رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان گذشته خاموش | حانیه شامل کاربر انجمن نودهشتیا


Haniew
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: A

  

8 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. از نظر نوشتاری و ایده به رمان چه نمره ای میدهید؟



ارسال های توصیه شده

نام رمان: گذشته خاموش

نویسنده: حانیه شامل

ژانر: اجتماعی_ تراژدی _ عاشقانه_ طنز

هدف: به کسی اعتماد کن که به او ایمان داری، نه احساس!

زمان پارت‌گذاری: نامعلوم


خلاصه:
زندگی..!
مثلث سه ضلعی است...
یک ضلع دختری ساکت و بی‌حس، طرفی دیگر پسری بی‌گناه و مجنون و در آخرین ضلع پیرمردی گناهکار است. !
که هر سه آن ها با خطوطی کج به هم پیوند خورده‌اند.!
دخترکی که سال هاست خودش را از یاد برده.،
پیرمردی که گناهکار است اما در آرامش و بی‌گناهی  به سر می‌برد.   
و در مقابل پسرکی که در بی تقصیری قربانی می شود و مثل همه در حسرت لیلی می سوزد!
همه اتفاقات سرمنشا دارند؟ شروع این حوادث   کجاست؟ کجا قرار است پایان یابد؟

 

مقدمه:
مقدمه:
تیک تاک، تیک تاک، تیک تاک!
صدای ساعت همانند آواز در گوشم می‌پیچد.
نمی‌دانم چند دقیقه است! 
یا چند ساعت! 
شاید هم چندی از روز یا ماه یا سال!
نمی‌دانم! 
از چه موقع این گونه غرق شدم؟
از چه موقع اینگونه باختهٔ بازی روزگار شده ام؟ 
می‌پرسی غرق چه؟  
غرق در آن چشمان زیبایش،  در لحن صدای گیرایش،  در لبخند بی پروایش و عطر دل انگیز تنش!
کاش باز هم مثل قدیم مرا در آغوش بگیری! 
طوری که باز هم غرق شوم آن هم در آغوشت!
جوری که گمان کنم زندان رفته ام و توهم زندان بان دائم منی! 
جنست از کدامین عنصر است؟ 
محبت! 
آتش! 
خاک! 
یا آب! 
که اینگونه تو را از همزاد هایت جدا ساخته؟ 
کدامی عشق دردانهٔ من؟

 

لینک صفحه نقد

ناظر: @NOORA_1995

ویراستار:  @Otayehs

 

ویرایش شده توسط دخترسیاه
☆ویراستاری | otayehs☆
  • لایک 32
  • تشکر 1
  • غمگین 3

با بهت، نگاه از ستارگان کوچک و بزرگ که در  آسمان تیره شب می‌درخشیدند گرفتم و به آن دو گویی براق مشکی چشم دوختم، پر از احساسات بود؛ دو سیارهٔ نگاه گیرایش!
ناباور لب زدم:
- تو آن مردی که غرورش زبان زد همه بود، باورم نمی‌شود که از غرورت گذشتی!

لبخند عمیقی روی لبان کشیده‌اش جا خوش کرد. بی شک  آنحنای لبانش به قصد لبخند زیباترین رسم هندسی دنیا بود.
با اطمینان و مهربانی گفت:
- وقتی تپش های قلبت بند نفس های کسی باشد، دیگر غرور معنای خود را از دست می دهد!

رمان گذشته خاموش

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[ تهران _ مهرماه هزار و سیصد و نود و نه]

فصل صفر: مجازات خوفناک


 《 پارت اول 》

بر روی یکی از صندلی های سرد و زبر موجود در راهرو نشسته بودم و پایم را با ضرب روی زمین می‌کوبیدم. 
منتظر بودم تا نامه اعمالم را دستم دهند، نامه اعمالی که نصف آن گناهان نکرده بود، اما برای همه آنها مجازات شده بودم؛ حتی حالا هم هنوز داشتم تاوان می‌دادم، آن هم تاوان گناه نکرده!
اما وقتی انگشت اتهام او به سمت من بود، یعنی من گناهکار بودم؟ صدایی از درونم فریاد میزد، مگر کسی بخاطر تهمت گناهکار می‌شود؟ نه نمی‌شود، اما حتما چیزی برای اثبات وجود داشت که من را به این مکان خوفناک آورده بودند!

- خانوم دنبالم بیایید.


نگاهم را از سرامیک ها زوار در رفته گرفتم و به سرباز رو به رویم که بخاطر سر و صدا مجبور بود با صدای بلند حرف بزند دوختم.
در اینجا آدم‌های بی‌گناه و گناهکار کم نبودند.
از جایم بلند شدم و با فاصله کمی پشت سرش حرکت کردم.
ته راهرو یک دو راهی وجود داشت. سرباز به سوی اتاق، ته راهروی سمت راست رفت و من  هم در سکوت و با آشفتگی فقط دنبالش می‌رفتم، تا بدانم آخر قصه‌ام چه می‌شود!
سرباز در را باز کرد و وارد اتاق شد و بعد از احترام نظامی از اتاق خارج شد.
حالا دیگر فقط من بودم و مردی که پشت میز وسط اتاق نشسته بود.
مرد با دست به صندلی رو به روی میزش اشاره کرد.
بزاق دهانم را با ترس قورت دادم و با قدم های سست و لرزان به سمت صندلی مشکی رنگ رفتم و رویش نشستم.
برخلاف صندلی های در راهرو که عین سنگ سفت بودند، این صندلی بسیار نرم بود. 
چشمم به کتاب‌خانه رو به رویم خورد، کتاب‌خانه‌ای که هم کتاب در آن بود، هم تعداد زیادی پرونده وجود داشت.
یعنی پرونده من هم در میان آن‌ها بود؟ مگر اصلا برای آدم بی‌گناه پرونده‌ای به این قطوری می‌نوشتند؟ یعنی ممکن بود پرونده فرد بی‌گناه دیگری مانند من در کتابخانه باشد؟

- خب توضیح بدید.

با صدای مرد نگاه از کتاب‌خانه فلزی رنگ و رو رفته گرفتم و به صورت مرد دوختم.
صورت و لحنش پر از آرامش بود، ولی آن چشمان سرد و خشن، ترسی بر دلم می‌انداخت. اما من که گناهکار نبودم، پس نباید می‌ترسیدم و ضعف نشان می‌دادم.
بالاخره لبانم را از هم فاصله دادم تا جوابش را بدهم، اما سعی   کردم ترسی که در وجودم بود، در صدایم خودش را نشان ندهد.
- من کاری نکردم که توضیح بدم!

مرد ابرویی بالا انداخت و لپ‌تاپ    رو به رویش را به سمتم چرخاند،  با لحن جدی گفت:
- پس درباره این توضیح بدید!

در پایان حرفش، ناخوداگاه دستم را به دهانم نزدیک و شروع به جویدن ناخون‌هایم کردم. عادتم بود وقتی استرس به وجودم سرازیر می‌شد، این گونه عکس العمل نشان می‌دادم.
نگاه ترسیده‌ام را با مردمک‌های لرزان و هراسان به مانیتور دوخته بودم. سوالی که در ذهنم می‌چرخید، حالم را بدتر می‌کرد. اگر من گناهکار نبودم پس چرا ترسیده بودم؟!

بالاخره کسی را در مانیتور دیدم دقت که کردم دیدم او من هستم.
بهت زده دستم را از دهانم فاصله دادم و روی پایم گذاشتم، ضربانم شدت گرفت و قلبم دیوانه وار به قفسه سینه‌ام می‌کوبید، دهانم از ترس خشک شده بود و من مات و مبهوت به صفحه خیره شده بودم.

او من بودم! منی که به سمت میز هیراد رفتم، منی که روی صندلی‌اش نشستم و منی که به زیر میز خم شدم.
ای وای! گاوصندوق هیراد دقیقا زیر میزش بود و من هم چنددقیقه ای بود که سرم را زیر میز برده بودم.

حال چگونه باید ثابت می‌کردم که من فقط برای برداشتن فلشم خم شده بودم؟ یعنی اگر نتوانم ثابت کنم باید به زندان بروم؟ آن هم من! منی که این همه سال برای رویاهایم تلاش کرده بودم، خودم را به آب و آتش زده بودم و حال که داشتم نزدیک‌شان می شدم، به یک‌باره آتش به زندگی‌ام افتاد و اسیر شدم.
یعنی حال باید تقاص گناه نکرده را پس بدهم؟

بغضی که گلویم را گرفته بود، به سمت چشمانم هجوم آورد.
با چشمانی لبالب از اشک، نگاه از صفحه لپ‌تاپ گرفتم و به صورت مرد رو به رویم دوختم.

- حالا توضیح بدید.

ذهنم از این همه اتفاق شلوغ و آشفته بود، اما مغزم خالی از هر کلمه ای بود که بتوان بیان کرد، چه تضاد جالبی به وجود آمده بود!
چشمانم را آرام بستم، که قطره اشکی از چشمانم خارج و روی گونه‌ام روانه شد.
این قطره اشک بدجور به من دهن کجی می‌کرد، منی که همین چند دقیقه قبل می‌گفتم باید قوی باشم، نباید بترسم، حال چه شده بود که حتی نمی‌توانستم روی حرف‌هایی که می‌زدم بمانم!
چشمانم را بسته بودم چون خجالت می‌کشیدم؟ آری خجالت می‌کشیدم! اصلا چه می‌گفتم؟می‌گفتم چرا آن وقت شب به شرکت رفته‌ام؟ اگر راست ماجرا را می‌گفتم باز هم پایم گیر بود.

پنج دقیقه طول کشید تا افکارم را سر و سامان بدهم، و بفهمم چه بلایی سرم آمده، تا بدانم که آن شب با پای خودم به دهان شیر رفته بودم.

نفس عمیقی کشیدم تا شاید از بغضم کم شود، چشمانم را باز کردم.
مرد با اخم و سوالی نگاهم می‌کرد.
 
- شما چه در شرکت چه در ماشین می‌گفتید این کار و نکردید، حتی قسم هم خوردید! منم وقت توضیح بهتون دادم تا شاید برای گناه نکرده مجازات نشید. یا حرف بزنید یا میگم ببرنتون.

تهدیدش باعث شده بود به حرف بیایم و با استرس، سریع کلمات را کنار هم ردیف کنم.
- نه نه الان... کامل توضیح میدم!

@Otayehs

ویرایش شده توسط Haniew
☆ویراستاری | otayehs☆
  • لایک 38
  • تشکر 2
  • غمگین 2

با بهت، نگاه از ستارگان کوچک و بزرگ که در  آسمان تیره شب می‌درخشیدند گرفتم و به آن دو گویی براق مشکی چشم دوختم، پر از احساسات بود؛ دو سیارهٔ نگاه گیرایش!
ناباور لب زدم:
- تو آن مردی که غرورش زبان زد همه بود، باورم نمی‌شود که از غرورت گذشتی!

لبخند عمیقی روی لبان کشیده‌اش جا خوش کرد. بی شک  آنحنای لبانش به قصد لبخند زیباترین رسم هندسی دنیا بود.
با اطمینان و مهربانی گفت:
- وقتی تپش های قلبت بند نفس های کسی باشد، دیگر غرور معنای خود را از دست می دهد!

رمان گذشته خاموش

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[ تهران _ شهریور هزار و سیصد و نود و نه]

فصل اول: رفتارهای مشکوک


 《 پارت دوم 》

خورشیدی که مانند آتش سوزان و داغ بود به همراه نسیم گرمی که می‌وزید، باعث تشدید سردردی می‌شد که از صدای بوق ماشین‌ها و حرف‌های ناهنجار راننده‌ها به یک‌دیگر به سراغم آمده بود. مانند تکه یخی بودم که داخل لیوان آب‌جوش گیر افتاده و لحظه به لحظه گرما بیشتر به درونش نفوذ می‌کند. با کلافگی نگاهم را دور تا دور خیابان شلوغ که با درختان سرسبز احاطه شده بود چرخاندم و روی ماشین یدک‌کش قفل شدم، با حسرت به ماشینم که بکسل شده بود و هر لحظه دورتر می‌شد چشم دوختم. ماشین وقت‌نشناس آخر الان وقت خراب شدن بود؟ 

با صدای بوق ممتددی، عصبانی سر چرخاندم. با دیدن برلیانس سفید رنگ سامان خشمم فروکش کرد؛ اما هنوز هم رگه‌هایی از عصبانیت درونم وجود داشت.

با کلافگی توپیدم:
- چیه؟!

سامان نیمچه اخمی کرد.

- دختره‌ی بی‌ادب سوار شو برسونمت!

بی‌حوصله لب زدم
- باشه ممنون.

سامان صمیمی‌ترین دوستم بود. پس دلیلی نداشت درخواستش را رد کنم؛ آن هم الان که دلم می‌خواست زودتر به خانه برسم. در سمت شاگرد را باز کردم و نشستم.

سامان تک خنده‌ای کرد و گفت:

- توروخدا راحت باش ماشین خودته!

این پسر خدای مسخره بودن هست. با لبخندی که از حرفش روی لبم آمده بود به طرفش برگشتم ابرویی بالا انداختم و گفتم:

- راه بیفت دیرم میشه!

سامان لبخند دندان نمایی زد. همان‌طور که ماشین را به حرکت در می‌آورد گفت:

- چشم خانوم.

سری از تأسف تکان دادم و بدون حرف به روبه‌رو خیره شدم.

* * * * * * * * * 

کلید را داخل قفل چرخاندم و در خانه را باز کردم. به عقب برگشتم، دستی به معنی خداحافظی برای سامان تکان دادم که سامان با تک بوقی ماشین را به راه انداخت و دور شد. وارد حیاط شدم و در را پشت سرم بستم.

با باد ملایمی که به صورتم خورد، ناخودآگاه چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم که بوی معطر و خوش بوی چمن های با طراوت وارد ریه هایم شد، همین کار آرامش را به بدنم تزریق کرد. همیشه صبح‌ها عمو چمن‌های شبدری که روی دیوارهای حیاط بود را آب می‌داد تا تازه و باطراوت بمانند؛ چشمانم را باز کردم و با لبخندی که از آرامش روی لبانم نقش بسته بود، نگاهی به حیاط انداختم. حیاط خانه  زیاد بزرگ نبود؛ از عرض بیست متر و طول سی متر بود و مانند بقیه‌ی خانه‌ها وسط آن حوض دایره‌ای کوچک آبی رنگی وجود داشت. آن حصار هایی که عمو بالای دیوار ها نصب کرده بود اینجا را به زندان مانند کرده بود اما همان ماهی های قرمز درون حوض و چمن های با طراوت باعث می‌شد که خانه از بی‌روحی دربیاید.

به سمت خانه قدم برداشت و در خانه را باز کردم و داخل شدم. 

به سمت آشپزخانه رفتم. کلیدها را روی اُپن پرت کردم و نگاهی به ساعت مچی مشکی رنگم انداختم؛    دوازده و پنجاه و هفت دقیقه ظهر بود.
همیشه پنج عصر به خانه باز می‌گشتم اما امروز چون هیچ کاری در شرکت نداشتم زودتر برگشته بودم.
شال و مانتو‌ام را در آوردم و با شتاب روی مبل پرت کردم. 
دستم را پشت گردنم گذاشتم و موهایم که بخاطر گرما زیاد به پشت گردن چسبیده بودند را بالا دادم تا کمی از حرارت پشت گردنم کم شود،
سکوت مرگبار خانه اعصابم را مختل می‌کرد و حالا می‌فهمیدم چقدر از این فضای خاموش بیزارم، این سکوت خانه که بی‌کسی ام به صورتم می‌کوبید.
بهتر بود حال که زود آمده بودم برای عمو نهار درست کنم. این طوری حداقل سرگرم می‌شدم و این تنهایی قابل تحمل تر می‌شد.
وسایل مورد نیاز را آماده کردم و تند- تند شروع کردم پیازها را نگینی خورد کردند.
 بعد از آماده کردن مواد آن‌ها را داخل قابلمه ریختم و روی گاز گذاشتم.

از آشپزخانه خارج شدم، لباس‌هایم را از روی مبل برداشتم و همراه خود به اتاق بردم.

شلوارم را با یک شلوارک صورتی رنگ عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم.
چند روز بخاطر تکمیل کردن پروژه نتوانسته بودم بخوابم. پس می توانستم تا آمدن عمو و درست شدن غذا کمی استراحت کنم بهتر از این بود در تنهایی که باعث عذابم می‌شد بمانم.

آلارم گوشی را فعال کردم، موبایل را روی عسلی گذاشتم و چشمانم را بستم.

ویرایش شده توسط Haniew
☆ویراستاری | otayehs☆

با بهت، نگاه از ستارگان کوچک و بزرگ که در  آسمان تیره شب می‌درخشیدند گرفتم و به آن دو گویی براق مشکی چشم دوختم، پر از احساسات بود؛ دو سیارهٔ نگاه گیرایش!
ناباور لب زدم:
- تو آن مردی که غرورش زبان زد همه بود، باورم نمی‌شود که از غرورت گذشتی!

لبخند عمیقی روی لبان کشیده‌اش جا خوش کرد. بی شک  آنحنای لبانش به قصد لبخند زیباترین رسم هندسی دنیا بود.
با اطمینان و مهربانی گفت:
- وقتی تپش های قلبت بند نفس های کسی باشد، دیگر غرور معنای خود را از دست می دهد!

رمان گذشته خاموش

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

《 پارت سوم  》

《حمید شریفی》

در را آرام و بی‌حوصله باز کردم. خانه‌ی خالی و غرق در سکوت بدجور توی ذوق می‌زد و روی اعصابم خط می‌انداخت
چند ماهی بود که همیشه بعد من به خانه می‌آمد؛ دقیقا از همان وقتی که رضایت دادم به سرکار برود، که کاش هیچوقت این کار را نمی‌کردم.
دلم می‌خواست پیشرفت کند و موفق شود، برای همین او را برای هرکاری که تهش موفقیت بود آزاد می‌گذاشتم و تشویقش می‌کردم، اما نمی‌دانستم موفقیت انقدر او را از من دور می‌کند.
در این چند ماه نتوانسته بودم درست ببینمش و صدایش را بشنوم و این موضوع برای منی که تک تک نفس هایم بند وجود دخترک است واقعا عذاب‌آور بوده و مرا کلافه می‌کرد.
وارد خانه شدم و در را با حرص بستم.
با قدم های سریع و عصبی از جلوی آشپزخانه رد شدم تا به اتاقم بروم که بویی به مشامم خورد. با کمی دقت دریافتم بوی غذا است و همین باعث شد ناخودآگاه لبخندی از ذوق بر لبم نقش ببندد. پس یعنی بعد این همه وقت زودتر به خانه آمده بود؟! 

با خوشحالی برگشتم و سریع وارد آشپزخانه شدم، اما هیچ‌خوبه آن جا نبود.
کمی قابلمه را تکان دادم و با فهمیدن درست شدن غذا گاز را خاموش کردم.

به پذیرایی رفتم؛ آن جا هم کسی نبود. خنده از صورتم پر کشید، اگر به خانه آمده بود پس الان باید در خانه می‌بود اما...
با دو به سمت اتاق خوابش رفتم دستگیره را آرام- آرام پایین آوردم و در را به جلو هل دادم.
سرم را از لایه در داخل بردم که همتا را روی تخت دیدم که خوابیده بود. لبخندی از آسودگی زدم و سرم را عقب بردم.


اما تا کی باید صبر می‌کردم تا بیدار شود؟ چندین ماه بود که ندیده بودمش و گویی یک عمر گذشته است.
کلافه در را بیشتر باز کردم و وارد اتاق شدم. آرام جلو رفتم و کنار تخت نشستم.
دستم را نوازشگر بر روی موهای خرمایی اش کشیدم. اگر بیدار می‌شد بازهم خودش را در کار غرق می‌کرد. پس این آخرین باری بود که می‌توانستم او را دقیق ببینم، باید در خاطرم ثبت می‌کردم؛ با لبخند به صورتش خیره شدم و سعی کردم چهره‌اش را در ذهنم ترسیم کنم، آن لبان قلوه‌ای، بینی عروسکی، چشمان درشت و کشیده و پوست گندمی، همه‌اش شدیداً به این صورت گرد می‌آمد و ترکیب فوق العاده‌ای شده بود.
همین ترکیب فوق العاده اما برایم آشنا بود. همه این زیبایی‌ها را در چهره غریبه‌ای آشنا دیده بودم و دلم لرزیده بود.
این دختر هم عجیب دل مرا برده بود؛ اما شاید اگر شبیه یک غریبه آشنا نبود، انقدر وابسته اش نمی‌شدم!
آن زیبا رویی که دلم برایش لرزید را از من گرفتند و به جایش به من غم هدیه دادند. 
و من زمین و زمان را به هم دوخته بودم تا بتواند این دختر را کنارم داشته باشم حالا حاضر نبودم به هیچ قیمتی همتا را از دست بدهم.
به سمتش خم شدم و بوسه‌ای روی پیشانی‌اش نشاندم. اما داشتن همتا قطعاً ارزش تحمل آن همه سختی را داشت!


