رفتن به مطلب

رمان عشق از جنس حماقت | Azin18 کاربر انجمن نودهشتیا


Azin18
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: عشق از جنس حماقت

ژانر:  عاشقانه، اجتماعی

هدف: علاقه به نویسندگی

خلاصه:

فضای مجازی دنیای سایه‌هاست...

سایه‌هایی که به رنگ خاکستری‌اند...

و تو هرگز نخواهی فهمید پشت جملات خوش آب و رنگ و دلبری‌های مفتون کننده‌ی یک سایه چه هیولایی نهفته است!

و چه سخت است دختری باشی بی‌ پناه و تنها به دنبال آغوشی گرم و امنیتی از جنس آرامش خواب نیمروز.

و در این هیاهوی بی‌رحمانه‌ی زندگی به کدامین سایه باید پناه برد؟!

لینک صفحه نقد و بررسی رمان

ناظر: @-Madi-

ویراستار: @-Aryana-

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 4
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مـقـدمـه:

سرگردان و آشفته در پی تکیه گاهی به نام عشق می‌روم...

انگار خودم را گم کرده‌ام...

از لا به لای سایه ها عبور می‌کنم شاید یکی از این سایه ها مرا میخکوب سازد و این تن خسته را به دنیای دیگری ببرد...

دنیایی پر از نور ، روشنایی و عشق...

  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

‌پارت اول 

همین‌طور که با دریا، دوست دختر جدیدش چت می‌کرد، لبخند های ریز می‌زد و چشم‌های آبی‌اش از شدت شوق و هیجان می‌درخشید.  

فکر می‌کرد خبر ندارم با کی چت می‌کنه؛ درحالی که آمار تمام دوست دختراش رو داشتم.‌

ولی با این حال باز هم به حرف‌هاش اعتماد می ‌کردم که اگه صدتا دختر پیشش باشه، باز دلش با منه! ساده بودم نه؟!

اکثر اوقات کارمون دعوا کردن بود.

شاید فکر کنید به خاطر انتقام اومدم، نه! من دختر مذهبی دانشگاه، عاشق پسر جلف کلاسمون شدم. امیر، پسری که با هرکار ساده‌اش دیوونه‌ترم می‌کرد.

چادرم رو روی سرم درست کردم و گفتم:

- ببین امیر من برات توضیح دادم. ازت خواهش می‌کنم!

امیر:

- نه، ساکت شو! بهت گفتم اگه کاری که ازت خواستم رو انجام بدی می‌تونی باهام بیای وگرنه دخترهای زیادی هستن که دوست دارن الان جای تو باشن.

با این حرفش غرورم شکست ولی باز اهمیتی ندادم.

قلب تیکه پارم ملتمسانه ازم خواهش می‌کرد اون لباس و بپوشم و بگم:

- باشه عشقم هر جا بخوای بری، باهات میام. ولی نمی‌تونستم. مگه میشه آدم پا بزاره رو همه‌ی اعتقاداتی که از بچگی باهاشون بزرگ شده؟!

اون هرکاری می‌کرد من بیشتر عاشقش می‌شدم. شاید چشم‌هام رو، روی حقیقت بسته بودم و فکر می‌کردم دوستش دارم! شاید بهش عادت کردم بودم!

‌- من نمی‌تونم به خاطر یه مهمونی کوفتی همه جام رو بریزم بیرون و اعتقادات چندین ساله‌ی خانواده‌ام رو به باد بدم.

امیر: 

- گوش کن یکتا، از اول دوستی‌مون گفتم اگه من رو می‌خوای، پایه‌ام باهات. اگه نه که هیچی. تو چی گفتی؟ گفتی باشه امیر هر چی تو بگی همون!

چادرم رو از استرس تو دستم مچاله کردم.

 امیر با یک حرکت در حالی که از عصبانیت صورتش سرخ شده بود، چادر رو از سرم کشید و از پنجره‌ی ماشینش پرت کرد کنار جدول.

بعد هم محکم جعبه‌ی لباس رو روی پام گذاشت.

- داری چه غلطی می‌کنی؟

امیر:

- این امل بازی‌هات رو بزار کنار یکتا! دیگه حالم داره از این کارهات بهم می‌خوره. این دکلته‌ی لعنتی رو تنت می‌کنی یا نه؟

- تو رو خدا یکم درکم کن.

امیر:

- هر چی‌ درک کردم بسه! جواب یک کلمه است. آره یا نه؟ بگو و خودت رو خلاص کن.

- من نمی‌تونم.

امیر: اوکی. پس گمشو از ماشین پایین. فقط یادت باشه که کی رو به خاطر یک لباس از دست دادی، پس معلوم شد از اولم دوسم نداشتی، دروغ می‌گفتی!

‌- من دوست دارم.

امیر:

- گمشو! نمی‌خوام دیگه دروغ‌هات رو بشنوم!

چاره‌ای نبود، از ماشین پیاده شدم.

هوا داشت تاریک می‌شد و نسیم خنک پاییزی صورتم رو نوازش می‌کرد.

 صدای گاز ماشین، نشون می‌داد که واقعا داره میره؛ حتی جرأت نداشتم مسیر ماشین رو با چشم‌هام دنبال کنم.

به چادر خاکی زیر پام خیره شدم. حالا دیگه ازش بدم اومده بود. اون باعث شد که عشقم بره!

بدون این‌که چادر رو از زمین بردارم، سوار ماشین خودم شدم. همون‌جا تصمیمم رو واسه همیشه گرفتم، باید عوض می‌شدم. شاید حق با امیر بود!

با صدای زنگ گوشیم از گذشته بیرون اومدم.

علیرضا دوست پسر قبلیم زنگ زده. با تعجب داشتم فکر می‌کردم چرا بعد از این‌که به‌ هم زدیم، اونم الان باید زنگ بزنه؟!

دوباره گوشی زنگ خورد. تماس رو وصل کردم.

علیرضا:

- سلام.

- سلام علی. 

علیرضا:

- می‌بینم که هنوز شماره‌ام رو سیو داری!

- چرت نگو. کارت چیه؟!

علیرضا:

- حالا عصبی نشو.

- بنال!

علیرضا:

- می‌خوام تبلیغ لباس مغازه‌ی رفیقم رو بکنی.

با بی‌حوصلگی گفتم:

- اوکی. چرا خودش تو دایرکت نمی‌گه؟

علیرضا:

- نه دیگه، این یکم سفارشیه به آدرسی که میگم بیا.

اونکقدر غرورم له شده بود که دیگه هیچی برام مهم نبود:

- باشه. ساعت شیش اون‌جام.

علیرضا:

- مرسی السانا. یاد گذشتمون کردم، چه‌قدر باهم خوش بودیم.

قطع کردم.

دلش رو خوش کرده! یک‌جوری میگه گذشته، انگار ده سال می‌گذره.

حالا خوبه همین شیش ماه پیش بود!

  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 2
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

اصلا حوصله نداشتم از خونه بیرون برم. بعد چند دقیقه بلاخره آدرس مغازه رو فرستاد. زیاد دور نیست. یادم میاد از وقتی که تغییر کردم، پدر و مادرم باهام سر سنگین شدن و ولم کردن.

داداشم طاها، هیچ وقت تنهام نذاشت و همیشه پشتم در اومد. الان هم باهاش زندگی می‌کنم.

مهم نیست اونا رهام کردن، مهم این دل لعنتیه که از اون چادر تیره رها شد.

کاپشن بادی مشکیم رو تنم کردم و با عجله کلاه سورمه‌ای که روش عکس یک عقاب با پر های باز چسبیده شده بود رو کشیدم سرم. حالش رو اصلا نداشتم که برم شال یا روسری پیدا کنم و اتوش کنم.

درست قبل از اینکه از خونه خارج شم یک لحظه از تو آینه قدی رو دیوار راه‌رو، سر تا پام رو برنداز کردم.

اندام رو فرم با موهای بلوند که تا کمرم می‌رسید، حسابی جذابم کرده بود. لنزای آبی تو چشمام که بیشتر از هر چیزی خود نمایی می‌کرد باعث درخشش چشم‌هام می‌شد. بینی عروسکی و‌‌ لب های ژل زدم زیباییم رو کامل کرده بود.

همه این‌ها باعث شده که سه میلیون فالوور دنبالم کنن. سوار ماشین شدم و به سمت آدرس مورد نظر رفتم.

ماشین رو پشت سر ماشین‌ های دیگه پارک کردم و پیاده شدم. چند نفری داخل مغازه در حال تماشای لباس ها بودن.

پریسا: سلام.‌ بفرمایید!

 برگشتم و دیدم دختری با نیش باز داره نگاهم می‌کنه.

خیلی خشک جواب سلامش رو دادم.

پریسا: مگه شما السانا خانوم نیستید؟

پوز‌‌خندی زدم.

- بله! شما فروشنده هستی؟

پریسا:آره عزیزم. من پریسام، خوشحالم از دیدنت.

- همچنین. میشه لباس‌ها رو سریع بهم بدید؟ عجله دارم!

‌پریسا: چشم. از این طرف.

به دنبالش تا طبقه بالا رفتم. پر از لباس‌های مد بود.

پریسا ساکی پر از لباس رو سمتم گرفت.

پریسا: السانا جون این هم لباس‌ها. همه مدل گذاشتم. شما فقط خیلی خوب برام تبلیغ کن. می‌خوام فروشم خیلی بیشتر بشه. واقعا بهت نیاز داشتم.

با لبخند ساک رو از دستش گرفتم.

- خواهش می‌کنم، وظیفه هستش. فقط من واسه خودمم چند دست لباس بر می‌دارم.

پریسا: چشم عزیزم. خیلی هم عالی!

بعد اینکه چند دست هودی واسه خودم خریدم‌، بلاخره دلم راضی شد که برم.

  به خاطر اینکه آشنای علیرضا بودن، هیچ مبلغی برای تبلیغ نگرفتم.

خداحافظی کردم و سمت در رفتم که...

باورم نمیشد!

همون بازیگره مرد که تازه اولین فیلمش رو قراره بازی ‌کنه! خودشه!

من با تعجب نگاهش می‌کردم ولی اون خیلی سرد!

- سلام.

با بی‌تفاوتی بدون هیچ توجه‌ای به من تنه‌ای زد و وارد فروشگاه شد.

دست خودم نبود. پام رو محکم به زمین کوبیدم که نگاهش سمتم کشیده شد.

غرور تو چشم‌های آبیش موج میزد.

نباید خودم رو دست کم می‌گرفتم و جلوش کم می‌آوردم، قطعا اون هم من رو شناخته.

چشم‌هاش من رو یاد خاطرات منفور زندگیم انداخت. سریع از ساختمون اومدم بیرون.

سوار ماشین شدم که طاها زنگ زد.

جواب دادم:

- جونم داداشی‌؟

طاها: کجایی؟

مثل همیشه سر سنگین رفتار می‌کرد.

- من تازه از فروشگاه بیرون اومدم.

طاها: امشب خونه نمیام.

تعجب کردم، آخه سابقه نداشت که شب خونه نیاد!

- چرا؟!

طاها: می‌خوام پیش مامان بابا برم. دلم‌ براشون تنگ شده.

- باشه برو. 

طاها: مواظب خودت باش. بای!

- بای.

 گوشی رو پشت پرت کردم.

لعنتی ها! در این حد من گناه کارم که یادی از دخترتون نمی‌کنید؟

من فقط آزادم!

هر جور دلم بخواد زندگی‌ می‌کنم!

 راه خونه رو در پیش گرفتم.

