رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان کلکل شیرین | m.gh کاربر انجمن نودهشتیا


M.gh
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به نام  آفریدگار قلم

نام رمان : کلکل شیرین 

ژانر: عاشقانه، کلکلی، طنز 

نویسنده: m.gh

هدف: علاقه به نویسندگی 

زمان پارتگذاری: نامعلوم

مقدمه: در کنکور زندگی باید رتبه تک رقمی آورد تا بتوانی در زندگی بهترین  باشی البته بهترین در نوع خودت! 

عشق سه واژه است اما فهم تک تک کلماتش منطق بقراط میخواهد تا بتوانی هر کلمه اش را با تار و پود ات لمس کنی 

خلاصه:  قراره تو این رمان ما که یه شروع کلیشه ای داره یه پایان خفن براش رقم بزنیم. 

قضیه از این قراره که رایا خانوم دانشگاه قبول میشه و باید بره شیراز اما قبل از دانشگاه رفتن به جریانی پیش میاد که یه ربط اساسی پیدا می‌کنه به آینده اش .......

ویرایش شده توسط M.gh
  • لایک 13
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱ 

زینگ زینگ زینگ 

 

کوفت درد مرض 

این صدا چیه ؟ 

آها یادم اومد ساعتمه دیشب کوک کردم امروز باید بریم تو سایت رتبه کنکورم رو ببینم. 

تندی پریدم تو مستراح بعد از انجام عملیات مورد نظر اومدم بیرون و پریدم سر کمدم حاضر بشم.

اوم حالا چی بپوشم ؟؟؟ 

آها یافتم !!!!

یه جین یخی مانتو آبی آسمونی با شال ستش و کیف و کفش سفید.

از پله ها پایین رفتم که دیدم.... بله بدون من دارن صبحانه میخورن 

وجدان: خیلی مهمی منتظرت وایسن 😕

 

من: خفه شو پس چی که مهمم 🙂

وجدان: ایش

 

من : آها خوشم اومد کم آورد.

 

با جیغ و داد همیشگی که فقط مال خودمه رفتم تو آشپزخونه

.

من : سلام بر مامان و بابای گلم خوبید خوشید چه خبرا؟

 

مامانم: سلام تو اول صبحی چه قد انرژی داری ور پریده 

 

من: پس چی آدم باید پر انرژی باشه 

 

بابام: سلام به روی ماهت دخترم ، خانومم و اول صبحی حرص‌نده پدر سوخته.

 

جان اقا ماهم دلمون خواست کی پاسخ میده ؟

 

وجی : الان دقیقا دلت چی میخواد ؟

 

من : فضولی تو 

 

وجی: شد من یه بار با تو حرف بزنم مثل آدم جواب بدی ؟ 

من: آخه نمیشه

 

آها خوشم اومد خفه شد دوباره به به !

بعد صبحونه عازم رفتن شدم . 

خب بزارید در همین حین براتون از خودم بگم

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 8
  • تشکر 1
  • هاها 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کلکل شیرین 

پارت ۲

 

اسمم , رایا, ست رایا رادمنش ۱۹ سالمه تک بچه م

قدم نه خیلی کوتاهِ نه خیلی بلند تقریبا ۱۶۹ ام 

هیکل هم توپر محسوب میشم خوبه دیگه 🙂

چشمام عسلیه, موهام طلایی ، دماغ باریک که خدایی عملیه با پوست سفید بدون نقص 

کلا خوشگلم .سقف بگیرید افتاد .

 

در حین رفتن به دوستای چلمنگ هم زنگیدم که بیان با هم بریم چون از روز قبل قرار بود بریم کافی نت. 

اول رفتم سراغ باران

یه تک زدم که بیاد پایین و اومد 

باران: سلام الاغ 

من: سلام گودزیلا ، چه طور مطوری

باران: خوبم الاغ خانم چطوره ؟ 

من : زیر سایه جناب گودزیلا عالی ام 

بعد از باران رفتم دنبال آسو و بعدش هم تاتیانا 

تا کافی نت زدیم تو سر هم دیگه و بالاخره رسیدیم هوووووف

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 12
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کلکل شیرین

#پارت ۳ 

نویسنده : m.gh کاربر سایت نود هشتیا 

 

 

اول از همه من رفتم پای سیستم کد رو وارد کردم و منتظر شدم ببین چی میشه . بعد از دقایقی که همچون سال برای من گذشت ( اوهو چه ادبی شدم ) سایت بالا اومد و.... رایا رادمنش پزشکی شیراز ، وای خدا یعنی دارم خواب میبینم ، چه طور ممکنه واییییییی خدا جون مرسی 

باران و آسو و تاتیانا ه�� مثل من بودن ، چی از این بهتر ، ما چهارتا از اول راهنمایی با هم هستیم .

بگذریم .....

بعد از اینکه کافی نت رو گذاشتیم روی سرمون رضایت دادیم و اومدیم بیرون 

اون چهارتا دیوونه رفتن خونه هاشون البته قرار عصر با هم بریم عشق و حال کنیم. 

رفتم خونه ماشین رو پارک کردم تو حیاط پشتی و رفتم به سمت حیاط جلوی خونه بعد از باز کردن در حیاط رفتم تو و..

من: مامممممممانننننن ، مامامانننننننن

مامان: یامان چته خونه رو گذاشتی تو سرت 

نیشمُ براش شل کردم و گفتم : کنکور قبول شدممم

مامان: ای الهی قربونت برم عزیزم آفرین 

چی شد ؟ این الان داشت به من می‌گفت یامان یهو شدم عزیزش 😕

در جواب مامانم یه لبخند دندون نما زدم 

مامان : حالا چی و کجا قبول شدی ؟ 

من: پزشکی شیراز 

مامان : آفرین ولی نمیزارم بری 

من: آخه مامان جان چرا ؟

مامان: چون خطر داره تک و تنها کجا پاشی بری 

من : تنها نیستم که آسا و باران و تاتیانا هم که هستن 

_ خب که چی من نمیزارم بری 

+ آخه مادر من ‌......

