رفتن به مطلب

رمان تقدیر واژگون | فاطمه اکبری کاربر انجمن نودهشتیا


Fatima.a
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: D+

ارسال های توصیه شده

نویسنده :فاطمه اکبری، محدثه جهانی 

نام رمان: تقدیر واژگون! 

ژانر :اجتماعی، معمایی ، عاشقانه 

خلاصه : دختری که زندگی آرام و بی دغدغه اش گریبانگیر مشکلات زیادی می‌شود. آیا تسلیم تقدیرش می شود یا مبارزه میکند؟ آینده ای نا معلوم در انتظار اوست. تقديری از جنس واژگون! 

مقدمه:این روزها تلخ می‌گذرد! دستم میلرزد از توصیفش همین بس که نفس کشیدنم در این مرگ تدریجی مثل خودکشی است با تیغ کند. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

 

ناظر: @Fateme Cha

ویرایش شده توسط Fatima.a
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 58
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر کل ✯

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 2

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نام خالق یکتا 

پارت اول 

من یه دختر هستم. یه دختر که همونطور که مهربونِ میتونه عصبی باشه، همونطور که دلسوزِ میتونه بی رحم باشه و همونطور که شیطونِ میتونه آروم باشه. از همون بچگی آرزو های زیادی داشتم و خب، از همون بچگی متوجه شدن که هوش و استعداد بالایی دارم. از همون دوران من رویا پردازی می کردم. پدرم دکترای مهندسی عمران داره و رئیس هولدینگ هست و مادرم پرستاری خونده و شاغل هستش. یه خانواده‌ی ثروتمند در شمال تهران اما اصلیتن اهل تبریز. سال دهم تیزهوشان هستم البته بچه های فامیل هم کم از من ندارن دختر خالم محدثه در دبیرستان من پایه ی یازدهم هستش و خب خانواده ی شادی داریم. دوخواهر کوچکتر از خودم دارم، یکی پایه ی سوم دبستان و دیگری پیش دبستانی به اسم های نیلوفر و نفس. اسم من فاطمست با پسرهای فامیل راحتم اما اهل پسربازی و اینکارها نیستم و زیادم به حجاب اعتقادی ندارم. خب فک کنم تشخیص اینکه من دختر عجیبی هستم براتون سخت نباشه. 16سال دارم. یه پسردایی دارم به اسم آرشام که سه سال سنی و دوسال درسی با من تفاوت داره و پایه ی دوازدهمِ، تموم دنیامِ و از بچگی برای من مثل برادر بوده و هست. یه اکیپ چهار نفره بودیم من و آرشام و دختر خالم محدثه و پسر خالم رضا پسرخالم 6 سال از من بزرگترِ و باید بگم ما همیشه باهم جنگ داشتیم وداریم نه اینکه از هم نفرت داشته باشیم نه اما آبمون تو یک جوب نمیره و هیچوقت من رو با اون تنها نمیزارن چون میدونن جنگ جهانی سوم میشه. اکیپ چهار نفرمون با گذر زمان تغییراتی کرد رضا که 4سالی میشد وارد دانشگاه شده به دلایلی دیگه نمیتونست با ما همراهی کنه و جاش رو رادمان پر کرد که سه سال هست وارد اکیپمون شده همسن آرشامِ و با آرشام مثل دوتا برادر هستن.نسبت فامیلیش با ما اینه که مادرش دختر خاله ی مادر من و خاله هام و دایی هامِ. از بچگی چون رفت و آمد زیادی نداشتیم فرصت اینکه با هم جور باشیم نبوده و تازه سه سالِ که فهمیدیم از خودمونِ و وارد اکیپمون شده، پسر بدی نیست فقط یکم دختر بازِ.

ویرایش شده توسط Fatima.a
  • لایک 3
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

نیلوفر خواهر بعد ازمن 9 سال داره و درست نسخه ی کوچیک شده ی منِ و نفس خواهر بعدیم 6 سال داره و دختر خالم محدثه هم یک سال از من بزرگتر هستش. دایی حسینم(پدر آرشام ) با پدر رادمان که صداش میکنیم آقا رضا همکارند و هردو دکتر قلب هستند. تو خونواده ی ما ازدواج فامیلی زیاد هستش پدرو مادر من هم ازدواج فامیلی کردند و پدرم پسر عمه ی مادرم میشه و چون پدرومادر پدرم در تبریز بودن پدر من برای دانشگاهش خونه ی پدر و مادر مادرم یعنی خونه ی دایی و زنداییش میمونه و یک دل نه صد دل عاشق مادر من میشه .زندایی جونم مامان آرشام رفیق خیلی صمیمی مادر من هستش و از همون دوران راهنمایی وقتی پیشِ مادرم میومده ،داییم میبیندش و عاشقش میشه اما زندایی جونم که خیلی مهربونِ و من عاشقشم تا بیاد بله رو بده داییم صد بار میمیره و زنده میشه. البته فک نکنید ما فقط همین چند تا هستیم، ما خیلی زیادیم و من جز خاله ارغوانم( مادر محدثه) دوتا خاله ی دیگه به اسم خاله نسرین و خاله معصومه دارم مامان خودم هم که اسمش نسترنِ و جز دایی حسینم که بابای آرشام میشه دو تا داییِ دیگه به اسم رحیم و حامد دارم و دوتا مادر بزرگ گوگولی و متاسفانه هیچ پدر بزرگی ندارم. جونم براتون بگه که من دوتا عمه دارم به اسم های لیلا و مه لقا و چهار تا عمو به اسم های همایون، شاهرخ، محمد و مهراد که هیچکدوم جز عمه کوچیکم و عمو کوچیکم تو تهران نیستن و همه تبریز زندگی میکنن و من از این بابت خداروشکر میکنم چون از هیچکدوم از فامیل های پدریم دل خوشی ندارم، بخاطر اینکه جز خودشون هیچکس رو نمیبینن. از اینجور آدما که فقط تو مال و اموال و ارث و میراث و چشم و هم چشمی هستن. چرا که پدربزرگم خان بوده و کلی مال و اموال و کارخونه داشته و هنوزم که چند ساله از مرگش میگذره سرِ ارث و میراثش دعوا هست. شکر خدا عمه کوچیکم و عمو کوچیکم که تو تهران هستند خیلی خوبن و من تو فامیل پدریم فقط این دوتا و مادربزرگ پدریم رو دوست دارم. عمو کوچیکم که تهران زندگی میکنه اسمش مهرادِ. تمومِ دنیامِ و خیلی دوستش دارم. 29 سالشِ و باهم خیلی صمیمی هستیم، دانشجوی وکالتِ و هر وقت که بیکار باشه میاد سراغ من و باهم دیگه کلی خوش میگذرونیم. خب فکر کنم به اندازه ی کافی توضیح داده باشم پس میریم سراغ داستان. 

ویرایش شده توسط Fatima.a
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

زمان حال.......

من: نیلوفررررر. 

نیلوفر:چیشده؟

در حالی که به سمت کاناپه ی کِرِم رنگ گوشه ی اتاق نشیمن میرفتم گفتم:من آخر تورو میکشم مگه دستم بهت نرسه. 

نیلوفر:وا نکنه خود درگیری پیدا کردی مگه چیکار کردم؟ 

من: با خواهر بزرگترت درست صحبت کن وگرنه میزنم تو دهنتا. مگه من صدبار نگفتم اون موهاتو شونه بزن. 

نیلوفر:ای بابا من هزار تا مشغله دارم.

من: مشغله دارم و زهرمار (و اداشو درآوردم) من هزارتا مشغله دارم. مثلا چه مشغله ای صبح تا شب نشستی پای اون تبلت بمیرم برای این همه زجری که میکشی ( داد زدم) نفسس آبجی با برست بیا اینجا میخوام موهات رو شونه کنم.

نیلوفر:وا آروم کر شدم. من کجا صبح تا شب پایه تبلت نشستم؟ بعدش هم چطور موهای نفس رو تو شونه میکنی اونوقت من خودم باید موهام رو شونه کنم؟ 

ابرو بالا دادم و گفتم:نه بابا میخوای موهای توروهم من شونه کنم؟ تعارف نکنیا یه وقت ناراحت میشم. خرس گنده خودت رو با نفس یکی میکنی؟ نفس کوچیکِ بلد نیست.

نیلوفر: منم بلد نیستم.

من: آره جون عمه مه لقات. تو بلد نیستی؟ والا از من که بهتر بلدی.

مامان در حالی که وارد اتاق نشیمن میشد رو به ما گفت: وای بس کنید سرم رفت نشستین سره مو دعوا میکنین؟ نیلوفر به حرف فاطمه گوش بده و دختر خوبی باش من دیگه باید برم شیفتمِ.

من:تقصیر این نیلوفرِ دیگه آخه مامان جونم.

مامان:نیلوفر آبجی رو اذیت نکن. بچه ها خدافظ. 

من:خدافظ مامان قشنگم. 

 

*

پدر و مادر من بیشتر اوقات سرکار هستن و من به کارهای نیلوفر و نفس می رسم. شکر خدا به لطف خدمتکار(زری جونم) من دیگه لازم نیست که خونه رو نظافت بکنم.

*

ویرایش شده توسط Fatima.a
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم 

من: نفس خانومم رو نگاه کن عین ماه شده. 

نفس: مرسی آبجی جونم. 

من: دورت بگردم باز این نيلوفر کجا رفت؟ (داد زدم) نیلوفرررر. 

نیلوفر در حالی که کلافه وارد نشیمن میشد گفت : وای سرم رفت. محدثه پشت خطِ. زنگ زده به تلفن خونه کارت داره. 

من: وا پس چرا به گوشیم زنگ نزد. 

به سمت سالن بزرگمون به راه افتادم و تلفن نقره‌ای رنگ خونه رو برداشتم. صدام رو مثل این دختر لوسا کردم و گفتم:الوووو جونم با من کاری داشتید؟ 

محدثه:جمع کن بابا حالت تهوع گرفتم. 

درحالی که کم مونده بود از خنده پهن زمین بشم گفتم:خب بنال ببینم چیکارم داری؟

محدثه: جونم بگه برات بوزینه جونم که قراره اکیپی پلاس بشیم خونتون. 

من: شما کی پلاس نیستید اینو بگو؟ 

محدثه: وا تو مثلا الان باید بگی که قدمتون رو چشم. 

من:قدمتون رو باسن عه چیز یعنی قدمتون رو چشم. 

محدثه در حالی که مرده بود از خنده گفت:خیلی خری. 

من: نوکر شما هم هستیم. 

محدثه: خب دیگه برو گمشو داری مزاحمم میشی. 

من: وا تو زنگ زدی اونوقت من دارم مزاحم میشم؟

محدثه:همینِ که هست بای و قطع کرد. 

من:کروکودیل نزاشت خدافظی کنم. 

ویرایش شده توسط Fatima.a
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

نیلوفر: چی می‌گفت؟ 

من: میخوان بیان اینجا. 

نیلوفر: ایششش. 

من: وا به توچه گمشو ببینم.

نیلوفر: با من درست حرف بزن من یه خانوم متشخصم. 

من:oh. Iady, go to your room 

نیلوفر: نخیرم میخوام برم خونه ی خاله ارغوان. 

من: اونوقت کی دعوت کرده شمارو؟ 

نیلوفر: خود خاله ارغوان گفت با نفس بریم اونجا که آیه(خواهر 8 ساله ی محدثه)تنها نباشه به بابا گفتم که بیاد دنبالمون. 

من: پس چرا نشستید؟ برید لباساتون رو عوض کنید دیگه الان بابا میرسه. 

بعد از چند دقیقه صدای زنگ خونه بلند شد. 

من :زری جونم رسیدن؟ 

زری جون:آره دخترم. 

من: قربون لپای گردت برم برامون کیک شکلاتی درست میکنی؟

زری جون:به روی چشم. 

من :چشمت روشن زری جونم. 

صدای آرشام اومد :به به فاطی خانوم گل و گلاب یه بغل بده ببینم. 

رفتم تو بغلش و چلوندمش ولش کردم و با خوشروئی گفتم: آرشام آقا خوش میگذره. 

آرشام :شما که باشی بله. 

 

*

اول داستانم گفتم من و آرشام رابطمون خواهر برادرانست پس منحرف نشید.

*

رادمان :بابا ما هم آدمیم ها. فاطمه خانوم که فقط چشمش آرشام رو میبینه.

ویرایش شده توسط Fatima.a
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

به لحن بامزه و شوخ رادمان خندیدم و گفتم:بابا صبر کنید یکی یکی، نوبت به نوبت، حالا دور از شوخی خوبی رادمان جونم؟

رادمان:(ادای آرشامو درآورد و صداشو عین دخترا نازک کرد و گفت) شما که باشی بله. 

همگی مردیم از خنده. 

رو به محدثه گفتم: توهم که گراز خودمی حال و احوال نداریم باهم، برید بشینید تا بیام. 

به سمت سالن رفتم و کنارشون روی مبل نسکافه ای رنگ جا گرفتم. 

آرشام : نيلوفر و نفس کجاعن؟ 

محدثه: خونه ی ماعن. فاطمه برنامه ریزی کردی برای رفتنت به انگلیس؟ کاش من به جای تو بودم. 

من: وای نه من از اینکه میخوام از پیش شماها برم ناراحتم اما چیکار کنم که مامان و بابا گیر دادن تابستون برای زندگی میریم اونجا. 

آرشام : فدای سرت بالاخره دورادور در ارتباطیم سعی کن فقط به چیزهای خوب فکر کنی و ناراحت نباشی. 

من: آخه شماها که جای من نیستید تا من رو درک بکنید سه ماهِ دیگه باید از پیش همتون برم و این خیلی بده. 

رادمان:شهرام چی میشه؟

من: نکنه فکر میکنید بین من و اون قراره اتفاقی بیفته؟ ببینید من از اون متنفرم و هیچ جوره زیر بار اینکه زن اون بشم نمیرم. 

*

شهرام پسره عمو همایونم هستش. 23سال داره و وقتی که به دنیا اومدم مادربزرگ پدریم طبق رسم و رسوماتی که از قدیم هنوزم تو خاندانشون پابرجا مونده من رو نشون اون کرد و میگه که باید دو سال دیگه زن رسمیش بشم و عقد دختر عمو و پسر عمو رو تو آسمون ها بستن. اما من زیر بار نمیرم. شهرام پسره هوسبازیِ و حتی فکر ازدواج با اون من رو میکشه. البته که پدر و مادرم از همون اول پشت من بودن و با این وصلت اجباری موافق نبودن. 

*

ویرایش شده توسط Fatima.a
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

محدثه: شهرام هم گفت چشم. میدونی اگه صدای اینکه میرید انگلیس به گوششون برسه چه جنجالی به پا میشه؟ شهرام رو نمیشناسی تورو چه تهدیدهایی میکنه؟ به قول خودش تا تورو بدست نیاره دست از سرت برنمیداره. 

بغض کرده در حالی که اشک تو چشم هام جمع شده بود گفتم: توروخدا ادامه ندین داغ دل من رو تازه نکنید. 

آرشام: ای بابا بس کنید. فاطمه قول میدم هیچوقت این اتفاق نمیوفته. مگه من میزارم تورو زن اون یابو بکنن؟ اون سری چپ نگاهت کرد دماغشو شکوندم، بخواد برای خودش خیالبافی کنه دنده هاش رو میشکنم. 

من:حالا که فکرش رو میکنم میبینم چه بهتر که میرم انگلیس.

آرشام بشکنی زد و گفت:آهان پس به نیمه ی پر لیوان نگاه کن.

محدثه :اه بحث رو عوض کنید تا خودم رو دار نزدم این وسط.

با خنده گفتم: از تو بعید نیست.

کوسن رو پرت کرد سمتم که جا خالی دادم.

رادمان: عجب! چتونِ بابا بتمرگید فیلم آوردم بزارم ببینیم.

محدثه:چه فیلمی؟

رادمان: درام و صحنه دار، دوست داری؟

من :عه رادمان بگو دیگه.

رادمان: ترسناک.

من: هوراااااااااااا.

محدثه:و خُلانی که از آمازون فرار کرده اند، فاطمه عشقت به ماورا و اسکلت و جن تمومی نداره؟

من: نچ نداره عاشقشونم.

محدثه: خوبه نمیترسه هم.

من:مگه من مثل توام؟ 

محدثه: ببین میام فکت رو با نافت یکی میکنما.

من: عه مگه بلدی؟ نگفته بودی.

محدثه: بوزینه ی آمازونی لازم نمیبینم تمام مهارت ها و استعداد هایی که دارم رو باهات در میون بزارم.

من: شکر خدا تو کتک کاری مهارت زیادی داری که این هم به لطف زامبی بودنته.

محدثه همونطور که افتاده بود دنبال من تا از خجالتم دربیاد داد میزد:میمون درختی، بوزینه ی سیاه پوست مگه دستم بهت نرسه.

ویرایش شده توسط Fatima.a
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

همینطور که با خنده به سمت آرشام فرار میکردم گفتم: من که سیاه پوست نیستم من سبزه ی با نمکم تو به فکر خودت باش که رنگ سرشیری و رفتم پشت آرشام قایم شدم.

محدثه: به من میگی سرشیر نشونت میدم.

آرشام داد زد: بسه سرم رفت بیاید بتمرگید.

ماهم عین دخترای خوب و حرف گوش کن از ترسمون همونجا تمرگیدیم.

با شروع شدن فیلم دیگه هیچکس چیزی نگفت و همه چشم به Tvدادیم.

نگم که فقط دستم رو گذاشته بودم روی دلم و می خندیدم. قیافه ی محدثه دیدن داشت. تو این بین که حواسش نبود چند تا عکس خوجمل از قیافه ی ناز دخملم گرفتم میدونم بعدا به کارم میاد و یه لبخند خبیثانه زدم. تا بیاد این فیلم تموم بشه محدثه با کارهاش ما رو به کشتن داد. وسط های کار که فقط جیغ میزد. یکی نیست بگه خب برو گمشو اونور نمیتونی ببینی. اسم فیلم چی بود؟ آهان شوم. خلاصه تا فیلم تموم بشه داستانی داشتیم.

رادمان: خب چطور بود؟

من: مگه محدثه گزاشت چیزی از فیلم بفهمیم.

محدثه: باز این شروع کرد. بخدا ببندی کسی نمیگه چرا.

من: به قول نيلوفر با من درست حرف بزن من یه خانوم متشخصم.

محدثه: اوه اوه از کی تا حالا؟ 

من: خیلی وقته نمیدونستی بدون.

با اومدن زری جون که کیک شکلاتی رو با استکان های قهوه روی میز پایه طلایی مقابلمون گذاشت هر دو ساکت شدیم.

رادمان: عه گوشیم زنگ میخوره.

من: وا خب بردار ببین کیه.

تا برداشت شروع به صحبت کرد:به به عشقم چخبرها؟... منم عزیزم... یه لحظه صبر کن.... و به سمت طبقه ی بالا به راه افتاد.

محدثه:وا

من:والا

محدثه: کی بود؟

ویرایش شده توسط Fatima.a
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

من: چه بدونم والا شمار دوست دخترهاش از دست در رفته.

آرشام: شکر خدا من حوصله ی اینکارهارو ندارم.

محدثه: اما خاطر خواه تا دلت بخواد داری.

من: والا دخترای مدرسه ما دوتارو سرویس کردن بسکه سراغ تورو گرفتن و شمارت رو خواستن.

رادمان:عقل نداره دیگه اگه من جاش بودم چه کارها که نمیکردم.

من:همون بهتر که نیستی.

محدثه: کی بود؟

رادمان: هیچکی به سوی چراغ قسم.

من: هوم تو راس میگی.

آرشام: خاک تو سرت سیما (مامانش) بفهمه تیکه بزرگت گوشِته.

رادمان :فعلا که نفهمیده.

من: بچه جون لااقل من با یکی مخالف نیستم تو که دیگه با کل دخترای ایران هستی.

رادمان: همینش خوبه هر کدوم بالاخره یه جا بدرد میخورن.

من: همینِ محدثه جونم که میگم از دوستی با پسر جماعت خوشم نمیاد چون ماشالا مارو برای سرگرمی و کارهاشون میخوان.

محدثه: پس چی، فکر کردی عاشق چشم و ابرومونن؟ 

رادمان‌: اصلا هم اینطور نیست اگه یکی از شما دوتا قبول می‌کرد دوست دختر من بشه با همشون کات میکردم.

من: چه غلطا.

محدثه: تو راست میگی.

آرشام :رادمان دهنت رو ببند ها من رو این دوتا غیرت دارم.

رادمان : اوه اوه ببخشید داداش به قرآن.

من: بتمرگ.

رادمان:چشم.

ویرایش شده توسط Fatima.a
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

***

با خوردن نور آفتاب به چشمم از خواب پا میشم. مثل اینکه این خورشید هم با من لجه ها، عین طاووس سحرخیز شدم. امروز جمعست. دیشب بعد از اینکه کلی با بچه ها گفتیم و خندیدیم همه رفتن خونه ی خودشون. نیلوفر و نفس خونه ی خاله ارغوان موندن. مامان بیچارم هم سرکارِ، بابام هم با دوستاش رفته کوهنوردی. زری خانوم هم خونه ی دخترشه. اینِ که من تنهام. این فرصت رو غنیمت شمردم تا یکم به خودم برسم. در تراس بزرگ اتاقم رو باز کردم خونمون تریبلکسِ و کف و دیوار های خونه از سنگ مرمرِ سقف خونه سرتاسر آینه کاریِ و 7 تا خواب داره که مَستِرَن اتاق من طوسی مشکیِ دوتا از رنگ های مورد علاقم. جلوی میز آرایش میشینم و موهامو برس میزنم و از جلو کج توی صورتم میریزم و بقیش رو رها میکنم. آرایش ملیح دخترونم رو که یه رژ کالباسیِ با یه خط چشم نازک پشت چشم های مشکیم تموم میکنم، شکر خدا پوستم صافه و نیاز به کرم پودر و پنکیک ندارم. در کمد لباسم رو باز میکنم به قول مادرم در مزون رو بسکه پر از لباسِ. یه کمد سرتاسری از اینور تا اونور اتاق. دامن جین کوتاهم رو که تا بالای رونمِ با یه ساق پای سیاه میپوشم و تاب بندی مشکیم که روش تور کار شده روهم میپوشم. صندل های مشکی اکلیلیم رو پام میکنم و بعد مرتب کردن رو تختیِ تختم به طبقه ی پایین میرم چون که اتاق من طبقه ی دومِ، از پله های سنگی که پایین میری لوستر بزرگ وسط سالن که اندازه ی یه آلاچیقِ خودنمایی میکنه و خودش کلی به خونه نما و زیبایی داده. اهل سگ نیستیم فقط یه سگ داریم به اسم جسیکا که توی حیاط بستیمش برای محافظت. من عاشق گربم. یه گربه ی خپل سفید دارم که نژادش پرشینِ به اسم کلارا که عاشقشم اما مامانم چون از گربه ها متنفرِ سمتش هم نمیره. بهرحال منکه دوستش دارم. میرم سمتش و بغل میگیرمش. خودش رو به دست هام میمالونه.  با صدای مسیجی که از گوشیم اومد برداشتمش تا ببینم کیه. ناشناس بود. 

ویرایش شده توسط Fatima.a
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

ناشناس:مواظب خودت باش. من بیش از اون که فکرش رو کنی بهت نزدیکم.

از ترس حس کردم قلبم از تپش ایستادِ. همین یکی رو کم داشتم. یعنی کیه؟ با فکر به این که رفیقامن و دارن سربه سرم میزارن خودم رو دلداری دادم و جوابشو ندادم. تصمیم گرفتم این موضوع رو به کسی نگم. 

روی مبل زرشکی رنگ سالن نشستم، روبه‌روم سرتاسر تمام شیشه بود و فضای حیاط بزرگمون رو به نمایش میگذاشت. فکرم حسابی مشغول اون پیامک عجیب بود برای همین به این نتیجه رسیدم که باید حواسم رو پرت کنم. کتابهام رو ریختم جلوم و شروع به درس خوندن کردم. به خودم که اومدم دیدم ساعت 4 عصرِ و شش ساعت گذشته. وا پس بابا اینا کجاعن؟ گوشیم رو برداشتم و زنگ زدم به بابا.

من:الو بابایی سلام پس کجایی؟

بابا: به به سلام. چه عجب دیگه داشتم ناامید میشدم از اینکه یه زنگ به ما بزنی.

من:ببخشید درس میخوندم حواسم نبود.

بابا:با مامانت تو ماشینیم داریم میریم دنبال اون دوتا وروجک بعدش بیایم خونه.

من:باشه بابا جونم بای.

بابا:خداحافظ عزیزم.

 

***

زینگگگگگگگگگگگ

یاسمین:فاطمه صبر کن بیام پیشت. 

من: چیشده؟

یاسمین: چقدر تند راه میری تو بشر مهلت نمیدی آدم بهت برسه هرچیم که صدات میکنم انگار نه انگار. 

من:ببخشید حواسم نبود، یکم بی حوصلم امروز.

یاسمین:کلک نکنه عاشق شدی؟

ویرایش شده توسط Fatima.a
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم

من :آخه من و عشق؟ یه چیز بگو با عقل جور دربیاد؟ راستی خانوم محمدی منظورش از بروشور درسی چی بود؟

یاسمین :باشه بحث رو عوض کن ولی من آخرش میفهمم چیشده.

من: یاسیییییییی!

یاسمین :راست میگم خب.

من: توروخدا بیخیال شو چه غلطی کردم یه چیز گفتما.

یاسمین :خیله خب من برم از بوفه خرید کنم.

من:باشه من همینجا روی نیمکت میشینم.

محدثه رو دیدم که تو حیاط مدرسه داره به سمتم میاد.

محدثه: به فاطمه خانوم چخبر؟

من:سلامتی.

محدثه:پکری چرا؟

من: نیستم.

محدثه:اوکی حالت زیاد خوب نیست باهات کل نمیکنم.

من: مرسی که من رو برای یک بار هم که شده درک کردی.

محدثه:بی‌شعور محبت به تو نیومدِ.

من: وا مگه چی گفتم؟ 

محدثه: هیچی ولش کن.میگم فاطمه؟

من: جونم.

محدثه:دیروز برات یه اس ام اس عجیب نیومد؟

تا این جمله رو ازش شنیدم سرم رو طوری به طرفش چرخوندم که صدای ترق استخونم به وضوح شنیده شد.

من:تو چی گفتی؟

محدثه :وا دارم میگم مسیج عجیب دریافت نکردی؟

من:چطور؟

ویرایش شده توسط Fatima.a
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم

محدثه:همینطوری.

داد زدم :محدثه برای یک بار هم که شده عین آدم حرف بزن.

چند نفر توجهشون به ما جلب شد.

محدثه: چته؟ چرا همچین میکنی؟ وا دیوونه شدی رسما، زنگ خورده، دیر برم سر کلاس پوستم کندست. 

بعدش هم بی توجه به من به سمت ساختمان مدرسه به راه افتاد و من رو با فکری که حسابی مشغول شده بود تنها گذاشت. 

 

باید اغراق میکردم که هیچ چیز از زنگ شیمی نفهمیدم. فقط صدای زنگ بود که بلند شد و من کیفم رو روی دوشم انداختم و رفتم بیرون تا منتظر سرویسم باشم. دونفر با عینک دودی و هیکل عضله ای رو به روم ایستاده بودن و به طرز وحشتناکی منو میپاییدن. از طرز نگاهشون به خودم چنان لرزیدم که اگه میتونستم همون جا زیر گریه میزدم. خدایا به دادم برس اینها دیگه از جون من چی میخوان؟ یعنی ارتباطی به اون پیامی که به من رسید دارن؟ تا سرویس بیاد ومن سوارش بشم مردم و زنده شدم. 

***

من :ماماننن. 

مامان:جانم سلام رسیدی؟ 

من:دارم از سردرد میمیرم.

مامان :رنگتم که پریدِ. چیشده تو مدرسه؟

من:هیچی میگرنمِ.

مامان :بمیرم برات بزار برم یه مسکن بیارم بلکه سردردت بهتر بشه.

پیامی که به دستم رسید، رفتار مشکوک محدثه و اون دوتامرد همه و همه باعث ‌شده بودن سردرد بدی بگیرم. برای همین همینکه قرص رو خوردم روی کاناپه دراز کشیدم و بعد سیاهی مطلق...... 

 

ویرایش شده توسط Fatima.a
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم

***

با صدای اطرافم چشمهام رو از هم باز کردم. وای درست 4ساعتِ که روی این کاناپه خوابیدم. ساعت 6 عصرِ و صدای همهمه میاد. جوری که کسی متوجه بیدار بودنم نشه به اتاقم رفتم و یه آبی به سروصورتم زدم شکر خدا حالم بهتر بود. فهمیده بودم مهمون داریم بنابراین باید به خودم می‌رسیدم کمی رژ زدم که صورتم از بی روحی دربیاد و موهام رو اطرافم ریختم یه شلوار جین با هودیه لش طوسی پوشیدم، تل طوسیم رو روی موهای لخت و بازم گزاشتم و به طبقه ی پایین رفتم. به به جمعشونم که جمع بود ناخودآگاه منم از جو شادشون شاد شدم و با یه سلام بلند بالا به جمعشون پیوستم.

خاله ارغوان :سلام به روی ماهت گلم.

شوهرخالم :سلام دخترم. بهتری؟ 

مامان:سلام عزیزم.

من:ممنون خوبم شما خوبید؟ خوش اومدید.

خاله ارغوان:ماهم خوبیم، فدات بشم شیرین زبون.

من: خدا نکنه.

محدثه عین یابو های اسرائیلی دست من رو گرفت و از جمع اونها بیرون کشید. رفتیم توی حیاط بزرگ خونه که دو طرفش رو درختها محاصره کرده بودند و روی تاب دو نفره نشستیم.

محدثه:دیگه داشتم از اومدنم به اینجا پشیمون میشدم مگه از خواب پا میشدی.

