رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان رویای چشم آبی| فاطمه مهرجرد (Fa.m) کاربر انجمن نودهشتیا


-Fateme-
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

spacer.png

نام‌ رمان: رویای چشم آبی

نویسنده: فاطمه مهرجرد 

ژانر: عاشقانه-اجتماعی-تراژدی

هدف: علاقه به نویسندگی و تقویت قلم.

خلاصه: حقیقت هایی محکوم به نهان که زندگی زیبای کالبد دخترانه ای را به ویرانی می‌کشانند. رویدادهایی که به دست پدری‌ هدایت می‌شوند که نقاب مهربانی به چهره می زند. دنیایی که رو به تیرگی می‌رود و رویایی که نمی‌خواهد احساساتش را چال کند. جوانی که اسیر تضاد دو احساس شده و نمی‌داند عشقش را در پیش بگیرد یا به انتقامش برسد و درآخر... این نیکی ست که بد را کنار میزند و وجود دخترک را می لرزاند. و آیا رویا، همچنان می پذیرد رویای این کابوس زیبا شود؟

ناظر:  @m.azimi

ویراستار: @زری گل

 

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 25
  • تشکر 3
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه: چشمان‌ آبی‌ام رویای تو شده بود و تو... برای به دست آوردن این رویا، از خودم گذشتی! دنیای زیبا و بدون دغدغه ام را با ورودت ویران کردی و من نمی‌دانستم عاشقت باشم یا حقیقت تلخ تر از زهر را بپذیرم؛ که تو هرگز عاشق دختری چون من نخواهی شد! اما همه چیز آن نبود که من در سرم می‌پروراندم، گویی تو نیز مانند بقیه، چیزها از من پنهان کرده بودی...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

#پارت_اول

با رسیدن آسانسور به طبقه ی پایین، از بین مردمی که اکثرا دستشون پر از پلاستیک خرید بود، خارج شدم و کنار خیابون برای گرفتن ماشین ایستادم. چند روز دیگه مراسم عقد بهترین دوستم بود و من برای خرید باهاش به پاساژ اومده بودم و وقتی حس کردم بین اون و ‌نامزدش یه موجود اضافی‌ام، خداحافظی کردم و ترجیح دادم بشینم تو خونه و برای امتحان فردام  درس بخونم. 

خداروشکر توی خرید سخت گیری نمی‌کردم و اولین لباسی که به چشمم می‌اومد، انتخاب می‌شد و  می‌خریدمش که این بار از اونجایی که من هیچی همراه خودم نیاورده بودم، خود فائزه زخمت خرید پیرهن سرمه‌ای رنگ پشت بلند منتخبم رو کشید. 

ماشین‌ها یکی-یکی از جلوم رد میشدن و من با کلافگی دستم رو تکون می‌دادم تا شاید یکیشون جلوی پای من بایسته. بعد چندثانیه که من مشغول بال-بال زدن برای  ایستادن یک ماشین بودم، تاکسی زرد رنگی جلوی پام توقف کرد. سریع در عقب رو باز کردم، نشستم و با گفتن آدرس خونه راننده ماشین رو به حرکت درآورد.

نگاهم رو از پنجره به بیرون دوختم و مغازه‌هایی که اکثرشون فروش پوشاک  داشتن رو از نظر گذروندم.  خیابون شلوغ بود و حتم داشتم باید برای رسیدن به خونه خیلی منتظر بمونم. 

بعد از نیم ساعت  که توی ترافیک گیر افتاده بودیم، راننده ماشین رو جلوی در کرم رنگ خونه نگه داشت. دستم رو به سمت دستگیره در بردم و درهمون حالت پرسیدم:

- چقدر شد؟

دهن باز کرد مبلغ رو بگه که با یادآوری اینکه هیچ پولی همراهم نیست سریع گفتم:

- ببخشید یه لحظه صبر کنین، من پول همراهم نیست، الان میام.

و بدن توجه به «خانم» گفتنش پلاستیک لباسم رو برداشتم، چادرم رو بالا گرفتم و از ماشین پیاده شدم. از روی جوی پیش روم پریدم، به سمت در حرکت کردم و زنگ در رو فشردم. انگار کنار آیفون ایستاده بودن که سریع در باز شد. وارد حیاط شدم و بدون اینکه در رو ببندم، پا روی مزاییک‌ها گذاشتم و به طرف در خونه دویدم.

جلوی در وایسادم، کفش‌هام رو از پام درآوردم و دری که توسط فرد داخل خونه باز شده بود رو هل دادم. بدون توجه به اطرافم در چوبی قهوه‌ای رنگ اتاقم رو باز کردم و واردش شدم. به سمت کمد دیواری‌ روبه‌روم رفتم، درش رو باز کردم و مشغول پیدا کردن کیفی که کیف پولم داخلش بود شدم. عصبی زیر لب غر زدم:

- خبر مرگت رویا که انقدر شلخته ای! اون بنده خدا اون بیرون منتظره تو اینجا داری دنبال پولت می‌گردی. دِ پیدا شو دیگه.

با دیدن رنگ طوسی کیفم ذوق زده دست دراز کردم و اون رو از ته کمد و زیر لباس‌های به هم ریخته‌م بیرون کشیدم. زیپش رو باز کردم و کیف پولم رو بیرون آوردم. از جام بلند شدم و در حالی که پول‌هام رو می‌شمردم، از اتاق خارج شدم. با دیدن فردی که جلوم ایستاده بود،  ترسیده هینی کشیدم و دستم رو روی قفسه سینم گذاشتم.