_ زهر مار برو بشین تا بابات بیاد 

 منم رفتم ‌.......

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 کلکل شیرین

پارت ۴

نویسنده : m.gh

کاربر سایت نودهشتیا

 

من رفتم نشستم تا پدر بزرگوار حضور شرف یاب بگردانند

 

وجی : لعنت به اون حرف زدنت که به آدم نرفته 

 

من: نه که خودت آدمی

 

وجی: من وجدانتم بدبخت ...... وجداااااان

 

من: باشه وجدان ولمون کن 

 

وجی : اوکی ، ولی بدون از بس ولت کردم این جوری شدی نگی نگفتی ، حالا هم برم دیگه

 

من: بله بفرما ��رو

 

بعد از حدود ۳۰ مین بابام اومد 

 

من: سلام بابا جووووون خسته نباشی

 

 

من: بله که خوشحالم

 

بابا: اون وقت چرا

 

من: کنکور قبوووووووووول شدددددم

 

بابا: مبارکه حالا چی قبول شدی

 

من: پزشکی شیراز ، میزاری برم 

( قیافه م. هم مثل گربه شرک کردم) 

 

بابا: آره چرا که نه

 

من: راست میگی باباییی؟

 

بابا: آره دخترم 

 

من: وووووووی مرسی عاشقتم

 

بدو رفتم تو اتاقم تا حاضر بشم بریم عشق و حال 

 

سریع یه دوش گرفتم و پریدم سر کمد ، یه شلوار دمپا مشکی با مانتو قرمز که حالته راسته داره و کوتاهِ با شال مشکی و کیف و کفش قرمز 

بعدش هم که آرایش = یه خط چشم و یه رژ و تمام چون خودم خوشگلم کرم پودر نمیخوام 

 

وجی : چه اع��ماد به سقفی داری 

 

من: فضولی ؟

 

وجی : نخیر من وجدانتم چش سفید 

 

من: تو چرا همش اینجایی؟

 

خب شکر خدا فکر کنم دیگه ساکت شد 

 

از پله ها خواستم سر بخورم گفتم ولش تیپم خراب میشه خیلی خانومانه اومدم پایین و به مادر پدر گرامی اطلاع دادم و سوار مازراتی خوشگلم شدم و بزن بریم به سوی ......

😕

 

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کلکل شیرین 

پارت ۵

 

مازراتی خوشگلم رفتم دنبال رفیق های خل و چلم 

 

تاتی: سلام به برو بکس چطورید 

 

من: سلام تاتی خوشگله 

لازم به ذکره که تاتی از همه ما خوشگل تره 

چشم های سبز آبی ، بینی قلمی ، لبای قلوه ای کوچولو قرمز ، موهای طلایی 

 

تاتی: خوردی منو 

 

من: انگار خیلی تحفه س 

 

تاتی: ایش 

 

،من: جیش

 

تاتی با جیغ: خیلی بی ادبی رایا

 

من: چاکر شوما معلم اخلاق

 

باران و روسا هم فقط به ما می‌خندیدن 

 

روسا: یه آهنگ بزار به جا کلکل کردن

 

من : ای به چشم

 

آهنگ گل پری جون رو گذاشتم و تا رسیدن به مقصد که‌ همون پارک ارم بود با آهنگ قر دادیم 

 

وقتی خواستیم وارد پارک ارم بشیم چند تا پسر از اون جوجه تیغی ها دنبالمون میومدن و حرف میزدن 

 

یکی از اون جوجه تیغی ها : خانمی شماره بدم یا میدی ؟

 

یکی دیگه: بفرمایید در خدمت باشیم 

 

یهو باران برگشت گفت : خدمت از ماست 

 

یعنی من به این چی بگم خدایی؟ 

پسر ها هم که انگار خوششون اومده بود اومدن ور دل ما آخرش هم وسط جمعیت صف بلیط گم شدن و ما راحت شدیم آخیشششش 

بعد از پارک ارم رفتیم بام و از اونجا هم به علت گشنگی بسیار رفتیم رستوران که همون جا بود 

 

رفتیم رو یه میز چهار نفره نشستیم و منو رو برداشتیم که باران گفت : مهمون رایا 

 

منم گفتم بزار یه امشب حال بدم بهشون

 

من: اوکی مهمون من 

 

سه تایی از تعجب چشماشون شده بود اندازه نلبکی 

 

بعد از اینکه شام هم خوردیم ساعت حدود ۱۱ بود که قصد رفتن کردیم و قرار شد اون سه تا فردا خونه ما چتر بشن هوووف 

 

بچه ها رو رسوندم خونه هاشون و منم رفتم بعد از پارک ماشین رفتم داخل و با یه صحنه تقریبا +۱۸ خخخخخ مواجه شدم مامانم نشسته بود روی پای بابام اصن یه صحنه ای بود ، سالن نشیمن به در ورودی دید نداشت ، منم رفتم پشت مبل و یهو گفتم پخخخخخخخ که مامانم دو متر پرید بالا و سرخ شد 

( اوخی مامانم خجالت کشید) 

 

بعد از ۵ مین که مامانم حالش جا اومد شروع کرد 

 

مامان: دختره ی دیوونه تو لالی میای تو هیچی نمیگی همیشه وقتی میاد داد میزنه اما الان مثل این جاسوس ها میاد .خج.......

