رفتن به مطلب

رمان تکرار عذاب | سوران کاربر انجمن نودهشتیا


برهون
 اشتراک گذاری

پیام توسط زهرارمضانی افزوده شد,

سطح قلم: B

ارسال های توصیه شده

  • ناظر رمان

spacer.png

اسم رمان: تکرار عذاب

نویسنده: سوران

ژانر: جنایی،عاشقانه

خلاصه:

کلمه  عذاب برایش معنایی ندارد. دختری که   با دشمن  خود همسو می شود اما برای چه؟

در راهی پر از خطر و ترس، پر از درد و رنج ... اشک هایی که ریخته می‌شوند، غم هایی که به دل می‌نشینند و لبخند‌هایی که بر لب نشانده می‌شوند، امیدهایی که داده و پس گرفته می‌شوند و در آخر شخصی که در اعماق خاک خوابیده است، ناگهان بیدار می‌شود اما...

 آیا دختر  استوار در برابر خطرها می‌ایستد؟ یا در برابر عذاب خود سر خم می‌کند؟  آیا او در این راه زنده می‌ماند؟ هدف او دقیقا چه خواهد بود پیدا کردن شخصی عزیز یا انتقامی سخت؟

هیچ چیز تا پایان ماجرا معلوم نیست...

مقدمه:

مرگ من روزی فرا خواهد رسید 

                                       دربهاری روشن از امواج نور 

در زمستانی غبار آلود و دور 

                                      یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید 

                                     روزی از این تلخ و شیرین  روزها

روز پوچی همچو روزان دگر 

                                     سایه‌ای از امروز  و دیروزها

به راستی که مرگ انسان‌ها روزی فرا می‌رسد. درد و رنج  عوامل طبیعی در زندگی ما هستند. همه چیز تکرار پذیر است حتی گذشته؛ فقط کافیست تا کسی بخواهد...

همه ما دردهایی را در زندگی داریم، همه ما خسته از تکرار روزهای پوچ هستیم و همه ما می‌خواهیم که در صلح زندگی کنیم اما اتفاق خبر نمی دهد. مانند طوفانی ناگهانی به خانه و زندگی می‌زند و همه چیز را درون خود می بلعد.

ترس از مرگ همیشه درون ما وجود دارد زیرا تنها چیزی است که تغییر نخواهد کرد اما همین ترس از مرگ است که ما را از تاریکی درونمان رها می‌کند .

باید همانند خیلی از اتفاقات زندگی با مرگ نیز کنار آمد و آن را پذیرفت، دقیقا مانند فروغ که می‌گوید:

"گاهی اوقات فکر می‌کنم درست است که مرگ هم یکی از قوانین طبیعت است، اما آدم تنها جلوی این قانون است که احساس حقارت  و کوچکی می‌کند.

این یک مسئله است که هیچ کارش نمی‌توان کرد. حتی نمی‌توان  برای از میان بردنش مبارزه کرد... فایده‌ای ندارد...

باید بشود..."

ناظر: @ faeze

ویراستار: @ petrichor

@bita.mn

ویرایش شده توسط برهون
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#پارت1

تلو_تلو خوران با پشتی خمیده و تا جایی که درتوانم است، سریع راه می‌روم.  مرتب سرم را به عقب برمی‌گردانم تا از این‌که دیگر تعقیب نمی‌شوم اطمینان پیدا کنم. اشک ناشی از درد که درون چشم‌هایم حلقه زده دیده‌ام را تار می‌کند و باعث می‌شود تا درکی از اطرافم نداشته باشم؛ پای ضرب دیده‌ام را آرام_آرام روی زمین می‌کشم، پاهایم دیگر تحمل وزنم را ندارند. خودم را محکم به دیواری می‌کوبم تا از افتادنم جلوگیری کنم. درد در شانه‌ی راستم شدت می‌یابد، چشمانم ریز می‌شوند و دیدم تارتر از قبل می‌شود.

دست چپم را بالا می‌آورم و اشک های مزاحم را که مانند پرده‌ای ضخیم جلوی دیدم را گرفته بودند کنار می‌زنم، همه چیز جلوی چشمانم شفاف‌تر می‌شود. سینه‌ام خس_خس می‌کند و با هر نفس دردی درون آن  می‌پیچد.  کمی که خودم را از دیوار دور می‌کنم، صدای بلند غرش آسمان در گوشم می‌پیچد و بعد باران است که با شدت به صورتم می‌خورد. تند_تند پلک می‌زنم. خودم را درون کوچه‌ی تاریک می‌کشم. آرام_آرام  جلو می‌روم نفس‌هایم به سختی بالا می‌آیند، انگار که دیگر آخر عمرم باشد. پوزخندی از این فکر روی لبم نقش می‌بندد ولی با درد شدیدی که ناگهان در تمام تنم می‌پیچد تازه یاد زخم عمیقی که در پهلویم ایجاد شده می‌افتم، خون گرمی که از لای انگشتانم به بیرون ریخته می‌شود را به خوبی حس می‌کنم؛ موهای خیسم جلوی چشمانم ریخته و به صورتم چسبیده است.

 اصلا یادم نمی‌آید چه زمانی شالی را که بر سرم داشته‌ام، انداخته‌ام. سرما کم_کم در تمام تنم می‌پیچد. دندان‌هایم برهم می‌خورند. ناامید سرم را در کوچه‌ی تاریک می‌چرخانم و اولین در خانه‌ای که به چشمم می‌خورد، کور سوی امیدی در دلم روشن می‌کند؛ سعی می‌کنم سرعت قدم‌هایم را بیشتر کنم اما پایم به جدول بند می‌شود و زمین می‌افتم و دوباره درد است که وجودم را احاطه می‌کند. وزنم را روی دست چپم می‌اندازم تا بلند شوم ولی دستم سر خورده و دوباره بر زمین می‌افتم. خسته از این همه افتادن نفسم را محکم بیرون می‌دهم. دوباره دست ضرب دیده‌ام را تکیه‌گاه بدنم می‌کنم، چشمانم را از درد تنگ می‌کنم و ابروانم را بهم نزدیک می‌کنم و لبانم را بهم می‌فشارم و بالاخره با فریادی کوتاه از جایم برمی‌خیزم.

تمام تنم گلی و کثیف شده؛ آب بارانی که از لای انگشتانم به داخل زخمم می‌روند سوزش شدیدی را ایجاد می‌کنند. بیشتر خم می‌شوم تا شاید کمتر آب باران به دستم برسد ولی انگار آن هم فایده‌ای ندارد. انگار خدا هم امشب همراه من نیست.

به در که می‌رسم انگار که دنیا را فتح کرده باشم، لبخندی عمیق بر لبم می‌نشیند. تکیه‌ام را به دیوار می‌دهم و دست چپم را بلند می‌کنم و زنگ را به صدا درمی‌آورم. اصلا برایم مهم نیست که چه کسانی در آن خانه زندگی می‌کنند یا با دیدن من ممکن است چه عکس العملی نشان دهند. مغزم دیگر از کنکاش کردن عکس العمل و واکنش دیگران نسبت به اتفاقات خسته شده، پرده های سیاه رنگ ضخیمش را کشیده و چراغ های خانه‌اش را خاموش کرده و خوابیده. ناامید به خانه نگاه می‌کنم اگر کسی در خانه نباشد چه؟ انگار با این فکر تلنگری به سرم زده می‌شود و دیوانه‌وار دستم را روی زنگ می‌گذارم و فشار می‌دهم. هوشیاریم روبه صفر است.

دیگر نمی‌توانم خودم را نگه دارم در لحظه آخر صدای تیکی می‌شنوم و سرم را برمی‌گردانم. در باز شده و پسری جلوی در ایستاده.  دستم را برای کمک بلند می‌کنم، می‌خواهم به جلو قدم بردارم اما پایم سست شده و سقوط می‌کنم. قیافه بهت زده‌ی پسری که به سمتم می‌آید را می‌بینم.  چشمانم آرام_آرام بسته می‌شوند؛ صدای پسر را که همچنان من را تکان می‌دهد و می‌خواهد که هوشیار بمانم را می‌شنوم، حس سبکی در تمام وجودم جریان پیدا می‌کند و با خودم فکر می‌کنم پس مرگ این‌گونه است. یعنی قرار است در این لحظه بدون پیدا کردن کسی که در به در به دنبالش گشتم از این دنیا بروم؟  دیگر توانی برای هوشیاری در وجودم نمی‌ماند   و کاملا در تاریکی فرو می‌روم.


با احساس دردی شدید در پهلویم  چشمانم را آرام باز می‌کنم. چندبار پلک می‌زنم تا دید تارم شفاف شود و به‌توانم اطرافم را بهتر اسکن کنم. از سقف سفیدی که لوستری نسبتا بزرگ از آن آویزان است، می‌توانم بفهمم که در خانه‌ای هستم.  انگار تازه فهمیده باشم جایی که در آن به راحتی خوابیده‌ام متعلق به دیگری است، چشمانم گرد می‌شوند و ابروانم هلال مانند به سمت بالا می‌روند و لبانم به نشانه تعجب کمی از هم فاصله می‌گیرند، می‌خواهم سریع از جایم بلند شوم که همان درد مزخرف دوباره در پهلویم می‌پیچد و باعث جمع شدن چهره‌ام می‌شود. درحالی که دستم را بر روی زخم گذاشته‌ام روی کاناپه‌ی راحتی می‌نشینم. کمی سر و وضعم را چک می‌کنم و  لب‌هایم را بهم فشار می‌دهم و در ذهن خدا را شکر می‌کنم زمانی که بیهوش بوده‌ام بلایی سرم نیامده و نجات پیدا کرده‌ام،  اطرافم را نگاه می‌کنم از وضع خانه می‌توانم بگویم کسانی که درون این خانه زندگی می‌کنند از طبقه مرفه جامعه هستند. چشمانم را می‌چرخانم و روی تابلوی بزرگی که در یک دیوار خالی زده شده، ثابت می‌کنم. تابلو یک عکس بزرگ شده است که به نظر عکس خانوادگی‌ست.

تمام اعضا یک خانواده در کنار هم ایستاده و با لبخندی بر لب به من نگاه می‌کنند. صمیمیتی که در عکس وجود دارد باعث می‌شود تا ناخودآگاه   لبخندی زده، سری تکان دهم.   با صدای بلندی که از پشت سرم می‌شنوم، می‌ترسم. شانه‌هایم به سمت بالا متمایل می‌شوند و چشمانم گرد. می‌چرخم تا حرفی به کسی که این‌گونه من را ترسانده بزنم که او را نزدیک خود  می‌بینم و  عقب می‌کشم تا از او فاصله بگیرم.  پسری که تا آن زمان با تعجب به من و رفتارهایم نگاه می‌کرد. لبخندی زد و گفت:

- بهترِ زیاد تکون نخوری زخمت باز میشه.

نگاهی به پهلویم می‌اندازم و بعد نگاهی به او که همچنان با لبخند به من می‌نگرد.

اخم کرده و می‌گویم:

- با اجازه کی به بدن من دست زدی؟

پسر خنده‌ای می‌کند که چشمانش کمی ریز شده چین های کوچکی در کنارشان پدیدار می‌شود. کمی عقب می‌رود و روی کاناپه سورمه‌ای رنگ خود را پرت می‌کند و می‌گوید:

- خب الان این رو به جای تشکرت در نظر بگیرم؟

تک ابرویم را بالا می‌برم و روی کاناپه می‌نشینم. باید سریع‌تر از این خانه بروم. دوست ندارم کسانی را که ربطی به هیچ چیز ندارند درگیر کنم. کمی خودم را جابه‌جا می‌کنم و می‌گویم:

- برای چی  باید ازت تشکر کنم؟

پسر با آن لبخند لعنتی که بر‌لب دارد به پهلویم اشاره می‌کند و می‌گوید:

- برای بستن اون.

نگاهی به پهلویم انداخته و خود را به خاطر حرفی که زدم در دل سرزنش می‌کنم. آخر که با این حرف‌هایم سر خود را به باد می‌دهم.  دستم را مشت کرده و جلوی دهنم قرار می‌دهم، چشمانم را می‌بندم، صدایم را صاف می‌کنم و می‌گویم:

- برای چی منو به بیمارستان نبردی؟

پسر ابرویی بالا انداخته و بعد پایش را از روی آن یکی پایش را برداشته و می‌گوید:

- اول این‌که، زخمت انقدر عمیق بود که فکر نمی‌کنم تا اون‌جا دووم می‌آوردی. دوم این‌که، می‌بردمت بیمارستان می‌گفتم چی؟ می‌گفتم به چه علت چاقو خوردی؟ من که تو رو نمی‌شناسم.  سوم این‌که، من خودم دکترم احتیاجی به بیمارستان نبود و چهارم این‌که، تصمیمش با من نبود؛ من اصلا  نمی‌دونستم تو این‌جایی.

با شنیدن و تجزیه تحلیل حرف‌ های  پسر متعجب  سرتا پای او را نگاهی انداختم از لباس هایش معلوم بود که آدم پولداری‌ست. با تردید همان سوالی را که در ذهنم  شکل گرفته  از او پرسیدم:

- مگه تو صاحب این خونه نیستی؟

پسر سرش را بالا انداخت و دستانش را جمع شده بر روی شکمش گذاشته و درحالی که لبانش را  غنچه می‌کرد "نچ" ‌ای گفت  که باعث شد گیج نگاهش کنم. حال که با دقت به چهره‌اش می‌نگرم متوجه می‌شوم که اصلا به کسی که در را باز کرد شباهت ندارد،  نفسم را از درون سینه‌ام بیرون  دادم و کلافه گفتم:

- پس، پس صاحب این خونه کیه؟

پسر دستش را بالا آورد و نگاهی به ساعت مچی بزرگ و گران قیمتش انداخت و گفت:

- الاناس که کم_کم پیداش بشه.

و بعد دستش را پایین انداخت، نگاهی به من کرد که هنوز در حالت آماده باش اطرافم را می پاییدم. گلویش را صاف کرد و گفت:

- اهم،  اسم من ساشاست، می‌خواستم زودتر از اینا خودم رو بهت معرفی کنم ولی از اون جایی که تو همون اول منو بستی به رگبار نشد، خب اسم تو چیه؟

پوزخندی به این سرخوش بودنش زدم. واقعا الان دانستن اسم همدیگر اهمیت داشت؟ من که برایم مهم نبود، فقط می‌خواستم هر چه زودتر بروم و انگار صاحب خانه هم قرار نبود پیدایش شود. با فکر به این‌که مجبور نیستم تا صاحب خانه را ببینم عصبی نفسم را فوت کردم که چینِ کمی روی پیشانی‌ام افتاد و گفتم:

- واقعا چه اهمیتی داره که اسم من چیه.

و بعد از جایم بلند شده و خواستم به سمت در خروجی بروم که دستم از پشت کشیده شد. سریع برگشتم و به ساشا نگاه کردم و بعد نگاهم را به سمت دستم  سوق دادم که سریع دستش را عقب کشید و گفت:

- اه، ببخشید. دختر تو چقدر عجله داری. وایستا الان دوستم میاد.

دستم را توی هوا تکان دادم و گفتم:

- برو بابا.

 دوباره برگشتم تا به سمت در بروم که این دفعه ساشا جلویم ایستاد و گفت:

- متاسفم  اما تا توضیح ندی که برای چی اون جوری زخمی شدی و چه اتفاقی برات افتاده، نمی‌تونم بزارم  بری.

عصبی شده بودم،  مطلع کردن آدم‌های بیشتر از این قضیه اصلا فکر خوبی نبود و خودم هم آن را نمی‌پسندیدم پس درحالی که سعی می کردم از زیر دستان ساشا بیرون بروم صدایم را بالا بردم گفتم:

- درسته که تو من رو درمان کردی و من هم از این بابت ازت ممنونم ولی من مجبور نیستم درباره چیزی  به تو توضیح ی بدم.  این قضیه خطرناکِ، هم برای تو و هم برای دوستت می‌فهمی؟ دوست ندارم جون کسی رو به خطر بندازم.

ساشا همان‌طور که سعی می‌کرد نگذارد از دستش فرا کنم، گفت:

- با دیدن وضعیت تو همه چیز برای ما روشن شدست ولی...

نگذاشتم حرفش را کامل بزند.  ایستادم و درحالی  که دستانم را به کمرم زده بودم گفتم:

- ولی چی؟ اگه همه چیز رو می‌دونین برای چی خودتون رو درگیر این ماجرا می‌کنین؟ من که هنوز هیچی به شما نگفتم و شما هم که هیچ اطلاعاتی ندارین پس بهترِ که بزاری من برم این‌جوری جون دوستت هم توی خطر نمی‌افته.

ساشا خواست حرفی بزند که صدایی از سمت چپ به گوشم خورد.

- ما همین حالا هم درگیر این ماجرا هستیم.

برگشتم و به پسری که در میانه‌ی  ورودی راهرو ایستاده بود، نگاه کردم. یک بلوز سورمه‌ای چسب و یک شلوار خاکستری راحتی پوشیده بود و دستانش را توی سینه جمع کرده بود. این‌طور که به نظر می‌رسید این پسر همان صاحب خانه بود. کامل به طرفش  برگشتم و متعجب از جوابی که شنیده بودم، پرسیدم:

- منظورت چیه؟

او که به من خیره شده بود، قدمی به جلو برداشت و بیخیال شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت:

- هیچی، فقط ردت رو تا این‌جا زدن. با من هم تماس گرفتن و ازم خواستن تحویلت بدم.

با چشمانی گرد شده به او نگاه کردم.  اصلا مگر امکان داشت که آن‌ها رد من را تا این خانه زده باشند؟ بعد خودم هم جواب دادم "از آن‌ها بعید نیست" ولی این مرد اصلا شبیه کسی که تهدید شده باشد، نبود. زیادی بیخیال می‌زد یا من این‌طور فکر می‌کردم. درونم به جوش و خروش افتاده بود. حق به‌جانب دستانم را مانند او در سینه بهم پیچاندم و  گفتم:

- من برای چی باید حرفت رو باور کنم؟

ناگهان او نگاهش آنقدر جدی شد که برای یک لحظه شوک‌زده شدم،  موبایلش را از جیب شلوارش بیرون آورد و بدون گفتن کلمه‌ای با آن مشغول شد. متعجب از رفتار این مرد به او خیره شدم اما با فکری که ناگهان به ذهنم خطور کرد سریع به جلو قدم برداشتم و گوشی را از درون دستانش بیرون کشیدم، به صفحه‌اش نگاه کردم. شماره‌ای در قسمت تماس به چشمم خورد، شوکه به صفحه موبایل خیره شده بودم. واقعا این مرد را نمی‌فهمیدم. می‌گفتم تحت تعقیبم و می‌خواهم از آن‌ها فرار کنم و بعد او می‌خواست به آن‌ها زنگ بزند؟ این دیگر چه آدمی بود! او قدمی به جلو برداشته و صفحه گوشی را  به طرف خودش برگرداند و خواست دکمه تماس را فشار دهد که سریع دستم را عقب بردم و خواستم داد بزنم و مخالفت کنم که اعتراض شاسا زودتر به گوش  رسید. از تحکمی که در صدا بود، برگشتم و به ساشا نگاه کردم، او دیگر برای چه مخالف بود؟ بی‌توجه برگشتم و به او که همچنان به ما منتظر نگاه می‌کرد خیره  شدم   و گفتم:

- معلوم هست داری چیکار می‌کنی؟ برای چی می‌خوای بهشون زنگ بزنی؟

پسر دوباره شانه‌هایش را بالا انداخت که به شدت حرصم را درآورد و گفت:

- برای چی نباید بهشون زنگ بزنم؟ وقتی تو حرفم رو باور نکردی گفتم شاید این‌جوری باورت بشه.

این مرد قطعا یک دیوانه تمام عیار بود. واقعا نمی‌فهمیدم که برای چه می‌خواست من حرف او را باور کنم. پسر به راهرویی که پشتش بود اشاره کرد و گفت:

- بیا، باید توضیح بدی چه اتفاقی افتاده.

چگونه باید این دو نفر را متوجه می‌کردم که نمی‌خواهم توضیحی بدهم؟ آخر به چه کسی این را می‌گفتم تا دست از سرم بردارند. با دستی که روی شانه‌ام نشست از جا پریدم و به ساشا نگاه کردم که با لبخند به من خیره شده بود. فشاری به شانه‌ام وارد کرد و گفت:

- بهترِ باهاش بری. نگران نباش اتفاق خاصی قرار نیست بی‌افته.

چشمانم را بستم و نفسم را با حرص و محکم بیرون دادم و دستانم را مشت کردم، مثل این‌که ساشا اصلا متوجه وخامت موضوع نمی‌شد. پس بهتر بود با دیگری صحبت می‌کردم تا شاید بی‌خیال شود و بگذارد که بروم. پا کوبان به جلو رفتم راهرویی طولانی بود که در آن چند اتاق قرار داشت، درِ تمام اتاق ها سفید بود و در کنار برخی از اتاق‌ها هم مجسمه های نفیسی به چشم می‌خورد. پسر جلوی یکی از درها ایستاد و آن را باز کرد و به داخل اشاره زد.

 

#پارت2

 وارد اتاق شدم. او هم پشت سرم وارد شد و در را بست کمی استرس داشتم اصلا از این‌که با او درون یک اتاق تنها بودم، راضی نبودم ولی او را نمی‌دانستم. او که مانند یک ربات بود. اصلا انگار احساسی درونش وجود نداشت. اتاق  ساده بود و چیز خاصی نداشت یک تخت قهوه‌ای دو نفره که بیشتر فضای اتاق را اشغال کرده بود و یک پاتختی به همان رنگ تخت در کنارش. آن سمت هم یک کمد دیواری سفید با درهای ریلی بود که درش بسته بود و قالیچه کوچکی که وسط پهن بود. پسر آرام به سمت تخت رفت و روی آن نشست و دستانش را ستون تنش کرد که عضلاتش بیشتر از قبل به چشم آمد. نگاه از او گرفتم به اطراف دوختم و از درون خودم را به رگبار سرزنش بستم. پسر بالاخره سکوتش را شکست و گفت:

- خب بگو ببینم.

متعجب نگاه از زمین گرفتم و به او خیره شدم که یعنی "چه بگویم؟" خودم هم می‌دانستم چه باید بگویم ولی نمی خواستم.  پسر پوزخندی زد که لبش به یک طرف کش آمد و دندان های سفیدش از طرف دیگر دیده شد، ابرویی بالا انداخت و گفت:

- بهترِ خودت رو احمق نشون ندی چون فایده نداره. من می‌خوام بدونم که برای چی چاقو خوردی؟ و برای چی در خونه‌ی من رو زدی؟

کلافه پوفی کردم و خواستم باز هم بهانه بیاورم که هنوز کلامی از دهانم خارج نشده گفت:

- ببین من می‌خوام کمکت کنم پس بگو چی شده، نگران نباش قرار نیست تحویل اونا بدمت.

دستانم را مشت کردم من که نمی‌توانستم تمام زندگی‌ام را برای او روی دایره بریزم ولی او گفته بود که می‌خواهد کمکم کند.  اخم کرده و سوال های توی ذهنم را از او پرسیدم:

- برای چی می‌خوای به من کمک کنی؟ تو که اصلا منو نمی‌شناسی راستش رو بگو هدف اصلیت از این کار چیه؟

او صاف نشست و دستانش را از پشتش به جلو آورد و درهم گره کرد و روی پاهایش قرار داد و نگاهش را به سمت چشم هایم کشید و گفت:

- تو فکر کن من یک خرده حسابی باهاشون دارم، وگرنه من هیچ علاقه‌ای ندارم به یک غریبه که معلوم نیست از کجا پیداش شده کمک کنم.

دندان‌هایم را از حرص روی هم سابیدم و دست هایم را مشت کردم. هه، می‌دانستم هیچ گربه‌ای محض رضای خدا موش نمی‌گیرد. واقعا که خوش شانس بودم، از بین این همه آدم توی این جهان همین یک دانه باید هم طایفه‌ی آن‌ها می‌شد؟ پوزخندی زدم و گفتم:

- خب چرا خودت تنهایی کاری نمی‌کنی؟

نگاهش را از رویم برداشت و به زمین دوخت و دوباره از آن پوزخندهای لعنتی‌اش زد. که  دندان های سفیدش نمایان شد. پوزخندش را که جمع کرد گفت:

- چرا تو فکر کردی که کاری نمی‌کنم؟ فقط از اون‌جایی که یک هدف مشترک داریم گفتم شاید دوست داشته باشی باهامون همکاری کنی...

و بعد از جایش بلند شد و ادامه داد:

- وگرنه شما رو به خیر رو ما رو به سلامت.

بعد بدون توجه به من که در بهت  به او خیره شده بودم از اتاق بیرون رفت.  حالا می‌توانستم از این خانه بروم؟ اما مشکل اینجا بود خانه‌ای برای رفتن نداشتم، در بین دوراهی قرار گرفته بودم که پایانی برای آن مشخص نبود.

 از طرفی نمی‌توانستم به غریبه‌ای که از او کمک خواسته بودم اعتماد کنم و از طرفی هم پیدا کردن یک همکار را بد نمی‌دانستم این که یک نفر را داشته باشم تا در این راه کمکم کند. کلافه کمی در اتاق قدم رو رفتم و در آخر وقتی تصمیمم را گرفتم از اتاق بیرون رفتم. از راهرو گذشتم و وارد پذیرایی شدم. ساشا و آن پسر که هنوز اسمش را نمی‌دانستم روبه‌روی هم روی مبل نشسته بودند و حرف می‌زندند. ساشا که رو به راهرو نشسته بود با ورودم متوجه من شد و حرفش قطع کرد و منتظر به من نگاه کرد. انگشتانم را درهم کردم و همان‌طور که با آن‌ها بازی می کردم گفتم:

- من خیلی دوست داشتم که قبول کنم و بهتون کمک کنم ولی..

قبل از این‌که جواب رد از دهانم خارج شود، پسر از جایش بلند شد که نگاهم با او همراه شد. پسر همان‌طور که پشتش به من بود گفت:

- نمی‌خواد دیگه ادامه بدی.

و بعد ساشا را مخاطب قرار داد و گفت:

- ببرش خونش.

و خودش هم به طرف آشپزخانه رفت. ساشا او را با نگاه تا آشپزخانه همراهی کرد و همین که او رفت دستانش را روی پایش کشید و از روی کاناپه بلند شده و به سمتم آمد. از این‌که نگذاشته بود حرفم را کامل بیان کنم عصبی بودم؛ دستم را مشت کردم. واقعا که این مرد با رفتارهایش می‌توانست مانند یک جرقه برای یک انبار باروت عمل کند. فقط خدا می‌دانست که انبار باروت چه زمانی منفجر می‌شود. ساشا جلو آمد و همان‌طور که گردنش را با دست مالش می‌داد، نفسش را به بیرون فوت کرد و گفت:

- ولش کن زیاد خودت رو به خاطرش عصبی نکن اون همیشه همین‌طوریه.

نگاهم را به چشمان سیاه او دوختم و چیزی نگفتم. ساشا وقتی دید قصد حرف زدن ندارم آهی کشید و چشمانش را برای لحظه‌ای چند روی هم فشرد و گفت:

- شنیدی که چی گفت. هرجا که خواستی بری من درخدمتت هستم. فقط بزار برات لباس بیارم با این وضع نمی‌تونی بری بیرون.

و بعد درحالی که غر_غر می‌کرد به سمت آشپزخانه رفت. دسته‌ای از موهای سیاهم را که جلوی صورتم آمده بود، کنار زدم و ترجیح دادم تا درحالی که روی کاناپه نشسته‌ام منتظر ساشا بمانم.   بعد از چند دقیقه ساشا از آشپزخانه بیرون آمد  و   به سمت راهرو رفت.  بعد گذشت زمانی کوتاه ساشا  که لباس هایی در دستش بود به سمتم آمد و گفت:

- بیا اینا رو بپوش بریم.

لباس ها رو از او گرفتم و نگاهی انداختم، یک سوییشرت خاکستری ورزشی بلند دخترانه همراه با شلوار ستش و همراه یک شال خاکستری که خط های سیاه داشت. کمی لباس‌ها را وارسی کردم و  خواستم به سمت راهرو بروم ولی آخر هم نتوانستم جلوی دهانم را بگیرم و گفتم:

- ااا نمی‌دونستم آقا لباس فروشی زنانه هم داره.

از عمد صدایم را بالا برده بودم تا شاید آن کسی که توی آشپزخانه ماندگار شده بود، صدایم را بشنود و عکس العملی نشان دهد. ساشا خنده‌ای کرد و درحالی که من را به سمت راهروی اتاق‌ها هل می داد گفت:

- بیا برو دختر انقدر طعنه نزن. اینا مال خواهرشِ.

خنده نمکینی کردم و رفتم  تا لباس هایم را عوض کنم. بعد از تعویض، لباس های قبلی‌ام را برداشته و از اتاق بیرون رفتم. به محض ورودم به پذیرایی ساشا کیف سیاهی   را به من داد و خواست تا لباس هایم را درون آن بگذارم. کیف   را از او گرفتم و تشکر کردم. راستش از ساشا خوشم آمده بود. پسر خوب و مهربانی بود و شوخ طبع.  هر چند که دیگر برایم مهم نبود، شاید اگر با پیشنهادشان موافقت می کردم و با آن‌ها همراه می‌شدم آن وقت برایم اخلاقیات و علایقشان و کارهایشان مهم می‌شد ولی حالا که دیگر قرار نبود یک‌دیگر را ببینیم، برایم مهم نبود که آن‌ها چطور افرادی هستند.  سری تکان داده از افکارم دست کشیدم و به دنبال ساشا که به سمت در می‌رفت، روان شدم. پسر جلوی در ایستاده بود، از بودنش در آن‌جا کمی متعجب شدم و کمی خنده‌ام  گرفت. جلو رفتم و به چشمانش که همچنان بی‌حس بود، نگاه کردم و گفتم:

- فکر نمی‌کردم افتخار بدید و ما رو بدرقه کنید.

هیچ نگفت. فقط کمی طولانی در چشمانم نگاه کرد و بعد سر برگرداند و رو به ساشا گفت:

- مواظب باش.

ساشا همان‌طور که خم شده بود تا بند کفش‌هایش را ببندد، دستش را در هوا تکان داد و گفت:

- نمی‌خواد تو نگران من باشی.

خنده‌ای به لحن بامزه‌ی ساشا کردم و رو به پسر پرسیدم:

- راستی اسمت رو به من نگفتی؟

پسر همان‌طور که از کنارم رد می‌شد تا دوباره به پذیرایی برود با همان لحن سردش گفت:

- وقتی قرار نیست باز هم رو ببینیم فکر نکنم لزومی داشته باشه اسمم رو بهت بگم.

ناراحت شدم. واقعا چه اتفاقی برایش می‌افتاد اگر اسمش را به من می‌گفت؟ از شـان و منزلتش کم می‌شد؟ نفسم را فوت کردم و دیگر چیزی نگفته و بعد از پوشیدن کفش‌هایم که فرسودگی در آن‌ها به شدت مشخص بود با ساشا که منتظرم مانده بود، سوار آسانسور شدم.
بعد از آن‌که سوار ماشین شده و از پارکینگ آن خانه بیرون رفتیم به شدت از این‌که پیشنهادشان را قبول نکردم، پشیمان شدم. شاید اگر قبول می‌کردم، می‌توانستم در آن خانه یا هر جای دیگر بمانم ولی حالا نمی‌دانستم که باید چه کنم. دیگر کار از کار گذشته بود من تصمیمم را گرفته بودم از آن برنمی‌گشتم از طرفی نمی‌خواستم خودم را کوچک کرده و به ساشا چیزی در این باره بگویم. پولی هم همراهم نبود تا حداقل برای امروز جایی را کرایه کنم. هرچند که اگر پولی هم داشتم چون دختری تنها بودم، نمی‌توانستم جایی را پیدا کنم و این مسئله برای من حال 26 ساله بودم خنده دار بود.   سکوت فضای ماشین را پر کرده بود و ساشا هم جز پرسیدن آدرس برای رساندن من هیچ حرفی نمی‌زد. خیلی دوست داشتم از ساشا اسم دوستش را بپرسم ولی وقتی خودش چیزی نگفته بود، من هم رغبت نمی‌کردم تا چیزی بپرسم. ساشا می‌خواست که من را تا دم در خانه برساند  ولی من که می‌دانستم  خانه‌ای وجود ندارد، تنها بهانه آورده و به زور او را از تصمیمی که گرفته بود منصرف کردم. گفته بودم حرف‌های دیگران برای من که تنها زندگی می‌کردم نتیجه خوبی به دنبال ندارد. با ایستادن ماشین در را باز کردم و خواستم از ماشین پیاده شوم که ساشا  صدایم زد، به طرفش برگشتم. او درحالی که چند تراول به سمتم گرفته بود به من خیره شده بود. متعجب نگاهم را بین ساشا و پول ها چرخاندم  که دستش را کمی به سمتم کشید و گفت:

- بگیر دیگه اینا رو دستم خشک شد.

متعجب دوباره نگاهم را بین او و تراول های توی دستش چرخاندم و گفتم:

- چرا باید اینا رو بگیرم؟  یادم نمیاد ازت طلبکار باشم یا باهات آشنا باشم که بخوای بهم پول بدی. 

ساشا  اخمی کرده دستش را دوباره کمی جلوتر کشید  و گفت:

- ای بابا مگه حتما باید آشنا باشم باهات که ازم پول بگیری؟ من که می‌دونم الان پولی توی دست و بالت نیست. بگیر دیگه.

خسته از این همه کشمکش در ماشین را بسته و به آن تکیه دادم و دست‌هایم را در سینه جمع کردم و به ساشا با اخم نگاه کرده و گفتم:

- من بی‌پول نیستم که تو بخوای بهم پول بدی. من دارم میرم خونم پس احتیاجی هم به پولت ندارم  نگهشون دار برای خودت.

 من از آن دست آدم هایی بودم که سعی می‌کردم تا جای ممکن خودم را به کسی مدیون نکنم. ولی این پسر انگار دست بردار نبود تا همین حالا هم به خاطر نجات جانم دینی بزرگ بر گردنم بود که نمی‌دانستم چگونه آن را جبران کنم.  ساشا دوباره دستش را جلو کشید و با اخم های درهم گفت:

- حرف من این نیست که تو پول نداری فقط حدس می‌زنم که   الان پولی توی دست و بالت  نباشه، قصد من اصلا توهین کردن  و به رخ کشیدم پولم برات نبود. فقط می‌خواستم بهت کمک کنم. همین.

سرم را به چپ و راست تکان دادم و گفتم:

- در هر صورت من نمی‌تونم این پول رو قبول کنم.

ساشا خم شد و دستم را گرفت و جلو کشید و پول ها را توی دستم به زور جا کرد و با لبخندی گفت:

- خب می‌تونی قرضشون بگیری بعدا بهم برشون گردون. شاید دیگه دوستم رو نبینی ولی من و تو که می‌تونیم همچنان  رابطمون رو حفظ کنیم. هر چند به خاطر زخمت باید بهت سر بزنم.

