رفتن به مطلب

رمان رانده شدگان از بهشت | ELi کاربر انجمن نودهشتیا


ELi.98ia
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: رانده شدگان از بهشت

ژانر رمان: عاشقانه_اجتماعی

نام نویسنده: ELİ 

ساعات پارت گذاری: نامعلوم

مقدمه رمان:

فراموش مکن تا باران نباشد رنگين کمان نيست تا تلخي نباشد شيريني نيست و گاهي همين دشواري هاست که از ما انساني نيرومند تر و شايسته تر مي سازد خواهي ديد ، آ ري خورشيد بار ديگر درخشيدن آغاز مي کند

خلاصه رمان:

داستانی روایت می کنیم.    داستان زندگی  دو خواهر  که از پدرشان و خانواده اشان رانده شدن و به عبارتی آن ها رانده شدگان این داستان هستند؛ اما که می داند   این سرنوشت با این دو رانده شده چه می کند! که می داند چرخ روزگار برایشان چطور می چرخد... 

ناظر: @مُنیع

ویراستار: @زری گل

ویرایش شده توسط ELi.98ia
  • لایک 4
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 2
  • هاها 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...

#پارت1

-ثنا-
خب سلام الان داری زندگی من و خواهر دیگم را می‌خونی اسم من ثنا ۲۰ سالمه و همراه با خواهرم سنم که دو سال از من کوچک تره و عمه لطفیه ی عزیزم زندگی می کنیم؛ حالا شاید بپرسین من چرا با عمه امون زندگی می‌کنیم و مثل باقی بچه های معمولی پیش مادر و پدرم زندگی نمی کنم؟خب چون وقتی کوچیک بودیم مامانمون می‌میره و بعد مادربزرگ عفریته امون یعنی مادر پدرمون میاد و دختر خواهر خودش را به پدر ما قالب می کنه و اون زن عوضی هم از شوهرش طلاق می‌گیره اونم با یه دختر و میاد با پدر ما ازدواج می کنه چون خانواده سالاری از دماغ فیل افتادن و نمی‌تونن ثروت خانوادگیشون را با قریبه شریک بشن و بعد اون زن و پدر عوضی ما می‌خواستن مارا به پرورشگاه بدن ولی اینجاست که عمه لطفیه ی عزیزمون و به قول خودمون فرشته تپلمون وارد عمل میشه و برخلاف میل همه خانواده سالاری مارا با خودش به یه خونه نقلی و قشنگ داخل کیش می‌بره و تا این سن و این موقعیت می‌رسونه!
ثنا_من اومدم عمه جون
ثنا_عه وا عمه داری با کی حرف می زنی؟
وا انگار کلا نمی شنوه؛ اروم رفتم پشت در سالن وایستادم تا بهتر بشنوم که چی داره می‌گه
عمه لطفیه_مادر جان می‌دونم می‌خوای بیام و بهت سر بزنم اما نمیشه خودت دلیلش را بهتر می دونی
نفر پشت خط_....
عمه لطفیه_مادر من اینطوری درمورد این سه تا دخترای مظلوم من حرف نزن ها که به خدا دیگه جوابت را هم نمی‌دم!
قطعا باز داره با اون مادربزرگ عفریته حرف می زنه و
سنم هم نیست...

ناظر: @مُنیع

ویراستار: @زری گل

ویرایش شده توسط ELi.98ia
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت2

سنم هم نیست ولی دیگه اجازه نمیدم بیشتر از این  اون عفریته بخواد حرف  بزنه

این دفعه با صدای بلند گفتم:

ثنا_عمه

و رفتم داخل سالن که یکهو سریع گوشید قطع کرد و گوشی را پشتش قایم کرد

عمه لطفیه_وا دختر چرا اینطوری میای ترسیدم یه خبری کن و اینطوری داد و بیداد کن

همینطوری که با اخم خیار روی میز را بر می داشتم گفتم:

ثنا_وا عمه  جون من کلی صدات کردم ولی انقدر مشغول صحبت با تلفنت  بودی که متوجه اومدن من نشدی

عمه لطفیه_اهان ساره خانوم زنگ زده بود داشت می گفت می‌خوان برن ساحل منم برم ولی من گفتم نه

بازم منو می‌پیچونه هوف! ای خدا

ثنا_عمه جون ساره جون را همین الان دمه سوپری دیدم داشت برای مهمون هاش ماکارانی می خرید خودش گفت

عمه لطفیه_عه وا شاید...

هنوز جمله عمه شروع نشده   سنم پرید تو  و تمومش کرد

سنم_عر به همتون بنده با یه عالمه عر اومدم

عمه لطفیه_خوش اومدی خوشکل عمه قربون اون چشمای ابی قشنگت برم باز چخبر شده کیفت کوکه

سنم_والا با دوست پسرم اشتی کردم عر

عمه لطفیه_خب بیا بشین تعریف کن بینم بدو زود باش

حوصله حرفاشون را نداشتم عمه عاشق اینطور حرفا بود ولی من نه از طرفی عمه هم  دیگه متوجه شد خر نیستم پس دویدم طرف اتاقم و کوله ام را اویزون کردم به چوب لباسی و یک گرمکن سبز با یه بافت بلند سبز پوشیدم و از خستگی زیاد روی تختم ولو شدم و نفهمیدم کی خوابم برد...

×××××

با صدای داد کسی از خواب پریدم گیج شدم تاحالا اینجا کسی داد و هوار نکرده بود اونم صدای مرد که داد می‌زد اروم رفتم سمت در و اروم بازش کردم که متوجه یه مرد و یه خانوم پیر و عمه شدم

عمه لطفیه_گفتم کسی اینجا داد و بیداد نکنه دخترام خوابن نمی‌فهمید

خانوم پیر_اون ها دخترای تو نیستن لطیفه کی می‌خوای بفهمی تنها نصبت خانوادگی اینجا اینکه تو دختر منی و اون داداشت کامران هست و تمام

کامران_ابجی من می‌دونی چند سال نیومدی خونت نیومدی یه سر بزنی به ما به مادرت به داداش هات

عمه لطیفه_برام مهم نیست من بدون دخترام هیچجا نمی‌رم تمام

دیگه اشکام امون نمی‌دادن و داشتم مثل یه  دختربچه کوچولو گریه می‌کردم ولی دیگه بسه همونطوری با اشکایی که  روی گونه ام می‌ریخت در را با صدا کوبیدم به دیوار و شروع کردم با جیغ گفتم:

ثنا_بسه-بسه دیگه خسته شدیم عمه جون فکر کردی ما احمقیم نمی فهمیم هفته ای صد بار بهت زنگ می‌زنن و تو با دعوا جوابشون را می‌دی عمه جون قشنگم نیازی نیست بیشتر از این نتیجه ی گند کاری های داداشت را جمع کنی من و سنم از پس خودمون برمیایم حداقل دیگه این پررو ها با این حجم از وقاحت نمی‌شینن بگن نصبت خانوادگی با کسی نداریم

دیگه داشتم نفس-نفس می‌زدم که دهن عمه باز شد:

عمه لطفیه_ثنا دختر قشنگم قربونت برم قربون دل مهربونت برم مگه می‌شه لطفیه شما را ول کنه من خیلی وقته این خانواده سالاری  را ول کردم من فقط شما را دارم

مادربزرگ عفریته_به اندازه کافی شنیدم لطیفه اگر تا دو روز دیگه تهران داخل عمارت سالاری نبینمت  بهت قول میدم کیش که هیچ خارج از این کشور هم نمی تونی با دخترای نازنینت زندگی کنی در ضمن می‌تونی هرکی را می‌خوای با خودت بیاری! کامران زود باش بریم...

‌‌‌...

ناظر: @مُنیع

ویراستار: @زری گل

ویرایش شده توسط ELi.98ia
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت4

اون ها رفتن و من نشستم روی زمین که سنم هم اومد بیرون 

سنم_چخبر شده؟ چیشده؟

اینو که سنم گفت عمه کاملا جدی و با قاطعیت گفت:

عمه لطیفه_دخترا وقتش شده باهم حرف بزنیم

من و سنم به دنبال عمه رفتیم و عمه روی صندلی تک نفره گوشه سالن نشست و من و سنم دقیقا روبه روی عمه نشستیم و  عمه شروع کرد:

عمه لطیفه_دخترا پدرتون چندین سال پیش با همکاری اون زن و مادر بزرگتون با وقاحت تمتم شمارا طرد کردن و می خواستن به بهزیستی بدن شما را ولی من نزاشتم و شمارا با خودم به اینجا اوردم و دیگه حتی یکبار هم به اون عمارت کذایی نرفتم ولی الان مجاب هستیم که باهم بریم و الان وقتش رسیده که تقاص کار هایی که کردن را پس بدن ولی من کاری نمی‌کنم چون یکیشون مادرم و یکیشون برادرمه ولی می‌تونم کمکتون کنم که هرچی را ازتون گرفتن را پس بگیرید اونم خیلی اسون ولی اینجاس که شما حق انتخاب دارید یا همه باهم می‌ریم و شما اون عمارت را به جعنمشون تبدیل می کنید و می‌شید خانوم های اون عمارت و هرچی را گرفتن پس می‌گیرید یا همه باهم می‌ریم به خارج از ایران و از دستشون راحت می‌شیم اون هم به کل حالا جوابمو بدید

واقعا گیج بودم منظور عمه چیه اخه ما می‌تونیم چیکار کنیم یعنی همینطورس داشتم تحیلی می‌کردم که یهو سنم جدی و با قاطعیت پاشد و رو به عمه گفت:

سنم_من پایه هستم عمه و قطعا بدون که سرافکنده نمی‌شیم مطمعن باش

عمه لطیفه_خب ثنا تو چی می‌گی؟

اگر نریم بازم هی زنگ و زنگ و اخر پیدامون می‌کنن بازم همون اش و همون کاسه حتی اگر خارج بریم اگر بخایم من و سنم نریم یا من نریم عمه هم نمی‌ره خب منم بدم نمیاد یه سر به اون پدر بی غیرتم بزنم

ثنا_عمه جون مگه می‌شه  بعد این همه سال یه سر به پدر خیلی عزیزم نزنم؟!میشه؟

عمه با خنده عصبی گفت:

عمه لطیفه_نمیشه دخترم نمیشه باید سر بزنیم... افرین به دخترای  بااوش و شجاع من

×××××

-سنم-

سنم_خب پس با اجازه همگی من می‌رم تو اتاقم استراحت کنم بردا روز بزرگی برای ما هست

عمه لطیفه_ شب خوش

ثنا_بای

رفتم سمت اتاقم و لباسام را با لباسای قرمز سرهم خوابم عوض کردم و رفتم سمت گوشیم که ببینم ...

...

ناظر: @مُنیع

ویراستار: @زری گل

ویرایش شده توسط ELi.98ia
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...