رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

داستان ♤اربوس♤ || سایکو کاربر انجمن نودهشتیا


PsychoV7
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • ناظر رمان

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

عنوان : ♠️♤اربوس‌¹♤♠️
🤎🌾نویسنده: سایکو
🎻ژانرها: کلاسیک- جنایی- تراژدی- عاشقانه- فانتزی- اجتماعی
📇شخصیت اصلی: خاکستری
🎬زاویه‌ی دید: سوم شخص، شخصیت‌ اصلی


خلاصه:
خانواده‌ی نجیب‌زاده‌ی آنویل خانواده‌ای با شروع و میانه‌ی خوبی‌اند ولی پایان داستان‌شان آن‌قدرها هم خوب نبوده.
چندین سال از پایان تلخ‌شان گذشته لیکن آنویل جوان هنوز هم ققنوسی شعله‌ور در درون خویش پرورش می‌دهد؛ لاشه‌اش را زیر پاهای خواهر اصیلش می‌نگرد و
کینه‌ی زندگانی در کالبد ماری ظریف با نیش‌های زهر‌آگین به دورش می‌پیچد.
تمامی مردم او را همچون خدایی از اساطیر یونانی در دل ستایش می‌کنند اما چه می‌شود اگر خودِ شیطان باشد؟
آیا شخصیت جدید و فریبنده‌ی داستان زندگانی‌اش می‌تواند سر از راز پنهانش در بیاورد؟ یا خودش هم قربانی می‌شود؟

 

1.اربوس:  یکی از ایزدان نخستین اساطیر یونان، تجسم تاریکی و  بیشتر اشاره به تاریک‌ترین قسمت جهان زیرزمین دارد  

 

ویرایش شده توسط Apollo.S
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

مقدمه:
روی دریای یخبندان...
همراه با ملودی نغمه‌ی او به پیشواز خواب ابدی می‌روم!
سرمایی که در یاخته‌های وجودم می‌پیچد با گرمای نجوایش از هم می‌پاشد.
دریای مقابل خانه در سوز سرمای زمستانِ به زیباییِ سفید برفیِ افسانه‌ها زیر یخبندان زنده- زنده دفن شده.
دیگر تنها نت‌های پیانوی گرند شکسته‌ و خاک خورده‌ی فبوس میان نسیم نژند گوشم‌هایم را نوازش می‌کند.
پلک‌هایم را بیشتر روی هم می‌فشارم و هوای سوزناک را با وجود سوزش گلویم وارد باغ کوچک شش‌هایم می‌کنم.
قدم بر می‌دارم در رویاهایم...
در کوچه پس کوچه‌های رنساس فلورانس،
رایحه‌ی آماریلیس گلفروشی‌های برلین در مشامم همچون رقاصی افسونگر پیچ و تاب می‌خورد...
خیسی باران غم روحم را می‌شوید....
طنین قطرهایش حسادت نغمه‌سرای شهر را برمی‌انگیزد.
شتاب قطره‌ها شدت میابند،
همگام با ملودی آپولون اپرایی در اوج گارنیه بر پا می‌کنند و...
نسیم سرد مانند بالرینی چیره دست میان گلوله‌های آب فریبنده می‌رقصد؛
و اما در غایت ماورای رویای زیباتر از آفرودیته‌ام پایان میابد!
یک من می‌مانم و
تاریکی بی‌انتها،
سیاهی مطلق و
غمی سرسخت‌تر از اندوه اوینونه!
این‌بار شمیم آزاردهنده‌ی وجودم تا ژرفای ذهن خسته‌ام نفوذ می‌کند و روحم را وا می‌دارد به پرواز به سوی تاناتوسی که به جهنم راهنمایی‌ام خواهد کرد!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

