رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان مهراژوت| مری ببعی کاربر انجمن نودهشتیا


مری ببعی
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: مهراژوت

نام نویسنده: مهرناز بحرینی( مری ببعی)

ژانر: عاشقانه، تخیلی، معمایی

مقدمه:

احساسات در میان تمام جانداران مشترکند.

چه آنان که ما می شناسیم و چه آنان که وجودشان بی خبریم.

کسی چه می داند؟ شاید در گوشه کناری از این دنیای بی کران و نامحدود، موجودی که ما انسان های بی خبر نامش را موجود فضایی و ماورالطبیعه میگذاریم، منتظر و دل خسته ی یارش باشد...

و در پی گوشه چشمی از او باشد. کسی چه می داند؟

شاید عشق او از تمام عشاقی که تا کنون دیده ایم و در بهت عشق آن به سر برده ایم، بیشتر و زیباتر باشد.

عشق نامحدود است، ولی این عشق فقط به چیزهای محدود می رسد. ولی بیایید فراموش نکنیم، بیایید هرگز عشق را به خاطر چیزی که چند روز بعد از دست می دهیم فراموش نکنیم. به قول مولانا شاعر عشق و عاشق و معشوق:

 حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

خلاصه:

مرگ  و زندگی همه ی ما دست خداست.

اما تا کنون فکر کرده ای اگر به خاطر نجات یک دنیا بمیری چه احساسی به تو دست خواهد داد؟

فکر کرده ای اگر مرگت برنامه ریزی شده باشد تا تو دنیایت را از شر اهریمن های زندگی ات پاک کنی و بعد برگردی چه می شود؟

اگر نه، من نیز مانند تو بودم. بی خبر از هر آنچه باید انجام می دادم.

باید می رفتم تا شانس دوباره ای به زندگی خودم و عزیزترین کسانم دهم.

میخواهی بدانی چطور؟ پس همراهم بیا...

راستی در این مسیر طولانی، سه چیز را حتما همراه خودت بردار: یک. آرامشت. دو. احساساتت و سومین و مهم ترین مورد: لبخندت. فراموش نکنی! محض احتیاط قبل از شروع همراهی من در هر زمان آن را امتحان کن و لبخندی با تمام وجودت بزن.

آیا من، که دختری بی تجربه و تنها هستم و احساساتم را زمان زیادی است خاموش کرده ام، میتوانم از پس کارهایی که باید بر بیایم؟

همراه من باش تا ببینی نیروهای هر چند کوچک و در ظاهر بی ارزش را اگر در کنار هم داشته باشی، چه میشود...

نحوه پارت گذاری: هر روز یک پارت( به استثنای اولین روز پارت گذاری و در صورتی که دو روز پارت نگذارم، در روز سوم شش پارت میگذارم) 

ناظر: @ Sogol

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 1

ساعت ها و دقیقه ها تند و تند پشت سر هم میگذرن و هیچ امیدی به زنده موندن من نیست

آره، من این رو درک میکنم و میفهمم، کاملا این رو حس میکنم، با تمام وجودم...

آروم آروم توی راهروی سرد بیمارستان قدم بر می دارم، وقتی به آدما نگاه میکنم، تا عمق وجودشون رو درک میکنم، هر کدوم توی این زندان لعنتی به نحوه ای گرفتار شده بودن، یکی به خاطر زندگی خودش، یکی بخاطر زندگی عزیزترین آدمای زندگیش...

بعد از یه عالمه فکر کردن راجع به آدمای محبوس توی بیمارستان، به اتاق مورد نظرم میرسم، به اتاقی که توی اون دختری بود که زندگیم به نفس کشیدنش وصل بود، همون دختری که منتظر بود تا یه نفر دیگه مغزش کار نکنه و از کار بیافته و زندگیش تموم شه، تا خودش از این فلاکت نجات بده، همون کسی که اگه نبود منم باید از اینجا میرفتم، به یه جای دور، خیلی دور، شاید دورترین جایی که یه نفر میتونه بره، پیش عزیزترینش...

اون کسی که روی تخت بیمارستان جلوی چشمام بود، تا هفت روز پیش یه قسمت از من بود، اوه  اون روز،عجیب ترین روز زندگیم...

فلش بک به گذشته

هانا-عه امیر!

امیر-جون امیر؟

هانا -اذیتم نکن دیگه.

امیر -چشم زندگیم، مگه اذیتت کردم؟

هانا -آره یه کوچولو.

امیر -الهی بمیرم.

هانا -خدانکنه عزیزدلم،عشقم؟

امیر -جونم خانومی؟

هانا - توروخدا خیلی مواظب خودت باش.

امیر -چشم دورت بگردم عزی...

من-اه اه جمع کنین خودتونو، خرسای گنده، جلو آدم مجرد لاو میترکونن. نمیگن جوون مردم دلش میخواد، جمع کنین بابا، هی عشخم نفسم جونم زندگیم کوفت درد زهرمار.

هانا -مهرا دلت پره ها؟ سینگلی چه بلاهایی که سر آدم نمیاره.

من-چه ربطی به عقاب بودنم داره؟ والا از اون موقع نشستم اینجا بعد هی توپ پاس میدن، این امیر اسکولم همون اول کار اومد خواستگاری نزاشت یه ذره زیر آبتون رو بزنم.

