رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

نام رمان: گولان| نویسنده: زینب هادی مقدم zeinabHDM کاربر انجمن نود هشتیا


ZeinabHDM
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: گولان

نویسنده: زینب هادی مقدم| zeinabHDM کاربر انجمن نود هشتیا

ژانر: عاشقانه، اجتماعی

هدف:

دانستن، یکی از موهبت های الهی است؛ نوشته ها نیز مجموعه ای از دانسته ها را به همراه دارند و  رسالت یک نویسنده نیز انتقال دانسته هاست.این یک نعمت است که بتوانم اندکی به دانسته های خوانندگان اضافه کنم؛ هر چند کم، هرچند کوتاه و هر چند ناچیز؛ اما این برای من بهترین رویداد است.

✓مقدمه: 

بین گلبرگ های کاغذی؛ نام تو را حک کردم؛ آن ها را در گوشه ای از صندوقچه ی دلدادگی پنهان ساختم تا راز دل فاش نشود؛ این است دنیای پر از خیال تو که در اطرافم پرسه میزند؛ این است دل بی‌قراری که بنا است در خفا و دور از دیگران به دنبال تو بتپد؛ روا نیست که پنهان شوی؟!کاش برسد آن فصلی که وصال میسر میشود؛ کاش گولان میسر شود تا صدای بلبلان در میان سبزه ها طنین انداز شود و با آوازشان صدای تپش های قلبم را به گوشت برسانند؛ آن زمان است که زمزمه خواهم کرد:

چو باران در چمنزاری رسد، گلها بروید

چو باوان(۱) در گلستانی رسد، دلها بکوبد

در آن بوی گل یاس و سمن در دشت ایران

چو گولان(۲) در بیابانی رسد، غم ها سرآید

 

✓خلاصه :

عشق را در شاخه ای خشکیده یافتم.

شاخه ای رشد یافته از میان صخره ها،

آن که بوی تیر داغ شده را به خوبی حس میکند.

آن که بوی خون پاشیده بر روی خاک وطن را حس میکند.

آن که در سرمای سوزنده در خود جمع شده،

آن که معنای آرزوی نهال کاشته شده را میفهمد.

آن که صدای ریزش اشک دخترک را به گونه ی یخ زده اش، حس میکند.

عشق همان شاخه ای خشکیده است، آن که در شهریور کاشته شده، در بهمن قدمی برای رشد برمیدارد و در گولان بار و بر میدهد.

عشق دقیقا همان شاخه ی خشکیده است، همان که سختی راه را پس زده و با قدرت خود را از میان صخره های در هم فرو ریخته بیرون می‌کشد و برای دلبر لبخند می‌زند.

و این است معجزه ی عشق؛ اوست که از پس دشواری رخ مینماید و لبخندش را قاب گرفته و با چشمکی دلبرانه؛ خود را نمایان می‌سازد.

 

۱. باوان: نام دختر، دردانه ی پدر

۲.گولان: اردیبهشت

 

 

نقد گولان🌄

ناظر: @ faeze
ویراستار: @ Niayesh1389

ویرایش شده توسط ZeinabHDM
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

photo_2021-02-23_18-09-51_mwe1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🌾پارت اول

دامن چین دارش را روی زمین سرد این روزهای آلیجان(۱) به رقص درآورد و به عادت همیشه اش و طبق یک قرار نانوشته، خود را به تپه ی بالای ده رساند و از بالای تپه‌ای که به تازگی از برف روزهای زمستانی پوشانده شده بود، به جاده ی مقابلش چشم دوخته بود. 

امروز هم به انتظار نشسته بود تا چاکر پدر سر برسد و اخبار نیم روز را به پدر گوشزد کند و بعد سراغ دانش آموزانش برود، چراکه مانند او منتظر هستند تا معلم وظیفه شناسشان سر برسد.

همچنان در حال کنکاش بود و دور دست ها را رصد می کرد، فاصله مزرعه تا عمارت چندان طولانی نبود و منتظر بود تا معلم سر برسد و درس زندگی به بچه‌های ده بیاموزد.

با صدای داد کسی، پشت سرش را کاوید و با دیدن آسکی که پشت هم نامش را صدا میزد، در جای خود ایستاد و رو به او گفت:

- چته دختر؟! مگه سر آوردی؟!

دخترک که به او رسید، بر جای ایستاد و نفسی تازه کرد و رو به او گفت:

- خب خانم جان، آخرش خودت رو مریض می‌کنی، اون وقته که ارباب من رو فلک می‌کنه.

لبخند نمکینی زد و رو به او گفت:

- مگه من میذارم که ارباب؛ آسکی عزیز من رو فلک کنه؟

بعد با گفتن این حرف، به سمتش گام برداشت، آسکی که به همراه پتویی داشت با نزدیک شدن باوان، آن را روی شانه ی او انداخت تا سرمای شدید را از او بزداید، اما باوان با دیدن دستان خشک شده از سرمای آسکی، آن ها را در دست گرفت و او را به آغوش  خود دعوت کرد تا هر دو گرم شوند.

هر دو زیر لب حرف می زدند و با صدای بلند به حرف های زیر زیرکی خود می خندیدند و مسافت بین عمارت و تپه ی مذکور را کوتاه می ساختند.

درب عمارت مثل همیشه چهار طاق باز بود و آن دو بدون سوال و جواب به نگهبانان عمارت وارد شدند؛ اندکی بعد نیز هر دو در سالن اصلی کنار یکدیگر، جایی نزدیک شومینه نشستند و مشغول حرفهای ناتمام خود شدند.

آسکی از داخل جیب جلیقه ی خود، لقمه نان و پنیر گردویی که امروز صبح گرفته بود تا با یکدیگر بخورند را، بیرون آورد و یکی از آن ها را دست باوان داد، باوان با شوق لقمه ی داخل دستش را گاز زد و به او چشمکی زد و گفت:

- پنیرش خوشمزست.

- مثل اینکه کوکب این بار رو دقت کرده!

و با گفتن این حرف هر دو ریز خندیدند، از نظر آن ها هیچ چیز جز اذیت کردن کوکب نمی توانست آن ها را بخنداند و اسباب تفریح تمام روزشان را بسازد.

آسکی با شوق بیشتر اضافه کرد:

- این بار دلم به حالش سوخت، وگرنه باز هم تو پنیرش روغن میریختم.

با گفتن این حرف بیشتر از قبل خندیدند که با صدای کسی، هر دو بلافاصله در جای ایستادند:

- مگه نگفتم کنترل صداتون رو داشته باشین، خجالت نمی کشید که صدای قهقهتون همه جا رو پر کرده؟!

آسکی با شنیدن صدای باشوک، ترسیده و لرزان در پشت باوان پناه گرفت و زیر گوشش گفت:

- دستم به دامنت باوان، نذار منو فلک کنه.

باوان که موقعیت را چندان خطرناک نمی‌دید با لبخند رو به برادرش گفت:

- برادر جان، معذرت می خوام؛ تقصیر من بود.

باشوک نگاهی از روی غضب به تک خواهرش انداخت و گفت:

- اتفاقاً تو اون دختر رو بی پروا کردی، دلم نمی خواد صدای بلندتون عمارت رو از جا بکنه، اینو تو گوشت فرو کن باوان.

باوان نگاهش را به چشمان باشوک داد و سخنی نگفت و تنها سرش را پایین انداخت، باشوک به همراه ندیم، مشاورش از مقابل آن دو گذشت و از سالن اصلی خارج شدند.

با خروج آنها، آسکی با ترسی که در ظاهرش آشکار بود از پشت باوان بیرون آمد و در مقابل او ایستاد و گفت:

- وای، قلبم ریخت؛ فکر نمی کردم این موقع داخل عمارت باشن.

باوان کمی جلوتر رفت و خودش را به پنجره ی سرتا سری سالن اصلی، که در فصل زمستان با پرده های ضخیم زرشکی رنگ پوشانده شده بودند، رساند و زمزمه کرد:

- دیشب دیروقت رسیدند، غروب دیروز برای شکار رفته بودند؛ احتمالاً تو جنگل گرفتار شدند.

آسکی خودش را به او رساند و دستش را روی شانه اش گذاشت و مثل خودش پچ زد:

- تو از کجا می‌دونی کلک؟!

باوان در همان حال با لبخند گفت:

- آخه داژیار هم همراهشون بوده، منتظرش بودم؛ از لابه لایه حرف هاشون متوجه شدم برای شکار رفته بودند.

- واو پس بگو، خبر از یار آمده که دلدار واکنشی به خروش باشوک نشان نمی دهد!

باوان با شتاب سمت آسکی برگشت و آرام زمزمه کرد:

- هیس، ببینم می تونی رسوای عالمم کنی؟

آسکی خنده ی ریزی کرد و کشیده گفت:

 - چشم بانو، من چیزی نمی‌گم ولی ببین این رسم دلدادگی نیستا؟!

باوان خواست چیزی بگوید که با صدای اسب آشنایی که تاخت و تازش آهنگ شبانه روزش را می‌نواخت و موسیقی قدم هایش، مأمن آرامش دل بی قرارش بود؛ نگاهش را با شتاب به محوطه عمارت داد؛ مثل همیشه درست حدس زده بود، اصلا او با صدای شیهه ی اسب داژیار جان می‌گرفت و با تاخت و تازش نفسی تازه می‌کشید، اسب داژیار یار باوفایی بود که یک دم از او جدا نمی‌شد و او به منزله ی نگهبانی می‌مانست که به موقع خطر، او را حفظ می کند و به موقع دفاع، او را تنها نمی گذارد و این باعث شده بود تا باوان علاوه بر عشق داژیار، مهر اسب باوفایش را نیز در دل  بپروراند و او را همچون شی گرانبهای باارزشی درون عمارت آوانسیان بداند که ارزشش از هر چیزی که برای خود سندی خاص داشت و برای خان و خان زاده ها دارای ارزش بود، بیشتر و باارزش تر است.

رو به آسکی با خوش حالی گفت:

- اومد.

آسکی بی ذوق گفت:

- خب که چی؟!

- میشه لطفاً تو نظر ندی؟!

آسکی با لبخند کنار کشید و دیگر چیزی نگفت، می دانست تنها چیزی که باوان را سر شوق می آورد و به او روحیه ی عظیمی می‌دهد تنها دیدار داژیار است و بس، پس خود را از لحظات زیبایی که باوان در حوالی خود داشت، دور ساخت تا او باشد و نگاهی که هر لحظه داژیار را می کاود و در خود غرق می سازد.

۱. آلیجان: نام روستایی در شهر کردستان.

@ آفتابگردون  @ Roya 4  @ Saghar 2021  @ Ghazal  @ khakestar  @ Z.A.D  @ Z.mim  @ NAEIMEH_S  @ Nadia  @ Omid891212083  @ MO-BIN  @ iatina  @ m.azimi  @ Masoome  @ _NAJIW80_  @ jalilian_1387  @ jalilian87  @ Jana  @ janan  @ Janan110  @ JASTIN  @ ترانه.  @ منیع  @ م.مرعشی  @ ملکه سکوت  @ ملکه  @ ملکه غم  @ رز سیاه  @ نارسیس بانو.arabzade  @ سادات.82  @ نیکتوفیلیا  @ والی  @ کروئلا  @ کاژین جهانگیری  @ منتالب  @ گربه مشکی  @ گیج  @ کاکائو.  @ کاتب عشق  @ زهرا عاشقی  @ زهرا رستگار  @ زهرا تاجیک  @ زهرا اقازاده

ویرایش شده توسط ZeinabHDM
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ریشه های مخفی👬

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%

گر نگاهم با نگاهت اتصال داشت/نمی دانی درون قلب ویرانم کمان داشت/ ندانستم که خرمای عجیب آن نگاهت/ چه عشق اشتباهی در دل افسونگرم کاشت

 

 

 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط ZeinabHDM
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🌾پارت دوم

باوان همچنان به فضای محوطه خیره بود که متوجه ی اشاره ی آسکی شد که به او حضور پدرش را یادآور می شود، می‌دانست که با ورود داژیار، سر و کله ی پدرش هم پیدا می‌شود چرا که تنها داژیار بود که امور روزانه باغات را به گوش باشوان آوانسیان می‌رساند و او تنها فرد مورد اعتماد پدرش بود.

باوان به پدرش که از پله های طبقه ی دوم عمارت به سمت طبقه ی همکف روان بود، نگریست و بعد به نشان احترام به سوی پدر رفت و سلامی بلند بالا را به او هدیه داد، پدر با دیدن دردانه اش، لبخندی را مهمان لبانش کرد و رو به او گفت:

- باز چه گرد و خاکی به پا کردی؟! باشوک دوباره عصبی بود.

نگاهی به آسکی مظلومی که گوشه ی سالن، خود را مچاله ساخته بود، کرد و گفت:

- فقط کمی خندیدیم.

باشوان دستی بر سر دخترش کشید و گفت:

- همیشه به خنده دختر عزیزم.

و بعد با لحنی خشک، رو به آسکی گفت:

- تو چرا مثل موش اونجا وایسادی؟!

آسکی با لحن عصبی خان، هول شده خود را باوان رساند و با تته پته گفت:

- مممم....نن، چیزه....

پدر و دختر با دیدن ترس بیخود او، خندیدند،  آسکی متعجب به آنان خیره شد و بعد با دانستن موضوع؛ برای باوان چشم و ابرویی آمد و چیزی نگفت.

باشوان آن ها را تنها گذاشت و خود را به محوطه ی عمارت رساند، با رفتن خان، آسکی به قصد تخریب باوان به تندی سمت او رفت، اما باوان با دانستن قصد آسکی؛ پا به فرار گذاشت و خودش را به مطبخی که اغلب موارد شلوغ بود و کسی او را به خاطر دردانه ی باشوان بودن مورد سرزنش قرار نمی داد و تنها ترکش های خاتون بانو، آسکی بیچاره را مورد هدف خود قرار می داد؛ رجوع کرد.

با ورودش به مطبخ، آسکی در بیرون ماند و در ورود امتناع ورزید و با خود فکر کرد، درست اندیشیده است و از ضرب دست آسکی، آن دختر خیره سر نجات می یابد، اما دیری نپایید که با صدای بلند آسکی که او را خطاب قرار می دهد، توجهش به بیرون از مطبخ جمع شد:

- خانم جان، بچه ها در محوطه منتظرند.

با شنیدن نام بچه ها، سریع خود را به بیرون از مطبخ رساند تا بتواند زودتر به محوطه ی همیشه شلوغ عمارت آوانسیان تسلط بیابد، اما با ضرب دست آسکی، متوجه شد که هنوز آسکی از او باهوش تر است.

با ناراحتی رو به او گفت:

- خوب شد نقطه ضعفی داشتم که همیشه با اون من رو ناراحت کنی.

و با گفتن این حرف، به سمت پنجره ی سالن اصلی رفت و پرده ی ضخیم را کنار زد، فکر می کرد که آسکی حضور بچه ها را برای بیرون کشاندن او از مطبخ به دروغ عنوان کرده است اما با دیدن محوطه ی عمارت و حضور بچه های درس داژیار؛ با شوق رو به آسکی کرد و گفت:

- وای واقعاً بچه ها اومدن!

آسکی که از لحظات قبل از او آزرده بود، گفت:

- گفتم که.

 و با گفتن این حرف رویش را از او گرفت و به سویی خلاف نگاه دلجویانه ی باوان سوق داد، اما باوان که تاب ناراحتی آسکی را در خود نمی دید؛ به سویش قدمی برداشت و مقابل نگاه دلخورش ایستاد و گفت:

- ببخشید آسکی جونم.

آسکی که دل پاک دریایی اش اجازه نمی داد از او دلگیر بماند، چشم و ابرویی آمد و رو به او گفت:

- من که می‌دونم دلت اونجاست، فعلا برو تا بعداً به کارت رسیدگی کنم.

باوان با شوق، آسکی را در آغوش خود کشید و زیر گوشش زمزمه کرد:

- جبران می‌کنم آسکی جونم.

و با گفتن این حرف با شتاب به سمت مخفیگاه خود، شتافت.

مخفیگاهش در جایی نزدیک کلاس درس بچه های ده بود؛ دو سالی می‌شد که داژیار کمر همت را بسته بود و با دستان خود کلبه ای کوچک را نزدیک عمارت بنا ساخته بود تا در آن جا بتواند به بچه های بی سواد ده، درس آب و نانی را بدهد که پیشتر، آب و نان را می‌شناختند اما حتی نمی توانستند آن را روی لوح و یا کنده ای بنویسند.

از عمارت تا مخفیگاهش تنها مسیری کوتاه راه بود، بنابراین باوان خود را از در پشتی عمارت آوانسیان به مخفیگاه رساند، خروج او از در پشتی باعث می‌شد، مسیر رسیدنش به کلبه ی مذکور به مراتب کوتاه تر شود.

بالاخره پس از طی کردن مسیر هموار همیشگی که به علت برف زیاد، ناهموار گشته بود؛ خود را به مخفی گاهش رساند.

مخفیگاهش دقیقاً فضایی در پشت همان کلبه ی چوبین بود که پیشتر داژیار ، نام « زانکو » را بر سر در آن آویزان کرده بود.

به نظر او، زانکو(۱) بهترین نامی بود که آن کلبه ی دوست داشتنی می توانست به خود بگیرد چرا که آن جا محلی بود که به بچه ها توان نوشتن و خواندن می‌داد و به او توان نفس کشیدن و به آرامش رسیدن.

با ورود جمعیت اندک بچه های ده که سرجمع بیست نفر هم نمی شدند، حواسش را به درب اتاقک داد تا ورود معلم بچه ها را رصد کند.

با ورود معلم تمام جانش تبدیل به نگاهی خیره گشت که تنها یار را شکار می کند و او را مورد هدف میگیرد.

هوای سرد و استخوان سوز کردستان آنقدر زجر آور بود که دندان هایش را برهم زند و مانع این باشد که صدای معلم خوش صدای ده را بشنود؛ اما تنها نیروی عشق است که سوز سرمای زمستان را به آغوش گرم آفتاب تابستان بدل می سازد و وجود او را از سرمای بی حد و حصر آلیجان دور نگه دارد.

او با اینکه دختر باشوان خان بود و همچون قوانین ارباب زادگان می بایست از سوادی مقبول خانواده ی آوانسیان برخوردار باشد، توانایی خواندن و نوشتن داشت؛ اما مشق معلم را در دفترچه ی خود می نوشت و آن را در صندوقچه‌ی آرزوهایش به یادگار نگه می‌داشت تا در آینده ای نزدیک به او نشانشان دهد.

نگاه خیره اش گاه به رو به رویش و‌ گاه به دفتر زیر دستش بود که گهگاهی چیزهایی را در آن می نوشت و گفته های معلم خوش ذوق را تکرار مکررات می‌کرد.

همچنان مشغول نوشتن بود که با احساس دستی روی شانه اش، ترسیده به پشت سرش نگاه کرد.

۱. زانکو: دانش طلب

@ آفتابگردون  @ faeze  @ Niayesh1389  @ Roya 4  @ Z.mim  @ Saghar 2021  @ Gh.a29  @ Gh.azal  @ N.s  @ Ghazal00s  @ Ha,ni

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🌾پارت  سوم

با دیدن دانیار، ترسیده در جای خود میخکوب گشت که او با تعجب پرسید:

- خانم جان، شما اینجا چه کار میکنید؟!

ترس از برملا شدن راز درونش از هر وحشتی برای او عظیم تر می‌نمود و همین موجب شده بود در به کلام آوردن حرفی که می‌خواست بزند به تته پته بیفتد و دانیار از همه جا بی خبر را بیش از پیش در بهت حضور او در کنار کلبه ی «زانکو»، آن هم در آن فصل سرماسوز آلیجان بماند، چرا که گفت:

- خانم جان چیزی شده، کسی شما رو اذیت کرده؟!

- نه، من... من... آهان، من برای این اومدم.

و با گفتن این حرف، از کنار لباسش خنجر هدیه ی باشوک را بیرون آورد و نشان دانیار داد.

سپس افزود:

گمش کرده بودم، فکر می‌کردم زمانی که با آسکی برای گشت و گذار اومده بودیم، اینجا جایش گذاشتم.

طبیعتاً دانیار باهوش توجیه او را آن هم با این لحن غیر مطمئن نمی پذیرفت اما دیگر چیزی نگفت ولی اضافه کرد:

- خب خانم جان، بهتره از اینجا بریم؛ هوا سرده و ممکنه سرما شما رو بگیره.

باوان که از وضع به وجود آمده ناراضی به نظر می‌رسید، چاره ای برای قبول درخواست او نداشت و بنابراین با او راهی شد و کمی بعد به عمارت شلوغ همیشگی رسیدند.

با رسیدنشان؛ پس از تشکر از دانیار، سریعاً خود را به اتاق خود در طبقه ی دوم عمارت رساند و تنش را روی تخت دونفره اش رها ساخت و سرش را داخل بالشت خود فرو کرد و نفسی عمیق کشید، به خود که آمد متوجه قطراتی شد که بی محابا، بالشت زیر سرش را خیس کرده است، این گریه ها برای او و فضای اتاقکش، آشنا به نظر می‌رسید، اتاقکش مدت هاست که دلتنگی های او را در خود نگاه داشته و مرهمی برای زخم دل تنهای او بوده است؛ اوست که فریاد هق هقش را در خود تحمل می‌کند و حتی زبانی به گلایه نمیگشاید.

خسته شده بود از ملاقات های پنهانی اش، از تصور خود در کنار او و در نظر نگرفتن واقعیت های روزگارش، از علاقه ی یک طرفه اش؛ او از همه چیز خسته بود، او حتی از داژیار هم خسته بود.

ساعتی را با غم گریست و نجواهایش را در بالشتک خود خفه کرد.

آسکی‌ خود را به اتاق باوان رسانیده بود چرا که دیده بود او با دانیار آمده است اما با شنیدن صدای گریه ی ضعیفش، او را تنها گذاشت چرا که دلتنگی باوان نسبت به داژیار دوباره او را غمگین ساخته بود و نیاز به اندکی خلوت را برای او ضروری میدانست، بنابراین او خودش را سرگرم کار روزانه ساخت در حالی که غم باوان او را هم می‌آزرد اما کاری از دستش بر نمی‌آمد و مجبور بود که کنار غم بهترین دوستش، اندوه را به وجود خودش تزریق کند و سخنی نگویند.

ساعتی بعد در حالی که سینی حاوی چاشت روزانه را با خود به همراه داشت، بدون اینکه در اتاقک را بزند؛ وارد شد. با دیدن دخترک غمگین و در خود جمع شده ای در گوشه ی تخت، سعی کرد ابر تیره غم را از روی چهره اش بزداید و برای دلداری اش پیش قدم شود.

- باوان جونم چرا مچاله شدی؟

- حوصله ی شوخی ندارم آسکی.

- تو که خوب بودی، چت شد یکدفعه!

- چیزی نیست.

آسکی چیزی نگفت و سینی را روی تخت گذاشت و خودش هم نشست و گفت:

- نمی‌دونی خاتون بانو چه کیکی پخته، اگه بدونی که عاشقش میشی.

و سپس با گفتن این حرف، خودش مشغول خوردن شد و با هر تیکه ای که به دهان می‌گذاشت، لذت خوردن آن کیک را با به به و چه چه به گوش باوان می‌رساند.

باوان که بیش از این نمی توانست جلوی خودش را بگیرد، بالاخره مقاومت را بوسید و کنار گذاشت و تیکه ای از کیک را وارد دهانش کرد، آسکی می‌دانست که او از هر چه بگذرد از کیک ساخت دست خاتون بانو نمی‌گذرد و حتی در بحرانی‌ترین حالت هم باشد، از آن کیک نمی‌گذرد، آسکی لیوان شیر کاکائو را دستش داد و گفت:

- گفتم که تو این اخم و تخم رو فقط زمانی می‌ذاری کنار که برات کیک بیارم، آخه چه قدر تو شکمویی دختر!

لیوان نصفه ی شیر کاکائویش را دست آسکی داد و با غم گفت:

- نشد امروز درست ببینمش.

- تو که هر روز می‌بینیش!

با آه و بغض گفت:

- از دیدنش سیر نمیشم.

- این عشق نیست باوان.

سرش را به دو طرف تکان داد و در همان حال گفت:

- هر چی که هست، من با این حس انس گرفتم.

- اما این کشندست.

- من این جون دادن رو دوست دارم.

و با گفتن این حرف، مجدد اشک هایش روان شدند؛ آسکی با دیدن این حال اون به سمتش نزدیک شد و او را در آغوش گرفت و این بار شانه ی آسکی بود که بغض فرو خفته ی باوان را در خود بیدار می‌کرد و مرهمی می‌شد برای دل سرشار از غم او.

آسکی او را در بر گرفت و با دستش، نرم او را نوازش ‌کرد و با خود فکر می‌کرد که کیک خاتون بانو هم نتوانست او را سرحال بیاورد.

داژیار پس از رسیدگی به باغاتی که به ارباب آوانسیان متعلق بود، به عمارت بازگشت و امور مربوطه را به باشوان خان گزارش داد، باشوان که داژیار را از بین تمام کارگران خود، بیشتر قبول داشت؛ از او خواست تا پس از رسیدگی به کارهای بچه های ده، به امور حساب و کتاب باغات بپردازند.