♤پارت 1♤
𝒫𝒶𝓇𝓉 𝒪𝓃ℯ♠️


- من کیم؟ خب... امثال تو به من میگن ایزد!
زن جوان پلک‌های پرپشتش را محکم روی هم می‌فشارد، تند- تند زیرلب چیزی را زمزمه می‌کند اما هیچ راه فراری نیست!
***
لبریز ز افسوسی هویدا از ناکجا آباد پشت پیانوی قدیمی‌ام می‌نشینم.
دستان یخ‌زده‌ام توان لمس کلاویه‌ها را ندارند، روحم خواستار موسیقی ملایمی‌ست که خارج از توان من است.
کلافگی آن‌قدر تحت فشار قرارم می‌دهد که بر جعبه‌ی موسیقی‌ام پناه می‌برم.
آرام با "چرق- چرق" کوکش می‌کنم، بالرین کوچک روی پایه‌های طلایی رنگ همچون قویی سیاه به رقص در میاید، ملودی که در فضا می‌پیچید بی‌شباهت است از آواز مدهوش کننده‌ی قو که خبر از مرگش می‌دهد.
تنفس اکسیژنی که تمام عمرم بر آن اعتیاد داشتم هر آن برایم سخت‌تر و طاقت‌فرساتر می‌شود.
بوی کتاب‌های قدیمی‌ام در مشامم می‌پیچند، کلاویه‌ها خود به خود آرام بالا و پایین می‌شوند،
نتها خود را از بند ورقها می‌رهانند و در هوایی که حال به کلاب هفتاد و هفت خیابان ویلیام شباهت پیدا کرده همچون برلینی‌های اصیل‌زاده می‌رقصند.
واژگان با لشکری بی‌رحم به سویم حمله‌ور می‌شوند، قلم ذهنم را به دست می‌گیرم و با جوهر آغشته بر خون سرخ‌فام روی ورق مغزم قلم می‌زنم.
آنقدر... آنقدر که درونم پر می‌شود از کاغذ‌های مچاله شده.
دهانم مزه‌ی سخنان ناگفته می‌دهد، به قدری تلخ است که حروف را بالا می‌آورم!
رایحه‌ی حس آزاردهنده‌ای که از طرف خودم به یاخته‌های تیز مشامم هجوم می‌آورد باز هم مرا به صخره‌ی گرگ و میش خودکشی می‌کشاند.
***
فرانسه_ پاریس
قبل از ظهر ساعت 11:23

- واقعاً از میزبانی شما مفتخریم مسیو¹ آنویل!
لبخندی می‌زنم و تکه‌ای از کیک را در دهان می‌گذارم.
- فرانسه کشور زیباییه در هرصورت باید میومدم.
مرد مقابلم خنده‌ای می‌کند و لب می‌گشاید:
- اما شما خاطره‌ی خوشی از این‌جا ندارید!
مرگ روح من برای او آن‌قدر جالب است که می‌خندد؟
تک سرفه‌ای می‌زند که به خودم میایم.
- آه عذرم رو پذیرا باشین؛ درسته خاطره‌ی خوشی ندارم اما در هرصورت خواهرم علاقه‌ی خاصی به پاریس و بارون‌هاش داره، تئاتراش و خیلی چیزای دیگه که از نظر اون من درک نمی‌کنم!
- خب اون در هرصورت از بهترین بالرین‌های کشور هست نمی‌تونه این‌جا رو ترک کنه، به دنیا اومدن دو تا مستعد مثل شما اونم از نژاد نجیب‌زاده‌ها واقعاً یه شانسه دیگه مردمی با چنین اصالتی کم پیدا میشن!
لبخندی خجل کنج لب‌های گلگونم می‌نشانم.
- ممنون ولی مادر ما پارسی بود.
- مهم پدره مسیو!
بی‌پروا لب می‌گشایم:
- ولی مادرم بود که من رو نُه ماه حمل کرد در این صورت اون هم باعث اینه که الان تو این نقطه ایستادم و افتخار دادم که از وجودم توی شهرتون مفتخر باشید!
دستانش را در هوا تکان می‌دهد، قهوه‌ی فرانسویم را به سویم می‌گیرد و گویا که سعی در آرام کردنم دارد می‌گوید:
- عذرمی‌خوام مسیو!
____________
1. مسیو: آقا یا ارباب

@ ماهی  @ Torkan dori  @ VampirE  @ Sogol  @ Sepii  @ هلیا بانو  @ erwin  @ N.H  @ Li_liumღ  @ Z.mim  @ آفتابگردون  @ khakestar  @ Setayeshh2007  @ MCH  