- کجا با این همه عجله؟

نفس عمیقی کشیدم و بدون توجه به سوالش، با چهره‌‌ای اخم آلود ناشی از ترسی که بهم وارد شده بود، پرسیدم:

- تو اینجا چیکار می‌کنی؟

از جلوی راهم کنار رفت و دست به سینه ایستاد:

- زنگ زدم به گوشیت، جواب ندادی اومدم اینجا.

با یادآوری اینکه گوشیم دست فائزه‌ست، ضربه ای با دستم به پیشونیم وارد کردم، خواستم حرفی بزنم که یاد راننده ی منتظر دم در افتادم، بدون هیچ حرفی از کنارش رد شدم و به طرف در نیمه باز خونه حرکت کردم که با حرف سعید نفس عمیقی کشیدم و سرجام ثابت موندم.

- من حساب کردم.

و قبل از اینکه قدم از قدم بردارم صدای آرومش گوشم رو نوازش کرد.

- رویا!

زبونم برای جاری کردن کلمه ی «جانم» به حرکت در اومد اما با دیدن مامان که از آشپزخونه بیرون اومده بود و ما رو تماشا می‌کرد، به خودم اومدم و به یک «بله» اکتفا کردم که گفت:

- وقت داری بریم بیرون؟

کلافه پوفی کشیدم و چشم‌هام رو روی هم فشردم. با فائزه نموندم با تو بیام؟ تازه از راه رسیدم، خیر سرم می‌خواستم درس بخونم؛ اما دلم نمی‌اومد ناراحتش کنم و دست رد به سینه‌ش بزنم. به طرفش برگشتم، لبخندی روی لب‌هام نشوندم و با مهربونیِ ذاتی ای که توی وجودم بود لب زدم:

- اوهوم، بریم.

 ولی اون لبخند من رو پای چیز دیگه ای گذاشت و نگاهش ستاره بارون شد. دستی بین موهای مشکی رنگش کشید و خواست حرفی بزنه که من به اتاقم برگشتم. کیف پولم رو روی  میز تحریری که کنار در اتاق قرار داشت انداختم و به سمت آشپزخونه قدم برداشتم. نگاهم رو به مامان که مشغول پختن کیک بود دوختم و گفتم:

-  مامان! من دارم با سعید میرم بیرون.

 بدون اینکه سرش رو بالا بیاره، گره روسریش رو سفت کرد، به هم زدن مواد کیک ادامه داد و گفت:

- گفت بهم مامان جان!  قبل اینکه بابات برسه برگردین. 

«چشم»ی گفتم و بعد از اینکه خداحافظی کردم، همراه با سعید از خونه خارج شدم. خم شدم تا کفش‌هام رو جلوی پام مرتب کنم که سعید پیش قدم شد و زحمت من رو کم کرد. لبخند خجالت زده ای روی لب‌هام نقش بست و بعد از اینکه کفش‌هام رو پام کردم، شونه به شونه ی هم به طرف در حیاط قدم برداشتیم. سعید پسرعموم بود و تنها سه سال از من بزرگ تر بود. تقریبا هم قد بودیم و خیلی بلند بود.

 از اینکه کنارش داشتم راه می‌رفتم احساس عجیبی داشتم. شاید خجالت می‌کشیدم، اما نمی‌تونستم منکر قندی که توی دلم در حال آب شدن بود بشم.

در حیاط رو باز کرد و بدون هیچ حرفی اجازه داد تا اول من از خونه بیرون برم، خودش پشت سرم از خونه خارج شد و در رو بست. به سمت پژوی سفید رنگش رفتم و اون‌ هم در رو باز کرد. سوار ماشین شدیم و ماشین رو به حرکت درآورد. تنها صدایی که به گوش می‌رسید سکوت بود و این سکوت همراه با نگاه‌های زیر زیرکی سعید معذبم می‌کرد. نگاهی به آیینه ی ماشین انداختم و درحالی که چادرم رو روی سرم مرتب تر می‌کردم با کنجکاوی پرسیدم:

- کجا داریم می‌ریم؟

نفسش رو به آرومی به بیرون فرستاد و لب زد:

- نمی‌دونم.

دستی به ابروهای نازکم کشیدم، با تعجب سرم رو به سمتش چرخوندم و تکرار کردم:

- نمی‌دونی؟

- هوم، نمی‌دونم. همین که تو الان کنارمی کافیه، جاش مهم نیست.

@زری بانو

@m.azimi

ویرایش شده توسط -Fateme-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_دوم

چندبار پلک زدم و نگاهم رو به روبه‌رو دوختم. احساس گرمای عجیبی می‌کردم و گونه‌های سفید رنگم به سرخی نزدیک شده بودن. نمی‌دونستم باید چه جوابی بهش بدم؟ همین الان بهش می‌گفتم نه؟ یا صبر می‌کردم تا از احساسم مطمئن بشم؟ از یه طرف حس عذاب آورِ عذاب وجدان نسبت به این نجواهای عاشقانه و از یه طرف لذتی بود که بابت این دوست‌داشته شدن به دلم می‌نشست و من رو سردرگم می‌کرد! دوست داشتم که یکی این طوری دوستم داسته باشه. حالا به عنوان یه خواهر یا... عشق؛ که من گزینه اول رو به دومی ترجیح می‌دادم؛ اما هرچی که بود، برام لذت بخش بود.

واقعا نمی‌دونستم چی باید در جواب این حرف و این صدای پر از احساس بگم. چشم‌هام رو بستم و مژه‌های پر پشتم همدیگه رو به آغوش کشیدن. زیر لب خطاب به رویای عوضیِ درونم گفتم:

- خیلی بی‌شعوری!