هانا -ای پررو، شوهر من اسکوله؟ الهی یه شوهر گیرت بیاد کور و کچل و کوتوله، آی بخندم آی بخندم...

من-اگه یه روزی عاشق شدم بعد اون یارو اومد خواستگاریم و منم بهش جواب مثبت دادم و ازدواج کردیم و اونم کور و کچل و کوتوله بود، اون موقع بیا سر قبر من چون دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم.

امیر- بسه دیگه دخترا، همه دارن نگاهمون میکنن، بسه!

هانا-باشه.

من-باشه.

با این حال بازم به چرت و پرت گویی با هانا و امیر ادامه دادم، بیشتر هانا چون صمیمی دوستم بود، فکر کنم ده یا یازده سال بود که با هم دوست بودیم. امیر نامزد هانا بود، سه ماه بود که با هم نامزد بودن.

البته قبلش یه آشنایی کوچیکی با امیر داشتم، خب در واقع امیر قرار بود با من و خونوادم رفت و آمد کنه که با هم ازدواج کنیم، چون پدرامون چندین و چند سال بود که با هم رفیق بودن و فکر میکردن با این کار به هم نزدیک تر میشن و منو امیر هم با یه آدم مطمئن وصلت کردیم. ولی نه من اون رو دوست داشتم و نه اون منو، واسه همین فقط مثل دوتا رفیق با هم رفتار میکردیم، یه روز که امیر خونه ی من بود، من به خاطر خرید یه سری خرت و پرت رفتم بیرون. از اونجایی که من و هانا کلید خونه مجردی های هم رو داریم، هانا بی خبر از همه جا وارد خونه شد، امیر فکر کرد که من اومدم خونه و پا میشه، ولی با صحنه ای روبرو شد که باعث شد کل زندگیش عوض شه...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 2

هانا فکر می کرد امیر دزده و مثل همیشه توی همچین موقعیتی خشکش میزنه، از طرفی امیر هم هانا رو نمیشناخت و فکر میکرد که دزده، ولی از طرفی یه دل نه صد دل عاشق همون دختر به ظاهر دزد شد... همین که دید هانا خشکش زده و هیچ حرکتی نمیکنه، ترسید و شروع کرد به صدا زدن که دخترخانم حالت خوبه؟ ولی جوابی نگرفت... از اونجایی که این امیر یه نموره خل میزنه، به جز اینکه دست کنه تو چشمش چیز دیگه ای به ذهنش نمیرسه، چرا؟ خدا میدونه... یکی نیست بگه خب مثل این رمان عاشقانه ها بپر بوسش کن! بگذریم... چند ثانیه بیشتر طول نمیکشه که هانا متوجه دستی که مستقیم به سمت چشمش میومد میشه. به صدم ثانیه نکشیده هلش میده عقب و شروع میکنه به جیغ زدن، همون موقع من از راه رسیدم و با شنیدن جیغ هانا پله ها رو دوتایی و سه تایی طی کردم و با دیدن در باز خودم رو با شدت به داخل خونه انداختم، با ورود یهویی من هم هانا و هم امیر به سمتم برگشتن و مثل گروه کر یک صدا گفتن: این کیه؟ و به هم اشاره کردن... بعد از اینکه خیالم راحت شد که اتفاق خیلی مهمی نیافته با خونسردی در واحد رو بستم و اونا رو به هم معرفی کردم.

بعد از اون همیشه با هم سه نفری میرفتیم بیرون و من اصلا از قضیه ی دست و چشم که اون روز بین این دوتا خل اتفاق افتاد هیچ خبری نداشتم...     

یه روز امیر رفت شرکت بابام و گفت که نه من و نه اون تمایلی به این وصلت نداریم، از اون طرف پدر جنتلمنم زنگ میزنه به بابای امیر و در جریان قرارش میده، بابای امیرم که فکر میکرده ما با هم دعوا کردیم، به بابا میگه که یه شب یه مهمونی بین دوتا خانواده ترتیب بده و ما رو به صورت رسمی نامزد اعلام کنه، بابا هم به من خبر داد و من و امیر اون روزا واقعا تحت فشار بودیم، من به بابا گفتم با تمام احترامی که برای عمو سپهر( پدر امیر) قائلم، ولی من و امیر واقعا هیچ علاقه ای به هم نداریم...

شب مهمونی عمو سپهر هنوز هم اصرار داشت که باز هم فکر کنیم... از اونجا که این رفیق کنه ی من همیشه همه جا کنارم بود، دوباره حرف من رو تکرار کرد و در آخر گفت: شاید آقا امیر به کس دیگه ای علاقه دارن.

امیر بعد از شنیدن این حرف از جاش بلند شد و اعتراف کرد که عاشق هانا شده و نمیتونه بدون اون زندگی کنه، هانا دوباره خشکش زد و این بار قبل از اینکه امیر حرکتی بزنه من با تمام قدرت زدم زیر گوشش و هانا از شوک در اومد.

