رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان دختر تنها | m.raz.baran کاربر انجمن نودهشتیا


.8.5mahsa
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

اسم رمان : دختر  تنها 

نویسنده  : میم راز باران

ژانر : معمایی . پلیسی . احساسی

مقدمه : روانشناسی میگه:

حقیقت مثل عمل جراحیه،

درد داره ولی خوب میشه.

دروغ عین قرص مسکنه،

فوری درمان میکنه اما تا ابد عوارض جانی داره!

*از زبان راوی* 

 

صدای هقهقه‌ی رستا بود که همه جا رو دربر گرفته بود هیچکس نمیتونست آرومش کنه خب حقم داشت داخل یروز هم پدر و هم مادرشو از دست داد وقتی که داشت برای خودش توی تهران فوق دیپلمشو تموم میکرد خبر اوردن براش که پدر و مادر در اثر یه تصادف با یه کامیون توی جاده کاشان تهران فوت شدن...

امروز روز چهلمش بود ولی هنوز هم داشت گریه میکرد توی این چهل روز لاغر شده بود حق هم داره سوگلیه مامان و باباش بود مامان حمیرا و بابا سعیدش فقط اونو توی دنیا داشتند و همه تلاششون برای رستا بود...

ناظر: @-Madi-

ویراستار: @Snowrita

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

46 دقیقه قبل، .8.5mahsa گفته است:

اسم رمان : دختر  تنها 

نویسنده  : میم راز باران

ژانر : معمایی . پلیسی . احساسی

مقدمه : روانشناسی میگه:

حقیقت مثل عمل جراحیه،

درد داره ولی خوب میشه.

دروغ عین قرص مسکنه،

فوری درمان میکنه اما تا ابد عوارض جانی داره!

*از زبان راوی* 

 

صدای هقهقه‌ی رستا بود که همه جا رو دربر گرفته بود هیچکس نمیتونست آرومش کنه خب حقم داشت داخل یروز هم پدر و هم مادرشو از دست داد وقتی که داشت برای خودش توی تهران فوق دیپلمشو تموم میکرد خبر اوردن براش که پدر و مادر در اثر یه تصادف با یه کامیون توی جاده کاشان تهران فوت شدن...

امروز روز چهلمش بود ولی هنوز هم داشت گریه میکرد توی این چهل روز لاغر شده بود حق هم داره سوگلیه مامان و باباش بود مامان حمیرا و بابا سعیدش فقط اونو توی دنیا داشتند و همه تلاششون برای رستا بود...

roman dokhtar tanha

part 1

 

 *از زبان راوی* 

 

صدای هقهقه‌ی رستا بود که همه جا رو دربر گرفته بود هیچکس نمیتونست آرومش کنه خب حقم داشت داخل یروز هم پدر و هم مادرشو از دست داد وقتی که داشت برای خودش توی تهران فوق دیپلمشو تموم میکرد خبر اوردن براش که پدر و مادر در اثر یه تصادف با یه کامیون توی جاده کاشان تهران فوت شدن...

امروز روز چهلمش بود ولی هنوز هم داشت گریه میکرد توی این چهل روز لاغر شده بود حق هم داره سوگلیه مامان و باباش بود مامان حمیرا و بابا سعیدش فقط اونو توی دنیا داشتند و همه تلاششون برای رستا بود...

خاله و عمه و مامان‌بزرگا و بابابزرگای رستا و خودش رو کسی نمیتونست آروم کنه .

دور قبر دو تاشون رو خالی کرده بودن کسی نبود بجز شوهر عمه (پدرام) و شوهر خاله (مجید) و خاله (مستانه)و عمه (مژده)و مامانجون و مامان‌خانم و پدر اقا و حاجی بابا و تنها دوستش مِهرسا ...

کم کم بقیه اروم شدن فقط رستا بود که هق هق میزد هنوز دیگه نا نداشت ولی شروع کرد به زدن خودش و کشیدن موهای خودش همه سعی داشت ارومش کنن که عمو پدرامش اومد و با یه سیلی که بهش زد آروم شد و از چند ثانیه غش کرد ...

بقیه هم گذاشتنش توی ماشین و بردن بیمارستان ...

 

 *از زبان رستا* 

 

چشمامو باز کردم تار میدیدم یهو همه اتفاقات این چند روز برام تکرار شد و مثل یه فیلم از جلو چشمم گذشت کسی توی اتاق بجز خاله مستانم نبود که ارنجش روی زانوهاش بود و دستاش روی سرش منم آروم آروم اشک ریختم که در باز شد و نگاهم با نگاه مهرسا برخورد کرد دوید و بغلم کرد و اروم اشک ریختم نای اشک ریختن نداشتم ...

payan part 1

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

roman dokhtar tanha

part2

 

 *از زبان مهرسا*

 

درو باز کردم رستا رو دیدم که بهوش اومده بود دویدم سمتش و توی آغوشم گرفتمش 

مهرسا : الهی برات بمیرم 

رستا : زبونتو گاز بگیر دختر هر چی مامان و بابام بخاطر من مردن بستمه 

مهرسا : خودتو سرزنش نکن رستا یعنی که چی مگه تقصیر توعه 

رستا : اره تقصیر منه بخاطر من اومدن ، اومدن تا منو سوپرایز کنن اونم چه سوپرایزی با از دست دادنشون اوف خدا 

 

بیچاره دیگه نا نداشت دوست عزیزم الهی فدات شم .

مهرسا : یبار دیگه خودتو مقصر کنی خودت میدونیو من 

از بغلش جدا شدم رفتم دم یخچال و ابمیوه رو اوردم تا بخوره 

رستا : خاله کی ترخیص میشم ؟ 

خاله : الان میرم کار ترخیصتو میکنم 

رستا : مرسی 

خاله مستانش رفت 

مهرسا : بیا بگیر بخور جون بگیری غشی نبودی که به لطف خدا شدی 

رستا : کوفت بخورم نمیخوام 

مهرسا : کوفتو درد بگیر بینم 

 

 *از زبان رستا*

 

عصبی شد منم ابمیوه رو گرفتم بزور دو قُلُپ خوردم 

رستا : من دیگه نمیخوام 

اومد اعتراض کنه که خاله مستانه اومد تو با یه پرستار که سرمو از دستم کشید 

بعد از اون با کمک خاله مستانه و مهرسا لباسام رو پوشیدم و راه افتادیم به سمت خونه ...

خاله پشت فرمون بود خاله مستانه ۳۴ سالشه و ۶ سال از مامان حمیرام کوچیکتر بود...

دماغ خوبی داشت و چشماش همرنگ چشمای مامانم عسلی رنگ بود لباشم نه قلوه‌ای بود و نه باریک ...

نگاهی به مهرسا ‌که جلو بود کردم چشماش قهو‌ه‌ایه روشنی بود با دماغی عروسکی و لبی متوسط ...

خودمو توی اینه ماشین نگاه کردم 

رنگم پریده بود 

چشمای قهوه‌ایم قرمز شده بود و پف کرده بود 

دماغم هم به صورتم میومد لبام هم در حد صورتم بودن ...

 

payan part 2

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

roman dokhtar tanha 

part 3

 

 *از زبان رستا* 

 

بیزار بودم از همه چیز و همکس 

اوف خدا چه بلایی بود سر من اوردی مگه من چه گناهی کردم

خاله : مهرسا تو میری خونه خودتون 

مهرسا : نه میمونم پیش رستا این چند روزو نمیخوام تنها باشه

خاله : رستا که پیش ماست تنها نیست 

رستا : خاله میخوام برم خونه خودمون هر چقدر این مدت زحمتت دادم بسته مانیا کوچولو رو هم اذیت کردم 

خاله : حرف نزن رستا چه زحمتی در ضمن وقتی تو خونمون بودی مانیا خیلی خوشحال بود جایی هم نمیری

رستا : نه خاله ممنون میرم خونه خودمون

خاله : باشه زورت نمیکنم 

دور زد و رفت سمت خونه هرچی نزدیکتر میشد قلبم بیشتر به درد میومد خدا خونه‌ای که پدر و مادرم توش نیستن رو میخوام چیکار 

رسیدیم با خاله خداحافظی کردم و کلید انداختم تو قفل وارد شدم

بوی مامانم و بابام رو میداد 

نتونستم تحمل کنم و روی زانو زدم روی زمین مهرسا که کیفشو روی مبل گذاشت دویید اومد سمتم 

بغلم کرد و نشون روی مبل 

مهرسا : دختر با خودت چیکار میکنی تو 

رستا : وای مهرسا احساس خفگی دارم 

مهرسا دویید توی اشپز خونه و برام آب اورد...

اب رو خوردم بهتر شدم 

رستا : تو نمیدونی خونه‌ای که پدر نداشته باشه یعنی چی مادر نداشته باشه یعنی چی من نابودم منو نابود شده فرض کن 

مهرسا هم با من شروع کرد به گریه کردن با هق هقه 

من فقط خیره شده و بودم اشکم میچکید خیره شده بودم به عکس سه تاییمون روی دیوار 

بعد از چند دقیقه مهرسا اشکاشو پاک کرد و گریه نکرد ولی هنوز بغل داشت 

مهرسا : رستا ... رستا ... دختر با توام یا خدا ... نگام کن 

لیوانی که توی دستم بود رو گرفت و پاشید روی صورتم 

ابش سرد بود برگشتم طرفش بهت زده نگام میکرد یه لبخند تلخ زدم و بلند شدم تا برم تو اتاق بالا حموم ...

 

 *از زبان مهرسا* 

 

رستا توی این مدت خیلی شکسته شده بود کمر بهترین دوستم خم شده بود با مرگ پدر و مادرش ...

مانتو و شالم رو در اوردم و رفتم توی آشپز خونه تا براش غذا بپزم امممم رستا قلیه ماهی خیلی دوست داره یه نگا توی یخچال کردم چیزی بجز شیر و پنیر خراب نشده بود اونا انداختم 

رفتم توی فریز یه بسته ماهی و سبزی در اوردم و شروع به ‌کار کردم ...

نگاهی به ساعتم کردم ساعت ۷ عصر بود کارام هم تموم شده بودن ولی خبری از رستا نبود رفتم بالا ببینم چیکار میکنه درو باز کردم خوابیده بود 

آروم پتو رو روش کشیدم و اومدم بیرون ...

زنگ زدم هایپر تا برامون ابلیمو بیاره و یه شربت ابلیمو درست کنم ...

نیم ساعت بعد ...