 دو ساعت در همان حالت نشستم که  صدای زنگ تلفنم همراه شد با غلت زدن همتا، با ترس از بیدار شدنش تند هر دو دستم را در جیب‌هایم فرو کردم. موبایل را که پیدا کردم سریع تماس را وصل کردم و با تن صدایی آرام جواب دادم

- بله

- سلام اقای شریفی ماشین همتا خانوم تعمیر شده، فرستادم بچه ها بیارن.

- خیلی لطف کردید ممنون

- تشکر لازم نیست وظیفه بود. خداحافظ

در پایان حرفش صدای زنگ ایفون بلند شد و من مطمئن بودم این‌بار دیگر همتا بیدار می‌شود. همین هم شد با چشمان باز به سمتم برگشت.  اول با گیجی نگاهم کرد، اما رفته- رفته نگاهش رنگ خوشحالی گرفت و لبخند پهنی روی لبانش آمد که باعث شد من هم از خوشحالی تک خنده‌ای بزنم.

ویرایش شده توسط Haniew
☆ویراستاری | otayehs☆
  • لایک 24
  • تشکر 2
  • غمگین 1

با بهت، نگاه از ستارگان کوچک و بزرگ که در  آسمان تیره شب می‌درخشیدند گرفتم و به آن دو گویی براق مشکی چشم دوختم، پر از احساسات بود؛ دو سیارهٔ نگاه گیرایش!
ناباور لب زدم:
- تو آن مردی که غرورش زبان زد همه بود، باورم نمی‌شود که از غرورت گذشتی!

لبخند عمیقی روی لبان کشیده‌اش جا خوش کرد. بی شک  آنحنای لبانش به قصد لبخند زیباترین رسم هندسی دنیا بود.
با اطمینان و مهربانی گفت:
- وقتی تپش های قلبت بند نفس های کسی باشد، دیگر غرور معنای خود را از دست می دهد!

رمان گذشته خاموش

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《 پارت چهارم   》


《 همتا شریفی 》


چند وقتی بود که بخاطر کار زیاد عمو را درست و حسابی ندیده بودم، حالا که چشمانم را باز کردم و صورت عمو را دیدم، شور خاصی به تک تک سلول هایم تزریق شد.
لبخند عمیقی رو لبانم نشست، خودم را به سمت عمو کشیدم و دستانم را دور گردنش حلقه کردم. او هم دستانش را نوازشگر روی کتفم می کشید. خیلی وقت بود که دلت تنگ این آغوش پدرانه‌اش بودم و حالا بهترین وقت برای رفع دلتنگی بود.
سرم را روی شانه اش گذاشتم و با خوشحالی گفتم:
- کی اومدی؟

عمو مهربان جوابم را داد.:
- همین دو ساعت قبل

با یادآوری غذا ترسیده هینی کشیدم و سریع خودم را عقب کشیدم. عمو با گیجی به من نگاه می‌کرد و من همانطور که به سمت در اتاق می‌رفتم با استرس گفتم:
- عمو وقتی اومدی زیر قابلمه رو خاموش کردی؟ اگه سوخته باشه چی؟! ای وای!

سریع وارد آشپزخانه شدم. با دیدن گاز که خاموش بود اول تعجب کردم اما بعد نفس راحتی کشیدم خداروشکر که عمو گاز را خاموش کرده بود اما چون هیچی نگفته بود از دستش کفری بودم.
چایی ساز را به برق زدم که عمو هم وارد آشپزخانه شد
 
 اخم تصنعی کردم و با حرصی که در صدایم مشهود بود گفتم :
-  عمو چرا نگفتی گاز و خاموش کردی؟ فکر کردم غذا سوخته!

عمو تک خنده‌ای زد و بینی‌ام را با دو انگشتش گرفت و کمی کشید
 - دخترجون تو اصلا مهلت حرف زدن دادی؟

 من که با حرف عمو قانع شده بودم جای اخم را با لبخند عوض کردم.

عمو همانطور به سمت پذیرایی می‌رفت گفت:

- راستی ماشینت رو آوردن، توی حیاطه


 دو استکان چایی ریختم و به سمت پذیرایی رفتم.
سینی چای را روی میز گذاشتم و کنار عمو روی مبل دو نفره شکلاتی رنگ روبه‌روی تلویزیون نشستم.

- مرحله اجرای پروژه هم کامل شد. وای عمو! نمی‌دونید چقدر قشنگ شده چه داخلش چه بیرونش یا چه مدل ساختمون همش خیلی خیلی قشنگ شد، فقط کاش شما هم واسه اجرایی کردن طرح میومدید.
به آخرین جملات حرفم که رسید لحنم خود به خود دلگیر و ناراحت شد.

عمو با همان لبخند همیشگی و لحنی تحسین کننده گفت:
- من نیومده هم فهمیدم چقدر خوب شده، تو کارت و بلدی!

هوف کلافه ای کردم و با لحنی مهربان جواب دادم:
- من که هر چی بگم شما همیشه یه جوابی داری بگی.

عمو با لبخند سر تکان داد و حرفی نزد.
انگار لبخند به لبان این مرد چسبیده بود و جدا شدنی نبود، که همیشه و همه جا روی لبانش بود.
نگاهی به ساعت انداختم شانزده و چهل و پنج دقیقه بعدازظهر بود.
یکی از استکان های چایی را برداشتم و همانطور که به سمت آشپزخانه می‌رفتم جرعه جرعه نوشیدم. 
استکان را روی اُپن گذاشتم و تند تند میز را برای نهار اماده کردم،

عمو وارد آشپزخانه که شد سوتی زد و گفت:
- به به دختر هنرمندم چه کردی!
صندلی را برای عمو عقب کشید و خودم هم روبه‌روی عمو نشستم.
زیاد گرسنه نبودم اما عمو همیشه می‌گفت یا هر دو غذا می‌خوریم یا هیچکدام برای این که عمو گشنه نماند مجبور بودم بنشینم و غذا بخورم.

- فردا پنج عصر وقت دکتر داری یادت هست؟

کلافه و با عجز گفتم:
- بیخیال عمو دو ساله دارم میرم دکتر اما چیزی عوض شده؟ نه!

عمو با لحن شماتت باری گفت :
- دخترم قرار نیست با یکی یا دو بار دکتر رفتن خوب بشی، هر کاری دیر و زود داره.‌

 برای تمام کردن این بحث تکراری و کلافه کننده، تسلیم وار گفتم:
- باشه عموجان باشه

همزمان با خالی شدن بشقاب عمو از جا بلند شدم، میز را جمع کردم و بشقاب ها را داخل ماشین ظرف‌شویی گذاشتم و از آشپزخانه خارج شدم. سریع وارد اتاق شدم موبایلم را برداشتم و به مهناز زنگ زدم.

- به به آفتاب از کدوم طرف در اومده یاد ما افتادی!

تک خنده ای کردم و گفتم:

-خوبه همین دیروز دیدمت، نامهربون نباش دختر

مهناز هم خندید و گفت:

- چشم خانوم مهندس، حالا چی شده باز زنگ زدی!

- یه بلیط مشهد برای فردا صبح میخوام.

- دختر دقیقه اخر باید بگی، من الان از کجا بلیط بیارم؟

از پشت گوشی هم می‌تونستم عصبانیتش را حس کنم. چشمانم را در حدقه چرخاندم و با لحن التماسی گفتم:

- جون مهناز یه کاری بکن، حتما فردا باید برم.

مهناز با لحنی امیخته از بهت و خوشحالی گفت:

- فردا تولدته؟!

- آره

- تولدت مبارک عزیزم، باشه فردا نه صبح میام .

با ذوق گفتم:

- دستت درد نکنه جبران می‌کنم.

مهناز جدی گفت:

- تو لطف کن دقیقه آخر چیزی نگو جبران پیش‌کش

خندیدم و گفتم:

- باشه چشم، باز میبینمت خداحافظ

- بای

تلفن را قطع کردم و به سمت کمد رفتم تا وسایلم را برای فردا آماده کنم.

ویرایش شده توسط دخترسیاه
☆ویراستاری | otayehs☆
  • لایک 24
  • تشکر 2
  • غمگین 1

با بهت، نگاه از ستارگان کوچک و بزرگ که در  آسمان تیره شب می‌درخشیدند گرفتم و به آن دو گویی براق مشکی چشم دوختم، پر از احساسات بود؛ دو سیارهٔ نگاه گیرایش!
ناباور لب زدم:
- تو آن مردی که غرورش زبان زد همه بود، باورم نمی‌شود که از غرورت گذشتی!

لبخند عمیقی روی لبان کشیده‌اش جا خوش کرد. بی شک  آنحنای لبانش به قصد لبخند زیباترین رسم هندسی دنیا بود.
با اطمینان و مهربانی گفت:
- وقتی تپش های قلبت بند نفس های کسی باشد، دیگر غرور معنای خود را از دست می دهد!

رمان گذشته خاموش

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《 پارت پنجم  》

 

مانتو شنلی کرم رنگم را تنم کردم، شلوار جین مشکلی‌ام را پوشیدم و شال مشکی‌ام را هم روی سرم انداختم. با گذاشتن موبایلم داخل کیف دستی کرمی رنگم از اتاق خارج شدم.


- عمو من دارم میرم.

عمو به سمت برگشت و ابرویی بالا انداخت: 
- کجا؟!

- من و مهندس پارسا قرار بود بعد تکمیل پروژه بچه های شرکت رو به شام دعوت کنیم.

عمو لبخندی زد و دوباره  تلویزیون چشم دوخت گفت: 
- باشه جانم، مواظب خودت باش.

چشمی گفتم و به سمت در رفتم. کفش سوییت مشکی رنگم را پوشیدم و در را باز کردم و پله ها را یکی دو تا طی کردم. هنوز چهل و پنج دقیقه به هفت عصر مانده بود و از خانه ما تا برج میلاد نیم ساعت راه بود. اما بازم امکان دیر رسیدنم زیاد بود و من اصلا دلم نمی خواست دیر برسم.
سوار برلیانس آلبالویی رنگم شدم و سرعتم را بالا بردم تا شاید زودتر برسم.

*‌  * * * * * * * * * * * * * * * 


 وارد رستوران که شدم باد سردی به صورتم خورد و کمی از التهابات بر اثر گرمایم را از بین برد.
با قدم های محکم و آرام راه می‌رفتم. با اینکه افراد زیادی در رستوران حضور داشتند اما جز صدای موسیقی ملایم صدایی شنیده نمی‌شد.
با دیدن بچه‌ها که پشت میز دایره‌ای کنار پنجره قدی نشسته بودند به سمت‌شان رفتم.
هر چه نزدیک‌تر می‌شدم صدای خنده‌های بچه‌ها واضح‌تر به گوشم می‌رسید. از همین خنده ها می‌شد تشخیص داد سامان بامزه بازی درمی‌آورد. نگاهم از بچه ها به سامان کشیده شد، بی‌خیال و خندان داشت حرف می زد، با دید تیشرت لانگ زرد رنگ طرح باب اسفنجی‌اش، خنده‌ام گرفت. این بشر حتی اگر حرف هم نمی زد باز سرتاسرش بانمک بود.
سامان که پشت به پنجره قدی نشسته بود اولین نفر مرا که از روبه‌رو نزدیک‌شان می‌شدم را دید. از پشت میز بلند شد و با خنده گفت: 
- دقیقا سر ساعت اومدی، نه زودتر نه دیرتر.

 با دیدن شلوار اسلش سفید رنگش سری از تاسف تکان دادم و با لبخند سلام کردم.
بچه ها که متوجه حضورم شده بودند از جا بلند شدند و سلام کردن. همه بچه لباس های رنگی روشن به تن داشتند در این میان فقط هیراد که همچنان نشسته بود و حتی به خودش زحمت نداد سرش را برگرداند. بلوز مشکی رنگ پوشیده بود. در این چند ماه دیده بودم همیشه این بلوز را با شلوار راسته مشکی به تن کند اما هیچوقت ندیده بودم تیشرت بپوشد همیشه بلوز یا پیراهن می‌پوشید. یعنی در این هوای گرم اذیت نمی‌شد؟ البته او اخلاق‌های خاص خود را داشت و همین باعث میشد زیاد تعجب نکنم!
تنها صندلی خالی سمت چپ هیراد بود  این یعنی من باید آن جا می‌نشستم.
صندلی چرم کرمی رنگ را عقب کشیدم و نشستم که هیراد به سمتم  برگشت و سلام کرد.
با همان لبخند همیشگی جوابش را دادم.

- ممنون همتاجان که شرکت رو از ورشکستگی نجات دادی


با صدای سمیه نگاهم به سمت راست کشیده شد.


- عزیزم بالاخره بعد بابا وظیفه من بود که کمک کنم

سمیه با تحسین و خوشحالی گفت : 
- و واقعا هم خوب از پس این کار بر اومدی.

با لبخند روی لبم جوابش را دادم.
- بله با کمک های آقای پارسا کارها خیلی خوب پیش رفت.

قبل از این که سمیه حرفی بزند مانی گفت: 
- رئیس نیاز نیست غذا سفارش بدیم؟   آخه منو روی میز نیست.

سامان با همان خوشمزگی همیشگی اش گفت: 
- کدوم رئیس همتا یا هیراد؟!

چشم غره‌ای به سامان رفتم که هیراد جواب مانی را داد.
-آره من قبلا سفارش دادم.

سامان زودتر از مانی گفت: 
- چقدر شما خوبید رئیس، اولین نفری هستید که علایق کارکنان‌تون رو می‌دونید. واقعا براوو 
بعد حرفش چهار بار دستانش را به نشانه تشویق به هم کوبید.
بچه‌ها طبق معمول هر هر به حرف‌های سامان می‌خندیدند. حرفش انقدر خنده‌دار نبود که قهقهه بزنم اما باعث شد لبخند بزنم.

هیراد چشم غره ای به سامان رفت و با همان صدای مردانه اش تهدید وار گفت: 
- آقا سامان چقدر شما شیرینین ولی بیشتر از این حرف بزنید همون سفارش رو هم بهتون نمیدم.

سامان عشق غذا بود و این را همه می‌دانستند.
 
تک خنده ای زدم، به سامان که رو به رویم نشسته بود زل زدم و گفتم: 
- آقا سامان واقعا حاضری از عشق به غذا دست بکشی؟

سامان اخم تصنعی کرد و جدی گفت: 
- بامزه بازی درنیارید همه دنیا یک طرف عشق به غذا یک طرف الانم سکوت می کنم فقط بگید زودتر غذا رو بیارن.

بچه ها دوباره شروع کردند قهقهه زدند. که همان موقع غذا را آوردند. هیراد برای همه کباب برگ سفارش داده بود.
تا بشقاب ها را روی میز گذاشتند اولین نفر سام شروع کرد به خوردن که صدای اعتراض مانی بلند شد.

ویرایش شده توسط Haniew
☆ویراستاری | otayehs☆
  • لایک 19
  • تشکر 2
  • غمگین 1

با بهت، نگاه از ستارگان کوچک و بزرگ که در  آسمان تیره شب می‌درخشیدند گرفتم و به آن دو گویی براق مشکی چشم دوختم، پر از احساسات بود؛ دو سیارهٔ نگاه گیرایش!
ناباور لب زدم:
- تو آن مردی که غرورش زبان زد همه بود، باورم نمی‌شود که از غرورت گذشتی!

لبخند عمیقی روی لبان کشیده‌اش جا خوش کرد. بی شک  آنحنای لبانش به قصد لبخند زیباترین رسم هندسی دنیا بود.
با اطمینان و مهربانی گفت:
- وقتی تپش های قلبت بند نفس های کسی باشد، دیگر غرور معنای خود را از دست می دهد!

رمان گذشته خاموش

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت ششم》

صدای اعتراض آمیز مانی بلند شد:
- هوی کجا سرت رو انداختی پایین می‌خوری، صبر کن عکس بگیریم.

به جای سامان هیراد جدی گفت:
- عکس میخوای چیکار کنی؟ اومدیم اینجا که غذا بخوریم و از فضا لذت ببریم.

من نمی‌دانم چرا این مرد انقدر با تکنولوژی مخالف بود. هیچ نرم افزاری در گوشی نداشت بجز همان اینستاگرام که آن هم با زور سامان نصب کرده بود. که اگر سامان نبود حال گوشی نوکیا دست می‌گرفت و در خانه می‌نشست و بجای تلویزیون رادیو گوش می‌داد.

مانی شمرده شمرده گفت:
- خب هم غذا می‌خوریم هم لذت می‌بریم. ولی باید این لحظه زیبا که شهر زیر پامونه و هلال ماه هم توی آسمون می‌درخشه رو ثبت کنیم! مخصوصا الان که کنار پنجره هم نشستیم قشنگ به همه چی اِشراف داریم.

هیراد اخمی کرد و حرفی نزد.
عادتش بود هر وقت حرف های دیگران درست بود اما نمی‌خواست قبول کند اخم می‌کرد.

رو به مانی اشاره‌ای به موبایلش زدم و با لحن شادی گفتم:
- یالا عکس بگیر دیگه...بدو

 مانی موبایلش را بالا گرفت همه با لبخند به دوربین خیره شده بودند. بجز هیراد که پشت به دوربین بود. 
مانی که سمت راست هیراد نشسته بود، آرام دستش را جلوی صورت هیراد تکان داد و با لحن التماسی و مهربان گفت:
 - رئیس اخمات رو باز کن ، به دوربین نگاه کن.
 هیراد کلافه به عقب برگشت، دیگر اخم نداشت اما لبخند هم نزد. 
 همه خوشحال منتظر بودیم مانی عکس را بگیرد. آن عکس اولین عکس کاری من بود و من از این بابت خیلی خوشحال بودم.

 - داداش تو که انقدر مهربونی دسر هم سفارش دادی یا نه؟

همه سر ها به سمت سامانی چرخید که با دهانی پر سعی در اَدا کردن کلمات داشت.

صورتم خود به خود جمع شد و با خشم گفتم:
- سامان چندش، اول غذا رو قورت بده بعد حرف بزن؛ حالم بد شد.

سامان صدایش را نازک کرد و با خنده گفت:
- اِوا..! شما زیاد نازی ناز هستی.

اخمی کردم و بدون اینکه جواب سامان را بدهم سرم را پایین انداختم و به غذا خوردن ادامه دادم.

سمیه با تعجب گفت: 
-منظورت ناز نازی هست؟
 
سامان شانه ای بالا انداخت و همانطور که غذایش را می‌جوید بیخیال گفت:
-چقدر از دنیا عقبی دختر، نازی ناز از هم خانواده ناز نازی هست دیگه.

سمیه با ابروهایی بالا پریده و چشمانی گرد به سامان نگاه کرد و دوباره سوال پرسید
- من از دنیا عقبم؟ مگه این کلمه کی گفته شده که من نشنیدم؟

در بحث مداخله کردم و با لبخند رو به سمیه گفتم:
- آقا سامان خودش این کلمه رو اختراع کرده.

باز دوباره همه شروع به خندیدن کردند.

- داداش نگفتی، دسر سفارش دادی یا نه؟

هیراد که در سکوت مشغول غذایش بود، بدون اینکه نیم نگاهی به سامان بی‌اندازد جوابش را داد.
- حالا غذات رو بخور بعد به دسر هم می‌رسیم..!

ویرایش شده توسط دخترسیاه
☆ویراستاری | otayehs☆
  • لایک 18
  • تشکر 2
  • هاها 1

با بهت، نگاه از ستارگان کوچک و بزرگ که در  آسمان تیره شب می‌درخشیدند گرفتم و به آن دو گویی براق مشکی چشم دوختم، پر از احساسات بود؛ دو سیارهٔ نگاه گیرایش!
ناباور لب زدم:
- تو آن مردی که غرورش زبان زد همه بود، باورم نمی‌شود که از غرورت گذشتی!

لبخند عمیقی روی لبان کشیده‌اش جا خوش کرد. بی شک  آنحنای لبانش به قصد لبخند زیباترین رسم هندسی دنیا بود.
با اطمینان و مهربانی گفت:
- وقتی تپش های قلبت بند نفس های کسی باشد، دیگر غرور معنای خود را از دست می دهد!

رمان گذشته خاموش

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت هفتم》

نگاهی به میز تمیز با رومیزی کرمی که وسایل چند دقیقه پیش روی آن نبود کردم.
آن‌طور که معلوم بود حال وقت دسر بود همان چیزی که سامان بیشتر از همه منتظرش بود.