مامان امیر خاله سما که فکر کرده بود من از دست پسرش و هانا ناراحتم و به همین دلیل زدم زیر گوش هانا، شروع کرد به گفتن اینکه مهرا جان نمیشه که مانع ازدواج دوتا آدمی که عاشق هم هستند شد و این قدر پشت سرهم گفت و گفت که نذاشت من دو کلمه حرف بزنم و توضیح بدم که چی شده... ظاهرا خود خاله سما هم خیلی راضی نبوده به وصلت بین من و امیر و همین باعث شده بود که سعی کنه منو متقاعد کنه که امیر منو دوست نداره. که اینجا مامان نازم به کمکم اومد و به سما خانم توضیح داد...

خلاصه مهمونی اون شب تموم شد و سه شب بعد خانواده ی امیر رفتن خواستگاری هانا و به یه هفته نکشیده با کرم ریزی های امیر عقد کردن.

از اولین دیدارشون حدودا پنج یا شیش ماه میگذره و هنوزم مثل قبلا با هم سه تایی میریم بیرون، اما خب دیگه من واسه راحت بودنشون از هر پنج تا قرار سه تاش رو می پیچونم تا اونا راحت باشن.

ویرایش شده توسط مری ببعی
فراموشی نوشتن شماره پارت
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 3

با شنیدن صدایی که انگار کسی که داشت ایجادش میکرد بلندگو قورت داده بود از بین خاطرات بیرون کشیده شدم که دوباره اون صدای آشنا رو شنیدم: مهرا!؟

من-جانم؟

هانا-کجایی؟ سه ساعته دارم صدات میکنم انگار کامل رفته بودی تو فکر.

من-آره داشتم به گذشته ها فکر میکردم.

هانا-اوو... که این طور، حالا به کدوم یکی از دستاورد های جهانیت توچند سال زندگیت فکر میکردی؟

من-به تو و امیر.

امیر- عجب موضوع جذابی... دوتا عاشق خوشگل خوشتیپ .

و بعدش لبخند مسخره ای زد.

من-آره فقط نه که تو همون دیوی برعکسه تو کلاه قرمزی هستی همه چیز رو برعکس میگی.

امیر-حیف که نمیتونم چیزی بهت بگم.

من-چرا؟

امیر-چون به هانا قول دادم.

من-قربون رفیق بامرامم برم من که اینقدر خانم و باکمالاته.

هانا- بسه بسه! نمیخواد چیزی بگی هرکی تو رو نشناسه من تورو خیلی خوب میشناسم.

من-اوکی باشه فهمیدم مچم رو گرفتی.

هانا- نه خیر دستت برام رو شده.

من-چه فرقی دا...

امیر- باز شما دوتا شروع کردین؟پاشین پاشین برید خونه هاتون.

هانا-خونه هاتون؟ یعنی منو میبری خونه بابا اینا؟

امیر- آره دیگه.

هانا- یعنی خودت نمیای؟

امیر- میام نگران نباش، وایسا بریم این کَن... چیز ببخشید عزیزدل رو برسونیم خونه بعد با هم از اونجا میریم خونه شما.

هانا- باشه عشقم!

من- باشیه عیشقام... اه اه پاشید برید ببینم؛ حالم بد شد، در ضمن آقا امیر حواست باشه اصلا سانسورچی خوبی نیستی.

امیر- باشه حالا، از دهنم در رفت. معذرت میخوام.

من-خواهش.

بعد از تصفیه حساب از کافه زدیم بیرون. با دیدن بچه ای که توی پیاده رو فال میفروخت رو به امیر و هانا کردم و گفتم: شما برین سوار ماشین بشید من دو دقیقه ای خودم رو رسوندم.

اونها هم به گفتن اوکی افاقه کردن و از خیابون رد شدن. خوب منو می شناختن؛ هیچ وقت نمی تونستم یه کودک کار ببینم و بی خیال از کنارش رد بشم، حس بدی داشت وقتی می فهمیدی که این بچه ها مثل خیلی از بچه هایی که روی این کره خاکی زندگی می کنن، به جای بازی و درس و فکر کردن به اینکه شغل آینده شون چی قراره باشه، به اینکه (چی بفروشم بهتره) و(باید چقدر این ماه در بیارم) فکر می کنن.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 4

با تکون دادن سرم از بین این افکار بیرون اومدم و به سمت اون پسر بچه ی گوگولی رفتم و گفتم: آقا پسر؟ خوشتیپ خان؟

با شنیدن صدام سرش رو بالا آورد و با اون چشمای مشکی متعجب نگاهم کرد. به چپ و راستش نگاه کرد که باعث شد موهای فرفریش به طرز جذابی تکون بخوره و بعد رو به من گفت: با من بودین؟

-بله عزیزم با خودت هستم. میشه یه دونه فال به من بدی؟

-خودتون بردارین.

و بعد لبخندی بهم زد. از لحنش واقعا تعجب کرده بودم، خیلی با ادب و با فرهنگ برخورد میکرد. نه اینکه بگم بچه های کار بی ادبن، نه! ولی این قدر هم باعث راحت برخورد نمیکنن. در حالی که داشتم یکی از فال ها رو برمی داشتم، ازش پرسیدم: چند سالته پسر خوب؟

-9 سالمه.

-اسمت چیه؟

-مادرم میگفت نباید با غربیه ها حرف بزنم.

-میگفت؟ مگه الان نمیگه؟

-نه... مامانم دوماه پیش رفت.

-کجا؟

-پیش خدا.

