 موهام رو   پشت گوشم دادم و گفتم: سلام هومن.
هومن لبخندی زد و گفت: سلام دختر قشنگم، چه خبرا.

شونه بالا انداختم و لب برچیدم و گفتم: هیچی. انتظار خبرهای خوب نداشته باش، اون هم  از جایی که می خوان من رو دور کنن.
هومن با صدای آرومی گفت: بابات رو دیدی؟
سری تکون دادم.
- ولی حالش اصلا خوب نیست.

هومن گفت: وای چه بد، نه خوب می شه ناامید نباش. تو رو کنارش ببینه حالش بهتر می شه.
پوزخندی به حرفش زدم و گفتم: من رو،   مادرم که سالم بود دید، تف هم توی صورتم ننداخت، بابام حالش خوب بشه!
شونه ای بالا انداختم گفتم: دیگه مهم نیست، فردا برمی گردم.

هومن اخمی کرد و گفت: چقدر زود!
-  نمی تونم دیگه اینجا بمونم.
هومن گفت: چیزی شده؟ کسی حرفی زده؟
کلافه گفتم‌: می شه ادامه ندی؟ سامیار کجاست؟
هومن پشت سرش رو خاروند و گفت: چیزه صدام می کنن، بعدا باهات تماس می گیرم.

بعد قطع کرد، با اخم و گیجی به صفحه گوشی نگاه   کردم.  چرا یک هو این طوری کرد؟ شقیقه ام رو خاروندم و درحالی که با یه دست هومن رو می گرفتم،   شصت دستم هم   توی دهنم بود،  از کنجکاوی و حرصی که داشتم ناخن هام رو با دندونم می کندم.

جواب نداد، گوشی رو   روی تخت پرت کردم،   حرصی نفس کشیدم، استرس و اضطراب این جا برام کم بود! حالا دلشوره اون جا هم بعد تماس هومن به جونم   افتاد.
 
بلندشدم، لباس هام رو عوض کنم که صدای سحر و محمد اجازه نداد.
 نیم رخم رو به سمت در چرخوندم ولی باز  از شنیدن   حرف هاشون منصرف شدم، شاید چیزی می خوان بگن که من نباید بدونم.

 صداشون جوری بود که گوش هام مشتاق شدن برای شنیدن. پشت در اتاق ایستادم و کمی سرم رو   به در نزدیک کردم تا بهتر بشنوم.

سحر گفت: چرا همچین کاری رو کردی؟ واجب بود بدونه ارغوان اومده!

محمد که از صداش معلوم بود کلافه اس   گفت: چی میگی سحر! خود امید از همه چی خبر داشت، وقتی زنگ‌زد اول سراغ ارغوان رو گرفت. چی بهش می گفتم وقتی می دونست این جاست!   

سحر گفت: من نمی دونم محمد، امشب امید نباید پاش رو  توی این خونه بذاره وگرنه با وجود ارغوان قیامت می شه.

محمد گفت: به برادرم بگم نیاد؟ ببین می دونم تو هم‌ روی خواهرت حساسی...

سحر اجازه نداد محمد حرفش رو کامل بزنه که گفت: چه خواهری؟! من با کسی که خودش رو واسه همه نمایش می ده صنمی ندارم.  تو هم جلوی این انقدر خواهرت خواهرت راه ننداز حال من رو بهم نزن.

دستم سمت قلبم رفت، با پلک پریده به دیوار رو به روم که عکس من و سحر،  جفتمون روی تاب نشسته بودیم و می خندیدیم خیره شدم، نابود شدم.

 نفسم رو با شدت از دهانم بیرون فرستادم، خواهرم هم  من رو   نمی خواست، کسی که فکر می کردم از دستش نداده بودم ولی اشتباه می کردم. 
این همه زنگ و التماس برای چی بود! اون مظلومیت و دلسوزی نگاهش جلوی در بیمارستان که باعث شد پام رو توی خونه ی پدریم بذارم چی شد!

