رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

♤وابی- سابی♤ || سایکو کاربر انجمن نودهشتیا


PsychoV7
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • ناظر رمان

🍀عنوان:   وابی سابی¹🍀
☘(( اقتباس از انیمه‌ی " وقتی مارنی آنجا بود" ))☘
♠️ژانر(ها): تخیلی، عاشقانه، غمگین
♠️خلاصه:
- نامزدم بود.
- ممکنه بدیش بهم؟
- البته!
《دوستش داشتی پروانه؟!》
***
- به‌نظرت قیامت چه‌قدر طول می‌کشه مامان‌بزرگ؟
- احتمالاً زمان قابل توجهی می‌بره.
- آخه مال من فقط توی دو ثانیه اتفاق افتاد!

♠️🌌مقدمه:
تو نبودی و من...
صادقانه بگویم عاشقت بودم!
"کافونه"
حس انگشتانم در لابه لای موهای سفیدت.
تنها شاهدان آن شب ماه و معبود ابدی بودند.
هیچ‌ شخصی ندید رنگ باختن ماه مرا...
هیچ‌کس واژگان نمایان در چشم‌هایم را نخواند...
دوباره بازنده من بودم.
در دنیای خودم برای دریایی باریدم،
آسمانی گرفته شدم...
لبریز از ابرهایی تاریک...
لیکن همه تنها قطره‌ای ناچیز دیدند.
__________
1. وابی سابی: کلمه‌ای در زیبایی‌شناسی ژاپنی، یعنی چیزی زیبا که نقصی داره.

ویرایش شده توسط Psycho.VA
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

"اپیزود یک"

- متاسفم، بیمار رو از دست دادیم!
***
از وقتی چشم‌هام رو باز کردم همه‌چیز عالی پیش می‌رفت... تا زمانی‌که فشفشه‌های دروغی اون مرد از دستش افتادن و هیولای زیر تخت خواب خودش رو نشون داد.
هیولای زیر تخت من رو دوست نداشت اما می‌خواست با تنها فرد در دسترس بازی کنه!
و من هم برای مدتی طولانی هیولای مظلومِ گوشه‌ی اتاق رو به بهانه‌ی فشفشه‌ها نادیده گرفتم!
اما خبر نداشتم که درواقع هیولای مظلوم با تمام تاریکیش به اون فشفشه‌ها نور میده!
همه‌چیز به رنگ صورتی یا هم سفید بود.
از کلمات آدم بزرگا سر در نمیاوردم؛ تنها کاری رو انجام می‌دادم که بلدم بودم یعنی بالا بردن دست‌هام و تقاضای بغل یا هم باد کردن لپ‌هام و گرفتن گاز به عنوان هدیه از طرف اونها!
فقط کلماتی مثل دوستت دارم و اسم خودم رو بلد بودم.
البته من با اسمم خطاب نمی‌شدم، هرروز یه لقب جدید تقدیمم می‌شد و از روی کش اومدن لب‌های مادرم می‌فهمیدم که اون اسم خوبه، قشنگه و بهم میاد.
کم- کم عددهای روی کیک تولد که به گفته‌ی مادرم "شمع" بودن بالاتر می‌رفت.
دیگه برای گرفتن دست پدرم روی انگشت‌های پاهام از زمین فاصله نمی‌گرفتم.
اما من کلمه‌های جدیدی یاد گرفتم؛ بعضی وقتها مادرم می‌گفت تکرار نکنم، تنبیهی در کار نبود، اون فقط ازم درخواست می‌کرد تا به زبون نیارم و من هم تکرار نمی‌کردم چون زنی چنین خواهشی می‌کرد که از نظرم الهه‌های مصر، روم و حتی یونان رو زیر سوال می‌بره.
حالا که به یاد میارم چرا هیچ‌وقت با غرور ازم اسم نبرد؟ هنوز هم چشم‌هاش همونن؟ داخل اونها هیچ غروری موقع خطاب کردنم نیست؟ اصلاً جایی از من اسم می‌بره؟
پدرم روی سرم دست می‌کشید و معتقد بود که همه رو می‌تونم زیر سوال ببرم.
ولی وقتی به خودم اومدم که موهام به دست کسی شونه نمی‌شد البته دیگه کسی وجود نداشت که شونه‌شون بزنه پس دیگه نیازی به اون مزاحمها نبود.
روی هرچیزی دست می‌ذاشتم خریده می‌شد اما وقتی به خودم اومدم که این دیالوگ رو شنیدم:
- "از سال بعد که نمی‌تونه دوچرخه سواری کنه!"
نکنه چون از پسر عموم باختم به چنین نتیجه‌ای رسید؟
به سمتش نرفتم، حتی اسکیت بورد عزیزم رو هم کنار گذاشتم.
معلمها به‌خاطر این‌که مثل همه، موقع مناسب از مدرسه خارج نمی‌شدم ازم شاکی بودن ولی چه کاری از دستم بر میومد؟ کسی نبود که من رو ببره حداقل برای یه مدت شاید طولانی!
کسی متوجه‌ام نمی‌شد فقط گه‌گاهی تمسخر، اما به سکوت و تنهاییم علاقه‌ی عجیبی داشتم.
خیلی مواقع و توی خیلی از اتفاقات به خودم اومدم ولی چرا هیچ‌وقت نفهمیدم که چطوری دندون‌هام تیزتر از حالت عادی شدن؟
چرا هیچ‌وقت نفهمیدم که کی هاله‌های طلایی چشم‌هام از بین رفتن؟
چه زمانی ابروهام انقدر به هم پیچیدن؟
آماده‌ی دریدن،
تاریک و تاریک‌تر،
شاید هم از درد.
***
"احساس معلق بودن و خلا مطلق"
تنها احساستم بودن.
هیچ‌چیزی یادم نمیومد غیر از چندتا محاسبه‌ی ریاضی و وقایاع نوشته شده داخل کتاب تاریخ!
صدای تپیدن قلبم داخل مغزم که عاجزانه سعی در کشف چیزی داشت، اکو می‌شد.
《تصادف!》
کلمه‌ای که یک‌باره از ذهنم گذشت.
درسته، تصادف... تصادف توی شبی که با دوست پسر مادرم قرار داشتیم!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

