رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان/ خاطرات او و من الِسابانو، کاربرنودهشتیا


Elsa__f4_a
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

اسم رمان: خاطرات او و من

نویسنده:   الِسابانو@ elsa_a

ژانر: عاشقانه، طنز

هدف: بالا رفتن سطح قلم

خلاصه:

درباره‌ی یک بازیِ بازی که با سرنوشت کاربرهاش بازی میکنه! خیلی‌هارو نابود میکنه! باعث مرگ خیلی‌ها میشه! و از همه بیشتر بلاهایی سر دوتا از کاربرهاش میاره که در ادامه متوجه می‌شید!

مقدمه:

اگر نام مرا
با الماس بنویسند یا ننویسند
چه تفاوت؟
تو مرا بشناس...‏
تو مرا بخوان...‏
تو مرا دریاب‎!‎

https://forum.98ia2.ir/topic/7491-معرفی-و-نقد-رمان-گردباد-سرنوشت،-الِسابانو-کاربرنودهشتیا/

ویراستار: @ Gisoo_f☆ویژه☆

ناظر: @ Sogol

صفحه‌ی نقد رمان👆

ویرایش شده توسط Elsa__f4_a

https://forum.98ia2.ir/topic/4582-رمان-مرد-نامرئی-نویسنده-‌eli_hoseiniکاربر-انجمن-نودهشتیا/

رمانی، پر از معماء👩‍🦯

اگر نام مرا
با الماس بنویسند یا ننویسند
چه تفاوت؟
تو مرا بشناس...‏
تو مرا بخوان...‏
تو مرا دریاب‎!‎👩‍🦯

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

photo_2021-02-23_18-09-51_mwe1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

قبل از شروع رمان لطفا قوانین رمان نویسی نودهشتیا رو مطالعه کنید، لینک تاپیک:

https://forum.98ia2.ir/topic/6513-قوانین-تایپ-رمان-پیش-از-نوشتن-مطالعه-شود/?do=getNewComment

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت-یک#

(شروع ماجرا)
/۱۳۹۴،۱۰،۱۰/

خیلی خوش‌حال بود از این‌که به ۱۸ سال نرسیده داشت می‌رفت دانشگاه‌، باعث شده بود تا روی پاش از خوش‌حالی بند نباشه.

کلاسورش رو برداشت و جزوه‌هاش رو گذاشت درون اون، پیراهن چارخونه با شلوار جین مشکی رنگی به تن کرد و کفش‌های آل‌استار سفیدش رو پوشید، از اتاق خارج شد و داد زد:

- مامان، من رفتم دانشگاه خدافظ! صدای مادرش باعث شد تا سرعت قدم‌هاش رو بیاره پایین:

- امیرحسین صبحونه نخورده کجا میری؟ بچه نمیگی سرکلاس ضعف کنی؟ می‌دونست حق با مادرشه ولی با دوست‌هاش قرار گذاشته بودن یک ساعت قبل‌از شروع کلاس‌ها برن به دانشگاه، بنابراین ترجیح داد جای بحث کرد با مادرش بره و مثل آدم صبحونه بخوره.

راه‌ش رو به‌سمت آشپزخونه کج و وارد شد، به پدر و مادرش سلامی داد و کلاسورش رو روی اوپن قرار داد، خودشم پشت میز نشست، یک لقمه نون و مربا گذاشت دهنش و با دهن پُر به چشم‌های سبز رنگ مادرش نگاه کرد و گفت:

- مامان، جون امیر بذار برم دانشگاهم دیر میشه‌ها! مادرش ابروهای نازکش رو درهم کشید و روش رو از اون برگردوند، ولی پدرش با دست بهش اشاره کرد، که یعنی برو! امیر هم که ذوق داشت، از روی میز پرید و کلاسور رو برداشت و برای پدرش دستی تکان داد و از خونه خارج شد.

وارد حیاط دانشگاه شد و رفت به‌سمت رفیق‌هاش که کمی اون‌طرف‌تر روی نیمکت نشسته بودن و سرشون توی گوشی‌هاشون بود.
کنارشون رسید و با داد گفت:

-  سلام! همه از جا پریدن و سامان صمیمی‌ترین دوستش که کنارش ایستاده بود، یکی محکم زد به سرش و با صدای همیشه خشدارش گفت:

- امیر! چه مرگته؟ چرا داد میزنی بی‌شعور؟ نمی‌بینی حواسمون پرته؟ امیر با گفتن" به من چه!" روی نیمکت نشست و سرش رو فرو کرد توی گوشیِ سامان تا ببینه داره چی‌کار میکنه! وقتی دید داره بازی میکنه خندید و با تمسخر گفت:

- ای‌جان، سامان بچه شده! داره بازی میکنه، حالا چی‌هست این بازی عمو جون؟ سامان با حرص سرش داد زد:

- امیر! ببند!  یعنی میخوای بگی نمیدونی این چی‌هست؟ امیر شونه‌هاش رو به نشونه‌ی ندونستن بالا انداخت، سامان حرف‌ش رو ادامه داد:

- گم‌شو الکی نگو! بعدشم اسمش کلش‌اف کلنز هست! نمیخوای نصب کنی؟ بازی‌ش باحاله‌ها! امیر با گفتن" مگه من مثل شماها بچه‌م؟" ازشون دور شد.