زنگ درو زدن و رفتم دم در و ابلیمو رو گرفتم و پولشو حساب کردم برگشتم دیدم رستا داره از پله میاد پایین با یه لبخند به استقبالش رفتم 

مهرسا : وقت خواب خانم خوابالو

رستا به یه لبخند اکتفا کرد و یه نفس عمیق کشید 

رستا : بوی قلیه ماهی میاد 

مهرسا : اوم من درست کردم

یه نگاه غم الوده بهم زد 

غم دلشو فهمیدم 

رستا : دلم برای غذاهای مامانم تنگ شده 

مهرسا : میدونم نفسم بیا بریم دستپخت منو بچش ببین چطور شده 

رستا باهام همراه شد ...

 

payan part 3

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

roman dokhtar tanha 

part 3

 

 *از زبان رستا* 

 

بیزار بودم از همه چیز و همکس 

اوف خدا چه بلایی بود سر من اوردی مگه من چه گناهی کردم

خاله : مهرسا تو میری خونه خودتون 

مهرسا : نه میمونم پیش رستا این چند روزو نمیخوام تنها باشه

خاله : رستا که پیش ماست تنها نیست 

رستا : خاله میخوام برم خونه خودمون هر چقدر این مدت زحمتت دادم بسته مانیا کوچولو رو هم اذیت کردم 

خاله : حرف نزن رستا چه زحمتی در ضمن وقتی تو خونمون بودی مانیا خیلی خوشحال بود جایی هم نمیری

رستا : نه خاله ممنون میرم خونه خودمون

خاله : باشه زورت نمیکنم 

دور زد و رفت سمت خونه هرچی نزدیکتر میشد قلبم بیشتر به درد میومد خدا خونه‌ای که پدر و مادرم توش نیستن رو میخوام چیکار 

رسیدیم با خاله خداحافظی کردم و کلید انداختم تو قفل وارد شدم

بوی مامانم و بابام رو میداد 

نتونستم تحمل کنم و روی زانو زدم روی زمین مهرسا که کیفشو روی مبل گذاشت دویید اومد سمتم 

بغلم کرد و نشون روی مبل 

مهرسا : دختر با خودت چیکار میکنی تو 

رستا : وای مهرسا احساس خفگی دارم 

مهرسا دویید توی اشپز خونه و برام آب اورد...

اب رو خوردم بهتر شدم 

رستا : تو نمیدونی خونه‌ای که پدر نداشته باشه یعنی چی مادر نداشته باشه یعنی چی من نابودم منو نابود شده فرض کن 

مهرسا هم با من شروع کرد به گریه کردن با هق هقه 

من فقط خیره شده و بودم اشکم میچکید خیره شده بودم به عکس سه تاییمون روی دیوار 

بعد از چند دقیقه مهرسا اشکاشو پاک کرد و گریه نکرد ولی هنوز بغل داشت 

مهرسا : رستا ... رستا ... دختر با توام یا خدا ... نگام کن 

لیوانی که توی دستم بود رو گرفت و پاشید روی صورتم 

ابش سرد بود برگشتم طرفش بهت زده نگام میکرد یه لبخند تلخ زدم و بلند شدم تا برم تو اتاق بالا حموم ...

 

 *از زبان مهرسا* 

 

رستا توی این مدت خیلی شکسته شده بود کمر بهترین دوستم خم شده بود با مرگ پدر و مادرش ...

مانتو و شالم رو در اوردم و رفتم توی آشپز خونه تا براش غذا بپزم امممم رستا قلیه ماهی خیلی دوست داره یه نگا توی یخچال کردم چیزی بجز شیر و پنیر خراب نشده بود اونا انداختم 

رفتم توی فریز یه بسته ماهی و سبزی در اوردم و شروع به ‌کار کردم ...

نگاهی به ساعتم کردم ساعت ۷ عصر بود کارام هم تموم شده بودن ولی خبری از رستا نبود رفتم بالا ببینم چیکار میکنه درو باز کردم خوابیده بود 

آروم پتو رو روش کشیدم و اومدم بیرون ...

زنگ زدم هایپر تا برامون ابلیمو بیاره و یه شربت ابلیمو درست کنم ...

نیم ساعت بعد ...

زنگ درو زدن و رفتم دم در و ابلیمو رو گرفتم و پولشو حساب کردم برگشتم دیدم رستا داره از پله میاد پایین با یه لبخند به استقبالش رفتم 

مهرسا : وقت خواب خانم خوابالو

رستا به یه لبخند اکتفا کرد و یه نفس عمیق کشید 

رستا : بوی قلیه ماهی میاد 

مهرسا : اوم من درست کردم

یه نگاه غم الوده بهم زد 

غم دلشو فهمیدم 

رستا : دلم برای غذاهای مامانم تنگ شده 

مهرسا : میدونم نفسم بیا بریم دستپخت منو بچش ببین چطور شده 

رستا باهام همراه شد ...

 

payan part 3

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

roman dokhtar tanha

part 4

 *از زبان رستا*

 

نشستم روی میزی که همیشه با بابام و مامانم دور هم جمع بودیم مهرسا غذا رو کشید و شروع به خوردن کردیم ...

خوشمزه بود ولی به خوشمزگی غذای مامانم نمیرسید ...

مهرسا : چطور بود؟

 رستا : خیلی خوب بود مرسی 

مهرسا : نوش جانت 

رستا : گوشت به تنت 

یه لبخند زدیم و با هم ظرفا رو شستیم ...

یه کتاب سالنامه گرفتم دستمو ماجرای امروزمو نوشتم ...

رمان زندگیمو مینویسم بعله اسمی تا هفته‌ی پیش براش انتخاب نکرده بودم ولی الان اسمش رو میزارم *_دختر تنها_*...

 

 

یک ماه بعد ...

 

امروز صبح بیدار شدم لباسای مشکی رو بزور مهرسا و خاله مستانه دراوردم قرار امروز برم سر خاک مامان و بابام امروز پنجشنبه 5/5/99 ساعت 6 عصر هست ...

سوار ماشینی که تازه خریده بودم شدم به لطف بابام پول توی بانکم بود و تونستم یه پراید هاشپک بگیرم ...

وضع خانوادمون متوسط رو به بالا بود خونمون ۱۸۰ متر بود و با دو تا خواب ...

من رستا مجدی دختر سعید مجدی و حمیرا سعیدیان ، 20 ساله ، فارغ‌التحصیل دانشگاه تهران رشته دندان پزشکیم 

 بعد دو ماه تونستم سرپاشم ...

مثل همیشه گل مریم و محمدی گرفتم از گل فروشی و رفتم سمت بهشت زهرا ...

ماشینو پارک کردمو و راه افتادم دیدم عمه مژده و شوهرش و پسرشون که الان ۱۶ سالش بود و اسمش علیه و مامان جون (مامانِ بابام) و حاجی بابا (بابای بابام) روی قبر دارن فاتحه میبندن ...

نزدیکشون شدم و باهاشون سلام و احوال پرسی کردم قبر و با گلاب شسته بودن منم گلارو باز کردم گذاشتم روی قبر بعد از ده دقیقه با هم بلند شدیم ...

همیشه تا شب مینشستمو حرف میزدم ولی الان جلوشون نمیخواستم بمونم ...

خداحافظی کردیم و راه افتادم با ماشینم به سمت خونه مامان خانم (مامانِ مامانم) و پدر اقا (بابای مامانم)...

ماشینو پارک کردم و از ماشین پیاده شدم و رفتم در زدم 

مامان خانم : کیه؟

رستا : منم مامان خانمی

مامان خانم : بیا تو عزیز دلم 

وارد شدم و پدر اقا داشت به گلای باغچه اب میداد رفتم پشت سرش دستامو گذاشتم روی چشماش 

رستا : پدر اقایی اگر گفتی من کیم ؟؟

پدر اقا : معلومه دیگه ما یه رستا خانم بیشتر نداریم که 

دستامو بر داشتم بعله درسته 

برگشت بغلش کردم بوسم کرد نشستم روی تختی که کنار حیاط بود و دوباره مشغول اب دادن به گلا شد که مامان خانمی اومد 

بلند شدم و بغلش کردم 

رستا : سلام آذر خانم (اسمش اذره)

مامان خانم : سلام دختر خوشگلم‌.بیا بشین ببینم 

نشستیم 

مامان خانم : خب چیکار میکنی توی این مدت 

رستا : وا مامان خانم همش یروز نیومدی پیشم تو که میدونی میشینم تلویزیون میبینم و بعد کتاب میخونم و غذا میخورم بعدم امروز رفتم سر خاک مامان حمیرا و بابا سعید اونجا و عمه و مامانجون و بابا حاجی بودن هنوز بگم؟

مامان خانم : تا فردا که حرف بزنی خسته نمیشم 

رستا : شیرینه کی بودی تو ؟ 

بعد با هم خندیدیم 

از پشت پدر اقا اومد

پدر اقا : خانما به چی میخندین؟ 

رستا : پدر اقا حرف زنونه بود میخوای بشنوی ؟!

پدر اقا : خب ‌پس من دیگه دخالت نمیکنم 

رستا : نگو شما تاج سری . من برم چایی بیارم سه تایی بخوریم ...

 

 *از زبان راوی*

 

رستا اون روز رو کنار پدر اقا و مامان خانمش گذروند و شب هم همونجا خوابید ... صبح چشماشو باز کرد و بلند شد یه ابی به دست و صورتش که زد رفت برای صبحونه نگاهی به ساعت کرد 10:45 دقیقه صبح بود ... کمک مامان خانم سفره‌ رو پهن کردن و یه صبحونه سه نفری خوردن بعد از اون بابا حاجی براشون کوبیده سفارش داد برای ناهار و خوردن رستا اون روز رو گذروند ولی برای خودش تصمیماتی هم داشت که باید روز شنبه انجام میشد ...

 

payan part 4

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

roman dokhtar tanha 

part 5

 

 *از زبان رستا*

 

صبح بیدار شدم ...

ابی به دست و صورتم زدم قرار بود بعد ناهار مهرسا بیاد پیشم تا برای تصمیم اماده شیم 

رفتم پایین نگاهی به ساعت انداختم 1 ظهر بود مامان خانم برام پلو هویج گذاشته بود دیشب از یخچال در اوردمش و گرمش کردم و شروع به خوردن کردم ...

یه چند قاشقی که خوردم سیر شدم و ظرفا و جمع کردم انداختم توی ماشین ظرف شویی ...