ویرایش شده توسط سایکو.V
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

♤پارت 2♤
♠️𝒫𝒶𝓇𝓉 𝒯𝓌ℴ


دستم را بر روی شیشه‌ی باران خورده‌ی پنجره می‌کشم، ایفل از دورها مقابل چشمانم خودنمایی می‌کند.
زیباست!
- آه... فکر کنم لوسیفر امروز حالش خیلی گرفته‌اس خواهر!
آلیس برای آخرین بار به زیبایی و لطافت پری سبک روی نوک انگشتان ظریف پای خود می‌چرخد و پس از دم و بازدمی دست از رقص برمی‌دارد.
لبخندی محو تحویلم می‌دهد و لب می‌زند:
- چند ساله که ندیدمت ساردین؟!
- دوازده سال خواهر.
- چرا هیچ‌وقت توی این مدت سراغی ازم نگرفتی؟
پتوی ابریشمی سفید رنگ را بیشتر دور خودم می‌پیچم‌.
- فکر کنم جهنم برخلاف اینجا خیلی گرمه خواهر! خیلی!
سری به نشانه‌ی تاسف تکان می‌دهد و چند قدم نزدیک‌تر می‌آید.
- ساردین من... من برای اون اتفاق واقعاً م... متاسفم!
پرده‌ای سیاه‌فام میهمان چشمانم می‌شود.
بغضی قدیمی و فرسوده با ناخن‌های بلند و تاریکش بی‌رحمانه بر گلویم چنگ می‌اندازد.
پس از حاصل اطمینان از توان کنترل تُن صدایم می‌گویم:
- مشکلی نیست!
لعنت!
مرواریدی از گوشه‌ی چشمم سر می‌خورد و بر گونه‌ام می‌چکد.
با او بودن دوباره مرا به برزخ وجودم می‌کشاند، به یک‌دفعه از دستگیره‌ی طلایی پنجره می‌گیرم، بازش می‌کنم و از روی صندلی چوبی سفید خیز برمی‌دارم.
- گرم شد.
دستش را از پشت روی شانه‌ی پهنم می‌گذارد و می‌گوید:
- از اون زمون سیزده سال گذشته تازه...
با صدای آرام‌تری لب می‌زند:
- تازه وقتی پونزده سال داشتی به بهونه‌ی اومدن به پیش رفتی و اون مرد رو کشتی نه؟ تو اون ویلا رو یه شبه تبدیل به یه جهنم کردی ساردین کوچولو!
با غصب می‌نگرمش، اخمی غلیظ میان ابروانم می‌نشانم و می‌گویم:
- مواظب باش زبون بلندت صحنه رو سرخ نکنه آلیس؛ خودت که می‌دونی من از رنگ خون خیلی خوشم میاد!
نجوای خنده‌اش در گوشم می‌پیچد و بلافاصله کنارم می‌ایستد.
آلیس: می‌تونی زندگی خوبی داشته باشی، تو انتقامت رو از همه گرفتی.
- درسته.
از من دور می‌شود به سوی میز آرایش سفید رنگش می‌رود، به دیوار تکیه می‌دهم و مشغول رصد حرکاتش می‌شود.
آلیس: خوب شد که از رم برگشتی، تازگیا شب‌های ایتالیا هولناک شدن!
رژ لب سرخش را به دست می‌گیرد.
- چرا این حرف رو میگی؟
رژلب را روی لب‌های حجیمش می‌کشد و لب‌هایش را چندبار داخل دهانش می‌فرستد؛ بعد از این‌که از زیبایی لب‌هایش مطمئن می‌شود سر می‌چرخاند و ابرویی بالا می‌اندازد!
آلیس: جوری حرف می‌زنی که انگار این چند سال رو اون‌جا نبودی! پنج سالی هست که هرشب یکی می‌میره!

@ آفتابگردون  @ N.H  @ Sepii  @ Torkan dori  @ Sanaz87  @ .Aseman.  @ Z.mim   @ Li_liumღ   @ هلیا بانو  @ VampirE  @ ماهی  @ khakestar   @ ...Kimia...  @ طوت  @ آلفای نقره ای  @ Fatemeh Zahra  