 

من: مامانم نفس بگیر جون من 

 

مامان : برو بابا دختره خل و چل ، تا الان کجا بودی ؟ 

 

من : به مناسبت قبولی با بچه ها رفتیم بیرون 

 

مامان: آهان 

 

من: بله 

 

مامان : برو بخواب دیگه منو نگاه می‌کنه 

 

من : چشم ، خوش بگذره با ، بابا 

یه چشمک هم زدم که دمپایی شو پرت کرد منم جیم زدم تو اتاقم 

 

بعد از اینکه لباس عوض کردم یه دوش گرفتم و رفتم رو تخت گوشیم رو برداشتم رفتم تو واتساپ که دیدم ای دل غافل .......

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 10
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کلکل شیرین  

پارت ۶ 

 

 

 

که دیدم ای دل غافل امروز به امیر پی ام ندادم

 

(امیر پسر خالمه که ۲۲ سالشه اونم دارم پزشکی میخونه و تک بچه س مثل خواهر برادریم با هم دیگه )

بهش پی ام دادن آنلاین بود 

 

+: سلام اَمی جون چطوری

 

_ : سلام آبجی خانم من خوبم تو چطوری شیطون 

 

+: امی کنکور قبول شدم 

 

_: واقعا ؟؟؟ حالا چی آوردی ؟ شوهرداری؟

 

+: مرگ و شوهرداری پزشکی اونم ور دل خودت

 

_ : برو خودت و سیاه کن بچه 

 

+: به جون توی دیلاق 

 

_ : جون خودت گوساله

 

+ : تا وقتی تو پیش مرگمی مشکلی نیس

 

_ : برو بخواب شیطون 

 

+: کم آوردی بازم 

 

_: نخیر خستم 

 

+کوه کندی داداشم 

 

_ بیا برو دیگه

 

+ خوش بگذره پس 

 

_ جای شما خالی 

 

+ دوس دخترات به جای ما 

 

_ برو دیگه

 

+ بای 

 

_ خدافظ

 

بعد از چت با امیر گوشی و خاموش کردم و بشمار سه خوابم برد 

 

************

 

اردک تک تک 

تک تک اردک 

اردک تنها به روی آبه 

چشماشو بسته میخواد بخوابه 

 

هه این صدای چیه ؟ 

 

یه چشممو باز کردم دیدم گوشیمه ولی تا اونجا که یادمه این زنگ بیداری من نبود اصن من آلارم نذاشتم

 

از بالای تخت پریدم پایین و یکی گفت : آخ وحشی

 

نگاه کردم دیدم باران گور به گوره 

 

اینا اینجا چیکار میکنن خدا 

 

( +: خودت گفتی بیان اینجا 

 

_: به به وجی جون نبودی 

 

+: رفتم از دستت نفس بکشم نفله 

 

_: آی گل گفتی نبودی انقد خوب بود 

 

+: هوف از دست زبون تو 

 

_: وجی دست زبون دیگه چیه 

 

+: برم برم تا نکشتیم

 

_: بری دیگه نیای )

 

تاتی: سلام عرض شدم هفت ساعته رفتی تو هپلوت 

 

+ علیک چرا بیدارم کردین 

 

آسو: چون دوس داشتیم 

 

+ الان نشونت میدم دوست داشتن چجوریه‌

 

دنبالش دویدم که اونم یه جیغ زد و فرار کرد رفت پایین 

منم داشتم دنبالش میدوییدم که یهو با سر خوردم تو یه چیز سفت و گرم 

آخ چه ستون سفتیه آخ دماغ خوشگلم ناکار شد 

 

یهو دیدم صدای سرفه میاد 

سرم و گرفتن بالا دیدم ای دل غافل این که

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 9
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۷

که دیدم با کله رفتم تو سینه بابک 

 

(بابک داداش بارانه و ۲۵ سالشه و مجرده)

 

باران و تاتی و آسوی نامرد هم دارن ریز ریز به من میخندن 

 

با صدای بابک که خنده توش موج میزد به خودم اومدم 

 

بابک: سلام رایا خانم جاتون راحته شکر خدا 

 

من: سلام 

و خیلی ریلکس رفتم بالا که با یه صحنه فوق ترسناک مواجه شدم 

موهام تمام گره شده پاچه شلوارم یکی بالا بود یکی پایین لباسم گره خورده بود اصن یه وضعی بود خدا به روزتون نیاره 

 

بعد از اینکه از اون وضع اسفناک نجات پیدا کردم خیلی شیک رفتم پایین دیدم بازم بدون من دارن صبحونه نوش جان میکنن 

 

تنها جای خالی هم بغل دست بابک بود ، منم مجبوری پا شدم رفتم نشستم و شروع کردم خوردن ، دیدم از هیچکس صدا در نمیاد سرم و بلند کردم دیدم همه شوند زل زدن به من ، 

 

من: ها ؟ چیه ؟ چرا نگاه میکنید ؟ 

 

تاتی : احساس ترکیدن نداری ؟

 

من: نه چطور من که چیزی نخوردم هنوز 

(حالا مثل چی داشتم دروغ میگفتم )

 

آسو: چیزی نخوردی ؟ میز و جارو کردی 

 

باران : راست میگه بچم چیزی نخورده که ، فقط میزو جارو برقی کشیده 

 

من: مگه مال شما بود ؟ مال خودمون بود دوست داشتم بخورم حرفیه ؟ 

 

بابک : نه عزیزم شما بخور گوش نکن به اینا 

 

(این الان به من گفت عزیزم چی شد ؟ )

 