سالنامه رو اوردم و شروع کردم به نوشتن یه یساعتی بود که داشتم مینوشتم که زنگ خورده شد در رو باز کردم مهرسا بود اومد داخل

مهرسا : چطوری خل من 

رستا : به نظر باید خوب باشم ؟ 

مهرسا : اوهوم چرا که نه

رستا : بد نیستم دیروز که رفتم پیش پدر اقا و مامان خانم حالم بهتره .

مهرسا کیفشو انداخت رو مبل و لباساش رو در اورد (مانتو و شالش).

مهرسا : خب خداروشکر . امروز از کجا شروع کنیم ؟ 

رستا : باید بریم دور دور پیاده تا ببینیم کی فروشنده میخواد.

مهرسا : باش ولی من میگم بیا نرو برا چیت تو خو خرجت رو هم حاجی بابا و هم پدر اقا میده واسه چی بری سر کار 

رستا : نمیخوام سربار کسی باشم راجب این موضوع مهرسا حرف زدیم 

مهرسا : خب بابا جوش نیار 

رستا : درد 

مهرسا : مرض 

رستا : کوفت

مهرسا : تو حلقت 

رستا : حناق 

مهرسا : بسته تو هم افتادی روی دور تا فردا ادامه میدی 

یه خنده کردمو رفتم براش شربت البالو اوردم 

مهرسا : یا خدا میخواد مستم کنه بلا سرم بیاره 

لیوانا رو گذاشتم روی میز و نشستم روی مبل رو به رویی 

رستا : از من بعید نیست 

یه لبخند هم زدم 

دیدم مهرسا لیوانو گرفت و همشو سر کشید 

مهرسا : حاضرم بخاطرت مست شم 

رستا : خفه نشی یوقت 

مهرسا : نمیشم تو فکر نباش ، الانم گمشو لباس بپوش بریم ببینیم چه گلی به سرت بزنم 

براش زبون کشیدم 

رستا : فعلا زوده 2 و نیمه ظهره هنوز مغازه ها بستن 

مهرسا : په مرض داری منو میکشونی 

رستا : بعله مرض دارم خانم مهرسا امیری

مهرسا : مرض بگیری که افتادی رو دور 

یکم باهم تلویزیون دیدیم و خند شوخی کردیم و چند سلفی گرفتیم تا اینکه بالاخره ساعت 6 شد ...

رستا : من برم لباس بپوشم بیام 

مهرسا : گمشو یالا 

رستا : کوفت 

 

یه شال بنفش و مانتو جلو باز مشکی و با شلوار جین مشکی و کفش اسپرت سفید و یه پیرهن برای زیر مانتو که بنفش بود پوشیدم کیف بنفشم رو هم برداشتم اومدم پایین مهرسا با دیدم سوتی کشید 

مهرسا : اوهو تیپت تو حلقم 

رستا : خفه نشی یوقت 

مهرسا : تو فکر نباش درسته قورتش میدم 

رستا : باش بیا بریم 

تلویزیون رو خاموش کردم و سویچ رو برداشتم و با هم به سمت ماشین راه افتادیم در حیاط رو با ریموت باز کردم و از حیاط ماشینو خارج کردم ...

 

payan part 5

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

roman dokhtar tanha 

part 6

 

 *از زبان رستا*

 

یکم تو خیابونا با ماشین دور زدیم تا رسیدیم به مرکز شهر ماشین رو پارکینگ طبقاتی پارک کردم و از پارکینگ با مهرسا خارج شدیم داشتم به مغازه ها نگاه میکردم که مهرسا صدام زد 

مهرسا : رستا

رستا : هان

مهرسا : بیا این روسری فروشی فروشنده میخواد 

رستا : بریم ببینیم 

وارد مغازه شدیم یه اقای تقریبا ۵۰ ساله و یه خانم تقریبا ۴۰ ساله فروشنده بودن

اقای میانسال : بفرما دخترم 

خانم میانسال : خوش اومدی دخترای گلم 

رستا : خسته نباشید برای فروشندگی اومدم فروشنده میخواید؟

اقای میانسال : بله دختر گلم براس ساعت ۸ صبح تا ۲ بعد از ظهر و ۶ عصر تا ۱۲ شب میتونی بمونی ؟ 

رستا : هووو چه زمان زیادی نه عمو وقتم نمیشه 

خانم میانسال : باشه عزیز دلم 

اقای میانسال : چشم دخترم هر جور راحتی 

رستا : خیلی ممنون خسته نباشید

از مغازه اومدیم بیرون تا یک ساعت توی خیابون گشتیم از مغازه کفش فروشی گرفته تا مزون لباس مجلسی و مزون مانتو فروشی رو گشتیم ولی ساعات کاریش به من نمیخورد ...

مهرسا :رستا ببین خوراکتو اونجا بدلیجات فروشی نوشته به یک فروشنده خانم نیازمندیم 

رستا : اووو بریم ببینم ساعتش به من میخوره 

وارد مغازه شدم 

یه پسر جوون حدود ۲۷ یا ۲۸ ساله میخورد با چشم و ابروی مشکی 

رستا : سلام خسته نباشید

مهرسا : سلام  

پسره : سلام خوش اومدید 

رستا : فروشنده میخواستید ؟ 

پسره خیلی مودب ولی مغرور گفت 

پسره : بله بله به یه خانم مجرد نیاز داریم 

رستا : بله من مجردم ساعت کاریش رو میشه بدونم ؟

پسره : بله حتما از ساعت ۱۰ صبح تا یک بعد از ظهر و از ساعت ۶ عصر تا ۹ و نیم یا ۱۰ شب 

رستا : فوق‌العادس به ساعت زمانی من میخوره باید چیکار کنم چه مدارکی لازمه 

پسره : چیزی لازم نیست فقط مدرک تحصیلی فوق دیپلم و شناسنامه و یه قرارداد

رستا : بله فقط کی دوباره خدمت برسم 

پسره : امروز که نمیشه الان ساعت ۸ شبه فردا ساعت ۱۲ میتونید تشریف بیارید 

رستا : بله ممنون 

یه نگاه به مهرسا انداختم داشت به دستبندای نقره داخل ویترین نگاه میکرد رفتم کنارش

مهرسا :وای رستا اونو ببین چه خوشگله تازه اول اسمم هم روش نوشته شده 

یه نگاه بهش کردم یه m بود یه زنجیر پر از ماه و ستاره 

رستا : اوم قشنگه 

بهش گفتیم برامون اورد و مهرسا پسندید و خرید و از مغازه زدیم بیرون ...

 

payan part 6

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

roman dokhtar tanha

part 7

 

 *از زبان رستا*

 

اون روز هر طور شد بالاخره گذشت و من الان یه تیپ ساده اما شیک زدم یه نگاه تو اینه به خودم کردم شلوار جین سفید با مانتوی جلو باز مشکی با استینای فانوسی یه بلوز سفید که توی شلوارم گذاشتم و شال مشکی و اسپرت سفید و کیف مشکی

سویچ ها رو برداشتم و از در خونه زدم بیرون همونطور که گفته بود شناسنامه میخواد و مدرک تحصیلی فوق دیپلم و البته دیگه همه مدارک دیگه هم باهام بود کارت ملی و کارت بیمه ماشین و گواهینامه و ... 

یه آهنگ گذاشتم تا برسیم به مقصد !

شده بخای گریه کنی 

نتونی غرورت نزاره 

شده زندگی بخاد

بزنه کفرتو در بیاره

هی پشت هم سیگارو

 یه حال بد و بیمارو 

قید همه چیو بزنی 

از همچی دل بکنی 

یکی حالتو بد کنه 

یهو بزنه گوشیشو قطع کنه 

(یوسف زمان یکی حالتو بد کنه)

 

رسیدم اهنگو قطع کردم و از ماشین پیاده شدم 

وارد مغازه شدم یه لحظه چشمم به اسمش خورد ملکه یخی 

چه جالب !!

رستا : سلام خسته نباشید 

فروشنده : سلام ممنون حال شما ؟ 

رستا : ممنون . اومدم برای قرارداد که گفتید 

فروشنده : بله بله قرار داد امادست فقط فامیلیه شریفتون ؟

رستا : رستا مجدی 

فروشنده : امیرعلی سهیلی 

رستا : خوشبختم 

امیرعلی : همچنین 

قرار داد رو بهم داد که بخونم ...

قرارداد رو که خوندم نوشته بود حقوق ماهانه به حساب واریز میشه ماهی ۹۰۰ هزار تومن و ساعات کاریش ۱۰ صبح تا ۱ بعد از ظهر و ۶ عصر تا ۱۰ شب ...

برای من خوب بود شناسنامه رو چک کرد و با مدرک تحصیلیم امضا زدیم 

امیرعلی : خب رستا خانم شما از بعد از ظهر بیاین منم این هفته رو پیشتون میمونم تا هم قیمت ها رو یادتون بدم هم مشتری مداریتون 

رستا : این عالیه الان وقت ناهار و ساعت ۱ ظهره ساعت کاری منم این موقع نیست تا عصری میبینمتون 

امیرعلی : بله درسته خداحافظ 

براش دست تکون دادم و از مغازه خارج شدم ...

 

payan part 7

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

roman dokhtar tanha

part 8

 

 *از زبان رستا* 

 

خیلی خوشحال بودم دیگه بابا حاجی و پدر اقا نیاز نیست حسابمو پر کنن امروز زنگ میزنم و بهشون میگم ...

سوار ماشین شدم و راه افتادم امروز حوصله غذا درست کردن نداشتم برا همین کنار یه پیتزا فروشی نگه داشتم پیتزا سفارش دادم بعد از تحویل گرفتن پیتزام سمت خونه راه افتادم ... وقتی رسیدم ماشینو توی حیاط پارک کردم و سمت اشپز خونه راه افتادم پیتزا رو روی میز گذاشتم و رفتم طبقه بالا تا لباسامو عوض کنم که چشمم به اتاق مامان و بابام افتاد درش رو قفل کرده بودم تا یادشون نیوفتم ولی دلم خیلی براشون تنگ شده بود درو باز کردم بوی عطر همیشگی بابا با مخلوطی از بوی عطر زنونه‌ای که مامانم میزد میومد یه نفس عمیق کشیدم و چشمامو بستم وقتی چشمامو باز کردم چشمام پر از اشک نریخته بود خودمو روی تخت پرت کردم انقدر روی بالشت اشک ریختم که خوابم گرفت ...

