رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

شامگاه :(تولد یک نامیرا) _ به قلم بورای کاربر نودوهشتیا


Boray
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان:  شامگاه 

مجموعه: "تولد یک نامیرا"

ژانر: تخیلی_اجتماعی_تراژدی

نویسنده: 

 ༺   بورای ༻

هدف: داشتن یه ایده

خلاصه:

آنگاه که خداوند زمین و آسمان را آفرید...

آنگاه  که  زمین  محل زندگی هشت پایان غول پیکر شد...

خداوند "تارون" را هم آفرید.

بعد از یک قرن تارون بر می خیزد از قعر زمین خودش را بالا می کشد و پسرفت و پیشرفت بشریت را می بیند.

آری! شما جانداران ناچیز خیال می کنید که جاودانه و بی نقصید.

اما تارون رو به روی شما و چشم در چشم بود و باز گناه کردید.

 

"The birth of an immortal _"nighttime#

 

 

ناظر: @ _rozhina_

ویراستار: @ زهراعاشقی

 

ویرایش شده توسط Boray
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:

هنگامی که  بیدارید  من در خوابم

و هنگامی که خوابید من بیدارم...

قرن ها خوابم و شما در بالای سرم در حال راه رفتنید.

به دنیا می آیید

از دنیا  می روید

و مرا در تنهایی ام رها  می کنید.

 

"The birth of an immortal _"nighttime#

ویرایش شده توسط Boray
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

photo_2021-02-23_18-09-51_mwe1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

 

 

حوا یک زندگی یکدست و کسل کننده داشت.

صبح از خواب بلند می شد. بچه هایش را سیر می کرد،با همسرش  تا شب به روی زمینی کار می کردند و در آخر از خستگی به خواب می رفت.

حوا هیچ وقت شب را کامل ندیده بود.

حتی اگر بچه هایش  از گرسنگی گریه می کردند او بازهم می خوابید چون جانی در بدن نداشت.

آدم برای او از نفرین خداوند می گفت. گاهی گلایه می کرد و گاهی حوا را توبیخ می کرد.  

چون اعتقاد داشت که حوا او را گول زده بود تا آن میوه ممنوعه را بخورند!

اوایل  حوا می گریست و گاهی او هم گلایه می کرد. اما دیگر خسته شده بود.

او در این دنیای بزرگ تنها بود و بچه هایش  هم او را نمی فهمیدند.

حتی وقتی اقلیما و لیوذا هم بزرگ شدند  مادرشان را نمی فهمیدند.

اما حوا بهشت را دیده بود. جایی که خسته نمی شد. جایی که بچه ای برای بزرگ کردن نبود.

اما شکایتی نمی کرد. گرچه پسر هایش اذیت می کردند و دردسر بزرگ کردنشان زیاد بود...

گرچه هابیل زیادی خودش را جا می کرد و قابیل  سرش برای دعوا درد می کرد. اما وقتی قابیل،هابیل را کشت  هم شکایتی نکرد.

به آدم هم گفته بود که حسادت کار دستشان می دهد.  آن موقع دیگر حرفی برای زدن نداشت!

پس فقط کنار کاه های خشک جایی پیدا کرد و کل روز را خوابید.

وقتی بیدار شد آسمان آبی تبدیل به آسمان مشکی رنگی شده بود با نقطه های نورانی سفید رنگ  او  روز هایی که بیشتر بیدار می ماند آسمان را سرخ دیده بود اما اینطور نه!

در آن تاریکی چیزی نمی دید ولی جایی که پسرش در آن جا دفن بود خیلی نزدیک بود.

جایی زیر درختی  چروکیده که برگ هایش را به باد سپرده بود  و ریشه هایش سطح زمین را نوازش می کرد.

به سمت قبر که قدم برمیداشت  خاک  لای انگشت های پایش می رفت و خاری انگشت شصتش را سوراخ کرد. در این مسیر که خاری وجود نداشت.

اما هیچ چیز به اندازه آن پسری که بالای سر قبر هابیل نشسته بود شوکه کننده نبود.

گاهی جبرئیل به آنها سر میزد و فرمان های خداوند را می آورد اما جبرئیل که اینطور نبود!

هابیل هم اینقدر نحیف و ریز جثه نبود.

اصلا پسر دیگر اینجا وجود نداشت! آنها در اینجا تنها بودند.