الهی بگردم. بغض گلوم رو گرفت، ولی سعی کردم پنهانش کنم: پس الان پیش پدرت زندگی میکنی؟

-نه! بابام معتاد بود، وقتی 5 ساله بودم جسدش رو گوشه خیابون پیدا کردن.

- الان پیش کی زندگی میکنی؟

-خودم تنهایی، البته، تنهای تنها که نه. یه کسی هست که بهم خیلی راهنمایی های زیادی میکنه.

-واقعا؟ خب میتونم بدونم اون شخص باهات چه نسبتی داره؟

- اون نگهبانمه.

-چی؟ یعنی چی؟

-نمی تونم بیشتر از این تو جریان قرارتون بدم، فقط میتونم یه چیزی بگم؟

- بگو عزیزم.

-امروز خیلی مواظب خودتون باشید مهرا خانم.

- چی؟ تو اسم من رو از کجا میدونی؟

- نگران نباشید. اگه اون اتفاق بیافته من و نگهبانم میایم سراغتون. منتظرمون باشید.

-هن؟ من کامل قاط زدم فکر کنم. قبلا می فهمیدم درک نمی کردم، الان نه می فهمم نه درک می کنم.

-بهش زیاد فکر نکنید. اون فال هم بخونید حتما، چیزایی که بهتون گفتم رو به واقعیت تبدیل میکنه.

از روی فضولی زیاد، سریع تای فال رو باز کردم. با خط خوش نوشته بود: ای صاحب فال، روزگار به کامتان خواهد چرخید و زندگی بهتر از همیشه خواهد شد. اما راه درازی تا رسیدن به خوشبختی دارید. برای این راه، اعتماد، صبر، تلاش و عشق  توشه راه شماست. از هم اکنون چالش های شما آغاز شد. موفق باشید.

خب.اوکی. الان قراره اتفاقی بیافته؟ چند ثانیه گذشت، اما هیچ اتفاقی نیافتاد. کم کم به این پی بردم که یه بچه ی هشت نه ساله منو مسخره کرده. تا خواستم برگردم به سمت اون پسر، دیدم که نیست. عه؟ به این زودی رفت؟ عجبا!

بیخیال اون پسر شدم و فال رو تا کردم و گذاشتم توی جیبم. عجب خنگی بود، اقلا یه پولی میگرفت بعد جیم میشد.

به سمت ماشین امیر که اونطرف خیابون پارک بود رفتم، اما یه دفعه بند کفشم باز شد. خم شدم ببندمش که با صدای بوق مکرر و بلندی که گوش رو کر میکرد کمی از خمیدگی در اومدم. ولی درد خیلی خیلی شدیدی احساس کردم. چند ثانیه بعد، دیگه هیچ دردی احساس نمیکردم... انگار خیلی سبک شده بودم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 5

 کم کم متوجه ی صدای اطرافم شدم. یکی با تمام قوا داشت جیغ میزد. یه کم بیشتر توجه کردم، انگار اون طرف که معلوم نبود دختره یا یه پسر نوجوون با صدای خروسی، بلند بلند بین جیغ هاش اسم من رو صدا میزد. به سمت صدا برگشتم. یه موج عظیمی از جمعیت دور همون صاحب صدا حلقه زده بودن و داشتن به یه چیزی نگاه میکردن. رفتم جلو و خواستم خانومی که پشتش به من بود رو کنار بزنم و برم جلوتر، اما...
اما دستم انگار نامرئی بود و نتونست به جسم اون خانوم دست بزنه. یه کم جرئتم رو جمع کردم و رفتم جلوتر، و به صورت خارق العاده ای من از بین اون همه جمعیت بدون فشار به خودم یا کس دیگه ای رفتم جلو و با صحنه ای مواجه شدم که حتی فکر کردن بهش هم برام محال بود. یک دختر دقیقا با شکل و شمایل من که غرق خون بود دراز به دراز کف خیابون بود و هانا و امیر هم بالای سرش بودن و جیغ و داد و فریاد می کردن. دست گذاشتم رو شونه ی هانا، ولی هانا هم مثل اون خانمه اصلا دست منو حس نمی کرد. رفتم و جلوش وایسادم، با صدای خیلی بلندی گفتم: من اینجام، سالمم، ببین هانا. ببین منو. توروخدا گریه نکن. ولی اصلا انگار نه انگار که من اصلا وجود خارجی دارم. کم کم حالم داشت بد می شد، هیچ کس من رو نمی دید، صدام رو نمی شنید و حتی احساسم هم نمی کرد.