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

♤پارت 3♤
𝒫𝒶𝓇𝓉 𝒯𝒽𝓇ℯℯ♠️



- من که نمردم!
از جایش بلند می‌شود و کشوی میزش را باز می‌کند، یکی از کتاب‌های جلد سختم را به دست می‌گیرد، با شیطنت لبخندی می‌زند و می‌گوید:
- همیشه به محض اومدن کتابات می‌خرم‌شون، بعدی رو کی می‌نویسی؟ اصلاً ژانرش قراره چی باشه؟
سری تکان می‌دهم و در مقابل هیجانش لب باز می‌کنم:
- می‌خوام یه چیز معمایی بنویسم.
لبخندش را فرو می‌دهد و دستش را زیر چانه‌اش می‌گذارد.
آلیس: پلیسی؟
"اوهوم"ای می‌گویم.
آلیس: این که خیلی خوبه! در مورد چیه؟
شکاک نگاهش می‌کنم و لب می‌زنم:
- الان داری از زیر زبونم حرف می‌کشی؟!
از خنده ریسه می‌رود و میان خنده‌هایش می‌گوید:
- هنوزم مثل بچگیات زرنگی.
- چون برادر توام!
این‌بار من هم با او می‌خندم.
یک‌دفعه سکوت می‌کند و به نقطه‌ای نامعلوم خیره می‌شود.
آلیس: آم... سینیوره آنویل اگه یه چیزی بهت بگم... قول می‌دی عصبانی نشی؟
ابرویی بالا می‌اندازم و منتظر نگاهی خاص تحویلش می‌دهم.
آلیس: با نگاهت باهام صحبت نکن، خب ببین نمی‌تونستم ردش کنم دختر خیلی خوبیه!
کلافه می‌گویم:
- می‌خوای یه وصلت برقرار کنیم؟
آلیس: ببین هنوز اون تهدید یکم پیشت در مورد رنگ قرمز یادم نرفته‌ من ازت چهار سال بزرگ‌ترم، می‌خواد ازت... ازت نویسندگی و پ... پیا... پیانو یاد بگیره.
به سمت پنجره می‌چرخم و می‌بندمش.
- نه خواهر، من معلم خوبی نیستم.
با حالی کلافه و چشمانی مشوش خیره در رخسارم می‌شود.
پوفی می‌کشد و دوباره در جایش می‌نشیند.
آلیس: من که ساردین کوچولو رو آخرش به راه میارم!
رژگونه‌اش را به دست می‌گیرد، از آینه چشمکی برایم می‌زند و مشغول آراستن رخسارش می‌شود.
- اتاقم آماده‌ست؟
آلیس: آره.
در حالی که به سوی در قدم برمی‌دارم لب می‌زنم:
- امیدوارم اتاقم دست نخورده باشه هوم؟
آلیس: نگران نباش برادر کوچیکه می‌دونم روی خونه مخصوصاً اتاقت حساسی.
لبخندی از سر رضایت کنج لب‌هایم جای می‌گیرد.
بدون حرف اضافه‌ی دیگری از اتاق بیرون می‌روم، وارد راهرو که می‌شوم یکی از خدمتکارها فوراً تعظیمی می‌کند و سلام می‌دهد.
به احترامش سری تکان داد می‌دهم و رد می‌شوم.
عکس‌های پوشانده شده‌ی روی دیوارها برایم دهن کجی می‌کنند.
این‌جا ماندن علت خاصی داشت، عکسها علت خاصی داشتند و من سازنده‌ی این دلیلها بودم.
زیرلب زمزمه می‌کنم:
- تبدیلت می‌کنم به یه جهنم شهر نفرین‌شده!

@ هلیا بانو  @ VampirE  @ Torkan dori  @ Z.mim  @ Ayda rashid☆ویژه☆  @ Sanaz87  @ Night Shadow   @ M.M☆ویژه☆  @ Keyvan_ boy  @ آلفای نقره ای  @ N1389  

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

♤پارت 4♤
♠️𝒫𝒶𝓇𝓉 ℱℴ𝓊𝓇

 


