رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان آناکوندا | Sara.hd کاربر انجمن نودهشتیا


Shadow
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

edwert_gcm.png

نام رمان: آناکوندا
نویسنده: Sara.hd
ژانر: فانتزی، هیجانی

خلاصه: در سرزمین پهناور پراتیسون و در دوران سلطنت پادشاه توما، همه‌چیز آرام بود تا زمانی که همسر محبوب پادشاه به اتهام خیانت به کشور از قصر بیرون انداخته شد؛ قافل از اینکه فرزندی در بطن ملکه نفس می‌کشد... تولد آن فرزند مصادف شد با پدیده‌هایی که یکی پس از دیگری به پراتیسون حجوم آوردند. آیا او بنیان‌گذار سلطنتی مرگ‌بار می‌شود...؟!

پ.ن: تمامی اشخاص، اماکن و اسامی ساخته ذهن نویسنده هستند و استنداد تاریخی و حقیقی ندارند.
(آناکوندا: نوعی مار خطرناک و مرگ‌بار، معروف به ملکه مارها)

معرفی و نقد:

ناظر: @ MO-BIN

ویرایش شده توسط Shadow
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

photo_2021-02-23_18-09-51_mwe1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

قبل از شروع رمان لطفا قوانین رمان نویسی نودهشتیا رو مطالعه کنید، لینک تاپیک:

https://forum.98ia2.ir/topic/6513-قوانین-تایپ-رمان-پیش-از-نوشتن-مطالعه-شود/?do=getNewComment

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه: نوای فریاد از روی درد زن، توام با گریه‌ی نوزاد تازه متولد شده، در چارچوب‌های خانه‌ی کاه‌گلی می‌پیچد. دستی نوزاد را در آغوش مادر می‌گذارد.
با پلک زدن و باز شدن چشم‌هایش، همه‌ی حضار حیرت زده می‌شوند و بانو، او را بیش از پیش در آغوش خود می‌فشارد...
کمی دورتر، در تمام نقاط پراتیسون و قصر پر شکوه و جلال پادشاهی، طوفان قرمز رنگ سرزمین را فرا گرفته است. مردم وحشت کرده‌اند و کودکان خود رو در اغوش می‌گیرند... پچ‌پچ‌هایی در دور نزدیک به گوش می‌رسد؛ این یک نفرین است!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌اول
همهمه‌ای تشویش‌ساز قصر را در برگرفته بود؛ هیچ‌کس جرعت نداشت حال خوش پادشاه را زایل کند. بعد از پیروزی در نبرد با قبیله سابیر، فضای قصر تمام مدت جشن و سرور به خود دیده بود و حال هیچ‌کس توان انتقال اخبار بدشگون را نداشت.
خبر ورود تاجر واران، از سردار تا سرباز، از مسئول کاخ‌داری تا خدمه، خیال تک‌تک را آشوب ساخته بود. واران، تاجر نام آشنای پراتیسون و برادر ناتنی پادشاه، هیچ‌وقت با نیت خوش پا به قصر نمی‌گذاشت.
بالاخره غلامی با وسوسه‌‌ی دریافت چند کیسه سکه طلا از کلید‌دار، پا به استراحت‌گاه پادشاهی گذاشت.
شنیدن اسم واران، برای پیچ خوردن ابروهای پادشاه میان هم کافی بود.
غلام از ترس غضب پادشاه عقب‌گرد کرد و واران که از پیش در انتظاره اذن ورود بود، با نگاه پیروزمندانه جایگزین او شد.
پچ‌پچ‌ها پشت در استراحت‌گاه پادشاه بالا گرفته بود. خدمه‌ها به قصد کشف دلیل حضور‌ واران سرک می‌کشیدند و گوش تیز می‌کردند؛ اما هیچ‌چیز نصیبشان نمیشد.
چند دقیقه‌ی دیگر هم گذشت و هیچ‌کس جرعت ورود به اتاق، حتی به جهت پذیرایی نداشت.
سرانجام درب چوبی طرح‌دار با ضرب باز شد و واران با همان چشمان نافذ سبز رنگ و پوزخندی که مهمان لب‌هایش بود، از میان اهل تالار عبور کرد و راه خروج را در پیش گرفت. نگاه حضار اما دقیق شده بر صورت پادشاه توما بود؛ حیرت،‌ عصبانیت، بهت و شاید کمی غم، مهمان صورت زیبای توما شده بود.
حال دیگر به غیر از اهل تالار پادشاهی، همه‌ی اهل قصر می‌دانستند خبری آشوب‌گر در راه است.
اجتماع فوری وزیران و قبیل‌داران، پچ‌پچ‌های در گوشی سربازان و سرلشکرها... خبرها حتی تا قصر ملکه‌ و همسران پادشاه پیش رفته بود. همه نگران بودند که نکند اشتباهی از آن‌ها سرزده باشد.
کمی بعد خواجه‌ی پادشاه شخصا به دیدار ملکه تانیا رفت و سخن پادشاه را نقل‌قول کرد:«ملکه فورا در تالار وزیران حاضر شوند.»
این اتفاق در قصر بی‌سابقه بود. ملکه و همسران اجازه حضور در جلساتِ شاه و وزرا را نداشتند!
ملکه در استراحت‌گاهش آماده حضور شد. برای او هم این مسئله طبیعی نبود؛ اما یقین داشت هر مسئله‌ای هم باشد نمی‌تواند او را به خطر چندان بزرگی تهدید کند... آن هم در آن زمان که بعد از چندسال فرزندی از پادشاه را در بطن خود داشت و قطعا پادشاه با شنیدن این خبر که زمان زیادی در انتظارش بود، علاقه‌اش به او چندین برابر میشد.
دستی بر دامن راسته‌ی سبز رنگش کشید و با مرتب کردن موهای بلند بافت خورده‌اش، به سمت تالار وزرا راه افتاد.

@ MO-BIN

ویرایش شده توسط BaMEshI
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...