داشتم پس میافتم که یه دفعه از بین جمعیت چشمم به یه غربیه ی آشنا خورد. همون پسر بچه ای که ازش فال خریده بودم، بین جمعیت بود و داشت با لبخند من رو می دید. همین که دید دارم نگاهش می کنم، دستش رو بالا آورد و صدام زد: مهرا خانم! مهرا خانم! بیاید از این طرف. و به پشت سرش اشاره کرد و به همون طرف هم رفت. اول خواستم همون جا بمونم و بازم سعی کنم خودم رو به امیر و هانا نشون بدم، ولی با توجه به اینکه تنها کسی که توی این جمعیت منو می دید همون پسر بچه بود، با عجله دویدم و از لا به لای جمعیت رد شدم.
بعد از رد شدن از بین غلغله مردم، رسیدم بهش و با صدای بلندی گفتم: هی آقا پسر! کجایی پس؟
-من اینجام مهرا خانم! بیاین.
- تو کی هستی؟ اسم من رو از کجا میدونی؟ اصلا چه اتفاقی داره میافته؟
- نترسین، الان نگهبان میرسه. اون همه چیز رو براتون توضیح میده.
تا خواستم دهن باز کنم و سوالاتی که داشتن تو ذهنم چرخ میزدن رو بپرسم، نور خیلی زیادی از دور داشت خودنمایی می کرد. یه دفعه یه موجود عجیب که بال های بزرگ و سفید رنگی داشت ظاهر شد و همین که متوجه من شد به سمتم اومد. ترسیدم و جیغ فرابنفشی کشیدم که جلوتر اومد و انگار من رو توی خودش حل کرد. توی همین لحظه یه صدایی توی سرم شروع به حرف زدن کرد: سلام، از من نترس، اسم من نگهبانه و وظیفم مواظبت و نگه داری از آدمای سفید و نیمه سفیده. اون پسر بچه رو هم من فرستادم. باید بهت خبر می داد.
سعی کردم من هم با صدای توی سرم باهاش حرف بزنم: سلام، خب، میشه بگی برای چی من این اتفاقا برام افتاده؟ چرا اینطوری شدم؟ اون دختری که اون پایین غرق خونه کیه؟ 
-آروم باش، کم کم جواب همه ی این سوالاتت رو میگیری. فقط باید به اون موضوعاتی که توی اون فال نوشته شده بود خیلی دقت کنی، همشون به یک اندازه حیاتی و مهمن. یادت میاد چی بودن؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 6

- آره، یادمه، چهارتا چیز بودن: عشق، صبر، تلاش و... آم... اون یکی رو فراموش کردم.
- اولین ماموریتت مربوط به همونیه که فراموش کردی. توی راهت خیلی اتفاقای عجیبی میافته. فقط یادت باشه یه نفر، فقط یه نفر همون کسیه که لایق داشتن این خاصیت توئه. خیلی حواست رو جمع کن.
- ماموریت؟ چه ماموریتی؟
- من باید برم، یه نفر توی یه جایی بهم احتیاج داره. ساتِم همه چیز رو بهت میگه. 
- ساتِم؟ اون کیه؟
- همون پسر بچه، امیدوارم موفق باشی.
- وایسا، اما...
همین که خواستم سوالاتم رو از اون نور نگهبان نام بپرسم، رفته بود.
پسربچه فال فروش که تازه فهمیده بودم اسمش ساتمِ، لبخندی زد و گفت: میدونم الان خیلی گیج و در عین حال نگرانی، الان نمی تونم درست برات توضیح بدم چرا این اتفاقات افتاده، اما توی مسیری که باید بریم با یک عالمه حقایقی که توی زندگیت بودن و ذهنت رو مشغول کردن روبرو میشی. تو از همین الان مامور ما هستی. اولین ماموریتت اینه که آدمی که لایق داشتن خاصیت اول باشه، همون خاصیت هایی که باید توی راه ازشون استفاده کنی، بعد از عطا کردن اون ویژگی به فرد درست، ویژگی به تو هم داده میشه، یعنی هر کس که می تونه ببینتت می تونی با استفاده از ویژگی هات جذب شون کنی و یا حتی برای زنده موندن فریب شون بدی.
-من... من حتی نمی دونم چی باید بگم، اصلا چرا من؟ این همه آدمای مختلف توی همین شهر هست، چرا منو انتخاب کردی؟
-من تو رو انتخاب نکردم، تو توسط پدر و مادرت به ما معرفی شدی.
- پدر و مادرم؟ چرا؟ واسه چی اونا من رو به شما معرفی کردن؟ اصلا مگه اونا هم میتونن شما رو ببینن؟
- پس ظاهرا از هیچ چیزی باخبر نیستی، بزار برات تعریف کنم: یه روز توی سرزمین ژُمِروت دختر فرمانروای بزرگ به دنیا میاد، همون موقع اهریمن ها به قلمروی ژمروت حمله میکنن و پادشاه برای اینکه دختر کوچولوش از شر اهریمنها در امان باشه، تصمیم می گیره شاهزاده رو ببره پیش آدم ها، شاهزاده پیش پدر و مادرش بزرگ میشه و تا بیست سالگی حتی نمی دونست پدر و مادرش اهل کجان، چون هر دفعه می پرسید پدرش یه جوری از جواب دادن طفره می رفت، تا اینکه تولد بیست سالگی شاهزاده رو می گیرن و پدر و مادر شاهزاده همون شب برای شاهزاده همه چیز رو تعریف می کنن. دخترشون به پدر و مادرش میگه که میخواد اون سرزمین رو ببینه، پادشاه هم قبول میکنه و با همسرش و دخترش راه می افتن به سمت ژمروت، دختر تا سرزمین رو می بینه شیفته ش میشه و قسم می خوره تمام تلاشش رو برای آبادی این سرزمین بکنه.
-اما این چیزا چه ربطی به من داره؟ من و شاهزاده ای که معلوم نیست واقعیته یا توهم چه نسبتی با هم داریم؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 7