همین را کم داشتم  " آه " لعنت به من با این کارهایم تنها کاری که می‌کردم خرابکاری بود.  تعجب کرده بودم؛ آخر کدام آدمی بدون ضمانت به کسی که نمی‌شناسد پول می‌دهد؟ هر چند که برای او  این پول ها چیزی نیست. دستم را تند_تند جلوی ساشا تکان دادم و گفتم:

- نه...نه بابا نمی‌خواد، خودم بلدم پانسمانم رو عوض کنم، احتیاجی به این‌کارها نیست. اصلا برای این‌که خیالت راحت بشه...

پول های توی دستم را بالا آورده و نشانش دادم و گفتم:

- اینا رو برمی‌دارم خب؟ پس من دیگه میرم.

تکیه‌ام را از در گرفتم و برگشتم تا زودتر از ماشین پیاده شوم. مطمئن بودم اگر بیشتر از این توی آن ماشین می‌نشستم، ساشا همه چیز را می‌فهمید. در را باز کردم و خواستم پیاده شوم که ساشا  دوباره  صدایم  زد. آب دهانم را قورت دادم و برگشته و متعجب به او نگاه کردم که گفت:             

- راستی اسمت رو بهم نگفتی من قرارِ تو رو  تا آخر هی و هو صدا بزنم؟

لبخندی به حرفش زدم گفتم:

-اسمم تبسم.

ساشا کمی لب های صورتی رنگش را به جلو برد و سرش را به بالا و پایین تکان داد و بعد از جیبش کارتی را بیرون کشید و به سمتم گرفت و گفت:    

- هر وقت به کمک نیاز داشتی با این شماره تماس بگیر. چند روز دیگه هم بهم زنگ بزن تا بیام دنبالت و بریم و بخیت رو بکشیم. البته اگه تا اون موقع سالم بمونه.

خیالم راحت شده بود ولی برای آن‌که ساشا چیزی نفهمد نفسم را نگه داشتم و الکی لب‌هایم را کش دادم تا طرح لبخند به خودشان بگیرند. دستم را دراز کردم و کارت را از او گرفتم و تشکر کردم. این دفعه  سریع از ماشین پیاده شدم و درش را بهم کوبیدم و  به سمت انتهای کوچه راه افتادم که کمی بعد صدای دور شدن ماشین ساشا را شنیدم و برگشتم؛ انگار ساشا هم رفته بود. نفسم را با شدت بیرون دادم. پول ها را همراه کارتی که ساشا به من داده بود، توی جیب لباس گذاشته و به سمت خیابان حرکت کردم کمی اطرافم را آنالیز  کردم تا از نبودن ساشا مطمئن شوم.  وقتی خیالم از نبودش راحت شد، کمی پیاده روی کرده و بعد تاکسی گرفته و آدرس مکان مورد نظرم را دادم. خیلی وقت بود که سری نزده بودم.


از تاکسی پیاده شده و به در بزرگِ سبز رنگِ بهشت زهرا نگاه کردم. بعد از حساب کردن پول تاکسی،  وارد بهشت زهرا شدم. کنار قبر بزرگ سیاه رنگ ایستادم و به خط های سفید رنگی که اسمش را بر روی سنگ حک کرده بودند و حالا به خاطر نشستن خاک تیره شده بودند، نگاه کردم. بارها و بارها تمام مشخصات روی آن را خوانده بودم آنقدر که دیگر شمارشش از دستم در رفته بود. هر بار که به اینجا آمده بودم چقدر زار زده بودم، چقدر التماس کرده بودم چه به خودش و چه به درگاه خدایی که می‌گویند بالای سر ما ایستاده بارها و بارها خواسته بودم تا از جا برخیزد و دوباره به من نگاه کند، دوباره برایم لبخند بزند و دوباره با شیطنت‌هایش دلم را ببرد ولی او بدون هیچ پاسخی همچنان آن‌جا خوابیده بود. زمانی که تصوریرش در ذهنم پدیدار می‌شد، او  با لبخندی می‌دیدم که در کنارم  نشسته است  و  نگاهم می‌کند اما وقتی دستم را برای گرفتنش به جلو دراز می‌کردم چیزی جز یک خیال و وهم نمی‌یافتم و باز درون درد قلبم گم می‌شدم اما چند وقتی بود که سر نزده بودم.

اشک‌هایم دیدم را تار کرده و بالاخره یک قطره از گونه‌ام سرازیر شد. روی زمین نشسته و گلابی را که وسط راه رسیدن به این قسمت از یک دست فروش  گرفتم، روی سنگش خالی کرده و از بوی گلابی که در وجودم پیچید، لبخند زدم. چشمانم را بستم نفسی عمیق کشیدم و هنگامی که چشمانم را باز کردم، لبخندم پررنگ‌تر شد. دستی کشیدم و خاک آن را گرفتم حال خط های سفید بیشتر از قبل روی سنگ تمام سیاه خودنمایی می‌کردند. دستم را بالا بردم اسمش را لمس کردم و آرام و با صدایی که فقط  من و او بشنویم گفتم:

- حتی اسمت رو هم اشتباه نوشتن.

پوزخندی زدم و دستی به صورتم کشیدم و جای اشک خشک شده بر روی صورتم را پاک کردم و نفسم را محکم بیرون دادم دست هایم را مشت و باز کردم و گفتم:

- ببخشید که دیر اومدم، یک مدت کار داشتم نشد بهت سر بزنم. اومدم که بهت بگم شاید برای یک مدت دیگه نتونم این‌کار رو انجام بدم. نگرانم نباشی خب؟

و شروع کردم دوباره حرف زدن با او. درباره اتفاقاتی که افتاده بود برای او گفتم. چقدر این لحظات را دوست داشتم؛ او مثل همیشه سکوت کرده و به حرف‌هایم گوش می‌داد. نه قضاوتی می‌کرد و نه حرفی می‌زد و فقط گوش می‌کرد. اما گاهی همین سکوتش عذابم می‌داد. به خودم که آمدم غروب شده بود و من چندین ساعت بود که داشتم با او حرف می‌زدم. حس سبکی که وجودم را پر کرده بود، باعث می‌شد احساس آرامش کنم. از جا بلند شده و گفتم:

- خب انگار باید خداحافظی کنیم.

دستم را برایش تکان داده و گفتم:

- نگران نباش قول میدم زود به زود بیام خب؟

کمی سکوت و باز گفتم:

- می‌بینمت.

و بعد آرام_آرام درحالی که آرامشی درون قلبم داشتم از او و خاطراتش دست کشیدم.

از بهشت زهرا که بیرون آمدم؛ ایستادم و به آسمان نگاه کردم. رنگ آسمان نارنجی همراه با کمی بنفش شده بود و صدای دسته‌ای از کلاغ ها که آن دور و اطراف پرسه می‌زدند به گوشم رسید. نگاهم را از آسمان گرفته و راه افتادم باید جایی را پیدا می‌کردم تا شب را در آن سپری کنم. 
 

@Asma,N

ویرایش شده توسط برهون
☆ویراستاری|bita. mn☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#پارت3

خودم را روی صندلیِ فلزیِ نارنجی رنگ پارک انداختم و نفسم را محکم بیرون فرستادم، چشمانم را بستم، سرم را به عقب بردم و بعد چشمانم را باز کردم و سرم را بالا آوردم. خسته بودم آنقدر که دیگر نمی‌توانستم حتی یک قدم بردارم نگاهم را کمی در اطراف چرخاندم.  وقتی که از بهشت زهرا رفته بودم نصف تهران را با پای پیاده و تاکسی گز کرده بودم تا شاید بتوانم یک جا برای یک شب پیدا کنم اما یا اجاره نمی‌دادند و یا وقتی که من را تنها می‌دیدند فکرهای دیگری به سرشان می‌زد و این دفعه من بودم که فرار می‌کردم  و اکثرا هم دنبال دردسر نبودند. دیگر گشتن زیاد خسته‌ام کرده بود ولی بالاخره یک جایی را پیدا کرده بودم تا شب را در آن‌جا بگذرانم. وقتی از یک املاک دیگر هم بیرونم کردند پیرمردی که در کنار مشاور املاک نشسته بود،   گفت که پیرزنی اتاق خانه خود را اجاره می‌دهد و من هم با خوشحالی قبول کرده بودم تا خانه را ببینم جای دوری بود ولی خب چاره‌ای هم نبود، باید می‌رفتم وگرنه این را هم از دست می‌دادم. تصمیم گرفتم کمی در پارکی استراحت کنم. اطرافم پر شده بود از درخت های بلند و کوتاه بوی سبزه‌های خیس که همراه نسیم ملایم به مشامم می‌رسید سرحالم می‌آورد.

خوب بود که تازه اواخر بهار بود، هوا رو به گرم شدن می‌رفت وگرنه نمی‌دانستم با این لباس های نازک چگونه می‌توانستم بیرون بمانم. نفس عمیقی کشیدم. برخاستم و راه افتادم و از پارک خارج شدم. کمی که راه رفتم متوجه شدم چند نفر درحال تعقیب من هستند. نگاهم را به عقب برگرداندم ولی کسی را ندیدم. کمی ایستادم و بعد با قدم های سریع‌تر از آن‌جا دور شدم. دویدن برایم ممکن نبود زیرا جای بخیه‌ای که ساشا زده بود، همچنان درد می‌کرد و به خاطر راه رفتن‌های زیاد من دردش شدیدتر هم شده بود ولی چاره‌ای نبود. نمی‌دانستم ساعت چند است. هر چه بیشتر می‌گذشت سرمای هوا بیشتر می‌شد. کم-کم لرز در وجودم افتاد. دستانم را دور تنم پیچیده و در خودم کمی جمع شده و به راه رفتنم ادامه دادم. خیابان‌ها خلوت بود و جز چند نفر هیچ عابری در پیاده‌روها دیده نمی‌شد. سعی می‌کردم تا جایی که می‌توانم از گوشه و قسمت های تاریک بروم تا کسی مزاحمم نشود. در فکر فرو رفتم هیچ کدام از وسایلم همراهم نبود. نمی‌دانستم که اصلا چه به روزشان آمده باید دوباره برای گرفتن یک سری از وسیله‌هایم مثل شناسنامه و... اقدام می‌کردم. خیلی کارها داشتم که هنوز انجام نداده بودم اما باید جایی را قبل از آن که از سرما یخ می‌زدم پیدا می‌کردم.

با صدای پسری که مشغول متلک انداختن به من شده بود از افکارم دست کشیده و سرم را به طرف او چرخاندم. پسر همراه دوستان جلف‌تر از خودش درون یک ماشین مدل بالا نشسته و حالا پا به پای من می‌آمدند. متعجب لحظه‌ای ایستادم و به اطرافم نگاه کردم. آنقدر در افکارم غرق شده بودم که متوجه مسیری که طی می‌کردم نشدم و حال وارد مکانی خلوت شده‌ بودم. متعجب به اطرافم نگاه می‌کردم هیچ‌کس در این کوچه نبود، نمی‌دانستم  چرا آن‌ها در چنین مکان دور افتاده‌ای پیدایشان شده بود و جایی که من ایستاده بودم تاریک‌ترین نقطه‌ی کوچه بود.

آن‌ها چگونه من را پیدا کرده بودند، خدا می‌دانست. ایستادن من به پسر این فرصت را داده بود که از ماشین پایین بی‌آید. وقتی به خودم آمدم که توسط پسر به سمت ماشین کشیده شدم. دستم را کشیدم و از دستش در آوردم و داد زدم:

- هو چیکار داری می‌کنی؟ برو گمشو ببینم مردتیکه.

پسر ابرویی بالا انداخت و دوباره دستش را برای گرفتن من بالا آورد و گفت:

- ای بابا بیا بریم دیگه چرا ناز می‌کنی؟

خودم را عقب کشیده گفتم:

- ناز می‌کنی چیه؟ برو دنبال کارت حاجی ما از اوناش نیستیم.

پسر به سمتم خیز  برداشت و دستم را گرفت و درحالی که به سمت ماشین می‌کشید گفت:

- هه، برو خودت رو رنگ کن. اگه این کاره نیستی پس الان بیرون از خونتون چیکار می‌کنی؟

دوستان پسر هم که دیدند او قصد آمدن ندارد دانه_دانه از ماشین پیاده شدند و به سمت ما آمدند. یکی از پسرها از دور داد زد:

- هی چی شد پس؟

پسر با شنیدن صدای دوستش اخمی کرد و برگشت و با عصبانیت و صدای آرامی گفت:

- آروم بابا، چه خبره؟ می‌خوای تمام تهران رو از کارمون خبر کنی؟

پسرِ دیگر که حالا کمی نزدیک‌تر شده بود گفت:

- اووو زود باش بیارش بریم دیگه.

پسر پوفی کرد و کمی بیشتر به پشتش متمایل شد و شروع به بحث کردن با پسرها کرد.

- خانم نازشون زیاده.

پسرِ دیگر خنده‌ای کرد، دستش را بالا آورد و تکان_تکان داد و گفت:

- بنداز روی کولت و بیارش دیگه.

حالا که این دو درحال بحث کردن بودند بهترین فرصت برای فرار بود. هنوز حرکتی نکرده بودم که پسر سریع به سمتم برگشت و با پوزخندی گوشه‌ی لبش گفت:

- کجا؟ فکر فرار به سرت نزنه دختر جون.

چشمانم را چرخاندم و گفتم:

- ای بابا تو چقدر کنه‌ای، من که گفتم من این کاره نیستم ولم کن دیگه.

و بعد خواستم به سمت مخالف حرکت کنم که با قرار گرفتن چیزی تیز و سرد درست روی ستون فقراتم سرجایم خشکم زد. با چشم های گرد شده سرجایم ایستاده بودم و فقط به رو به رو نگاه می‌کردم. پسری که اول از همه از ماشین پیاده شده بود، کنار من ایستاده بود پس چه کسی پشت سر من قرار داشت؟ خواستم حرکتی بکنم که ناگهان دستم به سمت پشتم پیچ خورد و به سمت عقب کشیده شدم و صدایی ناآشنا در گوشم پیچید که گفت:

- فقط کافی یک حرکت کوچیک انجام بدی تا برای همیشه زمین گیر بشی.

آب دهانم را قورت دادم و کمی سرم را به جلو متمایل کردم این کارها آنقدر سریع انجام شده بود که من حتی نتوانسته بودم که از درد ناله کنم. تازه فهمیده بودم که چه اتفاقی افتاده است. آن‌ها من را پیدا کرده بودند و این مطمئنا آخر کار بود، مگر آن‌که معجزه‌ای رخ می‌داد که در این مکان کاملا غیر ممکن بود. ناگهان دستم محکم به پشت کشیده شد که درد شدیدی در آن پیچید و من هم مجبور به سمت ماشین راه افتادم ترسیده بودم و قلبم تند_تند می‌کوبید. نگاهم را به اطراف انداختم. هیچ خانه‌ای در کوچه نبود و همین من را بیشتر از قبل از نجات یافتن ناامید می‌کرد. پسری که کنار من ایستاده بود و همراه من راه می‌رفت خنده کوتاهی کرد و به کسی که در پشت سر من قرار داشت گفت:

- نمی‌دونستم از این کارها هم بلدی. رو نکرده بودی بلا.

صدای پوزخند کسی که پشتم  بود بلند شد و بعد گفت:

- به شما دوتا که بود تا فردا فقط حرف می‌زدید. بهتون گفتم که از همون اول باید این کار رو انجام بدیم.

پسر خنده‌ای کرد و دستش را بلند کرد و تکان داد و گفت:

- خیلی خب بابا.

به ماشین که رسیدم پسر کناری در را باز کرد و با اشاره به من گفت:

- بشین.

کسی که پشت سرم ایستاده بود، چاقو را کمی از کمرم دور کرد و برای نشستن در ماشین به دستم فشار بیشتری وارد کرد. از فرصت استفاده کرده و به عقب رفته و یکی از دستانم را آزاد کرده و برگشتم و ضربه‌ای زدم که توسط پسر دفع شد. دست دیگرم را آزاد کردم و بعد سریع حمله کرده و با یک چرخش  پایم را به سرش کوبیدم که او هم سریع دستانش را کنار سرش قرار داد و پایم به سرش نخورد. از فرصت استفاده کرده و سریع تغییر حالت دادم و با کف پا محکم به شکمش کوبیدم که پخش زمین شد. سریع برگشتم و خواستم فرار کنم ولی با پسری که راننده بود مواجه شدم و بعد دردی عمیق که سوزشش تا عمق جانم فرو رفت.    چاقو در جای زخم قبلی فرو رفته بود. همین درد را بیشتر از قبل می‌کرد. با تعجب سرم را پایین آورده و به چاقو که در پهلویم جا خوش کرده بود و خونی که سوییشرت ورزشی را پر کرده بود، نگاه کردم. سرم را بالا گرفته و به پسر که با لبخند من را تماشا می‌کرد، خیره شدم پسر که با لبخندی عجیب به صورت من خیره شده بود گفت:

- بهت گفتیم که فکر فرار به سرت نزنه جوجه کوچولو.

و بعد ناگهان چاقو را از جایش بیرون کشید. درد زیاد باعث شد تا ناله‌ای عمیق از دهانم بیرون بپرد و ابروهایم سریع رو به بالا حرکت کنند. پسر ابرویی بالا انداخت و گفت:

- ای بابا دردت اومد؟ نگران نباش کاری می‌کنم بیشتر از اینا دردت بگیره.

 و بعد چاقو را بالا برد تا دوباره به پهلویم بزند که ناگهان صدای شلیکی بلند شد و پسر درحالی که وسط مغزش را سوراخی خالی کرده بود با چشمانی که بیش از حد گرد شده بودند، روی زمین افتاد و من هم همراه او به سمت زمین کشیده شدم. متعجب به ون سیاهی که در کوچه توقف کرد، نگاه کردم. از شوک اتفاقات حتی نمی‌توانستم خودم را جمع و جور کنم. دو پسر دیگر که با شلیکِ دوباره‌ی تفنگ به سمتشان به خودشان آمده بودند، پشت ماشین پناه گرفتند و آن‌ها هم اسلحه ها را درآورده و  شروع به شلیک کردند. با دردی وحشتناک از جایم بلند شدم و خودم را به زور به سمت گوشه‌ای کشیدم. هنوز یک قدم بیشتر برنداشته بودم که پخش زمین شدم. دهانم خشک شده بود و تند- تند آب دهان   نداشته‌ام را قورت می‌دادم. باورم نمی‌شد آنقدر ضعیف شده‌ام که با دو قدم راه رفتن این‌طور به فلاکت افتاده‌ام.

کوتاه نفس می‌کشیدم انگار هرلحظه امکان دارد که نفسم قطع شود، عرق از گوشه پیشانی‌ام چکه می‌کرد. فکر این‌که هر لحظه ممکن است بمیرم من را بد ترسانده بود. همیشه فکر می‌کردم هیچ وقت از این‌که روزی بمیرم نمی‌ترسم، همیشه فکر می‌کردم جانم هیچ اهمیتی برایم ندارد و حتی اگر روزی بمیرم هم برایم مهم نخواهد بود اما حالا که در یک قدمی مرگ هستم. فهمیدم که مرگ چقدر ترسناک است. دستم را برداشتم و لحظه‌ای به جای زخم نگاه کردم.  زخم خیلی بدی بود. ژاکت ورزشی که پاره و حالا پر از خون شده بود و پهلویم که کاملا از هم شکافته شده بود به‌طوری که جای زخم قبلی را گسترده‌تر کرده بود.  اشک‌ ها دیدم را تار کردند و آرام-آرام از صورتم به پایین ریختند. سرم را بلند کرده و به آسمان که حال کاملا تاریک شده بود، نگاه کردم و لبخندم را گسترش دادم. مثل آن‌که قرار نبود دیگر کسی به نجاتم بی‌آید. صداهای اطرافم کم-کم گنگ و گنگ‌تر می‌شدند. نمی‌دانم در این لحظه برای چه به یاد ساشا و آن دوست خودخواهش افتاده بودم. شاید می‌خواستم تا دوباره ناجیم باشند اما من آنقدر در گندکاری‌هایم غرق شده بودم که دیگر نمی‌توانستم از این باتلاق بیرون بی‌آیم پس بهتر نبود اگر مرگ سراغم را می‌گرفت؟ نفسم را آرام بیرون دادم. چشمانم تار می‌شدند که صدایی آشنا از دور به گوشم خورد. نگاهم را چرخاندم  به سمت کسی که نامم را صدا می‌زد  ولی آنقدر تار بود که نمی‌توانستم چهره‌اش را ببینم. صدایش چقدر شبیه کسی بود که خیلی وقت پیش می‌شناختم. از فکرم پوزخندی زدم اما او که خیلی وقت بود به من پشت کرده و رفته بود. امکان ندارد که او باشد، مطمئنا این من هستم که در دریای توهماتم غرق شده‌ام. صدای پایی که نزدیک می‌شد را می‌شنیدم اما حتی آنقدری توان نداشتم که دستم را تکان دهم چه برسد به این‌که فرار کنم. می‌گویند موقع مرگ تمام گذشته‌ات در برابر چشمانت می‌گذرد پس راست بوده. سردم شده بود، سرم داغ است انگار که آب جوش روی سرم خالی کرده باشند. صدای پا باز هم نزدیک‌تر می‌شود، اسمم که بی‌وقفه توسط آن صدای آشنا به گوشم می‌رسد. چشمانم روی هم رفته و دوباره کمی از هم فاصله می‌گیرند. صدای پا  که به چند قدمی‌ام می‌رسد، بالاخره دستم برای محافظت از خودم کمی بالا می‌آید اما دیگری جانی در بدنم نمانده، دستم به سمت زمین سقوط می‌کند ولی قبل از آن‌که با زمین برخورد کند، در دستان گرمی گرفته می‌شود. آن شخص آشنا برای چندمین بار صدایم می‌زند و صورتم خیس می‌شود کمی که دقت می‌کنم صورتش را می‌بینم. لبخندی می‌زنم با صدایی که به زور از حنجره‌ام بیرون می‌آید می‌گویم:

- پپپ...پس بالا...خره...هه... اومدی؟

او سرش را تکان می‌دهد اما قبل از این‌که چیز دیگری بگوید چشمانم بسته می‌شوند و دیگر صدایی نمی‌شنوم. آری او آمده بود اما چه حیف که دیر آمده بود، خیلی دیر.
 

@Asma,N

ویرایش شده توسط برهون
☆ویراستاری|bita. mn☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#پارت 4

خسته  از نوری که مستقیم به چشمانم می‌خورد پلک‌هایم را محکم به هم فشردم و با "نچ" زیرلبی چشمانم را باز کردم، دوباره سقفی بالای سرم دیدم. یادم می‌آمد که آخرین بار در  خیابان بودم و بعد آن پسرها و بعد...

آخ که گیجی به هوش آمدن نمی‌گذاشت حتی چیزی را به یاد بیاورم. خسته کمی سقف را که لوستر بزرگ و باشکوهی از آن آویزان بود، تماشا  کردم. اما انگار این دفعه کسی که   نجاتم داده بود من را روی تخت بزرگ دونفره خوابانده بود. آنقدر خسته بودم که حوصله‌ی وارسی اطرافم و تجزیه و تحلیل این‌که کجا هستم را نداشتم. چشمانم را که نیمه باز بود، بستم و دستم را بالا آوردم و آن وقت بود که فهمیدم چه بلایی بر سر بدنم آمده، انگار مرا با پتک آنقدر زده بودند تا تمام استخوان‌هایم بشکند، بدنم کوفته و سنگین بود آنقدر که دستم را سریع کنار بدنم انداختم و نفسم را محکم و با صدا به بیرون فرستادم. ترجیح دادم که فقط چشمانم را ببندم، بدنم از درون و بیرون درد می‌کرد به‌طوری که حس می‌کردم حتی یک تکان کوچک مرا نابود می‌کند. چشمانم را بستم تا تصویر تاری از خواب پشت پلک‌هایم پدیدار شد با صدای دری که باز و بسته شد، از بین رفت. شوکه خواستم سریع بلند شوم اما با تکان کوچکی که به بدنم دادم انگار تمام استخوان‌هایم از داخل شکست و درد وحشتناکی درون بدنم پیچید که باعث شد اخم‌هایم درهم رود چشمانم بسته شود و ناله‌ای از درد از دهانم بیرون بپرد.

 با دستی که سریع روی بازویم نشست تا جلوی بلند شدنم را بگیرد بی‌خیال درد شده و چشمانم را باز کرده و بازویم را از دست شخص  بیرون کشیدم ولی بعد از دیدن چهره‌ی طرف مقابل شوک‌زده به فردی که روبه‌رویم بود نگاه کردم، انگار افکاری که در ذهنم به تصویر کشیده شده بود، حقیقت بود. هه، چقدر راحت او را با خوابی خوش اشتباه گرفته بودم یعنی آنقدر غریبه شده بود؟ مثل همیشه لبخندی مهربان و ملایم زد و دستش را آرام روی شانه‌ام قرار داد و وادار به دراز کشیدنم کرد و با آن صدای گرمش که سال ها بود منتظر شنیدنش بودم، گفت:

- الان نباید از جات بلند بشی، امیر گفت بدنت به خاطر اون همه خونی که از دست دادی ضعیف شده و دست چپت به خاطر برخورد شدید با دیوار  از جاش دراومده بنابراین بهترِ زیاد حرکتش ندی. 

اشک درون چشمانم جمع شد، انگار  تمام دلخوری‌هایی را که نسبت به این مرد داشتم، فراموش کردم و حال تنها فقط و فقط همین که این‌جا بود، برایم کافی بود. همین که برایم دوباره از آن لبخندهای قشنگش می‌زد کافی بود. مثل همیشه آدم تیزی بود، هر احساسی که در من شکل می‌گرفت را از ده متری تشخیص می‌داد و هر دفعه او بود که به دادم می‌رسید. حیف واقعا حیف او بود که این گونه منتظر بماند. مکس  با دیدن اشک‌هایی که درون چشمانم جمع می‌شدند سریع دستش را روی گونه‌ام قرار داد و با چشمانی نگران گفت:

- چیشده؟ چرا می‌خوای گریه کنی ها؟ ببینم جاییت درد می‌کنه؟ دستت؟  سرت؟ یا شایدم جای دیگه‌ای ها؟  اتفاقی افتاده؟...
پشت سر هم سوال‌هایی از این قبیل می‌پرسید، سوال‌هایی که لبخندم را روی لبم گسترش می‌داد و اشک را درون چشمانم بیشتر می‌کرد. آخر یک نفر چقدر می‌توانست مهربان باشد؟ گرمی دستش که از روی گونه‌ام رفت تازه به خودم آمدم، سرم را بلند کردم و به او که از جایش بلند شده بود نگاه کردم. وقتی نگاه متعجبم را دید گفت:

- برم امیر رو صدا بزنم بیاد. باز حتما کارش رو نصفه ول کرده فقط کافیه دستم به این پسر برسه، آروم بمون همین‌جا خوب؟ میرم...

دستش را گرفتم و لب‌هایم را به زور طرح لبخند دادم و او را به سمت خودم کشیدم سریع متوجه شد و کنارم نشست و گفت:

- جان؟ بگو، چیزی می‌خوای؟

لبانم را از هم جدا کردم و با صدایی که به زور از ته حلقم بیرون می‌آمد گفتم:

- نه فقط بشین.

مکس سریع به حالت قبلش برگشت و دستم را درمیان دستان  گرمش گرفت. لبخندم را کش دادم  که ناگهان انگار  چیزی یادش آمده باشد، کمی اخم کرد. معلوم بود از چیزی ناراحت شده، زمان زیادی طول نکشید تا متوجه شوم علت ناراحتیش چیست چون دستم را محکم‌تر از قبل گرفت و درحالی که هر جایی غیر از صورتم را نگاه می‌کرد گفت:

- ببخشید، می‌دونم دوست نداری الان حتی ریختمم ببینی ولی... ولی میشه یکم تحمل کنی؟ فقط... فقط تا وقتی که خوب بشی بعد باز مثل همیشه...

قبل از این‌که حرفش کامل شود گفتم:

- فعلا خستم می‌خوام بخوابم بعدا حرف می‌زنیم.

و بعد چشمانم را بستم و آنقدر خسته بودم که سریع خوابم برد.

چشمانم را باز کردم. مانند همیشه به تبعیت از تمام این سال ها وقتی که در خواب بودم هیچ تصویری در ذهنم پدیدار نشد و تنهای تنها سیاهی مطلق بود که درون ذهنم را فرا گرفته بود. " آه " کشیدم واقعا که تمام این روزمرگی ها خسته کننده بود. انگار ذهنم هم با درونم قهر کرده که نمی‌گذارد در رویاهایش سرک بکشم. خسته از این فکر و خیالات پوچ و بیهوده تنم را کمی بالا کشیدم و با احساس سنگینی چیزی بر روی دستم سرم را چرخاندم. مکس  سرش روی دست‌هایمان که بهم قفل شده بودند، گذاشته بود. لبخندی زدم هنوز هم این عادتش را ترک نکرده بود. آرام به حالت قبل برگشتم. به صورت مکسِ   درحال خواب زل زدم، یک تار از موهای قهوه‌ای روشن خوش رنگش را که روی صورتش بود، کنار زدم و به چهره‌اش خیره شدم دماغ کشیده و لب های کمی سرخ. چشمانم را به سمت بالا کشیدم، ابروهای پرپشت و چشمانی با مژه های نسبتا بلند و پوست نسبتا سفید با کمی کک و مک های بامزه. این پسر در برازندگی هیچ چیز کم نداشت. سیاهی ذهنم کم_کم محو شد. مثل این‌که ذهنم قهر را کنار گذاشته و می‌خواهد تا کمی در رویاهایش سرک بکشم. خوشحال به سمت سفیدی که  تمام ذهنم را پر می‌کند می‌دوم اما...

تهران- 25 آذر ماه سال 1379
عمارت سرخ 

باران شدیدی شروع به باریدن کرده بود و گاهی صدای بلند رعد و برق عمارت را می‌لرزاند. برق‌ها رفته و عمارت به خاطر برق رفتگی در سکوت و تاریکی فرو رفته بود، به‌طوری که دست کمی با خانه ارواح نداشت. خدمتکارها همراه با شمع های کوچک و بزرگ برای روشن کردن سالن یا برای انجام وظایف خود به این سمت آن سمت می‌رفتند و سعی می‌کردند تا با کم‌ترین صدا کار کنند. در این مواقع همیشه عمارت ساکت بود. ناگهان صدای بلند بسته شدن در که از طبقه بالا بود، تمام عمارت را دربرگرفت و خدمتکارها را از جا پراند مثل این‌که وقتش بود. تمام خدمتکارها دوان_دوان کنار هم جمع شدند و سعی کردند در گوشه‌ترین قسمت عمارت که دید کمتری دارد بایستند. حال دیگر صدای کفش‌ها و داد و فریادهای بچه‌ی کوچک با صدای بلند رعد و برق قاطی شده بود. صدای  کفش‌ها و داد و فریاد نزدیک‌تر می‌شد و بعد خدمتکارها، نگهبان‌ها را دیدند که کودکی را زیر بغل گرفته و همراه خود کشان_کشان می‌برند. تعجب صورت خدمتکارها را فرا گرفت. یعنی این بچه عامل تمام سرو صداها بود؟ این کودک که حتی نای حرف زدن هم نداشت و بعد از چند دقیقه انگار عامل اصلی پیدا شد چون سروصدا نزدیک‌تر و همچنان ادامه داشت. خدمتکارها از آن کودک نحیف و لاغر که روبه موت بود، چشم برداشتند و به پسری که در دستان نگهبان‌ها تقلا می‌کرد دوختند. پسر عصبی هر چه بر دهانش می‌آمد  نثار معلوم نبود چه کسی می‌کرد. نگهبان ها او را هم مانند کودک دیگر بیرون بردند. خدمتکارها از جای خود جم نخوردند واقعا دیدن این مناظر که گاهی در این عمارت اتفاق می‌افتاد ترسناک بود. نگهبان ها وارد خانه شدند. سرتا پا خیس بودند ولی بدون آن‌که ذره‌ای اهمیت بدهند به طرف طبقه بالا رفتند چون متعلق به آن قسمت از عمارت بودند. خدمتکارها بعد از رفتن آن‌ها پشت در و پنجره‌های شیشه‌ایی عمارت جمع شدند، بچه‌ها را نگاه کرده و شروع به پچ_پچ کردن در گوش هم کردند.

- وای باز دوتای دیگه؟

- بدبختا دلم به حالشون می‌سوزه.

- هوم، ای کاش می‌شد بریم بیاریمشون.

- دهنت رو ببند، مگه دیوونه شدی می‌خوای بمیری؟!

- خب ندیدی چیکارشون کرده بودن؟ انتظار داری همین جوری وایستم نگاه کنم؟

- ببینم تو تازه اومدی؟

 - آره.

- همینه دیگه، دختر جون اگه بری بیارشون تو قبل از این‌که خودت بمیری اون طفل معصوما رو به کشتن میدی.

خدمتکار جوان دیگر حرفی نزد. او از این‌که آن‌ها فقط لاف می‌زنند ولی هیچ کاری نمی‌کردند، راضی نبود ولی چاره‌ای هم نداشت. دوست نداشت عامل قتل دونفر دیگر باشد. در همین زمان خدمتکار دیگری خودش را وسط جمع جا کرد و گفت:

- من شنیدم که یکیشون فقط 8 سالشه آخه مگه میشه.

- واقعا! منم میگم دیگه، چقدر بد.

- آره عوضی، بره بمیره.

 درمیان پچ_پچ خدمتکارها صدای سر خدمتکار سالمند بلند شد و تمام آن‌ها را از جا پراند.

- به جای این پچ-پچ کردنا و دلسوزی‌های الکیتون کارتون رو درست انجام بدین. صاحب این عمارت پدر این دوتا بچست و خودش می‌دونه باهاشون چیکار کنه به شماها ربطی نداره خیلی ناراحتین به خانواده خودتون برسین. برین سرکارتون ببینم.

همه خدمتکارها ترسیده به سرخدمتکار اخموی خود نگاه کردند و سریع چشمی گفته از آن محل دور شدند. سرخدمتکار کمی جلو رفته از پنجره بیرون را نگاه کرد. کودکانی که زیر باران با طناب محکم به درخت بسته شده بودند. سری از روی تاسف تکان داد و مثل همیشه از این صحنه گذشت.

باران به شدت به سر  و صورتش می‌خورد. نگران خودش نبود بلکه نگران دختری بود که کنارش بسته شده بود. او فقط 8 سال داشت و از زمانی که او را می‌شناخت بدن ضعیفی داشت. خودش که به این وضعیت ها عادت کرده بود ولی آن دختری که بی‌هوش به درخت بسته شده بود، امکان داشت هر لحظه از سرما بمیرد. آنقدر خودش را به طناب ها کشیده بود که تمام بازوهایش پوست شده و خون آمده بود. سردش بود و می‌لرزید ولی نگران بود. سعی کرد دختر را به هوش بی‌آورد پس بلند اسمش را صدا زد.

- تبسم!
تبسم.
تبسم.