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

بعد نیم ساعت رسیدم و ماشین رو پارک کردم.

خونمون ویلایی دوبلکسه. با کمک طاها خونه رو خریدیم.

طبقه بالا رو اتاق رقصم کرده بودم به خاطر علاقه زیاد به ورزش.

پایین هم سه خوابه‌ هست. یک اتاق برای طاها یکیش بی استفاده و اون یکی هم من چون سختم بود هی بالا پایین کنم، خودم برداشتم.

کلید رو از تو کیفم بیرون آوردم و در باز کردم.

دیدم طاها لباس پوشیده، داره میره.

- وا، سلام مگه نرفته بودی؟

طاها: چرا یک چیزی یادم رفت. برداشتم و دارم میرم.

- باشه. 

طاها: فعلا!

بعد هم رفت. حوصلم سر رفته بود. یادم افتاد لباس‌های پریسا رو تبلیغ نکردم.

یه هودی مشکی با طرح love به رنگ قرمز، شلوار اسلش مشکی و کلی لباس دیگه.

اول همون لباس رو پوشیدم، کلاه هودی هم گذاشتم روی سرم. لنزهای سبز یشمی رو با احتیاط گذاشتم تو چشم‌هام. رژ قرمزم رو دوباره می‌زنم. یکی از دوست پسرهای گذشته‌ام برام کادو خریده بود؛ الان نمیدونم کدومشون ولی رنگ این رژ رو خیلی دوست دارم. 

آرایش قبلم هنوز مونده، پس نیاز نیست دوباره آرایش کنم.

 گوشی رو گذاشتم رو رینگ لایت و شروع کردم به فیلم گرفتن.

- سلام عشقا خوبین؟ امروز رفتم کلی لباس‌های خوشگل گرفتم از یک فروشگاه که در تهران هستش. قیمتاشون هم عالی! آیدی پیجشون رو گذاشتم. بهتون پیشنهاد می‌کنم که ازشون خرید کنین. پشیمون نمی‌‌شین.

همین خوبه دیگه. حالا پول که نمیده انتظار هم نباید داشته باشه ده تا لباس بپوشم و کلی ادیت بزنم روش. 

شماره پریسا رو از علیرضا گرفته بودم. ویدیو رو براش فرستادم که زنگ زد.

- سلام پریسا جون.

پریسا: سلام عزیزم.

- ویدیو رو برات فرستادم. دیدی؟ بزارم استوری؟

پریسا: آره مرسی گلم. عالیه!

- خواهش. لباس ها رو فردا میدم یکی برات بیاره.

پریسا: وای نه، شما که مبلغی از ما نگرفتی لباس ها برای خودتون.

- باشه، ممنون گلم. بای!

دیگه منتظر خداحافظیش نشدم و قطع کردم.

ویدیو جدیدم رو هم آپلود کردم. چالش باربی بود.

بعد هم تبلیغ فروشگاه پریسا.

پنج دقیقه نشد که کامنت ها و دایرکت ها برای پست جدیدم شروع شد.

رو تخت خوابم دراز کشیدم و دیدم یامین پست جدید گذاشته. همون بازیگر مورد علاقه‌ام که امروز برای اولین بار از نزدیک دیدمش. پسره‌ی یخ!

 پستش درباره‌ی فیلم جدیدش بود.

به زودی فیلم برداری رو شروع می‌‌کردن. الان هم دنبال شخص جدیدی بودن برای فیلم و داشتن تست می‌‌گرفتن.

حدس بزنین کارگردان فیلم کی بود؟

فیلم بردارش باربد آریافرد.

خب معلومه داداشش رو توی فیلمش می‌آره دیگه!  

استوریاش رو دیدم.

 چند تا لباس رو توی استوریش گذاشته. آیدی پیج همون فروشگاه که منم تبلیغش رو کردم!

خیلی عصبی شدم فوری زنگ زدم به پریسا.

- چرا وقتی یکی دیگه داره لباسات رو تبلیغ می‌کنه، به من گفتی بیام؟

پریسا: وای ببخشید السانا جون، به خدا من خبر نداشتم. کار یکی از همکارام هستش ولی از لحظه ای که شما استوری گذاشتین، مشتری داره زیاد میشه.

- خواهش می‌کنم عزیزم ولی لطفا حواست رو جمع کن. فعلا!

 تماس رو قطع کردم.

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

تو اینستا می‌چرخیدم که دوباره گوشی زنگ خورد، یعنی امروز همه با من کار دارن!

- سلام.

ایلیا: سلام خوبی؟

- مرسی تو خوبی؟

ایلیا: عالی.

- خب، کاری داشتی؟

ایلیا: آره می‌خواستم بگم امشب پاتوق هستی؟

- کیا میان؟

ایلیا: پرهام، پارسا، نیما، نریمان، ساحل و مهرسا.

- بگو یکهو همه هستن! بعضی‌ها رو نمی‌شناسم ولی اوکی پایم.

ایلیا: باشه بای. 

باید امشب بدرخشم. شروع کردم به آرایش کردن و لباس پوشیدن. مانتو سرخابی با شال مشکی معمولا بهم خیلی میاد.

گوشیم رو برداشتم و تو آیینه یک دابسمش درست کردم و گذاشتمش استوری.

چند دقیقه بعد با کوله سوار ماشین بودم.

از ماشین پیاده شدم، تموم نگاه های سنگین مردم رو روی خودم حس کردم.

ولی خب عجیب نبود همیشه همینطوریه!

وارد کافه شدم.

لازم نبود دنبالشون بگردم چون با سر و صدای زیاد کافه رو گذاشته بودن رو سرشون! با چهره‌ی جدی همیشگیم نشستم روی صندلی.

- سلام.

همشون تو شک بودن!

یعنی امشب کاملا به هدف زدم؟!

نریمان کنارم بود، شونه‌ام رو آروم تکون داد و گفت:

- پشت سرت رو ببین!

سریع برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم!

چقدر جذاب شده بود!

یامین به جای اینکه بازیگر بشه باید مدل میشد!

من رو بگو فکر کردم داشتن به من نگاه می‌کردن!

خودش بود و چندتا پسر شوخ شیطون که همش در حال خندیدن بودن و فکر کنم یکی از اون پسرها داداشش همون کارگردان بود، باربد. خودش با یک پوزخند مسخره به پسرها نگاه می‌کرد.

برگشتم سمت بچه ها. نیما شروع کرد به حرف زدن.

نیما: وای الی چقدر جیگر شدی!

علیرضا: خفه شو صاحابش منم!

- اوه اوه خبر نداشتم صاحب دارم!

بعدش هم لبخندی زدم که توش هزارتا حرف بود.

یامین، باربد و دو تا پسر دیگه هم میز دیگه ای نزدیک به ما نشستن. جوری که هر کی حرف میزد اون یکی می‌‌شنید!

فوری یک دخترِ اومد سمتشون و با ذوق گفت:

- سلام میشه یک عکس باهاتون داشته باشم؟

یامین: بله بفرمایید.

بعد هر دوشون با اون دختره عکس گرفتن. یعنی منی که تیک آبی دارم ‌هیچکی نمیاد عکس باهام بگیره! همون لحظه یک پسرِ خوشتیپ که از سر تا پاش شیطنت می‌ریخت اومد سمتم.

پسر: سلام السانا جون افتخار می‌دین یک عکس داشته باشیم باهم؟

 دیدم میز بغلی کاملا زوم کردن رو من!

یامین که با تمسخر نگاهم می‌کرد ولی باربد با تفکر! انگار داره چیز جدید کشف می‌کنه زشته مثلا کارگردان این مملکتی!

اون دو نفر هم که فقط در گوش یامین و باربد حرف می‌زدن.

- بله چرا که نه.

پسر: خیلی ممنون.

گوشیش رو آورد و یک سلفی گرفتیم. خیلی تابلو یک کاغذ کوچیک انداخت توی دستم. فکر کنم همه دیدن.

برای من هم که مهم نبود. شماره رو انداختم توی جیبم و نشستم پیش بقیه. همه خنثی نگاهم می‌کردن.

ولی علیرضا و ایلیا مثل گاو وحشی بهم زل زده بودن، تازه متوجه شدم این‌ها هم بودن! 

علیرضا نزدیک من نشسته بود. از جیبم شماره پسره رو چنگ زد بعد هم کاغذ رو جلو چشمه همه حتی پسره پاره کرد.

مهرسا: خب دیگه چه خبر؟ فکر کنم السانا بقیه بچه ها رو نشناسه، از مهران شروع می‌کنیم خودت رو معرفی کن پلیز.

حوصله این معارفه های احمقانه رو نداشتم، سرم رو تکون می‌دادم و لبخند میزدم.

یکهو یک صدایی از پشت سرم گفت:

 

-من هم پیمان.

 

سامان: خودتون رو معرفی می‌کنین؟

اون دوتا هم همراه با باربد اومدن سمت میز ما ولی یامین همینطوری نشسته بود.

باربد: یامین بیا دیگه!

یامین هم یک نگاهی کرد بهش که بعدا دارم برات و صندلیش رو گذاشت پیش ما و نشست. از بالا تا پایین نگاهش کردم که لب زد:

 

- تموم شد؟

من هم دستم رو آوردم بالا به نشونه برو بابا.

پرهام: سلام من پرهام هستم بیست و چهار سالمه اون هم داداشمه.

باربد: من هم باربدم بیست و هشت سالمه.

یامین: یامین هستم بیست و پنج سالمه.

- وای آقا باربد شما ازشون بزرگترین که!

باربد: نمی‌خوره بهم؟

- نه، آخه آقای آریافرد انقدر جدی برخورد می‌کنه انگار چهل سالشون.

بعدم انقدر با این حرفم خندیدم که یامین خیلی عصبی نگاهم کرد. 

باربد: یامین اخلاقش اینطوریه، راستی السانا خانم از طاها چه خبر؟

با شنیدن این جمله رنگ از چهرم پرید! داداشم رو از کجا می‌شناسه؟ نکنه اینا همش نقشست؟! سعی کردم خودم رو نبازم.

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت‌ پنجم

- مگه شما برادر من رو می‌شناسید؟!

باربد:معلومه، صمیمی ترین دوستمه!

گرفتار شدم! اگه طاها بویی ببره چی؟!

اصلا دوست ندارم بدونه خواهرش هر روز با یکی می‌‌پره.

- خوبه خداروشکر.

باربد:خداروشکر!

هر کی واسه خودش مشغول کاری بود.

بیشترشون هم سرشون تو گوشی بود. دخترها در مورد یامین پچ- پچ می‌‌کردن که ناخدآگاه نگاهم سمتش رفت!

یامین داشت به حرف‌های پیمان گوش می‌‌داد.

من هم غرق در نگاهش بودم!

 نگاه سنگین یکی رو روی خودم حس کردم!

سرم رو چرخوندم. دیدم باربد همون طور که تو فکره به من خیره شده!

وا! به قیافش نمی‌خوره تو فاز خوشگذرونی باشه.

دوباره زیر چشمی یامین رو پاییدم.

با خشمی که دست خودم نبود از جام بلند شدم.

از کافه اومدم بیرون.

هضم کردن این که جلوی یامین همش کم می‌آرم و میرم خیلی برام سخته.

هر وقت باهاش رو به رو شدم حالم بد شد! الان با خودش فکر می‌کنه چقدر خشتیپ و جذابه که با هر بار دیدنش، وا دادم!

باید یک جوری بکشونمش سمت خودم بعد هم ولش کنم!

 این طوری ضربه بزرگی بهش می‌‌خوره!