-معلومه که باید یه عالمه تمرین کنی مهرا، تو همین الان یکی از خاصیت هایی که باید رعایت کنی رو فراموش کردی دخترجون.
- چرا یه طوری رفتار میکنی که انگار تو از من بزرگتری؟ مگه تو نه سالت نیست؟
 -من نود سالمه، در واقع یه ژورت پیرم.
-نود سال؟ ژورت؟ چی هست؟
- اگه کمی از اون خاصیتت استفاده کنی و بقیه ی داستان رو گوش کنی، میفهمی.
-خاصیتم؟... آهان... درسته، باید صبر کنم، ببخشید. من سراپا گوشم.
-خوبه ، و اما بقیه ی ماجرا: دختر برای اینکه دوستاش و اطرافیاش بهش شک نکنن، روزها توی دنیای آدما بود و شب ها می رفت به ژمروت و اونجا وقتش رو می گذروند. روزها می گذشت و شاهزاده هنوز نتونسته بود اونطور که می خواست به سرزمینش برسه، یک روز که توی دانشگاهش توی ایران مشغول طراحی یه مدرسه ی خوب و ایده آل برای ژورت های کوچولو بود، به یه نفر برخورد میکنه، به شدت به عقب پرت میشه و تمام وسایلی که توی دستش بودن هم پخش و پلا میشن. با عصبانیت بلند میشه تا به کسی که بهش برخورد کرده تشر بزنه، ولی با دیدن چشم های آبی اون پسر، همه ی معادلاتش به هم میریزه.
-یعنی عاشقش میشه؟
- یه کم  صبر کن دختر، چقدر عجله داری! عجیبه واقعا، نه مادرت و نه پدرت عجول نیستن، تو این ژن رو از کی گرفتی نمی دونم!
- عذر می خوام، من الان واقعا ترسیدم، می خوام بدونم واقعا چرا اینجام!
-آروم باش، من که نمی تونم همه ی داستان رو یک جا برات تعریف کنم در ضمن، اینقدر وسط حرفم پریدی که زمان رفتن رسیده، بهت همه ی ماجرا رو میگم، به شرط اینکه دیگه وسط حرفم نپری... و پشت بند حرفش طوری که من نشنوم گفت: واقعا خدا به ژمروت رحم کنه.
سعی کردم که خودم رو طوری نشون بدم که انگار حرفش رو نشنیدم، کمی حرف هاش رو تجزیه و تحلیل کردم، گفت میخواد بره، کجا؟ سوالی که توی ذهنم بود رو به زبون آوردم و گفتم: کجا میخوای بری؟ اگه بری من باید چیکار کنم؟ باید کجا برم؟ 
و طولی نکشید که مثل هر دفعه رگ مسخره بازیم گرفت و با حالتی که انگار فیلم هندی بازی میکنم گفتم: آه ای پدر! بگو که من بی تو چه کنم؟ احساسات داغان شده ام را به دست چه خری... چیز چه کسی بسپارم تا درستشان کند؟ چگونه بی تو...
-یعنی دست هر چی احمق و دیوونه که توی این نود سال زندگیم دیدم از پشت بستی... بسه دیگه! مغزم رو خوردی دختر!
به خودم اومدم و گفتم: (ببخشید) و بعد با لبخندی که به قول هانا هر دفعه که انجامش می دادم شبیه سکته ای ها می شدم به همون پسر بچه ی فال فروشی که ادعا می کرد نود سالشه و اسمش رو هم فراموش کرده بودم خیره شدم. 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 8