- هپی برس‌دی تو یو ...[ happy birthday to you]

همه بچه ها هم صدا و شعرگونه happy birthday.... را میخواندند.
همزمان گارسون کیک شکلاتی کاراملی با شمع علامت سوال را روبه‌رویم گذاشت.
آن ها از کجا تاریخ تولد مرا می‌دانستند؟
لبخند پهنی از ذوق روی لبانم نقش بست. اولین باری بود که بجز عمو آدم های دیگری هم تولد مرا تبریک می‌گفتند.
خوشحال بودم اما دلگیر هم بودم! چون از آخرین باری که کسی برایم تولد گرفته بود 8 سال گذشته بود. دقیقا تولد هیجده سالگی‌ام بود، که بعد از آن به خواست خودم عمو دیگر برایم تولد نگرفت فقط تبریک می‌‌گفت! خیلی سال بود که تنهایی را ترجیح می‌دادم.
اگر این آدم ها هر کدام جدا جدا تولدم را تبریک می‌گفتند، دلگیر نمی شدم اما حالا که با هم هماهنگ کرده و برایم جشن گرفته بودند، در کنار خوشحالی مرا کمی ناراحت می‌کرد. چون از جشن شلوغ آن هم در روز تولدم خوشم نمی‌آمد.
با نگاه سرزنش‌گری به سامان چشم دوختم. تنها او تاریخ تولدم را می‌دانست، پس به حتم اون به بقیه گفته بود.
سامان که نگاهم را دید، کلافه شانه‌ای بالا انداخت و سرش را به دو طرف تکان داد، یعنی به من ربطی ندارد.

نریمان دستانش را به هم کوبید و گفت:
- خب همتا خانوم شمع‌ها رو روشن کنیم؟

نمی‌دانم از خوشحالی بود یا از شُک یا شاید هم از ناراحتی که زبانم یاری نمی‌کرد حرفی بزنم. به اجبار سری به نشانه مثبت تکان دادم.
 مهسا که کنارم نشسته بود شمع را روشن کرد.

مانی صدایش را کمی بالا تر از حد معمول برد و گفت:
- اول آرزو کن.

با لبخند چشمانم را بستم؛ هنوز گیج بودم و ذهنم خالی‌تر از کلمات بود. نمی‌دانستم باید چه بگویم و چه آرزویی بکنم! اصلا چه آرزویی داشتم!
با شمارش بچه ها چشمانم را باز کردم و شمع را فوت کردم.
همه شروع به دست زدن کردند.

سمیه موبایلش را بالا گرفت و با خوشحالی گفت:
- همتا خانوم این یه کادوی تشکر بود، حالا بیایید این لحظه رو ثبت کنیم.

با همان لبخندی که به صورت نمایشی روی لبانم بود گفتم:
-عزیزدلم تشکر لازم نبود، واقعا وظیفه بود.
 
بعد از گرفتن عکس یادگاری مانی داد زد که همه کادوهایشان را بدهند.

اولین نفر هیراد پاکت قرمز رنگی به سمتم گرفت.
دست به داخل پاکت بردم و جعبه را بیرون کشیدم. وقتی جعبه را باز کردم داخلش ادکلن مورد علاقه ام بود!
به سمت هیراد برگشتم و با لبخند تشکر کردم.

- از بین چیزای مورد علاقت فقط عطرت و می‌دونستم، ببخش اگه تکراری.

با لبخند سری تکان دادم و گفتم: 
- هر چقدرم تکراری باشه واسم ارزش داره.

بچه ها تند تند کادوهایشان را باز می‌کردند و به دستم می‌دادند
از بین کادو بچه ها که همه یا عطر بودند یا ساعت و شال.... کادوی سامان خیلی به چشم می‌آمد، یک خرس کوچک صورتی بود!

سامان کادواش را به سمتم گرفت و با شرمندگی گفت:
- من خیلی سعی کردم جلوش و بگیرم اما نشد، ببخشید

سعی داشت مثلا رمزی حرف بزند و من کاملا منظورش را فهمیدم، که او هم تلاش خود را کرده تا بچه ها را از تولد گرفتن برایم منصرف کند اما نتوانسته.

ویرایش شده توسط دخترسیاه
☆ویراستاری | otayehs☆
  • لایک 16
  • تشکر 2
  • غمگین 1

با بهت، نگاه از ستارگان کوچک و بزرگ که در  آسمان تیره شب می‌درخشیدند گرفتم و به آن دو گویی براق مشکی چشم دوختم، پر از احساسات بود؛ دو سیارهٔ نگاه گیرایش!
ناباور لب زدم:
- تو آن مردی که غرورش زبان زد همه بود، باورم نمی‌شود که از غرورت گذشتی!

لبخند عمیقی روی لبان کشیده‌اش جا خوش کرد. بی شک  آنحنای لبانش به قصد لبخند زیباترین رسم هندسی دنیا بود.
با اطمینان و مهربانی گفت:
- وقتی تپش های قلبت بند نفس های کسی باشد، دیگر غرور معنای خود را از دست می دهد!

رمان گذشته خاموش

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت هشتم》


از بچه ها خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم.
بعد از خوردن دسر هیراد همه را بلند تا به خانه هایمان برویم. حتی نگذاشت یک گپ بزنیم یا کمی استراحت بعد خوردن بکنیم. 
 
تقه‌ای به شیشه خورد. صورتم را به سمت چپ چرخاندم و شیشه را پایین دادم.
- چیه سامان؟

سامان با آن چشمان گود مشکی‌اش با ناراحتی نگاهم کرد و گفت:
- همتا من ... من خواستم جلوشون و بگیرم بهشون گفتم تو دوست نداری گفتم بیخیال بشن  اما اونا گفتن توی دنیا همه از تبریک تولد و سوپرایز خوشحال میشن چرا همتا نشه... من حتی رفتم کیکی که سفارش داده بودن و لغو کردم تا شاید بتونم جلوشونو بگیرم... اما نشد... من... 

دستی به ته ریش مشکی‌اش کشید و نفسش را با صدا بیرون داد و ادامه داد:
-فکر نکن دارم ادای مغرورهارو درمیارم نه من  ازت معذرت خواهی میکنم چون میدونم مقصرم چون وقتی ادم اشتباه میکنه دیگه غرور معنی خودش و از دست میده... نمی خواستم ناراحتت کنم ببخشید

با لحن مهربان گفتم:
- اما ببخشید هم مثل دوست دارم یک کلمه بزرگ و مهمه و وقتی بکار میره که آدم اشتباه کنه... تو اشتباه نکردی سهل انگاری کردی پس همین که متاسفی کافیه!  من از تو ناراحت نبودم فقط دلگیر بودم اما حالا همونم نیستم.

سامان کمی سرش را به راست خم کرد و لبخندی عمیق روی لبان کشیده‌اش جا گرفت که باعث شد چال هایش در معرض دید قرار بگیرند.
-ناموصا؟

این بار من هم خندید و مثل خودش جواب دادم :
-بمولا

بمولا، ناموصا، حاجی، کلماتی بود که سامان زیاد از آن استفاده می‌کرد. و من هیچوقت نتوانستم کامل این پسر را بشناسم، یک‌باره از کلمات باکلاس استفاده می‌کرد و یکبار از کلمات خاکی.

 ماشین را روشن کردم که سامان با لبخند دو قدم عقب رفت و دستش را به معنی خداحافظ تکان داد.
با لبخند سری تکان دادم و از او دور شدم.

همینطور که به روبه‌رو نگاه می‌کردم چشمم به هلال ماه درخشان که در آسمان تیره بود افتاد، هنوز سر شب بود و ستارگان در آسمان کمرنگ بودند؛ ماه خیلی بهتر و زیباتر به چشم می‌آمد، البته اگر ستاره‌ها پررنگ بشوند هم باز ماه جلوه دارد، اما حالا در آسمان به اصطلاح خالی ماه بیشتر از بیش می‌درخشید.
* * * * *

در را با ریموت باز کردم و ماشین را داخل حیاط بردم.
عمو را دیدم که پشت پنجر ایستاده بود. همیشه همینطور بود، وقتی بیرون می‌رفتم منتظر من می‌ایستاد تا بیایم و من اصلا درک نمی کرد چرا؟ آیا او نگران من بود؟ اصلا چرا انقدر نگران بود؟

دستی تکان دادم که عمو هم سرش را تکان داد و بعد از جلوی پنجره کنار رفت و پرده را انداخت.
از ماشین پیاده شدم و به سمت خانه قدم تند کردم. خواستم در را باز کنم که با باز شدن در توسط عمو دستم را که به سمت جلو دراز کرده بودم را عقب آوردم و کنار بدنم قرار دادم.

 - سلام عموجون

- سلام دخترم فکر نمی‌کردم انقدر زود بیای.

خندیدم و با شوخی گفتم:
- میخوای برم دیرتر بیام؟

- بیا داخل دختر نمک نریز.

چشمی کشیده گفتم و کفش هایم را در آوردم و وارد خانه شدم.

-خب عمو، حالا برنامه چیه؟

-خواب

با تعجب گفتم:
- خواب؟ یعنی باید به این زودی بخوابیم؟

عمو به سمت اتاقش رفت و در همان حال گفت:
- آره دخترم هر شب داریم فیلم می‌بینیم، حالا یکبار تنوع بدیم زود بخوابیم.

انگار امروز برای من بد نوشته شده بود. دلم خوش بود که بیایم و با عمو فیلم می‌بینم و همه ماجراهای چند ساعت قبل را از یادم می‌برم و شب شادی را برای خود رقم می‌زنم اما عمو هم که رفت.

با ناراحتی گفتم:
- باشه عموجون، شب بخیر

به سمت اتاق رفتم. لباس هایم را با لباس راحتی عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم تا شاید خوابم ببرد.

ویرایش شده توسط دخترسیاه
  • لایک 16
  • تشکر 2
  • غمگین 1

با بهت، نگاه از ستارگان کوچک و بزرگ که در  آسمان تیره شب می‌درخشیدند گرفتم و به آن دو گویی براق مشکی چشم دوختم، پر از احساسات بود؛ دو سیارهٔ نگاه گیرایش!
ناباور لب زدم:
- تو آن مردی که غرورش زبان زد همه بود، باورم نمی‌شود که از غرورت گذشتی!

لبخند عمیقی روی لبان کشیده‌اش جا خوش کرد. بی شک  آنحنای لبانش به قصد لبخند زیباترین رسم هندسی دنیا بود.
با اطمینان و مهربانی گفت:
- وقتی تپش های قلبت بند نفس های کسی باشد، دیگر غرور معنای خود را از دست می دهد!

رمان گذشته خاموش

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت نهم》

#پارت_نهم


با صدای زنگ ساعت چشمانم را باز کردم و نگاهی به ساعت انداختم. "هشت صبح"
زنگ ساعت را خاموش کردم و از اتاق بیرون رفتم.
وارد آشپزخانه شدم و کتری را روز گاز گذاشتم. چون قرار بود به مشهد بروم باید به حرم هم می‌رفتم پس به سرویس بهداشتی داخل اتاقم رفتم تا وضو بگیرم.
بعد انجام کار از سرویس خارج شدم و دستانم را با حوله خشک کردم.

گوشی‌ام را از عسلی برداشتم تا اگر مهناز زنگ زد بفهمم.
چادر مشکی ساده‌ام را با کتاب دعا و مُهر داخل کوله‌ام گذاشتم.
مانتو اسپرت مشکی رنگم را تن کردم، شلوار کتان و جوراب‌های ساق کوتاه مشکی‌ام را هم پوشیدم،  شال هم رنگ لباسم را روی سرم انداختم و بعد زدن ماسک کوله‌ام را برداشتم و از اتاق خارج شدم.

کوله‌ام را روی اُپن گذاشتم و وارد آشپزخانه شدم تا چایی دم کنم. میز صبحانه را چیندم تا اگر عمو بیدار شد همه چیز آماده باشد. برای خودم هم در استکان چای ریختم. اما هنوز دوقلوپ بیشتر نخورده بودم که گوشی‌ام زنگ خورد. مهناز بود پس تماس را رد کردم.
کوله‌ام را برداشتم و سمت در رفتم. کتانی های مشکی‌ام را پوشیدم و از خانه خارج شدم

هنوز نیم ساعت تا نه که پرواز داشتم مانده بود و خدا را شکر می‌کردم که مهناز انقدر آن‌تایم است.

در سمت شاگرد را باز کردم و نشستم. در را بستم و به سمت مهناز چرخیدم
-سلام صبحت بخیر

- سلام صبح تو هم بخیر، خوبی؟

 - آره، راستی مهناز یک بلیط برگشت واسه ساعت 12 میخوام.

-چی می‌شد دیروز می‌گفتی.

می‌دانستم که باز می‌خواهد غز بزند  پس بی‌حوصله گفتم:
- ای بابا حالا چه فرقی می‌کنه. یجوری میگی از قبل بگو انگار همین امروز همه میخوان از مشهد بیان تهران، که من باید از قبل خبر بدم.

مهناز پوف کلافه ای کرد و جواب داد:
- چی بهت بگم تو که هیچی از کار ما نمی‌فهمی من هر چی توضیح بدم تو حرف خودت و میزنی که بلیط لحظه آخر برام بگیر.

کلافی و عصبی گفتم:
 - تو هم که همش غر بزن. یکار ازت خواستم.


- وای مامانم اینا، الان باز بدهکار شدم؟

خندیدم و گفتم:
- نه خانوم شما که همیشه طلبکاری، والا

او هم متقابل خندید:
- تقصیر توعه حرف گوش نمیدی.

با ایستادن ماشین فرصتی هم برای جواب دادن نماند در را باز کردم و پیاده شدم.
-خداحافظ

-بای

از ماشین فاصله گرفتم و به سمت فرودگاه رفتم.

ویرایش شده توسط دخترسیاه

با بهت، نگاه از ستارگان کوچک و بزرگ که در  آسمان تیره شب می‌درخشیدند گرفتم و به آن دو گویی براق مشکی چشم دوختم، پر از احساسات بود؛ دو سیارهٔ نگاه گیرایش!
ناباور لب زدم:
- تو آن مردی که غرورش زبان زد همه بود، باورم نمی‌شود که از غرورت گذشتی!

لبخند عمیقی روی لبان کشیده‌اش جا خوش کرد. بی شک  آنحنای لبانش به قصد لبخند زیباترین رسم هندسی دنیا بود.
با اطمینان و مهربانی گفت:
- وقتی تپش های قلبت بند نفس های کسی باشد، دیگر غرور معنای خود را از دست می دهد!

رمان گذشته خاموش

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

《 پارت دهم 》

بعد از یک و نیم‌ ساعت بالاخره به مشهد رسیدم. از هواپیما که خارج شدم نور پرحرارت خورشید چشمم را زد؛  بخاطر نور گرم و ارتفاع کمی سرم گیج رفت. تا به محیط عادت کنم کمی طول می‌کشید. دستم را سایه‌بان صورتم کردم و با چشمانی که سعی در باز نگه داشتن شان داشتم از پله های هواپیما پایین آمدم. هوای داخل هواپیما ملایم بود اما این بیرون، مانند کوره آجر پزی گرم بود.
سمت خروجی راه افتادم که تلفنم زنگ خورد.
موبایلم را از کوله‌ام بیرون آوردم با دیدن نام هیراد تماس را وصل کردم.
- الو

- الو همتا؟ سلام خوبی؟ کجایی؟

- سلام ممنون تو خوبی؟ مشهدم

با تعجب پرسید:
-رفتی مشهد؟

- آره

-چرا؟

اخمی روی صورتم نشست. از اینکه کسی در کارهایم دخالت کند یا دلیل کارهایم را بپرسد واقعا عصبانیم می‌کرد من اگر خودم می‌خواستم همه‌ی چراها را برای شخص توضیح می‌دادم وقتی نمی‌خواستم یعنی به او ربطی نداشت.
کلافه و با عصبانیتی که سعی در مخفی کردنش داشتم گفتم:
- میشه بس کنی، چیکار داری؟

جدی گفت:
- یه کار جدید بهمون پیشنهاد شده، اینم مثل قبلی پروژه بزرگیه

این همه مرا سوال پیچ کرده بود بخاطر گفتن همین کار مهمش؟ مسخره بود واقعا!
 بی‌حوصله گفتم:
- خب اومدم تهران حرف می زنیم.

- باشه فعلا

- فعلا

از فرودگاه که خارج شدم آقا کاظم را دیدم که در حال تمیز کردن شیشه ماشینش بود.
آقا کاظم و زنش در خانه پدر و مادرم زندگی می‌کردند و به عنوان سرایدار هم آنجا کار می‌کردند.
دیروز به آن ها خبر داده بودم که چه ساعتی می‌آیم.

- سلام آقا کاظم
 
آقا کاظم با شنیدن صدایم دست از کار کشید و به سمتم آمد. همزمان در ماشین باز شد و مرضیه خانوم همسر آقا کاظم از آن پیاده شد.
- سلام خانوم خوبید؟ چمدون هاتون کجاست؟

با لبخند گفتم:
-چمدون چرا بیارم وقتی قراره زود برگردم؟

اجازه حرف زدن به آقا کاظم ندادم و رو به مرضیه خانوم گفتم:
- سلام مرضیه خانوم خوبید؟

- سلام دخترم خوبم، مادر تو خوبی؟

-خوبم ممنون، میشه الان بریم خواجه اباصل!

آقا کاظم به پراید سفید رنگ اشاره کرد و گفت:
- بفرمایید سوار شید تا بریم خانوم.

چشمی گفتم و به سمت ماشین رفتم در عقب را باز کردم و نشستم. در را بستم اما به گفته آقا کاظم بسته نشده بود. باز کردم و محکم‌تر بستم اما باز هم بسته نشد. چندین بار تکرار کردم تا بالاخره درست بسته شد.

ویرایش شده توسط دخترسیاه
  • لایک 15
  • تشکر 2
  • سردرگم 1
  • غمگین 1

با بهت، نگاه از ستارگان کوچک و بزرگ که در  آسمان تیره شب می‌درخشیدند گرفتم و به آن دو گویی براق مشکی چشم دوختم، پر از احساسات بود؛ دو سیارهٔ نگاه گیرایش!
ناباور لب زدم:
- تو آن مردی که غرورش زبان زد همه بود، باورم نمی‌شود که از غرورت گذشتی!

لبخند عمیقی روی لبان کشیده‌اش جا خوش کرد. بی شک  آنحنای لبانش به قصد لبخند زیباترین رسم هندسی دنیا بود.
با اطمینان و مهربانی گفت:
- وقتی تپش های قلبت بند نفس های کسی باشد، دیگر غرور معنای خود را از دست می دهد!

رمان گذشته خاموش

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت یازدهم》

《حمید شریفی》

طبق عادت همیشه دو بار انگشتم را به در کوبیدم و بدون تعلل کردن در را باز کردم و داخل شدم.
خوب بود که حال تنها بود و  آن سامان مزاحم در اتاقش نبود.

در را بستم که بالاخره به حرف آمد.
- خوش اومدید بفرمایید بشینید آقای شریفی... کار مهمی داشتید که تا اینجا اومدید؟

صدایش بدجور روی اعصابم خط می‌کشید، اما مجبور به تحمل بودم. 
روی صندلی نشستم و گفتم:
- چندماه پیش بود که همتا به من گفت قراره با سامان کار کنه، اونم توی شرکت سامان

کمی مکث کردم تا شاید او بخواهد حرفی بزند و همین هم شد.
با همان آرامش ذاتی‌اش گفت:
_ بله آخه سامان شریکمه، حالا درسته که من این شرکت و خریدم اما سامان واسه بدست آوردنش توی پروژه‌ها کمکم کرد.

حرفش که تمام شد من ادامه دادم
- خب منم قبول کردم همتا بیاد کار کنه چون اول قصدش کمک به من بود تا شرکتم از ورشکستگی دربیاد.  دوما می‌دونستم انقدر خوبه که پیشرفت چشمگیری می‌کنه.

- اره همتا خانوم خیلی با استعداده با اینکه یکدونه کار بیشتر با هم انجام ندادیم اما انقدر خوب بود که تا الان چند تا پیشنهاد کار بهمون شده.

بی‌توجه به حرفش گفتم:
- بعد اون پروژه خیلی خوبتون شرکت من و همتا الان به روال قبل برگشته، پس دیگه نیاز به حضور همتا کنار شما نیست.

از اول بحث آخر حرف‌هایم سکوت می‌کردم.
او می‌دانست وقتی ساکت می‌شوم یعنی منتظر حرف از جانبش هستم.
او من را خوب شناخته بود اما من گویی اصلا او را نشناخته بودم و برایم غریبه بود.
 
-باشه اگه همتا می خواد با من کارنکنه مشکلی نیست. اما من امروز بهش زنگ زدم چیزی بهم نگفت.

با تعجب و خشمی که از اول سعی در کنترلش داشتم گفتم
- همتا؟ یادمه قبلا همتا خانوم و مهندش شریفی بود. از کی به اسم صداش می‌کنی؟

هیراد دستانش را روی میز گذاشت و کمی به جلو خم شد.
با اخم و جدی گفت:
- آقای شریفی من بچه دوساله نیستم که احساساتم رو با صدا زدن اسم بدون پیشوند بروز بدم.

جدی گفتم:
 - خوبه که بچه نیستی، چون الان می تونم باهات جدی حرف بزنم.

عقب رفت و به پشتی صندلی اش تکیه داد.
- بفرمایید بگید!

- همتا رو از شرکت بیرون کن.

ابرویی بالا انداخت و با پوزخند گفت:
- چرا باید همچین کاری بکنم؟

صدایم را کمی بالاتر از حد معمول بردم و با خشمی که دیگر قادر به کنترلش نبودم گفتم:
-چون من میگم.

با همان ژست مغرور گفت:
-همتا اگه خودش بخواد از شرکت بره در براش بازه، اما من اونو بیرون نمی کنم، چون تیم من و اون می تونیم خیلی موفق بشه

دستانم را از عصبانیت مشت کردم اما حرفی نزدم تا شاید با آرامش بتوانم قانعش کنم.
- باید بیرون کنی، تو تنهایی هم می تونی موفق بشی، مثل همه این سال ها

- اره اما با همتا زودتر اتفاق میوفته.

انگار این بشر متوجه حرفم نمی شد. 
شمرده شمرده گفتم:
- تو...باید...همتا رو...از... شرکت... بیرون...کنی.

تخس ابرویی بالا انداخت
- من همچین کاری نمی کنم.

این بشر زیادی با من یکی به دو می‌کرد و طاقتم را سر آورده بود.
از جایم بلند شدم و با عصبانیت دستم را روی میزش کوبیدم و داد زدم؛
- یا همتا رو بیرون میکنی یا چیزی و بهش میگم که خودش اینجا رو ول کنه!

اول انگار متوجه منظورم نشد که سکوت کرد و گنگ نگاهم می‌کرد، اما رفته- رفته متوجه شد. چون کم کم ابروهایش به هم نزدیک شدند
با اخم پوزخند زد و گفت:
- تو نمیتونی حرفی بزنی، چون پای خودتم گیره!

از حرفش به خنده افتادم. این پسر چرا انقدر ساده بود؟ حال دگر مطمئن بودم که همه این اخلاقیات را از مادرش به ارث برده.
با خنده گفتم:
- من؟! میدونی من کی ام؟  من عموی همتام، کسی که همتا الان بیشتر از همه دوسش داره و بهش اعتماد داره. مطمئن باش می‌تونم بازی و به نفع خودم تموم کنم. 

پوزخندی زدم و با طعنه ادامه دادم
- تو که منو میشناسی!

او هم مثل من از جایش بلند شد. حال که من آروم شده بودم او عصبی بود.
- ببین من دیگه اون پسر بچه ترسو نیستم. پس زور نزن، همتا از این شرکت بیرون نمیره.

از بین دندان‌های کلید شده‌ام حرصی گفتم:
- نشونت میدم که چیکار می تونم بکنم.

عقب گرد کردم و از اتاق خارج شدم.
نمی‌دانم از ماندن همتا در شرکت چه چیزی نصیبش می‌شد که این‌گونه مثل بچه‌ ها لجبازی می‌کرد.
یعنی طمع پول و موفقیت انقدر در او زیاد بود که حاضر نبود از همتا دست بکشد؟  اما حال که او نمی‌خواست عقب بنشیند، مجبور بودم همتا را از او دور کنم!

ویرایش شده توسط Haniew
  • لایک 16
  • تشکر 1
  • غمگین 1

با بهت، نگاه از ستارگان کوچک و بزرگ که در  آسمان تیره شب می‌درخشیدند گرفتم و به آن دو گویی براق مشکی چشم دوختم، پر از احساسات بود؛ دو سیارهٔ نگاه گیرایش!
ناباور لب زدم:
- تو آن مردی که غرورش زبان زد همه بود، باورم نمی‌شود که از غرورت گذشتی!

لبخند عمیقی روی لبان کشیده‌اش جا خوش کرد. بی شک  آنحنای لبانش به قصد لبخند زیباترین رسم هندسی دنیا بود.
با اطمینان و مهربانی گفت:
- وقتی تپش های قلبت بند نفس های کسی باشد، دیگر غرور معنای خود را از دست می دهد!

رمان گذشته خاموش

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《 پارت دوازدهم 》

《 همتا شریفی 》

 دو قدم مانده را طی کردم و روبه روی قبر پدر و مادرم روی زانو نشستم. با اینکه چندین نفر در آنجا حضور داشتند اما قبرستان در سکوت فرو رفته بود. فقط گاهی صدای آهسته نسیم گرمی که می‌وزید به گوش می‌خورد.

دست چپم را بر روی اسم مادرم که روی سنگ قبر هک شده بود کشیدم، تا خاک‌های رویش را کنار بزنم و بتوانم اسم را ببینم.
در همین حین دست راستم را هم بر روی اسم پدرم کشیدم.

کاپ کیک شکلاتی که خریده بودم را روی زمین سفید رنگ بین سنگ قبر پدر و مادرم گذاشتم، شمع مولتی دو و شش را با زحمت روی کاپ کیک جا دادم.

لبخندی زدم و به حرف آمدم
- سلام مامانی، سلام بابایی، من باز آومدم دقیقا روز تولدم، آومدم که کنارتون باشم. آخه وقتی به دنیا آومدم شما کنارم بودید، یعنی حتما بودید! چون شما خانوادمید، چیزی که هر کسی نیاز داره داشته باشه.
راستی مامانی ببین چقدر بزرگ شدم، بیست و شش سالم شده، دقیقا توی بیست و شش شهریور منم بیست و شش ساله شدم خیلی باحاله نه؟ یعنی الان هفت ساله که میام اینجا تا با شما تولد بگیرم و دقیقا سیزده ساله که ندارم‌تون. ولی نباید ناراحت باشم آخه بالاخره تولدمه.

فندکی که خریده بودم و از کوله‌ام بیرون آوردم و شمع‌ها را روشن کردم
- آره الان باید اول آرزو کنم، خودم می‌دونم مامانی

چشمانم را بستم و آرزو کردم، بعد از آرزو شمع ها را فوت کردم.

چشمانم را باز کردم و با نَم اشکی که در چشمانم حلقه زده بود، لبخند پهنی زدم و گفتم:
- میدونی بابایی این روزا خیلی جای خالیتون حس میشه، اینکه نیستید، اینکه من تنهام، باعث شده حس بی‌کسیم خیلی زیاد بشه.

بغضم لحظه به لحظه بیشتر می‌شد، اما من حرف زدن را ادامه می‌دادم.
- راستی من و هیراد یه پروژه خیلی بزرگ انجام دادیم که مربوط به یه مرکز تفریحی بود. اما خیلی خوب تکمیلش  کردیم. 
من بعد تموم شدن پروژه اومدم خونه، اما بابا هیچکی خونه نبود. اگه شما بودید، من میومدم خونه، می‌دویدم سمت مامان که توی اشپزخونه بود بغلش می‌کردم. بعد تو می‌گفتی: چه خبر دختر؟! بعد من، مامان و ول می کردم و تو رو بغل می کردم. و بعد براتون تعریف می کردم چقدر موفق شدم، شما هم بهم افتخار می‌کردی و خوشحال می‌شدی.

بغضم آن قدر بزرگ شده بود که دیگر از چشمانم پایین می‌ریخت.
- میبینی بابایی، وقتی میگم جای خالیتون حس میشه، منظورم اینه که شما توی خونه نیستی که خودمو برات لوس کنم، که نازم و بکشی. مامانی تو هم نیستی که وقتی ناامید شدم، بغلم کنی و به حرفام گوش بدی.  البته من تنها نیستم عمو همیشه سعی کرده جای شمارو پر کنه  ولی میدونید پدر و مادر مثل میوه بهشتی‌اند همه جا مثل اونا هست اما اون میوه های اصلی که بو و رنگ و طعم بهتری دارن فقط توی بهشت هستند. الانم هیچی مثل خود شما نمیشه.
 
دستم را روی گونه‌ام کشیدم تا اشک هایم را از صورتم کنار بزنم.

- تازه دیشب سامان خیلی باهام بد کرد بابا! واسم تولد گرفت، من بهش گفتم دوست ندارم، گفتم که حس بی‌کسی،  حس تنهایی، حس بی‌خانوادگی، حس غم همش میاد سراغم، اما اون کار خودش و کرد.
میدونم! میدونم که باید خوشحال باشم، چون تولدمه، چون همه واسه اینکه یکسال بزرگ تر میشن خوشحالن، اما من وقتی توی بیمارستان چشمام و باز کردم، روز تولدم بود. وقتی دکتر گفت بخاطر ضربه فراموشی گرفتم، روز تولدم بود. وقتی عمو گفت مامان و بابات زنده نیستن، روز تولدم بود. همه بدبختی هام توی روز مثلا خوبم بود.

اشک دیدم را تار کرده بود. پشت دستم را روی چشمانم کشیدم تا تصاویر رو به رویم واضح شود.

- راستی مامانی سامان می‌گفت قبل فوت کردن شمع اگه آرزو کنی برآورده میشه. بنظرت اگه من از خدا تو و بابا رو بخوام بهم میده؟ یا کاش حداقل خاطراتم و بهم بده!

مثل بچه ای شده بودم که عروسکش را گرفته‌اند و او با اینکه می‌ترسد اما سعی دارد با خوبی و بدون دعوا عروسک را پس بگیرد.

- خاطرات اون روزایی که شما کنارم بودید. اون روزا  که کنار هم خوشحال بودیم، یعنی من مطمعنم که اینطور بوده، مگه نه؟  تو یه مامان خوب و مهربون بودی، از اون مامان‌ها که خیلی‌ها آرزو دارن داشته باشن. تو هم همینطور بابایی، تو هم مطمئنم پدر خیلی خوبی بودی، دقیقا مثل اون پدرهایی که همه آرزوش و دارن. اگه خاطراتم یادم بیاد اونوقت همه میفهمن که من اشتباه نمی‌کنم و ما خانواده خیلی خوبی بودیم.
کاش خدا خاطراتم و بهم بده، چون این فراموشی داره اذیتم میکنه مامان،  اینکه نمی تونم صورت تو و بابا رو به یاد بیارم، بدجور قلبم و مچاله میکنه.

 گریه‌ام شدت گرفت، مثل اسپند روی آتش شده بودم و حال دیگر نمی‌توانستم آروم بنشینم. سرم را پایین انداختم و هق هقم اوج گرفت.
این درد جوری نبود که با گریه آروم بگیرد، این زخم سیزده سال با من بود، زخمی سر باز که انگار هیچوقت قرار نبود خوب شود.

هر خوبه  از کنارم می‌گذشت با ترحم و دلسوزی نگاهم می‌کرد.
دلسوزی داشت، حال آدمی که خانواده ندارد، آدمی که گذشته ندارد، و از هویت خود فقط یک اسم دارد.  حق داشتند ترحم کنند.

خودم را آرام کردم و از شدت گریه‌ام کاستم.
خسته از نگاه های این مردم با دستام صورتم را پوشاندم، تا نگاه‌هایشان به خودم را نبینم.
خسته شده بودم دیگر، همه زندگی‌ام رفته بود و هیچ نداشتم، و باز نگاه های این مردم هم، یا نمک می‌شدند بر روی زخم هایم یا ویروس می‌شدند بر روی مغزم، و اعصابم را خورد می‌کردند.

با برخورد دستی به شانه‌ام، دستام را از صورتم فاصله دادم و به عقب برگشتم.

مرضیه خانوم با مهربانی گفت:
- بریم دخترم؟

سری تکان دادم و گوشه شالم را روی گونه‌ام کشیدم، تا رد اشک‌هایم را پاک کنم.
از جایم بلند شدم، کاپ کیک را برداشتم و در پلاستیک گذاشتم.
بطری آب را برداشتم و بعد از شستن قبر، فاتحه‌ای خواندم و با مرضیه خانوم به سمت ماشین رفتیم.

مرضیه خانوم شاید اولین نفر در آن قبرستان بود که نه با ترحم، نه با دلسوزی، بلکه با مهربانی نگاهم می‌کرد.
رو به آقا کاظم گفتم:

- میشه الان منو برگردونید فرودگاه اخه ساعت دوازده پرواز دارم.

به جای آقا کاظم مرضیه خانوم جواب داد
- دخترم مگه حرم نمیری؟!

آهی از حسرت کشیدم و گفتم:
- نه از پرواز جا می‌مونم، مثل اینکه قسمت نیست.


ناظر @NOORA_1995

ویراستار @Otayehs

ویرایش شده توسط Haniew
  • لایک 15
  • تشکر 1
  • غمگین 2

با بهت، نگاه از ستارگان کوچک و بزرگ که در  آسمان تیره شب می‌درخشیدند گرفتم و به آن دو گویی براق مشکی چشم دوختم، پر از احساسات بود؛ دو سیارهٔ نگاه گیرایش!
ناباور لب زدم:
- تو آن مردی که غرورش زبان زد همه بود، باورم نمی‌شود که از غرورت گذشتی!

لبخند عمیقی روی لبان کشیده‌اش جا خوش کرد. بی شک  آنحنای لبانش به قصد لبخند زیباترین رسم هندسی دنیا بود.
با اطمینان و مهربانی گفت:
- وقتی تپش های قلبت بند نفس های کسی باشد، دیگر غرور معنای خود را از دست می دهد!

رمان گذشته خاموش

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

《 پارت سیزدهم 》

《همتاشریفی》

از فرودگاه که خارج شدم، مهناز را دیدم که مانتو کتی طوسی و شلوار کتان مشکی به تن داشت، با شال مشکی که همه موهای طلایی‌اش را در برگرفته بود به ماشینش تکیه   داده  و دسته های عینک آفتابی اش را باز و بسته می‌کرد.
همین حرکت کافی بود تا بدانم کلافه است. نگاهش که به من افتاد دستی تکان داد. 

نزدیکش شدم و با لبخند گفتم: 
- سلام به به! مهناز خانوم چرا انقدر زحمت کشیدی؟

مهناز از ماشین فاصله گرفت و همان‌طور که به طرف در راننده می‌رفت بی‌حوصله گفت: 
- دیدم تو که بی‌شعوری زنگ نمیزنی، گفتم خودم بیام ببینم زنده میرسی!

خندیدم و گفتم: 
- نگرانیتم خریداریم.

مهناز ابرویی بالا انداخت و گفت: 
- اوو، بلخره تو هم راه افتادی؟

همانطور که در سمت شاگرد را باز می کردم جواب دادم: 
- اثرات سامانه

-واجب شد یه ملاقات با جناب سامان بکنم.

با خنده روی صندلی نشستم که مهناز هم بلافاصله کنارم نشست.
- فقط من اول میرم شرکت

- باشه
 
مهناز دوست دوران دانشگاهم بود و بعد از سامان تنها کسی بود که می‌توانست اخلاق مرا تحمل کند.  در کل من در دانشگاه دوستان زیادی داشتم اما همه با این دلیل که رفتار من خشک و سرد است، رابطه شان را با من قطع کردند و مهناز اولین نفری بود که ماند و مرا کمی از آن اخلاق های سرد و ساکت بودن دور کرد، البته دلیل دوم دوستی ما چند اخلاق مشترک بود که داشتیم.

با ایستادن ماشین به سمت مهناز برگشتم و با لبخند دندان نمایی گفتم: 
- بیا بریم سامان و ملاقات کن.

از ماشین پیاده شدم که مهناز هم همراه من پیاده شد.
فکر کرده بودم از روی مسخره بازی این حرف را زده بود، اما مثل این‌ که جدی قصد داشت سامان را ببیند.

وارد شرکت شدم و از پله ها بالا رفتم که با صدای مهناز به سمتش برگشتم و به اویی که پایین پله ها ایستاده بود نگاه کردم.
 - چرا با آسانسور نمیریم؟

- بیا بچه غر نزن، کلا پونزده تا پله بیشتر نیست، سه ساعت وایستیم آسانسور بیاد؟

- اولا سه ساعت نه و دو دقیقه، بعدم بهتر از اینه ک این همه پله رو بالا بریم.

پوف کلافه ای کردم و گفتم: 
- باشه من از پله ها میرم تو هم با آسانسور بیا، بعد از منشی بپرس اتاق سامان و بهت نشون میده.

باشه‌ای گفت و به سمت آسانسور رو به روی پله رفت.
دوازده پله باقی مانده را بالا رفتم. در این طبقه فقط دو تا اتاق وجود داشت، یکی سمت چپ که برای هیراد بود و یکی روبه‌روی در که مال سامان بود، بقول سامان برای پرستیژ کار دیوار های داخلی ساختمان را دیوار پوش کرمی و قهوه ای رنگ ام دی اف زده بودند.

وارد که شدم به سمت راست چرخیدم و رو به منشی گفتم
- مهندس پارسا هستند؟

- بله بفرمایید داخل

تقه‌ای به در زدم و با شنیدن بفرمایید در را باز کردم و داخل شدم.

اتاق هیراد برعکس بقیه اتاق ها که از دیوار پوش استفاده کرده بودند، او دیوار های اتاقش را رنگ طوسی کرده بود و عکسی از خودش با پیراهن ذغال سنگی و کت و شلوار مشکی رنگ را روی دیوار سمت چپ اتاق، کنار پنجره نصب کرده بود. چهار صندلی  روبه‌روی میزش هم رنگ‌شان مشکی بود.  از دکور اتاق می‌شد فهمید او به رنگ‌های تیره علاقه دارد.
- سلام خوبی؟

هیراد نگاهش را از لپ تاپ رو به رویش گرفت و به من دوخت
- سلام خوش اومدی، بیا بشین

به سمت صندلی رفتم و رویش نشستم.
- خب، درباره پروژه جدید بگو!

هیراد پوشه قرمز رنگ را به طرفم گرفت و گفت: 
- بیا توضیحات داخل این پوشه هست.

- باشه پس من میرم خونه، وقتی خوندم خبر میدم.

- باشه، اما اینجا هم میتونی بخونی!

بی حوصله و کلافه گفتم: 
-نه الان خستم، نمیتونم

- باشه، فقط تا شنبه بیشتر فرصت نیست.

با ابروهای بالا رفته از تعجب گفتم: 
-شنبه؟ امروز پنج شنبس؟ یعنی فقط یک‌روز؟!

جوابش به تمام سوالاتم فقط یک آره بود.
هر وقت خسته می‌شدم، عصبانی هم می‌شدم، کلافه سه ثانیه چشمانم را بستم و باز کردم تا یک‌وقت عصبانیتم را سرش خالی نکنم.
- باشه خداحافظ

جوابی نداد، فقط سرش را تکان داد که از جایم بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم.


ناظر @NOORA_1995

ویراستار @Otayehs

ویرایش شده توسط دخترسیاه
  • لایک 13
  • تشکر 1
  • غمگین 1

با بهت، نگاه از ستارگان کوچک و بزرگ که در  آسمان تیره شب می‌درخشیدند گرفتم و به آن دو گویی براق مشکی چشم دوختم، پر از احساسات بود؛ دو سیارهٔ نگاه گیرایش!
ناباور لب زدم:
- تو آن مردی که غرورش زبان زد همه بود، باورم نمی‌شود که از غرورت گذشتی!

لبخند عمیقی روی لبان کشیده‌اش جا خوش کرد. بی شک  آنحنای لبانش به قصد لبخند زیباترین رسم هندسی دنیا بود.
با اطمینان و مهربانی گفت:
- وقتی تپش های قلبت بند نفس های کسی باشد، دیگر غرور معنای خود را از دست می دهد!

رمان گذشته خاموش

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

《 پارت چهاردهم 》


《 سامان سهیلی 》

کلافه بودم، قبلا اگر به پروژه‌ای برمی‌خوردیم همه با هم انجامش می‌دادیم اما حالا که همتا آمده بود، هیراد دیگر از ما کمک نمی‌گرفت و بیشتر کارها را با همتا حل می‌کردند. این حجم از نادیده گرفته شدن واقعا اعصابم را خورد می‌کرد. 
از طرفی همتا امروز شرکت نیامده بود! همیشه زنگ میزد و خبر می‌داد، امروز اما زنگ نزده بود و این یعنی از من ناراحت بود؟ صد در صد بود وگرنه این دوری چه معنای می.تواند داشته باشد؟!
با صدای در نگاهم را از صفحه خاموش لپ‌تاپ گرفتم و به در دوختم.
فردی را دیدم که در را کمی باز کرد و سرش را از  لای در داخل آورد. از صورتش فقط چشمان کشیده عسلی رنگ معلوم بود.
صدایم را کمی بالا بردم و گفتم:
- بفرمایید! کاری دارید؟

با شنیدن صدایم داخل آمد، در را پشت سرش بست و من توانستم صورتش را کامل ببینم.  بینی عروسکی، لبان گوشتی، پوست گندمی‌اش و آن دو گوی درخشان بر روی صورت گرد و کشیده اش،  شدیدا او را به قرص قمر مانند کرده بودند.
منی که با دیدن همتا باور داشتم در زیبایی کسی را مثل او ندیده ام، حال باید می‌گفتم آری مثل او ندیده بودم اما زیباتر از او همین حالا روبه‌رویم بود.

- آقا سامان شمایی؟

خیلی ساده و سوالی این را پرسیده بود اما من محو صدایش شدم که مانند لالایی آدم را آرام می کرد. صدایش لحن خاصی داشت، در یک کلمه بگویم زیبا و دلنشین بود

- با شمام، هوی!

با حرفش کمی خودم را جمع و جور کردم و از فکر بیرون آمدم.
با لبخند گفتم:
- بله خودمم فرمایش؟!

فرمایش چه بود که من گفتم الان باید از کلمات محترم و ادبی استفاده می‌کردم. دستم را برای این حواس پرسی به پیشانی‌ام کوبیدم.

دخترک ابرویی بالا انداخت و گفت:
 - مثل اینکه شما باعث تغییر در همتا شدی!

من هم مثل خود او ابرویی بالا انداختم و با تعجب گفتم:
- چه تغییری؟

بدون تعارف روی صندلی نشست و گفت:
- همین که الان زبون باز کرده، قبلا یادمه یا مثل گاو هوم هوم می‌کرد یا سرش و تکون می داد.

از اینکه انقدر بی پرده سخن می.گفت خنده ام گرفت.
- خودش بهتون گفته؟ البته من که کاری نکردم، خودش دلش خواسته از من تقلید کنه!
 
او هم متقابل خندید و گفت:
- چه پرو! فقط خدا کنه این دیوونگی شما رو تقلید نکنه.

آن دخترک الان به من گفت دیوانه؟
اخمی کردم و گفتم:
-خداروشکر از بقیه عاقل ترم!

دوباره خندید و الان که دقت می‌کردم خنده هاش شدیدا زشت و رو مخ بود.
- کسی با خودش حرف میزنه و دستش و به پیشونیش می‌کوبه  حتما دیوونست.

پوزخندی زدم طعنه آمیز گفتم:
- فقط یه دیوونه میتونه همچنین چیزی و بفهمه، نکنه شما هم دیوونه ای؟!

او هم پوزخند زد
- آدم هر چقدرم احمق باشه اینو واضح میفهمه، نیاز نیست مثل تو دیوونه باشه!

ابرویی بالا انداختم و موزیانه گفتم:
- آره بقول تو، منم قبول دارم که احمقی!

اخمی کرد و گفت:
- احمق تویی که با خودت حرف می زنی، مرتیکه

نمی‌دانستم دقیق چه جوابش را بدهم که دندان شکن باشد. پس کمی بحث را عوض کردم
با خنده گفتم:
- تو که عین گوریلی، حداقل اخلاق داشته باشه که بقیه ازت فرار نکنن.

او با عصبانیت صدایش را کمی بالا برد و گفت:
- با هر کسی مثل خودش، با شامپانزه ها بایدم بداخلاق بود.

من هم صدایم را بالا بردم و باعصبانیت گفتم:
- فقط یه گوریل میتونه همه رو مثل خودش میمون ببینه!

از ساییده شدن دندان هایش روی هم فهمیدم که حرصش گرفته.
ازجایش بلند شد و حرصی و با عصبانیت داد زد:
- فقط یه احمق که توی کلش بجای مغز فندوق هست میتونه انقدر بیشعور باشه.

اخم غلیظی کردم و در ذهنم دنبال جواب گشتم. پیدا که کردم مثل او از جایم بلند شدم و با عصبانیت گفتم:
- هه خانوم، فقط یه مگس میتونه بفهمه تو کدوم کله مغزِ توی کدوم فندوق!

حرصی جیغی کشید و با عصبانیت گفت:
- پسره بیشعور، نشونت میدم!

بعد حرفش با دو به طرفم آمد.
اخم هایم باز شد و لبخندی روی لبم جا گرفت.
حتما می‌خواست مثل این دخترهای لوس مشت بر سینه‌ام بکوبد، و تا آنجایی که من می‌دانستم مشت یک دختر قدرتی نداشت که دردم بگیرد.
نزدیکم که شد بدون تلف کردن وقت سریع مشتی بر شکمم زد که از درد دولا شدم. واقعا کی گفته بود مشت دخترها قدرتی ندارد؟ بی شک اگر پیدایش می‌کردم می‌کشتمش!
بلافاصله مشتی بر پشت گردنم کوبید. صاف ایستادم و پشت گردنم را ماساژ دادم که دوباره مشتی بر شکمم زد.
نا خواسته یک قدم عقب رفتم که پایم به لبه صندلی خورد و روی صندلی افتادم. او هم از فرصت استفاده کرد و موهایم را چنگ زد.
جوری با غیض می‌کشید که حتم داشتم نصف سرم تاس می شود.
این‌گونه نمی‌شد که چون دختر بود رحم کنم.
از بین این همه درد، دست راستم را جلو بردم و تکه ای از موهای طلایی رنگش را که آزادانه دورش ریخته بود در دست گرفتم و با نهایت قدرت کشیدم که سرش به راست خم شد و  جیغی غلیظی کشید که مطمئن بودم پرده گوشم نابود می‌شود.
خنده‌ای از پیروزی سر دادم، که دخترک یک‌دفعه سرش را چرخاند و دستم را گاز گرفت که باعث شد موهایش از دستم جدا شود. فکر کنم اگر یک افعی نیشم میزد انقدر درد نداشت.
دوباره به سمتم هجوم آورد، مطمئن بودم که دوباره می‌خواهد موهایم را بکشد.
دستانم را دراز کردم و دو طرف کمرش را گرفتم تا نزدیکم نشود.
اما او کوتاه بیا نبود! خودش را جلو کشید و یقه تیشرتم را با دو دست گرفت.
یقه لباسم برای او مانند طناب بود، هی چنگ میزد تا شاید بتواند به من نزدیک شود.
حرصی جیغ بلندی سر داد که گوشم سوت کشید.
- ولم کن تا نشونت بدم گوریل کیه! 

- آره، توی گوریل و ول کنم که بکشیم؟ عمرا!

در دلم دعا دعا می‌کردم که کسی بیایید و او را از من دور کند. انگار خدا صدایم را سریع شنید چون بلافاصله کسی محکم به در کوبید و بعد در به سرعت باز شد.

ویرایش شده توسط دخترسیاه
  • لایک 14
  • تشکر 1
  • هاها 1

با بهت، نگاه از ستارگان کوچک و بزرگ که در  آسمان تیره شب می‌درخشیدند گرفتم و به آن دو گویی براق مشکی چشم دوختم، پر از احساسات بود؛ دو سیارهٔ نگاه گیرایش!
ناباور لب زدم:
- تو آن مردی که غرورش زبان زد همه بود، باورم نمی‌شود که از غرورت گذشتی!

لبخند عمیقی روی لبان کشیده‌اش جا خوش کرد. بی شک  آنحنای لبانش به قصد لبخند زیباترین رسم هندسی دنیا بود.
با اطمینان و مهربانی گفت:
- وقتی تپش های قلبت بند نفس های کسی باشد، دیگر غرور معنای خود را از دست می دهد!

رمان گذشته خاموش

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《 پارت پانزدهم 》


《 همتا شریفی 》

 از اتاق هیراد بیرون آمدم و به سمت اتاق سامان رفتم، مطمئن بودم که مهناز آن‌جا است.
دو تقه به در زدم، اما جوابی نگرفتم فقط صداهای آرامی شنیدم. 
دقت که کردم صدا از داخل اتاق سامان بود.
سرم را به در نزدیک کردم تا شاید دقیق حرف هایشان را بشنوم. اما فقط صدای پچ پچ آرامی می‌شنیدم و کلمه ای از حرف هایشان را نمی‌فهمیدم.
با کلافگی دوباره دو تقه به در زدم و باز هم کسی جوابی نداد.
با صدای جیغی که شنیدم، کف دستم را محکم چند بار روی در کوبیدم و بلافاصله در را باز کردم. 
با دیدن سامان که کمر مهناز را گرفته بود و دست های مهناز که یقه لباس سامان را در دست گرفته، ابروهایم بالا رفتن و چشمانم از تعجب گرد شد.
سریع در را بستم . باورم نمی‌شد مهنازی که از جنس مخالف بیزار بود در همین چند دقیقه انقدر به سامان نزدیک شده بود! 
با بهت برگشتم و راه خروجی را در پیش گرفتم که صدای باز و بسته شدن در پشت سرم، خبر از بیرون آمدن کسی از اتاق را می  داد. بی شک آن شخص مهناز بود. 

- همتا اصلا اونطوری که فکر می کنی نیست! 

با شنیدن صدایش دیگر مطمئن شدم که مهناز است. لبخندی روی لبم آمد. وقتی کسی می‌خواست کارهایش را توجیه کند از همین افعال استفاده می‌کرد. اما سوال این بود مهناز چرا باید بخواهد همچین خبر خوبی را توجیه کند؟ 

با همان لبخند روی لبم گفتم:
- باشه. 

مهناز خودش را به من رساند و همانطور که کنارم قدم بر می‌داشت گفت :
- این باشه یعنی نیازی به توضیح نیست.

اوهومی گفتم و پایم را روی پله گذاشتم. 
 
- اما همتا نیاز به توضیح هست! چون واقعیت اونی نیست که تو فکر میکنی.

لبخندم عمیق تر شد. 
- باشه. 

مهناز آرنجش را آرام به دستم زد و حرصی گفت:
- انقدر باشه باشه نکن. نیشتم ببند! 

 - باشه. 
بعد حرفم تازه یادم افتاد مهناز گفته بود باشه نگویم.

خنده ام گرفت و در همین حین نگاهی به مهناز که با اخم نگاهم می کرد انداختم. دستم را روی دهانم گذاشتم و سرم را به دو طرف تکان دادم.
مهناز با اخم و حرصی طعنه ای بهم زد و تند از پله ها پایین رفت.
بچه نبود که بگویم از حرفم ناراحت شد، پس احتمالا اعصبانی بود.
به سمت ماشین که رو به روی شرکت بود رفتم. مهناز در ماشین نشسته بود و هنوز هم روی صورتش اخم داشت.
در شاگرد را باز کردم و نشستم. 

با لبخندی که نمی‌توانستم مهارش کنم گفتم:
- چته تو همی؟ خب باشه الان توضیح بده! قضیه چیه؟ 

مهناز با چهره درهمش نگاه از روبه رو گرفت و به من دوخت. 
- من رفتم تو اتاق خیلی مودب اما پسره بیشعور بهم گفت گوریل منم اون موهای مدل دار مشکیش رو گرفتم که بکنم بعد اون انقدر وحشی بود که موهای منو انقدر کشید که نصف موهای قشنگم کنده شد! منم رفتم جلو تا دماغ گندش و بکنم بزارم کف دستش که توی لعنتی یهو اومدی! 

لب هایم را داخل دهانم بردم که صدای خنده ام بلند نشود.

مهناز اخم هایش را باز کرد و ابرویی بالا انداخت. با عصبانیت توپید:
- خودت و آزاد کن همتا خانم بخند! 

نمی توانستم جلوی خنده ام را بگیرم پس دیگر مقاومت نکردم و خندیدم. 

- حالا که آزاد شدی بگو کجاش خنده دار بود؟ 

خنده ام را متوقف کردم، اما همچنان لبخند عریضی روی لبم داشتم.
- مطمئنی اول تو کرم نریختی؟ بعدم می‌خواستی دماغ سامان و بکنی؟ نمی‌شد به جاش کله اش رو می‌کندی اخه دماغ چرا؟ 

در پایان حرفم، دوباره خندیدم که اینبار مهناز از راه خشونت فیزیکی وارد شد و مشتش را محکم به بازویم کوبید حرصی گفت:
- اه چه می دونم چه فرقی می کنه! ولی اون لحظه به فکرم اومد که دماغش خیلی گندس نباشه بهتره!
 
هر کلمه حرفی که می زد، خنده ام بیشتر می‌شد.

- ای زهر حناق چته انقدر می‌خندی؟ 

- طفلک سامان دماغش گوشتیه کجاش بزرگه؟ 

- همونم بزرگه... تو هم انقدر خندیدن و  تموم کن وگرنه بلایی که سر سامان آوردم سر تو هم میارم! 

خنده ام را خوردم و با لبخند سری به معنی باشه تکان دادم.
مهناز هم با اخم ماشین را روشن کرد و به راه افتاد.
زیاد از این ماجرا تعجب نکرده بودم. 
چون مهناز یکی از اخلاق های بدش زبان تند و تیزش بود که در مقابل همه حالت تهاجمی داشت! 
شاید فقط من بودم که مهناز کمتر رو به رویم جبهه می گرفت!

@همکار ویراستار

@-Madi- @NAEIMEH_S  @Fardis @Masi.fardi @Aramesh @K.A @-ashob- @Nilay07@Mhi.nevis  @Hony.m @Bhreh_rah @_Asal_ @_NAJIW80_

  • لایک 15
  • تشکر 1
  • هاها 1

با بهت، نگاه از ستارگان کوچک و بزرگ که در  آسمان تیره شب می‌درخشیدند گرفتم و به آن دو گویی براق مشکی چشم دوختم، پر از احساسات بود؛ دو سیارهٔ نگاه گیرایش!
ناباور لب زدم:
- تو آن مردی که غرورش زبان زد همه بود، باورم نمی‌شود که از غرورت گذشتی!

لبخند عمیقی روی لبان کشیده‌اش جا خوش کرد. بی شک  آنحنای لبانش به قصد لبخند زیباترین رسم هندسی دنیا بود.
با اطمینان و مهربانی گفت:
- وقتی تپش های قلبت بند نفس های کسی باشد، دیگر غرور معنای خود را از دست می دهد!

رمان گذشته خاموش

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت شانزدهم  

با ایستادن ماشین به طرف مهناز چرخیدم.
- بیا بریم داخل. 

- نمیام! 

- باشه دستت درد نکنه، خداحافظ. 

- بای. 

در ماشین را باز کردم و پیاده شدم. در حالی که در ماشین را می‌بستم بلند گفتم:
- ولی تو و سامان خیلی بهم میایین! 

مهناز با عصبانیت و حرصی داد زد:
- خفه شو! 

بدون اینکه مهلت حرف زدن به من بدهد، ماشین را به راه انداخت و از دیده‌ام محو شد. 
در را باز کردم و وارد خانه شدم.
خداروشکر که امروز این پت و مت باعث شدند کمی بخندم و از غم هایم فاصله بگیرم.
شاید کمی زود باشد که لقب پت و مت را به آن ها نسبت دهم، اما از طرفی این لقب برازنده شان بود.

با دو از حیاط گذشتم و در خانه را باز کردم.
عجله داشتم و می‌خواستم زودتر اطلاعات داخل پوشه را بخوانم.
به سمت اتاق رفتم که با صدای عمو ایستادم و به عقب برگشتم.
- دخترم چرا دیر اومدی؟ 

مطمئن بودم آقا کاظم ساعت پرواز را به عمو گفته! 
یعنی همیشه همین بود. 
وقتی به مشهد می‌رفتم عمو اخبار تک به تک کارهایم را از آقا کاظم می‌گرفت و من هیچوقت نتوانستم دلیلی برای این کارش پیدا کنم! 

کلافه تکه‌ای از موهای خرمایی‌ روی صورتم را به پشت گوشم هدایت کردم. این کار باعث شد، شالم روی شانه هایم بی‌افتد.
- رفته بودم شرکت که درباره پروژه جدید با هیراد حرف بزنم.

عمو ابرویی بالا انداخت و با آرامش گفت:
- هیراد؟ قبلا یادمه مهندس پارسا صداش می‌کردی. اتفاقی افتاده؟

ابروهایم از تعجب بالا رفت و چشمانم مثل توپ تنیس گرد شد.
این فکرها از عمو بعید بود چون همیشه خیلی امروزی فکر می‌کرد اما حالا مستقیم داشت می‌گفت که چون هیراد را به اسم خطاب کردم یعنی حسی به او دارم! 

با تعجب و ناباوری گفتم:
- عمو؟
با کمی مکث ادامه دادم :
- هیراد دوسته منه چون به اسم صداش کردم یعنی چیزی بینمونه؟

عمو لبخندی زد، که مصنوعی بودنش خیلی توی ذوق می زد.
- نه عزیزم... من فقط...

سکوت کرد و من فهمیدم که در ذهنش دنبال کلمه ای برای قانع کردن من می‌گردد.
کلافه و با عصبانیت روی برگرداندم و به اتاقم رفتم.
هر وقت کمی شاد می‌شدم، بعدش یکی پیدا می‌شد که این شادی را برایم زهر کند.
کوله ام را روی تخت انداختم و به سمت کمد رفتم. 
بعد از پوشیدن لباس های راحتی به سمت تخت رفتم و رویش نشستم.

پوشه را باز کردم.
برگه های داخلش را با دقت خواندم.
واقعا اگر هیراد بجای برگه دادن همان را خودش توضیح می‌داد در وقت صرفه جویی می‌شد.
به پایین تخت خم شدم و وسایلم را از زیر تخت بیرون آوردم. باید یک طرح اولیه می زدم تا بعد با هم‌فکری هیراد ایده اصلی را بکشیم.
با صدای عمو دست از طراحی کردن کشیدم.
- همتا دخترم بیا نهار! 

از جایم بلند شدم و از اتاق خارج شدم.
همانطور که به سمت اشپزخانه می‌رفتم گفتم:
- عمو نهار چی درست کردی؟

با دیدن دو بسته پیتزا روی میز فهمیدم که سوالم بی مورد بوده و عمو اصلا غذا درست نکرده است!
 
عمو با لبخند ملیحی گفت:
- دستاتو بشور بعد بیا بشین.

چشمی گفتم و به سمت سینک رفتم. دستانم را شستم و با پایین لباسم خشک کردم.
صندلی را عقب کشیدم و پشت میز نشستم.

 تکه ای از پیتزا را جدا کردم و رو به عمو گفتم:
- می‌شه به آقای رحمانی بگی من امروز یک ساعت زودتر بر مطبش؟ 

عمو با لحنی متعجب گفت :
-چرا؟

- چون میخوام برای پروژه برم خونه هیراد. 

- اهان خب دخترم تو امروز از صبح خسته شدی نمی‌خواد بری بزار یک‌روز دیگه برو! 

- عمو نباید کار امروز و به فردا سپرد! بعدم من چون خستم می‌خوام کارها رو سریع درست کنم که بتونم استراحت کنم.
در آخر حرفم گازی از تیکه پیتزایم زدم.

- دخترم از هر وقت شروع کنی دیر نیست. الان استراحت کن بعدا کارها رو انجام میدی!
 
این اصرار عمو برای استراحت را نمی‌فهمیدم! اگر هر کس دیگری جای عمو بود، قطعا انقدر آرام حرف نمی‌زدم! 
اما عمو فرق می کرد حتی یک ثانیه ناراحت بودنش حالم را بد می‌کرد.

کلافه و آرام گفتم:
- عموجان زنگ بزن اقای رحمانی. 

 دوباره گازی از پیتزایم زدم و به حرف عمو گوش سپردم. 
- نمی شه دخترم سرش شلوغه ساعت چهار بیمار داره! 

محتوای داخل دهانم را قورت دادم و با لجبازی گفتم:
- باشه پس امروز نمیرم مطبش. 

عمو تیکه پیتزایش را داخل ظرفش انداخت و کلافه گفت:
- دخترم چرا لج می‌کنی؟ مگه مطب منه که توقع داری همه بیمارا رو بخاطر تو بندازم بیرون؟

تند جواب دادم:
- من نگفتم بندازید بیرون گفتم کار منو زودتر راه بندازه! 

عمو کلافه دستی داخل موهای کم پشتش کشید و با لحنی قانع کننده ای گفت :
- دخترم... عروسکم! اون همه آدم با زحمت اومدن وقت گرفتن که کارشون سریع انجام بشه. نمی‌شه بگم اونا رو بیخیال دکتر بیا وقتت و واسه دختره من بزار!

با عصبانیت از جایم بلند شدم اما نمی توانستم عصبانیتم را سر عمو خالی کنم، پس با لحن آرامی گفتم:
- عموجان منم بیکار نیستم کار دارم پس امروز پیش دکتر نمی‌رم! 

در پایان حرفم از آشپزخانه خارج شدم که صدای عمو به گوشم رسید. 
- دختره لجباز یعنی کارت از سلامتی خودت مهمتره که...

وارد اتاق شدم و بقیه حرف عمو را نشنیدم.
گوشی ام را برداشتم و به هیراد پیام دادم که به خانه اش می‌روم.

به سمت کمد رفتم و لباس هایم را با تونیک چهارخونه مشکی و آبی و شلوار کتان مشکی عوض کردم و طرحی که کشیده بودم را لول کردم و در کوله ام گذاشتم. لپ تاپم را داخل کیف گذاشتم و بعد از برداشتن شال و ماسکم از اتاق خارج شدم.

- کجا به سلامتی؟

ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- گفته بودم می‌رم خونه هیراد. 

عمو نیمچه لبخندی زد و جدی گفت:
- تو هیچ جا نمیری! 

واقعا این رفتار های عمو برایم قابل درک نبود. صدایی درونم می‌گفت در نبودم اتفاقاتی افتاده وگرنه این تغییرات ناگهانی عمو آن هم فقط در یک روز خیلی عجیب بود.
اخمی کردم و پرسیدم :
- چرا؟

عمو هم متقابل اخمی کرد.
- چون وقتی یک دختر و پسر توی خونه تنها باشن نفر سوم شیطانه!

