رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان تکرار عذاب | سوران کاربر انجمن نودهشتیا


سوران
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

اسم رمان: تکرار عذاب

نویسنده:سوران

ژانر:جنایی،عاشقانه

خلاصه:

کلمه  عذاب برایش معنایی ندارد. دختری که  با دشمن  خود همسو می شود اما برای چه؟

در راهی پر از خطر و ترس، پر از درد و رنج ... اشک هایی که ریخته می شوند، غم هایی که به دل می نشینند و لبخند هایی که بر لب نشانده می شوند، امیدهایی که داده و پس گرفته می شوند و در اخر شخصی که در اعماق خاک خوابیده بود ناگهان بیدار می شود اما...

ایا دختر در این راه زنده می ماند؟ ایا هدف او برای رفتن به این راه پر از خطر معلوم می شود ؟ ایا  استوار در برابر خطر ها می ایستد؟ یا در برابر عذاب خود سر خم می کند؟

هیچ چیز تا پایان معلوم نیست...

مقدمه:

مرگ من روزی فرا خواهد رسید 

                                       دربهاری روشن از امواج نور 

درزمستانی غبار الود و دور 

                                      یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید 

                                     روزی از این تلخ و شیرین  روزها

روز پوچی همچو روزان دگر 

                                     سایه ای از امروز  و دیروز ها

به راستی که مرگ انسان ها روزی فرا می رسد. درد و رنج  عوامل طبیعی در زندگی ما هستند. همه چیز تکرار پذیر است حتی گذشته فقط کافیست تا کسی بخواهد...

همه ما دردهایی را در زندگی داریم همه ما خسته از تکرار روز های پوچ هستیم و همه ما میخواهیم که در صلح زندگی کنیم اما اتفاق خبر نمی دهد مانند طوفانی ناگهانی به خانه و زندگی می زند و همه چیز را درون خود می بلعد.

من  همیشه  از مرگ می ترسیدم با انکه خودم این را متوجه نبودم زندگی من در تاریکی عجیب فرو رفته بود.

می دانی  تازه به این قسمت از زندگی که رسیده ام یاد ان جمله  فروغ می یوفتم که می گوید:

"گاهی اوقات فکر می کنم درست است که مرگ هم یکی از قوانین طبیعت است ، اما ادم تنها جلوی این قانون است که احساس حقارت  و کوچکی می کند.

این یک مسئله است که هیچ کارش نمی توان کرد. حتی نمی توان  برای از میان بردنش مبارزه کرد... فایده ای ندارد...

باید بشود..."

ناظر: @Asma,N

ویراستار: @bita.mn

ویرایش شده توسط سوران
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت1

تلو تلو خوران با پشتی خمیده و تا جایی که درتوانم است سریع راه می روم درکی از اطرافم ندارم اصلا نمی دانم در کجای این شهر بزرگ هستم.

مرتب سرم را به عقب برمیگردانم تا از اینکه دیگر تعقیب نمی شوم اطمینان پیدا کنم، اشکی که درون چشمهایم حلقه زده دیدم را تار می کند؛ پای ضرب دیده ام را ارام ارام روی زمین می کشم پاهایم دیگر تحمل وزنم را ندارند.خودم را محکم به دیواری می کوبم تا از افتادنم جلوگیری کنم. درد درشانه راستم شدت می یابد چشمانم ریز می شوند و دیدم تار تر از قبل می شود.

دست چپم را بالا میاورم و اشک های مزاحم را که مانند پرده ای ضخیم جلوی دیدم را گرفته بودند کنار می زنم، همه چیز جلوی چشمانم شفاف تر می شود. سینه ام خس خس می کند و با هر نفس دردی درون سینه ام می پیچد فکر نمی کنم که دیگر اعضا سالمی دربدنم مانده باشد، ارام خودم را کمی از دیوار جدا می کنم، صدای بلند غرش اسمان در گوشم می پیچد و بعد باران است که با شدت به صورتم می خورد تند تند پلک می زنم.خودم را درون کوچه تاریک می کشم ارام ارام با تکیه به دیوار جلو می روم نفس هایم با سختی بالا می ایند انگار که دیگر اخر عمرم باشد. پوزخندی از این فکر روی لبم نقش می بندد ولی با درد شدیدی که ناگهان در تمام تنم می پیچد تازه یاد زخم عمیقی که در پهلویم ایجاد شده می یوفتم خون گرمی که از لای انگشتانم به بیرون ریخته می شود را به خوبی حس می کنم موهای خیسم جلوی چشمانم ریخته و به صورتم چسبیده است .

تمام بدنم می لرزد، اصلا یادم نمی اید چه زمانی شالی را که بر سرم داشته ام انداخته ام.سرما کم کم درتمام تنم می پیچد دندان هایم برهم می خورند و  پاهایم بی حس شده. ناامید سرم را در کوچه ی تاریک می چرخانم اولین در خانه ای که به چشمم می خورد کورسوی امیدی در دلم روشن می کند؛ سعی می کنم سرعت قدم هایم را بیشتر کنم اما پایم به جدول بند میشود زمین می افتم و دوباره درد است که وجودم را احاطه می کند انگار که وجودم را با این کلمه پیوند زده اند وزنم را روی دست چپم می اندازم تا بلند شوم ولی دستم سر خورده و دوباره بر زمین می یوفتم.خسته از این همه افتادن نفسم رامحکم بیرون می دهم دوباره دست ضرب دیده ام را تکیه گاه بدنم می کنم چشمانم را از درد تنگ می کنم و ابروانم را بهم نزدیک می کنم و بالاخره از جایم بر می خیزم.

تمام تنم گلی و کثیف شده موهایم به صورتم چسبیده چشمانم به زور باز مانده اند. اب بارانی که از لای انگشتانم به داخل زخمم می روند سوزش شدیدی را ایجاد می کنند بیشتر خم می شوم تا شاید کمتر اب باران به دستم برسد ولی انگار ان هم فایده ای ندارد انگار خدا هم امشب همراهم نیست، فاصله ی مانده تا در بزرگ سیاه رنگ انقدر طولانی است که  فکر می کنم هر چقدر هم که راه بروم به ان در بزرگ نمی رسم.

به در که می رسم انگار که دنیا را فتح کرده باشم لبخندی عمیق بر لبم می نشیند تکیم را به دیوار می دهم و دست چپم را بلند می کنم و زنگ را به صدا در می اورم اصلا برایم مهم نیست که چه کسانی در ان خانه زندگی می کنند یا با دیدن من ممکن است چه عکس العملی نشان دهند مغزم دیگر از کنکاش کردن عکس العمل و واکنش دیگران نسبت به اتفاقات خسته شده پرده های سیاه رنگ ضخیمش را کشیده و چراغ های خانه اش را خاموش کرده و خوابیده ناامید به خانه نگاه می کنم اگر کسی در خانه نباشد چه؟ انگار با این فکر تلنگری به سرم زده می شود ودیوانه وار دستم را روی زنگ می گذارم وفشار می دهم. هوشیارام روبه صفر است.

دیگر نمی توانم خودم را نگه دارم در لحظه اخر صدای تیکی می شنوم وسرم را بر می گردانم در باز شده و پسری جلوی در ایستاده لبخندی از موفقیتم رو لبم می نشیند و دوباره صدای غرش اسمان در گوشم می پیچد دستم را برای کمک بلند می کنم، می خواهم به جلو قدم بردارم اما انگار دیواری که به ان تکیه زده بودم خراب شده باشد سقوط می کنم قیافه بهت زده پسری که به سمتم می اید را می بینم باز درد است که در وجودم می پیچد؛ چشمانم ارام ارام بسته می شوند صدای پسر را که همچنان من را تکان می دهد و می خواهد که هوشیار بمانم را می شنوم، حس سبکی درتمام وجودم جریان پیدا می کند و با خودم فکر می کنم پس مرگ اینگونه است.یعنی قرار است در این لحظه بدون پیدا کردن کسی که در به در به دنبالش گشتم از این دنیا بروم؟انقدر راحت؟باورم نمی شود که باید به این زودی با ارزوهایم خداحافظی کنم.

دیگر توانی برای هوشیاری در وجودم نمی ماند  و کاملا در تاریکی فرو می روم.
با احساس دردی شدید در پهلویم  چشمانم را ارام باز می کنم.چندبار پلک می زنم تا دید تارم شفاف شود و به توانم اطرافم را بهتر اسکن کنم. از سقف سفیدی که لوستری نسبتا بزرگ از ان اویزان است می توانم بفهمم که در خانه ای هستم،اما در کدام خانه؟اصلا در خانه چه  کسی؟انگار تازه فهمیده باشم جایی که در ان به راحتی خوابیده ام مطلق به دیگری است چشمانم گرد می شوند و لبانم به نشانه تعجب کمی از هم فاصله می گیرند، می خواهم سریع از جایم بلند شوم که همان درد مزخرف دوباره در پهلویم می پیچد دستم را محکم بر روی جای زخمم می گذارم و فشار می دهم تا شاید کمی از درد ان کمتر شود ولی هیچ فایده ای که ندارد هیچ بدتر هم می شود و درد به تمام نقاط بدنم منتقل می شود، چشمانم را از درد می بندم و لبانم رااسیر دندان هایم می کنم تا صدایی از درون دهانم بیرون نیاید درد که کمی کمتر می شود چشمانم را باز می کنم و ارام بلند می شوم و روی کناپه راحتی که خوابیده بودم می نشینم نگاهم به لباس هایم می افتد همان لباس های قبلی در تنم مانده اما همان ها هم چندان وضعشان جالب نیست، لب هایم را بهم فشار می دهم و خدارا شکر می کنم که موقعی که بیهوش بوده ام بلایی سرم نیامده و نجات پیدا کرده ام، نگاهم را از لباسانم می گیرم و اطرافم را نگاه می کنم از وضع خانه می توانم بگویم کسانی که درون این خانه زندگی می کنند از طبقه مرفه جامعه هستند.چشمانم را می چرخانم و روی تابلوی بزرگی که در یک دیوار خالی زده شده ثابت می کنم.تابلو یک عکس بزرگ شده است که به نظر عکس خانوادگی است.

تمام اعضا یک خانواده در کنار هم ایستاده و با لبخندی بر لب به من نگاه می کنند صمیمیتی که در عکس وجود دارد باعث می شود تا ناخوداگاه  لبخندی زده سری تکان می دهم.ارام از جایم بلند می شوم و هنوز یک قدم برنداشته ام که با صدای شادی که از پشت سرم بلند می شود از جا می پرم،پایم به پایه کاناپه ای که روی ان خوابیده بودم بند می شود و روی کاناپه می افتم و دوباره و دوباره درد است که برتمام وجودم غالب می شود انگار که من با این کلمه قرار داد بسته ام خسته از این درد اعصاب خورد کن چشمانم را باز می کنم ومی خواهم حرفی به کسی که این گونه من را ترسانده بزنم که اون را نزدیک خود کنار کاناپه می بینم و از جایم می پرم، پسر که با تعجب به من و رفتار هایم نگاه می کرد. لبخندی زد و گفت:
- بهتره زیاد تکون نخوری زخمت باز میشه.
نگاهی به پهلویم می اندازم و بعد نگاهی به او که همچنان با لبخند به من می نگرد.

اخم کرده و می گویم:
- با اجازه کی به بدن من دست زدی؟
پسر خنده ای می کند و از جا بلند می شود و کمی عقب می رود و روی کاناپه سورمه ای رنگ خود را پرت می کند و می گوید:
- خب الان این رو به جای تشکرت در نظر بگیرم؟
خودم را جمع وجور می کنم و درست روی کاناپه می نشینم.باید سریع تر از این خانه بروم دوست ندارم کسانی را که ربطی به هیچ چیز ندارند درگیر کنم ولی چطور؟کمی خودم را جابه جا می کنم و می گویم:
- برای چی دقیقا باید ازت تشکر کنم؟
پسر با ان لبخند لعنتی که بر لب دارد به پهلویم اشاره می کند و می گوید:
- برای بستن اون.
نگاهی به پهلویم انداخته و خود را به خاطر حرفی که زدم در دل سرزنش می کنم اخر که با این حرف هایم سر خود را به باد می دهم باید حواسم باشد چیزی از زیر زبانم در نرود.دستم را مشت کرده و جلوی دهنم قرار می دهم و چشمانم را می بندم و صدایم را صاف می کنم و می گویم:
- برای چی منو به بیمارستان نبردی؟
پسر ابرویی بالا انداخته و بعد پایش را از روی ان یکی پایش را برداشته و میگوید:


- اول اینکه زخمت اونقدر عمیق بود که فکر نمی کنم تا اونجا دووم می یاوردی.دوم اینکه می بردمت بیمارستان می گفتم چی؟می گفتم برای چی چاقو خوردی؟من که تو رو نمی شناسم.وسوم اینکه من خودم دکترم احتیاجی به بیمارستان نبود و چهارم اینکه تصمیمش با من نبوده من اصلا از بودن تو توی این خونه خبر نداشتم.


متعجب به سرتاپای پسر نگاهی کرده از لباس های پسر معلوم بود که ادم پولداری ست ولی چطور نمی داند که من توی این خانه بوده ام مگر او صاحب این خانه نیست؟با تردید همان چیزی را که توی ذهنم بوده ازاو می پرسم:
- مگه تو صاحب این خونه نیستی؟
پسر سرش را بالا می اندازد و می گوید:
- نچ. 
گیج نگاهش کردم پس چه کسی صاحب این خانه بود؟ حالا که با دقت به چهره اش می نگرم می بینم که اصلا به کسی که در را بازکرد شباهت ندارد، انگار تازه ترس یادش افتاده بود که به جانم بیوفتد.دستانم را روی بازوهایم گذاشتم و کمی در خودم جمع شدم اگر این پسر می خواست بلایی سر من بیاورد واقعا می توانستم از دستش فرار کنم؟حس خرگوشی را داشتم که در چنگال گرگ افتاده و دیگر راه فراری ندارد. پسر که انگار به ترس من پی برده بود پوزخندی زد و گفت:


- نترس ما از اوناش نیستیم.اگه می خواستیم کاری انجام بدیم تا به حال انجام داده بودیم.


نفسم را از داخل سینه ام بیرون  دادم و گفتم:


-پس، پس صاحب این خونه کیه؟


پسردستش رابالا اورد و نگاهی به ساعت مچی بزرگ و گران قیمتش انداخت و گفت:


- الاناس که کم کم پیداش بشه.


و بعد دستش را پایین انداخت،  نگاهی به من کرد که هنوز در حالت اماده باش درو رو برم را می پاییدم پسر گلویش را صاف کرد و گفت:


- اهمم، خب بزار خودم رو معرفی کنم.

اسم من ساشاست، می خواستم زودتر از اینا خودم رو بهت معرفی کنم ولی از اون جایی که تو همون اول منو بستی به رگبار نشد، خب اسم تو چیه؟
پوزخندی به این سرخوش بودنش زدم واقعا الان دانستن اسم همدیگر اهمیت داشت؟من که برایم مهم نبود فقط می خواستم هر چه زودتر بروم و انگار صاحب خانه هم قرار نبود پیدایش شود.

خب اصلا چرا باید صاحب خانه را ببینم ؟می توانم الان که وقت دارم فرار کنم چرا نشسته ام؟چرا نمی توانم روی پاهایم  بایستم؟حس کودکی را داشتم که تازه می خواهد راه برود و می ترسد از اینکه بیوفتد، عصبی نفسم را فوت کرده و گفتم:


- واقعا چه اهمیتی داره که اسم من چیه.


وبعد از جایم بلند شده و خواستم به سمت در خروجی بروم که دستم از پشت کشیده شد سریع برگشتم و به ساشا نگاه کردم و بعد نگاهی به دستم انداختم که سریع دستم را ول کرد و گفت:
- اه، ببخشید.دختر تو چقدر عجله داری.وایستا الان دوستم میاد.
دستم را توی هوا تکان دادم و گفتم:
- برو بابا.
خواستم دوباره به سمت در بروم که این دفعه ساشا جلویم ایستاد و گفت:


- متاسفم اما اگه منو با مشت لگد هم بزنی تا توضیح ندی که برای چی اون جوری زخمی شدی و چه اتفاقی برات افتاده نمی تونم بزارم که بری.


عصبی شده بودم،   وارد کردن ادم های بیشتر به این قضیه اصلا فکر خوبی نبود وخودم هم اصلا دوست نداشتم که دیگران را وارد مسائلی که هیچ ربطی به انها ندارد کنم؛ برای همین در حالی که سعی می کردم از زیر دستان ساشا بیرون بروم صدایم را بالا بردم گفتم:


- چرا نمیفهمی نمی خوام تو و دوستت درگیر این ماجرا بشین. این قضیه خطرناک هم برای تو و هم برای دوستت می فهمی؟نمی تونم توضیحی در این باره بهتون بدم. دوست ندارم جون کسی رو به خطر بندازم.


ساشا همان طور که سعی می کرد نگذارد از دستش در بروم گفت:


- می دونیم که این قضیه خطرناکه ولی...
نگذاشتم حرفش را کامل بزندو وقتی دیدم با این ور رو و ان ور پریدن به جایی نمی رسم سرجایم ایستادم و گفتم:


- ولی چی؟اگه می دونین خطرناکه برای چی خودتون رو درگیر این ماجرا می کنین؟من که هنوز هیچی به شما نگفتم و شما هم که چیزی نمی دونین پس بهتره که بزارین من برم اینجوری جون دوستت هم توی خطر نمی یوفته.


ساشا خواست چیزی بگوید که صدایی از سمت چپ به گوشم خورد که گفت:


- ما همین حالا هم درگیر این ماجرا هستیم


برگشتم و به پسری که تکیه خود را به دیوار داده بود نگاه کردم.یک بلوز سورمه ای چسب و یک شلوار خاکستری راحتی پوشیده بود و دستانش را توی سینه جمع کرده بود. یعنی این پسر صاحب خانه بود؟پس تمام این مدت خانه بوده و بیرون نیامده ، من را مسخره خودش کرده بود؟به طرفش کامل برگشتم و متعجب از جوابی که شنیده بودم پرسیدم:


- منظورت چیه؟


او که به من خیره شده بود تکیه اش را از دیوار گرفت و بیخیال شانه هایش رابالا انداخت و گفت:
- هیچی،فقط ردت رو تا اینجا زدن.با من هم تماس گرفتن و ازم خواستن تحویلت بدم.
با چشمانی گرد شده به او نگاه کردم. او چه داشت می گفت؟اصلا مگر امکان داشت که انها رد من را تا این خانه زده باشند؟بعد خودم هم جواب دادم "ازانها بعید نیست" ولی این مرد اصلا شبیه کسی که تهدید شده باشد نبود .زیادی بیخیال میزد یا من اینطور فکر می کردم. درونم به جوش و خروش افتاده بود. دستم رو به کمرم زدم و با اخم های در هم گفتم:


- من برای چی باید حرفت رو باور کنم؟


ناگهان او نگاهش انقدر جدی شد که برای یک لحظه شوک زده شدم، دست در جیبش کرد و موبایل را بیرون اورد که یک گوشی مدل بالا بود؛ کمی با ان کار کرد و بعد ان را چرخاند به سمت من به صفحه نگاهی انداختم در قسمت تماس یک شماره در بالا افتاده بود، متعجب از رفتار این مرد به او خیره شدم که گفت:


- می خوای زنگ بزنم باهاشون صحبت کنی تا باورت بشه؟


واقعا این مرد را نمی فهمیدم من می گفتم تحت تعقیبم و می خواهم از انها فرار کنم و بعد او می خواست به انها زنگ بزند تا حرفش را باور کنم؟ این دیگر چه ادمی بود!او که سکوت را به نشانه رضایت من دریافت کرده بود صفحه گوشی را برگرداند به طرف خودش و خواست دکمه تماس را فشار دهد که سریع دستم را جلو بردم و خواستم داد بزنم و مخالفت کنم که صدایی از کنار گوشم بلند شد و گفت:
- نه!
از تحکمی که در صدا بود برگشتم و به ساشا نگاه کردم، او دیگر برای چه مخالف بود؟بیخیال برگشتم و به او که همچنان به ما منتظر نگاه می کرد خیره  شدم  و گفتم:


- معلوم هست داری چیکار می کنی؟برای چی می خوای بهشون زنگ بزنی؟


پسر دوباره شانه هایش را بالا انداخت که به شدت حرسم را دراورد و گفت:


- برای چی نباید بهشون زنگ بزنم؟ وقتی تو حرفم رو باور نکردی گفتم شاید این جوری باورت بشه.


این مرد قطعا یک دیوانه تمام عیار بود.واقعا نمیفهمیدم که برای چه می خواست من حرف او را باور کنم.پسر به راهرویی که پشتش بود اشاره کردو گفت:


- بیا،باید توضیح بدی چه اتفاقی افتاده.


ای خدا چرا این ها نمی فهمیدند که دوست ندارم برایشان توضیح بدهم اخر به چه کسی این را می گفتم تا دست از سرم بردارند. با دستی که روی شانه ام نشست از جاپریدم و به ساشا نگاه کردم که با لبخند به من نگاه می کرد. فشاری به شانه ام وارد کرد و گفت:


- بهتره باهاش بری.نگران نباش اتفاق خاصی قرار نیست بیوفته.


چشمانم را بستم و نفسم را باحرس و محکم بیرون دادم، مثل اینکه ساشا اصلا متوجه وخامت موضوع نمی شدپس بهتر بود با این یکی صحبت می کردم تا شاید بیخیال شود و بگذارد که بروم. پا کوبان به جلو رفتم راهروی طولانی بود که در ان چند اتاق قرار داشت در تمام اتاق ها سفید بود و در کنار برخی از درها هم مجسمه های نفیسی به چشم می خورد. پسر جلوی یکی از اتاق ها ایستاد و در ان را باز کردو به داخل اشاره زد.

نمی توانست ان زبانش را تکان دهد و حرف بزند. وارد اتاق شدم او هم پشت سرم وارد شدو در را بست کمی استرس داشتم اصلا از اینکه با او توی یک اتاق تنها بودم راضی نبودم ولی او را نمی دانستم .او که مانند یک ربات بود. اصلا انگار احساسی درونش وجود نداشت اتاق یک اتاق ساده بود و چیز خاصی نداشت یک تخت قهوه ای دونفره که بیشتر فضای اتاق را اشغال کرده بود و یک پاتختی به همان رنگ تخت در کنارش. ان سمت هم یک کمد دیواری سفید با در های ریلی بود که درش بسته بود و قالیچه کوچکی که وسط پهن بود.پسر ارام به سمت تخت رفت و روی ان نشست و دستانش را ستون تنش کرد که عضلاتش بیشتر از قبل به چشم امد. نگاه از او گرفتم به دروبر دوختم و از درون خودم را به رگبار سرزنش بستم.پسر بالاخره سکوتش راشکست و گفت:


- خب بگو ببینم


متعجب نگاه از زمین گرفتم و به او خیره شدم که یعنی "چه بگویم؟" خودم هم می دانستم چه باید بگویم ولی نمی خواستم و وقتی هم نمی خواستم دیگر خودم را می زدم به ان راه.پسر پوزخندی زد که لبش به یک طرف کش امد و دندان های سفیدش از طرف دیگر دیده شد. پسر ابرویی بالا انداخت و گفت:


- بهتره خودت رو نزنی به اون راه چون فایده نداره من می خوام بدونم که برای چی چاقو خوردی؟وبرای چی درخونه من رو زدی؟


کلافه پوفی کردم و خواستم باز هم بهانه بیاورم که هنوز کلامی از دهانم خارج نشده گفت:


-ببین من می خوام کمکت کنم پس بگو چی شده، نگران نباش قرار نیست تحویل اونا بدمت فقط می خوام بدونم چی شده.


دستانم رامشت کردم من که نمی توانستم تمام زندگیم را برای او روی دایره بریزم ولی او گفته بود که می خواهد کمکم کند. برای چه؟اصلا چگونه می خواست به من کمک کند؟اخم کرده و سوال های توی ذهنم را از او پرسیدم:


- برای چی می خوای به من کمک کنی؟تو که اصلا منو نمی شناسی راستش رو بگو هدف اصلیت از این کار چیه؟


او صاف نشست و دستانش را از پشتش به جلو اورد و در هم گره کرد و روی پاهایش قرار داد و نگاهش را به سمت چشم هایم کشید و گفت:


- تو فکر کن من یک خرده حسابی باهاشون دارم،وگرنه من هیچ علاقه ای ندارم که به یک غریبه که معلوم نیست ازکجا پیداش شده کمک کنم.


دندان هایم را از حرس روی هم سابیدم و دست هایم را مشت کردم. هه... می دانستم هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمی گیرد.پس او هم حسابی با انها داشت که تسویه نکرده بود.واقعا که خوش شانس بودم از بین این همه ادم توی این جهان همین یک دانه باید هم طایفه ای انها می شد؟پوز خندی زدم و گفتم:


-خب چرا خودت تنهایی کاری نمی کنی؟


نگاهش را از رویم برداشت و به زمین دوخت و دوباره از ان پوزخند های لعنتی اش زد. که دوباره دندان های سفیدش نمایان شد واقعا هیچکس را در عمرم ندیده بودم که انقدر خوب پوزخند بزند جوری که تا اعماق وجودت را بسوزاند و اتش درونت را بیشتر از قبل شعله ور کند، پوزخندش را که جمع کرد گفت:


-چرا تو فکر کردی که کاری نمی کنم فقط از اونجایی که یک هدف مشترک داریم گفتم شاید دوست داشته باشی باهامون همکاری کنی...


وبعد از جایش بلند شد و ادامه داد:


-وگرنه شما رو به خیر رو مارو به سلامت.


وبعد بدون توجه به من که در بهت تنها به او خیره شده بودم از اتاق بیرون رفت. یعنی انقدر راحت همه چیز تمام شد؟حالا می توانستم از این خانه بروم؟اصلا به کجا باید می رفتم من که جایی را برای رفتن نداشتم.نمی دانستم چه کاری درست است و چه کاری اشتباه. در بین دوراهی قرار گرفته بودم که پایانی برای ان مشخص نبود.

نمی دانستم که باید از کدام راه بروم که اخرش به خوب منتهی بشود. از طرفی نمی توانستم به غریبه ای که از او کمک خواسته بودم اعتماد کنم و از طرفی هم پیدا کردن یک همکار را بد نمی دانستم این که یک نفر  داشته باشم تا در این راه کمکم کند. کلافه کمی در اتاق قدم رو رفتم و در اخر وقتی تصمیمم را گرفتم از اتاق بیرون رفتم. از راهرو گذشتم و وارد پذیرایی شدم. ساشا و ان پسر که هنوز اسمش را نمی دانستم روبه روی هم روی مبل نشسته بودند و حرف می زندند.ساشا که روبه راهرو نشسته بود با ورودم متوجه من شد و حرفش قطع کرد و منتظر به من نگاه کرد. انگشتانم را درهم کردم و همانطور که با انها بازی می کردم گفتم:


- من خیلی دوست داشتم که قبول کنم و بهتون کمک کنم ولی..


قبل از اینکه جواب رد از دهانم خارج شود پسر از جایش بلند شد که نگاهم با او همراه شد.پسر همانطور که پشتش به من بود گفت:


- نمی خواد دیگه ادامه بدی.


وبعد ساشا را مخاطب قرار داد و گفت


- ببرش خونش.


وبعد خودش هم به طرف اشپزخانه رفت. ساشا او را با نگاه تا اشپزخانه همراهی کردو همین که او رفت دستانش را روی پایش کشید و از روی کاناپه بلند شده و به سمتم امد. از اینکه نگذاشته بود حرفم را کامل بیان کنم عصبی بودم دستم را مشت کردم. واقعا که این مرد با بیخیالی هایش می توانست مانند یک جرقه برای یک انبار باروت عمل کند فقط خدا می دانست که انبار باروت کی منفجر می شود.ساشا جلو امد و همان طور که گردنش را با دست مالش می داد نفسش را به بیرون فوت کردو گفت:


- ولش کن زیاد خودت رو به خاطرش عصبی نکن اون همیشه همین طوریه.


نگاهم را به چشمان او دوختم و چیزی نگفتم وقتی ساشا دید قصد حرف زدن ندارم اهی کشید و چشمانش را برای لحظه ای چند روی هم فشرد و گفت:


-شنیدی که چی گفت حاضر شو هرجا که خواستی بری من درخدمتت هستم.فقط نمی دونم چرا خودش از این کارا نمی کنه...


بدون توجه به غرغرهای ساشا دسته ای از موهای قهوه ایم را که جلوی صورتم امده بود کنار زدم و به او نگاه کردم و گفتم:


-به نظرت با این وضع می تونم بیام بیرون؟
وبعد به مانتوی کثیف و چروک و پاره ام اشاره کردم و گفتم:
-یا مثلا با این وضع؟


ساشا پوفی کرده و به طرف اشپزخانه حرکت کرد و درهمان حال گفت:


-یک دقیقه وایستا الان میام.