سری به نشونه ی تاسف برام تکون داد و گفت: دنبالم بیا. و بعد شروع به راه رفتن کرد. منم به تبیعیت از اون پس سرش راه افتادم، حدودا دویست متر از محلی که وایساده بودیم دورشده بودیم، که پسرک شروع به حرف زدن کرد: گفتی که دوست داری ادامه ی ماجرا رو بدونی، درسته؟
- بله درسته، واقعا دوست دارم بدونم این ماجرا تهش به کجا ختم میشه و چه ربطی به من داره.
- خب، پس خوب گوش کن: چشم های آبی اون دانشجو یک دل نه صد دل شاهزاده رو عاشق خودش می کنه، در حدی که شاهزاده حتی توی دفتری که امور کشور رو در اون یادداشت می کرد، چهره ی اون انسان رو با دقت و ظرافت تمام کشیده بود. اما اون پسر انگار ساز ناسازگاری برداشته بود و با شاهزاده یکی به دو می کرد، تا اینکه بالاخره روزی که تمام رازهای شاهزاده برای پسرک جوان فاش میشه فرا میرسه...
-ببخشید که وسط حرفت می پرم، می تونم دو تا سوال بپرسم؟
- البته؛ بپرس مهرا.
- خب سوال اولم اینه که، اسمت چیه؟
- مگه نگهبان بهت نگفت؟
- گفت، ولی من فراموش کردم. میشه خودت هم بهم بگی؟
از روی خیابون در حال گذر کردن بودیم و از اونجایی که انگار نامرئی شده بودم هیچ ماشین یا آدم و یا حتی دیواری مانع راهم نبود.
-اسمم ساتِمه، خب سوال دومت رو بپرس.
- اون شاهزاده و پسره اسم ندارن؟
با شنیدن این سوال، لبخندی زد و گفت: چرا، اسم دارن، ولی من هنوز اجازه ی گفتن اسمشون رو ندارم، به موقعش همه رو بهت میگم.
- خب باشه، حالا میشه ادامه ی ماجرا رو بگی؟ حس کنجکاویم نمیذاره آرامش داشته باشم.
خندید و با لحنی که هنوز کمی با خنده مخلوط بود، گفت: باشه، ولی امیدوارم دوباره وسط حرفم نپری. لبخندی زدم و سرم رو به نشونه ی تائید تکون دادم. با دیدن این رفتار انگار که خیالش راحت شده باشه نفسش رو با شدت بیرون داد و ادامه ی ماجرا رو برام تعریف کرد: توی شروع اون روز همه چیز کاملا عادی بود، شاهزاده از خواب بیدار شد و مثل همیشه لباس هایی که برای دانشگاه می پوشید رو تنش کرد. با یه تاکسی خودش رو دانشگاه رسوند و طبق عادتش به نگهبان دم در دانشگاه با تمام انرژی سلام کرد. وارد دانشگاه شد و کلاس هاش رو پشت سر هم شرکت کرد؛ فکر کرد که پایان این روز خیلی عادیه، ولی کلاس آخرش که با استاد بهرامی بود که از اون استادا بود که فکر می کرد با بچه های مهد کودکی طرفه با صدا و لحن مثلا دوستانه اعلام کرد که سه روز دیگه باید به یک اردوی دانشجویی برن و اومدن همه اجباریه. بالاخره بعد از گذشت سه روز دختر قصه ی ما برخلاف میلش برای اردو آماده شد. بنا بر اتفاق، شاهزاده و اون پسر چشم آبی توی یک اتوبوس افتادن. شاهزاده که با دیدن اون پسر از تو ابرا سر درآورده بود، تمام راه حواسش به اون پسر بود. بعد از رسیدن به محل سرسبز و خوش آب و هوایی که نزدیک به شمال کشور بود، همه تصمیم گرفتن به گشت و گذار برن و طبیعت رو ببینن و از این نقاشیای خدا لذت ببرن، شاهزاده هم که فرصت رو مناسب دیده بود، پیش پسر چشم آبی رفت و گفت که اگر همراهی نداره و تنهاست، با هم عزم رفتن کنن. دست بر قضا پسر این دفعه هیچ بهانه ای پیاده نمی کنه و ناچارا همراه دختر مو مشکی ما میشه.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  9

با چشمای مشتاق منتظر ادامه ی داستان بودم که ساتم گفت: باید برای اینکه جسمت رو گم نکنی با طناب زرین به بدنت وصل بشی.
با تعجب پرسیدم: جسمم؟ مگه الان من توی جسمم نیستم؟ که با قدرت جادویی نامرئی شدم؟ یعنی میگی اون دختری که فتوکپی من بود و پر از خون بود جسم منه؟
-یعنی متوجه نشدی چقدرسبک تر و آرومتر شدی؟ 
سرم رو به دو طرف به نشونه منفی تکون دادم. واقعا یه کم دیگه اگه بگن تو همون حین شرک و سفید برفی با هم ازدواج کردن من اصلا تعجب نمی کنم. با صدای ساتم از بین یه عالم فکر بیرون اومدم: راستش منم دیگه از این جلد سنگین و کودکانه خسته شدم. میترسم چهره ی واقعیم رو ببینی و ازم بترسی، هرچند ترسناک نیست، ولی به هر حال. مشکلی نداری؟
با دودلی سرم رو به نشونه ی تایید و اینکه مشکلی نیست تکون دادم، که مثل همون موقع که نگهبان در حال اومدن بود نور شدیدی شروع به تابیدن کرد و بعد از گذشت یه مدت خیلی کوتاه در حد هفت یا هشت ثانیه کم کم از بین رفت. در همین حالت من هم چشم هام رو آروم آروم باز کردم؛ اولین چیزی که دیدم یه پیرمرد با موهای سبز و چشم های خندون و منتظر بنفش رنگ بود، روی صورت گرد و چروکیده ش یه لبخند آروم و مهربون طور بود.
بعد از گذشت یکی دو دقیقه، بالاخره زبون باز کرد: خیلی عجیب غربیم، مگه نه؟ خواهش می کنم نترس...
-نه؛ اصلا و ابدا! برعکس؛ خیلی هم بامزه و با نمکی، صورتت درسته که خیلی شبیه من و بقیه ی آدما نیست، ولی خیلی هم متفاوت نیست. من خیلی از فرم گوگولی صورتت خوشم اومده.
در انتهای حرفم یه با مهربونی یه لبخند زدم که باعث شد اون هم لبخند قشنگ قبلیش رو تمدید کنه. یهو مثل اینکه چیزی یادش اومده باشه با عجله قدم هاش رو تند کرد و این باعث شد من هم خیلی سریع تر از قبل حرکت کنم. با تعجب ازش پرسیدم: چیزی شده ساتم؟ چرا اینقدر سریع حرکت می کنی؟
-حواسم به زمان نبود، باید قبل از اینکه هفت ساعت از جدا شدن روحت از تنت بگذره، با طناب زرین به هم وصل بشید تا گمش نکنی و بعد از تمام شدن هفت روز، تو برمی گردی و به زندگی عادیت ادامه میدی. 
-هفت روز؟ یعنی دوباره بر میگردم به جسمم؟
- آره؛ البته اگه قبل از اینکه ماموریتت رو تموم کنی مدت هفت روزت تموم بشه تا هفتصد سال باید منتظر بمونی تا برگردی به جسمت.
-یا خدا! هفت صد سال؟! خیلی زیاده، تا اون موقع اگه روحم هم روی زمین بمونه هم جسمم عکسش پودر شده، چه برسه به خودش!
-پس باید به سلامت و موفقیت همه ی ماموریت هات رو انجام بدی. حالا زودتر راه بیا.
و از روی یه مانع پرید. از این کارش واقعا تعجب کردم؛ مگه اون نمی تونست راحت از داخل همه چیز رد بشه؟ سوالم رو به زبون آوردم که جوابم رو با تمام انرژی داد: آخه نمی دونی چه کِیفی داره وقتی حتی نوک انگشت پات هم به هیچ جا نمی خوره، درسته احساس نمی کنم ولی احساس قدرت و عظمت میکنم! 
پشت بند حرفش لبخند ژکوندی زد. این اخلاقش منو یاد یکی از صمیمی ترین دوستام مینداخت، دوستی که حدوداً سه سال بود که ندیده بودمش، انگار فکرم رو خوند که لب زد: آره، من خیلی شبیه کوروشم، اما فراموش نکن من ازش بزرگترم، تحت هر شرایطی اون از اخلاق من کپی میکنه نه من، باشه؟
با تعجب پرسیدم: مگه اونم تو رو می شناسه؟
-نه، ولی من اونو خوب میشناسم، به خاطر ژوتیا...
-ژوتیا؟ کی هست؟ من میشناسمش؟
کمی قدم های کوچیکش رو تند تر کرد و گفت: آره، ولی اسم زمینیش فرق میکنه، واسه همین فعلا نمی شناسیش.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 10

