رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

داستان هفت همسر😆|ملیکا ملازاده


 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

بسم الله الرحمن الرحیم 

داستان:  هفت همسر

نویسنده :ملیکا ملازاده

ژانر:عاشقانه.فانتزی

خلاصه: مثلا فکر کن یک دفعه یک مسابقه ای توی جهان بیاد که قرار باشه هر استان در جهان یک حاکم زیر سی سال داشته باشه و این ها می تونند قصر داشته باشند و آشکارا  به همون شهر حکومت کنند و حرمسرا بزنند و بجنگن و  کشور گسترش بدن.

20220415_191100_84w9_kswb.jpg

مقدمه:  اسم من   اشرف

اما   خانوم ماه صدام می کنند

خودم اهل استان تهرانم 

قرعه کشی من رو حاکم  سیستان و بلوچستان کرد

وقتی فهمیدم خیلی ترسیدم چون هیچ آشنایی  با قوم بلوچ نداشتم

اما  بعد از مدت کمی متوجه شدم بین بهترین آدم  های روزگارم

قانون اصلی  بازی این هست

تا سن سی سالگی توی بازی هستی

و همه وزیر و بزرگ هات تا همون سن  باید  باشند

قانون دوم

هر ماه باید یک همسر داشته باشی مگه اینکه قانون دینت برعکسش کنه

قانون سوم 

هر فرد جز از کشور خودش توی بارگاهش باید سیصد نفر  از سه کشور دیگه که بهش پیشنهاد می شه داشته باشه 

قانون چهارم

یک سال قبل  از تولد بیست سالگی هر فرد شهر و دربارش رو آماده  کنه 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نام خدای بی حد و مرز

با اتوبوس به شهر رفتم و همه می دونستن چه زمانی قرار بیایم اما مردم شهر بی اهمیت به ما به امور روزمره شون می رسیدن. بهشون حق می دادم. فکر کن نشستی یک دفعه میان بهت می گن قرار یک بچه بیاد توی شهرت  پادشاهی راه بندازه! آنقدر این اتفاق  بچگانه بود  که ترجیح دادن مثل یک خاله بازی بهش نگاه کنند و  به روی خودشون نیارن.   با اتوبوس پر جمعیت به  دو کیلومتر خارج شهر رسیدیم  که مجتمع ها برای ما آماده  شده بود و تابلو (شهرک محمد رسول الله  صلی الله علیه و آله و سلم) اول شهرک تازه ساز معلوم بود. 

وارد  شهرک که شدیم اوضاع  فرق کرد.  افراد  مجتمع به استقبالمون اومدن.  شاید مردم بلوچ و سنی نشین سیستان به ورود ما اهمیت ندن اما مطمئنا نمی تونستن به بودن صد جوون   تایلندی، ونزوئلا و  بحرینی با خانواده هاشون که سر جمع   نهصد نفر می شدن بی اهمیت باشند. جز اون ها چهارصد  جوون  که با خانواده ها هزار و شصد  نفر  می شدیم هم بودیم. شهرک  سه دسته مجتمع داشت که هر کدوم  سی ساختمون  هفت طبقه و در هر طبقه   یازده واحد  داشت.

از اتوبوس که پیاده شدم همه  تقلا کردن تا ملکه رو ببینند. 

من  اشرف

دختر  وحیده آرایشگر  و رایان دکان دار

دانشجوی رشته  بازاریابی  ترم سوم

تولید شده در   دوی  تیر هزار و سیصد و هشتاد

بزرگ شده در خانواده  شش نفر شامل:

دو خواهر، پدر و مادر  و عموی کوچیک

من اشرف 

دختری که توی خانواده به ادب و درس خونی معروف

کاری به سیاست نداشتم و یک لحظه  وقتم رو الکی خدا نمی دادم

زیبا بودم و اهل حاشیه  نبودم

گروه ها اومده بودن و جاساز شده بودن‌. دستور داده بودم که داخل هر طبقه از یک کشور جاساز بشن. ساختمون ها به صورت دایره ای منظم شده بود و  وسط دایره یک خونه ویلایی بود که به اداره شهر تعلق داشت.  تابلوی (آخه ایران) روی سردر ویلا  نصب شده بود. ساختمون ها با القاب مبارک حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) خوش چین شده بود. ساختمون (مبارکه) طبقه  چهارمش برای خاندان سلطنتی تهیه شده بود. 

با بدرقه مردم به اون سمت رفتیم و سوار آسانسور  شدیم و بالا رفتیم.  همه واحدها شبیه هم بود. هر واحد  پنجاه متر و یک اتاق خواب. یک واحد برای من بود. یکی برای مامان و بابام. یکی برای دو خواهرتان و یکی برای عمو. هر کسی واحدش رو با لوازم خودش می چیند و من هم اتاقم رو قابل استفاده برای استراحت و خواب کردم و هال رو به صورت کتاب خونه ای در آوردم  که میز کارم هم اونجا بود. خسته لوازم رو توی اتاق گذاشتم  تا فردا به اون ها و بقیه چیزها  رسیدگی  کنم.

صبح با صدای ساعت گوشیم  بلند شدم و می دونستم امروز روز اول دربار. من همه افراد درباره رو از یک سال قبل انتخاب  کرده بودم و با اتوبوس  خودم اومده بودن. به سمت کمدم رفتم و و بدون گشتن اولین لباس مقبولی که دیدم رو برداشتم. بلوز آستین دار آبی آسمانی با  سرهمی  بنفش و مغنه کراوات دار دودی.  بیرون  دورشون و کتونی های   مشکیم هم پام کردم. تا اونجا  پیاده  رفتم و ساعت شیش صبح بود و همه خواب.

در ویلا باز بود. یک ویلای دو طبقه که  ده اتاق و یک سالن بزرگ  داشت. وارد سالن شدم که همه به احترام بلند شدن‌.  دربار من  یک دربار کوچیک شامل چهارده وزیر و پونزده نزدیک و  شونزده شوالیه بود.  هر وزیرک به وزیری خدمت می کرد و هر شوالیه هم باید بدون مرتبه خاص به صورت  آتش به اختیار عمل می کرد.  وزیر اعظم دختر دایی  بیست و پنج سالم  آزیتا بود و  بقیه هم وزیرهای (کشاورزی، ساختن ساز،  آموزش و پرورش، فرهنگ و هنر، جنگ، تجارت، امور خارجه، رفاه، بهداشت،   جغرافیا، تاریخ،  تشریفات،  خزانه داری، تخلفات) بودن.

جز اون ها نماینده (مردم، ولی فقیه، رئیس  جمهور، مردم بحرین، تایلند و  ونزوئلا) و  سه مشاور، دو وکیل و چهار منشی و کاتب هم  جزئی  از دربار بودن. ما همه از قبل هم رو می شناختم و  قانون شهرمون هم باهم نوشته بودیم و پرچم هفت ظلعی که  وسطش پرچم ایران بود و شعار (کوچک نشمار، جز ظالم را)  رو هم باهم انتخاب کرده بودیم. پس فقط یک دیدار کوتاه و چند تفسر و  مشورت مثل...

- بهتر چند دست لباس محلی بلوچ سفارش بدید.

بود.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دو

یکی دیگه از قوانین این بود.

* هر کدام از فرزندان  زیر دوازده سال  افراد نزدیک حاکم ها به عنوان شاهزادگان ملکه مشخص می شوند.

من  چهار خاله و دو دایی

سه عمو  و چهار عمه داشتم 

مادرم فرزند  دوم و پدرم بچه  شیشم بود. 

جدول زیر نشان دهند شاهزادگان:

عمو  ایمان:  پسر بزرگش، دامادش و دخترش، همسرش

عمو  ناصر: دسته پسر بزرگش

عمه   دنیا: دختر بزرگ  و دختر  شیش سالش  فرحناز که جز شاهزادگان شد.

عمه مهشید: زنش، پسرش، دخترش، دامادش 

عمه حلیمه: همسرش و  دخترش

بابا محمد

عمه سکینه: همسر، دختر، داماد، دختر دومش، دختر پنج سالش  جزیره که جز شاهدخت ها شد. 