اون من رو کسی می بینه که خودش رو به همه نشون می ده! حتی حرفمف های بابا روی سحر هم تاثیر گذاشته بود. منه ساده فکر می کردم بابا نذاشته سحر دیگه باهام در تماس باشه، نگو خودش نمی خواسته. چه شب هایی با فکر و دلتنگیش سر کردم ولی اون حتی به من فکر نمی کرده.
خودم رو کنترل کردم تا اشک هام نریزه، من جایی که هیچکس من رو نمی خواست چیکار می کردم!

محمد گفت: می دونی همینی که میگی توی فرانسه رو دست نداره؟ تو به جای این که خوشحال باشی همچین خواهری داری، افتخار کنی به آرزوش رسیده این جوری میگی؟ رفتار عمه و حاجی براش کافیه تو دیگه آتیش بیار معرکه نشو.

سحر لحن بی خیالی به صداش داد و گفت: من چرا افتخار کنم مگه من به آرزوم رسیدم! منه خاک برسر ۱۸ سالم شد شوهرم دادن به تو، همه آرزوهام رفت زیر گِل.  وقتی من نرسیدم و خوشحال نبودم چرا اون باید خوشحال باشه؟

برای چند لحظه بینشون سکوت شد که در نهایت محمد گفت: وایسا ببینم یعنی تو با من خوشبخت نیستی؟

قبل ازین که سحر جواب بده گوشم رو از در فاصله دادم و سمت چمدونم برگشتم.  باید یه امشبه رو تحمل می کردم حتی شده به زور این شب   سحر می شد.
فردا صبحش برمی گردم به جایی که تعلق دارم و دوستم دارند.
 لباس هام رو با یه بلوز و شلوار ست مخمل صورتی عوض کردم، موهام رو   بالای سرم جمع کردم، جلوی آینه چتری موهام رو درست کردم و از اتاق بیرون اومدم.

معلوم بود هنوز داشتند با همدیگه بحث می کردن که سحر تا چشمش بهم افتاد لب هاش رو بهم فشرد و با سر به محمد اشاره کرد که پشت سرش هستم، بعد توی آشپزخونه رفت.

@Aryana

@melika_sh

@sanaz87 @masoo @Masi.fardi @fatemeh @هدیه زندگی @Aramis.R_U @Hony.m @im._byta @Damon.S_E @mahdiye11 @آیلار مومنی @-Madi- @-Atria- @MOBINA.H @amitis98ia @آتنا شکاری @Nasim.M @Delito @Marilla @melcmy @فاطمه شبان @Fatemeh_s @

ویرایش شده توسط شقایق.نیکنام
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت   نوزده🌻

محمد برگشت نگاهم کرد و بعد سرش رو پایین انداخت.  غم زده رفت، روی مبل جلوی تلویزیون نشست. چشم هاش رو آروم بست و دستی به گردنش کشید.  همون طور که گردنش و کج کرد بود چشمانش رو بست. یه مظلومیت عجیبی رو حس می کردم، اون موقع ها هم خیلی آروم و سر به زیر بود ولی الان قیافه مردونه و جذابی رو که داره، مظلومیتی که توی صورتش هست خیلی دلم رو می سوزونه   که چرا سحر همچین حرفی رو بهش زده.
سحر از توی آشپزخونه با داد گفت: ارغوان جون برات ماکارانی درست کردم.

حالم بد شد از این همه ریا و دورویی که داشت، چطور می تونست وقتی این همه از من متنفره باز هم روی خوش نشون بده! خیلی هنر می خواست که من نداشتم، اگر کسی رو دوست نداشتم یا بدم می اومد حتی بلد نبودم جلوش وانمود کنم.   راحت بهش می گفتم که از شخصیتت، طرز حرف زدنت خوشم نمیاد. ولی الان لازمه که خوددار باشم، تحمل کن می گذره. جوابی بهش ندادم، برای خودم امیدواری که ایجاد کرده بودم بمونم ولی دیگه اون امید برام وجود نداشت.

