رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان همان کوپیدو | مریم کریمی کاربر انجمن نودهشتیا


Mrymwx
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

عنوان: همان کوپیدو

نویسنده: مریم کریمی

ژانر : اجتماعی_عاشقانه_معمایی

ساعت پارتگذاری: نامعلوم 

خلاصه :

همیشه بهمون گفتن، سرنوشت ما نوشته شده. از قدیم، یا شاید قبل به دنیا اومدنمون. اما من اینطور فکر نمی‌کنم، این تویی که باید شروع به ساختن سرنوشتت کنی. در آخر هم باید آنچنان دلخواه و دلپسند بسازی که پنج سال بعد حسرت روز های گذشته رو نخوری. مثل دخترک داستان من که با دست گذاشتن روی چشمان احساساتش با قلم مغز شروع به نوشتن سرنوشت عجیبش کرد. سرنوشتی که قرار بر موفق بودن، با خودش گذاشته بود. 

مقدمه:

 یادتان هست؟ زمانی مد شده بود، می‌گفتند مهربانی خوب نیست. مهربان که باشی کلاهی با جنس خوب بر سرت می‌رود. اما من اعتقاد ندارم. شما با اعتقاد های عجیبتان زندگی کنید، اما من می‌دانم که حتی اگر در زمین جواب مهربانی ها را نگیریم. خدا با مهربانی جوابش را جایی می‌دهد، که انتظارش نمی‌رود. پس بنا بر عقایدم، مهربان می‌مانم، مهربانی میکنم، فرزندانم را مهربان بار می‌آورم.

سخنی با خواننده  کوپیدو نوعی  سمبل عشق است. این نماد به معنی فرشته ی عشاق که با کمان عشق بر سر زوج ها می‌ایستد، و تیر عشق را ارزانی قلب آن دو میکند.

 

ویراستار: @K.Mobina

ناظر: @Amoo_sati

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 2
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول‌:

و به نام قلم، که خداوند عشق را میراث خود در زمین قرار داده است. 

وقت پیاده شدن بود. تمام گذشته رو پشت در شیشه‌‌ایِ فرودگاه تفلیس، دفن کرده بودم. حالا وقت اومدن، وقت درخشیدن بود. 

دستی به صورتم کشیدم. هوای اون طرف بهم نساخت، گونه‌‌‌های پرم کم حجم شده بود. این من رو آتیش می‌زد.

به محض خروج از فرودگاه، دختری رو دیدم که به سمتم می‌دوید. همین که بهم رسید، دستش رو روی لپ‌‌هام گذاشت و تا جا داشت، کشید.

صدای بلندش باعث شد، گوش‌‌هام سوت بکشه. 

- روشا!

بعد از این‌‌که گونه‌‌هام رو کند، من رو در آغوشش گرفت. در تمام این مدت فقط در سکوت نظاره‌گرش بودم. 

- روشا تو نمیگی من برات می‌پوسم؟

دیگه عصبی و با حرص صدام رو بالا بردم

- هانا نابودم کردی! 

دست از سرم برداشت، روبه‌روم دست به کمر ایستاد و معترض گفت:

- آخه بی‌احساس‌‌تر از تو وجود داره؟ 

بعد، سه بار محکم روی دستش زد؛ پشت بندش اخم کرد. 

- بشکنه این دست که نمک نداره.

  به حرکاتش که شبیه پیرزن‌ها بود، نگاه می‌کردم. با تمام تلاشم از خنده تو بغلش ضعف کردم. این دفعه صداش بالاتر رفت و گفت: 

- صدای خنده‌‌ی یه دختر انقدر بلنده!؟

نگاهی به فضای شلوغ و سرد فرودگاه انداختم. نمی‌تونستم خودم رو کنترل کنم و همون‌طور که دستم و دورش حلقه می‌کردم، خندیدم. 

- آروم خانم بزرگ، منم دلم واست تنگ بود. خوبه؟ 

پشت چشمی نازک کرد و بهم خیره شد. 

- بهتره!

 لبخندم و براش تکرار کردم. نگاهی به اطراف انداختم. انتظار چند نفر دیگه رو هم داشتم. اما... 

با دلگیری سرم رو به سمتش چرخوندم. 

- هانا، پس مامانم کجاست؟

قیافش کمی مچاله شد. دستش رو روی چمدون سیاه‌‌ام گذاشت و لمسش کرد. 