پسر گردن استخوانی اش را  کج کرد و همان طور که موهای بلند  سیاهش که گرده های خاک بهشان چسبیده بودند را کنار میزد گفت:«بابت پسرتون متاسفم...من بعضی از موقع ها که  از خواب می پریدم صداش رو می شنیدم،اسمش هابیل بود نه؟.»

حوا بی حرکت به پسرک بیگانه خیره مانده بود. چیزی از حرف های پسرک نمی فهمید. آنها اینطور حرف نمی زدند.

پسرک کمی لب هایش را تر کرد و ادامه داد:«دوست داشتم توی این صد سال یک باری که بلند میشم ببینمش.ولی خب بخت باهام یار نبود.»

و شانه بالا انداخت و چیزی که حوا برایش عجیب بود روی لب هایش نقش بست.

لبخندی که حوا معنی اش را نمی دانست.

با گیجی دستی به لب هایش برد و سعی کرد گوشه لبش را مثل پسرک بالا ببرد.

پسرک  خندید و  از جایش بلند شد:«امشب هم به جای دیدن اتفاقات خوب،قبر یکی رو دیدم.فکر کنم بهتره که برم و بخوابم...مثل همیشه.»

و در حالی که شانه اش را بالا می انداخت از کنار حوا که  متعجب به پسر خیره شده بود گذشت.

اما لحظه ای برگشت و به چشم های گرد شده ی حوا چشم دوخت:«راستی اسم من تارونه...برای اینکه اگه صد سال دیگه دیدمتون...منو بشناسید.»

و حوا را در  گیجی رها کرد و  همانطور که خبر نداده پدیدار شده بود ناپدید شد...

 

 

"The birth of an immortal _"nighttime#

 

 

 

@ Artemis.T

@ _rozhina_

@ زهراعاشقی

 

 

 

 

ویرایش شده توسط Boray
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

 

ای تارون! 

هنگامی که از خواب برخیزی شب هنگام است.

اگر وفا دیدی بیدار بمان.

و اگر جفا دیدی  صد سال دیگر به خواب برو...

خداوند برای همین تو را نامیرا آفرید.

این دلیلی است که از درک تو و زمینیان خارج است.

نا گفته هایی از "جبرئیل"

 

 

 

 

 

تارون به پیدا کردن کرم های خاکی در بین موهایش عادت داشت. یا گرده های خاکی که به موهای بینی اش می چسبیدند و وقتی بیدار می شد او را حسابی به عطسه می انداختند.خوابیدن در قعر زمین آنقدر ها هم بی دردسر نبود.

اما او هیچ وقت به نسیم صبحگاهی که موهایش را نوازش می کرد عادت نداشت. او اصلا به دیدن صبح عادت نداشت. یا به خیسی روی سرش! او به خیسی گل عادت داشت وقتی آن مایع لزج به تمام تنش می چسبید و سریع خشک می شد.

اما این خیسی به اندازه گل غلیظ یا پر از گرده سنگ نبود. و درد داشت؟ او اصلا می دانست درد چیست؟

و الان کجا بود؟ یک قرن گذشته بود؟ به این زودی؟ تا جایی که یادش می آمد وقتی برای آخرین باز از خواب بیدار شد و سرش را از خاک بیرون آورد چشمه ای از آتش را دید. بزرگ و  مخرب! و آدم های سیاه رنگی که داخلش در حال سوختن بودند.

خدا دوستش نداشت.

میدانست که زمین جالب تر این حرف ها بود. پر از زیبایی...خوردنی هایی که مزه ای متفاوت تر از قبلی داشتند! اما خدا هیچ وقت با آن حوادث نگذاشته بود که بیشتر از یک شب در زمین بماند.

اما به هیچ وجه نباید ناشکری می کرد نه؟  او بعد از چندین قرن اینجا بود زیر این آسمان آبی که تا بحال نظیرش را ندیده بود. با اینکه درد وحشتناکی در سرش داشت. نه از آن گردن درد ها که بعد از یک قرن خوابیدن داشت.   اما آن مایعی که مطمئنا گل نبود  سرش را بیشتر خیس می کرد. دستش را بالا برد و سرش را لمس کرد.

این رنگ را قبلا دیده بود. یک جایی در میان گل ها...در ازل رنگ  ها را یاد گرفت اما الان اسم این رنگ را به یاد نداشت. حسی که از رنگ می گرفت  را نمی دانست.چیزی مثل یک هشدار؟

 

-الان بیداری؟

 

پسرک شوکه با کنجکاوی به سمت صدا برگشت. پیرزنی  با پیراهن بلندی که معلوم نبود آخرین بار کی شسته یا تعویض شده کنار سرش نشسته بود و با چشم های بی سویش  یک جایی به پای تارون خیره بود.