کنار محمد نشستم و پام رو روی پام انداختم و گفتم: پس شوهر خواهرم ‌شدی.

محمد آروم چشم هاش رو باز کرد و گردنش رو صاف کرد،  نگاهم‌کرد.   قیافه اش ۱۸۰ درجه تغییر کرده بود و این رو می دونستم که به خاطر حرف های سحر بود. سخت بود به مردی که همه تلاشش رو می کنه تا آب توی دلت تکون نخوره، همه زندگیش رو می ذاره تا خوشبخت بمونی بگی خوشبخت و خوشحال نیستم. غیرمستقیم بهش داری میگی بی تو بودن برای من آرزو شده.

شونه ای بالا انداختم و گفتم: همه چی رو شنیدم.
خواست دهن باز کنه که گفتم: لازم نیست انکارش کنی من عادت کردم. فقط یه ذره برام سخت شد که فهمیدم خواهرم هم دوستم نداره. به قول فریدون فرخزاد که میگه، ما به هر کسی رسیدیم لبخند زدیم، افسوس کسی از زخم های ما سراغی نگرفت. اگر هم سراغی گرفتند با یه کلمه جوابمون رو دادن، مهم نیست، حل می شه.

سحر از آشپزخونه بیرون اومد تا ما دوتا رو دید با حرصی که توی لحنش مشهود بود گفت:ارغوان! قبلا روسری چیزی جلوی نامحرم سر می کردی. سرت می رفت حجابت نمی رفت.

حسادت رو توی چشم هاش می دیدم، برام عجیب بود باوجود این که محمد شوهرشه شالش هنوز روی سرش بود. تکیه ام رو به مبل دادم   و پام رو روی پام انداختم و گفتم: اون موقع نمی دونستم علاوه بر سرم آبروم هم میره. دیگه برام عادی شده، مثل نبودن ها برام عادی شده، این عادت رو نمی تونی از سرم بندازی، این عادت رو نمی تونم از سرت بندازم، چون بند بند وجودم به همه چی عادت کرده.

انگشتانم رو بالا اوردم و شروع کردم به شمردن.

- دورویی، خیانت، دوست داشته نشدن، تنها موندن، کابوس شبانه.

با تاسف شانه ای بالا انداختم که محمد با صدای آرومی گفت: تلخ حرف نزن.

- تلخ شدم چون خسته شدم از شیرینی زیاد دل این و اون رو زدم، شیرین بودن من دل نمی بره محمد خان، ازم دل می کَنن.

سحر چشم غره ای رفت و با تیکه و کنایه گفت: آقا محمد تلخ و شیرین، شور و ترش هرکسی به خودش مربوطه، آه ناله به قدر کافی امروز شنیدم گوشم پره، بیاید غذا حاضره.

با اخم  توی آشپزخونه رفت، من و محمد با نگاهمون رفتنش رو دنبال کردیم، محمد بلند شد و گفت: این چیزها رو نباید می فهمیدی ولی ببخشید که فهمیدی. قرار نبود دلشکسته تری از اینی که هستی بشی.

سرش رو پایین انداخت و راه آشپزخونه رو در پیش گرفت.   پوزخند کجکی روی لبم نشست.   این هم لنگه خواهر خودم، چه فرقی باهم دارن؟ داره جلو روم تظاهر می کنه، پشت سرم یه جور دیگه اس، در و تخته خوب با هم جور می شن. اگه این انقدر سر به زیر و آروم باشه چه جوری با این سحر دریده توی یه خونه زندگی می کنه! از همون اول شاهد علاقه محمد به سحر بودم ولی سحر لام تا کام درباره احساسش حتی با منی که خواهرشم حرف نمی زد. خبر عروسیشون که از مامان شنیدم اشکی بود که از شوق و دلتنگیم می ریختم، هر چقدر پرسیدم دوماد کیه! مامان هیچ حرفی بهم نمی زد، دست آخر هم که تماس هاشون قطع شد.