باران: بابک چی چیو بخور عزیزم ، نگاش اندازه خرسه 

 

من: هوی مترسک خودت خرسی در ضمن من خیلی هم خوشگل و خوش هیکلم 

 

آسو : خانم خوشگل بخور تا بریم مامانت و راضی کنیم 

 

من: عه راست میگی ها ولی مامانم نیس رفته خرید 

 

تاتی : خب می‌شینیم تا مامانت بیاد دیگه 

 

من : شما که کلا میخواید چتر بشین چرا از مامان من مایه میذارید؟

 

آسو: نه دیگه ببین ما فقط میخوایم تو تنها نباشی وگرنه می‌رفتیم هر وقت مامانت اومد دوباره بر می گشتیم منتها ما نگران توییم

 

من : عجب رویی داره دختره ی بوق

 

بابک : اهم اهم ببخشید رایا خانم؟

 

من: ها تو دیگه چته 

 

بابک بیچاره رسماً کُپ کرد خخخخخ

 

 بابک: چیزه میگم من دیگه رفع زحمت کنم

 

من: آره زودتر بکن 

 

یهو همه ترکیدن از خنده ، و من طبق معمول تازه فهمیدم چی گفتم 

سرخ شدم و سرم انداختم پایین 

 

بابک با یه سرفه خنده شو قورت داد و رو به من گفت : چشم خداحافظتون باشه مراقب خودت باش 

 

من: هستم خدافز 

 

و رفت 

 

این بابک هم معلوم نیست فازش چیه یه بار جمع یه بار هم مفرد ماذا فاذا ؟

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 9
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کلکل شیرین

#پارت نهم

 

 

از بس که زشت بود اصن یه وضعی 

 

دماغ نابود ، لب سیاه ، گوشه ی ابروش جای زخم بود 

 

من اینا رو از تو آشپزخونه دید زدم 

 

بعد از حرف های معمول صدام زدن که منم با 

سر پایین رفتم طرف پدر شوهر ، خخخخ

 

 

پدرش برگشت طرف من و

 

پدر طرف: ماشال...

 

چشماش هر لحظه گرد تر میشد 

سلام دادم و به پدر مادر ها چایی تعارف کردم و رسیدم به شوهر جان 

به اونم چایی تعارف میکردم که دیدم 

سوژه تر از قیافش جورابش بود که یه نقطه ازش سوراخ داشت.

 

و نشستم کنار مامانم که با چشماش داشت برام خط و نشون میکشید.

 

و پدر داماد عزیز شروع کرد حرف زدن که آره پسر من فلانه بهمانه خونه، ماشین، داره 

 آقای رادمان اگر اجازه بدید این دوتا جوون برن صحبت هاشون رو بکنند.

 

پدرم: اجازه ما هم دست شماست ، رایا جان آقا فریبرز و ببر اتاقت.

 

با یه بفرمایید زیر لبی بردمش اتاقم و شروع کردیم به حرف زدن 

 

+خب رایا خانم از خودتون بگید 

 

_ حرفی نیست 

 

+یعنی جواب شما مثبته 

 

_خیر ، من کی همچین حرفی زدم 

 

+نمی‌دونم آخه شما گفتید حرفی نیست منم خیال کردم که منظورتون...

 

_نخیر آقا ما الان میریم بیرون و به همه میگیم نه و تمام

 

+خب آخه چرا من شما رو دوست دارم 

 

_ ولی من ندارم پاشو بریم بیرون 

 

+آخه...

 

_آخه نداره بفرمایید بیرون 

 

ما هم رفتیم داخل پذیرایی و باز سوالاشون شروع شد:

 

مامان فریبرز: دخترم جوابت چیه؟

 

+:راستش...

 

- مبارکه پس

 

یهو همچین دادی زدم که گوش خودم هم درد گرفت

 

+ نه کی میگه جواب من مثبته

 

_ببخشید عزیزم

 

+خواهش میکنم ، من معذرت می‌خوام

 

بعد از زدن این حرف ها یه کم دیگه نشستن بعدش رفتن.

منم به خاطر در امان ماندن از خطرات پدر و مادر گرامی رفتم به اتاقم. و تا سرم به بالش رسید خوابم برد.

  • لایک 8
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۰

صبح که از خواب ناز بیدار شدم با یه خونه ی خالی مواجه شدم .

از اونجایی که بشدت ریلکس تشریف دارم رفتم دبلیو سی و پس از انجام عملیاتی که خودتون بهتر خبر دارین اومدم بیرون و رفتم تو آشپزخونه تا این خندق بلا رو پر کنم،که با نوشته روی در یخچال خشکم زد 

متن نوشته این بود:

دخترم پدرت سکته کرده بیا بیمارستان.

چی یعنی پدر نازنینم سکته کرده آخه واسه چی چجوری 

 بدون خوردن صبحانه به سمت اتاقم رفتم تا آماده بشم و برم بیمارستان.

بعد از اینکه رسیدم رفتم پذیرش 

+سلام خانم ببخشید پدر منو آوردن اینجا 

_سلام اسمشون چیه

+فرهاد رادمان

_بله طبقه سوم سمت راست  اتاق ۱۵۲ 

+ممنون

و به سرعت نور خودم رو رسوندم طبقه سوم وقتی وارد اتاق شدم با دیدن پدرم که روی تخت افتاده و اون همه سیم بهش وصله چشمام پر از اشک شد و دیگه چیزی نفهمیدم 

 

 

  • لایک 8
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۱

°آیهان°

امروز اومدم از رییس بیمارستانی که توش کار میکنم انتقالی بگیرم و برم شیراز  چون  حال پدرم خوب نیست و فقط یکی از دکتر های شیراز می‌تونه کمکم کنه. 