 

 *از زبان مهرسا*

 

چند باری زنگ خونه رو زدم ولی کسی درو برام باز نکرد تلفنمو از توی کیفم در اوردم و سه بار بهش زنگ زدم ولی کسی جواب نداد میدونستم رستا خوابه چون خوابش سنگینه و کم پیش میاد که تلفنشو جواب بده کلیدی رو که از قبل بهم داده رو توی قفل چرخوندم و وارد شدم کسی توی سالن نبود رفتم توی اشپز خونه اونجا هم نبود ولی یه جعبه پیتزا روی میز بود ماشینش هم توی حیاط رفتم طبقه بالا در اتاقشو باز کردم ولی کسی نبود ترسیدم بلایی سرش اومده باشه 

مهرسا : رستا .... رستتااا

کسی جواب نداد توی حموم رو نگاه کردم کسی نبود اتاق مامان و باباش هم خو قلفه اومدم برم داخل دستشویی رو نگاه کنم که در یکی از اتاقا باز شد برگشتم اتاق مامان و باباش بود با چشمای قرمز و پف کرده رو به روم بود رفتم جلو بغلش کردم میدونستم گریه کرده ولی به روش نیوردم 

مهرسا : ساعت خواب 

رستا : بابا نمیدونم کی خوابم برد تازه ناهارم نخوردم 

مهرسا : بله مشاهده شد 

یه لبخند زد 

مهرسا : برو دست و صورتتو یه اب بزن منم میرم پایین بیا 

رستا : باشه اوکی

رفت سمت دستشویی 

منم رفتم پایین و زنگ زدم تا برامون دو تا پیتزا بیارن نشستم روی مبل و کنترل تلویزیون رو از روی میز برداشتم روشنش کردم و همانا صحنه +18 بود که دوباره تلویزیون رو خاموش کردم 

دیدم صدای خنده میاد رستا پشت سرم روی پله ها ایستاده بود و نگاه من میکرد و میخندید فهمیدم از حرکت من خندش گرفته

مهرسا : کوووفت 

رستا : حرکت جالبی بود 

دوباره زد زیر خنده 

 

 *از زبان رستا*

 

بعد از اینکه به کاره مهرسا یه دل سیر خندیدم یه نگاه به ساعت کردم اوه ساعت ۴ رو ۳۰ دقیقه بود و ناهار نخوردم و تازه الاناس که دیرم بشه 

مهرسا : رستا راسی اون پیتزا رو بنداز از دهن افتاده و سرده زنگ زدم پیتزا بیارن 

همین که حرفش قطع شد زنگ درو زدن 

رستا : دستت مرسی 

رفت تا درو باز کنه ... چند دقیقه بعد با دو تا پیتزا برگشت نشستیم و بدون هیچ حرفی خوردیم یه نگاه به ساعت کردم ۵ شده بود 

رستا : مهرسا دیرم شد برم بالا لباس عوض کنم شب برات میگم قرارداد چطور بود 

مهرسا : داری ما رو از خونه میندازی بیرون دگ 

رستا : اوهوم گمشو برو بابای 

مهرسا : باشه رستا خانم تلافی میشه بابای 

در اتاقو باز کردم و وارد شدم تا یه لباسی سر هم کنم ...

 

payan part 8

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

roman dokhtar tanha 

part 9

 

 *از زبان رستا*

 

یه مانتو کالباسی جلو باز نسبتا گشاد با یه شلوار جین سفید و اسپرت مشکی و شال کالباسی و کیف کالباسی و یه تاپ سفید هم زیر مانتوم پوشیدم و از ادکلن مخصوصم به خودم زدم اومدم پایین مهرسا رفته بود سویچ ها رو از روی میز برداشتم رفتم سوار ماشین شدم را افتادم و توی راه یه اهنگ هم گذاشتم 

 

من مواظبت میشم 

تو کار منی و با خودت

منم میرم هی قربونت 

دلبر جان 

عاشق خندهاتم 

وقتی که منم باعثشون

دل من تو رو کرده نشون

دلبر جان ...

(دلبر جان رضا مریدی)

 

ماشین رو جلوی مغازه پارک کردم و پیاده شدم وارد شدم 

اووووو چشام چهار تا شد عجب تیپی یه لباس کالباسی با خط های سفید و یه شلوار لی مشکی اوفف بازوهاش توی لباسش خود نمایی میکردن

وجدان : رستا چی میگی چشاتو درویش کن 

رستا : اوهوم راس میگی 

رستا : خسته نباشید 

امیرعلی : ممنون بفرمایید 

رستا : خب از کجا شروع کنم ؟ 

امیرعلی : فعلا بیاین اینجا بشینید 

به پشت میز که یه صندلی کنار خودش در نظر گرفته بود اشاره کرد داشتم میرفتم سمت میز که در باز شد کیفمو روی میز گذاشتم برگشتم دو تا دختر فوق العاده جلف وارد شدن موهای یکیشون چتری بود و از همه جاش موهاش زده بود بیرون کمر و از جلو و .... 

حالا بگذریم 

رفتم کنار امیرعلی 

 رستا : بفرمایید خوش اومدین 

دختر موچتریه : سلام خوشگلللم (با کش گف) 

دختر مو پسرونه : سلام 

امیرعلی : بفرمایید هر کاری دارید به این خانم بگید براتون جور میکنه 

چشام چهارتا شد مگر قرار نبود کمکم کنه 

برگشتم سمتش با همون چشای چهارتا شده اونم با بی خیالی شونه انداخت بالا و سرش رو توی گوشی کرد 

لجم گرفت بی ادب مزخرف 

رستا : اره نگاه کنید اگر چیزی پسندتون بود بگید بیارم براتون 

مو چتری : اوک 

بعد زیر لب جوی که همه بشنون گفت : منتظر بودم تو بگی 

منم جوری که همه بشنون گفتم : پسره رو دید هوش از سرش پرید و نمیدونه واس چی اومده اصن 

یجوری نگام کرد که مثلا من بترسم ولی من با یه نگاه خونسرد بهش گفتم 

رستا : انتخاب نکردی هنوز ؟

موچتری : چرا 

رستا : بگو برات بیارم 

موچتری : این اقا خوشتیپه رو 

امیرعلی که تا اون موقع سرش تو گوشی بود ولی به حرفامون گوش میداد و یواش میخندید سرشو بالا اورد 

رستا : ایشون دگ به من ربطی نداره این خودش این شما 

امیرعلی : ببخشید اگر چیزی مورد پسندتون نبود میتونید برید 

مو پسرونه : الیکا چیکار میکنی بیا بریم 

دختره با یه چشم غوره به من از مغازه زد بیرون 

همین که زد بیرون من دستم رو دلم بود و های های میخندیدم 

امیرعلی : خنده نداره ها

رستا : قیافه خودتو اون لحظه ندیدی اقای سهیلییی

با کش گفتم

اونم خندش گرف چند دقیقه گذشت ولی خبری نبود تا یه زوج جوون وارد مغازه شدن ...

 

payan part 9

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

roman dokhtar tanha

part 10 

 

 *از زبان رستا* 

 

رستا : سلام خوش اومدید

امیرعلی : سلام بفرمایید 

اقای جوان : خسته نباشید 

خانم جوان : سلام خسته نباشید

 

همینجوری داشتن نگاه میکردن که با هم یه دستبند ست چرم که علامت بی نهایت با نقره روش نوشته شده بود انتخاب کردن اوردن جلوی امیرعلی 

امیرعلی : بدید ایشون 

خانم جوان : ماشالاه چه بهم میاین 

من که چشمام داشت چهارتا میشد ولی به یه لبخند اکتفا کردم 

رستا : اقای سهیلی چقدر میشن 

امیرعلی : اینا چرم هستن با طرح بی نهایت نقره دونه‌ای ۳۵۰ هزار تومن 

رستا : درسته میشه ۷۰۰ تومن قابل شما رو نداره 

اقای جوان : ممنون 

کارتشو سمتم گرفت منم ازش گرفتم

خانم جوان : یه تخفیف کوچولو نمیدین اولین باره اومدیم مغازتون 

رستا : چرا که انشالله مشتری ثابت بشین براتون ۶۷۰ میگیرم 

دختر جوان : ممنون عزیزم 

اومد جلو تر جوری که فقط من بشنوم گفت

خانم جوان : گلم همسرته 

رستا : نه عزیزم من کنار دستش کمکش میکنم 

خانم جوان : خیلی بهم میاین انشالله نسیب هم شید 

رستا : ممنون 

بعدش رسید رو گذاشتم توی نایلون و دستبند ها رو توی جعبه گذاشتم و بعدش توی نایلون و تحویل دادم 

اقای جوان : مرسی

خانم جوان : ممنونم خداحافظ

رستا : خواهش میکنم خوش امدید 

امیرعلی : خوش اومدید ...

یه نیم ساعتی گذشت ولی خبری نبود ساعت ۸ و نیم بود یادم افتاد که به بابا حاجی و پدر اقا زنگ نزدم اوففف

تلفنمو از توی کیفم برداشتم این پسره چلغوز هم سرش توی گوشیه 

اول زنگ زدم به بابا حاجی 

رستا : الو سلام بابا حاجی جونم

بابا حاجی : سلام بر نوه گلم چه عجب 

رستا : بابا حاجی میخواستم یه چیزی بهتون بگم 

بلند شدم و شروع کردم توی مغازه قدم زدن 

بابا حاجی : بگو جانم

رستا : بابا حاجی اومدم توی مغازه بدلیجاتی دارم کار میکنم نمیخوام سربار کسی باشم دوست ندارم مزاحمتون باشم دیگه نیاز نیست پول به حسابم واریز کنی 

بابا حاجی : اولا دخترم تو نه مزاحمی و نه سربار مایی دوما سعید خدابیامرز دخترشو سپرده به من که بفرستم کار کنه ؟!

