رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

زیر مدار عاشقی | عسلی م‌آوی کاربر انجمن نودهشتیا


Asali _mA
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: زیر مدار عاشقی

نام نویسنده: عسلی م‌آوی

ژانر: عاشقانه،پلیسی،جنایی

خلاصه:

 

از قدیم به جای مانده است! سر نخ، دو شاخه شود، نمیتوان آنرا از راه سوزن گذراند و در صورت جدا شدن عاشق و معشوق، عشق در رهگذر کاری ندارند و به عبارتی دیگر تفکیک میان عاشق و معشوق در مدار عشق، ناممکن است.

من تورا در ذهنم البته خواهم کشت! گناهی نیست که خدا قربانی ذهن در قبال قلب را می‌بخشد!؟

شیر پسری از دیار غربت، تلاطم نگاهت را  محو خواهد کرد. هوس درون را در مداری از جنس عشق خاموش خواهد کرد .. تصویر همچو ماهت را بر روی آب خواهد کشید!

 

پس دخترک می‌گوید، من تو را خواهم مَهرَب کرد!؟مَهرَب من! یک مکان با ظاهری خشن، اما سراسر مهر دور   پدرانه!؟ بیا من دایره و مرکز می‌شوم. تو محوری بیارا، از توصیفات عشق...

مَهرَب‌خانه(جای فرار گریز ) تو، بشود  قطبی در مدار عشق  تا من لایق نام پناهنده  باشم؟  آنگاه خدا خود،  با دستانش روایت مارا به تصویر می‌کشد...

 

این رمان سراسر  عشق و عارفانه هاییست که هر یک از شخصیت‌ها شجاعت اعتراف آن‌را ندارند. 

اما این تحفه‌ی بلا به دور، چیز دیگریست.

بلاخره دستش رو می‌شود...

داستان از آنجایی به شروع پیوست که عسل دختری ساده  قلب،  از دست ارباب خود فرار کرده. به دنبال جایی برای پنهان شدن، به طور اتفاقی به خانه امیر، سرگرد و مامور مخفی  اداره آگاهی پناه  برد.

اما آیا امیر مغرور و سخت ما، حاضر به قبول کردن دختری پر دردسر مثل عسل خواهد شد؟!

"با من قلم به قلم همراه باشید؛ تا شاید راز نهفته در این داستان قدم به قدم آشکار شود.

 

مقدمه:

بیا عاشقی را رعایت کنیم

ز یاران عاشق حکایت کنیم

از آنها که خونین سفر کرده اند

سفر بر مدار خطر کرده اند

از آن ها که خورشید فریادشان

دمید از گلوی سحر زادشان

 

 

 

 امیــر

هوا سرد بود. شیشه‌های تیره و تار اتاق،  نشان از ابری بودن هوا می‌داد. این هوا هم حال دلش مثل دلم دلگیر است. چـرا نمی‌بارد؟ چرا سیلاب به پا نمی‌دارد! خوب درک می‌کنم.  خود من هم، رویای بارش را به تصویر نکشیدم!

این منم پسری از جنس غرور! احساس در زندگی من جایی ندارد.  همه در طاقچه گذشته‌هایی که گذشت خاک می‌خورند. 

ســرد و بی‌رحم‌تر از تیغ بُران گل رز؛  با فریب  چه دست‌ها که زخم کرده‌.  دل‌ها که شرحه‌شرحه خون کرده‌ام!؟«این منم چه خوشت آید چه نیاید.

ادامه دارد...

صفحه نقد:  https://forum.98ia2.ir/topic/7605-سقوط-در-عشقعسلی-م‌آوی؛کاربر-انجمن-رمان-نود-هشتیا/

 

ویراستار: @ Neda

ناظر: @ برهون

ویرایش شده توسط Asali _mA
ویراستار Neda
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

photo_2021-02-23_18-09-51_mwe1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

قبل از شروع رمان لطفا قوانین رمان نویسی نودهشتیا رو مطالعه کنید، لینک تاپیک:

https://forum.98ia2.ir/topic/6513-قوانین-تایپ-رمان-پیش-از-نوشتن-مطالعه-شود/?do=getNewComment

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 3

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت1

امیــر*

با تمام زوری که از خودم سراغ  داشتم، پرونده رو روی میز کوبیدم. از اون پرونده‌هایی بود که بدجور فکر درگیرم و مشغول خودش کرده بود.

پرونده سرقت کودکان بی‌سر‌پرست؛ از گوشه کنار شهری که کوچه پس کوچه‌هاش تحت نظارت منه! موردی که بین خبره‌های بالا‌ مقام‌، به من سپرده شد.

نباید می‌ذاشتم، از چنگ من قسر در بره! به علاوه گرو بودن پست و مقامم، پای هزاران بچه مظلوم  در میون بود!؟ خودم  بیشتر از هر احد‌والناسی تو این خراب شده، خواهان دستگیری و پای چوبه‌دار فرستادن عاملانش  بودم!

اون‌روز می‌رسه؛ قولش را به خود اون کثافت‌ها دادم!؟   قسم خوردم، من باشم که زیر پای آن‌ها را خالی کنم؛  تا پرو بال زدنشان، برای یک دم هوا  به تماشا بشینم. کسی که نام و نشانی حتی ساختگی ازش ندارند؛ اما از حضور سایم هم وحشت میکنند!

صدای در چوبی دفتر کارم روی اعصابم خط می‌کشید! می‌دونستم کسی جرات نداره، در این اتاق رو تو ساعات خلوتم به صدا در بیاره؟! به‌جز یک نفر چموش!

- بیا تو!

‌مهرداد وارد اتاق شد و با نیش باز گفت:

-  سلام امـیرجانم، خوبی داداش! مارو نمی‌بینی روزا وفق مراد  می‌گذره !  اِی بگی نگی منم خوبم! نپرس که چرا چند روز نبودم!؟ بدجور سرما خورده بودم. می‌دونم نگران من بودی عشقـ...

 ور ور حرف می‌زد و هی وسایل و پرونده‌هایی که رو میزم بود، بهم می‌ریخت.  وول خوردنش کافور جونم بود.  از بس که یک جا بند نمی‌شد.

- مهرداد فکت و می‌بندی یا زحمتش رو بکشم برااات؟!

- نه بابا عزیزم منو تو نداریم که! خودم بستمش.

- پس خفه بمیر ببینم، چیکار میکنم!

- عشقم چیکا...

من با داد:

- مهرداد حرف نزن!  بی‌سرو صدا جمع کن بریم..

- اوکی!

با نگاه اخم‌آلود من، حرف حساب دستش آمد. منم واسه اینکه بیش از این به اعصاب خوردگی خودم دامن نزنم، زودتر پرونده‌هارو تو گاو صندوق اتاقم جا دادم.

هیچ وقت عادت به حمل پرونده‌ها با خودم و بردنشون به خونه نداشتم.  تنها زندگی می‌کردم، اما خونه  را دور از این ماجرا‌ها و درگیری ها می‌دونستم.

- پاشو بریم!

-  صبر کن پالتومو بپوشم هانی!

از سر تا پا یک نگاه گذرا و آنی به مهرداد انداختم.  فردی که هیچ یک از تهدید و تذکراتم بهش،  برای نگه داشتن احترام جایگاه من، کار ساز نبوده! همیشه آزادانه وارد خلوتم می‌شد. 

 تنها کسی بود که بیشتر از بقیه افراد دور و اطرافم باهاش اخت گرفتم؛ درست و درمون باهاش سر صحبت باز می‌کنم! بقیه حتی مقامات بلند پایه هم سعی در نزدیک شدن به من  داشتند، اما مهرداد متفاوت‌تر بود!

پسری با قد بلند و ته‌ریش؛  چشم ابرو مشکی که  جذاب‌ترش می‌کرد. آراستگی و شیک پوشی، همراه با شوخ طبعی و  لحن صمیمانه؛  از  خصلت‌های همه پسندش بود! صد  البته   باعث جذب دختران، نسبت به او می‌شد...

پالتوی من هم روی شونه‌ام انداخت . با دستانش  نگه داشت، تا کامل به تنم بپوشمش. در اخر هم با لبخندی که چال گونه‌اش را نمایان می‌کرد؛ از من پیشی گرفت و به راه افتاد.

با هم از ساختمان اداره آگاهی بیرون امدیم .. به سمت پروشه سیاه رنگم دوید .همیشه خدا با این پرویی ذاتی، با ماشین من کار خودشو راه می‌انداخت . اما اینبار من حوصله مسافر کشی نداشتم! ریموت تو دستم، اما قفل و نزدم! آهسته و آرام با قدم هایی محکم، خودم و بهش رسوندم...

ابروبالا انداخته، رو بهش گفتم:

 - شرمنده!؟ ماشینت انتظارت رو می‌کشه! بپر سوارش شو که حوصلتو ندارم.