بلندشدم و به آشپزخونه رفتم. دکوراسیون خونه و آشپزخونه تغییری نکرده بود، همیشه ازاین که میز گرد ناهارخوری وسط آشپزخونه باشه متنفر بودم، صندلی رو عقب کشیدم و نشستم.

سحر در حالی که کفگیر دستش بود گفت: بیا ببین سحر چه کرده.

بشقاب و از جلوی من برداشت و گفت: اول برای خواهر خوشگلم ‌بریزم.

حالم بهم خورد، چه جوری یه آدم می تونه در ظاهر یکی رو دوست داشته باشه ولی در باطن ازش متنفر باشه، جوری که حتی بخواد نباشه و ریختش رو نبینه ولی باز هم جلو روی اون آدم قربون صدقه میره؟! درک این جور آدم ها خیلی برام سخته، تحملش سخت تر.

 

@-Aryan

@melika_sh

@Paradise @niloofar.h @Noora @Narges.Sh @Mrymwx @NAEIMEH_S @Mr1314 @Masi.fardi @masoo @Mahta1386 @LioOla @Iparmidw @Aramis.R_U @Hony.m @

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت   بیست🌻

فقط نگاهش کردم و به رسم عادت همیشگی ام لپ هام رو به داخل دهانم کشیدم و چیزی نگفتم، محمد از نگاهم خیلی چیزها رو خوند که نیازی به گفتن نداشت. آروم سری به چپ تکون داد.

سحر بشقاب ماکارانی رو جلوم گذاشت و بعد بشقاب جلوی محمد رو برداشت و با عشوه گفت:

- بعد برای همسرجان بریزم.

حالا نگاه های پر معنی محمد به سحر بود، افسوس توی چهره اش رو به خوبی می تونستی ببینی. دختری که همین چنددقیقه پیش توی روت می گفت که با تو خوشحال نیستم الان داره برات ناز می ریزه. خبر نداشتم چی بین این دو نفر گذشته، دلم هم نمی خواست که بدونم ولی   چون اخلاق خواهر خودم رو می شناسم دلم می خواد حق رو به محمد بدم. اگرچه شاید اون هم اخلاق سحر رو کم بیش گرفته باشه ولی در حال حاضر بدجور توی دلم جا باز کرده. سحر بشقاب رو جلوی محمد گذاشت و او هم بی تفاوت و بدون تشکر شروع کرد به خوردن.

سحر شوقی به لحنش داد و گفت:

- راستی این رو نگفتم، من و محمد باهم ازدواج کردیم، حالا عکس های عروسی رو میارم بهت نشون می دم.

یه قاشق غذا دهانش گذاشت و گفت:

- خیلی خوب شدن ،دایی سنگ تموم گذاشت برامون.

دلم می خواست دهن باز کنم ‌بگم حالا سنگ تموم برات گذاشته با این بشر احساس خوشبختی نمی کنی؟ سنگ تموم گذاشت توی خلوتتون احترام نمی ذاری و دلش رو می شکنی! هر چه‌قدر بد باشه و دوستش نداشته  باشی باید دلش رو زیر پات بذاری؟ تو دوستش نداری اون که گناهی نکرده دلش رو به تو داده؟ تو نمی خوای کنارت باشه اون که می خواد توی تک- تک لحظه هاش تو رو ثبت کنه، پس چرا یه ذره توی دلت راهش نمی دی؟  

دختر تو که لالایی بلدی چرا برای خودت نمی خونی! محمد فقط اخم کرده بود و سر به زیر مشغول غذا خوردن بود.

