رفتن به مطلب

رمان دیو سیاه مرگ | محدثه گل گیران مقدم کاربر انجمن نودهشتیا


محدثه مقدم
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: B+

ارسال های توصیه شده

نام رمان: دیو سیاه مرگ 

نویسنده: محدثه گل گیران  مقدم

ژانر : اجتماعی- تراژدی -عاشقانه 

زمان پارت‌گذاری: نامعلوم

هدف: فقر، بیماری و غرور ترکیبی که باید او را دید و لمس کرد   

 خلاصه: 

کسی چه می‌داند؟ 

شاید قرار بر این است، سرنوشت این چنین رقم بخورد.گویا دستها و پاهایم با‌هم یکی شده‌اند تا مرا به زمین بزنند و گوشه نشینم کنند. و یا شاید قرار است نفسم را در سینه زندانی کنم و آرزوهایم را خواب کنم تا دست به دست مرگ با آن هیبت ترسناک بدهم.

در میان تمام دردهایم او بود؛ نمی‌دانستم او را درمان خطاب کنم یا خود دردی دیگر برای تنه خسته‌ی من است.ای کاش آدمی می‌توانست آینده‌اش را پیش از آمدن ببیند.

 مقدمه:

سرم سنگین، دهانم تلخ، چشمم شمع بی‌نورست

نفس در سینه زندانیست

چو روز آید بچشمم دختر خورشید، بیمارست 

شبانگه در نگاه من عروس ماه، رنجور‌ست 

تمام شهر، گورستان وهم‌انگیر 

سراسر خانه‌ها آرامگاه سرد و متروکست 

فضا انباشته از بوی تند سدر و کافورست 

وهرجا دیده میچرخد

چراغانست اما در نگاه من 

چراغی بر سر گورست  

  

 

لینک معرفی و نقد رمان 

 

ویراستار:  @m.azimi

  @-Atria-

ناظر:  @مُنیع

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار

1fc33eed-d99c-4ac9-bc61-62155968547c_hpy

             نفس سوخته

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  اول:

صدای کسری که روی سنگ فرشهای حیاط دنبالم می‌دوید و بلند می‌خندید مثل صدای بلبل آوازخوان فضای خونه  رو پر کرده بود؛ به پشت سر نگاهی  انداختم و سرعت قدمهام و کم کردم تا کسری من و بگیرد؛ بازی به نفع پسر بچه خنده رو تمام بشه . 

با قدمهای کوچکش با اون چهره‌ی بامزه بور و سفید به من رسید، روی زانوهام نشستم و در آغوشش گرفتم، خنده‌هامون  بلندتر شد، خنده‌هایی که گل‌های باغ را شادابتر و فضای خونه‌ی آقا رضا را روشن می‌کرد.

 نگاهم را از دندان‌های ریز و لبهای خندان کسری گرفتم؛ با دیدن چهره‌ی خشمگین مامان مرضیه خشک زد و ایستادم سرم را زیر انداختم؛  کسری هم حرکتهای من و تکرار کرد. با دیدنش خنده‌ ریزی از این همه بامزه بودنش کردم .به قدمهای مامان مرضیه که به طرف ما می‌‌اومد خیره شدیم .    

مامان جلوی ما ایستاد و گفت:

- کارهای من تموم شده، برو کیفت و بردار منم کسری رو می‌برم داخل و میام، بعد باید درباره رفتارت با هم صحبت کنیم!

با شنیدن حرف‌هاش کمی خیالم راحت‌تر شد و گفتم :

- ببخشید مامان، باور کن من این بچه رو می‌بینم بزرگ و عاقل بودت از یادم میره و بچه میشم؛ منم بیام خداحافظی کنم؟ 

از کنارمون رد شد و به سمت داخل خونه رفت : 

- بعد صحبت می‌کنیم، کسری رو بیار! 

دست کسری رو گرفتم و به راه افتادیم؛ چشم چرخوندم  و برای بار دیگه باغ را در ذهنم به تصویر کشیدم. باغی بزرگ  که تمامی اطرافش  پر بود از درختهای  انجیر و آلو، انگور و ... . دو درخت بیدمجنون که همیشه آرزوی خواب ظهر را در زیر آنها در سر می‌پروراندم.

