رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان یک آینه| قلمدار دال و قلمدار ال کاربران انجمن نودهشتیا


قلمدار دال
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: داستان یک آینه

نام نویسندگان: قلمدار دال و قلمدار اِل 

ژانر: عاشقانه، تخیلی فانتزی

خلاصه:

داستانِ ما از روزمرگی‌های شلوغِ دختری به اسم آیسل شروع میشه که منشی یه شرکت شخصیه. این دختر حواس پرت وقتی به شرکت میرسه، میفهمه مدارک مهمی رو جا گذاشته و مجبور به برگشتن به خونه میشه.

"از گوشه‌ی چشمم توی شکافای آینه، باریکه‌ نوری رو دیدم که روی زمین می‌افتاد. حتما نور آفتاب از بیرونه... هی، آفتاب از کجا وقتی هوا ابریه؟ 
-کسی صدای منو میشنوه؟! 
صدا از تو آینه بود... با تعجب برگشتم سمت آینه. 
-هی! کی اونجاست؟ "

ناظر:  @m.azimi

ویراستار: @bita.mn

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...

پارت ۱:
باز هفته شروع شد و دغدغه‌های منم از اول شروع شدن. نمیدونستم این زندگی چی از جون من می‌خواست که ولم نمی‌کرد و تا میومدم نفس بکشم باز کار میریختن رو سرم... اه من باز یادم رفت اون پرونده‌ی کوفتی رو بیارم. این‌دفعه دیگه نمیشه بهونه بیارم و 100% اخراجم. راستی بذارید خودمو معرفی کنم... من یه دختر 21 ساله‌ام و اسمم آیسله. این بدبختی‌ایم که می‌بینید سرم ریخته همش بخاطر اینه که یه نمه حواس پرتم و توی رویاهام به سر می‌برم. بعضی اوقات یادم میره که من منشی یه شرکت مثلا خوش آوازم و باید حواسم باشه وقتی یه چیزی رو بهم امانت میدن و میگن توی فلان روز که این بازرسای کوفتی میخوان بیان، اون امانتی رو بیارم. خب، حالا شما بگید. چیکار کنم که در برم؟
1. تو این ترافیک مزخرف با اتوبوس پر از آدم برگردم برم خونه پرونده هارو از زیر لباسام پیدا کنم بردارم و بیارم و دیر برسم شرکت.
2. بیخیال شم و برم و هر چه باداباد.
3. خودمو گم و گور کنم و بعدا بگم که بیمارستان بودم و بلاه بلاه بلاه...
خب. ازونجایی که حوصله جو خفقان اون شرکت رو ندارم، اینکه برگردم خونه و پرونده هارو بردارم بهتره. حداقلشششش اینه که می‌فهمن منم یکم مسئولیت پذیرم...
فکر کنم الان 10 دقیقست که توی ایستگاه اتوبوس وایسادم و هیچ اتوبوسی نمیاد. عه... بالاخره اومد. با خوشحالی سوارش شدم و پیش به سوی خونه.
بعد از گذشت نیم ساعت رسیدم خونه. پرونده هارو با بدبختی پیدا کردم. کیفمو برداشتم که با یکم بی احتیاطی، اره اره فقط یکممم بی احتیاطی، محکم خورد به اینه قدی و آینه یه شکاف بزرگ برداشت. خودمو لعنت کردم و نگاهمو برگردوندم که برم ولی از گوشه چشمم توی شکافای آینه باریکه‌ی نوری رو دیدم که روی زمین می‌افتاد. حتما نور افتاب از بیرونه. هی. افتاب از کجا وقتی هوا ابریه؟
-کسی صدای منو میشنوه؟
صدا از تو اینه بود... با تعجب برگشتم سمت آینه. «هی! کی اونجاست؟»
#داستان‌یک‌آینه
پارت ۱

ویرایش شده توسط قلمدار دال
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲

نمی‌دونستم باید بترسم یا باید هیجان زده بشم ازینکه یه چیزی تو آینه‌ست. 
آروم آروم رفتم سمت آینه و دستای عرق کردم‌ رو چسبوندم روی آینه و زدم روش و گفتم: کسی اونجاست؟
-آره آره من اینجام. 
هُل کرده بودم و با یکی از گلدونایی که حنا واسه تولدم بهم داده بود و منم جا سیگاریش کرده بودم آینه رو بیشتر شکوندم. استرس و هیجانم اونقدر زیاد بود که حس نمیکردم که دارم با دستم خورده های تیز آینه رو می‌شکنم. متوجه خون‌ریزی دستام نمیشدم فقط میخواستم بدونم اون تو چه خبره اما آینه ها از همیشه سفت تر بودن، انگار دیوار بود جا یه تیکه جیوه و شیشه!
صدای تپش قلبم با صدای دو رگه‌ی اون پسر مخلوط شده بود که داشت میگفت:-بیشتر تلاش کن دارم انگشتاتو می‌بینم.
اینکه می‌خواستم با اون بریدگی انگشتام اون آینه‌ی لعنتیِ سفت رو خورد کنم و کنار بزنمش دردناک بود.
کم کم خودمم داشتم یه چیزایی میدیدم. 
-آفرین داری موفق میشی! 
صدای ذوق زده‌ی اون پسر بود.
از هیجان همه جام عرق کرده بود که بالاخره آینه ها کنار رفتن. آره! موفق شدم!
با دیدنِ راه‌روی طولانی پشت آینه و پسرِ آدمیزادی که اون داخل بود جا خوردم. 
چطور ممکنه یه دنیای دیگه اونم تو آینه‌ی من باشه؟
-اوه، حس می‌کنم ترسیدی و صد البته گیج شدی. خب...
من: وایسا وایسا! تو آینه‌ی من چه خبره؟ دارم خواب میبینم یا چی؟
-نه تو خواب نیستی. فقط باید همه‌چیز رو واست توضیح بدم.
یکم سکوت کرد و ادامه داد:
-اینجا... خب بزار اینجوری بهت بگم. یه دنیای دیگست که با چند تا رابط یا همون پورتال به دنیای شما متصل میشه که خیلی وقته، تقریبا از وقتی دلیل بیماریِ دو دنیا رو فهمیدیم این پورتال ها رو بستیم و برای اطمینان هر چند سال یکبار جای این پورتال ها عوض میشه...
با خونی که از بینیش سرازیر شد حرفشو قطع کرد و با سرعت برگشت سمت کوله پشتیش و یه قرص دراورد و خورد.
من که  جا خورده بودم، با وجود ترسی که از خون دماغ شدن اون پسر گرفتم؛ بدنم قفل شده بود. همونجا وایساده بودم و گیج نگاهش می‌کردم. اصلا نمیدونستم چی باید بگم یا چیکار بکنم.
خودش که متوجه شده بود که من شوکه شدم، یه لبخند هُول هُولکی‌ای زد و گفت:
-نگران نباش، خیلی وقته وضع هممون همینه. فقط بخاطر اون آدمای خودخواه...
#داستان‌یک‌آینه 
پارت ۲

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳:

با چشمای علامت سوال شده‌ام نگاهش کردم که خودش ادامه داد:
 -خیلی خب اینجوری نگاهم نکن الان واست توضیح میدم. داستان ازین قراره که اگه دونفر از این دو جهان متفاوت عاشق هم بشن، احساسات یکیشون بر اون‌یکی غلبه میکنه و مثل یه ویروسِ کُشنده به دنیای طرف مقابلش میره و باعث بیماریِ کشنده‌ی بدون دارو میشه. همین الانشم ۵۰ ساله که ما درگیر این بیماری عجیب غریبیم چون دقیقا همون موقع، باز یکی از پورتالا باز میشن و دونفر از دنیاهای متفاوت عاشق هم میشن... 
من:-خب حالا داروی این بیماری چیه؟ قطعا اگه ویروسش عشقه دارو‌ش هم باید نفرت باشه دیگه!
خندید و گفت:-نه به همین سادگی نیست. داروی این بیماری فقط توی دنیای مقابل پیدا میشه. که البته هنوز من نمیدونم داروی این بیماری دقیقا چه  گیاهیه...
من:-خب. من میتونم واست گیاهای دارویی رو نام ببرم یا بدم بهت تا امتحان کنی ببینی کدوم خوبه. آخه من رشته‌ی دانشگاهیمم گیاه‌شناسی بوده.
متاسفانه حس کنجکاوی بهم غلبه کرد و از جام بلند شدم که برم داخل آینه اما با داد اون پسر مواجه شدم:
-نهه، نمیتونی بیای تو. اخرین باری که یکی بدون محافظ اومد داخل زیر چند ثانیه آتیش گرفت!
با چشمای گرد شده برگشتم عقب و دور از آینه وایسادم. با اینکه دستام می‌سوخت و می‌دونستم که خواب نیستم باز یه نشگون از خودم گرفتم که مطمئن شدم اتفاقایی که میوفته خواب نیست.
اون پسر آهی کشید و گفت:-من باید برم. نمیدونم باز همو ببینیم یا نه اما اگه زنده بودم فردا با محافظ میام پیشت.
من:-وایساا!من حتی اسمتم...
پسر ناپدید شده بود.
بعد از چند لحظه به خودم اومدم و دیدم هوا تاریک شده... مگه من چقدر باهاش حرف زدم که هوا تاریک شده؟!! ای وااای من اومدم اون پرونده هارو ببرم!!! 
اشکال نداره ناخودآگاه نقشه‌ام از گزینه‌ی ۱ به گزینه ۳ تغییر کرد و قطعا فردا با این زخمای رو دستم برم باورشون میشه.حتما تا الان چندین هزار میس‌کال هم دارم...
با ذهن فوق مشغول از حرفای اون پسر رفتم که دستامو چسب بزنم و تیکه های آینه رو جمع کنم.
#داستان‌یک‌آینه 
پارت ۳

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...