داشتم از راهرو رد میشدم که دیدم یه دختر  افتاد به سمتش رفتم و خواستم بلندش کنم که چشمم خورد به صورتش، خدای من چه قدر نازه از طرز فکر خودم تعجب کردم . 

گذاشتمش روی یکی از تخت ها و براش سرم وصل کردم. یه حسی بهم میگفت کنارش وایسم. به صورتش خیره بودم که دیدم چشم هاش رو داره باز میکنه. 

 

•رایا• 

چشم هام رو که باز کردم   با یه فضای ناشناخته روبرو شدم. بعداز چند دقیقه فکر کردن فهمیدم بیمارستانم  و پدرم سکته کرده بود با این فکر دوباره  اشکام سرازیر شد. با صدایی که اومد ساکت شدم 

- خانم حالتون خوبه چیشده

+شما کی هستید 

-من دکتر شمام 

+ببخشید آقای دکتر، سلام

آقا از حق نگذریم واقعا دکتره خوشگله

+ سلام خانم خوبی

-ممنون؛ آقای دکتر بابام خوبه

+باباتون؟

-اره پدرم سکته کرده بود 

+اسمشون چیه بگید تا برم ببینم

-فرهاد رادمان

+باشه الان میام

-ممنون دکتر

چند دقیقه بعد دکتر جونم اومد تو 

+چیشد خوبه

-بله اومدن بخش 

+میتونم  ببینمش

-اهوم بریم

+بریم

با دکی رفتیم سمت اتاق پدرم که باز اشکام سرازیر شد.

 

 

 

 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط M.gh
  • لایک 8
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۲

°آیهان°

 

وای خدا این دختر چقدر دل نازکه تا پدرش و میبینه میزنه زیر گریه، ولی ته چشماش یه شیطنت هست که حتی موقع غم و غصه هم هست. 

خیلی دلم میخواد بفهمم اسمش چیه

چند سالشه 

اصلا میخوام از زندگیش سر در بیارم. من هیچوقت فضولی دوست نداشتم ولی نمیدونم چرا این دختر فرق داره. 

من دختر ندیده نیستم، اتفاقا همیشه دوروبرم همیشه پر از دخترهای رنگارنگ بوده و هست ولی بازم میگم با اینکه سرجمع  سه ساعتم نیست میشناسمش ولی یه حسی درباره‌ش دارم که خودم هم نمیفهممش.

 

°رایا°

قهرمان زندگی هر دختری پدرشِ و  دیدن قهرمان زندگیت روی تخت بیمارستان خیلی سخته، اینکه ببینی کسی که تا دیروز مثل کوه جلوت بوده و حالا با این وضع رو تخته بیمارستانه زجر آوره، درد داره، وقتی کسی  که یه عمر برات سوپرمن بوده، و حالا اینجاس... 

از اون دختر های ضعیف نیستم که تا تقی به توقی بخوره زیر گریه بزنم ولی این ماجرا فرق داره، حالا بگذریم من یه چیز میگم بهم نخندین این دکی خیلی نگاه میکنه یجوریه نمیدونم چرا خوشم ازش نمیاد.

از اون دسته آدماس که آدم هوس میکنه سربه سرش بزاره اگه هر شرایط دیگه ای غیر از اینجا و الان بود قطعا باهاش کل مینداختم ولی موقعیت الآنم اصلا خوب نیست. من خیلی به پدرم وابسته بودم و همین وابسته بودن باعث شده حال و حوصله هیچکاری نداشته باشم.

خدا هیچ پدری رو اینجوری و به این وضع من دچار نکنه.

 

 

 

ویرایش شده توسط M.gh
  • لایک 7
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت۱۲

•رایا•

خب پدرجان از بیمارستان مرخص شدن، منم بعد از ریزی های بسیار جلوی دکی دست از قش کردن برداشتم. 

امروز هم قصد داریم در رکاب اهل منزل باشیم

میبندی یا ببندم؟

وجی لال شو تا من نطق  کنم، والا

خب قرار بود در رکاب اهل منزل باشم نمیزارن وگرنه همه میدونن من دختر خیلی خوبی ام، بگیرید سقفُ 

-رایا، رایا، با توام ها

+بله مامان جان 

-میبینم دخترم آدم شده، خبریه

+نه چه خبری، درضمن فرشته ها آدم نمیشن

 

-نمیدونم والا از خودت بپرس

+حالا کارت چی بود صدام زدی

-آهان خوب شد گفتی، پاشو برو خرید کن من کار دارم 

+چشم میرم الان 

مامانم با چشمای قد توپ تنیس نگاهی کرد و رفت بیرون.

منم پاشدم تا آماده بشم برم خرید واسه ننه جونم

بشنوه بهش گفتم ننه مو روی سرم نمیزاره.

 

یه مانتوی کتی با یه شلوار دمپا برداشتم از کمد و پوشیدم، به خاطر رنگ سبز مانتو چشمهای منم سبز شده بود. شال مشکی هم یه تضاد جالب با پوست سفیدم داشت.

کیف و گوشی رو برداشتم و سوار ماشین جیگرم شدم و  دِبرو که رفتیم. 

وقتی رسیدم میوه فروشی طبق لیست درحال گوجه خریدن بودم، که با صدای آشنای پشت سرم برگشتم و دیدم به‌به ببین کی اینجاست جناب....

 

  • لایک 8
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۳

جناب آقای خواستگار بود.

آره چیه  نکنه منتظر بودین شاهزاده سوار بر پیکان آبی ببینم.