فردا
صبح ساعت 08:34

خیز برمی‌دارم و روی تخت‌خواب می‌نشینم.
در اتاق با جر- جر گشوده می‌شود و نگاهم را به سوی خودش می‌کشاند.
آلیس در چهارچوب در ظاهر می‌شود و مانند کودکی‌هایمان دستی به معنای سلام تکان می‌دهد.
با صدایی خش‌دار که از خواب‌آلودگی‌ام نشات می‌گیرد لب می‌زنم:
- کجا قراره اجرا کنی خواهر؟!
با لب و لوچه‌ی آویزان به سویم قدم برمی‌دارد و کنارم می‌نشیند.
آلیس: خواهر بزرگت اومده اتاقت که بهت صبح‌بخیر بگه اونوقت تو محل اجرا رو می‌پرسی؟
تک سرفه‌ای می‌زنم و از جایم بلند می‌شوم، مقابل آینه می‌ایستم.
با دهن کجی و تمسخر پاسخ می‌دهم:
- صبح‌بخیر خواهر بزرگه!
دستمال و عینک گردم را به دست می‌گیرم، لبریز از تمسخر می‌خندم و می‌گویم:
- فکر کردی من و تو هنوز اون بچه‌هایی هستم که توی ناز و نعمت بودن؟
با سرزنش آهی می‌کشم.
- اون‌ها ما رو یتیم کردن، اونا باعث مرگ من شدن، مردم این شهر، حیووناش و تمام موجودات زنده‌ای که دارن این هوا رو تنفس می‌کنن باید تاوان غم من رو بدن خواهر!
پاهایش را بر زمین می‌زند و به موهایش چنگ می‌اندازد.
فوتی به‌منظور زدودن شیشه‌های عینکم می‌کنم و روی میز قرارش می‌دهم.
- چهارده سال قبل توی جمعه‌ مقدس¹ سر پدر و مادر مارو زیر آب و اون عموی بی‌مصرف‌مون به مال و اموال‌مون اکتفا نکرد و...
نتوانستم ادامه بدهم، سرم را پایین انداختم و عصبی آرام گفتم:
- برو بیرون خواهر!
آلیس: اونا گذشتن ‌ساردین!
انگشتان کشیده‌ام را با انزجار لای موهایم فرو می‌برم.
- اونا نگذشتن، هنوز اینجان، توی این‌جا، دقیقاً توی پوست و استخوانم، درست مثل یه جنون، مثل موریانه‌های فکری که می‌خوان مغزت رو بجوان!
متعجب و با چهره‌ای غم‌زده از اتاق بیرون می‌رود.
روی تخت‌خواب می‌نشینم و به نقطه‌ای نامعلوم خیره می‌شوم.
________
1. جمعه مقدس: روز بزرگداشت به صلیب کشیده شدن حضرت مسیح و درگذشت‌شون

@ دارثی نایت  @ Rose_h  @ faeze  @ شایلـی  @ Negin jamali☆ویژه☆  @ هلیا بانو  @ Sepii  @ N.H   @ asal_janam  @ معصومه  @ Bhreh_rah  @ MCH   @ Healer

ویرایش شده توسط Apollo.S
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

♤پارت 5♤
𝓟𝓪𝓻𝓽 𝓕𝓲𝓿𝓮♠️


کاری برای انجام دادن ندارم.
البته دارم و آن‌قدری مهم نیستند، حداقل در نظر من!
نگاهم به پرتوهای ضعیف خورشید که مستاصل و به سختی می‌خواهند از میان پرده‌های توری و نیمه شفاف به داخل وارد شوند می‌افتد.
آرام زیرِ لب، لب می‌زنم:
- بیچاره‌ها!
ذهن نویسنده‌ای مثل من این چنین بود، هرچیزی را یک جاندار می‌دانستم.
از روی تخت خواب نرمم بلند می‌شوم و پرده‌ها را بیشتر از پیش به هم نزدیک می‌کنم.
حس عجیبی دارم، حسی میان بد و بدتر که استخوان‌هایم را می‌لرزاند!
- با چه تصوری برگشتی ساردین؟
از خودم سوالی می‌پرسم اما پاسخی دریافت نمی‌کنم.
انگشت شست و اشاره‌ام را دو طرف بینی‌ام قرار می‌دهم و برروی ابروانم می‌کشم.
یک‌دفعه با یادآوری چیزی نیرویی وادارم می‌کند تا پاهای بی‌رمقم را به سوی آینه‌ی بالای میز چوبی ببرم.
می‌روم و مقابلش می‌ایستم.
ناخودآگاه سرم را چند میلی‌متری سمت آینه می‌برم.
دهانم را تا حدی که بتوانم دندان‌هایم را ببینم باز می‌کنم.
دستم را نزدیک دندان نیشِ سمت راستم نگه می‌دارم، با کمی تردید نزدیک‌تر می‌برم و آرام در طولش می‌کشم.
روی قسمت تیزش فشاری میاورم!
با حس سوزش نوک انگشت اشاره‌ام دستم را پس می‌کشم و "نوچ"ای می‌گویم.
انگشتم را مقابل چشم‌هایم می‌گیرم و خشمگین طوری که انگاری می‌خواهم آن زخم را به قتل برسانم به آن چشم می‌دوزم.
- لعنت بهش!
و سپس با صدای بلندی خواهر بزرگترم را صدا می‌زنم:
- آلیس!
گویا که نشنیده.
با صدای بلند‌تری صدایش می‌کنم:
- آلیس!
چند ثانیه می‌گذرد و بالاخره نغمه‌ی قدم‌هایی که به تندی از پله‌ها بالا می‌آیند گوش‌هایم را نوازش می‌کند.
سراسیمه وارد می‌شود و هوا را با ولع وارد شش‌هایش می‌کند.
- چی... چی شده ساردین؟!
میان حرف‌هایش درنگ دارد.
- دندون‌هام زخمیم کردن!
چشمان یخی‌اش در حالی که دو- دو می‌زنند روی تن و بدنم به گردش در می‌آیند.
یک‌دفعه‌ نگاهش به انگشتم که خونش آرام- آرام سرازیر شده و برروی زمین می‌ریزد گره می‌خورد.
- لعنت! با خودت چیکاری کردی؟!
بدون این‌که منتظر جوابی از جانب من باشد از اتاق بیرون می‌زند.
خون نسبتاً زیادی که از بدنم خارج می‌شود روح و روانم را به هم می‌ریزد و زخم هر آن عمیق‌تر می‌شود!
آلیس بار دیگر در را با شدت می‌گشاید.
این‌بار شیشه‌ای سرخ همراه با پنبه و چسب در دستانش خودنمایی می‌‌کند، خوب با آن ظرف شیشه‌ای آشنایی دارم!
کابوس کودکی‌های نه چندان کودکانه‌ام!
هاله‌ای از مایعی شور چشم‌هایم را می‌پوشاند، می‌خواهم اشک بریزم و البته... می‌ریزم، با شدت می‌بارم، چرا پایان نمیابد؟ چرا پایان نمیابم؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • ناظر رمان