- دردونه! خاله امروز از اون جلسه فوری‌هاش رو داشت. به خدا از عذاب وجدان امروز نابود شد؛ خیلی ناراحت بود، نمی‌تونست بیاد.

با حرف هانا پوزخندی زدم. مامان رو درک می‌کردم؛ ولی می‌تونست یه زنگ بزنه و نزد. برای من خیلی سنگین تموم شده بود. 

مشت هانا روی بازوم نشست و توجه‌ام رو به خودش جلب کرد.

- به خدا گریه کنی واسه‌ی من، خودم و سام و خاله رو یک دونه میزنم.  

چشمش رو ریز کرد و گفت:

- روشا تو که می‌شناسی من  و می‌خوای آبروت رو ببرم؟ 

خنده‌ام رو که کنترل کرده بودم، ول کردم و در اون حال گفتم:

- به خدا هانا دلم واسه‌ی دیوونه بازی‌هات انقدر تنگ شده بود. 

باز هم خندیدم. هانا مات نگاه‌ام کرد و تو یک حرکت به دنبالم افتاد. اصلاً مشخص نبود، چند دقیقه یک‌جا ایستاده بودیم. کوله‌اش رو برد بالا و خواست بکوبه بهم که جاخالی دادم و بلندتر خندیدم. این دفعه هانا هم می‌خندید.

***

داخل ماشین با  فضای گرمش نشستیم. یهو با یادآوری صحنه‌ی بیرون دادم در اومد.

- ماشینت کو؟ این ماشین کیه؟ چرا عوضش کردی؟! 

نگاه‌اش رو از من گرفت و دنده رو عوض کرد.

- ماشینم با دیوار یکی شد.  

بعد با چشم‌های برق زده زبون باز کرد. 

- اما روشا ارزشش رو داشت، خیلی هم داشت. 

با تعجب به قیافش که مات بود، نگاه کردم. 

- هان؟ 

بعد دوباره با دست‌های مشت شده ادامه دادم. 

- همش چهارده ماه نبودم. این ماشین کیه؟ پس چرا اون و داغون کردی؟ چرا این شکلی شده؟ 

 پشت چشم بدی نازک کرد و دستش رو سمت بخاری برد. زمزمه‌اش خیلی آروم به گوشم خورد. 

- این ماشین سام بود، حالا بعداً توضیح میدم. 

نمی‌خواستم و نمی‌تونستم این بحث و ادامه بدم. در جوابش فقط دو کلمه مهمون لب هام کردم. 

- آهان، باشه. 

 سرم رو به شیشه چسبوندم، چشم‌هام رو بستم. می‌خواستم، آرامش پاییز و سرماش رو حس کنم تا بتونم تمام خاطرات بد رو خط-خطی کنم. 

- بچه چقدر لاغر و ضعیف شدی. 

 لبخند دندون نمایی زدم. آروم بهونه‌ای که برای خودم ساخته بودم رو به هانا هم گفتم:

- هوای اونجا بهم نساخته. 

خنده‌ای کرد و حواسش رو به رانندگی‌اش داد.

با صداش سرم و به سمتش چرخوندم. 

- روشا رسیدیم. 

به خودم اومدم و پیاده شدم. چمدونم رو از صندوق گرفتم. دیدم هانا دوباره سوار شد. طلبکار نفس عمیقی برای خاک نم خورده کشیدم. بعدش چشم‌هام رو گرد کردم و با تعجب نگاه‌اش کردم. 

- هانا مگه نمیای بالا؟!

قیافه‌اش رو تو هم کرد. باز می‌خواست بهونه بیاره؟ صداش به گوشم رسید. 

- من راستش، بعداً برات یه چیزهایی رو توضیح میدم. نمی‌تونم الان بیام؛ ولی زود بهت سر میزنم، قول میدم. 

 بعد، بدون هماهنگی جلو اومد و من رو در آغوشش گرفت و گونه‌‌ام رو بوسید. با سرعت سوار ماشین شد و رفت. حتی نذاشت به حرف‌هاش اعتراض کنم.

 سرم رو تکون دادم، با دسته کلید وارد حیاط شدم. حتی نجیبه‌ جونم نبود. ولی حیاط بوی نم خاک می‌داد. انقدر تازه بود که متوجه بشی، تو همین ساعت‌ها بارون اینجا رو شسته. 