آن زمان، مردمان ده به علت وجود زمین های کشاورزی؛ کاری جز زراعت و کشاورزی نمی دانستند و سوادآموزی بچه هایشان را کاری بی ربط می‌دیدند، داژیار با پیشنهاد به ارباب خود؛ از او خواست تا بچه های دهی که زیر نظر قدرت اوست، سواد بیاموزند تا بدین بهانه بتواند او را مجبور سازد تا اجازه دهد که بچه های کارگران سواد بیاموزند و مانند دیگر انسان ها قدرت خواندن و نوشتن داشته باشند.

پس از گذر از سن هجده سالگی، مأموران دولتی فراخوان سربازی دادند و اعلام کرده بودند اگر اربابان حکومتی، کارگرانشان را برای خدمت به دولت بفرستند، از آن ها مالیات نمی گیرند، باشوک با دانستن این موضوع با ارباب صحبت کرد تا چندی از کارگرانی که به سن قانونی رسیده اند به سربازی بفرستد، باشوان با این موضوع موافقت کرده بود و داژیار و تعدادی دیگر از کارگران به نقاط مرز فرستاده شدند، داژیار با قرار گیری در فضای سخت سربازی و طی آموزش های که در آنجا به عمل می آمد، توانست خواندن و نوشتن بیاموزد و از آن زمان بود که با همان سواد اندک به فراگیری بیشتر آن علاقه نشان داد و به دور از چشم باشوک و باشوان، به یکی از مشتریان آوانسیان از سهم خود گندم می داد و در عوض او برایش کتاب شعر می آورد و داژیار شب هنگام در اتاقک خود و دانیار مشغول خواندن ابیاتی چند از مولانا میگشت و ذهن سرشار از ابهاماتش با معانی جان می‌گرفت.

هر روز متوجه سایه ای می‌شد که مانع از رسیدن انوار خورشید به داخل کلاس می‌شد، یا گهگاهی با تکان خوردن هایش باعث قطع و وصل تماس نور به داخل اتاق میشد، این موضوع را از سوراخی که در دیوار انتهای کلاس موجود بود؛ کشف کرده بود، سوراخ بزرگی نبود اما می‌شد تشخیص داد که کسی در پشت اتاقک در حال فالگوش ایستادن است، اوایل فکر می‌کرد که مزاحمی از سوی عمارت آرشاکیان است اما بعد با خروجش از کلاس و نزدیک شدن به آن سایه مرموز و دیدن دامن آشنای باوان خودش را به ندانستن زد و گذاشت تا باوان در اسرار خود باقی بماند.

او فهمیده بود که باوان او را می‌جوید و میکاود؛ او می‌دانست که باوان در پی اوست اما علتش را نمی دانست.

@ آفتابگردون  @ سادات.82  @ فاطمه بابایی  @ فائقه حسینی  @ Meli.ka  @ Roya 4  @ nabat  @ Mobina_sh  @ faeze  @ Niayesh1389  @ Farnaz.zar  @ sadaf  @ aeen  @ K.Mobina  @ Z.mim  @ Z.A.D  @ Z.farhani  @ _NAJIW80_

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🌾پارت چهارم

ماهرخ روی صندلی مخصوص خود نشسته بود و با میله ی بافتنی که در دست داشت شالگردنی را می بافت، کوتاه شدن قطر کاموایی که به شکل کره در آمده بود؛ نشان از این داشت که به زودی کار شالگردن باشوان که ماهرخ آن را با عشق برایش تهیه بود، به پایان می‌رسد.

با ورود ندیمه به داخل اتاقش، دست از کارش کشید و از جایش برخاست، صدای ساعت زنگ دار نشان از این داشت که وقت ناهار است، بنابراین او بدون اینکه چیزی بگوید، راه خروج را در پیش گرفت؛ سالها بود که نمی توانست حرف بزند، هیچ کس علتش را نمی دانست ولی باشوان با وجود نقص او، او را دوست می‌داشت و ملکه ی قلبش می نامید و به همین دلیل بقیه ی اهالی عمارت نیز برای او احترام زیادی قائل بودند.

او زنی مهربان بود و همیشه غم هم‌صحبتی با معشوق و فرزندانش را با خود حمل می‌کرد و این برای او عذاب آور بود، اما باز سرنوشت خود را پذیرفته بود و همگام با قدم های تقدیر گام برمی‌داشت.

همگی در سالن غذاخوری منتظر بودند تا باوان خود را بر سر میز حاضر کند، دیری نپایید که صدای قدم هایش به گوش باشوان رسید و لبخند بر لبان او و همسرش ماهرخ، نشاند.

با نشستنش بر سر میز، سلامی زیر لب به نشانه ی احترام به خانواده اش کرد و بلافاصله خودش را مشغول خوردن نشان داد اما کاملا مشخص بود که میلی برای خوردن ندارد و همین موجب شده بود که باشوان نسبت به او حساس شود، مدتی از مشغول شدنشان نگذشته بود که باشوان با نگرانی گفت:

- چی شده جگر گوشه؟! سرحال به نظر نمی‌رسی!

با این حرف باشوان، ماهرخ نیز دست از خوردن کشید و نگران به دخترش خیره شد، تنها فرد خنثی در جمع چهار نفره شان باشوک بود که در هر صورت، خشکی رفتارش را به نمایش می‌گذاشت و چندان به اطرافش توجهی نشان نمی‌داد؛ برای او تنها امور باغات و رقابت بین دو خان بود که دارای اهمیت بود.

باوان چنگالش را در داخل بشقاب گل سرخی مخصوصشان رها کرد و با لبخندی مصنوعی گفت:

- چیزی نیست، کمی سرم درد می کنه.

و بعد لیوان آب کنار بشقابش را سر کشید و دیگر چیزی نگفت، باشوان سری تکان داد اما همچنان نگاه زیر چشمی اش، دختر ساکت و کم حرفش را می‌کاوید و به دنبال کشف راز درون دل کوچکش دو دو می‌زد.

پس از پایان ناهار، باوان تشکری زیر لب کرد و خواست از جایش برخیزد که باشوک گفت:

- بشین، مطلبی هست که می‌خواستم بگم.

باوان به ناچار بر جای نشست و به باشوک زل زد، بقیه ی اعضای خانواده نیز به دهان او چشم دوخته بودند که باشوک با هیجانی که از او کمتر دیده میشد؛ گفت:

- چند روز پیش آویر تلگراف زد.

باشوان با شنیدن نام آویر با خوشحالی گفت:

- ئه، حالش چطور بود!

- عالی، گفت می‌خواد برگرده.

با شنیدن این حرف، باشوان با خوشحالی زایدالوصفی از خود، به باشوک نوید خوش خبری داد اما انگار برای باوان این خبر چندان خوشایند نبود، چرا که خبر بازگشت پسرعمه ی پر دردسرش از سوییس؛ می توانست بازخوردهای منفی برای وی داشته باشد چرا که حضور آویر، مانعی برای دید زدن های پی در پی اش یا حتی ملاقات های پنهانی اش بود و اگر آویر باهوش، یک بار، نگاه او را به داژیار شکار کند؛ او دیگر نمی‌توانست همچون سابق، آزادانه زندگی کند.

نگاه بهت زده اش را به ماهرخ داد، او نیز همچون باوان از خبر‌ آمدن آویر ناراحت بود چرا که با آمدن آویر، عمه ی آنان نیز هوای دلتنگی از ملک موروثی آوانسیان را بر سر خود هوار کرده و پابند عمارت می‌شود و فضای باشکوه عمارت را از اوج به زیر می‌کشاند.

با صدای باشوک، نگاهش را به چهره ی مرموز برادرش داد:

- حالت خوبه باوان؟!

جالب بود که اندکی قبل نگران حال خواهرش نبود و اکنون دلنگرانش شده بود؛ باوان سری طرفین تکان داد و رو به باشوان گفت:

- چشمتون روشن پدر، امیدوارم سلامت برسند.

از جایش برخاست و با گفتن با اجازه ای خواست از آنجا دور شود که با حرف باشوک در جای ایستاد و مبهوت به او نگاه کرد:

- گفت می‌خواد بمونه؛ قرار شد بیاد و به امور باغات رسیدگی کنه.

باوان به سمت میز غذاخوری برگشت و بعد با نگرانی واضحی رو به باشوان گفت:

- مگه امور باغات دست داژیار نیست؟!

با گفتن این حرف از زبان او، همگی متعجب و مسکوت شده خیره اش شدند که به تته پته افتاد:

- آخه، منظورم.... منظورم اینه که.... که کارگرای دیگه باید چکار کنن؟!

باشوک بی خیال گفت:

- هر جا که لایقشون باشه، میرن و کار میکنن.

باوان با حرص به برادر سنگدلش نگاهی انداخت و دندان هایش را روی هم سایید، دلش می‌خواست جواب دندان شکنی را حواله اش کند اما می‌ترسید بقیه از راز دلش با خبر شوند و او را محکوم کنند اما چیزی نگفت و تنها به باشوان خیره شد، با دیدن سکوت باشوان؛ باشوک جرئت پیدا کرد و رو به او گفت:

- تو بهتره نگران این چیزا نباشی خواهر عزیزم.

و بعد با گفتن این حرف از جایش بلند شد و از جلوی دیدگان عصبی او گذشت، با رفتن او باوان نگاهش را به باشوان داد؛ چیزی نمی‌گفت و همچنان مشغول غذایش بود که با ناراحتی گفت:

- پدر، شما که نمی‌خواهید کارگران رو ناامید کنید؟!

باشوان با دستمال کنار بشقابش، اطراف دهانش را تمیز کرد و نگاهش را به دخترش داد و گفت:

- نگران نباش.

و با گفتن این حرف از جایش بلند شد و او نیز مسیر برادرش را پیش گرفت.

نگاه نگران باوان پس از رفتن آن دو، ماهرخ مسکوتی را پیش گرفت که همچون او، نگران به مسیر خروج همسر و پسرش می‌نگریست؛ گویی او نیز همچون باوان منتظر خبری ناخوش از سوی سرنوشت است.

داژیار پس از برگشت از کلبه ، به سمت اتاقک مشترک خود با برادرش رفت، با ورودش به اتاقک نقلی و کوچکشان، خود را به سرعت به سمت تنها چراغ نفتی موجود در اتاق رساند و دستانش را نزدیک شعله های آتش گرفت تا کمی سرمای بدنش را بکاهد، دانیار که مشغول کشیدن غذا در بشقاب های ملامین بود، رو به او گفت:

- امروز هوا خیلی سرد بود، کاش لباس بیشتری می پوشیدی.

دستانش که حالا کمی سستی را از خود دور ساخته بود را به کار انداخت و کاپشنش را از تن درآورد و در گوشه ای نزدیک چراغ نفتی قرار داد و گفت:

- همین خوبه، غذا چی داریم؛ مردم از گرسنگی.

دانیار آخرین کفگیر برنج را در بشقاب خالی کرد و رو به او گفت:

- بیا همین الان آوردن.

با نزدیک شدنش به سفره ی پهن روی زمین، بشقاب حاوی عدس پلو را برداشت و مشغول شد .

در حالی که غذایش را می‌بلعید، رو به دانیار گفت:

- کارها امروز چطور پیش رفت؟

- هیچی، همه چیز مثل همیشه ولی مثل اینکه برنج تموم کردیم؛ باید برم شالیزار.

سری تکان داد و گفت:

- هر وقت خواستی بری بگو خودم برم، یه کاری دارم.

برادرش که او را خوب می‌شناخت، گفت:

- دوباره می‌خوای کتاب بگیری؟

- مگه خلافه؟!

- خلاف که نیست، اگه باشوان بفهمه؟

- سهم خودمه، دلم می‌خواد آتیشش بزنم اصلا.

- تو هم که نمیشه باهات حرف زد!

چیزی نگفت و مجدد مشغول خوردن شد.

پس از خوردن غذایش، بشقاب خود و برادرش را برداشت و از جایش بلند شد و به سمت در اتاق رفت؛ که با حرف دانیار در جای ایستاد:

- بذارشون خودم میرم می‌شورم.

- باید به باهوز هم سر بزنم.

- پس خودتو بپوشون.

سری تکان داد و کاپشنش را از کنار بخاری نفتی برداشت و تن زد و از در خارج شد.

کمی بعد به کنار جوی نزدیک عمارت رفت و مشغول شستن ظروف خود شد.

کارگران عمارت برای دریافت غذای روزانه شان می‌بایست کار می‌کردند و حتی ظرف غذای خود را خود می‌شستند و برای دریافت تغذیه شان به پنجره ی کوچکی که از مطبخ به محوطه راه داشت، مراجعه می‌کردند؛ با این حال وضع آن ها از کارگران عمارت   آرشاکیان بهتر بود، حداقلش این بود که محلی برای زندگی و کاری برای گذران امور داشتند.

جمعیت اندکی از کارگران در نزدیکی رودخانه نشسته بودند و مشغول تمیز کردن ظروف خود؛ با یکدیگر حرف می‌زدند؛ با نزدیک شدن داژیار همگی به نشان احترام از جای برخاستند؛ احترام آن ها به او به خاطر ارج و قربی بود که نزد باشوان به عنوان سرکارگر داشت یا شاید هم به خاطر اسب نجیبی بود که نصیب هرکسی نمیشد و تنها دلاور مردانی چون او که در مسابقات سالیانه اسب سواری برنده ی میدان می‌شدند؛ بود.

کارگران دیگر که کارشان به اتمام رسید از او خداحافظی کردند و او را با رودخانه ی سرد این روزهای آلیجان تنها گذاشتند.

در حال تمیز کاری ظروف غذای ظهرشان بود؛ آب رودخانه آنقدر سرد بود که حس لامسه دستانش را برای مدت اندکی از دست داده بود؛ با خود فکر می‌کرد که پا به سن بگذارد دیگر دستانش توان گذشته را نخواهند داشت؛ چرا که سرمای طاقت فرسای کردستان؛ جان از تن دستانش خواهد کشید.

همچنان در حال تمیز کاری بود که با دیدن سایه ی حضور کسی سرش را بالا گرفت.

@ آتاناز  @ ساتوری  @ ســـــارا  @ سورنا  @ سوران  @ سُــونیـآ  @ سـ.ـما موسوی-۸۷.S  @ آفتابگردون  @ بانو  @ بارانا  @ بارین  @ مادیا  @ Roya 4  @ Saghar 2021  @ Heara  @ Healer  @ Heart  @ faeze  @ Niayesh1389  @ NAEIMEH_S  @ Nadi_pn84

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🌾پارت پنجم

با دیدن دختر عمارت؛ از جایش برخاست و بقیه ی ظروف تمیز شده را در سبد قهوه ای رنگی گذاشت که همیشه برای آبکش کردن ظروفشان، همراه خود داشت.

مقابل دخترک ایستاد و گفت:

- سلام خانم، ندیمتون کجاست؟! ممکنه نگرانتون بشن!

دخترک لبخندی زد و گفت:

- سلام، نگران نباشید؛ همراهمه اما خواستم قدم بزنم گفتم تنهام بذاره.

- توی این هوا؟!

- کردستان و سرمای طاقت فرساش.

- جالبه؛ خیلی از کارگرها دوست دارن جای شما باشند.

- آرزوی خوبی نیست!

- هیچ‌کس از وضع کنونیش راضی نیست!

نگاه دخترک به دستان داژیار کشیده شد؛ کف دستانش از سرمای جانسوز آب دریاچه سرخ شده بود و تیرگی دستان مردانه اش به سفیدی بدل گشته بود؛ ناراحت و غم زده، دستکش های بافتنی که برایش بافته بود را از داخل جلیقه اش بیرون آورد و سمت داژیار گرفت و گفت:

- اگه میشه اینو از من قبول کنید.

نگاه جدی داژیار به دستکش های بافتنی مشکی رنگ کشیده شد، سوی نگاهش را از دستکش های در دست دخترک به چشمان مشکی رنگش داد و با پوزخندی نجوا کرد:

- شما برای همه ی کارگرها بذل و بخشش می‌کنید؟!

دخترک که انتظار چنین واکنشی از جوانی خودساخته ای چون او را داشت؛ با لبخند گفت:

- تو فرق داری!

داژیار متعجب گفت:

- مثلاً چه فرقی؟!

دخترک نگاهی دیگر به دستکش های مشکی رنگ انداخت که با عشق برای او بافته بود؛  در نهایت به او نزدیک شد و آن ها را درون جیب کاپشن داژیار قرارشان داد، با نگاهی دیگر به چشمان متعجب داژیار؛ آن جا را ترک کرد.

باوان به سرعت خود را به پشت عمارت رساند؛ جایی که آسکی با استرس منتظر دوست کله شقش بود تا به او ملحق شود؛ با رسیدن باوان، نفسی از سر آسودگی کشید و با نگرانی رو به او گفت:

- اگه یکی از کارگر ها می‌دیدنت من چه خاکی تو سرم می‌ریختم؟!

باوان در حالی که نفس نفس میزد؛ رو به او گفت:

- حواسم بود؛ همشون رفته بودن.

- اگه غلام دیده باشدت؛ وای خدا!

- چرا اینقدر نفوس بد می‌زنی؟

- خب خانم جان، غلام بفهمه، ارباب باشوک می‌فهمه.

- نگران نباش، بهترین فرصت همین امروز بود؛ چون غلام نبود؛ خودم شنیدم که برای سرکشی طویله ها رفته بوده.

- وای خدا کنه؛ حالا چی بهش گفتی؟!

با خوشحالی چشمکی زد و گفت:

 - بیا تا برات تعریف کنم.

داژیار بهت زده به‌جای خالی دخترک نگاه می‌کرد، گویی اگر کسی آنجا بود و نگاه خیره اش به جای خالی که چیز تعجب آوری نداشت، می‌دید؛ گمان می‌برد او دیوانه است که در میان آن همه برف و سرما، خوش است که سرمای جان سوز را به جان میخرد و بیهوده به نقطه ای می نگرد.

اما انگار او مسخ شده ی حرکت دل انگیز دخترک ارباب بود که حتی نمی‌توانست اندکی از جایش تکان بخورد، انگار که دستکش های دخترک، وزنه ی صد کیلویی را با خود دارند که او حتی از زیر خروارها لباس گرم، گرمای آن دستکش را حس می‌کند و سنگینی اش قصد فرو ریختن او را دارد.

با وزیدن باد سختی، در جایش تکانی خورد و به خودش آمد؛ سبد حاوی ظروف شسته شده را از روی تکه سنگ کنار رودخانه برداشت و روی دوشش گذاشت و به سمت عمارت راه افتاد؛ آنقدر گیج بود که در عین راه، چندین بار پایش پیچید و احتمال واژگونی خودش و ظروف روی دوشش رو به افزایش می‌رفت که با رسیدنش به نزدیکی عمارت و دیدن برادرش کنار درب ورودی؛ ظروف را از روی دوشش برداشت و آن ها را به او سپرد و بعد خودش را به استبل رساند و از میان انبوه اسب سیاه رنگ، باهوز را تشخیص داد و به سمتش رفت.

باهوز مثل همیشه با دیدنش، سرش را بالا گرفت تا او یال هایش را نوازش کند، داژیار با نزدیک شدنش به باهوز؛ دستش را برای نوازش دراز کرد، انگار او نیز به عادت های باهوز آگاهی داشت که با نزدیک شدنش اول از هرچیز، عادت او را مرتفع می‌ساخت.

با برخورد دست سست شده از سرمایش به بدن مستحکم او، حیوان بیچاره لب به کنایه گشود و با زبان بی زبانی کمی بر خود تکانی داد؛ شاید می‌خواست صاحبش را متوجه دمای غیر طبیعی بدنش کند و او را به یاد دستکش های بافتنی دخترک جوان بیندازد.

کمی آن جا ماند و به حیوان نجیب سر به هوایش زل زد؛ آن حیوان هم فهمیده بود راز نهفته در دستکش های دختر عمارت را، اما او که گیج شده بود مقاومت میکرد تا حقیقت را به گونه ای دیگر باور کند.

آب و علف را مقابل باهوز گذاشت و پتویی را روی شانه اش انداخت، پس اندکی از آنجا خارج شد و مستقیم به اتاقک خود و دانیار رفت.

با دیدن دانیار که در حال پوشیدن کاپشنش بود، گفت:

- داری میری؟

- آره، باشوک بیرون کار داره.

- چه کاری؟!

- چمیدونم، راستی چند تا از کارگرا اعتراض کردن فردا مدرسه رو تعطیل کنیم.

اخمی کرد و گفت:

- چرا اونوقت؟!

- هوا رو نمی‌بینی، میترسن که بچه هاشون مریض شن و کارشون لنگ بمونه.

پوزخندی زد و گفت:

- پس بگو میترسن کارگرانشون مریض بشن نه بچه هاشون.

- اینا هم اینجورین دیگه؛ چی بگم؟

با خستگی خودش را کنار چراغ والر رها کرد و سرش را روی بالشتی که همیشه آن جا قرار داشت، گذاشت و رو به دانیار گفت:

- همین فردا فقط، اونم چون مطمئنم وضع فردا بهتر از الان نمیشه.

- باشه بابا، فهمیدیم خیلی سختگیری.

- همینی که هست.

کفش هایش را پا کرد و رو به او خداحافظی کرد و در اتاقک را بست و با رفتنش داژیار را در تنهایی خود رها ساخت.

با فراهم شدن سکوت مطلق درون اتاقک، فرصتی یافت تا کمی خواب را مهمان چشمانش کند، اما هر چه تقلا میکرد چشمانش گرم نمی‌شدند چرا که صحنه ی لحظاتی قبل، از پیش چشمانش برای دلخوشی تکان نمی‌خوردند تا دمی آرامش را به خود هدیه دهد.

با یادآوری هدیه ی دخترک، دستش را در جیب برد و دستکش ها را بیرون آورد و آن ها را وارسی کرد، مشخص بود که کاموای مورد نظر او مرغوب بوده است که دستکش را نرم و شکل پذیر ساخته است.

تصمیم گرفت آن ها را امتحان کند، اما به محض پوشیدن آن ها متوجه خش خش چیزی درون آن شد، با کمی دقت، آن شی را بیرون آورد، کاغذ مچاله شده را متعجب نگریست، برای تمرکز بیشتر در جای خود نشست و نامه ی مچاله شده را باز کرد؛ اما با دیدن محتویات داخل نامه؛ حیرت زده شد.

  «له دوریت من به کسم ته نیا توی هه چه کسم»(۱)

۱.ترجمه: از دوری تو من بی کسم و تو همه ی دنیای منی.

نقد گولان🌄

 

 

ویرایش شده توسط ZeinabHDM
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🌾پارت ششم

آسکی با عصبانیت و ناراحتی رو به او گفت:

- تو چه کار کردی؟!

با خنده موهای مشکی اش را تاب داد و لب تخت نشست و گفت:

- همین که شنیدی.

- تو عقلت رو از دست دادی؟!

کمی فکر کرد و بعد با لبخند گفت:

- فکر می‌کنم خیلی وقته که از دست دادم.

- بله کاملاً مشخصه؛ تو عقلت رو از دست ندادی، دیوونه شدی.

همچنان به جلز و ولز آسکی نگاه می‌کرد که دست بردار نبود؛ بنابراین گفت:

- چته آسکی؟! عصبیم کردی دختر.

- آخه این چه کار بود که کردی؟!

از جایش بلند شد و پشت پنجره ایستاد و پرده را کنار زد؛ در حالیکه اتاقک او را رصد میکرد، زمزمه کرد:

- بالاخره باید می‌گفتم، نمی‌تونستم سال ها بنشینم و حرف نزنم؛ اگه نمی گفتم به خودم این رو بدهکار می‌شدم که اگه بهش میگفتم اوضاع می‌تونست خیلی بهتر پیش بره.

آسکی پشتش ایستاد و گفت:

- حالا چی میشه؟!

با غم زمزمه کرد:

- نمی‌دونم، هیچی نمی‌دونم.

دخترک همچنان به اتاقک داژیاری خیره شده بود که با بهت خیره ی نامه ی عاشقانه ی او بود و دهانش از اتفاق پیش آمده، خشک شده بود چرا که خوب می‌دانست اگر باشوان یا حداقل باشوک از نامه ی دختر خان به کارگر زیر دستشان خبردار شوند؛ آن دختر را زنده در گور خواهند کرد؛ نه تنها او را لایق یک فاتحه نخواهند دانست بلکه از او به عنوان لکه ی ننگ خاندان آوانسیان یاد خواهند کرد؛ گرچه او از چنین افکار پوسیده ای رنج می‌برد و مخالف چنین نگرشی بود اما این چیزی بود که در دنیای آن روز مورد پذیرش بود و دیگران نیز آن را قبول کرده بودند و بد می‌دانستند که یک دختر ولو اینکه دختر خان باشد خودش برای درخواست عشق پیش قدم شود.

تصمیم گرفت در فرصت مناسب با آن دختر حرف بزند؛ نمیشد گفت اشتباهی رخ داده است چرا که آن دختر با دستان خودش نامه را به او رسانده بود و اگر قرار بود اشتباهی باشد و این نامه نصیب کسی دیگری شود؛ او دستکش را دست داژیار نمیداد، با همین افکار در جنگ بود؛ فکر می‌کرد که چگونه می‌تواند بهانه‌ای جور کند تا حرفش را به باوان بگوید، کمی بیشتر اندیشید و بعد با دانستن اینکه او به بهانه‌ی بچه ها، هر روز به کلبه ی زانکو سر می‌زند، لبخندی زد؛ حال حکمت تعقیب هر روزه اش توسط آن دختر را می‌فهمید، پس می‌توانست به همین بهانه با او صحبت کند؛ آن دختر نمی دانست که فردا مدرسه به بهانه ی برف و بوران تعطیل است و حتما برای تعقیب و گریز از او خودش را به زانکو می‌رساند. با این فکر نفس آسوده ای کشید و نامه را در گوشه ای پنهان کرد.