خواستم برگردم دوباره تو کافه ولی منصرف شدم.

دیگه حوصله رو به رویی باهاش رو نداشتم! البته فعلا.

از الان بچرخ تا بچرخیم آقای آریافرد.

نچرخیدی هم می‌‌چرخونمت خودم، نگران نباش.

سریع سوار ماشین شدم.

همین که اومدم خونه یک راست سمت اتاقم رفتم و با همون لباس ها روی تخت خوابیدم.

با صدای بلند طاها، از خواب پریدم.

طاها:پاشو الان فالوورات از دست میرن‌ها‌ السانا خانوم!

نیم خیر شدم و روی تخت نشستم‌.

نمی‌دونم چرا طاها یک جوری نگاهم کرد!

- چیه؟

به خودم نگاه کردم و متوجه سر و ضعم شدم.

با همون لباس‌های بیرون بودم! الان طاها چه فکری می‌کنه؟

سرم بدجوری درد می‌کرد اما نمی‌دونستم چرا؟! چشمام رو بستم و با دستام سرم رو کمی فشار دادم.

 

با بالا پایین رفتن تشک فهمیدم که نشسته کنارم. چشمام رو باز کردم.

طاها لبخندی زد و گفت:

- تا کی می‌خوای کارهات رو ازم مخفی کنی؟ می‌دونم، می‌دونم چیکار می‌کنی. آمار همه چیت رو دارم. تک- تک دوست پسرهات و کارهایی که کردی! می‌دونی چیه؟ بزرگ شدی و خودت باید تصمیم بگیری ولی تو خواهرمی! حق دارم به عنوان برادر بزرگتر نصیحتت کنم که دست از این کارهات برداری!

شاید اون‌ها برای تو یک سرگرمی باشن ولی از کجا معلوم دلشون پیش تو گیر نکرده باشه؟ می‌دونی تاوان دل شکستن چقدر سنگین؟! از زبون یک پسر دارم بهت میگم،

 عاشق یک دختر خوش گذرون مثل خودت بودم ولی اون از اولم جدی نبود.

تو که نمی‌خوای دل این همه پسر رو بشکونی نه؟

بغض گلوم رو چنگ میزد.

از این همه خوبی، مهربونی و دلسوزی طاها اشکم داشت در می‌اومد.

راست میگه ولی من دیگه عادت کردم.

دیگه نمی‌تونم این کارهام رو کنار بزارم، مخصوصا نقشه هایی که برای یامین کشیدم رو بیخیال بشم.

طاها کاش میشد زودتر اینارو می‌گفتی، اون موقع که این قدر جلف و ول نبودم.

سعی کردم جلوی اشکم رو بگیرم.

هرگز دلم نمی‌خواست کسی اشک‌هام رو ببینه و از این دل داغونم خبر دار بشه.

- طاها من واقعا متاسفم چون خواهر خوبی نبودم. می‌دونم این کارهای من به غیرت تو... 

انگشت اشارش رو به معنای ساکت شدن، گذاشت رو لب‌هام.

طاها:اشکالی نداره تو از هیچی ناراحت نباش فقط سعی کن عوض بشی. نه اون دختر چادری و مذهبی! همین که یک دختر پاک و سالم باشی بسه. من به خاطر روح و جسم خودت میگم یکتا! تموم سعیت رو بکن. من هم تا جایی که بتونم کمکت می‌کنم!

لبخندی زدم و سرم رو به نشونه باشه تکون دادم.

نای حرف زدن نداشتم.

خدایا ممنون بابت این برادری که بهم دادی! فکرش رو هم نمی‌کردم در این حد درکم کنه. خیلی وقت بود طاها اینطور صمیمانه باهام حرف نزده بود. آه عمیقی کشیدم.

- ممنونم طاها اگه تو نبودی معلوم نبود چطوری باید زندگی می‌کردم. دار و ندارم تویی.

لپم رو کشید و شیطون گفت:

 

- به مرور زمان یکی رو پیدا می‌‌کنی و بهش میگی دار و ندارم تویی!

خندیدم. 

به ساعت دیواری نگاهی انداختم. هشت صبح بود.

- حالا که زود بیدار شدم می‌خوام برای داداشم یک صبحونه عالی درست کنم!

طاها:آخ قوربون دستت. من خونه مامان این‌ها خوردم تو به فکر ناهار خوب باش، کافیه.

کلا پکر شدم! لبخند تلخی زدم.

- حالشون خوب بود؟ از من حرفی نزدن؟

طاها: اتفاقا خیلی بی قرار بودن!

- خب معلومه. الان دو ساله که دخترشون رو ندیدن. 

طاها:بابا خیلی‌ ناراحت بود. مامان رو که می‌شناسی فقط گریه ولی بابا تا من رو دید جای خالی تو رو حس کرد.

بابا کجایی که دلم می‌خواد مثل گذشته کلی باهات حرف بزنم.

بهم رسم و رسوم زندگی کردن رو یاد بدی.

از خاطراتت برام بگی.

بزرگ ترین حسرتم این بود که حداقل یک بار دیگه اون خاطرات تکرار بشه.

بیخیال شدم و سرم رو تکون دادم تا اشکم در نیاد.

- باشه پس من برم اول چندتا استوری بزارم بیام برات ناهار خوشمزه درست کنم.

گونش رو بوسیدم و از تخت پایین اومدم.

موهام رو با عجله شونه زدم، یک آرایش مختصری کردم و گوشی رو برداشتم و عکس جالبی گرفتم. کنارش نوشتم:

صبح زیبای ابریتون بخیر قوی تر از همیشه.

و بعدش هم یک دابسمش گرفتم و استوریش کردم.

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

رفتم تو آشپزخونه یه لیوان آب پرتقال خوردم که یاد باربد افتادم. 

به خودم اومدم دیدم تو اتاق طاهام.

- تو باربد می‌شناسی؟

طاها:‌ آره

-منظورم آریافرد؟

طاها:خب آره دیگه پس چی؟

-چرا به من نگفتی با همچین آدم معروفی دوستی؟ 

طاها: همون‌طور که تو دوستات رو به من معرفی می‌کنی منم بهت معرفی می‌کنم.‌

- می‌خوای یه مهمونی بگیریم هم من میگم دوستام بیان هم تو، این‌طوری بی حساب می‌شیم.

طاها: اکی عالیه!

- پس برای پنجشنبه برنامه ریزی می‌کنم، رستوران شاندیز چطوره؟

طاها:همون که تو جردن؟

- آره.

 

طاها: باشه فقط از من کمک نخواه همه مهمون خودتیم.

- چشم!

واقعا خوشحال بودم طاها دوباره مثل قبل شده بود، پریدم و محکم بغلش کردم. 

- داداش خودمی دیگه!

طاها: من خر نمی‌‌شم.

- باشه ما کمک نخواستیم!

به سمت اتاق خودم رفتم. رو تخت دراز کشیدم.

امروز سه شنبس پنجشنبه بهترین انتخابه.

طبق معمول باید تغییرکنم و بهترین باشم. زنگ زدم به باران که نوبت آرایشگاه بگیرم.بعد از کلی حرف زدن برای فردا نوبت داد.

پایین موهام رو قرمز و بالای موهام رو میخواستم به رنگ مشکی در بیاره.بی نظیر میشد.

رفتم تو اینستا فالوورام شده بود چهار میلیون!

تصمیم گرفتم یه ویدیوی توپ بگیرم.

نشستم جلوی آینه ٬ لنز آبی که رنگش بیشتر به سرمه‌ای می‌زد رو داخل چشمام گذاشتم.رژ لب صورتی دخترونه ٬ مژه مصنوعی و خط چشم رو زدم که چشمام رو کشیده تر کرد.

کار صورتم تموم شد.

حالا می‌مونه لباس که طبق معمول بعد از آرایش یادم افتاد.شلوار جذب مشکی و پیرهن لی ٬ رنگش مثل لنز تو چشمام.آستیناش تا آرنجم و قدش تا پایین باسنم بود رو پوشیدم.آلستار مشکی و کلاه آفتابی لی رنگ روشن رو به پشت روی سرم گذاشتم.

گوشی رو مثل همیشه روی رینگ لایت قرار دادم و با یه آهنگ تیک تاک چالش رفتم ٬ ویدیو رو پست کردم.

خم شدم ٬ بنده آلستار رو باز کنم. نگاهم به چند تیکه کاغذی که زیر کمد لباس ها بود کشیده شد ٬ خیلی سخت بود برداشتنشون.

با هزار زور و زحمت با کاور آهنی لباس کاغذ رو نزدیک دستم کردم و برداشتم.

 خیره شدم به کاغذ ها که عکس بودن!

یه دختر ساده با پیراهن بلند آبی فیروزه‌ای توی جنگل که چشم هاشو بسته بود ، نور آفتاب به صورتش میخورد و باد موهای صاف تیرش رو به یک جهت دیگه هدایت می‌کرد.

عکس بعدی رو دیدم ٬ همون دختر اما با حجاب تو رستوران با یه پسر سلفی گرفته بودن ٬ شاد ٬ خوشحال.

آره اونا یکتا و امیرسام بودن!

همینطور عکس های بعدی رو نگاه می‌کردم که خاطرات گذشته برام زنده شد.

عکس ها رو انداختم زمین.

رفتم سمت میز و به خودم تو آینه خیره شدم ٬ عطر گرون قیمتی که اون بهم هدیه داده بود رو از کمد در‌‌ آوردم و پرت کردم تو آینه.

تصویر خودم هزار تیکه شد ٬ مثل زندگیم.

یه سال از تصمیمم می‌گذشت ولی هنوز خاطرات تلخ گذشته رهام نمی‌کرد.

ناخودگاه افتادم زمین ٬ تیزی شیشه رو توی دستم حس کردم.

گریم گرفت ٬ نه از درد زخم شیشه! از زخمی که روحم رو آزار می‌داد! 

بوی عطر کل اتاق رو گرفته بود.

گریه من بند نمیومد بلکه هر لحظه شدیدتر می‌شد.

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم‌

چرا نباید مثل تمام دخترا زندگی معمولی و عادی داشته باشم؟

چرا نباید زیر سایه پدر و مادرم زندگی کنم؟

چرا سهم من‌ از عشق فقط درد و غماش بود؟

سرم داشت منفجر می‌شد.

دستم تیر می‌کشید و درد می‌کرد ولی در برابر درد قلبم اصلا به حساب نمی‌ومد.

کنترل خودم رو از دست دادم!

همراه با همون گریه ای که حالا بیشتر شده بود جیغ بنفشی کشیدم!

با بدبختی خودم رو به لبه دیوار رسوندم ٬ بهش تکیه کردم.

امیر بد کردی ٬ چرا من خدا؟

این قدر بهش فکر کردم و گریه کردم که آروم شدم.

عادت نداشتم همچین مواقع ای بخوابم.استرسی به جونم افتاد که حتی دلیلشم نمیدونم!

 بلند شدم و با پارچه دستم رو پیچیدم و همون جا روی تخت دراز کشیدم.

گوشیم چند بار زنگ خورد ولی من بیخیال همینطور به سقف خیره بودم.

مخاطبای مهمی ندارم!چندتا پسر که بیشتر نیست!

پوز‌خنده مسخره ای روی لبام شکل گرفت و کم کم چشمام بسته شد.

دو ساعت قبل.

طاها:

-یکتا من دارم میرم بیرون ٬ با باربد قرار دارم.

-یکتا کجایی؟

با صدای آهنگ از اتاقش فهمیدم که در حال چالش درست کردن!

-پس من رفتم.