عمو   مازیار: که با ما زندگی می کنه

خانواده  مادرم:

خاله عالیه: شوهر، دختر، پسر و دختر دوم

مامان  عسل

دایی مهدی:  همسر 

دایی وحید:  همسر، دختر و پسر، دختر شیش ساله  هلنا، همسر دوم

خاله   هانیه: دو دختر و دو پسر

خاله   هانی: دو پسر و یک دختر و داماد

خاله هدی:   یک پسر و دو دختر

بچه ها به یک اتاق جدا رفتن و بقیه خانواده واحدهای دیگه  مستقر شدن. حالا طبقه پایین پنج اتاق پر و دو اتاق خالی داشت.  یک واحد ولی برای  بیرون مجتمع یک اتاق  هشتاد متری پر از   تخت دو طبقه بود اما فقط هفت مرد درش بودن و حکم حرم سرا رو داشت.

داوود ۲۷ ساله  عشق سومم

یاسین: ۲۲ ساله عشق دومم

خالد: ۲۲ ساله عشق اولم

الیاس: ۲۱ ساله پسر خاله عسل و عشق بگیم

داریوش: ۳۳ ساله  دوست اجتماعی م

بردیا: ۱۷ ساله دوست اجتماعی م

واحد: ۳۰ ساله دوست عموم کوچیکم

بحث دیگه این بود که افراد هر کشور توی چه کارهایی  باشند.

مردم بحرین به عربی و انگلیسی صحبت می کردن و  بیشترشون  هم شیعه بودن  که گروه زیادی شیعه و سنی ایرانی تبار داشتن.  هشتاد و یک نفرشون مسلمان، نه نفر مسیحی و نه نفر هندو بودن.   بیشترشان باسواد بودن و  فارسی می دونستن  چون بحرین  کشوری جدا شده از ایران در زمان پهلوی بود. 

*  بحرین تا استقلال، مورد ادعای شاه ایران بوده و شاهنشاهی ایران آن را جزو خاک خود محسوب می‌کرده، اما در اشغال انگلیس قرار داشته‌است. در نظرسنجی انجام شده توسط سازمان ملل، سه گزینهٔ پیوستن به ایران و ماندن تحت‌الحمایه انگلیس و استقلال مطرح شده‌بود که به ادعای سازمان ملل مردم استقلال را خواستار شده‌بودند. شاه ایران محمد رضا  پهلوی نیز در مقابل این مسئله  به راحتی گذر و همراهی  کرد.

بنظرم با مردم بحرین  ارتباط عاطفی بیشتری داشتیم و به مشکل نمی خوردیم اما نمی دونستم با مردم  ونزوئلا که در آمریکا جنوبی زندگی می کردن چیکار کنم. نود و یک نفرشون مسیحی بودن و   هشت نفر بدون دین و  یک نفر با عقاید عجیب و غریبی که نفهمیدم چیه.   فرقه مسیحیتشون  کاتولیک  بود و  بیشتر انگلیسی زبان بودن و گروهی هم کمونیست بودن.  بنظر  برعکس اسم کشورش در کشور پیشرفته ای زندگی  نمی کردت و مشکلات زیادی داشتن. 

جالب ترین قسمت این بود فقط بیست و نه نفر سفید پوست داشتن و  هشت سیاه پوست و  یک سرخ پوست داشتن. زبان رسمی شون اسپانیایی بود.  متوجه شدم هفده بچه ازشون سوءتغذیه  دارن و معلوم بود گروهی حتی وسیله اولیه بهداشت رو هم نداشتن و فقر بیداد  می کرد.  اما در هنر مهارت داشتن و موسیقی های محلی داشتن.  از همه قوی تر بیس بال بازهای حرفه ای داشتن.   و کشور بعدی افراد تایلندی واقع در شرق آسیا بودن.

تایلندی ها به زبان تایلندی صحبت می کردن و   قیافه ژاپنی شون برام جالب بود.  نود و پنج نفرشون بودایی بودن و چهار نفر مسلمون  و یک نفر مسیحی.  با سواد بودن و  اهل هنر نمایشی و آشپزی  مخصوص بودن و  ورزش رزمی مخصوصی  داشتن و خیلی  براشون مهم بود. با وجود  این چهار  قوم مختلف (بلوچ، بحرینی، ونزوئلایی و تایلندی)  احساس ترس و غریبی  می کردن چون من  فارس بودم و با هیچ  قومی تا اون سن   رفت و آمد  نداشتم اما فهمیدم  الان باید تصمیمی عاقلانه بگیرم. 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

همه چیز  رو تا جایی که تونستم جمع و جور کردم.  اول اون هایی که یک دین واحد نداشتن رو باهم توی یک طبقه گذاشتم. بعد از اون  کارگاه هایی که قبل از اومدن آماده  شده بود رو پر از جمعیت کردیم و دستور دادم یک ساختمون وسط شهر برای کارهای دولت آماده  کنند تا به مشکلات مردم رسیدگی بشه و نماینده هایی فرستادم تا  از وضع  مردم جویا بشن. یک گروه نظامی محلی هم قرار شد آماده  کنیم.

قرار بود  هنرمندها جمع شدن تا طرحش رو بکشن.  رزمی کارها کلاس می ذاشتن تا بقیه هم یاد بگیدن اما مهم تر از همه کلاس های درسی بود. آخه   قوانین جنگ این بود...

* مبارزه در بازی به این صورت که هر فرد باید با رقیب مسابقه ای در رشته  مورد  انتخابی خودش  بدهد. فردی که نمره بالاتری بیاورد  پیروز میدان است. تمامی  ارتش اینگونه مسابقه  میداهند و افراد شکست از دور مسابقات خارج شده و به زندگی  عادی خود برمی گردن و بعد از جنگ افراد جدید جایگزین می شوند.

پس هرکی یک رشته انتخاب می کرد و استادها  آموزش  می دادن. من هم فقه  و حقوق  رو  انتخاب کردم. جز اون دستور دادم همه افراد شهر باید حتما سواد داشته باشند و داشتن سواد کمتر از دیپلم  غیر  قابل  قبوله.  حالا که تمامی حقوق و خزانه شهر به حساب ما می اومد دستور دادم برای بالا رفتن جایگاه حقوق زنان رایانه (دویست تومنی) به هر  کودک دختری که از الان دنیا بیاد داده بشه.

جز اون دهک بندی  ها هم برام آوردن  و قرار شد  مقدار زیادی از  امتیازهای شهروندی  برای دهک اول و دوم مجانی باشه و ماهانه یک بسته غذایی به دهک اول و دوم داده بشه و  دهک  دهم و نهم  هم مالیات ده درصدی بدن و دهک هشتم و هفتم مالیات هشت درصدی  و دهک شیشم و پنجم شیش درصدی و دهک چهارم و سوم  چهار درصدی ‌. گروهی هم آماده  شد تا نظارت  دقیق داشته باشه. 

 سیستان بلوچستان شهری با جایگاه گردشگری بالا بود و مکان های محیط زیستی و  تاریخی  عالی داشت که اگه بهشون رسیدگی می شد... هی! دریا هم چیز با ارزشی اینجا بود. به همه این ها باید رسیدگی می شد.

***سه ماه بعد***

همه چیز نظم گرفت.  من خودم  شیش خدمت کار داشتم و لباس های منظم  و به قائده و مامان و بابا و پدر بزرگ و مادر بزرگ پدریم چهار خدمت  کار و  داوود که حکم ملکه رو داشت دو  خدمت کار. نیومده داوود اصرار داشت صیغه  کنیم‌.

- مگه من عشق تو نیستم؟ نکنه هنوز  دلت پیش قبلی ها هست؟

- این چه حرفی؟! تو همه چیز من هستی اما اینطور زمانی که قانون بازی من رو اذیت  می کنه. تازه خانوادم هم قبول نمی کنند.

- شنیدی می گن خالد با دوستت  صحرا که مسئول  همسرات کردی رابطه عاشقانه  برقرار کرده؟

- بله شنیدم، از صحرا پرسیدم گفت همچین  چیزی نیست. برای اطمینان  با بدری جابجاش کردم.

وزیر اعظم  درخواست ورود کرد. به  داوود نگاه کردم که با اخم  بیرون رفت. وزیر داخل اومد. 

- به موقع اومدی!

اشاره  کردم روی مبل دوتایی آبی رنگ اتاق بشین نشست و کنارش نشستم‌.

- چه خبر؟

- مجموعه   یا علی (شامل  مسجد، باشگاه، قرارگاه نظامی،  پاساژ و  هتل در خدمت شهر) شروع به ساخت شده.

- عالیه! برای  شام همراهیم می کنید؟

لبخند زد‌.