لب و لوچه ‌هاش آویزون شد، با لوس‌ترین حالت ممکن  نزدیک تر آمد و گفت:

- یعنی دلت میااد؟! من مثل اون دفعه سروصدا نمیکنم. قول میدم ساکت بشینم . پسر خوبی‌هم که هستم! پس حله  بریم!؟

کلافه دستمو  به لبه پنجره تکیه دادم :

- مهرداد حوصله رانندگی ندارم . همینکه خودم و با هزار مکافات به خونه برسونم؛  گلی کاشتم!

- باباخسیس! خش و خط که وارد ماشینت نمیشه؟!  منو سر همین خیابون پیاده کن..

 کم کم‌، داشت حوصلم و سر می‌برد! تند دکمه ریموت  رو فشردم، نشستم و قفل مرکزی ماشین و زدم. دیگه جای بیشتر موندن نبود!؟

از آینه بغل  آخرین نگاهم و بهش انداختم:

- ای نا‌انصاف‌الدوله!  یعنی جراتشو نداری، بی‌‌من از اینجا خارج بشی!؟

با یک خنده که بیشتر به نیشخند شبیه بود!گازش و گرفتم؛ با سرعت بالا از میان موانع حیاط اداره ویراژ دادم. 

سرعت بالا آرومم می‌کرد! به مش رجب نگهبان تک بوق زدم؛ با همون سرعت به راهم ادامه دادم. دو روز می‌شد که خونه نرفته بودم! یه حموم درست و حسابی لازمم بود، با یکم ماساژ...

تا رسیدن به خونه پنجره رو پایین دادم ؛ تا هوای عصر پاییزی، موهامو به نوازش در بیاره. یک دستم تکیه داده  به پنجره؛ دست دیگه رو فرمون، با سرعت بالا می‌روندم. صدای ضبط  و زیادش کردم..

بارون که میباره میوفتم یاد روزی که

او پیش چشمان تر من زیر باران نبارم

خودش نخواست بمونه همراهم باشه

خودش نخواست قلبای ما با هم باشه

دوسم نداشت گذشت از این دل وامونده

تنهام گذاشت صداش تو گوشم جامونده

من این دردا رو غصه ی فردا رو پای کی بنویسم

من از دلتنگی بعد هر آهنگی توو گریه هام خیسم

مجبورم بسوزم با غم این دل خسته

مجبورم بسازم با این قلب شکسته

مجبورم حرمت عشق زبونمو بسته

مجبورم توو دل بریزم و به روم نیارم

مجبورم پا روی شیشه ی دلم بذارم

مجبورم آخه ازش خاطره ها دارم

***

انگار این آهنگ محرکی واسه  نم نمه بارون  بود.  بباره و  از شیشه به صورتم بزنه. آسمون بلاخره بارید؛ اولین بارون پاییزی امسال!

همیشه میگن، بارون هر سال با خودش ره‌آوردهای دل انگیزی در آغوش داره؟! اما  هر ساله واسه من،  نکبتی و درد بوده و هست. امسالم یکیش!

یه درد تازه رو لیست سیاه، بخت بلند بالام میزاره!؟ از این هوای ابری هم بیزارم؛ اما فقط میزارم  به صورتم بزنه. تا یادم بمونه، این زخم  که مثل آکنه به دلم چسبیده.

کلید و تو قفل در خونه انداختم، وارد شدم.  موهام به خاطر بارون، نم داشت. تار موهام به صورتم چسبیده بود.

کلید و  روی کارتنر انداختم. رو کاناپه ولو شدم. احساس می‌کردم که زیرم از نم لباسم خیس میشه؛ اما حوصله عوض کردن لباس نداشتم.

چشم‌هام رو دقیقه ای  روی  هم گذاشتم که صدای پایی هوشیارم کرد.  یکی روی پنجه پا راه می‌رفت؛ احساسش می‌کردم!؟

بوش تو خونه پیچیده بود. به آرومی از جام بلند شدم که ایستاد!؟ درست پشت سرم بود . یهو  برگشتم؛ اما چیزی پشت سر نبود؟! شاید به خاطر مشغله کاری امروز توهم زده بودم.  خواستم به جای اولیه خودم، برگردم که..

  چیز آبی رنگ پر داری، توجهم رو جلب کرد! با آروم‌ترین حالت ممکن، به  سمتش هجوم بردم. یک جسم خارجی که تو خونه من قریب بود؟!

یه (گیره سر)؛ به دنبال راه روی عریض خونه رفتم. حدسم درست بود؟! یکی تو خونم بود! با کمال زیرکی، پشت مجسمه طلایی  گوشه راه‌پله پناه گرفته بود .

همچنان به سمتش رفتم. درست جلوی مجسمه ایستادم و  گوشه شال قهوه ای رنگش رو گرفتم. همینکه شالش رو کشیدم، با هراس دو دستش بر شال چفت شد!

چتری‌هاش  اجازه دیدنش را نمی‌داد.  خم شدم تا ببینمش؛ همین‌که خواست فرار کنه، سریع دستشو گرفتم!

ویراستار: @ Neda

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۲

سریع دستش رو گرفتم. جوری محکم که  احساس کردم  از درد  صورتش توهم رفت؛ اما باز هم نمی‌تونستم صورتش رو ببینم. دست ظریفش تو دستم گم می‌شد.

من با تمام بی‌رحمی فشارش می‌گرفتم؛ تا صدای شکستن استخواناش به گوشم برسه!

- دستم شکست ولم کن حیوان؛ آخ!

مثل یک شیر زخمی شده بودم. کسی حق چنین برخوردی رو با من نداشت؛ همه از من حساب می‌‌بردند ! با دست آزادم شونش رو گرفتم. محکم به دیوار پشت سرش کوبیدمش که آخش به هوا رفت.

دادم تنش و بیشتر از پیش لرزوند:

- یک بار دیگه  زری که زدی و بزن! تا دهنت رو  پر خون کنمم!

 سکوت کرده بود! هیچ نمی‌گفت؛  تنها کاری که بلد بود  جویدن لب پایینش  با دندوناش بود .

یک دختر با لب‌های غنچه‌ای؛  لپ‌های سرخ، چشمانی با تیله‌های قهوه‌ای و رگه‌های سیاه که  مثلش رو ندیده بودم. انگار با هر لحظه ترس و لرزش زیر دستام، چشم‌هاش درشت تر و باز تر از حد معمول می‌شد!

خیره به چشماش؛ دست‌هام روی بازو‌هاش خشک شده بود.  حالت اون دو تیله برام غریب بود!   انگار زیادی از حد مظلوم به نظر می‌اومد.

این غرق شدن تو اون دو تیله نافذ، ثانیه‌ای طول نکشید؛  دو مرتبه چشم‌هام حالت وحشی به خودش گرفت!؟

تقاص ورود بی‌اجازه هر کس و ناکسی به خونم با «مرگه»! حریم امیرحفظ شدس!؟ کل دنیا باید بدونن که  ورود به کاخ امیر،  هزینه جونشون خواهد بود. 

می‌لرزید، ترسیده بود!   احساسش می‌کردم . فاصله کم بینمون  با پخش شدن نفس‌های تند و عصبی من  به صورت رنگ پریدش،  نفس‌هاش  رو به شماره انداخته بود.

لحن آرومم بر خلاف درون غوغا گرم ،جایه تعجب داشت!

- تو خونه من چیکار می‌کنی؟

از ترس به سکسکه افتاده بود. شک نداشتم که دزد نیست! این و منی تشخیص دادم  که با سارقان و ارازل اوباش زیادی سرو کار داشتم. تنها چیزی که نمی‌فهمیدم ، ورودش به خونه من بود،...

اخه مگه می‌شد! خونه سرگرد امیر پاکزاد!"...همین افکار شعله‌ای بر خشمم شد و با فریاد ...

_ چه گوهـ....ی می‌خوردی نفله! چجوری وارد خونم شدی؛ واس چییی اومدی؟ دِ بنال کییی فرستادتت اینجاا !

_ "بخدا ک کسییی منوو نفرستااده؛ من دزد نیسـتم !

- قبـر خودتو ، با دستای خودت کندی جوجه ؟!منم چالت می‌کنم.

همراه با این حرفم از یک دستش گرفتم کشون کشون، به سمت اتاق کارم بردمش. در اتاق رو وا کردم؛ داخل هولش دادم  که به پشت روی زمین افتاد.

- چیکار م مـ.ی ک کنننی بزار بررم...!

- هه!!!‌تو که تا اینجا اومدی. بزار یه پذیرایی کوچولویی ازت بکنم !!

روی زمین خودشو می‌کشید و عقب عقب می‌رفت.  با هر بار عقب رفتنش .. یک قدم بهش نزدیک می‌شدم. تا اینکه پشتش به میز کارم برخورد کرد و ایستاد.

چند قدم باقی مونده رو با یک قدم بلند طی کردم.  جلوش زانو زدم ؛ همراه با خنده‌ای که به تنش رعشه می‌انداخت..