حیاط مدرنی که طبق دستور مادرم بود. به سمت در ورودی رفتم و وارد خونه شدم. انگار اوج خستگیم رو تازه حس کردم. دستی به سرم کشیدم. بعد از چهارده ماه دردسر،  دوباره پام رو داخل خونه‌ی خودم گذاشتم. حس بدی قلبم رو فشرد. من از هیچی جز یک موضوع نشکسته بودم. هنوز درک نمی‌کردم چه کاری با سعید کرده بودم؟ سعیدی که رفیق بود.  

با دوباره سرد شدن چشم‌هام به سمت اتاقم رفتم. اصلاً تغییری داخلش ایجاد نشده بود و این من رو راضی نگه می‌داشت. هنوز، عطر گل‌های خشک شده‌ روی دیوار باقی مونده بود. حتی برق پوستر سلبریتی‌های مورد علاقه‌ام هم تو چشمم بود. نفس عمیقی کشیدم. سمت کمد رفتم؛ یک لباس گشاد انتخاب کردم و روی تخت ولو شدم. الان فقط خواب به من آرامش می‌داد. 

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Mrymwx
K.Mobina ویرایش کرد.🕊
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم:

با حس خیس شدن صورتم، چشم‌هام و باز کردم. دوتا چشم مشکی گرد من رو نگاه می‌کرد. گیج نگاهش کردم، دوباره با زبونش گونه‌ام رو لمس کرد.  اون لحظه نمیدونستم، کیه؟ چیکارست؟ چشم هام و بستم، خواستم دوباره بخوابم، اما با چیزی یادم اومد دوباره بازشون کردم. با داد گفتم:
- فندق! 
سگ کوچولو و باهوش من، شبیه سکته کرده ها نگاهم می‌کرد.

روی تخت فلزیم بلند شدم. توی بغلم گرفتمش و سفت فشارش دادم. وقتی اون اینجا بود، یعنی مامان هم اینجاست. فندق توی بغل، از اتاق خارج شدم. با هیجان کل خونه رو دور زدم. 
- مامان، مامان. کجایی؟ چرا من و صدا نزدی؟
 در چوبی اتاقش باز شد. از اتاقش بیرون اومد، و مبهوت بهم نگاه می‌کرد. بیخیال حالت چهرش شدم و سمتش دویدم. لبخند به لب دست هام و دورش حلقه کردم. دستش و انداخت دورم و با خنده گفت :
- به به تار صوتی خونه برگشت. 

سرم و از رو کتفش بلند کردم. 
- مامان جان چرا انقدر با محبتی شما!؟
خندید باصدای بلند گونه ام و  کشید. 
- بیا تو آشپزخونه مزه نریز، نجیبه میخاد ببینتت. 
فندق و زیر بغلم زدم سمت آشپزخونه رفتم. نجیبه جون در حال ریز کردن پیاز بود. اون وسط ها اشک‌های پیازیش و با دستمال پاک می‌کرد. با خنده نگاهش کردم. 
- نجیبه جون عزیزم اشک نریز، طاقتش رو ندارم. 
با صدای من  سرش و  از سینی رو به روش بلند کرد. نجیبه از جوونی های  مادرم  پیشش بود. همیشه مثل یه خاله پشتم بود و دوستم داشت. اشکای پیازیش رو پاک کرد. 
- عزیز نجیبه به خونه‌ی خودت خوش اومدی. 
به سمتم اومد، و در آغوشم کشید و گونه ام رو بوسید. هنوز حرفی نزده بود، که نگاهش به فندق تو بغلم افتاد. چهرش کاملا توی هم فرو رفت. 
- روشا این سگ چرا اینجاست؟ 

پا به فرار گذاشت یعنی قشنگ یادش رفت داشت پیاز ریز می‌کرد. فندق و روی سرامیک اشپزخونه گذاشتم و با خنده گفتم:
- فندق چرا همه ازت می‌ترسن؟ چیکارشون می‌کنی؟
فندق سرش و تکون داد یه صدایی از خودش در اوورد. خنده‌ی بلندي کردم و سرش و نوازش کردم. با حس بوی غذا، سریع بلند شدم. دستم رو با مایع شستم. نشستم ، روی میز و ادامه ی پیاز ها رو ریز کردم.  با صدای رسا گفتم :
- نجیبه جون پیاز ها رو چیکار کنم؟ 
بعد چند ثانیه صداش به گوشم خورد. 
- بریز تو خورشت دختر جون ده دقیقه دیگه هم خاموشش کن. 
تند تند با کارد نقره‌ای  ریز کردم، و توی دیگ پر از خورشت ریختم. بینیم رو بردم جلو و بوش کردم. 
- به-به چه شما خوش بویی! 