-سلام رایا خانم

وا این با من بود

نه پس با عمت بود 

وجی ببند 

+سلام

-خوب هستید، قرار شد جواب به من بدید ولی متاسفانه خبری ازتون نبود 

+بله، یه مشکلی بود نشد دیگه

-خوب نمیشه الان بگید

+نه

-باشه پس به مادرم میگم تماس بگیرن منزل جواب رو بگیرن

+جناب من الان جواب خواستگاری رو دادم

با چشمای گرد شده نگاهم میکرد، فکر کنم انتظار نداشت اینجوری جوابشو بدم. بچم ضایع شد 

- آها ب...بله

+عرض کردم نه، الان وقت ندارم باید برم با اجازه تون

-خدانگهدار

اِاِاِ پسره استغفرالله انتظار داره با اون جوراب سوراخش بهش جواب بله هم بدم ایش

جیش

وا این صدای کی بود دیگه؟ 

برگشتم دیدم باران گوربه‌گور شده اس

+سلام عرض شد رایا جون

-کوفت دختره الاغِ گاو نما 

+جواب سلام علیک بود یه زمان

-خو به فرض علیک اینجا چیکار داری

+اومدم برای یه گوساله سبزیجات بخرم

-وای بارانی گوساله خریدی

+بفرما به من میگه الاغ 

-هستی آخه

+بچه پررو

-قربون شما بچه ساکت 

+بچه ساکت دیگه چیه خاک بر سر

-نمیدونم حالا مثل آدم بگو چی میخوای

+خاله جونتون امر کردند بیام خرید کنم براشون

-چقدر این دوتا خواهر مثل هم دیگه ان

(دوستان من و باران دخترخاله ایم)

+پس بخر بریم وگرنه شهید میشیم

با خنده و شوخی خرید هارو تموم کردیم و راه افتادیم به سمت خونه. باران هم سر راه رسوندم  نگید ولش کردی ها بدم میاد ناراحت میشم.

با ریموت در پارکینگ باز کردم و ماشینم رو پارک کردم رفتم دم در که دیدم چند جفت کفش دم در بود، هوف کی حوصله مهمون داره آخه.

یه لبخند جیگر زدم و رفتم داخل که دیدم خانواده دایی جان بودن 

من بدم از اینا میاد به مامانم نگید خواهشاً.

 

 

  • لایک 9
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۴

اول از همه بی بی سی نیوز منو دید 

بی بی سی لقب زنداییمه چون از همه فصول تره. 

-وای سلام رایا جون خوبی 

همه این کارهاش اداس خودم میدونم به خونم تشنه است.منم یه لبخند ژکوند زدم و 

_سلام زندایی خودم چطوری شما

-ماهم ببین رایا خانم

برگشتم که چشم تو چشم علی شدم، علی پسر دایی بنده است که واقعا خوشتیپه اما من باهاش حال نمیکنم و از بچگی باهم دعوا داریم.

-دیدمت  رواعصاب خان

_رایا

این صدای هشدار دهنده مامانم بود که معتقده نباید با بچه داداشش بد حرف زد ایش انگار کیه؟ علی میمون معروفه دیگه، والا!

-سلام دایی جون

_سلام عزیز دایی خوبی

-ممنون شما خوبی، بااجازه برم لباس عوض کنم.

آخیش راحت شدم از دست این قوم ظالمون.

لباسهام رو عوض کردم، میخواستم برم پایین که گوشیم زنگ خورد.

شماره ناشناس بود پس بیخیالش شدم و جواب ندادم، دوباره خواستم بیام که زنگ خورد همون شماره گمنامه بود یه حس فضولی اِهم نه کنجکاوی بهم میگفت جواب بده.

-سلام خانم رادمان خوب هستید 

-سلام شما 

-رادمنش هستم خانم

_رادمنش؟ رادمنش کیه دیگه

-خانم، دکتر پدرتون هستم

_ آها آها بله 

-بله غرض از مزاحمت اینکه برای چکاپ پدرتون تماس گرفتم.

-اهوم چشم باید بیارمش حتما

_بله دیگه لطف کنید تا ساعت هفت بیاید چون من پرواز دارم

-مگه تو پرنده ای که پرواز کنی

با یه صدایی که خنده درش موج میزد گفت

-خیر خانم  پرنده نیستم  با هواپیما  می‌خوام برم

-کجا بری

رایا خفه بتوچه آخه

خو به من چه خودش گفت

_شیراز 

-اها منم باید برم

_کجا برید

-شیراز دیگه

_ بله پس مزاحم نمیشم 

-خواهش میکنم ممنون اطلاع دادید.

-خواهش میکنم خدانگهدار

_خداحافظ

 

مامان، مامان

_چته کوری نمیبینی مهمون تو خونه نشسته

-به من چه بشینه چیکار به مهمون دارم آخه

_خب حالا چته

-دکتر بابا زنگ زد گفت ببرمش بیمارستان

-بیمارستان، بیمارستان واسه چی

-برای چکاپ

_باشه بهش میگم آماده بشه

-اوکی

_اوکی و درد 

-باشه مادرجان 

_منو مسخره میکنی

-نه چیزه شکر خوردم

_نوش جونت دختر خلم

 

 

 

 

 

  • لایک 7
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت۱۵ 

بعد از اینکه مادر گرامی بنده را مورد شست و شو قرار داد رفت که بابارو صدا بزنه که آماده بشیم برای رفتن پیش  دکی. 