تارون کمی پلک زد و با سر دردمندش روی زمین  نم دار نشست:«عام...ببخشید خانم؟.»

پیرزن موهای سفید آشفته دور شانه هایش را با انگشت های پینه بسته و لاغرش  کنار زد و رو به پای تارون گفت:«زیر خاک چی کار می کردی بچه؟ نمی گی  زهره ترک ام می کنی؟.»

تارون به پاهایش نگاه کرد تا ببیند چه چیزی آنجا دارد و بعد به چشم های  زن که به سفیدی میزد خیره شد. پیرزن کور بود و حتما پای تارون را با سرش اشتباه گرفته بود.

زن به دستش تکیه داد:«حالا اون زیر چی کار میکردی؟...فکر کردم مردی خاکت کردن بعد دیدم نه بابا نفس می کشی!.»

حتی با این فکر که یک روزی برای همیشه زیر این خاک ها دفن شود هم تنش را به لرزه می انداخت. پس سرش را به دو طرف تکان داد:«نه نمرده بودم...» اما چطور ممکن بود؟ او خیلی پایین تر از این حرف ها بود که این پیرزن بتواند نا خواسته پیدایش کند. اخمی کرد و پرسید:«زلزله اومده بود؟»

پیرزن برای پیدا کردن پسرک  روی زمین دست کشید:«ها؟ ببینم چند روزه این زیری پسرم؟ پنج روز پیش زلزله اومده بود.زندگیم رو هم داغون کرد. خدا اصلا به من فلج و این چشم علاجم رحم نداره.»

تارون ابرویی بالا انداخت و دستش را روی دست پیرزن گذاشت تا برای پیدا کردنش زیاد زحمت نکشد.پنج روز برای بالا آمدنش  کافی بود.حتما زلزله او را از جای نرم و گرمش بیرون کشیده بود و حتما زن پیدایش کرده بود.

 

-پاشو پاشو بچه الان از سرما یخ میزنی! فکر کنم با بیلچه زدم یه جاییت.بریم برات ببندمش.

 

زن دامن بلندش را بلند کرد و از جایش بلند شد و آن دستی که تنها جایی بود که از پسر می شناخت را کشید. تارون ناخوداگاه دنبال پیرزن کشیده می شد. اما خوشحال هم بود. شاید کمی کمتر از یک قرن اما چشم باز کرده بود و چیز بدی ندید! جز  پیرزن مهربانی که بیدارش کرده بود.

 

 

"The birth of an immortal _"nighttime#

 

 

 

@ Artemis.T  @ زهراعاشقی

 

ویرایش شده توسط Boray
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

 

 

 

میکائیل یک شاگرد جدید داشت. پسرک برهنه ای بین دستان سردش،که می خندید!

سبد های خشم و نفرت که  در ازل در حال پرواز بودند اما میکائیل هیچ حسی به جز نا امیدی نداشت. نوزدای که در آغوشش در حال جنب و جوش بود انسانی بیش نبود که اسم فرشته را داشت.

چشم هایش را بست و باد افسوس موهای سفید رنگش را به رقص در آوردند.سرش را آرام پایین آورد  در گوش پسرک زمزمه کرد:«"تارون". آفرینش تو هیچ وقت اشتباه نبود.ما بودیم که اشتباه کردیم.»

 

***

 

پیرزن در حالی که روی زمین دست می کشید  تا لباس تمیزی برای پسرک پیدا کند پرسید:« حالا اسمت چیه  پسرجون؟.»

پسرک جوان همانطور که به سقف چوبی  که ترک خورده بود نگاه می کرد جواب داد:« تارون. اسمم تارونه.»

پیرزن به سمت صدا برگشت و به دست های تارون خیره شد:«چه اسم اجق وجقی داری! مامان بابات لاتینن؟.»

تارون اخم محوی کرد اما بعد سرش را محکم تکان داد:«آره.آره...لاتین بودن.»

پیرزن هومی کرد و پیراهنی را از داخل صندوقچه در آورد:«بیا بچه جون این مال هستر بود ببین اندازه ات میشه؟.» 

پسر جوان نگاهی به پیراهن سفید و دخترانه ای انداخت که دست پیرزن بود:«هستر؟.»

 

-دخترمه. سه سال پیش با پسر لرد ازدواج کرد و رفت.

 

ادامه به زودی...

 

 

 

 

ویرایش شده توسط Boray
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...