دستم رو به صورتش نزدیک کردم که  تو یک  میلی متری  صورتش متوقف شد . یقه پالتو خاکستریش رو  چنگ گرفتم و از روی زمین بلندش کردم... 

دستاش روی دستام چفت شده بود ؛ تا فشارشون رو کم کنه! دهنش برای بلعیدن هوا از روی خفگی ، بازو بسته می شد...

- خفت می‌کنم !همین‌جا خودم می‌کشمت... تا عبرت دیگران بشه!! فقط قبل مرگت اعتراف کن ؛ اون بی.شرفی  که ازش دستور می‌گیری کیه؟ "تا شاید مرگ راحتی برات در نظر بگیرم!

- بزار تووضییح بد....

- خفه شووو !! نمی‌خوام  حرف  دیگه‌ای بزنی..فقط اسم اون نامرد رو بگووو !" باید تن شماها تو گور  با شنیدن اسم امیییر ،  به لرزه در بیااد .. می‌فهمی!!

صورتش خیس اشک بود . اشک‌هاش بی‌مهابا رو صورتش ریزش می‌کـرد؛  اما این اشک‌های داغ ، دل سنگی منو به هیچ وجه نمی‌تونست آب کنه !"

- پس تصمیم نداری حرف بزنی هان! باشه .

همین‌که خواستم دستامو بیشتر فشار بدم ؛ جیغ کشید.

- من فرار کردممم!

- چییی؟؟

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۳

آنچه بر عسـل گذشته،..

با آلارم روی مخ ساعت ، لابه لای چشام وا شد. دوباره روزی از نو که باید تو درد و غماش دستو پا بزنم شروع شد! سرم رو به سمت سقف بلند می‌کنم و با صدایی که گوشام بشنوه و آویزه خودش کنه میگم:

- "خدا جونم ..باز شکرت که میون اینهمه درد و اندوه  این نفس میره و میاد.(آره من شکرش می‌کنم ! چون می‌خوام به خودم تلقین بشه اون کسیه که همیشه حواسش به من هست!) 

 موهای بلندم رو از کش گل گلی که با تیکه پارچه‌های پرده عمارت درست کردم، باز می‌کنم. دستام و توی تارو پودش فرو می‌کنم. از نرمیش لبخند به روی صورتم میاد!

  مامانم همیشه می‌گفت؛ موهام و بلند نگه دارم ..! عاشق موهای خرمایی من بود. هیچ وقت اجازه کوتاه کردنشون رو بهم نمی‌داد.

چه روزها که من جلوی شومینه رو پاهاش دراز کشیدم و اون با  حوصله موهام و شونه میزد تا  دختر دردونش  خواب به خواب بره و خودش از درد زانو شب و سحر کنه؟!!

کجاست که ببینه  موهام هر روز طلب دستاش و برای نوازش می‌کنه، نوازشی از جنس عشق مادرانه؛ لطیف و بدون درد تا به خواب عمیق کودکانه فرو برم.

دمپایی‌های اردکیم رو از زیر تخت بیرون میارم. اونقدر بامزه بودن  که با نگاه بهشون خندم می‌گرفت.  بعد پوشیدنشون، سمت سرویس اتاق یورش بردم.

البته این آرامش قبل طوفان بود! باید تا می‌تونستم تو کارام بدو بدو می‌کردم   و تا ساعت هفت تو سالن اصلی حاضر  می‌شدم!؟

بعد از انجام کارای مربوطه  واسه توالت و مسواک، جلو آینه شال سفیدم  و روی موهام  انداختم. موهام و بالا سرم گوجه ای  بسته بودم!

قبلا خیلی دوس داشتم بیرون شال یا روسری  بریزمشون!؟؟  اما مامانم اجازه این‌کارو بم نمی‌داد، الان عادت‌های قبل نبودش بامنه..! انگار  علایقش تو ذهنم کپی شدن.

قفل درو وا می‌کنم . راهرو عریض روبه روم تو ذوق می‌زد ..مثل کوچه‌ای تنگ و تار که هر بلایی می‌تونه تو تاریکیش سرت بیاره!

از روی عادت تا پله‌های عمارت دویدم؛ با نفس نفس از پله ها سرازیر شدم .دست خودم نبود! از جاهای تنگ و تاریک وحشت داشتم! سمت سالن می‌رفتم که مرضیه جلوم سبز شد.

_ هیععع چته ؟!! مثل آدم نمی‌تونی عرض حضور کنی؟ زهرم ترکید!

مرضیه:

- سلام و صبحت بخیر! خوب خوابیدی گلم؟!.. بریم برات صبحونه درست کنم ؟  کارو بار هم امروز برای تو تعطیله !! می‌شینی مثل آدم منو نگاه می‌کنی؛ تا من کارای تورو انجام بدم!"

یک آن با دادش از جا پریدم:

- دختره ور پریده ! چه وقته بیدار شدنه؟؟ هاان ! مگه تو دیروز به مامان سمیه نگفتی، صبح ساعت شش، خودم بساط صبحونه و می‌چینم! بزارین مرضیه بخوابه .. استراحت کنه مریضههه!!؟؟"

_ خوب راستش ؟ آره گفتم، ولی خوب خواب موندم!  دیروز کل حیاط پشتی و جارو کردم از بس که کارش زیاد بود ؛ شب نشده مسقیم رفتم تو تخت خواب!

- خودتو لوس نکن! بیا برو مامان سمیه و مش رحیم تو اشپز خونه منتظرتن.

- یه ماچ بده خیالم  راحت بشه که  از دستم ناراحت نیستی  خوشگلمم؟!"

- دیوانه !مگه من می‌تونم از دست توعه دغل‌باز ناراحت باشم؟؟ فوقش با دو تا ماچ خرم می‌کنی!"منم گوشام هر بار دراز تر میشع.

- عه نگوو اینطوری!؟ دوست دارم از لپای گل من گلیت ماچ ابدار کنم ! اینجوری (اووم ماچ)دیدی چه چسبید!

- صدبار گفتمت تف بوس ، نکن بچه ! کو گوش شنوا؟ برو گورتو گم کن! تا نزدم همینجا کوفتگی دیروز و از تنت در بیارم""

_ باش باشه. رفتم.

- عه راستی عسل! چیزی یادم رف بهت بگ...

- ببین مرضیه جون ! خودت نمی‌زاری بیخیالت بشما!"

- حرف مفت نزن ! ارسلان گفت، بعد صبحانه حتما  به دیدنش  بری، کار واجبی داره باهات! 

با کنجکاوی پرسیدم :

- چیکار؟ تو نمی‌دونی؟!! 

- نه چیزی به من نمیگه، فقط دستور میده!

با لب و لوچه آویزون به راه اوفتادم.

- باشه! میرم ببینم اینبار امر اولیاحضرت چیه؟ تو هم برو به کارت برس، معطل نکن! 

- ببین بچه پررو رو!!؟یه چیز بهت میگماا! برو صبحونت و کوفت کن...

سلانه سلانه، وارد آشپزخونه نظافتچی‌ها شدم. با دیدن مامان سمیه و بقیه، نیرویی دوباره گرفتم و بلند گفتم:

- سلام و صبح بخیر مامان سمیه جونم!

- دختر تو نمی‌خوای دست از این بلند بلند حرف زدنت برداری ! نمیگی صاحب خونه ناراحت بشه !؟ ممکنه تنبیهت کنه.

مامان سمیه همیشه به ارسلان؛ آقای عمارت، یا صاحب خونه می‌گفت. منم  مجبور بودم ارباب صداش بکنم. این یک دستور بود!

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۴

سر سفره نشسته بودیم. نه من حرفی می‌زدم، نه مامان سمیه؛ نیم نگاهی به چهره چروکیدش کردم. از دور  داد می‌زد که خسته‌است! مثل تمام آدمای این خونه؛ خونه‌ای که برای من راه‌رو‌هاش، از هر جای دیگه ترسناک تره!

سرفه ساختگی کردم :

- میگم مامان سمیه، چرا آخر هفته  شهرستان نمی‌رین؟! حال و هواتون عوض می‌شه! دخترتونم می‌بینین. فکر کنم الان شش ماهگیش باشه ! راستی؛ مشخص نشد، جنسیت بچش چیه؟!

- دوقلو اَن مادر! اِنقدر دلم لک زده، برای بوییدن تن دخترم. تو شاید نفهمی؟! مادر بودن درد سختیه! انگار همه جا و هر لحظه، بوی بچه‌هات همراهت باشه! همونقدر دلتنگی..

قطره اشکی که میومد تا رو گونش بشینه، با نوک انگشت گرفت:

- خدا مادر تو‌رو بیامرزه. خیلی نگران عاقبتت بود! همیشه خدا، غصه میخورد؛ اما نمیتونست به روت بیاره. یادش کن مادر! اون دنیا الان چشم به راحته! 