هوای برفی صبح روز بعد نشان میداد که وضعیت آب و هوا نسبت به روز قبل بحرانی تر شده است؛ چرا که داژیار پس از سرکشی به باغات؛ اخبار رو به وخامت اوضاع باغات را به باشوان گوشزد کرد و از او خواست تا به کمک مشاورینش چاره ای بیندیشند تا محصولات باقی مانده دچار مشکل نشوند.

او پس از گزارش ماوقع، به سمت محوطه راه افتاد و رو به دانیار گفت که می خواهد سری به زانکو بزند و برف های روی سقف اتاقک کلاس را بروبد؛ چرا که ممکن است آب و برف شدید شب گذشته؛ به مدرسه ی سست آن ها آسیب برساند.

باوان که با دیدن برف و باران شدید؛ تمام شور و هیجان ناشی از دیدن دوبار داژیار در او فروکش کرده بود، در گوشه ی تخت گرم و نرمش مچاله و درخود فرورفته بود؛ با صدای شیهه ی اسب داژیار در جای خود نیم خیز شد و با خیزی شدید خودش را به پنجره ی اتاقش رساند؛ با دیدن داژیار آماده و سوار بر اسب، کنجکاو، آسکی را برای خبر گرفتن به سمت محوطه فرستاد؛ با رفتن داژیار به سمت درب خروجی عمارت، به سمت در اتاقش دوید که با ورود آسکی در جای ایستاد و به دهان او خیره شد؛ آسکی که می‌دانست او منتظر چیست؛ بدون هیچ مکثی گفت:

- رفت مدرسه.

با شنیدن این حرف سریعاً لباس پوشید و به صدا زدن های آسکی توجهی نکرد و باز هم مثل همیشه بدون اینکه کسی متوجه اش شود از در پشتی عمارت خود را به مسیر زانکو رساند؛ به علت برف و بوران شدید؛ راه هموار همیشه این بار سنگین شده بود و او نمی توانست قدم از قدم بردارد؛ آسکی از او خواسته بود تا کمی صبر کند تا لباس مناسب بپوشد و با او همراه شود اما او بی توجه به آسکی و تذکرات مداوم و همیشگی اش از عمارت خارج شده بود.

برف روز گذشته چندان زیاد نبود اما آن روز برف سنگین به گونه ای بود که اگر او قدمی بر زمین می گذاشت تا ثانیه ای نسبتاً طولانی می‌توانست قدم دیگر را بردارد؛ اما به نظر او راه عشق همین است، باید در سختی باشی تا شیرینی اش را احساس کنی، از نظر باوان این سختی ارزشش را داشت، حتی اگر قرار باشد پس از طی این راه طولانی و سخت؛ دیدار تنها چند ثانیه طول بکشد، او حاظر بود روزها بدود و از راه های سخت تر از این هم بگذرد تا شاید، داژیار گوشه چشمی نشان دهد.

او دختر ارباب بود، زمستان ها در اتاقی گرم و نرم کتاب های فلسفی اش را می خواند و یا اینکه کنار شومینه غذایش را می‌خورد و در فضایی آرام و دنج، سرمای بیرون را می نگریست و باشوان نمی‌گذاشت موجی از سرما از نزدیکی او عبور کند که او مریض نشود اما حال او، در مسیری ناهموار و سهمگین برای دیدار کارگر همان ارباب، برف زیر پایش را کنار میزند و برای باز شدن مسیر فرش شده از سفیدی برف زمستانی تقلا می‌کند؛ به راستی باوان عاشق است یا مجنونی است که اینگونه اسیر یار شده است؟!

پس از لحظاتی که به مراتب نسبت به روزهای دیگر طولانی تر شده بود؛ به بنای مدرسه رسید، آسکی درست گفته بود، او به زانکو آمده بود؛ اما نه برای تدریس حروف الفبا، او برای سرکشی به مدرسه ی کوچک بچه ها آمده بود.

قصد داشت از همان دور بأیستد و تلاشش را برای پارو کردن برف روی سقف مدرسه به دیدن بنشیند؛ اما نمی توانست آن جا بأیستد چرا که هر دو پایش در برف گیر کرده بود و می‌بایست جفت پاهایش را از حصار یخ بستگی ها نجات دهد.

خودش را پس از تلاش زیاد به پشت اتاقک رساند و منتظر شد تا او پایین بیاید؛ حالا ترسی از دیدنش توسط داژیار نداشت چرا که می‌دانست او قطعاً از موضوع نامه باخبر شده است.

داژیار پس از اتمام کارش به کمک نردبان؛ پایین آمد و با پارو برف های کناره ی کلبه را به جلو هل داد؛ دقایقی مشغول این کار بود و سرش همچنان پایین بود و به زمین زیر پایش نگاه میکرد که چگونه لباس برف را به تن کرده است و قصد درآوردن آن را ندارد؛ تا اینکه با دیدن دو کفش کوچک دخترانه که با پاپیون پشمی تزیین شده بود؛ دسته ی پارو را در دست فشرد و آن را در فاصله ای مشخص از کفش های دخترک نگه داشت تا با پاهایش برخورد نداشته باشد.

نگاهش را از کفش های او بالا کشید تا به چهره ی سفیدش که از سردی هوا کمی سرخ شده بود؛ رساند.

دخترک با دیدن او لبخندی دلنشین بر چهره اش نشاند؛ داژیار خیره به لبخند او زمزمه کرد:

- این جا چه کار می‌کنید؟!

دخترک با شنیدن صدای او، پر تپش اما بی پروا زمزمه کردم:

- اومدم تو رو ببینم.

داژیار با کلام واضح دخترک، دسته ی پارو را بیشتر در دست فشرد و با دست دیگرش به پشت گردنش دستی کشید و گفت:

- بهتره برگردید، وضعیت هوا اصلاً خوب نیست.

خواست از کنار او بگذرد که با کشیده شدن پر کاپشنش توسط دختر؛ چشمانش را از روی وحشت این حس دخترک روی هم گذاشت که با شنیدن صدای او مجدد چشمانش را گشود.

- نمیرم، من برای دیدن تو اومدم.

سمت او چرخید و با تحکم گفت:

- این حس اشتباهه؛ لطفاً تکرارش نکنید و از این جا برید.

دخترک که همچنان پر لباس او را در دست داشت؛ محکم تر آن را فشرد و با غم زمزمه کرد:

- من این حس اشتباه رو دوست دارم؛ می‌دونم تو حسی رو که بهت دارم رو باور نمیکنی.

و با گفتن این حرف؛ قطره ای از سوی مشکی چشمانش به سفیدی پوست سفیدش هدیه داد؛ داژیار با بهت خیره به قطره ی غلتیده بر صورت زیبای او؛ زمزمه کرد:

- من رو ببینید! من کارگر باشوانم، خونه ام شومینه ی عمارت رو نداره، اکثر شب ها با کاپشن می‌خوابم، پس خونه ی من گرمای عمارت باشوان خان رو نداره؛ به جز غذای ظهری که خاتون بانو به کارگر ها میده، چیزی برای خوردن ندارم، پس خونه ی من غذای لذیذ عمارت باشوان خان رو نداره.

نفسی گرفت و روبه صورت باوان که حالا با هر گفته ی داژیار غرق قطرات اشک میشد، ادامه داد:

- از دار دنیا فقط یک برادر دارم، پس من خانواده ی گسترده ی باشوان خان رو ندارم.

کمی مکث کرد و رو به دختر روبه رویش با عجز‌ گفت:

- آخه تو به چیه من دل خوش کردی؟!

دختر اشک هایش را با دست پاک کرد و مثل خودش گفت:

- من خونه ی سرد رو با وجود تو دوست دارم نه نشستن کنار شومینه ی بدون تو؛ من غذای یک وعده ای رو در کنار تو دوست دارم نه خوردن غذای لذیذ بدون تو، من با وجود خانواده ی گسترده ام در خلوتم با تو زندگی میکنم؛ این بی انصافیه که فکر میکنی به خاطر چنین چیزهای پیش افتاده فکرم رو از حضور تو خالی می‌کنم.

نفس داژیار با شنیدن حرف های دخترک حبس شد و با احساس تپش قلب زیادی رو به او گفت:

- خواهش میکنم به خاطر خودت...

دخترک نگذاشت حرف بزند و ناراحتی بیشتر رو به او گفت:

- به خاطر خودم؟! من به خاطر خودم اینجام، من دقیقاً به خاطر خودمه که غرورم رو زیر پام گذاشتم؛ اما، تو از خودم هم باارزش تری، پس خواهشاً ازم نخواه از این خواسته ام دست بکشم.

داژیار خواست چیزی بگوید که با شنیدن شیهه ی اسب کسی، با نگرانی بازوی دخترک را گرفت و به داخل کلبه ی مذکور کشاند؛ چرا که اگر کسی آن ها را میدید، بیشتر از اینکه برای او حادثه بیافریند، آن دختر در خطر می افتاد و آن زمان نمی‌دانست که ممکن است چه اتفاقی برای او بیفتد.

نقد گولان🌄

@ آفتابگردون  @ باران حسنی  @ یاسمن  @ یارا  @ دارثی نایت   @ نیکتوفیلیا  @ Roar  @ Roya 4  @ caramel-_-  @ Corpse  @ H.A.Z.B  @ Z.mim  @ Z.A.D  @ N1389  @ faeze

ویرایش شده توسط ZeinabHDM
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🌾پارت هفتم

سوار که نزدیکی کلبه ایستاده بود، به سمت کلبه حرکت کرد؛ گمان می‌کرد که می تواند از صاحب کلبه برای پیدا کردن مسیر کمک بگیرد، با نزدیک شدن سایه اش به کلبه؛ داژیار، نگران دختر را پشت میز معلم پنهان کرد، با صدای ضربه های مداوم در که ناشناس پی در پی به در می‌کوبید و صاحب کلبه را می طلبید، داژیار به خود آمد و رو به باوان لب زد و گفت:
- هر اتفاقی افتاد، تو اینجا میمونی و از جات تکون نمیخوری، فهمیدی؟
دخترک با ترس سری تکان داد، دست روی دهانش گذاشت و تند تند نفس کشید؛ داژیار با اطمینان سری تکان داد و به سمت در کلبه راه افتاد؛ با باز شدن در توسط داژیار؛ مرد ناشناس که حضور فردی را در این اوضاع نامناسب هوا همچون معجزه می‌دید، لبخندی زد و گفت:
- سلام آقا شما صاحب اینجا هستید؟
داژیار سرتاپای غریبه را رصد کرد، به او نمی‌خورد اشراف زاده باشد اما باز هم از خانواده ی کارگران به حساب نمی‌آمد، چرا که پوشش مرتب و مناسبش حتی در این وضعیت سرما و بوران، نمایانگر همین امر بود؛ بنابراین با همان لحن خشک و جدی همیشگی اش گفت:
- سلام، بله من صاحب کلبه ام‌، کاری داشتید؟
- راستش می‌خواستم کمی استراحت کنم و بعد راه بیفتم؛ راه رو هم گم کردم.
داژیار هر دو ابرویش را بالا انداخت و به پشت سر غریبه نگاه کرد، تنها بود و تنها وسیله ی همراهش یک کیف بزرگ و اسبی بود که او را سواری میداد، بنابراین گفت:
- من معلم این مدرسه ام، امروز هم بچه ها تعطیل شدند چون راه سخت شده، برای همین هم کلاس وسیله ی گرمایشی و جایی برای نشستن نداره، من هم برای پارو کردن برف اومدم؛ چون ساختمان کلبه سسته و احتمال ریزش داره.
مرد با شنیدن این موضوع لبخند دلنشینی زد و گفت:
- بسیار خب، پس راه رو به من نشون بدید؛ انگار حق با شماست، چون اگه اینجا بمونم بیشتر راه بسته میشه و من دیر به مقصد میرسم.
داژیار سری به نشان تایید تکان داد و گفت:
- مقصدت کجاست؟
- عمارت آوانسیان.
متعجب شد اما چیزی نگفت و آدرس را به او نشان داد، غریبه با دانستن آدرس، صمیمانه از او تشکر کرد و به قصد سوار شدن بر مرکب خود، به عقب حرکت کرد اما با یادآوری چیزی رو به داژیار گفت:
- راستی، وسیله برای برگشت داری؟!
- بله، پشت کلبه سوار هست، ممنونم.
غریبه سری تکان داد و برای او آرزوی موفقیت کرد و به سمت عمارت راه افتاد، با دور شدن غریبه، او به داخل کلبه بازگشت و خود را به دخترک رساند؛ دختر بیچاره از ترس در خود جمع شده بود و میلرزید، با نشستنش دخترک نفس آسوده ای کشید و دست لرزانش را از کنار دهانش برداشت؛ همزمان با برداشتن دستش از روی دهانش، قطره ی اشکی سرازیر شد و صورتش را شست و شو داد.
داژیار با دیدن حال او، زمزمه کرد:
- عاقبت دوست داشتن من، میشه همین حال تو؛ تو اینو میخوای؟!
دخترک که ترسیده بود بلایی سر او بیاید، هق هقش را در گلو خفه کرد و رو به او با بغض گفت:
- تو جای من نیستی حالم رو بفهمی.
داژیار سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت؛ با خود فکر میکرد چه کرده که دختری چون او رویای او را در سر می‌پروراند و با خود خیالات بافته است؛ کمی مکث کرد و بعد لب به سخن گشود:
- لطفاً فکرت رو از خیالات خالی کن، هر آدمی مثل من دوست داره دختری مثل تو که قدر عشق و دوست داشتن رو می‌دونی زندگی کنه، اما تو حیفی؛ تو در کنار من آینده نداری، من به تنهایی آینده‌ای نامعلوم دارم و اگر تو هم ....
باوان به شدت در مقابل ادامه ی صحبت او مقاومت کرد و گفت:
- تو بی انصافی، خیلی؛ تو خوبی، خیلی هم خوبی؛ اونقدر که نصف بیشتر بچه های روستا، به هزار دل امید به زانکو میان، من هم رشته ی امیدم در کنار امید اونها وصله که منتهی میشه به تو، چطور خودت میتونی اینقدر مأیوس باشی؟!
داژیار با درماندگی گفت:
- این عشق سوزانندست، نابود میشی؛ میتونی اینو بفهمی؟
سری از روی شادی تکان داد و با سرور گفت:
- عشق با سختی هاشه که امکان پذیره.
داژیار منقلب از احساسات پاک دختر، دستمال گوشه ی شال کمرش را باز کرد و به او داد تا اشک هایش را با آن پاک کند، دختر با دیدن دستمال، اشک هایش را با دست پاک کرد و دستمال اهدایی داژیار را بوسید و در کنار جیب جلیقه اش گذاشت، این حرکت او از چشم داژیار پوشیده نماند، او دعا کرد که احساس دختر بی نوا زودگذر باشد چرا که با وجود این احساس، او خودش را به آتش خواهد کشید و نمی دانست که شعله اش دامان چه کسانی را خواهد گرفت.

لحظاتی بعد داژیار برای پارو کردن مقداری از برف باقی مانده، به بیرون از کلبه رفت؛ دخترک نیز همچنان  پشت میز در خود جمع شده بود و زیر لب برای خود آوازی را زمزمه می‌کرد:

« دِلِم شِه کانی نازنین یارِم: دلم رو شکستی نازنین یارم

مِه دو سِه ت داشتِه م قَد  یه دنیا: من تو رو دوست داشتم اندازه ی دنیا

وه ناو ای دنیا چَنی غمینِم : در این دنیا چه قدر غمگینم

بی که س ترینِ بانِ زمینِم: بی کس ترین روی زمینم

امیدی  نِه یرِم  وَه ناو ای دنیا : امید ندارم من در این دنیا

هَر شُو دعا  کَه م  تا گَر  نَه مینِم : هر شب دعا میکنم (زنده) نمانم

خُه َوش وَه حالت که تو دلی نِیری : خوش به حال تو که دل نداری

وَه ناو ای دنیا تو عشقی نِیری : توی این دنیا هیچ عشقی نداری

دلم شِه کانی ، پرپرِم  کِه ردی : دلمو شکستی پر پرم کردی

مِه دوسِت داشتِه م تو دوسِم نِیری : من دوستت داشتم اماتو دوستم نداری»

با باز شدن در اتاقک، سرش را از روی دستانش برداشت و به او نگاه کرد، لحظه ای در چشمانش نگریست و بعد گفت:
- خانم جان، باید بریم؛ می‌ترسم راه بسته شه.

از لفظ (خانم جان) ناراحت شد اما به روی خود نیاورد و از جایش بلند شد، هنگام خروج از کلاس؛ نگاه دلخورش را به او داد و سپس مسیر نگاهش را به محیط سفید پوش محوطه داد، به نظرش آمد که زمین از ساعتی قبل برف بیشتری را در خود جذب کرده است و این نشان از این داشت که راه نسبتا کوتاه تا عمارت؛ دشوارتر به نظر می‌رسد اما او به جای نگرانی، خوش حال بود چراکه زمانی بیشتر را می‌توانست در کنار داژیار بماند.
لحظاتی را در انتظار داژیار ماند اما با صدای شیهه ی پشت هم اسب، نگران به پشت کلبه دوید؛ با دیدن اسبی که رم کرده بود و فریاد ناسازگار خود را سر داده بود، رو به داژیار گفت:
- چرا نا آرومه؟!
داژیار که مشغول آرام کردن اسب بود، گفت:
- نمیدونم، احتمالاً به خاطر مانع سر راهش یا سردی هواست.
- چی کار کنیم؟
- شما برید عمارت، نگرانتون میشن.
- مهم نیست، با هم میریم.
- نمیشه خانم جان، نباید من و شما رو با هم ببینن.
- گفتم که، مشکلی نیست.
داژیار پوفی از روی عصبانیت کشید و کمی صبر کرد تا اسب رم کرده، آرامش یابد و بعد راه بیفتند؛ بنابراین باز وارد کلاس شدند، دختر به سمت میز معلم کلاس رفت و درست داخل میز، خودش را جای داد، میز ارتفاع و پهنای بلندی داشت و دختر ریز نقشی چون او را در برمیگرفت؛ با نشستنش، زانوانش را در آغوش گرفت و در خود جمع شد تا گرمای بیشتری را به جان بخرد؛ خوش حال بود، برای اولین بار از انبوه بارش برف زمستانی و سرمای همراه با آن و رم کردن آن حیوان که حرف دلش را فهمیده بود، خوشحال بود. خوشحال بود که بالاخره یک نفر حتی آن حیوان زبان بسته دل لاکردار او را فهمیده بود و اینگونه برای ماندن بیشترشان در کنار یکدیگر وقت می‌خرید و دل دخترک را شاد می‌گرداند.
لحظاتی نگذشت که داژیار در کلاس را محکم بست و خودش را به نزدیکی دخترک رساند؛ کلاس تنها مجهز به چراغ نفتی بود و توانایی آن نیز برای گرم کردن فضای اتاقی که بیرونش از برف پوشیده شده بود، نداشت؛ بنابراین داژیار در جایی نزدیک او نشست؛ دخترک کمی خودش را کنار کشید که او نیز در میز جا شود، به دخترک نگاهی انداخت؛ لباس پشمی فاخری بر تن داشت اما باز هم به نظر می‌رسید که سردش است، نگاهی به لباس تنش کرد؛ در زیر آن ژاکت و بافتی که متعلق به پدرش بود، پوشیده بود؛ بنابراین کاپشنش را از تن درآورد و آن را روی شانه ی دخترک انداخت.
داژیار که بی قصد این کار را کرده بود، ناخواسته در دل دخترک انقلاب بزرگی برپا کرد که فرونشستنش به این راحتی ها امکان پذیر نبود؛ کاپشن ساده او که آثار پوسیدگی بر روی آن نمایان بود را به خود نزدیک کرد و سرش را درون پرهای داخلش فرو برد، اشکی ناخواسته از چشمانش سرازیر شد؛  با خود فکر کرد که حتی کاپشن شانس بیشتری داشت تا لحظات را با او بگذراند.

 

نقد گولان🌄

@ آفتابگردون  @ Roya 4  @ Z.A.D  @ Z.farhani  @ Z.mim  @ XZ  @ x-----x  @ VampirE   @ NAEIMEH_S  @ Maedeh_as  @ Mobina_sh  @ faeze  @ Niayesh1389

ویرایش شده توسط ZeinabHDM
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🌾پارت هشتم


با دیدن قطرات اشک دخترک که از چشمان مشکی اش سرازیر میشد، متعجب از جایش برخاست و روبه رویش و روی دو زانویش نشست و با نگرانی گفت:
- طوری شده؟!
دخترک که اشک های گرمش با سرعت بیشتری سر ریز می شدند، چیزی نگفت و تنها سرش را به طرفین تکان داد.
- پس چی شده؟!
دخترک که لباس او را به خود نزدیک تر میکرد، رو به او با مظلومیت خاص خودش گفت:
- میشه این رو بدی به من؟!
با تعجب اول به کاپشن کهنه و مندرس خود نگاهی انداخت و بعد سوی نگاهش را به لباس نرم و‌ پشمی زیبای او کشاند؛ تعجبش از این بود که چرا با وجود لباس زیبایی که دارد، برای داشتن لباس کهنه ی خویش اینگونه اشک می‌ریزد.
با ناراحتی گفت:
- لطفاً ناراحت نباشید، باشه این برای شما؛ اصلا قابلتون رو نداره.
دخترک به چشمان مهربان داژیار چشم دوخت و گفت:
- خودم بهترش رو برات میدوزم.
داژیار که می‌خواست دخترک را از این حال و هوا خارج کند، رو به او با لبخندی بی سابقه گفت:
- مگه بلدی؟!
باوان با دستان کوچکش، اشکهایش را پاک کرد و همانند او لبخندی زد و گفت:
- اوهوم، مامان ماهرخ یادم داده.
ابروهایش را بالا داد و روراست گفت:
- فکر نمی‌کردم بانوی عمارت از این کارها بلد باشه.
- مامان ماهرخ مثل بانوی آرشاکیان نیست، فرق می‌کنه.
داژیار دو دستش را به نشانه ی تسلیم بالا برد و گفت:
- بله من معذرت می‌خوام که زود قضاوت کردم.
- تو مقصر نیستی!
داژیار زانوانش را همانند باوان در آغوش گرفت و به او بی مقدمه گفت:
- تو مثل باشوک نیستی.
- مگه باشوک چجوریه؟
- با هم تضاد دارید، تو مهربونی اما برادرت خلاف اینو ثابت میکنه؛ انگار واقعا خواهر و برادر نیستین.
- اما تو با دانیار مثل همید، هیچ فرقی نمی‌کنید.
- و این بده یا خوب؟!
- خوبه؛ حداقلش اینه که همدیگه رو درک می کنین.
سری تکان داد و دیگر چیزی نگفت؛ از جایش برخاست و به سمت چراغ نفتی داخل اتاق رفت و به وارسی آن پرداخت؛ نفت زیادی داخلش نمانده بود؛ مقداری نفت از روز قبل داخل چراغ مانده بود و اگر کمی دیگر روشن میماند؛ بوی گیج کننده ی نفت داخل چراغ، اتاقک را از جای برمیداشت.
از پشت سوراخی که از دیوار به بیرون دید داشت، اسب ناآرامش را رصد کرد؛ همچنان ناله ای سر میداد و گلایه اش را با زبان بی زبانی به داژیار نشان میداد؛ نمی‌دانست اسب آرام همیشگی اش چرا امروز را به ساز او نمی رقصد و مدام شیهه میکشد.
تصمیم گرفت کمی دیگر صبر کنند؛ اما انتظار بیهوده شان هم نمی توانست منطقی باشد چرا که لحظه به لحظه ارتفاع برف ریخته شده بر زمین سرد، افزایش می‌یافت و راه را ناهموار تر می ساخت.
به سوی دخترک برگشت و رو به او گفت:
- باید هر طور شده برگردیم؛ لحظه به لحظه شدت برف بیشتر میشه.
- اما ما که نمی تونیم با هم برگردیم!
- چاره ای نداریم، نمی‌تونم تو این جاده رهات کنم؛ بالاخره هم راه سخته هم خطرناکه.
دخترک که از وضع پیش آمده خوش حال گشته بود، از جای برخاست و رو به او گفت:
- پس بهتره راه بیفتیم.
و با گفتن این حرف زودتر خودش را به در اتاقک رساند؛ داژیار پس از بررسی اتاقک و اطراف آن؛ به سمت اسب خود راه افتاد؛ باهوز امروز پسر بدی شده بود که صاحبش را در سختی قراره داده بود اما انگار برای باوان دوست جدیدی شده بود که زین پس خودش را در تیم او قرار میدهد و علیه داژیار توطئه می‌چیند؛ وقایع آن روز که این را می‌گفت و باوان از وضع به وجود آمده راضی به نظر می‌رسید.
بالاخره اسب سرکش، رام شده و قدری با دل داژیار راه آمده بود، پذیرفت که زمان رفتنشان فرا رسیده و طول دادن آزارش به او راه را بر صاحبش ناهموارتر از اینی که هست، خواهد کرد.
در عمارت اما حال و اوضاع دل آسکی به گونه ی دیگر بود و برخلاف آرامش درون باوان؛ در وجود او طوفان سهمگینی در حال وقوع بود و نمی‌دانست که آشفتگی درونش را چگونه باید فرو نشاند، چرا که باوان دور کرده بود و تا ساعت ناهار اندک زمانی باقی مانده بود، اگر دیر بر سر میز حاضر میشد، باشوان باخبر میگشت و علت عدم حضورش را جویا میشد و جوابگوی ارباب، آسکی بخت برگشته ای بود که نمی دانست پاسخ ارباب را چه بدهد؛ آخر‌ او ندیمه ی شخصی بانو بود و اگر از او جدا میگشت، سخت مجازات میشد.
در راهروی منتهی به اتاقک بانو، در حال قدم زدن بود و از شدت نگرانی چهره ی سفیدگونش به سرخی گراییده بود و این نشان از فشار زیاد خون در رگ های او در هنگام نگرانی بود و او از این موضوع چندان آگاه نبود و تنها نگرانی اش را با فشردن ناخن هایش، اندکی فرو می‌ریخت گرچه این حجم از نگرانی را نمی‌توانست حتی با فشردن ناخن هایش درون دستش فرو بنشاند. اما باوان سرخوش و خوشحال در کنار داژیار راه می‌آمد، آنقدر از داشتن کاپشن داژیار در دستانش احساس آرامش داشت که برای لحظه ای فراموش کرد که او چیزی برای نگاه داشتن بدنش از سرمای طاقت فرسای آلیجان بر تن ندارد جز یک ژاکت پنبه ای که چندان هم او را از سرما ایمن نگاه نمی‌داشت؛ به ناگاه با دانستن این موضوع نگران در جای ایستاد که با ایستادنش داژیار نیز در جای توقف کرد و با تعجب به او می‌نگریست؛ او کاپشن را از تن خود در آورد و آن را روی شانه های داژیار انداخت و بعد در حالی سرش را پایین انداخته بود، شرمنده لب زد:
- ببخشید، اصلا حواسم نبود.
داژیار نگاهی به کاپشن انداخت، آن را با وجود لرز شدیدی که در خود احساس میکرد، از روی شانه اش برداشت و به سمت باوان نزدیک شد؛ خواست آن را روی شانه ی دخترک بیندازد که باوان مانع شد، با تأثر و غم رو به او گفت:
- اگر مریض بشی من چه کار کنم؟! خواهش میکنم اون رو تنت کن.
داژیار رو به او گفت:
- اما...
دخترک نگذاشت چیزی بگوید و جلوتر از او به راه ادامه داد و گفت:
- بپوشش، اگر مریض بشی من میمیرم.
داژیار متعجب از احساسات دگرگون شده ی دختر مقابلش نگاهی به کاپشن انداخت و آن را تن زد و به سمت دخترک راه افتاد و گفت:
- ببخشید که نمیشه سوار باهوز‌ بشی، میترسم دوباره رم کنه.
لبخند زیبایی بر لبانش نقش بست و رو به او گفت:
- اگر سوار باهوز بشم، فاصله ام ازت بیشتر میشه و من این رو دوست ندارم.
با گفتن این حرف به دخترک خیره شد؛ سیاهی چشمانش در مقابل سیاهی چادر شب سروری می‌کرد، گویی تاریک تر از این نگاه وجود نداشت و این تاریکی درون سفیدی صورتش به زیبایی می‌درخشید و او را بسیار  متفاوت نشان می‌داد؛ دختر زیبایی بود و او خودش را در مقابل اویی که از قضا دختر ارباب هم بود؛ کوچک می‌دید، تفاوت قابل ملاحظه ی طبقه ی اجتماعیشان اولین نشانی بود که توی ذوق میزد و موجبات دهن کجی ناظر را فراهم می‌ساخت. علاوه بر آن ازدواج با او یعنی شروع مشکلاتی که بار بیشترش بر روی دوش دختر ارباب بود چرا که اگر باشوان از این موضوع باخبر میگشت؛ اولین تیر عصبانیتش دختر طفل معصومش را مورد هدف قرار میداد چرا که تنها گناهش عاشق شدنش بود و بس....