با رفتن ساشا چشمانم را چرخاندم و خانه را نگاه کردم  بعد از چند دقیقه ساشا از اشپزخانه بیرون امد  و  به سمت راهرو رفت.   روی کاناپه نشستم چشم به راهرو دوختم ساشا در حالی که لباس هایی در دستش بود به سمتم امد و گفت:
-بیا اینا رو بپوش بریم.
لباس ها رو از او گرفتم و نگاهی انداختم یک سوییشرت خاکستری ورزشی بلند دخترانه همراه با شلوار ستش و همراه یک شال خاکستری که خط های سیاه داشت.کمی لباس ها را این ور و ان ور کردم و خواستم به سمت راهرو بروم ولی اخر هم نتوانستم جلوی دهانم را بگیرم و گفتم:
-ااا نمی دونستم اقا لباس فروشی زنانه هم داره.
از عمد صدایم را بالا برده بودم تا شاید ان کسی که توی اشپزخانه ماندگار شده بود صدایم را بشنود و عکس العملی نشان دهد.ساشا خنده ای کردو درحالی که من را به سمت راهروی اتاق ها هل می داد گفت:
-بیا برو دختر انقدر طعنه نزن.اینا مال خواهرشه.
خنده نمکینی کردم و به سمت اتاقی که با  پسر در ان حرف زده بودم حرکت کردم تا لباس هایم را عوض کنم.بعد از تعویض لباس هایم لباس های قبلی ام را برداشته و از اتاق بیرون رفتم. از راهرو گذشتم و وارد پذیرایی شدم.ساشا به محض دیدن من تکیه خود را از دیوار گرفت و به سمت من امد و روبه رویم ایستاد و کیف سیاهی  را به من داد و از من خواست تا لباس هایم را درون ان بگذارم کیف  را از او گرفتم و تشکر کردم راستش ازساشا خوشم امده بود. پسر خوب و مهربانی بود و شوخ طبع . البته باید دید که واقعا همین طور است یا نه هر چند که دیگر برایم مهم نبود شاید اگر با پیشنهادشان موافقت می کردم و با انها همراه می شدم ان وقت برایم اخلاقیات و علایقشان و کارهایشان مهم می شد ولی حالا که دیگر قرار نبود همدیگر را ببینیم برایم مهم نبود که انها جز  کدام دسته از ادم ها هستند. انهایی که از همان اول چهره واقعی خود را نشان می دهند و از اینکه مردم درباره شخصیتشان چه فکری می کنند ابایی ندارند یا انهایی که از ترس دیگران خودشان را پشت ماسک شخصیت خوب مهربان جا می زنند و در موقعیتی سخت نقاب از چهره برداشته و خود واقعیشان را نشان ادم می دهند امروزه به هیچکس نمی توان اعتماد کرد . همه ادم ها فقط به فکر سود و منفعت خودشان هستند. درذهنم یک لحظه چهره واقعی ساشا تصور کردم هیچ تصویری در ذهنم از این پسر ساخته نشد با انکه مدت کمی بود که با او اشنا شده بودم اما مهرش در قلبم نشسته بود حتی وقتی که به جای تشکر از اینکه زخمم را بسته به او توپیدم که چرا به بدنم دست زده تنها باشوخی موضوع را به سمت دیگری کشاند. سری تکان داده از افکارم دست کشیدم و به دنبال ساشا که داشت به سمت در می رفت روان شدم. پسر جلوی در ایستاده بود از بودنش درانجا کمی تعجب کردم فکر نمی کردم که برای بدرقه ام هم بیاید. کمی خنده ام  گرفت جلو رفتم و به چشمانش که همچنان بی حس بود نگاه کردم و گفتم:
-فکر نمی کردم افتخار بدید و مارو بدرقه کنید.
هیچ نگفت فقط کمی طولانی در چشمانم نگاه کردو بعد سر برگرداندو رو به ساشا گفت:
-مواظب باش.
ساشا دستش را در هوا تکان داد و گفت:
-نمی خواد تو نگران من باشی.
خنده ای به لحن بامزه ساشا کردم و روبه پسر پرسیدم:
-راستی اسمت رو به من نگفتی؟
پسر همان طور که از کنارم رد می شد تا دوباره به پذیرایی برود با همان لحن سردش گفت:
-وقتی قرار نیست باز هم رو ببینیم فکر نکنم لزومی داشته باشه اسمم رو بهت بگم.
ناراحت شدم واقعا چه اتفاقی برایش می افتاد اگر اسمش را به من می گفت؟از شان و منزلتش کم می شد؟نفسم را فوت کردم و دیگر چیزی نگفته از در بیرون رفتم و بعد از پوشیدن کفش هایم با ساشا که منتظرم مانده بود سوار اسانسور شدم.
بعد از انکه سوار ماشین شده و از پارکینگ ان خانه بیرون رفتیم به شدت از اینکه پیشنهادشان را قبول نکردم پشیمان شدم حالا کجا می خواستم بروم؟شاید اگر قبول می کردم می توانستم در ان خانه یا هر جای دیگر بمانم ولی حالا نمی دانستم که باید چه کنم.دیگر کار از کارگذشته بود من تصمیمم را گرفته بودم از ان برنمی گشتم از طرفی نمی خواستم خودم را کوچک کرده و به ساشا چیزی در این باره بگویم. پولی هم همراهم نبود تا حداقل برای امروز جایی را کرایه کنم هرچند که اگر پولی هم داشتم چون دختری تنها بودم نمی توانستم جایی را پیدا کنم. خدایا چه کاری میتوانستم بکنم؟به کجای این دنیای تو باید پناه می بردم؟نفسم را بیرون دادم و همچنان سکوت کردم.ساشاهم سکوت کرده بود و جز پرسیدن ادرس برای رساندن من هیچ حرفی نمی زد.خیلی دوست داشتم از ساشا اسم دوستش را بپرسم ولی وقتی خودش چیزی نگفته بود من هم رغبت نمی کردم تا چیزی بپرسم. ساشا می خواست که من را تا دم در خانه برساند تا مطمئن شود که سالم به خانه می روم ولی من که می دانستم  خانه ای وجود ندارد تنها بهانه اورده و به زور او را از تصمیمی که گرفته بود منصرف کردم.گفته بودم درمحله ای پایین شهر زندگی می کنم همسایه ها من را می شناسند و بادیدن من با او پشت سرم حرف در می اورند و این برای دختری مثل من که در یک خانه تنها زندگی میکند عواقب خوبی ندارد.نمی دانستم من که الان یک دختر 26 ساله بودم برای چه نمی توانستم یک خانه مستقل برای خودم داشته باشم ان هم فقط برای انکه یک دختر هستم  من که نه مادری داشتم و نه پدری که از من مراقبت کنند. خسته از این افکار سرم را تکان دادم و متوجه شدم که به سر کوچه رسیده ایم انقدر درخود غرق شده بودم که اصلا متوجه نشده بودم . با ایستادن ماشین به خودم امدم.در ماشین را باز کردم و خواستم از ماشین پیاده شوم که با صدای ساشاکه صدایم زده بود به طرفش برگشتم ساشا درحالی که چند تراول به سمتم گرفته بود به من خیره شده بود.متعجب به پول ها نگاه کردم و بعد به ساشانگاه انداختم و شانه هایم را به معنی "چیه؟" بالا انداختم که دستش را کمی به سمتم کشید و گفت:
-بگیر دیگه اینا رودستم خشک شد.
متعجب دوباره نگاهم را بین او و تراول های توی دستش چرخاندم و گفتم:
-چرا باید اینا رو بگیرم؟
ساشاچشمانش را یک دور چرخاندو گفت:
-اینا مال توئه.
اخمی کرده و در حالی دستش را به سمت خودش هل می دادم گفتم:
-یادم نمیاد بهت پول داده باشم یا باهات اشنا باشم که بخوای بهم پول بدی. 
ساشا هم مانند من اخمی کرده دستش را دوباره به سمتم کشید و گفت:
-ای بابا مگه حتما باید اشنا باشم باهات که ازم پول بگیری؟من که می دونم الان پولی توی دست و بالت نیست.بگیر دیگه.
خسته از این همه کشمکش در ماشین را بسته و به ان تکیه دادم و دست هایم را در سینه جمع کردم و به ساشا با اخم نگاه کرده و گفتم:
-من بی پول نیستم که تو بخوای بهم پول بدی. من دارم میرم خونم پس احتیاجی هم به پولت ندارم  نگهشون دار برای خودت.
خوشم نمی امد زیر دین کسی باشم.من از ان دست ادم هایی بودم که سعی می کردم تا جای ممکن خودم را به کسی مدیون نکنم. ولی این پسر انگار دست بردار نبود تا همین حالا هم به خاطر نجات جانم به او و دوستش مدیون بودم. انها می توانستند مرا همان جلوی در ول کنند تا بمیرم اما اینکار را نکردند و من همین حالا هم زیادی به انها بدهکار بودم. ساشا دوباره دستش را جلو کشید و با اخم های درهم گفت:


-مگه من گفتم که تو اصلا پول نداری؟من گفتم الان پول توی دست و بالت اگه نیست اینو بگیر که لازمت میشه قصد من اصلا توهین کردن  و به رخ کشیدم پولم برات نبود. فقط می خواستم بهت کمک کنم. همین.


سرم را به چپ و راست تکان دادم و گفتم:


-درهر صورت من نمی تونم این پول رو قبول کنم.


ساشا خم شدو دستم را گرفت و جلو کشیدو پول ها را توی دستم به زور جا کردو با لبخندی گفت:


-خب می تونی قرضشون بگیری بعدا بهم برشون گردون خوبه؟ شاید تو و اون دوستم دیگه هم رو نبینین ولی منو تو که قرار نیست ارتباطمون قطع بشه من باید به خاطر زخمت هر چند وقت بهت سر بزنم.


همین را کم داشتم اه لعنت به من با این کارهایم تنها کاری که می کردم خرابکاری بود. حالا چگونه  باید ساشا را دست به سر می کردم تا دیگر هم را نبینیم از طرفی هم تعجب کرده بودم اخر کدام ادمی بدون ضمانت به کسی که نمی شناسد پول می دهد؟هر چند که برای او که این پول ها چیزی نیست. دستانم را تند تند جلوی ساشا تکان دادم و گفتم:


-نه..نه بابا نمی خواد خودم بلدم پانسمانم رو عوض کنم احتیاجی به اینکارا نیست اصلا برای اینکه خیالت راحت بشه..

.
پول های توی دستم را بالا اورده و نشانش دادم و گفتم:


-اینا رو برمی دارم خب؟پس من دیگه میرم.
تکیه ام را از در گرفتم و برگشتم تا زودتر از ماشین پیاده شوم مطمئن بودم اگر بیشتر از این توی ان ماشین می نشستم ساشا همه چیز را می فهمید در را باز کردم و خواستم پیاده شوم که با صدای ساشا که دوباره را صدایم می زد پریدم اب دهانم را قورت دادم

و برگشته و متعجب به او نگاه کردم که گفت:             

- راستی اسمت رو بهم نگفتی من قراره تو رو  تا اخر هی هو صدا بزنم؟

لبخندی به حرفش زدم گفتم:

-اسمم تبسمه.

ساشا کمی لب هایش را به جلو برد و سرش را به بالا و پایین تکان دادو بعد از جیبش کارتی را بیرون کشید و به سمتم گرفت و گفت:    


-هر وقت به کمک نیاز داشتی با این شماره تماس بگیر. چند روز دیگه هم بهم زنگ بزن تا بیام دنبالت و بریم و بخیت رو بکشیم البته اگه تا اون موقع سالم بمونه.
خیالم راحت شده بود ولی برای انکه ساشا چیزی نفهمد نفسم را نگه داشتم و الکی لب هایم را کش دادم تا طرح لبخند به خودشان بگیرند و بعد دستم را دراز کردم و کارت را از او گرفتم و تشکر کردم و این دفعه قبل ازاینکه ساشا به خاطر مسئله ای دیگر مرا صدا بزند سریع از ماشین پیاده شدم و در ماشین را بهم کوبیدم و سریع به سمت انتهای کوچه راه افتادم که کمی بعد صدای دور شدن ماشین ساشا را شنیدم و برگشتم انگار ساشا هم رفته بود. نفسم رابا شدت بیرون داده و به پول هایی که ساشا به من داده بود نگاه کردم. پول ها را همراه کارتی که به من داده بود توی جیب لباس گذاشته و به سمت خیابان حرکت کردم کمی این طرف و ان طرف را نگاه کردم تا از نبودن ساشا مطمئن شوم. هرچند که مطمئن بودم ،اخر برای چه باید مرا تعقیب می کرد؟من که غریبه ای بیش نبودم و هیچ ارتباط خاصی هم بین ما نبود پس دلیلی برای تعقیب من هم نبود ولی باز هم کار از محکم کاری عیب نمی کرد. وقتی خیالیم از نبود ساشا راحت شد کمی پیاده روی کرده و بعد تاکسی گرفته و ادرس جای مورد نظرم را دادم خیلی وقت بود که سری نزده بودم.


از تاکسی پیاده شده و به در بزرگ بهشت زهرا نگاه کردم بعد از حساب کردن پول تاکسی به سمت در سبز رنگ بزرگ رفتم و وارد بهشت زهرا شدم. کنار سنگ قبر بزرگ سیاه رنگ ایستادم و به خط های سفید رنگی که اسمش را بر روی سنگ حک کرده بودند و حالا به خاطر نشستن خاک تیره شده بودند نگاه کردم بارها و بارها تمام مشخصات روی این سنگ را خوانده بودم انقدر که دیگر شمارشش از دستم در رفته بود. هر بار که به اینجا امده بودم چقدر زار زده بودم چقدر التماس کرده بودم چه به خودش و چه به درگاه خدایی که می گویند بالای سر ماایستاده بار ها بار ها خواسته بودم تا از جا برخیزد و دوباره به من نگاه کند دوباره برایم لبخند بزند و دوباره با شیطنت هایش دلم راببرد ولی او بدون هیچ پاسخی همچنان انجا خوابیده بود یادم است چند روز بود که پشت سرم هم میامدم و کنار این سنگ می نشستم تصور می کردم که او  با لبخندی کنارم  نشسته و به من نگاه می کند اما وقتی دستم را برای گرفتنش به جلو دراز می کردم چیزی جز یک خیال و وهم نمی یافتم باز درون درد قلبم گم می شدم یادم است تا مدت ها از شوک مرگش حتی نمی توانستم از جایم تکان بخورم پاهایم همراهی ام نمی کردند انگار که در گوشم فریاد سر می دادند که تمام اینها دروغ است ولی وقتی این سنگ را دیدم دیگر تمام ذهنیاتم از شوخی بودن این ماجرا درهم شکست و دیگر اینجا را ول نمی کردم حتی بعضی وقت ها غذایم را هم درکنار او می خوردم اما چند وقتی بود که سر نزده بودم .

اخ که دراین مدت قلبم از درد تیر می کشید. حال که اینجا بودم فهمیده بودم که در تمام این مدت زندگی نکرده بودم اشک هایم دیدم را تار کرده و بالاخره یک قطره از گونه ام سرازیر شد روی زمین کنار سنگ نشسته و گلابی را که وسط راه رسیدن به این قسمت از یک دست فروش با پول هایی که ساشا به من داده بود گرفتم روی سنگش خالی کرده و از بوی گلابی که در وجودم پیچیده بود لبخند زدم چشمانم را بستم نفسی عمیق کشیدم و چشمانم را باز کردم و لبخندم را پررنگ تر کردم. دست روی سنگ کشیده و خاک ان را گرفتم حال خط های سفید بیشتر از قبل روی سنگ تمام سیاه خود نمایی می کردند. دوباره دستی به سنگ کشیده و اسمش را لمس کردم و ارام و باصدایی که فقط  من و او بشنویم گفتم:
-حتی اسمت رو هم اشتباه نوشتن.
پوزخندی زدم و دستی به صورتم کشیدم و جای اشک خشک شده بر روی صورتم را پاک کردم و نفسم را محکم بیرون دادم دست هایم را مشت کرده و دوباره باز کردم و گفتم:
-ببخشید که دیر اومدم یک مدت کار داشتم نشد بیام. اومدم که بهت بگم شاید برای یک مدت دیگه نتونم بیام نگرانم نباشی خب؟
وشروع کردم دوباره حرف زدن با او.درباره اتفاقاتی که افتاده بود برای او گفتم. از دیدن ساشا و دوستش از اینکه ساشا چقدر به من لطف کرده بود و چقدر به دوستش مدیون بودم از پیشنهاد انها و اینکه چقدر از اینکه پیشنهادشان را قبول نکرده بودم ناراحت و پشیمان شده ام. چقدر این لحظات را دوست داشتم او مثل همیشه سکوت کرده و به حرف هایم گوش میداد نه قضاوتی می کرد و نه حرفی می زد و فقط گوش می کرد اما گاهی همین سکوتش تیری می شد و قلبم را سوراخ می کرد. به خودم که امدم غروب شده بود و من چندین ساعت بود که با او حرف زده بودم احساس سبکی که وجودم را پر کرده بود باعث می شد احساس ارامش کنم. از جا بلند شده و گفتم:
- خب انگار باید خداحافظی کنیم.
دستم را برایش تکان داده و گفتم:
- نگران نباش قول می دم زود زود بیام بهت سر بزنم خب؟
کمی سکوت و باز گفتم:
- می بینمت .
وبعد ارام ارام درحالی که لبخندی بر لب و ارامشی درون قلبم داشتم از او و خاطراتش دست کشیدم. از بهشت زهرا که بیرون امدم ایستادم و به اسمان نگاه کردم. رنگ اسمان نارنجی همراه با کمی بنفش شده بود و صدای دسته ای از کلاغ ها که ان دورو اطراف پرسه می زدند به گوشم رسید. نگاهم را از اسمان گرفته و راه افتادم باید جایی را پیدا می کردم تا شب را در ان سپری کنم. 
 

@Asma,N

ویرایش شده توسط سوران
☆ویراستاری|bita. mn☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت2

خودم را روی صندلی فلزی نارنجی رنگ پارک انداختم و نفسم را محکم بیرون فرستادم و چشمانم را بستم و سرم را به عقب بردم و بعد چشمانم را باز کردم و سرم را بالا اوردم.خسته بودم انقدر که دیگر نمی توانستم حتی یک قدم بردارم نگاهم را کمی در اطراف چرخاندم. از وقتی که از بهشت زهرا رفته بودم نصف تهران را با پای پیاده و تاکسی گز کرده بودم تا شاید بتوانم یک جا برای یک شب پیدا کنم اما یا اجاره نمی دادند و یا وقتی که من را تنها می دیدند فکر های دیگری به سرشان می زد و این دفعه من بودم که فرار میکردم  و اکثرا هم دنبال دردسر نبودند. دیگر انقدر گشته بودم که خسته شده بودم ولی بالاخره یک جایی را پیداکرده بودم تا شب را انجا بگذرانم .وقتی از یک املاکی دیگر هم بیرونم کردند پیرمردی که در کنار مشاور املاک نشسته بود  گفت که پیرزنی اتاق خانه خود را اجاره می دهد و من هم با خوشحالی قبول کرده بودم تا خانه را ببینم جای دوری بود ولی خب چاره ای هم نبود باید می رفتم وگرنه این را هم از دست می دادم.تصمیم گرفتم کمی در پارکی استراحت کنم. اطرافم پر شده بود از درخت های بلند و کوتاه بوی سبزه های خیس که همراه نسیم ملایم به مشامم می رسید سرحالم می اورد.

خوب بود که تازه اواخر بهار بود هوا رو به گرم شدن می رفت وگرنه نمی دانستم با این لباس های نازک چگونه می توانستم بیرون بمانم. نفس عمیقی کشیدم و از جایم برخاستم و راه افتادم و از پارک خارج شدم.کمی که راه رفتم متوجه شدم چند نفر درحال تعقیب من هستند. نگاهم را به عقب برگرداندم ولی کسی را ندیدم. کمی ایستادم و بعد با قدم های سریع تر از انجا دور شدم نمی توانستم بدوم چون جای بخیه ای که ساشا زده بود همچنان درد می کرد و به خاطر راه رفتن های زیاد من دردش شدیدتر هم شده بود ولی چاره ای نبود. نمی دانستم ساعت چند است. هر چه بیشتر می گذشت سرمای هوا بیشتر می شد. کم کم لرز در وجود افتاد. دستانم را دور تنم پیچیده و در خودم کمی جمع شده و به راه رفتنم ادامه دادم خیابان ها خلوت بود جز چند نفر هیچ عابری در پیاده رو ها دیده نمی شد سعی می کردم تا جایی که میتوانم از گوشه و قسمت های تاریک بروم تا کسی مزاحمم نشود. در فکر فرو رفتم هیچ کدام از وسایلم همراهم نبود نمی دانستم که اصلا چه به روزشان امده باید دوباره برای گرفتن یک سری از چیز ها مثل شناسنامه و... اقدام می کردم.خیلی کار ها داشتم که هنوز انجام نداده بودم اما باید جایی را قبل از ان که از سرما یخ می زدم پیدا می کردم. با صدای پسری که مشغول متلک انداختن به من شده بود از افکارم دست کشیده و سرم را به طرف او چرخاندم پسر همراه دوستان جلف تر از خودش درون یک ماشین مدل بالا نشسته و حالا پا به پای من می امدند. متعجب لحظه ای ایستادم و به اطرافم نگاه کردم انقدر در افکارم غرق شده بودم که متوجه نشده بودم که وارد مکانی خلوت شده ام متعجب به اطرافم نگاه می کردم هیچکس در این کوچه نبود نمی دانستم انها ان جا دیگر چه کار می کردند و جایی که من ایستاده بودم تاریک ترین نقطه کوچه بود.

انها چگونه من را پیدا کرده بودند خدا می دانست. ایستادن من به پسر این فرصت را داده بود که از ماشین پایین بیاید وقتی به خودم امدم که توسط پسر به سمت ماشین کشیده شدم دستم را کشیدم و از دستش در اوردم و داد زدم:


- هوووو چیکار داری می کنی؟برو گمشو ببینم مردتیکه.


پسر ابرویی بالا انداخت و دوباره دستش را برای گرفتن من بالا اورد و گفت:


-ای بابا بیا بریم دیگه چرا ناز می کنی؟


خودم را عقب کشیده گفتم:


-ناز می کنی چیه؟برو دنبال کارت حاجی ما از اوناش نیستیم.


پسر به سمتم خیز  برداشت و دستم را گرفت و درحالی که به سمت ماشین می کشید گفت:


-هه، برو خودت رو رنگ کن تو اگه این کاره نبودی الان از خونتون بیرون نبودی دختر جون.


دوستان پسر هم که دیدند دوستاشان قصد امدن ندارند دانه دانه از ماشین پیاده شدند و به سمت ما امدند یکی ازپسر ها از دور دادزد:


-هی چی شد پس؟


پسر با شنیدن صدای دوستش اخمی کرد و برگشت و با عصبانیت و صدای ارومی گفت:


-اروم بابا ، چه خبره؟ می خوای تمام تهران رو از کارمون خبر کنی؟


پسر دیگر که حالا کمی نزدیک تر شده بود گفت:


-اووو زودباش بیارش بریم دیگه.


پسر پوفی کرد و کمی بیشتر به پشتش متمایل شد شروع به بحث کردن با پسرها کرد.


-خانم نازشون زیاده.


پسر دیگر خنده ای کردو دستش را بالا اوردو تکان تکان داد و گفت:


-بنداز روی کولت و بیارش دیگه.


حالا که این دو درحال بحث کردن بودند بهترین فرصت برای فرار بود. هنوز حرکتی نکرده بودم که پسر سریع به سمتم برگشت و با پوزخندی گوشه لبش گفت:


-کجا؟فکر فرار به سرت نزنه دختر جون.


چشمانم را چرخاندم و گفتم:


-ای بابا تو چقدر کنه ای من که گفتم من این کاره نیستم ولم کن دیگه.

.
و بعد خواستم به سمت مخالف حرکت کنم که با قرار گرفتن چیز تیز و سردی درست روی ستون فقراتم سرجایم خشکم زد. با چشم های گرد شده سرجایم ایستاده بودم و فقط به رو به رو نگاه می کردم. پسری که اول از همه از ماشین پیاده شده بود کنار من ایستاده بود پس چه کسی پشت سر من قرار داشت؟ خواستم حرکتی بکنم که ناگهان دستم به سمت پشتم پیچ خورد و به سمت عقب کشیده شدم و صدایی نا اشنا در گوشم پیچید که گفت:


- فقط کافی یک حرکت کوچیک انجام بدی تا برای همیشه زمین گیر بشی.


اب دهانم را قورت دادم و کمی سرم را به جلو متمایل کردم این کار ها انقدر سریع انجام شده بود که من حتی نتوانسته بودم که از درد ناله کنم. تازه فهمیده بودم که چه اتفاقی افتاده است. انها من را پیدا کرده بودند و این مطمئنا اخر کار بود مگر انکه معجزه ای رخ می داد که در این مکان کاملا غیر ممکن بود. ناگهان دستم محکم به پشت کشیده شد که درد شدیدی در ان پیچید و من هم مجبور به سمت ماشین راه افتادم ترسیده بودم و قلبم تند تند می کوبید. نگاهم را به اطراف انداختم هیچ خانه ای در کوچه نبود و همین من را بیشتر از قبل از نجات یافتن ناامید می کرد. پسری که کنار من ایستاده بود همراه من راه می رفت خنده کوتاهی کردو به کسی که در پشت سر من قرار داشت گفت:


-نمی دونستم از این کار ها هم بلدی. رو نکرده بودی بلا.


صدای پوزخند پشت سری ام بلند شد و بعد گفت:


-به شما دوتا که بود تا فردا فقط حرف می زدید. بهتون گفتم که از همون اول باید این کار رو انجام بدیم.


پسر خنده ای کرد و دستش را بلند کرد و تکان داد و گفت:


-خیلی خب بابا.


به ماشین که رسیدم پسر کناری در را باز کردو با اشاره به من گفت:


-بشین.


کسی که پشت سرم ایستاده بود چاقو را کمی از کمرم دور کرد و برای نشستن در ماشین به دستم فشار بیشتری وارد کرد. از فرصت استفاده کرده و به عقب رفته و یکی از دستانم را ازاد کرده و برگشتم و ضربه ای زدم که توسط پسر دفع شد دست دیگرم را ازاد کردم و بعد سریع حمله کرده و با یک چرخش سریع پایم را به سرش کوبیدم که او هم سریع دستانش را کنار سرش قرار داد و پایم سرش نخورد از فرصت استفاده کرده سریع تغییر حالت دادم و با کف پا محکم با شکمش کوبیدم که پخش زمین شد سریع برگشتم و خواستم فرار کنم ولی با پسری که راننده بود مواجه شدم و بعد دردی عمیقی که سوزشش تا عمق جانم فرو رفت چاقو در جای زخم قبلی فرو رفته بود همین درد را بیشتر از قبل می کرد با تعجب سرم را پایین اورده و به چاقو که در پهلویم جا خوش کرده بود و خونی که سوییشرت ورزشی را پر کرده بود نگاه کردم سرم را بالا گرفته و به پسر که با لبخند به من نگاه می کرد، نگاه کردم پسر که با لبخندی عجیب به صورت من خیره شده بود گفت:


-بهت گفتیم که فکر فرار به سرت نزنه جوجه کوچولو.


وبعد ناگهان چاقو را از جایش بیرون کشیده درد زیاد باعث شد تا ناله ای عمیق از دهانم بیرون بپرد پسر ابرویی بالا انداخت و گفت:


-ای بابا درد کرد ؟نگران نباش کاری می کنم بیشتر از اینا دردت بگیره.

 
و بعدچاقو را بالا اورد تا دوباره به پهلویم بزند که ناگهان صدای شلیکی بلند شد و با پسر در حالی که وسط مغزش را سوراخی خالی کرده بود با چشمانی که بیش از حد گرد شده بودند روی زمین افتاد و من هم همراه او به سمت زمین کشیده شدم متعجب به ون سیاهی که در کوچه توقف کرد نگاه کردم. ازشوک اتفاقات حتی نمی توانستم خودم را جمع و جور کنم. دو پسر دیگر که با شلیک دوباره تفنگ با سمتشان به خودشان امده بودند پشت ماشین پناه گرفتند و انها هم اسلحه ها را در اورده و  شروع به شلیک کردند با دردی وحشتناک از جایم بلند شدم و خودم را به زور به سمت گوشه ای کشیدم. هنوز قدمی بیشتر برنداشته بودم که پخش زمین شدم. دهانم خشک شده بود و تند تند اب دهان   نداشته ام را قورت می دادم باورم نمی شد انقدر ضعیف شده ام که با دوقدم راه رفتن اینطور به فلاکت افتاده ام. تند تند و کوتاه نفس می کشیدم انگار هرلحظه امکان دارد که نفسم قطع شود عرق از گوشه پیشانی ام چکه می کرد. فکر اینکه هر لحظه ممکن است بمیرم من را بد ترسانده بود همیشه فکر می کردم هیچ وقت از اینکه روزی بمیرم نمی ترسم همیشه فکر می کردم جانم هیچ اهمیتی برایم ندارد و حتی اگر روزی بمیرم هم برای مهم نخواهد بود اما حالا که در یک قدمی مرگ هستم. فهمیدم که مرگ چقدر ترسناک است. دستم را برداشتم و لحظه ای به جای زخم نگاه کردم. جای زخم خیلی بد بود. ژاکت ورزشی که پاره و حالا پر از خون شده بود و پهلویم که کاملا از هم شکافته شده بود به طوری که جای زخم قبلی را گسترده تر کرده بود. اشک ها دیدم را تار کردند و ارام ارام از صورتم پایین ریختند. سرم را بلند کرده و به اسمان که حال کاملا تاریک تاریک شده بود نگاه کردم و لبخندم را گسترش دادم. مثل انکه قرار نبود دیگر کسی به نجاتم بیاید. صداهای اطرافم کم کم گنگ و گنگ ترمی شدند. نمی دانم در این لحظه برای چه به یاد ساشا و ان دوست خودخواهش افتاده بودم. شاید می خواستم تا دوباره ناجیم باشند اما من انقدر در کثافت کارهایم غرق شده بودم که دیگر نمی توانستم از این باتلاق بیرون بیایم. نفسم را ارام بیرون دادم چشمانم کم کم تار می شدند که صدایی اشنا از دور به گوشم خورد چشمانم را چرخاندم و به سمت کسی که نامم را صدا می زد نگاه کردم ولی انقدر تار بودکه نمی تونستم چهره اش را ببینم. صدایش چقدر شبیه کسی بود که خیلی وقت پیش می شناختم. از فکرم پوزخندی زدم اما او که خیلی وقت بود به من پشت کرده رفته بودامکان ندارد که او باشد مطمئنا این من هستم که دردریای توهماتم غرق شده ام. صدای پایی که نزدیک می شد را می شنیدم اما حتی انقدری نا نداشتم که دستم را تکان دهم چه برسد به اینکه فرار کنم. می گویند موقع مرگ تمام گذشته ات در برابر چشمات می گذرد پس راست بوده. سردم شده بود نمی دانم ایا هوا سرد شده یا این من هستم که سردم است سرم داغ است انگار که اب جوش روی سرم خالی کرده باشند. صدای پا باز هم نزدیک تر می شوند اسمم که بی وقفه توسط ان صدای اشنا به گوشم می رسد چشمانم روی هم رفته و دوباره کمی از هم فاصله می گیرند صدای پا  که به چند قدمی ام می رسد بالاخره دستم برای محافظت از خودم کمی بالا می اید اما دیگری جانی در بدنم نمانده دستم به سمت زمین سقوط می کند ولی قبل از انکه کاملا سقوط کند در دستان گرمی گرفته می شود. ان صدای اشنا اسمم را دوباره دوباره و دوباره صدا می زند و صورتم خیس می شود کمی که دقت می کنم صورتش را می بینم لبخندی می زنم با صدایی که به زور از حنجره ام بیرون می اید میگویم:


-پپپ...پس بالا...خره...هه... اومدی؟


او سرش را تکان می دهد. اما قبل از اینکه چیز دیگری بگوید چشمانم بسته می شوند و دیگر صدایی نمی شنوم اری او امده بود اما چه حیف که دیر امده بود خیلی دیر.
 