من می‌خواستم از این حال و هوا درش بیارم؟!   بدتر منم بغض دار کرد! بمیرم براش که اِنقدر دل تنگه؛ارباب نمی‌زاشت، بره و بچه‌هاشو ببینه!؟ اما من باز میگم، شاید بتونم دل خوشش کنم.

خودم شرایطم بهتر نیست! یاد مامانم مثل بغض سنگی، رو سینم سنگینی می‌کنه. آهی میکشم:

- مگه میشه؟! یک لحظه، چهره مادر فداکارم از یادم بره؟!

- عاقبت بخیر بشی دخترم!

با صدای بلندی از اون حالت خارج شدیم:

- چخبرا اهل عمارت!

کنارم جا گرفت. اخمامو تو هم کشیدم؛ سقلمه ای به پهلوش زدم:

- باز تو سرتو انداختی پایین؛ مثل چی اومدی وسط حرفامون؟! تو کار وبار نداری؟ نمیخوایی آقارو به اداره برسونی؟

با شیطنت ابرویی بالا انداخت:

- نچ عسل خانم! منو نفرست دنبال نخد سیاه... هستم درخدمتت بانو!

ابرویی بالا انداخت و با خنده پت و پهنی،  ازم رو گرفت:

- مامان سمیه ما چطوره؟ نبینم نم اشک گوشه چشمش نشسته باشه!

معترض  بهش توپیدم، تا جو سنگین بینمون رو عوض کنم:

- عه سعید کو اشک؟! توهم زدیا برادر من! مامانم از  خوشحالی،  می‌خواد پاشه برامون قر کمر بیاد!..

سعید به زور خودشو جمع کرد؛ دستی به لباش کشید:

 - بله..پس چی فک کردی؟! مامان ما جوری میرقصه که دهن حاج رحیم،  آب میوفته!

پقی زد زیز خنده. شکمشو گرفت و رو صندلی ولو شد. مامان سمیه با اخم ساختگی، دو طرف دستشو گازی گرفت و گفت:

- ای پدر سوخته‌ها !.. دِ پاشید گمشین سرکارتووون! نمی‌زارن آدم دو دیقه با ارامش بشینه!؟

از این بحث همیشگی بین سعید و مامان سمیه، خندم گرفته بود!

سعید راننده مخصوص عمارت آقا بود! چند سالی می‌شد که به جمع ما  اضافه شده. اما با این دلقک بازیاش، خودش و تو دل همه جا کرده؛ بخصوص مرضیه که علاقش فراتر از علاقه ماهاست!

 خیلی تلاش کردم، زیر زبون سعید و بکشم؛ ببینم اونم مرضیه رو می‌خواد یا نه؟ چون واقعا به هم میومدن!

- خانم مهندس! یوهوو.. کجاییی؟ دالی عسلی..

- هااان!

-هان نه و بله! پاشو مثل دختر حرف گوش کن.. شرتو کم کن، برو پیش ارباب!؟ الاناس که صداش بلند بشه!

دیگه موندن رو جایز ندونستم؛ مستقیم به سمت اتاق ارباب راهی شدم.

طولی نکشید که صدای کریه‌اش، تو اتاق پیچید:

- بیا داخل!

درو وا کردم.  مثل همیشه سرم پایین انداختم.  اما بوی الکل و سیگارش  بینیمو اذیت می‌کرد! اِنقدر که این بشر سیگار می‌کشید!؟

با صدای ریزی، که انگار از ته چاه بلند میشد؛ گفتم:

- سلام صبحتون بخیر ارباب..

کوفتت بشه خواب نازت! بی‌شرف راحت‌طلب. درحال نق زدن با خودم بودم که بعد پوک عمیقی،  لب باز کرد:

- امروز مهمونی مهمی داریم؛ همتون می‌دونید!؟ امیدوارم وظایف تک تکتون به خوبی انجام بشه!  کم کاری ببینم، خودم شخصا رسیدگی می‌کنم! میدونی که رسیدگی من چه شکلیه؟!

 طرف حرفش من بودم ؛ چون دفعه پیش سینی شربتو خالی کردم، رو پارتنر رقص آقا!

- امروز وظیفه  دیگه‌ای برای تو در نظر گرفتم!؟

با تعجب آشکار، تو چشم‌های گرد شدم گفتم:

 - ارباب! من باید چیکار کنم؟!

- تو شخصا مهماندار سالن اصلی خواهی بود. رسیدگی به کم و کثر مهمان‌ها، بر عهده تو هستش!

نمی‌تونستم حرفشو هجی کنم؟ با لرزی که به جونم افتاده بود گفتم:

- ولی این کار نازیلا، خدمتکار شخصیتون هست؟! من چطور با حضورش، وظیفشو انجام بدم ارباب؟

با خشم سر بلند کرد و غرید:

-  داری زیادی از حدت، تو کارام دخالت می‌کنی؟! 

- آخه...

از روی صندلی چوبیش؛ به یک دفعه بلند شد. سمتم اومد، جوری که از ترس دو قدم به عقب رفتم. به صورتش خیره شدم؛ لباش از کشیدن سیگار زیاد به کبودی می‌زد. رنگ آبی چشاش از همیشه تیره تر بود!

 ارسلان پسری خوش هیکل و جذاب بود؛ اما من، ازش متنفر بودم؟! می‌شه گفت بیشتر به خاطر دخترباز و هوس‌باز بودنشه که  ازش دوری می‌کنم؛ از نزدیکی بهش بی‌ز‌‌‌‌ارم !

صداش از افکارم بیرونم کشید:

- کلمه چشمی نشنیدم که از اون لبات در بیاااد؟!

- بعـ...له چـشـ..مممم!

بازم این عادت لعنتی! همیشه وقتی می‌‌ترسیدم، زبونم گیر می‌کرد. راه نفسم بسته میشد. از خودمم بدم میاد؛ که چرا نمی‌تونم بهش بگم، حق چنین رفتاری با من نداره!؟ 

- گمشو اون لباسی که نازی برات میاررو بپوش ؛ یکم به سر و صورتت برس! نمی‌خوام کم و کاستی داشته باشی.

با تموم سرعتی که از خودم سراغ داشتم،  به اتاقم پناه بردم. گریه‌هامو روی تخت مهار کردم. خدایا چقدر حقارت!؟ بس نیست؟ علاوه بر اینکه حق رفت و آمد به بیرون ندارم؛ حق انسان بودن که اختیار منه، ازم صلب شده!

گریه می‌کردم، روی تخت می‌کوبیدم؛ تا اینکه در اتاقم به صدا در اومد. می‌دونستم فرشته عذابمه!

در واشد و نازیلا با یک جعبه بزرگ وارد شد. جوری اخماش تو هم بودن،  انگار این من بودم که خواستم این شرایط پیش بیاد!

چینی به بینیش داد. انگار که به چیز منفوری خیره شده باشه، گفت:

- بلدی آرایش کنی و موهاتو درست کنی؟!  یا من باید زحمتشو بکشم؟ ببینم نکنه کچلی؟

بلند و شیطانی خندید :

بین اونهمه مرد، باید موهات باز باشه!؟ مثلا مهمونداری!  اگه کچل باشی که مهمونا از دم در فررار می‌کنن!

طاقت شنیدن تیکه‌هایی که بهم می‌انداخت، نداشتم!

- گمشووو از اتاقم بیرون! نمی‌خوام ببینمت.  به جای اینکه   منو تحقیر کنی، برو به اربابت برس!؟ کنارش خالی نباشه!

 به دنبال این حرفم، از دم در برگشت. موهامو از روی شال تو چنگش گرفت و با داد:

- دختره عوووضی! صبر کن امروز بگذره.. خودم سرجات می‌شونمت! افسارت پاره شده؛  زیادی دور ورت داشته !

- گمم شو از اتاقم بیرووونـ..

از ترس اینکه صدام بیرون نره و ارباب نشنوه؟! دمشو گذاشت رو کولش؛ شرشو کم کرد.

آروم در جعبه‌رو باز کردم. لباس سیاه بلندو بالایی بهم دهن کجی می‌کرد! اول یه دوش یک ربعی گرفتم . موهامو سشوار کشیدم، تا برای صاف کردن آمادشون کنم. حدود یک ساعت کار با موهام طول کشید! شوخی نیست؛ تا زانوهام بلندیشون می‌رسید.

 آرایش ملایم یکم تیره که با لباسم ست شد. با رژ قرمز کم رنگ. بریم سراغ اصل کاری؛ با هزار جور بدبختی و کج کردن بدنم، لباسو تنم کردم !

لباسی با سرشونه باز تا بالایه سینه؛ با آستین بلند!خوبه دستاش پوشیده بود.  روسری سیاهی روی موهام و شونه هام انداختم؛ اما انگار کار ساز نبود!؟

پیرهن ساتن حریر درخشان که به شکل ماهی تمام اندامم رو قاب گرفته بود. بدبختی شال سیاه ساتن نداشتم؟ خدایا  خودت داری راه گناهو فراهم می‌کنی!