او صدا می‌زد ولی انگار هیچ فایده‌ای نداشت صدایش به گوش تبسم نمی‌رسید، دختر را آنقدر زده بودند که تمام تنش خونی بود، به خوبی می‌توانست خونی را که از دهان نیمه باز تبسم روی زمین می‌ریخت ببیند، تاپ سفیدش کاملا رنگ خون گرفته بود، موهایش به قدری خیس شده بود که آب از آن‌ها می‌چکید و به صورتش چسبیده بود. هیچ کاری نمی‌توانست انجام دهد مگر آن که فریاد بزند. نمی‌دانست چرا ولی اشک درون چشمانش جمع شده بود. باید راه حلی پیدا می‌کرد اگر تا فردا آن‌جا می‌ماندند، مطمئنا می‌مردند. چشم چرخاند و نگاهش به تیکه‌ی شیشه‌ای که روی زمین برق می‌زد افتاد، پایش را دراز کرد و آن را برداشت، عقب برد، خودش را به زور پایین کشید و شیشه را با دستش برداشت و شروع به بریدن طناب‌ها کرد. سرش را که لحظه‌ای بلند کرد و چشمش به پرده کنار رفته‌ی اتاق طبقه‌ی بالا خورد.

اعصابش آنقدر خراب شد  که شیشه‌ای را که در دستش بود، فشار داد و شیشه دستش را برید و سوزشش تا عمق جانش فرو رفت ولی در آن لحظه مهم نبود درحالی که با چشمانی پر از نفرت و کینه به شخصی که از پشت پنجره آن‌ها را تماشا می‌کرد، چشم دوخته بود طناب ها را برید. پس از گذشت یک ساعت و شاید هم بیشتر توانست آزاد شود. باران همچنان می‌بارید و همین بیشتر حرصش را درمی‌آورد. تا خواست به سمت تبسم بدود افتاد، پاهایش دیگر نمی‌توانستد وزنش را تحمل کنند. نمی‌دانست چند ساعت است که در حیاط در همین حالت است ولی باید از جایش بلند می‌شد، نگران دختر بود چون تبسم هنوز به هوش نیامده بود. به سختی از جایش بلند شد و خود را به تبسم رساند و تکانش داد اصلا تکان نمی‌خورد.  کمی صورتش را این طرف و آن طرف کرد و به گونه هایش ضربه زد. تبسم آنقدر سردش بود که حتی در بی‌هوشی هم می‌لرزید طناب های دورش را باز کرد و او را در آغوش گرفت و به سمت آلاچیق برد. به سمت در عمارت رفت دستگیره را بالا  پایین کرد ولی در باز نمی‌شد. هه، می‌دانست در این مواقع هیچ کدام از درها باز نبود. در زد، داد و فریاد کرد، التماس کرد تا شاید در را باز کنند ولی تنها چیزی که نصیبش شد، نگاه ترحم آمیز خدمتکارهایی بود که از ترس جانشان جرئت نزدیک شدن به در را به خود نمی‌دادند. فریادی از ته دل زد و دوباره به سمت آلاچیق دوید و روبه‌روی تبسم  نشست. که دید تبسم به آرامی پلکش تکان خورده و مردمک چشمانش نمایان شد. با هیجان به سمتش هجوم آورد صورتش را در میان دستانش گرفت و اسمش را صدا زد. تبسم لبخندی زد و دستش را آرام بالا آورده و روی صورت او نشاند و گفت:

- مکس، زخمات درد داره؟

مکس که نمی‌توانست این همه بی‌خیالی دختر را نسبت به خودش تحمل کند  داد زد:

- توی دیوونه برای چی اون کار رو کردی؟ الان تو باید به فکر خودت باشی نه من، خوب بودن یا نبودن من برای تو چه فرقی می‌کنه؟

 تبسم لبخندش را کمی گسترش داد و گفت:

- نگران نباش، خوب میشی مکس. درد از بین میره.

اشک درون چشمان مکس  جمع شد. ای دختر دیوانه ، کنارش روی صندلی آلاچیق نشست و او را در بغل گرفت و گفت:

- دخترِ کله شق.

تبسم لرزی کرد و به آرامی با چشمانی که رو به بسته شدن بود گفت:

- مکس ....من...من سردمه.

و بعد پلک‌هایش روی هم افتاد مکس  دیگر نمی‌دانست چکار کند. دختر را محکم بغل کرد و سعی کرد تا جایی که می‌تواند تمام تن دختر را درون خود محسور کند.

مکس  نمی‌دانست که چند ساعت گذشته فقط می‌دانست که آسمان دارد به روشنی می‌رود و او آنقدر در همان حالت مانده بود که تمام اعضا بدنش خشک شده بود. ولی با این حال باز هم نمی‌دانست که آیا توانسته جان تبسم را نجات دهد یا نه از دیشب تا الان بارها این‌که نفس می‌کشد یا نه را چک کرده بود و ضربان قلبش را گرفته بود. با صدایی  که از پشت سرش آمد. هوشیار شد و خواست از جا بلند شود که دردی بس شدید در تمام جانش پیچید. صدای ترق تروق استخوان‌هایش بلند شد، چشم‌هایش را از درد بست و اخم کرد و از جایش بلند شد. سرخدمتکار همراه پتویی کنارش ایستاده بود با دیدن او سرخم کرد و گفت:

- ارباب جوان، رییس فرمودن می‌تونید برید داخل.

با اخم به او چشم دوخت گفت:

- وقتی می‌دونی من پسرش نیستم برای چی این رو میگی؟ 

سرخدمتکار مانند همیشه سکوت را برگزید. مکس هم وقت منتظر ماندن نداشت پس به سمت تبسم رفت تا او را روی کولش بگذارد که به خاطر خواب رفتگی بدنش کم مانده بود بی‌افتد. تا سرخدمتکار او را گرفت، سریع خودش را کنار کشید و گفت:

- به من دست نزن. من به کمک آدمِ بی‌همه چیزی مثل تو نیازی ندارم.

و بعد تبسم را روی کولش گذاشت و به سمت عمارت دوید. تا وارد عمارت شد دستور داد دکتر را خبر کنند و تبسم را در یکی از اتاق های طبقه پایین روی تخت گذاشت ولی تا خواست که از جایش بلند شود سرش گیج رفت و دیگر هیچ چیز ندید.

تبسم به خاطر عفونت زخم‌هایش تا چهارده روز در تب و لرز به سر می‌برد. مکس  به دلیل مقاوم بودن بدن و داشتن زخم های کمتر ولی وارد کردن فشار زیاد به بدن ده روز در تب لرز به سر برد. هنگامی که مکس  از جایش بلند شد، اولین کسی که به سراغش رفت دختری بود که در طبقه پایین از شدت تب زیاد رو به موت بود. دکتر همچنان بالای سر اون ایستاده بود. وقتی مکس   از وضعیت تبسم خبردار شد، تمام مدت در کنار دکتر به او رسیدگی کرد. تبسم به شدت تب داشت به طوری که عرق کرده و صورتش از تب زیاد گل انداخته  بود و در خواب هذیان می‌گفت. مکس خودش را لعنت می‌کرد که در کار رییس دخالت کرده و باعث این وضع تبسم شده. شاید اگر سعی نمی‌کرد گناه تبسم را به گردن بگیرد، وضع تبسم حال این نبود. هرچند او خودش می‌دانست که رییس فقط به دنبال بهانه بود و مکس  هم بهانه را برایش جور کرده بود. تبسم بالاخره چشم باز کرده بود. چیزهای مبهمی یادش می‌آمد ولی سرش به شدت درد می‌کرد. خواست از جایش بلند شود که مکس   را درحالی که دست های او را محکم گرفته و سرش را روی دستانشان گذاشته و به خواب رفته دید. کمی متعجب به او دستاهایشان نگاه کرد. صدای مردی که پشت در ایستاده بود و معلوم نبود با چه کسی صحبت می‌کرد  به گوشش رسید، گوشش را تیز کرد و صدای مرد را شنید که گفت:

- دخترِ به خاطر زخم‌هاش که عفونت کرده بودن زیاد توی تب موند و از طرف دیگه نزدیک بود که تشنج کنه مطمئنم که اون وقت دیگه امیدی به زنده بمونه، نبود.

-...

صدای شخص دوم به گوشش نمی‌رسید ولی از جواب مردی که حالا می‌دانست دکتر است فهمید که حال مکس   را می‌پرسد.

- پسرِ حالش خوبه ولی دخترِ در وضعیت بدی بود. تا چند روز که بخوابه و استراحت کنه، خوب میشه.

تبسم به پسری که کنارش خوابیده بود، نگاه کرد و از ته دلش از او سپاس گذار بود و این عادتی برای مکس   شد که هنگام مریضی تبسم این‌گونه کنار تختش به خواب برود.

@Asma,N

ویرایش شده توسط برهون
☆ویراستاری|bita. mn☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#پارت 5

تهران- 28 خرداد ماه سال 1397
عمارت شکوه

بعد از چک کردن وضعیتم راست ایستاد. آهی کشید برگشت تا وسایلش را جمع کند و در همان حال گفت:

- آه بالاخره قرارِ از شرت راحت بشم. می‌دونی تو اولین مریضی هستی که انقدر بهت سر زدم. من به بیمارهام توی بیمارستان انقدر سر نمی‌زنم والا. الان دیگه باید یک هفته صبر کنی تا زخمت کاملا بسته بشه و بعد خودم میام برات بخیه رو می‌کشم پس خواهشا سرجات بشین و دردسر درست نکن.

لبخند خجلی زدم و تشکر کردم که ناگهان دست از جمع کردن وسایلش کشید و برگشت.  دست به سینه و حق به جانب به من نگاه کرد و گفت:

- " دستت درد نکنه" همین! واقعا که عین یک سیب از وسط نصف شده هستین.

و بعد پوفی کشید. متوجه منظورش نشده بودم به همین دلیل بالحنی پر از سوال پرسیدم:

- ببخشید، سیب؟ سیب از وسط نصف شده؟

دستش را از کمرش پایین انداخت و یک قدم به سمت تخت برداشت و گفت:

- آره دیگه، هم تو و هم اون دوستت.

حالا متوجه شده بودم که امیر دارد به مکس   اشاره می‌کند. با صدای امیر حواسم را به او دادم که گفت:

- والا اگه هر کسی به جای من بود تا الان انقدر ازتون چاپیده بود که  هیچی ته جیبتون نمونده بود. بعد اینا به جای این‌که یک پولی به من بدبخت بابت درمان کردن و ویزیت و غیره بدن سرشون رو عین این دخترای خجالتی موقع خاستگاری پایین می‌ندازن و تشکر می‌کنن. خواهش می‌کنم قابل شما رو نداشت. آدم و یه شامم که دعوت نمی‌کنن دلش خوش بشه حداقل یه شام خوردیم...

امیر همین‌طور غر می‌زد و وسایلش را جمع می‌کرد، لبخندی زدم. امیر با دیدن لبخند من گفت:

- آره، آره تبسم خانم بخندین والا شما که کلا یا تو برهوت بودین یا خواب. نمی‌دونین اون مکس  خاک توسر...

قبل از این‌که حرفش را کامل کند لبخندم را گسترش دادم و گفتم:

- می‌خوایین پول همون ویزیت و غیره رو یه شام بهتون بدم.

امیر بالاخره میان حرف‌هایش نفسی کشید و انگشت اشاره‌اش را که بالا آورده بود، همان‌طور نگه داشت و بعد از چند ثانیه چشمانش را ریز کرد و نفسش را به داخل کشید که صدای جالبی ایجاد شد و بعد انگشتش را پایین انداخت و گفت:

- اممم، تبسم خانم من بهتون  گفته بودم که چقدر خنده‌هاتون قشنگِ؟ بله، بله لبخند بزنین بیشتر، بیشتر اصلا همه‌ی دکترا گفتن که خنده بر هر درد بی‌درمونی دواست. اصلا به این دنیایی که پدرمون رو در آورده از بی‌پولی هیچ توجه نکنین خب، فقط لبخند بزنین.

در همین لحظه در اتاق باز شد و مکس   وارد اتاق شد و در را بست. همان‌طور که به سمت تخت می‌آمد امیر را مخاطب خود قرار داد و گفت:

- باز چیه که اتاق و گذاشتی روی سرت؟

امیر با دیدن مکس   انگار که دنیا را به او داده باشند، لبخند بزرگِ دندان نمایی صورتش را پوشاند و به سمت مکس  رفت و باهم دست دادند که امیر ناگهان دستش را روی شانه مکس گذاشت و گفت:

- هیچی داداش، داشتم به خانم تبسم می‌گفتم که لبخنداشون خیلی قشنگِ دقت کردی؟

مکس  هم که دیگر به تخت رسیده بود، ایستاد و صورتش را برگرداند و به امیر که کمی از او بلندتر بود نگاه کرد و گفت:

- دندون‌های تو هم خیلی قشنگِ می‌دونستی؟

امیر لبخندی زد و یکی از ابروهایش را به سمت بالا سوق داد و دستش را روی گونه‌اش قرار داد و گفت:

- واقعا؟ میگم چرا همه انقدر لبخندهام رو دوست دارن، نگو دندون‌هام قشنگ بوده. ولی از اینا گذشته میگم مکس،   می‌بینم حرفای جدید یاد گرفتی تیکه می‌ندازی، یادته اون اولا که اومده بودی به خاطر کارت این‌جا. حتی بلند نبودی یه سلام ساده بگی حالا.

مکس دستش را پشت گردن امیر انداخت و او را به سمت خود کشید و چیزی را آرام در گوشش زمزمه کرد و بعد او را رها کرد و برگشت و با دیدن نگاه متعجب من لبخندی زد و گفت:

- این امیر ما یکم شوخِ زیاد حرف‌هاش رو جدی نگیر.

سری تکان دادم و گفتم:

- خب حالا کی جناب رییس می‌خوان اجازه بفرماین که از این تخت بیام بیرون؟

مکس در کنارم نشست و دستم را گرفت خواست چیزی بگوید که با صدای امیر از جا پرید و سریع دستش را کشید و به امیر نگاه کرد که  گفت:

- هی هی هی خواهشا بزار من برم بیرون بعد از این‌کارای خارجکی انجام بدین. این‌جا ایرانِ ها مگه نمی‌دونین. باز به مکس  بگیم با ده سال رفت و اومد بازم تازه وارده، خواهر من تو که دیگه کاملا معلومه ایرانی، تو یه چیزی بگو.

مکس وسط حرف امیر پرید و گفت:

- مگه تو تبسم معاینه نکردی؟ برو بیرون دیگه. همچین میگه انگار من نمی‌دونم خودش هرروز با یک دخترِ.

امیر سریع به سمت مکس  پرید و سعی کرد تا جلوی دهانش را بگیرد که مکس سرش را عقب کشید و گفت:

- چیه نوبت گندکاریای خودت که میشه...

امیر دوباره سعی کرد تا جلوی مکس   را بگیرد و گفت:

- اااا، حالا همچین میگه گندکاری تبسم خانم ندونه فکر می‌کنه چیه. یه چهارتا قرار رو بیرون رفتن با دخترا و سرکار گذاشتنشون و اینا دیگه. بعدم من این‌جام به‌خاطر این‌که تبسم خانم قرارِ پولم رو بده، خداروشکر اون مثل تو خسیس نیست.

مکس برگشت و متعجب به من که کم مانده بود از خنده منفجر شوم نگاه کرد و گفت:

- تبسم این راست میگه؟

سری تکان دادم و رو به امیر گفتم:

- آقا امیر، من به مکس  میگم پولتون رو بده.

امیر آهی کشید و گفت:

- خیلی خب بابا، خیلی خب من رفتم.

بعد رفت و کیفش را برداشت و همان‌طور که به سمت در می‌رفت گفت:

- مکس شماره کارتم رو که می‌دونی خودت بزن به حساب.

و وقتی به در رسید کمی در را باز کرد و ناگهان برگشت و گفت:

- تبسم خانم غذا یادتون نره.

سری تکان دادم که امیر هم سری تکان داد و از اتاق بیرون رفت و در را بست. به محض بسته شدن در مکس  نفسش را محکم به بیرون فوت کرد و سری از روی تاسف برای امیر که حال در اتاق نبود، تکان داد. رو به من برگشت و دوباره دستم را گرفت و از آن لبخند های آرامش بخش همیشگی‌اش زد از ‌آن لبخند هایی که همیشه اطمینان می‌دادند که یک نفر کنار تو هست. من هم لبخندی زدم و سرم را پایین انداختم. برای گفتن حرف‌هایم نمی‌توانستم درون چشمانش نگاه کنم، چشمانی که هر بار تا اعماق قلبم را برایم از حفظ می‌گفت. دستم را که کنارم روی پتو بود کمی جمع کردم و عزمم را جزم کردم و با صدایی که  کمی لرزش همراه با ملایمتی خاص داشت، گفتم:

- خب نمی‌خوای تعریف کنی برام از نبودنت، از این‌که بدون من چطور گذشت؟ راحت بود؟

سرم را که بلند کردم از گفته‌ام پشیمان شدم. خودم می‌دانستم که آن روزها هیچ وقت از یاد نمی‌روند هرچند که روزهای خوشِ به یاد ماندنی نبودند اما باز هم جزئی از خاطراتمان بودند. اشک درون چشمان خوش رنگ مکس  جمع شده بود، آرام یک قطره از گوشه‌ی چشمش چکید. قلبم سوخت، نمی‌دانم چرا اما انگار که به قلبم مهر داغ زده باشند. من  باید از این مرد متنفر باشم. باید فرار کنم از او و هرکس که به او مربوط است ولی چرا؟ چرا این‌جا در این خانه روی این تخت که جزئی از متعلقات اوست، نشسته‌ام و گذاشته‌ام که او از حد خود فراتر رفته و دستم را بگیرد؟ آخر چرا؟ چرا انقدر این فرد برایم عزیز و دوست داشتنی بود که یک قطره از اشکش این گونه من را منقلب می‌کرد؟ اشک های مکس  پشت سرهم از چشمانش پایین می‌ریختند. دفعات زیادی نبود که مکس  این‌گونه اشک ریخته باشد، حداقل من که تا به حال ندیده بودم. مکس  با این‌که اشک می‌ریخت اما لبخند می‌زد. دست دیگرم را که برای کنترل خودم در کنارم مشت کرده بودم،  گرفت و حالا هر دو دستم را در دست داشت و من چه فرصت طلب از گرمای دستانش لذت می‌بردم. مکس  کمی دست‌هایم را فشار داد و با صدایی گرفته گفت:

- نه اصلا راحت نگذشت جهنم بود، جهنم. هر لحظه‌ش، هر روزش که بدون تو گذشت جهنم بود. این حال من بود، این که تو نباشی، این‌که تو بهم لبخند نزنی، این‌که تو بهم سلام نکنی و این که تو نباشی تا برام نگران بشی، برام عذاب‌آور بود. مطمئن باش من هم اندازه تو زجر کشیدم. من هم خسته شدم، من هم شکسته شدم، من خیلی چیزها رو تحمل کردم، خیلی چیزها ولی هردفعه به یادت بودم و امیدوار که سرنوشت تو مثل مال من نباشه. تو چی؟ تو راحت گذروندی؟ خسته که نشدی؟ شکسته که نشدی؟ ها؟ 

نمی‌دانستم این اشک ها از کجا پیدایشان شده بود. کمی پلک زدم و لب‌هایم را جمع کردم و به چشمانش خیره شدم و لبخند زدم و گفتم:

- من خوبم مثل همیشه. نه. به من سخت نگذشت، آسون بود مثل همیشه و همش هم به خاطر تو بود، فقط تو. می‌خواستم وقتی دیدمت حرفای زیادی بزنم، فکر می‌کردم وقتی ببینمت انقدر بزنمت که دیگه حتی نتونی از جات بلند بشی، حتی به کشتنت هم فکر می‌کردم اما حالا...حالا که این‌جا می‌بینمت می‌فهمم که تمام اونا فقط یک توهم بوده و بس.

مکس دستانم را به سمت خود کشید و مرا به آغوش همیشگی‌اش دعوت کرد مثل همیشه پر از عشق، مثل همیشه پر از احساسِ آرامش. واقعا چطور می‌توانستم به فکر کشتن او باشم؟ امان از خشم زود گذر ما انسان ها که چه کارها دستمان می‌دهد فقط کافیست کمی بالاتر از حد فوران کند، دیگر فکرمان را درگیر درست یا اشتباه بودن تصمیم خود نمی‌کنیم و در آخر هم فقط و فقط پشیمانی به جای می‌گذاریم. چشمانم را بستم و اشک ریختم و به زمزمه های مکس  گوش سپردم.

- ببخشید، ببخشید، اشتباه کردم، معذرت می‌خوام...

و دیگر بغض امان نداد تا ادامه دهد و من دوباره مشغول بیاد آوردن خاطراتی  که تنها درد بود و درد و درد...

" گاهی دلم می‌خواهد سرم را محکم به جایی بکوبم...
شاید آنهایی که در ذهنم لحظه‌های خاطره‌انگیزم را زنده میکنند از یادم بروند!..."

@Asma,N

 

ویرایش شده توسط برهون
☆ویراستاری|bita. mn☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#پارت 6

تهران- 15 بهمن ماه سال 1379
عمارت سرخ

آسمان همچون نام عمارت به سرخی خون بود. ابرهای سیاهی که از دور می‌آمدند، آسمان را ترسناک‌تر و بی‌رحم‌تر از همیشه نشان می‌دادند. برف سفیدی که بر روی زمین نشسته بود، تضاد خاصی با آسمان قرمز رنگ ایجاد کرده بود که نشان دهنده ابهت زمین و آسمان بود. فضای بیرون عمارت در سکوتی وهم‌آور فرو رفته بود. نگهبان ها هرچند وقت یک بار با سگ‌های زنجیر شده در محوطه‌ی عمارت گشت می‌زدند و برخی دیگر هم در جای_جای عمارت ایستاده بودند و گاهی با یک دیگر صحبت می‌کردند. دور آخر نگهبانی بود. نگهبان‌ها همراه سگ‌های خود از جلوی عمارت رد می‌شدند که  صدای فریادی را   از داخل عمارت   شنیدند، گوش به زنگ سر جای خود ایستادند و بعد صدای پارس سگ‌ها بود که سکوت بیرون عمارت را شکست، سگ ها بلند-بلند پارس می‌کردند. انگار آن‌ها هم اتفاقی شوم را ندیده پیشبینی می‌کردند. یکی از نگهبان‌ها با شنیدن دوباره‌ی فریادی که از داخل عمارت بلند شد، خواست به سمت عمارت برود که کسی شانه‌ی او را گرفت، برگشت و سرنگهبان را دید. احترامی گذاشت که سرنگهبان گفت:

- سرت به کار خودت باشه، نگهبانی تو بده.

نگهبان متعجب نگاهی به در عمارت انداخت و بعد با انگشت به در عمارت اشاره کرده و گفت:

- اما قربان صدا...

سرنگهبان صدای کلفت خود کمی بالا برد گفت:

- مگه نشنیدی چی گفتم؟ به کارت برس من هر دقیقه از وضعیت داخل با خبرم.

نگهبان بیچاره که ترسیده بود. سریع اطاعت کرده و همراه سگش از آن‌جا دور شد ولی سگ همچنان به پارس کردن خود ادامه می‌داد.

با ضربه‌ی محکمی که به پشتش خورد، فریادی از درد رها کرد. بدنش آنقدر درد می‌کرد که حتی نمی‌توانست به خود تکان کوتاهی دهد. همین حالا هم مطمئن بود که تمام پشتش پر از زخم شده هرچند دیگر عادت کرده بود. با صدای شلاقی که به پشتش خورد و سوزشی که پشتش را در برگرفت به خود آمد و دوباره فریاد کشید. دیگر نایی در تن نداشت، حس می‌کرد هر لحظه ممکن است که از هوش برود اما نمی‌توانست، نمی‌توانست از هوش برود به خاطر دختری که مثل همیشه روبه‌رویش به زنجیر کشیده شده و درد می‌کشید. و صدای فریادش دلش را خراش می‌داد. آخر چرا؟ نمی‌دانست چرا هردفعه باید این صحنه های دلخراش را ببیند. لعنت، لعنت به آن کسی که آن‌ها را به این روز انداخته. این دفعه صدای جیغ دختر بود که گوشش را پر کرد. باید به هوش می‌ماند تا تبسم را ببرد. تا از خوب بودن حالش، از زنده بودنش مطمئن شود. هرچند که خودش هم می‌دانست تا همین حالا هم خیلی دوام آورده، هر کسی جای او بود خیلی زودتر از این‌ها از دنیا رفته بود. چشمانش مدام تار می‌شدند و نمی‌توانست به خوبی صورت تبسم را ببیند ولی ندیده هم می‌دانست که حتما تمام بدنش پر از جای زخم و خونی شده. خودش هم دست کمی از اون نداشت. دوباره صدای ضربه شلاق و دوباره درد اما این‌بار دیگر صدایی از گلویش خارج نشد. دیگر دردی را حس نمی‌کرد. بدنش کرخت شده بود، چشمانش رو به سیاهی می‌رفت و تا پرده‌ای سیاه به پشت چشمانش کشیده شد با احساس سردی و آبی که بر روی صورت و تنش ریخت سریع چشمانش را باز کرد. مردی که او را شنکجه می‌کرد،  پوزخندی زد و سطل فلزی را کناری انداخت که دانه های کوچک یخ از درون سطل بیرون آمدند و بعد سوزشی که بر اثر جریان آب سرد بر روی زخم‌هایش ایجاد می‌شد تازه او را به خود آورد و دوباره فریادی کوتاه از گلویش خارج شد.

انگار که درون بدنش را سوزن فرو می‌کنند، آنقدر می‌سوخت و درد می‌کرد که نمی‌توانست بی‌تفاوت باشد و کمی بعد تبسم  فریادی کشید. هوای اتاق سرد بود از پنجره‌ی خیلی کوچکی که در یک سمت اتاق بود، باد سردی به داخل می‌وزید که باعث می‌شد از سرما بلرزند. عصبانی بود از دست خودش که هیچ کاری نمی‌توانست بکند، فقط می‌توانست رنج کشیدن غنچه‌ی کوچکش را تماشا کند. اشک از پهنای صورتش ریخت. خواست دهن به التماس باز کند که ناگهان در باز شد و خدمتکاری وارد اتاق شد و در گوش مردی که  اسمش را هم نمی‌دانست چیزی گفت و بعد سریع بدون آن‌که نگاهی به آن‌ها کند از در بیرون رفت. آخر کدام عاقلی می‌توانست این صحنه ها را تماشا کند. مردِ شلاق به دست آرام سیگاری روشن کرد و به سمت دیوار رفت و به آن تکیه داد و بعد از کمی سیگار کشیدن اشاره‌ای به مرد دیگری که تبسم را شکنجه می‌داد کرد. مرد سرش را تکان داد و زنجیر های دختر را باز کرد. مکس که فکر می‌کرد دیگر تمام شده، منتظر شد تا مرد بی‌آید و دست های او را هم باز کند اما مرد فقط دست های تبسم را باز کرد و آن را روی کولش انداخت و به سمت بیرون رفت. مکس متعجب به تبسم که بی‌هوش روی پشت او بود نگاه می‌کرد. زنجیر ها را کشید تا شاید پاره شوند تا شاید باز شوند و بتواند دوباره تبسم را در بغل بگیرد با صدایش که از داد زدن زیاد گرفته بود،  اسم تبسم را صدا زد ولی جوابی نشنید. تبسم داشت از اتاق می‌رفت پس بیشتر داد زد تا شاید صدایش به گوش او برسد.

- تبسم، تبسم، بلندشو چشم‌هات‌ و باز کن، تبسم....

زنجیرها را کشید و به تقلا افتاد تا بیرون برود ولی نمی‌توانست کاری کند. درد بدنش را کاملا فراموش کرده بود، فقط تبسم بود که برایش مهم بود. برگشت و رو به آن مرد داد زد:

- باز کن این لعنتیا رو. بازم کن، تبسم، تبسم، کثافتا دست از سرش بردارین ولش کنین، تبسم...

ولی دیگر دیر شده بود، تبسم از در بیرون رفته بود. مرد  با رفتن تبسم پوزخندی به مکس   زد و آرام تکیه‌اش را از دیوار گرفت. سیگارش را روی زمین سرد انداخت و زیر پاهایش آن را له کرد سیگار دیگری روشن کرد و روبه‌روی مکس  ایستاد و به مکس  که با چشمان زیبایش با عصبانیت و کینه به او خیره شده بود، زل زد و با خود فکر کرد الحق که چشمان این پسر زیباست. اگر می‌توانست او را بفروشد چه پول خوبی گیرش می‌آمد ولی حیف، حیف او. وقتی دید که پسر از رو   نمی‌رود و همچنان به او زل زده دود سیگارش را به سمت صورتش فوت کرد که پسر سریع چشمانش را بست و صورتش را به سمت مخالف چرخاند و شروع به سرفه کرد که لخته‌ی خونی از درون دهانش به بیرون پرت شد. مرد از دیدن آن لخته پوزخندی زد. حالا که خودش نمی‌توانست او را داشته باشد، بهتر بود نگذارد صاحبش هم از او لذت ببرد. آرام از روبه‌رویش دور شد و به سمت پشتش رفت.

مکس  که در بی‌خبری به سر می‌برد  سرش را پایین انداخته بود و به بی‌عرضه بودن خود لعنت می‌فرستاد. اشکی آرام از چشمش غلتید از گونه‌اش پایین افتاد و به محض افتادن اشک سوزشی صد برابر بدتر از تمام سوزش های عمرش در شانه سمت راستش حس کرد و بعد داغی زیادی را در شانه‌اش احساس کرد که باعث شد چشمانش را ببندد و از درد ناله کند بعد از آن بینی اش بود که بوی    سوختگی را استشمام کرد و حس کرد که پوست پشتش همراه با آن شی فلزی داغ کنده شده. آنقدر درد داشت که فریادش کل اتاق را در برگرفت. دیگر دیوانه شده بود، آنقدر شانه‌اش می‌سوخت که حس می‌کرد هرآن از جایش کنده می‌شود. همانند دیوانگان زنجیرها را می‌کشید و داد می‌زد. مردی که او را شکنجه می‌کرد، موهایش را گرفت و او را به سمت عقب کشید. نفس های تند مکس  که از سر درد بسیار بود، دل مرد را خنک می‌کرد. عرق سرد بر روی تن مکس نشسته بود و دندان‌هایش را محکم بهم فشار می‌داد. مرد دوباره پوزخندی زد و با صدایی آرام در گوشش گفت:

- اگه من ازت نتونم لذت ببرم نمی‌زارم اون یارو هم ازت نفعی ببره، انقدر می‌زنمت که تو همین وضعیت بمیری.

مرد سر مکس  را به جلو هل داد و به سمت آتشی که درون یک سطل فلزی درست کرده بود، رفت تا آن مهر فلزی را درون آتش بی‌اندازد آن مهر از  جدش به دست او رسیده بود. پدربزرگش می‌گفت که یک رگ آمریکایی دارد. این مهر نسل به نسل در خانوادشان چرخیده بود و نشان دهنده آن بود که در آن زمان اجداد او چگونه بر تن سیاه پوستان مهر داغ می‌زندند تا آن‌ها را از اموال خود بدانند ولی او از هرکس که بدش می‌آمد و نمی‌توانست آن را  به دست آورد این مهر را بر تنش می‌زد.

این مرد چندین بار هم در تیمارستان ها بستری شده بود، اما فرار کرده بود و کلا از شکنجه دیگران لذت می‌برد و شاید به همین دلیل بود که با رئیس کار می‌کرد. اشک های مکس   از درد زیاد روی صورتش می‌ریخت. حس می‌کرد شانه‌اش خورد شده، احساس تحقیر شدن به او دست داده بود. با او و تبسم در اینجا همانند حیوان و یا کالا برخورد می‌شد و همین بیشتر دلش را می‌سوزاند. حتی نمی‌دانست که برای انجام چه کاری مستحق چنین مجازاتی است. محکم نفس‌هایش را از دهنش بیرون می‌داد و سعی می‌کرد تا لرزش فکش را کنترل کند،  در همین لحظه در باز شده و سرخدمتکار وارد شد. مرد با دیدن او سریع به سمت مکس  رفته و زنجیرها را باز کرد و مکس که دیگر جانی در تنش نمانده بود، پخش زمین شد. سرخدمتکار نگهبان ها را صدا زد.

نگهبان ها وارد اتاق شدند و زیر دست های او را گرفته و بلندش کردند و به سمت بیرون کشیدند. مکس دیگر نمی‌توانست روی پاهایش بایستد و عملا روی زمین کشیده می‌شد. نگهبان ها او را کشان_کشان به طبقه پایین بردند. مکس صورتش را برگرداند و از پنجره‌ی شیشه‌ای برف را نگاه کرد. یادش افتاد که به تبسم قول داده بود تا با هم برف بازی کنند. از کنار در که رد می‌شدند ناگهان نگاهش میخ کوب بیرون عمارت شد و پاهایش ناگهان صاف شدند و ایستاد. نگهبان ها متعجب برگشتند و به مکس  که مبهوت به بیرون خیره شده بود، نگاه کردند. با خودشان فکر می‌کردند این پسر جوان چگونه با وجود آن همه ضربات شلاق که به جای_جای بدنش خورده بود، هنوز می‌تواند سرپا بایستد. اما مکس  فقط می‌توانست سگی را که به سرعت می‌دود و تبسمی را که خون آلود در آن سوی عمارت بی‌هوش افتاده را ببیند، دیگر نفهمید که چه شد، چگونه پاهایش جان گرفتند و چگونه به سوی تبسم دوید. دیگر برایش مهم نبود که در باز بود، دیگر برایش مهم نبود که بعدا ممکن بود تنبیه شود، دیگر سرمای برف و سوزش پشتش مهم نبود، دیگر هیچ چیز مهم نبود. فقط تبسم، فقط تبسم بی‌هوشی که همچون خرگوشی بی‌پناه گوشه‌ای افتاده بود را می‌دید و برایش مهم بود. سریع به سمت تبسم دوید ولی دیر بود. می‌دانست که با این سرعت به موقع به او نمی‌رسد پس خودش را به سمت تبسم پرت کرده و خوشبختانه به او رسید و  او را در آغوش کشید. پشت خود سپرش کرد و بعد درد شدیدی در وسط پشتش و در آخر فقط توانست دردی را  روی شانه‌ی راست داغ خورده‌اش حس کند و دیگر هیچ چیز حس نکرد و از هوش رفت.

وقتی به هوش آمد، دید که تبسم هم کنارش از هوش  رفته. خواست از جا بلند شود ولی نتوانست تمام تنش کرخت بود و سنگین، انگار وزنه‌ای چند کیلویی روی سینه‌اش گذاشته بودند. تبسم خس_خس کنان با سختی نفس می‌کشید. خودش هم وضعیتش از او بهتر نبود. هنوز هم در همان عمارت نفرین شده بودند. نمی‌دانست چرا آن‌ها را به بیمارستان نمی‌برند و آن کدام دکتر است که بدون آن‌که چیزی بپرسد برای درمان آن‌ها سریع خود را می‌رساند؟ خسته نفسش را بیرون داد. پشتش به حدی می‌سوخت که انگار آتشش زده باشند. اثرات مسکن ها هم درحال رفتن بود، درد کم_کم همچون غده‌ای سرطانی بر وجودش چیره می‌شد. در همین لحظه در باز شد و مردی وارد اتاق شد، قبلا هم او را دیده بود. او دکتر رییس بود، مرد مسنی بود. مرد به سمت او آمد بعد کمی معاینه به سمت تبسم رفت و او را هم معاینه کرد. خواست از اتاق بیرون برود که مکس سریع گفت:

- ببخشید آقا!

مرد برگشت و نگاهی به او کرد و سر خم کرد و گفت:

- بله ارباب جوان.