♤پارت 6♤
♠️𝓟𝓪𝓻𝓽 𝓢𝓲𝔁


پس از اتمام کارِ آلیس، پایین می‌رود.
- با الکساندر آنویل تماس بگیرید و برای شام دعوتش کنین.
با دور شدن ایزابل، آلیس کلافه انگشتانش را روی شقیقه‌‌هایش می‌گذارد.
- تو دیگه برگشتی پیش خونواده‌ات.
پوفی می‌کشم و بی‌خیال می‌گویم:
- گفتم عمارت خودم رو آماده کنن دیگه قرار نیست اینجا بمونم، خواهر و برادری ما هم تا یه جایی بود؛ الان دیگه فقط یه سیاست کثیف بین‌مون وجود داره که به تبعیت از چندتا احمق جور همدیگه رو می‌کشیم!
در این بیست و چهار ساعتی که برادرش پا به پاریس گذاشته بود او چنین نتیجه‌ای در ذهنش می‌پروراند:
- "ساردین آنویل یک دو قطبی واقعی‌ست!"
نمی‌دانست که آیا او یک بیمار هست یا تنها فردی غیرقابل پیش‌بینی؟
نمی‌خواست از دستش بدهد، فقط ساردین را داشت اما اگر او هم با توطئه‌ی رقبا کشته می‌شد و یا به دست قانون میوفتاد چه می‌کرد؟
بی‌توجه به خواهرش روی مبل سلطنتی طلایی رنگ جا خوش می‌کند و پاهایش را روی هم می‌اندازد.
به کریستال و مرواریدهای آویزان از لوستر چشم می‌دوزد.
تیک‌تاک ساعت بزرگ خانه تنهای صدایی‌ست که سکوت کمرشکن بین آنها را می‌شکند.
چندی بعد آلیس دختر جوان که بیست و چهار سال دارد کنار برادرش می‌نشیند و بی‌حرف به او خیره می‌شود.
چشمانی سیاه به رنگ تاریکی شب و موهایی شکلاتی کمی بلند و پشمکی درست مانند شاهزاده‌ای سوار بر اسب که می‌تواند از هرکسی دلبری کند!
اما آن دلبر درونش دیوی ساکت و وهم‌آور خفته!
- آخرین بار که دیدمت نُه سالت بود منم دوازده سالم؛ این دوازده سال رو سخت سپری کردم ساردین! تحت فشارهای بدی قرار داشتم و کسی نبود که به تبعیت از رمانها و کتابها براش مثل مادر باشم و شبها قصه بخونم.
دخترک تلخندی می‌زند و سرش را پایین می‌اندازد.
با درنگ لب‌هایش را فاصله می‌دهد و آرام می‌گوید:
- قصه‌هات برام جالب نبودن اما وقتی با دوازده سال سن منتقد‌ها بهم سرکوفت می‌زدن و دهن کجی می‌کردن یا زمانی‌که موقع قمار با الکس آسپیک رو روی میز می‌نداختم چهره‌ات مقابل چشمام به نمایش در میومد! گاهی اوقات توی غمگین‌ترین لحظه‌هام و بعضی وقتها هم موقع خوشحالی.
- یه چیزایی در مورد تو درست نیست.
نیشخندی می‌زند و بالاخره چشم از لوستر می‌گیرد.
- همون‌طور که زندگی‌ام درست نیست!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