به ماشینم تکیه دادم.

نیم ساعتی گذشته ولی هنوز باربد نیومده.

با صدای اینکه یکی زد بالای ماشینم برگشتم که باربد رو دیدم!

-به به آقای کارگردان تشریف آوردین!

خندید و گفت:نمک نریز! 

-چشم ، شما بفرما

هر دومون سوار ماشین شدیم.

-خب

منتظر به باربد که به رو به روش خیره بود نگاه می‌کردم.

باربد:من می‌خواستم یه پیشنهاد بدم.

-چه پیشنهادی؟

باربد-راستش در مورد خواهرت!

-چی؟ در مورد خواهرم چی؟ ببین باربد من به حرمت دوستی

پرید وسط حرفم و مثل خودم صداش رو بالا برد.

باربد:طاها زود قضاوت نکن ، من تو موقعیت این حرفا نیستم!

خواهرت رو که دیدم استعداد بازیگری رو کاملا توش حس کردم ٬ ماهم نیاز داریم به بازیگر زن مثل السانا خانوم.اگه خودشون بخوان و تو قبول کنی که خیلی خوب میشه.

اگر هم نه که اشکالی نداره اما خواهشا روش فکر کنید.

با تعجب باربد رو نگاه می‌کردم!

خواهر منو کجا دیده؟

یادمه یکتا همیشه دوست داشت بازیگر بشه و وقتی بچه بود تئاتر قبول شد ولی مامان مخالفت کرد و دیگه ادامه نداد و چقدر از این موضوع ناراحت بود و نزدیک یک سال حتی افسرده شد!

الان یه فرصت طلاییه براش!حتما قبول میکنه.

-باشه بهش میگم خیالت تخت. داداش ، ببخشید یکم عصبی شدم

لبخندی زد و گفت:عیبی نداره حقم داری ولی هیچی ولش کن.

-ولی چی؟

نگاهی بهم کرد و سرش رو انداخت پایین!

باربد:ببین من نمیخوام رابطه خواهر برادریتون رو خراب کنم ولی من تا جایی که فهمیدم خواهر شما هم از اون دختراست!این کارا آخر عاقبت نداره!

 از درون آتیش گرفتم!

یعنی کار یکتا به جایی رسیده که رفیقم میاد بهم میگه!

بدجور به غیرتم بر خورده بود!

فرمون و با دستم فشار دادم ولی نگفتم این که کاری نکرده!

یکتا هم گناهی نداشته!

این قدر تنها بود که رفت تو فاز پسر بازی.

ولی درست میشه ، من پشتشم.

با صدای خش داری گفتم:نگران‌ نباش ، خودش به مرور زمان می‌فهمه کاراش اشتباه بود و دیگه بهشون ادامه نمیده.

باربد هم سرش رو به نشون تایید تکون داد.

-از یامین چه خبر؟

باربد:اون هم خوبه داره تلاش میکنه با نقشش کنار بیاد.

 یامین نقش یه پسر خلاف کار و داره که هر روز با یک نفره!

یامین هم اصلا تو این فازا نیست.

با صدای باربد به خودم اومدم.

باربد:من دیگه میرم ٬ پیشنهاد رو جدی بگیری و با السانا حرف بزن.

-باشه داداش

بعد خداحافظی از ماشین پیاده شد

 و منم حرکت کردم.

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

رفتم سمت خونه.

زنگ در رو زدم چند بار اما باز نشد!

یادم نیست که یکتا گفته باشه دارم میرم بیرون ، هر چند از اون هیچ چیزی بعید نیست!

 کلید رو هم جا گذاشته بودم.

زنگ زدم به گوشیش اون هم جواب نداد، دوستاش هم آدم نبودن زنگ بزنم بهشون!

دیگه نگران شدم! 

باید چیکار کنم؟

کلید ساز هم خیلی دور بود تا اینجا. 

یاده روزی افتادم که با یکتا جلوی خونه دعوا گرفتم.

می‌خواستم از پیشش برم برای همیشه.

موضوع دعوا هم این بو‌د داشت با دوستاش می‌رفت شمال ٬ اجازه ندادم بره اون هم شروع به داد زدن کرد منم گفتم:پس فکر کن برادری نداری!

بعد هم کلید خونه رو پرت کردم رو زمین و سوار ماشین شدم.

به مغزم فشار آوردم که بقیه اتفاق رو تجسم کنم.

یکتا کلید رو برداشت؟ 

نه بعد اومد سمتم تو ماشین نشست باهام حرف زد بعد دو ساعت رفتیم تو خونه و اون موقع در باز بود منم یادم که کلید رو برنداشتم و گمش کردم.

پس هنوز امکان داره کلید همون جا ها افتاده باشه!

به سرعت از ماشین خارج شدم و رفتم جلوی خونه هر چقدر زمین رو نگاه کردم چیزی نبود. نگاهم به گلدون های کاج افتاد!

پشت گلدون یه چیزی برق میزد دعا می‌کردم کلید باشه!

خدا‌رو‌شکر کلید بود.

قفل ماشین رو زدم ، درو باز کردم دره ورودی هم همین‌طور.

بوی عطر کل خونه رو برداشته بود

اومدم برم سمت اتاقم ، چیزی که می‌دیدم رو باور نمی‌کردم!

یکتا بیهوش روی تخت دراز کشیده بود و همه جای تخت پر از خونی بود که دستش رو با پارچه بسته بود.

رفتم نزدیک تر متوجه یه سری عکس شدم.

عکس خودش و اون پسره بی همه چیز!

با دیدن عطری که شکسته فهمیدم گذشته باز به سراغش اومده.

پام رو گذاشتم رو خورده شیشه ها و رفتم‌جلو ، آروم بغلش کردم تا به دستش آسیب نرسه.

سوار ماشين شدم و‌ به سمت بیمارستان حرکت کردم.

بعد نیم ساعت رسیدم خیلی نگران شدم فکر کنم سه چهار ساعت بیهوش بود.

و اگه من نمیومدم خونه معلوم نبود چی میشه! 

یکتا رو دوباره بغل کردم و رفتم تو بیمارستان ، پرستارا با دیدنم برانکارد رو آوردن و یکتا رو همراه خودشون بردن.

تا اومدم برم دنبالشون یه صدایی ظریفی از پشت گفت:استاد شما و السانا؟

برگشتم سمتش.یکی از دانشجوهام تو دانشگاه بود.

کم تر کسی می‌دونست که السانا برادر داره!

-سلام خانم کریمی! السانا خواهرم هستن‌.

کریمی:وا باورم نمیشه!

-بهتره باورتون بشه و لطفا تو کلاس این خبر نپیچه.

کریمی:چشم استاد ببخشید.

-خواهش می‌کنم ، چون حوصله جواب دادن به سوال های بچه هارو ندارم میگم ٬ خدانگهدار.

کریمی:خداحافظ.

اینم اومد وقت من رو گرفت.

 الان یکتا کجاست؟

-سلام یه دختری رو ندیدین که دستش زخمی بود الان بردنش؟

پرستار:جناب لطفا بیشتر مشخصات بدید.

-السانا منظورم هست!

پرستار:وای بله بله بفرمایید دارن دستش رو پانسمان میکنن ، طبقه بالا اتاق ۱۰۶.

-ممنون

اتاق یکتا رو پیدا کردم و تا وارد شدم همه پرستارا برگشتن سمتم ، همه گوشی به دست!

-دارید چیکار می‌کنید ؟

پرستار:ببخشید.

پرستار:شما برادرش هستید؟

-بله ، میشه با خواهرم تنها باشم؟

سریع اتاق خالی شد!واقعا فکر نمی‌کردم خواهر کوچولوم انقدر معروف باشه!

رفتم کنارش نشستم.

السانا

چشمام رو باز کردم و دیدم طاها پیشم نشسته و داره با گوشیش کار می‌کنه.

-سلام

طاها:سلام ، چه عجب!

-گوشیم کو؟

طاها:چه میدونم!

یعنی چی؟ گوشیم همیشه نزدیک منه اومدم بشینم که نگاهم به سرم افتاد و دستم که پانسمان شده بود!

-چرا منو آوردی بیمارستان؟

طاها:چون بیهوش افتاده بودی رو تخت ، فکر کنم باید رو تختیت رو بندازی دور! 

-من دستم رو با پارچه بسته بودم بیهوش هم ن

طاها جوری نگاهم کرد که یعنی برو یکی دیگه رو خر کن ، دیگه به حرفم ادامه ندادم.

-چرا این‌طوری نگاهم میکنی؟ الان بری تو اینستا همه جا عکسای من که رو تخت بیمارستانم!راستی آرایشم پخش نشده؟

طاها:چی داری میگی یکتا؟میگم بیهوش بودی اون عکس

وسط حرفش پریدم و گفتم:

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

‌‌‌پارت نهم

طاها نمی‌خوام در موردش چیزی بشنوم.

اونم وقتی حالم رو دید دیگه به حرفش ادامه نداد.

 سرش تو گوشیش بود ولی این قدر بهش نگاه کردم سرش رو بالا آورد.

طاها:چیه یکتا خانوم؟ منتظر چی هستی؟ 

گنگ سرم رو تکون دادم!

-هان؟!

خندید.

طاها:آبجی کوچولو یه پیشنهاد دارم برات از طرف آقای آریافرد!

انگار برق بهم متصل شد.

 خواستم از جام بلند بشم که طاها اجازه نداد.

-وایی طاها چی میگی؟ آریافرد؟ یامین؟

نگاه عاقل اندر سفیه انداخت و ادام رو در آورد!

طاها:نه اون یکی ، باربد!

-چه پیشنهادی داده؟

طاها:میگه اگه خودت صلاح می‌دونی تو فیلمشون بازی کنی.ولی خدایی خوش‌ بحالت میشه.

از‌ ذوق زیاد یه جیغ خفیفی زدم.

طاها هرهر خندید.

-قربون داداش خودم بشم من همیشه از این خبرای خوب و برام بیار یعنی پیشنهاد از این بهتر؟آخه چرا بین این همه آدم من رو انتخاب کرد؟

لبخندی‌ از رو خوشحالی زدم و تو خیالاتم برای یامین نقشه می‌کشیدم

-واقعا جدیه دیگه؟ طاها چرت و پرت که نگفتی؟!

طاها:نخیر

-باورم نمیشه!

وارد خونه شدیم.

طاها سریع روی مبل ولو شد!

منم اومدم تو اتاقم و روتختیم رو انداختم دور چون واقعا دیگه قابل شستشو نبود ، اتاق رو تمیز کردم و

لباس تو خونه ای پوشیدم ، پانسمان دستم رو در آوردم ، واقعا بجز بیهوشی نیاز نبود منو ببره بیمارستان الان فقط یه خراش عمیق وجود داشت ولی اون خون ریزی روی تخت جوری بود که هرکی میدید فکر می‌کرد دستم قطع شده!

-با دوستات هماهنگ کردی برای پنجشنبه؟

طاها:آره 

 اومدم‌ و کنارش نشستم ، به گوشیش خیره شدم.

مخاطبی که داشت تو واتساپ باهاش چت‌ می‌کرد باربد بود!

باربد:واقعا ازت ممنونم طاها می‌دونستم خواهرت قبول می‌کنه.

طاها:داداش کاری نکردیم که ، اتفاقا این برای روحیه یکتا هم مفیده!

باربد:درسته فقط یه مشکلی هست!

طاها:چی؟

بابد:به یامین گفتم قراره السانا هم بیاد تو فیلم و نقش دختری رو داره که تو عاشقش میشی خیلی بهم ریخت ، میگه من از دخترای عملی خوشم نمیاد!