باهم بیرون رفتیم تا به سالن غدا خوری که آخر  واحد بود بریم. وارد شدم. یک میز  بیست و چهار نفر توی سالن بود که  همه به نوبت جایگاه می شستیم. پشت میز نشستم. پدر بزرگ  و مادر بزرگ دو طرفم بودن و بعد پدر و مادرم، خواهرهام و بعد داوود و بقیه همسرها.  احساس کردم همه یکجوری هستن. وزیر رو به روی داوود نشست.  با تعجب گفتم:

- چرا بقیه نیومدن؟

همه بهم نگاه کردن. پدربزرگم که ما  (علی خان) صداش می زدیم گفت:

- آقا  داوود از قدرتشان استفاده کردن و گفتن دیگه اجازه نمی دن اون ها با ما پشت یک میز بشینند.

با تعجب  به داوود نگاه کردم که ابرویی بالا  انداخت. متوجه معنی کارش شدم و از عصبانیت  به خودم پیچیدم اما سکوت کردم‌. بعد از غذا که زهرم  شد بلند شدم و رفتم‌. می دونستم داوود کوتاه نمیاد و زهر خودش رو میریزه.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهار

جرات مخالفت بیشتر نکردم.  یک شب پیشش رفتم. داشت برای خوابیدن آماده می شد. در رو باز کرد و با تعجب نگاهم کرد.

- خانوم ماه! چی شده؟

- لباست رو بپوش بریم.

نگاهی به صورت مضطربم کرد.

- کجا؟

- مگه نمی خواستی همسرم بشی؟ پیش عاقد.

لبخند روی صورتش نشست. به خونه ای که برای روحانی مجموعه در نظر گرفته بودم رفتیم و  با خجالت از حال بد مامان و بابا عقدمون رو برای یک ماه با مهریه  که همون حلقه عقدی باشه نوشتن. سه روز اول از  خجالت با کسی رو به رو نشدم و داوود هم به اتاقم راه ندادم. بعد از سه  روز وقتی داشتم به کارها می رسیدم به اتاقم اومد  و جعبه مخمل خاکستری رنگی رو روی میز گذاشت. 

- این هم مهریه ت.

نگاهش کردم که لبخند زد و گفت:

- آنقدر از من بدت میاد؟

ابرو بالا انداختم‌.

- چی؟

- درسته  قبل از این من و تو فقط چهار هفته دوست بودیم اما فکر نمی کردم... یعنی من چون دوستت داشتم...

حرفش با قرار گرفتن لب من روی لبش ناتموم موند. حلقه قشنگی بود.  در اصل انگشتر  تیره رنگ و جالبی بود.  مدتی  دنیا  مون بهشت بود  اما زیاد ادامه پیدا نکرد چون یک روز توی دربار دعوا شد و داشت به من توهین می شد. برای اون ها هم یک خاله بازی بود و دلیلی نمی دیدن که وقت عصبانیت با آرامش  رفتار کنند اما  داوود که همیشه از پشت پرده به جلسات گوش می داد جلو اومد و باهاشون دعوا کرد:

- ملکه بودن و غیره به کنار. شما چطور جرات می کنید به یک نفر اینطور گروهی بپرید.

من خواستم  آرومش  کنم اما فایده نداشت. وزیر اعظم  گفت:

- شما به چه جراتی توی جلسه حرف زدید؟ 

یکی دیگه هم گفت:

- حق با خانمه به تو ربطی نداره!

یک دفعه تا به خودم بیام دعوا گرفت و چند دقیقه طول کشید تا نگهبان ها آروممون کنند. به دستور من داوود رو به اتاقش بردن اما خانم ها که از این اتفاق کلافه شده بودن سر من داد و بیداد می کردن:

- باید مجازات بشه. 

- یا مجازات می شه یا ما شکایت می کنیم.

نفهمیدم چطور آرومشون کردم. نفهمیدم اصلا آروم  شدن یا نه! اما فهمیدم از حرفشون برنگشتن و من رو هم راحت نمی ذارن.  آخر سر داوود یک تعهد می ده و من آرزو دارم دیگه تمومش کنند اما انگار اون ها هنوز راضی نبودن فقط آروم  تر ماجرا رو دنبال کردن. داوود می گه هیچ کس  دستورش رو اجرا نمی کرد و سلامش نمی کردن و نگاه های چپ  همراهش بود. مهمونی برای آرامش  خودمون می گیرم و بهش می گم:

- برقصیم؟

قبول می کنه و بلند می شه و دستم رو می گیره و وسط میریم. خوشحالم که اون همسرم خیلی خوشحالم!  چند  بچه رو هزینه مالیش رو بر عهده می گیرم و اون ها هم خوشحالن که خود ملکه مستقیم بهشون می رسه. کم کم می فهمم داوود سیگار می کشه و بی پروا رو به روی من این کار رو تکرار می کرد اما به روش نیاوردم تولدم بود که با داوود قرار گذاشتیم‌:

- کار روزانه م که تموم شد  باهم میریم شهر گردی  و بعد قایق سواری.

از کار روزانه که برگشتم دیدم مادربزرگم داوود رو به بهانه کاری از شهر دور کرده. خیلی دلم از  این بدجنسی شکست اما چیزی نگفتم.  همه دورم جمع شدن و هدیه دادن اما دیگه برام ارزش نداشت. هدیه مادربزرگ رو که پول بود توی صندوق صدقات انداختم و تا دو روز طول کشید که داوود برسه. به محض دیدنم بوسیدم و معذرت خواهی کرد.

- نمی دونی برام چقدر سخت بود!

و کادوش رو که یک  دسته گل طبیعی بود بهم داد‌. تازه کادو گرفتن بهم چسبید و گل رو توی گلدون گذاشتم و شب خوبی رو گذروندیم.  داوود زیر فشار آزارها عذاب می کشید اما از من پنهون می کرد. کلاس های فوق برنامه زیادی توی شهر برپا کردم. داوود که دوست داشت از محیط دور باشه به عنوان معلم و شاگرد به خیلی از کلاس ها می رفت. بالاخره یک روز دوباره به دربار اومد و با صدای بلند و عصبانیت پرسید:

- چرا من رو اذیت می کنید؟ چرا از من بدتون میاد؟ فقط بخاطر اون روز یا می خوان به ملکه زهر چشم نشون بدید؟

جا خوردم. حق با اون بود‌. این مدت بخاطر من اذیتش کردن. جواب سؤالش فقط این بود که با شدت بیشتری بیرون بفرستنش. شب بهش گفتم:

- برات خونه ای توی شهر  می گیرم و همون جا برای دیدنت میام‌.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنج

به سمتم اومد و دستش رو روی بازوهای گذاشت.  داوود چهار شونه با نگاهی گیرا، صورتی کشیده و ته ریش و موهای خوش حالت مد روز بود. دم گوشم گفت:

- از این به بعد تو پرتوی احساسی! 

و این اولین لقبی بود که دوران ملکه بودن روم گذاشته شد و کسی نفهمید چرا داوود من رو پرتو صدا می زنه.  براش یک  واحد توی شهر گرفتم که صد متری و دوتا اتاق می خورد. همه اعتراض کردن اما جواب ندادم و خودم هم شب درمیون پیشش می رفتم.  خونه تماما رنگ آبی داشت و آرامشش همهمه روز رو ازم دور می کرد. با وجود دور بودن باز هم بیشتر از قبل می تونست  توی کارها شریک باشه و با مردم دیدار داشت و حتی برای خودش مهر زده بود.

روزهای تعطیل هم باهم  مسابقات اسب سواری و خر سواری می رفتیم  یا آهنگ می ذاشتیم و می رقصیدیم. من به جلسات شعر می رفتم و از شاعرها حمایت می کردم اما داوود این چیزها رو دوست نداشت.  افراد دولت روم فشار می آوردن و فشار می آوردن تا اینکه گفتن:

- ملکه دیگه نباید از کاخ خارج بشن، بهتر اون مرد هم به کاخ برگرده.

کم کم فهمیدم حرفشون جدی پس مجبور شدم از ترس اینکه  داوود رو برگردونند. و اینجا اذیت  بشه اطاعت کنم و  مدت صیغه که یک ماه دیگه هم با مهریه   سه سکه طلا بود رو باطل کنم.  از اون زمان حس می کردم افسردگی دارم و بعد از کار به اتاقم می رفتم و زیر پتو قائم می شدم‌. یک روز پدر بزرگم اومد و گفت:

- وقت داری صحبت کنیم؟

ناراحت روی تخت نشستم. گفت:

- محکوم به مرگ  که نیستی دختر جان! تو که یاسین رو دوست داشتی بیا حالا باهاش ازدواج کن. 