نقد گولان🌄

@ Saghar 2021  @ Ghazal  @ VampirE  @ caramel-_-  @ Z.mim

ویرایش شده توسط ZeinabHDM
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🌾پارت نهم

ارتفاع برف تا کمی پایین زانو می‌رسید و همین راه رفتن را سخت می‌کرد و سرعت را به کندی می‌رساند، شدت برف و بوران نیز به گونه ای بود که قدرت دید را سخت می‌کرد و این به کندی حرکتشان می‌افزود؛ در این میان باهوز نیز بی‌قراری می‌کرد و آن ها مجبور به هدایت اسب سرکش؛ گاهی برای مدتی در جای می‌ایستادند و گاهی نیز به مدت کوتاهی مسیر پیش رویشان را طی می‌کردند؛ زمان بودنشان در بیرون از عمارت نشان از این داشت که خیلی وقت است که از ظهر گذشته و بنابراین تا اکنون حتما باشوان از عدم حضور دخترش در داخل عمارت با خبر گشته بود.

 کمی که نیمی از راه را طی کردند، دختر در راه ایستاد و در حالی که نفس نفس میزد، گفت:

- من دیگه نمیتونم، یکم استراحت کنیم.

داژیار که افسار اسب را در دست داشت؛ به سختی سعی در نگه داشتن اسب خود کرد و رو به او گفت:

- سعی کنید راه بیایید، مسیر زیادی نمونده؛ تا همین الانشم دیر شده.

دخترک نفس نفس زنان روی برف ها نشست، دستانش از سرما بی حس شده بودند و سرما کاملاً در استخوان هایش نفوذ کرده بود، انگار به مرور به شرایط پیش آمده عادت کرده که اینگونه برف زیر پایش را همچون فرشی نرم تصور میکرد که میتواند خستگی پاهایش را التیام دهد و قوای رفته اش را برگرداند؛ در صورتی که این خیال واهی خیلی زود محو خواهد شد و درد استخوان هایش به زودی سر باز خواهد زد؛ اما چاره ای جز نشستن در خود نمی‌دید.

داژیار که مقاومت او را دید؛ مجبور به پذیرش خواسته ی او، خورجین را از دوش اسب به زیر کشید و لایه ای از برف را کنار زد تا دخترک به جای نشستن روی برف، روی آن بنشیند تا کمی از نفوذ سرما جلوگیری کند؛ دخترک نیز با نشستن روی خورجین خودش را به گوشه ای کشاند و رو به او گفت:

- بیا تو هم بنشین؛ خسته شدی.

داژیار با دیدن جای کوچکی که دخترک باز کرده بود؛ لبخندی ناخواسته بر لبانش نشاند، آخر هیکل او را کجای نشستن بر روی فضای کوچک خورجین؟! با این وجود برای اینکه دل کوچک دخترک را نشکند؛ خود را روی زمین در کنار او جای داد؛ باوان از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید و با شادی زایدالوصفی به چهره ی او می‌نگریست؛ داژیار با سنگینی نگاه دخترک، رویش را سمت او گرداند و نگاه او را شکار کرد؛ با دیدن خیرگی نگاهش گفت:

- برگشتیم، به ارباب چی بگیم؟

دخترک بی توجه به سوال او گفت:

- فردا دوخت و دوز رو شروع میکنم، قول میدم تا آخر هفته کاپشن برات بدوزم.

- زحمت نکشید، من همین کاپشن رو دارم کافیه!

- اما این برای تو نیست، از وقتی بهت کاپشنت رو دادم، اینو میدیش به من.

- آخه چرا؟!

- این بهت نمیاد.

سپس دست برد و گوشه ی لباسش را در دست گرفت و گفت:

- دکمه هم نداره، سردت میشه.

متعجب به حرکت دست دخترک و نگاه او که گوشه ی کاپشنش را می‌کاوید و حتی به قسمت های پاره شده ی آن که نشان از نبود دکمه میداد؛ خیره شده بود؛ همچنان در تعجب از احساسات عمیق دخترک در درون خود احساس تلاطم میکرد، اگر واقعا باوان به او علاقه داشته باشد و این عشق؛ تب تند و زود گذر دوران نوجوانی نباشد؛ بر سر او و عشق نوپای وجودش چه می‌آمد؟! اصلأ خودش به جهنم، ارباب و وابستگان او نسبت به عشق او چه واکنشی نشان خواهند داد؟! بالاخره که خورشید پشت ابر نمی ماند، بالاخره که این احساس برملا خواهد شد و آن وقت دخترک در مقابل ایل و تبارش متهم میگشت، اتهام به دلدادگی، عشق و دوست داشتن؛ چونکه نه تنها در میان خاندان آوانسیان بلکه در ایل آرشاکیان نیز این موضوع ننگی عظیم به شمار می‌رفت چرا که ابراز عشق، آن هم پس از ازدواج و از طرف مرد خانواده صورت می‌پذیرفت و دختر حق انتخاب مرد زندگی اش را نداشت و همین موضوع باعث بی‌قراری دل باوان میگشت؛ چرا که او حتی تصور نداشتن داژیار را در ذهن نمیپروراند و از نبود حضور او در رویایش امتناع می‌ورزید.

داژیار رو به او ادامه داد:

- من عادت دارم.

- اما باید ترکش کنی، باید لباس گرم بپوشی؛ من نگرانت میشم.

داژیار نفس عمیقی کشید و پاهایش را دراز کرد و آن ها را ماساژ داد؛ رو به او گفت:

- خانم جان، من سالهاست اینجوری زندگی کردم؛ از بچگی با برادرم کارگری کردیم، سر مزرعه جون کندیم تا نون حلال بیاریم سر سفره، وسعمون به خرید رخت و لباس نمیرسید، همینجور با زندگی سر میکردیم و سالیانی می‌گذشت و ما در طول پونزده سال، سر جمع دو تا لباس گرم هر کدوم بیشتر نداشتیم؛ زندگی من با زندگی شما فرق میکنه، شما میتونی بنشینی و کتاب مورد علاقه ات رو سفارش بدی تا برات بیارن و بخونی اما من باید از مقداری سهم گندم هر ماهه ام بزنم و کتابی که دوستش دارم بگیرم و بخونم، خورد و خوراکمونم که با عمارته. 

حرفش که تمام شد با چوب داخل دستش کمی از برف کنارش را به گوشه ای هدایت کرد تا بیشتر بتواند پایش را دراز کند؛ اما با سکوت باوان، سرش را به سوی او متمایل کرد؛ دخترک، مغموم به او خیره شده بود، پوزخندی زد و گفت:

- نترس خانم جان، شما درگیر زندگی پر فراز و نشیب داژیار نمیشی.

باوان با شنیدن این حرف، سخت خشمگین شد و از جای برخاست و رو به او گفت:

- برای خودم متاسفم که عاشق کسی شدم که معنی دلدادگی رو درک نمیکنه، نمی‌فهمه عشق چیه، نمی‌فهمه زندگی چیه، فقط همه چی رو به پول و ثروت میبینه؛ من اگر دنبال زندگی پر از رفاه بودم که الان هم داشتمش؛ چرا باید خودم رو درگیر آدمی مثل تو میکردم؟! 

پشتش را به او کرد و از کنار باهوز‌ نیز گذشت و تنها زیر لب با خود زمزمه کرد:

- من فقط یه خونه میخوام، خونه ای که روی چراغ نفتی، آبگوشت قل بخوره، خونه ای که یه کرسی داشته باشه با یک سماور و دو استکان لبالب از چای خوشرنگ، خونه ای که تو باشی؛ خسته از سر کار بیای و من برات چای بریزم، با هم شام بخوریم؛ با هم حرف بزنیم؛ تو از خستگی هات برام حرف بزنی و من اونها رو به جان بخرم، دعای مجیر بخونم که گرفتار نشی؛ پشت سرت چهار قل بخونم تا برگردی، دوست دارم در کنار تو زندگی کنم؛ اما تو....

داژیار با دیدن او که ناراحت از او فاصله گرفته بود بر خود لعنتی فرستاد و از جایش برخاست؛ باهوز را نیز به کار گرفت، در حالی که پشت هم صدایش میزد به دنبالش راه افتاد تا او را متوجه خود کند.

هر چه می‌رفت و سایه ظهر، جایش را به عصر میداد؛ سرعت و شدت بارش برف فزونی می‌یافت و راه هموار مقابلشان بیش از پیش سخت تر میشد و همین علتی بود تا غیبت آنان را در عمارت آشکار سازد؛ چرا که آنچه آسکی با خود می‌پنداشت به وقوع پیوست و باشوان با نبود تنها دخترش، سراغ او را از آسکی گرفت؛ اما آسکی که نمی‌دانست در مقابل اربابش چه بر زبان براند؛ مهر بر دهان دوخت؛ با سر و صدای باشوان، باشوک خود را به سالن اصلی رساند و علت پریشانی اش را جویا شد؛ او که به دلیل کارهای مربوط به شکار چند روز گذشته سخت درگیر بود و در ساعت ناهار بر سر میز حاضر نشده بود و تنها غذایش را به همراه مشاورش و داخل اتاقش صرف کرده بود تا آن زمان از نبود باوان بی خبر بود و حال با دیدن عمارت بدون باوان آن هم با وجود خدمتکارش؛ خشمگین شده بود؛ به سمت آسکی رفت و گوشه ی لچک او را در دست گرفت و غرید:

- چه خبر شده؟ چرا لالمونی گرفتی؟! نشنیدی ارباب چی گفت؟ بگو ببینم باوان کجاست؟!

آسکی که از تمام افراد عمارت تنها از باشوک هراس داشت، با وجود ترس و وحشتش از او، سری تکان داد و با تته پته گفت:

- گ...گگفتند ...که... می... میرن... بیرون ... قدم... ب...بزنن.

باشوک با عصبانیت گفت:

- پس تو اینجا چه غلطی میکنی؟!

- رفتم... د..... دن...بالشون.

-خب؟!

- اما... رفت...رفته.... بودند.

باشوک با عصبانیت دستش را از روی لچک او برداشت، شدت حرکتش به گونه ای بود که بتواند آسکی را بر زمین بکوبد؛ آسکی که از شدت ضربه غافلگیر شده بود، با ضرب بر زمین کوبیده شد و کمرش به گوشه ی میز داخل سالن برخورد کرد؛ با این ضربه از شدت درد لبانش را بر هم فشرد و قطره اشکی از گونه اش چکید.

مریم که یکی دیگر از خدمه ی ارباب بود، با دیدن این صحنه خواست برای کمک به او، سمتش برود که باشوک او را خطاب قرار داد و گفت:

- اگر بفهمم کسی به این ندیمه کمک کرده، خونش حلاله.

و بعد زیر لب زمزمه کرد:

- من با این دختر کار دارم.

با شنیدن این حرف او، آسکی با حیرت نگاهش را به باشوک داد، نمی‌توانست تصور کند که باشوک آنقدر بی‌رحم است که به خاطر گناه دیگری او را به فلک ببندد؛ شاید فلک آسان ترین مجازاتش بود، اما او حاضر بود بمیرد و به اتفاق ناگواری که در ذهنش در حال گردش بود، فکر نکند چرا که بارها متوجه نگاه مرموذ او به خود شده بود؛ لحن کلام او لرزی بر جان دخترک انداخته بود و تنها خدا خدا میکرد که اشتباه کرده باشد.

نقد گولان🌄

@ Atlas _sa  @ Damon.S_E  @ Darkspirit  @ faeze  @ سادات.82  @ سادات  @ ترانه  @ NAEIMEH_S  @ Nasim.M  @ Nadia  @ Na8  @ م.مرعشی  @ نارسیس بانو.arabzade  @ نازنین  @ کرومتوفیلیا  @ کروئلا  @ سـ.ـما موسوی.۸۷  @ ساحل منتخب  @ سُــونیـآ  @ گیسو  @ Melika_3180  @ melika_sh  @ N.a25  @ N.H  @ N1389  @ Jana  @ jalilian87  @ jalilian_1387  @ J.k  @ JANANBANO  @ Janan110  @ _Zeynab  @ _zeynab_  @ -Fateme-  @ Z.mim  @ Z.A.D  @ Z.arman  @ Z.A.f.s.z  @ Saghar 2021  @ A..A

ویرایش شده توسط ZeinabHDM
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🌾پارت دهم

باشوان از زمانی که خبر نبود باوان را شنیده بود، تمامی سربازانش را برای یافتن او بسیج کرده بود؛ هوای غم انگیز غروب دالیجان و شدت برفی که تمامی نداشت؛ نشان از سایه انداختن شب و نبود باوان میداد؛ از دو ساعت قبل سربازان برای کمک رفته بودند و هنوز برنگشته بودند و همین موضوع شده بود خوره ی جانش و او را در فکر فرو میبرد.

از ابتدای سالن به انتهای آن گام برمی‌داشت و تنها دستانش را در هم گره کرده و محکم فشار میداد؛ گهگاه به غرغرهای زیر لبی باشوک گوش فرا میداد که باوان را دخترکی خیره سر و آبروبر میخواند؛ ماهرخ نیز در گوشه ای مثل همیشه صامت نشسته بود و تنها با چشمانی که نگرانی اش را فریاد میزد به همسرش خیره شده بود؛ با زبان نگاهش از او میخواست تا دخترکش را پیدا کند، اما باشوان از او نگرانتر بود؛ او به آبرویش می اندیشید، آخر او ارباب بود؛ اگر آرشاکیان می‌فهمیدند دختر ارباب گم شده است، دیگر آبرویی برایش نمی‌ماند.

باشوک نیز آسکی را در انبار انتهای سالن زندانی کرده بود؛ می‌دانست دخترک از تاریکی هراس دارد و بنابراین بهترین تنبیه در نظر او همین تاریکی بود، گرچه برای آن دختر زیبارو که دل و دینش را هدف قرار داده بود؛ نقشه ی دیگری داشت؛ اما قدم به قدم و اینبار نبود باوان بهترین فرصت بود تا نقشه اش را عملی کند؛ برای اینکه آن دختر برایش بماند بهترین راه نیز همان بود.

اما فعلا نمی‌خواست به این موضوع بپردازد، مهم ترین موضوع در حال حاضر، نبود باوان بود؛ دختر ارباب گم شده بود و این کم چیزی نبود.

سالن غرق در سکوت بود و اکنون شب به نیمه ی خود رسیده بود که مشاور باشوان با هراس وارد سالن اصلی شد، باشوان با دیدن او؛ به ضرب از جایش بلند شد و به سمت او رفت و بازویش را در دست گرفت و گفت:

- چی شد، خبری شده؟!

باشوک نیز با دیدن مشاور از جایش برخاست و نزدیکش شد اما با شنیدن حرف آخر مشاور در جای خود ایستاد، از چیزی که می‌شنید در تعجب و حیرت بود، اما این حیرت نه تنها او بلکه همگی اعضای حاضر را درگیر خود کرده بود، و این را میشد  حتی در چهره ی  ماهرخی دید که تا چندی پیش نگران بود اما اکنون بهت زده  به مشاور خیره شده و نمی‌توانست سایه بهت را از روی چشمان ترسیده اش برهاند نیز دیده میشد.

مشاور با کمی مکث گفت:

- بله پیدا شدند، البته نه تنها.

باشوان با تردید گفت:

- پس چی؟!

- ایشون رو با داژیار پیدا کردیم.

باشوان با شنیدن این حرف، عقب عقب حرکت کرد و دستش را در جایی به ستونی که در وسط سالن محکم شده بود، تکیه داد و از روی درماندگی زمزمه کرد:

- نه، این حقیقت نداره.

اما مشاور بی توجه به حال  دگرگون او، زمزمه کرد:

- مثل اینکه برف سنگین میشه و توی راه گیر میفتن؛ اگه کمی دیر می‌رسیدم ممکن بود برای بانو اتفاقی بیفته.

با گفتن این حرف، باشوان به سمت در گامی برداشت و او را کنار زد و به سمت محوطه راه افتاد، با دیدن اسب یکی از سربازان که باوان را در خود در برگرفته بود؛ با نگرانی به سمت اسب دوید؛ باشوان با دیدن باوان که بیهوش بر روی اسب افتاده است، او را در آغوش کشید و روی زمین بر روی زیلویی پشمی که ندیمه ها آماده کرده بودند، خواباند؛ در حال حاضر او تنها نگران تک دختری بود که تا کنون از او خبری نبوده و اکنون او را بیهوش یافته بودند و این برای او نگران کننده بود؛ شاید نگرانی او از بابت حقایق پوشیده ای بود که هنوز از ماهیتش آگاهی نداشت؛ سر بلند کرد و رو به یکی از سربازان گفت:

- برو بگو سلیمان بیاد سریع.

باشوک با شنیدن این حرف رو به او گفت:

- اما سلیمان که از اینجا رفته، قرار بود پزشک جدید بیاد.

- نیازی به سلیمان نیست، من هستم.

با شنیدن این حرف، نظرشان به جانب کسی جلب شد؛ مردی با اورکت مشکی و ظاهری آراسته که در آن حجم از لباس های زمستانی که تن خود کرده بود باز هم بیننده را به تماشای خود دعوت می‌ساخت، جلب شد؛ مرد نزدیک آمد و رو به آنها گفت:

- من پزشک جدید هستم.

با گفتن این حرف، سربازانی که نزدیکش ایستاده بودند را کنار زد و خود را بالای سر دخترک رساند و از داخل کیفی که همیشه به همراه داشت، گوشی پزشکی اش را بیرون آورد و مشغول شد؛ ارباب رو به او گفت:

- حالش خوبه؟!

- بله خوبه، فقط ممکنه مدتی تبدار و حال ندار هم باشه که اون هم به خاطر این هواست که کاملاً طبیعیه.

از جایش برخاست و رو به باشوان گفت:

- حالا اگر اجازه بدید به حال اون بنده خدا هم برسیم.

و بعد به داژیاری اشاره کرد که بی‌رمق در کنار باهوز ایستاده  و با چشمان نیمه باز به باوان خیره شده بود که در گوشه ای بیهوش افتاده است.

باشوان با دیدن داژیار با آن حالت آشفته، خواست به سمتش گامی بردارد که پزشک مانع شد و گفت:

- جسارت شد ارباب، اما اون حالش خوب نیست؛ لطفا زمانی که بهتر شد به اموراتش برسید.

باشوان با این تذکر پزشک در جای خود ایستاد و دیگر چیزی نگفت؛ پزشک نیز به سمت او رفت؛ با نزدیک شدنش و گذاشتن دست خود بر روی پیشانی مرد روبه رویش، اخم هایش را به نشان دقت در هم کشید اما دیر نپایید که با سقوط مرد مقابلش، به خود آمد و به کمک چندی از سربازان او را به سالنی هدایت کردند؛ به محض رسیدنشان به اتاقکی، او را روی زمین خواباندند و پزشک به معاینه ی او پرداخت؛ در حال مداوایش بود که متوجه در هم شدن چهره اش شد، رو به او گفت:

- چته، چرا اینقدر به خودت می‌پیچی؟!

داژیار پاسخی نداد و تنها زیر لب ناله ای سر داد؛ گویا به هوش نبود و تنها در خواب و بیداری به سر میبرد؛ پزشک با کنار زدن پتویی که روی پایش بود، متوجه مرطوب بودن قسمتی از ساق پایش شد؛ پاچه ی شلوارش را تا زد که با دیدن خون غلیظی که از او خارج میشد، نگران کمک طلبید.

ساعتی بعد آخرین دستمال خونین را درون تشت قرار داد و دستانش را با آب تمیزی که یکی از ندیمه ها برای او آورده بود، تمیز کرد و به طرف او رفت؛ خون زیادی را از دست داده بود و لحظات آخر از شدت ضعف و دردی که بر او غالب گشته بود، بیهوش شد. مقاومت او برایش قابل تحسین بود، چرا که با وجود درد شدید بخیه، لام تا کام اعتراضی نکرد و تنها با فشردن بالشت کنار دستش، ناله ی خود را به گوش او می‌رسانید.

خستگی و کوفتگی مسافت طولانی در راهش و اتفاقات آن شب باعث شده بود نایی برای ایستادن نداشته باشد؛ بنابراین به محض اینکه پایش را از اتاق بیرون گذاشت، خودش را روی نزدیک ترین مبل داخل سالن انداخت و چشمانش را روی هم گذاشت.

با شنیدن صدایی؛ چشمان خسته اش را گشود که با نگاه مستقیم باشوان غافلگیر شد؛ «نوچی» زیر لب گفت و کمی در جایش منظم نشست و رو به او گفت:

- ببخشید، اونقدر خسته بودم متوجه نشدم.

باشوان پایش را روی پای دیگرش انداخت و دستانش را به دسته ی مبل سلطنتی که رویش نشسته بود، تکیه داد و رو به او گفت:

- مشکلی نیست، نیومده کلی خسته شدید.

- بله، البته راه طولانی بود و شرایط جوی هم گویا چندان موافق رسیدنم نبود که مانع میشد.

- به هر حال، میز شام آماده است؛ میتونید برای صرف شام به سالن غذاخوری بروید؛ نازلی شما رو راهنمایی می‌کنه.

و بعد به خدمتکاری که در گوشه ای ایستاده بود اشاره کرد؛ اما او دستش را بالا آورد و گفت:

- نیازی نیست، من شبها غذای سبک میخورم؛ لطفا یک لیوان شیر برام بیارند، کافیه.

باشوان ابرویش را بالا داد و رو به نازلی گفت:

- هر چی آقای دکتر میخواهند، براشون فراهم کنید.