بدون حرف مشغول غذا خوردن بودیم که صدای زنگ در بلند شد، جفتشون دست از غذا خوردن کشیدن و به هم نگاه کردن، پس اونی که منتظرش بودن اومد. عصبی نبودم ولی آمادگی کامل نداشتم تا حال این مردک عوضی ر و جا بیارم. عصبی نبودم ولی چرا احساس گرما می کنم! قلبم دیوانه وار توی قفسه سینه ام می کوبه! تو که عصبی نیستی! برات مهم نیست! پس چرا داری بازی در میاری؟ آروم باش.

تکیه ام رو به صندلی دادم و گفتم:

- منتظر کسی بودین؟

سحر که انگار هول شده بود گفت:ا

- اِ نه، نه! نمی دونم کیه!

محمد نیم خیز شد و گفت:

- من باز می کنم.


سحر بلند شدو گفت:

- نه تو بشین من میرم.

بعد خودش سریع بیرون رفت. جفتمون به رفتنش نگاه کردیم،  سربرگردوند خواست چیزی بگه که گفتم:

- می دونم امیده.

محمد نفس حرصی کشید و گفت:

- من چیزی بهش نگفتم، وقتی بهم‌ زنگ زد گفت سحر بهش خبر داده.

 چیزی نگفتم و فقط سرم رو آهسته تکون دادم، ولی اصلا توقع این کار رو از سحر نداشتم، فکر نمی کردم این قدر آدم خودخواهی شده باشه که هیچکس براش مهم نباشه حتی من، منی که تموم خوبی و بدیمون با هم‌بود. احساس می کردم اینی که الان باهاش حرف می زنم و رو به روم قرار می گیره دیگه خواهرم نیست، بیشتر شبیه هووم شده تا خواهرم، دیگه چه جوری می تونم باهاش درد و دل کنم و حرف بزنم که بشه آرام جانم!

با صدایی آشنا که یه روزی اگه نمی شنیدم خوابم نمی برد از فکر و خیالم دست کشیدم.

-  سلام، سلام! جمع تون جمعه.

سرم رو بلند نکردم تا قیافه نحسش رو ببینم، دست به سینه به گوشه میز خیره شدم، نگاه نکردن بهش رو ترجیح دادم تا چشم توی چشم بشم و گرفتار چشم هاش.

- به، به خان داداشمون هم    وارد جمع شده!

سحر تک خنده مصنوعی کرد و گفت:

- دیدم زشته تا این‌جا اومده نیاد تو، بشین داشتیم شام می خوردیم.

خودش سرجاش نشست، امید هم صندلی و عقب کشید و نشست.

با انگشتش روی میز ضرب گرفت و گفت: به به ارغوان خانم، ازینورا بانو دلتنگتون بودیم.

با اخم و جدیت بهش نگاه کردم، دندون هام رو انقدر روی هم فشرده بودم که فکم درد می کرد. چطور می تونست انقدر راحت توی چشم های من نگاه کنه و حرف بزنه! چطور تونست اون همه خاطره رو فراموش کنه؟ پس چرا توی ذهن من مرور می شه؟! مگه تو وجدان نداری نامسلمون میای دل دختر هفده   ساله رو می لرزونی و بعد می ذاری میری؟  اصلا می دونی وجدان چیه؟!

چشم هاش رو خمار کرد و گفت:

- نکن این کار و دلمون برات میره.

محمد با اخم و تشر گفت:

- بس    کن امید.

امید با خنده گفت:

- خیلی خوب بابا چه غیرتی میشه رو خواهر زنش.

سحر بشقاب غذا رو جلوی امید گذاشت و گفت:

- محمد چی‌کارش داری؟    داره احوال پرسی می کنه.

امید بشقاب رو جلوی خودش کشید و چنگالی وسط ماکارانی زد و گفت:

- خوش برگشتی، چرا حالا بی خبر؟ می گفتی می اومدیم استقبالت؟

صاف نشستم و درحالی که با غذام بازی می کردم گفتم:

- علاقه ای نه به استقبالت نه به دیدنت نداشتم.

