رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

پ مثل پسربد | باران حسنی کاربر انجمن نودهشتیا


باران حسنی
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

خلاصه:داستان درمورد دختری گوشه گیر که عاشق پسر داییش"مهران" میشه،غافل از اینکه...

 

ناظر: @shahrzad.rh 

(ناظر گرامی! لطفا عناوین پست اول رمان که شامل نام نویسنده، ژانر، خلاصه و...  هست رو به نویسنده توضیح بدید که تصحیح بشه.)

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بی حوصله به حرف های مادرم گوش‌میدادم،با حرفی که زد چشمانم گرد شد

مامان:امشب قراره داییت و عمه‌هایت بیایند اینجا،خانه را مرتب کن 

با ذوق وصف نشدنی بلندشدم و لباس آیدا را از روی مبل سفید رنگ خانه مان برداشتم و بعداز اتمام کارم به اتاقم رفتم

لباس سبزم را با لباس بلند ابی رنگی عوض کردم

صدای زنگ ایفون که بلند شد برخاستم و با گذاشتن روسری مشکی رنگ بر سرم به سمت در اتاق قدم برداشتم

صدای خوش و بش مادرم با زندایی میامد

زندایی و عمه تا مرا دیدن بسمتم امدن، عمه‌لبخندی زدگفت:سلام دخترم،خوبی عمهجان؟

با لبخندتنصعی گفتم:سلام عمه،مرسی شما خوب هستید؟

به تکان دادن سری اکتفا کرد

میدانستم مرا برای "میلاد"پسرش زیر سر دارد و من از این موضوع خوشحال نبودم

با دایی و زندایی و شوهرعمه دست دادم 

تا چشمم به مهران خورد چیزی در دلم فرو ریخت 

مهران با لبخندی مردانه گفت:سلام آیلان خانم خوب هستید؟ 

با خجالت سرم را پایین انداختم و گفتم:مرسی اقا مهران

احساس میکردم قند در دلم اب میشود،مطمئنا الان گونه هایم رنگ گرفته است

ولی با چیزی که زندایی گفت خشکم زد

ویرایش شده توسط باران حسنی
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زندایی پا:راستش اومدیم.دخترتون رو برای مهران خاستگاری کنیم

آیا من را میگفتن؟قلبم در دهانم میزد

باباحاجی(پدرم) پرسید: کدام یک از دخترانم زهرا خانم؟ 

زندایی ادامه داد: دخترتان..آیدا

خشکم زد،جمله‌اش در ذهنم تکرار‌میشود

دخترتان ایدا

دخترتان ایدا

منظورشان ایدا بود؟ پس تکلیف قلب بیچاره‌ی من چه میشود؟

با حرفی که مهران زد خیالم راحت شد و افکارم هم ارام

مهران:مامان نه!!

عمه با خوشحالی‌گفت:چرا که نه؟خیلیم خوبست که،کسی در این جمع از این وصلت ناراحت است؟

محمد سری تکان داد ولی...

باباحاجی:خیلیم خوب،من راضی‌‌هستم فقط بگذارید ایدا بیاید و نظر‌ انراهم بپرسیم

همان موقع صدای ایدا امد

ππایداππ

کلید و تو قفل چرخوندم و رفتم تو

با شادی داد زدم:سلام من اومدمم

اما با دیدین دایی اینا و عمه اینا شادیم ته کشید

 سنگینیه نگاه زندایی رو روی خودم حس‌کردم

اه لعنتی اینا چرا اینجان؟

نگاهم و به چهره‌ی غمگین و ماتم زده‌ی آیلان دوختم

یعنی چی شده که ایلان اینجوریه؟

با لبخند کوچیکی گفتم:سلام خوش امدید؟

سریع به سمت اتاقم پا تند کردم

 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...