نازلی سری تکان داد و به مطبخ رفت؛ با رفتن او، باشوان رو به او گفت:

- فرصت نشد که آشنا بشیم، گویا شما پزشک جدید هستید.

- بله، من برای گذراندن طرح تخصصم باید برای مدتی در مناطق محروم فعالیت میکردم و منطقه ی شما؛ بهترین ناحیه ای بود که هم محروم حساب میشد و هم به پزشک نیاز داشت و هم شرایط منطقه به روحیاتم میخورد.

باشوان ابرویی بالا داد و با پوزخند گفت:

- منطقه ی محروم؟!

او که از پوزخند باشوان دریافت ممکن است به او برخورده باشد، دلجویانه گفت:

- جسارت نباشه، اوضاع اطراف عمارت چندان خوب نیست، مردم در اعتراضات سالیانه به تهران نامه فرستادند و از اوضاع ناحیه شکایت داشتند.

پوزخند باشوان پررنگ شد و رو به او گفت:

- هه، جالبه؛ مردم اینجا سواد حرف زدن هم ندارن چه برسه به خواندن و نوشتن.

ابرویی بالا داد و گفت:

- شاید به کسی گفتن که براشون بنویسن؛ اما اینها مهم نیست؛ مهم دلیل بودنم در اینجا بود که شما باید میدونستین.

با آمدن نازلی که لیوان شیری در دست داشت؛ هر دو سکوت کردند و به حرکات نازلی خیره شده بودند که چگونه لیوان شیر و کیک را روی میز مقابل او قرار میدهد.

با قرار دادن محتویات داخل سینی روی میز و سپس حرکت دست باشوان از آنجا دور شد؛ با رفتن او، باشوان لب به سخن گشود:

- خودتون رو معرفی نکردید؛ هنوز نام و نشانی از شما نداریم.

- من علی شهسواری هستم؛ ساکن تهران و دانشجوی ترم آخر تخصص قلب و عروق.

باشوان ابرویی بالا داد و گفت:

- خوشبختم، من هم باشوان آوانسیان هستم، ارباب ایل خاوری.

- من هم خوشبختم.

کمی مکث کرد و لیوان شیر روی میز را برداشت و کمی از آن نوشید و رو به او ادامه داد:

- میتونم بپرسم من در کجا باید طبابت کنم؟!

باشوان سری تکان داد و گفت:

- امشب رو در اینجا مهمان ما هستید، اما فردا یکی از کارگرها رو میفرستم راهنماییتون کنند؛ مریض خونه شرایط لازم برای زندگی و طبابت رو داره؛ هم اتاق برای استراحت داره و هم اتاق برای درمان.

لیوان خالی از شیر را روی میز گذاشت و رو به او گفت:

- ممنون، گوارا بود.

کمی مکث کرد و بعد رو به گفت:

- تشکر، فردا پس رفع زحمت میکنم.

- زحمتی نیست، اما؛ حال دخترم چطوره؟!

- بهتر نیست حال کارگر بیچاره ای که زخمی شده بود رو بپرسید؟!

نقدگولان🌄

 

@ N1389  @ faeze

ویرایش شده توسط ZeinabHDM
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

🌾پارت یازدهم

باشوان با تعجب گفت:

- زخمی؟!

- بله، کارگر شما زخمی شده بود.

- چه اتفاقی افتاده؟!

- جای چنگال گرگ روی ساق پای راستش خودنمایی می‌کرد، مشخصه که گرگ‌ها بهشون حمله کردند.

- اگه گرگ‌ها میخوردنش شانس بهتری برای مردن راحت داشت.

با تعجب گفت:

- میشه بگید چرا؟!

- چرا؟! دختر مثل برگ گل من رو برداشته و از عمارت برده، معلوم نیست کجا بودن که این موقع اومدن.

علی ابرویش را بالا داد و زیر لب گفت:

- صحیح!

بعد رو به او ادامه داد:

- شما مطمئنید که دخترتون رو بردن؟!

- یعنی چی؟!

- یعنی اینکه با چشم خودتون دیدید که با هم رفتند؟!

- نه اما، با هم پیدا شدن.

- اما من اینطور فکر نمی‌کنم.

- چطور؟!

- برای اینکه در بین راه مسیرم رو گم کرده بودم؛ ماشین من رو جایی نزدیک روستا پیاده کرد؛ یکی از روستاییان اسبش رو برای کمک به من دستم داد و گفت که از مسیر کلبه ای در وسط روستا هست می‌تونم نماد عمارت رو ببینم و از اونجا به بعد مسیر هموارتر و راحتتره؛ اما وقتی مسیر رو گم کردم که به کلبه رسیده بودم، اون زمان بود که سراغ کلبه رفتم که اگر راه بلدی داخلش هست، راهنماییم کنه؛ اونجا بود که همین مرد زخمی رو دیدم؛ اومده بود به کلبه اش که گویا مدرسه ی بچه ها بود، سر بزنه.

باشوان سری تکان داد و زیر لب گفت:

- درسته، گفته بود که برای نظارت به کلبه؛ اونجا میره.

- بله و البته ایشون اونجا تنها بود و هیچ دختری رو در کنارش ندیدم.

- اما اونها رو با هم گرفتند.

- ارباب، احتمالاً دختر شما برای تفریح و استفاده از طبیعت برف، سرخود از عمارت خارج شده و توی راه گرگ به ایشون حمله کرده و چون کارگر شما نزدیک بوده برای کمکش اقدام میکنه؛ چرا خودتون باعث انحراف افکار عمومی میشین؛ خودتون هستید که دخترتون رو بر سر زبان‌ها میندازید.

- آقای دکتر، دختر من از صبح زود رفته و شب با یه مرد پیداش کردن، اون هم بیهوش و در شرایط نامشخص؛ اون وقت شما از جانب خودت تفسیر میکنی؟!

- ارباب، برف و وضع هوا اونقدر بد بود که منی که زودتر از کارگر شما از سمت کلبه راه افتادم الان و به همراه خودشون به عمارت رسیدم؛ شرایط بیرون از عمارت واقعاً سخت بود و مطمئناً دختر شما که توان و قدرت یک مرد رو ندارن که از پس خودش بربیان؛ برای همین دچار ضعف و ناتوانی شده، ترس از گرگ ها هم انگار باعث بیهوشی موقتشون شده.

باشوان که حرف های دکتر را تا حدی پذیرفته بود، نفس آسوده ای کشید و رو به او با لحنی که کمی آرامش در آن تزریق شده بود، گفت:

- حالا اون پسر در چه وضعیه؟!

- باید واکسن بزنه، عفونت وارد بدنش شده و ممکنه براش مشکل ساز بشه.

- خب براش بزنید.

- من که تجهیزات ندارم، باید برای شهر نامه بنویسید تا براتون ارسال کنند.

- کی ارسال میشه؟!

- با وضعیت آب و هوایی که من میبینم، خیلی زود به دستمون نمی‌رسه و تا اون زمان هم باید تقویت بشه.

- خوبه، تا اون زمان کجا باید باشه؟

- همین جا دیگه!

- اینجا؟!

- بله، توی مطب که نمیتونم نگهش دارم، زخمش عفونت داره و هر نقل و انتقالی برای بیمار خوب نیست.

- اون اتاق، اتاق مشاور عمارته، نمی‌تونم در اختیار یک کارگر سر به هوا قرارش بدم.

- این کارگر سر به هوایی که ازش حرف میزنید برای اداره مدرسه بچه های روستای تحت نظارت شما به دل سرمای برف زده و برای نجات جون دختر شما، جون خودش رو فدا کرده؛ اصلأ صحیح نیست که به خاطر جایگاه آدم ها، بینشون تفاوت قائل بشیم.

باشوان با عصبانیت کنترل شده ای سعی در این داشت که دکتر را محترمانه از جلوی چشمانش دور کند و بنابراین رو به او گفت:

- بهتره برید استراحت کنید، خیلی خسته شدید امروز.

علی نیز لبخند معنا داری زد و از جایش بلند شد، رو به او گفت:

- شب خوش ارباب.

و با گفتن این حرف به سمت اتاقی راه افتاد که ساعتی پیش در آن به مداوای داژیار پرداخته بود.

با رفتن او، باشوان نفس عمیقی کشید و به سمت اتاق باوان پا تند کرد؛ اما در بین راه متوجه باشوک شد که به سمت زیرزمین انتهای سالن میرود؛ رو به او گفت:

- کجا داری میری؟

باشوک با شنیدن صدای باشوان در جای ایستاد و رو به او گفت:

- میرم ببینم این دختره چرا صدایی ازش در نمیاد.

- مگه مریم نگفت از تاریکی می‌ترسه؟!

- بالاخره که چی، نباید ادب بشه؟

باشوان نفسی از سر درماندگی کشید و رو به نازلی که در سالن ایستاده بود، اشاره ای زد تا به آسکی سر بزند و خودش رو به باشوک گفت:

- خریت رو خواهر تو کرده، اون دختر چه تقصیری داره؟!

- مگه اون ندیمه اش نیست! نباید حواسش به اوضاع باشه؛ مگه همه چی خاله بازیه؟!

باشوان خواست چیزی بگوید که با صدای جیغ دلخراش نازلی، هر دو به سمت انبار پا تند کردند.

نقد گولان🌄

@ faeze  @ N1389  @ Saghar 2021

ویرایش شده توسط ZeinabHDM
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🌾پارت دوازدهم

باشوک با دیدن آسکی در آن واحد احساس شکست خورده ای داشت که هیچ وقت امید پیروزی در آن به نتیجه نخواهد رسید چرا که با دیدن آسکی بیهوش داخل اتاقک انبار، به طوری که کف سفید رنگی از دهانش خارج شده بود، بر خود می‌لرزید چرا که با دیدن چهره اش که تنها از داخل چشمان درخشان سیاه رنگش، سفیدی آن جلوه گر بود؛ روح باشوک را به دره ی نابودی پرتاب کرد.

باشوان با دیدن حال او، به سرعت از نازلی خواست تا دکتر را صدا بزند؛ چندی نگذشت که نازلی با دکتری که اکنون نسبت به قبل ظاهری آشفته داشته و تنها ربدوشامبر زرشکی رنگی بر تن داشت؛ خود را به اتاقک انبار رساند؛ او نیز با دیدن آسکی، فریادی زد و رو به نازلی طلب آب و پارچه ی تمیز کرد و خود نیز به سمت دخترک رفت؛ دخترک همچنان می‌لرزید و از دهانش کف بیرون میزد، دکتر با تمام قوایش فک دخترک را گرفته بود و سعی در این داشت با انگشتش مانع از این شود تا او زبانش را گاز بگیرد؛ او با عصبانیت رو به داشوک فریاد زد:

چرا نشستی، دست و پاهاش رو بگیر که تکون نخوره.

باشوک که با فریاد علی، به خود آمده بود؛ با نگرانی به سمت دخترک رفت و سعی کرد تا از لرزش دست و پایش جلوگیری کند؛ کمی بعد نازلی با تشت آب و پارچه وارد انبار شد؛ به همراه او چند تن از خدمه ها وارد انبار شدند و شوکه به صحنه ی مقابلشان مینگریستند؛ باشوان نیز متعجب به لرزش بدن دخترک و جیغ های پی در پی اش نگاه میکرد و نمی‌توانست هجوم ندیمه ها را به داخل انبار کنترل کند؛ بنابراین کمی بعد آسکی به کمک دکتر، آرام گرفت و لرزش هایش کنترل شدند و تنها هق هق ها و ناله های ریز او بود که صدای سکوت انبار و حاضران داخل آن را می‌شکست.

علی پس از آرام گرفتن دخترک، نفسی عمیق کشید و به دیوار پشت سرش تکیه داد، عرق روی پیشانی اش را با دست گرفت و زیر لب تنها زمزمه کرد:

- خدا رو شکر.

باشوک با شنیدن این حرف دکتر، نفس راحتی کشید و کنار کشید و با اضطراب به دخترک مقابلش نگریست؛ همچنان با بهت محو تماشای او بود؛ اویی که به خاطر خبط خود چنین عذابی را به او تحمیل کرده بود و او را در فشار روحی و روانی اسیر کرده بود؛ به ساعتی قبل اندیشید که به قصد اذیت دخترک به سمت انبار راه افتاده بود که با دیدن باشوان، در کار خود تعلل ایجاد کرد چرا که نقشه اش را پوچ شده می‌دید و راه فراری برای آن متصور نبود.

حال با دیدن دخترک در این حالت، از خود متنفر گشته بود، اویی که جدیتش برای خاص و عام کاملآ مطرح بود؛ حال به خاطر دخترک ندیمه ی خواهرش اینگونه در خود فرو رفته بود و حال ناگوار او؛ برایش چون تنش می‌مانست و آرامش و قرار را از او گرفته بود که نمی‌توانست از جای برخیزد؛ گویی لرزش چند لحظه پیش دخترک به او منتقل شده بود که اینگونه دستانش به لرزه درآمده بودند و ترس را به جانش تزریق می‌کردند.

همچنان در افکار خود غرق بود، که دکتر از جای برخاست و رو به باشوان با لحنی که عصبانیتش به خوبی مشخص بود، گفت:

- توی این عمارت اتاق هست یا اینکه مشاورتون بی اتاق میمونن؟!

باشوان که تیکه ی کلام او را دریافته بود؛ دندانهایش را روی هم سایید و گفت:

- اون تو اتاق ندیمه ها می‌خوابه؛ اتاق مجزا نداره.

- اما اون باید استراحت کنه، نیاز به اتاق داره که مجزا باشه و آرامش پیدا کنه.

- نمیشه دکتر، از فردا این ندیمه ها روی سر عمارت بلند میشن و کسی نیست که جمعشون کنه.

علی که از حرف کاملاً بی منطق مرد مقابلش کفری شده بود، با پوزخند گفت:

- جلوی چشم خودتون جون داد، اون الان نمیتونه توی اتاقی باشه که بقیه ی ندیمه ها هم هستند؛ نیاز به رسیدگی داره.

باشوان خواست چیزی بگوید اما با صدای باشوک، همگی شوکه نگاهش کردند:

- اتاق من هست.

باشوان خواست چیزی بگوید اما باشوک از روی زمین بلند شد و روبه روی هر دوی آن ها ایستاد و گفت:

- حال بد اون به خاطر منه، پس می‌تونه توی اتاق من استراحت کنه.

باشوان گفت:

- اما....

- پدر لطفا، دکتر راست میگن؛ باید استراحت کنه، بعداً میتونیم به امور رسیدگی کنیم.

و با گفتن این حرف مسیر خروجی را در پی گرفت.

چندی نگذشت که اوضاع سامان گرفت و آسکی به اتاق باشوک منتقل شد.

دکتر با بررسی سرم او، نبضش را چک کرد و رویش را با ملحفه ای پوشاند و بعد رو به ندیمه ای که کنار در اتاق ایستاده بود، گفت:

- لطفاً کنارش بمون، هر اتفاقی افتاد به من خبر بده.

ندیمه سری به نشانه ی تایید تکان داد و او نیز به سمت اتاقش رفت؛ پس از اینکه حال عمومی داژیار را چک کرد؛ خود را به سمت رخت خوابی که در وسط پهن شده بود، کشاند و زیر لب غرید:

- اینجا دیگه کجا بود من اومدم؛ هنوز نیومده که کلی آدم درب و داغون و آش و لاش تحویل گرفتم؛ خدا روزهای دیگه رو به خیر بگذرونه.

و با گفتن این حرف، سرش را روی بالشت گذاشت و خود را مهمان خواب شبانگاهی کرد.

صبح روز بعد اما مانند روز قبل، با تلاطم اهالی ساختمان آغاز نشده بود و هنوز سکوت بعضی از اعضای عمارت، نشان از آن داشت که خستگی شب گذشته همچنان درون آن ها فریاد میکشید که اینگونه با بیدار شدنشان مبارزه میکند و در پی آن است که همچنان در خواب عمیق باشند؛ این شرایط اما برای باشوک به گونه ای متفاوت بود، او شب گذشته را اصلأ نخوابیده بود چرا که فکرش در جایی دیگر بود؛ در جایی نزدیک اتاق خوابش که دخترک معصوم و البته خدمتکار خواهرش آرمیده بود.

او برای اولین بار در زندگی اش عذاب وجدان داشت؛ چرا که دخترک از عصر با هق هق التماس میکرد که او نتوانسته خودش را به خواهر سربه هوایش برساند اما او باور نمی‌کرد و تنها فکر‌ شوم داخل سرش را باور داشت که به بهانه ی نبود خواهرش میتواند آن را اجرا کند؛ اما انگار خدا صدای مظلوم دخترک را شنیده بود و آنگونه وجود پاکش را از دست شیطانی چون او نجات داده و ذهن مریض مردی چون باشوک را بیدار کرده بود.

در شب قبل فکرش را کرده بود؛ او نباید اینگونه به دخترک آسیب میرساند، اما شاید راهی برای به دست آوردن دل دخترک باشد.

حریر نازک آفتاب آلیجان از لابه لایه پرده های ضخیم اتاقش راهی برای ورود نداشتند اما از لابه‌لای پرده ها، در جایی که در گوشه ای رها شده بودند؛ خود را به زور به وسط اتاق کشانیده تا با لمس چهره ی غرق در خواب باوان، او را به روزی دیگر دعوت کند.

با باز شدن چشمانش، در ابتدا موقعیتش را درک نکرد؛ چرا که یادش نمی‌آمد دقیقاً در چه زمانی سر بر روی بالشت گرم و نرمش نهاده است، اما کمی بعد با یادآوری حادثه ای که در روز قبل برایشان رخ داده بود؛ به شدت روی. تخت نشست که با صدای عجیب استخوانها و دردی که در مفاصلش پیچید؛ آخی زیر لب گفت و این نشان از گرفتگی عضلاتی بود که ساعاتی طولانی را در سرمای طاقت فرسا مانده بودند؛ اما این برایش ذره ای اهمیت نداشت، چرا که نمی‌دانست حال داژیار پس از حمله ی گرگ‌های عصبانی روز برفی دیروز چگونه است؛ اگر اتفاقی برایش می‌افتاد او هرگز نمی‌توانست خودش را ببخشد و همین امر باعث شده بود که قطرات اشکی که حاصل از وحشت و درماندگی اش بود راه خود را به روی گونه اش باز کنند و او را وارد کند تا شتابان سمت درب اتاقش برود؛ روزهای دیگر در کنارش آسکی حضور می یافت و صبحانه اش را حاضر میکرد؛ اما امروز حتی خبری از او هم نبود و او احساس میکرد شاید در اعماق خوابی گرفتار شده است؛ اما با دیدن مریم که در سالن در حال تمیز کاری و گردگیری بود، نفسی از اعماق وجودش کشید و به سمتش هجوم برد؛ دختر خدمتکار با حضور ناگهانی باوان ترسیده و متعجب به چهره ی گریان باوان زل زده بود چرا که علت گریه اش را نمی‌فهمید؛ بنابراین گفت:

- چی شده خانم جان، حالتون خوبه؟!

باوان با هق هق آشکاری گفت:

- داژیار، داژیار کجاست؟

مریم با تعجب گفت:

- دنبال داژیار میگردین؟

باوان که به تازگی متوجه خود گشته بود، اشکهایش را پاک کرد و رو به مریم به قصد توجیه گفت:

- آره، گرگ به ما حمله کرد؛ نمی‌دونم حال اون بنده خدا چی شد.

- دکتر به حالشون رسیدگی کردند و الان حالشون خوبه.

- الان کجاست؟!

- خانم جان حالشون خوبه باور کنید.

باوان نگاه غضبناکی به او انداخت که باعث شد دختر خدمتکار دستش را برای نشانی اتاق دکتر دراز کند؛ بنابراین باوان بی‌توجه به  او سمت در اتاقک رفت و آن را با ضرب باز کرد.

یا صدای بلند در، دکتر که دراز کشیده بود؛ از خواب پرید و مستقیم در جای خود نشست؛ اما دخترک بی توجه به او به سمت تخت داژیار رفت؛ با بهت به اویی که روی تخت دراز کشیده بود و حتی صدای نفس کشیدنش را هم نمیشنید خیره شد؛ در حالی که اشک هایش از پی هم مسابقه می‌گذاشتند، با تردید به روی قفسه ی سینه ی او هم شد و گوشش را روی دریچه ی تپش های زندگی اش قرار داد؛ با شنیدن صدای « تالاپ، تلوپ» نفس عمیقی کشید و همانجا روی زمین ولو شد؛ با اطمینان از زنده بودن او، حال بهتر می‌توانست گریه کند، بنابراین با صدای بلند به فغان پرداخت؛ شاید زمانش رسیده بود تا فریادهای بی صدایش را در گلو خفه کند و فغان و ناله ی ناشی از ترس از حمله ی گرگ لامروت و نبودن داژیار را بیرون بفرستد تا از حجم اندوه و استرسش کم شود. 

با صدای گریه ی او، دکتر که به تازگی بیدار شده بود، زیر لب زمزمه کرد:

- اینجا دیگه کجا بود من اومدم؛ هنوز روز اوله.

باوان همچنان شوکه از عدم واکنش داژیار به ناله و عجز و لابه اش، به زاری خود ادامه میداد؛ به سکسکه افتاده بود و این برای دکتر که شب قبل را در ساعات اندکی به استراحت پرداخته بود؛ ناگوار می‌نمود به گونه ای که اگر در توانش یود شاید حلقوم دخترک عمارت نشین پر دردسر را می‌برید تا بتواند شرایط آرامی را که در عمارت به هم ریخته؛ فراهم سازد.

همانطور هم شد، چرا که با عصبانیت از جای برخاست و رو به او به تندی گفت:

- کی به شما اجازه داد، بدون اجازه وارد حریم امن من بشید؟!

باوان متعجب از حرف مردی ناشناس، از جای برخاست؛ در حالیکه بهت‌زده، اشک روی گونه اش را با پر لچک روی سرش میگرفت؛ گفت:

- شما؟!

- اول جواب من رو بدید خانم؟!

دختر از جای برخاست و رو به او با غضب گفت:

- به چه حقی با من اینجوری صحبت میکنی؟! سرت روی تنت زیادی کرده؟! 

علی با خونسردی رو به او نگاه کرد و حرف دلش را به زبان آورد و رو به او گفت:

- هه، عجب دختر زبون دراز پر رویی، توی روز روشن وارد اتاق دکتر عمارت میشی و دو قورت و نیمتم باقیه؟! 

باوان ابرویی بالا داد و گفت:

- من دختر باشوان خان هستم، کسی جرئت ندازه با خاندان آوانسیان اینجوری صحبت کنه، فهمیدی؟!

علی دستی درون گوش خود کرد و کمی آن را پیچاند و رو به او گفت:

- راستش گوشم کیپه، نشنیدم چی گفتی، حالا هم بهتره تا عصبیم نگردی بزنی به چاک.

باوان خواست چیزی بگوید که با صدای ناله ی ضعیف داژیار، با نگرانی به سمت او رفت و پایین تختش نشست؛ علی نیز با دیدن واکنش دختر، کمی بیشتر بر روی بیمار خود، دقیق شد.

به سمتش رفت و دخترک نگران را کنار زد، دخترک با دیدن این حرکت علی، با خشم به او نگریست اما با خود فکر کرد که الان وقت تلافی نیست؛ او می‌توانست در زمانی درست کار او را تلافی کند چرا که او دختر باشوان خان بود و تا تلافی نمی‌کرد، آرام نمی نشست.

دکتر نیز به سمت داژیار رفت و در پلک های بی فروغ او نگریست، رگ های ظریف داخل پلک‌هایش از زور کمبود خون، بی رنگ و سپید گشته بودند؛ دمای بدنش نیز گویای همین امر بود؛ سری از روی تأسف و تأثر تکان داد و رو به گولان گفت:

- ایشون خون زیادی از دست داده، وضعیت جسمانیشون، اینطور که من میبینم چندان تعریفی نداره.

باوان هول زده گفت:

- چی شده مگه؟!

- سابقه کم خونی داره، گانگستر بازی دیشبشون هم که باعث شده این حال و روز رو داشته باشه؛ بهتره بهش خون وصل کنیم.

باوان اندکی فکر کرد و گفت:

- اما چجوری؟! 

چشمانش را در حدقه چرخاند و رو به او گفت:

- چطوریش رو من تعیین می‌کنم.

دخترک در حالیکه همچنان نگران بود با تخسی رو به او گفت:

- میشه بگی دقیقاً میخوای چکار کنی؟!

دکتر که هنوز از بدخوابی صبحگاهی اش عصبی بود، ناگهان به سوی او برگشت و توی صورتش غرید:

- بهتره اینجا بنشینید، چون تضمین نمیکنم که عصبانیتم رو از دست شما سر اون جوون خالی نکنم.

و با گفتن این حرف به کار خود مشغول شد، باوان نیز دلخور از عصبانیت غریبه ی مقابلش که خود را دکتر تازه کار معرفی کرده بود، بغض کرده در گوشه ای نشسته و به کار او دقیق شد.

دکتر نیز کیف پزشکی عریضی که به همراه داشت را گشود و از داخل آن دو عدد سوزن پزشکی خارج کرد، سپس به سمت شومینه ی اتاق رفت و آن ها را روی حرارت گرفت تا ضد عفونی شوند، دقایقی بعد به سمت داژیار رفت و سوزن را در داخل دستش فرو کرد، سوزن دیگر را در دست خود فرو کرد؛ لحظاتی بعد خون جاری شده از دست داژیار را بر روی زرورق مخصوصی ریخت و با خون خود مخلوط کرد؛ اندکی بعد با خوشحالی لبخندی زد و رو به باوان گفت:

- خوش شانسی انگار.