رستا : نه بابا حاجی اصرار نکنید که ناراحت میشم 

بابا حاجی : دخترم بعد از بابات کارخونه رو من اداره میکنم و شوهر مژده ، در واقع کارخونه مال من بوده و سه دنگش رو به اسم بابات و سه دنگش رو به اسم مستانه بوده ولی مستانه سپرده به بابات و پولشو هر ماه به حسابش واریز کرده الانم تو داری حقوق کارخونه‌ی بابات رو میگیری بجای بابات اینو که نباید نه بیاری حقوق جمعش میشه ۱ میلیون و ۳۰۰ هزارتومن در ضمن من دنبال کارای به اسم زدن سه دنگ کارخونه به اسم تو هستم 

رستا : وای بابا حاجی تو انقدر خوبی و خوب ادمو قانع میکنی که نه نمیشه اورد مرسی بابایی 

بابا حاجی : خواهش نوه خوشگلم 

رستا : بابا حاجی من باید برم فردا بهتون سر میزنم

بابا حاجی : برو دخترم خدا به همراهت

رستا : خداحافظ

بابا حاجی : خداحافظ 

تلفنو که قطع کردم اومدم زنگ بزنم به پدر اقا که مشتری جدید اومد یه دختر ۱۴ یا ۱۵ ساله با مامانش اومده بود 

رستا : سلام خوش اومدین

مامانه : سلام ممنون

دختره : سلام

با هم داشتن به گردنبند های سر مانتویی نگاه میکردن که چشمشون به یه جغد افتاد و باهم سمتش دست کشید و من خندم گرفت خودشونم خندیدن اوردنش و من باید حساب میکردم یه نگاه به امیرعلی ‌کردم 

که سرشو از توی گوشی در اورد و یه نگاه به گردنبند کرد 

امیرعلی : این جنسش برنج هست و ۸۵ هزارتومن قابل نداره

مامانه : تشکر 

کارتشو سمتم گرفت 

مامانه : یه تخفیف بهمون نمیدی؟

رستا : چرا حتما براتون ۸۰ هزار تومن میگیرم 

مامانه : مرسی 

رستا : خواهش میکنم 

کارتشو همراه با رسید بهش دادم و گردنبند و توی جعبه گذاشتم و بهشون دادم که با یه تشکر از مغازه خارج شدن ...

 

payan part 10

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

roman dokhtar tanha

part 11

 

 *از زبان رستا* 

 

موبایلمو دستم گرفتم و شماره پدر اقا و زدم بعد سه تا بوق جواب داد

رستا : سلام پدر اقایی 

پدر اقا : سلام نوه گلم 

رستا : پدر اقا جون میخواستم یه چیزی بگم بهتون

پدر اقا : بفرما دخترم

رستا : پدر اقا من اومدم توی مغازه بدلیجاتی کار میکنم نمیخوام سربار کسی باشم دوست ندارم مزاحمتون بشم دیگه نیاز نیست پول به حسابم واریز کنی 

یه لحظه مکث کردم دقیقا حرفایی که به بابا حاجی گفتمو تکرار کردم 

پدر اقا با کمی مکث گفت 

پدر اقا : اما رستا جان تو نه سربار منی نه مزاحممی ولی اجازه نمیدم دختر حمیرا و سعید کار کنه 

پدر اقا یکم سخت تر از بابا حاجی بود باید هر طور میشد راضیش میکردم 

رستا : اما پدر اقایی اگر قبول نکنید دلم میشکنه و ناراحتم میشم شما دوست داری ناراحت شم ؟ 

پدر اقا : تو نوه گل منی کی گفته دوست دارم دلتو بشکنم هرکی گفته بگو تا گردنشو بشکنم 

رستا : پدر اقا کسی نگفته اگر نمیخواید ناراحت بشم قبول کنید خیلییی برام مهمه که رازی باشی به حاجی بابا هم گفتم اونم رازیه 

پدر اقا : باشه دخترم هر جور صلاحه 

رستا : مرسی پدر اقایی از پشت گوشی بوست میکنم فعلا 

پدر اقا : به امان خدا دخترم 

رستا : خداحافظ ...

 

یه چند دقیقه گذشت نگاه کردم ساعت نه و نیم بود از حرف نزدن خسته شدم این گوریل هم چیزی نمیگه 

امیرعلی : میخوای یکم از خودت بگو در ضمن گویل هم نیستم 

چییی بازم بلند فکر کردم 

اوف حالا یکی بیاد جمعش کنه دو روز نی باهم اشنا شدیم 

رستا : ببخشید با شما نبودم 

امیرعلی : اوهوم متوجه‌ام

رستا : از خودم بگم ؟ از چی ؟ 

امیرعلی : از زندگیت بگو چیکار میکنی 

گوشیشو گذاشت کنار و توی چشمام زل زد 

رستا : من خب 

امیرعلی : بزار من شروع کنم اسمم امیرعلی سهیلیه میدونی خو توی شرکتی کار میکنم که مال خودمه بجز اون مدرک مهندسی دانشگاه تهران دارم که دارم تکمیلش میکنم البته شرکت مال بابام بود و به اسم من زدش بابام دو تا شرکت مهندسی ساختمونی داره یکیش به اسم داداشمه که ترکیس یکیش هم به اسم منه 

رستا : چه پدر فعالی ماشالاه

امیرعلی : خب تو بگو 

رستا : خب همونطور که میدونی اسمم رستا مجدیه میتونی رستا هم صدام کنی در حال حاضر فوق دیپلم دندانپزشکیه دانشگاه تهران رو دارم یه مدت حدود یک سال و نیم زبان انگلیسی توی اموزشگاه تدریس میکردم 

امیرعلی : نمیخوای از پدر و مادرت بگی 

سعی داشتم گریه نکنم و بدون بغض بگم ولی همین اول کاری اشک توی چشمام جمع شد و به زمین خیره شدم 

رستا : دقیقا دوماه پیش من تهران بودم مدرکم رو دو روز بود گرفته بودم که با یه تلفن زندگیم زیر و رو شد بهم خبر دادن که پدر و مادر توی جاده کاشان تهران با یه کامیون و پژو تصادف کردن و جا در جا فوت شدن 

من تا دو ماه نتونستم سر پا بشم و یه هفته ‌ای میشه بهتر شدم 

سرمو بالا گرفتم و اشکامو پاک کردم 

امیرعلی با قیافه‌ای بهت زده اما غمگین زل زده بود بهم 

یه دست براش تکون دادم تا به خودش بیاد 

امیرعلی : تسلیت میگم خدابیامرزشون 

رستا : ممنون

امیرعلی : نمیدونستم پدر و مادرت فوت شدن وگرنه نمیخواستم ناراحتت کنم

رستا : نه چه اشکال داره 

یه نگاه کردم دیدم ساعت ۱۰ و نیم شده امروز زود گذشت 

رستا : ساعت ده و نیمه بهتره که برم من 

امیر علی : اره وایسا نتایج کار امروزتو بگم 

رستا : اوهوم بگو 

کیفمو برداشتم و گوشمو دادم بهش (واقعی نه ها منظورم شنیدن حرفاشه)

امیرعلی : رابطه اجتماعیه خوبی داری فقط یه بدی این که زودی تخفیف میدی یکم بزار چونه بزنن بعدش تخفیف بده در ضمن برای همشون جای تخفیف گذاشتم خیالت راحت هر چند که راحته

رستا : چه کاری وقتی تخفیفیو که اول میتونم بدم اخر بدم همون اول تخفیفو میدم بعدش برای تخفیف دادن حواسم هست نگران نباش 

امیرعلی : بله میدونم همین دیگه چیزی خاصی ندارم بگم شب بخیر 

رستا : شب بخیر 

از مغازه زدم بیرون اومدم سوار ماشین بشم که احساس کردم دارم کشیده میشم دیدم دارن کیفمو ازم میبرن منم کیفمو سفت گرفتم ولی از شدت ترس نمی تونستم جیغ بکشم و موتور رو با پام زدم بهش و انداختم که دو تا مرده افتادن روی زمین دیدم امیر علی روی صحنه رسید ...

 

payan part 11

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

roman dokhtar tanha

part 12

 

 *از زبان رستا*

 

یه نگاه نگران به من کرد

امیرعلی : رستا خوبی ؟ 

چه فوری صمیمی شد

سر تکون دادم به معنیه خوبم 

دیدم امیرعلی دوید سمتشون و به بوکس و لگد گرفتشون هر چی داد زدم ولشون کن ولی کو گوش شنوا ... بالاخره زنگ زدم به پلیس که به ده دقیقه نگذشت اینجا بود (اینجا ایرانه😌)

جداشون کرد 

یه نفس راحت کشیدم 

پلیس مرد : اقا شما هم باید همراه با بیاید 

رستا : باشه میایم خودم میارمش

دو تا دزد عوضیو برد منم به ناچار دست امیرعلیو گرفتم و نشوندم روی پله های مغازه رفتم از صندوق عقب براش اب اوردم یه اب معدنیه دهنی نشده هم داشتم اوردم با چند تا دستمال 

دستمالو با اب معدنی خیس کردمو دادم بهش زد به لبش یه پیرمرده و چند نفر دیگه بالاسرمون بودن که پیرمرده گفت

پیرمرد : پسرم خوبی ؟ دخترم خودت دستمالو بگیر بزن به لب شوهرت 

وای دیگه دارم عصبی میشم اوف 

رستا : باشه باباجان ولی شوهرم نیست همکاریم لطفا اینجا رو هم شلوغ نکنید برید از کاراتون عقب نیوفتید 

دورمون خلوت شد و یه دستمال دیگه البته اب نزده زدم به لبش زدم که باهاش چشم تو چشم شدم سریع نگاهمو گرفتم و گفتم 

رستا : دستتو بگیر رو دستمال 

در ابی که عقب ماشین بود رو باز کردمو گفتم 

رستا : بیا اب بزن صورتت 

امیرعلی : ممنون 

دستاشو جلو گرف و صورتشو شست 

اب معدنیو سمتش گرفتم 

رستا : بگیر بخور 

امیرعلی : نیاز نیست ممنون

رستا : بخور رو دستم نمونی 

یه لبخند زد و ابو گرفت دیوونه 

بلند شدم و اب رو گذاشتم صندوق عقب و اومدم سمتش 

رستا : غشی که نیستی ؟ 

امیرعلی : با این هیکل بهم میاد غشی باشم

رستا : چه میدونم خب حالا که غشی نیستی برم خونه که دیر وقته ربع ساعت مونده به 12 

امیرعلی : خودم میرسونت 

رستا : نمیخواد ماشین دارم 

امیرعلی : بزارش همینجا بمونه فردا هم خودم میام دنبالت .

یه جوری محکم گفت که بدون هیچ حرفی دنبالش راه افتادم 

سمت یه پورشه پانامرا مشکی رفت اوففف عجب ماشینی 

دزدگیرشو زد و واردش شدم شیشه ها رو داد پایین 

یکم که از مرکز شهر دور شدیم 

امیرعلی : نمیخوای ادرس خونتون رو بگی 

رستا : چرا ادرس .....

خونمون یه منطقه رو به بالا از تهران بود ...

در خونه پیادم کرد 

رستا : ممنون 

امیرعلی : خواهش میکنم 

رستا : خداحافظ 

امیرعلی : خداحافظ 

کلید انداختم تو قفل و وارد شدم ...