- مدتی  می خوان به خودم بیام. تازه من و یاسین  سه ماه دوست بودیم اگه می خواستمش همون جا باهاش می موندم.

اون روز انگار پدر بزرگ قانع شد اما هر چند روز یکبار بهم تلنگری می زد. حالا که داوود رو پشت  میز غذا  خوری نمی دیدم و بجاش بقیه همسترها می نشستن احساس می کردم  همه صندلی های پشت میز خالی هستن.  داوود هم به کارهای سیاسی ادامه می داد و بین مردم بود و قرار بود هر هفته ای یکبار هم رو ببینیم و قدم بزنیم. دفعه اول که دیدمش تا یک ساعت گریه کردم تا دلم آروم  شد. دفعه دوم گفت که افراد دولت گولش زدن و بردنش به باغی و کتکش زدن و گفتن:

- اگه دوباره با ملکه دیدار کنی ما می دونیم و تو.

و  دیگه هم رو ندیدیم تا سر مجالس مهم.  وقت  نکردم زیاد فکر کنم چون اولین جنگ شروع شد و  خراسان جنوبی اعلام جنگ کرد. بدون مخالفت رو به رو شدم. به ارتش خودم خیلی امید داشتم.  بدون ترس و نگرانی مسابقات برگذار می شد و افرادم  هم راضی  بودن. جنگ سختی بود. هر دو گروه به اندازه هم قدرت داشتیم‌. از افراد خانواده  پدر بزرگم، مادرم و پدرم به کمکم اومدن و توی مبارزه ها شرکت می کردن.  ماه تموم نشده بود که پیغامی از گروه خراسان جنوبی که حاکمشون فردی به اسم (اعلا الدین)  بود رسید.

- اگه عقب بکشید ما هم عقب می کشیم.

و ما هم عقب کشیدیم اما قبلش گفتم:

- اگه دوباره جلو بیان تا آخرش  میام.

یکم حالم که بهتر شد با  یاسین عقد کردم‌. اون شب  به این شکل که اینبار صبح به در اتاقش رفتم. 

- بیا عاقد منتظرمون.

مهریه  ده سکه نیم بها شد.  از ولخرجی بنظر می اومد می خواست میخش رو بکوبه.  خیلی زودتر از اونی که فکر می کردم به دلم نشست. اون هیجان و احترام به داوود رو برام نداشت اما شب ها باهم صحبت می کردیم و غذا می خوردیم و شب خوبی رو رقم زدیم.  فهمیدن یک نفر از کاخمون برای خرمشهری ها  پول فرستاده تا اون ها برای جنگ  آماده  بشن.  نفهمیدم کی خیانت کرده اما گفتم:

- اینبار کوتاه نمی‌آیم.

برای جنگ آماده  شدیم.  خبر دادم که مادربزرگم هم باید باهام بیاد آخه  احساس می کردم احتمالا تقصیر اون.  اما الکی گفتن بیمارستان رفته. فهمیدم  بهانه ای هست برای نیومدن.   دوست نداشتم برم اما وقت کم بود. کاخ رو به خدا سپردم و به سمت میدان نبرد راه افتادم. 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شیش 

***یاسین***

با تعجب به  چیزی که  ستوان اطلاعات نشونم داد نگاه کردم. خواستم دهن باز کنم که یادم اومد گفته بود فقط بنویس. روی کاغذ مقابلمون نوشتم.

*این چیه؟*

نوشت.

*شنونده. نمی دونیم کی توی اتاقتون گذاشته.*

یکم گیج و ترسیده بودم اما زود جمع و جور کردم.

*باشه*

و گفتم:

- بله متوجه شدیم مادربزرگ ملکه پول هایی  که در ازای جاسوسی   می گیره رو کجا می ذاره. آدرسش  رو بهتون می دم.

و بهش چشمکی زدم و بیرون  که رفتیم گفتم:

- افرادی که اسمشون رو می دم افراد نزدیک مادربزرگ ملکه هستن. همین الان افراد بفرستید تعقیبش کنند.

- امشب برای جنگ نذر دارید؟

- آره، شمع روشن می کنیم‌.

- جای  ملکه برات خالیه؟

سر تکون دادم‌‌.

- خیلی! یک ماه حدودا رفته مرز و هر  چهار روز یکبار میاد  سه ساعت می مونه و میره. اون موقع هم فرصتی برای من نیست.

- خواهر ملکه شنیدم ازدواج کرده.

-  آره  زهرا  دو سال از ملکه کوچیک تر بود.  با درخواست خودش با حاکم  اهواز  قرار گذاشت که یک طوری اتحاد هم باشه.  پیروزی مون هم جدی می شه.

- او شما چقدر جدی گرفتید.

باهم دست دادیم و رفت. به اتاق که برگشتم صدای  عجیبی از پشت سرم  شنیدم. متعجب به عقب برگشتم. در پشت سرم بسته شد.  دستگیره رو دست زدم اما باز نشد. نگران می خواستم در بزنم که پنجره اتاق از پشت سرم باز شد. خوشحال روم رو برگردوندم اما کسی پشت پنجره نبود. یک دفعه چیزی مثل نارنجک به داخل افتاد. رنگم پرید و روی زمین دراز کشیدم و دست هام رو بالای سرم گذاشتم. 

- یا امام چهارم! یا علی بن حسین!

آتیش و ترکه بیرون نزد اما دود بود که می اومد. به سرفه افتادم و به دیوار تکه دادم. کم کم با صدای بلندتر سرفه می کردم. با مشت به در می کوبیدم اما فایده ای نداشت. زیر لب امام سجاد علیه السلام  رو قسم می دادم که یک دفعه در باز شد و با سر به سرامیک ها برخوردم‌‌. دو نفر زیر شونه م رو گرفتن و بیرونم بردن.

پدربزرگ ملکه بهم قول داد که هرکاری بتونه برای پیدا کردن مجرم می کنه. پلیس سربازی برای مراقبت ازم فرستاد.  مادر بزرگ ملکه اومد و با پرویی گفت:

- باید برات صدقه بدیم.  من پول جمع کرده بودم تا  مسجدی بسازم برای امام محمد باقر شما هم پولی بدید تا  نذرتون  باشه‌.

و اینطور خزانه ش رو  توجیح کرد. واحد که پسر عموی ملکه بود به  ملکه مادر گفت:

- من احساس امنیت نمی کنم و خانوم ماه هم که مدت زیادی هست رفته پس اجازه بدید من برای مسافرتی به نمک آبرود برم و  ملکه اومد برگردم.

ملکه مادر گفت:

- حق داری پسرم برو.

حالم که بهتر شد خیاط سلطنتی رو صدا زدم و پارچه های صورتی و آبی که گرفته بودم و آوردم. 

- سایز خانوم ماه رو داری؟

نگاهی به لباس ها کرد.

- اگه زیاد لاغر  نشده باشند بله.

- لباس پرنسسی  مثل  انیمیشن  های دیزنی براشون بدوز.

لبخندی زد.

- حتما. شخصیت خاصی مد نظرتون؟

- اون شاهدخت کوچولوی و... آناستازیا.

- امیدوارم کارم راضی کننده باشه!

و پارچه ها رو برداشت و رفت.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفت

داوود دستور داد بسیجی ها توی شهر پخش بشن و ماموریت بگیرن تا در نبود ملکه شهر بهم نخوره.  یک شب به دیدن خانوم ماه رفتم اما  انقدر تاریک بود که نمی دونستم کدوم چادرش آخه  بخاطر اصراف نشدن گفته بود از ساعت  هشت شب همه باید بخوابن و همه فانوس ها خاموش می شه‌. به بدبختی پیداش کردم اما داخل که رفتم انقدر  قشنگ خوابیده بود که بدون مزاحمت کنارش دراز کشیدم و خوابیدم. 

صبح آخرین جنگش کنارش بودم  و خبر پیروزی رو با گوش های خودم شنیدم‌. مثل رزمنده های زمان جنگ ذوق زده وارد شهر شدیم. خود ملکه جاساز شد و من هم کنارش بودم. اون یک ماهی که اونجا بودیم واقعا لذت  بردم. هیچ مزاحم و بد ذاتی نبود. ملکه به  کارهای اداری می رسید و من هم شهر رو دور می زدم و باهم   به مکان های  یادگار از جبهه سر می زدیم.