دیگه بیشتر از این اصرار برای فهمیدن اینکه اون شخص کیه نکردم. به قدری ذهنم درگیر این اتفاقات عجیب و غریب دور و اطرافم شده بود که حتی اگه می پرسیدن دو به علاوه ی دو چند میشه، نمی فهمیدم. احساس عجیب سبکی و قدرت که هم زمان احساس پوچی هم باهاش همراه بود، من رو توی افکارم غرق کرد و حتی این قدر حواسم به جایی نبود که وقتی ساتم گفت:(جلوی در بیمارستانیم) اصلا متوجه نشده بودم که این همه راه رو تا اینجا بدون اینکه حتی لحظه ای سرم رو از بین کلاف در هم افکارم بیرون بیارم، طی کرده بودم. وارد بیمارستان شدیم و با دیدن هانا با چشمای سرخ و بینی گوجه ای پقی زدم زیر خنده. به قدری صدای خندم بلند بود که ساتم با تعجب جستی به سمتم زد و پرسید: حالت خوبه؟ چی شده یه دفعه؟
به قدری از دیدن چهره ی هانا خندم گرفته بود که با خنده گفتم: آخ... آخه... هان
خواستم ادامه ی ماجرا رو بگم که یه دفعه چشمم خورد به امیر که به خاطر بغضی که تو گلوش بود، لب هاش می لرزید و شبیه پسر بچه ها شده بود. دوباره خندم از سر گرفته شد و باز هم ساتم با نگرانی و تعجب نگاهم می کرد.
دیوانه وار خندیدم و کم کم خندم رو قطع کردم. لب باز کردم تا حضور هانا و امیر رو به ساتم بگم، اما با دیدن دوباره ی همون دختر خونی که ساتم می گفت که این منم، بغض گلوم رو گرفت. هانا حق داشت اون طوری هق هقش تمام راهرو رو پر کنه، به قدری قیافه اون کج و کوله و ناجور شده بود که باعث شد تو چشمام اشک جمع بشه. ساتم که واقعا داشت از دست رفتارم کلافه می شد با اخم یکی تو سرم زد و گفت: واقعا تو قراره این ماموریت رو انجام بدی؟ پیران بزرگ بفهمه تو این شکلی هستی سکته میکنه. تو چرا ثبات شخصیتی نداری؟ یه لحظه داره می خنده، یه دقیقه بعد گریه میکنه! اه! بسه دیگه!

با تعجب به ساتم نگاه می کردم. حالا که عصبانی شده بود هم موهاش و هم چشماش تغییر رنگ داده بودن، انگار که یه سطل رنگ قرمز روش ریخته باشن سرخ و ترسناک شده بود. انگار خودش هم زیاد از اینکه من این قیافه رو ازش ببینم راضی نبود که نفس بلند و عمیقی کشید، اینکارش باعث شد صورتش به حالت عادی برگرده. با صدای آرومی که خودم هم به زور می شنیدم گفتم: خوبی؟
بدون اینکه نگاهم کنه گفت: آره خوبم. 
روش رو به طرف مخالف من برگردوند و یه سری چیزا زیر لب گفت که نفهمیدم راجع به چیه. تنها کلمه ای که شنیدم، (دروغ) بود.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

photo_2021-02-23_18-09-51_mwe1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

قبل از شروع رمان لطفا قوانین رمان نویسی نودهشتیا رو مطالعه کنید، لینک تاپیک:

https://forum.98ia2.ir/topic/6513-قوانین-تایپ-رمان-پیش-از-نوشتن-مطالعه-شود/?do=getNewComment

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...