- چیزی گفتی؟

چشم‌هام رو باز کردم و دستپاچه لب زدم:

- نه، با خودم بودم.

«اوهوم»ی گفت و بعد از مکث طولانی ای بدون مقدمه گفت:

- رویا! تا کی باید منتظر بمونم؟

سکوت بدی فضای ماشین رو در بر گرفت. حقیقتش این بود که از این سوال ناگهانی شوکه شده بودم. دقیقا سه سال بود که سعید رو منتظر جواب خودم نگه داشته بودم و هر بار به یک بهانه اون رو از خودم دور می‌کردم اما انگار متوجه نشده بود که من نه تنها احساس خاصی نسبت بهش ندارم، بلکه اون اصلا ویژگی‌های مورد نظر من رو نداشت. وقتی جوابی از من دریافت نکرد عصبی اما غمگین ادامه داد:

- گفتی هجده سالگی برای ازدواج زوده، گفتم باشه. دانشگاه رفتی گفتی باید درسم رو تموم کنم، گفتم باشه. الان چی میگی؟ 

آب دهنم رو قورت دادم و بعد از نفس عمیقی با کلافگی دهن باز کردم:

- خوبه خودت هم داری میگی وقتی درسم رو تموم کنم، الان تموم شده؟ بعدش هم من بهت گفتم وقتی درسم تموم شد بهت جواب مثبت میدم؟ من هنوز درسم تموم نشده که بخوام به ازدواج فکر کنم.

دلیل مسخره و شاید یک بهانه‌ی مسخره‌تری بود که به زبون آورده بودم اما همین هم اعصابش رو بهم ریخته بود. شاید اون هم فهمیده بود که فقط دارم بهانه میارم تا از دوست داشته شدن توسط اون  نهایت استفاده رو ببرم.

لب‌های نازکش رو روی هم فشرد و برای چندثانیه چشم‌هاش رو بست. ابروهای پهنش رو در هم کشید و برای اینکه یه وقت تصادف نکنیم سریع چشم‌هاش رو باز کرد و همون طور که به روبه‌رو خیره بود با صدایی آروم گفت:

- گفتی هروقت درست تموم شد... 

کمی مکث کرد و با صدایی که لرزش کمی در اون مشهود بود ادامه داد:

- به من هم فکر می‌کنی.

با این حرفش قلبم به درد اومد. من داشتم چیکار می‌کردم؟ من با دل این پسر چیکار کرده بودم که جلوی من این طوری و با این صدای لرزون حرف می‌زد؟! دلم می‌خواست بهش بگم بهت فکر کردم، خیلی هم فکر کردم اما هنوز به نتیجه ی درستی نرسیدم؛ هنوز نفهمیدم می‌تونم بهت به چشم یک شوهر نگاه کنم یا نه. 

نه من حرفی زدم و نه سعید ازم جواب خواست و دوباره یه سکوت حال بهم زن که مقصرش خودم بودم. 

***

با صدای مامان سرم رو به سمت در کج کردم و برای اینکه صدام بهش برسه بلند گفتم:

- جانم مامان!

- فائزه اومده.

از پشت میز تحریر کرم رنگم بلند شدم، دستم رو به طرف دستگیره‌ی در دراز کرده و بازش کردم که فائزه با چندتا پلاستیک پر خودش رو تو اتاق پرت کرد. قبل از هر چیزی سریع دست توی کیفش کرد، موبایلم رو از توش درآورد، به دستم داد و گفت:

- بگیر که این سعید خودش رو کشت از بس زنگ زد.

مغموم سری تکون دادم و گفتم:

- پیشش بودم.

نگاه کنجکاوش رو که دیدم بهش اشاره کردم تا بشینه. وسایل داخل دستش رو کنار تخت رها کرد و به سمت صندلی میز تحریرم رفت. شال مشکی رنگش رو از سرش پایین انداخت و در حالی که موهای شرابیش رو بالای سرش جمع می‌کرد، روی صندلی نشست و با دیدن کتابم که روی میز بود گفت:

- داشتی درس می‌خوندی؟

سری به معنی «آره» تکون دادم، به سمت تخت رفتم و روش نشستم. موهای ریخته شده توی صورتم رو پشت گوش انداختم و بعد نفس عمیقی شروع کردم به تعریف اونچه که از سعید شنیدم و اونچه که سعید از من شنید. بعد اینکه حرف‌هام تموم شد با دست‌هام صورتم رو پوشوندم و نالیدم:

- چیکار کنم فائزه؟  

جوابی که نشنیدم سرم رو بالا آوردم و نگاهم رو به چشم‌های میشی رنگش دوختم. وقتی دید دارم نگاهش می‌کنم با لحنی که ناباوری درش موج می‌زد گفت:

- خیلی بدی رویا! تو که اونو دوست نداری چرا منتظرش می‌ذاری؟ چرا نمیری بهش بگی نه و تمام؟

با کلافگی از جام بلند شدم و چرخی دور خودم زدم:

- نمی‌تونم، هم دلم نمیاد، هم دلم نمی‌خواد.

نگاهش رنگ تعجب گرفت و اون هم از جاش بلند شد. به سمتم اومد و سرم رو به سمت خودش چرخوند. لبخند متعجبی زد و بین لب‌های سرخ و گوشتیش فاصله ایجاد کرد:

- یعنی چی نمی‌تونی رویا؟ چرا دلت نمی‌خواد؟ اصلا برای چی دلت نخواد؟ مگه به خواسته‌ی دل توعه؟

نگاهم رو ازش گرفتم، دوباره روی تخت نشستم و پرده‌ی کوتاه  بنفش رنگم رو کنار زدم.  به منظره‌ی بیرون از پنجره خیره شدم. خورشید پشت ساختمون‌های بلند روبه‌رو پنهان شده و رنگ آسمون رو، رو به تاریکی می‌برد. برگ زرد رنگی که باد اون رو به حرکت درآورده بود رو با چشمم دنبال کردم و به تصویر منعکس شده ی خودم درون آینه خیره شدم. نفس عمیقی کشیدم و آروم لب زدم:

- حس عجیبی دارم از اینکه می‌بینم سعید انقدر من رو دوست داره، یه جوریه، انگار که قند تو دلم آب بشه، دوست دارم این دوست داشتن همیشه باشه.

مکثی کردم، دست زیر چونه زدم و کبوتر سیاه رنگی که روی سیم‌های برق نشسته بود خیره شدم. نه فقط به سعید، بلکه برای سوال‌های فائزه هم جواب قانع کننده‌ای نداشتم. لحن پر از نازش حالا عصبی شده بود: 

- می‌فهمی چی داری میگی؟ تو اینجوری نبودی رویا! درکت نمی‌کنم؛ واقعا درکت نمی‌کنم.

 من اینجوری نبودم؟ من... من فقط از اینکه انقدر برای سعید اهمیت داشتم لذت می‌بردم. عقلم فریاد می‌زد که این کار اشتباهه اما قلبم می‌گفت از این موقعیت استفاده کن. فائزه فرصت دفاع بهم نداد و به طرف وسایلش رفت. هرچند دفاعیه هم نداشتم. اون‌ها رو برداشت و قبل از اینکه از اتاق خارج بشه گفت:

- خیلی خودخواه شدی رویا! تو داری با احساسات سعید بازی می‌کنی. 

و بدون اینکه خریدهاش رو بهم نشون بده، در رو محکم پشت سرش بست و من رو با افکار ضد و نقیضم رها کرد. نفسم رو با کلافگی به بیرون فرستادم، به چهره‌ی سردرگم خودم درون شیشه ی پنجره خیره شدم و بعد از چند لحظه با بغض نگاه از چشم‌های به رنگ  دریام گرفتم و خودم رو روی تخت انداختم.

@Atria

ویرایش شده توسط -Fateme-
  • لایک 22
  • تشکر 1
  • سردرگم 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_سوم

من قصدم بازی کردن با احساسات پسرعموم کسی که از بچگی باهاش بزرگ شدم نبود. من لذت می‌بردم از اینکه سعید سه سال پای من نشسته، به هیچ دختری جز من فکر نکرده، اینکه انقدر براش ارزشمندم و تا این حد دوستم داره.

 چشم‌هام رو به روی سقف بستم. حق با فائزه بود، همه ی این‌ها کمال خودخواهی بود و بازی کردن با احساسات پاک یه عاشق. حالا که فهمیدم اون مرد ایده آل زندگیم نیست بهترین راه این بود که برم و بهش بگم دلم نمی‌خوادش؛ باید پا روی خواسته ی دلم بذارم، باید با نفسم مبارزه کنم؛ اما چطور بهش بگم که ناراحت نشه؟ اصلا چطور از این همه احساس بگذرم؟ تا آخر شب فکر کردم و وقتی که باباهم به خونه اومد، برای شام از اتاق خارج نشدم. کلافه از روی تخت بلند شدم و برای رهایی از افکارم به درس پناه بردم.

***

دست رومینا رو گرفتم و با دو به سمت ماشین بابا که یک سوناتای سفید رنگ بود دویدم. در عقب رو باز کردم و اول رومینا رو به داخل هل دادم که «آخ»ش بلند شد و بعد خودم نشستم. در رو بستم و خطاب به بابا سریع گفتم:

- بابا بدو دیر شد.

با حرف من بابا ماشین رو روشن کرد و به سمت خونه ی فائزه اینا حرکت کرد. امروز مراسم نامزدی فائزه بود و از اون روز که سر قضیه ی سعید باهم بحثمون شده بود هم رو ندیده بودیم. فقط مامانش به خونمون زنگ زد و دعوتمون کرد.

بی‌اختیار ذهنم به سمت سعید پرکشید که هنوز باهاش حرف نزده بودم. هربار می‌خواست به هر بهانه ای بهم نزدیک بشه من ازش دوری می‌کردم. دنبال یه بهانه می‌گشتم که برم و قال قضیه رو بکنم که یک دلیل درست و حسابی برای جواب منفیم داشته باشم. شونه ای بالا انداختم و به صحبت‌های مامان و بابا که نمی‌دونم در مورد چی بود گوش دادم.

بعد چند دقیقه به مقصد رسیدیم و همگی از ماشین پایین اومدیم. چادرم رو از زیر دست و پا جمع کردم و به سمت در بزرگ قهوه ای رنگ رو‌به روم قدم برداشتم. دستم رو روی زنگ در فشردم و فرد پشت آیفون انگار که تصویر من رو دید و شناخت که بدون هیچ حرف اضافه ای در رو باز کرد.

همگی باهم وارد حیاط خونه شدیم و همون لحظه پدر فائزه از حیاط پشتی که بزرگ تر بود و قسمت مردانه رو اونجا برگزار کرده بودن، برای خوش آمدگویی به سمت ما اومد. بعد از سلام و احوال پرسی های همیشگی پدر فائزه دستش رو به طرف در خونه دراز کرد و خطاب به مامانم گفت:

- بفرمایید، اعظم خانم منتظرتون بودن.

از بابا و آقا مهدی فاصله گرفتیم و به سمت خونه راه افتادیم. با رسیدن به در خونه کفش‌هام رو درآوردم و با کفش‌های پاشنه بلندم که داخل پلاستیکی گذاشته بودم عوض کردم. چون اصلا نمی‌تونستم با کفش پاشنه ۱۰ سانتی تو خیابون راه برم. رومینا و مامان هم همین کار رو کردن و همون لحظه در توسط اعظم خانم، مامان فائزه باز شد. دوباره سلام و احوال پرسی و وقتی پاهای من درحال شکسته شدن بودن وارد خونه شدیم.

سمت راست خونه راه پله ای به بالا قرار داشت که اتاق فائزه، یک اتاق دیگه و یک نشیمن گاه کوچیک رو شامل میشد. پایین پله‌ها آشپزخونه و زیر پله‌ها هم سرویس بهداشتی قرار داشت. توجهی به سنگینی نگاه حضار نکردم و رو به اعظم خانم گفتم:

- ببخشید من کجا لباس‌هام رو عوض کنم؟

- برو تو اتاق فائزه عزیزم.

وا رفته نگاهی به پله‌ها و بعد به کفش‌هام انداختم. مامان همراه اعظم خانم از من و رومینا دور شد. رومینا که راحت بود چون پاشنه ی کفش‌هاش کوتاه بود اما من بیچاره بودم. به سمت پله‌ها حرکت کردیم و همون‌جا برای راحتی بیشتر چادرم رو درآوردم و به دست رومینا سپردم. به آرومی پا روی پله ی اول گذاشتم و به همون شکل تا پله ی آخر رو رفتم. نفس راحتی کشیدم و دستم رو از نرده جدا کردم و نفس عمیقی کشیدم‌. خواستم برای گرفتن چادرم به طرف رومینا برگردم که پام کج شد و با صورت به روی زمین پارکت شده افتادم که صدای بدی از برخوردم با زمین توی فضا پیچید و بین سر و صدای اندک مهمون‌ها گم شد.

صدای هین بلند رومینا، صدای قدم‌هاش و صدای دری که به سرعت باز شد و تق تق کفش‌های یک نفر تو گوشم پیچید. سرم بر اثر برخوردش با زمین تیر می‌کشید و دماغم به شدت درد می‌کرد. چیزی نگذشت که صدای نگران فائزه هم به جیغ جیغ‌های رومینا اضافه شد. 

- وای رویا! تو چرا شبیه کتلت شدی؟ وای! تو باز از این کفشا پوشیدی؟ پاشو‌، رومینا بیا کمک کن این نابود شد.

رومینا دست راست و فائزه دست چپم رو گرفت و با کمک هم از زمین جدام کردن. روی زمین نشستم و دستم رو به سرم گرفتم. با یه حرکت کفش‌هام رو از پام درآوردم و اون‌ها رو به گوشه ای پرتاب کردم. کمی خودم رو عقب کشیدم تا اگه کسی به جلوی پله‌ها اومد من رو نبینه. سرم رو بالا آوردم و خواستم حرفی بزنم که صدای جیغ خفه ی فائزه و رومینا همزمان بلند شد:

- خون!

متعجب سرم رو بالا آوردم که با خیس شدن زیر بینیم و چکیدن قطره ای خون به روی مانتوی یشمی رنگم سریع دستم رو روی دماغم گذاشتم و به رومینایی که به خاطر ترس از خون نزدیک بود از حال بره با صدایی آروم و لحنی که کلافگی درش مشهود بود گفتم:

- بیا برو تو اتاق الان غش می‌کنی می‌مونی رو دستمون.

با این حرفم سریع از کنار فائزه رد شد و به اتاقی که کنار من قرار داشت رفت. فائزه با سرعت به سمت اتاق خودش  حرکت کرد و من دست دیگم رو زیر دستم گذاشتم تا خون‌ها روی زمین نریزه. خیلی آروم از جام بلند شدم که از درد مچ پام صدای آخم بلند شد. به آهستگی و لنگون-لنگون به سمت سرویس بهداشتی ای که آخر سالن قرار داشت رفتم. 

همون لحظه فائزه با یک جعبه دستمال کاغذی به سمتم اومد. وارد دستشویی شدم و مشغول تمیز کردن سر و صورتم شدم. وقتی کامل صورتم رو شستم و آرایش صورتم هم قشنگ از بین رفت، سرم رو بالا گرفتم و دستم رو برای گرفتن دستمال کاغذی به سمت فائزه دراز کردم. 

دستمال رو از دستش گرفتم و تو سوراخ دماغم فرو کردم. همون طور که سرم بالا بود، دستم رو به دست فائزه دادم و چون پام درد می‌کرد با قدم‌های کوتاه به سمت اتاقش حرکت کردیم. به سمت تخت یک نفره ای که گوشه ی اتاق و زیر پنجره قرار داشت قدم برداشتم و روش نشستم.

یکی یکی دکمه های مانتوم رو باز کردم و گوشه ای گذاشتم تا بعدا برم بشورمش. رومینا که لباس‌هاش رو عوض کرده بود داخل اتاق اومد و کفش‌هام رو که همرنگ لباسم سرمه‌ای بود به دستم داد. لحن بی‌حوصله‌ی‌ فائزه نگاهم رو به سمت خودش چرخوند.

- نمی‌خواد اون کفش‌های وامونده رو بپوشی، الان خودم بهت کفش میدم.

«باشه»ای گفتم و درحالی که روسریم رو درمی‌آوردم نگاهی به فائزه انداختم و با شیطنت و صدایی تو دماغی گفتم:

- چه لباست خوشگله شیطون! با آقاتون ست کردین؟

ویرایش شده توسط Fa.m
  • لایک 20
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_چهارم

با این حرفم نیشش باز شد و با ذوق «آره»ای گفت اما انگار چیزی یادش اومده باشه لبخندش محو شد. دستی به دامن صورتی رنگش کشید و به سمت کمد دیواری ای که روبه‌روی من بود قدم برداشت. در همون حالت خطاب به رومینا گفت:

- رومین برو پایین طناز رو بگو بیاد بالا. 

رومینا «باشه»ای گفت و از اتاق خارج شد. به طرف فائزه که کفش به دست داشت به سمتم می‌اومد برگشتم و مشغول نگاه کردن به لباسش شدم. لباس شبی به رنگ صورتی کم حال که قسمت بالای قفسه سینه از حریری به رنگ خود لباس درست شده بود و از کمر به پایین به صورت کلوش و تا پایین مچ پاش ادامه داشت. کفش سرمه ای رنگی که دستش بود و پاشنه ای پهن داشت رو از دستش گرفتم و مشغول پوشیدنش شدم که صداش باعث شد سرم رو بلند کنم.

- دیر که اومدی، حالا به خاطر دست و پاچلفتی بودنت باید دیر تر بیای پایین.

برای دفاع از خودم  با لحنی مظلومانه گفتم:

- تقصیر رومینا بود خب، موهاش به گوشواره‌ش گیر کرده بود باز نمیشد، تا اون رو درست کردم طول کشید.

همون لحظه در اتاق باز و رومینا همراه طناز وارد اتاق شدن. طناز با دیدن فائزه سریع گفت:

- تو که هنوز اینجایی، زود باش دیگه.

فائزه قبل از اینکه از اتاق خارج بشه طناز رو مخاطب قرار داد و گفت:

- بیا قیافه‌ی این رویا رو درست کن.

و سریع از اتاق خارج شد و رومینا هم پشت سرش بیرون رفت. طناز جلو اومد و با دیدن من با نگرانی گفت:

- وای چیکار کردی تو؟ 

- خوردم زمین. 

انگار که حدس می‌زد چه اتفاقی افتاده باشه، درحالی که به طرف کیفش می‌رفت با خنده گفت:

- حتما کفش پاشنه بلند پات کردی.

خندیدم و «هوم»ی گفتم. طناز به سمتم اومد و با وسایلی که تو دستش بود مشغول آرایش صورتم شد. 

وقتی کار آرایش صورتم تموم شد کفش‌هایی که فائزه بهم داده بود رو پام کردم، به سمت میزتوالتی که روبه‌روی تخت قرار داشت رفتم و نگاهم رو به تصویر منعکس شده‌م درون آینه دوختم.

پوست سفید صورتم نیازی به کرم سفید کننده نداشت و آرایش ملیحی که روی چهره‌م توسط طناز نقاشی شده بود زیبا ترم کرده بود. لبخندی زدم و با شونه ی فائزه جلوی موهام رو که خراب شده بودن رو صاف کردم و مثل قبل دو طرف صورتم رهاشون کردم و قهوه‌ای موهام، حکم یک قاب رو برای گردی صورتم تداعی می‌کرد. به سمت طناز برگشتم و خیره به چشم‌های سیاهش با لبخند گفتم:

- دستت طلا.

اون هم لبخندی زد و با گفتن «کاری نکردم» لبخندم رو پررنگ تر کرد. همراه هم از اتاق بیرون رفتیم و من به سمت دستشویی رفتم و دستمال کاغذی رو از توی دماغم درآوردم و وقتی دیدم دیگه خبری از خون نیست اون رو داخل سطل کوچیک کنارم انداختم و همراه طناز از پله‌ها پایین رفتیم.

 به پایین پله‌ها که رسیدیم از همون‌جا مشغول سلام کردن به هرکسی که می‌شناختم و نمی‌شناختم شدم. به طرف فائزه که روی صندلی مخصوصش نشسته بود و دختر‌های فامیلشون دوره‌ش کرده بودن، حرکت کردیم و به جمعشون ملحق شدیم.

تو تمام مدت می‌دیدم که فائزه سعی داره من رو نگاه نکنه اما دلیلش رو درک نمی‌کردم. متفکر بهش خیره شده بودم که انگار زیر سنگینی نگاهم طاقت نیاورد و گفت:

- چیه؟

پشتم رو بهش کردم و درحالی که به طرف پنجره های کنار در می‌رفتم گفتم:

- بیا کارت دارم.

کنار پنجره ایستادم و پرده‌ی توری سفید رنگش رو کمی کنار زدم و مشغول دید زدن مهمون‌ها شدم. چند لحظه بعد فائزه هم اومد و کنارم ایستاد.

- چیشده؟

نیم نگاهی بهش انداختم و لب زدم:

- من باید ازت بپرسم، ازم ناراحتی؟

چیزی نگفت که پرده رو رها کردم و به طرفش چرخیدم. چهره‌ی دوست داشتنی و آرایش شده‌ش رو از نظر گذروندم و بعد خیره به نگاه سرگردونش ادامه دادم:

- اگه من نفهمم که تو از دستم ناراحتی یا نه، چجوری مشکل رو حل کنم؟

نفس عمیقی کشید، موهای فر خورده‌ش رو که روی صورتش افتاده بود رو پشت گوش انداخت و بعد دستش رو روی بازوی لختش گذاشت. 

- ازت توقع نداشتم رویا، که بخوای به خاطر لذت با احساسات سعید بازی کنی؛ بعدشم، ساعت رو نگاه، دوست صمیمیم هستی و از همه دیر تر اومدی.

دستش رو گرفتم و به طرف خودم کشیدمش و اون درحالی که از لای پرده بیرون رو تماشا می‌کرد، به حرف‌های من گوش سپرد:

- دیر اومدنم که گفتم دیگه، تقصیر رومینا بود، سعید هم... نمی‌دونم فائزه، نمی‌دونم چیکار کنم و چجوری بهش بگم که دلش نشکنه.

- تو هرکار بکنی اون دلش می‌شکنه، چون دوستت داره و به آینده‌ی با تو امید داره و تو وقتی که این امید رو نابود کنی، قطعا دلش می‌شکنه؛ ولی باید قبل از اینکه امیدوار ترش کنی بهش بگی و همه چی رو تموم کنی.

کنارش ایستادم و دستم رو دور شونه‌ش حلقه کردم. سرم رو به سرش تکیه دادم و همون لحظه امیرحسین با عجله به طرف در حیاط دوید. ابرویی بالا انداختم و لب زدم:

- به! شوهر جونت هم دیدیم، به هم میاین.

کت و شلوار سفید و پیرهنی به رنگ لباس فائزه تنش بود. لبخندی زدم که با جیغ فائزه توی جام تکونی خوردم. پرده رو انداخت و کنار ایستاد.

- اینکه ایلیا بود دختر، همینم مونده دوست امیرحسین من رو با این وضع ببینه، اون موقع امیر، ازدواج نکرده طلاقم میده.

زیر خنده زدم و با صدایی که رگه‌هایی از خنده درش مشهود بود گفتم:

- فقط تو که نبودی، منم می‌دید، حالا کی هست؟

خواست جوابم رو بده که دختر داییش صداش زد:

- فائزه گوشیت داره زنگ می‌خوره.

درحالی که به طرف پله‌ها می‌رفت سریع جوابم رو داد:

- دوست و شریک امیره، تو کافه.

 و تند تند پله‌ها رو بالا رفت. با چشم‌هام دنبالش کردم و کلافه نفسم رو به بیرون فرستادم. به سمت دیوار بین در و آشپزخونه دقیقا روبه‌روی پله‌ها رفتم و تکیه‌ام رو به دیوار دادم. تو فکر بودم که سینی ای جلوی روم قرار گرفت. سرم رو بالا آوردم و نگاهی به محتوای سینی انداختم و برای اینکه دست خدمتکار روبه‌روم بیشتر از این درد نگیره، لیوان آب پرتقالی برداشتم و «ممنون»ی زیر لب گفتم.

بعد چند ثانیه فائزه تند تند از پله‌ها پایین اومد. لیوان رو از لب‌هام فاصله دادم، به پله نزدیک شدم که بادی از پشت سر حرکتی به موهام داد. همون لحظه هم فائزه سریع پله‌ها رو عقب عقب بالا رفت و از همون بالا هی برای من دست تکون می‌داد و به پشت سرم اشاره می‌کرد.

متعجب به عقب برگشتم که با دیدن در باز خونه و مامان فائزه که داشت با یک پسر جوون صحبت می‌کرد سرجام خشکم زد. مبهوت پسر بودم که سرش رو بالا آورد و نگاهم قفل یک جفت چشم طوسی رنگ شد.

@m.azimi

ویرایش شده توسط -Fateme-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...

#پارت_پنجم

بعد ثانیه ای سریع به خودم اومدم و همراه با جیغی خفه، «هین»ی کشیدم. از جلوی در کنار رفتم و به داخل آشپزخونه پریدم که همزمان قطراتی از آبمیوه‌م‌ زمین رو کثیف کرد. به دیوار پشت سرم تکیه داده و دستم رو روی قفسه ی سینه‌م قرار دادم. ضربان قلبم از شدت هیجان و حرارت بدنم از شدت خجالت بالا رفته بود. وای خدا آبروم رفت! این از کجا پیداش شد آخه؟! پسره خنگ! به اون بدبخت چه؟ من خنگم مثل خلا نگاهش می‌کنم، حالا وقتی اون دنیا از موهات آویزونت کردن می‌فهمی. مگه تقصیر منه؟ تقصیر مامان فائزه‌ست که در رو تا ته باز می‌کنه.

با حس سنگینی نگاهی سرم رو بالا آوردم که با دختر دایی‌های فائزه رو‌به رو شدم. اینا از کجا اومدن باز؟ با شنیدن صدای یکیشون که اسمش رو هم فراموش کرده بودم، بهش خیره شدم.

- خوبی رویا جون؟

نفس عمیقی کشیدم و لبخند پر استرسی زدم. هنوز دست‌هام می‌لرزید. با همون لبخند مسخره «خوبم»ی گفتم و بعد از گفتن «با اجازه» از آشپزخونه خارج شدم. نگاهی به در بسته شده ی خونه انداخته، نفس راحتی کشیدم و نگاهم رو دور تا دور خونه به دنبال فائزه چرخوندم. با دیدنش خواستم برم سمتش و به خاطر اینکه حضور اون پسر چشم رنگی رو در پشت سرم بهم اطلاع نداده بود بکشمش که صدای یه بنده ی خدایی فرشته ی نجات فائزه شد.

- آقایون می‌خوان بیان.

با این حرف همهمه ای مجلس رو فرا گرفت و خونه تبدیل شد به حموم زنونه و تنها تفاوتش این بود که اینجا داشتن دنبال یه چیزی می‌گشتن خودشون رو بپوشنن. تا اومدم از پله‌ها بالا برم تا لباس‌هام رو بردارم، یه عالمه دختر جوون که طناز هم بینشون بود به سمت پله‌ها اومدن و همگی باهم به سمت طبقه ی بالا حرکت کردن. متعجب داشتم به حرکاتشون که هی همدیگه رو هل می‌دادن نگاه می‌کردم که با صدای رومینا به خودم اومدم.

- چرا وایسادی؟ زودباش دیگه.

همراه هم پشت سر دخترها بالا رفتیم. به اتاق‌ها که رسیدیم من وارد اتاق فائزه و رومیناهم چون وسایلش اتاق بغلی بود به اونجا رفت. توی اتاق فقط طناز و همون دختردایی‌های فائزه که تو آشپزخونه دیدمشون بودن. 

فقط روسری و چادرم رو سرم کردم و بدون توجه به اون دوتا همراه با طناز از اتاق بیرون زدم. خواستیم از پله‌ها پایین بریم که در اتاق بغلی به طرز وحشیانه ای باز شد و چندتا دختر بیرون اومدن و بعد از اینکه من و طناز رو کنار زدن از پله‌ها سرازیر شدن. 

برای در امان موندن از موج دوم دختران که هنوز داخل اتاق به سر می‌بردن سریع پله‌ها رو پایین رفتیم و منتظر شدیم تا برادران گرامی به ما بپیوندن. بعد از اینکه سر و صدای زن‌ها خوابید و همه خودشون رو جمع و جور کردن مرد‌ها که تعداد کمی داشتند وارد خونه شدن.

جمعیت کم بود و میشد گفت فقط اقدام درجه اولشون رو دعوت کرده بودن و چندتا از دوست‌های خانوادگیشون رو از جمله من. تعدادی روی مبل نشسته و بقیه وایساده بودن. برادران گرام هم عموها، دایی‌ها و پدرهاشون به علاوه‌ی عاقد رو شامل می‌شدن.

امیرحسین به روی صندلی ای که کنار صندلی فائزه بود، نشسته بود. همراه طناز به طرف فائزه رفتیم و سمت راستش وایسادیم. فائزه سرش رو پایین و چادر رنگی نازکی روی سرش انداخته بود. نگاهش به قرآن روی سفره بود و من زیبایی سفره‌ عقد مقابلم رو از نظر می‌گذروندم.

عاقد که خطبه رو خوند، فائزه بدون فوت وقت در مرحله‌ی اول «بله» رو گفت و جلوی حرف زدن عمه‌هاش رو گرفت. دستم رو جلوی دهنم نگه داشتم و ریز خندیدم.

 نوبت به حلقه دست کردن رسید و بعد از اینکه فائزه هم حلقه رو به دست امیرحسین کرد، همه دست زدن و نوبت به روبوسی و دادن کادوها بود. از دیدن اون همه پاکت و سرویس طلای ظریفی که مادر امیرحسین آویزه‌ی فائزه می‌کرد، بیشتر از همه ذوق کرده بودم.

 لبخند از روی لب‌های هیچکس کنار نمی‌رفت اما چهره‌ی امیرحسین خوشحال نبود. فائزه هم انگار این موضوع رو فهمیده بود که با کنجکاوی چهره‌‌ی گرفته‌ی همسرش رو تماشا می‌کرد.

با دست و سوت و کلکله، مرد‌ها رو بیرون انداختیم و بعد از اون خودمون هم لباس‌هامون رو پوشیدیم و برای پذیرایی به حیاط پشتی کوچ کردیم. حیاط اصلی خونه شامل یک باغچه ی نسبتا کوچیک که توش فقط یک درخت آلبالو و چندتا گل بود میشد اما حیاط پشتی خیلی قشنگ تر بود. کنار دیوار ها پر از گل رز و یاس بود و چندتا درخت هم اونجا قرار داشت. یه گوشه‌ش هم میز و دوتا صندلی بود که همیشه با فائزه می‌رفتیم و اونجا می‌شستیم و دقیقا زیر بالکن خونه که طبقه ی بالا بود قرار داشت. هعی! حتما از این به بعد با امیرحسین به اونجا میره.

توی حیاط دوتا ردیف میز و صندلی چیده بودن که یک ردیفش رو مردها پر کرده بودن. به سمت یکی از صندلی‌ها رفتم و روش نشستم که طناز و رومینا هم اومدن و دوطرف من نشستن. فائزه هم صدر میز نشسته بود و با نیش باز شده هی به اینور اونور نگاه می‌کرد. وقتی نگاهش به من افتاد لب زدم:

- نیشت رو ببند بی‌حیا!

اون هم فهمید چی‌گفتم که روش رو ازم برگردوند و چادر سفید براقش رو جلوتر کشید. با دیدن ظرف میوه‌های جلوم، صدای شکمم بلند شد و خواستم یک موز برای خودم بردارم که رومینا روی دستم زد و نگاه چند نفر رو به سمتمون کشوند. زیر لب چیزی گفتن و من با اخم بهش توپیدم:

- چته؟ 

لب‌‌هاش رو روی هم فشرد و با خنده گفت:

- سیر میشی دیگه جا برای غذا نداری، نخور!

چپ چپ نگاهش کردم:

- به تو چه ربطی داره بچه؟ دلم داره ضعف می‌ره.

طناز با شنیدن حرفم خنده‌ای کرد که صداش بین آهنگی که پخش می‌شد گم شد و بعد گفت:

- نکه زیر عمل جراحی بودی، نبودی ازت پذیرایی بشه عزیزم، بمیرم برات که از موز محروم شدی.

حرصی و با چشم‌های ریز شده نگاهش کردم و در حالی که موزم رو پوست می‌کندم گفتم:

- یه محرومیتی بهت نشون بدم.

ویرایش شده توسط -Fateme-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...