ساعت هفت عصر بود و وقت رفتن. از اتاق بیرون زدم. خدمه مردی که تو جای جای عمارت کار می‌کردند؛ با هر قدم، بهم خیره می‌شدند!

از سالن اصلی،  صدای بلند اهنگ میومد. پس شروع شده! عسل خودتو اماده کن! برای روبه رویی با کسانی   که شاید از ارسلان، نگاهشون هرز تر باشه؟!

درو واکردم که نور زیاد لوسترای روشن و رقص نور وسط سالن، چشمامو زد؛ واسه ثانیه ای بستمشون، وقتی باز کردم؛ انبوهی از چشای خیره رومو به جون خریدم!

آب گلومو قورت دادم و وارد شدم. نمیدونستم چیکار باید بکنم؟ منکه مهمون نبودم؟! مهماندار بودم. دقیقا باید از کجا شروع می‌کردم؟

ویراستار: @ Neda

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۵

صدای باند توی مجلس کر کننده بود.  استرسمو بیشتر می‌کرد. از میون اون  جمعیت ارسلان و دیدم که با اقتدار  نوشیدنی به دست، سمت من میومد.  لباسش ترکیبی از کت و شلوار سفید و جلیقه سیاه بود.  اندامشو جذاب تر از قبل می‌کرد.

کنارم رسید، مکث کرد؛ با یک نگاه از سر تا پامو دید زد .  لبخندی که گوشه لبش نمایان شد، نشانگر رضایت کاملش از لباس و ارایش من بود.

سرشو خم کرد، کنار گوشم لب زد:

- چه دلربااا شدی؟! فکرشم نمی‌کردم همچین تحفه‌ای باشی! ولی انگار واس خودت تیکه‌ای بودی و ما خبر نداشتیم؟!

از حرفایی که می‌زد چندشم می‌شد! شاید اگه شخص  دیگه جای من بود، این حرف رو تعریفی بیش نمی‌دید؛  اما فکر نکنم کسی مثل من، ذات پلید این بشر رو می‌شناخت؟!

- ممــ..نون اارباب 

نیشخندی بهم زد که درونم  لرزید.

-  ارسلان صدام کن! 

سرم با شتاب بالا پرت شد؛ لبام باز و بسته میشد اما آوایی ازش خارج نمی‌شد!

- مثل اینکه درست متوجه حرفم نشدی!؟  کاری نکن بعد رفتن مهمونا، متوجهت کنم !

-نه اربا.. یعنی ارسـ..لان چچشـ..م امـر امـر شماست!

 ازم دور شد؛ نفس راحت کشیدم. بیشتر  از چیزی که فکرشو می‌کردم از ارسلان و عاقبتم می‌ترسیدم.

مهمون‌ها تو کیف و حال خودشون بودن. یکی تو پیست رقص؛  یکی در حال خوردن نوشیدنی و صحبت با بغل دستیش.  یه عده هم تو حیاط عمارت قدم میزدن .انگار همشون، به دور از دردو غم روزگار؛ فقط کیفشو می‌بردند.

تو همین فکرا بودم که صدای مردی خط کشید رو اعصابم!!

- ببخشید لیدی شما تنهایین؟! می‌تونم ازتون درخواست دنس داشته باشم. همراهی بانوی زیبایی چون شما، باعث افتخاره منه .

 این مرد کور بود؟! نمی‌دید که من فقط به عنوان مهماندار نوشیدنی و کوفت و زهرمار سرو می‌کنم؟ یا اینکه خودشو زده به کوچه علی چپ، تا به قول خودش همراهیم کنه!؟

محکم و قاطع جوابشو دادم، تا متوجه بشه آدمی نیستم  که فکرشو می‌کنه:

- بنده مهماندار هستم.  نه مهمان! بهتره که به دنبال همراه دیگه‌ای بگردین؛ چون اگه اربا.. ارسلان خان ببینن، برام گرون تموم میشه!؟

بدون اینکه منتظر جوابی باشم؛ به سمت ورودی رفتم.  به قدری اعصابم خورد بود که هیچ چیز جز گریه، نمی‌تونست آرومم کنه! بغض بزرگ تو گلوم قصد خفه کردنم رو داشت. احساس یه دختر خیابونی رو داشتم که خودش رو به نمایش نگاه‌های هرز دیگران گذاشته!

به سمت توالت رفتم.  بعد از قفل کردنش، یک دل سیر گریه کردم. خراب شدن آرایش صورتم مهم نبود!؟ باید این بغضو خالی می‌کردم.

بعد از یک دل سیر گریه کردن،  به خاطر اینکه بیشتر از این با غیبتم بهانه دست ارسلان ندم؛ به سمت سالن راهی شدم .

وقتی از در ورودی سالن وارد شدم. با برخورد محکم یکی از مهمون‌ها، سنجاق سینم به زمین افتاد! رو زانو نشستم،  تا پیداش کنم.  چشم گردوندم نبود؟! اینم از شانس منه! میون این‌همه آدم، باید با من برخورد می‌کرد!؟

 بیشعور بر نگشت؛ تا حداقل  عذرخواهی کوچیک بکنه! با خودم درگیر بودم و دنبال سنجاقم می‌گشتم، که دستی ، سنجاق سینمو جلو صورتم گرفت! آهسته سرمو بلند کردم. چشم دوختم به صاحب دست.

 خدایااا یعنی این بشرو تو آفریدی؟ اما دمت‌گرم عجب چیزی آفریدی! ماشالله هزار ماشالله هیچی کم نداشت. انگار خدا کیفش کوک بوده؛ نشسته نقاشیش کرده .

- نمی‌گیریش؟ دستم خسته شد!

گیج بهش چشم دوختم؛ توان لب زدن ازم صلب شده بود!!

با کمال خونسردی گفت:

- نیازی به عذرخواهی نیست؛ گیرتو بگیر!

نمی‌دونم چـرا  گیج می‌زدم؛  دلم نمی‌خواست حواسمو به گیره بدم! دوست داشتم نگاش کنم. از رنگ صورتش مشخص بود که اگه یک ثانیه دیگه گیرمو از دستش نگیرم؛ مطمئنا یه مشت مهمونم می‌کنه!

حواسم و جمع کردم. گیرمو  از دستش گرفتم. همین که خواستم دهن باز کرده تشکر کنم؛ پاشدو رفت!  مجال حرف زدن هم نداد. از پشت سر نگاهی بهش کردم؛ هیچ چیز کم نداشت. اندام و هیکلش، همه جای خودش تک بود!

اگه یکم دیگه نگاش می‌کردم، مطمئناً عاشقش می‌شدم !؟ ازطرز فکر و خل بازیای خودم، خندم گرفته بود. تو همین خیالات بودم که مـرضیه با سینی شربت جلوم سبز شد. 

منو با نیش باز دید:

- احیانا خوش می‌گذره بانو جاان؟!

دهنی براش کج کردم:

- دیوونه نشو! چه خوشی بگذره! من مهموندار سادم. از صبح  سرپا فقط پذیرایی می‌کنم. نمی‌دونی چقدر راه رفتن با این پاشنه‌ها سخته!؟  اگه می‌دونستی همچین حرفی نمی‌زدی!

من داشتم حرس می‌خوردم و اون داشت هرو کر می‌خندید! نگاه اخمویی بهش کردم که  خودشو جمع وجور کرد. 

سینی شربتا و شراب هارو به دستم دادو گفت:

- خیلی خوب!! بیا اینارو ببر واس مهمونا؛ الاناست که صدای ارسلان‌خان  بلند شه!؟

- باش قربونت! بوس بده برم.

با خنده به سمت اشپزخونه رفت«

- برو دختره دیوانه؛ زشته !

 آروم و یواش به سمت مهمونا رفتم. اول به کسایی که تازه اومدن تعارف کردم. اکثرا روی مبلای سلطنتی، ته سالن نشسته بودن.

- این شرابه؟

اینو یکی از همون مهمونا، خطاب به من پرسید؟! کاش می‌تونستم، چیزی بارش کنم! آخه آدم حسابی؛ می‌بینی دیگه شرابه، بردار کوفت کن.

پوف کلافه‌ای کشیدم،حرصی لب زدم:

- بله شرابهه!

سری تکون داد:

- نوعش چیه؟!

- جااان؟! من از اینجور چیزا سر در نمیارم آقا..

اخم مهمون صورت بانمکش شد؛ دستاشو تو هم گره کرده، اندر خم  نگاهم کرد:

- پس چطور جرعت می‌کنی، به عنوان مهماندار جلوم قد علم کنی؟! وقتی از جواب دادن به سوالام عاجزی!

دهنم دیگه بازتر از این نمیشد.  این دیگه کی بود؟!

- فکر نمی‌کردم،  ندونستن همچین سوالی باعث ناراحتی شما میشه! خب چه فرقی می‌کنه؟!