من رو دارید؟ یعنی مثل دودکش قطار دود می‌کردم!

با صدای خنده طاها به خودم اومدم!

از خنده داشت ریسه می‌رفت و این بیشتر عصبیم می‌کرد.

-وا چته تو؟ کجای حرفش خنده دار بود؟ خودش تمام عمله، از دخترای عملی خوشش نمیاد؟منو هل میده؟ 

خنده طاها قطع شد!

مشکوک نگاهم کرد ، تازه یاد سوتیم افتادم.

هم اینکه تا الان حواسم به چتشون بود و اینکه فهمید من یامین رو دیدم.

هر بار من اومدم یه چیزی بگم گند زدم!

طاها:بله دیگه یامین هم دیدی پس!

-اره دیدمش با باربد بود دیگه

طاها با حالت مسخره ای گفت:چه جالب!

و بعدش دوباره رفت سر چتش با کارگردان!

باربد:ولی مشکلی نیست باهاش حرف میزنم کنار میاد.

طاها:اوکی ٬ فعلا کاری با ما نداری؟

باربد:نه داداش مواظب خودت باش ، بای.

طاها هم خداحافظی کرد و گوشی رو روی میز گذاشت.

طاها:نمی‌خوای برای داداشت شام درست کنی؟ مردم از گشنگی!

-خدا نکنه عشق خواهر خیلی راحت می‌تونی از رستوران سفارش بدی!

طاها:تو مگه آشپزی بلد نیستی؟من هر روز باید از بیرون غذا سفارش بدم؟!

-اصلا برای اینکه به تو نشون بدم آشپزی بلدم شام درست می‌کنم.

طاها:برو ببینم چه می‌کنی!

گوشیم رو برداشتم و سمت آشپز خونه رفتم!

خیلی با حوصله لازانیا درست کردم البته به کمک اینترنت!

طاها:اوه عجب عطری!

تک خنده ای زدم و مشغول چیدن میز شدم.

سر میز کنار طاها نشستم.

طاها:خدایی کار خودته؟

مغرور بهش خیره شدم و گفتم:بله چی فکر کردی هان؟

طاها:هیچی بخدا حالا غذا رو کوفت نکن بزار بخوریم!

خندیدم و باخوشحالی به‌ طاها خیره شدم ، اولین تیکه لازانیا رو که خورد یهو صورتش جمع شد!

با نگرانی و استرس بهش زل زدم! وای خدایا این چرا صورتش همچین شد؟!

طاها: یکتا دیگه هیچ وقت آشپزی نکن!

و سریع بلند شد رفت تو دستشویی

اولش شکه بودم ولی بعدش که به خودم اومدم منم یکم خوردم ، یا خدا!

این کیکه؟ یا لازانیا؟

منم حالم بهم خورد!

این چی بود من درست کردم آخه؟

طاها از همون لحظه شروع کرد به غر غر کردن و زور کرد که باید باهام بشینی‌ و فیلم ترسناک نگاه کنی! 

این دقیق نقط ضعف من بود و همیشه مورد بازی با این برج زهرمار قرار می‌گرفتم!

آخرش هم چاره ای غیر از این نداشتم پس قبول کردم.

فلش رو گذاشت تو تلوزیون و برقا رو خاموش کرد!

-طاها دیگه چرا برقا رو خاموش می‌کنی؟

طاها:حقته ، تو باشی که برای ما به جای لازانیا کیک تحویل ندی ، والا من نمیدونم تو چطوری چهار میلیون انسان و علاف خودت کردی و الان می‌خوای بازیگرم بشی اونم با حضو‌ر افتخاری!

خندیدم و براش زبون در آوردم.

کلی پفک و چیپس و تنقلات داشتیم 

همون پنج دقیقه تا تیتراژ تموم بشه دخلشونو آوردیم!

از اول فیلم ، ترسناک و هیجانی بود تا آخر.

خداروشکر بخیر گذشت و من از ترس دوباره راهی بیمارستان نشدم!

بعد فیلم هم شروع کردیم به حرف زدن.

تا سه چهار شب از هر دری باهم حرف زدیم و این قدر خسته بودیم که همون جا خوابمون برد.

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ده

طاها:یکتا پاشو

طاها:یکتا بلند شو یکی زنگ زد به اسم باران جواب دادم گفت نوبتت رو میزاره واسه ساعت سه!

مثل فنر از جام پریدم.

-چرا؟

طاها:چه میدونم.

-الان ساعت چنده؟

طاها:دوازده.

وای من باید برم حموم وقت ندارم ، آرایشگاه هم دوره دوساعت راه هست.

صدای ویبره میاد!

نازنین زنگ زده!

-الو سلام.

نازنین:سلام به یکتای خودم ، خوبی؟

-عالی تو خوبی؟چه عجب زنگ زدی!

نازنین:خبر خوب دارم برات!

-چی‌شده؟همه برام تازگیا خبرای خوب میارن!

نازنین:دارم میام.

-یاخدا چرا؟کی؟برای چی؟مامانت خوبه؟

نازنین:همه چی خوبه آروم باش!دارم میام پیشت ، امروز ساعت شیش بیا فرودگاه امام دنبالم.

-داری دروغ میگی!

نازنین:چت شده تو؟دارم بعد یک سال میام پیشت!

-میام دنبالت سوغاتی ما یادت نره ها!

نازنین:باشه نگران نباش ، ساعت شیش بیایا!

-اکی بای.

نازنین:خداحافظ.

وای خدا بدبخت شدم!نازی مثل خواهر نداشتم بعد از ‌اینکه امیر ولم کرد یه مدت افسردگی گرفتم که نازی اومد پیشم موند بعد دوباره رفت خارج ، مادرش پزشک و از پدر نازی جدا شده و نازی هم تو ترکیه پیش مادرش زندگی می‌کنه ، یک ساله که ندیدمش و اصلا خبر نداره که یکتا شده السانا هر وقت هم می‌گفت ویدیو کال می‌پیچوندمش به هر روشی و قطعا وقتی خبر‌‌‌دار میشد چه اتفاقی افتاده!بهتره نگم!

به احتمال زیاد شک کرده ، داره میاد ببینه چی شده!

اصلا بگم طاها بره دنبالش بگه من رفتم سفر!نه!

بالاخره یه ‌روزی باید بفهمه حقیقت رو!خودم بهش بگم بهتره.

طاها:من رفتم.

-کجا؟ 

طاها:کار دارم.

-باشه فقط شب زود بیا نازی داره میاد.

طاها:چی؟واقعا؟!

-آره.

طاها-باشه میام ، فعلا.

خب حموم دیگه نمی‌تونم برم می‌مونه صبحانه و آرایشگاه ،

یه چایی خوردم و مشغول لباس پوشیدن شدم.

شلوار مشکی جذب و طبق معمول هودی پوشیدم به رنگ صورتی چرکی ، چکمه بلند مشکی تا زانو 

لنز سبز ، روژ کالباسی ، مژه مصنوعی ، رژگونه روشن و خط چشم

خب تموم شد مثل عروسک شدم ، برم که دیره!

ربع ساعت زودتر رسیدم خوشبختانه! گوشیم رو از رو داشبورد برداشتم و زنگ زدم به باران که در رو باز کنه.

باران:سلام گلم بیا‌ تو.

-سلام چقدر خلوته اینجا!

باران:این ساعت آره دیگه ، الکی که نیست برای تو ساعت سه گذاشتم!

-مرسی عزیزم!

باران:راستی ، حالت خوبه؟از پریشب یه عکسایی ازت اومده تو بیمارستان بودی!

-وا آخر کار خودشون رو کردن ، من اصلا تو اینستا نرفتم!

باران:من فکر کردم خودت خبر داری! 

-نه بابا اون روز پست جدید آپلود کردم دیگه چک نکردم.

گوشیم رو برداشتم و رفتم تو اینستا.

وای چه خبره همه عکسای من رو تخت بیمارستان ، طاها هم هست. 

چقدر حرف درآوردن که طاها دوست پسرمه!هیچکی نگفت داداششه!

-عیب نداره امروز یه ویدیو میزارم که بدونن حالم خوبه.خب باران جون بیام؟

باران:آره عزیزم ، بیا جلو آینه رو صندلی بشین.

یه ویدیو قبل رنگ کردن موهام گرفتم از تو آینه با آهنگ تیک تاک ، باران هم نزدیک دو ساعت کارش طول کشید.

باران:تموم شد گلم.

-مرسی ممنونم خیلی خوب شده!

بعد ادامه کلیپ رو گرفتم ، ادیت زدم روش و پست کردم.

موهام عالی شده بود ، بالاش مشکی پایین هایلایت قرمز .

بلاخره بعد از حساب کردن از آرایشگاه اومدم بیرون.

ساعت پنج و نیم بود که به سمت فرودگاه حرکت کردم.

خب الان موقع استوری گذاشتنه!

-سلام دوستان خوبین چه خبر؟قطعا اون عکسا رو دیدین و این که الان حالم خوبه فقط با شیشه دستم بریده شده بود!اون آقا هم طاها داداشمه و این‌که پست جدید گذاشتم جایزه داره حتما شرکت کنید ، دوستون دارم.

الان فقط می‌مونه هماهنگی برای پنجشنبه که به ایلیا پیام دادم به بچه ها بگه.

 سر ساعت رسیدم.

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

‌‌پارت یازده

روی صندلی فرودگاه نشستم و منتظر نازنینم که تشریف بیاره!

ولی خوب میدونم بفهمه چقدر عوض شدم و تغییر کردم خیلی ناراحت میشه...

انقدر دیر کرد اومدم بیرون یکم هوا بخورم

تا خواستم بهش زنگ بزنم خودش زنگ زد و همون لحظه جواب دادم

-الو نازی کجا موندی تو؟

-تو کجایی هر چقدر میگردم پیدات نمیکنم اینجا که زیاد شلوغ نیست

تا خواستم چیزی بگم دیدمش که در به در دنبالمه

-ببین من کنار تیر برقم اگه برگردی این سمت میبینی 

‌برگشت و یکم نگاه کرد

-یکتا فکر کنم السانا رو دیدم ، میدونی کیو میگم که همون ...

پریدم وسط حرفشو گفتم-بیا سمت السانا منم همونجام 

یکمی مکث کرد و بعدش باشه ای گفت و گوشیو قطع کرد

ای خدا بخیر کن!‌

اومد سمتم

داشت همونطور دنبالم میگشت 

از پشت پریدم رو کولش و خلاصش کردم

داد و فریاد زد و آخرشم با تمام قدرت منو انداخت زمین

آخم هوا رفت که برگشت و با بهت بهم خیره شد

خب حقم داره ... 

دستم و به سمتش گرفتم ولی ترسش بیشتر شد

پوز خندی زدم و خودم از جام پاشدم

نازنین_تو

-آره من همون یکتام که شدم السانا

اول تعجب کرد و بعدشم خندید و گفت

-شوخی میکنی

چپ چپ نگاهش 

-به نظرت السانا چرا باید شوخی بکنه؟ اصلا خودم چرا باید الکی بگم من السانام؟

گیج بهم خیره شده بود ، حلقه اشک تو چشماشو دیدم

یهو یکی زد تو گوشم که صورتم به اونور پرتاب شد

ناباورانه بهش زل زدم

وا این قدر یعنی بهش بر خورد؟؟؟

نازی-خیلی بدی بیشعور عوضی

و از کنارم رد شد ... منم دنبالش دوییدم که بلاخره بهش رسیدم و محکم بازوشو گرفتم

دستم و پس زد خواست دوباره بزنه به بره صداش زدم

برگشت و بهم زل زد

-چرا قهر میکنی؟ بچه نشو

-بگو کارتو

-تو نمیدونی کار من چیه جون خودت الکی برای من فاز شکست عشقی خوردها رو در نیار

نازنین-فازش؟؟؟ این از شکست عشقیم بدتره که دوست صمیمیت بهت حتی خبرم نداده باشه که شده یه آدم دیگه

باز خواست بره دستمو دور کمرش حلقه کردم ، خدایی حس اون پسرایی رو داشتم که دوست دخترش مچشو گرفته و الان میخواد ولش کنه و بره

بزور جلوی این خنده کوفتی رو گرفتم ولی ....