@Asma,N

ویرایش شده توسط سوران
☆ویراستاری|bita. mn☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 4

خسته از نوری که مستقیم به چشمانم می خورد پلک هایم را محکم به هم فشردم و با نچ زیرلبی چشمانم رابازکردم دوباره سقفی بالای سرم دیدم. یادم می امد که اخرین بار در  خیابان بودم و بعد ان پسر ها و بعد... اخ که گیجی به هوش امدن نمی گذاشت حتی چیزی را به یاد بیاورم خسته کمی سقف را که لوستر بزرگ و باشکوهی از ان اویزان بود تماشا  کردم. اما انگار این دفعه کسی که  نجاتم داده بود من را روی تخت بزرگ دونفره خوابانده بود. انقدر خسته بودم که حوصله دیدن اطرافم و تجزیه و تحلیل اینکه کجا هستم را نداشتم. چشمانم را که نیمه بازبود بستم و دستم را بالا اوردم و تازه بود که فهمیدم چه بلایی به سر بدنم امده انگار مرا با پتک انقدر زده بودند تا تمام استخوان هایم بشکند بدنم کوفته و سنگین بود انقدر که دستی را که بالا اورده بودم سریع کنار بدنم انداختم و پوفی کردم ترجیح دادم که فقط چشمانم را ببندم انقدر بدنم ازداخل و بیرون درد می کرد که حس می کردم حتی یک تکان کوچک مرا نابود می کند. چشمانم را بستم. تا تصویر تاری از خواب پشت پلک هایم پدیدار شد با صدای دری که باز و بسته شد از بین رفت. شوکه خواستم سریع بلند شوم که با تکان کوچکی که به بدنم دادم انگار تمام استخوان هایم از داخل شکست درد وحشتناکی درون بدنم پیچیدکه باعث شد اخم هایم در هم رود چشمانم بسته شود و آخم دراید

. با دستی که سریع روی بازویم نشست تا جلوی بلند شدنم را بگیرد بیخیال درد شده و چشمانم را باز کرده و بازویم را از دست شخص روبه رو بیرون کشیدم و بعدشوک زده به فردی که روبه رویم بود نگاه کردم انگار چیز هایی که در ذهنم به تصویر کشیده شده بود حقیقت بود. هه چقدر راحت او را باخوابی خوش اشتباه گرفته بودم یعنی انقدر غریبه شده بود؟ مثل همیشه لبخندی مهربان و ملایم زد و دستش را ارام روی شانه ام قرار داد و وادار به دراز کشیدنم کرد و با ان صدای گرمش که سال ها بود منتظر بودم که بشنومش گفت:


- الان نباید از جات بلند بشی امیر گفت بدنت به خاطر اون همه خونی که از دست دادی ضعیف شده و دست چپت به خاطر برخورد شدید با دیوار  از جاش در اومده بنابراین بهتره زیاد حرکتش ندی. 


اشک درون چشمانم جمع شد انگار که تمام دلخوری هایی را که نسبت به این مرد داشتم فراموش کردم والان تنها فقط و فقط همین که اینجا بود برایم کافی بود همین که برایم دوباره از ان لبخند های قشنگش میزد کافی بود. مثل همیشه ادم تیزی بود هر احساسی که در من شکل می گرفت را از ده متری تشخیص می داد و هر دفعه او بود که به دادم می رسید حیف واقعا حیف او بود که این گونه منتظر بماند. مکس  با دیدن اشک هایی که درون چشمانم جمع می شدند سریع دستش را روی گونه ام قرار داد و با چشمانی نگران گفت:


- چیشده؟ چرا می خوای گریه کنی ها؟ ببینم جاییت درد می کنه؟ دستت؟  سرت؟ یا شایدم جای دیگه ای ها؟ چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟...
پشت سر هم سوال هایی از این قبیل می پرسید سوال هایی که لبخندم را روی لبم گسترش می داد و اشک را درون چشمانم بیشتر می کرد. اخر یک نفر چقدر می توانست مهربان باشد؟ گرمی دستش که از روی گونه ام رفت تازه به خودم امدم سرم را بلند کردم و به او که از جایش بلند شده بود نگاه کردم. وقتی نگاه متعجبم را دید گفت:


- برم امیر رو صدا بزنم بیاد. باز حتما کارش رو نصفه ول کرده فقط کافیه دستم به این پسر برسه اروم بمون همینجا خوب؟ میرم...


دستش را گرفتم و لب هایم را به زور طرح لبخند دادم و دستش را به سمت خودم کشیدم سریع متوجه شد و کنارم نشست و گفت:
- جان؟ بگو، چیزی می خوای؟


لبانم را از هم جدا کردم و با صدایی که به زور از ته حلقم بیرون می امد گفتم:


- نه فقط بشین.


مکس سریع به حالت قبلش برگشت و دستم را توی دستان  گرمش گرفت. لبخندم را کش دادم و که ناگهان انگار که چیزی یادش امده باشد کمی اخم کرد معلوم بود از چیزی ناراحت شده زمان زیادی طول نکشید تا بفهمم علت ناراحتیش چیست چون دستم را محکم تر از قبل گرفت و در حالی که هر جایی غیراز صورتم را نگاه می کرد گفت:
- ببخشید ، می دونم دوست نداری الان حتی ریختمم ببینی ولی... ولی میشه یکم تحمل کنی؟ فقط... فقط تاوقتی که خوب بشی بعد باز مثل همیشه...
قبل از اینکه حرفش کامل شود گفتم:


- فعلا خستم می خوام بخوابم بعدا حرف می زنیم.


وبعد چشمانم را بستم و انقدر خسته بودم که سریع خوابم برد. چشمانم را باز کردم مانند همیشه به تبعیت از تمام این سال ها وقتی که در خواب بودم هیچ تصویری در ذهنم پدیدار نشد و تنهای تنها سیاهی مطلق بود که درون ذهنم رافرا گرفته بود. اه کشیدم واقعا که تمام این روزمرگی ها خسته کننده بود. انگار ذهنم هم با درونم قهر کرده که نمی گذارد در رویا هایش سرک بکشم خسته از این فکر و خیالات پوچ و بیهوده تنم را کمی بالا کشیدم و با احساس سنگینی چیزی بر روی دستم سرم را چرخاندم مکس  سرش روی دست هایمان که بهم قفل شده بودند گذاشته بود. لبخندی زدم هنوز هم این عادتش را ترک نکرده بود. ارام به حالت قبل برگشتم. به صورت مکس   درحال خواب زل زدم . یک تار از موهای بور خوش رنگش را که روی صورتش بود کنار زدم و به صورتش خیره شدم دماغ کشیده لب های کمی سرخ. چشمانم را به سمت بالا کشیدم ابرو های پرپشت و چشمانی با مژه های نسبتا بلند و پوست صاف سفید. این پسر در برازندگی هیچ چیز کم نداشت. سیاهی ذهنم کم کم محو شد. مثل اینکه ذهنم قهر راکنار گذاشته و می خواهد تا کمی در رویاهایش سرک بکشم خوشحال به سمت سفیدی که کم کم تمام ذهنم را پر می کند می دوم اما...

تهران-25اذر ماه سال1379
عمارت سرخ 

باران شدیدی شروع به باریدن کرده بود و گاهی صدای بلند رعدوبرق عمارت را می لرزاند برق ها رفته و عمارت به خاطر برق رفتگی در سکوت و تاریکی فرو رفته بود به طوری که دست کمی با خانه ارواح نداشت خدمتکار ها همراه با شمع های کوچک و بزرگ برای روشن کردن سالن یا برای انجام وظایف خود به این سمت ان سمت می رفتند و سعی می کردند تا با کمترین صدا کار کنند. در این مواقع همیشه عمارت ساکت بود. ناگهان صدای بلندبسته شدن در که از طبقه بالا بود تمام عمارت را دربرگرفت و خدمتکار ها را از جا پراند مثل اینکه وقتش بود. تمام خدمتکار ها دوان دوان کنار هم جمع شدند و سعی کردند در گوشه ترین قسمت عمارت که دید کمتری دارد بایستند حالا دیگر صدای کفش ها و دادو فریاد های بچه کوچکی با صدای بلند رعد و برق قاطی شده بود. صدای  کفش ها و داد و فریاد نزدیک تر می شد و بعد خدمتکار ها نگهبان ها را دیدند که کودکی را زیر بغل گرفته و همراه خود کشان کشان می برند تعجب صورت خدمتکار ها را فرا گرفت. یعنی این بچه عامل تمام سرو صداها بود؟ این کودک که حتی نای حرف زدن هم نداشت و بعد از چند دقیقه انگار عامل اصلی پیدا شد چون سروصدا نزدیک تر و همچنان ادامه داشت خدمتکارها از ان کودک نحیف و لاغر که روبه موت بود چشم برداشتندو به پسری که در دستان نگهبان ها تقلا می کرد دوختند پسر عصبی تقلا می کرد و هر چه بر دهانش می امد نثار معلوم نبود چه کسی می کرد نگهبان ها او را هم مانند کودک دیگر بیرون بردند خدمتکار ها از جای خود جم نخوردند واقعا که این منظره ها که گاهی در این عمارت اتفاق می افتاد ترسناک بود.نگهبان ها وارد خانه شدند سرتا پا خیس بودند ولی بدون انکه ذره ای اهمیت بدهند به طرف طبقه بالا رفتند چون متعلق به ان قسمت بودند خدمتکارها بعد از رفتن انها پشت در و پنجره های شیشه ایه عمارت جمع شدند بچه ها را نگاه کرده و شروع به پچ پچ کردن در گوش هم کردند.
- وای باز دوتای دیگه؟
- بدبختا دلم به حالشون می سوزه.
- هوم ای کاش می شد بریم بیاریمشون.
- دهنت رو ببند مگه دیونه شدی می خوای بمیری؟
- خب ندیدی چیکارشون کرده بودن؟ انتظار داری همین جوری وایستم نگاه کنم؟
- ببینم تو تازه اومدی؟
 - اره.
- همینه دیگه دختر جون اگه بری بیارشون تو قبل از اینکه خودت بمیری اون طفل معصوما رو به کشتن میدی.
خدمتکار جوان دیگر حرفی نزد او از اینکه انها فقط حرف میزند ولی هیچ کاری نمی کردند راضی نبود ولی چاره ای هم نداشت دوست نداشت عامل قتل دونفر دیگر باشد. در همین زمان خدمتکار دیگری خودش را وسط جمع جا کردو گفت:
- من شنیدم که یکیشون فقط 8 سالشه اخه مگه میشه.
- واقعا منم میگم دیگه چقدر بد.
- اره کثافت بره بمیره.
 درمیان پچ پچ خدمتکارها صدای سر خدمتکار سالمند بلند شدو تمام انها را از جا پراند.
- به جای این پچ پچ کردنا و دلسوزی های الکیتون کارتون رو درست انجام بدین. صاحب این عمارت پدر این دوتا بچست و خودش می دونه باهاشون چیکار کنه به شماها ربطی نداره خیلی ناراحتین به خانواده خودتون برسین. برین سرکارتون ببینم.
همه خدمتکار ها ترسیده به سرخدمتکار اخمو خود نگاه کردند و سریع چشمی گفته از ان محل دور شدند. سرخدمتکار کمی جلو رفته از پنجره بیرون را نگاه کرد. کودکان که زیر باران با طناب محکم به درخت بسته شده بودند. سری از روی تاسف تکان دادو مثل همیشه از این صحنه گذشت.باران به شدت به سرو صورتش می خورد نگران خودش نبود بلکه نگران دختری بود که کنارش بسته شده بود او فقط 8 سال داشت و از زمانی که اورا می شناخت بدن ضعیفی داشت. خودش که به این وضعیت ها عادت کرده بود ولی ان دختری که بیهوش به درخت بسته شده بود ممکن بود هر لحظه از سرما بمیرد انقدر خودش را به طناب ها کشیده بود که تمام بازوهایش پوست شده و خون امده بود سردش بود و می لرزید ولی نگران بود. سعی کرد دختر را به هوش بیارد پس بلند اسمش را صدا زد.
- تبسم.
تبسم.
تبسم
او صدا می زدولی انگار هیچ فایده ای نداشت صدایش به گوش تبسم نمی رسید دختر را انقدر زده بودند که تمام تنش خونی بود به خوبی می توانست خونی را که از دهان نیمه باز تبسم روی زمین می ریخت ببیند تاب سفیدش کاملا رنگ خون گرفته بودموهایش به قدری خیس شده بود که اب از انها می چکید و به صورتش چسبیده بود هیچ کاری نمی توانست انجام دهد مگر ان که داد بزند. نمی دانست چرا ولی اشک درون چشمانش جمع شده بود. باید راه حلی پیدا می کرد اگر تا فردا انجا می ماندند مطمئنا می مردند. چشم چرخاند و نگاهش به تیکه شیشه ای که روی زمین برق می زد افتاد پایش را دراز کردو ان رابرداشت عقب برد خودش را به زور پایین کشید و شیشه را با دستش برداشت و شروع به بریدن طناب ها کرد سرش را که لحظه ای بلند کرد چشمش به پرده کنار رفته اتاق طبقه بالا خورد.

اعصابش انقدر خراب شد  که شیشه را که در دستش بود فشار دادو شیشه دستش رابرید اخ که سوزشش تا عمق جانش رفت ولی الان مهم نبود در حالی که با چشمانی پر از نفرت و کینه به شخصی که از پشت پنجره انها را تماشا می کرد نگاه می کرد طناب هارا برید. پس از گذشت یک ساعت و شاید هم بیشتر توانست کاملا طناب ها را ببرد باران همچنان می بارید و همین بیشتر حرسش را در می اورد تا طناب ها از دورش باز شد خواست به سمت تبسم بدود ولی افتاد پاهایش دیگر نمی توانستد وزنش را تحمل کنند نمی دانست چند ساعت است که در حیاط در همین حالت است ولی باید از جایش بلند می شد نگران دختر بود چون تبسم هنوز به هوش نیامده بود. به سختی از جایش بلند شد و خود را به تبسم رساند و تکانش داد اصلا تکان نمی خورد.  کمی صورتش را این طرف و ان طرف کردو به گونه هایش ضربه زد تبسم انقدر سردش بود که حتی در بیهوشی هم می لرزید طناب های دورش را باز کرد و او را در اغوش گرفت و به سمت الاچیق برد. به سمت در عمارت رفت دستگیره را بالا پایین کرد ولی در باز نمی شد هه می دانست در این مواقع هیچ کدام از درها باز نبود. در زد، دادو فریاد کرد، التماس کرد تا شاید در را باز کنند ولی تنها چیزی که نصیبش شد نگاه ترحم امیز خدمتکار هایی بود که از ترس جانشان جرئت نزدیک شدن به در را به خود نمی دادند فریادی از ته دل زد و دوباره به سمت الاچیق دوید و روبه روی تبسم رو زمین نشست. که دید تبسم به ارامی پلکش تکان خورده مردمک چشمانش نمایان شد. با هیجان به سمتش هجوم اورد صورتش را در میان دستانش گرفت و اسمش را صدا زد تبسم لبخندی زدو دستش را ارام بالا اورده روی صورت او نشاند و گفت:
- مکس، خوبی؟
مکس که نمی توانست این همه بیخیالی دختر را نسبت به خود تحمل کند برای همین داد زد:
-توی دیونه برای چی اون کارو کردی الان تو باید به فکر خودت باشی نه من خوب بودن یا نبودن من برای تو چه فرقی می کنه؟
 تبسم لبخندش را کمی گسترش داد و گفت:
- وقتی این جوری... داد میزنی ...معلومه خوبی... خوشحالم.
اشک درون چشمان مکس  جمع شد. ای دختر دیوانه  کنارش روی صندلی الاچیق نشست و او را در بغل گرفت و گفت:
- دختره کله شق.
تبسم لرزی کردو به ارامی با چشمانی که رو به بسته شدن بود گفت:
- مکس ....من...من سردمه.
وبعد پلک هایش روی هم افتاد مکس دیگر نمی دانست چکار کند دختر را محکم بغل کرد و سعی کرد تا جایی که می تواند تمام تن دختر را درون خود محسور کند. مکس  نمی دانست که چند ساعت گذشته فقط می دانست که اسمان دارد به روشنی می رود و او انقدر در همان حالت مانده بود که تمام اعضا بدنش خشک شده بود. ولی با این حال باز هم نمی دانست که ایا توانسته جان تبسم رانجات دهد یا نه از دیشب تا الان بارها اینکه نفس می کشد یا نه را چک کرده بود ضربان قلبش را گرفته بود.با صدایی  از پشت سرش امد. هوشیار شدو خواست از جا بلند شود که دردی بس شدید در تمام جانش پیچید صدای ترق تروق استخوان هایش بلند شد چشم هایش را از درد بست و اخم کرد از جایش بلند شد سرخدمتکار همراه پتویی کنارش ایستاده بود.با دیدن او سرخم کرد و گفت:
- ارباب جوان رییس فرمودن می تونید برید داخل.
با اخم به اوچشم دوخت گفت:
- وقتی می دونی من پسرش نیستم برای چی اینو میگی؟ 
سرخدمتکار مثل همیشه هیچ جوابی نداد مکس هم وقت منتظرماندن نداشت پس به سمت تبسم رفت تا او را روی کولش بگذارد که به خاطر خواب رفتگی بدنش کم مانده بود بیوفتد که سرخدمتکار او را گرفت. سریع خودش را کنار کشید و گفت:
- به من دست نزن. من به کمک حرومزاده ای مثل تو نیازی ندارم.
وبعد تبسم را روی کولش گذاشت و به سمت عمارت دوید تا وارد عمارت شد دستور داد دکتر را خبر کنند و تبسم را در یکی از اتاق های طبقه پایین روی تخت گذاشت. ولی تا خواست که از جایش بلندشود سرش گیج رفت و دیگر هیچ چیز ندید. تبسم به خاطر عفونت زخم هایش تا 14 روز در تب و لرز به سر می برد. مکس  به دلیل مقاوم بودن بدن و داشتن زخم های کمتر ولی وارد کردن فشار زیاد به بدن 10 روز در تب لرز به سر برد.هنگامی که مکس  از جایش بلند شد اولین کسی که به سراغش رفت دختری بود که در طبقه پایین از شدت تب زیاد رو به موت بود. دکتر همچنان بالای سر اون ایستاده بود. وقتی مکس  از وضعیت تبسم خبردار شد تمام مدت در کنار دکتر به او رسیدگی کرد تبسم به شدت تب داشت به طوری که عرق کرده و صورتش از تب زیاد گل انداخته و بود و درخواب هذیان می گفت. مکس خودش را لعنت می کرد که درکار رییس دخالت کرده و باعث این وضع تبسم شده شاید اگر سعی نمیکرد گناه تبسم را به گردن بگیرد وضع تبسم الان این نبود.هرچند او خودش می دانست که رییس فقط به دنبال بهانه بود و مکس  هم بهانه را برایش جور کرده بود. تبسم بالاخره چشم باز کرده بود. چیز های مبهمی یادش می امد ولی سرش به شدت درد می کرد. خواست از جایش بلند شود که مکس   را در حالی که دست های او را محکم گرفته و سرش را روی دستانشان گذاشته و به خواب رفته دید. کمی متعجب به او دستاهایشان نگاه کرد که صدای مردی که پشت در ایستاده بودو معلوم نبود با چه کسی صحبت می کرد  به گوشش رسید گوشش را تیز کردو صدای مرد را شنید که گفت:
- دختر به خاطر زخماش که عفونت کرده بودن زیاد توی تب موند و از طرف دیگه نزدیک بود که تشنج کنه مطمئنم که اون وقت دیگه امیدی به زنده بودنش نبود.
-...
صدای شخص دوم به گوشش نمی رسید ولی از جواب مردی که حالا می دانست دکتر است فهمید که حال مکس   رامی پرسد.
- پسر حالش خوبه ولی دختره در وضعیت بدی بود ولی الان حالش خوبه تا چند روز که بخوابه و استراحت کنه خوب میشه.
تبسم به پسری که کنارش خوابیده بود نگاه کردو از ته دلش از او سپاس گذار بود واین عادتی برای مکس   شد که هنگام مریضی تبسم اینگونه کنار تختش به خواب برود.

@Asma,N

ویرایش شده توسط سوران
☆ویراستاری|bita. mn☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 5

تهران-28خردادماه سال 1397
عمارت شکوه

بعدچک کردن وضعیتم راست ایستاد. اهی کشید برگشت تا وسایلش را جمع کند و در همان حال گفت:


- اه بلاخره قراره از شرت راحت بشم. می دونی تو اولین مریضی هستی که انقدر بهت سر زدم من به بیمارام توی بیمارستان انقدر سر نمی زنم والا. الان دیگه باید تا یک ماه صبر کنی تا زخمت کاملا بسته بشه و بعد خودم میام برات بخیه رو می کشم پس خواهشا سرجات بشین و دردسر درست نکن.


لبخند خجلی زدم و تشکر کردم که ناگهان دست از جمع کردن وسایلش کشید و برگشت و  دست به سینه و حق به جانب به من نگاه کرد و گفت:


-" دستت درد نکنه" همین!واقعا که عین یک سیب از وسط نصف شده این.


بعد پوفی کشید. متوجه منظورش نشده بودم به همین دلیل بالحنی پر از سوال پرسیدم:


- ببخشید، سیب؟، سیب از وسط نصف شده؟


دستش را از کمرش پایین انداخت و یک قدم به سمت تخت برداشت و گفت:


-اره دیگه هم تو و هم اون دوستت.


حالا متوجه شده بودم که امیر دارد به مکس  اشاره می کند. با صدای امیر حواسم را به او دادم که گفت:


- والا اگه هر کسی به جای من بود تا الان انقدر ازتون چاپیده بود که  هیچی ته جیبتون نمونده بود. بعد اینا به جای اینکه یک پولی به من بدبخت بابت درمان کردن و ویزیت و غیره بدن سرشون رو عین این دخترای خجالتی موقع خاستگاری پایین می ندازن تشکر می کنن. خواهش می کنم قابل شما رونداشت. ادم و یه شامم که دعوت نمی کنن دلش خوش بشه حداقل یه شام خوردیم...


امیر همین طور غر می زد و وسایلش را جمع می کرد لبخندی زدم . امیر با دیدن لبخند من گفت:


- اره ،اره تبسم خانم بخندین والا شما که کلا یا تو برهوت بودین یا خواب نمی دونین اون مکس  خاک توسر...


قبل از اینکه حرفش را کامل کند لبخندم را گسترش دادم و گفتم:


-می خوایین پول همون ویزیت و غیره و یه شام بهتون بدم.


امیربلاخره میان حرف هایش نفسی کشید و انگشت اشاراش را که بالا اورده بود همان طور نگه داشت و بعد از چند ثانیه چشمانش را ریز کردو نفسش را به داخل کشید که صدای جالبی ایجاد شدو بعد انگشتش را پایین انداخت و گفت:


- اممم، تبسم خانم من بهتون  گفته بودم که چقدر خنده هاتون قشنگه؟ بله،بله لبخند بزنین بیشتر بیشتر اصلا همه دکترا گفتن که خنده بر هر درد بی درمونی دواست. اصلا به این دنیای پدرسگ که پدرمون رو در اورده از بی پولی هیچ توجه نکنین خب فقط لبخند بزنین

.
در همین لحظه در اتاق باز شد و مکس  وارد اتاق شد و در را بست و همان طور که به سمت تخت می امد امیر را مخاطب خود قرار داد و گفت:


- باز چیه که اتاق و گذاشتی روی سرت؟


امیر با دیدن مکس  انگار که دنیا را به او داده باشند لبخند بزرگ دندون نمایی صورتش را پوشاند و به سمت مکس  رفت و باهم دست دادند که امیر ناگهان دستش را روی شانه مکس گذاشت و گفت:


- هیچی داداش داشتم به خانم تبسم می گفتم که لبخنداشون خیلی قشنگه دقت کردی؟


مکس  هم که دیگر به تخت رسیده بود ایستادو صورتش را برگرداند و به امیر که کمی از او بلند تر بود نگاه کردو گفت:


- دندونای تو هم خیلی قشنگه می دونستی؟


امیر لبخندی زد و گفت:


- واقعا؟ هی میگم چرا همه انقدر لبخندام رو دوست دارن نگو دندونام قشنگ بوده. ولی از اینا گذشته میگما مکس   می بینم حرفای جدید یاد گرفتی تیکه میندازی یادته اون اولا که اومده بودی به خاطر کارت اینجا. حتی بلند نبودی یه سلام ساده بگی حالا.


مکس دستش را پشت گردن امیر انداخت و او را به سمت خود کشیدو چیزی را ارام در گوشش زمزمه کرد و بعد او را ول کردو برگشت و بادیدن نگاه متعجب من لبخندی زدو گفت:


- این امیر ما یکم شوخه زیاد حرفاش رو جدی نگیر.


سری تکان دادم وگفتم :


- خب حالا کی جناب رییس می خوان اجازه بفرماین که از این تخت بیام بیرون؟


مکس درکنارم نشست و دستم را گرفت خواست چیزی بگویدکه با صدای امیر از جا پرید و سریع دستش را کشید و به امیر نگاه کرد که گفت:


- هی هی هی خواهشا بزار من برم بیرون بعد از اینکارای خارجکی انجام بدین اینجا ایرانه ها مگه نمی دونین. باز به مکس  بگیم با ده سال رفت و اومد بازم تازه وارده ، خواهر من تو که دیگه کاملا معلومه ایرانی که تو یه چیزی بگو.


مکس وسط حرف امیر پریدو گفت:


- مگه تو تبسم معاینه نکردی؟ بیا برو بیرون دیگه. همچین میگه انگار من نمی دونم خودش هرروز با یک دختره.


امیر سریع به سمت مکس  پرید و سعی کرد تا جلوی دهانش را بگیرد که مکس سرش را عقب کشید و گفت:


- چیه نوبت گندکاریای خودت که میشه...


امیر دوباره سعی کرد تا جلوی مکس   را بگیرد و گفت:


-اااا، حالا همچین میگه گند کاری تبسم خانم ندونه فکر می کنه چیه. یه چهارتا قرار رو بیرون رفتن با دخترا و سرکار گذاشتنشون و اینا دیگه بعدم من اینجام به خاطر اینکه تبسم خانم قراره پولم رو بده خداروشکر اون مثل تو خسیس نیست.


مکس برگشت ومتعجب به من که کم مانده بود از خنده منفجر شوم نگاه کردو گفت:


- تبسم این راست میگه؟


سری تکان دادم وروبه امیر گفتم:


- اقا امیر من به مکس  می گم پولتون رو بده.


امیر اهی کشیدو گفت:


- خیلی خب بابا خیلی خب من رفتم.


بعد رفت و کیفش را برداشت و همان طور که به سمت در میرفت گفت:


- مکس شماره کارتم رو که می دونی خودت بزن به حساب.


و وقتی به در رسید کمی در را باز کردو ناگهان برگشت و گفت:


- تبسم خانم غذا یادتون نره.


سری تکان دادم که امیر هم سری تکان دادو از اتاق بیرون رفت و در را بست. به محض بسته شدن در مکس  نفسش را محکم به بیرون فوت کرد و سری از رو تاسف برای امیر که حالا در اتاق نبود تکان دادو روبه من برگشت و دوباره دستم را گرفت و از ان لبخند های ارامش بخش همیشگی اش زد از ان لبخند هایی که همیشه اطمینان می دادند که یک نفر کنار تو هست. من هم لبخندی زدم و سرم را پایین انداختم برای گفتن حرف هایم نمی توانستم درون چشمانش نگاه کنم چشمانی که هر بار تا اعماق قلبم را برایم از حفظ می گفت دستم را که کنارم روی پتو بود کمی جمع کردم و عزمم را جزم کردم و با صدایی که  کمی لرزش همراه با ملایمتی خاص داشت گفتم :


- خب نمی خوای تعریف کنی برام از نبودنت از اینکه بدون من چطور گذشت؟راحت بود؟


سرم را که بلند کردم ازگفته ام پشیمان شدم خودم می دانستم که ان روزها هیچ وقت از یاد نمی روند هرچند که روزهای خوش به یاد ماندنی نبودند اما باز هم جزئی از خاطراتمان بودند. اشک درون چشمان خوش رنگ مکس  جمع شده بود ارام یک قطره از گوشه چشمش چکید. قلبم سوخت نمی دانم چرا اما انگار که به قلبم مهر داغ زده باشند من الان باید از این مرد متنفر باشم .فرار کنم از او و هرکس که به او مربوط است ولی چرا؟ چرا الان اینجا در این خانه روی این تخت که جزئی از متعلقات اوست نشسته ام و گذاشته ام که او از حد خود فراتر رفته و دستم را بگیرد؟ اخر چرا؟ چرا انقدر این فرد برایم عزیز و دوست داشتنی بود که یک قطره از اشکش این گونه من را منغلب می کرد؟ اشک های مکس  پشت سرهم از چشمانش پایین می ریختند. دفعات زیادی نبود که مکس  اینگونه اشک ریخته باشد حداقل من که تا به حال ندیده بودم. مکس با اینکه اشک می ریخت اما لبخند می زد دست دیگرم را که برای کنترل خودم در کنارم مشت کرده بودم را در دست گرفت حالا هر دو دستم را در دست داشت و من چه فرصت طلب از گرمای دستانش لذت می بردم. مکس کمی دست هایم را فشار داد و با صدایی گرفته گفت:


- نه اصلا راحت نگذشت جهنم بود جهنم هر لحظش هر روزش که بدون تو گذشت جهنم بود. این حال من بود این که تو نباشی اینکه تو بهم لبخند نزنی اینکه تو بهم سلام نکنی و این که تو نباشی که برام نگران بشی برام مثل جهنم بود. مطمئن باش من هم اندازه تو زجر کشیدم. من هم خسته شدم من هم شکسته شدم من خیلی چیزها رو تحمل کردم خیلی چیزها ولی هردفعه به یادت بودم و امیدوار که سرنوشت تو مثل مال من نباشه.تو چی؟ تو راحت گذروندی؟ خسته که نشدی؟شکسته که نشدی؟ ها؟ 


نمی دانستم این اشک ها از کجا پیدایشان شده بود. کمی پلک زدم و لب هایم را جمع کردم وبه چشمانش خیره شدم و لبخند زدم و گفتم:


- من خوبم مثل همیشه. نه. به من سخت نگذشت اسون بود مثل همیشه و همش هم به خاطر تو بود فقط تو...می خواستم وقتی دیدمت حرفای زیادی بزنم فکر می کردم وقتی ببینمت انقدر بزنمت که که دیگه حتی نتونی از جات بلند بشی حتی به کشتنت هم فکر می کردم اما...حالا...حالا که اینجا می بینمت می فهمم که تمام اونا فقط یک توهم بوده وبس همین وبس.


مکس دستانم را به سمت خود کشید و مرا به اغوش همیشگی اش دعوت کرد مثل همیشه پر از عشق مثل همیشه پر از احساس ارامش واقعا چطور می توانستم به فکرکشتن او باشم. امان از خشم زود گذر ما انسان ها که چه کارها دستمان می دهد فقط کافیست کمی بالاتر از حد فوران کند دیگر فکرمان را درگیر درست یا اشتباه بودن تصمیم خود نمی کنیم و در اخر هم فقط و فقط پشیمانی به جای می گذاریم.چشمانم را بستم و اشک ریختم و به زمزمه های مکس  گوش سپردم.


- ببخشید...بخشید..اشتباه کردم...معذرت می خوام...


ودیگر بغض امان نداد تا ادامه دهد. ومن دوباره مشغول بیاد اوردن خاطراتی  که تنها درد بود و درد و درد...
" گاهی دلم می خواهد سرم را محکم به جایی بکوبم...
شاید انهایی که در ذهنم فریاد خاطره بودن سرمیدهند از یادم بروند!.."