آخ چقدر از این اسم متنفر بود. لقبی که آن مردکه دیوانه به او داده بود. حالا تمام اهالی عمارت از خدمتکار گرفته تا نگهبان حتی تبسم هم گاهی مجبور بود که او را ارباب جوان صدا کند، آخر کجای قیافه‌ی الان او شبیه ارباب های جوان بود؟ چشمانش را بست نفسش را محکم بیرون داد و گفت:

- تبسم حالش چطوره؟

مرد نگاهی به تبسم انداخت با همان لحن سردش گفت:

- ایشون به دلیل ضربات زیاد شلاقی که خوردن تمام تنشون پر از زخم و کبودی های ناشی از ضربات فیزیکیِ و همین‌طور به خاطر از دست دادن خون زیاد و فشار زیاد  بی‌هوش شدن ولی الان حالشون خوبه نگران نباشید. من به رییس میگم که تا یک مدت باید استراحت مطلق داشته باشید، هم شما و هم این خانم. شما نباید قسمتی که سوخته بود رو در برابر گاز یک حیوون وحشی قرار می‌دادین ممکن بود به همین دلیل بمیرین. با اجازه.

دکتر این‌ها را گفته و از در بیرون رفت. آخ که اگر می‌توانست بمیرد. هه، چه آرزوی محالی.

@Asma,N @سوگند

ویرایش شده توسط برهون
☆ویراستاری|bita. mn☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#پارت 7

تهران- 30 خرداد ماه 1397
عمارت شکوه

زمانی که فنجان کوچک سفیدی  همراه با زیری‌اش روبه‌رویم قرار گرفت، سر بلند کردم و به مکس که فنجان را جلویم گذاشته بود، لبخند زدم و با نگاهم او را که روی مبل کناری‌ام نشست دنبال کردم. مکس   تیشرت جذب قرمز تیره همراه با شلوار راحتی سیاهی به پا داشت و موهای کوتاه بورش را هم مثل همیشه بی‌نظم اطراف صورتش ریخته بود. چشم از او گرفتم و به محتوای درون فنجان نگاه کردم، فنجان حاوی قهوه بود. لبخندی زدم و سرم را به سمت مکس   برگرداندم و درحالی که به فنجان قهوه اشاره می‌کردم گفتم:

- خودت درست کردی؟

مکس درحالی که داشت کمی از قهوه‌اش را مزه می‌کرد   مردمک‌هایش را چرخاند و بر روی چشمانم ثابت نگه داشت و فنجان را پایین آورد و گفت:

- غیر از این فکر می‌کردی؟

لبخندی زدم و سرم را به علامت نفی تکان دادم  و فنجان را برداشتم و کمی از آن نوشیدم. طعم تلخ قهوه درون دهانم را پر کرد و بویش از خوشی مستم کرد، چقدر خوشحال بودم که دوباره می‌توانستم از قهوه های مکس  لذت ببرم، همیشه می‌گفتم هیچ کس  نمی‌تواند مانند او قهوه را این‌طور جا افتاده و خوب دم کند، به‌طوری که وقتی قهوه را می‌نوشی تلخی‌اش را به خوبی حس کنی و  احساس شادابی تمام وجودت را پر کند برای همین همیشه وقتی مکس  قهوه برایم دم می‌کرد، آن را بدون شکر می‌خوردم تا از طعم تلخش لذت ببرم و در آخر عاشق و گرفتار این طعم شدم. فنجان را روی میز گذاشتم و با لبخند گفتم:

- واقعا که هیچ‌کس توی این دنیا نمی تونه به خوبی تو قهوه درست کنه مکس.

تکیه‌ام را به کاناپه دادم و به اطرافم نگاه کردم. خیلی وقت بود که به این عمارت نیامده بودم. چندسالی می‌شد طوری که به کل از ذهنم پاک شده بود. هرچند قبلا هم دو سه باری بیشتر به این‌جا نیامده بودم. تصور  قویی از این عمارت در ذهنم نبود اما می‌دانستم که همچنان  مانند سال‌ های گذشته است و شاید تغییرات خیلی کوچکی به آن داده شده باشد. قسمتی که در آن بودیم، دکوراسیونی به سبک مدرن داشت.  مبلمان راحتی و تلوزیون همراه با تابلو هایی که به دیوار زده شده بود.  در سالن بیشتر از رنگ های سورمه‌ای و سفید استفاده شده بود که جلوه‌ی خاصی به آن می‌داد با صدای فنجان سرم را برگرداندم و به مکس  نگریستم. مکس   هم که نگاه خیره من را به سوی خود دید، لبخندی زد و گفت: 

- بهتر نیست بری توی تختت؟ امیر گفت زیاد نباید تحرک داشته باشی.

مهربانی فراوانش باعث شد لبخند دندان نمایی بزنم  و بگویم:

- تو به این میگی تحرک؟ والا تو که اصلا نمی‌زاری من تحرک داشته باشم. توی این دو روز یا توی اتاق دراز کشیده بودم یا این‌جا روی مبل نشسته بودم. نگران نباش می‌دونی که به این چیزا عادت دارم.

ناگهان صورت مکس  حالت غمگینی به خود گرفت، من تازه متوجه حرفی که زده بودم، شدم ولی دیگر دیر شده بود. فضای خانه بسیار سنگین شده بود به‌طوری که کمی نفس کشیدن را برایم سخت می‌کرد. این نفس تنگی همچنان از گذشته برایم مانده بود. نفس عمیقی کشیدم و کمی خودم را به مکس  نزدیک‌تر کردم و دستش را که بر مبل تکیه داده بود گرفتم و کمی فشار دادم و با لبخند خسته‌ای گفتم:

- می‌دونم  تلخِ، می‌دونم  خسته کنندست ولی باید تحمل کنیم چون اینا جزئی از گذشته‌ی ماست. بخشی که نمی‌تونیم هیچ وقت از خودمون جداش کنیم.

مکس که با کمی اخم به فکر رفته بود از فکر بیرون آمد و لبخند غمگینی زد. دستم را از دستش جدا کرده و دوباره به حالت قبل برگشتم و گفتم:

- مکس   ازش جدا شدی؟

مکس که هنوز تحت تاثیر حرف های قبلی من بود با گیجی به چشمانم خیره شد و  وقتی متوجه منظورم شد، کمی اخم کرده و راست نشست و پایش را روی پای دیگرش انداخت و دستانش را در هم قفل کرد و روی پایش  گذاشت. لبخند خیلی کم‌رنگی زدم؛ حتی دلم برای این ژستش هم تنگ شده بود، این ژست را تنها زمانی به خود می‌گرفت که می‌خواست درباره موضوع مهمی صحبت کند. مکس با جدیت گفت:

- نه، هنوز. 

سری تکان دادم پس هنوز هم نتوانسته بود از دستش خلاص شود. ابروهایم را بالا انداخته و گفتم:

- چقدر دیگه زمان لازم داری؟

مکس با کمی تعلل و کلافگی گفت:

- راستش، هنوز نمی‌دونم. واقعا نمیشه، انقدر آدم و مراقب برام گذاشته که دیگه کلافه شدم و مطمئنم تا الان هم فهمیده که تو پیش منی.

لب‌هایم را از حرص جمع کردم زیر لب لعنتی فرستادم که مکس گفت:

- تو چی؟ تو چیکار کردی؟

درحالی که به روبه‌رو خیره شده بودم مانند مکس با لحنی پر از جدیت گفتم:

- من یک سری چیزا دربارش پیدا کردم و بعدش زدم بیرون ولی می‌بینی که هنوز دنبالم هستن.

مکس نگاهی به جای زخمم انداخت و گفت:

- خب چطور می‌خوای پیداش کنی؟

سری تکان داده گفتم:

- نمی‌دونم فعلا باید به اصلی نزدیک شد.

مکس  خواست چیزی بگوید که با وارد شدن خدمتکاری به سالن ساکت شد. خدمتکار کنار او که رسید سرخم کرده و درگوشش چیزی را زمزمه کرد و راست ایستاد و بعد از اتاق خارج شد.

مکس که معلوم بود کلافه شده از جایش بلند شد و گفت:

- من باید برم. تو هم بهتر دیگه بری استراحت کنی، زیاد به خودت فشار نیار.

با نگرانی به مکس خیره شده و گفتم:

- مکس  اتفاق خاصی افتاده؟

مکس لبخندی زد و خم شد و دستم را میان دستانش گرفت و گفت:

- نگران نباش، چیز خاصی نیست. قول میدم وقتی برگشتم برات تعریف کنم. 

هنوز هم نگران بودم. نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده و همین من را عصبی می‌کرد با این حال سرم را تکان دادم و گفتم:

- باشه ولی وقتی اومدی حتما باید برام تعریف کنی.

مکس سری تکان داد و رفت تا آماده شود و به کارهایش برسد و من هم به کمک خدمتکاری که برای همراهیم آمده بود. از جایم بلند شده به سمت اتاقم رفتم تا دوباره دراز بکشم. به محض این‌که روی تخت نشستم، متوجه‌ی ساعت بزرگ شیشه‌ایی که روبه‌رویم نصب شده بود، شدم. وقت خوردن قرص‌هایم رسیده بود به همین دلیل از خدمتکاری که همراهیم کرده بود خواستم تا کمی برایم آب بیاورد تا بتوانم قرص‌هایم را همراه با آن بخورم. خدمتکار از اتاق بیرون رفت و کمی بعد همراه با پارچ و یک لیوان بلند شیشه‌ای به اتاق برگشت. قرص ها را از روی میز برداشته و از جلد خود خارج کرده و همراه با لیوان آب به دستم داد. بعد از خوردن قرص ها خدمتکار لیوان را همراه پارچ برداشت تا از اتاق بیرون برود که گفتم:

- یک لحظه وایستا.

خدمتکار متعجب برگشت و به من خیره شد و گفت:

- بله خانم امری دارین؟

نگاهی به خدمتکار انداختم. دختر جوانی بود، شاید 20 یا 22 سال موهای قهوه‌ای نسبتا بلند که آن‌ها را بالا بسته و بافته بود. چشمان درشت خاکستری رنگ و پوستی روشن و صورت کک مکی، دماغ عروسکی و لب های کوچکی که با رژ صورتی رنگ گرفته بود. در کل قیافه‌ی بامزه و عروسک گونه‌ای داشت. نگاهم را به سمت لباس‌هایش سوق دادم، کت و شلوار ساده به رنگ آبی نفتی به همراه پیراهن ساده سفیدی را که در تن تمام خدمتکاران عمارت دیده بودم پوشیده بود. چشمانم را از او گرفتم و به صندلی که کنار تختم قرار داشت اشاره کرده و گفتم:

- بیا اینجا بشین.

دختر همچنان متعجب سرجایش ایستاده بود نگاه کوتاهی به او انداختم و گفتم:

- ای بابا بیا دیگه.

دختر اطاعت کرده سریع سینی را روی پاتختی کنار تخت گذاشته و روی صندلی نشست و با لحن بامزه و چشمان گرد کرده‌اش گفت:

- بله خانم در خدمتم.

دوباره نگاهی به سرتا پای دختر انداختم  با همان نگاه اول هم می‌توانستم بگویم بار اول است که چنین کاری را انجام می‌دهد. اضطراب عجیبی سرتا پای دختر را گرفته بود.  دستانش را روی شلوارش گذاشته و مشت کرده بود، قسمت رویی دستش به شدت قرمز شده بود و مدام لب‌هایش را به داخل دهانش می‌کشید. نفس عمیقی کشیده و به چشمان معصوم دختر خیره شدم و گفتم:

- اسمت چیه؟

دختر کمی ابروهای مرتب شده‌اش را بالا انداخت و با آرامی گفت:

- غنچه.

ابروهایم را بالا انداخته و سری تکان دادم و با جدیت به چشمان غنچه خیره شده و گفتم:

- تو این‌جا برای کی کار می‌کنی؟

غنچه آب دهانش را قورت داد و گفت:

- من...منظورتون چیه خانم؟

یک ابرویم را بالا انداخته کمی سرم را بالا برده و گفتم:

- منظورم؟ منظور خاصی نداشتم فقط پرسیدم برای کی این‌جا کار می‌کنی.

غنچه متعجب و کمی شوکه از حرف‌هایم با صدایی که انگار از ته چاه می‌آید گفت:

- برای آقای آبراهام  کار می‌کنم.

هومی کرده و  اشاره زدم تا جلوتر بی‌آید. کمی خودم را جلو کشیدم و یقه کتی را که به تن داشت با شدت جلو کشیده و درحالی که دستم را به جیب داخلی کتش رسانده، در کنار گوشش زمزمه کردم.

- مطمئنی؟ هوم، پس این چیه؟

غنچه انگار که چیزی یادش آمده باشد، خود را به شدت عقب کشید و دست در جیب کنارش کرد. وقتی آن چیزی را که در جیبش گذاشته بود پیدا نکرد، سریع نگاهی به من که با لبخند او را تماشا می‌کردم، انداخت که  دستم را بالا آورده و شنود کوچک را تکان دادم. 

@Asma,N @سوگند

ویرایش شده توسط برهون
☆ویراستاری|bita. mn☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#پارت 8

غنچه شکه نگاهش بین شنود و چشمان من در چرخش بود، با انگشت به صندلی اشاره کرده و بعد انگشت اشاره‌ام را روی بینی‌ام قرار دادم.  غنچه سر تکان داده و آرام به سمت صندلی رفته روی آن نشست و دوباره دستانش را مشت کرده و فشار داد و سرش را پایین انداخت. کمی شنود را از خودم دور کرده و گفتم:

- خب می‌خوام که از این به بعد برای من کار کنی.

دختر شکه و با چشمان گردش به من خیره شده و بلند گفت:

- چی؟

می‌دانستم که گوش می‌دهد. او همیشه در حال گوش دادن بود بنابراین باید به خوبی نقشم را بازی می‌کردم. همان‌طور که مکس حدسش را زده بود زودتر از آن چیزی که انتظار داشتیم فهمیده بود که من در عمارت شکوه ساکن شده‌ام بنابراین گفتم:

- می‌دونی توی این مدت من ازت خیلی خوشم اومده، می‌خوام به مکس بگم تو رو به عنوان خدمتکارم انتخاب کنه.

غنچه هول کرده و ترسیده دستانش را بر روی تخت گذاشته و گفت:

- اما خانم من...

کمی ابروهایم را به سمت هم کشیده و سرم را به علامت منفی به چپ و راست تکان دادم و گفتم:

- یعنی نمی‌خوای برام کار کنی؟

غنچه که ترسیده به من نگاه می‌کرد، با لکنت گفت:

- بل..بل...بله خانوم، دو..دوست دارم براتون کار کنم.

و سرش را پایین انداخت. پوزخندی زده و با صدای شماتت باری گفتم:

- خیلی خب می‌تونی بری.

و شنود  را به سمتش گرفتم و از روی پاتختی برگه‌ای همراه با خودکار برداشته و نوشتم "همین الان برو بیرون و شنود رو خاموش کن و برگرد فکر فرار هم به سرت نزنه"
غنچه که دست و پایش را گم کرده بود، سریع از جا بلند شده و از اتاق بیرون رفت. بعد از چند دقیقه به اتاق برگشت و جلوی در بسته ایستاد. با فهمیدن آن‌که قصد ندارد نزدیک‌تر شود گفتم:

- بیا نزدیک وقتی جاسوسی منو می‌کردی که خجالت نمی‌کشیدی.

دختر بیشتر سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت، دوباره و با صدایی که کمی بالا برده بودم گفتم:

- بیا اینجا بشین!

دختر سریع روی زمین افتاد، شروع به گریه کرده و در همان حال که اشک می‌ریخت گفت:

- خانم، خواهش می‌کنم به آقای آبراهام چیزی نگید، خانم اگه بفهمن منو از این‌جا اخراج می‌کنن.

واقعا که انسان ها بعد حماقت هایی که از سر نادانی و ناچاری انجام می‌دهند چقدر حقیر می‌شوند. خسته "آهی" کشیدم و گفتم:

- بس کن، میشه گریه نکنی بدم میاد.

غنچه سریع اشک های روی صورتش را پاک کرد‌ و درحالی که کف دستانش را به هم می‌مالید گفت:

- خواهش می‌کنم خانم. بفرما گریه نمی‌کنم اصلا هر چی شما بگی، اصلا ...به خدا...به خدا نمی‌خواستم جاسوسیتون رو بکنم، من...

چشمانم خسته بود. مسکن هایی که خورده بودم اثر کرده همین من را عصبی و خواب آلود می‌کرد. 

- بس کن دیگه دختر من قرار نیست به کسی چیزی بگم به شرط این‌که برام کار کنی همین. حالا هم انقدر گریه نکن و  بیا بشین.

غنچه  برخاست و درحالی که اشک های روی صورتش را پاک می‌کرد، روی صندلی نشست و درحالی که با انگشتان دستانش بازی می‌کرد گفت:

- می...می‌خوایین براتون چیکار کنم؟

لبخند کم‌رنگی از این حرفش روی لب‌هایم نشست و گفتم:

- نترس من که قرار نیست بکشمت دختر جون، من فقط نمی‌خواستم به این کارت ادامه بدی چون تهش فقط برای خودت بد می‌شد. می‌فهمی اونا فقط می‌خوان از تو عین یک کالا استفاده کنن...

قبل از آن‌که حرفم کامل شود غنچه سرش را بالا آورد و گفت:

- می‌دونم.

متعجب ساکت شده و به او نگاه کردم که ادامه داد:

- من می‌دونم که اونا فقط می‌خوان ازم استفاده کنن و بعد دورم بندازن ولی من چیکار می‌تونستم بکنم اگه به حرفشون گوش نمی‌دادم؟ چطوری تا الان زندگی می‌کردم؟ چطوری خرجی خودم رو در می‌آوردم؟ اصلا چطوری زنده می‌موندم؟ این انتخابی بود که خودم کردم، کاریش نمیشه کرد.

سری به معنای فهمیدن تکان دادم. حق را به او می دادم در جامعه‌ای که داشتیم کار کردن برای دختری مثل غنچه آن هم با خیال راحت سخت‌ بود.امنیتی در این شهر برای امثال دخترها وجود نداشت. گفتم:

- خیلی خب، الان ازت می‌خوام هر روز قبل از گزارشت همه چیز رو باهام درمیون بزاری که چه چیزهایی قرارِ به رییست بگی. اول میای به من اطلاع میدی بعد خودم بهت میگم چی بهش بگی خب؟

غنچه سری به معنای فهمیدن تکان داد که گفتم:

- خب دیگه حالا هم بلندشو برو بعدا خودم صدات می‌زنم.

غنچه "چشمی" گفته و از در بیرون رفت. مکس شب به خانه برگشت و مثل همیشه اول از همه به دیدنم آمد. کنار تختم روی صندلی نشست و دستم را گرفت و لبخند زد. منتظر ماندم تا خودش شروع کند و زیاد هم طول نکشید که گفت:

- رفتم پیش رییس همون‌طور که می‌دونستیم با خبر شده که تو اینجایی و...و می‌خواد که تو رو برگردونم. هرچند که من موافقت نکردم...

می‌دانستم این‌طور پیش می‌رود. این دو نفر حتی اگر زمین به آسمان می‌رفت باز هم با هم ساز مخالف می‌زدند و تهش هم فقط به عذاب کشیدن مکس ختم می‌شد. نگران حرف مکس را قطع کردم و گفتم:

- ببینم دوباره که به خاطر مخالفتت تنبیهت نکردن؟

لبخندی زد و گفت:

- نه بابا مگه بچم، او روزا دیگه تکرار نمیشه.

هرچند می‌دانستم که دروغ می‌گوید در این مواقع هیچ وقت آدم راستگویی نبود اما من که کاری نمی‌توانستم انجام دهم رو کردن دستش  هم دردی دوا نمی‌کرد چون بار دیگر که اتفاق می‌افتاد دوباره همین آش بود و همین کاسه. مکس از جایش بلند شد، خم شد و پیشانی‌ام را بوسید و بعد از گفتن "شبت بخیر" از اتاق بیرون رفت. آخر هم ماجرا را تعریف نکرد. هر چند من هم یادم رفت ماجرای غنچه را تعریف کنم.  نفسم را با خستگی فوت کرده به آرامی دراز کشیدم و خوابیدم.

  فردا صبح با سر و صدایی که از بیرون می‌آمد چشمانم را باز کردم که غنچه را کنارم دیدم.  غنچه با دیدن چشمان باز و گیجم ابروهایش را از تعجب بالا انداخت و بعد لبخندی زد و گفت:

- بیدار شدین خانوم! الان می‌خواستم بیدارتون کنم.

و بعد  خم شد تا کمکم کند که سرجایم بنشینم وقتی نشستم گفتم:

- بیرون چه خبره؟ چرا انقدر سر و صداس؟

غنچه قیافه متفکری به خود  گرفت و گفت:

- والا خانوم من هم زیاد نمی‌دونم. فقط شنیدم که امروز دو نفر مهمون آقا هستن و انگار مهمون های مهمی هم هستن چون آقا خیلی تدارک دیدن، الانم همه مشغول کار هستن.

متعجب با خودم فکر کردم "یعنی چه کسانی مهمان های مکس بودند؟ آخر توی این موقعیت چه وقت مهمون دعوت کردن بود؟" بعد برگشتم و از غنچه پرسیدم:

- ببینم نمی‌دونی مهمونا کیان؟

غنچه تنها گفت:

- نه خانوم. می‌خواین برم بفهمم؟

درحالی که انگشت شستم را روی لبم می‌کشیدم گفتم:

- نه نمی‌خواد. فقط بیا کمکم کن تا حاضر بشم.

بعد از پوشیدن لباس مناسب، همراه غنچه از اتاق بیرون رفتم و غنچه من را به اتاقی که مکس در آن بود، راهنمایی کرد. خدمتکارها در تکاپوی تدارکات و تمیز کردن خانه بودند و هر کدام بعد از دیدن غنچه او را صدا زده از او کمک می‌خواستند اما او با کمال احترام از آن‌ها عذر خواهی می‌کرد و می‌گفت که باید من را راهنمایی کند. هرچند که من می‌دانستم تمام این‌ها بهانه ‌ای برای کار نکردن است.

@Asma,N

ویرایش شده توسط برهون
☆ویراستاری|bita. mn☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#پارت 9

مکس به خاطر آن‌که برای دیدن او زیاد سختی نکشم به یکی از اتاق های طبقه پایین نقل مکان کرده بود. روبه‌روی در قهوه‌ای بسته شده ایستادم  و دستم بالا آورده و در زدم. کمی بعد صدای جدی مکس به گوشم رسید که اجازه ورود به اتاقش را صادر می‌کرد به آرامی در را باز کرده و وارد اتاق شدم. مکس با دیدن من گل از گلش شکفت، از پشت میز کارش بلند شده و به سمت من آمد و کمی دستانش را از هم باز کرد و با لبخندی گفت:

- به به ببین کی اینجاست؟ صبح بخیر گل.

لبخندی به جمله تکراری‌اش زدم و درحالی که در آغوشش فرو می‌رفتم گفتم:

- حالا همچین میگی هر کی ندونه فکر می‌کنه تو سال تا سال منو نمی‌بینی.

مکس مرا از آغوشش جدا کرده و به صورتم نگاهی انداخت و موهایم را نوازش کرد و درحالی که مرا به داخل دعوت می‌کرد گفت:

- حتی اگه یک ساعت هم نبینمت بازم دلم برات تنگ میشه جوری که انگار یک سال ندیدمت.

سری تکان داده و روی مبل به آرامی نشستم که مکس گفت:

- فکر کنم هنوز صبحانه نخوردی بزار الان میگم صبحانه بیارن.

و بعد به سمت میز کارش رفت که دستم را بلند کردم و درحالی که تکانش می‌دادم گفتم:

- نه نمی‌خواد مثل این‌که اینجا دفتر کارتِ، بخوام صبحونه بخورم میرم توی آشپزخونه.

مکس که در وسط راه برگشته بود گفت:

- اما...

حرفش را قطع کرده و به مبل کناری اشاره کرده گفتم:

- بیا بشین حرف دارم، بعدا هم می‌تونیم صبحانه بخوریم.

مکس برگشته و روی مبل کناری من نشست، نگاهی به غنچه که همچنان بیرون اتاق ایستاده بود کردم و گفتم:

- شما هم برو به کارات برس خودم برمی گردم.

غنچه با کمی ترس نگاهم کرده که لبخندی برای اطمینانش زدم و اشاره کردم تا از در بیرون برود، غنچه خم شده و با احترام "چشمی" گفت و در را بست و رفت. کمی به در خیره شده بعد برگشتم و به مکس نگاه کردم  و گفتم:

- خب نمی‌خوای بگی این قضیه مهمون ها چیه؟

مکس تنها لبخندی زد و گفت:

- چیزی نیست فقط چندتا از همکارا میان برای یک سری کاغذ بازی.

لبخندی از سر حرص بر روی لبانم نشست و سرم را بالا پایین کرده و از لای دندان های بهم چسبیده‌ام گفتم:

- هوم، همکار آها.

مکس هم همزمان برای تایید سرش را بالا پایین می‌کرد. نگاهم را از چشمان مکس گرفتم و کمی دوروبر را  نگاه کردم. حرصم گرفته بود از این‌که آنقدر راحت دروغ می‌گفت. چند باری تند_تند پلک زدم و لبم را به دندان گرفتم و بعد به سمت مکس برگشتم و درون چشمان خوش رنگش خیره شده و گفتم:

- نمی‌خواستم اینو بگم ببینم خودت کی می‌فهمی ولی مثل این‌که خودت اصلا متوجه نیستی.

مکس   متعجب به من نگاه کرد و ابروهایش را کمی بالا انداخت و گفت:

- چی رو؟

لبانم را از حرص روی هم فشار دادم و بعد گفتم:

- این‌که وقتی دروغ میگی چقدر ضایع میشی.

مکس شوکه کمی نگاهم کرد و بعد انگار که قیافه خود را در آیینه می‌بیند به صورتش دست کشید و کمی سرش را به چپ و راست تکان داد و بعد دوباره نگاهش را روی صورت من برگرداند و گفت:

- یعنی انقدر ضایعس؟ فکر می‌کردم توی این مدت بهتر شدم.

پوزخندی زدم و نفسم را محکم به بیرون فوت کردم و گفتم:

- واقعا چی باعث شده فکر کنی که می‌تونی به من دروغ بگی؟  فکر کردی منم مثل اون کودنای بیرون گول این لبخندای الکیت رو می‌خورم؟  فکر کردی من یادم رفت که قرار بود برام بگی چه اتفاقی افتاده ولی فقط اومدی و یکم لی_لی به لا لام گذاشتی و رفتی، فکر کردی من بچم که بهم آبنبات بدی ذوق کنم و کلا همه چیز رو فراموش؟

مکس دیگر در چشمانم نگاه نمی‌کرد و خودم هم می‌دانستم  که از کارش پشیمان است اما پنهان کردن و دروغ گفتن مشکلات را حل نمی‌کرد بلکه مشکل دیگری ایجاد می‌کرد و بیشتر طناب ها را در هم گره می‌زد. نفس عمیقی کشیدم، حالا کمی آرام‌تر بودم هر چند از اول  هم برای دعوا به اینجا نیامده بودم. کمی خم شدم و صورت مکس را که به میز خیره شده بود به سمت خودم برگرداندم و گفتم:

- می‌دونم که خودت هم دوست نداری دربارش حرف بزنی، می‌دونم این‌که همچنان داری عذاب می‌کشی رو می‌خوای پنهان کنی اما با پنهان کردنشون فکر کردی اوضاع رو درست می‌کنی یا تغییرشون میدی؟

مکس نگاهش را دوباره از من دزدید، حالا شبیه کودکی شده بود که خطایی انجام داده و توسط مادرش سرزنش می‌شود. آنقدر مظلوم   شده بود که دوست داشتم این بحث را تمام کرده بغلش کنم و فشارش دهم، آنقدر تا حرصم خالی شود. به زور جلوی لبخندم را گرفتم و با جدیت ادامه دادم:

- مکس منو ببین.

مکس با نگاهی مظلومانه به چشمانم خیره شده و با صدای آرامی که نشان از شرمندگی‌اش می‌داد گفت:

- ببخشید نباید بهت دروغ می‌گفتم.  انقدر بزرگ شدم که عقلم برسه دارم چیکار می‌کنم اما بعضی وقتا تبسم حس می‌کنم یک بچم که هیچی بلد نیست.

لبخندی زدم الحق که این پسر فقط یک بچه بود. اشاره‌ای به پیراهن سفیدش  که کمی خونی شده بود کردم و گفتم:

- هنوز نبستی‌شون؟

مکس نگاهی به پیراهن انداخت و سریع از جایش بلند شد. درحالی که گوشه‌ی خونی شده پیراهن را از خودش دور می‌کرد گفت:

- این کی خونی شد! اه، بزار بگم بیان اینو پانسمان کنن بعد بریم صبحانه بخوریم.

همان‌طور که فکر می‌کردم می‌خواست از زیر کاری که کرده در برود سری تکان داده و گفتم:

- نمی‌خواد بگو وسایلش رو بیارن خودم پانسمان می‌کنم.

مکس دستش را از پیراهن جدا کرده و به سمتم تکان داد و گفت:

- نه بابا نمی‌خواد آخه تو...

چشمانم را در کاسه چرخاندم و گفتم:

- نمی‌خواد نداریم، هنوز حرفام تموم نشده که فرار می‌کنی باهات کار دارم.

مکس کمی خیره نگاهم کرد و بعد که متوجه منظورم شد به سمت تلفن رفت، شماره‌ای را گرفت و گفت وسایل را بیاورند و خودش هم آمده و روی مبل تک نفره کنارم نشست و گفت:

- خب بگو ببینم چی شده؟

سرم را بالا انداختم و گفتم:

- نه مثل این‌که یادت رفته، اونی که باید اول تعریف کنه تویی نه من.

در همین لحظه در باز شد و غنچه همراه با جعبه کمک های اولیه وارد اتاق شد، به سمت میز آمد و وسایل را روی میز قرار داد. هنوز می‌توانستم استرسی را که درونش جریان داشت، حس کنم. غنچه نگاهی به مکس که کنار من بر روی مبل تک نفره نشسته بود کرد و سریع سر خود را پایین انداخت و با گفتن" بااجازه" از اتاق خارج شد و در را بست. صدای تق در که به گوشم رسید، از جایم بلند شدم و به سمت مبل دو نفره رفته و به کنارم اشاره زدم تا مکس هم بنشیند مکس دوباره نگاهی به در بسته شده انداخت و گفت:

- ببینم این دخترِ حالش خوب بود، خیلی نگران به نظر می‌رسید.

لبخندی زدم و جعبه را کمی به سمت خودم کشیدم و گفتم:

- داستانش طولانیه بعدا برات میگم.

مکس سری به نشانه موافقت تکان داد و دکمه های پیراهنش را باز کرد و پیراهن را از تنش درآورد و بعد مستقیم به سمت مبل آمده و پشت به من نشست. بدون آن‌که نگاهی به او بی‌اندازم مشغول درآوردن وسایل از جعبه شدم و وقتی کارم را به اتمام رساندم  برگشتم تا پشت مکس را پانسمان کنم اما از چیزی که دیدم  بر سرجایم خشکم زد. کل پشت مکس با بانداژ پوشیده شده بود ولی باز هم خون تمام بانداژ‌ها را پوشانده بود و  یک قسمت سفید هم در بانداژ ها باقی نمانده بود. معلوم بود که به زخم ها به خوبی رسیدگی نشده که دوباره سر باز کرده و خونریزی کرده بودند. حیرت زده تنها می‌توانستم به پشت مکس که پر از خون شده بود، خیره شوم حتی دیگر یادم رفته بود که برای چه کاری به آن‌جا آمده بودم. خشم، ناراحتی، انتقام،  حقارت و... احساسات زیادی درون وجودم به غلیان افتاده بود.

دستانم را یک دور مشت و باز کردم تا بتوانم  آن‌ها را به حرکت درآورم. آرام دستانم را که لرزش محسوسی داشتند به جلو بردم و آرام بانداژ بسته شده را باز کردم. هر چقدر که  بیشتر از لایه ها برداشته می‌شد، خیسی بانداژها را بیشتر می‌توانستم حس کنم و اشک بیشتر از قبل درون چشمانم جمع می‌شد. چه بر سر این پسر آورده بودند. وقتی بانداژها را کاملا باز کردم، دیگر دستانم رنگ خون گرفته بود. خون روی پشت مکس پخش شده بود و همچون لباسی به رنگ سرخ کل پشتش را پوشانده بود، چشمانم را از درد بستم. فکر می‌کردم بعد از  این همه سال دیگر عادت کرده بودم ولی نه، همچنان نمی‌توانستم عادت کنم و با چنین صحنه هایی روبه‌رو شوم. اول  حوله سفید نرمی را که روی میز بود برداشتم و درون ظرف آب فرو بردم، آب آن را گرفتم و بعد به آرامی روی پشتش کشیدم. می‌دانستم که جای زخم ها می‌سوزد، می‌دانستم که مکس  این درد را تحمل می‌کند و دم نمی‌زند ولی دستانش را درهم می‌پیچد و محکم بهم فشار می‌دهد و لبانش را به دندان می‌گیرد. وقتی کامل زخم ها را با آب تمیز کردم کمی بتادین بر روی  پنبه ریخته و به آرامی روی زخم گذاشتم که ناگهان مکس از درد کمر خود را راست کرد و "آخی" گفت. انگار که قلبم را زخمی کرده باشند من هم دردم گرفته بود، زخم ها حالا به خوبی خودنمایی می‌کردند. جای ضربه‌ی شلاق ها به خوبی بر روی بدنش مشخص بود و ناخوداگاه چشمانم به سمت شانه مکس رفت و جای سوختگی را همراه با جای دندان‌های سگ به خوبی دیده می‌شد. دستم انگار که دیگر  در اختیار من نبود، دراز شده و به سمت آن زخم قدیمی رفت. با انگشتم جای زخم را لمس کردم که ناگهان دست مکس روی دستم نشست که از فکر بیرون آمدم و خواستم دستم را پس بکشم که دستم را درون دستان خود نگاه داشت و آن را فشرد  و بعد رها کرد.  انگار که دیگر هیچ حسی درون انگشتانم نبود.  اشک بیشتر و بیشتر از قبل درون چشمانم جمع می‌شد و در آخر یک قطره بر روی گونه‌ی سردم نشست ولی سریع آن را پاک کردم به کارم ادامه دادم و در آخر کل تنش را با باند پوشاندم وقتی کارم را به اتمام رساندم، مکس از جایش بلند شده و گفت:

- برم لباس بپوشم میام.

و بعد به سمت در سفیدی که در اتاق بود رفت. وارد اتاق شد و در را بست. سرم را پایین انداخته به دستانم و پارچه‌ای که  از خون پر شده بود، نگاه کردم.  نمی‌دانستم که باید گریه کنم یا بخندم؟ گریه از دردی که در درون مکس حس می‌کردم  یا خنده از زخم هایی که پنهان شده و دیگر دیده نمی‌شد. با باز شدن دوباره در سریع خم شدم و وسایل را برداشتم. مکس همان‌طور که به سمت مبل می‌آمد گفت:

- ولشون کن میان جمع می‌کنن.