نازنین-همه چی تموم شده

شما میتونستین جلوی خندتونو بگیرین؟ بی اختیار زدم زیر خنده

قهقهه میکردم و اونم عین بز بهم نگاه میکرد

غرغر کنان دستم کشید و با هم سمت ماشین رفتیم 

خیلی تعجب کرده بود از دیدن ماشین

تا آخر راه هیچ حرفی بینمون زده نشد و فقط بعضی اوقات صدای خندهامون بلند میشد

مثلا قهر کرده بودیم

کنار ویلامون نگه داشتم که صدای سوت نازنین شنیده شد

نازی-وای چه خوشگله ، اینجا خونه خودته؟

خندیدم و زدم به پهلوش

-بله خانوم خانوما چی فکر کردی الکی که السانا نشدم

چشم غره خفنی رفت و بدون تعارف زودتر از من وارد حیاط شد

در خونه رو باز کردم 

 با ذوق پرید توش و اولین کاری که کرد کل خونه رو گشت

منم روی مبل ولو شدم که یهو یاد فردا افتادم ، وای نازی بیاد مهمونی چی میشه؟

اون کلا دختر مثبتیه مثل قبلنای خودم اگه بهش بگم میخوام برم مهمونی نه میاد نه میزاره من برم

حالا چه غلطی کنم؟ نمیشه بقیه رو هم قال گذاشت چون خودم بودم که قرار گذاشتم

حالا یه غلطی میشه کردکه نازی باهام راه بیاد

مگه میخوایم بریم کجا یه رستورانه دیگه

تازه بگم قراره کارگردان و بازیگرم بیان نه نمیاره (البته باز مطمعن نیستم)

به خودم اومدم دیدم روی مبل نشسته بهم خیره شده و داره موز میخوره

-نیومده شروع کردی به خوردن نمیدونم تو چرا چاق نمیشی

نازنین _ احساس غریبی میکنم فعلا باهام حرف نزن

خندیدم و 

-اها پس بخاطر اینکه احساس غریبی میکردی پریدی تو خونم نه؟

چپ چپ دیدم زد و مشغول خوردن موزش شد

بهترین دوستم اومده ولی عین خیالشم نیست فقط منم که منتظر یه حرکت از این شکمو هستم

همون لحظه بود گوشیم زنگ خورد ، نیما بود

خواستم جواب بدم که نازی گوشیو ازم قاپید و با اخم گفت-این کدوم خریه؟

-یه خر مثل امیر

چشماش از شدت گرد شدن شبیه توپ شد!

نازی-تو دوباره ... پریدم وسط حرفشو گفتم-همونطور که قیافم تغییر کرده خودمم تغییر کردم

دیگه حرفی نزد و گوشیو بهم داد منم خواستم جواب ندم ولی از اونجایی که خیلی کنجکاوم تماس رو وصل کردم 

نیما-سلام الی 

خیلی خشک جوابشو دادم

-بله

نیما-برای فردا اگه من نیام اشکال داره؟ راستش ...

-چی؟

بعد یه مکث کوتاهی گفت-ببین من میخوام نامزد کنم اما با وجود این تو رو هم میخوام ، خیلی زیاد بیشتر از نامزدم ولی اونم دوست دارم ... نمیدونم گیر کردم بخدا

دهنت سرویس اقای نیما!!! چه خوش خیال بود

من هرگز با یه متاهل حتی حرفم نمیزنم چه برسه که رابطم و باهاش ادامه بدم

-کات برای همیشه

خواست حرفی بزنه که سریع گوشیو قطع کردم

چند باری زنگ زد منم چون اصلا حوصلشو نداشتم بلاکش کردم

نازی-چیشد؟ کات واسه چی کردی؟ چقدر برات بی اهمیته

پوز خندی زدم

-خیلی وقته که اینا برام معنی نداره

عشق واقعی یه بار به سراغ آدم میاد و بقیه همه سرگرمین

اونم سرشو به نشونه تایید تکون داد

نازی-میدونی چیه؟؟؟ حتی حرف زدنتم عوض شده 

شدی یه دختر جلف درسته؟

-آره شدم یه دختر ولگرد ولی خودم راضیم ، دارم حال میکنم از چیزی که هستم هر کیم مشکلی داره مشکل خودشه

شونه ای بالا انداخت و ادامه داد

نازنین-من مشکلی ندارم ... ولی خودت خیلی بهتر بودی میدونی که عاقبت این کارا چیه که؟

-نچ نمیدونم تو میدونی؟

-اره بگم؟

-بگو میشنوم

-آخرش میشی یه دختر بد که به مرور زمان با غفلت هاش میشه یه زن بد و اون موقه هست که میفهمی یکتا چقدر پاک و خوب بود

با اینکه از حرفش بدم اومد ولی مثل همیشه خودمو خونسرد نشون دادم

کم مونده بود همین الانشم روم برچسب  بیچارگی بزنه

ولی .... ته دلم یه جوری شدم

امکان نداشت من خط قرمزامو رد کنم و کارام به جاهای دیگه بکشه

بیخیال بابا

پاشدم و اومدم تو اشپز خونه و قهوه ساز رو روشن کردم

نازی صداش از پشتم اومد

-ببخشید ناراحتت کردم یکتا؟

اومدم سمتش و روی صندلی میز ناهار خوری نشستم

-نه حقم داری میدونم چی میگی ولی من هرگز همچین چیزی که گفتی نمیشم

نازنین-خوبه که این قدر مطمعنی

هر دومون لبخندی زدیم ، نازنین دختر ساده ای بود و هیچ وقت آرایش نداشت

تیپشم ساده ولی در عین حال جذاب بود

میشه گفت تو این دوره زمونه واقعا خاص بود چون بی آرایش و خیلی ساده و شیک بود

هیچ شباهتی نه از نظر قیافه نه اخلاق بهم نداشت

اما خیلی دوست خوب و با مرامی بود

 

******************

نمیدونم چرا این قدر استرس داشتم 

چون ساعت شیش صبح بیدار شدم

از جام پریدم و اومدم تو توالت و آبی به دست و صورتم زدم 

 اومدم بیرون

تازه متوجه نازنین شدم که تو اتاقم خوابیده بود

قرار بود دیشب تو هال بخوابیم ولی طاها اومد و برنامه هامون خراب شد

من نمیدونم این همه معذب بودن نازی پیش طاها برای چیه؟... اخه طاها فقط سلام کرد و سریع رفت تو اتاقش اصلا اجازه نداد که نازنین‌ حتی خجالت بکشه

بیخیال نازی کلا خیلی حساسه! 

مونده بودم من چرا این موقع صبح الکی الکی بیدارم ! به در و دیوار زل زدم

تازه یادم اومد برای مهمونی کلی کار دارم!

طاها که حتما با دوستاش هماهنگ کرده منم هنوز چند نفر دیگه مونده 

روی تخت نشستم و شروع کردم با موهای نازی بازی کردن

این قدر اذییتش کردم که از خواب پرید 

نازنین-یکتا میکشمت چته تو آخه؟ چرا منو از خواب نازم بیدار میکنی؟ مگه کوری من تازه اومدم خستم

-مرض ... پاشو باید به خودت برسی میخوام تو مهمونی تورو به عنوان بهترین دوستم معرفی کنم

از جاش پرید و گنگ نگاهم کرد

-چی میگی مهمونی چیه؟

-بابا منو طاها خواستیم دوستامونو با هم آشنا کنیم یه قرار گذاشتیم

-آخه کجا هست؟

-رستوران

-اوکی هستم ، حالا ساعتش کیه؟

-ساعتشم از هشت رستوران باز میشه تا دوازده شب

-خیلی هم عالی

خدایی دوست پایه ای هست دیروز یکم عصبی و ناراحت بود بخاطر اون اتفاقا ....

ویرایش شده توسط همکار رصد
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

‌پارت دوازده

خب نازی هم راضی شد خداروشکر

_نازی بیا لباس انتخاب کنیم 

نازنین_وای ول کن من لباس دارم

_خب پس بیا به من کمک کن

چون میخواییم بریم رستوران لباس رسمی میپوشم

یه مانتو کوتاه مشکی و شلوار جذب همون رنگ و بوت پاشنه دار مشکی 

_وای نازی به نظرت شال بزارم؟

نازنین_آره دیگه 

_آخه من شال مشکی ندارم همیشه کلاه میزارم

نازنین_چمدون منو باز کن چند تا شال هست بردار

چمدونش و باز کردم فقط یه شال مشکی حریر نظرمو جلب کرد

_خوبه؟

نازنین_عالی 

_اکی پس همینارو میپوشم 

لباسارو گذاشتم رو تخت

_خب من میرم حموم فقط صبحونه درست کنا

نازنین_یکتا برو حموم تا نزدمت

_خا بابا

سریع رفتم تو حموم 

نیم ساعت اول کنسرت زنده برای نازی و طاها گذاشتم که فکر کنم با صدای قشنگم کر شدن

بعد خودمو شستم اومدم بیرون 

یه حموم تو اتاقم هست و راحتم یه راست از حموم میرم تو اتاق

شرتک مشکی با تاپ صورتی کم رنگ پوشیدم

و موهامو حوله پیچیدم 

رفتم جلو آیینه که از صورتم وحشت کردم چشمای مشکی بی روح ، صورت سفید 

این شخص من نبودم 

من این نیستم ‌

لب و گونه ژل زدم تنها چیزی تو چهرم بود که نشون میداد السانا هنوز زندست...

 خودمو کنترل کردم آینه رو نزنم بشکونم طاها تازه درست کرده بود

یه آرایش مختصری کردم 

 مهم ترین چیزی که بهش اهمیت میدادم لنز بود

خیلی وقت بود کسی چشمای خودمو ندیده بود بجز خودم...

رفتم سمت آشپز خونه 

‌طاها_نازنین خانم تروخدا تعارف و بزارید کنار 

نازنین_این چه حرفیه آقا طاها من اینجا راحتم پیش یکتا

_سلامممم 

لیوان رو برداشتم چایی ریختم 

_اه خیلی تلخه

نارنین_بیا شکر بریز 

_مرسی

شکرو ریختم تو چایی و هم زدم

طاها_خب من برم دیرم شده

_کجا؟

طاها_دانشگاه

نازنین_وا مگه شما هنوز درس میخونین؟

طاها با لبخند گفت

_نه درس میدم 

نازنین_آهان

_طاها گوشیت!