 

payan part 12

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

roman dokhtar tanha 

part 13

 

 *از زبان رستا*

 

دو قدم ور داشتم یهو یادم اومد که باید میرفتیم کلانتری سریع گوشیو برداشتم و زنگ زدم به امیرعلی بعد دو بوق جواب داد

رستا : اقا امیرعلی یادمون رفت بریم پاسگاه

امیرعلی : یادمه رستا خانم من دارم میرم تو هم نگران نباش صحنه رو خودم توضیح میدم 

رستا : پس مطمئنی لازم نیست بیام

امیرعلی : اره مطمئن باش 

رستا : مرسی شب خوش 

امیر علی : خواهش میکنم شبت تو هم خوش

وارد خونه شدم چراغو روشن کردم دیدم مهرسا نشسته رو مبل خوابش گرفته ... وای من که بهش گفتم توضیح میدم بهت حالا ساعت یکه تا فردا ...

رفتم بالا لباسامو عوض کردم 

اومدم پایین تا مهرسا رو بیدار کنم 

رستا : مهرسا ... مهرسا 

بیدار شد 

رستا : بلند شو روی تخت بخواب

مهرسا با چشمای پف کرد و خوابالو گفت 

مهرسا : نه باید توضیح بدی که چیشده 

رستا : ای بابا عجب پیله‌ایه باش بابا ...

 

 *از زبان راوی*

 

رستا و مهرسا تا خود ساعت ۳ حرف زدند و خندیدن حتی روی همون کاناپه خوابیدن صبح اول از همه رستا بیدار شد چون مجبور بود هم به پدر اقا قول داده بود که سر بزنه هم باید سر کار میرفت ...

 

 *از زبان رستا*

 

رفتم بالا و یه دست کت و شلوار ست کالباسی که کتش باز بود و دکمه نداشت و تا روی رانم بود با اسپرت های کالباسی بدون عاج و شال کالباسی و کیف سفید و پیرهن زیر لباسم هم یه تیشرت سفید پوشیدم 

زودی اومدم پایین و سویچ ها رو برداشتم و پتوی مهرسا رو یکم بالاتر کشیدم و راه افتادم اومدم توی حیاط یادم اومد که ماشینم جلوی مغازه مونده 

رستا : خاک تو سرت رستا

همینجور که داشتم سمت در میرفتم دنبال موبایلم توی کیفم میگشتم که زنگ بزنم تاکسی که امیرعلی جلوی در تکیه به ماشین سرش تو گوشی بود با هم چشم تو چشم شدیم 

رستا : سلام صبح بخیر

امیرعلی : سلام صبح شما هم بخیر

رستا : نیاز نبود شما بیای داشتم زنگ میزدم ماشین بیاد 

امیرعلی : دیشب قول دادم و سر قولم هستم بفرمایید توی ماشین 

در ماشینو باز کردم و سوار شدم توی طول را حرفی زده نشد تا من سوال پرسیدم

رستا : اقا امیرعلی دیشب چی شد موضوع حل شد؟ 

امیرعلی : من که گفتم خیالت راحت بله حل شد ...

 

payan part 13

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

roman dokhtar tanha

part 14 

 

 *از زبان رستا* 

 

بعد از چند دقیقه رسیدیم 

یه چرخ زدم دور ماشینم و یه بوس براش فرستادم و با امیرعلی وارد مغازه شدیم 

امیرعلی : امروز قیمت ها رو بهت میگم 

رستا : باشه فقط صبحونه نخوردم بزار یکم کیک و شیر بخورم در خدمت بعدش 

امیرعلی : باشه مشکلی نداره امروز بار جدید دستبند میرسه اونا رو هم داریم 

دیدم رفت پشت و یه دفتر در اورد یاد سال نامه‌ام افتادم دیشب ننوشتم هوف 

منم رفتم از توی کیفم پول برداشتم از مغازه بغلی که یه پیرمرد مهربونی بود شیر و کیک گرفتم و همون جا خودم و بعدش که از مغازه زدم بیرون امیر علی داشت با یه نفر حرف میزد و ازش چند بسته که یکیش کارتونی و بقیشون جعبه های جواهراتی با نایلونی پلمپ شده روشون گرفت 

رستا : بار جدید رسید

امیر علی : اوهوم باید ببریم انبار فعلا جعبه خالی دارم 

باهم داخل بردیمشون و داخل یه در که پشت سر میز امیرعلی بود گذاشتیمش یه در هم کنار صندلی امیرعلی بود که اون دستشویی و روشویی بود  

در کارتونه رو داشت باز میکرد که گفت 

امیرعلی : یه کیک خریدن انقدر طول نداشت چیزی نخریدی انگار

رستا : توی مغازه خوردم پیرمرده خیلی شیرینه 

امیرعلی : باش 

رستا : در ضمن نیاز نبینم به تو جواب پس بدم 

بعدش کمکش کردم تا دستبند ها رو اویزون کنه 

دیگه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد تا اینکه کار دستبندا تموم

امیرعلی : بیا اینجا 

داشت سمت میزش که اخر مغازه بود و میز ویترینی بود میرفت منم دنبالش 

کتابه رو که صبح دستش بود رو داد دستم 

امیرعلی : قیمت همه رو توش نوشتم با مشخصات 

دیدم کنارش هم یه چند تا برچسب بود که دستبند و گردنبند و اینا نوشته شده بود تا من راحتر پیدا کنم

رستا : مرسی 

امیرعلی : خواهش میکنم . حالا بیا جنسشون رو بهت معرفی کنم ...

حدود یک ساعت داشت توضیح میداد یادم داد که نقره رو از بدل تشخیص بدم و همینطور برنج رو از مس و خیلی چیزای دیگه

همینجور داشت توضیح میداد که رسید به انگشترا یه انگشتر خوشگل که فکر کنم نقره بود و یه علامت بی نهایت با نگین نوشته شده بود روش 

رستا : این نقرس (اشاره به انگشتر بی نهایت )

امیرعلی : اره افرین داری راه میوفتی 

همینجور داشت توضیح میداد که مشتری اومد اونو رد کردیم و دوباره شروع کرد به توضیح دادن 

تموم شد ... 

رستا : اخیش 

امیرعلی : خسته شدی ؟ 

رستا : اره 

امیرعلی : منم خسته شدم دو ساعته دارم فک میزنم

رفتم سمت انگشتره و برداشتم دستم کردم یه نگاه به امیرعلی کردم که با لبخند نگام کرد و بعد از خنده ترکید 

رستا : وای چیه چته 

امیرعلی : یجوری به انگشتر با حسرت نگاه میکنی

خودمم یه لبخند زدم 

رستا : من اینو میخوام قیمتش ؟ 

امیرعلی : برا خودت بزارش به دستت هم میاد

رستا : میدونم به دستم میاد ولی فکر کن مشتریم قیمتش ؟ 

امیرعلی : بهت گفتم ولی حواست نبود من متوجه شدم جذب انگشتر شدی قیمت ۳۵۰ تومنه 

ادای مشتری رو در اوردم چون همه چیز رو قبلا بهم توضیح داده بود

رستا : رنگ ثابته دگ 

چشای امیرعلی چهارتا شد 

امیرعلی : ۳ ساعت برا کی توضیح میدادم ؟ 

رستا : ادا مدا حالیت نی ؟ 

امیرعلی : خیلی جدی گفتی 

رستا : اوهوم 

بعد رفتم سمت کیفم و هزینه رو بهش دادم ...

 

payan lart 14

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

roman dokhtar tanha

part 15

 

 *از زبان رستا* 

 

امیرعلی : ساعت کاریت تموم شده میتونی بری !

رستا : خودم میدونم 

امیرعلی : خو برو 

رستا : خو نمی‌خوام 

امیرعلی میخوام مغازه رو ببندم 

رستا : باشه بابا 

امیرعلی : راستی تو پیش کسی زندگی میکنی ؟

رستا : چطور ؟‌

امیرعلی : همینجوری میخواستم ببینم اگر ناهار نداری بریم بیرون باهم اگر تو بخوای 

یکم فکر کردم من خو الان حوصله ندارم چیزی درست کنم چیزی هم تو خونه نیست مجبورم برم از بیرون بخورم خو با امیرعلی میرم 

رستا : باشه بریم 

امیرعلی : جواب سوالمو ندادیا تنها زندگی میکنی ؟

رستا : دوست ندارم بگم 

امیرعلی : هرجور راحتی

رستا : صد البته 

باهم راه افتادیم به سمت فرحزاد 

یه میز رو رزرو کردیم و نشستیم 

امیرعلی : چی میخوری 

رستا : کوبیده مرغ

امیرعلی : منم همون کوبیده مرغ

گارسون اومد و کوبیده مرغ و با مخلفات سفارش گرفت 

چند دقیقه‌ای توی سکوت گذشت تصمیم گرفتم براش بگم 

رستا : اقا امیرعلی سوالت چی بود ؟

امیرعلی : تنها زندگی میکنی فعلا ؟

رستا : هم اره هم نه 

امیرعلی : چطور ؟

رستا : بعضی وقتا دوستم پیشمه بعضی وقتا تنهام 

امیرعلی : اهان نمیترسی ؟

رستا : نه عادت کردم 

توی همون حین سینی غذا رسید و شروع به خوردن کردیم ....

 

payan part 15

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

roman dokhtar tanha

part 16 

 

 *از زبان رستا*

 

نصف غذامو خوردم دیگه جا نداشتم دوغمو گرفتم دستم و کم کم ازش میخوردم 

امیرعلی : چرا نمیخوری ؟

رستا : سیر شدم 

امیرعلی : هر جور راحتی 

یه چند لحظه نگاه دور و بر میکردم که بر گشتم سمت امیرعلی دیدم همه غذاشو خورد و جوری که انگار ظرفو شستن 

رستا : واو 

یه نگاه به امیرعلی کردم همینجوری زل زده بود بهم 

رستا : هوی ... اهای 

امیرعلی یه لحظه به خودش اومد 

امیرعلی : بله چیزی شده ؟ 

رستا : منم میخوردی

امیرعلی : نه مرسی 

چشام چهارتا شد که خندید منم در همون حالت تعجب خندیدم 

رستا : میخوای دهنی برنجمو بزارم کنار از دست نخوردش بخوری اگر هنوز سیر نشدی؟

امیرعلی : نه دهنی دوست ندارم وگرنه میخوردم 

رستا : یا خدا 

یه نگاه به ساعت کردم 3 ظهر بود قول داده بودم به پدر اقا و مامان خانم که بهشون سر بزنم میرم خونه وسایلامو جمع میکنم امشب میمونم اونجا

امیرعلی : دیگه چی میخوای بگم بیارن ؟

رستا : هیچی بلند بشیم بریم که قول دادم باید برم جایی

امیرعلی : باشه 

با هم رفتیم سمت میز در کیفمو باز کردم تا کیف دستیمو در بیارم که یه یه دست مردو کیفمو اورد پایین فکر کردم میخوان بدزدن جیغ کشیدم که توجه همه به ما جلب شد 

امیرعلی : چته منم بابا 

یه نفس راحت کشیدم و چند نفری بهم خندیدن 

امیرعلی : یه اب لطفا 

برام یه اب اوردن نشستم روی یه میز و صندلی خالی 

امیرعلی : ببخشید نمیخواستم بترسونمت فقط میخواستم بگم خودم حساب میکنم 

رستا : خواهش میکنم . خودم فهمیدم 

در کیفمو باز کردم و کیف دستیمو از داخل اوردم بیرون اندازه غذام پول جلوی امیرعلی که تا اون موقع سرش زیر بود گرفتم

رستا : بخدا راضی نیستم اگر پولو نگیرید 

امیرعلی : اخه اینجور نمیشه 

رستا : میشه چرا نشه ؟ 

با شرمندگی پولو ازم گرفت و رفت تا حساب کنه منم از روی میز بلند شدم و با هم به سمت ماشین رفتیم . سوار شدیم و حرکت کردیم مسیر توی سکوت گذشت منو در خونمون پیاده کرد

رستا : ممنون هم بخاطر ناهار هم اینکه منو رسوندی فقط ماشینم باز جلوی مغازت موند 

امیرعلی : نگران نباش دوربین داره مغازم به ماشین تو هم میرسه اگر جایی خواستی بری یه زنگ بزنم هستم

رستا : ممنون خداحافظ

امیرعلی : خداحافظ

از ماشین پیاده شدم و مسیر حیاطو طی کردم در ساختمون رو باز کردم که یهو مهرسا از روی مبل بلند شد و با داد و جیغ اومد سمتم

مهرسا : هوی دختر بخیل چرا گوشیتو جواب نمیدی هان ها ها با توام کر شدی 

رستا : ساااااکتتتت 

یه جیغ زدم که دهنش بسته شد 

رستا : میزاری زر بزنم اول که گوشیم خاموش بود دوما چرا جیغ جیغ میکنی 

مهرسا : اولا . تو گوشیت دوما ناهار چرا نیومدی خونه 

رستا : اولا فکر نمیکردم اینجا بمونی لنگر بندازی دوما تو زندگی نداری 

مهرسا : اولا به تو چه هر جا بخام میمونم دوما خونه دوستم 

رستا : اه بسته هی اولا دوما بزار بشینم 

رفتم کیفو سمت مبل پرت کردم و نشستم 

مهرسا : نگفتی ناهار کجا بودی؟

رستا : با اقای امیرعلی سهیلی رفتیم رستوران 

مهرسا : اووووو

رستا : کوووفت 

بعدش خندید و گفت 

مهرسا : که اینطور 

رستا : بعله اینطور 

 

payan part 16

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

roman dokhtar tanha

part 17

 

 *از زبان مهرسا*

 

مهرسا : من که میدونم 

 رستا : چیو 

مهرسا : بالاخره امیرعلی میاد میگیرت 

رستا : زر مفت نزن چرا میگی ؟

مهرسا : از اونجا که سه ساعت بهت خیره میشه و تا براش دست تکون ندی نمیفهمه 

رستا : زر نزن باوا لابد تو کارای شرکت براش مشکلی پیش اومده 

مهرسا : هر جور راحتی 

رستا : راسی خواستم برم یه تاکسی میگیریم که باهم بریم از اونور هم میرم پیش بابا حاجی و مامانجون قول دادم برم پیششون یه سر بزنم دگ میمونم امروز سه شنبس دگ درسته ؟

مهرسا : اوکی . اره سه شنبس

رستا : من برم بالا لباسامو جمع کنم میام 

مهرسا : بزار منم میام کمکت 

با هم رفتیم بالا کلی مسخره بازی در اوردیم تا خود ساعت ۵ و نیم که منو رستا اماده شدیم من تیپ ساده زدم چون لباسی نیورده بودم یه مانتو چهار خونه سورمه‌ای و شلوار لی و شال سورمه‌ای و کیف و کفش مشکی 

رستا هم یه تیپ مشکی خاکستری زد یه پیرهن مدل مردونه خاکستری و یه مانتوی جلو باز یقه ابشاری مشکی تا روی زانو و یه شلوار ست خاکستری راسته پارچه‌ای و یه شال و کیف مشکی و یه کفش ساحلی بند بندی که پاشنه نداشت 

رستا : بریم 

مهرسا :اوهوم 

با هم از پله ها رفتیم پایین 

رستا : تو هم نکنه ماشینتو نیاری این وقت 

مهرسا : چمیدونستم تو این گند کاریو میکنی 

رستا : حالا شد دگ 

ماشین من یه ۲۰۶ البالویی بود که خیلی باهاش حال میکردم و اسمش نانسی بود ...

 

 *از زبان رستا* 

 

یه چند دقیقه‌ای منتظر بودیم تا ماشین اومد ...

اول مهرسا رو رسوندیم و بعدش منو جلوی مغازه ملکه یخی (سهیلی) پیاده شدم 

یه دور ؛ دور ماشین زدم و وارد مغازه شدم 

رستا : سلام صبح بخیر 

امیرعلی : مرحبا گونایدِن 

رستا : زدی تو فاز ترکی 

امیرعلی : فکر نمیکردم بلد باشی 

رستا : دیدی که بلدم

امیرعلی : بله بله 

کیفمو روی میز گذاشتم و کیف پولمو از داخلش در اوردم 

رستا : من برم کیک و شیر 

امیرعلی : تو چرا غذا نمیخوری که میای ؟

رستا : اولا از نظر غذا سیرم دوما از این پیرمرده خوشم میاد میخوام برم پیشش 

امیرعلی : اها 

دم در رسیدم و برگشتم سمتش 

رستا : سوال دگ ؟ 

امیرعلی : نه ندارم 

از مغازه خارج شدم و وارد مغازه بغلی شدم 

رستا : سلام عمو حسین 

عمو حسین : سلام به رستا خانم گل

رستا : عمو امروز شیر کاکائو و کیک دو قلو دارین ؟ 

عمو حسین : مگه میشه نداشته باشم 

کیک و شیرکاکائو رو اورد و داد دستم یه چند کلمه با هم صحبت کردیم از مشتریای عجیبش گفت و ...

رستا : عمو من برم سرکار وگرنه پوستم کندس 

عمو حسین : برو دخترم به سلامت 

از مغازه خارج شدم و وارد مغازه اقای امیرعلییی شدم 

کسی نبود عه پس کجاس کیف پولمو گذاشتم توی کیفم اومدم گوشیمو در بیارم که امیرعroman dokhtar tanha

part 17

 

 *از زبان مهرسا*

 

مهرسا : من که میدونم 

 رستا : چیو 

مهرسا : بالاخره امیرعلی میاد میگیرت 

رستا : زر مفت نزن چرا میگی ؟

مهرسا : از اونجا که سه ساعت بهت خیره میشه و تا براش دست تکون ندی نمیفهمه 

رستا : زر نزن باوا لابد تو کارای شرکت براش مشکلی پیش اومده 

مهرسا : هر جور راحتی 

رستا : راسی خواستم برم یه تاکسی میگیریم که باهم بریم از اونور هم میرم پیش بابا حاجی و مامانجون قول دادم برم پیششون یه سر بزنم دگ میمونم امروز سه شنبس دگ درسته ؟

مهرسا : اوکی . اره سه شنبس

رستا : من برم بالا لباسامو جمع کنم میام 

مهرسا : بزار منم میام کمکت 

با هم رفتیم بالا کلی مسخره بازی در اوردیم تا خود ساعت ۵ و نیم که منو رستا اماده شدیم من تیپ ساده زدم چون لباسی نیورده بودم یه مانتو چهار خونه سورمه‌ای و شلوار لی و شال سورمه‌ای و کیف و کفش مشکی 

رستا هم یه تیپ مشکی خاکستری زد یه پیرهن مدل مردونه خاکستری و یه مانتوی جلو باز یقه ابشاری مشکی تا روی زانو و یه شلوار ست خاکستری راسته پارچه‌ای و یه شال و کیف مشکی و یه کفش ساحلی بند بندی که پاشنه نداشت 

رستا : بریم 

مهرسا :اوهوم 

با هم از پله ها رفتیم پایین 

رستا : تو هم نکنه ماشینتو نیاری این وقت 

مهرسا : چمیدونستم تو این گند کاریو میکنی 

رستا : حالا شد دگ 

ماشین من یه ۲۰۶ البالویی بود که خیلی باهاش حال میکردم و اسمش نانسی بود ...

 

 *از زبان رستا* 

 

یه چند دقیقه‌ای منتظر بودیم تا ماشین اومد ...

اول مهرسا رو رسوندیم و بعدش منو جلوی مغازه ملکه یخی (سهیلی) پیاده شدم 

یه دور ؛ دور ماشین زدم و وارد مغازه شدم 

رستا : سلام صبح بخیر 

امیرعلی : مرحبا گونایدِن 

رستا : زدی تو فاز ترکی 

امیرعلی : فکر نمیکردم بلد باشی 

رستا : دیدی که بلدم

امیرعلی : بله بله 

کیفمو روی میز گذاشتم و کیف پولمو از داخلش در اوردم 

رستا : من برم کیک و شیر 

امیرعلی : تو چرا غذا نمیخوری که میای ؟

رستا : اولا از نظر غذا سیرم دوما از این پیرمرده خوشم میاد میخوام برم پیشش 

امیرعلی : اها 

دم در رسیدم و برگشتم سمتش 

رستا : سوال دگ ؟ 

امیرعلی : نه ندارم 

از مغازه خارج شدم و وارد مغازه بغلی شدم 

رستا : سلام عمو حسین 

عمو حسین : سلام به رستا خانم گل

رستا : عمو امروز شیر کاکائو و کیک دو قلو دارین ؟ 

عمو حسین : مگه میشه نداشته باشم 

کیک و شیرکاکائو رو اورد و داد دستم یه چند کلمه با هم صحبت کردیم از مشتریای عجیبش گفت و ...

رستا : عمو من برم سرکار وگرنه پوستم کندس 

عمو حسین : برو دخترم به سلامت 

از مغازه خارج شدم و وارد مغازه اقای امیرعلییی شدم 

کسی نبود عه پس کجاس کیف پولمو گذاشتم توی کیفم اومدم گوشیمو در بیارم که امیرعلی از داخل انبار با یه جعبه در اومد ...

 payan part 17لی از داخل انبار با یه جعبه در اومد ...

 payan part 17

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

roman dokhtar tanha

part 18

 

 *از زبان رستا* 

 

رستا : فکر کردم رفتی 

امیرعلی : نه رفتم انبار گردنبند های مرغ امین رو بیارم 

ذوق زده گفتم :

رستا :مرغ امین ؟

امیرعلی : اره . نکنه اینم میخوای 

رستا : اوهوم 

امیرعلی : این یکی نقره خالص خالص همه زنجیرش و سنگش از فیروزس بخاطر همین هزینش بالاس

رستا : اگر بالای ۳۰۰ یا ۳۵۰ جاس نمیخوام 

امیرعلی : اوهوم ۹۲۰ هزار تومن 

رستا : اووو . کی میگیره اینو

امیرعلی : تلفات داشته براش اینا سفارشین 

دیدم گذاشتشون پشت ویترین ...

اومد جعبه رو برداره بزاره تو انبار که یه مشتری اومد 

اقای جوان : به به اقا امیرعلی اقا این سفارش ما چیشد !؟

امیرعلی : بیا داداش که همین الان گذاشتم پشت ویترین 

اقاعه اومد جلو یه نگاه به ویترین کرد و پیداشون کرد توی این فاصله امیرعلی رفت کارتون رو گذاشت داخل اومد 

مرده که تازه چشمش به من افتاد 

مرده : سلام خانم 

رستا : سلام روزتون بخیر 

مرده : ممنون . امیر معرفی نمیکنی ؟ 

امیرعلی : چرا خانم رستا مجدی فروشنده جدید مغازه و رستا خانم ایشون محمد رضوی یکی از بهترین و صمیمی ترین دوستام که تازه نامزد کرده 

محمد : خوشبختم

رستا : همچنین درضمن نامزدیتون مبارک باشه 

محمد : ممنون 

گردنبند رو امیرعلی اورد 

امیرعلی : با رستا حرف بزن 

اوف خدا اینم همش میخواد منو امتحان کنه

رستا : بله بفرمایید این کارمون زنجیرش همش از نقرس بدو ناخالصی و همچنین سنگش از فیروزس و کلا ۹۲۰ هزارتومنه

محمد : به به چه قشنگ توضیح میده با جزئیات 

یه لبخند زدم 

امیرعلی : دست پروردمه 

رستا : هوهو حواست باشه ها

محمد : راست میگه ها من از الان طرفدار زن داداشم 

رستا : اووووف 

محمد : چیشده ؟

امیرعلی یه خنده بلند کرد 

امیرعلی : از روزی که اشنا شدیم شما سومین نفری هستی که ما رو زن و شوهر میکنید 

محمد : اهان 

بعد از کمی مکث با هم زدن زیر خنده . منم کم کم خندم گرفت ...

گردنبند رو گذاشتم توی یه جعبه و تحویل محمد دادم 

رستا : بفرما داداش محمد 

محمد : مرسی 

وکارتو گرفت طرفم 

امیرعلی : این چه کاریه راهتو بکش برو بینم 

محمد : تو خفه تو وجود نداری منم دارم با این خانم حرف میزنم

رستا : من نمیدونم چی بگم

محمد : تو نیاز نیست چیزی بگی 

از مجبوری کارتو گرفتم و براش ۹۰۰ هزارتومن رد کردم 

محمد یه تشکر کرد و از مغازه خارج شد ...

 

payan part 18

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

roman dokhtar tanha

part 19

 

 *از زبان رستا* 

 

امیرعلی : اوهو کی ساعت ۹ شد امروز داره زود میگذرها

رستا : اوهوم 

توی فاصله ی یه ساعت دو تا مشتری رد کردیم 

رستا : من دگ برم خداحافظ 

امیرعلی : خداحافظ

اومدم برم دستمو بزارم روی دستگیره که امیرعلی بلند اسممو داد زد که مجبور شدم به شتاب برگردم سمتش و یهو صورتم با قفسه سینس برخورد کرد

رستا : اوخ ای لال شی 

بعد دیدم خندش رفت هوا

یهو فهمیدم چی گفتم اصلا 

رستا : ببخشید

امیرعلی : از من ببخشید بلند صدات کردم 

رستا : بخشیدم 

امیرعلی : بیا این کلید مغازه و اینم ریموت در برقی کلید انبار هم پیشم میمونه 

ریموت و کلید پیش هم توی یه حلقه گذاشته بود 

رستا : ممنون فقط دیگه از شنبه شما نمیای ؟

امیرعلی : تا اخر هفته ببینم کارت چطوره 

رستا : باشه خداحافظ 

از مغازه خارج شدم و به سمت ماشینم که اونجا خوابش گرفته بود رفتم اومدم در ماشین رو باز کنم چشمم به لاستیک خورد کم باد بود روی اهنش بود 

رستا : وویییی حالا چیکار کنم به کی زنگ بزنم 

امیرعلی در برقی رو اورد پایین که چشمش خورد به من

امیرعلی : رستا خانم چیزی شده

رستا : اره نمیدونم چرا ماشین پنچر شده اومد نزدیکم و یه نگاهی کرد 

امیرعلی : زاپاس داری ؟ 

رستا : اره 

امیرعلی : صندوقو بزن خودم عوضش میکنم 

توی بهت رفتم اقای شرکت دار بیاد برای من لاستیک عوض کنه

امیرعلی : چرا منو نگاه میکنی ؟

رستا : نیاز نیست ممنون زنگ میزنم امداد خودرو بیاد عوضش کنه 

امیرعلی : صندوقو بزن کاری نداری

رستا : اما 

امیرعلی : اما نداره 

صندوقو زدم و لاستیکو در اورد حدود ۲۰ دقیقه طول کشید 

امیرعلی که داشت پیچ اخرو سفت میکرد گفت 

امیرعلی : تموم شد 

رستا : تروخدا ببخشید افتادین توی زحمت

امیرعلی : چه زحمتی 

عرق پیشونیشو پاک کرد و بلند شد که پیشونیش از دستاش سیاه شد 

رستا بزارین اب بیارم دست و روتون رو بشورید اب از صندوق اوردم و دستاشو صورتشو اب زد ولی اون لکه‌ی سیاه نرفت 

رستا : یه لکه سیاه روی پیشونیتونه بزارید دستمال بیارم پاک کنید 

اب رو گذاشتم صندوق عقب و درش رو بستم و از توی ماشین جعبه دستمال کاغذیو اوردم 

امیرعلی برداشت و پیشونیشو پاک کرد ولی نرفت 

امیرعلی : رفت ؟ 

رستا : نه بزارید خودم پاکش کنم 

دستمالو از دستش گرفتم و پیشونیشو پاک کردم که رفت نگاهم باهاش برخورد کرد و هینجوری نگام میکرد 

رستا : ببخشید لباستونم سیاه شد

امیرعلی نگاهشو ازم گرفت 

امیرعلی : خواهش میکنم من برم ساعت ۱۱ و نیم جلسه دارم خداحافظ

رستا : ببخشید تروخدا خداحافظ

سوار ماشینامون شدیم و راه افتادیم ...

 

payan part 19

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

roman dokhtar tanha

part 20

 

 *از زبان رستا* 

 

قبل از اینکه برم خونه بابا حاجی باید برای امیرعلی یه هدیه بگیرم . ماشین رو جلوی یه بوتیک مردونه پارک کردم چند نفری پسر داخلش بود با صاحب مغازه ۳ نفر میشدن از اون خوشتیپای ورزش کار 

رستا : سلام خسته نباشید

صاحب مغازه : سلام بفرمایید 

رستا : یه پیرهن مردونه میخوام سایز خودتون  

پسره : نکنه برا خود من میخواید ؟!

رستا : اگر ندارید برم 

پسره : چرا هست یه لحظه 

تو دلم بهش خندیدم 

بعد از چند دقیقه با پنج یا شش تا پیرهن با رنگای مختلف اومد 

گذاشتشون روی میز 

منم یکیشون که مشکی چهارخونه با خط های سفید انتخاب کردم 

رستا : همینو میخوام 

پسره : باشه چیزی دیگه لازم ندارید !؟

رستا : نه ممنون 

پیرهنو حساب کردم و از مغازه زدم بیرون با خودم فکر کردم یه پیرهن کمه هم کمک کرد تا اون دزدا رو بگیرم هم الان پنچری ماشین رو گرفت یه ادکلن هم تکش میخواد که بعدا میگیرم . گاز دادم به سوی خونه بابااا حاجییی یه اهنگ هم گذاشتم تا اخر بلندش کردم 

موزیکامو بوم بوم 

چشا روی زوم زوم 

.....

بیا نزدیکتر پیشم 

انگار گوله اتیشم 

همه پیکا بالاس هی هووووو

(بوم بوم . نیکیتا و شری)

 

رسیدم در خونه بابا حاجی

ماشین و دم در پارک کردم و زنگ و زدم 

بدون هیچ حرفی درو باز کردن

وارد حیاط پر از گل و درخت شدم مسیری رو طی کردم تا به ساختمون رسیدم که مامان جون در و باز کرد و منو توی اغوش کشید 

رستا : سلام مامان جونی

مامان جون : سلام به دختر نازم 

دیدم بابا حاجی هم اومد 

بابا حاجی : به به نوه گلم 

رستا : سلام بابا حاجی

بابا حاجی : سلام به روی ماهت

با هم وارد ساختمون شدیم و نشستم روی مبل ...

لباسامو یادم رفت از صندوق بیارم صبح گذاشتم توی ماشین 

رستا : اشکال که نداره یروز مهمونتون شم 

مامان جون : واااا ما از خدامونه پیشمون بمونی اصلا مگه نگفتیم نمیخواد بری تو اون خونه ؟ بمون همینجا 

رستا : پس من برک لباسامو بیارم مامان جون ما در این مورد حرف زدیم قبلا 

مامان جون : هر جور راحتی 

مسیر حیاطو طی کردم تا رسیدم به در ؛ درو باز کردم و صندوق عقب رو باز کردم و ساک لباسامو اوردم بیرون و به سمت ساختمون راه افتادم 

در باز کردم و وارد شدم 

بابا حاجی : رستا جان اتاق مهمان بالا رو برات اماده کردم میتونی اونجا بمونی و استراحت کنی 

رستا : مرسییی

پریدم بغلشو یا ماچ ابدار از لپش کردم 

کیفمو از روی مبل برداشتم و رفتم بالا 

لباسایی رو که اوردم توی کمد جاسازی کردم ...

 

payan part 20

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...