@Asma,N

 

ویرایش شده توسط سوران
☆ویراستاری|bita. mn☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 6

تهران-15بهمن ماه سال1379
عمارت سرخ

اسمان همچون اسم عمارت به سرخی خون بود. ابرهای سیاهی که از دور می امدند اسمان را ترسناک بی رحم تر از همیشه نشان می دادند. برف سفیدی که بر روی زمین نشسته بود تضاد خاصی با اسمان قرمز رنگ ایجاد کرده بود که نشان دهنده ابهت زمین و اسمان بود. فضای بیرون عمارت در سکوتی وهم اور فرو رفته بود نگهبان ها هرچند وقت یک بار با سگ های زنجیر شده در محوطه عمارت گشت می زند و برخی دیگر هم در جای جای عمارت ایستاده بودند و گاهی با یک دیگر صحبت می کردند. دور اخر نگهبانی بود. نگهبان ها همراه سگ های خود از جلوی عمارت رد می شدند که  صدای فریادی را   از داخل عمارت   شنیدند گوش به زنگ سر جای خود ایستادند و بعد صدای پارس سگ ها بود که سکوت بیرون عمارت را شکست سگ ها بلند بلند پارس می کردند انگار انها هم اتفاقی شوم را ندیده پیشبینی می کردند. یکی از نگهبان ها با شنیدن دوباره فریادی که از داخل عمارت بلند شد خواست به سمت عمارت برود که کسی شانه او را گرفت برگشت سرنگهبان را دید . احترامی گذاشت که سر نگهبان گفت:


- سرت به کار خودت باشه نگهبانی تو بده.


نگهبان متعجب نگاهی به در عمارت انداخت و بعد با انگشت به در عمارت اشاره کرده و گفت:


- اما قربان صدا...


سر نگهبان صدای کلفت خود کمی بالا برد گفت:


- مگه نشنیدی چی گفتم به کارت برس من هر دقیقه از وضعیت داخل با خبرم.


نگهبان بیچاره که ترسیده بود. سریع اطاعت کرده و همراه سگش از انجا دور شد ولی سگ همچنان به پارس کردن خود ادامه می داد.با ضربه محکمی که به پشتش خورد فریادی از درد رها کرد بدنش انقدر درد می کرد که حتی نمی توانست تکان کوتاهی برخورد. همین حالا هم مطمئن بود که تمام پشتش پر از زخم شده هرچند دیگر عادت کرده بود. با صدای شلاقی که به پشتش خورد و سوزشی که پشتش را در بر گرفت به خود امد و دوباره فریاد کشید. دیگر نایی در تن نداشت حس می کرد هر لحظه ممکن است که از هوش برود.اما نمی توانست نمی توانست از هوش برود به خاطر دختری که مثل همیشه روبه رویش به زنجیر کشیده شده و درد می کشید. و صدای فریادش دلش را خراش می داد. اخر چرا؟ نمی دانست چرا هر دفعه باید این صحنه های دلخراش را ببیند. لعنت لعنت به ان کسی که انها را به این روز انداخته. این دفعه صدای جیغ دختر بود که گوشش را پر کرد. باید به هوش می ماند تا تبسم را ببرد. تا از خوب بودن حالش از زنده بودنش مطمئن شود. هرچند که خودش هم می دانست تا همین حالا هم خیلی دوام اورده هر کسی جای او بود خیلی زودتر از اینها از دنیا رفته بود. چشمانش هی تار می شدند و نمی توانست به خوبی صورت تبسم راببیند ولی ندیده هم می دانست که حتما تمام بدنش پر از جای زخم و خونی شده. خودش هم دست کمی از اون نداشت. دوباره صدای ضربه شلاق و دوباره درد اما اینبار دیگر صدایی از گلویش خارج نشد. دیگر دردی را حس نمی کرد . بدنش کرخت شده بود چشمانش رو به سیاهی می رفت و تا پرده ای سیاه به پشت چشمانش کشیده شد با احساس سردی و ابی که بر روی صورت و تنش ریخت سریع چشمانش راباز کرد. کسی که شلاق را به دست داشت پوزخندی زد و سطل فلزی را کناری انداخت که دانه های کوچک یخ از درون سطل بیرون امدند و بعد سوزشی که بر اثر جریان اب سرد بر روی زخم هایش ایجاد می شد تازه او را به خود اورد و دوباره فریادی از گلویش خارج شد.

انگار که درون بدنش را سوزن فرو می کنند انقدر می سوخت و درد می کرد که نمی توانست بی تفاوت باشد. و کمی بعد دختر رو به رویش بود که جیغ کشید و دوباره صدای شلاق در گوشش پیچید. هوای اتاق سرد بود از پنجره خیلی کوچکی که در یک سمت اتاق بود باد سردی به داخل می وزید که باعث می شداز سرما بلرزند عصبانی بود از دست خودش که هیچ کاری نمی توانست بکند فقط می توانست رنج کشیدن غنچه کوچکش را تماشاکند. اشک از پهنای صورتش ریخت خواست دهن به التماس باز کند که ناگهان در باز شد و خدمتکاری وارد اتاق شد و در گوش مرد شلاق به دست که حتی اسمش را هم نمی دانست چیزی گفت و بعد سریع بدون انکه نگاهی به انها کند از در بیرون رفت. اخر کدام عاقلی می توانست این صحنه ها را تماشا کند. مرد شلاق به دست ارام سیگاری روشن کردو به سمت دیوار رفت و به ان تکیه دادو بعد از کمی سیگار کشیدن اشاره ای به مرد دیگری که تبسم را شکنجه می داد کرد مرد سرش را تکان دادو زنجیر های دختر را باز کرد مکس که فکر می کرد دیگر تمام شده منتظر شد تا مرد بیاید دست های او را هم باز کند اما مرد فقط دست های تبسم را باز کرد و ان را روی کولش انداخت و به سمت بیرون رفت مکس متعجب به تبسم که بی هوش روی پشت او بود نگاه می کرد زنجیر ها را کشید تا شاید پاره شوند تا شاید باز شوند و بتواند دوباره تبسم را در بغل بگیرد باصدایش که از داد زدن زیاد گرفته بود  اسم تبسم را صدا زد ولی جوابی نشنید تبسم داشت از اتاق می رفت پس بیشتر داد زد تا شاید صدایش به گوش او برسد.


-تبسم، تبسم، بلند شو چشماتو باز کن تبسم....


زنجیر ها را کشیدو به تقلا افتاد تا بیرون برود ولی نمی توانست کاری کند درد بدنش را کاملا فراموش کرده بود فقط تنهای تنها تبسم بود که برایش مهم بود. برگشت و رو به مرد شلاق به دست دادزد:


-باز کن این لعنتیا رو. بازم کن، تبسم تبسم، کثافتا دست از سرش بردارین ولش کنین تبسم...


ولی دیگر دیر شده بود تبسم از در بیرون رفته بود. مرد شلاق به دست با رفتن تبسم پوزخندی به مکس   زد و ارام تکیه اش را از دیوار گرفت. سیگارش را روی زمین سرد انداخت و زیر پاهایش ان را له کرد سیگار دیگری روشن کردو روبه روی مکس  ایستاد و به مکس  که با چشمان زیبایش با عصبانیت و کینه به او خیره شده بود زل زد و با خود فکر کرد که الحق که چشمان این پسر زیباست اگر میتوانست او را بفروشد چه پول خوبی گیرش می امد ولی حیف حیف او. وقتی دید که پسر از رو  نمی رود و همچنان به او زل زده دود سیگارش را به سمت صورتش فوت کرد که پسر سریع چشمانش را بست و صورتش را به سمت مخالف چرخاندو شروع به سرفه کرد که لخته خونی از درون دهانش به بیرون پرت شد. مرد از دیدن ان لخته پوزخندی زد حالا که خودش نمی توانست او را داشته باشد بهتر بود نگذارد صاحبش هم از او لذت ببرد. ارام از روبه رویش دور شد و به سمت پشتش رفت.

مکس  که در بی خبری به سر می برد  سرش را پایین انداخته بود به بی عرضه بودن خود لعنت می فرستاد اشکی ارام از چشمش غلتید از گونه اش پایین افتاد و به محض افتادن اشک سوزشی صد برابر بدتر از تمام سوزش های عمرش در شانه سمت راستش حس کردو بعد داغی زیادی را در شانه اش حس کرد که باعث شد از درد ناله کند بعد از ان بینی اش بود که بوی    سوختگی را استشمام کرد و حس کرد که پوست پشتش همراه با ان چیز فلزی داغ کنده شده انقدر درد داشت که فریادش کل اتاق را دربر گرفت دیگر دیوانه شده بود انقدر شانه اش می سوخت که حس می کرد الان از جایش کنده می شود. عین دیوانه ها زنجیر ها را می کشید و داد می زد مردی که او را شکنجه می کرد موهایش را گرفت و او را به سمت عقب کشید نفس های تند مکس  که از سر درد بسیار بود دل مرد را خنک می کرد عرق سرد بر روی تن مکس نشسته بود مرد دوباره پوزخندی زد و با صدایی ارام درگوشش گفت:
-اگه من ازت نتونم لذت ببرم نمی زارم اون یاروهم ازت نفعی ببره انقدر می زنمت که تو همین موقع ها بمیری.

مرد سر مکس  را به جلو هل داد و به سمت اتشی که درون یک سطل فلزی درست کرده بود رفت تا ان مهر فلزی را توی اتش بیاندازد ان مهر از ان جدش بود پدربزرگش می گفت که یک رگ امریکایی دارد این مهر نسل به نسل در خانوادشان چرخیده بود و نشان دهنده ان بود که در ان زمان اجداد او چگونه بر تن سیاه پوستان مهر داغ می زندند تا انها را از اموال خود بدانند ولی او از هرکس که بدش می امد و نمی توانست ان را ازان خود کند این مهر را می زد چندین بار هم در تیمارستان ها بستری شده بود اما فرار کرده بود و کلا از شکنجه دیگران لذت می برد.اشک های مکس  از درد زیاد روی صورتش می ریخت حس می کرد شانه اش خورد شده احساس تحقیر شدن به او دست داده بود با او و تبسم در اینجا همانند حیوان و یا کالا برخورد می شد و همین بیشتر دلش را می سوزاند حتی نمی دانست که برای انجام چه کاری مستحق چنین مجازاتی است. محکم نفس هایش را از دهنش بیرون می داد  در همین لحظه در باز شده و سر خدمتکار وارد شد مرد با دیدن او سریع به سمت مکس  رفته و زنجیر ها را باز کرد و مکس که دیگر جانی در تنش نمانده بود پخش زمین شد سر خدمتکار نگهبان هارا صدا زد.

نگهبان ها وارد اتاق شدند و زیر دست های اورا گرفته و بلندش کردند و به سمت بیرون کشیدند مکس دیگر نمی توانست روی پاهایش باایستد و عملا روی زمین کشیده می شد نگهبان ها او را کشان کشان به طبقه پایین بردند مکس صورتش رابرگرداند و از پنجره شیشه ای برف را نگاه می کرد یادش افتاد که به تبسم قول داده بود تا باهم برف بازی کنند. از کنار در که رد می شدند ناگهان نگاهش میخ کوب بیرون عمارت شد و پاهایش ناگهان صاف شدند و ایستاد نگهبان ها متعجب برگشتند و به مکس  که مبهوت به بیرون خیره شده بود نگاه کردند با خودشان فکر می کردند این پسر جوان چگونه با وجود ان همه ضربات شلاق که به جای جای بدنش خورده بود هنوز می تواند سرپا بایستد. اما مکس  فقط می توانست سگی را که به سرعت می دود و تبسمی را که خون الود در ان سوی عمارت بی هوش افتاده را ببیند دیگر نفهمید که چه شد چگونه پاهایش جان گرفتند و چگونه به سوی تبسم دوید. دیگر برایش مهم نبود که در باز بود دیگر برایش مهم نبود که بعدا ممکن بود تنبیه شود دیگر سرمای برف و سوزش پشتش مهم نبود دیگر هیچ چیز مهم نبود فقط تبسم فقط تبسم بی هوشی که همچون خرگوشی بی پناه گوشه ای افتاده بود را می دید و برایش مهم بود سریع به سمت تبسم دوید ولی دیر بود می دانست که با این سرعت به موقع به او نمی رسد پس خودش را به سمت تبسم پرت کرده و خوشبختانه به او رسید و  او را در اغوش کشید پشت خود سپرش کرد و بعد درد شدیدی در وسط پشتش و در اخر فقط توانست دردی را که روی شونه راستش که داغ خورده بود حس کند و دیگر هیچ چیز حس نکرد و از هوش رفت.

وقتی به هوش امد دید که تبسم هم کنارش از هوش  رفته خواست از جا بلند شود ولی نتوانست تمام تنش کرخت بود و سنگین انگار وزنه ای چند کیلویی روی سینه اش گذاشته بودند. تبسم خس خس کنان با سختی نفس می کشید. خودش هم وضعش از او بهتر نبود. هنوز هم در همان عمارت نفرین شده بودند نمی دانست چرا انها را به بیمارستان نمی برند و ان کدام دکتر است که بدون انکه چیزی بپرسد برای درمان سریع خود را می رساند؟ خسته نفسش را بیرون داد پشتش به حدی می سوخت که انگار اتشش زده باشند اثرات مسکن ها هم درحال رفتن بود درد کم کم همچون غده ای سرطانی بر وجودش چیره می شد. در همین لحظه در باز شد و مردی وارد اتاق شد قبلا هم اورا دیده بوداو دکتر رییس بود مرد مسنی بود. مرد به سمت او امد بعد کمی معاینه به سمت تبسم رفت و او را هم معاینه کرد خواست از اتاق بیرون برود که مکس سریع گفت:


- ببخشید اقا!


مرد برگشت و نگاهی به او کردو سر خم کردو گفت:


- بله ارباب جوان.


اخ چقدر از این اسم متنفر بود لقبی که ان مردکه دیوانه به او داده بود حالا تمام اهلی عمارت از خدمتکار گرفته تا نگهبان حتی تبسم هم گاهی مجبور بود که او را ارباب جوان صدا کند اخر کجای قیافه الان او شیبه ارباب های جوان بود؟ چشمانش را بست نفسش را محکم بیرون دادو گفت:


- تبسم حالش چطوره؟


مردنگاهی به تبسم انداخت با همان لحن سردش گفت:


- ایشون به دلیل ضربات زیاد شلاقی که خوردن تمام تنشون پر از زخم و کبودی های ناشی از ضربات فیزیکیه و همین طور به خاطر از دست دادن خون زیاد و فشار زیاد کم خون و بی هوش شدن ولی الان حالشون خوبه نگران نباشید . من به رییس می گم که تا یک مدت باید استراحت مطلق داشته باشید هم شما و هم این خانم شما نباید قسمتی که سوخته بود رو در برابر گاز یک حیوون وحشی قرار می دادین ممکن بود به همین دلیل بمییرین.با اجازه.


دکتر اینها را گفته و از در بیرون رفت اخ که اگر می توانست بمیرد.هه چه ارزوی محالی.

@Asma,N @سوگند

ویرایش شده توسط سوران
☆ویراستاری|bita. mn☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت7

تهران-30 خرداد ماه 1397
عمارت شکوه

با فنجان کوچک سفیدی که همراه با زیری اش روبه رویم قرار گرفت سر بلند کردم به مکس که فنجان را جلویم گذاشته بود لبخند زدم و با نگاهم او را که روی مبل کناری ام نشست دنبال کردم مکس  تیشرت جذب قرمز تیره همراه با شلوار راحتی سیاهی به پا داشت و موهای کوتاه بورش راهم مثل همیشه بی نظم دوروبر صورتش ریخته بود. چشم از او گرفتم و به محتوای درون فنجان نگاه کردم فنجان حاوی قهوه بود. لبخندی زدم و سرم را به سمت مکس  برگرداندم و درحالی که به فنجان قهوه اشاره می کردم گفتم:


- خودت درست کردی؟


مکس درحالی که داشت کمی از قهوه اش را مزه می کرد  مردمک هایش را چرخاند و بر روی چشمانم ثابت نگه داشت و فنجان را پایین اورد و گفت:


- غیر از این فکر می کردی؟


لبخندی زدم و سرم را به علامت نفی تکان دادم  و فنجان را برداشتم و کمی از ان نوشیدم طعم تلخ قهوه درون دهانم را پر کردو بویش از خوشی مستم کرد چقدر خوشحال بودم که دوباره می توانستم از قهوه های مکس  لذت ببرم همیشه می گفتم هیچ کس  نمی تواند مانند او قهوه را این طور جا افتاده و خوب دم کند به طوری که وقتی قهوه را می نوشی تلخیش را به خوبی حس کنی و  احساس شادابی تمام وجودت را پر کند برای همین همیشه وقتی مکس  قهوه برایم دم می کرد ان را بدون شکر می خوردم تا از طعم تلخش لذت ببرم و در اخر عاشق و گرفتار این طعم شدم. فنجان را روی میز گذاشتم و با لبخند گفتم:
-واقعا که هیچکس توی این دنیا نمی تونه به خوبی تو قهوه درست کنه مکس.
تکیه ام را به کاناپه دادم و به دروبر نگاه کردم خیلی وقت بود که به این عمارت نیامده بودم. چندسالی می شد طوری که به کل از ذهنم پاک شده بود. هرچند قبلا هم دو سه باری بیشتر به اینجا نیامده بودم. تصور ذهنی قوی از این عمارت در ذهنم نبود اما می دانستم که همچنان هم مثل ان سالهاست و شاید تغییرات خیلی کوچکی به ان داده شده باشد قسمتی که در ان بودیم به سبک مدرن ساخته شده بود مبلمان راحتی و تلوزیون همراه با تابلو هایی که به دیوار زده شده بود.  در سالن بیشتر از رنگ های سورمه ای و سفید استفاده شده بود جلوه خاصی به ان میداد با صدای فنجان سرم را برگرداندم و به مکس  نگریستم مکس  هم که نگاه خیره من را به سوی خود دید لبخندی زد و گفت: 


-بهتر نیست بری توی تختت امیر گفت زیاد نباید تحرک داشته باشی.


مهربانی فراوانش باعث شد لبخند دندان نمایی بزنم و گفتم:


-تو به این میگی تحرک والا تو که اصلا نمیزاری من تحرک داشته باشم توی این دوروز یا توی اتاق دراز کشیده بودم یا اینجا روی مبل نشسته بودم. نگران نباش می دونی که به این چیزا عادت دارم.


ناگهان صورت مکس  حالت غمگینی به خود گرفت من تازه متوجه حرفی که زده بودم شدم ولی دیگر دیر شده بود فضای خانه بسیار سنگین شده بود به طوری که کمی نفس کشیدن را برایم سخت می کرد این نفس تنگی همچنان از گذشته برایم مانده بود نفس عمیقی کشیدم و کمی خودم را به مکس  نزدیک تر کردم و دستش را که بر مبل تکیه داده بود گرفتم و کمی فشار دادم با لبخند خسته ای گفتم:


- می دونم که تلخه می دونم که خسته کنندست ولی باید تحمل کنیم چون اینا جزئی از گذشته ماست بخشی که نمی تونیم هیچ وقت از خودمون جداش کنیم.


مکس که با کمی اخم به فکر رفته بود از فکر بیرون امد و لبخند غمگینی زد. دستم را از دستش جدا کرده و دوباره به حالت قبل برگشتم و گفتم:


- مکس  ازش جدا شدی؟


مکس که هنوز تحت تاثیر حرف های قبلیمان بود با گیجی به چشمانم خیره شد و بعدوقتی فهمید منظورم چیست اخم کمی کرد و راست نشست وپایش را روی پای دیگرش انداخت و دستانش را در هم قفل کرد و روی پایش  گذاشت لبخندی خیلی کمرنگی زدم حتی دلم برای این ژستش هم تنگ شده بود این ژست را تنها زمانی به خود می گرفت که می خواست درباره موضوع مهمی صحبت کند.با جدیت گفت:


- نه، هنوز. 


سری تکان دادم پس هنوز هم نتوانسته بود از دستش خلاص شود. ابروهایم را بالا انداخته و گفتم:


- چقدر دیگه زمان لازم داری؟


مکس با کمی مکث و کلافگی گفت:


- راستش، هنوز نمی دونم واقعا نمیشه همه جا هست انقدر ادم و مراقب برام گذاشته که دیگه کلافه شدم و مطمئنم تا الان هم فهمیده که تو پیش منی.


لب هایم را از حرس جمع کردم زیر لب لعنتی فرستادم که مکس گفت:


- تو چی؟ تو چیکار کردی؟


درحالی که به روبه رو خیره شده بودم مانند مکس با لحنی پر از جدیت گفتم:


-من یک سری چیزا دربارش پیدا کردم و بعدش زدم بیرون ولی می بینی که هنوز دنبالمن.


مکس نگاهی به جای زخمم انداخت و گفت:


-خب چطور می خوای پیداش کنی؟


سری تکان داده گفتم:


-نمی دونم فعلا باید به اصلی نزدیک شد.
مکس  خواست چیزی بگوید که با وارد شدن خدمتکاری به سالن ساکت شد خدمتکار کنار او که رسید سرخم کرده و درگوشش چیزی را زمزمه کردو راست ایستاد و بعد از اتاق خارج شد .

مکس که معلوم بود کلافه شده از جایش بلندشد و گفت:


- من باید برم تو هم بهتره دیگه بری استراحت کنی زیاد به خودت فشار نیار.


با نگرانی به مکس خیره شده و گفتم:


-مکس  اتفاق خاصی افتاده؟


مکس لبخندی زد و خم شد و دستم را میان دستانش گرفت و گفت:


- نگران نباش چیز خاصی نیست قول می دم وقتی برگشتم برات تعریف کنم. 


هنوز هم نگران بودم نمی دانستم چه اتفاقی افتاده و همین من را عصبی می کرد با این حال سرم را تکان دادم و گفتم:


- باشه ولی وقتی اومدی حتما باید برام تعریف کنی.


مکس سری تکان داد و رفت تاحاضر شود و به کار هایش برسد و من هم کمک خدمتکاری که برای همراهیم امده بود. از جایم بلند شده به سمت اتاقم رفتم تا دوباره دراز بکشم. به محض اینکه روی تخت نشستم متوجه ساعت بزرگ شیشه ای که روبه رویم نصب شده بود شدم وقت خوردن قرص هایم رسیده بود به همین دلیل از خدمتکاری که همراهیم کرده بود خواستم تا کمی برایم اب بیاورد تا بتوانم قرص هایم را همراه با ان بخورم خدمتکار از اتاق بیرون رفت و کمی بعد همراه با پارچ و یک لیوان بلند شیشه ای به اتاق برگشت قرص ها را از روی میز برداشته و از جلد خود خارج کرده و همراه با لیوان اب به دستم داد. بعد از خوردن قرص ها خدمتکار لیوان را همراه پارچ برداشت تا از اتاق بیرون برود که گفتم:


- یک لحظه وایستا.


خدمتکار متعجب برگشت و به من خیره شد و گفت:


- بله خانم امری دارین؟


نگاهی به خدمتکار انداختم دختر جوانی بود شاید 20 یا 22 سال موهای قهوه ای نسبتا بلند که انها را بالا بسته و بافته بود. چشمان درشت قهوه ای رنگ و پوست سبزه و صورت کک مکی دماغ عروسکی و لب های کوچکی که با رژ صورتی رنگ گرفته بود. در کل قیافه با مزه و عرسک گونه ای داشت. نگاهم را به سمت لباس هایش سوق دادم کت و شلوار ساده به رنگ ابی نفتی به همراه پیراهن ساده سفیدی پوشیده بود. چشمانم را از او گرفتم و به صندلی که کنار تختم قرار داشت اشاره کرده و گفتم:


- بیا اینجا بشین.


دختر همچان متعجب سرجایش ایستاده بود نگاه کوتاهی به او انداختم و گفتم:


- ای بابا بیا دیگه

.
دختر اطاعت کرده سریع سینی را روی پاتختی کنار تخت گذاشته و روی صندلی نشست و با لحن با مزه و چشمان گرد کرده اش گفت:


- بله خانم در خدمتم.


دوباره نگاهی به سرتا پای دختر انداختم  با همان نگاه اول هم می توانستم بگم بار اول است که چنین کاری را انجام می دهد. اضطراب عجبی سرتا پای دختر را گرفته بود  دستانش را روی شلوارش گذاشته و مشت کرده بود قسمت رویی دستش به شدت قرمز شده بود و مدام لب هایش را به داخل دهانش می کشید نفس عمیقی کشیده و به چشمان معصوم دختر خیره شدم و گفتم:


- اسمت چیه؟


دختر کمی ابروهای مرتب شده اش را بالا انداخت و با ارامی گفت:


- غنچه.


ابروهایم را بالا انداخته و سری تکان دادم و با جدیت به چشمان غنچه خیره شده و گفتم:


- تو اینجا برای کی کار می کنی؟


غنچه اب دهانش را قورت داد و گفت:


- من...منظورتون چیه خانم؟


یک ابرویم را بالا انداخته کمی سرم را بالا برده و گفتم:


- منظورم؟ منظور خاصی نداشتم فقط پرسیدم برای کی اینجاکار می کنی.


غنچه متعجب و کمی شوکه از حرف هایم با صدایی که انگار از ته چاه می اید گفت:


- برای اقای مکس  کار می کنم.


هومی کرده و  اشاره زدم تا جلوتر بیاید. کمی خودم را جلو کشیدم و یقه کتی را که به تن داشت با شدت جلو کشیده و در حالی که دستم را به جیب داخلی کتش رسانده در کنار گوشش زمزمه کردم.


-مطمئنی؟هوم، پس این چیه؟


غنچه انگار که چیزی یادش امده باشد سریع خود را به شدت عقب کشیدو دست در جیب کنارش کرد وقتی ان چیزی را که در جیبش گذاشته بود پیدا نکرد سریع نگاهی به من که با لبخند به او نگاه می کردم انداخت که  دستم را بالا اورده و شنود کوچک را تکان دادم. 

@Asma,N @سوگند

ویرایش شده توسط سوران
☆ویراستاری|bita. mn☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت8

دختر شکه نگاهش بین شنود و چشمان من در چرخش بود، با انگشت به صندلی اشاره کرده و بعد انگشت اشاره ام را روی بینی ام قرار دادم  دختر سر تکان داده ارام به سمت صندلی رفته روی ان نشست و دوباره دستانش را مشت کرده و فشار داد و سرش را پایین انداخت کمی شنود را از خودم دور کرده و گفتم:


-خب می خوام که از این به بعد برای من کار کنی.


دختر شکه و با چشمان گردش به من خیره شده و بلند گفت:


-چی؟


می دانستم که گوش می دهد او همیشه در حال گوش دادن بود بنابراین باید به خوبی نقشم را بازی می کردم همان طور که مکس حدسش زده بود زودتر از ان چیزی که انتظار داشتیم فهمیده بود که من در عمارت شکوه ساکن شده ام بنابراین گفتم:


- میدونی توی این مدت من ازت خیلی خوشم اومده می خوام به مکس بگم تو رو مخصوص برام بزاره.


غنچه هول کرده و ترسیده دستانش را بر روی تخت گذاشته و گفت:


- اما خانم من...


کمی ابروهایم را به سمت هم کشیده و سرم را به علامت منفی به چپ و راست تکان دادم و گفتم:


- یعنی نمی خوای برام کار کنی؟


غنچه ترسیده به من نگاه می کرد و با لکنت گفت:


- بل..بل...بله خانوم دو..دوست دارم براتون کار کنم.


وسرش را پایین انداخت پوزخندی زده و با صدای شماتت باری گفتم:


- خیلی خب می تونی بری.


و شنود  را به سمتش گرفتم و از روی پاتختی برگه ای همراه با خودکار برداشته و نوشتم"همین الان برو بیرون و شنود رو خاموش کن و برگرد فکر فرار هم به سرت نزنه"
غنچه که دست و پایش را گم کرده بود سریع از جا بلند شده و از اتاق بیرون رفت.بعد از چند دقیقه به اتاق برگشت و جلوی در بسته ایستاد. با فهمیدن انکه قصد ندارد نزدیک تر شود گفتم:


- بیا نزدیک وقتی جاسوسی منو می کردی که خجالت نمی کشیدی.


دختر بیشتر سرش را پایین انداخت هیچ نگفت دوباره و با صدایی که کمی بالا برده بودم گفتم:


- بیا اینجا بشین.


دختر سریع روی زمین افتاده شروع به گریه کرده و در همان حال که اشک می ریخت گفت:


- خانم، خانم خواهش می کنم خواهش می کنم، به اقای مکس چیزی نگید، خانم اگه بفهمن منواز اینجا اخراج می کنن، خانم خواهش می کنم.


واقعا که انسان ها بعد حماقت هایی که از سر نادانی و ناچاری انجام می دهندچقدر حقیر می شوند. خسته اهی کشیدم و گفتم:


- بس کن میشه گریه نکنی بدم میاد.


غنچه سریع اشک های روی صورتش را پاک کردو درحالی که کف دستانش را به هم می مالید گفت:


- خواهش می کنم خانم بفرما گریه نمی کنم اصلا هر چی شما بگی...اصلا ...به خدا...به خدا نمی خواستم جاسوسیتون رو بکنم خانم...من
چشمانم خسته بود. مسکن هایی که خورده بودم اثر کرده همین من را عصبی و خواب الود می کرد. 


- بس کن دیگه دختر من قرار نیست به کسی چیزی بگم به شرط اینکه برام کار کنی همین.حالام انقدر گریه نکن و  بیا بشین.
غنچه  برخاست و درحالی که اشک های روی صورتش را پاک می کرد روی صندلی نشست و در حالی که با انگشتان دستانش بازی می کرد گفت:


- می...میخوایین براتون چیکار کنم؟


لبخند کمرنگی از این حرفش روی لب هایم نشست و گفتم:


-نترس من که قرار نیست بکشمت که دختر جون من فقط نمی خواستم به این کارت ادامه بدی چون تهش فقط برای خودت بد می شد. میفهمی اونا فقط می خوان از تو عین یک کالا استفاده کنن...


قبل از انکه حرفم کامل شود غنچه سرش را بالا اورد و گفت:


-می دونم.


متعجب ساکت شده و به او نگاه کردم که ادامه داد:


-من میدونم که اونا فقط می خوان ازم استفاده کنن . بعد دورم بندازن ولی من چیکار می تونستم بکنم اگه به حرفشون گوش نمی دادم چطوری تا الان زندگی می کردم چطوری خرجی خودم رو در میاوردم اصلا چطوری زنده می موندم؟این انتخابی بود که خودم کردم کاریش نمیشه کرد.


سری به معنای فهمیدن تکان دادم و گفتم:


-خیلی خب الان ازت می خوام هر روز قبل از گزارشت همه چیز رو باهام درمیون بزاری که چه چیز هایی قراره به رییست بگی اول میای به من میگی خودم بعد خودم بهت می گم چی بهش بگی خب؟


غنچه سری به معنای فهمیدن تکان داد که گفتم:


-خب دیگه حالام بلند شو برو بعدا خودم صدات می زنم.