دستشو با تعجب روی دهنش گذاشت. با ناراحتی ساختگی، گفت:

-  چطور جرعت می‌کنی؟!  من به نشانه اعتراض این محلو ترک می‌کنم.

- مهررداد! ادا در نیار، بردار بخور؟!

خودش بود! همونی که دم در سالن بهش خوردم و گیرم افتاد؛  هنوز صداش تو گوشم هست. صدای بم و مردونه که به دل میشینه. 

مهرداد لب برچید و معترض نالید:

- چرا راحتم نمی‌زاری امیر! بزار یکم اعتراض کنم. خدمه باید  دنبالم راه بیوفتن. از پاهام  آویزون بشننن!؟

زیر چشمی نگاش می‌کردم. غرق در صورتش بودم که اصلا متوجه نیش و کنایه دوستش نشدم! پس اسمش امیر بود!؟ حقا که اسمشم مث خودش ناز بود!

آخرین پیک روی سینی رو امیر برداشت. نمی‌دونم چرا دوست داشتم، زمان متوقف میشد . یک دل سیر نگاش می‌کردم. عسل به خودت بیا !؟ این چه کاریه؟ از کی نگاه کردن به نامحرم، برات جذاب شده!؟

 امیر حتی یک نگاه کوچیک هم بهم ننداخت. انگار منو حتی لایق یک نگاهشم نمی‌دونست! سینی خالی رو دودستی گرفتم.  با تموم حواسم که بهش پرت بود، عقب گرد کردم. 

چند قدم بیشتر نرفته بودم که با کله رفتم  تو  شکم  کسی که جلو راهم و سد کرده بود! دماغم بدجور درد گرفت؛ چشام از درد بسته بود.

وقتی لای چشمامو باز کردم؛ مرده در حال پاک کردن لکه  قرمز روی پیرهنش  بود! نکنه وقتی من باهاش برخورد کردم، نوشیدنیش ریخته!؟

با عاجز ترین حالت ممکن گفتم:

-  من شرمندم؛ بخدا از قصد نبود!  تقصیر من شد! الان دستمال میارم براتون..

خواستم از کنارش رد بشم  که محکم  بازومو گرفت؛ نگهم داشت و با لبخند ژکوند گفت:

- اشکال نداره، تقصیر منم بود. باید بیشتر حواسم و جمع می‌کردم!  الانم چیزی نشده، فوقش عوضش می‌کنم.

تاسفمو تو صدام ریختم:

- من شرمندم!

- خانوم زیبایی مثل شما نباید همچین حرفی بزنه!  راستش رو بخوای همین زیباییت خیرم کرد.  باعث شد بی‌اختیار به سمتت قدم بردارم. پس خودتو مقصر ندون؟! منم بی‌تقصیر نبودم!

با این حرفش چشمکی هم بهم زد.

خیکی بی‌شرف! از سن و سالش و  موهای جو گندمیش خجالت نمی‌کشید؟! همچین حرفی می‌زد.

دیگه موندنم جایز نبود!   باید هر چه زودتر اون محل رو ترک می‌کردم. با یک تنه  بهش، ازش گذشتمو به اشپزخونه پناه بردم ..

ویراستار: @ Neda

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۶

به آشپزخونه پناه بردم که  ارسلان جلو راهم سبز شد! با خنده کریه‌ای نگام می‌کرد. بدنم و به لرزه می‌انداخت!

بهم نزدیک شد؛  دم گوشم گفت:

- برو بالا  تو اتاقم؟! نبینم سرپیچی کنی خوشگله!

 با سری به زیر افتاده.  سمت پله‌ها رفتم.

ده مین شده بود که  تو اتاق بودم و خبری از ارسلان نبود!؟ می‌خواستم شرمو کم کنم؛  به اتاق خودم برم، تا بتونم  نفس راحتی بکشم!؟

میگن از هر چیزی بدت بیاد سرت میاد!  همینکه این فکرا تو  سرم بود، در وا شد؛  قامت ارسلان تو چارچوب نمایان شد‌‌.   سریع از جام بلند شدم.

کناز کشید و پشت سرش مرد بلند قدی ظاهر شد؛ با کمی دقت دستگیرم  شد، این همونی بود که با کله تو بغلش رفتم!؟

ارسلان در اتاق رو بست.  به  آقاهه تعارف کرد، تا بشینه. من سر پا خشکم زده بود!  اینجا چه خبرهه؟!

ارسلان پشت میزش جا گرفت. با لحن مهربونی خطاب به من!؟ گفت:

- بشین عسل جان، چرا سر پا موندی؟!

مهربونی غیر منتظرش، ترس بدی به وجودم تزریق کرد! دیگه حتم داشتم که بلایی می‌خوان سرم بیارن!؟

صدای مرد همراهش توجهم و جلب کرد؛ تن صدای بم‌دار، صورت استخوانی  برنزه که ذاویه فکش جذاب‌ترش کرده بود. 

نگاه خریدارانه‌ای بهم انداخت! با لبخندی که رفته رفته عریض تر می‌شد، گفت:

- همینجور که سر پا ایستاده، آدم دلش می‌خواد خیره جذابیتش بشه!  اصلا بهش نمی‌خوره که خدمت کار باشه؛  اینطور نیست ارسلان جان!؟

ارسلان کف دستاشو بهم کوبید. برق تو نگاهش عجیب منو می‌ترسوند!

- بله محتشمی جان! همونطور که گفتم و میگم، سلیقتون حرفی برای گفتن نداره!؟ منم طولش نمیدم . می‌تونیم سندشو بنویسیم!؟

اینا  چی داشتن می‌گفتن!؟ در مورد کدوم سند حرف می‌زدن؟ این پیر مرد، چطور این جرات و به خودش میده که  بخواد منو انتخاب بکنه؟

صدای ارسلان بلند و کنترل شده به گوشم رسید! ترسمو بیشتر از قبل  می‌کرد:

- هنوز که تو سر پایی بشیین!

دلـم زار زار گریه کردن می‌خواست! اما این یه نمه غرور که برام مونده،  پایه هیچ بنی بشری نمیدم!؟

با اینکه هرم صدام از بغض میلرزید، نالیدم..

—اینجااا چه خبرههه؟درمورد چ..چی دارین  حرف می‌زنین!؟

انگار  ارسلان  بی‌رحم قبل برگشته باشه! اخم غلیظی تحویلم داد و گفت:

- کسی از تو نظر نخواست که مثل قاشق نشسته، میپری میون حرف دوتا ادم متشخص!؟  پس خفه شو..

دوستش که از این اوضاع چندان ناراحتم نبود؛ از آب گل‌آلود ماهی می‌گرفت!؟ پا روی پا انداخت و میخ صورت اشکی من گفت:

- ارسلان جان هر چه زودتر می‌خوامش!؟ می‌دونی که خدمت کار شخصیم، تصادف کرده. به حد کافی کارام عقب افتاده!

ارسلان نگاهش رو ازم گرفت؛ با نیش باز جوابش رو داد:

- بله حتما ! تا آخر این هفته عسل رو تو خونه خودتون ببینید. فقط اجازه بدین، من سند و مدارک بدم خدمتتون؛ بی‌زحمت امضاش کنید!

نههه! نمی‌شه!؟ من نمی‌تونستم پا توی خونه این آدم کثیف‌تر و  رذل‌تر از ارسلان بزارم! نمی‌زارم؛ این‌بار سکوت نمی‌کنم!؟

وقتی ارسلان بلند شد به قول خودش، مدارک و سند بردگی منو بیاره. از روی مبل بلند شدم و جلوش ایستادم.

- تو حق اینکار رو نداری!  تو به من  قول دادی؟! با نوشتن اون سند، فقط می‌خواستی آسوده خاطر باشی  که فرار نمیکنم! قرار نبود اینطوری بشه؟ تو نمیتونییی منو با اون سند بفروشی؟!

- حالا که می‌بینی، دارم می‌فرستمت بری! باید خوشحال باشی که جای خوبی می‌فرستمت !

چشمکی بهم زد. خواست رد بشه که دستش و تو چنگم گرفتم:

- آدم بد ذات‌تر از تو ندیدم ! هر روز تو این خونه خوردم کردی؛  صدام در نیومد.  اما اینبار فرق می‌کنه! نمی‌زارم مثل یه برده، منو بفروشی!؟

با فکی منقبض شده، نگاهم  می‌کرد. یک قدم از من دور شد، مثل بیدی به خودم میلرزیدم. با این عقب نشینی فکر کردم که  تموم شده! اما همین که ایستاد، با پشت دست محکم تو دهنم کوبید.

دادی کشید که قالب تهی کردم:

- گم شووو تو اتااقت سلیطه!؟  غمت نباشه؛ بدتر از اینا برات آماده کردمم! گمشو  که نمی‌خوام چشم به روی نحست بیوفته؟!

دیگه نشد که جلوی گریمو بگیرم.  سر که بلند کردم؛  اون پست‌فطرت هم با نیش‌خندی منو   تماشا می‌کرد.