لب هاش رو برچید و سری تکون داد و گفت:

- حالا چرا غذات رو نمی خوری؟

مستقیم و با جدیت تمام توی چشم های عسلی رنگش خیره شدم که روزی برام شیرین تر از عسل بود.

-   وقتی با آدم های بی بند و بار سر یه میزم، اشتهام کور می شه.

امید پوزخندی زد و گفت:

-   بی بند بار اونی که باهاش تو کوچه پس کوچه های پاریس قدم‌ می زنی.

محکم روی میز زدم و گفتم:

- حق نداری درمورد سامیار این جوری حرف بزنی، هر چی باشه از تو مردتر، دلش هر وری نمیره، پی هر کسی نمیره، توی چشمش کسی دیگه جا نمیره. صبح تاشب بالا سرم می موند نگو چرا که خودت می دونی. یه جوری دیگه وانمود نکن همه چی تموم شده نخود نخود هر کی رود خانه خود. 

 انگشت اشاره ام رو به حالت تهدید تکون دادم و گفتم:

- ببین دیگه من اون دختر هجده ساله نیستم که جوابت رو ندم، مواظب حرف زدنت باش که من از تو گرگ ترم.

امید با خشم و جدیت تمام که هاله قرمز رنگی اطراف عسلی چشم هاش رو گرفته بود گفت:

- ببین گرگ بیابون حرف زدن نزدن من به تو ربطی نداره.

پوزخند حرصی زدم و گفتم:

- گرگ بیابون بودن بهتر از سگ پاسبون بودنه، حداقلش دروغ تو ذاتمون نیست.

امید تکیه اش رو به صندلی داد و گفت:

- چیه؟ نکنه فکر کردی دنبال تو راه میوفتم میگم تو رو خدا بیا با من باش؟ دخترایی هستن که پاکی و نجابتشون می ارزه به صدتا مثه تو.

از عصبانیت دست هام رو مشت کردم، این آدم خیلی وقیح بود، هنوز هم از کاری که کرده بود پشیمون نبود. من و به کار نکرده محکوم می کرد.

@Aryana

@melika_sh 

@_Ghazal @_Zeynab @_Mahta_ @_NAJIW80_ @-alAO_O- @-ℳAhsA- @-Madi- @-Tehyan- @..Raha.. @..Pegah.. @.Abi.AR @15Bita @afsoon @Aramesh  @Aramis.R_U  @Asma,N  @Atlas _sa @Azin18 @banouyehshab @Bhreh_rah @bita.mn @Damon.S_E @Delito   @DrHESS8 @FAR_AX @Fateme Cha @fatemeh @Fati zarei @Fatiw chegini @hany.rS @Healer @Hony.m @im._Atria  @im._baran @im._byta @Iparmidw @Imaryam @mahdiye11 @Mahfam @Mahshi @masoo @Masi.fardi @Maya @Mr1314 @Mrymwx @NAEIMEH_S @Narges.Sh 

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط .Aryana.
ویراستاری .Aryana.
  • لایک 21
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت   بیست  و یک🌻

سری از روی تاسف تکون دادم و گفتم:

- باورم نمی شه وقتی زن داری همچین حرفی توی دهنت بچرخه.

امید با انگشت اشاره اش دایره وار روی میز کشید و گفت: هر حرفی توی دهنم، ذهنم و فکرم بچرخه باز هم به تو ربطی نداره.


محمد با داد گفت:

- اگر قرار این جا دعوا راه بندازی و یقه جر بدی نه الان وقتشه نه این جا جاشه.

از جاش بلند شد و به در آشپزخونه اشاره کرد و گفت:

- دعوا و تسویه حساب شخصیت رو ببر بیرون از خونه، حرمت خونه حاجی و دخترش رو نگه دار امید.

امید بلند شد و رخ به رخ محمد ایستاد، دو برادر حرصی در چشم های هم براق شده بودن که سحر سریع بلند شد تا میانجی گری کنه، بین دونفرشون ایستاد و گفت:

- خیلی خوب حرفی که زده شده، دعوا نمی کردن محمدجان، خوش و بش و بحث بالایی نبود.  امید تو هم کوتاه بیا. 