از شدت تعجب شکه شده بودم.
چشمانم را محکم روی هم فشار دادم و باز کردم تا شاید همه این ها خواب و خیال باشد!
آخر چگونه می‌شد آن عمویی که در همه حال به من اعتماد و باور داشت حالا انقدر به من شک داشته باشد؟ 
این اخلاقیات خیلی جدید بود طوری که حتی در خوابم هم فکرش را نمی کردم.

نفس عمیقی کشیدم و با آرامش گفتم:
- عمو سامانم هست ما تنها نیستیم! 

 با قیافه گرفته صدایش را بالا برد. 
- دیگه بدتر! 

کف دستم را کلافه چندبار آرام بر پیشانی ام کوبیدم.
نمی‌دانستم باید چه کنم! نمی‌توانستم با او به بحث بپردازم، چون بی ادبی بود از طرفی هم نمی‌توانستم بدون توجه رد بشوم زیرا عمو برایم خیلی عزیز بود! دیده‌ای وقتی یک گل می‌خری چقدر ازش مراقبت می‌کنی تا پژمرده نشود؟ 
عمو برای من مانند همان گل بود همیشه مراقب بودم که با حرکات و حرف هایم او را ناراحت نکنم. اگر او ناراحت می‌شد بزرگترین درد به خودم متحمل می‌شد چون اصلا حتی یک لحظه هم تحمل دیدن ناراحتی و اخم هایش را نداشتم.

عمو با صدای آرام و لحن دلجویانه گفت:
- عروسکم بگو هیراد بیاد اینجا. 

با اینکه از عمو ناراحت بودم اما لبخندی زدم و با گفتن باشه به اتاق رفتم.
حوصله حرف زدن نداشتم پس دوباره به هیراد پیامی دادم که برای حل پروژه ساعت شش به خانه ما بیاید! 
حالا که قرار نبود به خانه هیراد بروم، پس نیازی نبود عجله کنم و از طرفی اتفاقات چند ساعت پیش حالم را گرفته بود و اعصابم را بدجور بهم ریخته بود که در آن لحظه چیزی جز خواب، بهم آرامش نمی‌داد.
آلارم گوشی را فعال کردم و روی تخت دراز کشیدم.

ویرایش شده توسط دخترسیاه
  • لایک 11
  • تشکر 1
  • سردرگم 1

با بهت، نگاه از ستارگان کوچک و بزرگ که در  آسمان تیره شب می‌درخشیدند گرفتم و به آن دو گویی براق مشکی چشم دوختم، پر از احساسات بود؛ دو سیارهٔ نگاه گیرایش!
ناباور لب زدم:
- تو آن مردی که غرورش زبان زد همه بود، باورم نمی‌شود که از غرورت گذشتی!

لبخند عمیقی روی لبان کشیده‌اش جا خوش کرد. بی شک  آنحنای لبانش به قصد لبخند زیباترین رسم هندسی دنیا بود.
با اطمینان و مهربانی گفت:
- وقتی تپش های قلبت بند نفس های کسی باشد، دیگر غرور معنای خود را از دست می دهد!

رمان گذشته خاموش

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《 پارت هفدهم 》

《 هیراد پارسا 》

از آشپزخانه خارج شدم و جرعه‌ای از اسپرسوام نوشیدم. با صدای گوشی آن را از روی اپن برداشتم.  پیامی از طرف همتا بود که نوشته بود ساعت شش به خانه‌شان بروم و آدرس خانه را ارسال کرده بود.
با خواندن پیام ابرو هایم به هم نزدیک شد. این دیگر چه مسخره بازی ای بود! امکان نداشت من پا به آن جهنمی بگذارم که روزی از حرارت شعله هایش وجودم سوخته بود.
اصلا چرا همتا به اینجا نمی‌آمد؟ 
او که همین چند دقیقه قبل گفته بود می‌آید حالا چرا منصرف شده بود؟ 
قطعا حمید چیزی به او گفته بود. چون تنها کسی که روی همتا تاثیر داشت، همان عمویش حمید بود. اما چرا؟
لعنتی زیر لب گفتم و با حرص و خشم لیوان دستم را به سمت دیوار روبه‌رویم پرتاب کردم.
واقعا نمی‌فهمیدم قصد آن مردک از این کارها چیست! 
من که خیلی وقت بود راهم را از او جدا کرده بودم. 
پس چه مرگش بود که بعد این همه سال دوباره می‌خواست سوهان روحم بشود؟
کلافه به سمت اتاق قدم برداشتم.
 با صدای در راه رفته را برگشتم و با عصبانیت دستگیره را پایین دادم و در را باز کرد که با سامان مواجه شدم.

سامان دستانش را به دو طرف باز کرد و با لبخند چال نمایی گفت:
- سلام عزیز تر از جانم، چطوری داش؟

نمی‌دانستم ابراز علاقه با ادبش را باور کنم  یا داداش گفتن لاتی اش را..؟!

با اخم اشاره ای به جلوی در کردم و گفتم:
- حواست باشه زخمی نشی! 

و بی‌توجه به او به سمت مبل های راحتی کرمی رنگ رفتم و رویش نشستم.
سامان با لحن متعجب گفت:
- این چیه؟ احیانا در حال جنگیدن بودی داش!

با یادآوری دوباره پیام همتا با حرص و عصبانیت داد زدم:
- دختره احمق به من میگه بیا خونمون! 

چون پشت به او نشسته بودم صورتش را نمی‌دیدم اما همان لحن پرخنده اش نشان می‌داد دوباره نیشش باز شده! 
- ای جان! کدوم دختره هس حالا؟  اگه خوشگله تنها نرو، منم ببر داداش! 

به طرفش چرخیدم و با حرص کوسن مبل را به سمتش پرت کردم که به جای سامان به در خورد و روی زمین افتاد.
- احمق همتا رو میگم!

دستانش را به نشانه تسلیم بالا آورد و جدی گفت:
- اوه اوه! خب داداش زودتر بگو... با همه شوخی با همتا هم شوخی؟  اون دیگه جای خواهر ماست استغفرالله. 

این بشر در راه رفتن بر روی اعصاب من شدیدا استاد بود! 
از بین دندان های کلید شده از عصبانیتم غریدم:
- فقط ساکت شو سامان! 

سامان همانطور که به سمت آشپزخانه می‌رفت بی تفاوت گفت:
- این که عصبانیت نداره! خب برو... بابا همتا منظور بدی نداشته! 

کلافه و عصبی با داد اسمش را صدا زدم و توجیح گونه گفتم:
- سامان! خونه همتا همون خونه حمید هست. 

سامان با شنیدن حرفم ناگهان سرجایش ایستاد و این یعنی تازه سلول های مغزش داشتند از خواب بیدار می شدند.
شکه سرش را به طرفم چرخاند. 
با چشمانی که مانند چشمان قورباغه درشت شده بود و ابروهایی که از تعجب بالا رفته بود گفت:
- این مرده چه مرگشه؟ چرا دست از سرت برنمی‌داره؟ یعنی بعد این همه سال تازه یاد تو افتاده؟

حتی سامان هم با آن همه خنگی اش فهمید قضیه زیر سر حمید است. وگرنه همتا می‌دانست من به جز خانه خودم و شرکت جای دیگری نمی‌روم و در اصل راحت نیستم.

سامان چندبار پشت هم پلک زد که چشمان مانند قورباغه اش به حالت اول برگشت. ابروهایش را پایین آورد و با اخم گفت:
- تو که نمی‌خوای بری؟ می‌ری؟

با کلافگی دستی داخل موهای پر پشت مشکی رنگم کشیدم و آنها را به عقب هدایت کردم.
- نمی دونم سامان نمی دونم!

سامان جارو و خاک انداز به دست از آشپزخانه خارج شد و جدی گفت:
- نمی‌شه نری!  به همتا چی می‎خوای بگی؟ بعدم حواست هس دو روز بیشتر برای پروژه وقت نداری؟

نگاه از سامان گرفتم و به تلویزیون رو به رویم دوختم. 
- آره می‌دونم اما... نمی‌دونم!

سامان جوابی نداد و مشغول جارو کردن شیشه خورده های روی زمین شد.
دستی به ته ریشم کشیدم و سعی کردم ذهن آشفته ام را آرام کنم. 
اما چگونه؟
اول که حمید تهدیدم کرد، حالا هم همتا که مرا به آن جهنم دعوت کرده بود!؟ 
و من هنوز هم دلیل این اتفاقات را نمی‌فهمیدم.
فکر می کردم با فاصله گرفتن و گذشتن از گذشته می‌توانم زندگی جدید و آرامی بسازم. 
اما حالا همه چیز داشت به هم گره می‌خورد! 
اگر به آن خانه کابوس هایم می‌رفتم، گذشته پا به آینده ام می‌گذاشت.
و من حاضر نبودم آرامش الانم را خراب کنم. 
اما اگر نمی‌رفتم چه؟ 
مطمئنم حمید نقشه ای داشت که اگر نمی‌رفتم آن را عملی می کرد. 
او را خیلی بهتر از خودم می‌شناختم و می‌دانستم همیشه آدم را در عمل انجام شده قرار می‌داد! 
پیشنهاد های سخت می‌داد و اما اگر رد می‌کردی تو را وارد بازی بدی می‌کرد که اخرش به باخت تو ختم شود.

صدای سامان سکوت خانه را در هم شکست. 
- باید بری... نکنه جا بزنی ها! باید بری!
 
لبم را با زبان تر کردم و تاکیدوار گفتم:
- میرم... حتما میرم!

سامان دوباره بامزه بازی اش گل کرد، باخنده گفت:
- پس یه گل‌ گاو زبون درست کنم؟ حداقل اعصابت آروم بشه، نری اونجا رو به آتیش بکشی!

سرم را به تاج مبل تکیه دادم و چشمانم را بستم، بی‌حوصله لب زدم:
- درست کن، هر چی می‌خوای درست کن!

ویرایش شده توسط دخترسیاه

با بهت، نگاه از ستارگان کوچک و بزرگ که در  آسمان تیره شب می‌درخشیدند گرفتم و به آن دو گویی براق مشکی چشم دوختم، پر از احساسات بود؛ دو سیارهٔ نگاه گیرایش!
ناباور لب زدم:
- تو آن مردی که غرورش زبان زد همه بود، باورم نمی‌شود که از غرورت گذشتی!

لبخند عمیقی روی لبان کشیده‌اش جا خوش کرد. بی شک  آنحنای لبانش به قصد لبخند زیباترین رسم هندسی دنیا بود.
با اطمینان و مهربانی گفت:
- وقتی تپش های قلبت بند نفس های کسی باشد، دیگر غرور معنای خود را از دست می دهد!

رمان گذشته خاموش

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《 پارت هجدهم 》

نگاهم را بالا کشیدم هوا هنوز آبی روشن بود اما خورشیدی که از مغرب فرو می‌رفت و هلال کمرنگ ماه که در آسمان نمایان بود نشان می‌داد به زودی شب می‌شود.
رو به روی در سفید رنگ ایستادم. دوباره نگاهی به آدرسی که همتا برایم فرستاده بود کردم.
 پلاک سی و پنج! 
نگاهم را بالا کشیدم و به پلاک که بالای در نصب بود دوختم آن هم سی و پنج بود و این یعنی من دقیقا رو به روی خانه حمید بودم. 
کلافه موبایل را در جیب شلوار جینم فرو کردم.
چند سال پیش اینجا فقط چند دیوار  آجری کثیف با یک در قهوه ای رنگ و رو رفته بود اما حالا ساختمان های مجلل زیادی ساخته بودند و حتی حمید نه تنها در خانه اش را عوض کرده بود بلکه دیوار های دور در را سرامیک کرده بود.
باید هم برای آرامش سوگولی اش همه چیز را بهترین کند. پوزخندی به افکارم زدم و نفسم را با شدت بیرون دادم.
دستم را دراز کردم و زنگ را فشردم.
با باز شدن در قطره عرق سردی از کنار شقیقه‌ام به سمت گردنم روانه شد.
و قلبم مانند زندانی ای در بند، خواهان آزادی بود و طوری خودش را به در و دیوار می‌کوبید که هر لحظه امکان داشت از سمت چپ سینه ام بیرون بجهد.

واهمه داشتم از این که بعد این همه سال  پا به این خانه بگذارم. شاید از اول هم اشتباه کردم که آمدم.
قدمی به عقب برداشتم اما لحظه ای به ذهنم خطور کرد نکند حمید در حال دید زدن من از آیفون باشد! 
اخمی کردم و با قدم های محکم وارد خانه شدم و در را پشت سرم بستم. که نگاهم میخ حوض وسط حیاط شد و خاطرات مثل فیلم از جلوی چشمانم رد شد.
سری تکان دادم و نگاهم را دور تا دور حیاط چرخاندم تا مغزم بیشتر از این در خاطرات گذشته غرق نشود اما هجده سال عمر کمی نبود من هجده سال در این خانه زندگی کرده بودم و در وجب به وجبش خاطره ساخته بودم.
به هر جا که نگاه می‌کردم یک خاطره در ذهنم نمایان می‌شد و همین یادآوری، خنجری می‌شد بر روی زخم های قلبم، همان زخم هایی که سال ها سعی در مخفی نگه داشتن شان می‌کردم.
هراسان از به یادآوری دوباره خاطرات چشمانم را روی هم فشردم و دستانم را ناخودآگاه مشت شدند.
الان که حمید اینجا بود وقت مرور کردن خاطرات نبود.
او می خواست مرا در هم شکند اما من باید مقاومت می کردم.
چشمانم را باز کردم و با قدم های بلند تند به سمت خانه رفت. 
با دیدن در که نیمه باز بود، آرام دو بار به در کوبیدم و در را به جلو هل دادم.
نگاهم به قاب عکس روی دیوار سمت چپ راهرو افتاد.
عکس خانوادگی که تمام اعضای خانواده حمید در آن حضور داشتند. 
سال ها پیش این عکس در پذیرایی بالای تلویزیون نصب بود چون حمید معتقد بود، خانواده اش انقدر موفق و بزرگ بودند که عکس‌شان باید در بهترین جای خانه نصب شود.
 اما حالا عکس را در این راهروی تاریک و کناره گذاشته بودند.
پوزخند غلیظی از این همه تغییر روی لبانم جا خوش کرد.
قدم به جلو نهادم.
آشپزخانه سمت راست و پذیرایی سمت چپ و دو اتاق رو به روی در، ساختار خانه هنوز هم مانند چندسال پیش بود. 

دستی کلافه روی موهایم کشیدم که آشپزخانه لوکس به چشمم آمد و ذهنم باز هم شروع به مقایسه کرد. 
آشپزخانه با ام دی اف های سفید و یخچال ساید بای ساید، لباسشویی اتوماد، ماشین ظرف شویی! 
سال ها پیش مجبور بودیم لباس ها را با دست بشوییم.
حتی آن موقع ها فقط یک یخچال کوچکی داشتیم که درش هرز شده بود و به زور قفل بسته می‌شد.
 کابینت های زنگ زده قبلا کجا و کابینت های تمیز الان کجا !
پلکی زدم که خاطرات جلوی چشمانم جان گرفت! 
مادرم با آن تونیک سفید با گل های قرمز و دامن بلند راحتی سفید، عجیب شبیه فرشته ها زیبا و دلفریب شده بود.
صدایی دلنشین اش که قربان صدقه ام می رفت هنوز در گوشم بود.
وقتی وارد خانه شدم  و اعلام کردم رتبه پنج کنکور را آورده ام. مادرم که در حال ظرف شستن بود، با همان دستان نیمه کفی و پژمرده به سمتم آمد و مرا در آغوش کشید.
آن آغوش بدجور زیر دندانم مزه کرده بود. هنوز بعد از گذشت سیزده سال یادم بود، عطر خوش بوی گل نرگسش را  لبخند پر مهرش و صدای دلنشین و اغوش پر از عشق و مهربانی بی پایانش را! 
حال می‌فهمم که همیشه این من بودم که به نیاز داشتم نه او!
او حالا خوشحال و شاد است، من باید از نبودش زجر بکشم من باید حالا که شدیدا نیاز داشتم در وجود لطیف و پرمهرش برای آرامش، گم شوم، در جستجوی آغوش پرمهرش حجم خالی فضا را لمس می کردم.
با یاداوری آن خاطرات بغض بزرگی مهمانم شد که حاصل حجم کثیری از غم ها بود که بر من سرازیر شده بودند.
مانند آسمان گرگ و میشی که می غرد اما نمی‌بارد. من هم اجازه نمی دادم بغضم بشکند، آن هم حالا در مقابل حمید! 
نگاهم را دور تا دور پذیرایی چرخاندم اما کسی را ندیدم.

آرام نفس عمیقی کشیدم تابغضم فروکش کند. 
صدایم را کمی بالا بردم :
- همتا خانوم؟ مهندس شریفی؟ 

در پایان حرفم در اتاق رو به رویم باز شد، همان اتاق رو به روی در ورودی که زمانی برای من بود و حالا  حتما برای همتا شده بود!

حمید از اتاق بیرون آمد و پشت سرش همتا با بلیز و شلوار راحتی طرح باب اسفنجی از اتاق خارج شد و به سمتم آمد.
- سلام خوش اومدی بیا بشین. 
همزمان دستش را به سمت حال دراز کرد.

لبخند تصنعی زدم و به عقب برگشتم.
روی مبل دو نفره نشستم. 
همتا به آشپزخانه رفت و حمید هم روی مبل یک نفره کنارم پشت به آشپزخانه نشست.

پوزخندی زد و آرام گفت :
- یادمه یک نفر گفته بود حتی اگه بمیرمم پامو توی این جهنم نمی‌زارم!
اما الان اومده!

با چهره بی حس گفتم :
- اون یک نفر هنوزم روی حرفش هست اما الان همتا ازش دعوت کرده!

حمید جوابی نداد.، من هم نگاهم را به رو به رو دوختم. یادم هست مادرم همیشه پشت پنجره قدی را پر گلدان می‌کرد و می‌گفت همین گل ها به خونه طراوت و شادمانی می‌بخشن و باعث می‌شن این فضای سرد خشک خونه قابل تحمل بشه
اما حالا که تمام آن گلدان ها را جمع کرده بودند چگونه می‌توانستند در این خانه بی روح زندگی کنند؟

دستی به ته ریشم کشیدم، عصبی بودم از مرور خاطرات و کلافه از این که مجبورم این مکان را تحمل کنم.
نگاه از پنجره قدی گرفتم و به دیوار سمت چپ حال دوختم، عکس بزرگ قدی از حمید و همتا بود. همتا دستانش را دور کمر حمید حلقه کرده بود و سرش را روی سینه اش گذاشته بود. حمید هم دستانش را دور کمر همتا حلقه کرده بود و از چشمان هر دو که به دوربین خیره بودند خوشحالی می بارید.

با حرص چشمانم را چرخاندم و به سه قاب عکس کوچک و بزرگ دیوار سمت راست نگاه کردم.
در قاب عکس کوچک همتاو حمید روی برگ های زرد رنگ دراز کشیده بودند و عکس از بالا گرفته شده بود.
در قاب متوسط حمید سرش را روی پای همتا گذاشته بود و هر دو با محبت به هم خیره شده بودند.
قاب بزرگتر هم حمید دست به سینه بود و همتا پشت سرش ایستاده بود و سرش را روی شانه حمید گذاشته بود و با دو دستش بازو های حمید را گرفته بود.

آن لبخند های عمیق و آن چشمان لبالب از خوشحالی بدجور توی ذوق می‌زدند و به من دهن کجی می‌کردند، منی که سال ها حسرت این گونه خوشحالی به دلم مانده بود!

حسرت؟ درست است، حسرتی شده بود در قلبم، بی‌نهایت مرگبارتر از هر سم و زهری! 
این آدم ها نمی‌دانستند حسرت در قلب کسی گذاشتن آن‌ها را به جنون می‌کشد...
که دیوانه‌وار نیازمند دفع عقده‌هایشان هستند! 
آنها نمی‌دانستند شاید کوچک ترین کارها از نظر آنها، بیشترین پاداش برای دیگری باشد! 
خواستار خوشحالی و لبخندهایی شاد که سرش را بخورد، کاش حداقل کمی در حرف ها و رفتارهایش لطافت به خرج می‌داد!
کاش کمی از مهر پدری الانش را برای من خرج می‌کرد، تا حالا عین کودکان دلم نگیرد و به همتا حسودی کنم!
حسودی؟ چه واژهٔ درهمی، گره خورده از حروف‌های مبهم، در آخر احساس سردرگمی و حسادت! 
می‌دانی سن همیشه یک عدد بوده، مهم نیست چقدر بزرگ هستی! مهم نیست چقدر تلاش کنی تا خلاء هایت را پر کنی! جای بعضی چیزها توی قلبت مثل یک حفره تو خالی باقی می‌ماند و با هیچ چیز پر نمی‌شود... چیزی مانند مهر مادری مثل پشتوانه پدری که از من دریغ شد و ته همه این ها، چیزی مثل عشق، با لبخند های پرمحبتِ فراری از لب ها!