ویرایش شده توسط Elsa__f4_a

https://forum.98ia2.ir/topic/4582-رمان-مرد-نامرئی-نویسنده-‌eli_hoseiniکاربر-انجمن-نودهشتیا/

رمانی، پر از معماء👩‍🦯

اگر نام مرا
با الماس بنویسند یا ننویسند
چه تفاوت؟
تو مرا بشناس...‏
تو مرا بخوان...‏
تو مرا دریاب‎!‎👩‍🦯

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت-دو#

[ دو روز قبل‌از تحویل سال ۱۳۹۵]

خیلی حوصله‌ش سررفته بود، یادش اومد که دو هفته پیش با دوست‌هاش کلاس‌های دانشگاه رو تعطیل کرده بودن و الآن دو هفته‌س که خونه نشین شده! فکرش کشید به‌حرف سامان که دیروز بهش گفته بود" بازیِ کلش اف کلنز خیلی خوبه!" با خود گفت:

- امیر، چیزی که ازت کم نمیشه اگه نصب‌ش کنی! و همین حرف باعث شد تا تصمیم بگیره نصب‌ش کنه!

دو روز بود بازی رو داشت ولی چون ازش سردرنمی‌آورد تصمیم گرفت قبل‌از تحویل سال بازی رو پاک کنه.

همیشه عاشقِ ماجراجویی بود و به‌دنبال چیزهایی بود که به‌دست آوردن‌شون سخت بود!

بعد سیزده به‌در، یعنی چهاردهم فروردین وسوسه شد تا باز بازی رو نصب کنه! نتونست جلوی کنجکاوی و وسوسه‌شو بگیره و اون رو نصب کرد! بعد عید که به دانشگاه برگشت دوست‌هاش متوجه شدن امیر بازی رو نصب کرده، و کلی مسخرش کردن ولی امیر به‌روی خودش نیاورد.

***

تقریباً دو سالی می‌شد که معتاد بازی شده بود، با دختری به اسم نازنین که همشهریش بود آشنا شد، بعد چند وقت دختره همش تهدیدش می‌کرد که باید بیای خواستگاریم و امیر دیگه واقعاً از دستش خسته شده بود، و این میان خانوادش از دستش شکار بودن و بهش می‌گفتن بازی رو پاک کن، بشین درس‌هات رو بخون!

امیر با خودش می‌گفت" باید یک سرگرمیِ کوچیک برای خودم پیدا کنم تا بتونم این بازی رو پاک کنم!"

۱۳۹۶،۱۲،۲۹ تصمیم گرفت کلش رو برای همیشه پاک کنه! و به‌دنبال بازی‌های انلاینی گشت که در اون‌ها چت داشته باشه! چندتا بازی پاک کرد ولی هیچ‌کدوم به‌درد بخور نبودن! از روی اجبار پاک‌شون کرد!

سوم فروردین۱۳۹۷ در گوگل پلی بازی منچ انلاین رو دید و نصب کرد.

https://forum.98ia2.ir/topic/4582-رمان-مرد-نامرئی-نویسنده-‌eli_hoseiniکاربر-انجمن-نودهشتیا/

رمانی، پر از معماء👩‍🦯

اگر نام مرا
با الماس بنویسند یا ننویسند
چه تفاوت؟
تو مرا بشناس...‏
تو مرا بخوان...‏
تو مرا دریاب‎!‎👩‍🦯

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت-سه#

دو روز بود هروقت می‌رفت به بازیِ منچ ازش پرت می‌شد بیرون! به‌سختی تونسته بود ترازش رو به دو برسونه.

و از این بابت خوش‌حال بود! پنج فروردین ساعت شیش بعدظهر بود که رفت منچ و یک دست بازی کرد و اول شد، همون لحظه از طریق مدیر بازی یک پیام برای تمام کاربران ارسال شد با این متن" از ساعت شیش بعدظهر تا هشت شب چت عمومی برای کاربران تراز دو به بالا باز است!"

امیر با خودش گفت" اِ مگه چت هم داره؟" و از روی کنجکاوی وارد چت عمومی شد.

چت شامل شیش اتاق بود به اسم‌های، نیلوفر، رز، مریم، استقلال، پرسپولیس و تراختور،

فقط پنج کاربر در چت حضور داشتن و همه‌شون در اتاق چت نیلوفر بودن! تصمیم گرفت وارد چت نیلوفر بشه که اون پنج نفر داخلش بودن.

تقریباً نیم ساعتی گذشت و چت شلوغ شد، همه تازه وارد بودن و هیچی از چت نمی‌دونستن! غیراز پنج نفر که انگار همه‌چی رو می‌دونستن و اسم‌هاشون، آرشیدا، یاسین، سایه معروف به سمیرا، مهسان و آیدا بلا بود، امیر ازشون درباره‌ی بازی پرسید که گفتن" بازی تازه ساخته شده و تو فروردین ماه برای اولین بار در فروشگاه قرار گرفته، " دو ساعتی باهم دیگه حرف زدن و با رسیدن ساعت به هشت چت برای امیر بسته شد.

درهمون دقیقه سمیرا باهاش دوستانه بازی زد، پیام فرستاد:

- سلام، میخوای کمکت کنم بتونی چت بخری؟ امیر ازش پرسید:

- چطوری؟ که سمیرا گفت:

- باهم دیگه بریم بازی سکه‌هات بره بالا، چون برای نفر اول تو بازی ۲۲تا سکه می‌رسه این‌جوری راحت‌ میتونی سکه‌هات رو ببری بالا و چت بخری!

امیر قبول کرد و با سمیرا رفتن بازی.

 @ Sogol ناظر

 @ Gisoo_f☆ویژه☆ ویراستار 

https://forum.98ia2.ir/topic/4582-رمان-مرد-نامرئی-نویسنده-‌eli_hoseiniکاربر-انجمن-نودهشتیا/

رمانی، پر از معماء👩‍🦯

اگر نام مرا
با الماس بنویسند یا ننویسند
چه تفاوت؟
تو مرا بشناس...‏
تو مرا بخوان...‏
تو مرا دریاب‎!‎👩‍🦯

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...