مکس روی مبل نشست یک تیشرت جذب خاکستری پوشیده بود و دیگر خبری از آن باندهای سفید نبود. با صدای مکس نگاه از تیشرتش گرفتم و به صورتش که به شدت درهم رفته بود، نگاه کردم.

- وقتی رفتم همه چیز مثل قبل بود، هیچ چیز توی خونه فرق نکرده بود. می‌دونی با این‌که این‌جا بودم اما تا به حال جرات نکرده بودم که به عمارت سرخ برم حداقل، نه از زمانی که تو رفتی. رفتم توی دفتر رییس مثل همیشه پشت میز نشسته بود. ازم تو رو خواست گفت که می‌دونه تو توی خونه منی، گفت که تو رو دوباره قبول می‌کنه و دوباره   مثل دخترش بزرگت می‌کنه، پیش خودش نگهت می‌داره، عصبی شدم نمی‌تونستم از این حرفاش بگذرم بنابراین رفتم که بزنمش. می‌دونم که بی‌عقلی کردم، می‌دونم اما نمی‌تونستم بزارم هر چی از دهنش درمیاد بگه و منم مثل یک غلام حلقه بگوش بشنوم، نمی‌تونستم. من خسته شدم تبسم می‌فهمی؟ من از این وضعیت خسته شدم. اگه به من بود، بی‌خیال همه چیز می‌شدم دستت رو می‌گرفتم و از این‌جا می‌بردم  یک جایی که هیچ‌کس دستش بهت نرسه، من خستم...

همان‌طور  به او که کلافگی را به خوبی نشان می‌داد، خیره شده بودم گفتم:

- چرا بهم نگفتی؟ این یک موقعیت عالی بود...

قبل از آن‌که حرفم را کامل کنم، مکس حرفم را قطع کرد و با انگشت اشاره‌اش من را نشان داد و گفت:

- دقیقا به خاطر همین حرفت بود که بهت نمی‌گفتم.

خودم هم می‌دانستم که مکس بیشتر از هرکسی به امنیت و سلامت جانم اهمیت می‌دهد اما انگار این برای خودم زیاد مهم نبود پس گفتم:

- می‌دونی که تهش این کار رو انجام می‌دیم پس بهتر نیست که خودت بدون بحث کردن انجامش بدی؟

مکس "آهی" کشید. می‌دانستم که آخر هم نمی‌تواند جلوی حرف های من تاب بیارود، فقط کافی بود تا کمی عصبانی یا غمگین شوم، هر کاری را که می‌گفتم "نه" نمی‌آورد. مکس کمی فکر کرده و گفت:

- باشه، می‌دونم که داری از نقطه ضعفم استفاده می‌کنی ولی چیکار میشه کرد، یک دونه تبسم که بیشتر نداریم. خب من که گفتم حالا تو نمی‌خوای  تعریف کنی چی شده؟

لبخندی زدم و از جایم بلند شدم تا کمی در اتاق راه بروم و گفتم:

-  خب درباره یکی از خدمتکارهاست به نام غنچه.

مکس کمی اخم کرد و در فکر فرو رفت. انگار می‌خواست قیافه‌ی غنچه را به یاد بیاورد و بعد انگار که یادش آمده باشد، ابروهایش را بالا انداخت و گفت:

- هوم، ببینم این همین خدمتکاره نیست که روی صورتش کک و مک داره و الان وسایل رو آورد؟

سری به نشانه مثبت تکان دادم به سمت تابلویی که گوشه‌ای از اتاق آویزان شده بود،  نگاه کردم و گفتم:

- جاسوس رییس بود.

می‌توانستم  قیافه‌ی  شوکه شده مکس را که با ابرو های بالا رفته مرا می‌نگرد تصور کنم ولی برنگشتم تا حیرتش را تماشا کنم  و ادامه دادم:

- خب می‌دونی من فهمیدم از طریق غنچه جای منو فهمیده ولی دارم از الان بهت میگم مبادا هوس کنی به خاطر کاری که انجام داده بزنی ناکارش کنی. اون هنوز فکر می‌کنه من نمی‌دونم پس بهترِ که هیچ کاری نکنی تا شک نکنه.

مکس از جایش بلند شده و به سمت میزش رفت و به آن تکیه داد و گفت:

- خب پس می‌خوای چیکار کنم؟

به سمت مکس برگشتم و روبه‌رویش ایستادم و کمی سرم را به سمت چپ گج کردم که موهای آزادم به یک سمت ریخت و گفتم:

- اون میشه خدمتکار شخصیه من اگه خودم حواسم بهش باشه، خیلی بهترِ تا به روش های خشن شما مردا پیش بریم.

مکس یک دسته از موهایم را گرفته  به لبش نزدیک کرد و بعد درحالی که زیرچشمی نگاهم می‌کرد گفت:

- می‌دونی که این روش های خشن رو در اصل دارم برای کی انجام میدم دیگه.

لبخندی زدم سر تکان دادم و بعد برگشتم و همان‌طور که پشتم به او بود گفتم:

- خب دیگه بریم صبحانه بخوریم.

مکس جلو آمده "چشمی" گفت و کمکم کرد تا همراه او به بیرون برم.

@Asma,N
 

ویرایش شده توسط برهون
☆ویراستاری|bita. mn☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#پارت 10

وقتی صبحانه را خوردیم به اتاقم رفتم تا لباس‌هایم را عوض کنم. از آن‌جایی که هنوز زخمم کاملا خوب نشده بود،  نمی‌توانستم لباس جذب بپوشم پس پیراهنی همراه با شلواری  راسته پوشیدم و موهایم را گفتم تا غنچه بالای سرم ببندد در آخر یک رژ با کمی ریمل زدم و از اتاق بیرون رفتم  که یکی از خدمتکارها جلو آمد و گفت :

- سلام خانم مهمون‌ها با آقا توی سالن پذیرایی منتظر شما نشستن.

 سری تکان دادم و به سمت اتاق پذیرایی رفتم. وقتی وارد شدم، واقعا شوکه شدم و خوشحال. نمی‌دانستم که چه  بگویم یا چه واکنشی نشان دهم. آرام جلو رفتم و بعد از سلام کردن روی مبل تک نفره‌ای نشستم. مایکل در‌حالی که به حرکت آهسته‌ی من نگاه می‌کرد گفت:

- هی دخترِ باز که تو مجروحی، ببینم میشه یک دفعه من تو رو ببینم و سالم باشی؟

درحالی که فنجان کوچکی را که خدمتکار برایم گذاشته بود از روی میز بر‌می‌داشتم از یاد خاطرات گذشته لبخندی زدم و گفتم:

- اوه، فکر نکنم سعادتش نصیبت بشه.

مایکل بلند شروع به خنده کرد و گفت:

- لورا ببین این همون دوستام هستن که دربارشون بهت گفته بودم.

من که تازه متوجه دختری که کنار مایکل نشسته بود شدم، متعجب به او نگاه کردم. دختر هم انگار که کمی معذب باشد فقط سر خود را تکان داد و بیشتر در خودش جمع شد. از این کارش زیاد خوشم نیامد. حس می‌کردم خودم هم معذب شده‌ام از این‌که اول کار را انقدر راحت و صمیمی شروع کردم. کار اشتباهی کرده بودم؟ باید رسمی‌تر می‌بودم؟ اما من نمی‌توانستم جلوی خودم را بگیرم، آخر بعد از چند سال بالاخره مایکل را دیده بودم. او کسی بود که مانند برادرم دوستش داشتم و به او اهمیت می‌دادم یک مدت بود که خارج رفته بود و خبری از او نداشتم اما حالا بسیار مسرور شده بودم که او را در این عمارت می‌دیدم ولی برایم عجیب بود که به همراه دختری به این عمارت آمده چون معمولا مکس چنین اجازه‌ای را به مایکل و دیگر اعضا گروه نمی‌داد که شخصی خارج از برنامه را وارد عمارت‌ها کنند. فنجانم را روی میز گذاشتم و با تعجب پرسیدم:

- خب نمی‌خوای معرفی کنی؟

مایکل لبخندی زد و دست دور شانه‌ی دختر انداخت و او را محکم به سمت خود کشید که دختر به دلیل این کارش شوک زده شد و با چشمانی گرد شده به او خیره شد  و بعد دست خود را به طور نامحسوسی میان خودش و مایکل قرار داد، انگار که نمی‌خواست بیشتر از آن به مایکل نزدیک شود. مشکوک کمی چشمانم را ریز کردم اما با صدای مایکل سریع نگاهم را به صورتش دوختم که گفت:

- این دختری که عاشقشم و همسر عزیزم لوراست.

متعجب و شوک‌زده نگاهم را بین مایکل و لورا می‌چرخاندم و فکر می‌کردم که این غیر ممکن است. به فکر کردن احتیاجی نبود زیرا می‌دانستم که هر چقدر بیشتر به آن فکر کنم بیشتر به نظرم نامعقول می‌رسید. معمولا کسانی که در گروه کار می‌کردند  ازدواج نمی‌کردند و اگر هم این کار را انجام می‌دادند معمولا رییس آن‌ها را تعیین می‌کرد و این اتفاق نادری بود که در هر چندین سال ممکن بود  بی‌افتد، برای همین است که افراد گروه تا حد امکان ارتباط خود را با اشخاص بیرون از گروه قطع می‌کنند و به صورت چراغ خاموش زندگی می‌کنند. برای بیرون رفتن افکاری که در ذهن داشتم کمی سرم را تکان دادم و به مایکل  متعجب گفتم:

- یعنی تو الان زن گرفتی؟ چرا به من نگفتی؟

مکس انگار که چیز عجیبی شنیده باشد سرفه‌ای کرد که کمی از قهوه‌ فنجانش روی سرامیک سفید ریخت. خدمتکاری که کنار او ایستاده بود سریع خم شد و گفت:

- ارباب حالتون خوبه، روی خودتون که نریخت؟

مکس سری تکان داد و فنجان را روی میز قرار داد. خدمتکار سریع خم شد با دستمالی که به همراه داشت زمین را تمیز کرد و بعد راست ایستاد از روی میز فنجانِ قهوه را برداشت و برگشت و رو به مکس گفت: 

- ارباب من میرم تا قهوتون رو عوض کنم.

مکس که همچنان کمی سرفه می‌کرد، سر خود را به تصدیق حرفش تکان داد که خدمتکار از آن‌جا رفت. کسی که بیشتر از این عکس العمل تعجب کرده بود من بودم، مگر چیز عجیبی گفته بودم؟ خودم که این‌طور فکر نمی‌کردم. سرم را کمی کج کردم با تعجب به مکس که حالا بهتر شده بود گفتم:

- ببینم مکس حالت خوبه، نکنه که من چیز عجیبی گفتم؟

مکس تکیه خود را به پشتی مبل داد و گفت:

- نه فقط یک لحظه قهوه پرید توی گلوم.

کمی با دقت به مکس نگاه کردم و بعد دستانم را در سینه جمع کردم و نگاهم را به مایکل و لورا دوختم. لورا انگار که از نگاه خیره من خجالت زده شده باشد کمی بیشتر از مایکل فاصله گرفت. نه انگار این‌طور کار کردن هیچ چیز را مشخص نمی‌کرد داشتم سعی می‌کردم تا با این صحبت‌ها بفهمم ماجرا از چه قرار است اما هیچ کدام حرفی نمی‌زدند پس...
چشمانم را بستم و نفسم را به بیرون فوت کردم و بعد چشمانم را باز کردم و به مایکل لبخندی زدم و گفتم:

-  مبارک باشه لورا خانم و همین‌طور داداش مایکل. 

مایکل لبخندی زد و دست از دور شانه‌ی لورا برداشت و دست به سینه شد و گفت:

- اوه می‌بینم که هنوز یک کلمه  هم نگفته لورا جاش رو توی دلت باز کرده اول به اون تبریک میگی، نباید اول به من که یک همچین زن خوبی رو انتخاب کردم تبریک می‌گفتی؟

لبخندی زدم و دستانم را بالا آوردم و به آرامی به هم کوبیدم، چشمانم را کمی گرد کرده و گفتم:

- اوه راست میگی هرچند که انتخاب تو نبوده...

با شنیدن این حرف لبخند از روی لبان مایکل رفت و شوکه به من خیره شد. هه، حدسش را میزدم. جو بدی در فضا حاکم شده بود در هر صورت که باید این‌ها را می‌شنیدم ولی انگار این دو مرد خیلی دوست داشتند که با من بازی راه بی‌اندازد پس من هم به آن‌ها ملحق می‌شدم. لبخندم را سریع از روی صورتم پاک کردم دستانم را پایین آوردم و ادامه دادم:

- در ازاش چیکار کردی؟

مایکل پلکی زد و کمی متعجب به من نگاه کرد و بعد سرش را پایین انداخت و گفت:

- یک محموله آوردم.

با عصبانیت به مایکل خیره شدم و بعد نگاهی زیر چشمی به مکس انداختم که بی‌خیال قهوه‌اش را می‌خورد. نگاه از او گرفتم و چشمانم را برای چند دقیقه بستم و دستانم را چند بار مشت کردم و در آخر از جایم بلند شدم و از غنچه خواستم تا کمک کند و بعد با لحنی پر از حرص گفتم:

- که این‌طور، خیلی خب امیدوارم که خوشبخت بشید. 

و بعد لبخندی به لورا زدم و ادامه دادم:

- ببخشید دیگه لورا جون اما من به خاطر این مجروحیتم نمی‌تونم زیاد بشینم به خاطر همین از جمعتون میرم،  بیشتر از این نمی‌تونم باهاتون باشم.

لورا لبخند زیبایی زد و از جایش بلند شد و  گفت: 

- این حرف رو نزنید، این ما هستیم که مهمونیم ببخشید که باعث زحمتتون شدیم.

دستم را بالا آوردم و تکان دادم و گفتم:

- نه بابا این حرفا چیه، اتفاقا من هم خوشحال شدم که مایکل و همسرش رو دیدم دیگه با اجازه.

و بعد به سمت اتاقم رفتم و از غنچه خواستم تا لیوانی آب برایم بریزد و از اتاق بیرون برود. آب را که خوردم لیوان را روی پاتختی قرار دادم و کاملا دراز کشیدم و به سقف اتاق خیره شدم. می‌دانستم که همیشه از این‌کارها می‌کند، او همیشه کسی بود که در میان ما کودکان به عذابگر معروف بود. ما همیشه از کارهای او رنج می‌بردیم اما هیچ قدرتی نبود تا با او روبه‌رو شود و ما هم که تنها کودک بودیم. کودکان بیچاره‌ای که در جهنم زندگی می‌کردیم و این هم یکی دیگر از سرگرمی‌هایش شده بود. اشک آرام از گوشه چشمانم به پایین چکید، دستم را بالا آورده و آن‌ها را پاک کردم در همین موقع کم_کم خاطرات روی پرده سینمای ذهنم پخش شد و من هم شروع به نگاه و یادآوری آن‌ها کردم.

@Asma,N

ویرایش شده توسط برهون
☆ویراستاری|bita. mn☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#پارت 11

تهران- 20  بهمن ماه سال 1379

عمارت سرخ

خدمتکار از جلویش کنار رفت. مکس خود را درون آیینه قدی دید، کت اسپرت سیاهی به همراه پیراهن سفیدی که از زیرش پوشیده بود، کراوت کوچکی به رنگ سیاه که طرحی به رنگ نقره‌ای روی آن زده شده بود، شلواری به رنگ ذغالی به پا داشت و کفش های سیاهش که از تمیزی برق می‌زدند و در آخر موهایش که آن‌ها را به سمت بالا داده بود اما مانند همیشه یک لاخ از موهایش جلوی صورتش افتاده بود. آنقدر این یک لاخ مو اعصابش را بهم می‌ریخت که یک دفعه تصمیم گرفته بود تا آن را قیچی کند اما به خاطر آن‌که تبسم گفته بود  این‌گونه جذاب‌تر می‌شود از کارش منصرف شده بود. لبخند  کوچکی روی لب های مکس  نشست که با صدای خدمتکار سریع ناپدید شد. مکس به سمت او برگشت  که خدمتکار تا کمر برایش خم شده و گفت:

- ارباب جوان چیزی لازم ندارین؟ مدل لباس باب میلتون هست؟

مکس کمی خیره به او که حالا دیگر راست ایستاده اما سرش را پایین نگه داشته بود، شد   و بعد نفس خود را بیرون داد و دستش را به معنای مرخص بودنش تکان داد که خدمتکارها بعد از تعظیمی سریع از اتاق بیرون رفتند. مکس نفسش را محکم به بیرون فوت کرد و دستی درون موهایش کشید. مگر دوران قرون وسطا یا یک چنین چیزی بود که خدمتکارها را این‌گونه تعلیم می‌دادند. الان زمانی بود که هرکس برای خود شخصیتی داشت این‌که جلوی یک نفر خود را تا کمر خم کنی واقعا که آخر حقارت بود. در همین موقع کسی در اتاق را زد و بعد از اجازه‌ی مکس وارد اتاق شد، او سرخدمتکار بود همان جلوی در ادای احترام کرده و گفت:

- ارباب جوان آماده‌اید؟

مکس به تایید سر خود را تکان داد که سرخدمتکار از جلوی در کنار رفته به بیرون اشاره کرد و گفت:

- بفرمایید از این طرف لطفا.

مکس یک‌بار دیگر خود را درون آیینه نگاه کرد و بعد سریع به همراه سرخدمتکار به سمت در خروجی رفتند. به جلوی در که رسیدند، رییس را از دور دید که  کت شلوار خوش دوختی به رنگ ذغالی به همراه خط های کم‌رنگ پوشیده بود. او جلوی در منتظر ایستاده بود، مثل همیشه عصایش را که بسیار روی آن کار شده بود و به رنگ نقره‌ای بود به همراه داشت. رییس با صدای قدم های او به سمتش برگشت و با دیدینش انگار که بچه خود را دیده باشد با شادی گفت:

- اوه...پسرم مکس، بالاخره اومدی! بیا، بیا اینجا می‌خوام بیشتر ببینمت.

مکس آرام و با سردی جلو رفت و دست رییس را که به سمت او دراز شده بود، بوسید که رییس دستی بر سرش کشید و بعد رو به سرخدمتکار با لحن سردی گفت:

- ببینم تبسم کجاست؟

سرخدمتکار همان‌طور که سرش پایین بود جواب داد:

- ایشون هم باید تا الان آماده شده باشن.

رییس سرش را تکان داده دست دور شانه مکس  انداخته و او را به خود چسباند و آرام در گوشش گفت:

- خودت خوب می‌دونی که شبایی مثل امشب نباید بازیگوشی کنی، بهتر نقشت رو خوب بازی کنی.

مکس درحالی که به سردی به روبه‌رو خیره شده بود گفت:

- من خوب نقشم رو بلدم.

رییس پوزخندی زد و به آرامی در گوشش نجوا کرد:

- امیدوارم همین‌طور باشه چون اگه نباشه می‌دونی که چی میشه؟

مکس از عصبانیت دستان خود را مشت کرده و چشمانش را بست که در همین موقع صدای تق_تق کفش‌هایی به گوشش خورد و در آخر صدای شاد رییس دوباره در گوشش پیچید که گفت:

- اوه این هم از دختر گلم، حالا دیگه ضیافت امشب تکمیلِ_تکمیلِ.

مکس چشمان خود را باز کرد و به سمت او برگشت و از شوک سرجایش خشکش زد. تبسم به زیبایی می‌درخشید، دامنی نسبتا بلند  به رنگ قرمز پوشیده بود که یقه قایقی داشت و از گوشه  گل های ریز سیاهی به سمت بالا آمده بودند و دور تا دور کمرش را گرفته بودند، موهای سیاهش درشت و شل بافته به کنار انداخته بود در پایین موهایش گیره‌ای به شکل گل که با جواهر قرمز رنگی درست شده بود، زده بود که  به زیبایی با موهایش هماهنگی داشت،  آرایش کمی روی صورتش نشانده بود که بیشتر از قبل زیبایش کرده بود و کفش های نسبتا پاشه‌دار سیاهی پوشیده بود و کیف دستی کوچک قرمزی هم به همراه داشت. با آن‌که جثه‌اش بسیار کوچک بود اما لباس به زیبایی در تنش نشسته بود به‌طوری که مکس نمی‌توانست از او چشم بردارد. تبسم نگاهی به مکس انداخته و بعد کمی خم شده و به او ادای احترام کرد و بعد به سمت رییس آمده و دست او را بوسید و با او شروع به صحبت کرد. مکس همچنان به او خیره شده بود، نمی‌توانست که از تبسم نگاهش را بردارد. تبسم که زیر نگاه خیره مکس معذب شده بود، برگشته و با تعجبی ساختگی گفت:

- اوه...ارباب جوان اتفاقی افتاده؟ نکنه چیزی روی صورتمِ؟

و بعد انگار که به دنبال چیزی روی صورتش باشد به گونه‌اش دست کشید. مکس پلکی زد و سریع نگاه خود را برگرداند که صدای خنده رییس بلند شد و بعد گفت:

- اون شیفتت شده. انقدر که زیبا شدی دقیقا مثل من.

و بعد دستی روی صورت تبسم کشید که باعث شد قیافه تبسم به صورت نامحسوسی جمع شود. مکس دستان خود را آنقدر فشار داده بود که فکر  می‌کرد    استخوان انگشتانش هرآن خرد می‌شوند. رییس خنده‌ای سر داد و بعد دستانش را   پشت هر دویشان قرارداد و آن‌ها را به جلو هدایت کرد که ناگهان نگاه مکس به پشت تبسم که باز بود افتاد با این‌که خیلی تلاش کرده بود تا جای زخم ها را پنهان کند اما همچنان هم کمی از زخم ها در پشتش دیده می‌شدند و این بیشتر مکس را عذاب می‌داد که تبسم باید تا آخر عمرش لباس‌هایی می‌پوشید که تماما بسته بود. هر دو به سمت ماشین حرکت کردند، رییس از یک سمت و مکس و تبسم از سمت دیگر ماشین سوار شدند، مکس  نمی‌خواست تا تبسم در کنار رئیس بنشیند پس زودتر از تبسم در ماشین نشست.
به محل مهمانی که رسیدند، از ماشین پیاده شده به سمت عمارتی که در آن جشنی برپا بود رفتند. صدای موزیک برخلاف مهمانی های دیگر بلند نبود، تزیین اصلی در حیاط انجام نشده بود زیرا مهمانی اصلی درون خانه بود. به‌محض ورود  به مهمانی، خدمتکاری جلو آمده و بعد  از گرفتن پالتو‌هایشان آن‌ها را راهنمایی کرده تا به جای مورد نظر برسند. 

سالنی که از آن گذشتند خلوت بود اما باشکوه، سالن گسترده‌ای بود که با لوسترهای بزرگی که از سقف آویزان بود، نورانی شده بود و چشم هر بیننده‌ای را خیره می‌کرد، در کناری میز نهارخوری 12 نفره‌ای بود و در سمت دیگر راهرویی بود که چند خدمتکار جلوی آن ایستاده بودند بنابراین چیزی معلوم نبود، تابلوهای گران قیمت در سر تا سر سالن به چشم می‌خورد و تبسم را به وجد می‌آورد. تبسم همیشه از دیدن تابلوها لذت می‌برد، همیشه آرزو داشت که به نمایشگاه برود ولی این برای او غیر ممکن بود چون او در زندانی گیر افتاده بود که هیچ راه فراری نداشت هرچند که او هنوز کودک بود اما به خوبی به این چیزها پی می‌برد. آن‌ها به آرامی از پله ها بالا رفتند. مکس در کنار رییس جلو رفته و تبسم پشت سر آن‌ها روان شده بود. وقتی به طبقه بالا رسیدند، سالن بزرگی را دیدند که پر از آدم شده بود. مردم با لباس های فاخر درحالی که جام هایی در دست داشتند در گروه های کوچک و بزرگ با یک‌دیگر خوش و بش می‌کردند که با ورود رییس همه ساکت شده و به او خیره شدند. رییس دانه_دانه به سمت گروه‌ها حرکت می‌کرد و با تمام مردان و زنان به سردی احوال پرسی می‌کرد تا به آخر سالن رسید و در آخر از تمام مهمانان خواست تا از جشن در عمارت لذت ببرند. خوبی جشن های رییس همین بود شلوغی و زیاده روی در کار نبود، تنها مراسمی ساده برای پوشاندن کار کافی بود. رییس بعد از گذشت کمی دست رو شانه مکس گذاشت و آرام در گوشش گفت:

- باهم برین وقتش که شد یک نفر رو می‌فرستم.

مکس سری تکان داد که رییس بازویش را گرفت و فشار داد که صورت مکس از درد جمع شد، تبسم تنها می‌توانست نگاه کند چون اگر دخالت می‌کرد قطعا دوباره مکس را به دردسر می‌انداخت. رییس از لای دندان های بهم کلیک شده‌اش غرید:

- الان باید چی بگی؟

مکس دستش را روی دست رییس گذاشت و درحالی که صورتش از درد جمع شده بود گفت:

- ب....بله پدر.

رییس بازویش را ول کرد و بعد کتش را صاف کرد و با لحنِ تهدیدی آمیزی گفت:

- برای بار آخر میگم، درست نقشت را بازی کن.

مکس"بله پدری" گفت و بعد سریع دست تبسم را گرفت و از راه پله‌ای که در پشت سالن قرار داشت پایین رفتند. وقتی به پایین رسیدند از راهروی طویلی که در سمت چپ قرار داشت رد شدند و در آخر جلوی در سالنی دیگر ایستادند. خدمتکاران با دیدن آن‌ها در را باز کردند و آن دو وارد شدند. وارد دنیایی که پر شده بود از همسن و سالان خودشان، پر شده بود از آدم هایی مانند خودشان، سالن بزرگی بود. گوشه‌ای از سالن پر شد بود از خوراکی و غذاهای مخلتف که در ورود اول دهان هرکسی را آب می‌انداخت. سالن به زیبایی برای کودکانی به سن  زیر 10 سال تزیین شده بود، گوشه_گوشه‌ی سالن پر شده بود از عروسک های مختلف و در سویی دیگر از سالن خدمتکارانی ایستاده بودند و کنارشان کوهی از کادو بود و کودکانی با سن های مختلف در اطراف می‌گشتند و بازی می‌کردند. بیشتر بچه ها 7 تا 9 ساله بودند که با ورود آن‌ها سکوت کرده به مکس و تبسم  نگاه کردند. کودکانی که آن دو نفر را می‌شناختند سریع هر چه در دست داشته را رها  کرده و به سمت آن‌ها آمدند و با لبخند و گرمی از آن دو استقبال کردند و  خواستند تا با یک‌دیگر همراه شوند اما مکس تمام درخواست ها را رد کرد. امروز اصلا حوصله  هیچ‌گونه سرو صدایی را نداشت می‌خواست به سمت گوشه‌ای از سالن برود و روی یکی از صندلی ها بنشیند که تبسم دستش را فشار داد و گفت:

- هی داری چیکار می‌کنی؟

مکس  تعجب کرده بود که تبسم او را نگاه داشته، برگشت و با تعجب به او نگاه کرد و پرسید:

- چی شده؟ مشکلی داری؟

تبسم سری تکان داد و گفت:

- من که نه ولی فکر کنم تو می‌خوای  برامون دردسر درست کنی.

مکس که اصلا متوجه حرف های تبسم نمی‌شد گفت:

- میشه درست حرفت رو بزنی تبسم.

تبسم دست مکس که در دست داشت کشید و او را کنار خود نگه داشت و گفت:

- مگه رییس نگفت که نقشت رو خوب بازی کن؟ تو نمی‌تونی به هیچ‌کس توی این سالن اعتماد کنی ولی باید با افرادی که توی این سالن هستن   ارتباط برقرار کنی می‌فهمی چی میگم؟ رییس می‌خواد تو اعتماد افراد این‌جا رو به خودت جلب کنی بعد توی می‌خوای مثل تمام مهمونی های دیگه سرت رو بندازی پایین و بری یک گوشه بشینی؟

مکس کمی به پسرانی هم سن او بودند و کنار یک دیگر ایستاده و با هم صحبت می‌کردند نگاه کرد و بعد نگاهش را چرخاند و به تبسم خیره شد و  گفت:

- اونا؟ اونا  فقط یک مشت بچن که دنبال بازین.

تبسم نفسش را محکم بیرون داد و به همان پسرها نگاهی انداخت و بعد دوباره به مکس نگاه کرد و گفت:

- به سن و سال جثه‌هاشون نگاه نکن که چقدر ریزن، یادت نرفته که اینا بچه های کین؟ همشون بچه های شرکا یا دوستای رییس هستن  که این‌جا جمع شدن. همون‌طور که تو امروز مامور شدی که این‌جا نقش بازی کنی، اونا هم جمع شدن که نقش بازی کنن. به‌نظرم اگه الان برای خودت طرفدار جمع کنی خیلی در آینده به دردت می‌خوره این‌که آدم توی جاهای مختلف نفوذ داشته باشه خیلی خوبه.

مکس کمی به او خیره شد و بعد دستی درون موهایش کشید که آن یک لاخ مو به سمت بالا کشیده شد و بعد از آن‌که مکس دستش را پایین انداخت دوباره به سرجای خود برگشت که اعصاب مکس را خراب‌تر از قبل کرد. مکس دوباره به جمع پسران خیره شد و در آخر تسلیم شده و به سمت تبسم برگشت و گفت:

- خیلی خب، فقط بگو باید چیکار کنم؟

تبسم چشمان خود را چرخاند و بعد دست مکس را ول کرد و گفت:

- همون‌طور که پدر گفتن فقط کافیه که نقش بازی کنی. ادعای دوستی کردن فکر نکنم کار سختی باشه.

و بعد خودش هم به سمت جمعی از دختران رفت و به گرمی با آن‌ها شروع به صحبت کرد. به راستی که در برابر تمام آن دختران تبسم چیز دیگری بود، به قولی جواهر مجلس شده بود. مکس برای آن‌که فکر و خیال را از سر خود بیرون بیاورد، سرش را تکان داد و بعد به سمت گروه پسران حرکت  کرد. همان‌طور که تبسم گفته بود هیچ یک از این بچه ها ساده نبودند، در واقع آن‌ها جاسوس‌های پدر و مادرشان بودند و آن‌چه   در این سالن اتفاق می‌افتاد را برای پدر و مادرشان گزارش می‌کردند و درعین حال از زیر زبان یک‌دیگر اطلاعات بیرون می‌کشیدند به قولی این مهمانی جنگی بین نسل های آینده بود. مکس کمی سرش را عقب برد تا از وضع  تبسم مطلع شود که دید او به راحتی با دختران دیگر دوست شده و با لبخند با آن‌ها صحبت می‌کند. مکس برای لحظه‌ای محو لبخندی شد که روی لب های تبسم نشسته بود هرچند که دروغین بود. چقدر صورتش با لبخند زیباتر می‌شد. لحظه‌های زیادی نبود که تبسم لبخند بزند شاید اگر  اتفاق خاصی رخ می‌داد، او را خوشحال می‌کرد و لبخند بر لبش می‌آورد در همین فکرها بود که ناگهان دستی روی شانه‌اش می‌نشیند و او را از جا می‌پراند برمی‌گردد، پسری به اسم فراز را می‌بیند که کنار او ایستاده و دختر ها را نگاه می‌کند. مکس کمی خود را عقب کشیده و گفت:

- داری چیکار می‌کنی؟

فراز کمی متعجب به او نگاه کرد و بعد گفت:

- خوشگله مگه نه؟

مکس کمی اخم کرد و گفت:

- چی؟

فراز به سمت دخترها نگاه کرد و بعد با انگشت شصت به آن‌ها اشاره زد و گفت:

- اونی رو میگم که داشتی بهش نگاه می‌کردی.

مکس چند لحظه‌ای به فراز خیره شد از قرار معلوم او نمی‌دانست که تبسم خواهر اوست پس  گفت: 

- معلومه که خوشگله اون قشنگ‌ترین دختر این جمعِ درش هیچ شکی نیست.

فراز که از این همه تاکید پسر روبه‌رویش که فهمیده بود اسمش مکس است تعجب کرده بود، نگاهی به دختر انداخت واقعا هم حق با مکس بود. دختر به شدت زیبا بود. موهایی به رنگ سیاه داشت  پوستی سفید داشت و چشمانی به رنگ سبز یا خاکستری، نمی‌توانست به درستی تشخیص دهد، مژه‌های بلند، دماغ متناسب و در آخر لب‌های کوچک صورتی‌اش بود که به زیبایی‌اش می‌افزود. آن دختر بیشتر از این پسر سعی می‌کرد که روابط اجتماعی داشته باشد و به خوبی از وضع این‌جا آگاه بود. آن‌طور که از دوستانش شنیده بود، اسمش تبسم بود  اما این پسر را بیشتر درحال خودش دیده   بود و کسی هم نزدیکش نمی‌شد اما پدر این پسر کسی بود که خیلی ها سعی می‌کردند به او نزدیک شوند و نمی‌توانستند. اگر می‌توانست با پسرش دوست شود و رابطه‌ای صمیمی با او برقرار کند، مطمئنا پدرش هم می‌توانست از این‌کار بهره‌ای ببرد پس چشم از تبسم گرفت و به مکس نگاه کرد جلو رفت و دستش را رو‌ به مکس گرفت و گفت:

- اسمم فراز، میای باهم دوست بشیم؟

مکس دستش را پس زد و گفت:

-متاسفم اما دلیلی برای دوستی بین ما وجود داره؟

فراز از این‌که مکس دستش را پس زده بود، زیاد تعجب نکرده بود اما او آدمی نبود که این موقعیت خوب را از دست بدهد پس دوباره دستش را جلو آورد و این دفعه یک قدم هم به او نزدیک شد و گفت:

- ای بابا این‌جوری نباش دیگه بیا...

قبل از آن‌که حرفش را کامل کند خدمتکاری به آن‌ها نزدیک شد و بعد خم شد و در گوش مکس چیزی را زمزمه کرد که اخم های مکس بدتر از قبل درهم رفت و گفت: 

- خیلی خب الان میایم.

و بعد بدون آن‌که به فراز توجهی نشان بدهد به سمت تبسم رفت و چیزی در گوشش زمزمه کرد و بعد با خدمتکار همراه شده و از سالن بیرون رفتند.

@Asma,N

ویرایش شده توسط برهون
☆ویراستاری|bita. mn☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • ناظر رمان

#پارت 12

فراز از این‌که به او بی‌توجهی شده بود، عصبی بود اما او باید تمام تلاش خود را می‌کرد. مکس طعمه‌ای نبود که بخواهد به راحتی او را رها کند در صورتی که دید به هیچ طریقی نمی‌تواند به مکس نزدیک شود می‌توانست از تبسم نیز استفاده کند.

از راهی که آمده بودند برگشتند و از پله‌ها بالا رفتند. خدمتکار آن‌ها را به سمت رییس یا همان پدرشان راهنمایی کرده و بعد به سمت دیگری رفت. مکس بسیار عصبی بود و تبسم به خوبی این را می‌دانست. رییس جلو رفته  به مکس گفت:

- آماده باش تا 5 دقیقه دیگه می‌رسن.