ویرایش شده توسط Haniew

با بهت، نگاه از ستارگان کوچک و بزرگ که در  آسمان تیره شب می‌درخشیدند گرفتم و به آن دو گویی براق مشکی چشم دوختم، پر از احساسات بود؛ دو سیارهٔ نگاه گیرایش!
ناباور لب زدم:
- تو آن مردی که غرورش زبان زد همه بود، باورم نمی‌شود که از غرورت گذشتی!

لبخند عمیقی روی لبان کشیده‌اش جا خوش کرد. بی شک  آنحنای لبانش به قصد لبخند زیباترین رسم هندسی دنیا بود.
با اطمینان و مهربانی گفت:
- وقتی تپش های قلبت بند نفس های کسی باشد، دیگر غرور معنای خود را از دست می دهد!

رمان گذشته خاموش

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《 پارت نوزدهم 》

با سنگینی نگاهی سرچرخاندم و با همتایی که با لبخند ملیح به سمتم می‌آمد مواجه شدم.
همتا سینی حاوی لیوان های شربت را روی میز گذاشت و کنارم نشست.
لپ‌تاپ را روی پایش گذاشت و روشن‌اش کرد.
نگاهی جدی به حمید انداختم و با تمسخر گفتم:

- آقای شریفی! یادمه عکس خانوادگی‌تون و در بالاترین جای خونه گذاشته بودید تا توی دید باشه، چی شده الان توی راهروی ورودی انداختینش؟

حمید با اخم دندان قروچه ای کرد که همتا به جای او جواب داد:
- توی راهرو ننداختیم روی دیوار نصبه، بعدم چون کم پیش میاد توی حال بشینیم، بیشتر عمو با مهموناش توی اتاق کارشه و منم توی اتاقمم، اگه توی راهرو باشه هر کسی تا وارد بشه می‌بینتش اما اگه توی حال باشه امکان دیده نشدن هست.
قانع نشده بودم، شاید هم شده بودم اما مقاومت می کردم.
اوهوم آرامی گفتم که همتا با تعجب پرسید.
- مگه تو تا حالا اینجا اومدی؟

کاغذ و قلم را برداشتم و شروع به طراحی کردم.
سکوت کردم چون از هم کلام شدن با او متنفر بودم و حوصله نداشتم جوابش را بدهم، اگر به او نیاز نداشتم هیچوقت او را تحمل نمی کردم.
او هم که سکوتم را دید پا پیچم نشد.

نگاهی رضایت‌مند به طرح همتا که تغییرش داده بودم انداختم و رو به همتا گفتم:
- از نظر من خوب شده، بازم یه نگاه بنداز.

البته در اصل نظر او برایم مهم نبود. فقط برای حفظ ادب به او تعارف زدم. 
همتا نگاهی سرسری به طرح انداختم.
- به نظر منم خوبه، پس الان می‌تونیم طرح نهایی رو بزنیم

سری به نشانه مثت تکان دادم و لپ‌تاپ را کمی به سمت خودم متمایل کردم تا بتوانم راحت طراحی کنم.
سرگرم کار بودم که ناگهان کوسن خاکستری مبل، روی کیبورد افتاد.
جا خورده با ابروانی درهم سرم را بالا آوردم تا ببینم چه کسی این کار را کرده، که با چشمان ریزی که خشم در آنها شعله ور بود و اخم های در هم تنیده شده حمید رو به رو شدم
- پسرم شربتت رو بخور گرم شد.
 
لبخند پرحرصی زدم و با خشمی که در صدایم مشهود بود گفتم:
- باشه چشم آقای شریفی، ولی نیاز به خشوند نبود، اگه حرف هم می‌زدید می‌فهمیدم.

حمید لبخند تصنعی زد و گفت:
- پسرم ناراحت نشو 
 
ابرو هایم بیشتر در هم تنیده شدند و اخم غلیظ تری روی صورتم نشست. از این که مرا پسرم خطاب می‌کرد مور مور می‌شدم و دلم می‌خواست با مشت بر دهانش بکوبم، حیف که نمی‌شد.

دوباره خود را مشغول طراحی کردم. یک‌ساعت گذشته بود اما هنوز سه طبقه را بیشتر طراحی نکرده بودم از طرفی هم تحمل این فضای خوفناک و اخم و تخم های حمید را دیگر نداشتم.
زمان کم بود و باید بهترین کار را تحویل می‌دادیم اما دیگر نمی توانستم خاطره هایی که در ذهنم ردیف شده بودند را نادیده بگیرم. پس تنها راه حل این بود که زودتر از این جهنم بیرون بروم.
از جا بلند شدم، گره ابرو هایم را باز کردم، با ملایمت رو به همتا گفتم:
- من دیگه میرم باز فردا ادامش میدیم

همتا هم از جایش بلند شد و شرمسار  لب زد
- هیراد از عمو ناراحت نشو، من جای اون معذرت میخوام.

از همتا متنفر بودم چون این خانه برای من جهنم و برای او بهشت بود، اما نمی‌شد نسبت به این همه مهربانی بی تفاوت بود.
لبخندی زدم و مثل او آرام لب زدم
- ناراحت نشدم ولی باید برم کار دارم.

امیدوار بودم حرفم را باور کند، که چشمانش را به معنی باشه باز و بسته کرد و مهربان گفت:
- باشه پس فردا می‌بینمت.

- اوکی

با قدم های تند از خانه خارج شدم. چندبار پشت سر هم نفس عمیق کشیدم، انگار تمام این مدت در خلاء بودم و اکسیژن به ریه هایم نرسیده بود.
مانند پرنده‌ای که از قفس آزاد می‌گردد احساس رهایی داشتم و خوشحالی را با تک تک سلول هایم حس می‌کردم، این همه حس خوب آن هم بعد بیرون آمدن از خانه، بی‌دلیل نبود که می‌گفتم این خانه جهنم است.


@Masi.fardi  @niloofar.h @sogand-A @Atria @MOBINA.H @MMMahdis @Mhi.nevis @Hony.m @Fardis @Aramis.R_U @پرتوِماه @دخترخورشید @بانوی سیاه @یگانه  

با بهت، نگاه از ستارگان کوچک و بزرگ که در  آسمان تیره شب می‌درخشیدند گرفتم و به آن دو گویی براق مشکی چشم دوختم، پر از احساسات بود؛ دو سیارهٔ نگاه گیرایش!
ناباور لب زدم:
- تو آن مردی که غرورش زبان زد همه بود، باورم نمی‌شود که از غرورت گذشتی!

لبخند عمیقی روی لبان کشیده‌اش جا خوش کرد. بی شک  آنحنای لبانش به قصد لبخند زیباترین رسم هندسی دنیا بود.
با اطمینان و مهربانی گفت:
- وقتی تپش های قلبت بند نفس های کسی باشد، دیگر غرور معنای خود را از دست می دهد!

رمان گذشته خاموش

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[ فصل دوم: زخم جدید ]

 《 پارت بیستم 》
 
《 همتا 》
 
پرده ساتن کرمی رنگ را درون مشتم فشردم و در موازات دیوار بر روی ریل فانتزی به کناری کشیدم تا راه نور را برای ورود به خانه باز کنم.
با برخورد باشدت نور خورشید به صورتم، اخم درهم کشیدم و چشمانم را ناخوداگاه بستم.
آرام- آرام پلک هایم را از هم فاصله دادم تا چشمانم کمی به نور عادت کند.
روبه‌روی پنجره ایستادم، به خورشیدی که در حال نمایان شدن در آسمان آبی بود و ابرهای سفیدی که بیانگر اشکال مختلف بودند، چشم دوختم.
از ساعت پنج که بیدار شده بودم، بی‌خوابی به سرم زده بود و شدیدا هوس قهوه کرده بودم؛ حالا بعد از گذشت چهار ساعت این سومین لیوان قهوه‌ام بود.
ذهنم هنوز درگیر رفتارهای جدید عمو بود. هر چقدر هم دیشب از او درباره این تغییرات پرسیده بودم، جواب قانع کننده ای نداده بود و من به اجبار بی‌خیال سوال پرسیدن شدم، حتی خودم هم نمی‌توانستم در ذهنم دلیلش را پیدا کنم و این مرا کلافه می‌کرد.

بی‌توجه به بخاری که از ماگ خارج می‌شد لیوان را به لبم نزدیک کردم و کمی نوشیدم که از داغی اش اول زبانم و بعد حلقم به سوزش افتاد، دمی گرفتم و نفسم را با شدت به بیرون فوت کردم تا کمی از حرارت دهانم کم شود.
نمی‌توانستم منتظر بمانم تا قهوه‌ام سرد شود چون امکان دیر رسیدنم زیاد بود.
نگاه از پنجره گرفتم و به عقب برگشتم، لیوان را روی اپن گذاشتم که صدای باز شدن در، نگاهم به سمت عمو که عینک مطالعه به چشم داشت خیره ماند.
آن عینک نشان می‌داد عمو درحال مطالعه بوده. یعنی عمو هم مانند من بی‌خواب شده بود؟
لبخندی زدم و با صدای بلند سلام کردم که عمو نگاهم کرد.
عمو همانطور که به سمتم می‌آمد لبخندی زد و گفت:
- سلام دخترم! خیر باشه سر صبحی کجا شال و کلاه کردی؟

وارد آشپزخانه شدم تا برای عمو چایی بریزم.
- میرم خونه هیراد

عمو جدی پرسید:
- واسه همون پروژه؟

- آره

لیوان چایی را روی میز روبه‌روی عمو گذاشتم.
- بنظرم بیخیال کار کردن با هیراد بشو، بیا شرکت خودت و تاسیس کن؛ تو انقدر کارت خوب هست که به کسی نیاز نداشته باشی.

با حرف عمو لبخند از لبانم پر کشید. تمام اتفاقات مانند پازل بهم ریخته در ذهنم داشتند مرتب می‌شدند
و حالا معنی رفتارهای عجیب عمو را درک می‌کردم، او نمی‌خواست که من با هیراد کار کنم برای همین سعی می‌کرد با حرکاتش این را به من بفهماند. اما انگار تکه اخر پازل گم شده بود، چون باز هم یک کلمه سوالی در ذهنم چرخ می‌زد، چرا ؟ چرا عمو نمی‌خواست من با هیراد کار کنم؟

لبانم را از هم فاصله دادم و با شَک سوالم را پرسیدم
- چرا؟

عمو ابرویی بالا انداخت
- چی چرا عروسکم؟

لبم را با زبان تر کردم و گفتم:
- چرا نمی‌خوای من با هیراد کار کنم؟

 با دیدن نگاه خیره عمو و سکوتش  با کلافگی ادامه دادم
- من بچه نیستم عمو، می‌فهمم چند روزه رفتارت عوض شده؛ اما فقط یه دلیل قانع کننده بگو!
 تاکیدوار گفتم:
- قانع کننده!

خیره شدم به عمو که با مردمک های لرزان و سردرگم در سکوت نگاهم می کرد.
کلافه از این سکوت بی پایان دسته کیفم را در مشت ظریفم فشردم و همانطور که از آشپزخانه خارج می‌شدم گفتم:
- عمو اگه حرف نمی‌زنی من برم؟
 
عمو بلخره سکوت را شکست و آرام گفت
- بیا بشین تا بگم.

به عقب برگشتم و کنار عمو روی مبل دونفره نشستم.

عمو سردرگم گفت:
- نمیدونم از کجا شروع کنم ولی...

لبان کشیده اش را با زبان تر کرد و ادامه داد
- من بهت دروغ گفتم... پدر و مادرت... تصادف نکردن

ابروهایم از حرفش به ارتفاع شقیقه ام بالا پرید، حیران و پریشان به لبان عمو چشم دوخته بودم تا ادامه دهد

عمو بزاق دهانش را با صدا قورت داد
- یعنی...فقط بابات تصادف کرد... ولی نه توی جاده چالوس!
 
با هر کلمه حرفی که می زد بیشتر در شُک فرو می‌رفتم.
چشمانم را کلافه در حدقه چرخاندم.
می‌خواستم گذشته‌ام را بدانم اما واهمه داشتم.
از فهمیدن واقعیت می‌ترسیدم و حس می‌کردم که این موضوع یک ربطی به هیراد دارد.
دلم می‌خواست بگویم: بس است نمی‌خواهم، نمی‌خواهم گذشته‌ام را بدانم؛ اشتباه کردم، اشتباه کردم که شب و روز آرزوی برگشتن خاطراتم را می‌کردم، حالا واهمه داشتم از شنیدن حقیقتی که قرار بود باعث عذابم بشود.
اما حس کنجکاوی برای دانستن به ترسم غلبه کرد و من با سختی به عمو گوش سپردم.

عمو با مردمک های لرزان خیره به من بود.
- یک روز که رفته بودی کلاس زبان، قرار بود برای شام بیایین خونه ما... اون روز بعد کلاس زبانت من و بابات اومدیم دنبالت

عمو سکوت کرد. دستی به ته ریش سفیدش کشید و من سرتاسر بدنم گوش شده بود برای این که داستان زندگی ام را بدانم.
با صدایی که بغض در  آن هویدا بود ادامه داد
- من ماشین روبه‌روی کلاست نگه داشتم و بابات از خیابون رد شد بیاد دنبالت

کمی مکث کرد
- وقتی با بابات داشتین از خیابون رد می‌شدین یه ماشین با شتاب به سمت شما اومد... بابات هم تو رو محکم به جلو هل داد تا سالم بمونی

با هر کلمه حرفی که عمو می‌زد قلبم بیشتر از بیش مچاله می‌شد.
بغض در گلویم لانه کرد. دستانم را روی زانوهایم مشت کردم تا شاید بتوانم از لرزش دستانم کم کنم.

عمو چشمان لبالب از اشک اش را ثانیه ای بست.
انگار برای او هم سخت بود به یادآوری آن خاطرات تلخ
- پدرت همونجا فوت کرد و تو... تو سرت به جدول خورد و به کما رفتی و... و مادرت وقتی اتفاقات و شنید قلبش طاقت نیاورد و سکته کرد.

عمو چشمانش را باز کرد که قطره اشکی روی گونه اش روانه شد.
اما من خشکم زده بود؛ بدنم یخ کرده و سر انگشتانم سر شده بود و دستانم دیگر نمی‌لرزید. 
شنیدن حقیقت همچون شمشیری به قلبم فرو می‌رفت و من نمی‌خواستم باور کنم کسی که شمشیر به دست اوست همانی است که از همه بیشتر به او اعتماد و او را دوست خود می‌دیدم.
چانه ام بخاطر بغضی که لحظه به لحظه بزرگ تر می‌شد به لرزش افتاد، چشمانم می‌سوخت، پلکی زدم که مژه هایم تر شدند.
هنوز امیدوار بودم که هیراد هیچ نقشی در این اتفاقات نداشته باشد.

- اون راننده... هیراد بود... اون موقع تازه ۱۷ سالش بود و رانندگی بلد نبود... من وقتی بعدها ماشینش و توی کوچه دیدم فهمیدم پسر حاج رضا پارسا... همسایه بغلیمون بوده اما خودش نبود رفته بود خارج، اگه بود حتما ازش شکایت می‌کردم تا سرش را بالای دار ببینم.

با شنیدن نام هیراد قلبم از حرکت ایستاد و جانم سقوط کرد.
انگار به درون چاهی پرت شدم.
چاه نبود، دره بود
دره ای عمیق از فهمیدن، که دیگر چیزی از من باقی نگذاشت. 
آن لحظه از درون فرو ریختم.
با اینکه از رفتارهای عمو و حرف هایی که ضد هیراد می‌زد، حدس این که هیراد کاری کرده باشد سخت نبود اما هیچوقت فکرش را هم نمی‌کردم او قاتل خانواده‌ام باشد.
چشمانم دیگر تحمل نگه داشتن اشک هایم را نداشت.
پلک هایم را روی هم فشردم که قطرات اشک یکی یکی روی گونه های یخ زده ام غلتیدند.
او گرگی در لباس بره بود که زندگی مرا دریده بود اما باافتخار به زندگی خود ادامه می‌داد.
در لابه لای همان اشک هایی که برای پایین آمدن از هم سبقت می‌گرفتند، هیراد هم از چشمم افتاد.

به چشمان نگران و کنجکاو عمو خیره ماندم. آن ترس و خوشحالی در تَه چشمانش ناگهان تنم را لرزاند.
دقیقا مانند سیزده سال پیش بود؛ زمانی که از خانه بیرون رفتم و راه خانه را گم کردم، وقتی عمو پیدایم کرد همانند همین ترس از دست دادن در چشمانش غوطه ور بود.
آن خوشحالی هم مانند زمانی بود که در بیمارستان چشم گشودم، خوشحال از به زندگی برگشتن من، خوشحالی به دست آوردن بود.

سوالی در ذهنم می‌چرخید که چرا عمو ترسیده بود یا چرا خوشحال بود؟
مگر گفتن حقیقتی که سوهان روحم شده بود چه خوشحالی دارد؟
ذهنم شلوغ بود از اتفاقاتی که افتاده؛ انقدر شلوغ که این احساسات نهفته عمو زیاد برایم مهم نبود.
مهم فهمیدن گذشته بود، گذشته ای که نمک بر روی زخم های روحم شد و تا ته قلبم را سوزاند.

@_NAJIW80_ @masoo @Masoome @Nilay07 @Fateme Cha @ببعی معتاد @Atlas _sa @NAEIMEH_S @m.azimi  @JANAN-OOO@Viyana @Sanaz87 @Tannaz Zare @فاطیما @مبینا.

ویرایش شده توسط Haniew

با بهت، نگاه از ستارگان کوچک و بزرگ که در  آسمان تیره شب می‌درخشیدند گرفتم و به آن دو گویی براق مشکی چشم دوختم، پر از احساسات بود؛ دو سیارهٔ نگاه گیرایش!
ناباور لب زدم:
- تو آن مردی که غرورش زبان زد همه بود، باورم نمی‌شود که از غرورت گذشتی!

لبخند عمیقی روی لبان کشیده‌اش جا خوش کرد. بی شک  آنحنای لبانش به قصد لبخند زیباترین رسم هندسی دنیا بود.
با اطمینان و مهربانی گفت:
- وقتی تپش های قلبت بند نفس های کسی باشد، دیگر غرور معنای خود را از دست می دهد!

رمان گذشته خاموش

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت بیست و یکم》

عمو دستانش را به سمتم دراز کرد و من از خدا خواسته خود را جلو کشیدم و پیشانی‌ام را روی شانه‌اش گذاشتم و در آغوش پدرانه‌اش گم شدم، آغوشی که همیشه منبع آرامش من بود.
صدای هق هقم سکوت خانه را درهم شکست.
نمی‌توانستم بی‌توجه باشم.
هیراد دوست من بود، کسی که بیشتر از همه به او اعتماد داشتم و او را مانند سامان دوست داشتم.
هیرادی که انقدر مهربان و دلسوز بود، کسی که به من خیلی نزدیک بود؛ بدترین ضربه را به من زده بود.
مغزم حق داشت که باور نکند و قلبم هم حق داشت که از درد تیر بکشد و ترک بخورد.
نمی‌توانستم، شاید هم نمی‌خواستم باور کنم برای همین در ذهنم دنبال جوابی برای قانع کردن خودم می‌گشتم اما از این فکر کردن هیچ چیز نصیبم نشد جز این که واقعیت سوزناک را قبول کنم.
انقدر در بغل عمو زجه زدم که دیگر چشمه اشکم خشک شد.
تقصیر خودم بود که هیراد را در ذهنم بزرگ کرده بودم که اگر نمی‌کردم حالا با شنیدن حقیقت درد نمی‌کشیدم.
عمو دستش را روی شانه‌هایم گذاشت و مرا عقب راند؛ این کار یعنی گریه دیگر بس است.
_دلبرکم، بسه دیگه خودت و اذیت نکن!