"اپیزود دو"

انگار که چیزی چشم‌هام رو آزار می‌داد.
چیزی مثل... مثل نور!
چندبار پلک‌های خسته‌ام رو روی هم فشردم.
《واقعاً من با عزرائیل پارتی بازی دارم یا توی زندگی قبلیم پسرخاله‌اش بودم که کارم رو تموم نمی‌کنه؟!》
آهی کشیدم و بالاخره پلک‌هام رو از هم فاصله دادم.
- لعنتی، لعنت بهت خورشید!
غریدم و دندون‌هام رو روی فشردم.
توی جام خیز برداشتم اما مثل فیلمها انتظار سقف بیمارستان رو داشتم نه یه اتاق قدیمی!
با دقت و لبریز از تعجب اطرافم رو رصد کردم، هرچه مردمک‌های سیاهم رو سر می‌دادم نظاره‌ی جایی که داخلش حضور داشتم لذت‌بخش‌تر و صد البته هیجان‌انگیزتر می‌شد!
اتاقی بزرگ، سه پنجره‌ی چوبی، شش پرده‌ی پر از طرح‌های لوزیِ آبی که به لطف باد ملایم آروم و قرار نداشتن، دیوارهای فیروزه‌ای، چهار پشتی سفید با طراحی‌هایی طلایی که برام مبهم بودن و در آخر دو تخت خواب با یک متر فاصله.
نگاه پر از بهتم رو به سمت دست و پاهام سوق دادم.
از اعماق دلم امیدوار بودم که به عنوان تک پسر یه خان تناسخ پیدا کرده باشم اما از طرفی دیگه کسی که به قطع من نبودم ازم می‌خواست تا یه تک دختر لوس باشم ولی نه، من همچین موجود رقت‌باری نمیشم!
از روی تخت‌خوابی که ارتفاع نسبتاً کوتاهی داشت بلند شدم.
یه شلوار پر از گل‌های سفید و آبی همراه تیشرت سفید رنگ.
《خب ظاهراً خدا این‌بار با یه فرشته که از فارغ‌التحصیل‌های مد ایتالیا بوده، به این دنیا فرستادتتم! چرا همه‌چیز رنگش به هم‌دیگه میاد؟》
شوخی با خودم برای پرت کردن حواسم کافی بود.
کم- کم قطرات عرق سرد روی تیره کمرم سر خوردن.
توی بهترین اوضاع، ممکن بود کسی پیدام کرده باشه و درواقع تا الان تحت مراقبت بوده باشم!
زمزمه‌وار زیر لب جواب سوال‌های پیاپی ذهن آشفته‌ام رو دادم:
- نه!
هیچ دردی نداشتم و به راحتی حرکت می‌کردم.
تناسخ؟ سفر توی زمان؟ چی؟
چنگی به موهام زدم که با حس موهای کوتاه قبلی‌ام لبخندی مضطرب و سمج بین لب‌هام جا گرفت.
امکان داره هنوز چهره‌ی خودم رو داشته باشم؟
یکهو در باز شد و دختری با عجله داخل شد.
- تازه از خواب بیدار شدی؟! بدو دارن نمایش رو بر پا می‌کنن!
بی‌اعتنا نسبت به حرف پر از هیجانش پرسیدم:
- آینه! بهم یه آینه بده!
- چی- چی آینه بدم؟ برو لباس درست و حسابی بپوش که عموت از فرنگ رسیده!

ویرایش شده توسط Psycho.VA
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

"اپیزود سه"

ناخودآگاه فریاد زدم:
- گمشو یه آینه‌ی لعنت شده بهم بده لعنتی!
توی خونه، کنار مادرم، کنار خاله‌ام و موقع عصبانیت منِ واقعی خودش رو نشون می‌داد؛ فوق‌العاده عصبانی و بد دهن که به هیچ عنوان نمی‌خندید!
دختر ناشناس با نازک کردن پشت چشمی در حالی که زیر لب غر می‌زد کنار کمد چوبی‌ ایستاد و کلیدی که روی در کمد بود چرخوند.
- انگار خود خانم دست نداره!
اهمیتی به حرفش ندادم و اخم‌هام رو توی هم کشیدم.
《لعنت به هرچیزی که باعث شده از این جهنم سر در بیارم!》
مقابلم ایستاد، آینه‌ی مستطیلی شکل کوچیکی که پشتش از پارچه بود و طرح گل‌های کوچک صورتی رنگی به چشم می‌خوردن به سمتم گرفت.
نگاهی به خودم انداختم.
طوری در حال نگاه کردن به چهره‌ی خودم دستم رو روی صورتم می‌کشیدم که انگاری چشم‌هام فلج شده بودن و فقط می‌تونستم با دست‌هام ببینم و احساس کنم.
همه‌چیزم همونه؛ پوستم، ابروهام، لب‌هام، بینی‌ام، همه‌چیز غیر از چشم‌هام!
عسلی شده بودن!
《خب الان باید چیکار کنم؟》
"تظاهر!"
کلمه‌ای که در یک آن داخل ذهنم پیچید.
نوک انگشت‌هام یخ زده و روی کف دستم عرق سرد نشسته بود.
به سختی لب‌هام رو کش دادم و آروم زمزمه کردم:
- اوه ببخشید که داد زدم.
نگاهی پر از سوال بهم انداخت و با تردید آینه‌ی کوچیک رو گرفت.
- مطمئنی که حالت خوبه آوینا؟!
آوینا؟!
اسم منه؟!
سرم کم- کم درد می‌گرفت؛ پس اون سردرد رو هم با خودم آوردم.
- هوم، باید چیکار بکنیم؟
انگاری که به حال و هوای قبلی‌اش برگشته باشه لب‌هاش رو از همه فاصله داد:
- اول باید یه لباس خوب بپوشی، خودت حساسیت خاله رو می‌دونی، اون روی زن‌عموی عفریته‌ات حساسه!
خنده‌ام گرفت؛ اون دخترخاله‌ی منه؟ خب این چیز خوبیه چون من به هیچ‌وجه از پسرخاله‌ی احمقم خوش نمی‌اومد!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...