منم الان در حال حاضر شدنم و مشکل همیشگی یعنی... چی بپوشم؟ 

+بیژامه باباتو بپوش

یا ابرفض این کی بود 

+عمت بود

-عه مامان تویی؟ 

+نه پس جومونگه

-سلام جومونگ جونم

+کوفته سلام دختره چشم سفید

-شرمنده مادر جان میشه لطف کنید بفرمایید با بنده چه کاری داشتید؟

+حواس نمیزای برای آدم که، خواستم بگم بابات آماده ست بیا

+چشم تا شما بری منم اومدم

-اومدی ها نری سه ساعت سانتی مانتال کنی

+الساعه 

-زبون نریز

آقا میگم دقت کردین این مادر بنده چقدر ارادت داره به من، نه جانِ من دیدین

بعد برداشتن گوشی، کیف و  سویچ رضایت دادم که دل از اتاقم بکنم.

-بابا جونم بریم 

+آره بابا جان 

سوار ماشین شدیم و اول آهنگ بعد  حرکت 

+دخترم اصولاً اول کمربند بعد حرکت بود ها 

جوابی نداشتم بدم به این دلیل سکوت پیشه نمودم و تا وقتی رسیدیم چیزی نگفتم.

@فائزه اکبریان  @Fateme Cha       @ساحل منتخب                 @پشه     @نازی نیما     @روشا  @پرتوِماه@مانشMansh @کاکائو

 

 

 

 

 

 

  • لایک 5
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت-۱۶

رسیدیم به بیمارستان. عه آقا این بیمارستانه چه خوشگله اون بار که اومدم  دقت نکردم زیاد ولی الان واقعا خوشگله.

بخصوص اون پارک روبروش که تاب و سرسره داشت، منم که داشتم براش میمردم.

(راحت باش عزیزم بیخیال بابا اصن)

ای جونم وجدان فضول

(مثل خودتم دیگه، از قدیم گفتن رایا حلال‌زاده به وجدانش میره) 

جوابتو نمیدم اصلا باهاتم قهرم

(بگو کم آوردم دیگه)

نمیگم تا بسوزی

(بسوزم چیه قباحت داره)

مگه نمیگی به تو کشیدم پس چته دیگه

(هیچی برو بابارو ببر پیش دکی جونت)

دکی جونم؟! به من چه اصن؟

(گفتم دیگه شاید لازم شد بالاخره)

برو دیگه 

 

 

 

 

•دوستان واقعا پوزش می‌طلبم بابت کوتاهی پارت ها یه مدت سرم شلوغه جبران میکنم• 

  • لایک 4
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت۱۷

از بَهر اون پارک خوشگل در اومدم ولی به خودم قول دادم بعد از چکاپ بابا حتما یه سر به اون سرسره نارنجی بزنم، البته می‌دونم انقد لِنگ هام دراز شده که تا بشینم پاهام به تهش میرسه ولی چه میشه کرد، دلم هوس کرده نمیشه ازش بگذرم.

بابا: رایا جان بابا 

- ها.... نه... چیزه یعنی بله

بابا خنده شو قورت داد و:

- عزیزم ببین اگه دیگه نمیخوای به اون سرسره نارنجیه فکر کنی بیا تا بریم

وای یعنی خاک دوعالم به سرم اصلا حواسم نبود من سه ساعته اینجا ایستادم دارم به سرسره فکر میکنم، بخدا که زشته قباحت داره اصن نمی‌دونم عه من دلم سرسره میخواد سوار هم میشم والا....

- بریم باباجونم

با پدر گرامی راه اتاق دکی را در پیش گرفتیم و بعد از زدن دو تقه به در اتاقش وارد گشتیم 

(من چرا اینجوری حرف میزنم بلا به دور)

آها وارد شدیم:

دکتر: سلام جناب رادمان احوال شما؟

یعنی من آدم نیستم دیگه فقط احوال جناب رادمان هوووف ای خدا 

بابا:. سلام دکتر جان ما هم خوبیم 

- سلام

دکتر: سلام رایا خانوم شما خوب هستید ببخشید متوجه تون نشدم

آره جون اون عمه ی زشته قراضه ات تو که راست میگی.

-خواهش میکنم

دکتر: خب جناب رادمان تشریف بیارید معاینه کنم ببینم در چه حالی شما 

جناب رادمان  نشست رو اون تخت سفیده که بوی گند میده تا معاینه بشه، در همون حین هم با بابا جونه من از هر دری حرف  زد، مثلا جناب رادمان شما چندسالتونه؟

جناب رادمان خونه تون کجاست؟

جناب رادمان ماشین تون چیه؟

جناب رادمان ناهار چی خوردی؟

آخه دکتر هم انقدر فضول نوبره والا، بگذریم حالا ولی خدایی تا چکاپ تموم شد من جد بزرگوارم رو با همون جفت چشمام دیدم.

 

  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت-۱۸ 

دکتر: خب،  کارتون تموم شد جناب رادمان

بابا:  موندنی ام یا رفتنی؟ 

- بابا!!! 

همین لحن سرزنش گرانه من کافی بود تا بدونه که از همه برای من عزیزتره و مرگش برابر میشه با مرگ من.

دکتر: این چه حرفیه حال شما خوبه فقط باید ماهی دوبار چکاپ بشید تا وضع عمومی تون سنجیده بشه

بابا تک خنده ی مردونه ای کرد و: چرا اگه قراره اونوَری بشم بگو دیگه چرا لقمه رو میچرخونی

دکتر:  گفتم که حالتون خوبه فقط باید تحت نظر باشید و  حواستون باشه.

بابا: باشه، ممنون 

دکتر: خواهش میکنم وظیفم بود

بابا بلند شد که خداحافظی کنه که دکتر  صِدام زد، خانم رادمان چند لحظه...

- بله؟

بابا هم برگشت که دکتر گفت بیرون باشید شما  من یه عرضی داشتم با دختر خانمتون.

تو یک کلمه بابا دَک شد و تمام.

- بله با من کاری داشتید 

دکتر:  اونروز که باباتون سکته کردند، قبلش عصبانی یا هیجان زده شدند؟

وای ددم  من که خوابم الان بهش بگم میشم مسخره دستش 

- راستش... من اطلاعی ندارم.

دکتر: خب پس... از این به بعد باید بیشتر حواستون باشه و  هرگونه شادی و هیجان یا شوک برای ایشون سمه.

- چشم، امری نیست...

دکتر: خیر عرضی نیست 

- خدانگهدار

 دکتر:  خداحافظتون

در اتاق و باز کردم که دیدم بابا نشسته روی صندلی های انتظار  نشسته 

- بریم بابا

بابا: بریم 

از راهرو بیمارستان خارج شدیم که دوباره چشمم خورد به سرسره ها، مطمئنم چشمام برق زد

بابا: سوار نمیشی

- سوار چی

بابا: همون که خودت میدونی

- واقعا؟

بابا: آره چرا که نه 

 

 

 

  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت-۱۹

هنوز جمله اش تموم نشده بود که من مثل بچه های  پنج ساله دوییدم سمت  سرسره ها.

یکی یکی پله هارو بالا می‌رفتم رسیدم پله ی آخر که تَق سرم خورد به اون تاج بالا وای سرم نابود شد،  بابا هم نامردی نکرد و تا تونست خندید.

بعد از اینکه من قشنگ آبروی خودم و کل خاندان رو بردم رضایت دادم که از اون پارک دل بکنم.

وقتی رسیدیم خونه شکر خدا دایی و زن و بچه ی بسیار محترم و تو دل برو شون رفته بودند. 

منم که همیشه خدا مثل خرس گریزلی خوابم میاد، لباس هامُ عوض کردم و رفتم خوابیدم.

 مامان: رایا... رایااااا... رایا پاشو

- ها چیه چه خبره 

مامان: پاشو شام 

چی شام کی شب شد خدا

مامان که رفتم من چرخیدم که مثلا یه کش و قوس به خودم بدم که از شانس خیلی خوبم از تخت افتادم، تا سه نشه بازی نشه ببینم بلای سوم چیه؟

آی ننه، آی بابا، بیاید که بی دختر شدید، آخ اوخ  سرویس شدم 

یعنی به معنای واقعی کلمه داشتم داد میزدم، که در اتاق باز شد و ننه بالای گرامی وارد شدن

بابا: چی شدی دخترِ بابا

- آی بابا افتادم

بابا: از کجا، اینجا مگه پله داره

- نه از رو تخت

تا اینو گفتم بابا و مامان زدن زیر خنده، حالا نخند کی بخند، دوتایی شبیه لبو شده بودن.  

- شام چی داریم؟ (شما با داد بخونید)

با صدای داد من هردو دست از خنده برداشتن و با چشم غره مامان منم لال شدم.

مامان: درد بی درمون پاشو بیا کوفت کن

- خیلی ممنونم 

مامان: خواهش میشه عزیز دلم

نه به عزیز دلم نه به اون درد بی درمون تکلیف مارو مشخص کن  جون هر کی دوست داری 

 

 

 

 

 

  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

#پارت۲۰

بعد از شام مادر مهربانم زحمت کشیدند و ظرف هارو گردن من انداختند منم که فرصت طلب همه رو ریختم تو ماشین ظرفشویی و فلنگ و بستم. 

وای، دیدی چیشد؟ من باید برم دانشگاه، البته الان نه دوهفته دیگه. 

من هنوز هیچ‌کار نکردم، واقعاً که.

بزار یک زنگ بزنم به رفیق های اسکولم ببینم اون ها هم مثل من تنبل اند یا فقط منم. 

شماره باران و بگیرم بهتره چون اون یه خورده نسبت به بقیه شون آدم تره. 

- الو؛ بفرمایید

من: کوفت حالا دیگه منو نمیشناسی؟ 

- عه آوی تویی

من: نه باب اسفنجیه 

- چطوری باب؟

من: کوفت و باب، دانشگاه ثبت‌نام کردی؟

- نه تو کردی؟

من: فرغون فرغون خاک تو مُخِ نداشت ‌ات.

- وا، چرا؟

من: چون هنوز هیچ غلطی نکردی

 - مگه تو کردی؟

من: چی کردم؟

- ثبت نام دیگه.

من: نه      

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۲۰

بعد از شام مادر مهربانم زحمت کشیدند و ظرف هارو گردن من انداختند منم که فرصت طلب همه رو ریختم تو ماشین ظرفشویی و فلنگ و بستم. 

وای، دیدی چیشد؟ من باید برم دانشگاه، البته الان نه دوهفته دیگه. 

من هنوز هیچ‌کار نکردم، واقعاً که.

بزار یک زنگ بزنم به رفیق های اسکولم ببینم اون ها هم مثل من تنبل اند یا فقط منم. 

شماره باران و بگیرم بهتره چون اون یه خورده نسبت به بقیه شون آدم تره. 

- الو؛ بفرمایید

من: کوفت حالا دیگه منو نمیشناسی؟ 

- عه آوی تویی

من: نه باب اسفنجیه 

- چطوری باب؟

من: کوفت و باب، دانشگاه ثبت‌نام کردی؟

- نه تو کردی؟

من: فرغون فرغون خاک تو مُخِ نداشت ‌ات.

- وا، چرا؟

من: چون هنوز هیچ غلطی نکردی

 - مگه تو کردی؟

من: چی کردم؟

- ثبت نام دیگه.

من:  نه

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...