امید با اخم های در هم درحالی که توی چشم های محمد خیره بود گفت:

- حرمت و من نمی شکنم، کسای دیگه ای هستن که خیلی زودتر از من حرمت خونه و ننه باباشون رو گذاشتن زیر پاشون.

دستی به شونه محمد زد و گفت:

- بچه به من درس اخلاق نده، کلاس دین و زندگیت رو برای خواهر زنت نگه دار.

از آشپزخونه بیرون زد که سریع بلند شدم و خواستم دنبالش برم که محمد دستم رو کشید.

- بحث و بالا نگیر ارغوان، بذار همین جا تموم شه.

دستم رو محکم از دستش کشیدم و گفتم: تا وقتی حرف هام رو نزنم و نشنوه این بحث هیچ وقت تموم نمی شه.

با تندی از آشپزخونه بیرون اومدم که دیدم امید پشت به من درحالی که از زیر کت دست هاش رو به کمر زده، وسط هال ایستاده.

پشت سرش ایستادم و با بغضی که سعی در کنترلش داشتم گفتم:

- من رو به چی محکوم می کنی؟ به نبودن؟ به تنهایی؟ به  گشت و گذار با پسری که کل زندگیش رو به پام ریخته!    من نیومدم این حرف ها رو بشنوم، من نیومدم دوباره بهم بگن چی شد؟  

طرفم برگشت و با چشم هایی که تلاطم عجیبی رو در خودش داشت نگاهم کرد، سینه به سینه اش ایستادم و گفتم:

- باعث و بانی همه این ها تو بودی، با خودت گفتی که حالا که ارغوان مال من نیست، نمی خوام ‌مال هیچکس باشه، فکر کردی یادم ‌میره حرف هایی که بهم‌ می زدی؟ یادم میره نوازشت؟ آغوشت!

دستم رو سمت یقه ام بردم و گردنبندی که توی گردنم بود رو بیرون کشیدم. توی مشتم گرفتمش و گفتم:

- من هنوز دارمش ولی تو دیگه نداریش، نه من رو نه خوشبختی رو.

عقب هولش دادم، عه اشک های لعنتی نریزید و غرورم رو نشکنید.

امید با صدایی که آروم بود و اخم های درهم درحالی که محو چشم های اشکیم بود و من این نگاه رو خوب می شناختم گفت:

- تو از کجا می دونی من خوشبخت نیستم!

دستم رو از گردنبند برداشتم و سرم رو پایین انداختم و گفتم: شکستن دل تاوان داره، نگو حرفه و کلیشه اس که واقعیت داره. شکستن دلی که بهت دادم تاوانش خوشبخت نبودنته، می خوای بگی از کجا می دونم؟ من دل شکستم تو هم دل شکستی، من دل پدر و مادرم رو تو دل من رو، جفتمون خوشبخت نیستیم، نه من نه تو و... 

لب پایینم رو به دندون گرفتم، دل به گفتن اسم بعد تو نداشتم، دل به گفتن اسم بهترین و رفیق ترین دوستم رو نداشتم، من دل هیچی رو نداشتم، چون دلی نداشتم.

  - وقتی هم دیگه رو از دست دادیم دیگه خوشبخت نبودیم. امید!

اسمش رو با مکث گفتم، دستش رو سمت قلبش برد و چشم هاش رو بست و گفت:

- آخ!

لعنت به این عادت همیشگیت که وقتی اسمت رو از زبونم می شنیدی این کار و می کردی و من هزاران بار برای صدات و لحن و رفتارت ضعف می کردم. واسه عذاب من اینکارها رو می کنی؟ می خوای یادم بیاد نقطه ضعفم بودی! نکن لعنتی این کار و با دل و روحم نکن.