کور خونده! من بشه خودمم بکشم،  پامو تو خونش نمی‌زارم؟! با این فکر شیر شدم، اشکامو پاک کردم. سری بالا انداختم، از اتاق بیرون اومدم.  خودم میدونستم کمرم میون اینهمه آزار و اذیت خم شده! اما باز پیش دشمن سرمو بالا گرفتم.

به اتاقم که رسیدم درو از پشت قفل کردم.  تا صبح به این فکر می‌کردم؛ چطور می‌تونم جلوی این اتفاق رو بگیرم؟ آخر سر هم تصمیمم رو بر فرار گرفتم! 

اونقدر فکرو خیال کرده بودم که بدون اینکه بخوام پلکام روهم افتادند.

ویراستار: @ Neda

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مرضیه با پوکر‌ترین حالت ممکن بهم خیره شد!  دست رو دستای سردم گذاشت و عمیق فشارشون گرفت‌.

با لحنی که منو از تصمیمم برگردونه، نالید:

- از خر شیطون بیا پایین دختر!  دیوانه شدی  مگه عسل؟!

دستامو جفت دهنش کردم؛ آروم اما کوبنده بهش توپیدم: 

- آرووم‌تر!  چرررا صداتو می‌ندازی پس کلت؟ می‌خوای از بیرون، کسی بشنوه!

دستمو پس زد. 

- توهیچ می‌دونی، اگه گیر بیوفتی حکمت مرگه؟! نمی‌ترسی عسل؟

میزان ناچار بودنم رو تو صدام ریختم:

- مرضیه الان تنها چیزی که برام مهمه؛ اینه که از این خونه فرار کنم!  وگرنه باید زندگی با یک ننگ رو تحمل کنم؟! تو فقط بگو که می‌تونی  سعید رو راضی کنی کمکم بکنه؛ تا از بین  بادیگاردا در برم؟!

دوباره آبغوره گرفت.

-  انقدر واسه رفتن عجله داری؟ نمیگی دلم برات تنگ می‌شه؟! الانم که کار دارم، نمی‌تونم یه دل سیر بشینم کنارت.  حداقل بمون پس فردا برو..

سری به نشونه منفی تکون دادم:

- نمیشه دست دست کنم؛ مرگ یه بار شئون یه بار!؟ باید هر چه زودتر از این خراب شده، خارج بشم.

منو تنگ به آغوش کشید. هی روی سرم بوسه می‌زد. می‌دونم احساسش نسبت بهم مثل خواهر خونی خودش بود.  رفتنم دلگیرش می‌کرد؛  اما چاره نداشتم! پایه شرفم در میون بود!؟

به خودم مسلط شدم و از بغلش بیرون اومدم؛ با خنده کاملا ساختگی رو بهش گفتم:

- خوب دیگه؛ فیلم هندیش نکن .. پاشو برو به کارت برس! تا ارسلان شک نکرده. صورتتم بشور تا پف چشات بخوابه.

فین فینی کرد که با حالت انزجار، چینی به بینیم  دادم.

- چطور می‌تونی انقد اروم باشی؟ اگه گیر بیوفتی، می‌کشنت!؟ مطمئنا ارسلان مرگ راحتی برات در نظر نمی‌گیره!

آروم نبودم؛ از درون داشتم آتیش می‌گرفتم؟! اما چه می‌کردم که  نمی‌خواستم برنجه با اشکم!

- پامیشی بری؟ یا با لگد بیرونت کنم.

باز بغلم کرد و بوسیدم. بعد از رفتنش، یه دل سیر گریه کردم. اون‌روز با مامان سمیه و مش رحیم کلی گفتیم و خندیدیم؛ می‌خواستم  بعد رفتنم، خاطره خوشی از من به ذهن داشته باشن!؟

سعید و مرضیه هم  ماتم گرفته بودن. خدا  می‌دونه سعید چقدر عصبانی شد و مخالف بود؛ اما بلاخره با گریه و زاری راضیش کردم.

امروز آخرین روزی بود، که می‌دیدمشون. دلم برای همشون تنگ می‌شد! بخصوص مامان سمیه که با لپایه تپلی و گوشتیش، منو یاد مامانم می‌نداخت؟!

مامان خودت پیشم باش!  کمکم کن من تنهام و   ترسیدم.  این راهو تنهایی نمیشه رفت!؟  تاریکه!  از جاهایه تاریک وحشت دارم.

 از شانس خوبم، ارسلان امروز به  خارج از شهر رفته بود. خداروشکر که برای آخرین بار چشم به چشش نمی‌افتاد!؟

بلاخره وقت رفتن رسید!  پنجره رو باز کردم و  به پایین نگاهی انداختم؛  درسته ارتفاعش زیاد بود!؟    اما چون همه جای خونه بادیگاردا، به دستور ارسلان کشیک می‌دادند؛ باید از همین‌جا می‌پریدم‌! 

پامو لبه پنجره گذاشتم.خودمو بالا کشیدم، چشامو بستم و پریدم.

- آخخخ

دستم رو محکم رو دهنم گزاشتم.  بی صدا اینور اونور نگاه کردم.  خدارو شکر کسی نبود؛ امروز روز شانسم بود، هیچ صدمه‌ای به پام وارد نشد. باید خودم رو به حیاط پشتی  که به باغ راه داشت می‌رسوندم.

از کنار دیوار، یواش و آروم، بی‌صدا قدم برداشتم. بلاخره تموم شد!

سعید تو حیاط پشتی، تکیه به دیوار داده بود؛ با دیدنم، سریع به سمتم اومد.

- عسل حالت خوبه؟! چیزیت که نشد!

تند و سر سری  جوابشو می‌دم:

- نه! خوبم کلیدارو اوردی ؟

دستشو تو جیب کتش کرد. تک کلیدی درآورد:

-  از جیب مش رحیم کش رفتم. امیدوارم واسش مشکل ساز نشه!

با اطمینان چشامو رو هم گذاشتم؛ کلیدارو ازش گرفتم.

- نه نمیشه! بعد رفتنم؛ ببر بزار سرجاش!؟ خودتم برگرد بخواب تا کسی شک نکرده!

-  تو نگران من نباش! مواظب خودت باش .

دو دستم رو روی چشام گذاشتم و گفتم:

- چشمم! من برم دیگه؟ بدی خوبی دیدی حلال کن!

 همینکه این حرفو زدم؛ سعید محکم بغلم کرد .

- تو نباید حلالیت بخوای؛ منم که شرمندتم! نتونستم مثل داداش پشتت وایستم؟! نذارم این اتفاق بیوفته. منو ببخش عسل ..

حرفش رو  قطع کرده و پسش زدم:

- برو اونور بینم؛ فیلم هندیش کردی! من تا دنیا دنیاس این کارتو فراموش نمی‌کنم. الانم که میرم، یه روز برمی‌گردم!؟ منتظرم باشین!

دیگه داشت اشکش درمی‌اومد  که قفل در رو باز کردم. با یک نگاه به چشمای آبیه آسمونیش، به سمت باغ پا تند کردم.

هوا کم کم داشت روشن می‌شد.  باغ تو مه غلیظی فرو رفته بود. اون‌سر باغ در خروجی؛ باید تا اونجا می‌دویدم.  تقریبا راهو بلد بودم؛  چون همیشه با مرضیه به بهونه تمیز کردن حیاط پشتی، اینجا می‌اومدیم! 

 - هیییی؛ کی اونجاست؟ بایستتت!؟

این صدای بادیگارد ارسلان بود!

ویراستار: @ Neda

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۷

امیر*

یه گوشه از اتاق کز کرده، فقط گریه می‌کرد! وقتی از اتفاقاتی که براش پیش اومده، برام می‌گفت؛ از عصبانیت دست و پام می‌لرزید؟! فکرشم عذاب آور بود، تو چند متری من این اتفاق افتاده باشه!  هنوزم که هنوزه ارباب بردگی، رواج داشته باشه.

از طرفی هم بهش شک داشتم؛ اگه دروغ گفته باشه چی؟ اگه اینطور باشه، خودم می‌کشمش! 

بهش نگاه می‌کنم؛ نمی‌دونم چطور  چشمه اشکش، خشک نمی‌شد! یک ریز گریه میکرد..

بهش نزدیک‌تر شدم گفتم:

- واییی به حالت.. وایییی به حالت، اگه دروغ گفته باشی!؟ اونوقته که اون‌روی امیر رو می‌بینی!.. فکر نکن از  موضوع اصلی، قسر در رفتی؟! بخاطر ورود دزدکی به خونم مجازات میشی! خیال باطل نکن؛ به محض اینکه تکلیف این مورد رو روشن کنم،  به تنبیهت می‌رسیم...