در چوبی بزرگ سالن باز شد و پشت مامان به داخل رفتیم؛ خانه‌‌ی بزرگ و بسیار زیبا که هر طرف آن یک سبک و چیدمانی داشت،خانه آقا رضایی بود که موهای سفید و چشم‌های مشکی و مهربانی داشت و رباب خانمی که با قد کوتاه و هیکلی تپل و مهربانش جذابیت بیشتری به این خونه داده ‌بودند. به نظر من این خونه‌ها نیستن که زیبایی و شکوه دارند، آدمهایی که درون آن زندگی می‌کنن با کردار و منش خودشون به خونه زیبایی می‌بخشن.

کسری با دیدن آقا رضا پاهاش سرعت گرفت و خودش به آغوش گرم و مهربان پدر بزرگ‌اش  سپرد. مامان مرضیه رو به آقا رضا و خانممش رباب کرد و گفت:

- اگر دیگه با من کار ندارید، ما بریم! 

رباب خانم از روی صندلی بلند شد و با لبخندی گشاده به سمت مامان مرضیه رفت و پاکتی به دستهاش داد و با همان لپهای  سرخ و لب‌های خندان زیبایش گفت:

- ممنونم از تمام زحماتت! 

هیچوقت دیدن این صحنه را دوست نداشتم، سر زیر انداختم و بغض گلویم را فرو فرستادم؛ رباب خانم که زنی فهیم و مهربان بود، دست روی گونه‌هام  گذاشت و با دلنشین‌ترین لحن ممکن گفت:

- سارای خوشگلم، مادر تو بهترین مادر دنیاست و هیچوقت بخاطر شغل مادرت سرخم نکن، به خاطرت بسپار که ما ناتوانیم که نیاز به کمک مادرت داریم و مادرت هم همیشه به کمک ما میاد.                                                                            لبهایم کشیده شد و لبخندی به چهره‌ی رباب خانم زدم و گفتم :

- ممنونم از این طرز فکر زیبای شما که به من انگیزه میده! 

بالاخره خداحافظی کردیم و از اون خونه بیرون رفتیم.

*****************

بندهای کوله پشتیم و بین دستهام گرفته بودم و به اون زن و مرد مهربان فکر می‌کردم؛  بعد فوت بابا من و مامان تنها و بی‌پناه بودیم، پدرم کارگر بود و روز مزد پول دریافت می‌کرد و همیشه هم خرج زیاد و پول کم بود.

 بعد رفتن بابا هم مامان کاملاً افسرده شد و زیاد عصبانی می‌شد؛ طلاهایی را  که داشت کم- کم فروخت و خرج زندگی کرد.

هر جا دنبال کار می‌رفت قبولش نمی‌‌کردند و هر روز شرایط بدتر میشد.

تا اینکه مریم دوست مامان مرضیه یک روز اومد خونه ما و گفت می‌خواد  برای همیشه بره شهرستان و پیش مادر و پدرش زندگی کند؛ گفت مدتیه برای آقا و خانمی کار می‌کند  و آدم‌های قابل اعتماد و خوبی هستن. مامانم قبول کرد و از فردای اون روز هفته‌ای یک بار به خونه آقا رضا میریم و کارهای خانه  را انجام می‌دهیم ، خدا رو شکر آدم‌های مهربان و خوبی هستند و حقوق خوبی هم می‌دن .

با ضربه‌ای که به شانه‌ام خورد از فکر بیرون افتادم و رو به مامان کردم؛ با عصبانیت گفت:

- میدونی چند بار صدات کردم؟ 

لبم را گاز گرفتم و گفتم:

- ببخشید، داشتم فکر می‌کردم! 

با اشاره مامان سوار تاکسی شدیم و مامان به راننده که یک مرد میانسال با ریش و موهای جوگندمی بود گفت:

- مستقیم تا میدون ...  . 

بعد رو به من کرد و کیفش را از شانه به میان انگشتاش هدایت کرد و گفت:

- به جای فکر و خیال‌های پوچ تمرکزت رو نگهدار برای درست که آینده داشته باشی و مال خودت کار انجام بدی نه برای دیگران کار کنی! 

حرف مامان پر از دلخوری بود، آخه مامان من کارهای خونه خودش و به سختی انجام می‌داد؛ ولی حالا مجبور بود کارهای خونه‌یی رو انجام بده که ده برابر خونه خودش بود.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط محدثه مقدم
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖

1fc33eed-d99c-4ac9-bc61-62155968547c_hpy

             نفس سوخته

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم:

امروز روز بازدید از کارخانه‌ها بود؛ روزی که استرس و نگرانی بسیار زیادی به کارگرها وارد می‌شد و همه زیر لب خدا- خدا می‌کردن که از کار بیکار نشن. در باز شد و کارگرها یک به یک با نظم کنار دستگاه‌ها می‌ایستادن؛ تنها صدایی که مثل تیک تاک ساعت روی مغز آدمی که می‌خواهد خوابی آرام داشته باشه بود، صدای کفشهای  شیک و براق او بود. 