غنچه"چشمی" گفته و از در بیرون رفت. مکس شب به خانه برگشت و مثل همیشه اول از همه به دیدنم امد کنار تختم روی صندلی نشست و دستم را گرفت و لبخند زد. منتظر ماندم تا خودش شروع کند و زیاد هم طول نکشید که گفت:


-رفتم پیش رییس همون طور که می دونستیم با خبر شده که تو اینجایی و...ومی خواد که تو رو برگردونم. هرچند که من موافقت نکردم...


می دانستم اینطور پیش می رود این دو نفر حتی اگر زمین به اسمان می رفت باز هم با هم ساز مخالف می زدند و تهش هم فقط به تنبیه مکس ختم می شد نگران حرف مکس را قطع کردم و گفتم:


-ببینم دوباره که به خاطر مخالفتت تنبیهت نکردن؟


لبخندی زدو گفت :


- نه بابا مگه بچم او روزا دیگه تکرار نمیشه.


هرچند می دانستم که دروغ می گوید در این مواقع هیچ وقت ادم راستگویی نبود اما من که کاری نمی توانستم انجام بدهم رو کردن دستش  هم دردی دوا نمی کرد چون بار دیگر که اتفاق می افتاد دوباره همین اش بود همین کاسه مکس از جایش بلند شد خم شدو پیشانی ام را بوسید و بعد از گفتن"شبت بخیر" از اتاق بیرون رفت. اخر هم ماجرا را تعریف نکرد. هر چند من هم یادم رفت ماجرای غنچه را تعریف کنم. نفسم را باخستگی فوت کرده به ارامی دراز کشیدم و خوابیدم  فردا صبح با سرو صدایی که از بیرون میامد چشمانم را باز کردم و غنچه را کنارم دیدم  غنچه با دیدن چشمان باز و گیجم ابروهایش را از تعجب بالا انداخت و بعد لبخندی زد و گفت:


- بیدار شدین خانوم الان می خواستم بیدارتون کنم.


و بعد  خم شد تا کمکم کند که سرجایم بنشینم وقتی نشستم گفتم:


- بیرون چه خبره؟ چرا انقدر سرو صداس؟


غنچه قیافه متفکری به خود  گرفت و گفت:


-والا خانوم من هم زیاد نمی دونم فقط می دونم که امروز دو نفر مهمون اقا هستن و انگار مهمون های مهمی هم هستن چون اقا خیلی تدارک دیدن الانم همه مشغول کار هستن.


متعجب با خودم فکر کردم"یعنی چه کسانی مهمان های مکس بودند؟ اخه توی این موقعیت چه وقت مهمون دعوت کردن بود؟" بعد برگشتم و از غنچه پرسیدم:


-ببینم نمی دونی مهمونا کیان؟


غنچه تنها گفت:


-نه خانوم.می خواین برم بفهمم؟


در حالی که انگشت شستم را روی لبم میکشیدم گفتم:


-نه نمی خواد.فقط بیا کمکم کن تا حاضر شم.

 

بعد از پوشیدن لباس مناسب همراه غنچه از اتاق بیرون رفتم و غنچه من را به اتاقی که مکس در ان بود راهنمایی کرد خدمتکارها در تکاپوی تدارکات و تمیز کردن خانه بودند و هر کدام بعد از دیدن غنچه او را صدا زده از او کمک می خواستند اما او با کمال احترام از انها عذر خواهی می کرد و می گفت که باید من را راهنمایی کند.

@Asma,N

ویرایش شده توسط سوران
☆ویراستاری|bita. mn☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 9

مکس به خاطر انکه برای دیدن او زیاد سختی نکشم به یکی از اتاق های طبقه پایین نقل مکان کرده بود. روبه روی در قهوه ای بسته شده ایستادم  و دستم بالا اورده و در زدم و کمی بعد صدای جدی مکس به گوشم رسید که اجازه ورود به اتاقش را صادر می کرد به ارامی در را باز کرده و وارد اتاق شدم مکس با دیدن من گل از گلش شکفت از پشت میز کارش بلندشده و به سمت من امد و کمی دستانش را ازهم باز کردو با لبخندی گفت:


- به به ببین کی اینجاست؟صبح بخیر گل.


لبخندی به جمله تکراری اش زدم و در حالی که در اغوشش فرو می رفتم گفتم:


- حالا همچین میگی هر کی ندونه فکر می کنه تو سال تا سال منو نمی بینی.


مکس مرا از اغوشش جدا کرده و به صورتم نگاهی انداخت و موهایم را نوازش کردو در حالی که مرا به داخل دعوت می کرد گفت:


- حتی اگه یک ساعت هم نبینمت بازم دلم برات تنگ میشه جوری که انگار یک سال ندیدمت.


سری تکان داده و روی مبل به ارامی نشستم که مکس گفت:


- فکر کنم هنوز صبحانه نخوردی بزار الان میگم صبحانه بیارن.


وبعد به سمت میز کارش رفت که دستم را بلند کردم و درحالی که تکانش می دادم گفتم:


- نه نمیخواد مثل اینکه اینجا دفتر کارته ها، بخوام صبحونه بخورم می رم توی اشپزخونه.


مکس که در وسط راه برگشته بود گفت:


- اما...


حرفش را قطع کرده وبه مبل کناری اشاره کرده گفتم:


- بیا بشین حرف دارم بعدا هم می تونیم صبحانه بخوریم.


مکس برگشته و روی مبل کناری من نشست نگاهی به غنچه که همچنان بیرون اتاق ایستاده بود کردم و گفتم:


- شما هم برو به کارات برس خودم برمی گردم.


غنچه با کمی ترس نگاهم کرده که لبخندی برای اطمینانش زدم و اشاره کردم تا از در بیرون برود غنچه خم شده و با احترام "چشمی" گفت و در را بست و رفت. کمی به در خیره شده بعد برگشتم و به مکس نگاه کردم  و گفتم:


- خب نمی خوای بگی این قضیه مهمون ها چیه؟


مکس تنها لبخندی زد و گفت:


- چیزی نیست فقط چندتا از همکارا میان برای یک سری کاغذ بازی.


لبخندی از سرحرص بر روی لبانم نشست و سرم را بالا پایین کرده و از لای دندان های بهم چسبیده ام گفتم:


-هوم..همکار...اها.


مکس هم همزمان برای تایید سرش را بالا پایین می کرد نگاهم را از چشمان مکس گرفتم و کمی دوروبر را  نگاه کردم حرصم گرفته بود از اینکه انقدر راحت دروغ می گفت چند باری تند تند پلک زدم و لبم را به دندان گرفتم و بعد به سمت مکس برگشتم و توی چشمان خوش رنگش خیره شده و گفتم:


- نمی خواستم اینو بگم ببینم خودت کی می فهمی ولی مثل اینکه خودت اصلا متوجه نیستی.


مکس  متعجب به من نگاه کرد و ابروهایش را کمی بالا انداخت و گفت:


- چی رو؟


لبانم را از حرص روی هم فشار دادم و بعد گفتم:


- اینکه وقتی دروغ میگی چقدر ضایع می شی.


مکس شوکه کمی نگاهم کردو بعد انگار که قیافه خود را در اینه می بیند به صورتش دست کشید و کمی سرش را به چپ و راست تکان دادو بعد دوباره نگاهش را روی صورت من برگرداند و گفت:


- یعنی انقدر ضایعس؟ فکر می کردم توی این مدت بهتر شدم.


پوزخندی زدم و نفسم را محکم به بیرون فوت کردم و گفتم:


-واقعا چی باعث شده فکر کنی که می تونی به من دروغ بگی؟واقعا فکر کردی منم مثل او کودنای بیرون گول این لبخندای الکیت رو می خورم؟ واقعا فکر کردی من یادم رفت که قرار بود برام بگی چه اتفاقی افتاده ولی فقط اومدی و یکم لی لی به لا لام گذاشتی و رفتی فکر کردی من بچم که بهم ابنبات بدی ذوق کنم و کلا همه چیز رو فراموش؟


مکس دیگر در چشمانم نگاه نمی کردو خودم هم می دانستم که که از کارش پشیمان است اما پنهان کردن و دروغ گفتن مشکلات را حل نمی کرد بلکه مشکل دیگری ایجاد می کرد بیشتر طناب ها را در هم گره می زد نفس عمیقی کشیدم حالا کمی ارام تر بودم هر چند از اول  هم برای دعوا به اینجا نیامده بودم کمی خم شدم و صورت مکس را که به میز خیره شده بود به سمت خودم برگرداندم و گفتم:
-می دونم که خودت هم دوست نداری دربارش حرف بزنی می دونم اینکه همچنان داری عذاب می کشی رو می خوای پنهان کنی اما با پنهان کردنشون فکر کردی اوضاع رو درست می کنی یا تغییرشون میدی؟
مکس نگاهش را دوباره از من دزدید حالا شبیه کودکی شده بود که خطایی انجام دادم توسط مادرش سرزنش می شود انقدر مظلوم  شده بود که دوست داشتم این بحث را تمام کرده بغلش کنم و فشارش دهم انقدر تا حرصم خالی شود به زور جلوی لبخندم را گرفتم و با جدیت ادامه دادم:


- مکس منو ببین.


مکس با نگاهی مظلومانه به چشمانم خیره شده و با صدای ارامی که نشان از شرمندگی اش می داد گفت:


- ببخشید نباید بهت دروغ می گفتم معذرت می خوام انقدر بزرگ شدم که عقلم برسه دارم چیکار می کنم اما بعضی وقتا تبسم حس می کنم یک بچم که هیچی بلد نیست.


لبخندی زدم الحق که این پسر فقط یک بچه بود اشاره ای به پیراهن سفیدش  که کمی خونی شده بود کردم و گفتم:


- هنوز نبستی شون؟


مکس نگاهی به پیراهن انداخت و سریع از جایش بلند شد درحالی که گوشه خونی شده پیراهن را از خودش دور می کرد گفت:


- ای بابا این کی خونی شد. اه بزار بگم بیان اینو پانسمان کنن بعد بریم صبحانه بخوریم.
همان طور که فکر می کردم می خواست از زیر کاری که کرده در برود سری تکان داده و گفتم:
نمی خواد بگو وسایلش رو بیارن خودم پانسمان می کنم.


مکس دستش را از پیراهن جدا کرده و به سمتم تکان دادو گفت:


- نه بابا نمی خواد اخه تو...


چشمانم را در کاسه چرخاندم و گفتم:


- نمی خواد نداریم هنوز حرفام تموم نشده که فرار می کنی باهات کار دارم.


مکس کمی خیره نگاهم کردو بعد که متوجه منظورم شد به سمت تلفن رفت و شماره ای را گرفت و بعد گفت وسایل را بیاورند و خودش هم امده و کنارم نشست و گفت:


- خب بگو ببینم چی شده؟


سرم را بالا انداختم و گفتم:


- نه مثل اینکه یادت رفته اونی که باید اول تعریف کنه تویی نه من.


در همین لحظه در باز شد و غنچه همراه با جعبه کمک های اولیه وارد اتاق شد و به سمت میز امد و وسایل را روی میز قرار دادو هنوز می توانستم استرسی را که درونش جریان داشت حس کنم غنچه نگاهی به مکس که کنار من بر روی مبل تک نفره نشسته بود کرد و سریع سر خود را پایین انداخت و با گفتن" بااجازه" از اتاق خارج شد و در را بست صدای تق در که به گوشم رسید از جایم بلند شدم و به سمت مبل دو نفره رفته و به کنارم اشاره زدم تا مکس هم بنشیند مکس دوباره نگاهی به در بسته شده انداخت و گفت:


- ببینم این دختره حالش خوب بود خیلی نگران به نظر می رسید.


لبخندی زدم و جعبه را کمی به سمت خودم کشیدم و گفتم:


- داستانش طولانیه بعدا برات میگم.


مکس سری به نشانه موافقت تکان داد و دکمه های پیراهنش راباز کرد و پیراهن را از تنش در اورد و بعد مستقیم به سمت مبل امده وپشت به من نشست. بدون انکه نگاهی به او بیاندازم مشغول در اوردن وسایل از جعبه شدم و وقتی کارم را به اتمام رساندم  برگشتم تا پشت مکس را پانسمان کنم اما از چیزی که دیدم  بر سرجایم خشکم زد کل پشت مکس با بانداژ پوشیده شده بود ولی باز هم خون تمام بانداژ ها را پوشانده بود و  یک قسمت سفید هم در بانداژ ها باقی نمانده بود معلوم بود که به زخم ها به خوبی رسیدگی نشده که دوباره سر باز کرده و خونریزی کرده بودند حیرت زده تنها می تونستم به پشت مکس که پر از خون شده بود خیره شوم حتی دیگر یادم رفته بود که برای چه کاری به انجا امده بودم. خشم ناراحتی انتقام  حقارت و... احساسات زیادی درون وجودم به قلیان افتاده بود.

دستانم را یک دور مشت کردم و دوباره انها را باز کردم تا بتوانم  انها را به حرکت دراورم ارام دستانم را که لرزش محسوسی داشتند به جلو بردم و ارام بانداز بسته شده را باز کردم هر چقدر که به بیشتر از لایه ها برداشته می شد خیسی بانداژ ها را بیشتر می توانستم حس کنم و اشک بیشتر از قبل درون چشمانم جمع می شد چه بر سر این پسر اورده بودند وقتی بانداژ ها را کاملا باز کردم دیگر دستانم رنگ خون گرفته بود خون روی پشت مکس پخش شده بود و همچون لباسی به رنگ سرخ کل پشتش را پوشانده بود چشمانم را از درد بستم فکر می کردم بعد از  این همه سال دیگر عادت کرده بودم ولی نه همچنان نمی توانستم عادت کنم و با چنین صحنه هایی روبه رو شوم اول  حوله سفید نرمی را که روی میز بود برداشتم و درون ظرف اب فرو بردم اب ان را گرفتم و بعد به ارامی روی پشتش کشیدم می دانستم که جای زخم ها می سوزد می دانستم که مکس  این درد را تحمل می کند و دم نمی زند ولی دستانش را درهم می پیچد و محکم بهم فشار می دهد و لبانش را به دندان می گیرد وقتی کامل زخم ها را با اب تمیز کردم کمی بتادین بر روی  پنبه ریخته و به ارامی روی زخم گذاشتم که ناگهان مکس از درد کمر خود را راست کرد و "اخی" گفت انگار که قلبم را زخم کرده باشند من هم دردم گرفته بود زخم ها حالا به خوبی خود نمایی می کردند جای ضربه شلاق ها به خوبی بر روی بدنش مشخص بود و ناخوداگاه چشمانم به سمت شانه مکس رفت و جای سوختگی را همراه با جای دندانهای سگ به خوبی دیده می شد دستم انگار که دیگر  در اختیار من نبود دراز شده و به سمت ان زخم قدیمی رفت با انگشتم جای زخم را لمس کردم که ناگهان دست مکس روی دستم نشست که از فکر بیرون امدم و خواستم دستم را پس بکشم که دستم را درون دستان خود نگاه داشت و ان را فشرد  وبعد رها کرد دستم انگار بی حس شده باشد انگار که دیگر هیچ حسی درون انگشتانم نبود دستم به لرزش افتاده بود اشک بیشتر و بیشتر از قبل درون چشمانم جمع می شد و در اخر یک قطره بر روی گونه سردم نشست ولی سریع ان را پاک کردم به کارم ادامه دادم و در اخر کل تنش رابا باند پوشاندم وقتی کارم را به اتمام رساندم مکس از جایش بلند شده و گفت:


- برم لباس بپوشم میام.


وبعد به سمت در سفیدی که در اتاق بود رفت وارد اتاق شد ودر را بست سرم را پایین انداخته به دستانم وپارچه ای که در دست داشتم که از خون پر شده بود نگاه کردم  نمی دانستم که باید گریه کنم یا بخندم ؟ گریه از دردی که در درون مکس حس می کردم  یا خنده از زخم هایی که پنهان شده و دیگر دیده نمی شد با باز شدن دوباره در سریع خم شدم و وسایل را برداشتم که مکس همان طور که به سمت مبل می امد گفت:


- ولشون کن میان جمع می کنن.


مکس روی مبل نشست یک تیشرت جذب خاکستری پوشیده بود ودیگری خبری از ان باند های سفید نبود با صدای مکس نگاه از تیشرتش گرفتم وبه صورتش که به شدت در هم رفته بود نگاه کردم.


-وقتی رفتم همه چیز مثل قبل بود هیچ چیز توی خونه فرق نکرده بود میدونی با اینکه اینجا بودم اما تا به حال جرات نکرده بودم که به عمارت سرخ برم حداقل، نه از زمانی که تو رفتی رفتم توی دفتر رییس مثل همیشه پشت میز نشسته بود ازم تو رو خواست گفت که می دونه تو توی خونه منی گفت که تو رو دوباره قبول می کنه و دوباره  مثل دخترش بزرگت میکنه پیش خودش نگهت می داره، عصبی شدم نمی تونستم از این حرفاش بگذرم بنابراین رفتم که بزنمش می دونم که بی عقلی کردم، می دونم اما نمی تونستم بزارم هر چی ازدهنش در میاد بگه و منم مثل یک غلام حلقه بگوش بشنوم نمی تونستم من خسته شدم تبسم می فهمی من از این وضعیت خسته شدم اگه به من بود بی خیال همه چیز می شدم دستت رو می گرفتم واز اینجا می بردم  یک جایی که هیچ کس دستش بهت نرسه من خستم...


همانطور که به او که کلافگی را به خوبی نشان می داد خیره شده بودم گفتم:


- چرا بهم نگفتی؟...این یک موقعیت عالیه بود...


قبل ازانکه حرفم را کامل کنم مکس حرفم را قطع کرد و با انگشت اشاراش من را نشان داد و گفت:


- دقیقا به خاطر همین حرفت بود که بهت نمی گفتم.


خودم هم می دانستم که مکس بیشتر از هرکسی به امنیت و سلامت جانم اهمیت می دهد اما انگار این برای خودم زیاد مهم نبود پس گفتم:


- می دونی که تهش این کار رو انجام می دیم پس بهتر نیست که خودت بدون بحث کردن انجامش بدی؟


مکس اهی کشید می دانستم که اخر هم نمی تواند جلوی حرف های من تاب بیارود فقط کافی بود تا کمی عصبانی یا غمگین شوم هر کاری را که می گفتم "نه" نمی اورد مکس کمی فکر کرده و گفت:


- باشه می دونم که داری از نقطه ضعفم استفاده می کنی ولی چیکار میشه کرد یک دونه تبسم که بیشتر نداریم. خب من که گفتم حالا تو نمی خوای  تعریف کنی چی شده؟


لبخندی زدم و از جایم بلند شدم تا کمی در اتاق راه بروم و گفتم:


-  خب درباره یکی از خدمتکار هاست به نام غنچه..


مکس کمی اخم کرد و در فکر فرو رفت انگار که می خواست تا قیافه غنچه را به یاد بیاور و بعد انگار که یادش امده باشد ابروهایش را بالا انداخت و گفت:


- هوم ببینم این همین خدمتکاره نیست که روی صورتش کک ومک داره؟ و الان وسایل رو اورد؟


سری به نشانه مثبت تکان دادم به سمت تابلویی که گوشه ای از اتاق اویزان شده بود  نگاه کردم و گفتم:


- جاسوس رییس بود.


می دانستم که مکس شوکه شده با ابرو های بالا رفته مرا می نگرد ولی برنگشتم تا حیرتش را تماشا کنم  و ادامه دادم:


- خب میدونی من فهمیدم از طریق غنچه جای منو فهمیده ولی دارم از الان بهت میگم مبادا هوس کنی به خاطر کاری که کرده بزنی ناکارش کنی اون هنوز فکر می کنه من نمی دونم پس بهتره که هیچ کاری نکنی تا شک نکنه.


مکس از جایش بلند شده وبه سمت میزش رفت و به ان تکیه داد و گفت:


- خب پس می خوای چیکار کنم؟


به سمت مکس برگشتم و روبه رویش ایستادم و کمی سرم را به سمت چپ گج کردم که موهای ازادم به یک سمت ریخت و گفتم:


- اون میشه خدمتکار شخصیه من اگه خودم حواسم بهش باشه خیلی بهتره تا به روش های خشن شما مردا پیش بریم.


مکس یک دسته از موهایم را گرفته  به لبش نزدیک کرد و بعد درحالی که زیرچشمی نگاهم می کرد گفت:


- می دونی که این روش های خشن رو در اصل دارم برای کی انجام می دم دیگه.


لبخندی زدم سر تکان داد و بعد برگشتم و همان طور که پشتم به او بود گفتم:


- خب دیگه بریم صبحانه بخوریم.


مکس جلو امده "چشمی" گفت و کمکم کرد تا همراه او به بیرون برم.

@Asma,N
 

ویرایش شده توسط سوران
☆ویراستاری|bita. mn☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 10

وقتی صبحانه را خوردیم به اتاقم رفتم تا لباسهایم را عوض کنم از انجایی که هنوز زخمم کاملا خوب نشده بود  نمی توانستم لباس جذب بپوشم پس پیراهنی همراه با شلواری  راسته پوشیدم وموهایم را گفتم تا غنچه بالای سرم ببندد در اخر یک رژ با کمی ریمل زدم و از اتاق بیرون رفتم  که یکی از خدمتکار ها جلو امد و گفت :


- سلام خانم مهمون ها با اقا توی سالن پذیرایی منتظر شما نشستن.


 سری تکان دادم و به سمت اتاق پذیرایی رفتم وقتی وارد شدم واقعا شوکه شدم و خوشحال نمی دانستم که چه بگویم ارام جلو رفتم و بعد از سلام کردن به ارامی رو مبل تک نفره ای نشستم مایکل در حالی که به حرکت اهسته من نگاه می کرد گفت:


- هی دختره باز که تو مجروحی ببینم میشه یک دفعه من تو رو ببینم و سالم باشی؟


در حالی که فنجان کوچکی را که خدمتکار برایم گذاشته بود را از روی میز برداشتم از یاد خاطرات گذشته لبخندی زدم و گفتم:


- اوه...فکر نکنم سعادتش نصیبت بشه.


مایکل بلند شروع به خنده کرد و گفت


- لورا ببین این همون دوستام هستن که دربارشون بهت گفته بودم .


من که تازه متوجه دختری که کنار مایکل نشسته بود شدم متعجب به او خیره شدم دختر هم انگار که کمی معذب باشد فقط سر خود را تکان دادو بیشتر در خودش جمع شد. از این کارش زیاد خوشم نیامد حس می کردم خودم هم معذب شده ام از اینکه اول کار را انقدر راحت و صمیمی شروع کردم کار اشتباهی کرده بودم؟ باید رسمی تر می بودم؟ اما من نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم اخربعد از چند سال بالاخره مایکل را دیده بودم او کسی بود که مانند برادرم دوستش داشتم و به او اهمیت می دادم یک مدت بود که خارج رفته بود خبری ازاو نداشتم اما حالا بسیار مسرور شده بودم که او را در این عمارت می دیدم ولی برایم عجیب بود که به همراه دختری به این عمارت امده چون معمولا مکس چنین اجازه ای را به مایکل و دیگر اعضا گروه نمی دادکه شخصی خارج از برنامه را وارد عمارت ها کنند. فنجانم را روی میز گذاشتم و با تعجب پرسیدم:


- خب نمی خوای معرفی کنی؟


مایکل لبخندی زد و دست دور شانه دختر انداخت و او را محکم به سمت خود کشید که دختر به دلیل این کارش شوک زده شد و با چشمانی گرد شده به او خیره شد  و بعد دست خود را به طور نامحسوسی میان خودش و مایکل قرار داد انگار که نمی خواست بیشتر از ان به مایکل نزدیک شود مشکوک کمی چشمانم را ریز کردم اما با صدای مایکل سریع نگاهم را به صورتش دوختم که گفت:


- این دختری که عاشقشم و همسر عزیزم لوراست.


متعجب و شوک زده نگاهم را بین مایکل و لورا می چرخاندم و فکر می کردم که این غیر ممکن است. به فکرکردن احتیاجی نبود زیرا می دانستم که هر چقدر که بیشتر به ان فکر کنم بیشتر به نظرم نا معقول می رسید معمولا کسانی که در گروه کار می کردند  ازدواج نمی کردند و اگر هم می کردند معمولا رییس انها را تایین می کرد و این اتفاق نادری بود که در هر چندین سال ممکن بود  بیوفتد برای همین است که افراد گروه تا حد امکان ارتباط خود را با افراد بیرون از گروه قطع می کنند و به صورت چراغ خاموش زندگی می کنند. برای بیرون رفتن افکاری که در ذهن داشتم کمی سرم را تکان دادم و به مایکل  متعجب گفتم:


- یعنی تو الان زن گرفتی؟ چرا به من نگفتی؟


مکس انگار که چیز عجیبی شنیده باشد سرفه ای کرد که کمی از قهوه فنجانش روی سرامیک سفید ریخت خدمتکاری که کنار او ایستاده بود سریع خم شد و گفت:


- ارباب حالتون خوبه روی خودتون که نریخت؟


مکس سری تکان داد و فنجان را روی میز قرار داد خدمتکار سریع خم شد و با دستمالی که به همراه داشت زمین را تمیز کرد و بعد راست ایستاد  و بعد به سمت میز امد و قهوه را برداشت و برگشت و روبه مکس گفت: 


- ارباب من میرم تا قهوتون رو عوض کنم.


مکس که همچنان کمی سرفه می کرد سر خود را به معنای مثبت تکان داد که خدمتکار از انجا رفت .کسی که بیشتر از این عکس العمل تعجب کرده بود من بودم مگر چیز عجیبی گفته بودم؟خودم که اینطور فکر نمی کردم سرم را کمی کج کردم با تعجب به مکس که حالا بهتر شده بود گفتم:
-ببینم مکس حالت خوبه نکنه که من چیز عجیب گفتم؟
مکس تکیه خود را به پشتی مبل داد و گفت:


- نه فقط یک لحظه قهوه پرید توی گلوم .


کمی با دقت به مکس نگاه کردم و بعد دستانم را در سینه جمع کردم و نگاهم را به مایکل و لورا دوختم لورا انگار که از نگاه خیره من خجالت زده شده باشد کمی بیشتر از مایکل فاصله گرفت. نه انگار اینطور کار کردن هیچ چیز را مشخص نمی کرد پس...
چشمانم را بستم و نفسم را به بیرون فوت کردم و بعد چشمانم را باز کردم و به مایکل لبخندی زدم و گفتم:


-  مبارک باشه لورا خانم و همین طور داداش مایکل. 


مایکل لبخندی زدو دست از دور شانه لورا برداشت و دست به سینه شد و گفت:


- اوه می بینم که هنوز یک کلمه  هم نگفته لورا جاشو توی دلت باز کرده اول به اون تبریک میگی نباید اول به من که یک همچین زن خوبی رو انتخاب کردم تبریک می گفتی؟


لبخندی زدم و دستانم را بالا اوردم به ارامی به هم کوبیدم و گفتم:


- اوه راست میگی هرچندکه انتخاب تو نبوده...


با شنیدن این حرف لبخند از روی لبان مایکل رفت و شوکه به من خیره شد هه حدسش را میزدم، جو بدی در فضا حاکم شده بود در هر صورت که اخر باید این ها را می شنیدم ولی انگار این دو مرد خیلی دوست داشتند که با من بازی راه بیاندازد پس من هم به انها ملحق می شدم پس ادامه دادم:


- در ازاش چیکار کردی؟


مایکل پلکی زد و کمی متعجب به من نگاه کرد و بعد سرش را پایین انداخت و گفت:


- یک محموله اوردم.


با عصبانیت به مایکل خیره شدم و بعد نگاهی زیر چشمی به مکس انداختم که بیخیال قهوه اش را می خورد نگاه از او گرفتم و چشمانم را برای چند دقیقه بستم و دستانم را چند بار مشت کردم و بعد باز کردم و در اخر از جایم بلند شدم و از غنچه خواستم تا کمک کند و بعد گفتم:


- که این طور خیلی خب امیدوارم که خوشبخت بشید. 


وبعد لبخندی به لورا زدم و ادامه دادم :


- ببخشید دیگه لورا جون اما من به خاطر این مجروحیتم نمی توانم زیاد بشینم به خاطر همین از جمعتون میرم ببخشید که بیشتر از این نمی تونم باهاتون باشم معذرت.


لورا لبخند زیبایی زد و از جایش بلند شدو  گفت: 


- این حرف رو نزنید این ما هستیم که مهمونیم ببخشید که باعث زحمتتون شدیم.


دستم را بالا اوردم و تکان دادم و گفتم:


- نه بابا این حرفا چیه اتفاقا من هم خوشحال شدم که مایکل و همسرش رو دیدم دیگه بااجازه.


و بعد به سمت اتاقم رفتم و از غنچه خواستم تا لیوانی اب برایم بریزد و از اتاق بیرون برود اب را که خوردم لیوان را روی پاتختی قرار دادم و کاملا دراز کشیدم و به سقف اتاق خیره شدم می دانستم که همیشه از اینکار ها می کند او همیشه کسی بود که در میان ما کودکان به عذابگر معروف بود ما همیشه از کار های او رنج می بردیم اما هیچ قدرتی نبود تا با ان روبه رو شود و ما هم که تنها کودک بودیم کودکان بیچاره ای که در جهنم زندگی می کردیم. و این هم یکی دیگر از سرگرمی هایش شده بود اشک ارام از گوشه چشمانم به پایین چکید دستم را بالا اورده و انها را پاک کردم در همین موقع کم کم خاطرات روی پرده سینمای ذهنم پخش شد و من هم شروع به نگاه و یاداوری انها کردم.

@Asma,N

ویرایش شده توسط سوران
☆ویراستاری|bita. mn☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 11

تهران-20 بهمن ماه سال 1379

عمارت سرخ

خدمتکار از جلویش کنار رفت مکس خود را درون اینه قدی دید کت اسپرت سیاهی به همراه پیراهن سفیدی از زیرش پوشیده بود کراوت کوچکی به رنگ سیاه که طرحی به رنگ نقره ای روی ان زده شده بود شلواری به رنگ ذغالی به پا داشت و کفش های سیاهش که از سیاهی برق می زندند و در اخر موهایش که انها را به سمت بالا داده بود اما مانند همیشه یک لاخ مزاحم جلوی صورتش افتاده بود انقدر این لاخ اعصابش را بهم می ریخت که یک دفعه تصمیم گرفته بود تا ان را قیچی کند اما به خاطر ان که تبسم گفته بود که اینگونه جذاب تر می شود از کارش منصرف شده بود. لبخند کوچکی روی لب های مکس  نشست که با صدای خدمتکار سریع ناپدید شد مکس برگشت و به خدمتکار نگاه کرد که خدمتکار تا کمر برای خم شده و گفت:


- ارباب جوان چیزی لازم ندارین؟ مدل لباس باب میلتون هست؟


مکس کمی خیره به او که حالا دیگر راست ایستاده اما سرش را پایین نگه داشته بود شد  و بعد نفس خود را بیرون داد و دستش را به معنای مرخص بودنش تکان داد که خدمتکارها بعد از تعظیمی سریع از اتاق بیرون رفتند مکس نفسش را محکم به بیرون فوت کرد و دستی درون موهایش کشید اخر مگر دوران قرون وسطا یا یک چنین چیزی بود که خدمتکار ها را اینگونه تعلیم می دادند الان زمانی بود که هرکس برای خودشخصیتی داشت اینکه جلوی یک نفر خود را تا کمر خم کنی واقعا که اخر حقارت بود. در همین موقع کسی در اتاق را زد و بعد از اجازه مکس وارد اتاق شد او سرخدمتکار بود همان جلوی در ادای احترام کرده و گفت:


- ارباب جوان اماده اید؟


مکس به تایید سر خود را تکان داد که سر خدمتکار از جلوی در کنار رفته به بیرون اشاره کرد و گفت:


- بفرمایید از این طرف لطفا.