دیوونه بودم که با غذا حرف می‌زدم؟ نه، فقط یاد گرفته بودم به همه چی عشق بورزم. 
... 
- روشا گوشیت زنگ می‌خوره.
دل از عطر غذا کندم و با سرعت، از آشپز خونه خارج شدم. فندق پشتم با سر و صدا میومد. سرعتم و بیشتر کردم تو آخرین لحظه گوشی و گرفتم، هانا بود.  سعی کردم سریع جوابش رو بدم. 

- الو هانا...
اما نشنید، ظاهرا می‌خواست قطع کنه که به یکی گفت:
- جواب نداد! وایسا، وایسا کجا میری؟ 
با تعجب به موبایل قطع شده نگاه کردم. 
چیشد؟ 
خواستم برگردم که یه نیرویی گفت، دوباره زنگ بزنم. شمارش و گرفتم و گوشی و کنار گوشم گذاشتم. در ثانیه جواب داد:
- وای روشا کجایی تو چرا جواب نمیدی؟
نفسم رو انداختم بیرون و  با تردید جوابش رو دادم. 
- هیچ جا بابا تو آشپز خونه بودم. 
خنده ی مصنوعی کرد و همونجور گفت :
- چی شده جانم، بازم نجیبه جون با غذاش هوش از سرت برده.
لبخندی به حرفش زدم. 
- هوم آره بعد چهارده ماه جونم آروم شد. 
بعد تند اضافه کردم. 
- هانا چرا همچینی انگار هل کردی.
این دفعه نتونست خودش رو کنترل کنه و به تته پته افتاد. 
- هان؟ نه خب میدونی چند بار زنگ زدم، دیوونه نگران شدم. خب خونه هم که تنها بودی. 
شغل من این بود، که مردم و بشناسم. تشخیص اینکه حرف هانا راست نیست زیاد سخت نبود. چشم‌هام و بستم و دستم رو روی تخت گذاشتم. با کمی شک گفتم:
- باشه جانم اگر کاری داشتی زنگ بزن. گوشی همراهمه. 
این دفعه واقعا خندید. 
- باشه عشقم. همه‌ی اون غذای نجیبه جون کوفتت بشه. 
حرفش باعث اعتراض همراه با فریادم شد. 
- کم داداشت برات غذا می‌خره؟ یا نجیبه جون برای توهم درست میکنه بخوری؟ بی‌شعور به غذای من چیکار داری؟
 با قهقهه میخندید. 
- اون ها که سهم من، کوفت باید برای تو باشه. 
جیغ بلندي کشیدم که گوشی قطع شد. 
- هانا...
به گوشی نگاه کردم، وا چرا قطع شد؟ دیوونگی این دختر تمومی نداشت. به فندق که رو به روی تخت نشسته بود، نگاه کردم. حس میکردم بهم لبخند می‌زنه. 
این دفعه گوشی و گرفتم و از اتاق خارج شدم، روی میز مخلفات غذا چیده شده بود. با یاد حرف‌های هانا خنده ی ریزی کردم و شروع کردم به غذا خوردن. وسط‌های غذا بود، که صدای  مامان در اومد. 
- چند ساعته اومدی یک کلمه حرف از اونور نزدی! یه خاطره‌ای چیزی هیچی نداری؟ 
مامانم دنبال  خاطره بود، باید چی می‌گفتم بهش؟ می‌گفتم، خبر نداری تمام خاطره‌های خوب اونور من و با یک هفته‌ی بد از بین بردن؟ بغض بالا اومده رو با غذای تو دهنم قورت دادم. دستم رو آروم و عصبی رو میز چوبی میزدم. زمزمه هام به گوش مادرم می‌خورد؟ 