من:وا گوساله جونم یه حرف هایی می زنی ها خب سرم درد میکرد، انتظار داشتی به طور اتوماتیک از خواب پا میشدم و با قر جوادی به استقبالت میومدم؟

محدثه در حالی که چپ چپ نگاهم می‌کرد گفت:والا من از تویِ دلفین از این انتظارها ندارم همین که بیدار نشدی به کشتنم بدی خیلیِ.

من:از خداتم باشه من به این ماهی.

محدثه:کی، تو؟ متوجه نشدم.

من:یکم کند ذهنی مسئله ای نیست.آی دستم چته حیوون چرا نشگون میگیری؟

ویرایش شده توسط Fatima.a
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم

محدثه:تا تو باشی مثل آدم حرف بزنی.

من:نمیشه چون من یه فرشته ام.

محدثه:واه واه نه بابا.

من:بله بابا تا چشمات دربیاد.

محدثه:اشکال نداره، عقده ای هستی دیگه، چه میشه کرد مشکل روانی داری.

من:با تو تو یه تيمارستان بستری بودم.

محدثه:جایی که من باشم تيمارستان هم که باشه به بهشت تبدیل میشه. 

من:اوهو برگام ریخت یه جارو دستی بدید جمعشون کنم. 

محدثه:چی رو جمع کنی؟ 

من:برگام رو. 

محدثه:عه مگه درختی؟ نمیدونستم. 

من:آره توهم کود حیوانیمی، گاهی وقت ها بهت نیاز پیدا میکنم. 

با صدای جیغی که دم گوشمون اومد هردو ترسیده به پشت سرمون نگاه کردیم که دیدیم بله هر سه تا منگل، نيلوفر ، نفس و آیه نشستند اونجا. 

من:از کی اونجا نشستید، گوش میدید؟ 

نیلوفر:ما قبل از شما اینجا بودیم متاسفانه مارو ندیدید.

من:از کی تاحالا شماها انقدر آروم شدید؟ بگو از قصد خواستیم متوجه نشید تا حسابی فضولی کنیم. حالا هم از جلوی چشمهام دور شید. 

با رفتنشون برگشتم سمت محدثه، اون هم برگشت سمت من و بعد انفجار خنده. 

محدثه:واقعا که خیلی اسکلیم. 

من:به دیوونگی خودمون هیچ جای عالم ندیدم پاشو بریم شام، شب میمونی پیشم؟ 

محدثه:نه باید برم اتاقم دیوونه خونست. 

ویرایش شده توسط Fatima.a
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم 

***

شب بود و من عاشق شب. خوابم نمیومد چون تا ساعت 6 خواب بودم. رفتم داخل تراس بزرگ اتاقم و آهنگ مورد علاقم از Halsey رو پلی کردم. همزمان باد می‌وزید و موهام رو به بازی می‌گرفت. حس خیلی خوبی بود. چشم هام رو بسته بودم و از این همه آرامش نهایت لذت رو می‌بردم که حس کردم یکی صدام کرد سریع چشم هام رو باز کردم و با دقت به پایین خیره شدم اما کسی نبود. بازم همون صدا اومد: فاطمه خانوم دلمون براتون تنگ شده بود. وای اینکه عمو مهرادم بود. با سرعت باور نکردنی مسیر  پله ها و حیاط خونه رو طی کردم، درو باز کردم و با یه حرکت خودم رو تو آغوش گرم و آرومش انداختم. 

مهراد: وروجک مهراد دلم برات یه ذره شده بود. 

من:وای مهراد چقدر دلم برات تنگ شده بود. چیشد که این موقع شب اومدی سراغم؟ 

مهراد :دلم یهو برات تنگ شد، گفتم بیام ببینمت که اون بالا دیدمت. حالا میخوای از آغوش ما دل بکنی یانه؟

با بوس محکمی که رو لپش کاشتم از بغلش جدا شدم. 

مهراد:ای جونم حسابی بهم خوش گذشت. ببینم دلت دور دور نمیخواد؟ 

من:وای معلومه که میخواد. 

مهراد:پس سریع بپوش که تو ماشین منتظرم. 

من:چشم. 

مهراد:روشن عزیزم. 

با سرعت باورنکردنی به سمت اتاقم پرواز کردم و یه شلوار جین مشکی پوشیدم پیراهن طوسیم با مانتو جلو باز مشکیم که جلوش با سنگ کار شده بود رو تن کردم شال مشکیم رو رو موهای باز و لختم انداختم یه رژ کالباسی زدم ساعت طوسی چرمم رو دست کردم و تیپم رو با پوتین های مشکی براقم تکمیل کردم و همه ی اینکارها 5دقیقه بیشتر طول نکشید.

ویرایش شده توسط Fatima.a
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم

 به سمت ماشین مشکی مهراد پرواز کردم و سوارش شدم. 

مهراد: چخبر فاطمه خانوم، درس ها چطوره؟ 

من: خوبه سلام میرسونِ. 

خندید و گفت دیوونه.

مهراد :خب کجا بریم؟

من با ذوق گفتم: بریم بام. 

مهراد: ای به چشم. فقط قبلش باید یه چیزی برای خوردن بگیریم. چی دوست داری؟ 

من: یه نوشیدنیِ داغ. 

مهراد:هات چاکلت خوبه؟ 

من: عالیه. 

بعد از یکم رفتن مهراد مقابل یه مغازه ای که حسابی شلوغ بود نگه داشت و چند دقیقه بعد با دو لیوان هات چاکلت برگشت. 

مهراد:بفرمایید بانو. 

من:سپاس فراوان. 

به راه افتادیم و چند دقیقه ی بعد روی بام تهران بودیم. پیاده شدیم و رفتیم روی سکوی بزرگی نشستیم.تمام شهر و چراغونی هاش زیر پامون بود. 

روم رو به طرف مهراد که به شهر زیر پاش نگاه می کرد چرخوندم و گفتم:خب تعریف کن ببینم این چند وقت که نبودی چیکارا کردی؟کجاها رفتی؟ 

مهراد:راستش تو همین تهران بودم اما حسابی پرونده داشتم و سرم شلوغ بود. 

من:آخی عموی قشنگم حتماً خیلی خسته شده. 

مهراد:عوضش یه اتفاقاتی هم افتاد که خستگیم در رفت. 

گفتم :مثلا؟ 

مهراد: نمیدونم عکس‌العملت چیه اما عاشق شدم رفت. 

من: .............. 

مهراد: یا خدا چرا خشکت زده؟ 

من: مهراددددددددددددددددددددد. 

مهراد: جونم. 

من: کیه؟ زود تند سریع بگو اسمش چیه؟ اهل کدوم شهره؟ چیکارست ؟ خوشگلِ یا زشت؟ چند سالشه؟ تک فرزنده؟ کجا آشنا شدید؟ 

ویرایش شده توسط Fatima.a
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم 

مهراد: یا خدا امون بده به خودت نفس بکش یکی یکی بپرس.

من: بگو دیگه مهراد توروخدا اذیت نکن. 

مهراد: برای یکی از پرونده ها که داخل دادگاه حاضر شدیم از وکلای متهم بود. بعد از یه چند وقت سروکله زدن فهمیدم که دل رو باختم.

من: آهای آقاهِ من تازه جواب یه سوالم رو دریافت کردم ها. 

مهراد:امشب مثل اینکه خیلی هولی فاطمه خانوم عواقب داره ها. 

من:یا خدا نخواستم من دنبال دردسر نیستم خدایا التوبه. 

مهراد بلند زد زیر خنده وگفت:شوخی کردم بابا، اسمش ریحانست، اهل همین تهرانِ، وکیلِ، یه آرامش خاصی تو چشم هاش هست،27سالشِ، دیگه تک فرزند یا نبودنش رو هنوز نمیدونم مقدماتی حرف زدیم، تموم شد سوالاتتون خانوم خانوما؟ 

من: اون آرامش تو چشم هاش رو خوب اومدی، بله تامام تامام.

مهراد:خب خداروشکر.

من:عه خیلی بدی.

مهراد:خب حالا قهر نکن.

من: یه سوال بپرسم؟

مهراد:جانم.

من:از شهرام خبر نداری؟

مهراد:نه منکه با اونا رفت و آمد ندارم دل خوشی هم ازشون ندارم فقط میدونم امسال اومده تهران.

حس کردم سرم گیج میره، وای یعنی الان تهرانِ؟ خدا به دادم برسه.

مهراد:چیشده؟

من:هیچی.

مهراد:قول؟

من: قول.

ویرایش شده توسط Fatima.a
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم

***

ساعت3 بود که مهراد رسوندم خونه و من حتی حوصله ی عوض کردن لباس هام رو هم نداشتم با همون لباس‌ها خودم رو پرت کردم روی تخت و سخت مشغول فکر کردن به این موضوع عجیب شدم. خب اگه بخوایم منطقی فکر کنیم تنها کسی که منو تهدید میکنه یا میترسونِ شهرامِ و خب اگه تهران باشه نتیجه میگیریم این اتفاقات زیر سر اونِ فقط یه چیزی اینجا برام گنگِ (دیروز برات یه اس ام اس عجیب نیومد؟) محدثه از کجا میدونست؟ با همین فکرها به خواب رفتم.

***

در نتیجه باید نامعادله ی به دست اومدتون این باشه خب بچه ها وقت کلاستون تمامِ همگی خسته نباشید.

عسل:هی دختر.

من:جونم.

عسل:امروز میای بریم بیرون.

من:کجا؟

عسل:تولد یکی از دوستام.قاطیِ. 

من:ساعت چند؟

عسل:ساعتش رو ظهر برات مسیج میدم.

من:باشه بزار به مامانم بگم اگه اجازه داد باشه.

عسل:بیخیال دختر با این همه مال و اموال نگو که بدون اجازه ی خونوادت بیرون نرفتی تا حالا.

من:من همیشه اجازه میگیرم مگر اینکه قرار باشه با فامیل جایی برم که اون هم اجازه نمیخواد خودشون میدونن.

عسل:اوکی پس خبرش رو بده.

من:باشه.

ویرایش شده توسط Fatima.a
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم

***

من: سلام به اهل خونه.

نیلوفر: سلام شتر. 

من: نیلوفر میزنم تو سرت صدای چه چه قناری بدیا.

مامان:سلام عزیزم لباست رو عوض کن بیا ناهار.

من:چشم. بابا کجاست؟

مامان: هولدینگ. امروز دیر میاد.

بعد تعویض لباس به جمع خانواده برای سرو ناهار مراجعِ کردم.

من:مامان.

مامان :جانم.

من:امروز دوستم تولد یکی از آشناهاشونِ. تنها بود، خواست که من هم باهاش برم. میخوام بدونم اجازه میدی برم یا نه؟

مامان : از نظر من مشکلی نداره.

لبخندی زدم و گفتم:مرسی. 

***

داشتم خوشگل میکردم برای تولد امشب. دوستم با ماشین مامانش میاد دنبالم. دامن مشکی قشنگم رو پام کردم. مدلش جوری بود که تا زانو هام بود و چسبون بود. شومیز سفید خوشگلم رو هم به تن کردم، جلوش تور کار شده بود و یقش گرد بود و آستینش هم بلند بودو مدلش پفی بود. گردنبند طلای اسمم رو گردنم کردم و موهام رو فر کردمو پشت سرم با گیره جمعشون کردم. بهم اومده بود پوستم برنزه بود یکم برنزترش کردم. پشت پلکامو خط چشم کشیدم تا جلوه ی چشم های سیاهم بیشتر بشه. یه رژ کالباسی زدم و آرایشم رو با یه رژ گونه ی آجری تکمیل کردم حسابی تغییر کرده بودم. خودمونیم خوشگل شده بودم. خودپسندم خودتونید.مانتوی بلند مشکیم رو که تا مچ پام بود پوشیدم که بیرون، ساق پاهام دیده نشه و روسری مشکیم رو هم سرم کردم. کفشای پاشنه بلند طلاییم روهم پام کردم تا قدم بلند تر به نظر برسه. ساعت مشکیم روهم دستم کردم و عطر زدم و به سمت حیاط روونه شدم. با مسیج دوستم بیرون رفتم و سوار ماشین شدم.

ویرایش شده توسط Fatima.a
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  بیست و یکم 

من:سلام گلم خوبی؟

عسل: ..........

من: وا چته؟

عسل: خانوم فکر کنم اشتباه سوار شدید من منتظر شخص دیگه ای بودم.

من: وا مسخره نشو دیگه راه بیوفت.

عسل: کثافت عنتر گوز چقدر خوشگل شدی.

من: مرسی تو همیشه نسبت به من لطف داری. الاغ مثل اینکه خودت رو تو آینه ندیدی ها، تو که از من بهتری، حالا هم راه بیوفت تا نزدم تو سرت.

عسل: ای به چشم پرنسس مجلس.

من:دیوونه.

رسیدیم به یه باغ خوشگل که صداش همه جارو برداشته بود. چقدرهم که شلوغ بود، پر از دختر و پسر. عسل من رو به سمت میزی هدایت کرد و یه جام دستم داد.

من:این چیه؟

عسل:مشروب.

من:اهلش نیستم .

عسل:وا مگه چیه؟

من:خب من به این چیزا لب نمیزنم تو چیکار به من داری؟ خودت بخور دیگه.

عسل:باشه هر طور راحتی.نکنه لباس هاتم در نمیاری؟ 

من:اون رو دیگه چرا. 

عسل:خب خداروشکر. 

مانتو و روسریم رو برداشتم و به اشخاص حاضر تو جمع نگاه کردم که عسل با یه عذر خواهی از من به جمع پسرها پیوست. مدلش همین بود. کلا ولش میکردی لای پسرها بود. منم رو یکی از صندلی‌های تزئین شده ای که اونجا بود نشستم و به دید زدنم ادامه دادم. ناگهان چشم هام از چیزی که دیدم چهار تا شد. باورش گرچه سخت بود اما از این بشر بعید نبود. خدایا آخه نگاه کن من چقدر بیچاره ام. من قراره زن این آشغال بشم؟

ویرایش شده توسط Fatima.a
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دوم

شهرام درحالی که جام ودکا دستش بود، در حال لاس زدن و لولیدن تو دخترهایی بود که دورش رو احاطه کرده بودن.حالم ازش بهم می‌خورد. کی دعوتش کرده به این مهمونی؟ ناگهان فکری به ذهنم رسید بشکنی زدم و گفتم همینِ. از فرصت به دست اومده استفاده کردم و موبایلم رو در آوردم و شروع کردم به فیلم گرفتن. با وجود مدرک بر علیه اون خیلی راحت میتونستم از ازدواج اجباری ای که طُعمش بودم استعفا بدم. اواسط فیلم بود که ناگهان سرش برگشت سمتم. شکه شدم و فیلم رو قطع کردم. میدونستم فهمیده چیکار کردم و برای بدست آوردن این فیلم چه کارها که نمیکنه پس سریع شروع به دویدن کردم و وسط راه مانتو و شالم رو برداشتم. بی هیچ توقفی می دوییدم، اون هم از بین جمعیت دنبالم می اومد. رفتم پشت یه گروه دختر که باعث شد من رو گم بکنه. تندی زدم به چاک و در حال دویدن لباس هام رو پوشیدم. سریع دستم رو برای یه تاکسی بالا آوردم و سوارش شدم. تا رسیدن به خونه از استرس می لرزیدم. به اتاقم پناه بردم و لباس هام رو تعویض کردم. مامان و بابا سرکار بودن، اما بچه ها و زری خانوم خونه بودن. نمیدونم چرا حس میکردم شهرام به گوشیم و اون فیلم دست پیدا میکنه. گوشیم رو قایم کردم و به حموم پناه بردم. همزمان با آب قطره های اشک از روی گونه هام سر می خورد.آخه من چرا باید ناف بریده ی پسر عوضی ای مثل اون باشم؟

***

از حموم اومده بودم و مشغول خشک کردن موهام بودم که نیلوفر خانوم بی فرهنگ در و محکم باز کرد و داخل شد.

من: بهت یاد ندادن اول در بزنی؟ 

نیلوفر: نه یاد ندادن. تو چرا انقده زود اومدی؟ 

من: باید به تو الف بچه هم جواب پس بدم؟

نیلوفر‌: باشه نگو ولی من به مامان میگم.

من: هر کاری دوست داری بکن.

در رو بست و رفت. والا، همینم مونده برای این میمون خانوم توضیح بدم.

ویرایش شده توسط Fatima.a
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و سوم

***

سرِ سفره ی شام بودیم که تلفن بابا زنگ خورد.

بابا:الو بفرمایید...... به شهرام جان چخبر؟ کجایی مگه؟.......

وای همین رو کم داشتم، این بی شعور برای چی زنگ زده به بابا؟ نکنه میخواد همه چیز رو بگه؟ نه بابا تو هم احمقی ها. آخه اگه بگه که خودش هم لو میره. وای منم تو این موقعیت خود درگیری پیدا کردم.

بابا:قدمت رو چشم تشریف بیار.

مامان:چی میگه؟

بابا: باشه عزیزم فعلا.

مامان:چی می گفت؟

بابا:مثل اینکه مدتی میشه اومده بوده تهران و ما بی خبر بودیم. برای پس‌فردا شب خودش رو اینجا دعوت کرد.

مامان:منکه میدونم بخاطر دخترم میاد ولی کور خونده. 

وای خدا جون! همین یه چیزم کم بود. مطمئنم برای به دست آوردن اون فیلم برام نقشه کشیده، برای همین خودش رو دعوت کرده. حالا چیکار کنم؟ کاش بشه به بابا بگم راهش نده. 

من:بابا

بابا:جانم. 

من:میشه نیاد؟

بابا:یعنی چی؟ 

من:خب یعنی بگید نیاد و... 

بابا:حرفشم نزن. 

من:اما بابا. 

بابا:بابا بی بابا. زشته، مگه من بی آبروئم که مهمونم رو راه ندم؟

رفتم اتاقم و در رو بستم. بدبختی تا چه حد، حالا چیکار کنم؟ باید قضیه رو برای محدثه تعریف کنم. اما نه، اون خودش هم مشکوکه. نشستم پای ریاضی و سه ساعت بعد روی همون کتاب ها بخواب رفتم. 

ویرایش شده توسط Fatima.a
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...