و بعد به سمت طبقه پایین رفت. مطمئنا تا افرادی که در مهمانی شرکت کرده بودند به جلوی در می‌رسیدند، آن‌ها نیز رسیده بودند. وقتی به حیاط عمارت رسیدند، لیموزین مشکی تمیزی در حیاط عمارت پارک کرده بود. در سمت راننده باز شد و پسری جوان که راننده لیموزین به نظر می‌رسید از ماشین پیاده شد و به سمت در عقب رفت و آن را باز کرد و خودش نیز تا کمر خم شده به بیرون اشاره می‌کرد، به محض باز شدن در دو مرد که جثه درشتی داشتند از ماشین بیرون آمدند و بعد از آن‌ها کودکانی به آرامی از ماشین پیاده شدند. کودکان همه لباس‌های شیکی بر تن داشتند و آراسته بودند، با تعجب و بهت به اطراف خود نگاه می‌کردند و تند_تند سر خود را به چپ و راست می‌چرخاندند و در گوش یک دیگر به آرامی پچ_پچ می‌کردند. به خوبی معلوم بود که گیج شده‌اند. تبسم به مکس نگاه کرد و نگاهش را دنبال کرد تا به کودکان رسید. مکس به شدت اخم کرده بود و همین تبسم را می‌ترساند تا دوباره کار احمقانه‌ای انجام دهد بنابراین به آرامی با آرنجش به شکم مکس فشار آورد که مکس سریع نگاه خود را به سمت تبسم چرخاند. تبسم با بهت به مکس که اشک درون چشمانش حلقه زده بود، نگاه کرد و بعد به آرامی نگاه خود را چرخاند. رییس درحالی که پوزخندی بر لب داشت حواسش پرت کودکانی بود که با شگفتی به اطراف خود خیره شده بودند. الان بهترین موقعیت بود تا مکس بتواند کمی خودش را جمع و جور کند پس به مکس اشاره‌ای زد تا کمی خم شود، همین که مکس خم شد تبسم گفت:

- بهترِ خودت رو جمع کنی. دیگه دوست ندارم به خاطرت کتک بخورم، فهمیدی یا این‌که جور دیگه‌ای حالیت کنم؟

مکس با تعجب صورت خود را عقب کشید و به چهره تبسم خیره شد و خواست چیزی بگوید که تبسم سریع رو برگرداند و دستان خود را در سینه جمع کرد. مکس از حرف های تبسم گیج شده بود. نمی‌دانست چرا اما انگار دلش به شدت تیر می‌کشید. نمی‌توانست این حرف ها و قهر تبسم را تحمل کند اما از طرفی دوست  نداشت تا آن کودکان بخت برگشته به حال روز او دچار شوند. بعد از کمی کشمکش بین عقل و دلش آخر هم دلش بود که بر عقلش غلبه کرد و بار دیگر تبسم بازی را برد پس چشمان خود را محکم روی هم گذاشت و بعد برگشته با اخم کمی راست ایستاد و به روبه‌رو خیره شد. کودکان به آرامی به همراه آن دو مرد بادیگارد راه افتادند و وقتی به جلوی پله ها رسیدند، ایستادند و به آن‌ها که بالاتر ایستاده بودند، خیره شدند. تبسم می‌توانست  به خوبی ترس را از چشم برخی از کودکان حس کند. در این لحظه یاد خودش افتاده بود که زمانی برای انتخاب در میان جمعی  از کودکان با نگرانی و ترس به زنان و مردانی که با لباس های فاخر دقیقا در همین نقطه ایستاده بودند، نگاه می‌کرد در همین موقع صدایی قدم‌هایی از پشت رییس شنیده شد و مردی که کت شلوار خوش دوختی به رنگ روشن بر تن داشت و نوشیدنی نیز در دست داشت جلو آمده و به کودکان اشاره‌ای زد و گفت:

- خب رییس نظرتون؟ کدوم رو دوست دارین براتون بیارم؟ با سلایقتون هماهنگی دارن؟

رییس کمی متفکر به کودکان نگاه کرد، بعد از پله ها پایین رفته و کمی کودکان  را بررسی کرده و به سه کودک اشاره زد  به سمت بالای پله ها آمده و گفت:

- اینا رو می‌خوام.

مرد سری تکان داد و بعد بشکنی زد که آن دو بادیگار جلو رفته و آن سه کودک را از دیگر کودکان جدا کردند. کودکان در تقلا بودند و شوک‌زده، نمی‌دانستند که چه اتفاقی در حال افتادن است. ترسیده بودند و از سمت دیگر دوستانشان در خطر بودند. دخترها به گریه افتاده بودند و پسرها داد و قال راه انداخته و سعی داشتند تا دوستانشان را پس بگیرند اما این دیگر ممکن نبود. مکس و تبسم که فکر می‌کردند این مراسم مسخره به پایان رسیده تصمیم گرفته بودند برگردند که ناگهان رییس با صدای نسبتا بلندی گفت:

- دوست دارم دختر و پسرم هم یکی رو برای خودشون انتخاب کنن.

تبسم سرجای خود خشک شد. از شوک حرفی که رییس زده بود حتی نمی‌توانست تکان بخورد. چشمانش از همیشه گردتر شده بود، تنفر بیشتر از همیشه در عمق جانش شعله می‌کشید. مکس دستان خود را مشت کرده و به شدت فشار می‌داد به طوری که انگشتانش درد گرفته بود و دندان‌هایش را محکم بهم می‌فشرد و صدای خاطرات گذشته اکووار در درون ذهنش پخش می‌شد. صدای جیغ و داد و تقلای کودکانی که درمانده و خسته به گرگی در لباس بره اعتماد کرده بودند. آن روز تبسم نیز همراه او انتخاب شده بود اما آن روز چیزهایی دیدند که هیچ وقت فکر نمی‌کردند حتی خوابش  هم به سراغشان بی‌آید. اشک کم_کم داشت در چشمان تبسم جمع می‌شد که سریع پلک زد و سر پایین انداخت و سعی کرد تا بدون آن‌که توجه زیادی را جلب کند، نفس عمیقی بکشد تا شاید کمی آرام شود. تا به حال سابقه نداشت که رییس از آن‌ها بخواهد  کسی را انتخاب کنند. او همیشه برای آن‌که مکس و تبسم را عذاب دهد و گذشته تلخشان را که در خیابان ها و کنار جوب سرگردان بودند را در سرشان بکوبد، آن‌ها را به این مجالس می‌آورد اما این دفعه فرق داشت یک چیز این وسط جور در نمی‌آمد. برای چه باید رییس می خواست تا آن‌ها کسی را برای خود انتخاب کنند؟ یعنی دلش به حال تنهایی آن‌ها سوخته بود؟ نه مطمئنا این نبود شاید...

درست است، مطمئنا همین بود. او قربانی بیشتری می‌خواست اما دوست نداشت از معیار خود عبور کند برای همین آن‌ها را بهانه کرده بود. نه، تبسم نمی‌خواست که کسی دیگری هم مانند خودش و مکس قربانی شود پس سر خود را بلند کرد تا چیزی بگوید که مکس زودتر از او به حرف آمده و گفت:

- نه پدر ما به کسی احتیاج نداریم.

رییس چشمان خود را ریز کرد و گفت:

- یعنی چی که نیاز ندارین؟ شماها توی سن رشدین باید یک همبازی داشته باشین حالا می‌خواد پسر باشه یا دختر، تو با من موافق نیستی تبسم؟

تبسم از حرص دندان های خود را روی هم کشید. از این‌که رییس او را این‌گونه صدا بزند متنفر بود ولی ظاهر خود را همیشه حفظ می‌کرد. او می‌دانست که مکس وقتی پای تبسم در میان باشد "نه" نمی‌گوید و هر بار از این قضیه بیشتر از قبل سواستفاده می‌کرد. تبسم چشمان خود را محکم روی هم فشار داد و بعد باز کرده و گفت:

- وقتی داداش کسی رو انتخاب نکردن من اصلا جرئت نمی‌کنم تا اظهار نظر کنم در این رابطه.

رییس کمی متفکر به آن‌ها نگاه کرده و بعد خنده‌ای کرد و گفت:

- اما شما واقعا دلتون میاد که این بچه ها رو ول کنین تا دوباره برگردن به زندگی عادی‌شون؟ من که این‌طور فکر نمی‌کنم.

رییس در همان حال جلو آمده و بعد به پشت سر تبسم و مکس رفته، کمی سرش را خم کرد و گفت:

- آخه شما خودتون خوب می‌دونین با بچه‌هایی که این‌جا بمونن چه رفتاری میشه مگه نه؟

تبسم از فکر گذشته ترس بر تمام وجودش رخنه کرد و به وضوح لرزید که حتی مکس نیز متوجه لرزشش شد. مگر می‌شد که فراموش کند آن روز را، در تمام عمرش از همان روز بود که رنج می‌برد و هردفعه که به این عمارت می‌آمدند، عذاب وجدان دستانش را دور گلوی قلبش می‌گذاشت و فشار می‌داد  تا جایی که دیگر نتپد. مکس عصبی از تهدید خاموش رئیس، جلو رفته و به پسری که موهای بوری با ریشه کمی تیره داشت اشاره کرد. می‌دانست این‌کارش غلط است، می‌دانست که ممکن است پشیمان شود از کاری که می‌کند  اما حتی اگر کسی را انتخاب نمی‌کرد باز هم همان سرنوشت همیشگی در انتظارش بود "مرگ" شاید اگر یک کودک هم زنده می‌ماند خوب بود. پس با لحنی محکم و جدی گفت:

- من اون رو می‌خوام.

تبسم بهت زده به مکس خیره شد که با اخم و جدیت به پسری که پایین پله ها ایستاده بود، اشاره می‌کرد. خواست کلامی از دهانش برای اعتراض خارج کند که رییس دست روی شانه‌اش گذاشت و گفت:

- خب حالا که برادرت هم انتخاب کرده دوست نداری بگی تو کدوم رو انتخاب می‌کنی؟ تو که نمی‌خوای دست منو رد کنی می‌خوای؟

تبسم که اشک درون چشمانش به وضوح دیده می‌شد، نگاه از مکس که دیگر او را نمی‌نگریست گرفت و به پشت برگشته و به مردی که ظلمش بالای سرش سایه انداخته بود، نگاه کرد که با پوزخندی به او خیره شده بود.  تبسم آب دهان خود را قورت داد و بعد برگشت به کودکانی که با گریه و نگرانی به او نگاه می‌کردند، خیره شد. چاره‌ی دیگری نداشت، بیشتر بر روی کودکان دقیق شد و در میان آن‌ها دختری بود که بی‌هیچ عکس العملی ایستاده بود. چشمانش به شدت خسته بود و گودی زیر چشمانش به شدت معلوم بود به‌طوری که تبسم از جایی که ایستاده بود به راحتی می‌توانست آن‌ها را ببیند. دختر بسیار لاغر بود و چشمانی بی‌حالت داشت، انگار که اگر همین حالا هم  او را می‌کشتند برایش هیچ فرقی نداشت و در عوض بسیار متشکر هم می‌شد. می‌توان گفت حالتی پوکر فیس داشت. نمی‌دانست چرا اما تبسم دستش را بالا آورده و دختر را نشان داد و گفت:

- پس من اون رو انتخاب می‌کنم.
 

@Asma,N        @bita.mn

ویرایش شده توسط برهون
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • ناظر رمان

#پارت 13

 کمی فشار روی شانه‌اش وارد شد. آن‌طور که معلوم بود،  انتخاب تبسم  اصلا به مذاق رئیس خوش نیامده بود اما خب کاری هم نمی‌توانست انجام دهد، خودش حق انتخاب را به تبسم داده بود پس نمی‌توانست اعتراضی کند. بی‌حرف از پشتش کنار رفته و سرجایش ایستاد و به مرد گفت:

- بیا بریم برای کامل کردن کارها.

و بعد به داخل عمارت برگشت. مکس نیز برگشته و همراه او رفت. تبسم کمی به دختر که با آن چشم های بی‌حالتش به او خیره شده بود، نگاه کرد و در آخر لبخند کم‌رنگی روی لب‌هایش نشاند و پشت سر مکس حرکت کرد. بعد از آن، چند ساعت دیگر نیز در مهمانی حضور داشتند البته این‌بار  به سالنی که دیگر کودکان در آن بودند برنگشتند و در سالن بالا کنار دیگر بزرگ‌ترها ماندند. بچه‌های دیگر نیز به سالن بالا آمده بودند. فراز همچنان سعی داشت تا خود را به مکس نزدیک کند و در سالن هم دست بردار نبود و سعی می‌کرد تا به بهانه های مختلف به مکس نزدیک شود ولی مکس که از فراز خوشش نمی‌آمد از او دوری می‌کرد و سعی می‌کرد تا هیچ برخوردی با او نداشته باشد. بعد از آن‌که کار رییس تمام شد از مهمانی خارج شدند و سوار ماشین شده و به سمت عمارت سرخ حرکت کردند، وقتی وارد عمارت شدند تبسم ایستاد و رییس را که حالا به آرامی از پله ها بالا می‌رفت خطاب قرار داد و گفت:

- رییس می‌تونم یک سوال بپرسم؟

رییس روی پله‌ای ایستاد و کمی برگشته و بی‌حوصله با صدای سردی گفت:

- چیه؟ چیزی می‌خوای؟

تبسم سر خود را پایین انداخت و گفت:

- نخیر قربان، فقط می‌خواستم بپرسم این کسایی که از طرف من و ارباب جوان انتخاب شدن رو باید چیکار کنیم؟

رییس پوزخندی زد و برگشت و گفت:

- شما انتخابشون کردین  پس مال خودتون هستن هر چند که انتخاب‌هاتون هم به درد نمی‌خورد.

و بعد از پله‌ها بالا رفت. تبسم متعجب به راهی که رییس می‌رفت خیره شد تا به حال سابقه نداشته رییس یک چنین کاری انجام دهد یعنی برای چه این‌کار را می‌کرد؟ تبسم همچنان از هدف رییس بی‌خبر بود و این به شدت اعصابش را بهم ریخته بود. در همین لحظه مکس کنار او ایستاد و دو دستش را روی شانه‌اش گذاشت و گفت:

- هی تبسم خوبی؟

تبسم هنوز هم کمی از این‌که مکس در برابر رییس کوتاه آمده عصبی و ناراحت بود اما خودش هم به خوبی می‌دانست که در آن شرایط ممکن نبود تا با رییس مخالفت کند پس لبخندی بر لب نشاند و گفت:

- آره، فقط یکم عصبیم.

مکس متعجب ابروهای خود را بالا انداخت و دستان خود را به کمر زد و گفت:

- عصبی برای چی؟

تبسم نفس خود را محکم بیرون داد، چشمان خود را بست و باز کرد و کاملا به سمت مکس برگشت و گفت:

- نمی‌دونم رییس از این‌کار می‌خواد به کجا برسه؟ حس می‌کنم یک هدفی داره که من ازش بی‌خبرم.

مکس کمی فکر کرد و گفت:

- منم نمی‌دونم اما از اون‌جایی که هیچ چیز درباره هدف رییس نمی‌دونیم باید حواسمون رو جمع کنیم. باید حواسمون به اون دوتا هم باشه، می‌دونی که از حالا مسئولیتشون با ماست اما بهترِ زیاد چیزی توی دست‌وبالشون نذاریم  شاید جاسوس رییس باشن. بیا تا یک مدت یکم فاصله بگیریم تا ببینیم چی میشه باشه؟

تبسم سری به نشانه موافقت تکان داد  و در فکر فرو رفت که مکس برگشت و از خدمتکاری خواست تا آن دختر و پسر را بی‌آورد و خدمتکار تا کمر برای او خم شده و رفت. تبسم "شب بخیری" به مکس گفت به سمت اتاقش رفت تا لباسش را عوض کند.

سردی دیوار آهنی اتاق که به جانش نفوذ می‌کرد، باعث می‌شد بیشتر از قبل بلرزد و از خواب بپرد. چشمان خسته‌اش را به اطراف دوخت؛ کودکانی که مانند او به این اتاق آورده شده بودند، سه نفرشان که توسط آن مرد خوش پوش انتخاب شده بودند، کنار یک دیگر نشسته و گریه می‌کردند. دونفرشان دختر بودند و یک نفرشان پسر. پسر دیگری که توسط آن ارباب‌زاده جوان انتخاب شده بود نیز یک گوشه جدا از آن سه تای دیگر نشسته بود و زانوهای خود را جمع کرده بود و سر روی زانوانش گذاشته بود. صورتش دیده نمی‌شد و او حدس می‌زد که آن پسر هم شاید گریه می‌کند. خودش بیشتر از همیشه خسته بود. به‌طوری که حس و حالی برای تکان دادن تن خشک شده‌اش نداشت. سردش بود ولی نیرویی نداشت تا دستانش را بالا بی‌آورد و با آن‌ها کمی خودش را از این سرما نجات دهد. خسته بود، پلک هایش مدام روی هم می‌رفت. دختر  نگاهش را از پسر سر به زانو گرفت و به سمت آن سه نفر کشید. آن سه نفر همچنان گریه می‌کردند پس چرا او اشک نمی‌ریخت؟ انگار که برایش مهم نبود چه بلایی قرار است به سرش بی‌آید. دختر خسته بود از تمام عالم، تنها چیزی که او می‌خواست خوابی بود که به چشمانش بی‌آید. او می‌خوابید، غذا می‌خورد و احساس داشت مانند تمام انسان‌های دیگر اما چرا نگران نبود؟  چرا مانند دختر و پسرهای دیگر از این‌که در این‌جا حبس شده هیچ ترسی نداشت؟ نه که قدرتی در دست داشته باشد. نه، او یک دختر عادی بود اما تنها مشکل این بود که او دیگر نمی‌توانست نگران باشد. خسته‌تر از آن بود که به احساساتش فکر کند. او دوست نداشت که انرژی مانده‌اش را هم به خاطر نگرانی و گریه از دست بدهد و در همین اتاق غش کند. کمرش دیگر نمی‌توانست وزنش را تحمل کند و از دیوار سر می‌خورد به سمت پایین و شانه های دختر بیشتر از قبل به سمت بالا کشیده می‌شد. دختر که دید دیگر نمی‌تواند تحمل کند، نفسش را محکم بیرون داد و سعی کرد تا کمی خودش را بالا بکشد، دست لاغرش را که هرلحظه امکان شکستنش بود، روی زمین محکم کرد و کمی خود را بالا کشید که دردی در بدنش پیچید اما حتی حوصله جمع کردن ابروهایش را نیز نداشت و بعد از آن که کمی راست نشست انگار که کوهی بزرگ را جابه‌جا کرده باشد، نفس بلندی کشید و بعد کم_کم پلک هایش روی هم افتاد. هر کس که او را می‌دید، می‌گفت که او معتاد است؛ حتی پدرش هم به او اعتماد نداشت و او را به دلیل این رفتارهایش از خود رانده بود. با صدای در که محکم  باز شد از جا کمی پرید و به در نگاه کرد. زنی داخل آمده و نگاهش را چرخاند و بعد به سمت پسر سر به زانو رفته از کتش گرفته و او را بلند کرد. پسر که از جایش بلند شد زن دوباره سر چرخاند و بعد با دیدن دختر به سمتش آمد و او را نیز از جایش بلند کرد و به سمت بیرون کشید و در همان حال گفت:

- شما دوتا با من میاین.

دختر نمی‌خواست  برود اما حوصله‌ی مخالفت هم نداشت پس تنها روی زمین همراه آن زن کشیده شد که زانوانش زخم شد و سوزش کمی را حس کرد. زن که دید دختر بلند نمی‌شود از بازویش گرفت و او را کشید به سمت بالا و در عین حال داد زد:

- بلندشو دیگه دخترِ احمق.

اما دختر نگاهش را به پسر داده بود. او گریه نمی‌کرد، انگار او هم مانند دختر خواب بوده. زن که دیده بود دختر قصد بلند شدن ندارد دوباره او را بالا کشیده و گفت:

- بلندشو دیگه.

اما دختر بدتر خود را سنگین کرد که باعث شد بیشتر به سمت زمین کشیده شود، زن خدمتکار از رفتارهای دختر تعجب کرده بود. این دیگر چه جورش بود! چرا از جایش بلند نمی‌شد؟ و چرا حتی مخالفتی برای بردنش نمی‌کرد؟ زن که  اعصاب درست و حسابی نداشت، دختر را ول کرد که محکم با صورت به زمین خورد اما دختر جز برگرداندن صورتش هیچ کاری انجام نداد. به خوبی می‌توانست خونی را که از بینی‌اش جاری می‌شد، حس کند اما حتی نمی‌خواست تا پاکش کند. زن لبان خود را بهم فشرد و بعد به مردی که دم در بود گفت تا دختر را بی‌آورد و دست پسر را کشید و به دنبال خود برد. پشت سرش مرد وارد شده و دختر را برداشت و به دنبال زن خدمتکار خواست برود که کودکانی که تا به حال با تعجب و شوک‌زدگی به  رفتار دختر نگاه می‌کردند، به التماس افتادند که آن‌ها را ول کنند و کی از آن‌جا بیرون می‌رفتند و غیره. مرد یکی از آن‌ها را که به پایش چسبیده بود به سمتی پرت کرد و فریاد زد:

- بس کنین ببینم، شما رو رییس انتخاب کرده پس خودشم میگه کی بیاین بیرون.

و بعد دختر را روی کولش انداخت و از در بیرون رفت و به مرد دیگری که کنار در ایستاده بود گفت:

- حواست به اینا باشه تا باز دردسر درست نکن مثل موقع آوردنشون به جشن.

مرد سری تکان داد و بعد به سمت عمارت حرکت کرد. پسری که همراه خدمتکار کشیده می‌شد، متعجب بود و کمی شگفت‌زده و  هیجان‌زده. دلیل اولش دختری بود که بدجور برایش عجیب می‌زد، دختر انگار از عالم و آدم خسته بود، انگار  دلش فقط می‌خواست بخوابد. هر چند هر کسی چشمانش را می‌دید می‌توانست این را بفهمد که دختر به لحظه‌ای خواب محتاج بود اما زیر چشمانش و لاغری بیش از حدش، افکار دیگری را در سرش پرورش می‌داد  که ناگهان خاطراتی سریع از ذهنش گذشت که تند سر خود را تکان داد، ترجیح می‌داد تا منفی فکر نکند. شاید روزی از خود دختر این را می‌پرسید. دلیل دیگرش برای شگفت‌زده شده بودن خانه‌ای بود که کاملا در تاریکی فرو رفته بود. با آن‌که خانه نمای زیبایی داشت اما انگار که افسون شده باشد، در تاریکی کاملی فرو رفته بود. هیچ صدایی از آن بیرون نمی‌آمد. به‌طوری که هرکسی را که واردش می شد، به وحشت می‌انداخت. خدمتکار آنقدر پسر را کشیده بود که بازویش درد گرفته بود. وقتی وارد عمارت شدند به سمت پله‌ها رفتند که خدمتکار بعد از رسیدن به لب پله‌ها دست پسر را محکم ول کرد و بعد انگار که به چیز کثیفی دست زده باشد، دستش را به لباسش کشید. پسر از این کار خدمتکار اخم های خود را درهم کشید با آن‌که روزی در خیابان ها می‌خوابید و حتی برای خوردن مقداری نان دزدی می‌کرد اما اصلا آدم کثیفی نبود. شده از نگهبان پارک کتک می‌خورد اما تن خود را تا جایی که می‌توانست تمیز نگه می‌داشت. خدمتکار انگار که به آشغالی بیش نگاه نمی‌کرد با انزجار صورتش را جمع کرد و بعد گفت:

- خب گوش کن ببین چی میگم بچه، کاری که بهت میگم رو انجام میدی اگه بخوای چموش بازی در بیاری میدمت دست  گولاخای این‌جا تا پدرت رو در بیارن فهمیدی؟

پسر هیچ چیز نگفت و تنها به او خیره شد. به‌نظرش این‌گونه آدم ها اصلا لیاقت نگاه کردن هم نداشتند، چه رسد به حرف زدن اما نمی‌دانست که در این‌جا تمام افراد همین گونه بودند. خدمتکار با دیدین گستاخی پسر وحشی شده به سمتش هجوم برد و یک سیلی در گوشش خواباند و  درحالی که از عصبانیت نفس_نفس می‌زد گفت:

- پسره خیره سر، تو رو رییس رفته از توی جوب جمع کرده آورده این‌جا بعد اینه تشکرت که وایستی زل بزنی به چشمای من؟ نچ، نچ، نچ من نمی‌دونم رییس چرا شما رو انتخاب کرده؟ شما که حتی اندازه سر سوزنم ادب ندارین. جواب بده ببینم فهمیدی یا جور دیگه‌ای حالیت کنم؟ همین الان بهت  گفتم که چیکار می‌کنم.

پسر سر به زیر انداخت اما دستان خود را بخاطر تهمت هایی که شنیده بود، مشت کرده بود. تحقیر شده بود، این به غرورش برخورده بود اما چه کاری می‌توانست انجام دهد؟ هیچ چاره‌ای نبود جز این‌که مثل همیشه سر خم کند و "چشم" بگوید. خدمتکار که جواب او را شنید گفت:

- الان که رفتیم بالا تا کمر برای ارباب جوان خم میشی، شلوغ بازی وحشی‌گری هم ازت سر نمی‌زنه وگرنه خوب بلدم باهات چیکار کنم، عین سگ سرت رو می‌ندازی پایین و بالا هم نمیاری که اگه ارباب جوان رو عصبی کنی حسابت با کرم الکاتبینه فهمیدی؟

پسر سرش را بیشتر از قبل خم کرده و "چشمی" گفت که خدمتکار به عقب برگشته به در نگاه کرد و بعد دستش را به کمرش زده و با لحنی طلبکار زیر لب زمزمه کرد:

- ای بابا اینم که نیومد، این آدم‌ها فقط هیکل گنده کردن یک کار ساده هم بلد نیستن.

پسر که این حرف را شنید بیشتر از قبل خشمگین شد. خودش هم می‌دانست که این روی واقعی دنیاست. این همان رویی است که همه مردم چشمشان را روی آن بسته‌اند و هیچ‌کس به آن توجه نمی‌کند که نامش "روی تحقیر" است. هرکس خود را بالاتر از دیگری می‌بیند درحالی که همه از یک خاک ساخته شده  بودند و فرق چندانی با یک دیگر نداشتند اما چه کسی بود که این را به  مردم بفهماند. در همین لحظه در باز شد و مرد درحالی که دختر را روی کولش انداخته بودريا، وارد سالن شد و دم پله‌ها ایستاد و دختر را روی زمین گذاشت که صدای خدمتکار بلند شد:

- چرا گذاشتیش زمین؟! بلندش کن ببینم.

مرد برگشته بود که برود، روی برگرداند و به سمت زن رفته مقابلش ایستاده و گفت:

- ببین زنیکه پاپتی زیاد از حدت داری حرف می‌زنی، پست من جای دیگست الانم که این‌جام خودش یک تنبیه داره پس زر_زر اضافی نکن و قبل از این‌که استراحت رییس رو مختل کنی، کارت رو بکن و گورت رو گم کن و بچپ توی دخمت.

و بعد به سمت در عمارت رفته و از آن بیرون زد. زن که بعد از رفتن مرد انگار دوباره شجاعتش را به دست آورده بود، کمی سرش را تکان داد و به سمت دختر رفت و او را به طرز وحشتناکی به سمت خود کشید که صدای "ترق" استخوان دختر به گوش رسید و تنها ناله‌ای ریزی از دختر بلند شد. خدمتکار او را به زور بلند کرد. قد دختر بلند بود و دامن کوتاه زیبایی که تماما از نگین کار شده بود و در آن تاریکی می‌درخشید به تن داشت اما انگار که تعادل نداشته باشد و زانوانش را به سمت هم کشید. خدمتکار چند بار تکانش داد و گفت:

- خودت رو جمع کن دختره بی‌آبرو، نمی‌دونم خانوم چی دیده تو رو انتخاب کرده؟ اصلا رییس برای چی به او دوتا بچه حق انتخاب داده خدا می‌دونه؟ آخه بچه چی عقلش می‌رسه، معلوم نتیجه انتخابش چی میشه. همینه که میره یه معتاد برمی‌داره میاره دیگه، حالا کیه که اینو ترک بده. هی خماری؟ منو ببین، وای به حالت اگه بخوای جلوی خانوم بامبول و ادا در بیاری فهمیدی؟

خدمتکار وقتی دید دختر جوابی نمی‌دهد نفسش را از سر حرص بیرون داد و سری از تاسف تکان داد و دست دختر را کشیده و پسر را نیز با  دست دیگرش با خود همراه کرد و از پله ها بالا رفت که به راهروی طویلی که در آن اتاق ها قرار داشت، رسید و خدمتکاری را دید که از آن‌جا رد می‌شد، سریع او را صدا زد. خدمتکار جوان سریع به سمت زن رفت و نگاهش کرد که زن، دختر را محکم به سمت خدمتکار جوان هل داد. خدمتکار جوان به سختی تعادلش را حفظ کرد و با تعجب و گیجی به زن خدمتکار زل زد تا ببیند دلیل این‌کارش چه است که زن گفت:

- اینو بگیر ببرش پیش خانوم جوان بعد برو.

خدمتکار نگاهی به او انداخت و بعد به دختری که در بغلش پخش شده بود، نگاه کرد. آرام دستش را روی شانه‌اش انداخت و به سمت اتاق خانوم جوان برد. خدمتکار دیگر نیز به سمت اتاق ارباب جوان راه افتاد. روبه‌روی در قهوه‌ای که به قرمز می‌زد ایستاد و دستش را بالا آورده و در زد که صدای ارباب جوان را شنید و بعد در را باز کرد. ارباب جوان مانند همیشه در حال خواندن کتابی بود و روی صندلی پشت میزی نشسته بود. با دیدین خدمتکار که پسر را در دست داشت، نگاه از کتاب گرفته و آن را بست و گفت:

- چیه؟

خدمتکار تا کمر خم شد و وقتی دید پسر کنارش احترام نمی‌گذارد، دست روی سرش گذاشت و او را خم کرد و بعد راست ایستاد و دستش را از روی سرش برداشت و گفت:

- ارباب جوان همون‌طور که گفتین پسره رو براتون آوردم.

مکس از جایش بلند شد به سمت  پسری که سرش را پایین انداخته بود، رفت و روبه‌رویش ایستاد و  نگاهی بین صورت او و خدمتکار رد و بدل کرد. مکس  دست زیر چانه‌ی پسر انداخت، سرش را بالا آورد و به صورتش که رد انگشت به خوبی روی آن مانده بود، خیره شد و اخم کرد، پسری که روبه‌رویش ایستاده بود، متعجب ابروهایش را بالا انداخت و کمی به خود لرزید. مکس دست خود  را از زیر چانه پسر پس کشید و  گفت:

- چرا صورتش قرمزه؟

خدمتکار که دستپاچه شده بود از عصبانیت اربابش سر پایین انداخته و سریع و با لکنت  گفت:

- والا من... منم، نمی... نمی‌دونم کدوم بی‌خبری... سی... سیلی زدتش.

مکس دستان خود را در سینه جمع کرده و با کمی عصبانیت گفت:

- مگه من حرفی از سیلی زدم؟

خدمتکار شوک‌زده از حرفی که از زیر زبانش در رفته بود به زمین خیره شده بود که با صدای نسبتا بلند مکس از جایش پرید:

- جواب بده؟ مگه من حرف از سیلی زدم؟

خدمتکار سر پایین انداخت و گفت:

- نه، نه به خد... خدا ارباب، فق... فقط  جای انگشت مونده بود روی صورتش گفتم شاید...

قبل از آن‌که خدمتکار بتواند حرفش را کامل کند، مکس پابرهنه وسط حرفش پرید و جمله‌اش را کامل کرد.

- شاید سیلی خورده باشه.

خدمتکار متعجب به او نگاه کرد که مکس ادامه داد:

- خیلی خب، می‌تونی بری بعدا حساب کسی که این‌کار رو باهاش کرده می‌رسم تا ببینم اون چه حرفی برای گفتن داره از اون‌جایی که این بچه دیگه متعلق به منه پس کسی حق نداره روش دست بلند کنه، وگرنه خوب بلدم ازش پذیرایی و تشکر کنم، حالام برو.

در همین لحظه در سر پسر این می‌گذشت که دهان باز کند و بگوید کسی که کنارش ایستاده او را کتک زده. حس می‌کرد اربابش از او حمایت می‌کند اما باز هم از آن مطمئن نبود پس ترجیح داد سکوت کند. دوست نداشت تا آن خدمتکار را از اینی که هست بیشتر با خود دشمن سازد. خدمتکار که هول شده تا کمر خم شده  بود از آن‌جا رفت. حمایت مکس، پسر را خوشحال کرده بود. مکس بی‌توجه به او که جلوی در ایستاده بود به سمت میز برگشت و گفت:

- بیا تو و در رو ببند.

پسر آب دهانش را قورت داد و وارد اتاق شده و در را بست و بعد جلو رفته کنار میز پسری که به آن ارباب جوان می‌گفتند، ایستاد. مکس کمی او را برانداز کرد و بعد پرسید:

- خب اسمت چیه؟

پسر سر خود را بالا آورده و با مظلومیتی که دل مکس را آب کرد گفت:

- مایکل...

@Asma,N

 

ویرایش شده توسط برهون
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • ناظر رمان

#پارت 14

تهران -31 خرداد ماه 1397
عمارت شکوه 

درحالی که لیوان آبی را می‌خوردم، آرام به سمت اتاقم می‌رفتم. از دیروز که مایکل و لورا به عمارت آمده بودند از اتاق به بهانه زخمم بیرون نیامده بودم، واقعا از چیزی که شنیده بودم، ناراحت شدم. بیشتر از همه از مایکل عصبی بودم، بدون آن‌که هیچ مقاومتی کند این‌کار را انجام داده بود. از فکر کردن دوباره به کاری که مایکل انجام داده بود، عصبی شدم و کمی آب را از گلویم که مدام خشک می‌شد، پایین فرستادم. خواستم از راهرو بیرون بروم که ناگهان مایکل وارد  شد و کمی من را که در آستانه در بودم، به داخل هل داد و  در را بست. من که کمی شوکه شده بودم با تعجب به او خیره شدم و گفتم:

- این دیگه چه کاریه؟

مایکل پوزخندی زد و گفت:

- بالاخره گیرت آوردم.

با کمی تعجب به او نگاه کرده و یک ابرویم را بالا انداختم، چشمانم را درشت کرده و دستانم را بالا آورده و گفتم:

- چی؟ منظورت چیه؟

مایکل قدمی جلو آمده به سمتم خم شد که سریع دستانم را پایین انداخته و متقابلا کمی به سمت عقب خودم را خم کردم که مایکل گفت:

- می‌دونی از دیروز چقدر به مکس التماس کردم که بزاره برات توضیح بدم چه خبرِ ولی نذاشت چون تو گفتی بودی که نمی‌خوای منو ببینی. دستت درد نکنه اینه اون دوستی که ازش حرف می‌زدی؟

با شنیدن حرف‌هایش بدتر آتشی در دلم روشن کرده و شروع به  سوختن کرد. ابروهایم جمع شده و چشمانم را کمی ریز کرده و خودم را جلو کشیدم، رخ‌به‌رخ مایکل ایستاده و گفتم:

- چی رو می‌خوای  توضیح بدی، من همه چیز رو از مکس شنیدم. مگه غیر از اینه که توی مهمونی احمق بازی درآوردی؟

مایکل شوکه با قیافه‌ای سرد شده به من خیره شده و کمی عقب رفته و نگاهش همچنان به من بود که این دفعه من عصبی جلو رفته و با صدای آرامی گفتم:

 - اصلا می‌دونی چیکار کردی؟ ها؟ زندگی‌ اون دختر  رو‌ نابود کردی، همه چیزش رو ازش گرفتی، اون خودش نامزد داشته.