باوان بغض کرده گفت:

- چی شده مگه؟

- گروه خونی این شازده ٱ منفیه، من می‌تونم بهش خون بدم.

- شما؟!

- بله من، بهتره دیگه بری بیرون تا من کارم رو انجام بدم، نگران نباش؛ سالم میفرستمش بیرون.

باوان زیر لب تشکری کرد و به قصد بیرون رفتن از اتاق به سمت خروجی اتاق حرکت کرد که نگاهش به مریمی افتاد که مسکوت کنار در ایستاده و تمام ماجرا را نظاره گر بود؛ در جای ایستاد و با لحنی جدی رو به او و دکتر گوشزد کرد:

- بفهمم از اتفاقات امروز به کسی چیزی گفتین، اونوقت من می‌دونم و شما.

و با گفتن این حرف، از کنار مریم گذشت و از اتاق خارج شد.

علی نیز با تعجب توأم با تمسخر نگاهی به جای خالی او انداخت و زیر لب گفت:

- ببین کارم به کجا کشیده که این نیم وجبی دیگه من رو تهدید می‌کنه.

@ faeze  @ N1389  @ Heara  @ Heart  @ Saghar 2021

نقد گولان🌄

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🌾پارت سیزدهم

به کمک یکی از نگهبانان که پیشتر باشوان او را غلام نامیده بود، به سمت مریض خانه ی روستا راه افتادند؛ از صبح که آن دخترک سر به هوای عمارت بیدارش کرده بود تا اکنون که به صلاة ظهر نزدیک می‌شدند، چیزی نخورده بود؛ با خود فکر کرد که اهل عمارت هم تایم مضخرفی را برای خوردن صبحانه تعیین کرده اند، آخر چه کسی در آن ساعت روز، آن هم در هوای برفی و خواب آور آلیجان، هوس کار و زندگی به سراغش می آید؟! تا بوده او مجبور بود برای درس خواندن و پرداختن به تحقیقات خود، شب بیداری کند و اندکی از ساعات روز را به دریافت آرامش و بازیافت انرژی از دست رفته اش اختصاص دهد و همین بیدار شدن زود هنگامش آن هم در آن صبح دل انگیز، او را عصبی و غیر قابل تحمل کرده بود، چرا که رو به غلام با کلافگی گفت:

- میشه بگی این درمونگاه کجاست؟ چرا هر چی میریم نمیرسیم؟

غلام که چوب داخل دستش را از درون برف بیرون می‌آورد، رو به او گفت:

- دیگه میرسیم، راه اینجا طولانی نیست؛ برف راه رو بسته.

علی بی توجه به او راه خود را در پیش گرفت و با خشمی پنهان شده، پایش را بیشتر در برف زیر پایش فرو برد و از غلام جلو افتاد؛ زیر لب با خود غری زد و گفت:

- عجب غلطی کردم که اومدم تو این خراب شده، داشتم زندگیم رو می‌کردم.

غلام که عصبانیت او را دید، رو به او گفت:

- چیه دکتر، هنوز نیومده آب و روغن قاطی کردی؟!

- تو هم جای من باشی آب و روغن قاطی میکنی؛ من بیشتر به خاطر آب و هوای اینجا، این منطقه رو انتخاب کردم؛ اما از وقتی که اومدم کلی اتفاق ریز و درشت افتاد که متأسفانه به دخالت من نیاز بود.

غلام که پیشتر از ماجرای شب گذشته از طریق ندیمه ها سخنانی را شنیده بود، گویی متوجه حرف های مرد خسته ی کنارش شد چرا که در بدو ورود به ناگهانی با سیلی از اتفاقات نابهنگام مواجه شده بود که می‌توانست در اول کار او را خسته و درهم کند؛ بنابراین در پاسخ به صحبت های اعتراض آمیز او، لب فرو بست تا او را خسته نکند.

پس از لحظاتی که به کندی می‌گذشت، به درمانگاه رسیدند؛ درمانگاه از برف پوشیده شده بود و همین می‌توانست آه دکتر خسته را به گوش غلام برساند؛ بنابراین رو به او گفت:

- حتما اینجا با چراغ نفتی گرم میشه!

غلام سری به نشان تایید تکان داد و گفت:

- بله دیگه.

دکتر سری جنباند و با حرص به سمت کلبه به راه افتاد، با ورودش به فضای سرد داخل کلبه، کیفش را به گوشه ای پرت کرد و دو طرف لبه ی اور کتش را به هم نزدیک کرد؛ به سمت چراغ نفتی رفت و آن را با دقت نظاره کرد، نفت داخل آن رو به اتمام بود و همین تنها جرقه ای بود که می‌توانست او را منفجر کند، با عصبانیت رو به غلام گفت:

- اینکه نفت نداره!

غلام به سمت اتاقکی که در داخل کلبه بود، رفت و اندکی بعد با یک بطری برگشت؛ آن را به دکتر نشان داد و رو به او گفت:

- این آخریشه، تا شب یکی رو میفرستم براتون نفت بیاره.

- بازم خدا رو شکر که ذخیره داریم، جون مادرت بیا بریز پرش کن.

سری تکان داد و به سمت چراغ نفتی آمد و با نفتی که در اختیار داشت، نفت آن را پر کرد تا بتواند فضای گرمی را برای محل زندگی دکتر فراهم کند.

او پس از خداحافظی از دکتر، از آنجا رفت و دکتر نیز با گرم شدن سطحی بدنش به فضای داخلی کلبه ی مقابلش نگاهی انداخت؛ کلبه ای در آن قرار داشت که دارای سقفی گنبدی شکل بود و زمین بدون موکت آن، سرمای بیشتری را در خود ذخیره میساخت، درون اتاقک کلبه، یک دراور آهنی قرار داشت که داخل آن مقداری سروم نمک، باند، چسب و بتادین؛ به همراه چند داروی مسکن قرار داشت و این نشان می‌داد که پزشک قبلی، وسایل ضرور خود را برداشته و فرار را بر قرار ترجیح داده است.

سری از روی تأسف تکان داد و از جای برخاست، فعلاً نمی‌توانست در این شرایط برای فضای داخلی کلبه کاری کند، اما می‌توانست که جای دنجی برای خود تهیه کند تا از سرما هلاک نشود! بنابراین به سمت وسایل موجود رفت؛ میزی که گوشه ای از سالن و کنار پنجره بود را به نقطه ای دور از پنجره قرار داد و بقیه ی وسایل به همراه دراور قابل هدایت آهنی را در گوشه ای کنار هم قرارشان داد؛ خود نیز در پشت میز و روی زیلوی نمدی که پیشتر در اتاقک کنار کلبه قرار داشت، نشست و زانوانش را در آغوش کشید؛ سعی کرد درون ذهنش افکار نامنظمش را سامان دهد و به حال این کلبه ی پا در هوا فکری کند؛ قطعا به تنهایی نمی‌توانست از پس این کلبه خرابه برآید، بنابراین مجبور میشد که برای کمک، روی دوست و همکار چند ساله اش تیرداد حساب باز کند؛ اما فعلا میبایست به تنهایی در اینجا می‌نشست و برای یخ نکردنش دعا می‌خواند.

لحظه ای برای گرمای طاقت فرسایی که در جنوب مجبور به تحمل میشد و تا به اون لحظه از آن فراری بود، دلش ضعف رفت؛ با خود فکر میکرد که تنفرش از گرما، او را به چنین موقعیتی رسانده و حال باید جور ناشکری خود را پس دهد؛ اما خب طبع گرمش قطعاً پذیرای گرمای مجدد هرمزگان و مناطق محروم آنجا نبود؛ سرمای کردستان را به مراتب بهتر از گرمای هرمزگان می‌توانست تحمل کند؛ بنابراین قدری خود را به چراغ نفتی نزدیک تر کرد تا گرمای دل‌انگیزش را بیشتر به آغوش بکشد.

@ Elin  @ Elin.  @ Saghar 2021  @ ملکه سکوت  @ ملکه غمگین  @ khazan  @ Z.A.D  @ Z.farhani  @ Z.mim @ faeze  @ N1389  @ N.a25  @ Ghazal  @ Ghazalbavi  @ K.Mobina  @ MONIE  @ NAEIMEH_S  @ Nasim.M  @ jalilian87  @ Otayehs  @ کاژین جهانگیری  @ کبری اسدی  @ کاکائو  @ گربه مشکی  @ گروه آچ  @ گلی جهان بخش  @ گماmaedeh  @ گیسو  @ چلچله

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🌾پارت چهاردهم

با احساس سرمای شدیدی که در نوک انگشتانش احساس کرد، از نبرد چشمانش که سخت او را به خفتن دعوت میکرد، دست کشید و به بدن کوفته و خسته اش تکانی داد، انگار شب گذشته را ندیده بود که مجدد روز دیگری پیش رویش به نمایش درآمده بود.

با کمی کشمکش با خود، از جای بلند شد؛ با احساس جای نرمی که تا پیش از این تجربه اش نکرده بود، در ابتدا تعجب جایش را به احساس درد در ناحیه ی ساق پا داد و مسکوت به فضای روشن اتاقی که در آن قرار داشت، خیره شد؛ هر روز صبح مجبور میشد که زودتر از طلوع خورشید بیدار شود و نفت چراغ گوشه ی اتاق را عوض کند، اما امروز کمی بیشتر خوابیده بود و برای تعویض نفت، اقدامی نکرده بود.

سعی کرد کمی بیشتر فکر کند و موقعیت را درک کند، او در اتاقی بزرگ که دارای وسایل قیمتی با ارزش بود، قرار داشت؛ ابتدا مکان را نشناخت اما تصویر پرده های زرشکی ضخیم عمارت که مخصوص فصل زمستان بودند، به تدریج دریافت که درون اتاقی از فضای عمارت جای خوش کرده و این برایش عجیب بود که چگونه ارباب زاده او را در چنین جایی راه داده است، با خود فکر کرد شاید دخترک سر به هوا آتشی به پا کرده است؛ بنابراین با تأمل توأم با نگرانی از جای برخاست و به قصد رسیدن به در اتاق گام برداشت.

کمی نگذشت که سرگیجه امانش را برید و قبل از اینکه به در اتاق برسد، بر زمین سقوط کرد؛ سقوط او آنقدر پر سر و صدا بود که ظرفی را از روی عسلی کنار اتاقک بر زمین بکوبد و ندیمه ی پشت اتاق را هشیار کند و به اتاق بفرستد؛ اما او که از این احساس ضعف بیزار بود، تقلای دیگری کرد و از جای بلند شد، اما بار دیگر بر زمین کوبیده شد و همین ندیمه را به تقلا واداشت تا مشاور را بخواند.

با ایجاد همهمه در داخل اتاق طبقه پایین، باشوک که در حال کنکاش برگه های زیر دست خود بود، آنها را رها کرد و به سمتی که امواج صدا را تولید کردند، شتافت؛ با دیدن داژیاری که به دیوار اتاق تکیه زده و خواهرش که مقابل او ایستاده و به گریه می پردازد و جمعی از ندیمه ها به همراه مشاور پدرش، ابرویی بالا انداخت و به آنها نزدیک شد.

با نزدیک شدنش، ندیمه ها به کناری رفتند و او رو به مشاور گفت:

- اینجا چه خبره؟

مشاور به داژیار اشاره کرد:

- اون سرگیجه داره، حال مساعدی نداره و نمیتونه درست راه بره.

- خب دکتر رو خبر کنید!

- دکتر همراه غلام به مریض خونه رفته.

با عصبانیت داد زدم:

- کی دکتر رو فرستاده بره؟! اصلا توی این وضعیت برای چی باید بره؟!

- پدرتون فرستادنشون، قرار شد که اون هم به مریض خونه منتقل بشه.

باوان در حالی که به هق هق افتاده بود، گفت:

- اون نمیتونه حرکت کنه، باید مداوا بشه؛ مگه می‌تونه این همه راه رو تا کلبه بره ؟!

با عصبانیت به سمت خواهرش که علنا در مقابل این همه ندیمه گریه می‌کرد و علتش را هم نمی‌دانست، رفت و در صورتش غرید:

- تکلیفت رو مشخص میکنم، فعلاً برو توی اتاقت.

باوان ترسیده از لحن عصبی برادرش، زمزمه کرد:

- اما....

- سریع!

باوان دیگر راهی برای ماندن نداشت، بنابراین راه خود را پیش گرفت و وارد اتاقش شد؛ باشوک نیز پس از رفتن او، با اعصابی متشنج به سمت دانیار که کنار برادر خود نشسته بود و نگران او را مینگریست، نگاهی انداخت و گفت:

- فعلا ببرش همونجا تا استراحت کنه، بعد که بهتر شد، میبریمش مریض خونه.

سپس رو به مشاور کرد و گفت:

- چرا دکتر رفته؟ اینجا چرا اینقدر به هم ریخته است؟

مشاور نیز ابرویی بالا انداخت و گفت:

- مردم اعتراض کردند که به خاطر نبود سلیمان، نیاز به پزشک دارند، با دیدن دکتر اون هم در شب گذشته، درخواست کردند که دکتر به محل کارش برگرده.

باشوک با عصبانیت، چنگی به موهایش زد و گفت:

- فعلا این جا رو جمع کن و‌ ببرش تا استراحت کنه تا دوباره دکتر پیداش بشه.

و با این حرف، از آنجا دور شد تا تکلیفش را با باوان روشن کند.

به اتاق او که رسید، به ضرب در را گشود؛ با دیدن خواهرش که بالشت تختش را به آغوش دارد و به شدت میگرید، متعجب در حالی که از شدت عصبانیت نبض شقیقه اش رو به پاره شدن بود، گفت:

- چته؟!

باوان که از حضور ناگهانی او، ترسیده و هراسان به نظر می‌رسید؛ بالشت را رها کرد و از روی تختش بلند شد، اما همچنان نمی‌توانست مانع از ریزش مروارید های چشمانش شود و همین دلیلی بر فریاد باشوک شد:

- چرا گریه می‌کنی؟!

گوش هایش را گرفت و هقهقش را در گلو خفه کرد و همین امر باعث شد تا باشوک سمتش رفته و دستهایش را از روی گوشش بردارد، رو به او غرید:

- گریه نکن، فقط بگو چته؟!

او با تنه پته گفت:

- چ....چی....چیزی نی...نیست.

- که چیزی نیست آره؟!

باوان چیزی نگفت و باشوک به سمت در اتاق رفت اما قبل از اون گفت:

- خوبه، اگه چیزی نیست من از ندیمه ات می‌پرسم که آیا هست یا نیست.

و با گفتن این حرف در اتاق را بست و آن را از پشت قفل کرد.

 باوان با ترس به سمت در قدم گذاشت تا مانع از قفل شدنش شود، اما دیر شده بود و باشوک کار خود را کرده بود، رو به او با وحشت گفت:

- باشوک، در رو باز کن؛ مگه من چه کار کردم؟! باشوک خواهش میکنم در رو باز کن.

چند بار پیاپی به در کوبید اما هیچ گوش شنوایی برای گشودن در نیافت؛ با ناراحتی خودش را به سمت تختش کشاند و روی آن خود را رها کرد؛ میترسید که باشوک احساس او را به داژیار بفهمد و آن زمان بود که نابودی خود را حتمی میدید.

باشوک که همچنان عصبانی بود به قصد اتاق خود، مسیر راه پله را پیش رفت اما با یادآوری دخترک خدمتکار که شب پیش را به خوبی نگذرانده بود و حال اتاق او را اتراق کرده بود؛ لبخندی زد و به سمت اتاقش راه افتاد.

@ مارک  @ منتالب  @ گونش  @ نارسیس بانو.arabzade  @ نازار  @ خدانگهدار  @ خاطره  @ خاتم  @ عابر بی سایه  @ عاطفه @ تارا  @ مه سا  @ مهاجر  @ م.خسروی  @ م.مرعشی  @ مادیا  @ مادیا  @ مادیا

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🌾پارت پانزدهم

نفسی عمیق کشید، انگار این او نبود که تا چندی قبل عصبی فریاد میزد، حال او همچون پسر بچه ی بازیگوش که خطایی کرده و خیال دارد با پنهان کاری کسی او را و خطایش را نبیند، در ترس از برملا شدن رازش؛ در پشت اتاق پناه گرفته بود و تعلل می‌ورزید؛ چرا که نگران بود خدمه ای از پیچ راهرو بگذرد و او را در پشت اتاق خود ببیند و فکر نامربوطی در مورد او در ذهن خود ترسیم کند.

اما تمام سایه های منفی را از ذهنش کنار زد و به سرعت وارد اتاقش که او را در بر خود گرفته بود، شد؛ با ورودش اولین چیزی که توجهش را جلب کرد بوی بابونه و گیاهان دارویی بود که از جانب او به مشامش می‌رسید و او را گیج و سردرگم میکرد چرا که او همیشه از بوی گیاهان دارویی متنفر بود اما این عطر چیز دیگری را با خود به ارمغان داشت، از نظر او این دختر با خود بهشت را به همراه داشت و این چیزی نبود که بتواند نادیده بگیرد.

به سمتش گامی برداشت، او بر روی بالشت نرمش که هر شب عادت به در آغوش کشیدن آن داشت، خفته بود و صدای سکوتش و نفس های گرم و آرامش بخشش، نوازشگر بالشت زیر سرش بود و او در پی آن بود تا بالشت را از زیر سر او بیرون کشیده و عطر سرشار از مهر خود را که بر آن نقش بسته، در آغوشش حل کند چرا که نفسهای او و آواز صدایش را در خود ذخیره میکند، یعنی او از آن بالشت پشمی که ارزشی نداشت آنقدر بی ارزش بود که آن دختر را در آغوش دارد ولی او نمی‌تواند این آغوش امن را تجربه کند؟! این برای خان زاده ای چون او عجیب بود که به یک بالشت حسادت کند، اما در آن لحظه، حسی به جز حس حسادت، وجود نداشت تا گریبان این دل لاکردارش را بگیرد.

به سمتش نزدیک شد و در کنارش روی صندلی نشست و خیره نگاهش کرد، در خواب نیز اضطراب مهمان صورت سفید و زیبایش شده بود و اخم را بر چهره اش مهمان کرده بود؛ اخم روی صورتش، زیبایش می‌کرد، اما ترس داخل نگاهش او را بیشتر دلربا می‌ساخت، شاید دلیل ترساندن او، همین دلی‌ بود که از باشوک به یغما میبرد و زمین گیرش میکرد.

در این لحظه بهترین چیزی که میتوانست شوقش را تکمیل کند و انرژی اش را فراهم کند، چشیدن طعم سیگار برگی بود که هر لحظه به او آرامش میداد اما شاید مراعات هم خوب چیزی باشد، دخترک آشفته بود و با این کارش، فرصت دید زدن او را از خود میگرفت؛ بنابراین دست روی دلش گذاشت و تنها تمام چشمانش را بر چهره ی دخترک زوم کرد که همچنان در زیر لب هزیان میگفت، او بر خلاف باشوک؛ آرامش نداشت و مدام کابوس میدید؛ کابوس روزی که ترس روز و شبش شده بود، او از نگاه خیره ی باشوک هراس داشت و میترسید که در ذهنش، افکار شومی در حال پرورش باشد، نمی‌دانست که باشوک، خان زاده آوانسیان، خیلی وقت است که دل در گرو آسکی داده است و ترس از او داشتن، بی انصافی محض است.

با تکان خوردن های آسکی و کمی بعد گشودن چشم هایش، هیچ واکنشی نشان نداد، اما دخترک به محض دیدن او؛ به شدت واکنش نشان داد و به ناگهانی در جای نیم خیز شد؛ با این واکنش خود، دردی لحظه ای در ناحیه ی سر احساس کرد و دستش را با ناله بر روی ناحیه ای که دردناک بود، گذاشت؛ باشوک بی توجه به او اما نگران در وجود خود، لب زد:

- مگه جن دیدی؟!

دخترک آب دهانش را که رو به خشکی میرفت، قورت داد و با سکسکه گفت:

- ن...نه ... ا...ار.... ارباب.

ابرویی بالا داد و گفت:

- دیشب حالت خوب نبود، بهتر نیست که آرامش خودت رو حفظ کنی؟!

دخترک بیچاره از لحن آرام او شوکه شده بود، اما با دیدنش در اتاق او که برای تمیز کاری گهگاهی به آن سر میزد، لبش را به دندان گرفت و رو به او گفت:

- من چرا اینجام؟!

- چون من خواستم.

دخترک هراسناک و سوالی به او نگریست، باشوک نیز برای اینکه از چشمانش فرار کند از روی صندلی برخاست و رو به او با آرامش اما بی ربط به احساس درونش گفت:

- باوان برای چی اون بیرون بود؟!

- م...من ....نم....نمی‌دونم.

- تو نمیدونی، پس کی بدونه؟! مگه تو ندیمه اش نیستی؟!

- بانو .... سریع بیرون رفتن، من....من نتو. .نتونستم بهشون برسم.

سری تکان داد و به سمتش برگشت و نزدیکش شد، رو به او گفت:

- تو چشمای من نگاه کن و راستش رو بگو، خب؟

- ب.....بله آ....آق.....آقا!

- باوان به داژیار علاقه داره؟!

دخترک نگاهی از روی ترس توأم با بهت به او انداخت، رو به او گفت:

- چی؟!

پوزخندی زد و گفت:

- یعنی تو چیزی نمیدونی؟!

- بانو چیزی نگفتن.

- چطور میتونی به من دروغ بگی؟!

- م....من د...دروغ...ن..نگفتم.

- گور خودت رو کندی دختر، خودم می‌دونم چجوری فلکت کنم.

آسکی از ترس مجازات باشوک به گریه افتاد، نمی‌دانست که باشوک از کجا فهمیده است، اما خودش نیز نمی‌توانست چیزی را بروز دهد در حالیکه فلک در انتظارش از هر چیزی برای او ترسناک تر می‌نمود.

باشوک با دیدن گریه ی او، کلافه گفت:

- راستش رو بگو، اگه راستش رو بگی کاریت ندارم.

- بانو چیزی نگفتن.

باشوک با عصبانیت به سمت در اتاق رفت و آن را قفل کرد؛ آسکی با دیدن در قفل شده ی اتاق توسط او، وحشت زده از روی تخت پایین آمد و آن را دور زد و به سمت مخالف که پنجره ها قرار داشتند رفت، اما باشوک که او را اسیر دست خود میدید، لبخندی زد و به او نزدیک شد؛ دخترک از او ترسیده به کنج دیوار چسبید و صدای هقهقش را درون آجر به آجر آن ذخیره کرد؛ باشوک که تنها قصد ترساندن او را داشت، به سمتش نزدیک شد، اما در فاصله ی کنترل شده ای رو به او متوقف گشت و گفت:

- خودم درستت میکنم دختره ی خیره سر.

@ Saghar 2021  @ الیف..  @ پرتوِماه  @ پرستو  @ گربه مشکی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🌾پارت هفدهم

در اتاق بسته ی او، لحظاتی بعد به شدت باز شد؛ باشوک با وحشت خود را بیرون انداخت و با فریادی از ته دل کسی را می طلبید؛ عمارت غرق در سکوت، با صدای وحشتزده و بلند او بر خود لرزید و با لرزش خود، ندیمه های مشغول به کار را هراسان و مبهوت خود کرد؛ اولین نفر مریم بود که متوجه باشوک شد؛ او که در نیم طبقه در حال تمیز کاری راه پله ها بود، با شنیدن فریاد او، به سمتش قدم تند کرد؛ باشوک با دیدن او که می‌دود، به سمتش یورش بود، مریم با دیدن اویی که به سمتش حمله کرده است؛ ترسان در جای خود ایستاد، اما باشوک بی توجه به وحشت شکل گرفته در صورت ندیمه ی همیشه خونسرد عمارت، دو بازویش را گرفت و گفت:

- دکتر رو صدا بزنید، دکتر..... دکتر کدوم گوری.... کدوم گوری رفته!

مریم ابتدا نگاهی به ظاهر آشفته ی او کرد اما کمی بعد، نفسی کشید با طمانینه گفت:

- انگار فراموش کردید، به دستور باشوان خان به مریض خونه رفتن.

تکانی دیگر به مریم داد و گفت:

- تیمور رو صدا بزن، باید بریم دنبالش؛ بگو جیپ رو آماده کنه، سریع.

- اما....

بی توجه به مریم، او را به کناری هول داد و به سمت طبقه ی پایین رفت؛ با داد و فریاد « تیمور» نام را صدا میکرد و او را می طلبید؛ مشاور باشوان خان که نام خود را از زبان باشوک میشنید؛ در جای ایستاد تا متمرکز شود که امواج صدای فریاد او از کدامین سو برای طلبیدن او اینگونه در حال شکل گیری در فضا هستند.

- صدا از داخل میاد.

با تایید یکی از نوچه ها، سری به سمت داخل عمارت گرداند؛ با دیدن باشوک که با ضرب درب عمارت را میگشاید، به سمتش روان شد که با دیدن اویی که سراسیمه سمتش می‌آید، در جای ایستاد؛ باشوک نیز به سمتش دوید و رو به او گفت:

- جیپ رو آماده کن، همین الان باید بریم مریض خونه.

- اما ارباب، توی این برف....

- همین که گفتم، اون دختر داره میمیره.