دماغشو کشید. میون گریه با هق هقی که مجالش نمی‌داد گفت:

- منـ..که کاری نکردم؟! گناهی نکردم! فقط خودمو آزاد کردم.. از بندی که حقم نبود... بندی که بی‌دلیل به گردنم انداخته شده بود! هر کس دیگه‌ای جای من بود، همین‌کار رو می‌کرد..  خودم رو از بی‌آبرویی و تن فروشی نجات دادم... من اگه پامو تو خونه اون مررد می‌زاشتم، بی‌شک دیگــه دیگــ... 

حس ضد و نقیص داشتم؟! یک بار این گریه‌هاش باورم میشد. از طرفی کسی از درونم بهم می‌گفت؛ اگه از طرف سازمانی باشه، این نقش بازی کردن‌ها براش آب خوردنه!  نباید بی گدار به آب بزنم؛ اجازه رفتن بهش نمی‌دم؟! تا اینکه تکلیفش، برام کامل مشخص شده باشه!؟

بالا سرش ایستادم؛ دست به کمر زدم و با همون اخم حفظ شده، لب زدم:

- آبغوره‌هاتو پاک کن! پاشو دنبالم راه بیوفت..

رنگ از رخش پرید؛ بی‌جون خودشو سمتم کشید:

- توروخـ..دا بیرونم نکن؟! اگه پیدام کنن، کارم ساختست!

دستمو گرفت، نالید:

منو بککش! ..همینجا تمومش کن! اما نزار از خونت خارج بشم؟! .. خواهشاً آخرین و اولین لطف و در حقم بکن! دیگه چیزی ازت نمی‌خوام. قَسمت میدم، نزار با ننگی روی تن و روحم بمیرم! منو از دستشون نجاتم بده... 

به زمین نشست و پامو گرفت؛ هر چی زور زدم تا از خودم جداش کنم  نشد! انگار جونی دوباره گرفته بود. تا التماس‌هاش برای کشتنش عملی بشن!؟

- تورو به اون کسسی که می‌پرستی،  نجاتم بده! من تا بحال کسی رو نداشتم.. امــا،.. اما،  تو همه کسه من بشو! یا خونم و بریز، یا دستمو بگــیر...

گریه‌هاش دل سنگ رو آب می‌کرد ؛اما چه میکـردم ، که عقلم میگفت حرفاش دروغه و دلـم..

- بسه دیگه؛ کافیه بلند شو ...

دلم،  اولین باری بود که با عقلم هماهنگ نبود!؟ گریه و زاری های این دخترک، کار ساز بود؟ اما عقلم قدرتمندتر از این حرفا بود، ساز مخالف می‌زد!

 همش در حال التماس بود! با این وضعیت ، بی‌شک نمی‌تونست سر پا بایسته.  با اخم خم شدم که خودش رو عقب کشید. اما من اجازه عقب نشینی بیشتر ندادم.

 یک دستم زیر زانوهاش بردم و  با دست دیگه کمرش رو سفت گرفتم. تا حدی بهش نزدیک بودم که نفس‌های نامنظم و تپش قلبش رو  به راحتی می‌شنیدم.

دیگه گریه نمی‌کرد!؟ با تعجب خیره به صورتم بود.
 به سمت در ورودی خونه به راه افتادم. سنگینی نگاهش، باعث شد چشمام بی‌اراده روی صورت قرمز شده از گریه‌اش بیوفته.

چشامون که قفل هم شد.  از خجالت سرشو به پایین انداخت. به این حرکتش نیش خندی زدم!

به سمت اتاقک حیاط رفتم. درو با پا باز کردم، آروم روی تخت گذاشتمش.‌ بدون حرف از اتاقک بیرون اومدم.

هنوزم سرش پایین بود! انگار تو فکر فرو رفته بود؟! همین‌که درو بستم، به خودش اومد. کلید اتاق رو تو جا کلیدی، انداختم تا قفلش کنم.

صداش بلند شد:

- چراااا درو قفل میکنی؟ در رو باز کن! مگه من زندانی توم؟!

خونسرد شونه ای بالا انداختم:

-  تا وقتی که تکلیفت رومشخص کنم، همینجا می.مونی!؟

دیگه نموندم چرندیات اضافی بشنوم. با اینکه صدام می‌کرد. وارد ویلا شدم، درو پشت سرم کوبیدم ..

گوشی رو از جیب سویشرتم بیرون کشیدم؛ شماره رو صفحه نمایش گرفتم.

با وصل شدن تماس، یک راست سر اصل مطلب رفتم

- الوو مهرداد؟ همین الان، زود برو بالا سر لپ تاپت تا کارمو بگم..

دقایقی سکوت پشت تلفن حاکم بود. بیخیال حرف مهم من، شروع به مزه ریزی کرد:  

-سلام داداش؟ چخبرا. چطوری؟ چه عجب تو یادی از ما کردی.. می‌گفتی گوسفند قربونی می‌کـردیم!

حتی الان و این ساعت شب، حال کرم ریزی داشت؟ پوفی میکشم و با تن صدای کنترل شده   ادامه حرفمو می‌کشم:

- مهرداد؟! می‌شه کمی جدی باشی پسرر؟

با حالت نالونی پشت تلفن صداش بلند شد: 

- امیر؟! این تن بمیره، ولم کن ! هر روز از صب تا غروب، حرف و دستور می‌دی. یه شبا منو به حال خودم رها کن..
 

دیگه از کوره در رفتم و انگار که خر خره مهرداد زیر دستم باشه، فشاری به گوشی دادم؛ که گفتم  در شرف شکسته!؟ این‌بار داد بلندی کشیدم که سلاحم جواب داد:

- مهرداد رو مخم یورتمه نرو؟!  پاشو و اطاعت کن!

صدای باز و بسته شدن در نشون از این می‌داد که از رخت خواب دل کنده باشه!

- باشه حالا چرا عربده می‌کشی؟ وایستا برم لپ تاپو پیدا کنم..

- تو آدم بشو نیستی مهرداد! تا منو سکته ندی، دست بر نمی‌داری؟ بجنب دیگه مردد حسابی!

خمیازه صدا داری  کشید؛  اونجور که مشخص بود از بین سیل وسایلش دنبال لپ تاپ بود! از صدای  برخورد و ریختن اسباب اساسیش پشت گوشی کاملا عیان بود!

-  عشقم یه دقیقه مهلت بده.. آهان پیداش کردم ! صبر بکن، ویندوزش بالا بیاد! خوب تو کارتو بگو.. جونم؟

نچ نچی کردم تا حداقل اوج تاسفم رو  دریابه!؟ البته اگه  اهمیتی می‌داد!  بیخیال ادب کردنش شدم، تا یه وقت کار مهمم از خاطرم نره!

- می‌خواستم آمار یک نفرو برام در بیاری ..

بلافاصله با تعجب لب باز کرد:

- کی؟؟؟

از آوردن اسمش مور مورم می‌شد! به حد کافی از رزالت این آدم خبر داشتم؛ فقط باید مطمئن قدم جلو می‌زاشتم؟ کار از محکم کاری عیب نمی‌کرد. 

به زور مطلبو اونور گوشی بهش رسوندم:

- یکی به اسم ارسلان اردشیری

 - ارسلان اردشیری؟ خب عزیزم، من آمارش رو تا سه روز دیگه تحویلت می‌دم ..

با نه! بلند و کشیده‌ای  مانع تحقق گفتش شدم:

- همین امروز صبح می‌خوام!

- امیر ادا در نیار دیگه! قربونت برم آخه من چطور پنج شش ساعته.. آمار یک نفر از چند نفر شهروند تهرانی، بدم دستت؟!

می‌دونستم  این آدم از نظر مهرداد هم پنهون نبود! قشنگ می‌دونست طرف حرفم کیه؟ فقط کمی راهنمایی می‌خواست:

- خونه ارسلان تو همون محدودست، که تو آمارشو کلا داری! محله ..

تعجبش نشون از این می‌داد که   فهمیده! تحقیقات سازمان به کمک ردیابی های خودش، نام این فرد  رو تو پرونده جلو کشیده بود! ارسلان خان، ملقب به دزد خاموش ..

 - چی!؟ تو  مطمئنی همون بی‌ناموسه!؟ 

آره کوتاهی تحویلش دادم؛ این ماجرا با سرقت تو شهر فرق داشت! جرم فروش آدم رو لیستش اضافه شد؟! بعید می‌دونم گوه کاری های دیگه ای نداشته باشه!

بعد اندکی سکوت که مهرداد هم همراهیم کرد، راسخ حرف آخرم رو با تحکم بیان کردم: 

- زیر و بم خونش رو برام رو کن! دختری به اسم عسل،  اونجا خدمت کار بوده.. این یکی برام مهم تره؛ از اول تا آخر زندگیشو می‌خوام..

اون ته  کنج  دلم می‌خواست عسل هیچ ربطی به حاشیه‌های ارسلان  نداشته باشه! چون در این صورت از تنها باری که به این آدمیزادها اعتماد کردم، مثل سگ پشیمون می‌شدم!

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...