- خاطره‌ی خاصی نداشتم اونجا! چون دوستی نداشتم، دائم آموزش و آموزش و آموزش بود. 
مامان با تعجب نگاهم می‌کرد، لیوان آبی برای خودش ریخت. 
- واه مگه میشه؟ چهارده ماه یعنی یک دور نزدی؟
از چهره ی مامان خندم گرفت، پشت مامان نجیبه جون گفت: 
- آره مادر! این همه وقت اونور موندی یه بیرون نرفتی؟ 
لبم رو گاز گرفتم تا خودم و کنترل کنم. به خودم ایمان داشتم. استرس داشت بهم وارد می‌شد، اما حرفم  و آروم زدم.
- بیرون رفتم که اما عادی مثل هوا خوری هایی که اینجا می‌رفتم . 
و سرم رو چرخوندم تا چشم تو چشم مامان نشم. خاطره های خوب زیاد بود، با پسر نامردی که رفاقت می‌کرد. با دختری که چند ماهی می‌شد خبری از اون نداشتم. دنبال یه دلیل برای عوض کردن، بحث بودم که 
چشمم به فندق خورد که غذاش  رو ول کرده بود، عین آدم ها  به حرف های ما گوش میداد.
از چهرش پقی زدم زیر خنده که از جاش پرید، حالتش باعث شد. مامان و حتی نجیبه جونم خندشون گرفت، سگ  بیچارم بیخیال ما شد و غذاش رو خورد.

ناظر: @Amoo_sati

ویراستار: @K.Mobina

ویرایش شده توسط Mrymwx
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

پارت سوم:

غذام و که خوردم بلند شدم و بعد از بوسیدن مامان و نجیبه جون به سمت حیاط حرکت کردم تا دم در که رفتم، برگشتم و فندق و هم گرفتم.

از خونه خارج شدم و به سمت آلاچیق قدم برداشتم. هوای نیمه سرد و تاریک برای انرژی زیادی داشت. بعد نشستن روی سنگ آلاچیق، فندق و رو به روم گذاشتم. 

 

- میدونی فندق؟ انقدر دلم واسه اینجا، تو، مامان و حتی نجیبه و هانا...

چشمام تر شد، چرا تموم نمیشد؟ 

- و سام تنگ شده بود.

لبخندی زدم و ادامه دادم. 

- تازه فندق، کلی برات هدیه اووردم.

 با گفتن، این حرف شروع کرد به پریدن و سر و صدا کردن. این سگ درست تمام حرف های ما رو می‌فهمید. 

فندق بچه ی سگ همسایه ی سابقمون بود. 

اون عاشق سگ بود، اما بعد اینکه فندق به دنیا میاد. مادر همسایمون مریض میشه. همسایمونم تمام داراییش به اضافه فندق میفروشه و میره. حالا فندق حتی بیشتر از هانا میدونست. میدونستم اگر یک روز زبون باز می‌کرد، خیلی از راز هام فاش میشد. 

از فکرای احمقانم خندم گرفت. دستم رو روی سر فندق کشیدم. 

هنوز در حال پریدن و ذوق کردن بود، با خنده از جام بلند شدم. 

- راه بیوفت، فندق بریم سوغاتیت و بدم.

با سرعت تند تر از من جلو زد، کنترلم و اینبار از دست دادم. بلند بلند خندیدن و شروع کردم. چشمم به مامان خورد، با لبخند عمیقی نگاهم می‌کرد. با صدای بلند حواسش و جمع کردم. 

- چیشده مامان؟ مگه تا حالا خوشگل ندیدی؟ 

مامان اما پشت چشمی نازک کرد دستش و به موهای فندقیش زد. 

- واه همین بغل دستم و نگاه کنم یکیش و میبینم.

گیج شده به بغل دستش نگاه کردم، که با دیدن یه آینه بلند خندیدم. ینی خودش و می‌گفت؟ 

- بر منکرش لعنت بانو.

مامان خواست، دمپاییش و پرت کنه که سمت اتاق دویدم. 

 

موهام و باز کردم و رقصون رفتم سمت چمدون؛ فندق مظلوم پیشم نشست. چمدون و باز کردم و یک توپ رنگی رنگی، ظرف غذا، یک پاکت غذا و عروسک خرسی کوچیک و در اووردم. گذاشتم جلوش و با جیغ گفتم:

 

- بیا فندق همش و برای تو خریدم. 

نیش هام و براش باز کردم. خواستم بلند بشم تا با وسایلش سرگرم باشه. اما خودش و روی من پرت کرد. یک کم باهاش بازی کردم. و همونجا رو زمین کنار اسباب بازی ها و خود فندق که باهاشون بازی می‌کرد، دراز کشیدم.

.

.

- روشـــا بیدار شو دیوونه چرا اینجا خوابیدی؟ 

غلتی زدم و به صدا توجه نکردم. 

- روشا به خدا چشات و باز نکنی دستم وتو دماغت میکنم. 