مایکل دوباره عقب رفته دست درون موهایش کشیده و بعد با عجز نالید:

- به خدا من نمی‌خواستم این‌طوری بشه، من فقط... اصلا نمی‌دونم یک دفعه چی شد، اصلا تو حال خودم نبودم...

دیگر نگذاشتم به حرف‌هایش ادامه دهد و جلو رفته انگشت اشاره‌ام را در وسط سینه او که حال با موهایی ژولیده به من خیره شده بود، کوبیدم و همان‌طور گفتم:

- همه همین رو میگن من نمی‌خواستم این‌طوری بشه، اولش گیج بودم، من نفهمیدم چی شد و در آخر چی می‌مونه؟ تویی که انگار نه انگار بدون هیچ احساسی اومدی جلوی من بغلش می‌کنی و تو صورتم بهم دروغ میگی و اون دختری که از حالا به بعد دیگه هیچ آینده‌ای توی این کشور نداره و انگ بد بودن می‌خوره روش...

مایکل خود را عقب کشیده و پریشان چشمان خود را بست و گفت:

- من مسئولیتش رو قبول کردم.

با شنیدن این حرفش سریع گامی بلند برداشته و دستم رو توی دهانش کوبیدم و  انگشت اشاره‌ام را به سمتش گرفته و گفتم:

- دهنت رو ببند تو فقط باید گوش کنی حق اظهار نظر نداری، توی احمق حق نداری حرف بزنی. بیشعور اگه مسئولیتش رو قبول نمی‌کردی که الان اصلا معلوم نبود توی کدوم جهنم دره‌ای داشتن خفت می‌کردن. خب تو که می‌خواستی این طوری گند بزنی   همون آمریکا می‌موندی دیگه، اصلا برای چی اومدی ایران؟  آخه  باورم نمیشه هنوز دو روز از اومدنت نگذشته این‌طوری... آه، به همین بازیات ادامه بدی که فاتحه هممون خوندست، اگه می‌خوای بیا برو توی کل جهان جار بزن که کارمون چیه؟ چرا وایستادی منتظر اجازه‌ای؟ اصلا تو مسئولیت سرت میشه؟ تویی که حرف از مسئولیت می‌زنی می‌خواستی از پله ها پرتش کنی که بچش سقط شه. چیه؟ می‌ترسی رییس بچت رو ازت بگیره؟ اشکال نداره هرچی بشه به خاطر کاری که انجام دادی، هر بلایی سر او بچه بیاد تو باید عذاب بکشی بیچاره، انقدر راحت احساساتت رو خاموش کردی که به یک بچه رحم نمی‌کنی؟ حالا بچه رو اصلا زدی کشتی با رییس چیکار می‌کنی؟  می‌دونی اون دختر چه بلایی سرش میاد؟ به عنوان برده به خارجیا فروخته میشه  و باید صد کار برای پول درآوردن انجام بده که منو تو می‌دونیم چقدر کثیف. 

مایکل تنها سر خود را پایین انداخت و هیچ چیزی نگفت. نفسم را محکم بیرون دادم و کمی سرم را به چپ و راست تکان دادم و عقب رفته و گفتم:

- اینا رو نگفتم که سرت رو پایین بندازی، اینا رو گفتم که فکرت رو بکار بندازی، ببینی عاقبت کاری که کردی فقط کشته شدن هر سه تا تونه.

مایکل سرش را بالا آورد، با دیدن صحنه رو‌به‌رویم گره ابروهایم از هم باز شد و به صورت مایکل که حال قطره‌های اشک در چشمانش برجسته بود، خیره شدم. مظلومانه در چشمانم خیره شده بود. مانند بچه‌ای که مادرش دعوایش کرده باشد. زمزمه‌وار  و با صدایی لرزان گفت:

- به خدا من نمی‌خواستم این کار رو بکنم. اصلا نفهمیدم چی شد، فقط اون لحظه چشمم لورا رو می‌دید. انقدر قشنگ بود که نمی‌تونستم ازش چشم بردارم. اون موهای خرمایی، اون رفتار خجالتی و لبخندش که پیش او...اون...اون مرد، ن..نامزدش می‌زد انقدر قشنگ بود که آتیش گرفتم. انگار می‌خواستم مال من باشه من....اصلا، من...

مایکل نگاه از من گرفت و برگشت و دستی درون موهایش کشید و بعد دستی به چشمانش کشید. بغض آنقدر در گلویش بالا آمده بود که حتی نمی‌توانست حرف بزند. کمی سرش را به سمت مخالف تکان داد و گفت:

-  من فقط دوستش داشتم، من قبول می‌کنم هرچی شد. تا ابد نوکرشم هستم فقط... می‌دونی که من، من...

قطره‌ی اشک سمجی از یک چشمش به پایین افتاد.  شوکه به مایکل خیره شدم و بعد نگاهی به اطراف انداختم، سریع دستش را گرفتم و او را به سمت اتاقم کشیدم. مایکل که کمی از حرکتم شوک زده شده بود به دنبالم راه افتاد. وارد اتاقم شدم و در را بستم و گفتم:

- ببینم مایکل تو...تو عاشقش شدی؟

مایکل سرش را به بالا و پایین تکان داد، دیگر کاری نمی‌شد انجام داد. روزهای مختلف در این شهر از این اتفاقات زیاد می‌افتاد. شهری که اگر تنها گیرت بی‌آورد، کاملا تو را می‌بلعد و غرق می‌کند به‌طوری که کاملا خفه می‌شوی، من هم دیگر نمی‌توانستم کاری انجام دهم، دیگر برای افسوس خوردن دیر بود. هر چقدر هم که او را شماتت می‌کردم، باز هم هیچ فرقی نمی‌کرد. اگر زمان می‌توانست به عقب برگردد که دیگر اسمش دنیا نبود، جایی بود که مردم به خاطر هر کاری که از آن پیشمان می‌شدند زمان را به عقب می‌گرداند و کارشان را درست می‌کردند و عملا هرج و مرجی می‌شد‌، کمی سرم را به نشانه تاسف تکان دادم. اما این عشق اشتباه بود. میوه‌ای بود، ممنوعه که به هیچ وجه به آن نمی‌رسید. فرقی نمی‌کرد که چه‌کاری انجام می‌داد، آخرش تنها تباهی به همراه داشت. آرام جلو رفته و درون چشمان مایکل خیره شده و با لحنی که کمی تردید در آن وجود داشت گفتم:

- مطمئنی که می‌تونی درستش کنی؟ می‌دونی که حاملست و بچه هم تهش مال رییس میشه.

مایکل سری تکان داد و گفت:

- هر چقدر هم که سخت بشه آخرش یک راهی هست. یادته اینو خودت بهم گفتی.
 
لبخندی به این حرف مایکل زده و او را به آغوشم دعوت کردم تا کمی آرامش کنم و او مانند کودکی در بغلم جا شد. بعد از آن‌که مایکل رفت خودم را روی تخت پرت کرده و به فکر فرو رفتم. دیروز بعد از ظهر بعد از دیدن مایکل ناراحت به اتاق رفتم و مکس به دیدنم آمد تا از احوالم مطمئن شود. وقتی درباره‌ی مایکل و لورا پرسیدم، گفت که مایکل چند ماهی بوده که به ایران آمده و انقدر درگیر این دردسری که درست کرده، بوده که نتوانسته به عمارت بی‌آید. مایکل در یک مهمانی  فراتر از حد نوشیدنی می‌خورده و به لورا که همراه نامزدش به مهمانی آمده بوده، علاقمند شده بود و وقتی رغبتی از سمت او ندیده بدتر توجهش جلب شده و در مهمانی او را گرفتار کرده و به او دست درازی کرده بود، هر چند که بعدا از اینکارش به شدت پشیمان شده بود. وقتی نامزد دختر او را با مایکل می‌بیند از مایکل شکایت کرده به لورا هم انگ  بد بودن زده و او را ول کرده بود و خانواده‌اش نیز از او دور شده و یک جورهایی او را را طرد کرده بودند. با آن‌که او هیچ تقصیری نداشت؛ مایکل پیامی برای رییس فرستاده بود و از او کمک خواسته که رییس گفته بود، در ازای آن که از لورا بچه‌ای به دنیا بی‌آورد او را از گرفتاری نجات خواهد داد و او قبول کرده بود و رییس با نفوذی که داشت او را از مهلکه نجات داده و لورا و مایکل با یک‌‌دیگر ازدواج کرده بودند اما نزدیکی به لورا بعد از آن سخت‌تر شده بود. لورا که به شدت از سمت مایکل آسیب دیده بود، سعی می‌کرد تا فاصله خود را با او حفظ کند. مایکل سعی کرده بود از در مهربانی به لورا نزدیک شود اما او اهمیتی نداده بود. وقتی مایکل شرایط را برای او توضیح داده بود لورا باز هم از بودن با او سرباز زده بود، از آن‌جایی که به شدت عاشق نامزد قبلی خود بود. مایکل عصبی شده و باز هم کار خود را تکرار کرده بود و تمام راه‌های پیشگیری برای حامگی را بر روی لورا بسته بود و زخم دیگری بر دلش گذاشته بود، که بدتر از قبلی بود. این‌که بدون خواست خودت به حریمت  وارد شوند چیزی بود  که دختران به شدت از آن متنفر بودند. هر چند که قضیه آن دخترانی که خود را به راحتی برای دیگران قرار می‌دادند، فرق می‌کرد. هرچند آن‌ها هم ته دلشان دوست ندارد چنین کاری را انجام دهند. دوباره رابطه این دو نفر خراب شده بود  و حتی می‌شد گفت بدتر از قبل، هر روز دعوا و جرو بحث. کار به‌جایی کشیده بود که اگر مایکل یک لحظه از لورا غافل می‌شد، معلوم نبود که چه بلایی سر خود می‌آورد. بعد از گذشت مدتی لورا که دیده بود دیگر امیدی برای برگشت نیست و از همه جا هم که طرد شده، تصمیم به سازش گرفته بود که با کار دوباره مایکل همه چیز  بهم ریخت.

شبی مایکل بی‌حواس به خانه آمده بود. لورا که در سالن بوده با دیدن وضعیت او ترسیده می‌خواسته به اتاق خود برود که مایکل به او حمله‌ور شده و می‌خواسته به زور چیزی را  به او بخوراند که لورا آن را نخورده بود. آن چیز، قرص سقط جنین بوده مایکل بلند داد زده بود که بچه را نمی‌خواهد، بچه‌ای که برای او نباشد، بهتر بود که برای هیچ‌کس نباشد، بهتر بود که کلا بچه‌ای در کار نباشد. این‌طوری هم خودش آزاد می‌شد و هم آن دختر اما لورا حالا یک مادر بود، نمی‌توانست مایکل را درک کند، ترسیده بود. پس تصمیم گرفته بود به اتاقش پناه  ببرد که مایکل در وسط راه پله ها او را گیر انداخته بود می‌خواسته او را از راه پله هل دهد که درگیر شده و آخر خودش از  پله ها به پایین پرت شده بود. لورا بادیگاردهایی را که به دستور مایکل از درون خانه بیرون رفته بودند را صدا کرده بود و به کمک آن‌ها مایکل را به بیمارستان برده بود. هر چند که تنها یک ضرب دیدگی ساده بود اما لورا به شدت ترسیده بود و دوباره دیواری زخیم‌تر از قبل میان خودش و مایکل کشیده و مایکل که به شدت پشیمان شده بود و حالا به دنبال راه چاره بود.

در تمام ماجرا این‌که مایکل مقصر بود هیچ شکی نبود. لورا تنها قربانی بی گناه بود که فقط برای بچه داری از او استفاده می‌شد و اگر بعد از آن به درد باند نمی‌خورد مانند تیکه آشغال دور انداخته می‌شد. در این باند بچه‌ای که به دنیا می‌آید به رییس داد می‌شود و معلوم نمی‌شود که چه بلایی سرشان می‌آید به این کودکان نام "محموله" می‌دهند و من به شدت از این افراد متنفرم اما قضیه مایکل فرق می‌کرد. من قرار نبود که او را این‌گونه رها کنم، باید اول یک فکری به حال رابطه‌شان می‌کردم، وگرنه معلوم نبود آن بچه به دست چه کسی و در چه شرایطس قرار است بزرگ شود.

@Asma,N

ویرایش شده توسط برهون
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • ناظر رمان

#پارت 15

از اتاقم بیرون آمدم تا امیر را همراهی کنم که وقتی به در رسید سریع کمی از من دور شد و گفت:

- وای تو رو خدا انقدر دنبالم نیا، تو که دیگه کاملا خوب شدی و اگه از اون کِرمی هم که بهت گفتم بزنی جای زخمت هم کم_کم از بین میره، به خدا این روزا انقدر این‌جا اومدم و صورتت رو دیدم که حتی اگه اسمت رو هم بشنوم حس می‌کنم دارم کهیر می‌زنم پس...

و بعد برگشت برود که در همان لحظه مکس از در وارد سالن شد و امیر را کیف به دست دید، کمی اخم کرد و به من که با تعجب به امیر زل زده بودم، نگاه کرد. بعد باز به امیر نگاه کرد و اخمش بیشتر شد. امیر با دیدن مکس  هول شده سریع به سمت من برگشت و با صدای بلندی که می‌دانستم از قصد است تا مکس نیز صدایش را بشنود کمی خم شده و گفت:

- بنابراین خواهش می‌کنم که بانوی من به خودشون فشار نیارن و به تختشون برن، من حقیر خودم راهم را در این عمارت پیدا می‌کنم.

و بعد راست ایستاد و با کمی استرس به من نگاه کرد. می‌توانستم مردمک‌هایش را که دو_دو می‌زد  به خوبی ببینم، معلوم بود که امیر از مکس به شدت حساب می‌برد و در عین حال مانند دوستش روی او حساب می‌کند و مکس هم با امیر رابطه دوستانه‌ای داشت هرچند که نمی‌گذاشت امیر از حد خود فراتر رود. لبخند شیطانی به رویش زدم که به وضوح بالا پریدن ابروهای امیر را دیدم. دوست داشتم کمی  او را اذیت کنم اما کارهای دیگری برای انجام دادن داشتم و همین که او را کمی ترسانده بودم، کافی بود بنابراین لبخندم را نگه داشتم و یکی دو قدم به سمت امیر رفتم و بعد رو به مکس که همچنان با کمی تعجب و اخم به ما دو نفر خیره شده و سعی می‌کرد تا از مکالمه‌ سر در بی‌آورد گفتم:

- مکس...

مکس سرش را به سمت من چرخاند و درون چشمانم نگاه کرد و من از گوشه چشمم دیدم که امیر به وضوح شانه‌هایش بالا پرید. امروز تازه امیر توانسته بود شماره تلفن همراهم را که مکس برایم خریده بود، بگیرد و مکس اگر این را می‌فهمید برای او بسیار بد می‌شد، بنابراین به سمتم آمد تا چیزی بگوید که سریع برگشته و دستم را روی شانه‌اش گذاشتم که از جا پرید و با تعجب به من نگاه کرد. وای که دوست داشتم در آن لحظه از خنده غش کنم اما سعی کردم حالتم را حفظ کنم و رو به مکس گفتم:

- مکس می‌دونی امروز امیر چیکار کرده؟

مکس چند قدمی جلو آمده با اخم به امیر خیره شده و گفت:

- نه، دوباره چیکار کرده؟

نیم نگاهی به او انداختم که حالا کمی عرق هم کرده بود، دلم به حالش سوخت یعنی مکس انقدر ترسناک بود؟ من که این‌طور فکر نمی‌کردم به نظرم مکس از تمام آدم های این دنیا آرام‌تر و ضعیف‌تر بود به دلیل این‌که یک نقطه ضعف داشت و آن هم این بود که من برایش مهم بودم. کمی دستم را روی شانه‌ی امیر فشار دادم که استرس بیشتری به او وارد کنم و گفتم:

 - اون واقعا... امروز یک کاری انجام داد و اونم این بود که...

 کمی مکث کردم، مکس انگار که باورش شده باشد امیر گندکاری کرده دستانش را به سینه زده و من را نگاه کرد که گفتم:

- اون واقعا امروز کاغذهاش رو روی میزم نریخت، این خیلی خوبه نه؟

مکس از چیزی که گفتم شوکه شد. فکر نمی‌کرد با آن لحن جدی چنین چیزی را بگویم. کمی سرم را به سمت امیر برگرداندم و نگاه شوک‌زده‌اش را درحالی که به روبه‌رو خیره شده بود، دیدم و این برایم بسیار لذت بخش بود. چهره مکس نیز کم از او نداشت که باعث شد از خنده منفجر شوم، با آن‌که زخمم کمی درد گرفت اما به خندیدن ادامه دادم. مکس که زودتر از امیر به خودش آمده بود، سری تکان داده و نگاهی به امیر انداخته و بعد به من گفت:

- ببینم ایسگا کردی منو؟

سری تکان دادم. آنقدر خندیدم که دیگر به سرفه افتادم و بعد که خوب خندیدم، لبخندی به مکس زدم و به امیر که هنوز در شوک بود گفتم:

- ممنون بابت کارت امیدوارم دیگه حساسیت خوب بشه باعث نشه کهیر بزنی. 

و بعد دوباره خندیدم امیر که انگار تازه فهمیده بود تمام این‌ها شوخی بوده کمی خود را عقب کشیده و صدایی مانند خندیدن از خود درآورد.

- هه هه هه.

و بعد به سمت مکس برگشت و گفت:

- خب دیگه میشه منو ول کنی برم به بیمارام برسم؟ بابا دیگه کل بیمارام هم فهمیدن که هر روز برای دیدن این دخت...

امیر می‌خواست تا از کلمه "دخترِ" استفاده کند اما با دیدن صورت مکس که کمی ابروهایش را به هم نزدیک کرده بود گفت:

- منظورم ایشون میام. آخه منو از کار و زندگی انداختی مرد حسابی.

مکس دستان خود را از هم باز کرده و گفت:

- تو پولت رو می‌گیری، الانم برو دیگه هم نمی‌خواد بیای.

امیر کمی روی دستش زد و بعد رو به مکس گفت:

- دستم بشکنه که نمک نداره. لامصب، حداقل یه تشکر خشک و خالی هم نمی‌خوای بکنی؟

مکس یک قدم نزدیک آمد و یقه امیر را گرفت و کمی به سمت خود کشید و گفت:

- این‌که الان شماره تبسم رو داری و سرت هنوز روی تنته باید بابتش خوشحال باشی.

امیر متعجب به من نگاهی انداخت که کمی شانه‌های خود را به معنی ندانستن بالا انداختم که مکس سریع به گونه امیر زد تا او را نگاه کند و گفت:

- حد خودت رو بدون امیر خب؟

امیر با وحشت کمی سر خود را تکان داد که مکس آرام یقه‌ی او را ول کرد و بعد کتش را در تنش مرتب کرد و به سمت دری که از آن داخل آمده بود اشاره کرد و گفت:

- بیا، راحله تو رو راهنمایی می‌کنه.

در همان لحظه دختری ریز نقش وارد سالن شد و تعظیم کرد و گفت:

- لطفا از این طرف آقای دکتر، راه رو بهتون نشون میدم.

 امیر  که هنوز شوک‌زده بود، تنها سری تکان داد و سرسری خداحافظی کرد و از سالن بیرون رفت. مکس به محض خروج امیر نفسش را محکم بیرون داد و لبخند قشنگی روی لبش نشاند و دستانش را از هم باز کرد و گفت:

- سلام گلم خوبی؟ دیگه خوب شده حالت؟

و بعد همین‌طور به سمتم  آمد و بغلم کرده و در گوشم گفت:

- دلم برات تنگ شده بود. 

لبخندی زدم و دستم را پشتش کشیدم کت خوش دوختش را زیر دستم لمس کردم که من را از خودش جدا کرد و گفت:

- خوب کردی که بهم گفتی امیر می‌خواد شمارت رو بگیره.

لبخندی زدم و سرم را کمی کج کردم و گفتم:

- مگه میشه نگم؟

مکس خنده‌ای کرد و از من خواست تا باهم به اتاقش برویم.

 

@Asma,N

ویرایش شده توسط برهون
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...
  • ناظر رمان

#پارت 16

درحالی که به اتاقش که در طبقه پایین قرار داشت می‌رفتیم گفت:

- خب نظری راجب کاری که مایکل انجام داده نداری؟

همان‌طور که پابه‌پایش می‌رفتم گفتم:

- چرا یک همچین فکری کردی؟

مکس در اتاقش را باز کرده و کنار کشید تا من اول وارد شوم و بعد هم خودش وارد شد و گفت:

- نمی‌دونم شاید چون زیادی ساکت بودی، معمولا در این مواقع یک کاری می‌کردی.

روی مبل نشسته و پایم را روی پای دیگر انداخته و گفتم:

- این ماجرا خیلی وقته که گند خورده توش، درضمن بین مایکل و لورا رو هیچ جوره نمیشه درست کرد مگه...

مکس که به سمت کمد لباسش رفته و جلوی درش ایستاده بود، برگشت و با حالتی متعجب پرسید:

- مگه؟

نگاهم را به چشمان مکس دوختم و نفسم را "آه" مانند بیرون دادم  و گفتم:

- مگه این‌که لورا هم عاشقش باشه که خب این واقعا به نظرم غیر ممکنه.

مکس  با اخم کمی نگاهش را از من گرفت و به یک نقطه نامعلوم خیره شد. برگشت و در کمدش را باز کرد و وارد آن شد و بعد از آن‌که لباسش را عوض کرد از کمد بزرگ سفیدش که از بیرون هم مرتب بودنش معلوم بود، خارج شد و روبه‌روی من، روی مبل نشسته و گفت:

- تبسم بهم نگو که باز می‌خوای خودت رو توی دردسر بندازی.

خنده کوتاهی کردم و تکیه‌ام را به مبل داده و دستانم را که تا آن لحظه کنارم گذاشته بودم درهم قفل کردم و گفتم:

- دردسر؟ من که فکر نمی‌کنم ازش خلاص شده باشیم؟

مکس خسته انگار که می‌دانست هیچ کدام از حرف‌هایش روی من تاثیر ندارد "آهی" کشید و دستش را بالا آورد و کمی روی پلک‌هایش را فشار داد و بعد چشمانش را باز کرد و گفت:

- خب حالا می‌خوای اول چیکار کنی؟ نقشه‌ای داری؟

لبخند دندان نمایی  زدم که باعث شد لبخند کم‌رنگی روی لبان مکس بنشیند و گفتم:

- خب باید بگم هنوز هیچی. می‌دونی، می‌‌خواستم  با لورا صحبت کنم اگه اون مایکل رو نخواد من که نمی‌تونم مجبورش کنم، به هرحال اون این حق رو داره که بخواد از مایکل دور بمونه با توجه به اتفاقاتی که افتاده.

مکس سری به نشانه فهمیدن تکان داده بعد گفت:

- هرچند که به نظر من مایکل از اول هم نباید به اون مهمونی می‌رفت، اینا همه تقصیر خودشه.

با قیافه‌ای متفکر به مکس زل زده و گفتم:

- راستی درباره اون مهمونی تو هنوز هیچ توضیحی ندادی، می‌دونم که یک عملیات بود، ولی برای چی؟ چیزی رو قرار بود بگیریم؟

مکس نفسش را محکم فوت کرده و کمی با شک و تردید نگاهم کرد. انگار چیزی می‌خواست بگوید که به هیچ وجه به مزاج من خوش نمی‌آمد. در آخر هم از جایش بلند شده و به سمت میزش رفته و از کشو میز کلیدی را برداشت و بعد به سمت کشوهایی که پشت میزش در گوشه دیوار بود رفت. قفل کشوی اول را باز کرد و  از توی کشو پرونده‌ای را بیرون کشید و به سمت مبل ها آمد. دوباره سر جای قبلی‌اش نشست و پرونده را روی میز مقابلش قرارداد و گفت:

- آره همون‌طور که خودت می‌دونی یک عملیات بود که برای رییس اهمیت زیادی داشت، اول قرار بود که من تنها برم اما رییس مایکل رو هم فرستاد.

متعجب پایم را از روی پای دیگرم برداشتم و خم شدم و پرونده را به سمت خودم کشیدم تا بخوانمش و قبل از این‌که پرونده را باز کنم پرسیدم:

- چرا؟ من که دلیلی برای اومدن مایکل به مهمونی پیدا نمی‌کنم. شخص مهمی توی مهمونی بوده؟

مکس سری برای تصدیق حرفم تکان داد و بعد با انگشت به پرونده اشاره کرد که کمی به صورت مکس خیره شده و پرونده را باز کردم و بعد سرم را پایین انداختم و با دیدن عکس شخصی که در پرونده بود، اخم‌هایم به شدت در هم رفت و دندان‌هایم چفت هم شدند. اگر این مرد الان در این اتاق حضور داشت مطمئنا خودم گردنش را می‌شکستم، چقدر خوش خیال بودم که فکر می‌کردم دیگر هیچ وقت قرار نیست ریخت نحس او را ببینم. سرم را بالا آوردم تا مطمئن شوم این همان شخصی است که من می‌شناسم و با سوال مکس مطمئن شدم.

- می‌شناسیش دیگه؟ این پسر فروزندست طاهر.

معلوم بود که این شخص را می‌شناختم، اگر که او را از یاد می‌بردم قطعا دیگر دلیلی برای زندگی وجود نداشت. مگر می‌شد آن روزهای پر از خواری و ذلت را فراموش کرد؟

عصبی پرونده را ول کردم، قسمتی که در دست داشتم مچاله شده بر روی میز افتاد، پرونده کمی عقب رفت. نفسم را با شدت بیرون فرستادم گفتم:

- خب الان این چه ربطی به این پرونده داشته؟

مکس دستانش را در سینه قفل کرده و گفت:

- مثل این‌که یکم از محموله‌ی کلیه ها رو جدا برای خودش فروخته و بعد هم با پولاش فرار کرده.  رییس چند وقتی بود که می‌خواست یک بلایی سرش بیاره ولی خب پیداش نبود تا این‌که یکی از بچه ها فهمیده بود اون قراره توی این مهمونی که توسط خالد، پسر عامر گرفته میشه شرکت کنه. رییس هم سریع بهم دستور داد تا برم و توی مهمونی بکشمش، مایکل هم که خبردار شده بود به عنوان  نیروی داوطلب اومد توی گروه. هرچقدر هم که بهش گفتم  من کارش رو انجام میدم گوش نداد. گفت می‌خواد با دستای خودش انتقام بگیره و بعد هم که رفت، توی مهمونی اون طوری گند زد. اصلا نتونست به طاهر نزدیک بشه.  راستش من بودم که نذاشتم؛ می‌دونستم که اگه دست مایکل بی‌افته دیگه زنده پیش رییس برنمی‌گرده واسه همین با نوشیدنی‌ها سرش رو گرم کردم و خودم رفتم سراغش ولی فکر نمی‌کردم انقدر زیاده  روی کنه...

دستم رو به نشانه سکوت بالا آوردم و بعد دوباره توی سینه جمعش کردم و گفتم:

- الان وقت بهونه چینی نیست. ببینم رییس مگه طاهر رو زنده می‌خواست؟

مکس گوشه گونه‌اش را با انگشت اشاره به آرامی خاراند و بعد در همان حال گفت:

- راستش اون رو اول قرار بود بکشم اما نمی‌دونم چرا نظر رییس عوض شد و گفت که اون رو زنده بگیریم و ببریم.

با شنیدن این حرف مکس، کمی فکر کرده و بعد خم شدم و دوباره پرونده را نگاه کردم در پرونده از عکس فرد مورد نظر تا اطلاعات شخصی قرار گرفته شده بود. مدارک بسیار مرتب و دقیق در پرونده چیده شده بود و بسیاری از نقاط ضعف طرف مقابل، میزان ارتباطات و غیره نیز در پرونده قرار داشت. هیچ‌کس مانند مکس نمی‌توانست یک پرونده را انقدر کامل انجام دهد و مرتب کند. اول یک عکس بزرگ از فرد مورد نظر یا همان طاهر در پرونده وجود داشت، عکس حالت سه رخ داشت. طاهر پوستی سبزه با ابروهای پرپشت قهوه‌ای موهایی که معلوم بود رنگ در میان آن‌ها قاطی شده و ریش های کوتاه شده و مناسب دماغ عقابی و چشم های قهوه‌ای، چهره‌ای بسیار معمولی خسته کننده. عکس طاهر را طرف دیگری گذاشتم و گفتم:

- ببینم می‌دونی الان کجاست؟

مکس کمی فکر کرده و بعد گفت:

- راستش دقیق نمی‌دونم و مطمئن نیستم ولی فکر می‌کنم توی کوهسار باشه.

با تعجب به مکس نگاه کردم و گفتم:

- چرا؟ اصلا اون‌جا که خیلی وقته از دست رفته بود. برای چی باز توی جایی که قبلا لو رفته آدم پنهان کرده آخه؟

دیگر داشتم گیج می‌شدم. هیچ چیز از کارهای رییس و هدف‌هایش متوجه نمی‌شدم در آخر این کارها واقعا چه هدفی بود؟ اصلا هدفی وجود داشت؟ چرا باید طاهر را که می‌خواست بکشد زنده بگذارد؟ این گیجی من را عصبی می‌کرد. این‌طور بی‌اساس و پایه نمی‌شد تصمیم گرفت؛ باید اول مدارک را مطالعه می‌کردم و بعد می‌فهمیدم که جریان از چه قرار است. پرونده را جمع کرده و بستم و به مقوای مچاله شده نگاه کردم  و بعد از برداشتن پرونده از روی میز از جایم بلند شدم  که مکس هم از جایش بلند شد و گفت:

- مگه قرار نبود درباره‌ی رابطه مایکل و لورا حرف بزنیم؟

برگشتم گفتم:

- نه، الان باید اول این پرونده رو بخونم خودم خبرت می‌کنم.

مکس سرش را به معنای فهمیدن به سمت بالا و پایین تکان داد و بعد مستقیم درون چشمانم را نگاه کرد. انگار که از همین حالا هم می‌دانست که چه چیزهایی درون سرم پرورش می‌دهم که گفت:

- فقط امیدوارم سرخود کاری رو انجام ندی که خودت رو توی دردسر بندازی.

لبخندی به این همه  مهربانی‌اش زدم و برگشتم و از اتاق بدون گفتن یک کلمه دیگر خارج شدم.

وقتی وارد اتاقم شدم و در را بستم، یک قطره اشک که در گوشه  چشمم نگه داشته بودم آرام راه خود را پیدا کرده و بر روی صورتم جاری شد. من لایق این همه مهربانی و توجه نبودم، من باید در عذاب گناهانی که داشتم می‌سوختم اما شاید عذاب بدتری در راه باشد، عذابی چنان شدید که بار این گناهان را از روی شانه‌هایم که به قدری خم شده که موازی با زمین است،  بردارد و مرا سرپا کند. هرچند که این کمر خم شده دیگر هیچ وقت راست نمی‌شود، هیچ وقت...

ویرایش شده توسط برهون
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 ماه بعد...
  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت 17

نگاهم به پرونده‌ای که محکم به سینه چسبانده بودم، افتاد و یاد مکس افتادم که همین چند لحظه پیش از اتاقش بیرون آمده بودم. آنقدر مهربانی برایم به خرج داده بود که باعث می‌شد فکر کنم دوشخصیتِ  است و من خبر ندارم. از این فکر لبخندی رو لبم نشست و به سمت میزی که در اتاقم قرار داشت رفتم. پرونده را روی میز پرت کرده و بعد به سمت تختم رفتم و خودم را رویش پرت کردم. باید به کارهایم می‌رسیدم اما دوست داشتم تا کمی روی تختم دراز بکشم پس چشمانم را بستم و  از آرامشی که در  این لحظه ایجاد شده بود، لذت بردم. وقتی کمی روی تخت دراز کشیدم، چشمانم را باز کردم و از جایم بلند شدم و به سمت میز رفته پشت آن نشستم. پرونده رو جلو کشیدم و باز کردم که عکس بزرگ طاهر نمایان شد.  از حرص دندان‌هایم را بهم کشیدم، همان لحظه  استراحت کوچکی هم که داشتم زهر شده بود. عکس را برداشتم و کناری انداختم و با دیدن صفحه مشخصات پرونده آهی کشیدم و شروع به خواندن پرونده کردم. شرح مشخصات از این قرار بود:
نام : طاهر    نام خانوادگی: فروزنده
سن:31 ساله         نام پدر: امیر فروزنده    نام مادر: آزاده رئوفی
جنسیت: مذکر         تعداد فرزند: ازدواج نکرده.
وزن:...                     قد:...
خواهر یا برادر: یک خواهر

به این بخش که رسیدم کمی مکث کردم. مگر فروزنده غیر از طاهر بچه دیگری هم داشت؟!  تا به حال نشنیده بودم. اصلا حرفی از خواهر طاهر به میان نیامده بود. این شخص از کجا ناگهان پیدایش شده بود؟ ممکن بود که فروزنده بچه دیگرش را مخفی کرده باشد؟ نه، اگر این‌طور بود که حتی رییس هم از این موضوع مطلع نمی‌شد، یعنی چه کسی بوده؟ شاید مکس اطلاعات بیشتری درباره خواهر طاهر داشته باشد، اگر بتوانیم یک اهرم فشار برای طاهر داشته باشیم خیلی خوب می‌شود.  نگاهم را به سمت عکس رنگی کوچکی از طاهر که در سمت چپ پرونده سنجاق شده بود، خورد. کمی به عکس  خیره شدم و بعد نگاهم را از طاهر گرفته و ادامه پرونده را خواندم.
شماره شناشنامه :...     شماره کارت ملی:...
آدرس محل زندگی:...    آدرس محل کار:...
تعداد دوستان نزدیک: 1 نفر، امین راهبی،  32 ساله، در کار با یک دیگر ارتباط برقرار کرده و دوست شده‌اند. امین راهبی دارای مادر و پدری نیست و هیچ خواهر و برادری ندارد؛ همچنین در اوایل رغبت زیادی برای دوستی با طاهر نشان نمی‌داده  و در شرکت طاهر کار می‌کند.
افراد مرتبط: امین راهبی، مینو آشتیان، سینا روشن دل، ساره عامل. (به دلیل داشتن پرونده جدا برای هر یک در اینجا  مشخصاتی ذکر نشده. *برای یادآوری لطفا به پرونده شماره 143 تا 145 مراجعه کنید.)

با خواندن این قسمت نمی‌دانستم که بخندم یا این‌که تنها چشمانم را از روی ناراحتی ببندم و دیگر چیزی نخوانم. من تمام این افراد را می‌شناختم آن زمان آن‌ها حتی نمی‌توانستند نگاهی به من بی‌اندازند و حال هر کدام برای خود جایگاهی نزد طاهر داشتند. برخلاف من که می‌خواستم هر چه زودتر خود را از این باتلاق خلاص کنم، آن‌ها از هر فرصتی برای خرد کردن من استفاده می‌کردند تا خود را به جایگاه بالاتری برسانند و من هم وقتی خسته شدم همه چیز را ول کردم و گذاشتم تا آن چیزی را که می‌خواهند به دست بی‌آوردند، دیگر خیلی وقت بود که چیزی  از آن‌ها نشنیده بودم. از طرفی دیگر از این‌که مکس آنقدر دقیق تمام اطلاعات را بیرون کشیده بود خنده‌ام گرفته بود به همین دلیل بود که او همیشه همه چیز را مرتب می‌کرد و سر جای خود می‌گذاشت.