مکس یک بار دیگر خود را توی اینه نگاه کرد و بعد سریع به همراه سر خدمتکار به سمت در خروجی رفتند به جلوی در که رسیدند رییس را از دور دید که  کت شلوار خوش دوختی به رنگ ذغالی به همراه خط های کمرنگ پوشیده بود جلوی در ایستاده بود مثل همیشه عصایش را که بسیار روی ان کار شده بود و به رنگ نقره ای بود به همراه داشت رییس با صدای قدم های او به سمتش برگشت و با دیدینش انگار که بچه خود را دیده باشد با شادی گفت:


- اه...پسرم مکس بالاخره اومدی بیا بیا اینجا می خوام بیشتر بینمت.

مکس ارام و با سردی جلو رفت و دست رییس را که به سمت او دراز شده بود را بوسید که رییس دستی بر سرش کشید و بعد روبه سرخدمتکار با لحن سردی گفت:


- ببینم تبسم کجاست؟


سر خدمتکار همان طور که سرش پایین بود جواب داد:


- ایشون هم باید تا الان اماده شده باشن .


رییس سرش را تکان داده دست دور شانه مکس  انداخته و او را به خود چسباند و ارام در گوشش گفت:


- خودت خوب می دونی که شبایی مثل امشب نباید بازیگوشی کنی بهتره نقشت رو خوب بازی کنی.


مکس در حالی که به سردی به رو به رو خیره شده بود گفت:


- من خوب نقشم رو بلدم.


رییس پوزخندی زد و به ارامی در گوشش نجوا کرد:


- امیدوارم همینطور باشه چون اگه نباشه می دونی که چی میشه؟


مکس از عصبانیت دستان خود را مشت کرده و چشمانش را بست که در همین موقع صدای تق تق کفش  هایی به گوشش خورد و در اخر صدای شاد رییس دوباره در گوشش پیچید که گفت:


- اوه این هم از دختر گلم حالا دیگه ضیافت امشب تکمیله تکمیله.


مکس چشمان خود را باز کردو به سمت او برگشت و از شوک سرجایش خشکش زد تبسم به زیبایی می درخشید دامنی نسبتا بلند  به رنگ قرمز پوشیده بود که یقه قایقی داشت و از گوشه از گل های ریز سیاهی به سمت بالا امده بودند و دور تا دور کمرش را گرفته بودند موهای سیاهش درشت و شل بافته به کنار انداخته بود در پایین موهایش گیره ای به شکل گل که با جواهر قرمز رنگی درست شده بود زده بود که باعث شده بود به زیبایی با موهایش هماهنگی داشته باشد  ارایش کمی روی صورتش نشانده بود که بیشتر از قبل زیبایش کرده بود وکفش های نسبتا پاشه داری سیاهی پوشیده بود و کیف دستی کوچک قرمزی هم به همراه داشت با انکه جثه اش بسیار کوچک بود اما لباس به زیبایی در تنش نشسته بود به طوری که مکس نمی توانست از او چشم بردارد تبسم نگاهی به مکس انداخته و بعد کمی خم شده و به او ادای احترام کرد و بعد به سمت رییس امده و دست او را بوسید و با او شروع به صحبت کرد مکس همچنان به او خیره شده بود نمی توانست که از تبسم نگاهش را بردارد تبسم که زیر نگاه خیره مکس معذب شده بود برگشته با تعجبی ساختگی گفت:


- اوه...ارباب جوان اتفاقی افتاده؟نکنه چیزی روی صورتمه؟


وبعد انگار که به دنبال چیزی روی صورتش باشد به گونه اش دست کشید مکس پلکی زد سریع نگاه خود را برگرداند که صدای خنده رییس بلند شد و بعد گفت:


- می دونی اون شیفتت شده. انقدر که زیبا شدی دقیقا مثل من.


و بعد دستی روی صورت تبسم کشید که باعث شد قیافه تبسم به صورت نامحسوسی کمی جمع شود مکس دستان خود را انقدر فشار داده بود که فکر می کرد  امکان دارد   که استخوان انگشتانش خرد شوند رییس خنده ای سر داد و بعد دستانش را  پشت هر دویشان قرار داد و انها را به جلو هدایت کرد هر دو به سمت ماشین حرکت کردند رییس از یک سمت و مکس و تبسم از سمت دیگر ماشین سوار شدند که مکس سریع قبل از تبسم نشست که دقیقا کنار رییس افتاد و بعد تبسم نشست که حرکت کردند.
به محل مهمانی که رسیدند از ماشین پیاده شده به سمت عمارتی که در ان جشن بود رفتند صدای اهنگ برخلاف مهمانی های دیگر بلند نبود تزیین اصلی در حیاط انجام نشده بود زیرا مهمانی اصلی درون خانه بود به محض ورود به مهمانی خدمتکاری جلو امده و بعد  از گرفتن پالتو هایشان انها را راهنمایی کرده تا به جای مورد نظر برسند. 
سالنی که از ان گذشتند خلوت بود اما با شکوه ، سالن بزرگی بود که با لوستر های بزرگی که از سقف اویزان بود نورانی شده بود چشم هر بیننده ای را خیره می کرد در کناری میز نهار خوری 12 نفره ای بود و در سمت دیگر راهرویی بود که چند خدمتکار جلوی ان ایستاده بودند بنابراین چیزی معلوم نبود تابلو های گران قیمت در سر تا سر سالن به چشم می خورد و تبسم رابه وجد می اورد تبسم همیشه از دیدن تابلو ها لذت می برد همیشه ارزوداشت که به نمایشگاه برود ولی این برای او غیر ممکن بود چون او در زندانی گیر افتاده بود که هیچ راه فراری نداشت هرچند که او هنوز کودک بود اما به خوبی به این چیز های پی می برد انها به ارامی از پله ها بالا رفتند مکس در کنار رییس جلو رفته تبسم پشت سر انها روان شده بود وقتی به طبقه بالا رسیدند سالن بزرگی را دیدند که پر از ادم شده بود مردم با لباس های فاخر در حالی که جام هایی در دست داشتند در گروه های کوچک و بزرگ با یک دیگر خوش و بش می کردند که با ورود رییس همه ساکت شده و به او خیره شدند رییس دانه دانه به سمت گروه ها حرکت می کرد و با تمام مردان و زنان به سردی احوال پرسی می کرد تا به اخر سالن رسید و در اخر از تمام مهمانان خواست تا از جشن در عمارت لذت ببرند خوبی جشن های رییس همین بود شلوغی و زیاده روی در کار نبود تنها مراسمی ساده برای پوشاندن کار کافی بود رییس بعد از گذشت کمی دست رو شانه مکس گذاشت و ارام در گوشش گفت:
-باهم برین وقتش که شد یک نفر رو می فرستم.
مکس سری تکان داد که رییس بازویش را گرفت ان را محکم فشار داد که صورت مکس از درد جمع شد تبسم تنها می توانست نگاه کند چون اگر دخالت می کرد قطعا دوباره مکس را به دردسر می انداخت رییس از لای دندان های بهم کلیک شده اش غرید:


- الان باید چی بگی؟


مکس دست روی دست رییس گذاشت و در حالی که صورتش از درد جمع شده بود گفت:


- ب....بله پدر.


رییس بازویش را ول کرد و بعد کتش را صاف کردو با لحن تهدیدی امیزی گفت:


- برای بار اخر می گم درست نقشت را بازی کن.


مکس"بله پدری" گفت و بعد سریع دست تبسم را گرفت و از راه پله ای که در پشت سالن قرار داشت پایین رفتند. وقتی به پایین رسیدند ازراهروی طویلی که در سمت چپ قرارداشت رد شدند و در اخر جلوی در سالنی دیگر ایستادند. خدمتکاران با دیدن انها در را باز کردند و ان دو وارد شدند. وارد دنیایی که پر شده بود از همسن وسالان خودشان ، پر شده بود از ادم هایی مانند خودشان ، سالن بزرگی بود. گوشه از سالن پر شد بود از خوراکی و غذاهای مخلتف که در ورود اول دهان هرکسی اب می انداخت سالن به زیبایی برای کودکانی به سن های زیر 10 سال تزیین شده بود گوشه گوشه سالن پرشده بود از عروسک های مختلف و در گوشه دیگری از سالن خدمتکارانی ایستاده بودند و کنارشان کوهی از کادو بود و کودکانی با سن های مختلف در اطراف می گشتند و بازی می کردند بیشتر بچه ها 7تا 9 ساله بودند که با ورود انها سکوت کرده به انها نگاه کردند کودکانی که ان دو نفر را می شناختند سریع هر چه در دست داشته را رها کرده و به سمت انها امدند و با لبخند و گرمی از انها استقبال کردند و از انها خواستند تا با یک دیگر همراه شوند اما مکس تمام درخواست ها را رد کرد امروز اصلا حوصله  هیچگونه سرو صدایی را نداشت می خواست به سمت گوشه ای از سالن برود و روی یکی از صندلی ها بنشیند که تبسم دستش را فشار داد و گفت:


- هی داری چیکار می کنی؟


مکس که تعجب کرده بود که تبسم او را نگاه داشته برگشت و با تعجب به او نگاه کرد و پرسید:


- چی شده؟مشکلی داری؟


تبسم سری تکان داد و گفت:


- من که نه ولی فکر کنم تو می خوای که برامون دردسر درست کنی.


مکس که اصلا متوجه حرف های تبسم نمی شد گفت:


- میشه درست حرفت رو بزنی تبسم.


تبسم دست مکس که در دست داشت کشید و او را کنار خود نگاه داشت و گفت:


-مگه رییس نگفت که نقشت رو خوب بازی کن تو نمی تونی به هیچ کس توی این سالن اعتمادکنی ولی باید با افرادی که توی این سالن هستن  ارتباط برقرار کنی می فهمی چی میگم؟رییس می خوادتو اعتماد افراد اینجا رو به خودت جلب کنی بعد توی می خوای مثل تمام مهمونی های دیگه سرت رو بندازی پایین و بری یک گوشه بشینی؟


مکس کمی به پسرانی هم سن او بودند و کنار یک دیگر ایستاده و با یک دیگر صحبت می کردند نگاه کرد و بعد نگاهش را چرخاند وبه تبسم نگاه کرد و بعد گفت:


- اونا؟ اونا که فقط یک مشت بچن که دنبال بازین.


تبسم نفسش را محکم بیرون داد و به همان پسر ها نگاهی انداخت و بعد دوباره به مکس نگاه کردو گفت:


- به سن و سال جثه هاشون نگاه نکن که چقدر ریزن یادت نرفته که اینا بچه های کین همشون بچه های شرکا یا دوستای رییس هستن  که اینجا جمع شدن همونطور که تو امروز مامور شدی که اینجا نقش بازی کنی اونا هم جمع شدن که نقش بازی کنن به نظرم اگه الان برای خودت طرفدار جمع کنی خیلی در اینده به دردت می خوره اینکه ادم توی جاهای مختلف نفوذ داشته باشه خیلی خوبه.


مکس کمی به او خیره شد و بعد دستی درون موهایش کشید که ان یک لاخ به سمت بالا کشیده شدو بعد از انکه مکس دستش را پایین انداخت دوباره به سرجای خود برگشت که اعصاب مکس را خراب تر از قبل کرد مکس دوباره به جمع پسران خیره شد و در اخر تسلیم شده و به سمت تبسم برگشت و گفت:


- خیلی خب فقط بگو باید چیکار کنم؟


تبسم چشمان خود را چرخاند و بعد دست مکس را ول کرد و گفت:


- همونطور که پدر گفتن فقط کافیه که نقش بازی کنی ادعای دوستی کردن فکر نکنم کار سختی باشه.


وبعد خودش هم به سمت جمعی از دختران رفت و به گرمی با انها شروع به صحبت کرد به راستی که در برابر تمام ان دختران تبسم چیز دیگری و بود به قولی جواهر مجلس شده بود. مکس برای انکه فکر و خیال را از سر خود بیرون بیاورد سرش را تکان داد و بعد به سمت گروه پسران حرکت  کرد. همانطور که تبسم گفته بود هیچ یک از این بچه ها ساده نبودند درواقع انها جاسوس های پدرو مادرشان بودند و انچه    در این سالن اتفاق می افتاد را برای پدر و مادرشان گزارش می کردند و درعین حال از زیر زبان یک دیگر اطلاعات بیرون می کشیدند به قولی اینجا جنگی بین نسل های اینده بود. مکس کمی سرش را عقب برد تا از وضع  تبسم مطلع شود که دید او به راحتی با دختران دیگر دوست شده و با لبخند با انها صحبت می کند مکس برای لحظه ای محو لبخندی شد که روی لب های تبسم نشسته بود چقدر صورتش با لبخند زیباتر می شد لحظه های زیادی نبود که تبسم لبخند بزند شاید اگر قرار بود اتفاق خاصی رخ دهد که او را خوشحال کند و لبخند بزند در همین فکر ها بود که که ناگهان دستی روی شانه اش می نشیند و اورا از جا می پراند بر می گردد پسری به اسم فراز را می بیند که چفت او ایستاده و دختر ها را نگاه می کند مکس کمی خود را عقب کشیدو گفت:


- داری چیکار می کنی؟


فراز کمی متعجب به او نگاه کردو بعد گفت:


- خوشگله مگه نه؟


مکس کمی اخم کردو گفت:


- چی؟


فراز به سمت دخترها نگاه کرد و بعد با انگشت شصت به انها اشاره زد و گفت:


- اون رو میگم که داشتی بهش نگاه می کردی.


مکس چند لحظه ای به فرازخیره شد از قرار معلوم او نمی دانست که تبسم خواهر اوست پس  گفت: 


- معلومه که خوشگله اون قشنگ ترین دختر این جمعه درش هیچ شکی نیست.


فراز از این همه تاکید پسر روبه رویش که فهمیده بود اسمش مکس است تعجب کرده بود نگاهی به دختر انداخت واقعا هم حق با مکس بود دختر به شدت زیبا بود موهایی به رنگ سیاه داشت  پوستی سفید داشت و چشمانی به رنگ ابی که تیره بود موژه های بلند دماغ متناسب و در اخر لبهای کوچک صورتی اش بود که به زیبایی اش می افزود ان دختر بیشتر از این پسر سعی میکرد که روابط اجتماعی داشته باشد و به خوبی از وضع اینجا اگاه بود انطور که از دوستانش شنیده بود اسمش تبسم بود  اما این پسر را بیشتر در حال خودش دیده  بود و کسی هم نزدیکش نمی شد اما پدر این پسر کسی بود که خیلی ها سعی می کردند به او نزدیک شوند و نمی توانستند اگر می توانست با پسرش دوست شود و رابطه ای صمیمی با او برقرار کند مطمئنا پدرش هم می توانست از اینکار بهره ای ببرد پس چشم از تبسم گرفت و به مکس نگاه کرد جلو رفت و دستش را جلو برد و گفت:


- اسمم فراز میای باهم دوست بشیم؟


مکس دستش را پس زد و گفت:


-متاسفم اما دلیلی برای دوستی بین ما وجود داره؟


فراز از اینکه مکس دستش را پس زده بود زیاد تعجب نکرده بود اما او ادمی نبود که این موقعیت خوب را از دست بدهد پس دوباره دستش را جلو اورد و این دفعه یک قدم هم به او نزدیک شدو گفت:


- ای بابا اینجوری نباش دیگه بیا...


قبل از انکه حرفش را کامل کند خدمتکاری به انها نزدیک شد و بعد خم شد و در گوش مکس چیزی را زمزمه کرد که اخم های مکس بدتر از قبل در هم رفت و گفت: 


- خیلی خب الان میایم.


و بعد بدون انکه به فراز توجهی نشان بدهد به سمت تبسم رفت و چیزی در گوشش زمزمه کرد و بعد با خدمتکار همراه شده و از سالن بیرون رفتند.

@Asma,N

ویرایش شده توسط سوران
☆ویراستاری|bita. mn☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت 12

فراز از اینکه به او بی توجهی شده بود عصبی بود اما او باید تمام تلاش خود را می کرد او طعمه ای نبود که بخواهد به راحتی او را رها کند در صورتی که دید هیچ گونه نمی تواند به مکس نزدیک شود می توانست از تبسم نیز استفاده کند. از راهی که امده بودند برگشتند و از پله ها بالا رفتند خدمتکار انها را به سمت رییس یا همان پدرشان راهنمایی کرده و بعد به سمت دیگری رفت مکس بسیار عصبی بود و تبسم به خوبی این را می دانست رییس جلو رفته  به مکس گفت:
-اماده باش تا 5 دقیقه دیگه می رسن.
و بعد به سمت طبقه پایین رفت مطمئنا تا انها به جلوی در می رسیدند انها نیز رسیده بودند وقتی به حیاط عمارت رسیدند لیموزین مشکی تمیزی درحیاط عمارت پارک کرده بود ماشین انقدر تمیز بود که در  شب می درخشید در سمت راننده باز شد و پسری جوان که راننده لیموزین به نظر می رسید از ان پیاده شد و به سمت در عقب رفت و ان را باز کرد و خودش نیز تا کمر خم شده به بیرون اشاره می کرد به محض باز شدن در دو مرد که جثه درشتی داشتند از ماشین پیاده شدند و بعد از انها کودکانی به ارامی از ماشین پیاده شدند کودکان همه لباس های شیکی بر تن داشتند و اراسته بودند و باتعجب و بهت به اطراف خود نگاه می کردند و تند تند سر خود را به چپ و راست می چرخاندند و در گوش یک دیگر به ارامی پچ پچ می کردند به خوبی معلوم بود که گیج شده اند. تبسم به مکس نگاه کرد و نگاهش را دنبال کرد تا به کودکان رسید مکس به شدت اخم کرده بود و همین تبسم را می ترساند تا دوباره کار احمقانه ای انجام دهد بنابراین به ارامی با ارانجش به شکم مکس فشار اورد که مکس سریع نگاه خود را به سمت تبسم چرخاند تبسم با بهت به مکس که اشک درون چشمانش حلقه زده بود نگاه کرد و بعد به ارامی نگاه خود را چرخاند رییس در حالی که پوزخندی بر لب داشت حواسش پرت کودکان بود که با شگفتی به اطراف خود خیره شده بودند. الان بهترین موقعیت بود تا مکس بتواند کمی خودش را جمع جور کند پس به مکس اشاره ای زد تا کمی خم شود همین که مکس خم شد تبسم گفت:
-بهتره خودت رو جمع کنی دیگه دوست ندارم به خاطرت کتک بخورم فهمیدی یا اینکه جور دیگه ای حالیت کنم؟
مکس با تعجب صورت خود را عقب کشید و به چهره تبسم خیره شد و خواست چیزی بگوید که تبسم سریع رو برگرداند و دستان خود را در سینه جمع کرد مکس از حرف های تبسم گیج شده بود نمی دانست چرا اما انگار دلش به شدت تیر می کشید نمی توانست این حرف ها و قهر تبسم را تحمل کند اما از طرفی دوست  نداشت تا ان کودکان بخت برگشته به حال روز او دچار شوند بعد از کمی کشمکش بین عقل و دلش اخر هم دلش بود که بر عقلش غلبه کرد و بار دیگر تبسم بازی را برد پس چشمان خود را محکم روی هم گذاشت و بعد برگشته با اخم کمی راست ایستاد و به رو به رو خیره شد کودکان به ارامی به همراه ان دومرد بادیگارد راه افتادند و وقتی به جلوی پله ها رسیدند ایستادند و به انها که بالاتر ایستاده بودند خیره شدند تبسم می توانست  به خوبی ترس را از چشم برخی از کودکان حس کند در این لحظه یاد خودش افتاده بود که زمانی برای انتخاب در میان جمعی  از کودکان با نگرانی ترس به زنان و مردانی که با لباس های فاخر دقیقا در همین نقطه ایستاده بودند نگاه می کرد در همین موقع صدایی پایی از پشت رییس شنیده شد و مردی که کت شلوار خوش دوختی به رنگ روشن بر تن داشت و جام شرابی نیز در دست داشت جلو امده و به کودکان اشاره ای زد و گفت:
-خب رییس نظرتون ؟کدومو دوست دارین براتون بیارم ؟با سلایقتون هماهنگی دارن؟
رییس کمی متفکر به کودکان نگاه کرده و بعد از پله ها پایین رفته و کمی کودکان بررسی و بعد به سه کودک اشاره زده و  به سمت بالای پله ها امده و گفت:

-اینا رو می خوام .
مرد سری تکان داد و بعد بشکنی زد که اون دو مرد جلو رفته و ان سه کودک را از دیگر کودکان جدا کردند کودکان در تقلا بودند و شوک زده نمی دانستند که چه اتفاقی در حال افتادن است ترسیده بودند و از سمت دیگر دوستانشان در خطر بودند دختر ها به گریه افتاده بودند و پسر ها داد و قال راه انداخته و سعی داشتند تا دوستانشان را پس بگیرند اما این دیگر ممکن نبود مکس و تبسم که فکر می کردند این مراسم مسخره به پایان رسیده تصمیم گرفته بودند برگردند که ناگهان رییس با صدای نسبتا بلندی گفت:
-دوست دارم دختر و پسرم هم یکی رو برای خودشون انتخاب کنن.
تبسم سرجای خود خشک شد از شوک حرفی که رییس زده بود حتی نمی توانست که تکان بخورد چشمانش از همیشه گرد تر شده بود تنفر بیشتر از همیشه در عمق جانش شعله می کشید مکس دستان خود را مشت کرده و به شدت فشار می داد به طوری که انگشتانش درد گرفته بود و دندان هایش را محکم بهم می فشرد و صدای خاطرات گذشته اکووار در درون ذهنش پخش می شد صدای جیغ و داد و تقلای کودکانی که درمانده و خسته به گرگی در لباس بره اعتماد کرده بودند ان روز تبسم نیز همراه او انتخاب شده بود اما ان روز چیز هایی دیدند که هیچ وقت فکر نمی کردند حتی خوابش  هم به سراغشان بیاید. اشک کم کم داشت در چشمان تبسم جمع می شد که سریع پلک زد و سر پایین انداخت و سعی کرد تا بدون انکه توجه زیادی را جلب کند نفس عمیق بکشد تا شاید کمی ارام شود تا به حال سابقه نداشت که رییس از انها بخواهد که کسی را انتخاب کنند او همیشه برای انکه انها را عذاب دهد گذشته تلخشان را که در خیابان ها و کنار جوب سرگردان بودند را توی سرشان بکوبد انها را به این مجالس می اورد اما این دفعه فرق داشت یک چیز این وسط جور در نمی امد برای چه باید رییس می خواست تا انها کسی را برای خود انتخاب کنند یعنی دلش به حالشان سوخته بود؟ نه مطمئنا این نبود شاید ، درست است مطمئنا همین بود او قربانی بیشتری می خواست اما دوست نداشت از معیار خود عبور کند برای همین انها را بهانه کرده بود نه تبسم نمی خواست که کسی دیگری را هم مانند خودش و مکس قربانی شود پس سر خود را بلند کرد تا چیزی بگوید که مکس زودتر از او به حرف امده و گفت:
-نه پدر ما به کسی احتیاج نداریم.
رییس چشمان خود را ریز کردو گفت:
-یعنی چی که نیاز ندارین شماها توی سن رشدین باید یک همبازی داشته باشین حالا می خواد پسر باشه یا دختر تو با من موافق نیستی تبسم؟
تبسم از حرص دندان های خود را روی هم کشید از اینکه رییس او را اینگونه صدا بزند متنفر بود ولی ظاهر خود را همیشه حفظ می کرد او می دانست که مکس وقتی پای تبسم در میان باشد "نه" نمی گوید و هر بار از این قضیه بیشتر از قبل سواستفاده می کرد تبسم چشمان خود را محکم روی هم فشار داد و بعد باز کرده و گفت:
-وقتی داداش کسی رو انتخاب نکردن من اصلا جرئت نمی کنم تا اظهار نظر کنم در این رابطه.
رییس کمی متفکر به انها نگاه کرده وبعد خنده ای کرد و گفت:
-اما شما واقعا دلتون میاد که این بچه ها رو ول کنین تا دوباره برگردن به زندگی عادی شون؟ من که انطور فکر نمی کنم.
رییس در همان حال جلو امده و بعد به پشت سر تبسم مکس رفته کمی سرش راخم کرد و گفت:
-اخه شما خودتون خوب می دونین با بچه هایی که اینجا بمونن چه رفتاری میشه مگه نه؟
تبسم از فکر گذشته ترس بر تمام وجودش رخته کرد و به وضوح لرزید که حتی مکس نیز متوجه لرزشش شد. مگر ،مگر می شد که فراموش کند ان روز را، در تمام عمرش از همان روز بود که رنج می برد وهر دفعه که به این عمارت می امدند عذاب وجدان دستانش را دور گلوی قلبش می گذاشت و فشار می داد  تا جایی که دیگر نتپد مگر می توانست فراموش کند. مکس دندان های خود را همچنان بهم می کشید و بعد جلو رفته و به پسری که موهای بوری با ریشه کمی تیره داشت اشاره کرد می دانست اینکارش غلط است می دانست که ممکن است پشیمان شود از کاری که می کند  اما حتی اگر کسی را انتخاب نمی کرد باز هم همان سر نوشت همیشگی در انتظارش بود "مرگ" شاید اگر یک کودک هم زنده می ماند خوب بود پس با لحنی محکم و جدی گفت:
-من اونو می خوام.
تبسم بهت زده به مکس خیره شد که با اخم و جدیت به پسری که پایین پله ها ایستاده بود اشاره می کرد خواست کلامی از دهانش برای اعتراض خارج کند که رییس دست روی شانه اش گذاشت و گفت:
-خب حالا که برادرت هم انتخاب کرده دوست نداری بگی تو کدوم رو می خوای؟تو که نمی خوای دست منو رد کنی می خوای؟
تبسم که اشک درون چشمانش به وضوح دیده می شد نگاه از مکس که دیگر او را نمی نگریست گرفت و به پشت برگشته و به مردی که ظلمش بالای سرش سایه انداخته بود نگاه کرد که با پوزخندی به او خیره شده بود  تبسم اب دهان خود را قورت داد و بعد برگشت به کودکانی که با گریه و نگرانی به او نگاه می کردند خیره شد چاره دیگری نداشت بیشتر بر روی کودکان دقیق شد و درمیان انها دختری بود که بی هیچ عکس العملی ایستاده بود چشمانش به شدت خسته بود و گودی زیر چشمانش به شدت معلوم بود به طوری که تبسم از جایی که ایستاده بود به راحتی می توانست انها را ببیند دختر بسیار لاغر بود و چشمانی بی حالت داشت انگار که اگر همین حالا هم  او را می کشتند برایش هیچ فرقی نداشت و در عوض بسیار متشکر هم می شد می توان گفت حالتی پوکر فیس داشت نمی دانست چرا اما تبسم دستش را بالا اورده و دختر را نشان داد و گفت:
-پس من اون رو انتخاب می کنم.
 

@Asma,N        @bita.mn

ویرایش شده توسط سوران
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت 13

 کمی فشار روی شانه اش وارد شد اینطور که معلوم بود رییس از انتخاب تبسم اصلا راضی نبود اما خب کاری هم نمی توانست کند خودش حق انتخاب را به تبسم دادبود پس نمی توانست اعتراضی کند پس بی حرف از پشتش کنار رفته و سرجایش ایستاد و به مرد گفت:
-بیا بریم برای کامل کردن کارا.
و بعد داخل رفت مکس نیز برگشته و همراه او رفت. تبسم کمی به دختر که با ان چشم های بی حالتش به او خیره شده بود نگاه کرد و در اخر لبخند کمرنگی روی لب هایش نشاند و پشت سر مکس حرکت کرد. بعد از ان چند ساعت دیگر نیز در مهمانی حضور داشتند البته اینبار  به سالنی که دیگر کودکان در ان بودند برنگشتند و در سالن بالا کنار دیگر بزرگ تر ها ماندند. بچه های دیگر نیز به سالن بالا امده بودند. فراز همچنان سعی داشت تا خود را به مکس نزدیک کند و در سالن هم دست بردار نبود و سعی می کرد تا به بهانه های مختلف به مکس نزدیک شود ولی مکس که از او خوشش نمی امد از او دوری می کرد و سعی می کرد تا هیچ برخوردی با او نداشته باشد بعد از ان که کار رییس تمام شداز مهمانی خارج شدند و سوار ماشین شده و به سمت عمارت سرخ حرکت کردند وقتی وارد عمارت شدند تبسم ایستاد و رییس را که حالا به ارامی از پله ها بالا می رفت را خطاب قرار داد و گفت:
-رییس می تونم یک سوال بپرسم؟
رییس روی پله ای ایستاد و کمی برگشته و بی حوصله با صدای سردی گفت:
-چیه؟ چیزی می خوای؟
تبسم سر خود را پایین انداخت و گفت:
-نخیر قربان فقط می خواستم بپرسم این کسایی که از طرف من و ارباب جوان انتخاب شدن رو باید چیکار کنیم؟
رییس پوزخندی زد و برگشت و گفت:
-شما انتخابشون کردین  پس مال خودتونن هر چند که انتخاباتونم به درد نمی خورد.
وبعد از پله ها بالا رفت تبسم متعجب به راهی که رییس می رفت خیره شد تا به حال سابقه نداشته رییس یک چنین کاری انجام دهد یعنی برای چه اینکار را می کرد ؟ تبسم همچنان از هدف رییس بی خبر بود و این به شدت اعصابش را بهم ریخته بود در همین لحظه مکس کنار او ایستاد و دو دستش را روی شانه اش گذاشت و گفت:
-هی تبسم خوبی؟
تبسم هنوز هم کمی از اینکه مکس در برابر رییس کوتاه امده بود عصبی و ناراحت بود اما خودش هم به خوبی می دانست که در ان شرایط ممکن نبود تا با رییس مخالفت کند پس لبخندی بر لب نشاند و گفت:
-نه فقط یکم عصبیم.
مکس متعجب ابروهای خود را بالا انداخت و دستان خود را به کمر زد و گفت:
-عصبی برای چی؟
تبسم نفس خود را محکم بیرون داد و چشمان خود را بست و باز کرد و کاملا به سمت مکس برگشت و گفت:
-نمی دونم رییس از اینکار می خواد به کجا برسه حس می کنم یک هدفی داره که من ازش بی خبرم.
مکس کمی فکر کرد و گفت:
-منم نمی دونم اما بایدحسابی حواسمون رو جمع کنیم از اونجایی که هیچ چیز درباره هدف رییس نمی دونیم باید حواسمون رو جمع کنیم باید حواسمون به اون دوتا هم باشه می دونی که از حالا مسئولیتشون با ماست اما بهتره زیاد چیزی توی دستو بالشون نذاریم  شاید جاسوس رییس باشن بیا تا یک مدت یکم فاصله بگیریم تا ببینیم چی میشه باشه؟
تبسم سری به نشانه موافقت تکان اما و در فکر فرو رفت که مکس برگشت و از خدمتکاری خواست تا ان دختر و پسر را بیاورد و خدمتکار تا کمر برای او خم شده و رفت تبسم "شب بخیری" به مکس گفت به سمت اتاقش رفت تا لباسش را عوض کند. سردی دیوار اهنی اتاق که به جانش وارد می شد باعث می شد بیشتر از قبل بلزد و از خواب بپرد چشمان خسته اش را به اطراف دوخت کودکانی که مانند او به این اتاق اورده شده بودند سه نفرشان که توسط ان مرد خوش پوش انتخاب شده بودند کنار یک دیگر نشسته گریه می کردند دونفرشان دختر بودند و یک نفرشان پسر. پسر دیگری که توسط ان ارباب زاده جوان انتخاب شده بود نیز یک گوشه جدا از ان سه تای دیگر نشسته بود و زانو های خود را جمع کرده بود و سر روی زانوانش گذاشته بود صورتش دیده نمی شد و او حدس می زد که او هم شاید گریه کند خودش بیشتر از همیشه خسته بود به طوری که حتی حس و حالش را نداشت تا تکانی به تن خشک شده اش بدهد سردش بود ولی حتی حالش را نداشت تا دستانش را بالا بیاورد و با انها کمی خودش را از این سرما نجات دهد خسته بود پلک هایش مدام روی هم می رفت دختر  نگاهش را از پسر سربه زانو گرفت و به سمت ان سه نفر کشید ان سه نفر همچنان گریه می کردند پس چرا او اشک نمی ریخت؟ انگار که برایش مهم نبود که چه بلایی قرار است به سرش بیاید دختر خسته بود از تمام عالم تنها چیزی که او می خواست خوابی بود که به چشمانش بیاید او می خوابید غذا می خورد و احساس داشت مانند تمام انسانهای دیگر اما چرا نگران نبود؟چرا دیگر برایش اهمیت نداشت که چه اتفاقی قرار است بیوفتد؟ چرا مانند دختر و پسر های دیگر از اینکه در اینجا حبس شده هیچ ترسی نداشت نه که قدرتی در دست داشته باشد نه او یک دختر عادی بود اما تنها چیزی که مشکل بود این بود که او دیگر نمی توانست نگران باشد خسته تر از ان بود که نگران باشد او دوست نداشت که انرژی مانده اش را هم به خاطر نگرانی و گریه از دست بدهد و در همین اتاق غش کند کمرش دیگر نمی توانست وزنش تحمل کند و از دیوار سر می خورد به سمت پایین و شانه های دختر بیشتر از قبل به سمت بالا کشیده می شد دختر که دید دیگر نمی تواند تحمل کند نفسش را محکم بیرون داد و سعی کرد تا کمی خودش را بالا بکشد دست لاغرش را که هرلحظه امکان شکستنش بود روی زمین محکم کرد و کمی خود را بالا کشید که دردی در بدنش پیچید اما حتی حوصله جمع کردن ابروهایش را نیز نداشت و بعد از ان که کمی راست نشست انگار که کوهی بزرگ را جابه جا کرده باشد نفس بلندی کشید و به نفس نفس افتاد و بعد کم کم پلک هایش بیشتر روی هم افتاد هر کس که او را می دید می گفت که او معتاد است حتی پدرش هم به او اعتماد نداشت و او را به دلیل این رفتار هایش از خود رانده بود دختر دیگر نتوانست تحمل کند و در اخر خوابش برد که با صدای در که محکم  باز شد از جا کمی پرید و به در نگاه کرد. زنی داخل امده و نگاهش را چرخاند و بعد به سمت پسر زانو به سر رفته از کتش گرفته و او را بلند کرد پسر که از جایش بلند شد زن دوباره سر چرخاند و بعد با دیدین دختر به سمتش امد و او را نیز از جایش بلند کرد و به سمت بیرون کشید و در همان حال گفت:
-شما دوتا با من میاین.
دختر اما حتی حوصله بلند شدن را نداشت و خسته بود نمی خواست که برود اما حوصله مخالفت هم نداشت پس تنها روی زمین کشیده شد که زانوانش زخم شد. زن که دید دختر بلند نمی شود از بازویش گرفت و او را کشید به سمت بالا و رد عین حال داد زد:
-بلند شو دیگه دختری احمق.
اما دختر نگاهش را به پسر داده بود او گریه نمی کرد انگار او هم مانند دختر خواب بوده، زن که دیده بود دختر قصد بلند شدن ندارد دوباره او را بالا کشیده و گفت:
-بلند شو دیگه.
اما دختر بدتر خود را سنگین کرد که باعث شد بیشتر به سمت زمین کشیده شود زن خدمتکار از رفتار های دختر تعجب کرده بود این دیگر چه جورش بود چرا از جایش بلند نمی شد؟ و چرا حتی مخالفتی برای بردنش نمی کرد؟ زن که عصبی بود و اعصاب درست حسابی نداشت دختر را ول کرد که محکم با صورت به زمین خورد اما دختر جز برگرداندن صورتش هیچ کاری انجام نداد زن لبان خود را بهم فشرد و بعد به مردی که دم در بود گفت تا دختر را بیاورد و دست پسر را کشید و به دنبال خود برد پشت سرش مرد وارد شده و دختر را برداشت و به دنبال زن خدمتکار خواست برود که کودکانی که تا به حال با تعجب و شوک زدگی به  رفتار دختر نگاه می کردند به التماس افتادند که انها را ول کنند و کی از انجا بیرون می رفتند و غیره مرد یکی از انها را که به پایش چسبیده بود به سمتی پرت کرد و فریاد زد:
-بس کنین ببینم شما رو رییس انتخاب کرده پس خودشم میگه کی بیاین بیرون.
وبعد دختر را روی کولش انداخت و از در بیرون رفت و به مرد دیگری که کنار در ایستاده بود گفت:
-حواست به اینا باشه تا باز دردسر درست نکن مثل موقع اوردنشون به جشن .
مرد سری تکان داد و بعد به سمت عمارت حرکت کرد.پسری که همراه خدمتکار کشیده می شد متعجب بود و کمی شگفت زده و کمی هم هیجان زده دلیل اولش دختری بود که بدجور برایش عجیب می زد دختر انگار از عالم و ادم خسته بود انگار  دلش فقط می خواست بخوابد هر چند هر کسی چشمانش را می دید می توانست این را بفهمد که دختر به لحظه ای خواب محتاج بود اما زیر چشمانش و لاغری بیش از حدش افکار دیگری را در سرش پرورش می داد  که ناگهان خاطراتی سریع از ذهنش گذشت که سریع سر خود را تکان داد و ترجیح می داد تا منفی فکر نکند شاید روزی از خود دختر این را می پرسید و دلیل دیگرش برای شگفت زده شده بودن خانه ای بود که کاملا در تاریکی فرو رفته بود با انکه خانه نمای زیبایی داشت اما انگار که افسون شده باشد در تاریکی کاملی فرو رفته بود هیچ صدایی از ان بیرون نمی امد. به طوری که هر کسی را که واردش می شد را می ترساند خدمتکار انقدر پسر را کشیده بود که بازویش درد گرفته بود وقتی وارد عمارت شدند به سمت پله ها رفتند که خدمتکار بعد از رسیدن به لب پله ها دست پسر را محکم ول کرد و بعد انگار که به چیز کثیفی دست زده باشد دستش را به لباسش کشید و پسر از این کار خدمتکار اخم های خود را در هم کشید با انکه روزی در خیابان ها می خوابید و حتی برای خوردن مقداری نان دزدی می کرد اما اصلا ادم کثیفی نبود شده از نگهبان پارک کتک می خورد اما تن خود را تا جایی که می توانست تمیز نگه می داشت خدمتکار انگار که به اشغالی بیش نگاه نمی کرد با انزجار صورتش را جمع کرد و بعد گفت:
-خب گوش کن ببین چی می گم بچه کاری که بهت میگم رو انجام می دی اگه بخوای چموش بازی در بیاری میدمت دست این گولاخای اینجا تا پدرت رو در بیارن فهمیدی؟
پسر هیچ چیز نگفت و تنها به او خیره شد به نظرش اینگونه ادم ها اصلا لایقت نگاه کردن هم نداشتند چه رسدبه حرف زدن اما نمی دانست که در اینجا تمام افراد همین گونه بودند خدمتکار با دیدین گستاخی پسر وحشی شده به سمتش حجوم برد یک سیلی در گوشش خواباند و  در حالی که نفس نفس می زد گفت:
-پسره خیره سر... تورو رییس رفته از توی جوب جمع کرده اورده اینجا بعد اینه تشکرت که وایسی زل بزنی به چشمای من؟ نچ نچ نچ من نمی دونم رییس چرا شما رو انتخاب کرده شما که حتی اندازه سر سوزنم ادب ندارین جواب بده ببینم فهمیدی یا جور دیگه ای حالیت کنم همین الان بهت  گفتم که چیکار می کنم ها.
پسر سر به زیر انداخت اما دستان خود را بخاطر تهمت هایی که شنیده بود مشت کرده بود تحقیر شده بود این به غرورش برخورده بود اما چه می توانست کند هیچ چاره ای نبود جز اینکه مثل همیشه سر خم کند چشم بگوید خدمتکار که جواب او را شنید گفت:
-الان که رفتیم بالا تا کمر برای ارباب جوان خم میشی شلوغ بازی و حشی گری هم ازت سر نمی زنه وگرنه خوب بلدم باهات چیکار کنم عین سگ سرت رو میندازی پایین و بالا هم نمیاری که اگه ارباب جوان رو عصبی کنی حسابت با کرم الکاتبینه فهمیدی؟
پسر سرش را بیشتر از قبل خم کرده و "چشمی" گفت که خدمتکار به عقب برگشته به در نگاه کرد و بعد دستش را به کمرش زده و با لحنی طلبکار زیر لب زمزمه کرد :
-ای بابا اینم که نیومد این ادما فقط هیکل گنده کردن ها یک کار ساده هم بلد نیستن.
پسر که این حرف را شنید بیشتر از قبل خشمگین شد خودش هم می دانست که این روی واقعی دنیاست این همان رویی است که همه مردم چشمشان را روی ان بسته اند و هیچکس به ان توجه نمی کند که نامش "روی تحقیر" است هرکس خود را بالا تر از دیگری می بیند در حالی که همه از یک خاک ساخته شده  بودند و فرق چندانی با یک دیگر نداشتند اما چه کسی بود که این را به  مردم بفهماند . در همین لحظه در باز شد و مرد در حالی که دختر را روی کولش انداخته بود وارد سالن شد و دم پله ها ایستاد و دختر را روی زمین گذاشت که صدای خدمتکار بلند شد:
-چرا گذاشتیش زمین بلندش کن ببینم.
مرد برگشته بود که برود روی برگرداند و به سمت زن رفته رو به رویش ایستاده و گفت:
-ببین زنیکه پاپتی زیاد از حدت داری حرف میزنی جای پست من جای دیگس الانم که اینجام خودش یک تنبیه داره پس زر زر اضافی نکن و قبل از اینکه استراحت رییس رو مختل کنی کارت رو بکن وگورت رو گم کن توی دخمت بچپ.
و بعد به سمت در عمارت رفته و از ان بیرون زد زن که بعد از رفتن مرد انگار دوباره شجاعتش را به دست اورده بود کمی سرش را تکان داد و به سمت دختر رفت و او را به طرز وحشت ناکی به سمت خود کشید که صدای ترق استخوان دختر بلند شد و تنها ناله ای ریز از دختر بلندشد خدمتکار او را به زور بلند کرد قد دختر بلند بود ولباس کوتاه زیبایی به تن داشت اما انگار که تعادل نداشته باشد و به سختی روی پاهایش ایستاده باشد زانوانش را به سمت هم کشید خدمتکار چند بار تکانش داد و گفت:
-خودت رو جمع کن دختره هرزه نمی دونم خانوم چی دیده تو رو انتخاب کرده؟ اصلا رییس برای چی به او دوتا بچه حق انتخاب داده خدا می دونه؟ اخه بچه چی عقلش میرسه معلوم نتیجه انتخابش میشه ، همینه که میره یه معتاد بر می داره میاره دیگه حالا کیه که اینو ترک بده. هی خماری؟ منو ببین وای به حالت اگه بخوای جلوی خانوم بانبول و ادا در بیاری فهمیدی؟
خدمتکار وقتی دید دختر جوابی نمی دهد نفسش را از سر حرص بیرون داد و سری از تاسف تکان داد و دست دختر را کشیده از پله ها بالا رفته و پسر را نیز با دیگر دستش به همراه خود کشید و از پله ها بالا رفت که به راهروی طویلی که در ان اتاق ها قرار داشت رسید و خدمتکاری را دید که از انجا رد می شد که سریع او را صدا زد خدمتکار جوان سریع به سمت زن رفت و نگاهش کرد که زن دختر را محکم به سمت خدمتکار جوان هل داد که دختر محکم روی خدمتکار جوان پرت شد که به سختی توانست تعادلش را حفظ کند خدمتکار جوان با تعجب و گیجی به زن خدمتکار زل زد تا ببیند دلیل اینکارش چه است که زن گفت:
-اینو بگیر ببرش پیش خانوم جوان بعدبرو.

خدمتکار نگاهی به او انداخت و بعد به دختری که در بغلش پخش شده بود نگاه کرد و بعد ارام دستش را روی شانه اش انداخت و به سمت اتاق خانوم جوان برد. خدمتکار دیگر نیز به سمت اتاق ارباب جوان راه افتاد رو به روی در قهوه ای که به قرمز می زد ایستاد و دستش را بالا اورده و در زد که صدای ارباب جوان را شنید و بعد در را باز کرد ارباب جوان مانند همیشه در حال خواندن کتابی بود و روی صندلی پشت میزی نشسته بود که با دیدین خدمتکار که پسر را در دست داشت نگاه از کتاب گرفته و ان را بست و گفت:
-چیه؟
خدمتکار تا کمر خم شد و وقتی دید پسر کنارش خم نمی شود دست روی سرش گذاشت و او را خم کرد و بعد راست ایستاد و دستش را از روی سرش برداشت و گفت:
-ارباب جوان همونطور که گفتین پسره رو براتون اوردم.
مکس از جایش بلند شد به سمت در رفته و روبه روی پسری که سرش پایین بود نگاه کرد و بعدنگاهی به خدمتکار انداخت که خدمتکار سریع سریع سرش را پایین انداخت مکس نگاه از او گرفت دست زیر چانه پسر انداخت سرش را بالا اورد و نگاهی به صورتش که رد انگشت به خوبی روی ان مانده بود خیره شد و اخم کرد به طوری که پسری که رو به رویش ایستاده بود متعجب ابروهایش را بالا انداخت و کمی به خود لرزید مکس دست خود  از زیر چانه پسر پس کشید و  گفت:
-چرا صورتش قرمزه؟
خدمتکار که دستپاچه شده بود از عصبانیت اربابش سر پایین انداخته و سریع و با لکنت  گفت:
-والا من...منم نمی...نمی دونم کدوم بی خبری ....سی...سیلی زدتش.
مکس دستان خود را در سینه جمع کرده و با کمی عصبانیت گفت:
-مگه من حرفی از سیلی زدم؟
خدمتکار شوک زده از حرفی که از زیر زبانش در رفته بود به زمین خیره شده بود که با صدای نسبتا بلند مکس از جایش پرید:
-ها؟مگه من حرف از سیلی زدم؟
خدمتکار سر پایین انداخت و گفت:
نه نه به خد...خدا ارباب فق...فقز می دونی... می دونین جای انگشت مونده بود روی صورتش گفتم شاید...
قبل از انکه خدمتکار بتواند حرفش را کامل کند مکس پابرهنه وسط حرفش پرید و جمله اش را کامل کرد.
-ساید سیلی خورده باشه.
خدمتکار متعجب به او نگاه کرد که مکس ادامه داد:
-خیلی خب می تونی بری بعدا حساب کسی که اینکار رو باهاش کرده می رسم تاببینم اون چه حرفی برای گفتن داره از اونجایی که این بچه دیگه متعلق به منه پس کسی حق نداره روش دست بلند کنه وگرنه خوب بلدم ازش پذیرایی و تشکر کنم حالام برو .
در همین لحظه در سر پسر این می گذشت که دهان باز کند و بگوید کسی که کنارش ایستاده او را کتک زده حس می کرد اربابش از او حمایت می کند اما باز هم از ان مطمئن نبود پس ترجیح داد سکوت کند دوست نداشت تا ان خدمتکار را از اینی که هست بیشتر با خود دشمن سازد. خدمتکار که هول شده تا کمر خم شده  بود از انجا رفت پسر متعجب به پسر جوان پولداری که روبه رویش بود خیره شده بود پسر خوشتیپی بود و این حمایتش او را خوشحال کرده بود مکس بی توجه به پسری که جلوی در ایستاده بود به سمت میز برگشت و گفت:
-بیا تو و در رو ببند.
پسر اب دهانش را قورت داد و وارد اتاق شده و در را بست و بعد جلو رفته کنار میز پسری که به ان ارباب جوان می گفتند ایستاد پسر کمی او را برانداز کرد و بعد پرسید:
-خب اسمت چیه؟
پسر سر خود را بالا اورده و با مظلومتی که دل مکس را اب کرد گفت:
-مایکل...

@Asma,N

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت 14

تهران -31 خرداد ماه 1397
عمارت شکوه 

درحالی که لیوان ابی را می خوردم به ارامی به سمت اتاقم می رفتم. از دیروز که مایکل و لورا به عمارت امده بودند از اتاق به بهانه زخمم بیرون نیامده بودم واقعا از چیزی که شنیده بودم عصبی بودم بیشتر از همه از مایکل عصبی بودم که بدون انکه هیچ مقاومتی انجام دهد اینکار را انجام داده بود. از فکر کردن دوباره به کاری که مایکل انجام داده بود عصبی شدم و کمی اب را از گلویم که مدام خشک می شد پایین فرستادم و بعد خواستم از در بیرون بروم که ناگهان مایکل وارد راهرو شد و کمی من راکه در استانه در بودم به داخل هل داد و خودش هم وارد راهرو شد و در را بست من که کمی شوکه شده بودم با تعجب به او خیره شدم و گفتم:
-این دیگه چه کاریه؟
مایکل پوزخندی زد و گفت:
-بالاخره گیرت اوردم.
با کمی تعجب به او نگاه کرده و یک ابرویم را بالا انداختم چشمانم را درشت کرده و دستانم را بالا اورده و گفتم:
-چی؟منظورت چیه؟
مایکل قدمی جلو امده به سمتم خم شد که سریع دستانم را پایین انداخته و متقابلا کمی به سمت عقب خودم راخم کردم که مایکل گفت:
-می دونی از دیروز چقدر به مکس التماس کردم که بزاره برات توضیح بدم چه خبره ولی نذاشت چون تو گفتی بودی که نمی خوای منو ببینی؟ دستت درد نکنه اینه اون دوستی که ازش حرف می زدی؟
با شنیدن حرف هایش بدتر اتشی در دلم روشن کرده و شروع به  سوختن کرده بود ابروهایم جمع شده و چشمانم را کمی ریز کرده و خودم را جلو کشیدم و رخ به رخ مایکل ایستاده و گفتم:
-چی رو می خوای  توضیح بدی من همه چیز رو ازمکس شنیدم مگه غیر از اینه که توی یک مهمونی احمق بازی درآوردی؟
مایکل شوکه با قیافه ای سرد شده به من خیره شده و کمی عقب رفته تنها به من خیره شد که این دفعه من عصبی جلو رفته و دوباره رخ به رخ او ایستادم و با صدای ارامی گفتم:
-اصلا می دونی چیکار کردی ؟ها؟ زندگی‌اون دختر رو‌نابود کردی، همه چیش رو ازش گرفتی، اون خودش نامزده داشته.
مایکل دوباره عقب رفته دست درون موهایش کشیده و بعد با عجز نالید:
-به خدا من نمی خواستم اینطوری بشه من فقط...اصلا نمی دونم یک دفعه چی شد اصلا تو حال خودم نبودم...
دیگر نگذاشتم به حرف هایش ادامه دهد و جلو رفته انگشت اشاره ام را در وسط سینه او که حالا با موهایی ژولیده به من خیره شده بود کوبیدم و همان طور گفتم:
-همه همینو میگن من نمی خواستم اینطوری بشه ، اولش گیج بودم ، من نفهمیدم چی شد ، و در اخر چی می مونه؟ تویی که انگار نه انگار بدون هیچ احساسی اومدی جلوی من بغلش می کنی تو صورتم بهم دروغ میگی و اون دختری که از حالا به بعد دیگه هیچ اینده ای توی این کشور نداره و انگ بد می خوره روش ...
مایکل خود را عقب کشیده و پریشان چشمان خود رابست و گفت:
-من مسئولیتش رو قبول کردم.
با شنیدن این حرفش سریع گامی بلند برداشته و دستم رو توی دهانش کوبیدم و  انگشت اشارام را به سمتش گرفته و گفتم:
-دهنت تو ببند تو فقط باید گوش کنی حق اظهار نظر نداری توی احمق حق نداری حرف بزنی بیشعور اگه مسئولیتش رو قبول نمی کردی که الان اصلا معلوم نبود توی کدوم جهنم دره ای داشتن خفت می کردن معلومه که باید قبول می کردی مسئولیتش رو خب تو که می خواستی این طوری گند بزنی   همون امریکا می موندی دیگه اصلا برای چی اومدی ایران؟ که گند بالا بیاری؟ اخه  باورم نمیشه هنوز دو روز از اومدنت نگذشته اینطوری ؛ آه، به همین بازیات ادامه بدی که فاتحه هممون خوندست اگه می خوای بیا برو کل جهان جار بزن که کارمون چیه ها؟ چرا واستادی منتظر اجازه ای؟ اصلا تو مسئولیت سرت میشه؟ تویی که حرف از مسئولیت میزنی می خواستی از پله ها پرتش کنی که بچش سقط شه چیه ؟می ترسی رییس بچت رو ازت بگیره؟ اشکال نداره هرچی بشه به خاطر کاریه که انجام دادی هر بلایی سر او بچه بیاد تو باید عذاب بکشی بیچاره ، انقدر راحت احساست رو خاموش کردی که به یک بچه رحم نمی کنی؟حالا بچه رو اصلا زدی کشتی با رییس چیکار می کنی؟ می دونی چیکارت می کنه؟ می دونی اون دختر چه بلایی سرش میاد؟ به عنوان برده به خارجیا فروخته میشه  و از زیر دست رییس در بری ؟
مایکل تنها سر خود را پایین انداخت و هیچ چیزی نگفت نفسم را محکم بیرون دادم و کمی سرم را به چپ و راست تکان دادم و عقب رفته و گفتم:
-اینا رو نگفتم که سرت رو پایین بندازی اینا رو گفتم که فکرت رو بکار بندازی و یکم فکر کنی ببینی عاقبت کاری که کردی فقط کشته شدن هر سه تا تونه.
مایکل سرش را بالا اورد با دیدن صحنه رو به رویم گره ابرو هایم از هم باز شد و به صورت مایکل که حالا قطره های اشک از چشمش پایین می ریخت خیره شدم ارام اشک می ریخت و در چشمانم خیره شده بود مانند بچه ای که مادرش دعوایش کرده باشد ارام و با صدایی لرزان گفت:
-به خدا من نمی خواستم این کار رو بکنم اصلا نفهمیدم چی شد فقط اون لحظه چشمم لورا رو می دید انقدر قشنگ بود که نمی تونستم ازش چشم بردارم به خدا او موهای بورش او رفتار خجالتی و لبخندش که پیش او...اون...اون مرد...ن..نامزدش می زد انقدر قشنگ بود که اتیش گرفتم انگار می خواستم مال من باشه من ....اصلا... من...
مایکل نگاه از من گرفت و برگشت و دستی درون موهایش کشید و بعد دستی به چشمانش کشید که دوباره اشکی از چشمانش پایین ریخت دیگر حتی نمی توانست حرف بزند کمی سرش را به سمت مخالف تکان داد و گفت:
-به خدا ...نمی خواستم من فقط دوست داشتم...من قبول می کنم هرچی شد...تا ابد نوکرشم هستم فقط .. می دونی که من من...
دیگر هق هق امانش نداد و سر خم کرده و گریه کرد شوکه به مایکل خیره شدم نگاهی به اطراف انداخته بعد سریع دستش را گرفتم و او را به سمت اتاقم کشیدم که مایکل که کمی از حرکتم شوک زده شده بود به دنبالم راه افتاد وارد اتاقم شدم و در را بستم و گفتم:
-ببینم مایکل تو...تو عاشقش شدی؟
مایکل سرش را به بالا و پایین تکان داد دیگر کاری نمی شد انجام داد روزهای مختلف در این شهر از این اتفاقات زیاد می یوفتاد شهری که اگر تنها گیرت بیاورد کاملا تو را می بلعد و غرق می کند به طوری که کاملا خفه می شوی من هم دیگر نمی توانستم کاری انجام دهم دیگر برای افسوس خوردن دیر بود هر چقدر هم که او را شماتت می کردم باز هم هیچ فرقی نمی کرد اگر زمان می توانست به عقب برگردد که دیگر اسمش دنیا نبود جایی بود که مردم به خاطر هر کاری که از ان پیشمان می شدند زمان را به عقب می گردادند و کارشان را درست می کردند و عملا هرج و مرجی می شد  کمی سرم را به نشانه تاسف تکان دادم. اما این عشق اشتباه بود میوه ای بود ممنوعه که به هیچ وجه به ان نمیرسید فرقی نمی کرد که چیکاری انجام می داد اخرش به ان چیزی که می خواست نمی رسید ارام جلو رفته و توی چشمان مایکل خیره شده و دقیق شدم درون چشمانش و گفتم:
-مطمئنی که می تونی درستش کنی؟ می دونی که حاملست و بچه هم تهش مال رییس میشه.
مایکل سری تکان داد و گفت:
-هر چقدر هم که سخت بشه اخرش یک راهی هست . یادته اینو خودت بهم گفتی
 
لبخندی به این حرف مایکل زده و او را به اغوشم دعوت کردم تا کمی ارامش کنم و مایکل مانند کودکی در بغلم جا شد. بعد از انکه مایکل رفت خودم را روی تخت پرت کرده و به فکر فرو رفتم دیروز بعد از ظهر بعد از دیدن مایکل ناراحت به اتاق رفتم و مکس به دیدنم امد تا از احوالم مطمئن شود وقتی درباره مایکل و لورا پرسیدم گفت که مایکل چند ماهی بوده که به ایران امده و انقدر درگیر این دردسری که درست کرده بوده که نتوانسته به عمارت بیاید مایکل در یکی از مهمانی ها به شدت مست می کند و به لورا که همراه نامزدش به مهمانی امده بوده علاقمند شده بود و وقتی رغبتی از سمت او ندیده بدتر توجهش جلب شده و در مهمانی او را گرفتار کرده و به او دست درازی کرده بود هر چند که بعدا از اینکارش به شدت پشیمان شده بود وقتی نامزد دختر او را با مایکل می بیند از مایکل شکایت کرده به لورا هم انگ  بد بودن زده و او را ول کرده بود و خانواده لورا نیز از او دور شده و یک جورهایی او را را طرد کرده بودند با انکه  لورا هیچ تقصیری نداشت مایکل پیامی برای رییس فرستاده بود و از او کمک خواسته که رییس گفته بود در ازای ان که از لورا بچه ای به دنیا بیاورد او را از گرفتاری نجات خواهد داد و مایکل قبول کرده بود و رییس با نفوذی که داشت او را از مهلکه نجات داده و لورا و مایکل با یک دیگر ازدواج کرده بودند و اما نزدیکی به لورا بعد از ان سخت تر شده بود لورا به شدت از سمت مایکل اسیب دیده بود سعی می کرد تا فاصله خود را با او حفظ کند مایکل سعی کرده بود از در مهربانی به لورا نزدیک شود اما لورا به او اهمیتی نداده بود وقتی مایکل شرایط را برای او توضیح داده بود لورا باز هم از بودن با او سرباز زده بود از انجایی که به شدت عاشق نامزد قبلی خود بود. مایکل عصبی شده و باز به حریم لورا دست درازی کرده بود و تمام راه های پیشگیری برای حامگی را بر روی لورا بسته بود که زخمی دیگری بر دلش گذاشته بود که بدتر از قبلی بود اینکه بدون خواست خودت به حریمت  وارد شوند چیزی بود  که دختران به شدت از ان متنفر بودند هر چند که قضیه ان دخترانی که خود را به راحتی برای دیگران قرار می دادند فرق می کرد هرچند انها هم ته دلشان دوست ندارد چنین کاری را انجام دهند دوباره رابطه مایکل و لورا بد شد و حتی می شد گفت بدتر از قبل هر روز دعوا و جرو بحث کار بجایی کشیده بود که اگر مایکل یک لحظه از لورا غافل می شد معلوم نبود که چه بلایی سر خود می اورد بعد از یک مدت که گذشته بود لورا که دیده بود دیگر امیدی برای برگشت نیست و از همه جا هم که طرد شده تصمیم به سازش گرفته بود که با کار دوباره مایکل همه چیز  بهم ریخته بود شبی مایکل مست به خانه امده بود لورا که درسالن بوده با دیدن وضعیت مایکل ترسیده می خواسته به اتاق خود برود که مایکل به او حمله ور شده و می خواسته به زور چیزی را  به او بخوراند که لورا ان را نخورده بود ان چیز قرص سقط جنین بوده مایکل بلند داد زده بود که بچه را نمی خواهد بچه ای که برای او نباشد بهتر بود که برای هیچکس نباشد بهتر بود که کلا بچه ای در کار نباشد این طوری هم خودش ازاد می شد و هم لورا اما لورا حالا یک مادر بود نمی توانست مایکل را درک کند ترسیده بود پس تصمیم گرفته بود که به اتاقش پناه  ببرد که مایکل در وسط را پله ها او را گیر انداخته بود می خواسته او را از راه پله هل دهد که درگیر شده و اخر خودش از  پله ها به پایین پرت شده بود لورا بادیگاردهایی را که به دستور مایکل از درون خانه بیرون رفته بودند را صدا کرده بود و به کمک انها مایکل را به بیمارستان برده بود هر چند که تنها یک ضرب دیدگی ساده بود اما لورا به شدت ترسیده بود و دوباره دیواری زخیم تر از قبل میان خودش و مایکل کشیده و مایکل که به شدت پشیمان شده بود و حالا به دنبال راه چاره بود در تمام ماجرا اینکه مایکل مقصر بود هیچ شکی نبود لورا تنها قربانی بی گناه بود که تنها برای بچه داری از او استفاده می شد و اگر بعد از ان به درد باند نمی خورد مانند تیکه اشغال دور انداخته می شد. در این باند بچه ای که به دنیا می اید  بعد از به دنیا امدن ، بچه به رییس داد می شود و معلوم نمی شود که چه بلایی سرشان می اید به این کودکان نام محموله می دهند و من به شدت از این افراد متنفرم اما قضیه مایکل فرق می کرد من قرار نبود که او را اینگونه رها کنم باید اول یک فکری به حال رابطه شان می کردم وگرنه معلوم نبود ان بچه قرار بود در چه شرایطی بزرگ شود و به دست چه کسی.
 

@Asma,N

ویرایش شده توسط سوران
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت 15

از اتاقم بیرون امدم تا امیر را همراهی کنم که وقتی به در رسید سریع کمی از من دور شد و گفت:
-وای تو رو خدا انقدر دنبالم نیا توکه دیگه کاملا خوب شدی و اگه از اون کرمی هم که بهت گفتم بزنی جای زخمت هم کم کم از بین میره ولی ازت خواهش می کنم دیگه دنبالم نیا به خدا این روزا انقدر اینجا اومدم و صورتت رو دیدم که حتی اگه اسمت رو هم بشنوم حس می کنم دارم کهیر می زنم پس...
و بعد برگشت برود که در همان لحظه مکس از در وارد سالن شد و امیر را کیف به دست دید و کمی اخمی کرد و به من که با تعجب به امیر زل زده بودم نگاه کرد و بعد باز به امیر نگاه کرد و اخمش بیشتر شد. امیر با دیدن مکس  هول شده سریع به سمت من برگشت و با صدای بلندی که می دانستم از قصد است تا مکس نیز صدایش را بشنود کمی خم شده و گفت:
-بنابراین خواهش می کنم که بانوی من به خودشون فشار نیارن و به تختشون برن من حقیر خودم راهم را در این عمارت پیدا می کنم.
و بعد راست ایستاد و با کمی استرس به من نگاه کرد می توانستم مردمک هایش را که دو دو می زد  به خوبی ببینم معلوم بود که امیر از مکس به شدت حساب می برد و در عین حال مانند دوستش روی او حساب می کرد و مکس هم با امیر رابطه دوستانه ای داشت هرچند که نمی گذاشت امیر از حد خود فراتر رود لبخند شیطانی به رویش زدم که به وضوح بالا پریدن ابروهای امیر را دیدم دوست داشتم کمی  او را اذیت کنم اما کار های دیگری برای انجام دادن داشتم و همین که او را کمی ترسانده بودم کافی بود بنابراین لبخندم را نگه داشتم و یکی دو قدم به سمت امیر رفتم و بعد رو به مکس که همچنان با کمی تعجب و اخم به ما دو نفر خیره شده و سعی می کرد تا از مکالمه سر در بیاورد گفتم:
-مکس...
مکس سرش را به سمت من چرخاند و درون چشمانم نگاه کرد و من از گوشه چشمم دیدم که امیر به وضوح شانه هایش بالا پرید. امروز تازه امیر توانسته بود شماره تلفن همراهم را که مکس برایم خریده بود از من بگیرد و مکس اگر این را می فهمید برای او بسیار بد می شد ، بنابراین به سمتم امد تا چیزی بگوید که سریع برگشته و دستم را روی شانه اش گذاشتم که ازجا پرید و با تعجب به من نگاه کرد وای که دوست داشتم در ان لحظه از خنده غش کنم اما سعی کردم حالتم را حفظ کنم و رو به مکس گفتم:
-مکس می دونی امروز امیر چیکار کرده؟
مکس چند قدمی جلو امده با اخم به امیر خیره شده و گفت:
-نه دوباره چیکار کرده؟

نیم نگاهی به او انداختم که حالا کمی عرق هم کرده بود دلم به حالش سوخت یعنی مکس انقدر ترسناک بود؟ من که اینطور فکر نمی کردم به نظرم مکس از تمام ادم های این دنیا ارام تر و ضعیف تر بود به دلیل اینکه یک نقطه ضعف داشت و ان هم این بود که من برایش مهم بودم کمی دستم را روی شانه امیر فشار دادم که استرس بیشتری به او وارد کنم و گفتم:
-اون واقعا ... امروز یک کاری انجام داد و اونم این بود که...
 کمی مکث کردم مکس انگار که باورش شده باشد امیر گندکاری کرده دستانش را به سینه زده و من را نگاه کرد که گفتم:
-اون واقعا امروز کاغذاش رو روی میزم نریخت این خیلی خوبه نه؟
مکس از چیزی که گفتم شوکه شد فکر نمی کرد با ان لحن جدی چنین چیزی را بگویم کمی سرم را به سمت امیر برگرداندم و نگاه شوک زده اش را در حالی که به روبه رو خیره شده بود ببینم و این برایم بسیار لذت بخش بود. چهره مکس نیز کم از او نداشت که باعث شد از خنده منفجر شوم با انکه زخمم کمی درد گرفت اما به خندیدن ادامه دادم مکس که زودتر از امیر به خودش امده بود سری تکان داده و نگاهی به امیر انداخته و بعد به من گفت:
-ببینم ایسگا کردی منو؟
سری تکان دادم انقدر خندیدم که دیگر به سرفه افتادم و بعد که خوب خندیدم لبخندی به مکس زدم و به امیر که هنوز در شوک بود گفتم:
-ممنون بابت کارت امیدوارم دیگه حساسیت خوب بشه باعث نشه کهیر بزنی. 
و بعد دوباره خندیدم امیر که انگار تازه فهمیده بود تمام اینها شوخی بوده کمی خود را عقب کشیده و صدایی مانند خندیدن از خود در اورد .
-هه هه هه
وبعد به سمت مکس برگشت و گفت:
-خب دیگه میشه منو ول کنی برم به بیمارام برسم بابا دیگه کل بیمارام هم فهمیدن که هر روز برای دیدن این دخت...
امیر می خواست تا از کلمه"دختره"استفاده کند که با دیدن صورت مکس که کمی ابروهایش را به هم نزدیک کرده بود گفت:
-منظورم ایشون میام اخه منو از کارو زندگی انداختی مرد حسابی.
مکس دستان خود را از هم باز کرده و گفت:
-تو پولت رو میگیری الانم برو دیگه هم نمی خواد بیای.
امیر کمی روی دستش زد و بعد رو به مکس گفت:
-دستم بشکنه که نمک نداره لامصب حداقل یه تشکر خشک و خالی هم نمی خوای بکنی؟
مکس یک قدم نزدیک امد و یقه امیر را گرفت و کمی به سمت خود کشید و گفت:
این که الان شماره تبسم رو داری و سرت هنوز روی تنته باید بابتش خوشحال باشی.
امیر متعجب به من نگاهی انداخت که کمی شانه های خود را به معنی ندانستن بالا انداختم که مکس سریع به گونه امیر زد و که او را نگاه کند و گفت:
-حد خودت رو بدون امیر خب؟
امیر با وحشت کمی سر خود را تکان داد که مکس ارام یقه ی او را ول کرد و بعد کتش را در تنش مرتب کرد و به سمت دری که از ان داخل امده بود اشاره کرد و گفت:
-بیا راهله تو رو راهنمایی می کنه .
در همان لحظه دختری ریز نقش وارد سالن شد و تعظیم کرد و گفت:
-لطفا از این طرف اقای دکتر راه رو بهتون نشون میدم.
 امیر  که هنوز شوک زده بود تنها سری تکان داد و سرسری خداحافظی کرد و از سالن بیرون رفت مکس به محض خروج امیر نفسش را محکم بیرون داد و لبخند قشنگی روی لبش نشاند و دستانش را از هم باز کرد و گفت:
-سلام گلم خوبی؟دیگه خوب شده حالت؟
و بعد همین طور به سمتم  امد و بغلم کرده و در گوشم گفت:
-دلم برات تنگ شده بود. 
لبخندی زدم و دستم را پشتش کشیدم کت خوش دوختش را زیر دستم لمس کردم که من را از خودش جدا کرد و گفت:
-خوب کردی که بهم گفتی امیر می خواد شمارت رو بگیره.
لبخندی زدم و سرم را کمی کج کردم و گفتم:
-مگه میشه نگم؟
مکس خنده ای کرد و ازم خواست تا باهم به اتاقش برویم.

 

@Asma,N

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...

#پارت 16

درحالی که به اتاقش که در طبقه پایین قرار داشت می رفتیم گفت:
-خب نظری راجب کاری که مایکل انجام داده نداری؟
همون طور که پابه پایش می رفتم گفتم:
-چرا یک همچین فکری کردی؟
مکس در اتاقش را باز کرده و کنار کشید تا من اول وارد شوم و بعد هم خودش وارد شد و گفت:
-نمی دونم شاید چون زیادی ساکت بودی معمولا در این مواقع یک کاری می کردی.
روی مبل نشسته و پایم را روی پای دیگر انداخته و گفتم:
-این ماجرا خیلی وقته که گند خورده توش در ضمن بین مایکل و لورا هیچ جوره نمیشه درست کرد مگر...
مکس که به سمت کمد لباسش رفته و جلوی درش ایستاده بود برگشت و با حالتی متعجب پرسید:
-مگر؟
نگاهم را به چشمان دیوید دوختم و نفسم را اه مانند بیرون دادم  وگفتم:
-مگر اینکه لورا هم عاشقش باشه که خب این واقعا به نظرم غیر ممکنه.
مکس  با اخم کمی نگاهش را از من گرفت و به یک نقطه نامعلوم خیره شد و بعد برگشت و در کمدش را باز کرد و وارد ان شد و بعد از ان که لباسش را عوض کرد از کمد بزرگ سفیدش که از بیرون هم مرتب بودنش معلوم بود خارج شد و روبه روی من، روی مبل نشسته و گفت:
-تبسم بهم نگو که باز می خوای خودت رو توی دردسر بندازی.
خنده کوتاهی کردم و تکیه ام را به مبل داده و دستانم راکه تا ان لحظه کنارم گذاشته بودم در هم قفل کردم و گفتم:
-دردسر ؟ من که فکر نمی کنم ازش خلاص شده باشیم؟
مکس خسته انگار که می دانست هیچ کدام از حرف هایش روی من تاثیر ندارد اهی کشید و دستش را بالا اورد و کمی روی پلک هاییش را فشار داد و بعد دستش را پایین انداخت و چشمانش را باز کرد و گفت:
-خب حالا می خوای اول چیکار کنی نقشه ای داری؟
لبخند دندان نمایی  زدم که باعث شد تا لبخند کم رنگی روی لبان مکس بشیند و گفتم:
-خب باید بگم هنوز هیچی. می دونی می خواستم که با لورا صحبت کنم اگه اون مایکل رو نخواد من که نمی تونم مجبورش کنم به هرحال اون این حق رو داره که بخواد از مایکل دور بمونه با توجه به اتفاقاتی که افتاده.
مکس سری به نشانه فهمیدن تکان داده بعد گفت:
-هرچند که به نظر من مایکل از اول هم نباید به اون مهمونی می رفت اینا همه تقصیر خودشه.
با قیافه ای متفکر به مکس زل زده و گفتم:
-راستی درباره اون مهمونی تو هنوز هیچ توضیحی ندادی می دونم که یک عملیات بود ولی برای چی؟ چیزی رو قرار بود بگیریم؟
مکس نفسش را محکم فوت کرده و کمی با شک و تردید نگاهم کرد. انگار چیزی می خواست بگوید که به هیچ وجه به مزاج من خوش نمی یامد در اخر هم از جایش بلند شده و به سمت میزش رفته و از کشو میز کلیدی را برداشت و بعد به سمت کشو هایی که پشت میزش در گوشه دیوار بود رفت. قفل کشوی اول را باز کرد و  از توی کشو پرونده ای را بیرون کشید و به سمت مبل ها امد. دوباره سر جای قبلی اش نشست و پرونده را روی میز مقابلش قرار داد و گفت:
-اره همون طور که بهت گفتم یک عملیات بود که برای رییس اهمیت زیادی داشت اول قرار بود که من تنها برم اما رییس مایکل رو هم فرستاد.
متعجب پایم را از روی پای دیگرم برداشتم و خم شدم و پرونده را به سمت خودم کشیدم تا بخوانمش و قبل از اینکه پرونده را باز کنم پرسیدم :
-چرا؟ من که دلیلی برای اومدن مایکل به مهمونی پیدا نمی کنم شخص مهم توی مهمونی بوده؟
مکس سری به نشانه مثبت تکان داد و بعد با انگشت به پرونده اشاره کرد که کمی به صورت مکس خیره شده و پرونده را باز کردم و بعد سرم راپایین انداختم و با دیدن عکس شخصی که در پرونده بود اخم هایم به شدت در هم رفت و دندان هایم چفت هم شدند اگر این مرد الان در این اتاق حضور داشت مطمئنا خودم گردنش را می شکستم چقدر خوش خیال بودم که فکر می کردم دیگر هیچ وقت قرار نیست ریخت نحس او را ببینم. سرم را بالا اوردم تا مطمئن شوم این همان شخصی است که من می شناسم که با سوال مکس مطمئن شدم.
-می شناسیش دیگه؟ این پسر فروزندست طاهر .
معلوم بود که این شخص را می شناختم اگر که او را از یاد می بردم قطعا دیگر دلیلی برای زندگی وجود نداشت مگر می شد ان روز های پر از خواری ذلت را فراموش کرد؟
عصبی پرونده را ول کردم که قسمتی که در دست داشتم مچاله شده بر روی میز افتاد پرونده کمی عقب رفت نفسم را باشدت بیرون فرستادم گفتم:
-خب الان این چه ربطی به این پرونده داشته؟
مکس دستانش را درسینه قفل کرده و گفت:
-مثل اینکه یکم از محموله کلیه ها رو جدا برای خودش فروخته و بعد هم با پولاش فرار کرده رییس چند وقتی بود که می خواست یک بلایی سرش بیاره ولی خب پیداش نبود تا اینکه یکی از بچه ها فهیده بود اون قراره توی این مهمونی که توسط خالد، پسر عامر گرفته می شه شرکت کنه. رییس هم که سریع بهم دستور داد تا برم و توی مهمونی بکشمش مایکل هم که خبردار شده بود به عنوان  نیروی داوطلب اومد توی گروه هرچقدر هم که بهش گفتم که من کارش رو انجام میدم گوش نداد گفت می خواد با دستای خودش انتقام بگیره و بعد هم که رفت توی مهمونی اون طوری گند زد. اصلا نتونست به طاهر نزدیک بشه  راستش من بودم که نذاشتم می دونستم که اگه دست مایکل بیوفته دیگه زنده پیش رییس برنمی گرده واسه همین با مشروب سرش رو گرم کردم و خودم رفتم سراغش ولی فکر نمی کردم انقدر زیاده  روی کنه...
دستم رو به نشانه سکوت بالا اوردم و بعد دوباره توی سینه جمعش کردم و گفتم:
-الان وقت بهونه چینی نیست. ببینم رییس مگه طاهر رو زنده می خواست؟
مکس گوشه گونه اش را با انگشت اشاره به ارامی خاراند و بعد در همان حال گفت:
-راستش اون رو اول قرار بود بکشم اما نمی دونم چرا نظر رییس عوض شد و گفت که اون رو زنده بگیریم و ببریم.
با شنیدن این حرف مکس، کمی فکر کرده و بعد خم شدم و دوباره پرونده را نگاه کردم در پرونده از عکس فرد مورد نظر تا اطلاعات شخصی قرار گرفته شده بود. مدارک بسیار مرتب و دقیق در پرونده چیده شده بود و بسیاری از نقطه ضعف های طرف مقابل میزان ارتباطات و غیره.. نیز در پرونده قرار داشت و هیچ کس مانند مکس نمی توانست یک پرونده را انقدر کامل انجام دهد و مرتب کند اول یک عکس بزرگ از فرد مورد نظر یا همان طاهر در پرونده وجود داشت عکس حالت سه رخ داشت طاهر پوستی سبزه با ابروهای پرپشت قهوهای موهایی که معلوم بود رنگ در میان انها قاطی شده و ریش های کوتاه شده و مناسب دماغ عقابی و چشم های قهوه ای چهره ای بسیار معمولی خسته کننده عکس طاهر را طرف دیگری گذاشتم و گفتم:
-ببینم می دونی الان کجاست؟
مکس کمی فکر کرده و بعد گفت:
-راستش دقیق نمی دونم و مطمئن نیستم ولی فکر می کنم توی کوهسار باشه.
با تعجب به مکس نگاه کردم و گفتم:
-چرا؟اصلا اونجا که خیلی وقته از دست رفته بود برای چی باز توی جایی که قبلا لو رفته ادم پنهان کرده اخه؟
دیگر داشتم گیج می شدم هیچ چیز از کارهای رییس و هدف هایش متوجه نمی شدم در اخر این کارها واقعا چه هدفی بود؟ اصلا هدفی وجود داشت؟چرا باید طاهر را که می خواست بکشد زنده بگذارد؟ این گیجی من را عصبی می کرد. اینطور بی اساس و پایه نمی شد تصمیم گرفت باید اول مدارک را مطالعه می کردم و بعد می فهمیدم که جریان از چه قرار است پرونده را جمع کرده و بستم و به مقوای مچاله شده نگاه کردم  و بعد از برداشتن پرونده از روی میز از جایم بلند شدم  که مکس هم از جایش بلند شد و گفت:
-مگه قرار نبود درباره رابطه مایکل و لورا حرف بزنیم ؟
برگشتم گفتم :
-نه الان باید اول این پرونده رو بخونم خودم خبرت می کنم.
مکس سرش را به معنای فهمیدن به سمت بالا و پایین تکان داد و بعد مستقیم درون چشمانم را نگاه کرد انگار که از همین حالا هم می دانست که چه چیز هایی درون سرم پرورش می دهم که گفت:
-فقط امیدوارم که سرخود کاری رو انجام ندی که خودت رو توی دردسر بندازی.
لبخندی به این همه  مهربانی اش زدم و برگشتم و از اتاق بدون گفتن یک کلمه دیگر خارج شدم وقتی وارد اتاقم شدم و در را بستم یک قطره اشک که در گوشه  چشمم نگه داشته بودم ارام راه خود را پیدا کرده و بر روی صورتم جاری شد. من لایق این همه مهربانی و توجه نبودم من باید در عذاب گناهانی که داشتم می سوختم اما شاید عذاب بدتری در راه باشد عذابی چنان شدید که بار این گناهان را از روی شانه هایم که به قدری خم شده که موازی با زمین است  بردارد و مرا سرپا کند هرچند که این کمر خم شده دیگر هیچ وقت راست نمی شود هیچ وقت...

نگاهم به پرونده ای که محکم به سینه چسبانده بودم افتاد و یاد مکس افتادم که همین چند لحظه پیش از اتاقش بیرون امده بودم انقدر مهربانی برایم به خرج داده بود که باعث می شد فکر کنم دوشخصیته  است و من خبر ندارم از این فکر لبخندی رو لبم نشست به سمت میزی که در اتاقم قرار داشت رفتم و پرونده را روی میز پرت کرده و بعد به سمت تختم رفتم و خودم را رویش پرت کردم باید به کارهایم می رسیدم اما دوست داشتم تا کمی روی تختم دراز بکشم پس چشمانم را بستم  از ارامشی که در  این لحظه ایجاد شده بود لذت بردم وقتی کمی روی تخت دراز کشیدم چشمانم را باز کردم و از جایم بلند شدم و به سمت میز رفته پشت ان نشستم و پرونده رو جلو کشیدم و باز کردم که عکس بزرگ طاهر نمایان شد  از حرس دندان هایم را بهم کشیدم همان لحظه  استراحت کوچکی هم که داشتم زهر شده بود. عکس را برداشتم و کناری انداختم و با دیدن صفحه مشخصات پرونده اهی کشیدم و شروع به خواندن پرونده کردم شرح مشخصات از این قرار بود:
نام : طاهر    نام خانوادگی:فروزنده
سن:31 ساله         نام پدر: امیر فروزنده    نام مادر: ازاده رئوفی
جنسیت:مذکر         تعداد فرزند: ازدواج نکرده.
وزن:...                    قد:...
خواهر یا برادر: یک خواهر

به این بخش که رسیدم کمی مکس کردم مگر فروزنده غیر از طاهر بچه دیگری هم داشت؟   تا به حال نشنیده بودم اصلا حرفی از خواهر طاهر به میان نیامده بود این از کجا ناگهان پیدایش شده بود؟ ممکن بود که فروزنده بچه دیگرش را مخفی کرده باشد؟ نه اگر اینطور بود که حتی رییس هم از این موضوع مطلع نمی شد. یعنی چه کسی بوده؟ شاید مکس اطلاعات بیشتری درباره خواهر طاهر داشته باشد اگر بتوانیم یک اهرم فشار برای طاهر داشته باشیم خیلی خوب می شود.  نگاهم را به سمت عکس رنگی کوچکی از طاهر که در سمت چپ پرونده سنجاق شده بود خورد کمی به عکس  خیره شدم و بعد نگاهم را از طاهر گرفته و ادامه پرونده را خواندم .
شماره شناشنامه :...     شماره کارت ملی:...
ادرس محل زندگی:...    ادرس محل کار:...
تعداد دوستان نزدیک: 1 نفر امین راهبی  32 ساله در کار با یک دیگر ارتباط برقرار کرده و دوست شده اند امین راهبی دارای مادر و پدری نیست و هیچ خواهر و برادری ندارد همچنین در اوایل رغبت زیادی برای دوستی با طاهر نشان نمی داده  و در شرکت طاهر کار می کند.
افراد مرتبط:امین راهبی ،مینو اشتیان،سینا روشن دل ، ساره عامل.(به دلیل داشتن پرونده جدا برای هر یک در اینجا  مشخصاتی ذکر نشده. *برای یاداوری لطفا به پرونده شماره 143 تا 145 مراجعه کنید.)

با خواندن این قسمت نمی دانستم که بخندم یا اینکه تنها چشمانم را از روی ناراحتی ببندم و دیگر چیزی نخوانم من تمام این افراد را می شناختم ان زمان انها حتی نمی توانستند نگاهی به من بی اندازند و حالا هر کدام برای خود جایگاهی نزد طاهر داشتند بر خلاف من که می خواستم هر چه زودتر خود را از این باتلاق خلاص کنم انها اصلا اینگونه نبودند، انها از هر فرصتی برای خرد کردن من استفاده می کردند تا خود را به جایگاه بالا تری برسانند و من هم وقتی خسته شدم همه چیز را ول کردم و گذاشتم تا ان چیزی را که می خواهند به دست بیاوردند. دیگر خیلی وقت بود که چیزی  از انها نشنیده بودم . از طرفی دیگر از اینکه مکس انقدر دقیق تمام اطلاعات را بیرون کشیده بود خنده ام گرفته بود به همین دلیل بود که او همیشه همه چیز را مرتب می کرد و سر جای خود می گذاشت من برخلاف او اصلا ادم مرتبی نبودم نه اینکه ادم شلخته و خیلی بی نظمی باشم نه فقط زیاد سخت نمی گرفتم و وسواس به خرج نمی دادم بر خلاف من مکس از همان اول هم ادم بسیار مرتبی بود به طوری که گاهی به او در این همه مرتب بودنش غبطه می خوردم هرکدام از این افراد با گروه ارتباطاتی دارند و گاهی ماموریت هایی را از درون گروه قبول می کنند اما هیچ وقت نتوانستند مانند من و مکس به داخل گروه وارد شوند به همین دلیل است که پرونده های جدایی برای انها وجود دارد  البته این در مورد امین راهبی صدق نمی کند او را تا به حال در بین جمع هایمان ندیده بودم مگر زمانی که من از گروه رفته باشم به سمت طاهر رفته باشد از انجایی که در پرونده هم به بی میل بودن او در ارتباط با طاهر اشاره شده .
به خواندن پرونده ادامه دادم مبلغ دریافتی در هر ماه و سال ( چه به صورت مستقیم و غیر مستقیم):...
اهرم فشار:---
(اهرم فشاری وجود ندارد هیچ علاقه ای به پدر و مادر وجود ندارد به هیچ فرد خاصی وابسته نیست به دلیل نامشروع بودن طرد شده محسوب می شود از شرکت نمی توان به عنوان اهرم استفاده کرد"خطر فاش شدن هویت اصلی"  تنها اهرم باقی مانده خواهر اوست "اطمینانی نیست")
پیشانی ام را با دست فشار دادم یعنی هیچ اهرم فشاری وجود نداشت که بتوان با ان کمی طاهر را رام کرد؟ و دوباره این خواهری که حتی نمی دانم چه کسی است و در تمام این مدت در جا قایم شده که هیچ کدام از ما از او حتی نامی نشنیده بودیم. نفسم را محکم بیرون داد و ادامه دادم.
علایق و سلایق:...
کشورهای که به انها سفر کرده:کانادا ،امریکا، لندن، ژاپن و چین.
مشخصات شخصی او در این صفحه به پایان رسید صفحه بعد را که باز کردم یک کپی از کارت ملی ،کارت گواهینامه، شناسنامه موجود بود در سمت دیگر شماره کارت های اعتباری نام شرکت و قرارداد ها و مدارک مختلف دیگر بود که مربوط به شرکت بود در پرونده قرار داشت چند عکس از او که درحال رفتن به مکان مشخصی یا سوار شدن ماشینش بود گرفته شده بود و مسیر را نیز همراه ساعت پشت عکس نوشته شده بود. کمی عکس ها را نگاه کردم تا شاید سر نخی از خواهر طاهر یا حتی عکسش را پیدا کنم اما نبود بیشتر با دوستان خود همراه بود مخصوصا با امیر راهبی در بیشتر عکس ها دیده می شد که او را همراهی می کند امیر درون عکس ها به نظر ادم جدی می امد من تا به حال او را از نزدیک ندیده بودم و همین کمی کنجکاوم کرده بود .
تنها سه صفحه از پرونده مانده بود عکس ها را کنار گذاشته و به خواندن پرونده ادامه دادم.
علت مرگ: تصادف.
گزارش:
علت مرگ سقوط ماشین از دره  بوده و هیچ نشانی از دستکاری ماشین دیده نمی شده و در تست جسد مشخص شده که الکل درون بدن طاهر فروزنده وجود داشته و تمام اینها در تاییدیه پزشکی قانونی که در صفحه بعد کپی از برگه موجود است به ثبت رسیده است .
 برگه را برگرداندم و پوزخندی گوشه لب نشاندم او را حتی کشته بودند ماندم کسی هم برایش مراسم گرفته یا نه؟ اصلا پدر و مادرش شنیده بودند؟ هرچند که به نظر من فرقی هم نمی کرد هر چند چیزی که بیشتر از همه من را کنجکاو کرده بود این بود که چگونه طاهر با میل خود همراه مکس رفته بود؟ حتما چیزی در این وسط از قلم افتاده از انجا که هیچ اهرم فشاری وجود ندارد پس فکر نمی کنم که به همین راحتی طاهر اینکار را انجام داده باشد مطمئنا ماجرایی بود که ارزش شنیدن داشت و در اخر پرونده هم گزارش روند انجام  عملیات نوشته شده بود .
روند عملیات :
-عملیات در تاریخ  بهمن ماه 1396/11/22 انجام گرفت.
افراد رهبر تیم:
مکس ابراهام،ومایکال مک گارد .
هدف طاهر فروزنده در مهمانی کشته شود (در پایان ماموریت هدف از کشتن به بردن او تغییر پیدا کرد)
ما در ساعت 11:30 دقیقه وارد محوطه شدیم تعداد نگهبان ها در بیرون 38تعداد سگ ها 5 دوربین ها دروتا درو عمارت نقطه کوری دیده نمی شد بنابراین عملیات در داخل انجام  می گیرد.
مایکل در صورت تداخل در عملیات از عملیات حذف می شود به همین دلیل من مایکل را به طور نامحسوس از عملیات کنار کشیدم و خودم برای کشتن شخص مورد نظر رفتم افراد ما به تعداد 20 نفر وارد عمارت شدیم و مستقر شده بودند تک تیر انداز ها به تعداد 4 نفر مستقر شده بودند که دستور بر تغییر عملیات رسید و مجبور به تغییر نقشه شدیم بنابراین شخص رو تنها گرفته و به پشت عمارت بردیم در پشت عمارت یک نقطه کور وجود داشت شخص را در همان جا نگه داشته و به پلیس به عنوان ناشناس گزارش یک پارتی داده شد و بعد متوجه دردسری که مایکل درست کرده بود شده و مجبور به اوردن هر دو انها شدیم پلیس سر ساعت 2 به عمارت رسیده در همین موقع طاهر را به طور همراه با برخی از بادیگارد ها فرستاده به طوری که توجه پلیس جلب شده و ما را تعقیب کند در لحظه ای مناسب ماشین ها را عوض کرده و طاهر را به ماشین دیگری انتقال دادیم و ماشین اصلی را که در ان جسدی بود از دره به پایین پرت کردیم کرده که پلیس به  از افراد خود در پلیس استفاده کرده و او را در پرونده مرده تایید کرده به پزشکی قانونی فرستادیم و تاییدیه مرگ را بعد از بررسی جسد طاهر گرفتیم و صحنه سازی را به پایان رساندیم پایان عملیات.
پرونده تمام شد تنها در اخر یک عکس از خواهر طاهر پیدا کردم دختر جذابی بود عکسش رو از توی پرونده برداشتم و کاملا پرونده رو بستم کمی به چهره خواهرش خیره شدم حس  اشنایی داشت حس می کردم قبلا او را دیده ام اما مطمئن بودم تا به حال نه اسم او راشنیده و نه قیافه اش را دیده بودم عکسی که از او داشتم معلوم بود که در عکاسی گرفته شده واقعا مکس یک چنین عکسی خوبی را از کجا گیر اورده بود خب این چیز زیاد مهم نبود چهره خواهر طاهر موهایی قهوه ای بلند و چشمانی قهوای پوستی صاف و  ابروهای مرتب شده بینی کوچک و لب های قلوه ای  و ارایشی ملیح می توان گفت صورتی ساده و معمولی داشت اما به دل می نشست کتی قرمز روی شانه هایش انداخته بود و تیشرت سفیدی از زیر کت پوشیده و بود ساعت بزرگ رولکسش به خوبی در عکس معلوم بود  و هیچ نشانی از خواهر طاهر نبود که کجا زندگی می کند یا اینکه کارش چیست کجا بوده تا الان و اصلا کجا به دنیا امده ؟ شاید مکس چیزی در این مورد می دانست پس باید از او می پرسیدم بنابراین از اتاق بیرون رفته و به سمت اتاق مکس رفتم که متوجه شدم او در عمارت نیست پس تصمیم گرفتم تا اول لورا را ببینم بنابراین به سمت اتاق او حرکت کردم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...