تیمور با تعجب نگاهی به نشانه ی دست او که به طبقه ی دوم اشاره میزد،  انداخت و رو به او گفت:

- میسپرم آماده اش کنن.

باشوک با شنیدن این حرف، به سمت داخل عمارت دوید و کمی بعد خود را به اتاقش رسانید؛ اتاقی که چندی قبل آن را ترک گفته بود تا برای آسکی پزشکی بطلبد، انگار او از وحشت حضور داژیار باز به تشنج پاسخ داده بود؛ باشوک که تنها قصد ترساندن او را داشت، با دیدن وحشت درون نگاه دخترک بر او پوزخندی زد اما کمی بعد این پوزخند تلخ، تبدیل به بهتی خاموش گشت و در نهایت این ترس بود که پیروز میدان گشت و او را در دالان وحشت نبود آسکی اسیر خود کرد و او را برای خواستن پزشکی حاذق، روانه ی سالن عمارت کرد، این وحشت موجود در چهره ی باشوک، تنها دلیلی بود که دیگران را از راز درونش باخبر سازد، مخصوصا که او به کمک بازوان قوی خود، دخترک را اسیر کرده و در میان چشمان بهت زده ی اهالی عمارت به بیرون از عمارت هدایت کرد و کمی با کمک تیمور و مریم به مریض خانه رجوع کردند.

باوان که با شنیدن داد و بیداد برادرش، ترسیده به در اتاق خیره شده بود، متعجب از صدا زدن های برادرش برای یافتن دکتر و پس از آن تیمور مشاور پدرش بود، برای او عجیب نبود که هر از چند گاهی صدای فریاد برادرش را بشنود، اما درخواست خواهشانه ی او برای یافتن پزشک، نگرانش کرده بود؛ میترسید که حال ماهرخ رو به دگرگونی رفته باشد یا شاید هم قلب پدرش باز به ساز او نرقصیده باشد؛ اما با دیدن دختری آشنا درون آغوش برادرش که می‌لرزد و تکان میخورد و برادری که به خاطر آن دختر اینگونه خود را رسوا کرده است، با وحشت پرده ی ضخیم اتاقش را رها کرد و همانجا از کنار دیوار سر خورد و بر زمین کوبیده شد؛ آنقدر اتفاقات وحشتناک برای او و داژیار افتاده بود که آسکی را، دوست همیشه همراهش را فراموش کند و حال با دیدن او، آن هم با آن وضعیت و درون آغوش برادر سنگدلش اینگونه به وحشت بیفتد؛ همین سبب شد تا قطرات این بار همچون رود به خروش درآمده، راه خود را باز کنند و خشکی گونه اش را سیراب کنند.

 

با کوبیدن شدن در اتاق، دکتر که فرصتی برای بازیافتن آرامش از دست رفته ی خود دیده بود و در خوابی نسبتا عمیق ظهرگاهی مشغول بود، در جای خود نیم خیز شد و به سویی که باعث ایجاد چنین صدای وحشتناکی شده بود، خیره شد؛ او میخواست سرزنش کلامش را بر سر آدم بی ملاحظه ای که اینگونه وحشیانه در مریض خانه را با در طویله اشتباه گرفته بود، آوار کند؛ اما با دیدن باشوک که دختری را در بر گرفته، از تصمیم خود منصرف شد و آن را به زمانی دیگر موکول کرد؛ به سرعت به سمت دخترک آشنایی رفت که شب گذشته را با تشنج خود، خواب را بر او حرام ساخته بود، رفت.

کف ماسیده شده بر صورت دخترک و لبی که به سمتی از صورتش متمایل شده بود؛ نشان میداد که حمله ی دیگری او را مورد هدف قرار داده است و این برای دختری به سن او که کمتر از بیست و چهار ساعت،دو بار مورد حمله قرار گرفته است، خطرناک بود.

باشوک که دکتر را مشغول دید و دختری که لرزش بدنش چندی پیش به اتمام رسیده بود، نفسی آسوده کشید و آرام آرام قدمی به عقب برداشت و به دیوار پشت سرش تکیه داد و به دکتری که همچنان مشغول بود، می‌نگریست.

دقایقی بعد بود که با خالی کردن سرنگ درون سرم دخترک، نفسی آسوده کشید و پوکه ی سوزن را به سرنگ زد و آن را داخل سطل آشغال انداخت؛ نفسی آسوده کشید و به عقب برگشت، با دیدن باشوک که مغموم و ناراحت؛ به دخترک خوابیده روی تخت خیره شده بود، ابرویی بالا انداخت و مشکوک او را کنکاش کرد.

باشوک که سنگینی نگاه دکتر را احساس کرد، بدون اینکه تغییری به حالت چهره ی خود دهد، رو به او گفت:

- چیه؟

- تو این بلا رو سرش آوردی؟!

- باید به تو جواب پس بدم؟!

سری به نشانه ی نفی تکان داد و بیخیال رو به او گفت:

- به من مربوط نیست اما....

به سمت میز گوشه ی اتاق رفت و پشت آن نشست؛ ادامه جمله اش را رو به او که کنجکاو خیره اش بود، پوزخندی زد و گفت:

- اما اگه یکبار دیگه بهش حمله دست بزنه، تضمین نمیکنم زنده بمونه؛ حداقلش اینه که ممکنه در اثر حمله آسیب جدی ببینه.

باشوک با شنیدن این حرف از زبان او، به سمتش یورش برد و یقه اش را در مشتش اسیر کرد، رو به او به غیض گفت:

- یکبار دیگه حرفت رو تکرار کن تا ببینی چطور فکت رو خورد می‌کنم؟!

با پوزخندی که علی بر لب نشاند، خشم او بیشتر شد؛ این را از فشردن لباس بخت برگشته درون مشت دستش کاملاً میشد فهمید، اما تنها تفریح موجود در نگاه علی بود که می‌توانست باشوک را به اوج خشم برساند اما او نیز بیدی نبود که بخواهد با وزش ملایمی از سوی او بترسد؛ بنابراین دست باشوک را با ضرب به گوشه ای راند و به صندلی خود بیشتر تکیه داد، اما همچنان با پوزخند روی لبانش تیرش را بر قلب باشوک روانه کرده و رو به او گفت:

- ببین پسر جون، تو اگه خانزاده هستی، من هم پسر خاندان شهسواری هستم، این رو توجه داشته باش؛ یه مو از سر من کم بشه؛ سرهنگ شهسواری اون کاخی که پزش رو به اطرافیانت میدی رو یه شبه روی سرت خراب می‌کنه؛ پس کمتر یقه پاره کن ارباب زاده.

سپس با گفتن این حرف، یقه اش را مرتب کرد و مسکوت به باشوکی که متعجب به او خیره شده بود، نگاه کرد؛ شاید تعجبش به خاطر پسر ژیگولی بود که به تازگی وارد روستا شده بود و اینگونه بدون ترس و با اعتماد به نفس صحبت می‌کرد.

در تلاش بود تا پوزخند شکل گرفته بر روی لبانش را پس بزند اما هر چه میکرد نمی‌توانست از تمسخر مردی چون او دست بردارد، بنابراین رو به او گفت:

- اون دختر ضعیفه، تشنج هم حمله ی بی‌خطری نیست که به سادگی بشه از کنارش گذشت، مخصوصا توی این روستای بی در و پیکر که داروی درست حسابی هم پیدا نمیشه که بشه براش تجویز کرد تا بیماری اش رو کنترل کنیم؛ پس بهتره اگه دوستش داری، خودت رو کنترل کنی و خشمت رو‌ روی این بیچاره پیاده نکنی، چون تضمین نمی‌کنم که دفعه ی بعد زنده بمونه.

با گفتن این حرف به سمت کیفش رفت که در جایی نزدیک میزی که پشتش نشسته بود، قرار داشت؛ برگه ای را از داخل آن برداشت و روی آن چیزی را نوشت و گفت:

- ببین چی دارم میگم، یه نسخه‌ براش نوشتم، بهتره زودتر بفرستی شهر تا براش بیارن، بهتره بجنبی که اگه دیر بشه من نمیتونم تضمین کنم زودتر بهبودیش حاصل بشه.

برگه را به سمت باشوک گرفت، باشوک که هنوز از مرد مقابلش عصبی بود، خواست برگه را از دستش بکشد که علی با کشیدن برگه و تکان دادنش در هوا، رو به او گفت:

- در ضمن، واکسن کزاز هم ضمیمه اش هست، خیلی بده که ارباب عمارت به اون بزرگی به فکر کارگرانش نباشه؛ پس بهتره هر چه سریعتر تهیش کنید؛ یه سری قرص آرام بخش هم هست؛ حیفه مرد جوونی مثل تو، اینقدر عصبی باشه.

سپس برگه را رها کرد و در دست باشوک قرارش داد؛ باشوک که سرخ شده بود، برگه را در دستش فشرد و دندانهایش را بر روی هم سایید؛ رو به او غرید:

- می‌خوام ببرمش.

شانه ای بالا انداخت و گفت:

- بشین تا سرمش تموم شه.

باشوک چشم هایش را روی هم قرار داد و خود را به بیرون از اتاقک رساند؛ گمان نمی‌کرد اگر دقایقی بیشتر بماند، او را زنده بگذارد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🌾پارت هجدهم

با ایستادن بنز مشکی رنگ مقابل عمارت آوانسیان و پس از آن باز شدن درب ماشین و نمایان شدن دو کفش جیر قهوه ای رنگ که اتصال مناسبی را بر روی شلوار پارچه ای قهوای و اورکت همرنگ آن ایجاد کرده بود؛ این نشان را به همراه داشت که صاحب چنین پوششی بسیار با سلیقه است و در کمال آرامش، خود را درون لباس هایش پیوند داده است.

با گذاشتن اولین قدم و نزدیک شدنش به درب ورودی، اولین صدایی که شنید، صدای خاتون بود که مخاطبش قرار داد و گفت:

- کسی نیست برای بدرقه بیاد؟!

با قدمی روبه روی عمارت سفید رنگ مقابلش، نگاهش که به در باز و رفت و آمد نگهبانان افتاد، لبخندی مضحک زد و در پاسخ به او لب زد:

- حتماً اومدنمون گرد و خاک به پا نکرده.

خاتون بی توجه به او، از او جلو زده و به داخل عمارت پای نهاد، اما نگاه مرموز آویر که جای جای قصر مقابلش را میکاوید، خبر از دلتنگی و یا حتی حق مالکیتی می‌داد که دوری هشت ساله از وطن، به تشدید حس وجودی او، دامن میزد.

نازلی با دیدن مهمانان ویژه ی باشوان، با شتاب خود را به اتاق باشوان رساند و او را از حضور مهمانان تازه سفر کرده شان آگاه ساخت.

باشوان با فهمیدن آمدن آنها، با شتاب از جای برخاست و با دست، پیشانی خود را هدف قرار داد و گفت:

- به کل فراموش کرده بودم.

و با گفتن این حرف، خود را به طبقه پایین رساند، با دیدن آنها که مقابل در ورودی ایستاده اند به همراه ندیمه هایی که زودتر از او برای خوش‌آمدگویی به مقابل آنها پدیدار گشته اند، لبخندی ناشی از تعلل موجود در رفتارش زد و به سمت آنها رفته و با آغوش باز گفت:

- به به، ببین کی اینجاست؛ چرا خبر ندادین گاوی گوسفندی چیزی میکشتیم!

سپس با گفتن این حرف، به سمت خواهرش رفته، او را در آغوش کشید و پس از او آغوش گرمش را برای در برگرفتن خواهر زاده اش گشود؛ با رهایی هر دوی آن ها، خواهر به قصد نیش کلام؛ چشم و ابرویی آمده و با لحنی مغرورانه رو به برادرش گوشزد کرد:

- وا داداش، آویر که به باشوک خبر داد؛ ولی ما که گاو و گوسفندی ندیدیم هیچ، استقبال چندانی هم ندیدیم؛ انگار چندان هم از حضورمون خوشحال نمی‌شدین.

باشوان با دیدن وضع موجود و دلخوری خواهرش از او، لبهایش را از درماندگی بر هم فشرد و آنها را به سمت پذیرایی دعوت کرد، پس از نشستنشان و برقراری آرامش نسبی بر فضای موجود، لبخندی بر لب نهاد و رو به او گفت:

- اوم، راستش باشوک گفته بود؛ اما یه سری اتفاقاتی افتاد که....

خاتون که همچنان از نادیده گرفتنشان ناراحت بود، میان حرف برادرش جایی برای خود باز کرد و گفت:

- اینها همه اش بهانه است داداش، اگه یه سر سوزن برات مهم بود؛ لااقل پیمون رو می‌گرفتی که یه روز با تأخیر اومدیم.

آه از نهاد باشوان به هوا برخاست، آن زمان که باشوک از سفر کرده هایشان بر زبان سخنی رانده بود و نوید آمدن زود هنگام آنها را نشخوار کرده بود، حتی فکرش را هم نمی‌کرد که سخن باشوک از به زودی به همان یک روز یا دو روز ختم شود.

رو به خواهرش با لحنی دلجویانه نجوا کرد:

- شرمنده خواهر، به خاطر اوضاع نامناسب جوی؛ گرگ به یکی از کارگرهام که مشغول کار بیرون از عمارت بوده، حمله کرده بود و همین باعث شد که اوضاع عمارت به هم بریزه.

خواهرش ابرویی بالا انداخت و خواست چیزی بپرسد که باشوان برای فرار از هر گونه ابراز دلخوری از جانب خواهرش، رویش را سمت آویری که از بدو ورودشان همچنان ساکت نشسته بود و به نزاع لفظی بین او و مادرش می‌نگریست، کرد و با لحنی صمیمی رو به او گفت:

- تو چطوری پسر؟ دلم برای بچه بازی های تو و باشوک تنگ شده بود؛ بچه تر که بودی از دیوار راست بالا می‌رفتی اما الان خبری از اون همه شیطنت نیست؛ بابا میدونیم مردی شدی برای خودت، نمی‌خواد دیگه ثابت کنی که.

آویر لبخندی یک وری زد و رو به او با لحنی به مراتب به نزدیکی صمیمیت نهفته در جملات ردیف شده ی دایی اش، گفت:

- لطف دارین دایی جان، کمی سختی سفر خسته ام کرده وگرنه مصاحبت با شما، باعث افتخار منه.

باشوان که آویر را چون باشوک دوست داشت و وقار و متانت تازه شکوفه زده در شخصیت او، مزید بر علاقه ی سابق او شده بود؛ لبخندی از سر لذت زد و رو به او گفت:

- الان میگم نازلی راهنماییتون کنه تا استراحت کنید، اما بعداً باید قول یه دست شطرنج رو بهم بدی.

آویر لبخندی به عادت های تمام نشدنی دایی اش زد و در تایید صحبت او گفت:

- چرا که نه، باعث افتخاره.

با گفتن این حرف او، باشوک سری تکان داد و از نازلی خواست تا آنها را به اتاق مهمان همراهی کند تا بتواند تا زمان استراحت آنها، دستور تدارکی در خور شخصیت آنها را به ندیمه هایش بدهد تا اسباب پذیرایی را برایش فراهم کنند، آن ها از طریق همراهی نازلی به اتاقشان منتقل شدند و ندیمه ها نیز با گوشزدهای باشوان به تلاطم افتاده و شرایط را برای پذیرایی آنها فراهم آورند.

در جایی کمی دور تر از عمارت، پسر باشوان در اسارت چنگال ندیمه دختری، از کار و زندگی روزانه اش گذشته و بیتاب او و البته کمی عصبی از دست دکتر معالج دخترک مظلوم؛ قدم هایش را یکی پس از دیگری به سویی می‌کشاند تا حرکت کندوار ثانیه ها را احساس نکند.

با اتمام سروم دختر خوابیده بر تخت و پشت بند آن، نوازش مژگانش بر روی هم، پلک‌هایش برای دیداری دوباره از هم گشوده شدند و با دیدن مکانی ناشناس، نگرانی رخنه کرده بر قلبش، فزونی یافت به گونه ای که شدتش، او را به تلاطم وادار کرد و با برخاستن ناگهانی اش، علی را وادار به کنکاش به سوی خود کند.

علی با شنیدن صدای ناله وارش، گامی به سمتش نهاد و گفت:

- بهتری؟!

دخترک با ترس و نگرانی اطرافش را پایید، شاید اگر تصویر آشنای مطب روستا را به یاد نداشت، از بودن در چنین جایی به وحشت می افتاد و حمله ای دیگر را بر روح و روان خود می‌پذیرفت، اما با دیدن خود بر تخت مریض خانه و همچنین مشاهده مرد غریبه مقابلش پوشیده در البسه ی منظم که مخالف پوشش سایرین بومی های منطقه بود، با ترس توأم با کنجکاوری عقب عقب رفته و خود را به گوشه ای ترین نقطه ی تخت رساند و با تته پته گفت:

- ت....ت.....تو....ک..کی هس...هستی؟!

دکتر که ترس داخل نگاه او را به درستی شناخته بود، گامی به عقب برداشت و دستش را بالا برد و گفت:

- عا، دختر نگران نباش؛ من پزشک جدید آلیجان هستم.

لرزش نگاه دخترک همچنان ادامه داشت، گویی باور نکرده بود که او پزشک اینجا باشد، پیش از او؛ سلمان دکتر آنجا بود که سر تا پایش با او فرق داشت، مردی کوتاه قد و با شکمی گرد که کار هر روزه اش تنها چرت زدن و مگس پراندن بود؛ گاهی آن لابه لا ها هم بیماری ویزیت میکرد و اکثرا هم تجویزش برای همه یکسان بود و ویتامین را راه و بیراه به خورد این و آن میداد؛ اما مرد مقابلش با مرد شکم گنده ی قدیم کاملا فرق داشت؛ مرد مقابلش که روبه رویش ایستاده بود، بر روی سرش سایه ای ایجاد میکرد و از ورود کورسوی نور ضعیف چراغ نفتی گوشه ی اتاق جلوگیری میکرد، نشان از قد رعنایش میداد و اورکت نقش تنش نشان از اندام ورزیده ای میداد که او را از هر جهت با سلمان متفاوت می‌ساخت.

دکتر که گوی چشمانش را غلتان آب های نیلگون، دید؛ به تعلل او در باور صحبتش، به یقین رسید  و به سمتش نزدیک شد و به آرامی لب زد:

- باشوک شما رو اینجا آورد، اتفاقی افتاده بود که حالتون بد شد؟

دخترک با یادآوری ساعاتی قبل، نگران و لرزان زمزمه کرد:

- تو رو خدا نذار من از اینجا برم.

با گفتن این حرف دخترک، دکتر اخمی بر چهره راند و در جای متوقف گشت.

@ سَ م آ  @ ستاره-Ensiyeh.gh  @ نارسیس بانو.arabzade  @ م جرجانی  @ م_بشردوست  @ م_صمدی  @ م.خسروی  @ م.مرعشی  @ مائده جابری  @ مادیا  @ مارال  @ مارک  @ ماریا  @ کاژین جهانگیری  @ کبری اسدی  @ کروئلا  @ کرومتوفیلیا  @ کسری  @ کتایون  @ کاکائو  @ گربه مشکی  @ گونش  @ Melika_85  @ mahdiyeh  @ Ghazal  @ Gaseda  @ Omaay  @ Paradise  @ unknown  @ Elaha  @ e.m  @ E.S  @ Ealekh_7  @ eblees  @ Jana

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🌾پارت نوزدهم

رو به دخترک گفت:

- چرا ازش میترسی؟!

سرش را از ترس به دو طرف تکان داد و گفت:

- اون....اون.....

خواست چیزی بگوید که باشوک وارد اتاقک شد و با دیدن دخترک نشسته بر روی تخت و دکتری که بالای سر اوست، پوزخندی زد و گفت:

- مثل اینکه حالت بهتره که نشستی ور دل دکتر.

دکتر عصبی نگاهی به او انداخت و گفت:

- خجالت بکش، این چه طرز صحبت کردنه؟!

- احترام خودت رو نگه دار دکتر.

دکتر بی توجه به او، به سمت دخترک رفت و مشغول درآوردن سروم خالی شد، اما در عین حال گفت:

- چندان مهم نیستی که بخوام وقتم رو با جر و بحث با تو بگذرونم.

به سوی او برگشت و ادامه داد:

- بیمارتون حالشون خوبه، می‌تونید ببریدشون.

با گفتن این حرف، دخترک نگاه ترسانش را به او دوخت، اما دکتر بی توجه به نگاه وحشت زده ی دخترک به بیرون از اتاقک مریض خانه گام برداشت؛ با نزدیک شدنش به ماشین جیپ پارک شده در نزدیکی مریض خانه، با تأمل نگاهی به عقب انداخت، با اطمینان از اینکه باشوک در حال صحبت با دخترک ندیمه است، به سوی ماشین قدمی برداشت؛ با نزدیک شدن به ماشین، متوجه دختری درون ماشین شد، همان ندیمه ای بود که وسایل مورد نیازش را در اتاق مشاور درون عمارت آوانسیان فراهم میکرد، نامش را فراموش کرده بود اما چهره اش را خوب به خاطر داشت؛ نگاهش را به چشمان دخترک دوخت و با اشاره ی چشم از او خواست از ماشین پیاده شود؛ دختر ندیمه که متوجه منظور او شد، ابتدا تردید ورزید اما کمی بعد از ماشین پیاده شد و بعد به در آهنین آن که با چرم خوش رنگی پوشانده شده بود، تکیه داد؛ دکتر بار دگر پشت سر را کاوید و با ندیدن کسی، نزدیک او گشت و بی تردید پرسید:

- اون دختر، چطور به این روز افتاد؟

مریم نگاه سرد و یخ زده و بی تفاوتش را از سمت مریض خانه گرفت و به مرد مقابلش دوخت و بدون هیچ نگرانی گفت:

- توی اتاق باشوک بود، نمی‌دونم چی بهش گفته بود که مثل دیشب تشنج کرد و باشوک سراسیمه شد.

- جالبه.

مریم چیزی نگفت و دکتر رو به او گفت:

- می‌دونی که نباید چیزی به کسی بگی؟

دخترک نگاهش را از او گرفت و بدون هیچ حرفی خود را به داخل ماشین انداخت، با رفتار بی تفاوت ندیمه، گرد تعجب بر چهره ی علی نشست، اینجا حتی ندیمه هایش هم از غروری بی جهت ارث برده بودند؛ جوری رفتار میکردند که انگار او ندیمه است و باید به آنها جواب پس بدهد، دنیا هم به این زودی رنگ تضاد بر خود پاشیده بود و جایگاه ها را تعویض کرده بود یا شانس او اینگونه عجیب و غریب بود؟!

تصمیم گرفت از آن ماشین کذایی دور شده و خود را مشغول کار دیگری کند تا شر  آن مرد و آدمهایش از سرش باز شود، اما خودش نیز می‌دانست که حس کنجکاوی اتفاق پیش آمده بین ارباب و ندیمه اش چندان او را متمرکز نخواهد ساخت و حتما به بهانه ای برای کنکاش بیشتر به عمارت مراجعت خواهد کرد.

چندی نگذشت که دخترک ندیمه به همراه باشوک از داخل مریض خانه خارج شدند و بدون توجه به پزشکی که جان دخترک را نجات داده بود، از آنجا دور شدند، در آخر این نگاه ترسان دخترک بود که حس کنجکاوی دکتر را قلقلک داده و او را در تصمیم خود مصمم ساخت.

با ایستادن ماشین مقابل در عمارت، دخترک به کمک مریم به داخل منتقل شد و باشوک نیز راننده را رد کرده و خود را به سالن اصلی رساند، قدم هایش را با خستگی بر فرشهای ابریشمین کف سالن تماس داده و به قصد اتاق کارش، پله های مقابلش را به اتمام رساند اما با شنیدن صدای آشنایی در جای متوقف گشت:

- حالا مهمونت رو میکاری و خودت میری پی خوشگذرونی پسر دایی!

با بهت سرش را به جانب پسر عمه اش چرخاند، با خوشحالی اسمش را زیر لب زمزمه کرد و قدمی بلند به سویش برداشت و او را محکم در آغوش کشید.

- چطوری پسر؟

سکوت از جانب پسر عمه اش را به حساب دلخوری اش گذاشت اما با بیرون آمدن از آغوشش و شکار لبخند کمیاب او، او نیز قطعه ای از همان کمیابی ها را بر لبان خود نقش بست و گفت:

- کی اومدی دیوونه؟!

او نیز سکوت را جایز ندانست و گفت:

- چند ساعتی میشه.

- خوش اومدی داداش؛ ببینم عمه هم هست؟!

- آره، خیلی هم سراغت رو گرفت.

دست او را گرفت و به سمت اتاق خود راهنمایی اش کرد، در همان حین نیز رو به او گفت:

- شرمندم، یه اتفاقی افتاد؛ مجبور شدم توی این وضعیت بزنم بیرون.

با باز کردن در اتاق کارش، او را به داخل هدایت کرد و بعد خود به بیرون از اتاق رفته و به دنبال یافتن نازلی و دادن دستوری برای آماده کردن چاشت مناسب مهمان عزیزش، از او جدا گشت و او را میانه اتاق تنها گذاشت، آویر که تنها گشته بود، خود را گوشه ای از اتاق رسانیده و روی راحتی نشست و به بند و بساط مهیا شده در اتاق پسر دایی اش نگریست، میز کار طراحی شده با جدیدترین متدهای اروپایی به همراه تجهیزات جدید روز،  گرامافون شیک  به همراه تلویزیون کشویی و قوطی های حاوی مایع سرخ رنگ با قدمت چند ساله نشان از این داشت که چندان هم به او سخت نمی‌گذرد؛ او و باشوان در ملک موروثی آوانسیان روزگار خوشی را می‌گذرانند و شاید تنها او و مادرش آواره ی غربت بوده و سختی های زندگی را تحمل می‌کردند.