دختر داییش  رو  حاکم خرمشهر گذاشت. البته زیاد نیاز نبود  چون فاصله دو شهر خیلی کم بود. دوباره از روی پل رد شدیم و به شهر رفتیم. در کمال تعجب همه مردم به استقبالم اومده بودن.  به کاخ هم که رسیدیم  همین وضع  بود. دست گل ها  تا اونجا جمع شد که می شد کل آپارتمانم  رو پر کرد. همه گل ها رو  دادم برای مردم خرمشهر بفرستن و معذرت  خواهی کنند که مدتی باعث اذیتشون  شدیم‌. اون شب جشن گرفتن.

***اشرف***

- تو همه عزیزانت رو از دست می دی... تو همه عزیزانت...

با اون نوای وحشتناک از خواب پریدم.  همه باور کرده بودن رای دادگاه رو که  داوود رو  مقصر ماجرای پیش اومده برای یاسین می دونست. فقط من بودم که وقتی داشتن دست بسته از کنارم ردش می کردن و گفت:

- من بی تقصیرم!

حرفش رو باور کردم اما باور کردن من بگردی نمی خورد. قرار شد به شهر خودش برگرده و از بازی کنار بره. وقتی برای خداحافظی با من اومد. از اتاق بیرون نرفتم و راهش ندادم. طاقت دیدنش رو نداشتم. هنوز چیزی از رفتن داوود نگذشته بود که وکیلش پیشم اومد.

- من می تونم ثابت کنم که عوامل دیگه ای دست به کار هستن.

باهم شرایط رو بررسی کردیم. به  پنج اسم احتمالی رسیدیم که مادر بزرگم اولیش بود. از شدت استرس و ناراحتی اون شب از حال رفتم ولی وقتی بهوش اومدم خبر خوشی شنیدم. یاسین کنارم نشسته بود و دستم رو توی دستش فشرد و با صدای  آرومی گفت:

- من خوشبخت ترین مرد دنیام! ملکه قشنگم بارداره.

گیج به افراد اتاق  که خوشحالی می کردن نگاه کردم.  خدای من تو چه مهربونی!  رو به پدربزرگ گفتم:

- دستور بدید توی حیاط یک سفر  بزرگ پر غذا پهن کنند  و همه مردم شهر رو دعوت کنند.

- خدای من چطور همچین کاری کنیم؟

- هر کدوم از خانواده های ساکن توی مجتمع باید یک قابلمه غذا توی سفره بذارن. 

دستور دادم یک زمین  دو هکتاری توی خرمشهر به یاسین به عنوان هدیه  پدر شدنش بدن. افراد مجلس اعتراض کردن اما انقدر خوشحال بودم که اهمیت ندادم. حالا یاسین رئیس  شده بود اما  بین یاسین و خالد دعوا  شد.   یاسین بهش گفت:

- تو چرا اینجایی اصلا؟ ملکه که به کسی جز من نگاه نمی کنه پس دکوری تو رو گذاشته؟ 

- برای اطلاع جنابعالی من اولین عشقش بودم و  دو سال هم باهاش بودم‌.

- برای اطلاع جنابعالی   اگه عرضه داشتی بجای جدایی الان پدر فرزندش  بودی.

- لیاقت نداشت!

من که از پشت دیوار  نگاه می کردم لب هام رو  روی هم فشار دادم و  می خواستم به اون سمت برم که مامان رو دیدم با عصبانیت اومد و بدون دونستن ماجرا به یاسین گفت:

- حق نداری چون  به جایی رسیدی به بقیه توهین کنی.

- مامان شما اصلا...

- من بهت اجازه دادم من رو مامان صدا بزنی؟

یاسین یکم سکوت کرد بعد گفت:

- من پدر نوه تونم.

اگه وقت دیگه ای بود دخالت می کردم اما بنا به دلایلی  برگشتم و وارد اتاقم شدم.  دستور دادم الیاس بیاد آخه  برای مشورت گرفتن هیچ کسی به اندازه اون خوب نبود.  اومد و با احترام روی صندلی نشست.

- فرزندتون رو  تبریک می گم!

- ممنون!

مدتی سکوت کردیم بعد گفتم:

- ازت خواستم بیای تا  توی یک کاری  بهم مشورت بدی‌.

- که اینطور در خدمتم!

- ماجرای بین یاسین و داوود رو یادته؟

با یادآوری ماجرا اخمی روی چهره ش نشست و سر تکون داد.

- خوب؟

- اوم... راستش یک چند روزی پیش وکیل داوود پیشم اومد و  مدارکی رو بهم ارائه داد که... برای خودم باورش سخته اما احتمالا  یاسین یکجورایی... صحنه سازی  کرده که داوود مقصر دیده بشه. 

مدتی طول کشید تا به خودش بیاد.  به سمت جلو خم شد‌‌.

- لعنتی! عوضی!  به پلیس گفتی؟

در حالی که با دست هام بازی می کردم گفتم:

- برای همین  ازت مشورت خواستم.

- مشورت دیگه برای چی؟

حق به جانب گفتم:

- برای من هم سخته  پدر بچه م رو لو بدم.

چند ثانیه نگاهم کرد بعد زیر لب گفت:

- چی؟!

سرم پایین بود. از جا بلند شد و داد کشید:

- اگه باردار نبودی بی توجه به هرچیزی یک سیلی بهت می زدم‌.

سرم رو بالا آوردم  که گفت:

- احمق تو عدالت رو به بچه ت فروختی؟

سرم رو پایین انداختم و آروم  گفتم:

- چشم!

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت هشت

بچه م سه ماه بود.  ماه  رمضون بود.  بهم خبر رسید یاسین افطار رو خودش درست می کنه تا باهم بخوریم. اما  قبل  از اومدنش  داوود اومد.

- خواستم افطار کنار شما باشم.

دیر بود برای راحل چیدن چون با فاصله چهار دقیقه یاسین هم با سینی شامل * هندونه، توت خشک،  نون بربری،  چای  و  سینه مرغ داخل اومد.   چند ثانیه متعجب به داوود نگاه کرد. داوود گفت:

- نمی دونستم  شما اینجا میان. اومدم سری  به  خانوم ماه بزنم.

یاسین با لبخند  دعوتش می کنه افطار پیش ما بمونه. دور هم می شینیم.  بعد از غذا یاسین مجبور می شه به احترام داوود همراهش  بیرون بره اما دو دقیقه نمی شه که صدای دعواشون من رو هم بیرون می کشه. تا می رسم  ضربه های پی در پی  داوود به سر یاسین رو می بینم. من از هیچ نوع کتکی به اندازه کتک به سر وحشت نداشتم.   نگهبان ها سریع اومدن و  گرفتنشون. هر دو به من نگاه می کردن تا ببینند چه واکنشی نشون می دم. گفتم:

- داوود خان رو  به خونه خودش برگردونید.

اون که میره   به سمت یاسین میرم. روی زمین نشسته و سرش رو بین دستش گرفته. بیشتر از درد تحقیر اذیتش می کرد. با اینکه از خطاش  اطلاع داشتم دلم نبود این حالش رو تحمل کنم.  نم نم بارون به دادم می رسه. دستم رو به سمتش گرفتم‌.

- دور بزنیم؟

سرش رو بالا میاره. از شدت ضربه ها چشم هاش قرمز شدن.

- بچه اذیت نمی شه؟

خندیدم.

- نه.

دستم رو می گیره و اون شب تا  سحر دور زدیم و  فرداش سر سفره  افطار یاسین یک انگشتر  در نجف  بهم هدیه می ده‌.

- فوق العادست!

- برای سحر فردا می خوایم همه همسرات رو دعوت کنم.

-  نیاز به تایید داوود داره.

- برای چی اون دور از ما می تونه برامون تصمیم بگیره؟  مگه من پدر بچه تو نیستم پس چرا  اون درجه بالاتری داره؟

نتونستم  بگم بخاطر اینکه  هنوز سر لو دادن و ندادنت تردید دارم. خلاصه سحر فرداش رسید که کاش نرسیده بود. داوود و یاسین اصلا بهم محل ندادن اما با  وجود بقیه زیاد به چشم نیومد‌.  هوا که روشن داد خبر دادن:

- هیچ ردی از داوود نیست. نه به خونه ش برگشته و نه ماشينش  پیدا شده.

دنیا روی سرم خراب شد. من هنوز دوستش داشتم. من خیلی دوستش داشتم! اولین شکست پلیس یاسین بود و من هم همین شک رو کردم.

***داوود***

از کتک زدنم غافل می شند و بالای سرم می ایستن و چند  دقیقه ای نگاهی به  بدن خونین و مالینم می کنند  و بعد میرن. خیالم که از دور شدنشون راحت شد با وجود درد زانو بلند شدم. داخل یک منطق پر درخت بودم. ناله آرومی می کنم و چند قدمی میرم اما  صدای حیون های درنده می ترسونم.  از شدت درد و نداشتن تعادل زانوهام می لرزید.  چند قدم مثل پنگوئن رفتم‌. صدای حیون ها می اومد اما نزدیک نبودن.

***اشرف***

یک قدم فاصله داشتم به لو دادن یاسین که خواهرم اکرم گفت:

- من باور نمی کنم یاسین این کار رو کنه. اون دیروز گفت که داوود رو بخشیده.

تردید کردم که بگم یا نگم! 

- جناب  یاسین خیلی وقت ها دشمنی خودشون رو به  همسر اول نشون دادن.

توی دربار بحث بود و من در سکوت بگم و نگم می کردم. آخر سر تصمیم گرفتم بگم. دهن باز کردم که خواهرم   آیدا بدو بدو داخل اومد.

- جناب داوود رسید.

نفهمیدم چطور خودم رو به  بیرون رسوندم. داوود رو دیدم که تلو تلو خوران مثل فردی که خمپاره خورده باشه خونین و با لباس پاره جلو اومد. با خودم گفتم حتما روی مین های جامونده از جنگ رفته‌. به  پنج متری ما که رسید روی زمین افتاد و دیگه بلند نشد.  بعد از پنج ساعت که  به خودش اومده ماجرا رو تعریف کرد. دیگه واقعا همه اشاره ها به یاسین بود اما زیر بار نرفت که نرفت. دلم نیومد داوود رو بفرستم به خونه ش پس دستور دادم به اتاق قبلیش برگرده. دستور دادم.

- لباس و حقوق ماهانه و هرچی نیاز دارن براشون به نحو احسنت در نظر بگیرید.

***داوود***

از بین کت و شلوارهایی که مزون برام پیشنهادی آورده بود  به یک بنفشه اشاره کردم.

- این با پیراهن  مشکی.

لباس ها رو پوشیدم و آرایشگر  خواستم تا موهام رو درست کنه. من برعکس یاسین چهارشونه و عضلانی بودم.  کفش های چشمم رو پوشیدم و عطر زدم.

-  مجسمه چوبی که خواسته بودم کو؟

مجسمه رو کادو پیچ شده تحویلم می دن.

- بریم.

با دوتا از نگهبان هام به سمت  سوئیت  ملکه مادر میرم. در می زنم.  خودش باز می کنه‌‌.

- سلام داوود جان حالت بهتر؟

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نه

از من متنفر اما در مقابلم جوری دیگه رفتار می کنه.  هیکلی بود و پوست تیره ای داشت. چشم های   نقره ای و موهای  مشکی.  کنارش میره و داخل میرم.

- پدر نیستن؟

- نه بیرون.  بهتری؟

- ممنون!

زنگ کوچیک همراهش رو می زنه تا خدمت کارها از اتاق  های خود برای کمک بیان. روی مبل می شینه.

- اینجا چی می خوای؟

همینطور نگاهش روی تیپم چرخ می خوره. کادو رو سمتش می  گیرم.

- ناقابله! هدیه ای از طرف من به نشون بازگشت دوباره.

سعی می کنه لبخندش رو نگه داره.

- باز کنم؟

- میل خودتون.

یک مجسمه شکل  زرافه بود که روی چوب زیرش نوشته شده بود.

* دروغ در هیچ حالتی جایز نیست، مگر به مادر. 
بذار فکر کنه غذا خوبه، هوا خوبه، حالت خوبه، کلا همه چی رو به راهه*

لبخند واقعی تحویلم میده. بلند می شم. با تعجب می گه:

- کجا؟

- چند جا کار دارم.

بدرقه م می کنه. اینبار به اتاق اکرم و آیدا میرم. یک روسری  سرشون می ندازن و داخل میرم‌.  

- به به خانم ها!

اکرم کلافه می گه:

- چی می خوای؟ می دونی اگه بفهمند آوندی اتاق ما چی ها پشت سرمون می گن؟

آیدا خواست آرومش کنه که گفتم:

- اگه بدونند یک تک تیرانداز  برای شما نامه های عاشقانه می نویسه چی؟

رنگ از چهره اکرم پرید. آیدا با تعجب نگاهش کرد.

- چی شد الان؟

حرفم رو زده بودم. بیرون زدم.   یاسین به سمتم اومد.

- از برگشتت زیاد خوشحال نباش. به زودی به جایی که لیاقتت بر می گردی.

- آره. مثلا آغوش خانوم ماه.

حرفم زیاد دیر نشد چون کم کم رابطه م با اشرف به حالت همیشگی برگشته‌. اول در حد لبخند وقت دیدن هم. بعد حرف زدن. بعد افطاری و در آخر طلاق از  یاسین. چون عده بود هنوز نمی تونست با من عقد کنه.  یک شب افطار باهم داشتیم غذا می خوردیم که درد شدیدی رو توی دلم احساس کردم و از حال رفتم. 

***اشرف***

نمی دونم چرا مردی که انقدر برام مهم بود باید همه بلاها سرش می اومد. اینبار دیگه اگه مطمئن  می شدم کار یاسین لوش می دادم. نیروهای پلیس اینبار ازم اجازه گرفتن تا با خشونت و تندی بازجویی کنند. اجازه رو بهشون دادم. بچه که حالا  پنج ماه  بود با لقد زدن فشار  احساسی رو اعلام می کرد. ناراحت به اتاق  یاسین رفتم و با شاه کلید وارد شدم. با ورود من از جا پرید.

- خانوم ماه!

- چیکار کردی یاسین؟

داد کشیدم:

-  یاسین چیکار کردی؟

بغض گرفتش.

- بخدا من فقط می خواستم شکم روش بگیره.

- دیگه نمی بخشمت! فقط دعا کن بلایی سرش نیاد.

خشمگین بیرون رفتم.  دکتر گفت اگه تا صبح حالش خوب بشه خطر رفع شده. نفهمیدم چی شد که کنارم خوابش برد. صبح با نوازش دستس بیدار شدم.

-  آنقدر صبحانه بخور که نتونی از این در بیرون بری‌.

- حالا یک روز من نتونستم روزه بگیرم دارم صبحانه می خورم ها.

بهش لبخند زدم.  برام سخت بود اما گفتم:

- می شه دوباره به آپارتمانت بری؟

بهت زده نگاهم کرد. مدتی به همین شکل گذشت. 

- چیکار کنم؟

- به آپارتمان برو. من می خوام... می خوام دوباره باهات عقد کنم اما دو ماه دیگه عده م. نمی خوام تا اون موقع در خطر باشی

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ده

قبول کرد و دوباره به آپارتمان رفت. این مدت اصلا ندیدمش  تا براش خطری ایجاد نشه. ماه دوم وعده م اومد.   چهار هفته بود ندیده بودمش و  دلم تنگ بود!  این مدت با یاسین هم رو به رویی نداشتم و پلیس در حال بررسی بود. مامان برعکس همیشه می گفت:

- این داوود رو برای خودت نگه دار. پسر خیلی خوبیه!

در آخر گفت:

- یک دسته گل براش بگیر و به دیدنش برو. من مراقبم کسی دردسرساز نشه.

از پیشنهادش استقبال کردم و با دست گل به خونه ش رفتم. چند ضربه به درش زدم که یکی از آقایون در رو باز کرد.

- به سلام ملکه!

خندیدم. مرد مسن و شوخ طبی بود.

- سلام.  جناب داوود هست؟

کنار رفت و کشیده گفت:

- بله!   داوود جان ببین کی اومده.

داوود از در بیرون اومد و با دیدن من بهت زده به سمتم  اومد.

- خانوم ماه!

خواست بغلم کنه که عقب رفتم و دست گل رو به سمتش گرفتم.  نگاهش بین من و دست گل چرخید  و بعد گل رو گرفت.

- تو خودت گلی، گل چرا!

باهم به بالکن رفتیم و روی صندلی ها نشستین و از هر دری حرف زدیم. از ساختمون بهم زنگ زدن.

- پلیس اومد یاسین رو برد. 

نگاهی به داوود کردم. نمی خواستم متوجه بشه. آروم به   پدربزرگ گفتم:

- مادربزرگ، بابا و مامان رو بردارید و  به جای امنی ببرید که درگیر مشکلات نشن.

خاموش کردم و به داوود گفتم:

-  تو بمون برمی گردم.

به مجتمع برگشتم. یاسین رو به کلانتری برده بودن. خیلی چیزها بر ضد بود. سریع دستور دادم:

- همه  اموال یاسین رو ضبط  کنید.

حالا که دیگه یاسینی نبود با خیال  راحت  با داوود عقد کردم اما الان مشکلم با این بود که بچه م بی پدر شده. ازدواج دوباره با داوود هم کم دردسر نبود. مادر بزرگ تمام تلاشش رو پای این گذاشته بود که جلوی من خرابش کنه.  اما داوود بی سر و صدا به همه کارهای خودش می رسید و از من و بچه مراقبت می کرد و محبتش رو به همه نشون می داد.  مادربزرگ برای اینکه به هدف خودش برسه گفت:

- تو که بارداری زیاد وقت نمی کنی، چرا رسیدگی به کارهای مردم رو به داوود نمی سپاری؟

به امید اینکه یکم از اذیت هاش کم بشه قبول کردم.  واقعا هم داوود عالی از پسش بر اومد.  بعد از ماه ها عذاب جونی برای ابراز احساسات شدید برام نمونده بود اما کنار  همسرم آرامش داشتم و این رو همه درک می کردن.   شیش ماهگی بود که دردم  می گیره. من هم مثل مامان ضعیف بودم و زودتر از وقتش وضع حمل می کردم. بچه م به دنیا اومد.  پسرم. با ذوق بغلش کردم. من چون برادر نداشتم پسر بچه خیلی دوست داشتم.

- وای خدایا شکرت!

با ناراحتی به جای خالی پدرش نگاه کردم که همه سعی داشتن با هدیه و محبت هاش افراطی برام پر کنند. از بابا پرسیدم:

- یاسین کی می تونه مرخصی بگیره؟

ناراحت گفت:

- مرخصی نداره بابا.

- خوب کی می تونیم به دیدنش بریم؟

همه بهم نگاه کردن‌. مادربزرگ مادریم که تازه  به ما ملحق شده بود گفت:

- تو که ملکه ای. صحبت کن بذار بچه رو نشونش بدی‌.

راحل خوبی بود.  داوود دست کوچیک بچه رو که داشت شیر می خورد گرفت و پرسید:

- اسمش چی قرار بشه؟

به بچه م نگاه کردم. پوست  سفیدش به من  رفته بود و موهای  کاراملیش به پدرش. چشم های  منحنی خودم رو داشت و  رنگ  مشکی رنگش رو از پدرش به ارث برده بود. 

- فرزاد.

همه مبارکه گفتن. به مجتمع که برگشتيم  با هلهله و انواع رقص و آهنگ محلی برای هر قوم و کشوری که با ما زندگی می کرد به استقبالمون اومدن اما بچه توی بيمارستان  مونده بود تا مراقبش باشند.   اتاقش هنوز بدون استفاده بود و  دو روز بعدش بچه رو آوردن.  امام جمعه  توی گوشش اذان گفت و  به مناسبت دنیا اومدنش  بیست بسته غذایی برای نیازمندها پخش شد. داوود به مبارک دنیا اومدنش  شروع به ساخت یک پاساژ به اسمش کرد. یک روز مامان اومد و گفت:

- صحبت کردم، بچه رو به دیدن یاسین ببر.

در حالی که استرس داشتم لباس قشنگی تن فرزاد کردم و به اتاق دیدار رفتم. چند دقیقه بعد داخل اومد. لاغر شده بود و زیر چشم هاش باد کرده بود.  با بهت بهم زل زدیم. جلو اومد.

- فکر نمی کردم  تو به دیدنم بیای‌.

یک دفعه سرش پایین اومد  و به بچه خیره شد. طول ‌شید  تا به خودش بیاد.

- بچه من؟!

دست هام رو جلو بردم تا بچه رو بغل کنه. در حالی که مثل ابر بهار اشک می‌ریخت بچه رو بغل گرفت.

-  اس... اسمش چیه؟!

- فرزاد.

- پسرم.

بوسیدش. بچه توی بغلش آروم بود. سرباز به داخل اومد.

- ملکه باید برید.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازده

بچه یک ماه بود و تمام این مدت داوود و مادربزرگ پدریم بهش می رسیدن. حتی دل نداشتن به دایه یا خدمه بسپارنش.  مادربزرگ مادریم به  داوود می گه:

- خانوادت مدام زنگ می زنند و نگرانت هستن. چهار ماه بهشون سر نزدی. تو برو من  مراقب   خانوم ماه و فرزاد هستم.

داوود رو نرم می کنه و اون هم از من اجازه می گیره.

- خانوادم  یامسر هستن. چهار روز میرم  و میام. 

- به چهار روز که چیزی نمی شه. سیزده روز آزادی اما به شرطی.

- چه شرطی؟

لبخند می زنم.

- من هم دلم گرفته و این یازده ماه از همین شهرها بیرون نیومدم. باهم میریم.

فرزاد رو به دایه سپردم و   بابا هم همراهمون شد.  کلی محافظ برداشتیم‌. طبق قانون  باید با  کاروان مخصوصی می رفتیم که شامل  ماشین های ست و  یاسی رنگی که رنگ نمادی حکومت ما بود، می شد. بودن در راه برام آرامش  داشت. برای صبحانه و تفریح می ایستادیم  و از طبیعت لذت می بردیم.  به شمال  که رسیدیم با خانواده داوود آشنا شدم. مدت دوستی  مون چندبار اسمشون رو شنیده بودم اما آشنایی  نداشتیم. با مادرش و برادرش زندگی می کرد. برادرش یک سال ازش کوچیک تر بود و  به قول مادرش:

- از دست در رفته بود‌.

پدرش فوت کرده بود.  مادرش از محبت کم نمی ذاشت. توی ویلا ایستادیم و محافظ ها هم توی ویلاهای دیگه موندن اما اونجا بازی دیگه تموم شده بود و باهم  خوش و بش می کردیم و هرکی دنبال سرگرمی خودش بود. جز وقت هایی که مردم  از مستندهایی که شبکه مستند مخصوص از بازی نشون می داد می شناختنم.  یا  مجله و شبکه ها برای مصاحبه می اومدن  یاد بازی نمی افتادم.

دریا و جنگل می رفتیم و حسابی غذا می خوردیم. از بازار  میوه بابلسر کلی ماهی و میوه می گرفتیم که روی زمین هم نمی موند. مامانش از بودن با من خوشحالی می کرد و آرزو می کرد کاش نوه ش از من باشه.  برادرش هم از بودن من خوشحال بود. قایق سواری می رفتیم و ماهی گیری می کردیم.  با لباس محلی عکس می گرفتیم و یک لباس محلی گیلانی با داوود کنار دریا گرفتیم. 

- یکی هر چهارتا باهم بگیریم و بزرگ کنیم به مادرت بدیم.

همه آماده  کنار هم ایستادیم و مادرش دستش رو دور گردن من انداخت.  عکس رو گرفتیم و روی شاسی زدیم.  چهار روز آخر بودنمون فرمانروای  یامسر  *رادوین* دعوتمون کرد و بعد از اون فرمانروای چند شهر دیگه هم تکرار کردن و در آخر با صندوقی پر از هدیه راهی شهرمون کرون. قلبش به برادر داوود گفتم:

- تو زن نمی خوای؟

- می خوام اما کو؟

- عمه دنیام یک دختر به اسم  یکتا داره که  بیست سالش. باهاش صحبت می کنم بیا عقدش کن.

با این حرف اون ها هم همراهمون راه افتادن. با برگشتمون همه به استقبال اومدن. مادربزرگ پدری ابراز دلتنگی کرد اما پدربزرگ  مادری که حکم نائب السلطنه رو داشت از اومدنم ناراحت بود. سوغاتی ها رو دادم و از شاهزاده ها دیدن کردم. بعد از اون به  خالد همسر دوم کنونی گفت:

- یواشکی  بیا بیرون تا جایی ببرمت.

بیرون که باهم همراه شدن گفت:

-  کجا می خوایم بریم؟

- می خوام مکان استقرارمون رو  عوض کنم.

- چرا؟!

ماشین اومد و در رو باز کرد.  من جلو و اون عقب نشست. ماشین حرکت کرد. 

-اینجا هم از شهر دور هم بخاطر گرد و خاک زیاد  برای  بچه ها خوب نیست.

- خیلی فکر خوبیه! کجا؟

- مضیف حاج عبدالله  جزیزه مینو.

یکم فکر کرد.

- برای جنگ رفتن سخت نیست؟

- فکر نکنم.

- چرا من رو آوردی؟

یکم به بیرون نگاه کردم و گفتم:

- تو از بقیه بیشتر می تونی پشتم باشی.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت دوازده

یک ماه گذشت و حالا مضیف برای کاخ شدن تقریبا آماده شده بود.  داوود و خالد توی کارها کمکم می کرد. الیاس همسر سوم کنونی برام هدیه ای آورد.  یک  انگشتر. با لبخند تشکر کردم اما داوود بهش چشم غره رفت. بلند شدم و به اتاق رفتم. برای اینکه بشنوم  چی می‌گن پشت در ایستادم و گوش دادم.

- مگه نگفتی می خوای به شهر خودت برگردی پس این کارها برای چیه؟

- از  خانوم ماه می ترسم.

- تو برو من قول میدم کاری باهات نداشته باشه.

کلافه روم رو برگردوندم. این هم بدجور پرو شده بود. همین کار داوود باعث شد که  بعد از تموم شدن مدت صیغه با  واحد سی ساله آخرین همسر  و دوست عموم عقد کنم. از اون طرف  خبر می‌دن یاسین توی زندان دعواش شده و چاقو خورده. مردم و زنده شدم تا خبر دادن سالمه. داوود که از کار من عصبانی شده بود  قبل از اینکه بفهمم چه خبر زن گرفت.  چیزی که شنیدم رو باورم نشد.

به خونه ای که آدرس دادن رفتم. با زنش به استقبالم اومد. دنیا روی سرم  خراب شد. سلام کردن و منتظر واکنشم موندن. لبخند مصنوعی زدم و بدون اینکه به روی خودم بیارم برگشتم. بغض گرفته بودم. وقتی رسیدم دستور دادم یکی از خونه های سازمانی رو بهشون هدیه بدن تا زندگی شون رو ادامه بدن. حالم قابل توصیف نبود. واحد پیشنهاد داد:

- یک پیک‌نیک خانوادگی بریم.

پیک‌نیکی که گفت جز خانواده خبرنگارها و مردمی که می خواستن  ما رو ببینند هم بودن که حسابی چسبید.  بلند می‌شم و می گم:

- طبق رسوم و قوانین خالد  همسر اول میشه و در همین حال بالاترین درجه بعد از پدر بزرگ و پدر ملکه رو می‌گیره. لقب این جایگاه رو *نماد* می ذارم. 

خالد خندید و واحد اخم کرد.  البته به این شکل بقیه هم جایگاهشون بالاتر می رفت.  وقت عزاداری برای عشق از دست رفتم نداشتم چون دوباره جنگ شد و اینبار می خواستیم  خراسان جنوبی رو کامل بگیریم. یک جنگ تمام عیار شد.  خالد برای  فرماندهی رفت تا خودی نشون بده. الیاس  هم از فرصت  استفاده کرد و هدیه‌های گرون قیمتی خرید و برای بزرگ‌های فرستاد.  من نه با فرماندهی خالد خیالم راحت بود دستور دادم تاجی از  طلا برام درست کنند. تاج کوچیک اما خیلی قشنگ بود. یک شب  مادربزرگ پدریم گفت:

- داوود ما رو دعوت کرده خونه شون.

- یعنی کی؟

- مامان بزرگ و بابابزرگ هات رو.

سر تکون دادم.

- خوش بگذره.

اما خبر نداشتم بعد از رفتن اون ها  مامان توی  آشپزخونه بزرگ ساختمون زندانی شد.  بابا رو هم خواهرهام توی اتاقشون نگه شون داشتن. اون شب  به پسر عمو ناصر تهمت زدن و پلیس اومد ببرش‌.  بچه  کوچیکش شروع به گریه می کنه و چند خائن نمی ذارن افراد دلسوزی که می خوان خبر برسونند به اتاق من برسن.  فقط عمو کوچیکم که می تونه به  الیاس خبر بده که من رو خبر بده. 

تا من برسم یک گروه از بلوچ های موافق عمو به پلیس حمله می کنند و پلیس هم ناچار به  دفاع می‌شه‌.  سه نفر جونشون رو از دست می‌دن و  پنج نفر زخمی می‌شن. معلوم که بعد چی می‌شه. حملات رسانه ای و خشم مردم. عصبانیت ما و دعوا و تهمت‌ها. آگاهی شروع به اطلاعات جمع کردن کرد. اولین سر نخشون خبر تصمیم به خروج  خانواده عمه دنیاست. همه شون رو می گیرن و  بازجویی می کنند. فقط خود عمه اطلاعات داشته.

- داریوش همسر سوم از وقتی همسر چهارم بود داشت یک پاساژ می ساخت.  کارش غیر قانونی بود و پولش رو هم من وظیفه داشتم از خزانه دار  اشرف بگیرم.  پسر ناصر فهمید و می خواست لومون بده‌.

کم کم همه افراد شرکت کنند در ماجرا شناسایی می شن. عمه  رو تحویل پلیس می‌دیم و خانوادش رو بیرون می‌کنیم. پاساژ ضبط می‌شه و  داریوش تحویل داده می‌شه. دستور می‌دم کار پاساژ  رو ادامه بدن. از افراد خورده ریز که کار داشتن. عمه مهشید  به جرم کمک از مجتمع اخراج می‌شه و بردیا همسر یکی مونده به آخرم هم از بین همسرها کنار می‌ره. شوهر عمه مهشید همه اموالش ضبط و اخراج می‌شه.

حالا همسرها اینطور هستن.

خالد

الیاس

واحد

پسر عمه م هم برگشت و درجه ش به عنوان کارگاه  مجتمع تغییر می کنه و هدیه ها براش فرستاده می شه.  یک روز مادر بزرگ پدریم بهم گفت:

- می خوان با یک پسر آشنات کنم که همسر خوبی برات می شه.

و من رو به اتاق خودش خواست.  کنار هم نشسته بودیم که پسر اومد و   سلام داد. جوابش رو دادیم. روی مبل نشست‌ نگاهش کردم.  هیکل  لاغر با پوست  جوگندمی داشت. موهای  لخت لیمویی داشت که از رنگ طبیعی ش تعجب کردم. چشم های  وحشی آبی تیره ای داشت و تمام مدت که نگاهش می کردم به سمتم برنگشت.

-  اسمت چیه؟

- ماکان.

- چند سالته؟

اینبار به سمتم برگشت و  من تونستم نگاه  مهربونش رو ببینم.

-  بیست و پنج.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزده

- شغل یا هنری چیه؟

- پزشکی خوندم.

ابروهام بالا پرید.

- تو که پزشکی خوندی برای چی می خوای به من خدمت کنی؟ 

-  آینده نگری.

- بیشتر توضیح بده‌.

لبخند زد.

- ملکه های بازی  بین مردم معروف می شن و بعد از بازی هم اجازه دارن به هر کشوری که دلشون می خواد مهاجرت کنند و زندگی مرفه ای داشته باشند. پزشکی پول خوبی داره اما معشوقه یک ملکه بودن  پول کم دردسرتون و بیشتری به همراه داره.

با نیشخند نگاهش کردم.

- صحیح‌. بسیار خوب آقای پزشک شما اجازه دارید توی  مجتمع ما ساکن بشید.

به مجتمع که رسوندمش کسی متوجه نشد اما وقتی لوازمش رو وارد اتاق می کردن همه اومدن. مادربزرگ بزرگ مادریم جریان رو پرسید و بعد از شنیدن ماجرا گفت:

- به مادربزرگت اعتماد نکن.

ماکان با یک جعبه به سمتم اومد.

- این رو برای تو گرفتم.

جعبه رو ازش گرفتم و بازش کردم. پر از لاک های رنگی رنگی. چشم هام برق زد.

- من عاشق لاک هستم.

- همه دخترها عاشق لاک هستن.

نیشخند زدم‌.

- خوب روی دخترها شناخت داری.

مثل خودم نیشخند زد. پسرها با حسادت نگاهش می کردن. هیچ کدوم به این خوشگلی نبودن. به سمت داوود رفتم و همینطور که از کنارش رد می شدم در گوشش گفتم:

- من شوق قدم هاۍ رسیدن ب تو هستم یڪ شهردلش رفت ڪه من دل به تو بستم.

دستور دادم به مناسبت عضو جدید کیک درست کنند و  ساختمون خودمون یک دورهمی داشته باشند. کم کم فهمیدم ماکان از اونی که بنظر  

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...