اومد سمتم گوشی رو ازم بگیره منم یه

 قلپ از چایی خوردم که تف کردم بیرون

با دیدن طاها خندم بیشتر شد که لیوان از دستم افتاد و کل چایی خالی شد رو طاهای بدبخت

طاها چشماشو بست و با آرامش گفت

_الان چه غلطی بکنم؟

من که از خنده دیگه اشتهام کور شد نازنین هم دیگه کبود شده بود و داشت سعی میکرد نخنده

طاها_نازنین خانم راحت باش

شلیک خنده نازنین هم رفت هوا 

از اتاق طاها چند دست لباس برداشتم

_بیا اینارو بپوش برو 

طاها _اتو نداره خانم باهوش 

نازنین با ته مایع خنده گفت

_ بده من اتو کنم

_بگیر

طاها_زحمت میشه اخه

نازنین_نه چه زحمتی فقط یکتا اتو کجاست؟

_تو اتاقم کمد مشکیه طبقه دومش

نازنین_اکی

من همینطوری میخندیدم که

طاها_خفه شو فقط ، دیروز یکی از دانشجو هام زنگ زده که استاد راسته که السانا خواهر شماست؟گفتم آره از کجا میدونی ؟ گفت خواهرتون گفتن

تو گفتی یکتا؟

_آره تو استوری هام

طاها_واقعا نمیدونم از دست تو چیکار کنم

یکتا_وا مگه چیه؟فکر میکردن دوس پسرمی حقیقتو گفتم

نازنین_بفرمایید

طاها_مرسی 

دیگه هم منو نگاه نکرد لباساشو پوشید و رفت

نازنین_باز چه گندی زدی؟

_هیچی بابا ولش کن

با نازنین انقدر حرف زدیم که زمان گذشت 

قرار بود طاها با دوستاش بیاد منم با دوستام 

با بچه ها قرار گذاشته بودم همه جلو خونه ما بیان

 باهم حرکت کنیم

_نازی من میرم آرایش کنم

نازنین_اکی منم دیگه حاظرم 

تو آینه به خودم نگاه کردم چی شدم

لنز آبی ، رژ قرمز خیلی تیره ، مژه مصنوعی ، سایه طلایی ،رژ گونه ، 

آرایش تیره کردم و چشام خیلی گیرا شد

موهام فوق العاده زیبا بود مخصوصا با رنگ قرمز که از زیر شال زده بود بیرون

بینظیر شدم 

همینطوری خودشیفتگی میکردم که

ایلیا زنگ زد

ایلیا_سلام عشقم

_سلام

ایلیا_عزیرم همه رسیدیم منتظر شماییم

_باشه اومدم بای

_نازی بریم ؟

نازنین_ باشه بریم

نازنین تیپ خیلی ساده زده بود ولی عجیب جذاب شده بود

ویرایش شده توسط Azin18
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

‌‌پارت سیزده

الحق که رفیق خودمه

با هم از خونه خارج شدیم و حتی خودم با دیدن جمعیت دهنم باز موند

من این قدر دوست داشتم و خودم خبر نداشتم؟

ای خدا همشونم پسر طاها ببینه گیر نمیده؟

نازی در گوشم پچ پچ کرد

-یا علی اینا همه دوستای توان؟

-اوهوم ، دروازه رو کامل باز کن من ماشینو بیارم بیرون

نازنینم اومد و در و باز کرد که همه توجهشون جلب شد

این دوست ما امشب مخ میزنه

سوار ماشینم شدم و از حیاط آوردمش بیرون

از ماشین پیاده شدم

همه به طرفمون اومدن و یکی یکی باهم سلام کردیم و نازنینم بهشون معرفی کردم

کاملا نگاهای خیره پسرا رو روی خودم حس میکردم

البته اینا خیلی برام عادی بودن

بعد کلی ور ور کردن بلاخره هر کی سوار ماشیناش شد و پشت سر هم راه افتادیم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

البته اینم بگم که تعداد زیاد بود لحظه آخر طاها یه رستوران دیگه معرفی کرد.

چون رستوران داره دوست طاها بود امروز رو فقط ما بودیم و هیچ مشتری نداشت

پشت سر تموم ماشینا پارک کردم

نازی-اینجارو باش ، چه خبره شما دو نفر این همه رفیق دارین بعد منه فلک زده فقط تو بی ریخت و دارم

خندیدم و براش زبون در اوردم

اونم با همون چشم غره های معروفش جوابمو داد

باهم از ماشین پیاده شدیم

یه اکیپ پسر کنار در رستوران بودن که تو جمعشون تونستم طاها رو پیدا کنم

با نازی به سمتشون رفتیم

طاها یکی یکیشون رو معرفی کرد و من بینشون از یه پسره شوخ و بامزه خوشم اومد 

 اسمش عرفان بود

کلی هم منو مسخره کرد چقدر عمل کردم ولی بعدش ازم معذرت خواهی کرد

یکم که گذشت همگی باهم آشنا شدیم

جالب اینجاست دوستای من با دوستای طاها سریع فاب شدن

چندتا دخترم بودن

همگی با هم وارد رستوران شدیم

با چشم دنبال شخص مورد نظر گشتم 

قصدم از این مهمونی خود خودش بود

یامین ...

ولی پیداش نبود

اگه نیاد کل رستوران رو روی سر همه خراب میکنم

هر کی رفت گروه خودشو تشکیل بده اما من موافقت نکردم

مجبورشون کردم که همگی صندلی بزاریم و کنار هم بشینیم

کسی هم حرفی نزد

همه دور هم روی صندلی نشسته بودیم و یه میز بزرگ وسط بود

من پیش طاها نشستم و کنارمم نازی ، ایلیا و علی...کلا همشون از دیدن طاها نزدیکم نشدن

کنار طاها یه دختره نشسته بود همش براش عشوه میرفت

طاها هم عین خیالش نبود و با پسرا شوخی میکرد

منم دیگه داشتم نا امید میشدم که ....

خدایا

این یامین؟! 

میتونم بگم جذاب ترین فرد توی این جمع سر رسید

همه سکوت کرده بودن

ببین آخه ... اون چشماش آدمو به جنون میکشن

باربد اومد و با طاها و بچه ها خوش و بش کرد ، یامین‌ برعکس باربد یه سلام خشک و خالی گفت نشست روی صندلی

حالا موقعیت رو داشته باشین 

این نازی نمیدونم کجا رفته بود که یامین

دقیقا کنار من نشسته بود و من در برابرش موش بودم

از اینکه قدش از من بلند تر بود کلی حرص خوردم

آخه جا دیگه نبود ؟

معلوم نیست چقدر نگاهش کردم که سرشو برگردوند و بهم خیره شد

یکی از ابروشو بالا داد و منتظر نگام کرد

این که همش منتظر یه حرکت از من ...

خواستم حرفی بزنم ولی منصرف شدم و رومو برگردوندم

باربد برعکس این داداش یخیش گل مجلس شده بود

و تموم دخترا بهش چسبیده بودن

البته باربد کلا نگاهشونم نکرد

 یامین بدبختم داشت میمرد از دست این دخترا

طاها-کسی خواست چیزی سفارش بده مهمون السانا جون

با تاسف سری براش تکون دادم

-متاسفم برات ، زشته خواهرت دست تو جیبش بکنه وقتی برادرش همینجا هست

همه زدن زیر خنده و طاها هم برام خط و نشون کشید

یکی از دخترا صداشو پر از عشوه کرد و گفت

-وای اقای آریافرد نمیخواین چیزی بگین همه خودمونی هستیم

بعدشم با همون عشوه خندید

همه کله هامون سمت یامین چرخوندیم

نفسشو کلافه فوت کرد

یامین-بلد نیستم الکی حرف بزنم

صداشم که فوق العادست

دختره دیگه لال شده بود فقط تونست چشم غره بره

نمیدونم اون لحظه چرا مرض ریختم

پوز خندی زدم

-حتما باید بهت دیالوگ بدن که به حرف بیای؟

یامین لبخند دختر کشی نثارم کرد که تعجب کردم ، وا این یهو چرا خوب شد

یامین-من اهل ور ور کردن نیستم ، قبضش میاد در خونه شما؟

کارد میزدین خونم در نمیومد ... پسره از خود راضی خود خواه

برای من زبون درازی میکنی؟

-ولی مثل اینکه اهل تیکه انداختن هستی ...

یامینم با خونسردی کامل سرشو به نشونه آره تکون داد

واقعا خیلی رو مخ

باربد-شما مثلا میخواین با هم فیلم بازی کنید این همه کل کل واسه چیه دیگه؟

نگاه هر دومون سمت باربد چرخید که با اخم داشت دیدمون میزد

_تقصیر من که نیست همش کار خودشه

با این حرف یامین دیگه کنترلم رو از دست دادم

-هنوز که به جهنم صادر نشدیم

خواستم بپرم بهش که نگاه طاها مانعم شد

یه جور نگاه میکرد که اگه بخوای شر بپا کنی شر به پا میکنم

‌اه یه روزمونم این موش صحرایی خراب کرد با این حرفاش،

خداروشکر عرفان بحث رو عوض کرد

همگی گرم حرف زدن بودیم

البته الان هر کی گروه خودشو داشت

پسرا با پسرا دخترا هم با دخترا بودن

یامین الان شنگول شده بود که بهم تیکه انداخت و نتونستم جوابشو بدم

ولی دارم براش از اون‌ خوبا هم هستش

دخترا یه ریز حرف دوست پسراشونو میزدن و منم خیره بودم به یامین

با پسرا حرف میزد ولی اصلا حوصله دخترارو نداشت

منم دیگه حوصلم سر رفت بخاطر همین

 از رستوران زدم بیرون

آخیش دیگه اون تو داشتم نفس کم میاوردما

سرم و برگردوندم و با یه بوگاتی مشکی مواجه شدم

ما اومده بودیم این ماشین اینجا نبود

پس یعنی برای یامین؟

خب به غیر از اون و داداشش کسی اندازه اینا مایه دار نیست

خواستم برگردم برم داخل که همون لحظه یامین اومد بیرون

سریع پشت یه ماشین قایم شدم

داشت با گوشیش حرف میزد

یامین- یعنی چی؟بابا بنظرت با عقل جور در میاد؟ 

ولی من نه قصد ازدواج دارم نه رو کسی نظر دارم و نه میزارم کسی روم نظر داشته باشه

حالا چون دختر عموم هست حتما باید بدینش به منه بدبخت؟

من الان یه جایی هستم نمیتونم بیام

نه مهم نیست چون نظر من منفیه و منفی خواهد بود

و بعدشم گوشیو با کلافگی قطع کرد

یعنی داشت با کی حرف میزد ؟ باباش؟ 

خیلی دوست داشتم بدونم موضوع از چه قراره یه کمی مشکوک بود

ای خدا حالا همین باید فکرمو مشغول کنه

یعنی میخواد ازدواج کنه؟ 

بهش نمیخوره آدم ازدواجی باشه

شایدم زوری

چه میدونم اصلا به من چه؟

به خودم اومدم که .....

وای خدا

برای بار دوم امروز ضایع شدم و باز توسط همین آدم 

یامین با اخم زل زده بود بهم

پاشدم و مثل خودش اخم کردم!!!