♠️𝓟𝓪𝓻𝓽 𝓢𝓮𝓿𝓮𝓷
♤پارت 7♤


- ایتالیایی یا فرانسوی؟
الکساندر انگشتانش را درهم قفل می‌کند و لب می‌زند:
- خب... به طبق عادت برادرزاده‌ی کوچیکم ایتالیایی.
نوشیدنی‌اش را در لیوانش می‌ریزم و سرجایم می‌نشینم.
جرعه‌ای می‌نوشد و ابروانش را بالا می‌اندازد.
- واو به عموت رفتی! بهترینا رو تشخیص میدی.
با تاسف سری تکان می‌دهم و راتاتویی‌ام را در دهانم می‌گذارم، پس از جوییدن و فرو دادنش می‌گویم:
- غرور آدم رو به زمین می‌زنه همون‌طور که تجربه‌اش رو هم داری!
چشمانش را گشاد می‌کند و دستانش را کلافه در هوا تکان می‌دهد.
- هنوز هم باورم نمیشه اون پیری به‌خاطر عذرخواهی نکردنم بهم ارثیه نداد!
جام را در حالی که به سوی لب‌هایم می‌برم می‌گویم:
- اون پیرمرد مادربزرگ ما رو بیشتر از مادر تو دوست داشت عمو!
چشمانش را در حدقه می‌چرخاند و لب می‌گشاید:
- خب به من که مادر و پدر حرو... اوپس ببخشید شما فرانسویا قطعاً لطیف‌تر از این حرفایین! می‌گفتم... من مقصر این نیستم که پدر و مادر پدربزرگ عزیزتون اون رو برای ازدواج با مادر من مجبور کردن.
یک‌تای ابرویم را بالا می‌اندازم.
- تا جایی که من می‌دونم نژاد مادرت از خاندان اورلئان بوده شکرگذار باش که حداقل از طریق نژاد مادریت ثروت بزرگی داری وگرنه توی این عصر که بماند توی این دنیا کسی به فقیرها ارزشی قائل نیست.
- آه از مردم اشرافی و لباس‌های مبدل‌شون متنفرم! سوسک‌های طلایی!
تک‌خنده‌ای می‌زنم و او با انزجار به نقطه‌ای نامعلوم خیره می‌شود.
بی‌مقدمه لب می‌زنم:
- وقتشه عمو.
سرفه‌ای می‌کند و آب دهانش را فرو می‌دهد.
- می‌خوای چیکار کنی؟ این‌جا هم که مال خودت نیست.
آلیس که گویی منتظر تلنگری برای انفجار بوده می‌توپد:
- منظورت چیه که خونه‌ی خودش نیست؟
انگشتش را تهدیدوار بالا می‌برد:
- الکساندر آنویل جرات نکن برادرم رو دوباره از پاریس خارج کنی و به فلورانس ببری!
چشم‌های یخی‌اش را به مردمک‌های گشاد شده‌ی آلیس می‌دوزد.
- تکمیل‌کننده‌ی پل فرارش خودت بودی، همیشه پل گذاشتن به معنای راه عبور نیست، گاهی وقتها به این معنیه که یه بهانه باشی تا انسانها پل فرارشون رو با کینه بچنین و برن؛ پس از این به بعد تو هم جرات نکن که برای من امر کنی!
اخم‌هایش را درهم می‌کشد و خطاب به من لب می‌گشاید:
- میریم به عمارت خودت نیازی به دکور نیست؛ فعلاً لوازمی رو بردار که برای امشب نیاز داری بعد میایم تا تمام وسایلت رو ببریم.

ویرایش شده توسط Psycho.𝑽𝑨
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...