چشم هاش رو باز کرد با لبخند مکش مرگمایی گفت:

- ترک عادت برای تو موجب مرضه. ارغوان!

پوزخندی زدم و دستم رو بالا اوردم و روی قلبم گذاشتم.    بعد مکثی دستم رو انداختم و گفتم:

- دیگه با شنیدن اسمم از سر زبونت نمیگم آخ، از چشمم افتادی شازده پسر.

-  حقت بود همون موقع می دادم زبونت رو کوتاه می کردن.

از روی تاسف سری به چپ و راست تکون دادم و گفتم: تو مریضی.

-  بعد رفتنت من نه، یه شهر مریض شدن.

دستم رو روی گوشم گذاشتم و با جیغ گفتم:

- بس کن!

با شنیدن صدام، سحر و محمد از آشپزخونه بیرون اومدن.    سحر خیلی لوس به امید گفت:

- امید خودت رو کنترل کن.

بی توجه به سحر دستش رو بالا آورد و جفت دست هام رو از روی گوشم برداشت و توی دستش کشید.    خواستم دستم رو بکشم که محکم تر توی دستش نگه داشت و خیلی جدی و سرد توی چشم هام نگاه کرد و گفت:

- دوست نداشتم، هیچ وقت دوست نداشتم!

انگار یه چیزی از درونم فروریخت، یه لحظه نفسم رفت، مگه من چیکار کرده بودم که این کارها رو باهام کردن؟ به جرم کدوم گناهم داشتم تاوان پس می دادم! یه عمر خودم رو با دوست داشتن مردی گول زدم که دوستم نداشت. لعنت به این فکر و خیال بی پروای من که هنوز هم بهش فکر می کرد.

محکم دستم رو از دستش کشیدم، با چشم های به اشک نشسته نگاهش کردم، بغض ده ساله ام ترکید.

-   خیلی آدم بی غیرتی هستی، تو آدمی! به خدا که نیستی، حالا فهمیدی چرا میگم خوشبخت نیستی! تو فقط دل می بری ولی دیگه فکر اون دل نیستی و راحت می گذری، دروغ نمیگم چون مثل تو نیستم، حرف هات هنوز این جاست.

به مغزم اشاره کردم و گفتم:  ولی این رو خوب توی گوشت فرو کن، من نه تنها نشکستم، نه تنها نابود نشدم، شدم یکی که همه اروپا می شناسنش و تو ذره برام اهمیت نداری. به هر کی قبل تو دلبسته بودم انقدر حال و روزم آشفته نبود.

سحر آب قند به دست جلوی امید ایستاده بود سعی می کرد به خوردش بده. پوزخندی زدم و دست به سینه شدم و گفتم:

- آره   بده بهش بیشتر بخوره هر چی سر دلشه بریزه بیرون. بذار بیشتر بگه و تو بیشتر کیف کنی.

سحر کلافه چشم هاش رو چرخوند و گفت:

- می دونم ارغوان دلت از چی پره ولی...

ادامه حرف رو من گرفتم و گفتم:

- ولی دلیل نمیشه باهات این جوری حرف بزنم. همون طور که تو دلیلی نداری برای رفتارهات با من، منم نباید دلیلی داشته باشم نه؟!

درحالی که آب دهانش رو قورت می داد و پلکش می پرید گفت:

'کدوم... کدوم رفتار؟

پوزخندی گوشه لبم نشست و گفتم: از چشمم افتادی خواهر جون. دورویی هات به مهربونی هات چربیده، لازم نیست جلوم وانمود کنی، راحت باش؛ خودت باش. من راضی نیستم به خاطر من خودت و به زحمت بندازی و یکی دیگه باشی.

مکثی کردم تا نفسم راحت تر دربیاد برای گفتن، شیار باریکی بین لب هام ایجاد شد و آروم نفسم رو بیرون فرستادم تا کسی پی به ضعف درونیم نبره.

@melika_sh 

@Aryana 

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط .Aryana.
ویراستاری .Aryana.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر