رفتن به مطلب

رمان رویای چشم آبی| فاطمه مهرجرد (Fa.m) کاربر انجمن نودهشتیا


Alone Girl
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

spacer.png

نام‌ رمان: رویای چشم آبی

نویسنده: فاطمه مهرجرد 

ژانر: عاشقانه-اجتماعی-تراژدی

هدف: علاقه به نویسندگی و تقویت قلم.

خلاصه: حقیقت هایی محکوم به نهان که زندگی زیبای کالبد دخترانه ای را به ویرانی می‌کشانند. رویدادهایی که به دست پدری‌ هدایت می‌شوند که نقاب مهربانی به چهره می زند. دنیایی که رو به تیرگی می‌رود و رویایی که نمی‌خواهد احساساتش را چال کند. جوانی که اسیر تضاد دو احساس شده و نمی‌داند عشقش را در پیش بگیرد یا به انتقامش برسد و درآخر... این نیکی ست که بد را کنار میزند و وجود دخترک را می لرزاند. و آیا رویا، همچنان می پذیرد رویای این کابوس زیبا شود؟

ناظر:  @m.azimi

ویراستار: @زری گل

[شخصیت‌های رمان🐬💙]

ویرایش شده توسط -Fateme-
  • لایک 29
  • تشکر 3
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه: چشمان‌ آبی‌ام رویای تو شده بود و تو... برای به دست آوردن این رویا، از خودم گذشتی! دنیای زیبا و بدون دغدغه ام را با ورودت ویران کردی و من نمی‌دانستم عاشقت باشم یا حقیقت تلخ تر از زهر را بپذیرم؛ که تو هرگز عاشق دختری چون من نخواهی شد! اما همه چیز آن نبود که من در سرم می‌پروراندم، گویی تو نیز مانند بقیه، چیزها از من پنهان کرده بودی...

  • لایک 25
  • تشکر 2
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

#پارت_اول

با رسیدن آسانسور به طبقه ی پایین، از بین مردمی که اکثرا دستشون پر از پلاستیک خرید بود، خارج شدم و کنار خیابون برای گرفتن ماشین ایستادم. چند روز دیگه مراسم عقد بهترین دوستم بود و من برای خرید باهاش به پاساژ اومده بودم و وقتی حس کردم بین اون و ‌نامزدش یه موجود اضافی‌ام، خداحافظی کردم و ترجیح دادم بشینم تو خونه و برای امتحان فردام  درس بخونم. 

خداروشکر توی خرید سخت گیری نمی‌کردم و اولین لباسی که به چشمم می‌اومد، انتخاب می‌شد و  می‌خریدمش که این بار از اونجایی که من هیچی همراه خودم نیاورده بودم، خود فائزه زحمت خرید پیرهن سرمه‌ای رنگ پشت بلند منتخبم رو کشید. 

ماشین‌ها یکی-یکی از جلوم رد میشدن و من با کلافگی دستم رو تکون می‌دادم تا شاید یکیشون جلوی پای من بایسته. بعد چندثانیه که من مشغول بال-بال زدن برای  ایستادن یک ماشین بودم، تاکسی زرد رنگی جلوی پام توقف کرد. سریع در عقب رو باز کردم، نشستم و با گفتن آدرس خونه راننده ماشین رو به حرکت درآورد.

نگاهم رو از پنجره به بیرون دوختم و مغازه‌هایی که اکثرشون فروش پوشاک  داشتن رو از نظر گذروندم.  خیابون شلوغ بود و حتم داشتم باید برای رسیدن به خونه خیلی منتظر بمونم. 

بعد از نیم ساعت  که توی ترافیک گیر افتاده بودیم، راننده ماشین رو جلوی در کرم رنگ خونه نگه داشت. دستم رو به سمت دستگیره در بردم و درهمون حالت پرسیدم:

- چقدر شد؟

دهن باز کرد مبلغ رو بگه که با یادآوری اینکه هیچ پولی همراهم نیست سریع گفتم:

- ببخشید یه لحظه صبر کنین، من پول همراهم نیست، الان میام.

و بدن توجه به «خانم» گفتنش پلاستیک لباسم رو برداشتم، چادرم رو بالا گرفتم و از ماشین پیاده شدم. از روی جوی پیش روم پریدم، به سمت در حرکت کردم و زنگ در رو فشردم. انگار کنار آیفون ایستاده بودن که سریع در باز شد. وارد حیاط شدم و بدون اینکه در رو ببندم، پا روی مزاییک‌ها گذاشتم و به طرف در خونه دویدم.

جلوی در وایسادم، کفش‌هام رو از پام درآوردم و دری که توسط فرد داخل خونه باز شده بود رو هل دادم. بدون توجه به اطرافم در چوبی قهوه‌ای رنگ اتاقم رو باز کردم و واردش شدم. به سمت کمد دیواری‌ روبه‌روم رفتم، درش رو باز کردم و مشغول پیدا کردن کیفی که کیف پولم داخلش بود شدم. عصبی زیر لب غر زدم:

- خبر مرگت رویا که انقدر شلخته ای! اون بنده خدا اون بیرون منتظره تو اینجا داری دنبال پولت می‌گردی. دِ پیدا شو دیگه.

با دیدن رنگ طوسی کیفم ذوق زده دست دراز کردم و اون رو از ته کمد و زیر لباس‌های به هم ریخته‌م بیرون کشیدم. زیپش رو باز کردم و کیف پولم رو بیرون آوردم. از جام بلند شدم و در حالی که پول‌هام رو می‌شمردم، از اتاق خارج شدم. با دیدن فردی که جلوم ایستاده بود،  ترسیده هینی کشیدم و دستم رو روی قفسه سینم گذاشتم.

- کجا با این همه عجله؟

نفس عمیقی کشیدم و بدون توجه به سوالش، با چهره‌‌ای اخم آلود ناشی از ترسی که بهم وارد شده بود، پرسیدم:

- تو اینجا چیکار می‌کنی؟

از جلوی راهم کنار رفت و دست به سینه ایستاد:

- زنگ زدم به گوشیت، جواب ندادی اومدم اینجا.

با یادآوری اینکه گوشیم دست فائزه‌ست، ضربه ای با دستم به پیشونیم وارد کردم، خواستم حرفی بزنم که یاد راننده ی منتظر دم در افتادم، بدون هیچ حرفی از کنارش رد شدم و به طرف در نیمه باز خونه حرکت کردم که با حرف سعید نفس عمیقی کشیدم و سرجام ثابت موندم.

- من حساب کردم.

و قبل از اینکه قدم از قدم بردارم صدای آرومش گوشم رو نوازش کرد.

- رویا!

زبونم برای جاری کردن کلمه ی «جانم» به حرکت در اومد اما با دیدن مامان که از آشپزخونه بیرون اومده بود و ما رو تماشا می‌کرد، به خودم اومدم و به یک «بله» اکتفا کردم که گفت:

- وقت داری بریم بیرون؟

کلافه پوفی کشیدم و چشم‌هام رو روی هم فشردم. با فائزه نموندم با تو بیام؟ تازه از راه رسیدم، خیر سرم می‌خواستم درس بخونم؛ اما دلم نمی‌اومد ناراحتش کنم و دست رد به سینه‌ش بزنم. به طرفش برگشتم، لبخندی روی لب‌هام نشوندم و با مهربونیِ ذاتی ای که توی وجودم بود لب زدم:

- اوهوم، بریم.

 ولی اون لبخند من رو پای چیز دیگه ای گذاشت و نگاهش ستاره بارون شد. دستی بین موهای مشکی رنگش کشید و خواست حرفی بزنه که من به اتاقم برگشتم. کیف پولم رو روی  میز تحریری که کنار در اتاق قرار داشت انداختم و به سمت آشپزخونه قدم برداشتم. نگاهم رو به مامان که مشغول پختن کیک بود دوختم و گفتم:

-  مامان! من دارم با سعید میرم بیرون.

 بدون اینکه سرش رو بالا بیاره، گره روسریش رو سفت کرد، به هم زدن مواد کیک ادامه داد و گفت:

- گفت بهم مامان جان!  قبل اینکه بابات برسه برگردین. 

«چشم»ی گفتم و بعد از اینکه خداحافظی کردم، همراه با سعید از خونه خارج شدم. خم شدم تا کفش‌هام رو جلوی پام مرتب کنم که سعید پیش قدم شد و زحمت من رو کم کرد. لبخند خجالت زده ای روی لب‌هام نقش بست و بعد از اینکه کفش‌هام رو پام کردم، شونه به شونه ی هم به طرف در حیاط قدم برداشتیم. سعید پسرعموم بود و تنها سه سال از من بزرگ تر بود. تقریبا هم قد بودیم و خیلی بلند بود. از اینکه کنارش داشتم راه می‌رفتم احساس عجیبی داشتم. شاید خجالت می‌کشیدم، اما نمی‌تونستم منکر قندی که توی دلم در حال آب شدن بود بشم.

در حیاط رو باز کرد و بدون هیچ حرفی اجازه داد تا اول من از خونه بیرون برم. خودش هم پشت سرم از خونه خارج شد و در رو بست. به سمت پژوی سفید رنگش رفتم و اون‌ هم در رو باز کرد. سوار ماشین شدیم و ماشین رو به حرکت درآورد. تنها صدایی که به گوش می‌رسید سکوت بود و این سکوت همراه با نگاه‌های زیر زیرکی سعید معذبم می‌کرد. نگاهی به آیینه ی ماشین انداختم و درحالی که چادرم رو روی سرم مرتب تر می‌کردم با کنجکاوی پرسیدم:

- کجا داریم می‌ریم؟

نفسش رو به آرومی به بیرون فرستاد و لب زد:

- نمی‌دونم.

دستی به ابروهای نازکم کشیدم، با تعجب سرم رو به سمتش چرخوندم و تکرار کردم:

- نمی‌دونی؟

- هوم، نمی‌دونم. همین که تو الان کنارمی کافیه، جاش مهم نیست.

@زری بانو

@m.azimi

ویرایش شده توسط -Fateme-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_دوم

چندبار پلک زدم و نگاهم رو به روبه‌رو دوختم. احساس گرمای عجیبی می‌کردم و گونه‌های سفید رنگم به سرخی نزدیک شده بودن. نمی‌دونستم باید چه جوابی بهش بدم؟ همین الان بهش می‌گفتم نه؟ یا صبر می‌کردم تا از احساسم مطمئن بشم؟ از یه طرف حس عذاب آورِ عذاب وجدان نسبت به این نجواهای عاشقانه و از یه طرف لذتی بود که بابت این دوست‌داشته شدن به دلم می‌نشست و من رو سردرگم می‌کرد! دوست داشتم که یکی این طوری دوستم داسته باشه. حالا به عنوان یه خواهر یا... عشق؛ که من گزینه اول رو به دومی ترجیح می‌دادم؛ اما هرچی که بود، برام لذت بخش بود.

واقعا نمی‌دونستم چی باید در جواب این حرف و این صدای پر از احساس بگم. چشم‌هام رو بستم و مژه‌های پر پشتم همدیگه رو به آغوش کشیدن. زیر لب خطاب به رویای عوضیِ درونم گفتم:

- خیلی بی‌شعوری!

- چیزی گفتی؟

چشم‌هام رو باز کردم و دستپاچه لب زدم:

- نه، با خودم بودم.

«اوهوم»ی گفت و بعد از مکث طولانی ای بدون مقدمه گفت:

- رویا! تا کی باید منتظر بمونم؟

سکوت بدی فضای ماشین رو در بر گرفت. حقیقتش این بود که از این سوال ناگهانی شوکه شده بودم. دقیقا سه سال بود که سعید رو منتظر جواب خودم نگه داشته بودم و هر بار به یک بهانه اون رو از خودم دور می‌کردم اما انگار متوجه نشده بود که من نه تنها احساس خاصی نسبت بهش ندارم، بلکه اون اصلا ویژگی‌های مورد نظر من رو نداشت. وقتی جوابی از من دریافت نکرد عصبی اما غمگین ادامه داد:

- گفتی هجده سالگی برای ازدواج زوده، گفتم باشه. دانشگاه رفتی گفتی باید درسم رو تموم کنم، گفتم باشه. الان چی میگی؟ 

آب دهنم رو قورت دادم و بعد از نفس عمیقی با کلافگی دهن باز کردم:

- خوبه خودت هم داری میگی وقتی درسم رو تموم کنم، الان تموم شده؟ بعدش هم من بهت گفتم وقتی درسم تموم شد بهت جواب مثبت میدم؟ من هنوز درسم تموم نشده که بخوام به ازدواج فکر کنم.

دلیل مسخره و شاید یک بهانه‌ی مسخره‌تری بود که به زبون آورده بودم اما همین هم اعصابش رو بهم ریخته بود. شاید اون هم فهمیده بود که فقط دارم بهانه میارم تا از دوست داشته شدن توسط اون  نهایت استفاده رو ببرم.

لب‌های نازکش رو روی هم فشرد و برای چندثانیه چشم‌هاش رو بست. ابروهای پهنش رو در هم کشید و برای اینکه یه وقت تصادف نکنیم سریع چشم‌هاش رو باز کرد و همون طور که به روبه‌رو خیره بود با صدایی آروم گفت:

- گفتی هروقت درست تموم شد... 

کمی مکث کرد و با صدایی که لرزش کمی در اون مشهود بود ادامه داد:

- به من هم فکر می‌کنی.

با این حرفش قلبم به درد اومد. من داشتم چیکار می‌کردم؟ من با دل این پسر چیکار کرده بودم که جلوی من این طوری و با این صدای لرزون حرف می‌زد؟! دلم می‌خواست بهش بگم بهت فکر کردم، خیلی هم فکر کردم اما هنوز به نتیجه ی درستی نرسیدم؛ هنوز نفهمیدم می‌تونم بهت به چشم یک شوهر نگاه کنم یا نه. 

نه من حرفی زدم و نه سعید ازم جواب خواست و دوباره یه سکوت حال بهم زن که مقصرش خودم بودم. 

***

با صدای مامان سرم رو به سمت در کج کردم و برای اینکه صدام بهش برسه بلند گفتم:

- جانم مامان!

- فائزه اومده.

از پشت میز تحریر کرم رنگم بلند شدم، دستم رو به طرف دستگیره‌ی در دراز کرده و بازش کردم که فائزه با چندتا پلاستیک پر خودش رو تو اتاق پرت کرد. قبل از هر چیزی سریع دست توی کیفش کرد، موبایلم رو از توش درآورد، به دستم داد و گفت:

- بگیر که این سعید خودش رو کشت از بس زنگ زد.

مغموم سری تکون دادم و گفتم:

- پیشش بودم.

نگاه کنجکاوش رو که دیدم بهش اشاره کردم تا بشینه. وسایل داخل دستش رو کنار تخت رها کرد و به سمت صندلی میز تحریرم رفت. شال مشکی رنگش رو از سرش پایین انداخت و در حالی که موهای شرابیش رو بالای سرش جمع می‌کرد، روی صندلی نشست و با دیدن کتابم که روی میز بود گفت:

- داشتی درس می‌خوندی؟

سری به معنی «آره» تکون دادم، به سمت تخت رفتم و روش نشستم. موهای ریخته شده توی صورتم رو پشت گوش انداختم و بعد نفس عمیقی شروع کردم به تعریف اونچه که از سعید شنیدم و اونچه که سعید از من شنید. بعد اینکه حرف‌هام تموم شد با دست‌هام صورتم رو پوشوندم و نالیدم:

- چیکار کنم فائزه؟  

جوابی که نشنیدم سرم رو بالا آوردم و نگاهم رو به چشم‌های میشی رنگش دوختم. وقتی دید دارم نگاهش می‌کنم با لحنی که ناباوری درش موج می‌زد گفت:

- خیلی بدی رویا! تو که اونو دوست نداری چرا منتظرش می‌ذاری؟ چرا نمیری بهش بگی نه و تمام؟

با کلافگی از جام بلند شدم و چرخی دور خودم زدم:

- نمی‌تونم، هم دلم نمیاد، هم دلم نمی‌خواد.

نگاهش رنگ تعجب گرفت و اون هم از جاش بلند شد. به سمتم اومد و سرم رو به سمت خودش چرخوند. لبخند متعجبی زد و بین لب‌های سرخ و گوشتیش فاصله ایجاد کرد:

- یعنی چی نمی‌تونی رویا؟ چرا دلت نمی‌خواد؟ اصلا برای چی دلت نخواد؟ مگه به خواسته‌ی دل توعه؟

نگاهم رو ازش گرفتم، دوباره روی تخت نشستم و پرده‌ی کوتاه  بنفش رنگم رو کنار زدم.  به منظره‌ی بیرون از پنجره خیره شدم. خورشید پشت ساختمون‌های بلند روبه‌رو پنهان شده و رنگ آسمون رو، رو به تاریکی می‌برد. برگ زرد رنگی که باد اون رو به حرکت درآورده بود رو با چشمم دنبال کردم و به تصویر منعکس شده ی خودم درون آینه خیره شدم. نفس عمیقی کشیدم و آروم لب زدم:

- حس عجیبی دارم از اینکه می‌بینم سعید انقدر من رو دوست داره، یه جوریه، انگار که قند تو دلم آب بشه، دوست دارم این دوست داشتن همیشه باشه.

مکثی کردم، دست زیر چونه زدم و به کبوتر سیاه رنگی که روی سیم‌های برق نشسته بود خیره شدم. نه فقط به سعید، بلکه برای سوال‌های فائزه هم جواب قانع کننده‌ای نداشتم. لحن پر از نازش، حالا عصبی شده بود: 

- می‌فهمی چی داری میگی؟ تو اینجوری نبودی رویا! درکت نمی‌کنم؛ واقعا درکت نمی‌کنم.

 من اینجوری نبودم؟ من... من فقط از اینکه انقدر برای سعید اهمیت داشتم لذت می‌بردم. عقلم فریاد می‌زد که این کار اشتباهه اما قلبم می‌گفت از این موقعیت استفاده کن. فائزه فرصت دفاع بهم نداد و به طرف وسایلش رفت؛ هرچند دفاعیه هم نداشتم. اون‌ها رو برداشت و قبل از اینکه از اتاق خارج بشه گفت:

- خیلی خودخواه شدی رویا! تو داری با احساسات سعید بازی می‌کنی. 

و بدون اینکه خریدهاش رو بهم نشون بده، در رو محکم پشت سرش بست و من رو با افکار ضد و نقیضم رها کرد. نفسم رو با کلافگی به بیرون فرستادم، به چهره‌ی سردرگم خودم درون شیشه ی پنجره خیره شدم و بعد از چند لحظه با بغض نگاه از چشم‌های به رنگ  دریام گرفتم و خودم رو روی تخت انداختم.

@Atria

ویرایش شده توسط -Fateme-
  • لایک 25
  • تشکر 1
  • سردرگم 2
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_سوم

من قصدم بازی کردن با احساسات پسرعموم کسی که از بچگی باهاش بزرگ شدم نبود. من لذت می‌بردم از اینکه سعید سه سال پای من نشسته، به هیچ دختری جز من فکر نکرده، اینکه انقدر براش ارزشمندم و تا این حد دوستم داره.

 چشم‌هام رو به روی سقف بستم. حق با فائزه بود، همه ی این‌ها کمال خودخواهی بود و بازی کردن با احساسات پاک یه عاشق. حالا که فهمیدم اون مرد ایده آل زندگیم نیست بهترین راه این بود که برم و بهش بگم دلم نمی‌خوادش؛ باید پا روی خواسته ی دلم بذارم، باید با نفسم مبارزه کنم؛ اما چطور بهش بگم که ناراحت نشه؟ اصلا چطور از این همه احساس بگذرم؟ تا آخر شب فکر کردم و وقتی که باباهم به خونه اومد، برای شام از اتاق خارج نشدم. کلافه از روی تخت بلند شدم و برای رهایی از افکارم به درس پناه بردم.

***

دست رومینا رو گرفتم و با دو به سمت ماشین بابا که یک سوناتای سفید رنگ بود دویدم. در عقب رو باز کردم و اول رومینا رو به داخل هل دادم که «آخ»ش بلند شد و بعد خودم نشستم. در رو بستم و خطاب به بابا سریع گفتم:

- بابا بدو دیر شد.

با حرف من بابا ماشین رو روشن کرد و به سمت خونه ی فائزه اینا حرکت کرد. امروز مراسم عقد فائزه بود و از اون روز که سر قضیه ی سعید باهم بحثمون شده بود هم رو ندیده بودیم. فقط مامانش به خونمون زنگ زد و دعوتمون کرد.

بی‌اختیار ذهنم به سمت سعید پرکشید که هنوز باهاش حرف نزده بودم. هربار می‌خواست به هر بهانه ای بهم نزدیک بشه من ازش دوری می‌کردم. دنبال یه بهانه می‌گشتم که برم و قال قضیه رو بکنم که یک دلیل درست و حسابی برای جواب منفیم داشته باشم. شونه ای بالا انداختم و به صحبت‌های مامان و بابا که نمی‌دونم در مورد چی بود گوش دادم.

بعد چند دقیقه به مقصد رسیدیم و همگی از ماشین پایین اومدیم. چادرم رو از زیر دست و پا جمع کردم و به سمت در بزرگ قهوه ای رنگ رو‌به روم قدم برداشتم. دستم رو روی زنگ در فشردم و فرد پشت آیفون انگار که تصویر من رو دید و شناخت که بدون هیچ حرف اضافه ای در رو باز کرد.

همگی باهم وارد حیاط خونه شدیم و همون لحظه پدر فائزه از حیاط پشتی که بزرگ تر بود و قسمت مردانه رو اونجا برگزار کرده بودن، برای خوش آمدگویی به سمت ما اومد. بعد از سلام و احوال پرسی های همیشگی، پدر فائزه دستش رو به طرف در خونه دراز کرد و خطاب به مامانم گفت:

- بفرمایید، اعظم خانم منتظرتون بودن.

از بابا و آقا مهدی فاصله گرفتیم و به سمت خونه راه افتادیم. با رسیدن به در خونه کفش‌هام رو درآوردم و با کفش‌های پاشنه بلندم که داخل پلاستیکی گذاشته بودم عوض کردم؛ چون اصلا نمی‌تونستم با کفش پاشنه ده سانتی تو خیابون راه برم. رومینا و مامان هم همین کار رو کردن و همون لحظه در توسط اعظم خانم، مامان فائزه باز شد. دوباره سلام و احوال پرسی و وقتی پاهای من درحال شکسته شدن بودن وارد خونه شدیم.

سمت راست خونه راه پله ای به بالا قرار داشت که اتاق فائزه، یک اتاق دیگه و یک نشیمن گاه کوچیک رو شامل میشد. پایین پله‌ها آشپزخونه و زیر پله‌ها هم سرویس بهداشتی قرار داشت. توجهی به سنگینی نگاه حضار نکردم و رو به اعظم خانم گفتم:

- ببخشید من کجا لباس‌هام رو عوض کنم؟

- برو تو اتاق فائزه عزیزم.

وا رفته نگاهی به پله‌ها و بعد به کفش‌هام انداختم. مامان همراه اعظم خانم از من و رومینا دور شد. رومینا که راحت بود چون پاشنه ی کفش‌هاش کوتاه بود اما من بیچاره بودم. به سمت پله‌ها حرکت کردیم و همون‌جا برای راحتی بیشتر چادرم رو درآوردم و به دست رومینا سپردم. به آرومی پا روی پله ی اول گذاشتم و به همون شکل تا پله ی آخر رو رفتم. نفس راحتی کشیدم و دستم رو از نرده جدا کردم و نفس عمیقی کشیدم‌. خواستم برای گرفتن چادرم به طرف رومینا برگردم که پام کج شد و با صورت به روی زمین پارکت شده افتادم که صدای بدی از برخوردم با زمین توی فضا پیچید و بین سر و صدای اندک مهمون‌ها گم شد.

صدای هین بلند رومینا، صدای قدم‌هاش و صدای دری که به سرعت باز شد و تق تق کفش‌های یک نفر توی گوشم پیچید. سرم بر اثر برخورد با زمین تیر می‌کشید و دماغم به شدت درد می‌کرد. چیزی نگذشت که صدای نگران فائزه هم به جیغ جیغ‌های رومینا اضافه شد. 

- وای رویا! تو چرا شبیه کتلت شدی؟ وای! تو باز از این کفشا پوشیدی؟ پاشو‌، رومینا بیا کمک کن این نابود شد.

رومینا دست راست و فائزه دست چپم رو گرفت و با کمک هم از زمین جدام کردن. روی زمین نشستم و دستم رو به سرم گرفتم. با یه حرکت کفش‌هام رو از پام درآوردم و اون‌ها رو به گوشه ای پرتاب کردم. کمی خودم رو عقب کشیدم تا اگه کسی به جلوی پله‌ها اومد من رو نبینه. سرم رو بالا آوردم و خواستم حرفی بزنم که صدای جیغ خفه ی فائزه و رومینا همزمان بلند شد:

- خون!

متعجب سرم رو بالا آوردم که با خیس شدن زیر بینیم و چکیدن قطره ای خون به روی مانتوی یشمی رنگم سریع دستم رو روی دماغم گذاشتم و به رومینایی که به خاطر ترس از خون نزدیک بود از حال بره با صدایی آروم و لحنی که کلافگی درش مشهود بود گفتم:

- بیا برو تو اتاق الان غش می‌کنی می‌مونی رو دستمون.

با این حرفم سریع از کنار فائزه رد شد و به اتاقی که کنار من قرار داشت رفت. فائزه با سرعت به سمت اتاق خودش  حرکت کرد و من دست دیگم رو زیر دستم گذاشتم تا خون‌ها روی زمین نریزه. خیلی آروم از جام بلند شدم که از درد مچ پام صدای آخم بلند شد. به آهستگی و لنگون-لنگون به سمت سرویس بهداشتی ای که آخر سالن قرار داشت رفتم. 

همون لحظه فائزه با یک جعبه دستمال کاغذی به سمتم اومد. وارد دستشویی شدم و مشغول تمیز کردن سر و صورتم شدم. وقتی کامل صورتم رو شستم و آرایش صورتم هم قشنگ از بین رفت، سرم رو بالا گرفتم و دستم رو برای گرفتن دستمال کاغذی به سمت فائزه دراز کردم. 

دستمال رو از دستش گرفتم و تو سوراخ دماغم فرو کردم. همون طور که سرم بالا بود، دستم رو به دست فائزه دادم و چون پام درد می‌کرد با قدم‌های کوتاه به سمت اتاقش حرکت کردیم. به سمت تخت یک نفره ای که گوشه ی اتاق و زیر پنجره قرار داشت قدم برداشتم و روش نشستم.

یکی یکی دکمه های مانتوم رو باز کردم و گوشه ای گذاشتم تا بعدا برم و بشورمش. رومینا که لباس‌هاش رو عوض کرده بود داخل اتاق اومد و کفش‌هام رو که همرنگ لباسم سرمه‌ای بود به دستم داد. لحن بی‌حوصله‌ی‌ فائزه نگاهم رو به سمت خودش چرخوند.

- نمی‌خواد اون کفش‌های وامونده رو بپوشی، الان خودم بهت کفش میدم.

«باشه»ای گفتم و درحالی که روسریم رو درمی‌آوردم نگاهی به فائزه انداختم و با شیطنت و صدایی تو دماغی گفتم:

- چه لباست خوشگله شیطون! با آقاتون ست کردین؟

با این حرفم نیشش باز شد و با ذوق «آره»ای گفت اما انگار چیزی یادش اومده باشه لبخندش محو شد. دستی به دامن صورتی رنگش کشید و به سمت کمد دیواری ای که روبه‌روی من بود قدم برداشت. در همون حالت خطاب به رومینا گفت:

- رومین برو پایین طناز رو بگو بیاد بالا. 

ویرایش شده توسط -Fateme-
  • لایک 24
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_چهارم

رومینا «باشه»ای گفت و از اتاق خارج شد. به طرف فائزه که کفش به دست داشت به سمتم می‌اومد برگشتم و مشغول نگاه کردن به لباسش شدم. لباس شبی به رنگ صورتی کم حال که قسمت بالای قفسه سینه از حریری به رنگ خود لباس درست شده بود و از کمر به پایین به صورت کلوش و تا پایین مچ پاش ادامه داشت. کفش سرمه ای رنگی که دستش بود و پاشنه ای پهن داشت رو از دستش گرفتم و مشغول پوشیدنش شدم که صداش باعث شد سرم رو بلند کنم.

- دیر که اومدی، حالا به خاطر دست و پاچلفتی بودنت باید دیر تر بیای پایین.

برای دفاع از خودم  با لحنی مظلومانه گفتم:

- تقصیر رومینا بود خب، موهاش به گوشواره‌ش گیر کرده بود باز نمیشد، تا اون رو درست کردم طول کشید.

همون لحظه در اتاق باز و رومینا همراه طناز وارد اتاق شدن. طناز با دیدن فائزه سریع گفت:

- تو که هنوز اینجایی، زود باش دیگه.

فائزه قبل از اینکه از اتاق خارج بشه طناز رو مخاطب قرار داد و گفت:

- بیا قیافه‌ی این رویا رو درست کن.

و سریع از اتاق خارج شد و رومینا هم پشت سرش بیرون رفت. طناز جلو اومد و با دیدن من با نگرانی گفت:

- وای چیکار کردی تو؟ 

- خوردم زمین. 

انگار که حدس می‌زد چه اتفاقی افتاده باشه، درحالی که به طرف کیفش می‌رفت با خنده گفت:

- حتما کفش پاشنه بلند پات کردی.

خندیدم و «هوم»ی گفتم. طناز به سمتم اومد و با وسایلی که تو دستش بود مشغول آرایش صورتم شد. وقتی کار آرایش صورتم تموم شد، کفش‌هایی که فائزه بهم داده بود رو پام کردم، به سمت میزتوالتی که روبه‌روی تخت قرار داشت رفتم و نگاهم رو به تصویر منعکس شده‌م درون آینه دوختم.

پوست سفید صورتم نیازی به کرم سفید کننده نداشت و آرایش ملیحی که روی چهره‌م توسط طناز نقاشی شده بود زیبا ترم کرده بود. لبخندی زدم و با شونه ی فائزه جلوی موهام رو که خراب شده بودن رو صاف کردم و مثل قبل دو طرف صورتم رهاشون کردم و قهوه‌ای موهام، حکم یک قاب رو برای گردی صورتم تداعی می‌کرد. به سمت طناز برگشتم و خیره به چشم‌های سیاهش با لبخند گفتم:

- دستت طلا.

اون هم لبخندی زد و با گفتن «کاری نکردم» لبخندم رو پررنگ تر کرد. همراه هم از اتاق بیرون رفتیم، من به سمت دستشویی رفتم و دستمال کاغذی رو از توی دماغم درآوردم و وقتی دیدم دیگه خبری از خون نیست اون رو داخل سطل کوچیک کنارم انداختم و همراه طناز از پله‌ها پایین رفتیم.

 به پایین پله‌ها که رسیدیم از همون‌جا مشغول سلام کردن به هرکسی که می‌شناختم و نمی‌شناختم شدم. به طرف فائزه که روی صندلی مخصوصش نشسته بود و دختر‌های فامیلشون دوره‌ش کرده بودن، حرکت کردیم و به جمعشون ملحق شدیم.

تو تمام مدت می‌دیدم که فائزه سعی داره من رو نگاه نکنه اما دلیلش رو درک نمی‌کردم. متفکر بهش خیره شده بودم که انگار زیر سنگینی نگاهم طاقت نیاورد و گفت:

- چیه؟

پشتم رو بهش کردم و درحالی که به طرف پنجره های کنار در می‌رفتم گفتم:

- بیا کارت دارم.

کنار پنجره ایستادم و پرده‌ی توری سفید رنگش رو کمی کنار زدم و مشغول دید زدن مهمون‌ها شدم. چند لحظه بعد فائزه هم اومد و کنارم ایستاد.

- چیشده؟

نیم نگاهی بهش انداختم و لب زدم:

- من باید ازت بپرسم، ازم ناراحتی؟

چیزی نگفت که پرده رو رها کردم و به طرفش چرخیدم. چهره‌ی دوست داشتنی و آرایش شده‌ش رو از نظر گذروندم و بعد خیره به نگاه سرگردونش ادامه دادم:

- اگه من نفهمم که تو از دستم ناراحتی یا نه، چجوری مشکل رو حل کنم؟

نفس عمیقی کشید، موهای فر خورده‌ش رو که روی صورتش افتاده بود رو پشت گوش انداخت و بعد دستش رو روی بازوی لختش گذاشت. 

- ازت توقع نداشتم رویا، که بخوای به خاطر لذت با احساسات سعید بازی کنی؛ بعدشم، ساعت رو نگاه، دوست صمیمیم هستی و از همه دیر تر اومدی.

دستش رو گرفتم و به طرف خودم کشیدمش و اون درحالی که از لای پرده بیرون رو تماشا می‌کرد، به حرف‌های من گوش سپرد:

- دیر اومدنم که گفتم دیگه، تقصیر رومینا بود، سعید هم... نمی‌دونم فائزه، نمی‌دونم چیکار کنم و چجوری بهش بگم که دلش نشکنه.

- تو هرکار بکنی اون دلش می‌شکنه، چون دوستت داره و به آینده‌ی با تو امید داره و تو وقتی که این امید رو نابود کنی، قطعا دلش می‌شکنه؛ ولی باید قبل از اینکه امیدوارترش کنی بهش بگی و همه چی رو تموم کنی.

کنارش ایستادم و دستم رو دور شونه‌ش حلقه کردم. سرم رو به سرش تکیه دادم و همون لحظه امیرحسین با عجله به طرف در حیاط دوید. ابرویی بالا انداختم و لب زدم:

- به! شوهر جونت هم دیدیم، به هم میاین.

کت و شلوار سفید و پیرهنی به رنگ لباس فائزه تنش بود. لبخندی زدم که با جیغ فائزه توی جام تکونی خوردم. پرده رو انداخت و کنار ایستاد.

- اینکه ایلیا بود دختر، همینم مونده دوست امیرحسین من رو با این وضع ببینه، اون موقع امیر، ازدواج نکرده طلاقم میده.

زیر خنده زدم و با صدایی که رگه‌هایی از خنده درش مشهود بود گفتم:

- فقط تو که نبودی، منم می‌دید، حالا کی هست؟

خواست جوابم رو بده که دختر داییش صداش زد:

- فائزه گوشیت داره زنگ می‌خوره.

درحالی که به طرف پله‌ها می‌رفت سریع جوابم رو داد:

- دوست و شریک امیره، تو کافه.

 و تند تند پله‌ها رو بالا رفت. با چشم‌هام دنبالش کردم و کلافه نفسم رو به بیرون فرستادم. به سمت دیوار بین در و آشپزخونه که دقیقا روبه‌روی پله‌ها بود رفتم و تکیه‌ام رو به دیوار دادم. تو فکر بودم که سینی ای جلوی روم قرار گرفت. سرم رو بالا آوردم و نگاهی به محتوای سینی انداختم و برای اینکه دست خدمتکار روبه‌روم بیشتر از این درد نگیره، لیوان آب پرتقالی برداشتم و «ممنون»ی زیر لب گفتم.

بعد چند لحظه فائزه تند تند از پله‌ها پایین اومد. لیوانی که تقریبا خالی شده بود رو از لب‌هام فاصله دادم، به پله نزدیک شدم که بادی از پشت سر حرکتی به موهام داد. همون لحظه هم فائزه سریع پله‌ها رو عقب عقب بالا رفت و از همون بالا هی برای من دست تکون می‌داد و به پشت سرم اشاره می‌کرد.

متعجب به عقب برگشتم که با دیدن در باز خونه و مامان فائزه که داشت با یک پسر جوون صحبت می‌کرد سرجام خشکم زد. مبهوت پسر بودم که سرش رو بالا آورد و نگاهم قفل یک جفت چشم طوسی رنگ شد.

@m.azimi

ویرایش شده توسط -Fateme-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...

#پارت_پنجم

بعد ثانیه ای سریع به خودم اومدم و همراه با جیغی خفه، «هین»ی کشیدم. از جلوی در کنار رفتم و به داخل آشپزخونه پریدم که همزمان قطراتی از آبمیوه‌م‌ زمین رو کثیف کرد. به دیوار پشت سرم تکیه داده و دستم رو روی قفسه ی سینه‌م قرار دادم. ضربان قلبم از شدت هیجان و حرارت بدنم از شدت خجالت بالا رفته بود. وای خدا آبروم رفت! این از کجا پیداش شد آخه؟! پسره خنگ! به اون بدبخت چه؟ من خنگم مثل خلا نگاهش می‌کنم، حالا وقتی اون دنیا از موهات آویزونت کردن می‌فهمی. مگه تقصیر منه؟ تقصیر مامان فائزه‌ست که در رو تا ته باز می‌کنه.

با حس سنگینی نگاهی سرم رو بالا آوردم که با دختر دایی‌های فائزه رو‌به رو شدم. اینا از کجا اومدن باز؟ با شنیدن صدای یکیشون که اسمش رو هم فراموش کرده بودم، بهش خیره شدم.

- خوبی رویا جون؟

نفس عمیقی کشیدم و لبخند پر استرسی زدم. هنوز دست‌هام می‌لرزید. با همون لبخند مسخره «خوبم»ی گفتم و بعد از گفتن «با اجازه» از آشپزخونه خارج شدم. نگاهی به در بسته شده ی خونه انداخته، نفس راحتی کشیدم و نگاهم رو دور تا دور خونه به دنبال فائزه چرخوندم. با دیدنش خواستم برم سمتش و به خاطر اینکه حضور اون پسر چشم رنگی رو در پشت سرم بهم اطلاع نداده بود بکشمش که صدای یه بنده ی خدایی فرشته ی نجات فائزه شد.

- آقایون می‌خوان بیان.

با این حرف همهمه ای مجلس رو فرا گرفت و خونه تبدیل شد به حموم زنونه و تنها تفاوتش این بود که اینجا داشتن دنبال یه چیزی می‌گشتن خودشون رو بپوشنن. تا اومدم از پله‌ها بالا برم تا لباس‌هام رو بردارم، یه عالمه دختر جوون که طناز هم بینشون بود به سمت پله‌ها اومدن و همگی باهم به سمت طبقه ی بالا حرکت کردن. متعجب داشتم به حرکاتشون که هی همدیگه رو هل می‌دادن نگاه می‌کردم که با صدای رومینا به خودم اومدم.

- چرا وایسادی؟ زودباش دیگه.

همراه هم پشت سر دخترها بالا رفتیم. به اتاق‌ها که رسیدیم من وارد اتاق فائزه و رومیناهم چون وسایلش اتاق بغلی بود به اونجا رفت. توی اتاق فقط طناز و همون دختردایی‌های فائزه که تو آشپزخونه دیدمشون بودن. 

فقط روسری و چادرم رو سرم کردم و بدون توجه به اون دوتا، همراه با طناز از اتاق بیرون زدم. خواستیم از پله‌ها پایین بریم که در اتاق بغلی به طرز وحشیانه ای باز شد و چندتا دختر بیرون اومدن و بعد از اینکه من و طناز رو کنار زدن از پله‌ها سرازیر شدن. 

برای در امان موندن از موج دوم دختران که هنوز داخل اتاق به سر می‌بردن سریع پله‌ها رو پایین رفتیم و منتظر شدیم تا برادران گرامی به ما بپیوندن. بعد از اینکه سر و صدای زن‌ها خوابید و همه خودشون رو جمع و جور کردن، مرد‌ها که تعداد کمی داشتند وارد خونه شدن.

جمعیت کم بود و میشد گفت فقط اقوام درجه اولشون رو دعوت کرده بودن و چندتا از دوست‌های خانوادگیشون رو از جمله من. تعدادی روی مبل نشسته و بقیه وایساده بودن. برادران گرام هم عموها، دایی‌ها و پدرهاشون به علاوه‌ی عاقد رو شامل می‌شدن.

امیرحسین به روی صندلی ای که کنار صندلی فائزه بود، نشسته بود. همراه طناز به طرف فائزه رفتیم و سمت راستش وایسادیم. فائزه سرش رو پایین و چادر رنگی نازکی روی سرش انداخته بود. نگاهش به قرآن روی سفره بود و من زیبایی سفره‌ عقد مقابلم رو از نظر می‌گذروندم.

عاقد که خطبه رو خوند، فائزه بدون فوت وقت در مرحله‌ی اول «بله» رو گفت و جلوی حرف زدن عمه‌هاش رو گرفت. دستم رو جلوی دهنم نگه داشتم و ریز خندیدم. نوبت به حلقه دست کردن رسید و بعد از اینکه فائزه هم حلقه رو به دست امیرحسین کرد، همه دست زدن و نوبت به روبوسی و دادن کادوها بود. از دیدن اون همه پاکت و طلای ظریفی که مادر امیرحسین آویزه‌ی فائزه می‌کرد، بیشتر از همه ذوق کرده بودم.

 لبخند از روی لب‌های هیچکس کنار نمی‌رفت اما چهره‌ی امیرحسین خوشحال نبود. فائزه هم انگار این موضوع رو فهمیده بود که با کنجکاوی چهره‌‌ی گرفته‌ی همسرش رو تماشا می‌کرد.

با دست و سوت و کلکله، مرد‌ها رو بیرون انداختیم و بعد از اون خودمون هم لباس‌هامون رو پوشیدیم و برای پذیرایی به حیاط پشتی کوچ کردیم. حیاط اصلی خونه شامل یک باغچه ی نسبتا کوچیک که توش فقط یک درخت آلبالو و چندتا گل بود میشد اما حیاط پشتی خیلی قشنگ تر بود. کنار دیوار ها پر از گل رز و یاس بود و چندتا درخت هم اونجا قرار داشت. یه گوشه‌ش هم میز و دوتا صندلی بود که همیشه با فائزه می‌رفتیم و اونجا می‌شستیم و دقیقا زیر بالکن خونه که طبقه ی بالا بود قرار داشت. هعی! حتما از این به بعد با امیرحسین به اونجا میره.

توی حیاط دوتا ردیف میز و صندلی چیده بودن که یک ردیفش رو مردها پر کرده بودن. به سمت یکی از صندلی‌ها رفتم و روش نشستم که طناز و رومینا هم اومدن و دوطرف من نشستن. فائزه هم صدر میز نشسته بود و با نیش باز شده هی به اینور اونور نگاه می‌کرد. وقتی نگاهش به من افتاد لب زدم:

- نیشت رو ببند بی‌حیا!

اون هم فهمید چی‌گفتم که روش رو ازم برگردوند و چادر سفید براقش رو جلوتر کشید. با دیدن ظرف میوه‌های جلوم، صدای شکمم بلند شد و خواستم یک موز برای خودم بردارم که رومینا روی دستم زد و نگاه چند نفر رو به سمتمون کشوند. زیر لب چیزی گفتن و من با اخم بهش توپیدم:

- چته؟ 

لب‌‌هاش رو روی هم فشرد و با خنده گفت:

- سیر میشی دیگه جا برای غذا نداری، نخور!

چپ چپ نگاهش کردم:

- به تو چه ربطی داره بچه؟ دلم داره ضعف می‌ره.

طناز با شنیدن حرفم خنده‌ای کرد که صداش بین آهنگی که پخش می‌شد گم شد و بعد گفت:

- نکه زیر عمل جراحی بودی، نبودی ازت پذیرایی بشه عزیزم، بمیرم برات که از موز محروم شدی.

حرصی و با چشم‌های ریز شده نگاهش کردم و در حالی که موزم رو پوست می‌کندم گفتم:

- یه محرومیتی بهت نشون بدم.

- نه توروخدا، موزت رو بخور نوش جونت!

نسبت به لحن پر از خنده‌ش، عصبی «کوفت»ی نثارش کردم، یه موز برداشتم و پوستش رو کندم. خواستم همون طور توی دستم بگیرم و بخورمش، اما نگاهم به خانومی افتاد که جلوم نشسته بود و با لبخند به من خیره شده بود. لبخند خجلی زدم و دستپاچه موز رو به طرفش گرفتم:

- بفرمایید.

رومینا سرش رو روی میز گذاشت و لرزش شونه‌هاش این رو نشون می‌داد که داره می‌خنده. طناز آستین چادرم رو کشید و زیر لب با حرص زمزمه کرد:

- بتمرگ سرجات، خجالت بکش.

خانم روبه‌روم لبخند کج و کوله‌ای زد و با گفتن یک «ممنون» نگاهش رو از دستم که به دور موز حلقه شده بود گرفت و سر خودش را با بغل دستیش بند کرد. عرق سرد روی پیشونیم نشست و دلم می‌خواست زمین دهن باز می‌کرد و من رو می‌بلعید، اما از اونجایی که این اتفاق امکان پذیر نبود، سعی کردم یه جوری از اون موقعیت فرار کنم و با به قولی از مهلکه بگریزم. صندلیم رو عقب کشیدم و از جام بلند شدم. پشتم رو به بقیه کردم و دیدم که همون لحظه امیرحسین موبایل به دست به طرف حیاط اصلی رفت.

ویرایش شده توسط -Fateme-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...

#پارت_ششم

با کنجکاوی به سمت مسیر رفته شده توسط امیر حسین، قدمی برداشتم که صدای رومینا بلند شد.

- کجا میری؟!

نگاهی به موز بین دستم انداختم و سریع جواب دادم:

- میرم موزم رو بخورم.

چشم گرد کرد، خواست چیزی بگه که قدم بلند تری برداشتم و از میز‌ها و جمعیت مهمون‌ها عبور کردم. خیلی آروم و با فاصله پشت سرش راه افتادم و وقتی از محوطه‌ی دید بقیه خارج شدم، ‌‌‌‌‌  گازی به موز زدم و طعم شیرینش باعث شد لبخندی بزنم و ضعف دلم بشینه‌.  

همون طور پشت سرش راه می‌رفتم و میوه‌م رو  می‌خوردم. با یک هویی ایستادنش، ترسیده سرجام ایستادم. نگاهی به اطراف و فضای باز دورم انداختم و ناچار خودم رو به دیوار چسبوندم. موبایلش رو از داخل جیبش درآورد، کمی باهاش ور رفت و بعد کنار گوشش گذاشت. به محض اینکه قدمی به جلو برداشت، نفس عمیقی کشیدم و خودم رو از دیوار جدا کردم.

اون طرف خونه، به همون پاتوق آرامش بخش همیشگی من و فائزه راه داشت و امیرحسین هم به همون سمت رفت. با دست‌های چسبناکم، چادرم رو بالا گرفتم و آروم پشت سرش قدم برداشتم. وارد دالون باریک پشت خونه شد و پشت دیوار قایم شدم. سرم رو کمی جلو بردم و نگاهش کردم. روی یکی از صندلی‌ها نشست، دست روی سرش گذاشت و با لحنی  پر از دلهره گفت:

- وای ایلیا! داری شوخی می‌کنی با من؟!

ایلیا؟! مگه ایلیا اینجا نبود که داشت با تلفن باهاش حرف می‌زد؟  نفس عمیقی کشید و چشم‌هاش رو با کلافگی روی هم فشرد.

- چطور ممکنه آخه؟! باورم نمیشه، واقعا حالم خراب شد.  

دقیقه طولانی‌ای گذشت و من هر لحظه از شدت کنجکاوی و نگرانی اخم‌هام بیشتر توی هم می‌رفت. سری تکون داد و آروم گفت:

- واقعا متاسفم، شرمنده نمی‌تونم بیام.... حتما بهم خبر بده... باشه، خداحافظ.

 موبایل رو روی میز گذاشت و سرش رو بین دست‌هاش گرفت.  خواستم برگردم اما کنجکاوی بهم غلبه کرد. از پشت دیوار بیرون اومدم و به طرفش رفتم. بالکن بالای سرمون حکم سایه‌بون رو داشت و فضا رو قشنگ تر کرده بود و گلدون‌های بزرگ و سرسبزی هم که کنار دیوار، مکان دلپذیری رو به وجود آورده بود‌. زبونی به روی لب‌هام کشیدم، بهش نزدیک شدم و آروم گفتم:

- مشکلی پیش اومده؟!

با شنیدن صدام سرش رو بالا آورد و با دیدنم جاخورد. متعجب نگاهم کرد:

- شما اینجا چیکار می‌کنین؟

لبخند دستپاچه ای زدم و با فکری که به ذهنم رسید، با اشاره به صندلی‌ها گفتم:

- همیشه با فائزه می‌اومدم اینجا، دلم تنگ شده بود.  شما چرا اینجایین؟!

لب گزیدم و توی دلم گفتم: «حقته اگه بهت بگه به‌ تو چه!» اما با ادب تر از چیزی بود که فکر می‌کردم و با کلافگی زمزمه کرد:

- چیزی نیست. 

لب‌هام رو به داخل دهنم کشیدم. اینکه به من چیزی نمیگه، پس بهتره برم غذام رو بخورم.  شونه‌ای بالا انداختم و گفتم:

- هر طور راحتین.

مسیرم رو برای برگشت عوض کردم اما با حرفی که زد، سرجام وایستادم.

- مطمئنین فقط برای رفع دلتنگی اومدین اینجا؟!

آب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم خونسردی خودم رو حفظ کنم. به طرفش برگشتم، یه تای ابروم رو بالا فرستادم و گفتم:

- آره خب، دلیل دیگه‌ای باید داشته باشه؟!

شونه‌ای بالا انداخت و چیزی نگفت. من هم دیگه حرفی نزدم و  مسیر رفته شده رو برگشتم. به سمت میز رفتم و سرجام نشستم. نگاهم به ظرف غذایی که نصفش خالی شده بود و جلوی من بود، افتاد و  بعد سرم رو سمت طناز چرخوندم. نه، اون اهل این بی‌شعور بازی‌ها نبود‌. وقتی اون رو مشغول خوردن غذاش دیدم، نگاهم رو به سمت رومینا سوق دادم و  بعد  ظرف غذایی که دست نخورده بود و تازه شروع کرده بود به خوردنش.  با حس سنگینی نگاهم سرش رو بالا آورد و وقتی چشم‌هام رو ریز کردم و بیشتر خیره‌ش شدم، سریع گفت:

- ها؟ چیه؟!

با همون چشم‌های ریز شده نگاهش کردم و دستم رو به طرف پاش بردم. نیشگون محکمی از رون پاش گرفتم  و کنار گوشش لب زدم:

- مثلا که چی؟! می‌خوای نشون بدی خیلی باحالی؟ غذای من رو می‌خوری، بخندم بهت؟ 

نیشگون ریزی از ساق دستم گرفت که پاش رو ول کردم.  درحالی که پاش رو ماساژ می‌داد، با درد گفت:

- خب حالا، چته وحشی؟! انگار چیشده، بی جنبه!

 حرصی ظرف غذا رو از جلوش برداشتم و با یکی خودم عوض کردم‌.  چنان ظرف غذا رو روی میز کوبیدم، علاوه بر اعتراض اطرافیان که به سمتم هجوم آوردن، نوشابه‌ی  نصفه‌ی طناز  هم  که درش باز بود،  به سمت غذای من متمایل شد و محتوای داخلش روی برنج‌هام خالی شد.   سریع کباب‌ها و ته دیگ رو عقب بردم و مثل غم زده‌ها به برنج ها زل زدم. طناز سریع شیشه نوشابه‌ش رو صاف کرد و گفت:

- وای رویا! چیکار می‌کنی تو؟

نگاهم رو بالا آوردم، سرم رو به سمت طناز چرخوندم و نگاهم به مامان که اون طرف میز نشسته بود، کمی با ما فاصله داشت و با خشم نگاهم می‌کرد، افتاد. آب دهنم رو قورت دادم و به بار رومینا که با حرص داشت حرف می‌زد چشم دوختم:

- بمیری که نه گذاشتی من بخورم، نه خودت خوردی. پنج سال از من بزرگ تری، بیشتر از من گیج بازی در میاری.

چپ چپ نگاهش کردم و در یه حرکت بشقاب حاوی برنج های خیس رو برداشتم، دوباره ظرف‌ها رو عوض کردم و بدون توجه به سنگینی نگاه‌هایی که حس می‌کردم، خیلی خونسرد مشغول خوردن غذام شدم و توجهی هم به غرغرهای رومینا نکردم.

بعد از شام، همه بند و بساطشون رو جمع کردن و مشغول خداحافظی شدن. من هم به طرف فائزه که داشت با یکی صحبت می‌کرد رفتم و صداش زدم. فائزه از اون بنده خدا خداحافظی کرد، به طرفم برگشت و «جانم»ی گفت که لبخندی زدم و گفتم:

- مبارک باشه عشقم! 

- قربونت برم من خواهری، انشاالله نفر بعدی خودتی.

خندیدم و با گفتن «هنوز درسو تموم نشده»، همدیگه رو بغل کردیم و بعد روبوسی، خواستم خداحافظی کنم که متفکر گفت:

- رویا! تو ایلیا رو ندیدی؟ هرچی نگاه می‌کنم پیداش نمی‌کنم.

- من ایلیا رو کی دیدم که بخوام الان ببینم و بشناسم؟

نگاه چپ چپی نثارم کرد و گفت:

- خنگه! همون پسره که دم در بود و تو بهش زل زده بودی، ایلیا بود دیگه.

با دهن باز شده بهش زل زدم و دوباره با یادآوری اون صحنه، تنم گر گرفت و اون گفت:

- تعجب نداره که، حالا ندیدیش؟

با گوشه‌ی چادرم کمی خودم رو باد زدم تا حرارت صورتم کم بشه و در همون حال، سری به نشونه ی «نه» تکون دادم؛ ولی با یادآوری حرف های امیر حسین با شخص ایلیا نام پشت تلفن، سریع گفتم:

- فکر کنم رفته. چون دیدم امیرحسین داشت با تلفن حرف می‌زد، اسم طرف هم ایلیا بود.

ویرایش شده توسط -Fateme-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_هفتم

فائزه با اخم‌هایی درهم ناشی از تعجبش، خواست حرفی بزنه که مامانم به سمتش اومد و مشغول خداحافظی با اون شد. بعد از اینکه همه باهم خداحافظی‌شون رو کردن، بابا از راه دور دستی برامون تکون داد و همه برای رفتن به خونه به سمتش رفتیم.

توی کل مسیر مامان آبرو ریزی مارو برای بابا تعریف کرد و انقدر غر زد که به غلط کردن افتادم. با رسیدن به خونه، برای فرار از ادامه‌ی توبیخ‌های مامان، سریع به داخل اتاق رفتم و بعد از عوض کردن لباس ‌هام و پاک کردن آرایش صورتم، خودم رو روی تخت انداختم و به خواب رفتم.

***

آروم پلک‌هام رو از هم فاصله دادم که با فضای تاریک اتاق روبه‌رو شدم. خمیازه ای کشیدم و از جام بلند شدم. به شدت نیاز به سرویس بهداشتی داشتم و چیزی تا رسیدن به مرز انفجارم نمونده بود. در اتاق رو باز کردم که صدای گریه‌ی زنانه و صحبت پچ‌پچ وار دونفر توجهم رو جلب کرد.

از اتاق بیرون رفتم و به سمت منبع صدا حرکت کردم. برق آشپزخونه روشن بود و صدا از اونجا می‌اومد. یکم که دقت کردم دیدم صدای مامان و باباست. متعجب با ابروهای بالا رفته و چشم‌های گرد شده به آشپزخونه نزدیک شدم، خودم رو به دیوار چسبوندم و به حرف‌هاشون گوش دادم.

- وای احمد! بیچاره شدم، بمیرم برای داداشم.

و دوباره زیر گریه زد. حواسم به حرف‌های بابا نبود و ذهنم فقط درگیر یک چیز بود. داداش؟! مگه مامان داداش داشت؟ با شنیدن صدای پا از آشپزخونه دور شدم و در آخر صدای بابا بود که توی گوشم اکو شد:

- باید به رویا بگیم.

مغزم درگیر حرف‌های مامان و بابا بود و از شدت کنجکاوی در حال انفجار بودم. چی‌رو باید به من بگن؟ چه اتفاقی افتاده بود که مامان داشت اینجوری گریه می‌کرد؟ و اینکه مامان از کدوم داداش حرف می‌زد؟

قبل از اینکه من رو ببینن سریع به سمت دستشویی که کمی از آشپزخونه فاصله داشت رفتم، درش رو باز کردم و بعد از اینکه مثانه‌م خالی شد بیرون اومدم. سرم رو کج کردم و نگاهم رو به سمت آشپزخونه که چراغش خاموش شده بود سوق دادم. با ذهنی درگیر به اتاقم برگشتم و خودم رو روی تخت ولو کردم.

چیشده بود که این موقع از شب مامان و بابا توی آشپزخونه جلسه گرفته بودن؟ و از همه مهم‌تر چه چیزی رو من نمی‌دونستم که باید بهم بگن و داداش؟ یعنی مامان برادر داشته و ما هیچ کدوم نمی‌دونستیم؟ انقدر به این موضوع و سوال‌های مختلف توی ذهنم فکر کردم،  تا وقتی که هوا به روشنی نزدیک شد و من به خواب رفتم.

***

از پشت میز بلند شدم و در حالی که از آشپزخونه بیرون می‌رفتم، گفتم:

- مامان! شما که می‌خواین برین جایی، من با کی برم دانشگاه؟

قبل از اینکه مامان حرفی بزنه رومینا هم آخرین لقمه‌ش رو گرفت و گفت:

- راست میگه، من با چی برم مدرسه؟

همون لحظه بابا از اتاق بیرون اومد و در حالی که با سرعت کتش رو می‌پوشید گفت:

- بیا من برسونمت. 

- خب منم ببرین دیگه.

سری بالا انداخت و بدون اینکه نگاهی بهم بندازه گفت:

- توی مسیرم نیست، وقت ندارم؛ با آژانس برو.

دلم گرفت و با حرصی آشکار به طرفش چرخیدم. برای رومینا وقت داشت اما برای من نه؟ با پافشاری گفتم:

- خب رومیناهم با من بیاد دیگه.

سرش رو بالا آورد و با اخم نگاهم کرد.

- نمیشه، خطرناکه! رومینا از تو کوچیک تره.

و درحالی که به سمت در خونه می‌رفت خطاب به رومینا و مامان که حاضر و آماده هنوز پشت میز نشسته بودن گفت:

- زود باشین دیگه دیر شد.

رومینا سریع کوله‌ش رو برداشت و پشت سر بابا از خونه بیرون رفت. مامان به سمتم اومد و نگاهی به چهره‌ی بهت زده‌م انداخت. لبخندی  زد و گفت:

- ناراحت نشو مامان جان! الانم کلی دیرش شده، دانشگاه تو هم به مسیرش نمی‌خوره ولی مدرسه رومینا سر راهمونه.

لبخند غمگینی زدم و گفتم:

- بردن رومینا وقتش رو نمی‌گیره، نه؟ چقدر از من کوچیک تره مگه؟ یه جوری میگه خطرناکه، انگار بچه دبستانیه. برین مامان، من به این چیزها عادت دارم. 

 چیزی نگفت و بعد از اینکه یکم نگاهم کرد، چادرش رو روی سرش مرتب کرد و از خونه بیرون رفت. با بسته شدن در خودم رو روی مبل انداختم و به روبه‌رو که در اتاق خودم بود خیره شدم. رومینا هجده سالش بود و فقط پنج سال از من کوچیک تر بود، اما همه ی این‌هت بهانه‌ست چون من هم یه زمانی سن اون رو داشتم و تنهایی به مدرسه می‌رفتم. حساسیت های بابا فقط برای رومینا بود. مشخص بود که بابا رومینا رو بیشتر از من دوست داره.

نگاهی به ساعت انداختم و سریع از جام بلند شدم. بیخیال بابا و بی‌محبتی‌هاش، با آژانس محله‌مون تماس گرفتم و بعد چند دقیقه ماشین به دم در رسید. سوار ماشین یک غریبه شدن و کنار نامحرم بودن فقط برای من خطرناک نبود و برای رومینا بود که غیرت بابا به جوش می‌اومد.

از خونه بیرون رفتم و به طرف تاکسی زرد رنگ جلوی در حرکت کردم. سوار ماشین شدم و با گفتن اسم دانشگاه، راننده ماشین رو به حرکت درآورد. ذهنم درگیر بود، درگیر حرف‌های دیشب مامان و بابا و اینکه امروز هر دوشون باهم کجا داشتن می‌رفتن؟ هرچی فکر می‌کردم سوال‌هام بیشتر میشد و به هیچ جوابی هم نمی‌رسیدم.

با رسیدن به دانشگاه کرایه رو حساب کردم و از ماشین پایین اومدم. با دیدن طناز و سهیلا که داشتن باهم به سمت دانشگاه می‌اومدن، افکارم رو کنار زدم و لبخندی روی لبم نشوندم. هیچ چیز ارزش این رو نداشت که من ذهنم رو درگیرش کنم.

به سمتشون پا تند کردم و وقتی بهشون نزدیک شدم «سلام»ی کردم که توجهشون بهم جلب شد. اون‌ها هم جواب سلامم رو با خوشرویی دادن و همراه هم وارد حیاط بزرگ دانشگاه شدیم. حیاط، خلوت بود و این نشون می‌داد که اکثرا به کلاس‌هاشون رفتن. وارد سالن دانشگاه شده و از پله‌ها برای رفتن به کلاسمون بالا رفتیم. من، طناز و سهیلا زبان می‌خوندیم و فائزه  آی تی، به خاطر همین کلاس هامون باهم یکی نبود و فقط یکی دوتا کلاس مشترک باهم داشتیم.

وارد سالن نسبتا پهن طبقه بالا شدیم و به سمت کلاس حرکت کردیم. در کلاس رو باز کردم و به سمت دوتا صندلی خالی ردیف اول رفتم و در همون حال هم به بچه ها سلام کردم. روی صندلی نشستم، طناز هم کنارم جا گرفت و سهیلا هم رفت و کنار یکی دیگه از بچه ها نشست.

دقایقی گذشت و استاد نیومد. ماهم مشغول حرف زدن بودیم و سر خودمون رو بند می‌کردیم. در آخر یکی از بچه ها از کلاس بیرون رفت تا ببینه استاد میاد یا کلا کنسله و الکی صبح زود از خواب بیدار شدیم. بعد چند دقیقه با قدم‌های شل و وارفته وارد کلاس شد و به جای خالی استاد خیره شد. صدای یکی از پسرها بلند شد:

- چیشد امیر؟

به طرف کسی که صداش زده بود برگشت، چند بار دهنش رو باز و بسته کرد و در آخر آب دهنش رو قورت داد و گفت:

- استاد... استاد مهران... دیشب، یکی...

همه به خاطر این طرز حرف زدنش نگران شده بودیم و صدای اعتراضمون بلند شد که سریع تر گفت:

- استاد مهران تو کما هستن، بیمارستان... 

ویرایش شده توسط -Fateme-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_هشتم

حرفش رو خورد و با برداشتن کوله‌ش، سریع از کلاس بیرون زد. با دهانی نیمه باز نگاهم رو به صندلی استاد دوخت و چیزی نگذشت که اشک توی چشم‌هام جمع شد. استاد مهران مرد میانسالی بود که همه ی بچه‌ها دوستش داشتن و من... من از همه بیشتر. نمی‌دونم چرا اما همیشه احساس عجیبی نسبت بهش داشتم و نگاه‌های پر مهر اون هم به روی من، این رو بهم می‌رسوند که من براش با بقیه ی بچه ها فرق دارم. هر وقت نگاهش به من می‌افتاد پشت لبخند مهربونی که روی لبش می‌نشست، غم عجیبی نهفته بود. حواسم به صورت خیس از اشکم و نگاه‌های بچه‌ها نبود، من داشتم به استادی فکر می‌کردم که حتی... حتی از بابام هم بیشتر دوستش داشتم.

با حرکت دستی به روی شونه‌م، از خاطراتم دست کشیدم و نگاه خیسم رو به چهره‌ی غمگین طناز دوختم. بی‌هیچ حرفی بدون توجه به طناز و سهیلا کیفم رو برداشتم و از کلاس بیرون زدم. پله‌ها رو با قدم‌های آروم پایین رفتم و حواسم به چادرم که داشت پشت سرم رو با بلندیش جارو می‌کرد نبود.

از دانشگاه بیرون زدم و به طرف خیابون اصلی حرکت کردم که با شنیدن صدای سعید آه از نهادم بلند شد. این اینجا چیکار می‌کرد دیگه؟ هنوز که ساعت اتمام کلاسم نرسیده بود‌. بی‌حوصله به طرفش برگشتم و گفتم:

- اینجا چیکار می‌کنی؟

غمگین نگاهم کرد. انگار توقع داشت رفتار گرم تری باهاش داشته باشم اما توقع بی‌جایی بود اونم با این حال خراب من. یعنی کی قراره جای استاد مهران بیاد؟ نه! اون خوب میشه و دوباره خودش میاد سر کلاس. چشم‌هام رو بستم و قطرات اشک پشت سرهم و بدون هیچ مکثی تا پایین چونه‌م می‌اومدن و توی پارچه مقنعه‌م گم می‌شدن.

- رویا! رویا جان من گریه نکن، رویا مرگ سعید. چیشده؟ چرا داری گریه می‌کنی؟

چیزی نگفتم که با عجز آمیخته با غم ادامه داد:

- من اومدم ناراحت شدی نه؟ باشه، ولی حداقل بیا برسونمت.

چشم‌هام رو باز کردم و با گریه گفتم:

- چرا چرت و پرت میگی؟ دیدن تو گریه داره؟ 

- خب پس چیشده؟ اه، گریه نکن دیگه.

اشک‌هام رو پاک کردم و با بغض گفتم:

- من رو می‌رسونی خونه؟ 

- نه.

متعجب «چی»ای گفتم که به خنده افتاد. خنده‌هاش قشنگ بود ولی... مبارکه کسی که دوستش داره. تازه حواسم جمع افراد فضولی شد که داشتن نگاهمون می‌کردن و ممکن بود با حرف زدن من و سعید، برام دردسر درست کنن. سعید خواست حرفی بزنه که سریع گفتم:

- ببین من میرم تو خیابون اصلی، بیا اونجا بی‌زحمت.

و بدون اینکه منتظر حرفی از جانبش باشم، به طرف خیابون حرکت کردم و یکم هم جلو رفتم تا کسی من رو نبینه. بعد چندثانیه ماشین رو جلوم نگه داشت، من هم سوار شدم و گفتم:

- خب چرا من رو نمی‌رسونی؟

ماشین رو روشن کرد و به آرومی گفت:

- راستش من... من خواستم قبل اینکه کلاست شروع شه بیام باهات حرف بزنم که دیر رسیدم، خواستم برم که اومدی بیرون.

با یادآوری دلیل برگزار نشدن کلاس، دوباره بغض کردم؛ دلم می‌خواست برم ببینمش. بغضم رو قورت دادم و به صدای سعید گوش سپردم.

- بعد الان که اومدی میشه باهم بریم کافه ای جایی...

بین حرفش پریدم و سعی کردم لرزش صدام مشخص نباشه.

- نه سعید! حالم خوب نیست اصلا، من رو برسون خونه بی‌زحمت؛ لطفا!

همراه با آهی سوزناک سری تکون داد که دلم براش سوخت و خواستم مثل همیشه برای اینکه ناراحت نشه به حرفش گوش کنم ولی دیدم واقعا حالم خوب نیست و حال اون هم خراب تر می‌کنم. یه ویژگی ای که سعید داشت این بود که هیچ وقت با من مخالفت نکرده بود، هرچی می‌گفتم رو راحت قبول می‌کرد و تا به حال به غیر از محبت و عشق چیزی ازش ندیده بودم و الان هم دیگه پیگیر نشد تا دلیل گریه‌م رو بدونه.

بعد یک ربع ماشین رو جلوی خونه نگه داشت و من با لبخندی بی‌حوصله و اون با ناراحتی از هم خداحافظی کردیم. با کلید در خونه رو باز کردم و از حیاط گذشتم. کفش‌هام رو درآوردم و در رو با کلید باز کردم که در کمال تعجب با خونه ی خالی روبه‌رو شدم. یعنی انقدر کار مامان و بابا قرار بود طول بکشه؟ کارشون چیه اصلا؟

کلافه «اه» کشداری گفتم و به طرف اتاق رفتم. در رو هل دادم و وارد اتاق شدم. بعد اینکه لباس‌هام رو عوض کردم مثل همه ی مواقعی که حالم گرفته میشد خودم رو روی تخت انداختم و به سقف خیره شدم. پس از کلی فکر کردن و حرف زدن با خودم، برای رفع گشنگی به آشپزخونه رفتم. در یخچال رو باز کردم و با برداشتن یک خیار درش رو بستم. نمکدون رو برداشتم و بعد از هر یک گازی که به خیارم می‌زدم، روش نمک می‌پاشیدم. با شنیدن صدای موبایلم به طرف اتاقم دویدم، اون رو از توی کیفم درآوردم و با دهن پر جواب دادم.

- الو؟

- الو، سلام رویا! ببین پاشو بیا خونه خالت، ناهار اونجا دعوتیم.

با فکر به بغل کردن دوقلوهای محدثه، دختر خاله‌م لبخند ذوق زده ای روی لبم نشست و گفتم:

- محدثه هم هست؟

- آره هست، خونه ای الان؛ آره؟ کلاست چیشد؟ با کی اومدی خونه؟ چرا...

کلافه روی تخت نشستم، بین حرفش اومدم و درحالی که گاز دیگه‌ای به خیار می‌زدم، گفتم:

- بیست سوالیه مگه؟ آره خونه‌م، کلاسمم تشکیل نشد با سعید اومدم.

با این حرفم مامان نفس عمیقی کشید و گفت:

- رویا مامان جان! بردار تکلیف خودت رو با این بچه روشن کن. سه ساله منتظره پسر مردم، خوبیت نداره یکسره باهمین، محرم نامحرمی گفتن...

بین حرفش پریدم و برای عوض کردن این بحث اعصاب خورد کن گفتم:

- باشه خودم هم می‌خوام باهاش حرف بزنم، بگذریم؛ من با کی بیام؟

-  آژانس دیگه.

از جام پریدم و نسبت به لحن متعجبش، با حرص گفتم:

- اه همه‌ش آژانش، گواهینامه گرفتم که چی؟ خب همت کنین یه ماشین برام بگیرین دیگه.

و با یادآوری ماشین خوشگل مامان چشم‌هام رو توی حدقه چرخوندم و با تن صدای آروم تری گفتم:

- شماهم که ماشینتون رو نمی‌دید به من، گوشه حیاط افتاده خاک می‌خوره فقط.

- حرف ماشین رو نزن رویا، من به تو اعتماد ندارم.

- پس منم نمیام.

کلافه از سرتقی من پوفی کشید و بعد از مکث طولانی ای گفت:

- خیلی‌خب، سویچش توی کمدمه، یه کمد کوچیک دیگه هم هست، توی کشو وسطیش؛ کلید کشو هم زیر تخته.

چشم‌هام رو گرد کردم، از اتاق خارج شدم و درحالی که به طرف اتاق مامان و بابا قدم برمی‌داشتم، گفتم:

- مگه گنج نگه می‌داری؟

- شاید از گنجم مهم تر باشه. حواست به ماشین باشه، مراقب خودت باش، منتظرم.

خداحافظی کردم و بعد از قطع تماس، گوشی رو روی میز تلفن کنار آشپزخونه گذاشتم. وارد اتاق شدم و بعد از پیدا کردن کلید از زیر تخت، به سمت کمدی حرکت کردم که به قول مامان از گنج مهم تر توش نگهداری می‌شد.

@ m.azimi

ویرایش شده توسط -Fateme-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_نهم

 در کمد رو باز کردم اما به غیر از لباس چیز دیگه ای ندیدم. خم شدم و لباس‌ها رو کنار زدم که یه کمد کوچولو گوشه ی کمد دیدم. آخی چه ناز و گوگولی، چرا تا حالا ندیده بودمش؟! بیرون آوردمش و با کلید، کشوی وسطیش رو باز کردم. با دیدن سویچ ماشین بین یه عالمه کاغذ نیشم شل شد و سریع برداشتمش. روی تخت انداختمش، یکم کاغذها رو زیر و رو کردم و وقتی دیدم ازشون سر در نمیارم، در کشو رو بستم. کلید رو از روش برداشتم و خواستم کمد کوچولو رو سر جاش بزارم اما با فکری که به ذهنم رسید دوباره روی تخت نشستم.

کشوی اولی رو به سمت بیرون کشیدم اما باز نشد و با کلید هم که امتحان کردم فایده نداشت و این کنجکاوی من رو بیشتر تحریک کرد. به دنبال کلید از جام بلند شدم اما با دیدن کلید اضافه ای که به سویچ ماشین وصل بود چشمام ستاره بارون شد. سریع روی تخت نشستم و با اون، کشوی اولی رو باز کردم که یک جعبه ی قرمز رنگ به چشمم خورد. بازش کردم که با یه عالمه طلا مواجه شدم. ای جونم! مامان راست می‌گفت از گنج مهم تره، اما اینا نمی‌تونن از‌ گنج برای مامان مهم تر باشن. جعبه رو سرجاش‌گذاشتم و خواستم کشو رو ببندم که یه کلید دیگه دیدم. نگاهم رو بین کلید و کشوی آخری رد و بدل کردم و سریع برداشتمش. قفل کشو آخری رو باز کردم اما با دیدن یه عالمه عکس و یک آلبوم کوچیک دهنم باز موند. اینا چی‌هستن که مامان قایمشون کرده؟ اینا گنجن الان؟!

عکس‌ها رو بیرون آوردم و روی تخت پخششون کردم. توی نصف عکس‌ها یک دختر بچه با موهای قهوه ای رنگ و چشم‌آبی وجود داشت که من بودم، اما زن چشم آبی و مرد کنار دختر رو نمی‌شناختم. و چیزی که تعجب و کنجکاویم رو بیشتر می‌کرد این بود که توی نصف عکس‌ها اون زن و مرد کنارم بودن. 

عکس‌ها رو کنار زدم، یک عکس از همه بزرگ تر بود. برداشتمش و با اخم‌های درهم که ناشی از ذهن مشغولم بود، نگاهش کردم. همون زن که شباهت عجیبی به من داشت و من توی بغلش بودم و همون مرد که کنارش ایستاده بود. یه آقا که چهره‌ش به شدت برام آشنا بود و رنگ چشم‌هاش تقریبا همرنگ چشم‌های من بود و یه خانوم چشم رنگی که چهره‌ی غربی داشت و یه پسر بچه چشم رنگی هم بغلش. اینا کی‌ان؟ من توی این عکس‌ها کنار این افراد ناشناس چیکار می‌کنم؟ شاید من نیستم و فقط شبیه منه. عکس رو روی تخت انداختم و برای پیدا کردن یه چیز جدید، به سمت کمد کوچولو خم شدم. آلبوم عکس رو برداشتم که نگاهم قفل یک شناسنامه و یک پاکت سفید رنگ شد. شناسنامه رو برداشتم و خواستم بازش کنم که صدای زنگ در بلند شد.

با استرس نگاهم رو به بیرون از اتاق دوختم که صدای زنگ در باز هم به گوشم رسید. سریع شناسنامه رو سرجاش گذاشتم، عکس‌ها رو جمع کردم و سعی کردم مثل قبل بچینمشون. کلیدها هم سرجاشون گذاشتم و توجهی به صدای زنگ در نداشتم. نمی‌دونم چرا، ولی می‌ترسیدم کار مامان و بابا تموم شده باشه، الان به خونه برگشته باشن و حواسم هم نبود که اون‌ها کلید دارن و نیازی به زنگ زدن ندارن. 

ضربان قلبم بالا رفته بود و از شدت هیجان و ترس دست‌هام می‌لرزید. سویچ ماشین رو توی مشتم فشردم و با برداشتن گوشیم، به طرف آیفون رفتم اما با دیدن قیافه ی زاقارت پسر همسایه چهره‌م توی هم رفت و فحشی بود که نثارش کردم. من به خاطر این داشتم سکته می‌کردم؟ فحش دیگه ای زیر لب بهش دادم و گوشی آیفون رو برداشتم:

- بله؟

 دستی به موهاش کشید و گفت:

- سلام خانوم امینی! مادرم گفتن بعد از ظهر جلسه دارن، تشریف بیارین.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

- خیلی ممنون، به‌ مادرم میگم.

خداحافظی کردم و گوشی رو گذاشتم سرجاش. پوف! این الان چرا باید وسط تحقیقات من سر برسه؟! یکم دیرتر می‌اومدی خب من ببینم اون شناسنامه مال کیه؟ مطمئنم مال هیچ کدوم از ما نبود چون همه‌ی شناسنامه‌ها و این جور مدارک، توی یه کمد دیگه بود و نیازی به پنهان کردن نداشتن.

نگاهی به ساعت انداختم و عصبی به سمت اتاقم رفتم. سریع حاضر شدم و بعد از برداشتن کیفم، از خونه بیرون زدم. در رو قفل کردم و به سمت ماتیز سفید رنگ گوشه ی حیاط رفتم. دستی روش کشیدم و گفتم:

- چطوری خاله؟ دلم برات تنگ شده بود.

با ریموت قفلش رو باز و پشت فرمون نشستم. ماشین رو روشن کرده و با ریموت در حیاط رو باز کردم. حدود دو ماه میشد که رانندگی نکرده بودم. به لطف تصادف وحشتناکی که کرده بودم دیگه نه بابا، نه مامان هیچ کدوم بهم ماشینشون رو ندادن و خرید ماشین برای من هم کنسل شد. 

از حیاط بیرون زدم و بعد از اینکه در بسته شد، به سمت خونه ی خاله مهناز راه افتادم. توی کل مسیر ذهنم مشغول اون عکس‌ها، حرف‌های اون شب مامان و بابا و کارهای امروزشون بود و چندباری هم به خاطر ذهن مشغولم و گیج بازی‌هام نزدیک بود خودم و ماشین رو به فنا بدم. حدود چهل و پنج دقیقه گذشت تا رسیدم. ماشین رو نزدیکی خونه ی خاله پارک کردم و پیاده شدم. در رو قفل کردم و به سمت خونه قدم برداشتم. زنگ در رو زدم که صدای خوشحال محدثه لبخند رو به لب‌هام آورد.

- وای رویا خوش اومدی! بیا بالا.

در باز شده رو هل دادم‌ و به سمت آسانسور حرکت کردم. خوشبختانه پایین بود و نیازی به منتظر موندن نبود. درش رو باز کردم و دکمه ی طبقه اول رو فشردم. چند ثانیه گذشت تا آسانسور ایستاد و من بیرون اومدم. تقه ای به در زدم که به سرعت باز شد و دوتا کله ی کوچولو بیرون اومد. جیغ خفه ای کشیدم، روی زمین نشستم و با تمام توانم آراد و آرام رو توی بغلم فشار دادم و صدای جیغشون باعث شد محدثه هم به سمت در بیاد. همون طور که دوقلوها رو بغل کرده بودم، وارد خونه شدم و با خوشحالی مشغول احوال پرسی با محدثه و خاله که به دم در اومده بودن شدم. نگاهم رو دورتا دور خونه که ترکیبی از رنگ‌های طلایی، سفید و نقره ای در همه ی وسایلش دیده میشد، چرخوندم و متعجب لب زدم:

- مامانم اینا نیومدن هنوز؟

محدثه درحالی که بچه‌ها رو از بغلم می‌گرفت و روی زمین می‌ذاشتشون گفت:

- نه هنوز، بیا بریم تا وقتی برام تعریف کن این مدت که نبودم چه اتفاقاتی افتاده!

همراه هم به سمت چندتا پله‌ای که پذیرایی رو از اتاق‌ها جدا می‌کرد رفتیم و وارد اولین اتاق که متعلق به محدثه و بچه‌هاش بود شدیم. چادرم رو از سرم جدا کردم و همراه با کیفم روی زمین انداختم.  روی مبل تخت شوی زیر پنجره نشستم که محدثه هم کنارم نشست و گفت:

- چخبر؟ تعریف کن ببینم.

خیره به بازی کردن بچه‌ها لبخندی زدم و گفتم:

- از کی بگم؟ از چی؟

اتفاقی نبود که برای من و محدثه افتاده باشه و ازش خبر نداشته باشیم. درسته از فائزه بهم نزدیک تر نبود، اما اون هم هرچی که بود رو می‌دونست. با دستش ضربه‌ای به رون پام زد که آخی گفتم و اخم آلود نگاهش کردم.

- بگو دیگه، مهم ترینش رو بگو.

تنها چیز‌هایی که برای من اهمیت داشتن، اتفاقات اخیر بود که بدجور ذهنم رو درگیر کرده بودن. حرف‌هایی که دیشب مامان و بابا می‌زدن رو براش بازگو کردم و بعد اون رسیدم به اتفاق صبح. بغض توی گلوم باعث شد صدام بلرزه اما اجازه ندادم بشکنه و اشکم در بیاد. محدثه با دیدن چشم‌های خیسم نگران دستش رو روی دستم گذاشت و گفت:

- چیشد؟

- استادم مرد... یعنی نمرده، توی کماست.

بیخیال عقب کشید و «اوه» کشیده‌ای گفت و ادامه داد:

- گفتم چیشده حالا، خوب میشه ایشالا.

و بعد شیطون نگاهم کرد و گفت:

- حتما جوون بوده آره؟ که تو داری براش اشک می ریزی.

- کوفته! نه‌خیرم حدودا همسن بابا بود.

به پشتی مبل تکیه دادم و چشم‌هام رو بستم. با یاد لبخند و نگاه مهربونش لبخندی زدم و گفتم:

- خیلی مهربونه.

کنار تصویر چهره‌ی استاد مهران، چهره‌ی آشنای یک مرد دیگه توی ذهنم نقش بست و با متوجه شدن شباهت بین دوتا تصویر سیخ سرجام نشستم و گفتم:

- نه، امکان نداره.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_دهم

محدثه با حرکت من خودش رو جلو کشید، با نگاهی که نگرانی و کنجکاوی درش موج می‌زد، بهم خیره شد و گفت:

- چی امکان نداره؟

ترسیده بودم، نمی‌دونم چرا، اما از فکر توی سرم وحشت داشتم. چشم‌های گرد شده‌م رو بهش دوختم، زبونی روی لب‌هام کشیدم و با استرس لب زدم:

- امروز توی کمد مامانم، چندتا عکس پیدا کردم که... که توی همشون من بودم، عکس از بچگی هام، یک عکس بود که یک مرد توی اون تصویر برام خیلی آشنا بود، بعد...

باورش برای خودم هم سخت بود به خاطر همین سکوت کردم که صدای معترض محدثه که می‌خواست ادامه بدم بلند شد. آب دهنم رو قورت و ادامه دادم:

- الان که دقت کردم دیدم... دیدم اون مرده، شبیه به استاد مهرانه، محدثه باور کن شبیهشه، شبیه که نه، اصلا خودشه؛ آره خودشه فقط نسخه ی جوون ترش.

محدثه خنده ی متعجبی کرد و گفت:

- حتما اشتباه می‌کنی، استاد دانشگاهت، توی عکس تو چیکار می‌کنه؟

- من از کجا بدونم.

سرم رو بین دست‌هام گرفتم و چشم‌هام رو بستم. می‌ترسیدم، نمی‌دونم چرا اما احساس بدی داشتم. با به یادآوردن حرف‌های دیشب مامان و بابا سریع سرم رو بالا آوردم و متفکر و بی‌مقدمه گفتم:

- محدثه ما دایی داریم؟ مامانامون برادر دارن؟

با این حرفم انگار چیزی یادش اومد که خودش رو جلو کشید و با هیجان گفت:

- وای آره، می‌خواستم همین رو بهت بگم.

کامل به طرفش چرخیدم و با گفتن «بگو» محدثه رو به حرف آوردم.

- سهیل دیشب شیفت بود، منم اومدم شب اینجا خوابیدم. بچه ها رو خوابونده بودم دیدم مامان و بابام نشستن تو تاریکی دارن با هم حرف می‌زنن، منم رفتم پیششون.

- خب؟

هیجان زده و نگران ادامه داد:

- رویا ما یک دایی داریم، دیشب هم مثل اینکه با یکی دعواش شده، طرف رفته تو کما.

دهن باز شده‌م رو که دید خنده‌ای کرد؛ بعد با حالت متفکری نگاه ازم گرفت و گفت:

- دلیل اینکه این همه سال ازمون مخفی‌ش کردن رو نفهمیدم، فقط این رو فهمیدم که اگه اون بنده خدا به هوش نیاد و فوت کنه، دایی‌‌مون طبیعتا اعدام میشه.

هینی کشیدم و گفتم:

 -پس بگو مامانم چرا داشت گریه می‌کرد! کار امروزشون هم حتما به این مربوط بوده.

- آره احتمالا، بابای منم امروز صبح زد بیرون، برای کمک به برادر زنش.

یکم همدیگه رو نگاه کردیم و بعد خیلی آروم خندیدیم. خواستم حرفی بزنم اما با شنیدن صدای صحبت چند نفر از بیرون اتاق، متوجه اومدن مامان و بابا شدیم و از اتاق بیرون رفتیم. جواب یکی از سوال‌هام رو پیدا کرده بودم ولی سوال‌های دیگه ای برام پیش اومده بود؛ اینکه چرا این قضیه رو به من نگفته بودن؟ و از همه مهم تر، چرا وجود دایی‌مون رو از ما پنهان کرده بودن؟ 

با اخمی که به خاطر سوال های بی‌جوابم روی صورتم مونده بود، همراه محدثه از اتاق بیرون رفتیم و با شنیدن حرف خاله مهناز، همونجا موندیم و به صحبت هاشون گوش دادیم.

- چیشد مهسا؟ حال اون بنده خدا چطوره؟

صدای خسته و آروم مامان باعث شد گوش‌هام رو تیز تر کنم.

- همچنان تو کماست، هیچ تغییری هم نکرده، محمد هم فعلا بازداشته.

- خب کس و کاری نداره بریم رضایت بگیریم؟

بعد از مکث طولانی ای که اعصابم رو بهم ریخته بود صدای گریه ی آروم مامان بلند شد و بعد صدای پچ پچ وارش که نصفش رو نفهمیدم. محدثه نسبت به من گوش‌های تیز تری داشت به خاطر همین با سرعت به طرفش برگشتم و لب زدم:

- چی گفت؟

با اخم‌های درهم نگاهم کرد و به آرومی گفت:

- نمی‌دونم فقط یک نرگس شنیدم.

صدای هین خاله و بعد گریه‌ی مامان بلند شد. قبل از من و محدثه، رومینا در دستشویی رو باز کرد، بیرون اومد و با دیدن مامان و خاله که از دید ما پنهون بودن ترسید و گفت:

- چیشده مامان؟ چرا گریه می‌کنی؟ خاله چیشده؟

از پشت دیواری که اتاق ها رو از پذیرایی جدا می‌کرد، بیرون اومدیم و با نگرانی به سمت مامان رفتم. خاله برای گفتن حرفی دهن باز کرد که صدای زنگ در خونه بلند شد. رومینا در رو باز کرد که بابا و آقا داریوش وارد خونه شدن و با دیدن مامان که داشت تو بغل خاله گریه می‌کرد و خاله هم داشت اشکش در می‌اومد، متعجب و سوالی نگاهشون رو به ما دوختن. شونه ای به معنای «نمی‌دونم» بالا انداختم که آقا داریوش منتظر نموند و گفت:

- ما اومدیم ها، چیشده؟ 

منم واقعا دلم می‌خواست بدونم چیشده و از این سردرگمی و فکرهای مختلف خلاص شم اما جرأت پرسیدنش رو توی این وضعیت نداشتم. انگار رومینا هم گیج شده بود که خیلی راحت حرف دل من رو به زبون آورد:

- چیشده؟ چرا انقدر مشکوکید شما؟

منتظر به مامان و بابامون نگاه کردیم و اون‌ها هم همدیگه رو نگاه کردن. بابا نفس عمیقی کشید و بی‌توجه به نگاه پر از بغض مامان نفس عمیقی کشید و گفت:

- خب...

مامان بین حرف بابا پرید و معترض اسمش رو صدا زد که بابا عصبی اما آروم گفت‌:

- تا کی مهسا؟ تا کی؟ بالاخره باید بدونن یا نه؟ 

مامان چیزی نگفت و فقط به من نگاه کرد. خاله با دیدن وضع پیش اومده انگار که نگران بود غذاش رو دستش بمونه، از جاش بلند شد و دستی به صورتش کشید. لبخند مصنوعی زد و گفت:

- اول ناهارتون رو بخورین، بعد  هرچی خواستین حرف بزنین. برید دست و صورتتون رو بشورید بیاید.

و این بار هم رومینا بود که  با کلافگی، حرف دل من رو به زبون آورد:

- ای بابا خاله، خب چرا کنجکاوی آدم رو تحریک می‌کنین؟

مامان خنده ی غمگینی کرد و گفت:

- اشکالی نداره، برای شنیدن قصه کنجکاو تر میشی.

و با این حرف ما بیشتر توی خماری فرو رفتیم. نفس کلافه و طولانی‌ای کشیدم و به سمت سرویسی که داخل راهرو قرار داشت رفتم. دست و صورتم رو شستم و با فکر کردن به شکم گرسنه‌م، سعی کردم سوال‌های مغزم رو کنار بزنم. توی آینه ی کوچیک روبه‌روم، روسریم رو مرتب کردم و لبخند مسخره ای زدم. از دستشویی بیرون اومدم، به سمت آشپزخونه حرکت کردم و با صدای شکسته شدن چیزی و صدای جیغ چند نفر و گریه ی بچه‌ها، قدم‌هام رو تند کردم. وارد آشپزخونه شدم که مامان سریع بچه ها رو به بغلم داد و گفت:

- ببرشون شیشه تو پاشون نره. 

به بدبختی اون دوتا رو توی بغلم نگه داشتم، به سمت مبل رفتم، روی مبل انداختمشون و خودم دوباره به آشپزخونه برگشتم. خاله مشغول جمع کردن شیشه‌ها از روی زمین بود و مامان هم داشت با محدثه حرف میزد. وارد آشپزخونه شدم و دیس برنج رو برداشتم. قصد خروج از آشپزخونه رو کردم و مامان که دقیقا کنار من بود یهو سرش رو چرخوند و با صدای بلندی رومینا رو صدا زد:

- رومینا! بیا کمک.

از ترس قدمی به عقب رفتم که پام روی سرامیکا سر خورد و با باسن روی زمین افتادم. دیس برنج روم خالی شد و همزمان با حس فرو رفتن چیز تیزی توی بدنم صدای جیغم به هوا رفت و خاله، که با نگرانی جیغ زد:

- خاک برسرم! شیشه نره تو باسنت.

ویرایش شده توسط -Fateme-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_یازدهم

با ترس جیغی کشیدم و بی‌توجه به برنج‌هایی که روم ریخته و هیکلم رو به گند کشیده بودن، دست راستم رو تکیه گاهم قرار دادم، خودم رو از زمین جدا کردم و با دست دیگه‌م تیکه شیشه ای که از شلوارم عبور کرده بود رو بیرون آوردم و جیغم به هوا رفت، اما اگه دوباره می‌شستم به فنا می‌رفتم. تیکه شیشه ی نسبتا بزرگ رو روی زمین انداختم و با حرص و نگاه اشکیم، بهش خیره شدم:

- متجاوز عوضی!

- نگاه چه گندی بالا آوردی رویا؟ پاشو ببین خونی مالی نشده باشی.

با حرف مامان، دستم رو روی زمین گذاشتم که صدای جیغم بلند و چشم‌هام پر از اشک شد. مامان و خاله با نگرانی به سمتم اومدن و بعد رومینا‌، بابا و آقا داریوش بودن که با هول و ولا وارد آشپزخونه شدن. مامان زیر بغلم رو گرفت و در حالی که کمک می‌کرد تا بلند شدم غر زد:

- تو کمک نکن؛ خب؟

با دیدن اولین قطره ی خونی که روی زمین چکید، نتونستم جواب مامان رو بدم و شدت اشک‌هام بیشتر شد. قبل از من رومینا بود که با ترس و بی‌حالی جیغ کشید:

-  خون!

بابا سریع رومینا رو بیرون برد و آقا داریوش هم با شنیدن گریه ی بچه‌ها بیرون رفت. چه وضعیتی درست کردم، بی‌عرضه‌ی احمق! محدثه که مشغول جمع کردن شیشه شکسته‌ها بود، سریع از روی اپن چند برگ دستمال کاغذی برداشت و روی کف دستم فشار داد که جیغ دلخراشی کشیدم. 

- بمیرم الهی! بیا بریم تو حموم دستت رو بشورم؛ ببین چیکار کردی تو؟

با چشم‌های خیسم به مامان نگاه کردم و دلخور گفتم:

- خب خود شما کنار گوشم جیغ زدید، منم ترسیدم.

محدثه بین بحثمون اومد و سریع گفت:

- خاله شما بمونین من برم شیشه رو از دستش در بیارم.

محدثه چن ترم پرستاری خونده بود اما با به دنیا اومدن دوقلوهاش، درسش رو ول کرده بود. دستمال رو روی دستم فشار دادم و برای اینکه صدام بلند نشه لبم رو به دندون کشیدم. به سمت حموم که توی راهروی اتاق‌ها بود رفتیم و در رو باز کرد. روی سکوی سرامیکی‌ای که بود نشستم و محدثه رفت تا وسایل ضدعفونی رو بیاره. وارد حموم شد، پایین پام نشست و دستمال هارو کنار گذاشت؛ چون چندشم میشد روم رو به طرف دیگه ای چرخوندم. مشغول ور رفتن با دستم شد و هر از چندگاهی چهره‌م از درد و سوزش، توی هم می‌رفت و آخ و اوخم تو فضای سرامیکی حموم می‌پیچید. بعد چند لحظه دستش از حرکت ایستاد، متعجب سرم رو به سمتش چرخوندم و خیره تو چشم‌های قهوه‌ای رنگش، گفتم:

- چیه؟

- رویا دماغت باد کرده، به جایی خورده؟

دستم رو روی دماغم گذاشتم و وحشت زده گفتم:

- وای نگو، واقعا؟

صورتم رو تو دستش گرفت و یکم باهاش ور رفت؛ به کارش ادامه داد و گفت:

- آره، ولی زیاد معلوم نیست، حالا به کجا خورده؟

پوفی کردم و گفتم:

- دیشب با صورت خوردم زمین، خونه‌ی فا...

با ریخته شدن یهویی بتاین رو دستم از شدت سوزش جیغی کشیدم و حرفم نیمه تموم موند.

- آروم باش، الان تموم میشه. 

چشم‌های اشکیم رو به سقف دوختم و اون هم دستم رو باند پیچی کرد. 

- خب تموم شد.

از جاش بلند شد که سریع گفتم:

- چسب زخم داری؟

سرش رو بلند کرد و کنجکاو پرسید:

- برای چی می‌خوای؟

در حالی که دستم رو برانداز می‌کردم گفتم:

- یه تیکه شیشه فرو رفت تو باسنم، فقط خدا رحم کرد شلوارم زخیم بود. یکم می‌سوزه فکر کنم خونی هم شده.

با چیزی که در جواب حرفم گفت سرم رو بالا آوردم و با جیغی خفه‌ گفتم:

- چی؟!

با جیغ من خنده ای کرد و گفت:

- چیه مگه؟ خب بده من برات چسب بزنم.

از جام بلند شدم و در حالی که بین وسایل‌هاش دنبال چسب زخم می‌گشتم گفتم:

- برو گمشو بیرون نبینمت اصلا، میگه چیه مگه؟ دیوانه.

چسب زخمی برداشتم و گفتم:

- برو بیرون ببینم چه خاکی می‌تونم به سرم بریزم، بی‌زحمت لباس هم اگه داری برام بیار کل هیکلم چرب و چیلی شده.

با خنده هرچی آورده بود رو برداشت و از حموم بیرون رفت. لباس‌هام رو در آوردم و به هزار بدبختی و فلاکت چسب زخم رو روی قسمت خراش برداشته و خونی  چسبوندم و منتظر موندم تا محدثه برام بلیز و شلوار بیاره. بعد چندثانیه چند ضربه به در خورد و صدای محدثه بلند شد:

- بیا بگیر، لباس آوردم.

پشت در وایسادم و در رو کمی باز کردم. دست سالمم رو بیرون بردم و بعد اینکه لباس‌ها رو گرفتم، در رو بستم. هودی و شلوار تمیز محدثه رو پوشیدم و روسریم رو کمی مرتب کردم. مانتو و شلوارم رو توی پلاستیکی که توی جیب هودی بود انداختم و از حموم بیرون اومدم. پلاستیک رو کنار کیفم داخل اتاق گذاشتم و چادر رنگی ای که به جالباسی آویزون بود رو روی سرم انداختم. به محض خروجم از اتاق صدای مامان هم بلند شد:

- رویا مامان اومدی؟

با گفتن اومدم، به سمت صدا که از آشپزخونه می‌اومد رفتم. مامان و خاله با دیدن دستم یه عالمه نگران شدن و کلی هم غر زدن. خواستم کمک کنم که رومینا از پشت سرم گفت:

- اون وقتی که دستت سالم بود نتونستی، الان می‌خوای کمک کنی؟

چشم غره‌ای نثارش کردم و گفتم:

- تو حرف نزن که همش تقصیر توعه ها‌.

- به من چه؟

جلو رفتم، با انگشتم ضربه ای به سرش وارد کردم و گفتم:

- اگه مامان تو رو صدا نمی‌زد اینجوری نمیشد.

و بی‌توجه به دری بری‌هاش، چادرم رو کمی جلو کشیدم و به سمت سالن غذاخوری که با یک پله‌ی کوتاه از هال جدا میشد و میز ناهارخوری دوازده نفره‌ای اونجا قرار داشت رفتم و با دیدن محدثه که مشغول فرو کردن قاشق فرنی توی دهن آرام بود با خنده به کمکش رفتم. بعد چند دقیقه میز چیده شد و با دیدن دیس برنج یاد اون همه برنجی افتادم که به فنا دادمشون و تصمیم گرفتم برای اینکه غذا کم نیاد برنج نخورم و به کباب اکتفا کنم.  خاله برای همه برنج کشیده بود و وقتی که خواست برای من هم بریزه سریع گفتم:

- نه خاله، برنج نمی‌خوام.

مامان چپ چپ نگاهم کرد و گفت:

- یعنی چی؟ 

خاله با دست آزادش چادرش رو که روی شونه‌هاش افتاده بود رو روی سرش کشید و پرسید:

- چرا خاله؟

- نمی‌خوام برنج، مرسی.

کوتاه اومدن و توی بشقابم دوتا سیخ کباب گذاشتن و چقدر یک دستی غذا خوردن سخت بود. بعد اینکه ناهارمون رو خوردیم خواستم برای جمع کردن میز کمک کنم که اونجا انگار تازه بابا چشمش به دستم افتاد و اخم‌هاش رو توی هم کشید:

- دستت چیشد؟ درد نداره؟

لبخندی زدم و گفتم:

- شیشه رفته بود توش، خوبم.

دوباره برای کمک پیش قدم شدم که مامان جلوی کمک کردنم رو گرفت و کلافه گفت:

- اه بشین دیگه، با این دستت چجوری می‌خوای بیای کمک؟

رومینا صندلیش رو عقب کشید و سریع گفت:

- اصلا خودم همه رو جمع می‌کنم که بعدش قراره برامون یه چیزی رو توضیح بدین.

با این حرفش همه ی سوال هایی که دقایقی از یاد برده بودمشون، دوباره به مغزم هجوم آوردن و اخم مهمون چهره ی همه ی شد. 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_دوازدهم

بی‌حوصله و خسته از سوال‌های بی‌جوابم که هی بهشون اضافه میشد، به سمت اتاق رفتم و روی مبل نشستم. چادرم رو از سرم پایین انداختم، به دیوار خیره شدم و دوباره ذهنم رفت سمت اون عکس‌ها. مشغول کندن پوست لبم با دندون بودم که در اتاق باز شد، رومینا در رو باز کرد و داخل شد. سوالی نگاهش کردم که گفت:

- پاشو بیا میز رو جمع کردیم؛ اگه الان نریم این‌ها از زیر تعریف کردن قضیه در میرن.

خوشحال بودم که رومینا رو داشتم، اگه به من بود شاید پیگیر این قضیه نمیشدم. خجالت می‌کشیدم، روی این کارها رو نداشتم یا حوصله رو نمی‌دونم ولی به جاش رومینا با زبون دراز و پروییش حرف‌ دل من رو به زبون می‌آورد و خیالم رو راحت می‌کرد. از جام بلند شدم و با یک دست و کمک رومینا، چادر رو سرم کردم و از اتاق بیرون رفتم. همه روی مبل نشسته بودن و مشغول چایی خوردن بودن که همزمان با نشستن من به روی مبل تک نفره، رومینا با هیجان گفت:

- خب حالا بگید دیگه.

- حالا هیچکس حرفی نمی‌زنه هم فقط تو می‌خوای بدونی.

به سمت مامان برگشتم و در جواب حرفش گفتم:

- خب ما می‌دونیم رومینا حرف مارو می‌زنه، دیگه چیزی نمی‌گیم.

- حالا هم نزنید زیر حرفتون.

با حرف رومینا باز هم نگاه‌های مشکوکی بود که بینشون رد و بدل شد و بعد بابا بعد از نفس عمیقی لب‌هاش رو از هم فاصله داد و بی‌مقدمه گفت:

- شما یک دایی دارید.

من و محبوبه می‌دونستیم اما رومینا با گیجی لب زد:

- دایی؟ دایی از کجا اومد؟

- میگم. شما یک دایی دارید که اسمش محمده، بنا به دلایلی که نیازی نیست فعلا بدونین خودش خواست وجودش از شما پنهان بمونه. داییتون... اعتیاد داره و دیشب حالش زیاد خوب نبوده و سر یک قضیه ای... با یکی دعواش شده و اون بنده خدا الان حالش خوب نیست و بیمارستانه.

لب‌هاش رو با زبون تر کرد و خیره به زمین ادامه داد:

- الان فعلا تو بازداشتگاهه و ماهم داریم سعی می‌کنیم از پسر اون آقا رضایت بگیریم.

- داییمون زن نداشته؟

رومینا اجازه نداده بود به این سوال فکر کنم و به محض اتمام حرف بابا سوالش رو به زبون آورد. مامان چشم‌هاش پر از اشک شد، خاله از بغض چونه زد و بابا همراه با آهی عمیق گفت:

- فوت شد. 

- چرا؟ چطوری؟

این بار محبوبه بود که حرفش رو زد و بابا با این سوال کلافه دستش رو به صورتش کشید. آقا داریوش با این حرکت بابا خودش جواب سوال دخترش رو داد:

- یه شب نرگس خانوم، زنداییتون با محمد دعواشون شد و... دعواشون شد و چون اون شب حال محمد اصلا دست خودش نبود، نرگس‌خانوم رو هل داد و... هل داد و زنش رو کشت.

صدای هین سه‌تاییمون بلند شد و علاوه بر قضیه‌هایی که سرشون دعوا شده یک سوال دیگه هم ذهنم رو درگیر کرده بود. نتونستم جلوی کنجکاویم رو بگیرم و با استرس گفتم:

- بچه نداشتن؟

- داشتن. 

به طرف مامان که با بغض زبون باز کرده بود برگشتم و نگاهش کردم و با حرفی که زد یه لحظه حس کردم قلبم نمی‌زنه.

- یه دختر ناز... با چشم‌های آبی.

ضربان قلبم کند شده بود و دلم نمی‌خواست به معنی حرف مامان فکر کنم. خاله با حرف مامان چشم‌هاش رو گرد کرد و سریع گفت:

- آره آره، چشم‌های نرگس آبی بود.

چشم‌هاش آبی بود مثل من. چشم‌های مامان و بابا چرا رنگی نبود؟ چرا تو خانواده‌م فقط من چشم رنگی بودم؟ نه چنین چیزی ممکن نیست. این حقیقت نداره رویا. تو مطمئن نیستی. سعی داشتم خودم رو قانع کنم که منظور مامان زندایی بوده ولی فقط خدا می‌دونست چه آشوبی توی قلبمه و نگاه های خیره و غمگین مامان اعصابم رو بیشتر بهم می‌ریخت. خاله با حرفش هدف صحبت مامان رو تغییر داده بود و من شک که نه، اطمینان داشتم منظور مامان رنگ چشم‌های زندایی نبود. من داشتم در مورد بچه حرف میزدم چرا مامان باید رنگ چشم‌های زن داداشش رو بگه؟

همه با هم حرف میزدن و شاید می‌خواستن از این طریق برای لحظاتی از شر اتفاق های اخیر خلاص بشن و بحث رو عوض کنن. رومینا با بچه ها درگیر شد و برام عجیب بود چرا سوال دیگه‌ای نمی‌پرسید؟! یعنی حتی یه دونه از سوال‌های ذهن من، ذهن اون رو درگیر نکرده بود؟! یا شاید اون‌هم متوجه شده بود که چه راحت و واضح بحث رو عوض کردن و به خاطر همین دیگه چیزی نگفته بود. محدثه کنار مامان و خاله مشغول صحبت کردن بود و من..‌. من هیچ کاری انجام نمی‌دادم و همین ساکت بودنم باعث شد مامان با نگرانی نگاهم کنه و بگه:

- رویا چیشده؟ چرا انقدر ساکتی؟

نمی‌دونست؟ یا می‌دونست و به خاطر همین نگران بود؟ نگران چی بود؟ نگران سکوت من؟ یا... نگاه خیره‌م رو که دید از جاش بلند شد و به سمتم اومد. همه دست از حرف زدن برداشته بودن و داشتن من رو نگاه می‌کردن. مطمئن شده بودم از فکری که توی ذهنم بود و دلم نمی‌خواست جلوی این همه نگاه بغضم سر باز کنه. تو چشم‌های مامان خیره شدم و آروم لب زدم:

- بریم خونه؟

آب دهنش رو قورت داد، نگاهی به خاله انداخت و خاله، فقط سر تکون داد. مامان اون حرف از دهنش در رفته بود وگرنه نمی‌خواست من بفهمم، این رو هم با حس ترس توی نگاه مامان ازش مطمئن شدم. دستش رو روی شونم گذاشت و گفت:

- بریم عزیزم.

سریع از جاش بلند شد و با لبخندی مصنوعی و چهره‌ای که استرس ازش می‌بارید، نگاه کلی‌ای به بقیه انداخت و گفت:

- خب دیگه ما رفع زحمت کنیم، دستتون درد نکنه.

هیچکس چیزی نگفت. حتی رومینا و محدثه، انگار اون‌ها هم فهمیده بودن یه چیزی هست. انقدر فکرم بهم ریخته بود که حتی از خاله تشکر هم نکردم و بعد از آماده شدنم، با گفتن یک خداحافظی آروم از خونه بیرون رفتم. به سمت پله‌ها رفتم و لحظه ی آخر صدای صحبت مامان و بابا بود که اشکم رو در آورد:

- یعنی فهمید؟

- قطعا با چیزی که تو گفتی، همه فهمیدن.

مامان نفس کلافه ای کشید و من برای اینکه صدای گریه‌م به گوششون نرسه، پله‌ها رو تند تند پایین رفتم. گریه ی بی‌صدام دل خودم رو به درد آورده بود. باورش برام سخت بود و نمی‌‌تونستم بپذیرم. یعنی به خاطر همین بابا رومینا رو بیشتر از من دوست داشت؟ نمی‌‌تونستم جلوی ریزش اشک‌هام رو بگیرم؛ صورتم رو پاک می‌کردم و دوباره خیس میشد. با رسیدن به پله ی آخر، نفس عمیق و لرزونی کشیدم و برای چندمین بار، با لبه ی چادرم اشک‌هام رو پاک کردم. 

به طرف در رفتم که نگاهم به مامان افتاد. مامان؟ سری تکون دادم و بهش نزدیک شدم که گفت:

- خوبی دخترم؟

شنیدن کلمه ی دخترم از زبونش باعث شد چشم‌هام دوباره خیس بشه و برای اینکه بغضم نشکنه لبم رو به دندون بگیرم. سری به نشونه مثبت تکون دادم و البته که می‌دونست اصلا خوب نیستم. همراهش به سمت ماشین رفتم و در عقب رو باز کردم. بی‌توجه به نگاه بابا و رومینا سرم رو به شیشه تکیه دادم و چادرم رو روی صورتم کشیدم.

دلم می‌خواست با صدای بلند زیر گریه بزنم اما موقعیتش رو نداشتم. اشک‌‌هام دونه-دونه از چشم‌هام می‌چکیدن، تا زیر گردنم ادامه پیدا کرده و در آخر خودشون رو توی پارچه‌ی روسریم گم می‌کردن. 

ویرایش شده توسط -Fateme-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_سیزدهم

توی اون لحظه تنها خوشحالی ای که می‌تونستم داشته باشم این بود که چادر داشتم و هم راحت می‌تونستم گریه کنم و هم نور آفتاب اذیتم نمی‌کرد، اما به قدری غم و غصه ی توی دلم زیاد بود که این شادی کوچولو اصلا به ذهنم خطور هم نمی‌کرد. 

با رسیدن به خونه و ایستادن ماشین جلوی درب بزرگ حیاط، مامان زودتر از همه پایین اومد و در سمت من رو باز کرد.   

از ماشین پایین اومدم و بعد از اینکه مامان در خونه رو باز کرد، داخل شدم و پشت سر من بقیه هم وارد شدن. کفش‌هام رو با بی‌حوصلگی دم در پرت کردم و باز هم منتظر موندم تا یکی بیاد در رو باز کنه؛ حوصله پیدا کردن کلید رو از توی کیفم نداشتم. در توسط مامان باز شد و من بی‌معطلی به سمت آشپزخونه رفتم. به دنبال جعبه ی قرص‌ها کابینت‌ها رو باز و بسته کردم و وقتی که پیداش کردم، مشغول پیدا کردن بسته‌ی قرص کدوئین شدم. دلم نمی‌خواست به چیزی فکر کنم، می‌خواستم بخوابم تا چیز جدیدی نشنوم، تا گریه نکنم ‌و به چیزی فکر نکنم. چهارتا قرص بیرون آوردم و به سمت شیر آب رفتم. قرص‌ها رو توی دهنم انداختم، لیوان رو تا نصفه آب کردم و سر کشیدم. 

سرم تیر می‌کشید و همین باعث شد دستم رو روی سرم بزارم و چشم هام رو ببندم. مامان به سرعت به سمتم اومد و گفت:

 - چیشد رویا؟ چی خوردی؟

 پوزخندی زدم. فکر می‌کرد چی خوردم؟ کیفم از روی شونم پایین افتاد و بعد از گفتن کلمه ی قرص، به سمت اتاقم رفتم. صدای هین مامان بلند شد و بعد انگار که داشت قرص‌ها رو نگاه می‌کرد. فکر کنم فهمید چی خوردم چون نفس راحتی کشید و گفت:

- از دست تو رویا.

از کنار بابا و رومینا گذشتم و وارد اتاق شدم. در رو بستم، کیفم رو روی زمین انداختم و به سمت تخت می‌رفتم. هر یک قدمی که برمی‌داشتم، یکی از لباس ‌هام رو در می‌آوردم و روی زمین می‌نداختم. روی تخت ولو شدم؛ خسته بودم. چشم‌هام رو بستم و بعد از چند دقیقه به خواب رفتم.

****

صدای زنگ موبایلم باعث شد چشم‌هام رو باز کنم. فضای اتاق تاریک بود و معلوم بود که شب شده. از تخت پایین اومدم که درد بدی توی سرم پیچید و سرجام وایسادم. دستم رو روی دیوار کشیدم و برق اتاق رو روشن کردم. من کی خوابیدم؟ صدای زنگ موبایلم روی اعصابم بود. به سمتش رفتم و خواستم جواب بدم که قطع شد. 

نگاهم رو از موبایل گرفتم و دورتادور اتاق چرخوندم. لباس‌هام روی زمین نبود و یعنی مامان اومده بود توی اتاق. بلیز و شلوار محدثه هنوز توی تنم بود و حوصله نداشتم عوضشون کنم. از اتاق بیرون رفتم و به دنبال یکی از اعضای خانوادم چشم چرخوندم. توی دلم پوزخندی به حرف خودم زدم. خانواده؟!

چراغ روشن آشپزخونه نشون می‌داد مامان اونجاست. به آشپزخونه رفتم و نگاهش کردم. مامان مهربونم! مامانم؟ بدون اینکه متوجه بشم صورتم خیس شد و بعد صدای لرزون و پر از بغضم رو به گوش مامان رسوندم.

- من.. من بچه ی شما نیستم نه؟

ترسیده به طرفم برگشت و با دیدن چشم‌های خیسم، بغض کرد و چیزی نگفت. چشم‌هام رو با درد روی هم فشردم و قطرات اشک مثل رودخونه ای روی صورتم جاری شدن. 

- گریه نکن قربونت برم، آخه دخترم...

- من دختر شما نیستم، نیستم... خودتون گفتید دیگه نه؟ گفتین داداشتون یک دختر چشم آبی داشت؛ زن... زن چشم آبی که... که...

نمی‌‌تونستم ادامه بدم. جلوی در آشپزخونه روی زمین نشستم و با صدای بلند زیر گریه زدم که مامان با بغض جمله‌م رو کامل کرد:

- زندایی چشم آبی‌ای که مادرته!

 ذره امیدی که داشتم با حرف مامان دود شد و به هوا رفت. جلو اومد و منی که روی زمین افتاده بودم رو بغل کرد و با بغض گفت:

- قربونت بشم من گریه نکن خوشگل مامان.

- چرا... به من.. به من نگفته بودین؟ چـ...چرا؟ چرا؟ به خاطر...خاطر همین بابا... بابا رومینا رو... بیشـ...بیشتر دوست داره؟ 

به دیوار تکیه داده بودم، اشک می‌ریختم و حرف‌های مامان بیشتر اشکم رو در می‌آورد.

- مامان من... کو؟ مامانم؟ مامان... بابام ک... کشتش؟

- عزیز دلم گریه نکن، آروم باش قشنگم. آروم بگیر برات توضیح بدم همه چی رو مادر.

مامان از روی زمین بلند و وارد آشپزخونه شد. با چشم‌های بسته به گریه‌م ادامه دادم و چند لحظه بعد صدای بهم خوردن قاشق به شیشه ی لیوان باعث شد چشم‌هام رو باز کنم. مامان لیوان آب قند رو به طرفم گرفت و گفت:

- بخور یکم،مردی انقدر گریه کردی.

لیوان رو از دستش گرفتم و به سمتم دهنم بردم. خیس شدن لب‌های خشکم توسط آب شیرین توی لیوان حس خوبی رو بهم منتقل کرد اما باعث نشد از حس وحشتناک فهمیدن حقیقت حتی ذره ای کم بشه. تا ته لیوان رو خوردم، نگاهم رو به نگاه نگران مامان دوختم و درحالی که اشک هام از گوشه ی چشمم سر می‌خوردن و پایین می‌افتادن، لبخند تلخی زدم و به آرومی گفتم:

- شما... شما عمه ی منی، نه؟

سری تکون داد و من نگاهم رو ازش گرفتم. زن داداشش مامان من بود دیگه نه؟ پس برادرش هم... پدر من بود. پدری که قاتل زنش یعنی مادر من بود‌. پدری که مقصر حال الان من بود. کسی که باعث شد من این همه سال رو بدون مادر خودم زندگی کنم. اصلا... اصلا مامانم نبود، اون که بود، چرا نذاشت حداقل طعم محبت پدرانه رو بچشم؟ پدر واقعیم! الان تنها سوالی که توی ذهنم هایلایت شده بود این بود که دلیل این کار بابام رو بدونم، چرا من رو از خودش جدا کرده؟ 

اشک‌های روی صورتم خشک شده بودن و من با  صدا زدن مامان، قطرات اشک جدیدی جدیدی رو جایگزین  قبلی‌ها کردم.

- جان مامان!

صداش خوشحال بود. برای چی؟ برای اینکه با فهمیدن حقیقت هنوز هم مامان صداش می‌کنم؟ با این فکر سوالم از یادم رفت و نگاه غمگینم رو به چشم‌های مهربونش دوختم. مامانم نبود ولی برام مادری کرده بود؛ مثل دختر خودش!  

-  چرا...

با گفتن همین یک‌ کلمه دوباره گریه‌م گرفت.  حرف که می‌زدم اشکم در می‌اومد و انگار سکوت بهترین کار برای من از همه‌جا بی‌خبر بود، اما با گریه ادامه دادم:

- چرا بابام... این همه سال...

با دست‌هاش اشک‌های زیر چشمم رو گرفت و گفت:

- برو یه آب به صورتت بزن، همه چی رو برات تعریف می‌کنم.

از روی زمین بلند شدم. لبخند غمگینی به چهره ی مامان پاشیدم و به سمت دستشویی رفتم. بعد از اینکه چندبار به صورتم آب زدم، بیرون اومدم و به طرف مامان که روی مبل نشسته بود و ظرف میوه هم جلوش بود حرکت کردم. با نشستنم روی مبل روبه‌روش، سرش رو بالا آورد و گفت:

- خب... بزار از اول اول اول برات بگم. همون موقع که نرگس و محمد همدیگه رو دیدن.

نرگس اسم مامانم بود؟!  دست‌هام رو دور تنم پیچیدم و خودم رو در آغوش گرفتم. مکثی کرد، به سیب توی دستش خیره شد و ادامه داد:

- نرگس دوست صمیمی من بود، محمد برادرم. خیلی دوست داشتم نرگس زن داداشم بشه. می‌دونستم نرگس زمانی که محمد خونه باشه به خونمون نمیاد به خاطر همین یه روز که قرار بود بیاد خونمون، محمد رو به زور و بدبختی تا لحظه ای که نرگس برسه تو خونه نگه داشتم تا همدیگه رو ببین. نرگس اومد و محمد رفت و توی حیاط همدیگه رو دیدن.

خنده ی تلخی کرد و ادامه داد:

_ اون روز گذشت و محمد که قصد و نیت من رو فهمیده بود، کلی باهام دعوا کرد، برادر بزرگ ترمون بود و من و مهناز ازش حساب می‌بردیم، ولی خب خودشم دلش پیش نرگس گیر کرده بود. بعد یه مدت احمد با خانوادش اومدن خواستگاریم و منم قبول کردم. یادمه اون موقع محدثه هنوز یک سالش هم نبود. دو سال از ازدواج ما گذشته بود که محمد طاقت نیاورد، دست مامان رو گرفت و رفتیم خواستگاری نرگس، بابای خدا بیامرزم، وقتی که من بچه بودم فوت کرده بود و به خاطر همین نتونست عروس دامادب هیچ کدوم از بچه‌هاش رو ببینه.

 

ویرایش شده توسط -Fateme-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_چهاردهم

دوباره چشمه‌ی اشکم جوشید و دیدم تار شد. صدای چرخش کلید توی قفل در باعث شد به عقب برگردم اما مامان انگار چیزی نشنید و همچنان ادامه داد:

- با اینکه خودش هم خوشگل بود‌، خیلی! یه دختر دوست داشتنی و مهربون.

صدای لرزون مامان نشونه‌ی این بود که بغضش شکسته و من نگاهم قفل چشم‌های مردی بود که بابام نبود. گوشم به مامان بود و نگاهم به بابا. چطور می‌تونم این دونفر رو مامان و بابا صدا نکنم؟!

-  نمی‌دونم... واقعا نمی‌دونم چیشد که محمد رفت تو کار قمار، رفت و گند زد به زندگیش و شد یه معتاد کثیف که به خاطر مواد دخترش رو گذاشت وسط.

این حرف مامان باعث شد بی‌توجه به بابا با سرعت به طرفش برگردم. دخترش؟ من رو؟ وسط چی؟ آب دهنم رو قورت دادم و لب زدم:

- وسط چی؟

خیره تو چشم‌های پر از اشکم با بغض زمزمه کرد:

- قمار. دختر کوچولوش رو تو قمار گذاشت وسط، سر دخترکش شرط بستن.

با انگشتم اشک‌های زیر چشمم رو پاک کردم، اشک‌هام دوباره باریدن و من شوکه لب زدم:

- من رو؟

سری به معنی مثبت تکون داد و بعد صدای مبهوت رومینا از پشت سرم به گوش رسید:

- مامان! شوخی می‌کنی نه؟

به عقب برگشتم و خیره دست پدری شدم که روی شونه دخترش نشست و بعد صدای مهربونش بود که اشک چشمم رو بیشتر کرد:

- نه دخترم؛ همه چی واقعیه.

رومینا دست بابا رو کنار زد و عصبی به سمت ما اومد:

- یعنی چی که واقعیه؟ بیخود کرده واقعیه! مگه الکیه؟ چطور میشه رویا دختر یکی دیگه...

انگار تازه دوهزاریش افتاد که آب دهنش رو قورت داد، نگاهش رو به من دوخت و با صدای لرزونی گفت:

- تو... تو خواهر من... خواهر من نیستی؟ هستی! آره هستی باید باشی. 

جیغ کشید:

- باید باشی! می‌فهمی؟ 

دستم رو جلوی دهنم گذاشته بودم و فقط گریه می‌کردم. طاقت نگاه‌های بابا و مامان رو نداشتم. از جام بلند شدم و بی‌توجه به رومینا که سعی داشت به زور من رو خواهر خودش بکنه به طرف اتاقم دویدم، در رو باز کردم و با ضرب  بستمش. قفلش کردم، بهش تکیه دادم و روی زمین سر خوردم. توی خودم جمع شدم و از ته دلم زیر گریه زدم. 

بابام معتاد بوده، سر من، سر دخترش شرط بسته، مامانم رو کشته و بابام الان تو زندانه. بابام مقصر حال خراب الانمه؛ بابام...

چند ضربه به در خورد و بعد صدای مامان به گوشم رسید:

- رویا جانم! درو باز کن مامان.

صدای آروم بابا باعث شد مامان دیگه پاپیچ من نشه.

- ولش کن، بزار تنها باشه.

از اتاق دور شدن و من به سوال جدید توی ذهنم فکر می‌کردم. «بابام من رو توی قمار باخت یا نه؟» اگه باخته بود که من الان اینجا نبودم. صدای زنگ موبایل من رو از فکر بیرون آورد و من چهار دست و پا به سمت موبایلم که روی پاتختی کوچیک کنار تخت بود رفتم و برداشتمش. محبوبه بود و من اصلا حوصله ی صحبت کردن با هیچکس رو نداشتم. فقط دلم می‌خواست گریه کنم و بقیه ی ماجرا رو بشنوم. 

*** 

یک ساعت بیشتر گذشته بود و من فقط روی تخت نشسته بودم و به روتختی سوسنی رنگم نگاه می‌کردم. حتی وقتی هم مامان اومد و برای شام صدام کرد، از جام تکون نخوردم و مامان هم رفت و شاید فکر می‌کرد که خوابیدم، اما خوابی که ظهر رفته بودم اجازه نمی‌داد دوباره بخوابم و به غیر از اون ذهنم انقدری مشغول بود که نخوام حتی به خواب فکر کنم.

- رویا خوابی؟

رومینا بود که از پشت در صدام می‌کرد. همون‌طور که به لکه‌ی روی پتوم خیره بودم و سعی داشتم با آب دهنم پاکش کنم «نه»ای گفتم که گفت:

- بیام تو؟

- در قفله نمی‌تونی بیای تو!

در جواب این حرفم ناراحت باشه‌ای گفت و رفت. رومینا از من کوچیک تر بود، هجده سال داشت و برای کنکور داشت خودش رو می‌کشت. صدای ضربه‌ای به در و پشت بندش صدای مهربون مامان باعث شد دست از تف‌مالی کردن پتوم بردارم و سرم رو بالا بیارم.

- رویا! درو باز کن.

می‌خواستم همین الان بقیه ماجرا رو بشنوم. آهسته از تخت پایین اومدم و به سمت در رفتم. آروم قفل در رو باز کردم که مامان داخل اومد. نگاهم رو از مامان گرفتم و به ظرف غذای توی دستش خیره شدم. کی می‌تونست توی این وضعیت غذا بخوره؟ اشتهایی برای خوردن فسنجون توی ظرف که غذای مورد علاقه‌م بود نداشتم. دوباره به تختم پناه آوردم و مامان هم کنارم روی تخت جاگیر شد. 

- بیا غذات رو بخور، ضعف می‌کنی.

- اشتها ندارم.

یک قاشق غذا پر کرد و به طرف دهنم آورد.

- بخور عزیزم.

روم رو برگردوندم و با بی‌حوصلگی تکرار کردم:

- اشتها ندارم مامان. نمی‌خوام.

سری تکون داد، دستش رو عقب کشید و از روی تخت بلند شد. با چشم‌هام دنبالش کردم و وقتی بشقاب پر از برنج رو روی میز تحریرم گذاشت نگاهم رو ازش گرفتم. به سمتم اومد و دستش روی شونه‌‌م قرار گرفت:

- تو که هنوز همه چی رو نمی‌دونی مامان جان.

- مهم نیست، اصل ماجرا این بود که من بچه ی واقعی شما نیستم و از من مخفی کرده بودین.

دوباره صدام لرزید. دلم نمی‌خواست باز هم بغضم بشکنه. حوصله‌ی گریه کردن رو هم دیگه نداشتم. یک کلمه اضافه حرف زدنم باعث میشد بغضم بشکنه و من ترجیحا سکوت کردم و اجازه ی ریزش به اشک‌هام رو ندادم. آهی کشید و بی مقدمه گفت:

- محمد تو رو، توی قمار باخت‌.

شوکه به طرفش برگشتم و با چشم‌های گردشده‌م نگاهش کردم. باخت؟ من رو؟ به کی؟ چندبار پشت سرهم پلک زدم و سرم رو بالا گرفتم تا اشکم نریزه و به ادامه‌ی صحبت‌های مامان گوش دادم.

- باخت به یه آدم عوضی تر از خودش، می‌خواستن بیان و تو رو ببرن. محمد وقتی فهمید چه گندی زده به جای اینکه دخترش رو نجات بده، خودش رو بیشتر تو منجلاب فرو کرد تا به چیزی فکر نکنه.

حس انزجار و نفرت عجیبی نسبت به این پدر فداکار پیدا کرده بودم. حالم از هرچه معتاد بود بهم می‌خورد. از نظر من این حرف درست نیست که معتاد‌ها بیمارن، نه! بیماری رو خود آدم تو جون خودش نمی‌ندازه، اما این افراد، خودشون خونشون رو کثیف می‌کنن. 

- اون‌ها اومدن دنبالت، تا ببرنت، نرگس خونه ی مادرش بود، خیلی وقت بود که از خونه ی خودش فرار کرده بود و با تو، توی خونه مامانش زندگی می‌کردن. نرگس وقتی فهمید محمد چیکار کرد، رفت خونه‌ی خودش، خونه ای که یه زمانی توش با عشق زندگی می‌کرد و حالا تبدیل شده بود به محل کثافت کاری های شوهرش.

ویرایش شده توسط -Fateme-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_پانزدهم

دلم می‌سوخت برای مادرم، مادری که چیزی ازش یادم نمیاد و مادری که نتونست بزرگ شدن بچه‌ش رو ببینه.  کنارم روی تخت نشست  و  پرده‌ی پنجره رو کشید تا داخل اتاق دیده نشه، در همون حال ادامه داد:

- رفت و اونجا با محمد دعوا کرد و اون هم هلش داد، سرش خورد به تیزی پله‌ها و نرگس مرد. خواهرم، بهترین دوستم همون‌جا مرد. تقصیر من بود، من بودم که اون دوتا رو باهم آشنا کردم، اگه این کار رو نمی‌کردم نرگس الان زنده بود.

آهی کشید و مغموم ادامه داد:

- نرگس هیچی از محمد ندید، فقط دوسال آدم بود و بعد نمی‌دونم، واقعا نمی‌دونم چیشد که رفت تو این کارها. بعد اون هم نرگس از خونه‌ش زد بیرون، چون از شر رفت و آمدای محمد با رفیق‌های کثیف تر از خودش به خونه، در امان نبود. طلاق نگرفت چون امید داشت شوهرش یه روزی ترک می‌کنه، و ترک کرد اما زمانی که دیگه نرگسی وجود نداشت.

قلبم انگار داشت از جا کنده میشد و نفسم به شماره افتاده بود. داشت حقیقت و گذشته رو برام تعریف می‌کرد، اما نمی‌دونست چه ضربه‌هایی داره با حرف‌هاش به قلبم وارد می‌کنه. کابوس تلخی بود که داشت ذره ذره رویاهام رو توی خودش محو می‌کرد. من حرفی نمی‌زدم و فقط گاهی آب بینیم رو بالا می‌کشیدم و فقط مامان بود که با بغض گذشته ی من رو تعریف می‌کرد.

- نرگس که مرد، محمد دیوانه شد، هنوز هم زنش رو دوست داشت اما چه دوست داشتنی؟! اگه زن و زندگیش رو دوست داشت، سمت این کثافت کاری‌ها نمی‌رفت و اگه می‌خواست یه شبه پولدار بشه، نباید پا به بازی کثیفی می‌ذاشت که با باختش، کل زندگیش نابود بشه و به خاطر کشتن نرگس و جرم‌های دیگه‌ای که داشت، بیفته تو زندان.

مکثی کرد و نگاهش رو به صورتم دوخت. دستش رو بالا آورد و به روی صورتم کشید و من به چشم‌های ریزش خیره شدم و اون زمزمه وار ادامه داد:

- من هم برای اینکه دست اون عوضیا به تو نرسه، به احمد گفتم بیاریمت پیش خودمون. ماهم که بچه نداشتیم و... همه هم موافق بودن. مادر نرگس هم، با رفتن دخترش، سکته کرده بود و بعد یه مدت فوت کرد. شناسنامه‌ت رو عوض کردیم و تو شدی دختر من و احمد.

چشم‌های پر از اشکم رو به مامان دوختم و چیزی نگفتم. یعنی من دیگه هیچکس رو از طرف مادرم نداشتم؟ به همین سادگی خانواده‌ی واقعی خودم رو از دست داده و شده بودم بچه یتیمی  که یکی دیگه سرپرستیش رو به عهده گرفته بود.

- اون موقع تو سه سالت بود، بهانه‌ی مادر و پدرت رو می‌گرفتی اما کم کم بهمون عادت کردی. بعد سه سال، وقتی که تو پنج سالت شده بود، من رومینا رو حامله شدم. باورم نمیشد، فکرش هم نمی‌کردم که روزی بتونم خودم بچه دار شم.

با این حرف مامان بیشتر دلم گرفت. من بچه ی اون‌ها نبودم. اون فقط عمه ی من بود و شوهرش هم، شوهر عمه‌م. رومینا هم خواهرم نبود و دختر عمه‌ی من بود. من هیچکس رو نداشتم. تنها کسی که از اعضای خانواده‌م مونده بود پدری بود که هیچ ازش خوشم نمی‌اومد. همون مردی که همراه مادرم توی تموم عکس‌ها کنارم بودن. اون شناسنامه هم حتما شناسنامه‌ی واقعی من بود.

- اون‌هایی که دنبال تو بودن، انگار از پیدا کردنت ناامید شدن که دیگه خبری ازشون نبود و ما رو راحت گذاشتن. 

بین حرف‌های مامان تنها چیزی که از همه بیشتر دلم رو شکوند این بود که پدرم من رو باخته بود، یا به عبارتی من رو فروخته بود. من رو داده بود به یکی دیگه، منی که اون موقع بچه ای بیش نبودم. بی‌مقدمه دست‌هام رو دور گردن مامان حلقه کردم و زیر گریه زدم. صدای هق هقم تو فضای اتاق پیچیده بود  و دلم برای این گریه‌ی سوزناک، آتیش گرفت.

***

یک هفته گذشته بود و من توی این یه هفته از خونه بیرون نرفته بودم، حتی دانشگاهم رو ول کرده بودم. بچه‌ها چندباری زنگ زده بودن تا علت غیبت هام رو بپرسن و من فقط گفتم حالم خوب نیست. زیاد غذا نمی‌خوردم و اگر هم می‌خوردم، با مامان و بابا و رومینا سر یک میز نمی‌شستم. حس اضافی بودن بهم دست داده بود و یه جورایی معذب بودم. حال همه گرفته بود و رومینا هم تا من رو نگاه می‌کرد گریه‌ش می‌گرفت.

به تماس‌های سعید جواب نمی‌دادم و هر وقت هم اومده بود دم در خونه دنبالم، گفتم که بره. فائزه و محبوبه چندباری به خونه‌مون اومدن و هربار کلی باهم گریه کردیم. هرکی هرکاری می‌کرد تا من رو از این حال و هوا در بیاره موفق نمیشد و نهایت شادی من یه لبخند کمرنگ یک ثانیه ای بود. 

- رویا موبایلت زنگ می‌خوره.

به طرف رومینا برگشتم، سری تکون دادم و از روی مبل بلند شدم. بی‌توجه به نگاه رومینا به طرف اتاقم رفتم تا گوشیم رو جواب بدم. بدون نگاه کردن به صفحه موبایل جواب دادم که صدای طناز توی گوشم پیچید:

- سلام رویا، خوبی؟

- شاید.

آهی کشید. فائزه ماجرا رو براش تعریف کرده بود. مکثی کرد و با من و من گفت:

- میگم رویا، اممم ببین من و چند نفر از بچه‌ها خب، داریم می ریم دیدن استاد مهران، گفتم بهت بگم اگه توهم می‌خوای...

کنجکاو و هیجان زده بین حرفش پریدم:

- به هوش اومده؟ 

- نمی‌دونم، خبر ندارم اصلا. می‌خوایم بریم ببینیمش. من و سهیلا و دوتا از پسراییم. میای؟ که بیایم دنبالت.

در حالی که به طرف کمد می‌رفتم تا لباس‌هام رو عوض کنم گفتم:

- میام.

- اوکی، نیم ساعت دیگه جلو خونتونیم.

گوشی رو قطع کردم، در کمد رو باز کردم که صدای زنگ گوشی دوباره بلند شد. عصبی و کلافه «اه» کشداری گفتم و جواب دادم که این بار صدای شاد فائزه تو گوشم پیچید:

- سلام رویا خوبی؟ حاضر شو می‌خوایم بریم بیرون.

- چی؟ کجا؟

خنده ای به لحن متعجبم کرد و گفت:

- بریم بیرون یکم حالت جا بیاد، ایلیاهم میاد. 

آهانی گفتم و درحالی که دوباره قدم‌هام رو به سمت کمد برمی‌داشتم پرسیدم:

- ایلیا چرا بیاد؟

- اونم یکم حالش گرفته‌س باباش تو بیمارستانه، گفتیم ببریمش بیرون یکم حالش جا بیاد، توهم حاضر شو میایم دنبالت.

درحالی که تو کمدم خم شده بودم و دنبال یک لباس مناسب می‌گشتم گفتم:

- آهان ولی خب من الان می‌خوام با دوستام برم بیمارستان، دیدن استادمون. 

بعد از کمی مکث نفس عمیقی کشید و گفت:

 -باشه آدرس رو بده بعدش میایم دنبالت، چون ماهم می‌خوایم بریم عیادت بابای ایلیا.

انگار به هر طریقی که شده بود می‌خواست من رو ببره گردش و تفریح. کلافه باشه ای گفتم و بعد از خداحافظی، تماس رو قطع کردم. بعد از کلی گشتن مانتوی شکلاتی رنگم رو به همراه شلوار جین مشکی و شال قهوه‌ای که گل های سفید و ریزی روش داشت رو برداشتم و پوشیدم.

کیفم رو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم. با خارج شدنم از اتاق، رومینا که روی مبل نشسته بود و داشت درس می‌خوند، سرش رو بلند کرد و با دیدن من که حاضر و آماده قصد خروج از خونه رو داشتم از تعجب ابروهاش رو بالا انداخت.

- جایی میری؟

- آره، مامان هم بیدار شد بهش بگو با دوستام رفتم بیرون.

آهانی گفت، متعجب لبخندی زد و ادامه داد:

- خوش بگذره، خیلی خوشحالم که حالت خوب شده.

پوزخندی زدم و درحالی که به سمت در خونه می‌رفتم غمگین زمزمه کردم:

- حال من حالا حالا ها خوب نمیشه دخترعمه.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_شانزدهم

بی‌توجه به اعتراضش نسبت به دختر عمه صدا کردنش، از خونه بیرون زدم که گوشیم زنگ خورد و این یعنی طناز رسیده بود. سریع کفش‌هام رو پام کردم، به طرف در حیاط رفتم و بازش کردم که با سمند سفید رنگی مواجه شدم. طناز با دیدن من در عقب رو باز کرد و من هم سریع سوار شدم. سلام خشک و خالی ای به همه‌ی جمع کردم و بی‌حوصله نگاهم رو به بیرون دوختم. تا وقتی که به بیمارستان برسیم حرفی نزدم و صدای بچه‌ها رو در آورده بودم. با رسیدن به بیمارستان از همه زودتر پیاده شدم که طناز پشت سرم پایین اومد و گفت:

- تو مگه می‌دونی کدوم اتاقه که انقدر تند تند میری برا خودت؟

- خیلی حرف میزنین، واقعا حوصله ندارم.

دستم رو توی دستش گرفت و در حالی که به سمت ورودی بیمارستان می‌رفت زمزمه کرد: 

- زمان همه چی رو حل می‌کنه.

چیزی در برابر این جمله‌ی کلیشه‌ای نگفتم و به سمت آسانسور حرکت کردیم. تا آسانسور به طبقه پایین برسه، بقیه بچه‌ها هم اومدن و همراه هم سوار آسانسور شدیم. با رسیدن به طبقه ی مورد نظر، امیر  رفت تا جای استاد رو پیدا کنه. وقتی برگشت و گفت که تو آی سیو هست و نمیشه به دیدنش رفت، همه‌مون وا رفتیم، ولی خب قرار شد از پشت شیشه بریم و نگاهش کنیم. کدوم دانشجویی برای دیدن استادش به بیمارستان میاد؟ عمرا اگه یکی دیگه از استادهامون تو تخت بیمارستان بود می‌اومدیم به دیدنش.

دلم براش تنگ شده بود و کاش اون پدرم بود. همه باهم پشت شیشه وایساده بودیم و داشتیم بهش نگاه می‌کردیم.

- خداکنه به هوش بیاد.

در جواب حرف سهیلا سری تکون دادم که صدای جر و بحث از پشت سرمون باعث شد به عقب برگردیم.

- یعنی چی خانم؟ کی رفته دیدن پدر من؟ 

- آقای محترم آروم باشید، چیزی نشده که، گفتن از دانشجوهاشون هستن.

صدا نزدیک تر شد:

- خب هرکس هرچی گفت شما...

با دیدن ما سرجاش وایساد و حرفش رو خورد. این پسر استاد مهران بود؟ تاب نگاه سنگینش رو نیاوردم و سرم رو پایین انداختم.

- ایلیا کجا میری؟ وایسا.

با شنیدن صدای امیرحسین سرم رو بالا آوردم که اون هم با دیدن من خشکش زد و بعد فائزه بود که پشت سرش متعجب اسمم رو صدا زد.

باورم نمیشد فائزه، امیرحسین و ایلیا رو اینجا ببینم و از همه مهم تر باورم نمیشد که استاد مهران پدر ایلیا باشه. شاید هم من اشتباه فکر کردم و اشتباه شنیدم.

- تو اینجا چیکار می‌کنی؟

به طرف فائزه برگشتم، دستی به شالم کشیدم و درحالی که زیر چشمی ایلیا رو نگاه می‌کردم، گفتم:

- گفتم که می‌خوام برم دیدن استادم.

با دهن باز شده نگاهش رو بین من و ایلیا رد و بدل کرد و بعد گفت:

- یعنی بابای ایلیا استاد شماها بوده؟

طناز جلو اومد و دستش رو روی شنه من گذاشت و بعد متفکر خطاب به فائزه گفت:

- ظاهرا که همین طوره.

فائزه انگار تازه طناز رو دید که با خوشحالی به سمتش رفت و بغلش کرد. دلم می‌خواست برگردم خونه، بیشتر از این حوصله ی بیرون موندن رو نداشتم اما چجوری از دست فائزه فرار می‌کردم رو خدا می‌دونست. کلافه آهی کشیدم و از بچه‌ها که داشتن باهم حرف میزدن و از دیدن پسر استاد دانشگاهشون خوشحال بودن فاصله گرفتم. با فاصله ی زیادی از بقیه روی یکی از صندلی های کنار دیوار نشستم و مشغول تماشای بچه ها شدم. خیر سرشون اومده بودن بخش مراقبت های ویژه و انقدر سر و صدا می‌کردن. ایلیا کلافه شده بود؛ هی می‌خواست یک حرفی بزنه و دوباره عقب می‌کشید. انگار می‌خواست بهشون بفهمونه که بابا اینجا بیمارستانه ساکت باشین.

 پوفی کشیدم، سرم رو به دیوار تکیه دادم و چشم‌هام رو بستم. حوصله ی سر و صدا نداشتم؛ دلم می‌خواست به خونه‌مون، البته بهتره بگم خونه‌ی عمه‌ی عزیزم برگردم و مثل هر روز روی تخت بشینم، به دیوار خیره بشم و با فکر به زندگی قشنگی که می‌تونستم داشته باشم گریه کنم.

با حس سنگینی نگاهی سرم رو بالا آوردم که با چشم‌های طوسی رنگی که متعلق به ایلیا بود روبه‌رو شدم. وقتی که دید دارم نگاهش می‌کنم عوض اینکه دست از دید زدنم برداره، چشم‌هاش رو ریز کرد و با دقت بیشتری نگاهش رو توی صورتم گردوند.

خجالت زده و کلافه از این نگاه خیره از جام بلند شدم که همزمان با بلند شدنم صدای بم مردونه ای تو فضای سالن پیچید و باعث شد همه سکوت کنن.

- اینجا چخبره؟ مهمونی راه انداختین؟ بفرمایید بیرون، بفرمایید.

همه بیرون رفتن، ایلیا از اون مرد که دکتر پدرش بود اجازه گرفت تا به داخل اتاق بره و از نزدیک باباش رو ببینیه. دکتر انگار من رو اصلا ندید که  همراه ایلیا وارد اتاق شد و من به آرومی به طرف اتاق رفتم و دستم رو روی شیشه ی سرد گذاشتم. مردی که به تازگی استاد دانشگاهمون شده بود، حالا قرار بود بره و یکی دیگه جایگزینش بشه؟! فقط همین امسال بود که من با استاد مهران کلاس داشتم و توی همین مدت کم یه حص خاصی نسبت بهش پیدا کرده بودم. اگه به هرکی می‌گفتم  شاید فکر می‌کرد من عاشق یه مرد میانسال که سن پدرم رو داره شدم اما خودم می‌دونستم که این حس، مثل احساس یک دختر به پدرشه.

بودن در کنارش و حتی نگاه کردن بهش اون هم مابین این همه لوله و وسیله حس قشنگی رو بهم القا می‌کرد و از ته دلم آرزو کردم تا زودتر خوب شه. دلم می‌خواست می‌تونستم بغلش... سری تکون دادم تا این فکر از سرم بپره. با لبخندی تلخ اما کمرنگ، نگاه از جسم روبه روم گرفتم و قبل اینکه ایلیا یا دکتره من رو با چشم‌های خیسم ببینه، عقب گرد کردم و برای خارج شدن از محیط بیمارستان به طرف آسانسور حرکت کردم.

خبری از بقیه نبود و مطمئن شدم همه‌شون باهم رفتن پایین؛ خیر سرشون اومده بدن عیادت بیمار. دکمه‌ی آسانسور رو زدم و منتظر شدم تا به بالا برسه. به محض اینکه آسانسور رسید و در رو باز کردم، چندتا پرستار اومدن و با سرعت یک بیمار رو که روی تخت بود توی آسانسور گذاشتن و باهاش رفتن. وا رفته به در بسته ی آسانور نگاه کردم و عصبی لگدی به دیوار زدم که پای خودم درد گرفت. کی حوصله داشت باز منتظر بمونه؟

به طرف راه پله رفتم و آخ و اوخ کنان پله‌ها رو پایین می‌رفتم. با شنیدن صدای پا به عقب برگشتم که با ایلیا مواجه شدم. دستپاچه «سلام»ی گفتم که جوابم رو با لبخند کمرنگی داد و بهم نزدیک شد. با استرس دو طرف شالم رو به داخل فرستادم و نگاهم رو ازش گرفتم. حس خوبی نسبت بهش نداشتم و نگاه های خیره‌ش روی اعصاب و روانم راه می‌رفت. دلم می‌خواست برگردم و بهش بگم:«خوردی من رو آقا، بسه دیگه.» ولی زدن این حرف در شان من نبود.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_هفدهم

تا وقتی که به پایین برسیم اتفاق خاصی نیفتاد به غیر از نگاه های ایلیا که واقعا معذبم کرده بود و از خجالت گر گرفته بودم. با رسیدن به طبقه‌ی پایین سریع به طرف در بیمارستان رفتم و از اونجا خارج شدم. باد خنکی که به صورتم خورد، باعث شد از گرمای تنم کمی کم بشه. به طرف بچه ها که دور یک نیمکت جمع شده بودن رفتم و کنارشون وایسادم. چند ثانیه بعد ایلیا هم رسید و خطاب به امیر حسین که با پسرا گرم گرفته بود به آرومی گفت:

- بریم؟

امیرحسین به طرفش برگشت، سری تکون داد و خطاب به جمع گفت:

- ببخشید ما قرار بود جایی بریم، الان هم دیرمون شده.

همه باهم مشغول خداحافظی شدن و من بی‌حوصله یه «خدانگهدار» گفتم و به طرف در خروجی بیمارستان حرکت کردم که طناز گفت:

- مگه با ما نمیای؟

زیر لب کوتاه «نه»ای زمزمه کردم و به راهم ادامه دادم که باز هم صدای قدم های آشنا و بعد سایه‌ای که روی سرم افتاد و باعث شد نور خورشید اذیتم نکنه. 

کلافه چشم‌هام رو تو حدقه چرخوندم و بی توجه بهش، نگاهم رو به روبه رو دوختم. شک نداشتم با این شونه به شونه‌ی هم راه رفتن من و ایلیا، یه مدت سوژه دست بچه ها می‌شدم. دلیل این کارهای ایلیا رو درک نمی‌کردم. خیلی دلم می‌خواست ازش بپرسم چرا انقدر من رو نگاه می‌کنی؟ چرا هی میای طرف من؟ اما  پرسیدن این سوال ها رو درست نمی‌دونستم و دلم می‌خواست هر طور شده از دستش فرار کنم.

نگاهی به پشت سرم انداختم که دیدم فائزه و امیرحسین با آرامش خاطر دارن کنار هم راه میرن و فائزه هم گاهی اوقات می‌خنده. با چشم‌هام براش خط و نشون کشیدم که اصلا ندید. همون موقعی که گفت ایلیا هم میاد، باید می‌فهمیدم چه فکری توی سرشه.

قدم‌هام رو تند تر برداشتم، بی‌توجه به ایلیا وارد خیابون شدم و به دنبال ماشین امیرحسین چشم چرخوندم اما اثری ازش ندیدم. برای رفتن به پیش فائزه به عقب برگشتم که با ایلیا روبه رو شدم. هینی کشیدم و با یک قدم به سمت عقب، فاصله‌ی کم بینمون رو زیاد کردم اما اون هیچ تکونی به خودش نداد و فقط دستش رو داخل جیبش فرو کرد.

سرم رو بالا آوردم و نگاهم رو به صورتش دوختم. با  یک نگاه چهره‌ش رو از نظر گذروندم و بعد نگاهم رو ازش گرفتم. دلم نمی‌خواست این بار من باشم که اون رو خیره خیره نگاه می‌کنه. تنها تصویری که تو ذهنم ثبت شد چهره‌ی جذاب و اخم آلود یک پسر بود و چشم های طوسی رنگی که شب نامزدی فائزه هم باهاش مواجه شدم. با یادآوری اون لحظه سریع از کنارش رد شدم که سرد گفت:

- با ماشین من اومدن.

به طرفش برگشتم، سرجام ثابت موندم و اون به طرف شاسی بلند مشکی رنگی حرکت کرد. باصدای فاِزه نگاهم رو به سمت صورتش سوق دادم.

- چیشده؟

آروم «هیچی»ای گفتم و اون با گرفتن دستم ادامه داد:

- خب بیا بریم که می‌خوایم یکم خوش بگذرونیم.

دستم رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم:

- بیخیال فائزه حوصله ندارم، اگه میشه من رو برسونین خونه، اگه نه هم مزاحمتون نمیشم مثل همیشه آژانس می‌گیرم خودم میرم.

چپ چپ نگاهم کرد و گفت:

- غلط کردی، خوبه باهات هماهنگ کردم و خودت هم قبول کردی، می‌خوای بری خونه مثلا چیکار کنی؟

کلافه و بی حوصله دستی به صورتم کشیدم و عصبی گفتم:

- می‌خوام برم به درد خودم بمیرم، حوصله...

بین حرفم پرید و با صدای نسبتا بلندی تو صورتم جیغ کشید:

- غلط کردی که می‌خوای بمیری، اگه قرار به مردنه منم میام باهم بمیریم.

شوکه از این عکس العمل فائزه سرجام خشکم زد و اون هم از این موقعیت استفاه کرد. دستم رو گرفت و به طرف ماشین که اون طرف خیابون بود کشوند. ایلیا تو ماشین نشسته بود و امیرحسین بیرون وایساده بود. متعجب جلو اومد و گفت:

- چیزی شده؟

- نه، فقط می‌خوایم بریم باهم بمیریم.

امیر حسین با چشم های گرد شده «چی»ای گفت که فائزه ادامه داد:

- مارو بروسونین خونه رویا.

این بار امیرحسین به طرف من برگشت و سوالی نگاهم کرد که دستم رو به آرومی از دست فائزه بیرون کشیدم و گفتم:

- چیزی نیست یکم قاتی کرده، بریم همون جایی که قرار بود بریم.

فائزه در ماشین رو باز کرد، من رو به داخل هل داد و گفت:

- آفرین حالا شد، دیگه نبینم از این چرت و پرتا بگی.

آروم پچ زدم:

- خفه شو آبروم رو بردی.

- تو مگه آبرو هم داری؟

اهمیتی ندادم و اون هم سوار شد و در رو بست. سرم رو به شیشه ی ماشیین تکیه دادم و چشم‌هام رو بستم. نمی‌دونستم کجا قراره بریم و اصلا هم برام اهمیت نداشت.

- نمی‌خوای بدونی کجا می‌خوایم بریم؟

- نه.

با این حرفم هر سه نفر نگاهشون روم زوم شد و من فقط با نفس عمیقی لب زدم:

- خب کجا می‌خوایم بریم؟

- شهربازی!

فقط نگاهش کردم و چیزی نگفتم که گفت:

- چیه؟ بده؟

- نه خیلی عالیه!

و دوباره با بی‌حوصلگی سرم رو به شیشه چسبوندم. شهربازی؟ تو این وضعیت قدم زدن توی فضای سبز یک پارک رو ترجیح می‌دادم. سری تکون دادم، و باز هم نگاهی که سنگینیش داشت با اعصاب و روانم بازی می‌کرد.

امیرحسین و فائزه با هم حرف می‌زدن و فقط من و ایلیا بودیم که ساکت بودیم. اون نگران پدری بود که روی تخت بیمارستان افتاده بود و من... منم نگران پدری بودم که توی زندان افتاده بود و اگه اون طرف به هوش نیاد اعدام میشه؟ نه، زیاد برام اهمیت نداشت. دلِ مهربونم دلش نمی‌خواست برای همچین پدری دلسوزی و بی‌تابی کنه. من هنوز نفهمیده بودم چرا من رو ول کرده و رفته؛ یه مدت تو زندان بوده بعد اون چی؟ برای فهمیدن جواب این سوال هم که شده باید یه بار می‌رفتم و حتما می‌دیدمش.

سرم رو کمی چرخوندم و نیم نگاهی حواله‌ی ایلیا که پشت فرمون نشسته بود و من هم پشت سرش بودم کردم. چه تفاوفت زیادی بین پدرامون بود. پدر اون استاد دانشگاه بود و همه دوستش داشتن، و پدر من یه سابقه دار عوضی که حتی دخترش ازش متنفر بود!

چشم‌هام پر از اشک شد و با دست‌های لرزونم سریع اشک چشم‌هام رو گرفتم و باز هم به بیرون خیره شدم. دلم پر می‌زد برای دیدن مادری که هیچ خاطره ای ازش توی ذهنم ثبت نشده. کاش بود، بغلش می‌کردم و تا می‌تونستم توی آغوش گرم و آرامش بخشش اشک می‌ریختم.

@ maybe..o  @ BaMEshI  

ویرایش شده توسط -Fateme-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_هجدهم

هوا رو به تاریکی می‌رفت و چقدر دوست داشتم به جای شهربازی، بالای کوه می‌رفتم و غروب خورشید رو نگاه می‌کردم. با توقف ماشین از فکر بیرون اومدم و نگاهم رو به ایلیا که گفت «رسیدیم» دوختم. چادرم رو توی دستم جمع کردم و کیفم رو برداشتم. قبل از اینکه دستم به دستگیره‌ی در برسه، در توسط ایلیا باز شدوو باعث شد سرم رو بالا بیارم و نگاهش کنم. لبخند کوچیک و مصنوعی‌ای نثارش کردم و از ماشین پایین اومدم.

توجهی به فضای سرسبز اطرافم نداشتم و پشت سر فائزه و امیرحسین حرکت می‌کردم. ایلیا هم پشت سر من با فاصله‌ی کمی قدمی برمی‌داشت. به ورودی شهربازی نزدیک می‌شدیم که صدای ایلیا باعث شد لحظه ای سرجام بایستم.

- ببخشید!

بهم نزدیک تر شد و متفکر ادامه داد:

- من و شما... یعنی من قبلا شما رو جایی ندیدم؟!

با یادآوری اون شب که با اون وضعیت باهم چشم تو چشم شده بودیم، سرم رو پایین انداختم که گفت:

- به غیر از شب نامزدی امیرحسین و فائزه خانوم.

با این حرفش لبه ی شالم رو تو دستم گرفتم و پایین کشیدم. دو طرف چادرم رو گرفتم و بهم نزدیکشون کردم و به مسیرم ادامه دادم. وای خدا یعنی قیافه ی اون شب من رو یادش بود؟ با اون آرایش و آستین های لخت و موهای بلندم... سری تکون دادم، «نه» ای گفتم و قدم‌هام رو تندتر کردم. دنبالم اومد و متفکر زمزمه کرد:

- اما چشم‌هاتون برام خیلی آشنان؛ اون شب هم برای همین محو رنگ چشم‌هاتون شده بودم. انگار قبلا دیده بودمشون...

بین حرفش پریدم و به تندی گفتم:

- بس کنید لطفا.

و تقریبا به سمت فائزه دویدم. چرا نمی‌رسیدیم؟ باز هم دنبالم افتاد و این بار با لحن متعجبی گفت:

- چرا از من فرار می‌کنین؟

به راهم ادامه دادم و زمزمه کردم:

- آنابل نیستید که بخوام فرار کنم.

بهم نزدیک تر شد و سریع گفت:

- اما هروقت بهتون نزدیک میشم راهتون رو کج می‌کنید یا...

از اینکه همچین مرد جذاب و خوش هیکلی کنارم وایساده بود و داشت شونه به شونه‌م راه می‌رفت احساس خوشایندی داشتم. یه سر و گردن ازم بلند تر بود و هیکلش دوبرابر من بود. اجازه ی پیشروی به حس قشنگم رو ندادم و ایلیا رو برای شنیدن جوابم منتظر نذاشتم:

- دلیلی برای این نزدیکی نمی‌بینم.

و با قدم‌های بلند تری ازش فاصله گرفتم و خودم رو به فائزه رسوندم. کنار فائزه راه می‌‎رفتم و وقتی امیرحسین رفت تا بلیط برای یکی از وسیله های بازی بگیره به عقب برگشتم و نگاهش کردم. یک دستش رو توی جیبش کرده بود و دست دیگه‌ش رو به کمرش زده بود. قبل از اینکه نگاهش رو از زمین بگیره و سرش رو بالا بیاره نگاه ازش گرفتم و به فائزه گفتم:

- بلیط چی رفت بگیره؟

- ترن هوایی.

ضربه ای به شونه‌ش زدم و عصبی گفتم:

- چی؟ دیوونه‌ای تو؟ خیلی حوصله دارم پاشم برم اون بالا جیغ جیغ کنم؟! من نمیام.

روم رو ازش گرفتم که سریع به طرفم برگشت و گفت:

- یعنی چی که نمیای؟

- نمیام، شما دوست دارین برین. اگر هم بیام حتما تو و نامزد جونت کنار هم،  من و ایلیا رو میزارین کنار هم.

ریز خندید، یکم بهم نزدیک تر شد و آروم گفت:

- مگه بده؟ نگاهش کن چقدر جنتلمنه! کدوم دختریه که بدش بیاد؟

چپ چپ نگاهش کردم و به آرومی لحن خودش گفتم:

- بر فرض خوشم بیاد، که چی؟

با دهن کجی ادامه دادم:

- حتما می‌خوای ما دوتا رو بهم برسونی.

با دیدن چهره ی ناراحت فائزه، پوف کلافه‌ای کشیدم و گفتم:

- ناراحت نشو جون رویا، این فکر مسخره هم بنداز بیرون. من نه حال و حوصله ی این چیزا رو دارم، نه موقعیتش رو. مطمئنم اون هم به اندازه‌ی من به خاطر حال باباش اعصابش بهم ریخته، خوبه داری می‌بینی حال هردوتامون افتضاحه، بیخیال این هندی بازی‌ها شو خواهشا.

 وقتی دید واقعا حالم خرابه و حوصله‌ی مسخره‌بازی ندارم، نیم نگاهی به ایلیا که تو افکار خودش غرق بود انداخت و بعد آروم گفت:

- باشه، هرجور راحتی! اما من میپشناسمش، به پای خوبی امیرِ من نمی‌‎رسه ولی خب حالا.

با خنده «پرو»یی نثارش کردم که گفت:

- خب بریم حالا امیر هم اومد.

قبل از اینکه حرکت کنه، آستین مانتوش رو گرفتم و اخطارگونه گفتم:

- من و تو کنار هم، اون دوتا هم باهم، اوکی؟

خندید و با خنده «باشه»ای گفت و باهم به سمت امیرحسین که داشت به طرف ما می‌اومد حرکت کردیم. ایلیا هم پشت سر امیرحسین بود. درحالی که امیرحسین نفری یه بلیط به دستمون می‌داد فائزه دست دور شونه‌هام انداخت و گفت:

- من و دوست جونیم کنار هم، شما دوتا دوستم کنارهم.

و قبل از اینکه امیرحسین اعتراضی کنه فائزه دستم رو گرفت و باهم به سمت صف طولانی ترن هوایی حرکت کردیم. ایلیا و امیرحسین هم پشت سرمون وایسادن. بعد چند دقیقه نوبتمون شد و من و فائزه جلو نشستیم و اون دوتا هم پشت سرمون. می‌ترسیدم ولی خب به هیجانش می‌ارزید.

هضم اتفاق های اخیر سخت بود و کنار اومدن باهاشون سخت تر، ولی می‌خواستم بعد یک هفته برای یک شب هم که شده همه ی افکار غمگینم رو کنار بزنم و از بودن در کنار بهترین دوستم که تمام تلاشش رو برای خوب شدنم می‌کرد، لذت ببرم.

***

در خونه رو باز کردم و به دنبال مامان چشم چرخوندم. نمی‌تونستم چیز دیگه ای به غیر از مامان و بابا صداشون کنم؛ تو دهنم نمی‌چرخید. سرم رو کج کردم و نگاهی به داخل آشپزخونه انداختم و با ندیدن مامان تعجب کردم. به سمت اتاق رومینا رفتم، تقه ای به در زدم و آروم بازش کردم. با دیدن رومینا که موبایل به دست روی تخت خوابش برده بود، لبخندی زدم. برق اتاق رو خاموش کردم و بیرون اومدم.

خواستم به اتاق خودم برم اما صدای گریه از اتاق مامان و بابا، باعث شد به عقب برگردم. درحالی که به طرف اتاق می‌رفتم چادرم رو درآوردم و به همراه کیفم روی صندلی میزتلفن انداختم و بدون در زدن وارد اتاق شدم، اما مامان انگار حواسش یه جای دیگه بود که متوجه من نشده بود.

همون کمد کوچیک جلوش بود و همون عکس‌ها روی تخت پخش شده بودن. بهش نزدیک شدم و با دیدن یه برگه توی دست مامان سرجام وایسادم و سعی کردم از اون فاصله بتونم نوشته‌های روش رو بخونم. «بسم اللّه الرحمن الرحیم» اولش رو که خوندم مامان کاغذ رو تا کرد و توی پاکت سفید جلوش قرار داد.

«ای بابا»یی زیر لب گفتم و قبل از اینکه مامان برگرده و من رو ببینه گفتم:

- سلام.

انگار ترسید که سریع سرش رو به طرف چرخوند و گفت:

- کی اومدی مامان؟

با دیدن چشم‌های خیسش کنارش نشستم و گفتم:

- همین الان؛ چرا گریه کردین؟

یکی از عکس‌ها رو برداشت و خیره بهش لب زد:

- دلم تنگ شده بود.

نگاهی به عکس توی دستش انداختم و با دیدن پدر و مادرم که توی بغلشون بودم بغض کردم. عکس رو سریع از دستش گرفتم و خیره به چشم‌های آبی رنگ مامانم با بغض لب زدم:

- مامانمه!

یه چندتا عکس دیگه هم برداشت و درحالی که اون‌ها رو زیر و رو می‌کرد گفت:

- آره، مامانته، اونی هم که تو توی بغلشی پدرته!

پوزخندی زدم و یکی از عکس‌هایی که فقط من و مامانم توش بودیم رو برداشتم. بعد از اینکه یکم نگاهش کردم به قفسه سینه‌م چسبوندم و درحالی که اشک‌هام صورتم رو خیس می‌کردن لب زدم:

- من پدری ندارم.

دستش رو روی شونه‌م گذاشت و به آرومی گفت:

- تو چه بخوای چه نخوای اون پدرته! دوستت داره...

 

ویرایش شده توسط -Fateme-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...

#پارت_نوزدهم

با این حرف، خشم و عصبانیتم بهم غالب شد. بین حرفش پریدم و به تندی گفتم: 

- دوستم داشت با زندگیم همچین کاری رو نمی‌کرد. من بدون مادرم بزرگ شدم؛ شماهم هرکاری بکنید بازهم عمه‌ی من هستین نه مادر واقعیم؛ شوهرتون هم هیچ وقت پدر من نبوده و نخواهد بود...

صدای گریه‌م بلند شد و بریده بریده ادامه دادم:

- مادر من... هـ... همین زنیه که عکسش توی.. توی دست شماست ولی فقط ازش...ازش چندتا عکس باقی مونده و ترجیح میدم از پدرم هم همـ... همین چندتا عکس باقی بمونه.

از گریه ی من گریه‌ش گرفته بود و با این حرف مات و مبهوت اسمم رو صدا زد که با همون صدای لرزون ادامه دادم:

- چند ماه دیگه بیست و دو سالم میشه و من بیست و دوساله که بدون محبت پدرانه زندگی کردم، بقیه‌ش هم مهم نیست.

- هست رویا! اون توی تمام این مدت دلش پر میزد برای دیدنت، اون پدرته تو هم دخترشی!

چیزی نگفتم، با چشم های اشکیم نگاهش کردم و منتظر موندم تا بقیه ی حرفش رو بزنه.

_ وقتی که از حبس آزاد شد رفت ترک کرد و انگیزه‌ش برای ترک کردن مواد تو بودی رویا! می‌خواست برگرده و بقیه ی عمرش رو با دخترش بگذرونه، ولی منصرف شد.

خنده ی تلخی کرد و ادامه داد:

- همین حرف تو رو میزد؛ گفت این همه سال بدون من بزرگ شده بقیه‌ش هم روش. تو رو سپرد دست من و احمد و گفت بهت هیچوقت نگیم که همچین پدری داشتی. گفت دلم نمی‌خواد دخترم از داشتن همچین پدری شرمنده بشه. تو پیش من و احمد بزرگ شدی و علی همیشه از دور تو رو نگاه می‌کرد و فقط من می‌فهمیدم وقتی به احمد می‌گفتی «بابا» داداشم چی می‌کشید.

دلم نمی‌خواست نفرتی که نسبت به پدرم توی دلم پرورش داده بودم رو نابود کنم و جاش یه حس قشنگ دوست داشتن نسبت بهش رو بیارم، اما دست خودم نبود. اون در حق من بد کرده بود و باور حرف‌های جدید مامان سخت بود اما دلم، دلش می‌خواست این پدر رو دوست داشته باشه.

سرم رو به طرف عکس های جلوم چرخوندم و خیره به تصویر پدرم اشک ریختم. پدر؟ حس عجیبی زیر پوستم دوید و لبخند خوشحالی رو لبم شکل گرفت. بابا؟ بابای واقعیم. دستم رو روی دهنم گذاشتم و خیره به عکس‌های جلوم فقط اشک ریختم. مامان دفترچه زرشکی رنگی رو به طرفم گرفت و آروم لب زد: 

- بگیرش.

نگاهم رو بین دفترچه و مامان رد و بدل کردم و اون رو از دستش گرفتم. نگاهش کردم و بازش کردم. شناسنامه بود. زیر لب به آرومی اسامی داخلش رو خوندم:

- رویا مجد.

از محل تولد و تاریخ تولد گذشتم و نگاهم رو به اسم پدر و مادر دوختم:

- پدر، علی. مادر، نرگس.

قطره اشکی روی صفحه شناسنامه چکید. سریع شناسنامه رو بستم و با چشم‌های اشکیم به ساعت خیره شدم. با هربار حرکت عقربه ی ثانیه شمار یک قطره اشک روی جلد شناسنامه می‌افتاد و کم کم صدای هق هقم بود که بلند شد. با سرعت از جام بلند شدم، با دست‌های لرزونم یکی از عکس‌ها رو برداشتم و به همراه شناسنامه توی بغلم فشردم. نیم نگاهی حواله ی مامان که با نگرانی نگاهم می‌کرد کردم و سریع از اتاق بیرون زدم.

چادر و کیفم رو برداشتم و به اتاق خودم رفتم. در رو محکم بستم، عکس و شناسنامه رو روی تختم گذاشتم و در حالی که گریه می‌کردم مشغول عوض کردن لباس‌هام شدم. به چهره ی زرد و زار خودم داخل آینه نگاهی انداختم و با صدای لرزونم زمزمه کردم:

- یه شب اومدم گریه نکنم، یه شب خواستم به چیزی فکر نکنم، یه شب خواستم بخندم. مگه میزارن آخه؟

از بس غذا نخورده بودم و گریه کرده بودم، لاغر شده بودم و رنگ به صورتم نمونده بود. نگاه از صورت لاغر خودم گرفتم و همون جا جلوی کمدم روی زمین نشستم. به در کمد تکیه دادم و درحالی که قطرات اشک صورتم رو خیس کرده بودن سرم رو به آرومی به کمد می‌کوبیدم و سعی می‌کردم خودم رو آروم کنم:

- گریه نکن رویا! بسه. آروم باش. آروم باش دختر. چیزی نیست که...

سرم رو روی زانوهام گذاشتم و با هق هق ادامه دادم:

- این همــ... مه آدم... آدم بد... بخت تو هم... تو هم روش. چی..چیزی نیست.. که..که. گریه..گریه نداره... مامانت نیست که‌... که نیست. بابات... بابات مامانت... رو کـ...کشته که..که کشته. اصلا مهم نیست. اصـ..لا مهم نیـ..ست.

دستم رو روی سرم گذاشتم و با صدای بلند تری گریه کردم:

- مهمه! خیلی مهمه! خدایا خیلی مهمه.

با صدای باز شدن در اتاق سرم رو بالا آوردم. اول مامان وارد اتاق شد و پشت سرش رومینا با وضعیت بهم ریخته و قیافه‌ی خواب آلود. مامان به سمتم اومد و محکم بغلم کرد:

-  عزیز دلم چرا این کار رو می‌کنی؟ کشتی خودت رو که. از بس گریه کردی آب شدی مادر.

هیچی نمی‌گفتم و فقط گریه کردم. مامان به طرف رومینا که داشت هاج و واج نگاهمون می‌کرد برگشت و گفت:

- بیا برو یه آب قند برای خواهرت بیار.

بی‌اختیار لب زدم:

- اون خواهر من نیست.

انگار رومینا صدام رو شنید که صدای عصبیش بلند شد:

- ای درد خواهر من نیست. ای مرض. بیشعور شورش رو در آوردی دیگه، یه چیزی یادگرفته همش میگه. انگار باهاش دشمنی دارم هی همین جمله‌ی کوفتی رو تکرار می‌کنه. خودم می‌دونم لازم نیست هی تکرارش کنی. تو هم خواهر من نیستی. برو بمیر اصلا.

و با عصبانیت از اتاق بیرون رفت. عصبی شده بودم، حساس شده بودم، یکسره چرت و پرت می‌گفتم و بعدا خودم پشیمون میشدم. مامان با ناراحتی یکم نگاهم کرد و از اتاق بیرون رفت. از جام بلند شدم و دم در اتاق وایسادم و متفکر به صفحه تلوزیون خیره شدم. چند لحظه بعد مامان با یک ظرف که توش یک لیوان شربت بود و یک تیکه کیک کنارش به سمتم اومد.

- بخور ضعف کردی.

لیوان رو برداشتم و شربت گلاب داخلش رو مزه مزه کردم و خواستم بزارم سرجاش که صدای عصبی مامان باعث شد دوباره به طرف دهنم ببرمش.

- تا تهش می‌خوری رویا! خودت رو تو آینه نگاه کردی؟ شدی شبیه زامبی‌ها.

 از شنیدن کلمه ی زامبی خندم گرفت و آب شربت پرید تو گلوم و شروع به سرفه کردن کردم. مامان با دست آزادش چند ضربه به پشتم زد و در همون حال با کلافگی گفت:

- مگه دروغ میگم؟ اینم بگیر. برگشتم باید همه‌ش رو خورده باشی. من برم پیش رومینا.

با تک سرفه ای گلوم رو صاف کردم، ظرف حاوی کیک رو از دستش گرفتم و گفتم:

- خودم میرم.

و درحالی که به طرف اتاق رومینا می‌رفتم کیک رو  درسته توی دهنم گذاشتم و با دهن پر لبخندی به مامان زدم که سری از روی تاسف تکون داد و نظاره گر حرکات من شد. در اتاق رومینا رو باز کردم و دستم رو به نشونه‌ی خداحافظی برای مامان تکون دادم.

وارد اتاق شدم و ظرف خالی و لیوان رو روی میز تحریر چوبی کنار در گذاشتم. کل کیک رو که خوردم تازه فهمیدم چقدر گشنه‌م بوده. به طرف تخت رومینا که کنار میز تحریش قرار داشت رفتم و خودم رو روی رومینا که زیر پتو درحال گریه کردن بود انداختم.

صدای فریاد وحشت زده‌ش بلند شد و با تمام توانش سعی داشت من رو از روی خودش کنار بزنه و در همون حالت با ترس جیغ می‌کشید:

- مامان! توروخدا کمکم کن! مامان آنابل واقعیه. مامـ...

ویرایش شده توسط -Fateme-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_بیستم

پتو از روی صورتش کنار رفت و با دیدن من که همچنان دهنم پر بود، حرفش رو خورد و شوکه نگاهم کرد. نفس  عمیقی کشید، دستش رو بالا آورد و روی قفسه سینه‌ش گذاشت:

- آخ... آخ خدا... خدا لعنتت کنه رویا!

جمله ی آخرش رو با جیغ گفت، بالشش رو برداشت و با تمام توانش توی سر و صورتم می‌کوبید.

- الهی بمیری! داشتم سکته می‌کردم. وای خبر مرگت... آخ قلبم درد گرفت. نخند بی‌شعور!

دست‌هام رو برای دفاع از خودم جلوی صورتم گرفته بودم و برای اینکه نرمه کیک‌ها از دهنم بیرون نریزه لبم رو به دندون گرفته بودم و ریز ریز می‌خندیدم. با خستگی بالش رو روی زمین انداخت و نفس نفس زنان انگشتش رو توی شکمم فرو کرد که دیکه نتونستم خودم رو کنترل کنم. با صدای بلند زیر خنده زدم که نصف محتویات داخل دهنم تو صورت رومینا پاشیده شد.

چه خوب بهونه‌ی خندیدن و شاد بودنم جور شده بود. هرچند این غم بزرگ تا مدت‌ها باعث جوشیدن چشمه‌ی اشکم میشد اما شاد بودن بعد از یک هفته اشک ریختن حس خوبی داشت. روی شکمم خم شده بودم و می‌خندیدم و هربار که سرم رو بالا می‌آوردم و به صورت کثیف رومینا نگاه می‌کردم خندم شدت می‌گرفت.

رومینا انگار تازه به خودش اومد که با جیغ و فحش از روی تخت پایین پرید و از اتاق بیرون رفت. خوب که خندیدم خودم رو روی تخت ولو کردم و پتوی گل گلیه رومینا رو دور خودم پیچیدم. همون لحظه رومینا وارد اتاق شد و به سمت میز توالتی که روبه‌روی من قرار داشت رفت و مشغول نگاه کردن خودش درون آینه شد.

- اه اه، به دهنت رویا! حالم بهم خورد چندش.

و پشت بند این حرفش عوقی زد. نگاهش از توی آینه زوم من شد و بلافاصله به طرفم هجوم آورد. سریع چرخی زدم و خودم رو از روی تخت پایین انداختم. پتوی پیچیده شده به دورم اجازه ی فرار بهم نداد و رومینا بهم رسید. بالش رو برداشت و روی صورتم گذاشت.

- الان خودم خفه‌ت می‌کنم.

با خنده تقلا می‌کردم تا از زیر دستش در برم و سعی داشتم دستم رو به پهلوهاش برسونم. با انگشتم پهلوش رو لمس کردم که از شدت خنده پخش زمین شد. بالش رو از روی صورتم کنار زدم و نفس عمیقی کشیدم. قبل اینکه رومینا حرکتی انجام بده پتو رو از دورم باز کردم و به طرف در دویدم. در اتاق رو باز کردم و درحالی که به رومینا زبون درازی می‌کردم، بیرون رفتم.

 ریز خندیدم و سرم رو برگردندم که سرم محکم به یه چیز سفت برخورد کرد. صدای آخ طرف مقابلم توی صدای جیغ من گم شد. دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و سرم رو بالا آوردم که با چهره ی اخم آلود بابا مواجه شدم. دستم روی سرم خشک شد و بابا درحالی که چونه‌ش رو ماساژ می‌داد گفت:

- حواست کجاست؟

دوباره حس معذب بودن به سراغم اومد. با صدایی آروم «ببخشید»ی گفتم و سریع از کنارش رد شدم که صدام کرد و جلوی در اتاقم وایسادم.

- رویا! درسته تو دختر واقعی من نیستی، اما اگه دوستت نداشتم، مطمئنن این همه سال نگاهت هم نمی‌کردم.

دلم می‌خواست برگردم و «ضدحال»ی حواله‌ش کنم اما این حرف رو توی دلم نگه داشتم و کلافه منتظر ادامه ی حرفش شدم:

- من تو رو هنوز هم دختر خودم می‌دونم.

بی هیچ حرفی وارد اتاق شدم و در رو بستم. وسط اتاق وایسادم و با سردرگمی نگاهم رو دور تا دورش چرخوندم و در آخر نگاهم روی میزتحریم ثابت موند. درس خوندن بعد از این همه وقت بهم کمک می‌کرد تا از شر این سردرگمی خلاص شم. روی صندلی نشستم و کتاب مورد نظرم رو از داخل کشوی میز بیرون آوردم و مشغول خوندن شدم. نیم ساعتی رو مشغول درس خوندن بودم که رومینا اومد و برای شام صدام کرد.

سر میز شام به کسی نگاهی نکردم و بعد از خوردن کل غذام با گفتن یک «شب بخیر» به اتاقم برگشتم. مامان چقدر خوشحال شده بود که غذام رو کامل خورده بودم. موبایلم رو برداشتم و خودم رو با اون سرگرم کردم. در آخر به تختم پناه بردم و خودم رو به آغوش خواب سپردم.

***

از دانشگاه بیرون اومدم و به دنبال ماشین سعید چشم‌ چرخوندم. به لطف فائزه و طناز و البته عمه‌ی عزیزم حالم بهتر شده بود. فائزه یا طناز هر روز من رو از خونه بیرون می‌کشیدن و بعد چند وقت به دانشگاه اومده بودم و قرار بود سعید بعد از آخرین کلاسم دنبال بیاد تا باهام حرف بزنیم. نمی‌دونم اون می‌خواست چه حرفی بزنه اما من می‌خواستم بهش بگم که نمی‌خوامش.

با دیدن ماشینش که سر کوچه متوقف شده بود، کیفم رو روی شونه‌م مرتب کردم و به طرفش حرکت کردم. لبخندی زدم، در ماشین رو باز کردم و همزمان با نشستنم «سلام»ی زمزمه کردم. با لبخند جوابم رو داد و وقتی که در ماشین رو بستم، ماشین رو روشن کرد و گفت:

- خوبی؟

مطمئنن فهمیده بود چه اتفاقی افتاده و چه حقایقی آشکار شده. خیره به ماشین‌هایی که جلومون بودن غمگین زمزمه کردم:

- می‌گذره!

به طرفش چرخیدم و گفتم:

- تو چطوری؟

- بدون تو به زور می‌گذره.

لبخند از لبم پر کشید و نگاهم رو ازش گرفتم. سرش رو به طرفین تکون داد و گفت:

- بگذریم، چخبر؟

- باید بدونی که، خبرای خوبی نیست.

- آره، مامان بهم گفت. واقعا متاسفم. اصلا باورم نمیشه.

نگاهم رو به مغازه‌های رنگارنگ بیرون دوختم و پوزخندی زدم. حرفی نزدم و اون هم سکوت کرد. هنوز توی راه بودیم و نمی‌دونستم که قراره کجا بریم. حتما همون کافه ی همیشگی. با توقف ماشین جلوی یک رستوران متعجب به طرفش برگشتم و سوالی نگاهش کردم. لبخندی زد و گفت:

- ناهار رو باهم باشیم؟

گرسنه بودم و بدون هیچ حرفی پیشنهادش رو قبول کردم. از ماشین پیاده شد، سریع به سمت من اومد و اجازه نداد من زحمتی برای باز کردن در بکشم. پایین اومدم و بعد از اینکه سعید در ماشین رو قفل کرد، همراه هم وارد رستوران شدیم. به سمت اولین میز خالی ای که به چشمم خورد حرکت کردم و سعید هم پشت سرم اومد. روی صندلی نشستم و اون روی صندلی روبه‌روییم قرار گرفت.

رنگ قهوه ای و نارنجی فضای رستوران و دیدن غذا خوردن بقیه اشتهام رو تحریک می‌کرد و نور خورشیدی که از پنجره‌های بزرگ به داخل می‌تابید، فضارو قشنگ تر کرده بود. مشغول دید زدن اطرافم بودم که صدای سعید باعث شد مسیر نگاهم رو به سمتش تغییر بدم.

- چی می‌خوری؟

نگاهم رو به گارسونی که بالای سر سعید وایساده بود و متوجه حضورش نشده بودم دوختم و گفتم:

- کوبیده لطفا!

با این حرفم سعید هم منوی توی دستش رو بست و خطاب به گارسون گفت:

- من هم کوبیده می‌خورم، با دوتا دوغ لطفاً!

گارسون رفت و من موندم و نگاه خیره‌ی سعید. منم متقابلا نگاهش کردم که  به دست‌هاش که روی میز بودن خیره شد و گفت:

- راستش من برای این خواستم ببینمت که... که ازت خداحافظی کنم.

 

ویرایش شده توسط -Fateme-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...