نمیدونم کی بود. ولی هرکی بود، جدی حرف می‌زد. صاف نشستم، سر جام هانا بالا سرم ایستاده بود. با آرامش چشمام و بستم ولی یک آن از جام پریدم. 

- هـــــانا 

هانا از خنده ضعف کرد و در همون حالت گفت:

- بیا، بلند شو ببینم. از وقتی اومدی سر ما بلا میاری.

با دستم از نور آفتاب رو صورتم جلوگیری کردم. که دستم و کشید و من که خواب آلود بودم، رو از اتاق بیرون اورد. هنوز قدم اول و توی حال نذاشته بودم که فندق و در حال بازی با وسایلش دیدم. دست هانا و ول کردم. سمت فندق رفتم و بغلش کردم. دوباره پیش هانا برگشتم. اما هانا پشت چشم ترسناکی نازک کرد برام. 

- یه ذره از محبتی که به فندق میکنی و به ما بکنی، به جایی بر نمیخوره. 

از لحنش بلند خندیدم، همونجور گونش و بوسیدم ک خندش گرفت. 

- چرا حرف نمیزنی لال شدی؟ 

خندم و تموم کردم و پوکر نگاهی بهش کردم.

 

- به کوری چشم بعضی ها، هنوز حرف میزنم. 

 

بازم پشت چشم نازک کرد. سمت آشپزخونه راه افتادیم. مامان و نجیبه جون نشسته بودن، هانا هم فندق و ازمن گرفت و نشست. منم سمت سینک ظرفشویی رفتم، صورتمو شستم. سرم و بالا آوردم، دیدم مامان چپ_چپ نگاه میکنه. 

 

- جونم مامان جان. 

صداش و برد بالا، فقط من میدونستم چقدر از این کار من بدش میومد. 

- من چند بار بهت گفتم، تو سینک جای صورت شستن نیست؟ 

با خنده کنار هانا نشستم و گفتم :

- مامان مرا بر هانا ببخش!

هانا تو سرم زد، چشماش و درشت کرد:

- آدم باش. 

بعد برگشت سمت مامان و گفت :

- خاله بر من ببخش. 

ایندفعه من تو سرش زدم. 

- مامان نبخشیدی هم نبخشیدی تموم شد. 

و نیشم و باز کردم که همه رو به خنده انداخت. شروع کردیم، به خوردن صبحانه که صدای آروم هانا رو شنیدم. 

- روشا صبحانت و که خوردی بپوش بریم، باید باهات حرف بزنم.

چهرش جدی شده بود؛ یعنی مشکلی پیش اومده؟ سرم و تکون دادم و تایید کردم. نمی‌دونستم، چی در انتظارمه اما کنجکاو بودم. ببینم چه مشکلی پیش اومده. 

آخرین لقمه و گذاشتم تو دهنم و بلند شدم. با دهن پر از نجیبه جون و مامان تشکر کردم. هانا زودتر رفته بود، تو حال نشسته بود. دویدم، تو اتاق مانتوی بلند جلو باز پوشیدم. شالم و رو صورتم درست کردم، نمیدونستم چتریام و بریزم بیرون یا نه؟ پریدم بیرون و با جیغ گفتم :

- هانا چتریام و چیکار کنم. 

هانا چشماش و با اخم و خنده درشت کرد. با خودش چی فکر می‌کرد؟ 

- روشا میای پایین یا خودم بیارمت . 

خندیدم چتری هام و رو صورتم ول کردم و به سمتش دویدم. فندق هم کنارش ایستاده بود. دستی به سرش کشیدم، و با هانا راه افتادیم. از همون جا حرفم و زدم. 

- همگی خداحافظ. 

هانا خندش گرفت و حرف من و تکرار کرد. 

- همگی خداحافظــ

بعد از شنیدن جوابشون سوار ماشینش شدیم و راه افتادیم. 

با کنجکاوی برگشتم، سمتش و نگاهش کردم.

- خب، چی میخاستی بگی؟ حتی نزاشتی فندق و بیارم.

نیشی تا بناگوش باز کرد. با انگشتش علامت کم و نشون داد. 

 

- انقدر وایسا حالا انقدر فضول نباش.

 

مشتی به بازوش زدم. با اعتراض به جلو نگاه کردم. 

 

- من فضولم؟ فضول خودتی.

درحال رانندگی یه دستش و گذاشت رو بازوش و گفت:

- روشا سر جات بشین. عه دستم درد گرفت.

از حرص زبونی واسش در اوردم، هردومون از کارم هنگ کردیم. من واقعا سرجام نشستم. و هانا که سعی میکرد نخنده و موفقم شد. 

 

به بیرون از ماشین نگاهی انداختم. برعکس دیروز، آفتاب پس سر آسمون و هوا گرم بود. مردمم از این آفتاب استفاده کرده بودن و خیابون ها حسابی شلوغ بود. 

 

دم در یک کافه پارک کرد. به در و پنجره های چوبیش نگاهی انداختم. اَبرویی بالا انداختم و از ماشین پیاده شدم. و هانا رفت که کوچه ی بغل، ماشین و پارک کنه.

 

خیلی سریع برگشت. با شیطنت به سمتش برگشتم.

 

- شیطون قدیما اینجور جاها رو بلد نبودی!؟

 

با لبخند با انگشتش به من اشاره کرد. 

 

- دست پرورده ی استادیم. 

 

با خنده داخل کافه شدیم. پش میزی کنار دیوار نشستیم. هانا خودش دو تا بستنی سفارش داد. دست هام و به هم کوبیدم. 

 

- خب تعریف کن. 

چشم هاش رو بست و با عذاب باز کرد. رنگ حرف چشماش تغییر کرده بود، شروع کرد. 

- ببین روشا، بعد اینکه تو رفتی. خیلی چیز ها تغییر کرد. 

دست هاشو بهم گره زد. این استرس و تشویشش رو به رخ می‌کشید. 

- همه چی اینجا بهم ریخت، یه ماه اولش خوب بود. یه روز بعد اینکه باهام تماس گرفتی، از سر دلتنگی بغ کرده پیش مامان رفتم. کلی هم غر غر کردم.

با کنجکاوی بیشتری نگاهش کردم. لبخند تلخي زد و ادامه داد. 

- برات خل شده بودم، انقدر غر زدم که صدای داد سام بلند شد. کم مونده بود، بلند بشه بیاد بزنتم. با داد بلند گفت:انقدر اسم روشا رو نیار بسه دیگه. 

چشم غره ای به هانا رفتم، با اینکه دلم گرفته بود گفتم:

- سامتون غلط کرده. 

لبخند ملیحش درد دلش و نشون می‌داد. 

- فردای اون روز، با یه ویزا خونه اومد. میگفت: برای یه کنفرانس باید گرجستان بره. من با یه ذوقی گفتم، خب داداش بزار به روشا زنگ بزنم. گفت: نه نگو فقط ادرسش و برام جور کن، من ازت پرسیدم . تو هم بهم گفتی، قرار بود سوپرایزت کنه. بعد از کار یک هفته ایش برگرده. سام رفت، درست دوروز بعدش برگشت. 

 

سعی کردم از تعجب و قطع شدن نفسم جلوگیری کنم. دستم و بردم به گلوم فشارش دادم، چی داشتم می‌شنیدم. سام اومد پیش من؟ گوشام کر شد، پس چرا ندیدمش؟ حس کردم دارم داغ میکنم، فراموش کردم هانا اینجاست. سرم و گذاشتم رو دستم که روی میزبود. اين دفعه با دقت بیشتری به هانا گوش دادم. 

- سام برگشت، عصبانی بود. مریض شد، تا یک هفته شب ها نمی‌خوابید. به هیچ عنوان، حتی خودم متوجه شدم چند بار حالش بد هم میشد. 

سکوتی کرد و به میز خیره ‌شد. در همین بین گارسون بستنی ها رو اوورد و رفت. هانا عصبانی ادامه داد:

- اما یهو به نیا نزدیک شد، وقتش و با نیا می‌گذروند. براش وسیله میخرید، بهش خیلی اهمیت می‌داد. خیلی کارای دیگه، این موضوع مامان و بابا رو خیلی امیدوار کرده بود. 

دستاش و مشت کرد، حال منم در حال خراب شدن بود. به زور چن قاشق از بستنی رو قورت دادم. که دوباره ادامه داد:

- اما همه چی همین جور نموند. داداش بیچاره ی من هنوز شبا بیدار بود، نه به بدی های شب های قبل، ولی بیدار بود. یه عذابی خواب شب و ازش گرفته بود. خیلی خودش و به نیا وابسته کرد، خونه مجردیش و در اختیار نیا قرار داد. که هی نره شهرشون و برگرده . براش غرور و غیرت خرج کرد. 