یامین-از کی تا بحال بپایی؟

خودمو زدم به اون راه

-چی؟ من وقتم رو برای مکالمه شم .... وای گند زدم

چرا من نمیتونم جلوی این دهنمو بگیرم

پوزخند تخسی زد و گفت

-مکالمه من به تو هیچ ربطی نداره ، در ضمن اولین و اخرین بارت باشه که تو کارای من فوضولی میکنی

خواستم جوابشو بدم که از کنارم رد شد

حالم ازت بهم میخوره

بعد از چند دقیقه منم اومدم داخل

ویرایش شده توسط Azin18
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

‌پارت چهارده

یامین داشت با عصبانیت یه چیزی رو برای باربد تعریف میکرد بابربد هم فقط میخندید

نگاهم به طاها افتاد با نازی داشت حرف میزد 

اومدم برم سمتشون 

گوشیم زنگ خورد ناشناس بود

_الو سلام

نیما _سلام السانا

_باز تو زنگ زدی

نیما_من واقعا دوست دارم

_ببند دهنتو حالم از آدمایی مثل تو بهم میخوره 

دیدم همه دارن نگاهم میکنن رفتم سمت در که برم داخل حیاط 

طاها اومد دنبالم دستمو به معنای نمیخواد دادم بالا و اونم رفت سر جاش 

نیما_چرا نمیفهمی من واقعا دوست دارم

_ببین نیما فقط یه بار دیگه به من زنگ بزنی همه چیو میزارم کف دست نامزدت 

نیما _برام مهم نیست من تو رو میخوام

_برو بابا شانس آوردی به داداشم نگفتم

بعدم قطع کردم

 از عمد گفتم داداشم من هیچ وقت به طاها در این باره دوست نداشتم حرف بزنم و معتقد بودم خودم باید مشکلمو حل کنم

دوباره زنگ خورد خیلی ناگهانی قاب گوشیو کندم سیمکارتو در آوردم انداختم زیر پام و شکستمش

_پسره نفهم 

باربد_عالی بود

برگشتم و نگاهش کردم

_دقیقا میشه بدونم چی عالی بود؟

باربد_خشم و عصبانیتت 

_این کار کاملا غیر ارادی بود

باربد_برای همینه که میگم فقط تو میتونی این نقش رو بازی کنی 

_بله من موافقتم رو گفتم فقط الان بریم شام رو سفارش بدیم بعد از شام درباره ی این موضوع حرف میزنیم

باربد_بله حتما بفرمایید

_ممنون

وارد رستوران شدم 

 نگاه برزخی همه پسرارو حس کردم اما فقط طاها یامین برام مهم بود که یامین هم هیچی

طاها اومد سمتم

 طاها_کدوم خری بهت زنگ زد

_چرا بزرگش میکنی یه احمق عاشق 

چپ چپ نگاهم کرد که گونشو بوسیدم و گفتم

_داداشی قهر نکن دیگه 

طاها_قهر نیستم

_مرسی پس بیا غذا رو سفارش بدیم 

طاها_همه سفارش دادیم فقط تو موندی

_اکی

منم فیله و میگو سخاری سفارش دادم 

بعد یک ساعت همه شامشون رو خوردن و دوباره شروع کردن به حرف زدن 

باربد_سلام 

یامین_سلام

_سلام بفرمایید

اون دوتا هم اومدن روبه روی ما نشستن

باربد_خب السانا خانم اگه شما راضی هستین ما قرار داد رو بنویسیم و شنبه بریم شمال و اگه خدا بخواد شروع کنیم

_میشه بدونم چرا انقدر زود؟

باربد_چون وقت کمه و اینکه تا چند ماه فقط برای تمرین داریم میریم شمال فیلم برداری بعد از تمرینه

_فهمیدم

یامین_باربد این خانم اصلا تجربه داره در این زمین؟

بعد با پوزخند به من نگاه کرد

_آقای آریافرد من دو سال پشت سره هم تاتر کار کردم در مدرسه ، به اندازه کافی با صحنه آشنا هستم و اینکه شما نیستی که میگی کی تجربه داره یا نه

یامین داشت از حرفم آتیش میگرفت اومد یه چیزی بگه که

طاها_یکتا مگه تو تاتر و ادامه دادی ؟ من یادمه مامان نزاشت تو هم نرفتی و افسردگی گرفتی

_اصلا اینطوری نبود من بدون اینکه به تو بگم یا شخص دیگه رفتم دنبال کاری که دوست داشتم

باربد_ببخشید اینجا فقط السانا هست یکتا کیه؟

_منم

یامین با این حرفم خندید که باربد چپ چپ نگاهش کرد یعنی ببند دهنتو اونم همون کارو انجام داد

باربد_متوجه شدم 

طاها_چند ماه میرین شمال؟

باربد_نزدیک سه ماه 

_طاها میشه بیای ؟

طاها_عزیزم سعی میکنم چند روز مرخصی بگیرم بهت سر بزنم

_مرسی ، آقا باربد فقط

باربد_راحت باش باربد صدام کن

_ممنون ، باربد فقط من فردا نمیتونم برای قرار داد بیام میشه همون شنبه که داریم میریم باشه؟

باربد_آره میشه فقط شماره منو از طاها بگیر که در تماس باشیم

_باشه 

ساعت تازه ۱۲ شده بود 

طاها_یکتا جان بیا حساب کن دیگه همه بریم 

با اعصبانیت بهش نگاه کردم 

 گفت

_چرا اینطوری نگاه میکنی اینم صورت حساب البته تخفیف هم داد

مغذم سوت کشید شیش ملیون و پانصد 

تازه سیصد تومن هم تخفیف داده بود 

صورت حساب و گرفتم ، رفتم سمت میزی یه دختره با لباس فرم نشسته بود 

_سلام بفرمایید 

_سلام رمز؟

_میشه خودم بزنم رمزو؟

_بله چرا که نه 

مشخص بود ناراحت شد خب به من چه من اعتماد ندارم

همون لحظه برای گوشیم پیام اومد دیگه اصلا ندیدم چقدر از حسابم کم شد

‌_خدانگهدار 

اومدم سمت طاها که بگم بریم 

یه صدایی از پشت گفت

یامین_خیلی آدم شکاکی هستی و البته خسیس و پررو

ویرایش شده توسط Azin18
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

‌‌پارت شانزده

برگشتم پشت و با خشم بهش زل زدم

مثلا چرا این حرفو زد؟

باربدم کنار‌ش بود

-توام خیلی آدم تخس و خود خواه و مغروری هستی

اومد سمتم منم یه قدم برداشتم به عقب

با یه پوز خند جوابمو داد

خواستم یه تیکه سنگین بندازم که یهو ... صدای خنده طاها و باربد بلند شد

هم من هم یامین داشتیم دود میکردیم

اخه این وسط خنده اینا چی بود؟

باربد -السانا ببخش این داداش ما میخواد بره خواستگاری میترسه جواب رد بگیره سگ شده

یامین-آرزومه از همه ی این جونورا جواب رد بگیرم

-درست حرف بزن ما دخترا همه چیمون اوکیه شمایین که لیاقت ندارین

یامین-این خیلی خوبه که بزور بخوای به طرف بچسبی؟ بله دیگه واسه شما دخترا حتما اینا لذت بخشن

حرصی شدم

تا خواستم حرفی بهش بزنم طاها گفت

-الان اینارو چرا به خواهر من میگی؟ 

یامینم فقط چپ چپ نگاه کرد و حرفی نزد

اخ داداش عاشقتم

باربد-داداشی میخوای داماد شی این قدر عصبی هستی آدم شب خاستگ....دیگه حرفی نزد

 منم بودم با اون خط و نشونای ترسناک یامین لال میشدم

همون شد که خداحافظی کردیم و هر کی رفت سمت ماشین خودش

سوار شدیم

نازنین زود تر از ما تو ماشین نشسته بود

نازی-چرا قیافه یامین آتیشی شده بود؟

طاها-هیچی نشده این دوتا (به من اشاره کرد) سر به سر هم میزارن

نازنینم شروع کرد خندیدن 

تا خود ویلا نازنین و طاها منو مسخره کردن هرهر بهم‌ میخندیدن

همین که رسیدیم هر کی رفت سمت اتاق خودش

ساعت دو نصف شب بود

خیلی خسته بودم و سریع لباسام و با یه ست شرتک لیمویی و تاب مشکی عوض کردم

آرایشام رو حوصله نکردم پاک کنم

نازنینم که لباساشو عوض کرد و روی تخت دراز کشید

منم روی تخت داراز کشیدم ‌و تا خواستم بگم شب بخیر نازنین صداش در اومد

-یکتا

-بله ، بابا بزار بخوا ...

-از یکی خوشم اومده میخوام باهاش دوست شم

وا این همون نازیه که به اینجور چیزا اعتقادی نداشت؟

خندیدم و گفتم

-چی داری میگی؟

نفس عمیقی کشید 

نازنین-ببین من از همون اول مهمونی از عرفان خوشم اومد

نمیدونم ، ولی اولین پسری بود که با لذت خاصی نگاهم میکرد و میتونم بگم ... دوستم داره

یا اصلا چه میدونم

میخواستم برم بشینم تو ماشین شمارشو بهم داد و قرار شد فردا با هم بریم بیرون 

اینجارو باش 

یعنی در این حد نازی سادست؟ نمیدونه پسرا از عشق هیچی حالیشون نیست؟ اون لذت نگاه لذت عشق نیست و فقط هوسه؟ کدوم پسریو دیدین که با نگاه اول عاشق بشه؟

حسابی عصبانی بودم از این همه خنگی نازنین

-یعنی تو واقعا فکر میکنی با یه نگاه اول عاشقت شده؟

نازی-من نمیگم عاشقم شده میگم ازم خوشش اومده حالا از چه لحاظ رو نمیدونم

-نازنین واقعا خیلی ساده ای ، یکم فکر کن چقدر خطرناکه به یه پسر دل بدی

نازی_ فردا باهم میریم ... منم بهش یه حسی دارم و میخوام یکم باهم اشنا بشیم قصدمون چیز دیگه ای نیست تا ببینیم چی میشه

-اوکی رو من حساب کن ولی دارم از الان بهت میگم پسرا آدمایی هستن که تا بفهمن بهشون نیاز داریم میزارن میرن

نازنین-چه خوش خیالی بهت میگم فقط میخوایم همو بیشتر بشناسیم

روی تخت ولو شدم و سرم و به نشونه تایید تکون دادم

خیلی خسته بودم ٬ اصلا حال و حوصله بحث با نازنین و نداشتم

بخاطر همینم یه شب بخیر گفتم و به دو ثانیه نکشیده خوابم برد ...

***************************

صبح با صدای نازی از جام پریدم

رفتم دستشویی و ابی به سر و صورتم پاشیدم که آرایشام جز رژ بیست و چهار ساعتم پاک شد

از اتاق اومدم بیرون از روی مبل بالشت رو بر داشتم و سمت آشپز خونه رفتم

نازنین همونطور داشت آواز میخوند 

 بالشت و به سمتش پرت کردم

جیغ بنفشی کشید که منم سکته کردم

یا خدا

برگشت بدجور رنگش پریده بود ...

یعنی این قدر ترسید؟ دستشو روی قلبش گذاشت و به زور خودشو روی زمین انداخت

با نگرانی و ترس سمتش هجوم آوردم

همون لحظه طاها هم وارد اشپز خونه شد و با دیدن سر و وضع نازنین خواب از سرش پرید

سریع اومد طرفمون

طاها-چیشده؟ چرا نازنین اینطوری شده؟ چرا جیغ زد؟

-طاها من بالشت و از پشت بهش پرت کردم بخدا نمیدونستم این قدر میترسه!

طاها کلافه دستی تو موهاش فرو برد

خیلی یهویی وبا یه حرکت نازنین از دیدم گم شد

طاها بغلش کردو بردش بیرون

همونطور تو شک بودم

اه شانسم نداریم یه جمعمونم خراب شد

من موندم چرا نازی همچین شد ، قلبشم که مشکلی نداشت 

واقعا غیر منطقیه ترسیدنش در این حد

اومدم توی حال و نشستم پای تلوزیون و همینطور کانال هارو رد میکردم

ویرایش شده توسط Azin18
  • لایک 3
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...