من برخلاف او اصلا آدم مرتبی نبودم. نه این‌که آدم شلخته و خیلی بی نظمی باشم نه، فقط زیاد سخت نمی‌گرفتم و وسواس به خرج نمی‌دادم. برخلاف من مکس از همان اول هم آدم بسیار مرتبی بود به طوری که گاهی به او در این همه مرتب بودنش غبطه می‌خوردم. هرکدام از این افراد با گروه ارتباطاتی دارند و گاهی ماموریت‌هایی را از درون گروه قبول می‌کنند اما هیچ وقت نتوانستند مانند من و مکس به داخل گروه وارد شوند به همین دلیل است که پرونده‌های جدایی برای آن‌ها وجود دارد.  البته این، در مورد امین راهبی صدق نمی‌کند. او را تا به حال در بین جمع‌هایمان ندیده بودم، مگر زمانی که من از گروه رفته باشم به سمت طاهر رفته باشد. از آن‌جایی که در پرونده هم به بی‌میل بودن او در ارتباط با طاهر اشاره شده.
به خواندن پرونده ادامه دادم:

مبلغ دریافتی در هر ماه و سال ( چه به صورت مستقیم و غیر مستقیم):...

اهرم فشار:---
(اهرم فشاری وجود ندارد، هیچ علاقه‌ای به پدر و مادر وجود ندارد، به هیچ فرد خاصی وابسته نیست، به دلیل نامشروع بودن طرد شده محسوب می‌شود، از شرکت نمی‌توان به عنوان اهرم استفاده کرد"خطر فاش شدن هویت اصلی"  تنها اهرم باقی مانده خواهر اوست "اطمینانی نیست")
پیشانی‌ام را با دست فشار دادم. یعنی هیچ اهرم فشاری وجود نداشت که بتوان با آن کمی طاهر را رام کرد؟ و دوباره این خواهری که حتی نمی‌دانم چه کسی است و در تمام این مدت در کجا قایم شده که هیچ‌کدام از ما از او حتی نامی نشنیده بودیم. نفسم را محکم بیرون داد و ادامه دادم.
علایق و سلایق:...
کشورهای که به آن‌ها سفر کرده: کانادا ،آمریکا، لندن، ژاپن و چین.
مشخصات شخصی او در این صفحه به پایان رسید. صفحه بعد را که باز کردم یک کپی از کارت ملی، کارت گواهینامه و شناسنامه موجود بود. در سمت دیگر شماره کارت های اعتباری، نام شرکت و قراردادها و مدارک مختلفِ دیگرِ مربوط به شرکت بود، در پرونده قرار داشت. چند عکس از او که درحال رفتن به مکان مشخصی یا سوار شدن ماشینش بود، گرفته شده بود و مسیر را نیز همراه ساعت پشت عکس نوشته شده بود. کمی عکس ها را نگاه کردم تا شاید سر نخی از خواهر طاهر یا حتی عکسش را پیدا کنم اما نبود. بیشتر با دوستان خود همراه بود، مخصوصا با امین راهبی. در بیشتر عکس ها دیده می شد که او را همراهی می کند. امین درون عکس ها به نظر آدم جدی می‌آمد. من تا به حال او را از نزدیک ندیده بودم و همین کمی کنجکاوم کرده بود.
تنها سه صفحه از پرونده مانده بود عکس ها را کنار گذاشته و به خواندن پرونده ادامه دادم.
علت مرگ: خودکشی.
گزارش:
 علت مرگ افتادن ماشین در دره و سوختگی بود و هیچ نشانی از استفاده از زور و تهدید در انجام این کار وجود نداشته و تمام این‌ها در تاییدیه پزشکی قانونی که در صفحه بعد کپی از برگه موجود است به ثبت رسیده است.
 برگه را برگرداندم و پوزخندی گوشه لب نشاندم، او را حتی کشته بودند. ماندم کسی هم برایش مراسم گرفته یا نه؟ اصلا پدر و مادرش شنیده بودند؟ هرچند که به نظر من فرقی هم نمی‌کرد.  چیزی که بیشتر از همه من را کنجکاو کرده بود، این بود که چگونه طاهر با میل خود همراه ماشین به پایین دره رفته؟ حتما چیزی در این وسط از قلم افتاده از آن‌جا که هیچ اهرم فشاری وجود ندارد پس فکر نمی‌کنم که به همین راحتی طاهر این‌کار را انجام داده باشد. مطمئنا ماجرایی بود که ارزش شنیدن داشت؛ در آخر پرونده هم گزارش روند انجام  عملیات نوشته شده بود.
روند عملیات :
- عملیات در تاریخ  بهمن ماه 1396/11/22 انجام گرفت.
افراد رهبر تیم:
مکس آبراهام و مایکال مک گارد.
هدف طاهر فروزنده در مهمانی کشته شود. (در پایان ماموریت هدف از کشتن به بردن او تغییر پیدا کرد.)
ما در ساعت 11:30 دقیقه وارد محوطه شدیم تعداد نگهبان ها در بیرون 38، تعداد سگ ها 5، دوربین ها دور تا دور عمارت بود و نقطه کوری دیده نمی‌شد بنابراین عملیات در داخل انجام  می‌گیرد.
مایکل در صورت تداخل در عملیات از عملیات حذف می‌شود به همین دلیل من مایکل را به طور نامحسوس از عملیات کنار کشیدم و خودم برای کشتن شخص مورد نظر رفتم. افراد ما به تعداد 20 نفر وارد عمارت شدند و مستقر شده بودند، تک تیر اندازها به تعداد 4 نفر مستقر شده بودند که دستور بر تغییر عملیات رسید و مجبور به تغییر نقشه شدیم بنابراین شخص را تنها گرفته و به پشت عمارت بردیم. در پشت عمارت یک نقطه‌ی کور وجود داشت. شخص را در همان جا نگه داشته و به پلیس به عنوان ناشناس گزارش یک پارتی داده شد و بعد متوجه دست درازی مایکل به دختری در مهمانی شده مجبور به آوردن هر دو آن‌ها شدیم. پلیس سر ساعت 1:00 عمارت رسیده در همین موقع ما جسد فرد دیگری را در ماشین گذاشته و آن را از دره به پایین پرت کرده و آتش زدیم و طاهر را با خود بردیم و صحنه سازی را به پایان رساندیم، پایان عملیات.
پرونده تمام شد. تنها در آخر یک عکس از خواهر طاهر پیدا کردم، دختر جذابی بود. عکسش رو از توی پرونده برداشتم و کاملا پرونده را بستم کمی به چهره خواهرش خیره شدم. حس  آشنایی داشت، احساس می‌کردم قبلا او را دیده‌ام اما مطمئن بودم تا به حال نه اسم او را شنیده و نه قیافه‌اش را دیده بودم. عکسی که از او داشتم معلوم بود که در عکاسی گرفته شده. واقعا مکس یک چنین عکسی خوبی را از کجا گیر آورده بود؟ خب این چیز زیاد مهم نبود. خواهر طاهر موهای قهوه‌ای بلند و چشمانی قهوه‌ای پوستی صاف و  ابروهای مرتب شده، بینی کوچک و لب های قلوه‌ای  و آرایشی ملیح. می‌توان گفت صورتی ساده و معمولی داشت اما به دل می‌نشست. کتی قرمز روی شانه‌هایش انداخته بود و تیشرت سفیدی از زیر کت پوشیده و ساعت بزرگ رولکسش به خوبی در عکس معلوم بود. غیر از عکس هیچ نشانی از خواهر طاهر نبود که کجا زندگی می‌کند یا این‌که کارش چیست.  شاید مکس چیزی در این مورد می‌دانست پس باید از او می‌پرسیدم، بنابراین اتاقم را به قصد رفتن نزد مکس ترک کردم که متوجه شدم او در عمارت نیست پس تصمیم گرفتم تا اول لورا را ببینم بنابراین به سمت اتاق او حرکت کردم و وسط راه از یکی از خدمتکارها خواستم تا چایی به اتاق او بی‌آورند. از پله ها بالا رفته و پشت در اتاق او ایستادم و در زدم. اول جوابی نشنیدم اما بعد از این‌که دوباره در زدم صدای ضعیفی را شنیدم که به من اجازه وارد شدن به اتاق را می‌داد. وارد اتاق لورا شدم. لورا با دیدن من از روی تختش بلند شد و به سمت من آمد و با لبخندی که به سادگی مصنوعی بودن آن معلوم بود گفت:

- اوه سلام تبسم!

من هم طبعا به سمت او رفته و گفتم:

- سلام لورا میشه یکم با هم حرف بزنیم؟

لورا به سمت تراس اتاقش اشاره کرد و گفت:

- اوه البته، خوشحال میشم که باهات صحبت کنم.

به سمت تراس اتاق رفتم. در باز بود و باد خوبی می‌آمد. روی یکی از صندلی های سفیدی که در تراس قرار داشت نشستم و پایم رو روی آن یکی انداختم که بعد از من لورا وارد تراس شده و روبه‌روی من  نشست و گفت:

- خب درباره چی می‌خواستی باهام صحبت کنی؟

کمی به بیرون نگاه کردم. آسمان آبی بود و هیچ ابری در آن دیده نمی‌شد، هوای خوبی بود. هر از چند گاهی هم باد خوبی می‌وزید. لورا دوباره سوال خود را پرسید که باعث شد دست از نگاه کردن به آسمان بردارم و به او نگاه کنم و بگویم:

- ببخشید یک لحظه حواسم پرت شد.

راستش، نه این‌که حواسم پرت شده باشد. برعکس، فقط می‌خواستم او را نادیده بگیرم از این‌که در این هوای خوب برای صحبت با او آمده بودم، پشیمان شدم. نمی‌دانستم چرا اما حس خوبی نسبت با این دختر نداشتم.  کمی خودم را روی صندلی بالا کشیدم و گفتم:

- راستش می‌خواستم باهات درباره، مایکل حرف بزنم.

به وضوح چشمان ترسیده لورا را دیدم. مردمک‌هایش دو-دو می‌زد. بعد از آن‌که کمی به من خیره شد، سریع به خود آمده و آب دهانش را قورت داد و لبخندی کج زد و گفت:

- خب...اه مشکل..مشکلی هست؟

لبخند مهربانی زدم که در همان لحظه صدای در اتاق به گوشم رسید. لورا متعجب کمی من را نگاه کرد و بعد اجازه ورود داد که خدمتکار وارد اتاق شد و چایی را مقابلمان قرارداد و با دستور من از اتاق بیرون رفت. نسیم ملایمی وزید که موهای آزادم را کمی بر روی صورتم پخش کرد. خم شدم و فنجان چایی را به دهانم نزدیک کردم، هنوز داغ بود پس تنها کمی از آن را مزه کرده و دوباره فنجان را سرجای قبلی خود گذاشتم و گفتم:

- من می‌دونم که تو رابطت با مایکل خوب نیست.

سرم را که بالا آوردم نگاه متعجب لورا را دیدم که خشک شده به من خیره شده بود. وقتی به خود آمد و خواست مخالفت کند که سریع گفتم:

- فکرش رو هم نکن. من همه چیز رو از مایکل شنیدم پس نمی‌خواد چیزی رو پنهان کنی.

لورا سر پایین انداخته و هیچ نگفت. تکیه‌ام را به پشتی صندلی داده و انگشتانم را در هم قفل کردم و روی پایم قراردادم و گفتم:

- که تو حامله‌ای هوم؟

لورا خجالت‌زده سر پایین انداخته و گفت:

- بله.

سری تکان دادم و ادامه دادم:

- خب می‌خوای چیکار کنی؟ می‌خوای با مایکل ادامه بدی؟ یا می‌خوای بچت رو به دنیا بیاری و فرار کنی؟

لورا به ضرب سرش را بالا آورد و با چشمانی گرد شده و لبانی نیمه باز و ابروهای بالا پریده من را نگاه کرد و با لکنت گفت:

- من...من..منظورتون. ..چیه؟

لبخندی زدم و گفتم:

- فکر نمی‌کنم چیز غیر قابل فهمی باشه، من دارم باهات مذاکره می‌کنم.

لورا انگار گیج شده بود. این را در چهره‌اش می دیدم. او فنجان خود را بر روی میز گذاشت و گفت:

- مذاکره؟

سری تکان دادم. اول باید می‌دیدم این دختر چه جوابی را انتخاب می‌کند تا بعد درباره این وضعیت تصمیم می‌گرفتم پس گفتم:

- ببین تو دو راه بیشتر نداری؛ یا بچت رو به دنیا میاری و بعد من فراریت میدم. اینو بهت قول میدم، می‌فرستمت یک جای دور که دست هیچ احد الناسی از این گروه بهت نرسه. تو هم بدون سرو صدا آروم زندگیت رو می‌کنی با بچت ولی دیگه نمی‌تونی مایکل رو ببینی. به محض انتخاب این راه تو رو از این عمارت می‌برم و بعد هم مایکل رو می‌فرستم یک جای دیگه. می‌دونم که اوضاع سختی رو برات به وجود آورده و تو رو به شدت از این زندگی خسته کرده. من می‌خوام حمایتت کنم و باید بگم در عوض حمایتم مایکل رو ازت می‌گیرم ولی راه دوم، می‌تونی مایکل رو انتخاب کنی اما بچت رو نمی‌تونی داشته باشی، من بچت رو سقط می‌کنم و تو رو همراه مایکل می‌فرستم بری و بعد خودم حواسم بهتون هست. می‌تونید باهم زندگی کنین و آرامش داشته باشین. می‌دونی، دارم ازت می‌خوام بین بچه‌ای که می‌خوای به دنیا بیاری و عشقت یکی رو انتخاب کنی.

دوباره خم شدم و فنجان را برداشتم و کمی از آن را همراه با قند خوردم و وقتی تمام شد، فنجان را بر روی  زیری که روی میز شیشه‌ای قرار داشت، گذاشتم که لورا کمی فنجانش را بر روی زیری کوبید و خواست چیزی بگوید که انگشت اشاره‌ام را سریع بالا آورده و جلوی او به چپ و راست تکان دادم و گفتم:

- اا..اا  نمی‌خوام به این زودی جوابت رو بشنوم. دوست دارم خوب روش فکر کنی، حمایت منو رو می‌خوای یا مایکل رو؟ 

و بعد از جایم بلند شدم و گفتم:

- خب دیگه خوش گذشت. مرسی بابت چای، صحبت خوبی بود. یادت نره جوابت رو تا پس فردا بهم بگی.

و بعد دستی تکان داده و از اتاق خارج شدم و در را بستم و به طبقه پایین برگشتم.

@ faeze

ویرایش شده توسط برهون
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت 18

در میانه راه صدایی را از قسمتی که خدمتکارها در آن استراحت می‌کردند، شنیدم. بنابراین ایستادم برای لحظه‌ای صداها قطع شد. نفسم را محکم بیرون دادم. اهمیتی نمی‌دادم، حتما دوباره اتفاقی در عمارت افتاده و داشتند درباره آن صحبت می‌کردند یا آن‌که پشت سر کسی غیبت می‌کردند، پوزخندی زدم. واقعا خبرهای موثق‌تر از اخبار را تنها می‌توانستی درمیان صحبت های خدمتکارها پیدا کنی. تا شایعه‌ای در عمارت ها می‌پیچید اولین کسانی که از آن‌ها خبردار می‌شدند، خدمتکارها بودند. سری از روی تاسف تکان داده و خواستم به راهم ادامه بدهم اما با صدای فریادی که شنیدم ایستادم. صدا این دفعه بلندتر و طولانی‌تر بود و به وضوح صدای جیغ کشیدن کسی می‌آمد با عجله به آن سمت رفتم و در مقابل ورودی سالن ایستادم و از چیزی که دیدم، تنها شوک‌زده  به دو خدمتکار که درحال دعوا بودند، خیره شدم. هرچند  کاملا معلوم بود که دعوا یک طرفه است، یک خدمتکار موهای دیگری را می‌کشید و بلند_بلند داد می‌زد:

- تو فکر کردی کی هستی، ها؟ دختره‌ پاپتی. دیگه میری واسه رییس دم تکون میدی، آشغال. من می‌دونم باهات چیکار کنم، انقدر می‌زنمت تا خون بالا بیاری.

خدمتکارهای دیگر دورتادور آن‌ها ایستاده و تنها با یک دیگر پچ-پچ می‌کردند. زن موهای خدمتکار جوان را بیشتر کشید و گفت:

- آه راستی، حتما با همین ناز و اداهات هم اون خانوم رو گولش زدی، اون دختر که هیچی  نمی‌فهمِ. هی خدا، اصلا برای چی اومدی اینجا کار کنی؟ می‌دونی این مجسمه‌ای که شکستی پولش چقدر میشه؟ انقدر بزنم...

صدای داد دختر به گوشم می‌رسید اما انگار در زیر پاهایم میخ کوبیده بودند، هیچ تکان نمی‌خورد. خاطرات گذشته دوباره درون ذهنم نمایان می‌شد و بیشتر و بیشتر من را عصبی می‌کرد. آرام جلو رفتم و زمزمه‌وار گفتم:

- اون رو ولش کن.

فکر می‌کنم صدایم را نشنید زیرا هیچ واکنشی نشان نداده و به کار خود ادامه داد. خدمتکارهایی که من را دیده بودند، آرام کنار کشیده و راه را باز می‌کردند. پوزخند روی لبم بیشتر عمق گرفت، ترسوهای احمق. این دفعه با صدای نسبتا بلندی گفتم:

- ولش کن.

زن خدمتکار با شنیدن صدای من، شوک‌زده چنان برگشت که به خوبی صدای مهره‌های گردنش را شنیدم. با دیدن من سریع دست از موهای غنچه کشیده و او را به طرفی پرت کرد. نگاهی به غنچه که سر خود را گرفته بود و در خود جمع شده بود و گریه می‌کرد، انداختم و بعد برگشتم به چشم های ترسیده زن نگاه کرده و جلو رفتم تا وقتی که رخ به رخ او ایستادم. لبخندی زدم و گفتم:

- گفتی؛ کی می‌خواد رییس رو اغفال کنه؟

خدمتکار با تته پته، کمی خم شده و دستان خود را بهم چسبانده و گفت:

- اممم...بخ... به خدا من، من اصلا، اصلا...

دست انداختم و موهای او را گرفته و محکم به عقب کشیدم که سرش نیز عقب رفت. روی صورتش خم شده و داد زدم:

-  جواب منو بده!

خدمتکار سریع اشک‌هایش  پایین ریخت و گفت:

- به... به خدا خانم من، من می‌خواستم فقط یک درسی بدم...

قبل از آن‌که حرفش را کامل کند  موهایش را بیشتر کشیدم و صورتم را نزدیک‌تر بردم و گفتم:

- تو خودت لازمه درس یاد بگیری.

و بعد موهای او را ول کرده و به  چند تا از خدمتکارها اشاره کرده و گفتم:

- این و اونی که رو زمین افتاده رو بیارین.

انگشت اشاره‌ام را به سمت یکی از خدمتکارها که فکر می‌کردم اسمش باران باشد، گرفتم که سریع خود را به من رساند و گفتم:

- دستمال.

سریع از جیب خود دستمالی بیرون آورد و  دو دستی به سمتم گرفت، بعد از تمیز کردن دستانم مچاله شده، دستمال را روی زمین انداختم.  خدمتکارها آن دو نفر را بلند کرده به سمت بیرون عمارت بردند. وقتی به حیاط عمارت رفتم، آن دو نفر روی زمین افتاده بودند. چشمانشان قرمز شده بود. موهای غنچه ژولیده دور صورتش ریخته بود. لبخندی زدم و جلو رفتم، در همان موقع یکی از نگهبان‌ها صندلی چوبی برایم آورد. برگشتم و به سمت صندلی رفتم، روی آن نشستم و پایم را روی پای دیگرم انداختم، آرنج دستم را روی یکی از پاهایم  گذاشتم و چانه‌ام را روی دستم قرار دادم. کمی به آن‌‎‌ها خیره شدم و لبخندی زدم و گفتم:

- خب بیایید شروع کنیم.

زن خدمتکار خم شده  سر خود را روی زمین گذاشت. انگار که سجده کرده باشد درحالی که گریه می‌کرد، گفت:

- خا...خانوم ب..به خدا که من، نمی‌دونستم اون خدمتکار شماست. تو رو خدا من غلط کردم. آخه... آخه؛ ببخشید...

نفسم را محکم بیرون دادم و دستم را از  زیر چانه‌ام برداشتم و به بادیگارهایی که حالا کنار من ایستاده بودند، اشاره کردم که زن خدمتکار را گرفته و به درخت بستند. یاد آن شب بارانی در ذهنم زنده شد. سریع، سری تکان دادم در این لحظه زمان مرور کردن خاطرات قدیمی نبود. یکی از بادیگاردها که طناب را تنها دور زن خدمتکار پیچیده بود، کنار درخت منتظر دستور من بود از جایم بلند شدم و دستم را کمی تکان دادم که مرد طنابی را که دور خدمتکار پیچیده بود محکم‌تر کشید که زن از درد به خود پیچید پوزخندی زدم و گفتم:

- خب، می‌تونی حرفی رو که می‌زدی تکرار کنی!

جلوتر رفتم. هر قدمی که  برمی‌داشتم بیشتر حس تنفر درونم می‌جوشید. گرمم شده بود با آن‌که هوا خوب بود اما من به شدت از درون می‌سوختم. عصبی روبه‌روی او ایستادم و و از لای دندان‌های بهم چسبیده غریدم:

- کی؟ کی به تو اجازه داده...

و ناگهان داد زدم که زن خدمتکار از ترس چشمانش را بست و سرش را به طرف راست کج کرد.

- که به خدمتکار من دست بزنی؟

وقتی دیدم جوابی نمی‌دهد دوباره اشاره‌ای کردم که طناب را محکم‌تر کشید و صورت زن بیشتر از قبل جمع شد. سعی می‌کرد خود را نگه دارد اما فایده نداشت از چانه‌اش گرفتم و صورتش را به طرف خودم برگرداندم و گفتم:

- به من نگاه کن، تو هیچی نمی‌دونی پس حق نداری به خدمتکار من دستور بدی، توی احمق کثیف.

و بعد محکم صورتش را به سمت راست هل دادم که به درخت خورد. خواستم برگردم  که صدای زن را شنیدم.

- من...

ایستادم انگار حرفی برای گفتن داشت. دوست داشتم بشنوم پس به سمت صندلی رفته و روی آن نشستم و منتظر ماندم. زن خدمتکار که انگار متوجه شده بود منتظر هستم تا ادامه بدهد گفت:

- من هیچ کار اشتباهی نکردم. من فقط سعی کردم به خاطر مجسمه‌ای که شکونده بود، تنبیهش کنم. شما نمی‌دونید اون به خاطر این‌که خدمتکار شخصی شما شده بود چطور با ما رفتار می‌کرد.

ابرویی بالا انداختم، تمام این‌ها دروغ بود. این را بهتر از هر کس دیگری می‌توانستم بفهمم. سرم را به سمت غنچه برگرداندم و گفتم:

- راست میگه تو باهاشون بد رفتاری می‌کردی؟

غنچه سریع از جایش بلند شد و دستان خود را در هوا تکان-تکان داد و گفت:

- نه، نه خانوم به خدا اصلا این طوری نیست. من، من اصلا این‌کاری رو که این میگه انجام ندادم.

- دهنت رو ببند تو چطور جرات می‌کنی دروغ بگی...

قبل از آن‌که حرف زن کامل شود غنچه وسط حرفش پرید و گفت:

- من دروغ نمی‌گم تو خودت به من تنه زدی تا مجسمه بی‌افته بشکنه. تو...

آه، این‌گونه هیچ چیز درست پیش نمی‌رفت.  مکس این خدمتکارها را از کجا پیدا کرده بود. خسته از این بحث فیک از جایم بلند شدم و به بادیگاردی که همچنان طناب را گرفته بود، اشاره کردم تا طناب را ول کند و به یکی از خدمتکارها گفتم تا دوتا چاقوی بزرگ برایم بیارود. وقتی خدمتکار با چاقو برگشت وسط آن دو ایستادم و گفتم:

- خب بیاین یک کار دیگه انجام بدیم.

آن دو نفر حالا ساکت به تمام حرف های من گوش می‌دادند. دو چاقوی دستم را روی زمین انداختم و  ادامه دادم:

- حالا هر کدوم یک چاقو بردارین و با هم بجنگین.

هر دو با تعجب به من نگاه می‌کردند انگار که در خواب باشند، هیچ‌کدام از جایشان تکان نخوردند که عصبی داد زدم:

- سریع چاقوهاتون رو بردارین.

هر دو چاقوها را برداشته و به سمت یک دیگر گارد گرفتند، هرچند که غنچه تعلل زیادی در این کارش به خرج داد. لبخندی زده و دوباره به سمت صندلی رفته و روی آن نشستم و گفتم:

- قوانین سادست تنها کسی که زنده بمونه تا آخر می‌مونه و کسی که بمیره؛ خب خدا رحمتش کنه.

و بعد خنده‌ای کردم و گفتم:

- اگه یکیتون زنده بمونه هر چی که گناه کرده به نام اون یکی می‌نویسم و می‌بخشمش. خوبه مگه نه؟

بعد انگار که چیزی را به یاد آورده بودم گفتم:

- راستی، اشکال نداره اگه فریاد بزنین. چون عمارت خارج از شهر هست هیچ خونه‌ای این اطراف پیدا نمیشه.

به خوبی می‌توانستم لرزش پاها و دست های زن خدمتکار را ببینم. مطمئنا شکمش هم درد می‌کرد از آن‌جایی که طناب به شکمش فشار آورده بود اما آدمی که اشتباه خود را نمی‌پذیرفت برای من فرقی با یک تکه آشغال نداشت پس برایم مهم  نبود. من با آدم‌های به شدت محتاط و مضطربی مانند غنچه هم خوب نبودم. ام... خب می‌شد گفت این انتخابی بین بد و بدتر بود اما شاید می‌شد این دفعه را برای غنچه تخفیفی قائل شد. البته که تمام این‌ها به خودش مربوط بود که از آوانسی که به او داده بودم، استفاده کند یا نه. پایم را روی آن یکی پایم انداختم و گفتم:

- با شماره سه شروع می‌کنین خب؟

با هر شماره‌ای  که از دهانم بیرون می‌آمد آن‌ها بیشتر می‌لرزیدند. یکی از خشم و دیگری از ترس. واقعا که صحنه جذابی بود، البته برای کسی که اولین بار بود یک چنین چیزی را می‌دید. من در تمام عمرم آنقدر از این صحنه‌ها دیده بودم که دیگر برایم خسته کننده شده بود پس  شمردم.

- یک...دو....سه.

تا شماره سه را گفتم زن خدمتکار دادی زده و سریع به سمت غنچه حمله کرد. غنچه ترسیده چاقو را جلوی خود گرفته بود که  دید زن خدمتکار قصد عقب کشیدن ندارد. مدام از حمله‌های او جاخالی می‌داد و آن‌ها را دفع می‌کرد. آه واقعا داشت خسته کننده می‌شد تا این‌که صدای فریاد غنچه بلند شد. سرم را برگرداندم و به آن‌ها نگاه کردم. چاقو در شانه غنچه فرو رفته بود و او مانند ماری درون خود می‌پیچید. زن خدمتکار که شوکه از کار خود بود، ایستاده و تنها تماشا می‌کرد. چشمانش از تعجب بسیار گرد شده و نفس_نفس می‌زد. عرق کرده بود و موهایش ژولیده به سر و صورتش چسبیده بود. واقعا قرار نبود این‌گونه پیش بروند. من به غنچه فرصت داده بودم اما انگار او مرگ را بیشتر می‌پسندید بنابراین گفتم:

- هی، اون هنوز نمرده.

این حرف را که زدم، زن خدمتکار سریع به سمت غنچه حمله کرده و چاقو را از توی شانه‌اش بیرون کشید که صدای فریاد غنچه به گوشم رسید. زن خدمتکار دوباره آماده حمله بود که غنچه فرز از جایش بلند شده و خود را عقب کشید و گارد گرفت. انگار نمی‌خواست تا آخر از آن چاقو استفاده کند پس شاید کمی او را تحریک می‌کردم. لبخندی روی لبانم نشاندم و بلند گفتم:

- هی تا فردا می‌خوای فرار کنی، اگه از اون چاقو استفاده نکنی میمیری ها...

هیچ جوابی نداد و تنها از ضربات چاقو خود را دور نگه می‌داشت. حرکت برای دستش به خاطر زخم چاقو سخت‌تر شده بود. هیجان زده ادامه دادم:

- هی بس کن دیگه از چاقوت استفاده کن. زود باش خودت رو به من نشون بده، من چیزی که به دردم نخوره رو نگه نمی‌دارم.

این را که گفتم غنچه خود را عقب کشید و لحظه‌ای به من نگاه کرد که لبخندی زده و به او خیره شدم. در همان موقع دوباره زن خدمتکار به او حمله کرد اما غنچه سریع خود را عقب کشیده و دستش را  از مچ گرفت و بعد او را به سمت خود کشید و چاقو را درون شکمش فرو کرد که صدای داد زن بلند شد. همه خدمتکارها چشمان خود را پوشانده و برخی با تمسخر آن دو را به هم نشان می‌دادند. غنچه چاقو را از توی شکم زن بیرون کشید و با لگدی که بر شکمش وارد کرد او را روی زمین پرت کرد و رویش پرید و چاقو را بالا برد و...

- یک ضربه، دو ضربه، سه ضربه، چهار ضربه، پنج ضربه و...

او ضربه می‌زد و من می‌شمردم. هدف ضربه‌هایش مشخص نبود، مهم نبود که کدام قسمت بدن باشد، او دیوانه‌وار می‌زد. خون تمام صورتش را پر کرده بود، دسته چاقو به رنگ خون درآمده بود. نمی‌دانم ده ضربه یا شاید هم بیشتر بود اما من فقط تماشا می‌کردم. مانند دیوانه‌ای که از زنجیر آزاد شده باشد، غنچه نیز قلاده خود را پاره کرده بود. جلو رفتم، دیگر صدایی از زن خدمتکار به گوش نمی‌رسید. او کاملا مرده بود، مرگی دردناک. آرام-آرام مانند برگ خشکیده‌ای که از درخت به پایین می‌افتد. دیگر به او رسیده بودم. غنچه چاقو را بالا آورده بود تا فرود آورد که مچش را گرفتم. دستانم رنگ خون گرفت. غنچه برگشته و با چشمانی گرد شده به من خیره شد. نفس_نفس می‌زد. خون در جای_جای صورتش دیده می‌شد. لباسش آنقدر از خون زن خیس شده بود که به تنش چسبیده بود. کمی خم شده و صورتش را میان دستانم گرفتم و به آرامی گفتم:

- کارت خوب بود. این اون چیزیِ که من می‌خوام.

و بعد برگشتم و داد زدم:

- همگی  گوشاتون و چشماتون رو خوب باز کنید.  خوب به این جسدی که وسط این خونه پهن شده، نگاه کنین. می‌دونین سر این جسد چه بلایی میاد؟

هیچ جوابی نشنیدم عصبی‌تر از قبل داد زدم:

- می‌دونین؟

همه سر تکان داده و بیشتر در خود جمع شدند. آرام راه رفتم و با صدای آرام‌تری گفتم:

- هیچ‌کس نمی‌فهمه که اصلا این زن تا به حال وجود داشته.

برگشتم و به غنچه که هم‌چنان به من خیره شده بود اشاره کردم و گفتم:

- این وسیله‌ی منِ. هرچیزی که من ازش خوشم بیاد، مال منِ و  دوست ندارم  کسی بدون اجازه من به وسایلم دست بزنه پس خوب مراقب باشین که چی دارین می‌گین یا با کی دارین صحبت می‌کنین چون...

آرام راه رفتم و بعد به سمت غنچه چرخیدم و همان‌طور که جلو می‌رفتم گفتم:

- کسی نمی‌دونه که شیطان کجا پنهان شده!

و بعد به بادیگاردها دستور دادم تا جسد را با خود ببرند و به غنچه هم اشاره کردم تا به سمت من بی‌آید از جایش بلند شد. کمی تلو_تلو می‌خورد. معلوم بود که شوکه است. تنها با چشمانی گرد شده به صورتم خیره شده بود. روبه‌رویم ایستاد  به سختی روی پاهایش ایستاده بود که گفتم:

- آفرین امروز خودت رو بهم ثابت کردی. حواست به خودت باشه خوب؟

غنچه تنها سکوت کرد و هم‌چنان با چشمان گرد شده‌اش به من نگاه می‌کرد. سری تکان دادم و خواستم بروم که آستین پیراهن سفیدم کشیده شد و صدای آرام غنچه که به زور شنیده می‌شد به گوشم رسید که گفت:

- پس آدما فقط برات یک ابزار برای استفاده هستن نه؟

یکی از ابروهایم را بالا انداختم و به سمت او برگشتم که سرش را پایین انداخته بود. هنوز آن چاقو دستش بود به آرامی از آن خون می‌چکید. بی‌تفاوت نسبت به وضعیت او گفتم:

- چی؟

غنچه ناگهان سر بلند کرده و داد زد:

- الان یک آدم اینجا مرد؛ این رو می‌فهمی؟ من... من یک نفر رو کشتم و تو داری بهم میگی که خودم رو بهت اثبات کردم؟ تو چی هستی یه ربات؟! اصلا احساس داری؟...

قبل از این که بیشتر از این عربده کشی کند سریع یقه‌اش را گرفتم و او را محکم به سمت خودم کشیدم که سکوت کرد درون چشمانش خیره شدم و گفتم:

- این‌که یک آدم بی‌مصرفی مثل اون زن مرده، برام اصلا اهمیتی نداره. همه میمیرن ته همه چیز مرگِ و این‌که تو خودت رو بهم ثابت کرده باشی به این معنا نیست که نمی‌کشمت. همون‌طور که گفتی من هیچ حسی نسبت به آدما ندارم پس ازشون مثل یک وسیله استفاده می‌کنم. وقتی یک وسیله خراب میشه من تعمیرش نمی‌کنم، فقط میندازمش دور فهمیدی؟ قانون دنیا همینه یا استفاده می‌کنی یا استفاده میشی پس دیگه دهنت رو برای خزعبلاتی مثل این باز نکن.

و بعد برگشتم و به دوتا از محافظ‌ها گفتم غنچه را با خودشان ببرند. می‌خواستم بروم اما برگشتم و لبخندی زدم و گفتم:

 - برو لباسات رو عوض کن میگم دکتر بیاد.

سر چرخاندم و راحله را که مانند همیشه گوشه‌ای ایستاده بود و تماشا می‌کرد را دیدم. او را صدا زدم و گفتم تا به غنچه رسیدگی کند. راحله می‌توان گفت یک جورهایی شخصی بود که مکس به او اعتماد داشت پس قرار بود همه چیز را به او گزارش دهد. بهتر بود که خودم را آماده می‌کردم. باید لباس‌هایم را نیز عوض می‌کردم بنابراین به سمت عمارت برگشتم. 
@ faeze

ویرایش شده توسط برهون
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • ناظر رمان