آب بینی ام را بالا کشیدم و به سکوت ادامه دادم. عمو دستش را روی گونه‌ام که بر اثر اشک مرطوب شده بود کشید و رد اشک‌های برجا مانده را پاک کرد.
صدای زنگ تلفن چون سوت تیزی در گوش‌هایم می‌پیچید و روی مغز بی‌حسم خط می‌کشید؛ اما من حتی نای نداشتم انگشتم را تکان بدهم چه برسد به این که بخواهم تلفن را بردارم.
صدای الو گفتن عمو نشان می‌داد او تلفن را جواب داده.
اما من همچنان با بهت و ناباوری به گوشه ای خیره مانده بودم، هنوز هم دست از تلاش نکشیده بودم، هنوز هم در ذهنم دنبال دلیلی برای قانع کردن خود می‌گشتم و در موازاتش باز هم باورم نمی‌شد.
سرم سنگین شده بود و شقیقه هایم تیر می‌کشید، حتی مغزم هم توان هضم این همه ظلم را نداشت.
نفس‌هایم به شماره افتاده بود و سینه‌ام خس خس می‌کرد.
همیشه وقتی استرس به من سرازیر می‌شد، نفسم تنگ و حالم بد می‌شد.
این فضا زیادی خفه بود و دلم هوای آزاد میخواست.
دستم را به تاج مبل گرفتم و بلند شدم که سرگیجه بدی به سراغم می‌آید، طوری که چشمانم را می‌بندم و دست آزادم را به سرم می‌گیرم.
آرام- آرام چشمانم را باز کردم، پاهای بی‌رمقم را روی زمین کشیدم و تلو تلو خوران، آرام به راه افتادم. انگار که داشتم جنازه‌ام را با خودم حمل می‌کردم.
بادکه به صورتم خورد، هوا که در ریه‌هایم پیچید، حالم بهتر می‌شود.
بهتر که نه یعنی قابل تحمل می‌شود، تحمل دردم بیشتر می‌شود و می‌توانم کنار بیایم با زخم جدیدی که بر قلبم خورده.
همان‌جا روبه‌روی در، روی پله نشستم و به حوض وسط حیاط زل زدم.
از همان روزی که به شرکت هیراد رفتم، از همان اول عمو رفتارهایش عجیب شده بود اما چرا توجه نکردم؟ چرا بیخیال از کنار تمام رفتارهایش گذشتم؟
صدایی در سرم فریاد می‌کشید: اگر می‌فهمیدی چه می‌شد؟ 
واقعا اگر زودتر می‌فهمیدم چه می‌شد؟ چه فرقی به حالم می‌کرد؟
با صدای قدم های دوان دوانی که در گوشم پیچید، نگاه از حوض وسط حیاط گرفتم و رد صدا را دنبال کردم که به مهناز رسیدم.
مهناز به سمتم آمد و کنارم نشست.
دستش را روی شانه‌ بی‌حسم گذاشت و کمی تکانم داد، با نگرانی به صورت رنگ پریده‌ام نگاه می‌کرد
- همتا خوبی؟ چی شده عزیزم؟

به سختی لب باز کردم و با صدای خش دار، خشک گفتم:
- اون پدر و مادرم رو کشته.

مهناز با بهت و نگرانی لب زد:
- کی عزیزم؟ کی!

- هیراد

مهناز دستش را دور شانه‌ام حلقه کرد و سرش را به سرم چسباند، با مهربانی و غم گفت:
- گذشته‌ها گذشتِه، بسه دیگه خودت و اذیت نکن؛ با غصه خوردن که چیزی درست نمیشه قشنگم!

کمی مکث کرد و ادامه داد
- اصلا پاشو پاشو بریم یه بادی به سرت بخوره

در پایان حرفش از جا بلند شد و دست سرد و بی‌حسم را در دستان گرمش گرفت و کشید تا از جا بلندم کند.
کلافه لب زدم
-نمی‌تونم!

مهناز بازوام را با دو دستش گرفت و سعی کرد مرا بلند کند
- وقتی می‌گم پاشو یعنی پاشو، وخه' بابا واس من اَدا نیا

با زور از جایم بلند شدم، پاهای سستم را بر زمین نهادم و همراه مهناز از خانه خارج شدم.

 

'وخه=پاشو

@sogand_g @Melika. @Masi.fardi @sogand-A @Bhreh_rah @_Rooster_  @Fatima.a  @Ghazal @Snowrita @Fatemeh.poo @Sarai.Rş @Atria  @زیباسعیدی @یگانه @آفتابگردون  @Mrymwx @_NAJIW80_ @sogand  

@Narges.Sh @NARGES-S @sara.s312 @F. Naseri @_Mahta_  @nazi nima  @ارغوان  @A s R ᴀ @Reyhaneh.m @Nandaqanpour @mahsabp4 @Mahnza.sh @nina4011 @خلناز @Paradise  @mob_ina @Mobina @mah86 @hananeh @Gh.azal  @نوازش @Hani_night @مُنیع @ماه تی تی @ماه پری @Roghayeh.k

ویرایش شده توسط Haniew

با بهت، نگاه از ستارگان کوچک و بزرگ که در  آسمان تیره شب می‌درخشیدند گرفتم و به آن دو گویی براق مشکی چشم دوختم، پر از احساسات بود؛ دو سیارهٔ نگاه گیرایش!
ناباور لب زدم:
- تو آن مردی که غرورش زبان زد همه بود، باورم نمی‌شود که از غرورت گذشتی!

لبخند عمیقی روی لبان کشیده‌اش جا خوش کرد. بی شک  آنحنای لبانش به قصد لبخند زیباترین رسم هندسی دنیا بود.
با اطمینان و مهربانی گفت:
- وقتی تپش های قلبت بند نفس های کسی باشد، دیگر غرور معنای خود را از دست می دهد!

رمان گذشته خاموش

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 ماه بعد...

《پارت بیست و دوم》


از پنجره قدی کنار در کافه می‌شد داخل محوطه را کامل دید.
فقط دو زوج داخل کافه به چشم می‌خوردند، خدا را  شکر که شلوغ نبود چون تحمل یک فضای پر سر و صدا را نداشتم.
در چوبی را باز کردم و وارد کافه شدم، صدای موسیقی ملایم بی‌کلام گوشم را نوازش نمود و باد سردی که از کولر گازی نشات می‌گرفت به صورتم برخورد می‌کرد.
نگاهی به پارکت های سه بعدی طرح دریا انداختم اولین باری که به اینجا امدیم، مهناز با دیدن این دریا وارد کافه نشد. می گفت اگر وارد شوم غرق خواهم شد! چقدر آن روز به مسخره بازی هایش خندیدم، اما حالا خیلی عادی می امدیم و می رفتیم دیگر پارکت ها برایمان متفاوت نبودند. مهناز طعنه ای زد تا حرکت کنم این بشر حتی طعنه هایش هم بوی معنی می دادند. پشت سر مهناز به سمت راست رفتم و روی صندلی چوبی نشستم،
این مکان و این میز دو نفره دیگر پاتوق ما شده بود، سه سال پیش مهناز تبلیغ این کافه را در پیام شما به علت تخطی از قوانین برای مدیریت ارسال شد!(N.a25) دیده بود و بعد از ان ما تمام دقایقی که خوشحال بودیم یا حتی غمگین، خسته و درمانده...به این مکان ارامش دهنده می آمدیم، برای ما مانند مسکن شده بود اندوه هایمان را کاهش می داد، ما در اینجا آکنده از هر حسی بودیم.
بعد از سفارش دو عدد چای مهناز دستانش را روی میز در هم گره زد و منتظر به من چشم دوخت.
- خب!
 بی حس سر تکان دادم و با صدایی که بر اثر گریه دو رگه شده بود لب زدم :
- خب؟
چشم‌هایش را در حدقه چرخاند و با همان لحن غم زده مهربان گفت :
- بگو چی شده جانم؟ از کجا فهمیدی کار اون بوده؟
مهناز گفت و در انتظار جواب به من خیره شد، اما چه می دانست کسی که ان را '' او '' خطاب می کند برای من بیشتر از سوم شخص است، شاید دوم شخص، شاید همان اول شخص بود که زخمش هنوز دارد جانم را می سوزاند و قلبم را خراش می دهد، سوزش جانم به قدری زیاد بود که هر لحظه امکان داشت از درون متلاشی شوم، هیچ واقعه ای برای من قدر این راز دردناک نبود! باید حرف می زدم باید می گفتم تا وجودم از دردی که لبریز شده است، خالی شود. این زخم طوری نبود که بشود با یک پماد درمانش کرد ، انقدری عمیق بود که دم به دقیقه خون ریزی می کرد، خونی از جنس درد، اعتماد، بغض، توقع...
اخ امان از این کلمهٔ چهار حرفی، که می تواند مرده را زنده کند، چوب تر را اتش بزند، همین قدر غیرقابل باور اما امکان پذیر! و تو هرچقدر برای کسی بیشتر ارزش قائل بشی و او را طافته جدا بافته بدانی به همان اندازه بیشتر تو را در هم می شکند.
مانند دری که لولویش شل شده جدایت می کنند و دور می اندازنت همان قدر اسان و بی اهمیت..
ان وقت تو می‌مانی و دردی که تا مغز استخوانت رسوخ می کند.
با جلو امدن سر مهناز و تکرار دوباره حرفش با بغض رخنه کرده در گلویم تمام حرف های عمو را بازو کردم مانند نوار روی دستگاه بدون جا انداختن حتی یک واو تعریف کردم و از درون اتش گرفتم، این اتش را نه اب نه هوا نه هیچ چیز دیگری نمی توانست خاموش کند.
پایان حرفم مصادف شد با قطره اشکی که روی گونه ام روانه شد.
مهناز دو دست مرا در دست گرفت و نوازش کرد چشمانش ناراحت اما لحنش مهربان بود.
- خودت و اذیت نکن می دونم هیراد برای تو یه دوست خیلی خوبه می دونم چون چیزی نگفته و اعتمادت به بازی گرفته حالت بده!
کمی مکث کرد و با لبخند غم زده ای ادامه داد :
- اما... اما منطقی فکر کن تو خودتم چندبار با تیر چراغ برق تصادف کردی البته می دونم مقصر تیر چراغ بوده که تو رو ندیده.
حرفش باعث شده بود با چشمان لبالب از اشک تک خنده ای بزنم. الحق که فقط خودش مرحم زخم هایم بود.
گلویی صاف کردم و لب زدم :
- من میفهمم... اون بچه بوده رانندگی هم یاد نداشته بقول تو مثل خود من که چندبار تصادف کردم اصلا امکان داشت این خطارو منم انجام بدم اما..
با زبان لبم را تر کردم و ادامه دادم :
- اما همیشه نمی شه منطقی بود.. نمیشه منطقی بود وقتی قلب مثل اتش جلز و ولز می کنه، وقتی درد مثل طناب دار راه نفست رو می بنده... باید احساسی بود و احساسی فکر کرد تا شاید تسکینی واسه این اشوب درونت پیدا کنی.
مهناز تای ابرویش را بالا انداخت و گفت :
- پیدا کردی؟
با سوال مهناز فکری از ذهنم رد شد به پشتی صندلی تکیه دادم، مستقیم به چشم های مهناز خیره شدم و با نیمچه لبخندی زمزمه کردم :
- پیدا کردم!
دو دل پرسید :
- این حالتت یعنی یه فکری داری، میخوای استعفا بدی؟
حتی از حالم درونم را می فهمید. او مرا از حفظ بود!
چقدر خوب است که یکی حواسش به تو باشد! یکی که تو را  زندگی کرده و برایت ارزش قائل است.
نچی کردم و گفتم :
- چرا استعفا بدم؟ چرا باید بخاطر گذشته ایندم رو خراب کنم؟
مهناز چشم ریز کرد و با تردید پرسید :
- خوبه اما یعنی می تونی فراموش کنی؟
با پوزخند سر تکان دادم.
- رد زخمش بدجور روی قلبم مونده حتی اگه مغزم فراموش کنه روحم یادش می‌مونه از خودی خوردم پس فراموش نه اما تحمل می کنم، زره اهنی می پوشم تا دیگه نتونن دردی و بهم تحمیل کنن...
نگاهم را به انگشتانم دوختم و به لحن دلسوزانه مهناز گوش سپردم :
- اتفاقات گذشته مثل اتیش زیر خاکستره، یه حرکت می تونه اونو شعله ور کنه و ایندت رو به اتیش بکشه، تو اب بریز روش تا برای همیشه خاموش بشه! سیزده سال پیش هیراد یه کاری از روی بچگی کرده تو الان بزرگی کن بیخیال شو! میدونم راحت نیست اما تو قویی، پس می تونی!
با لبخند لب زدم.
- اره می تونم!

@ Qazal

با بهت، نگاه از ستارگان کوچک و بزرگ که در  آسمان تیره شب می‌درخشیدند گرفتم و به آن دو گویی براق مشکی چشم دوختم، پر از احساسات بود؛ دو سیارهٔ نگاه گیرایش!
ناباور لب زدم:
- تو آن مردی که غرورش زبان زد همه بود، باورم نمی‌شود که از غرورت گذشتی!

لبخند عمیقی روی لبان کشیده‌اش جا خوش کرد. بی شک  آنحنای لبانش به قصد لبخند زیباترین رسم هندسی دنیا بود.
با اطمینان و مهربانی گفت:
- وقتی تپش های قلبت بند نفس های کسی باشد، دیگر غرور معنای خود را از دست می دهد!

رمان گذشته خاموش

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[ فصل سوم:  آتش زیر خاکستر ]

 《 پارت بیستم و سه 》
 
 
سامان بعد از بدرقه اقای مومنی در را بست و نگران به هیرادی که وسط اتاق رژه می‌رفت چشم دوخت، من هم دست‌م را زیر چانه‌ام زده بودم و در سکوت به هیراد نگاه می‌کرد. هیچکدام جرئت زدن کوچک ترین حرفی را نداشتیم، هیراد عصبی بود و این را از راه رفتن و حرف‌های زیرلب اش می توانستم بفهمم، تنها یک حرکت کافی بود تا مانند اتش فشان فوران کند و اتش خشمش همه مان را بسوزاند، پس بهترین گزینه سکوت بود.
هیراد روی پاشنه پا چرخید و نگاهی بین من و و سامان رد و بدل کرد. با صدای دادش هول کرده دستم از زیر چانه ام جدا شد و سریع به صندلی چسبیدم.
- اون احمق رو برام پیدا کنید!
نگاهی به سامان که از پشت به در چسبیده بود انداختم، انگار او هم حتی بیشتر از من ترسیده بود.
بزاق دهانم را پایین فرستادم و سعی کردم با حرف کمی ارامش کنم.
- باشه باشه! تو فقط اروم باش! لو رفته ،خب به درک! ما صدتا پروژه بهتر از اون رو میتونیم بگیریم، حتی گرفتیم خب، باید تمرکزمون رو بزاریم روی اونا

سامان سری تکون داد و در تایید حرف هایم گفت
- اره همتا راست میگه ما پر قدرت ادامه می دیم. حالا یه دو تا نفس عمیق بکش اروم بشی، داداش من هنوز جوونم ارزو دارم، نمیخوام ترکش های عصبانیتت بهم برخورد کنه. ببین مثل من نفس بکش تا اروم بشی.
پشت بند حرفش دستانش را بالا برد و در همین حین دمی گرفت، دستانش را پایین اورد و بازدمش را بیرون فرستاد.
کلافه کف دستم را به پیشانی ام کوبیدم، پسرک احمق حتی در این موقعیت هم دست از مسخره بازی بر نمی داشت.
دستان مشت شده هیراد و دندان هایش که با فشار روی هم ساییده می شدند، نشان می داد عصبی تر شد. ابرویی برای سامان که سمت چپم ایستاده بود و رنگش پریده بود بالا انداختم، عصبی زمزمه کردم: فرار کن
سامان با چشمانی که دو دو می زد نگاه به هیرادی که با فاصله رو به رویش ایستاده بود دوخت و ارام همانطور که به در چسبیده بود دستانش را روی در به حرکت در اورد تا دستگیره را پیدا کند.
لبش را با زبان تر کرد و گفت
- میرم اب بیارم!
و سریع از اتاق خارج شد، هیراد هیچ حرکتی نکرد و قطعا این ارامش قبل طوفان بود. بهترین کار این بود که تنهایش بگذارم تا بعد از درگیری با خود درونش ارام شود در غیر این صورت به قول سامان فقط ترکش های عصبانیتش به من برخورد می کرد، ارام از جایم بلند شدم که ناگهان هیراد به سمتم چرخید، دادی زد و مشتش را روی میز کنفراس که شیشه‌ای بود، کوبید. صدای افتادن شیشه های شکسته بر روی زمین مانند ناقوس مرگ در گوشم پیچید، هینی کشیدم و قدمی عقب رفتم، دستم که ناخوداگاه روی قفسه سینه ام گذاشته بودم را مشت کردم، قلبم داشت از جای‌ش کنده می‌شد.
عصبانیت هیراد را زیاد دیده بودم و فکر می کردم برایم عادت شده اما این از عصبانیت های همیشگی‌اش فراتر بود، هیراد کلافه با دست سالم‌اش چنگی به موهایش زد و من نگاهم به قرمزی روی دست راستش بود، او واقعا جنون داشت! اخر چه کسی بخاطر یک اتفاق کوچک به خودش صدمه می‌زند؟ خم شدم و چند دستمال کاغذی از جعبه روی میز هیراد برداشتم و با قدم های بلند به سمتش رفتم،
اخمی کردم و گفتم:
- دیوونه‌ای؟ این چه کاریه؟
لبه استین پیراهن مشکی‌اش را گرفتم و دستش را بالا اوردم، دستمال کاغذی ها را روی انگشتان خونی‌اش  گذاشتم و جدی گفتم
- نگهشون دار!
دست ازادش را بالا اورد و روی دستمال کاغذی ها گذاشت.
سریع عقب گرد کردم، از گوشه راست اتاق جعبه کمک های اولیه را برداشتم و غر هایم را از سر گرفتم
- لورفته که رفته؛ گذشته دیگه تموم شده این همه عصبانیت نداره ما صدتا بهتر از اون کارو می تونیم بگیریم، نیاز نیست واس یه کار کوچیک به خودت ضربه بزنی!

یکی از صندلی های وسط اتاق که رویش خرده شیشه ریخته بود را به خود نزدیک کردم و جعبه را رویش گذاشتم و بازش کردم، دستمال کاغذی ها را از روی دستش برداشتم، زخم هایش را با بتادین ضد عفونی کردم و  باند را دور چهار انگشتش پیچیدم.
هیراد لبی تر کرد و گفت
- درد من از دست دادن اون پروژه نیست، درد من ضربه‌ای که خوردم، من به تموم کارکنای این شرکت از نظر مالی کمک کردم، حتی محبت کردم، بهشون احترام گذاشتم، شخصیتشون رو خورد نکردم، بهشون کمک کردم پیشرفت کنن، با خندشون خندیدم، با گریشون گریه کردم، حتی وقتی برخلاف قوانین من عمل کردن مدارا کردم. میدونی توقع نداشتم!
مکث کرد و من می توانستم لرزش صدایش بر اثر بغض را حس کنم.
- درد قلب من اینه که عزیزترین کسام بخاطر یه چیز مسخره شدن دشمنام، من اونا رو مثل خانوادم می دونستم، اما اونا بخاطر چهار قرون پول منو فروختن، که اگه از من می خواستن بیشتر بهشون می دادم!

چشمانم سوخت و من هراسان نگاهم را از چشمای تیره هیراد که کوهی از غم را بار زده بودند گرفتم، ارام پلکی زدم که چشمه اشکم جوشید و دیدم تار شد، عذاب وجدان مانند طناب دار دور گردنم پیچیده بود و راه تنفسم را بسته بود. الان که فکر می کردم بدترین حس دنیا همدرد بودنه! زیرا تو سعی در فراموشی اتفاقات تلخ زندگیت داری اما به یکباره با شنیدن درد دیگران خاطراتت نو می گردند. من با تک تک سلول هایم حرف های هیراد را می فهمیدم! می فهمیدم چون من هم دیروز وقت فهمیدن حقیقت، از این هیراد مهربان توقع نداشتم. حرف های عمو بدون وقفه در سرم می پیچید و هیزم می شد بر اتش درونم! هیراد کلافه دستی به صورتش کشید، پشتش را به من کرد و به سمت پنجره رفت
- خوبی؟
سوالی پرسیده بود که به بحثمان ربطی نداشت، اما شاید از حالم فهمیده خوب نیستم! اما اگر فهمیده چرا می پرسید؟
همچنان گیج و با چشمانی که در کاسه چرخ می‌خورد خیره‌اش بودم که ادامه داد:
- دیروز که سامان لپ تاپت رو برام اورد، گفت حالت خوب نیست که نتونستی بیایی!
یادم امد! دیروز اصلا توان رویارویی با او را نداشتم به همین خاطر لپ تاپ را دادم سامان تا برایش ببرد و او کار را کامل کن، می‌توانستم طرح را برایش بفرستم اما ترجیحم این بود که در لپ تاپ من بماند.
 تکه موی کنار شقیقه ام را پشت گوشم فرستادم و با پوزخند جدی گفتم
- الان خوبم!
با صدای در هر دو به عقب برگشتیم، که سامان لیوان به دست در چهارچوب دیدم.

 

@ Sibel

ویرایش شده توسط Haniew

با بهت، نگاه از ستارگان کوچک و بزرگ که در  آسمان تیره شب می‌درخشیدند گرفتم و به آن دو گویی براق مشکی چشم دوختم، پر از احساسات بود؛ دو سیارهٔ نگاه گیرایش!
ناباور لب زدم:
- تو آن مردی که غرورش زبان زد همه بود، باورم نمی‌شود که از غرورت گذشتی!

لبخند عمیقی روی لبان کشیده‌اش جا خوش کرد. بی شک  آنحنای لبانش به قصد لبخند زیباترین رسم هندسی دنیا بود.
با اطمینان و مهربانی گفت:
- وقتی تپش های قلبت بند نفس های کسی باشد، دیگر غرور معنای خود را از دست می دهد!

رمان گذشته خاموش

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...