موج افکارش با ورود پسر دایی هفت خطش از تلاطم خود کاسته و در گوشه ای از ساحل آرامشش، سکنی گزید و حواسش را معطوف اویی ساخت که با لبخندی محفوظ بر لب، خود را به او رسانده و مقابلش نشست.

با نشستنش، نگاه جدی اش را به پسر دایی خود داده، باشوک نیز با لبخند رو به او گفت:

- بالاخره بعد چند سال پیدات شد، نمیگی باشوان از دوری خاتون دق میکنه؟!

پوزخندی که می‌رفت تا لبانش را به بازی بگیرد را در نطفه خفه کرد و برخلاف میل باطنی اش گفت:

- این دوری نیاز بود، اما الان اومدم که بمونم.

- خوشحالم که میمونی.

خواست چیزی بگوید که تقی به در خورد و نازلی سینی به دست وارد شد و محتویات آن را روی میز مقابلشان چید، با سر تکان دادن باشوک، از آنجا دور شد.

ویرایش شده توسط ZeinabHDM
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🌾پارت بیستم

دست بی جان پیرمرد را در دست گرفت و دو انگشتش را روی نبض او قرار داد، با حس ضربان کندی که از میان شاهرگ های او به سلول های عصبی دستش منتقل میشد، دریافت که قلب بیمارش چندان با او راه نخواهد آمد و به زودی خانواده اش را به مقصد دنیایی ابدی ترک خواهد گفت؛ اما او ظاهر خونسرش را حفظ کرد و دست پیرمرد را کنار بدنش رها ساخته و به سمت میزش قدمی برداشت؛ نوه ی پیرمرد که دخترکی شانزده ساله ی ریزه میزه بود، دست پدربزرگش را در دستانش فشرد و با نگاه اشکبارش به او زل زد؛ علی با حس سنگینی نگاه دخترک بیچاره که گویی به امید خبر خوش نزد او آمده ؛ با آهی عمیق، برگه ای گشود و نسخه اش را درونش پیچید و رو به دخترک گفت:

- نگران نباش، حالش خوب میشه؛ فعلاً براش از دارویی که همراهمه می‌نویسم، بهش بده بخوره؛ سفارش میدم دوستم برام بیاره.

دخترک با شوق نشسته در چشمانش، اشکی که می‌رفت بر گونه اش چکه کند را با سر انگشت زدود و رو به او با لهجه ی شیرین کرمانجی زمزمه کرد:

- خدا خیرت بده دکتر، خدا هر چی میخوای بهت بده.

لبخند تلخی را کناری زد و برگه را امضا کرد و آن را دست دخترک داد و ادامه داد:

- فقط غذای سبک، آبپز و البته سالم بده بخوره، گوشت کمتر بخوره یا اصلا نخوره، سعی کن بیشتر شربت نعنا بهش بدی بخوره؛ در ضمن میتونی زیاد از گیاهان دارویی و عرقیجات استفاده کنی که بهتر بشه.

دخترک لبخند غمگینی زد و زیر لب «چشمی» را زمزمه کرد و به سمت علی آمده، برگه را از دستش گرفته و داخل جیب بزرگ لباس محلی اش قرار داد؛ دقایقی بعد بود که به همراه پدربزرگش، اتاقک را ترک گفته و خود را به بیرون از آن رساند.

هوای سرد بیرون از اتاق، نشان از این داشت که همچنان آسمان، خیال آرام گرفتن ندارد و قرار است تا آخر زمستان ببارد؛ البته این وضعیت هوا برای اویی که از گرمای طاقت فرسای مناطق محروم می‌نالید، بسیار مورد پذیرش بود و از آن هم لذت می‌برد، اما نبود هیچ گونه وسیله ی گرمایشی مناسب، او را به ندرت به حس پشیمانی سوق میداد؛ چرا که از ظهر منتظر غلام بود تا به قولش وفا کرده و با بطری حاوی نفت پیدایش شود؛ حتی فکرش را نمی‌کرد که به مانند مردم کشورش، به دنبال نفت بدود و یا حتی منتظر قطره ای از آن باشد چرا که در خانه ی آنها بساط شومینه و بخاری نفتی برقرار بود و حرف زدن از چراغ والر برای او بی معنا می‌نمود؛ حضور او در مناطق محروم در جنوب نیز به دوران تابستان گذشته برمیگردد که نیازش را به این مایع ارزشمند را کاملاً بی مورد می‌دانست.

برای بار چندم بود که گوشه کتش را به هم نزدیک میکرد، با خود فکر می‌کرد که باید حتما برای تیرداد نامه ای بنویسد تا چند وسیله را برای او مهیا کند یا اینکه با تلگرافی به پدرش، از او بخواهد تا چند وسیله ی ضرور را برای او بفرستد.

از جایش برخواست و به سمت کیف دستی خود رفته و کتابی را از آن خارج کرد، تصمیم گرفت تا آمدن غلام، کمی کتاب بخواند؛ شاید معجزه ی کلمات بتواند با قدرت خود حرارتی را به جانش تزریق کند و او را از این وضعیت برهاند.

مشغول که شد؛ دریافت که اعجاز کلمات نه تنها در کتاب آسمانی بلکه در کتاب های ساده ی پزشکی نیز هویدا میشوند و ذهن آدم آهنی زمینی را درگیر میکنند، گویی که هیچ ناراحتی و غمی او را در ننوردیده است؛ همچنان مشغول بود که با صدای مهیبی از جای برخاست و کتاب را به گوشه ای از میز فرستاد؛ به سمت امواج برخاسته از صدای اکو شده در فضا پا تند کرد و با دیدن غلام که وسایل متعددی در دست دارد؛ گام دیگر به سویش برداشت؛ با نزدیک شدنش و دیدن کارتونی مملو از خوراکی های سرد و ساکی دیگر؛ خوشحال به سمتش دوید و گفت:

- دمت گرم بابا، دیگه کم کم داشتم از گرسنگی کلافه می‌شدم.

سپس کارتون حاوی خوراکی ها را از روی زمین برداشت و بی توجه به غلام که به خاطر سنگینی وسایل داخل دستش بر زمین کوبیده شده بود؛ به داخل اتاقک دوید تا گرمای جانش با سرمای هوا در نیامیزد و تعادل دمایی؛ گرمای بدنش را نرباید.

غلام که از رفتار پزشک جدیدشان متعجب گشته بود، زیر لب فحشی نثار او کرد چرا که به خاطر او مجبور به پذیرش سرمای طاقت فرسای آلیجان شده بود و حال با بی توجهی آن مرد و حتی نشنیدن کلامی تشکرآمیز از او؛ خودش را لعنت کرد که به خاطر موجودی چون او، اینگونه خود را تلاطم وادار کرده است.

از جای برخاست و خود را به داخل اتاقک انداخت؛ با برخورد چشمش به مرد مقابلش، لحظه ای بر جای ایستاد و تنها به دکتر تازه واردی خیره شد که چگونه خوراک لوبیای داخل کنسرو را با تمام وجود میبلعد؛ با خود فکر کرد که تمام پزشک های مملکت اینگونه مثل او و سلمان، پر خورند یا تنها شانس اهالی آلیجان است که با چنین اعجوبه هایی برخورد میکنند.

علی که نگاه متعجب و خیره او را دریافت کرده بود، در حالی که لقمه ی در دهانش را فرو میداد؛ رو به او گفت:

- چیه؟!

غلام شانه ای بالا انداخت و به سمت والر رفته و در حالی که مشغول ریختن نفت درون چراغش بود، رو به او گفت:

- مثل اینکه لوبیا دوست داری!

علی که در حال گرفتن لقمه ای دیگر بود، رو به او گفت:

- تو هم از دیشب فقط یه لیوان شیر خورده باشی و از قانون اون عمارت مسخره خبر نداشته باشی و هفت صبح خواب بمونی و یه صبحونه مفصل رو از دست بدی، تا عصر هم مجبور باشی تو این کلبه خرابه سر کنی؛ به این یه کنسرو لوبیا راضی میشی.

با پیچاندن شیر والر، شعله ی آن را کمی زیاد کرد و آن را جایی نزدیک مرد غرغروی مقابلش گذاشت تا حرارتش را به جان دکتر تازه وارد، وارد کرده و او از عصبانیت نجات دهد؛ سپس به سمت میز او آمد و تکه نانی را از سبد برداشته و لقمه ای تپل از ظرف لوبیا برای خود فراهم ساخت و آن را وارد معده ی بیچاره اش کرد چرا که کم مانده بود او نیز همچون دکتر روی اعصاب، صدایش بلند شود.

در حالی که فک مربعی اش در حصار لقمه ی دهانش بود، به سمت گوشه ی اتاق رفت و مقابلش روی زمین سرد، سر خورد و خود را برای نشستن و استراحت دعوت کرد.

علی با نگاهی به ظرف مقابلش؛ که نصف محتویات داخل آن توسط غلام ربوده شده بود؛ رو به او کرد و مثل خودش گفت:

- مثل اینکه تو هم از لوبیا بدت نمیاد!

غلام در حال در آوردن کفش هایش، رو به او گفت:

- تو هم اگه مثل من مجبور می‌شدی از صبح توی این هوا، این همه راه رو بری عمارت تا نفت و وسیله و خورد و ریر بیاری و چیزی نخوری، از لوبیا خوشت می اومد.

علی توجهی به حرف او نداشت که سعی داشت جوابی چون خودش به خودش تحویل دهد؛ تمام حواس او در پی پای بو گرفته ای شد که در حصار جوراب نشسته ای قرار گرفته بود که ماسیدگی آن از چرک پایش از همین فاصله هویدا بود؛ با چندش دستش را روی بینی گذاشت و رو به او با تشر گفت:

- هی آقا، اون کفش رو زود پات کن، من شب اینجا می‌خوام بخوابما؟

غلام خنده ی کریهش را به نمایش گذاشت و بعد گفت:

- خسته شدم، بذار یه استراحتی کنم.

- استراحت چی حاجی! من همین الانشم دارم خفه میشم؛ جون هر کی دوست داری بکن پات اون کفشو.

غلام نوچی کرد و از مجدد پوتینش را پا زد و از جای برخواست، به سمت میز آمد و ته ظرف را درآورد و داخل دهانش فرستاد، رو به او با همان لحن گفت:

- نذاشتی استراحت کنم، ولی سهمم رو برداشتم؛ عزت زیاد.

و با گفتن این حرف، به بیرون از اتاقک پا گذاشت و در را پشت سرش کوبید؛ نگاهش را از دری که بسته شده بود به ظرف لوبیای خالی داد و زیر لب تنها زمزمه ای کرد:

- گندبک!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🌾پارت بیست و یکم
چشمه ی اشکش خشکیده بود، آنقدر آب از چشمانش کشیده بود که دیگر نایی برای بیدار ماندن نداشت، هرچند که اگر توانی هم برای بازگذاشتن آن دو لایه ظریفی که کره ی چشمانش را در آغوش خود نگه داشته بودند، داشت؛ این افکار مزاحمی که قصد پاره کردن تار و پود رگهای مغزش را داشتند؛ مانع از فرو رفتن او در اعماق عمیق آرامش می‌گشتند.
از صبح که باشوک او را در اتاقش حبس کرده بود، تا اکنون هیچ کس سراغی از او نگرفته بود، مگر نه اینکه او تک دختر عمارت بود و نازش نزد باشوان خریدار داشت، اما اکنون چه کسی پیدا میشد که اشک دخترک را بزداید و قلب ناآرام او را آرام کند؟!
از تصور اینکه برای داژیار اتفاقی افتاده باشد و او به خاطر جان انسانی چون او، اینگونه به این وضعیت گرفتار شده است، ماهیچه متلاطم سینه اش به تقلا گرفتار می‌آمد و انگار که از بلندای سکویی بر زمین سقوط کند؛ درون او را چون سیری جوشیده در سرکه به هیجان و اضطراب وامی‌داشت.
همین امر موجب میشد که گاهی از جای برخاسته، طول و عرض اتاق را طی کند و گاهی نیز از زور خستگی مجدد بنشیند و غصه ی اتفاقات پیش آمده را بخورد.
در حال کنکاش خود بود که نگاهش به چرخ خیاطی گوشه ی اتاق افتاده بود؛ لبخندی تلخ از جنس دلتنگی بر لبانش نقش بست که پشت بند آن نگینی از اقیانوس طوفانی چشمانش بر گونه سرازیر شد و او را وادار به برخاستن کرد تا پس از مدتها به چرخ اهدایی پدرش که سال گذشته به خاطر سفرش به فرانسه، برای او آورده بود، دستی بکشد؛ با لمس شاسی چرخ و جای سوزن و قرقره های آویزان از دسته ی چرخ؛ نفسی عمیق کشید؛ یادش آمد که دقیقا سه ماهی میشد که دستش به آن نخورده و کاپشن داژیار، بهانه‌ی مناسبی بود که دستانش بر چرخ گردان پارچه ها، بوسه زند و مهارتش را به رخ معشوق رساند.
با نگاهی به اتاقش دریافت که پارچه ای در دست ندارد تا کارش را شروع کند،  اما تصمیم گرفت الگوی مدلی که در نظر دارد را بر روی برگه ترسیم کنه تا بعد با آرامش به تولید آن همت گماشته و نتیجه ی اثربخشش را به مرد این روزهای قلبش تقدیم کند.
به نظرش آورکتی خاکستری رنگ می‌توانست اندام ورزیده ی او را قاب بگیرد و بیش از این دل و دین او را به بازی بگیرد.
لبخندی که در این بیست و چهار ساعت برای نمایش روی چهره اش، بی سابقه می‌آمد؛ با این فکر بر چهره اش شکفت؛ چرا که برق چشمانش به راحتی می‌توانست فضای غم گرفته اتاقک را که ناشی از کشیدن پرده های ضخیم و پنهان شدن چند روزه ی خورشید پشت ابرهای برف زا بود، روشن سازد و او را برای شروعی دوباره امیدوار کند.
ساعتی را مشغول ترسیم الگو بر روی کاغذهای کاهی مقابلش بود، آنچنان که گذر زمان را نفهمد و عبور عقربه های سهمگین زمان را از صلاة ظهر احساس نکند؛ همین دلیلی بود که پس از برداشتن سرش از روی کاغذ زیر دستش، صدای لغزیدن استخوان های ریز موجود در ناحیه ی گردنش، او را متوجه دردناک بودن آن ناحیه گرداند و دست از کار بکشد.
اما به محض بلند کردن سرش، متوجه چرخیدن کلید در قفل در اتاق شد، همین کافی بود تا مهیج از جای برخیزد و نگاهش را به در اتاق بدوزد؛ با باز شدن در و متعاقب آن پر رنگ شدن حضور باشوک؛ نگاه دلخورش را به او دوخت؛ اما با رد شدن تیر غم موجود در نگاهش از نگاه باشوک و اصابت کردن آن به جایی خلاف چشمان باشوک؛ فهمید که برادرش چندان به دل او راه نخواهد آمد و همچنان به خاطر اتفاق روز گذشته باید به او و پدرش پاسخگو باشد چرا که برادرش، مسکوت داخل شده و بی توجه به التماس چشمان خواهرش، در را پشت سرش بست و در جایی نزدیک او و روی لبه ی تخت نشست و پس از کمی مکث، رو به او نجوا کرد:
- عمه اومده.
با شنیدن نام «عمه» آه از نهادش برآمد و این آه با شنیدن حرف بعدی او، اوج گرفت و به عرش اعلی پیوست:
- آویر هم اومده.
- ب.....به.... این.....زودی؟!
- هشت سال زوده؟!
- نه، من.....منظورم .....
- بهتره به حضورشون عادت کنی، بعدشم آویر از لحظه ای که اومده، سراغت رو می‌گیره، بهتره زودتر این بند و بساط آبغوره گیری ات رو تموم کنی تا عمه و پسرش، باری نشن روی دوش همه ی حرافهای کاخ آوانسیان.
از روی تخت بلند شد و به سمت در رفت، اما قبل از خروجش؛ مکثی کرده و به سمت او برگشت و نگاهش را به نگاهش دخترک داد و زمزمه وار گفت:
- فقط دعا کن که دستم به داژیار نرسه، خودم حقش رو میندازم کف دستش.
و با گفتن این حرف از اتاق بیرون زد و در را به هم کوبید؛ او رفت اما ندید که با رفتنش، دخترک را به یکباره بر زمین کوبید.

@ دارثی نایت

@ دانستنی های پزشکی  @ دخت جنگل  @ دختر ارمی یسنا  @ دختر ارمی یسنا  @ دختر باران  @ دختر خاص  @ دختر خورشید  @ دختر زمستون  @ دکتر فاطمه  @ حدیث قلی زاده  @ حانیه نوری  @ حدیث  @ جانان بانو  @ جوجو  @ جانان  @ جانا  @ جاوید  @ جذاب تو دلی  @ جدال بی پایان  @ شازده کوچولو.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🌾پارت بیست و دوم

 صدای تق تق کفشهای مخمل رو فرشی اش، در فضا اکو میشد و این خبر را به اهالی خانه می‌رساند که دختر یکی یکدانه شان در حال تشرف است، دختری عزیز کرده که این روزها حال دیگری داشت و کسی درمانی برای حال دگرگون او سراغ نداشت.

با ورودش به سالن اصلی، نگاه آویر را به سمت خود کشاند، اما او که در بدو ورود نگاه تیره اش را به زیر کشانده بود، متوجه نگاه خیره ی پسر عمه اش نشد، حتی سنگینی نگاهش را حس نکرد؛ آنقدر از فکر داژیار سرشار گشته بود که متوجه نگاه پسرعمه ای که چندان منتظر آمدنش نبود؛ نشود، اما با صدای قربون صدقه ی تظاهرانه ی عمه اش شد و مجبور به رخ نمایی شده و بالاخره اتصال نگاهش را از زمین کنده و به چهره ی شاداب عمه اش داد.

در آغوش خاتون که فرو رفت، لبهایش را به خنده ای مصنوعی نقش داد و وقتی از او فاصله گرفت، از روی اجبار، نگاهش را به پسرعمه اش داد؛ آویر که تیر نگاه او را دریافت کرد؛ سعی کرد صدای پرتپش قلبش را نادیده گرفته و مثل همیشه با اعتماد به نفس همیشه همراهش پیش قدم شود:

- سلام دختر دایی.

سری تکان داد و زیر لب جوابش را داد:

- سلام پسر عمه، خوش اومدین.

خاتون دست او را در دست گرفت و جایی در کنار خود نشاند و به او گفت:

- چه خانوم شدی، ماشاءالله؛ دیگه وقتشه که تاج عروس رو بذاریم روی سرت؛ مگه نه داداش؟

نگاه دخترک به همراه جمعیت نشسته در سالن به باشوانی متصل شد که حال با لبخندی محو به دخترش که در آغوش خاتون حل میشد، خیره بود؛ باشوان نیز لبخندش را عمق بخشید و رو به خاتون گفت:

- من که ملکه ی قلبم رو به کس کسونش نمیدم آبجی.

خاتون نگاه معناداری به پسرش انداخت و گفت:

- بله داداش، ما هم توی دور و برمون پسر خوب کم نداریم، فقط کافیه کمی دقت کنین.

باوان بی توجه به حرف عمه اش، رو به او گفت:

- نگران نباش عمه جون، من فعلا دردونه ی باشوان خان باقی میمونم؛ نیازی به این صحبت‌ها نیست.

خاتون او را بیشتر فشرد و گفت:

- عزیز باشوان، عزیز من هم هست؛ مگه نه داداش؟

- لطف داری آبجی.

خاتون متظاهرانه ادامه داد:

- حقیقته داداش، این دختر هنوز هم مثل بچگی هاش دلبری می‌کنه.

باوان که از تعاریف بی مورد او، معذب شده بود؛ در جای خود، کمی جابه جا شد و سرش را به زیر افکند؛ هرچند که همه اش بی ملاحظه تر از آن بود تا فکر حال دگرگون شده ی او را درک کند؛ اما هر چه که بود از سنگینی نگاه پسر عمه اش بهتر بود؛ مادر و پسر قصد داشتند از همین لحظات اول، او را خجالت زده کرده و در زیر زمین فرو برند.

سعی کرد با گفتن حرفی از آنجا دور شود و پی آسکی را بگیرد تا بداند کجاست، از ظهر که برادرش را آنطور و با آن حال دیده بود، هزاران فکر ریز و درشت را به نیمکره ی مغزش مهمان کرده بود  و تا زمانی که از اتفاقات پیش آمده خبر نمی‌گرفت راحت نمی‌نشست؛ به جز او، داژیار نیز به گونه ای دیگر فکر او را مشغول کرده بود و این برای او سنگینی دیگری داشت؛ بنابراین تصمیم گرفت آنها را ترک گفته و در پی دوست همراهش، عمارت را به جست و جو بپردازد.

 بنابراین لبخندی به خاتون زده و از جایش برخاست، تا همین الانش هم زیادی در انتظار خبری از پیرامونش، صبر کرده بود؛ با بلند شدنش، خاتون رو به او گفت:

- کجا عمه جون، به همین زودی پا شدی که!

- من رو ببخشید عمه جون، آسکی پیداش نیست باید ببینم کجاست.

با گفتن این حرف، نگاه منظوردارش را به برادری داد که برخلاف همیشه مسکوت در گوشه ای نشسته و خیرگی او به خود را شکار می‌کند؛ اما صحبت خاتون نگذاشت تا غضب نگاه برادرش را به خود بگیرد چرا که سریعاً از او روی برگردانده و خود را متمرکز خاتون کرد:

- تو دیگه خانمی شدی برای خودت، حیف نیست هنوز با این کلفت بی جیره و مواجب میگردی؟!

با شنیدن این حرف از زبان خاتون اخمی بر چهره راند و غضبناک نگاهش کرد؛ خشم نگاه دخترک آنقدر سنگین بود که بخواهد دست مشت شده ی باشوک را نیز با خود حمل کرده و ضربه اش را بر دهان عمه ی بی چیز خود، کند.

اما سعی کرد خود را کنترل کرده و چیزی نگوید؛ باشوک با زمزمه اش او را از مخمصه ی پیش آمده رهانید و این اولین باری بود که او نجات دهنده اش شده بود:

- عمه جان، اون دختر بیمار بود و باوان هم نگرانشه.

باوان نیز در تایید حرف برادرش، برخلاف میل باطنی اش لبخندی به روی خاتون زده و رو به او لب زد:

- می‌رسم خدمتتون.

و با گفتن این حرف از جمع فاصله گرفت و خود را به طبقه ی میانی رساند؛ با رهایی از جمع و فضای خفقان آور به وجود آمده ی بین آنها؛ نفسی از سر آسودگی کشیده و با چرخاندن سر، به دنبال یافتن کسی؛ کنجکاوانه اطراف را رصد کرد؛ با دیدن نازلی؛ دوان خود را به او رسانید و رو به او گفت:

- آسکی، آسکی رو ندیدی؟!

آسکی رو به او گفت:

- وقتی باشوان خان از مریض خونه آوردنش، بردنش اتاق خودشون.

باوان متعجب لب زد:

- چی؟! مریض خونه؟!

نازلی نگران و از سر احتیاط به پشت سر او نگاهی انداخت؛ سپس با دریافت شرایط امن ایجاد شده، رو به او تمام ما وقع را شرح داد؛ باوان با شنیدن تک تک کلمات خارج شده از دهان او، نگران تر شده و بعد با کنار زدن او، خود را به اتاق باشوک رسانید.

با ورودش به اتاق، دخترک ترسیده و همراه خود را نشسته بر تخت یافت.

آسکی با دیدن دوست دیرینه ی خود، چشمه ی اشکش به جوشش درآمد و دوستش را نگران تر از آنی که بود، کرد؛ باوان با دیدن او که به شدت می‌گرید، سریعاً واکنش نشان داده و به سمتش دوید و او را در آغوش خود کشید؛ آسکی با یافتن شانه ی امن رفیق دیرینه اش؛ به راحتی بانگ هق هق سر داد و از روی راحتی خیال گریست؛ باوان نگران از وضع او، بیشتر او را در آغوشش فشرد و تنها سکوت کرده به وضعیت هولناک و نگران کننده ی او می‌نگریست.

با آرام گرفتن او، آسکی را از آغوش خود خارج کرد و دستش را دو طرف صورت دخترک گذاشت و رو به او زمزمه کرد:

- آسکی چی بو؟! (چه اتفاقی برای آسکی جانم افتاده؟)

دخترک نیز همچون او لب زد:

- ایز دیتیرسیم. ( می‌ترسم)

- جی چی؟! ( از چی؟!)

در حالی که قطره ای اشک از گوشه ی چشمش روان بود و لچک آبی رنگش را مرطوب می‌ساخت، با دلهره خیره به او ادامه داد:

- جی باشوک. ( از باشوک).

@ گروه آچ  @ یارا  @ یازهرا  @ یاس  @ یاس بانو  @ یاسمن  @ یاسمن فرید  @ یاسمن.86  @ یاسین  @ یاقوت_مشکی  @ یخ

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر