رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

🌑رمان کوتاه آخرین درخشش اَختر| Armiti کاربر انجمن نودهشتیا🌑


arisky
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

بــه نــام خــدا

🌑نام اثـر: آخریــن درخشش اَختـر🌑

نویسنده: Armiti

ژانر: تخیلی_ فانتزی 

هدف: رهایی از بیماری "تنبلی" و روی آوردن به دنیای شیرین نویسندگی-^

خلاصه: خورشید، سال هاست که رو به مرگ است. تنها خونِ طلایی رنگ خورشیدداران، کسانی که موهبت خورشید را در درونشان پرورش می‌دهند، می‌توانند منبع زندگی را درمان کنند. حال، کارا تنها نوزده روز فرصت دارد تا از مرگ کامل خورشید جلوگیری کند و اگر نتواند...  

💢این رمان فاقد مقدمه می‌باشد💢

تاپیک نقد:

ناظر: @melika_sh

ویراستار: @-Aryana-

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 22
  • تشکر 2
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🥀🌑... «آخرین درخشش اختر»... 🌑🥀

فصل اول: خون

..::پارت یک:.. 

همه چیز برای رهایش روح اماده بود. بدن‌های برهنه‌ی دو خورشیددار از دیوار اِسوالسو[1] آویزان شده بودند.  آتشدان‌های اطراف دیوار، محیط را از تاریکی مطلق در آورده بودند و گرمایشان، حتی بدن‌های سرد مایکل و رز را هم به گرما وا می‌داشت. باد شبان‌گاهی، می‌تازید و خود را بر پیکر بدن‌های آن دو و شعله‌های همیشه برافروخته‌ی آتش‌ها، می‌کوبید. حتی باد هم توان مقابله با این شعله‌های سرخ را نداشت.

آن طرف دیوار، کنار برکه‌ی خشک شده، پرتوافکن‌ها بازار را روشن و گرم نگه داشته بودند. نورهای چراغانی شده از سقف های خانه و مغازه‌ها، محیط نورانی‌ای را به ارمغان آورده بودند. جشن برای قتل مردگان، همیشه پر از جنب و جوش بود. مردم در هم می‌لودیدند و برای گرفتن جرعه‌ای طل-آ[2] بر هم تنه می‌زدند. موسیقی سنتی، بر فضای جشن حکم فرما بود. هرچند که این موسیقی نشاط آور به زودی جای خودش را به اهنگی سوزناک و به سردی هوای آن شب می‌داد.

کارا هیچ نمی‌توانست چشمانش را از بدن‌های زخمی و برهنه‌ی دوستانش جدا کند. باد، شنل مشکی رنگش را به بازی می‌گرفت و موهای بلند مشکی‌اش را شلاق وارانه به سمت صورتش می‌برد. بدنش از سرما می‌لرزید اما باز هم نتوانست خود را راضی کند که قدمی به سمت آتش‌دان‌های روبرو ببرد یا به سمت بازار برود و از گرمای انجا لذت ببرد.

چشمان سبز رنگ مایکل که مستقیم به او نگاه می‌کردند، باعث شده بود که کارا حتی یک لحظه هم نتواند از جای خود تکان بخورد. خود را مقصر مرگ دو دوستش می‌دانست با اینکه این مرگ، حق تمامی خورشیدداران بود، حتی او! پس چرا او به جای دوستانش نمرده بود؟ به آغوش گرفتن مرگ، برایش راحت‌تر از دیدن پیکره‌های بدون روح آن‌ها بود.

گویا چشمان سبز رنگ مایکل، او را مقصر مرگش می‌دانست. کارا از همه چیز این شهر و جهان یک شیشم متنفر بود. از این مراسم خونین، از خورشیدی که داشت جان می‌باخت و از نشان خورشید رو پیشانی خود و دوستانش که آن‌ها را تبدیل  به یک خورشیدار کرده بودند. تنها بخاطر همین نشان، مستحق زندگی‌ای بودند که خود انتخاب نکرده و نخواسته بودند. سرانجام تمامشان، مثل مایکل و رز بیچاره می‌شد؛ بدن هایشان در معرض دید همگان قرار میگرفت و هیچکس از درد زخم های ریز و درشتی که یک زمانی، خون درشان در جریان بود، خبر نخواهد داشت.

با شنیدن صدای بلند طبل‌ها، که از شهر اکسل[3] نواخته شده بود، بالاخره چشم از مایکل برداشت و نگاهش را سوی شهر، که با شیشه‌های پرتوزا پوشانده شده بود، روانه کرد. هرچند که فاصله‌ای با شهر نداشت اما باز هم بخاطر استوانه‌های بلندی که روی سراسر شیشه نصب شده بودند، نمی‌توانست داخل شهر را ببیند و تنها نورهایی را می‌دید که رو به زوال بودند.

نیمه شب شده بود. نباید نیل را بیشتر از این معطل نگه میداشت. ان‌ها مرده بودند و حال او باید از افراد زنده محافظت کند. دمی از هوا گرفت و بعد از مکثی، نفسش را با صدا به بیرون پرتاب کرد. چشمانش مه‌ای که از دهانش گذر کرده بود را، هدف گرفتند و روی گردن کبود و پر زخم رز، نشستند. وقت نداشت، نباید دوباره فکرش به سمت ان دو پرواز می‌کرد.

لبانش را روی هم فشرد و از پر شدن چشمانش که بخاطر سردی هوا به سوزش افتاده بودند، جلوگیری کرد. باید جلوی این افکار را میگرفت وگرنه تا قبل از زنده نگه داشتن نیل، می‌مرد و مرگ او مساوی میشد با مرگ نیل.

دستانش را مشت کرد و با زمزمه‌ای کوتاهی، آن دو را به عمق افکارش پرتاب کرد:

- متاسفم!


[1] Swallsou=Swallowing the soul:بلعنده روح

[2] Tal-a

[3] Axel

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط arisky
ویراستاری .Aryana.
  • لایک 18
  • تشکر 5
  • سردرگم 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🥀🌑... «آخرین درخشش اختر»... 🌑🥀

..::پارت دو ::.. 

 

پشت به فضای تاریک و مرگ‌بار پشتش کرد و قدم‌هایش را به سمت بازار، که حال شلوغ‌تر از اندکی پیش شده بود، گرفت. دستش ناخوداگاه روی الماس بی رنگ گردنبندش رفت. سرمای سنگ، لرزی دیگری بر تن کارا نشاند. به رز قول داده بود برای عروسی او و مایکل، این گردبند را بهشان هدیه دهد تا عمر طولانی‌ای داشته باشند.

اشک‌های روان شده روی گونه‌هایش، صورتش را گرم کرد. انگشتش را میان دندان گرفت تا صدایش بلند نشود و توجه کسی را جلب نکند. اگر کسی یک خورشیددار را قبل از مراسم رهایش روح می‌دید،مسلما کارا نمی‌توانست خودش را از مخمصه‌ی اتفاقات بعدش دور نگه دارد. بدن ظریفش، توان مقابله با شلاق‌های تیغه‌دار را نداشت. درحالی که همچنان انگشتش را گاز می‌گرفت، کلاه شنلش را جلوتر کشید تا نشان خورشید روی پیشانی بلندش، نمایان نشود.

نگاهش سنگ ریزه‌های روی زمین  را دنبال کرد. گریه برای خورشیدداری که وظیفه‌اش مرگ بود، کار ناپسندی بود. هیچکس نباید برای خورشیداری گریه می‌کرد، هیچ خورشیداری نباید قبل از مراسم رهایش روح، در جشن شرکت کند واگرنه مصیبت و بدبختی به بار می‌آورد. اما کارا اهمیتی به این خرافات نمی‌داد، دیدن رز و مایکل حتی با اینکه دیگر لب‌هایشان به خنده باز نمی‌شد و نجات نیل، از همه چیز مهم تر بود. حتی از جانش!

با برخورد فردی به شانه‌اش، تسلط خود را از دست داد و به عقب پرتاب شد. دستانش برای حفظ تعادل، هوا را شکافتند و در آخر، توانست از برخورد نشیمن‌گاهش بر روی سنگ‌ریزه‌ها، جلوگیری کند. فرو رفتن سنگ ریزه‌ها، چندان خوشایند نبود.

کارا بدون توجه به موقعیت، موهایی که جلوی دیدش را می‌گرفتند، کنار زد و سرش را بالا آورد. می‌دانست که تقصیر او نیست اما ناخوداگاه کلمات را به زبان اورد.

-معذرت می‌خوام. فکر کنم زیادی نوشیدم.

لبخند غیرواقعی‌ای بر لب نشاند و درحالی که خود را بخاطر دروغ مسخره‌اش سرزنش می‌کرد، سعی کرد مقدای ناهوشیار به نظر بیاید. اما کدوم فردی که طل_آ خورده، چشمانش سرخ و گونه‌هایش از اشک بودند؟ قدم‌هایی که برداشته بود هم هیچ شباهتی با افراد ناهوشیار نداشت.

پسر مقابل که ملبس شده با ردایی سفید رنگ با نوارهای طلایی بود، به کارا نگاه کرد و چشمانش پیشانی او را هدف گرفتند. کارا لحظه‌ای سقوط قلب و سر خوردنش را احساس کرد. قلبش با نهایت هر چه تمام‌تر برقفسه‌ی سینه‌اش کوبید و نبض آن را می‌توانست اکو‌وار درونش احساس کند. لب هایش برای گفتن دروغ‌های بیشتر باز شد اما نتوانست حرفی بزند. گویی کسی حنجره‌اش را گرفته و اجازه‌ی سخن گفتن را به او نمی‌دهد.

کارا دستپاچه، درحالی که سعی میکرد لرزش مردمک‌های چشم و دستش را متوقف کند، قدمی به عقب رفت و دستانش را شتاب زده بر هم کوبید. صدایش بلند و لبخندش بزرگ تر شد. داشت چه میکرد؟

-خب...خب، می‌دونید که...

چه چیزی را می‌دانست؟ اینکه نباید گیر بیفتد؟ دوباره کلمات از مغزش فراری شدند و او را در گودال عمیقی رها کردند. کارا عصبی چشمانش را باز و بسته کرد و تمام استرس و عصبانیت خود را با فشردن دستانش به همدیگر رها ساخت. دیگر خبری از لبخند نبود و بغض کوچکی سدی جلوی تنفسش شده بود.

پسر مقابل، چشم از نشان خورشید روی پیشانی کارا گرفت و بدون آنکه تغییری در چهره‌اش ایجاد شود، گفت:

-هرچند که فکر نکنم چیزی نوشیده باشید...

نیشخندی زد و ادامه داد:

-در هرصورت اشکالی نداره.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط arisky
ویراستاری .Aryana.
  • لایک 19
  • تشکر 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🥀🌑... «آخرین درخشش اختر»... 🌑🥀

..::پارت سه ::.. 

کارا اب دهانش را قورت داد و  گلویش را از کویری نجات داد. سری برای پسرک تکان داد و کلاه شنلش که روی شانه‌هایش افتاده بودند را دوباره سر کرد.

پسرک پشت به کارا کرد و به سمت دیوار اسوالسو راه افتاد. کارا با دیدن نماد آش سرخی که پشت ردای پسرک بود، دهانش باز ماند. چرا حال؟ چرا در این موقعیت؟ چرا در این روز باید گیر یک کشیش هرچند تازه کار بیفتد؟ کشیش‌های ردا سفید، کشیش های نوپایی که مانند جاسوسان خبرها را به راسر یک شیشم می‌بردند مخصوصا پیش کشیش اعظم!

کارا با به یاد اوردن قامت بلند قامت اما تپل کشیش  و ان ماسک طلایی رنگش که تنها چشمان آبی موذی اش را به نمایش می‌گذاشت، دندانن قروچه‌ای کرد وناخن‌هایش را درون گوشت دستانش فرو برد. اگر او نبود، این مراسم خونین هم وجود نداشت. هیچ خورشیدداری قربانی نجات خورشید  نمی‌شد . منطق درونش از اعماق مغز نهیب زد اگر او و خرافه‌هایش نبودند، شاید زندگی و خورشید زودتر از این‌ها به پایان می‌رسید. کارا در برابر منطقش، سکوت کرد.

پاهایش را در جایگاه خود سفت کرد. کمرش را راست کرد و سرش را بالا گرفت. نفس عمیقی کشید و تازه‌کار را صدا زد:

-هی تو!

پسرک ایستاد و بعد از مکث کوتاهی،به سمت کارا برگشت. چشمان مشکی رنگش حالت تعجب به خود گرفتند.

کارا دست مشت شده‌اش را روبه‌روی لبان خشک‌شده اش برد و سرفه‌ای مصلحتی کرد. با زبان، لب‌هایش را تر کرد و با نگاهی سرسری به موهای بلند قرمز رنگ پسر، گفت:

-وجود یک کشیش رده شیش، قبل از مراسم اون هم در جشنی که انواع نوشیدنی‌ها وجود داره می‌تونه مشکلات زیادی رو به بار بیاره...

نیشخندی بر لبانش جاخوش کرد و با ابرویی بالا انداخته و دست به سینه، ادامه داد:

-اینطور نیست؟

حالت چهره‌ی پسرک هیچ تغییری نکرد. تنها چشمان بادومی شکلش از حالت تعحب درامده بودند. گویا تنبیه‌های سخت و طاقت‌فرسایی که روح را از تن هر فردی به بیرون می‌کشید،برای پسر مهم نبود.  هرچند که ظاهر کارا، خونسرد به نظر می‌رسید و خود را برنده‌ی بازی‌ای که وجود نداشت می‌دید، اما باز هم، کوبش بی امان قلبش و دستانی که لرزش نامحسوسی داشتنددست از سر او بر نمی‌داشتند. کارا خیره به لبان باریک پسر که شبیه به یک خط صاف می‌مانست، کرد و منتظر بود تا کلمات از میان لبان پسر بیرون بیایند.

-مشکلات حضور یک خورشیددار می‌تونه بدتر از حضور من باشه...

پسر مو قرمز، به تقلید از کارا با پوزخندی صدادار که تحقیر را به جان کارا می‌انداخت، ادامه داد:

-اینطور نیست؟

 ویراستار: @Aryana

ویرایش شده توسط arisky
ویراستاری .Aryana.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🥀🌑... «آخرین درخشش اختر»... 🌑🥀

..::پارت چهار ::.. 

بازنده‌ی بازی‌ای شد که گمان می‌کرد برنده است. کشیش روبرویش،خوب کارش را بلد بود یا او آنقدر زود، آتوی دست پسرک را فراموش کرد؟  با اینحال کارا خودش را نباخت و با سپر کردن سینه و صاف کردن کمرش، جسورتر جواب پسر را داد:

-به خرافه‌ها اعتقادی ندارم. می‌تونی به کشیش اعظم بگی که حضور یک خورشیددار، مراسم مقدسش رو خراب کرده.

پسر را با تمسخر برانداز کرد و ادامه داد:

- اما در نهایت توام گیر میفتی!

-برام مهم نیست.

اینکه پسرک بدون هیچ نگرانی‌ای جوابش را می‌داد، اعصباش را مختل می‌کرد. مدام سوال هایی با مضنون اینکه اگر به کشیش چیزی بگوید چه؟ در ذهنش به گردش در می‌امد و باعث تند‌تر شدن کوبش قلبش می‌شد.

پسر پشتش را به کارا کرد و قدمی به سمت راهِ کنار اسوالسو برداشت. کارا عصبی گوشه‌ی لبش ر جوید و با دستانی مشت شده گفت:

-صبر کن!

پسر از حرکت ایستاد اما برنگشت. کارا دست مشت شده‌اش را روی قلبش نهاد و نبض ضربانش را احساس کرد. نوک انگشتانش به سردی هوا بودند و بادی که هر از گاهی می‌وزید، نه تنها موهای بلند مشکی رنگ او را به بازی میگرفت بلکه حتی موهای بلند سرخ رنگ پسرک هم که دم اسبی بسته شده بود، به پرواز در می‌امد.

کارا ناخوداگاه قدمی به سمت پسر برداشت و با صدایی لرزان گفت:

-اسمت چیه؟

اگر می‌فهمید پسر قصد دارد همه چیز را به کشیش بگوید، جلوی او را میگرفت. کاری می‌کرد از فرقه خارج شود. پس لازم بود که اسمش را بداند، باید بداند! هرچند که امیدی نداشت، به خوبی می‌دانست که نیت‌اش مشخص بود و پسر، احمق نبود! لاعقل در تصور کارا به این شکل جلوه نمی‌کرد.

پسر نیم چرخی زد و دست راستش که پر از زخم‌های کوچک و بزرگ بود را بالا برد و موهایی که جلوی دیدگانش را می‌گرفتند را کنار زد. کارا عجولانه به او نگاه کرد و امید داشت تا پسر نامش را بگوید و او سریع آن را مانند یک شی با ارزش بدزد و در محفظه قرار بدهد.

پسر لبخند محوی زد و دستانش را از پشت قلاب کرد.

-آرو...آرو-شان[1]!

 

[1] Arou_Shun

ویراستار: @-Aryana-

ناظر:   @melika_sh

ویرایش شده توسط arisky
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 ماه بعد...

🥀 🌑... «آخرین درخشش اختر»... 🌑🥀

..:: پارت پنجم::..

صدای ارام اما پر تحکمش باعث شد کارا لحظه‌ای سستی را درون زانوانش که از سرما رو به یخ زدگی بوند، احساس کند. کارا باور نمی‌کرد که پسر انقدر احمق بوده باشد که نامش را به کسی که مطمئنن قصد خوبی نداشت،بدهد و حتی لبخند بزند! او احمق نبود، دیوانه بود! ولی حتی این مسئله هم نتوانسته بود جلوی آرامش درونی کارا از بابت فهمیدن نام او، جلوگیری کند.

کارا سری برای قدردانی تکان داد و بعد از سکوت نسبتا طولانی، که به اندازه پنج بادی که در حال وزیدن بود، کارا به ارامی از دیدگان آرو محو شد و به سمت ورودی بازار که با دکان‌های غذا احاطه شده بود، رفت.

هرچند قبل از اینکه کارا بیشتر از پنج قدم بردارد، آرو او را متوقف و به سمت خود برگرداند. کارا با چشمانی گشاد و تعجب نهفته شده در چشمان قهوه‌ای‌اش، برگشت. با دیدن دوباره او، پره‌های بینی‌اش گشاد شدند و پرحرص، هوا را به بلعیدند. کارا سرش را بالاتر گرفت تا بهتر بتواند صورت او را کنکاش کند. هرچند که آرو با وجود قد 170 سانتی کارا، کمی کوتاه به نظر می‌رسید اما با این‌حال کارا هیچ نمی‌خواست که آرو او را کوچک ببیند.

آرو دستی بر روی دستمال سر مشکی رنگ خود، که پیشانی‌اش را پوشانده بود کشید و سپس در مقابل نگاه کلافه‌ی کارا، دستانش را به پشت هدایت کرد و گره آن را گشود. دستمال، از روی پیشانی آرو سر خورد و قبل از اینکه بتواند بگیرتش، روی زمین سقوط کرد.

کارا، نگاه از پیشانی آرو که با نشان مشعل که با نوشته‌های ریز پوشانده شده بود، بر نداشت. چشمانش گشاد شدند و تعجب و سردرگمی درون دو گوی قهوه‌ای‌اش درحال موج سواری بودند. وجود او، حتی از بودن یک خورشیددار هم در اینجا بدتر بود! رهایننده‌ها با اینکه تمامی کارهای جشن رهایش روح را انجام می‌دادند، هیچوقت خوش یمن نبودند. هرچند که کارا این خرافات را باور نمی‌کرد اما با این‌حال نمی‌توانست احسحس خوبی نسبت به قاتل روح داشته باشد.

کارا مبهوت زمزمه کرد:

-چرا این‌کارو کردی؟

آرو درحالی که خم میشد تا دستمال را بردارد، لبخند بزرگی زد و بعد از برداشتن دستمال، به حالت قبلی خود بازگشت و گفت:

-دارم نجاتت میدم!

نجات؟ این پسر داشت چه می‌گفت؟ کارا عصبی قدمی به عقب رفت و با چشمانی سرخ توپید:

-نیازی به کمکت ندارم! از این نمی‌ترسی که لوت بدم؟

چهره‌ی گندمگون آرو هیچ تغییری نکرد. لبخند بزرگ او، تناقض بسیار عظیمی با چهره‌ی خشک قبلش داشت.

-تو من و لو نمیدی!

ویراستار: @Aryana

ناظر: @melika_sh

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🥀 🌑... «آخرین درخشش اختر»... 🌑🥀

.. ::پارت ششم::.. 

لحنش پر از اطمینان و اعتماد به نفس بود. جوری کلمات را ادا کرد که انگار می‌گوید" نمیتونی هم من و لو بدی!"

کلافگی وجود کارا را در برگرفت. وقتی برای هم صحبتی با یک رهاننده ک قرار بود بیش از این دوستان مردها‌ش را آزار بدهد، نداشت. چرا حال باید وقت گیر چنین فردی می‌افتاد؟ حاضر بود که آرو یک کشیش تازه کار باشد یا حتی به جای او، کشیش والامقام را ببیند! گویا، خرافه‌ها به اعماق مغز او هم نفوذ کرده بودند که هیج نمی‌توانست به او احساس خوبی داشته باشد. در نظر نه تنها کارا، بلکه باقی مردمان هم، رهاننده‌ها هاله‌ی سیاهی از مرگ را دور خود داشتند و نزیکی به آن‌ها، یعنی خوش‌آمدگویی به مرگ زودهنگام! و او این هاله را احساس می‌کرد هرچند که به استقبال مرگ نخواهد نشست.

کارا به آرامی قلنج انگشتانش را برای فرو بردن کلافگی، شکست و در همان حال سعی کرد بدون آنکه به چشمان مشکی پسرک خیره شود، جواب او را بدهد.

-از کجا انقدر مطمئنی؟ این کارو می‌تونم انجام بدم و انجامم خواهم داد!

پسرک بدون آنکه جوابی دهد، دستمال را در دستش جابه‌جا کرد و به کارا آنقدر نزدیک شد که حرم نفس‌هایش، صورت یخ‌زده‌ی کارا را گرم کند.

آرو کلاه شنل کارا را به عقب راند و دستمال سر را بدون هیچ شتاب‌زدگی‌ای، دور پیشانی کارا بست و نشان خورشید او را پشت پارچه‌های ابریشمی گرم، پنهان نمود.

ابروهای کارا به بالا پریدند و نه تنها بدنش، بلکه گویی زبانش هم خشک شده بود که با چشمانی گشاد، ابروانی بالا رفته و لبان ترک‌برداشته‌ای که مانند ماهی از هم باز و بسته می‌شدند، به چشمان سیاه رنگ او خیره شده بود. چشمان آرو، برایش مانند آسمان بی‌ستاره و عمیقی بود که مانند گودال، او را به طرف خود می‌کشید و درنهایت غرق می‌کرد.

آرو چند قدم به عقب رفت و لبخندش را وسعت یافت. دستانش را پشت گره کرد و با ابرویی بالاانداخته، به کارا زل زد.

کلمات، سست و بی‌جان از بین لبان کارا سقوط کردند:

-چ...چرا؟

آرو سرش را کج کرد اما نگاهش را از او برنداشت.

-مگه باید دلیلی داشته باشه تا به یه دختر بیچاره که درحال عذاداری برای دوستانش هست، کمک کنم؟

کارا خنده‌ عصبی‌ای کرد و سرش را به طرفی برگرداند و اطراف را کنکاش کرد. او دیوانه بود؟ صد در صد که بود! تمامی رهایننده‌ها دیوانه بودند!

-گفتم به کمکت احتیاجی ندارم!

-برام مهم نیست.

-چی؟

آرو سرش را صاف کرد و ریز به عقب قدم برداشت. صدای برخورد کفش‌های پاشنه دو سانتی‌اش بر روی سنگ‌ها، هیچ بر اعصاب کارا خوش نیامده بود. صدای سوختن چوب‌ها در آتشدان‌ها و هیاهوی داخل بازار، برایش ذره‌ای اهمیت نداشت. تنها دلش می‌خواست پسرک را آنقدر کتک بزنند که نه بتواند با صدای خشکش را بشنود و نه راه برود تا صدای کفش‌هایش اعصاب کارا را ضعیف کنند.

-این کاریه که دوست داشتم انجامش بدم. اگر بهش احتیاجی نداری، می‌تونی بندازیش دور اما حق نداری بهم پسش بدی!

آرو دیگر لبخندی بر لب نداشت و صورت بی‌لبخند او، قلب کارا را وحشیانه به تپش می‌انداخت. ترسناک بود!

کارا با کلافگی‌ای که سعی در پنهانش داشت، نفس را به بیرون هدایت کرد و سرش را پایین انداخت. چشمانش را بست و دمی عمیق از هوای سرد گرفت و با بالا گرفتن سرش، اکسیژن را به بیرون پرتاب کرد.

کارا با نگاهش، قدم‌های آرو را رصد کرد که داشت به سمت جاده‌ای که به شهر آکسل منتهی می‌شد، می‌رفت. درحالی که به دستان از پشت گره خورده‌ی آرو خیره بود، زیر لب زمزمه کرد:

-نباید می‌زاشتم مدیونت بشم...آرو!

ویراستار: @Aryana

ناظر: @melika_sh

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...