این دفعه قشنگ سرخ شدن هانا رو حس کردم. بغض گلوش و مدام با آب دهنش قورت میداد. انگشتاش دو ظرف بستنی فشرده شدن. به زور صداش در اومد. 

- روز تولد نیا کیک و کادو گرفتیم. با سام و دو سه تا از دوستای دانشگاهش به خونه ی سام رفتیم. البته مجردی، اما فکر میکنی با چی رو به رو شدیم؟ 

دستش و جلو دهنش گرفت، بغضش بلافاصله شکست. دستش و با اون یکی دستم گرفتم. حال خودم داغون بود، ولی هانا داشت نابود میشد. چشماش و بست و خودش و کنترل کرد :

- نیا، اون و در کثیف ترین حالت ممکن با پسر خالش دیدیم. 

زبونم بند اومد. مغزم سوت کشید. چنگی به مانتوی توی تنم زدم. 

- من، منظورت چیه؟

پوزخندی عمیق زد. دیگه گریه نمی‌کرد. 

 

- محرم هم نبودن روشا، چه چیزی به ذهنت میاد؟

 

حرفش مثل پتک تو سرم خورد. اشک اولم ریخت. 

- اون به درک، داداشم نابود شد. سام خورد شد، شکست نیا رو از اونجا بیرون انداخت. یه تیکه پول خوابوند تو دستش و گفت که گمشه از اینجا بره. دیگه جلو چشمش پیدا نشه، اونشب تا صبح پیشش بودم. چشم هاش سرخ بود، رگ گردنش بیداد می‌کرد. براش سنگین تمام شد، اون خونه رو فروخت. یه جای بزرگ تر واسه خودش خرید، دیگه پیش مامان بابا و من زندگی نمیکنه. 

 

اشکاش و پاک کرد و به زور خواست بگه حالش خوبه، پس کمی از بستنیش خورد. منم کار اون و تکرار کردم. نمیدونستم، گلوم چرا در حال سوخته؟ با صداش سرم و بالا اوردم. 

- اما میدونی روشا؟ سام دیگه سام قبل نیست. دیگه نمی‌خنده. اگر، اگر عصبانی بشه طرف مقابل و خورد میکنه. غیرتش بیداد میکنه و برای اینکه به طرف مقابل آسیب نزنه به خودش ضربه میزنه. خواستم کمکش کنم اما نمیشه. 

نفس حبس شدم و آزاد کردم و با درد گفتم:

- چی میخوای بگی هانا؟

با انگشت زیر چشمش کشید. شاید اشک های خیالیش و بازم پاک می‌کرد. 

- اون فقط زیر نظر یک روانشناس، اونم به صورت دائم خوب می‌شه. میخام بدونم کسی و میشناسی که اینجوری باشه؟ پشتش باشه؟ دائم همراهش بتونه کمکش کنه؟

حس می‌کردم، سر گیجه دارم. سرم و تکون دادم و گفتم: 

- برات پیدا میکنم، عزیزم غصه نخور درست میشه. 

دستام و گرفت و با عجز نگاتم کرد. نگاهش و دوست نداشتم. 

- اگر تورو نداشتم چی میشد؟

فقط لبخند زدم، سرم خیلی گیج میرفت. 

بستنی هامون آب شده بود. فقط یک کم دیگه ازش خوردیم. هانا رفت حساب کرد و اومد. منم با بدن درد بلند شدم. همین که قدم اول و گذاشتم، متوجه شدم ک تمام تنم سست شده. دلیلش و نمیدونستم، از کافه اومدیم بیرون. رفتیم سمت کوچه ای که ماشینش پارک بود، اول کوچه که رسیدیم سرم گیج رفت و جلوی پاهام و ندیدم. دستم و به دیوار کنارم گرفتم و آروم خم شدم. هانا با دیدن من تو این حالت بهم نزدیک شد. دستش رو کتفم گذاشت. 

- روشا روشا چی شدی؟ 

 

به زور گفتم:

- برو ماشین و بیار نزدیک تر بریم. 

با اخم نگاهی بهم کرد و سمت پارکینگ دوید. ناخودآگاه تمام خاطراتم با سام جلوی چشمم میومد. پسرک اخموی مهربون. به چشمام فشار اوردم. چرا اینجوری شده بودم؟

ناظر*  @-satiyar-

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...