کت و شلوارش چنان خط اتویی داشت که مثل چاقویی تیز می‌تونست عمل کنه؛ صورت عبوس و سردش همیشه زیر دستانش را می‌ترساند. قدم از قدم که برمی‌داشت و از کنار کارگری رد می‌شد می‌توانستی نفس‌های رها شده را حس کنی؛ گویا نفس‌ها نشانه از این می داد خداروشکر که این بار هم بخیر گذشت و هدف تیر  اخراجش نشدن.

" آرش"

موبایلم را از جیبم بیرون آوردم به صفحه‌‌اش نگاه کردم، هنوز در حال زنگ خوردن بود و موبایل در دستانم می‌لرزید. رو به دانیال منشی و مشاورم که کنارم ایستاده بود گفتم:

- اینجا بمون امروز قرار چندتا دستگاه جدید بیارن، خودت بالا سر کارا باش 

همانطور که به صفحه موبایل تعداد تماس های بی پاسخ خاله نگاه می کردم، روی پاشنه پا چرخیدم و به کارگرها که هرکدام در کنار دستگاه‌‌های روشن ایستاده بودن گفتم:

- به کارتون ادامه بدید

انگار منتظر همین یک جمله بودن؛ یک به یک پراکنده شدن و من هم از سالن کارخانه خارج شدم. دست به روی صفحه موبایل بردم و شماره خاله رباب را لمس کردم، تماس وصل شد. بعد از دو بوق صدای دلنشین خاله در گوشم حس شد، که گفت:

-سلام خاله جان، چرا جواب نمیدی؟ دلم هزار راه رفت 

از این همه نگرانی خاله جا خوردم، من آدمی نبودم که کسی بخواد نگران من بشه و این کلمه اصلا برام جذابیتی نداشت. با صدای خاله که اسمم را صدا می‌زد به خودم آمدم و گفتم:

-سلام خاله جان، امروز کمی سرم شلوغ بود متوجه تماس شما نشدم عذرخواهی می‌کنم. 

با صدای گرمش گفت:

- سه شنبه محمدحسن از سرباز میاد، بعد کارهات یه وقتی هم برای خانوادت بزاری پسرم، بد نمیشه 

با یادآوری محمدحسن و دیونه بازی هاش لبخندی روی لبم آمد و با کوتاه ترین جمله گفتم:

-چشم خاله جان میام

"سارا"

از در اتاق دکتر بیرون آمدم؛ قدمهایم هر لحظه لرزان و لرزانتر می‌شد. زمین و زمان به دور سرام می‌چرخیدند، آدم‌های درون سالن به من چشم دوخته بودند. به کمک دیوار خودم را به خیابان رساندم، با برخورد باد به صورتم آرام زیر لب زمزمه کردم:

-امروز خیلی سرده!

در وسط چله تابستان سرما معنی ندارد سرما را حس نمی کردم، آن سرما قند خون افتاده‌ام بود. کل مسیر خانه را در میان چشم های متعجب مردم و گاهی هم سوال کسانی که حالم را جویا می‌شدند گذشت و به خانه رسیدم.

با دستان لرزان کلید را درون قفل در خانه قدیمی چرخاندم و وارد شدم، خانه‌ای که حیاطی کوچک و باصفای داشت؛در را رها کردم و به سمت داخل خانه قدم برداشتم. مامان مرضیه که در حال پهن کردن لباس های شسته شده بود به من که می‌دانستم  رنگ پریده و بی‌حالم نگاه‌ی کرد به سمتم آمد. دو طرف بازوهایم را بین دست هایش گرفت و گفت:

-چی شد مادر، دکتر چی گفت؟ 

سرم سنگین بود و صدای دکتر درون سرم با ضرب شدیدی می کوبید،به خودم آمد با دیدن مامان روبه روم و صدایی که خبری از دکتر ازم می‌خواست؛ به خودم آمدم . 

به مامان خیره شدم، صورتی که بعد از رفتن بابا همیشه رنگ پریده است؛ چشم های درشت و ابروهای کشیده‌اش بینی و لبهای اندازه‌اش، گویا دیگر زیبایی جوانی در آن به چشم نمی‌خورد. دلم برای این زن سوخت که همچین تقدیری را در اوج جوانی باید تجربه کند؛ گرمی و خیسی گونه هایم را به وضوح حس می کردم. چشمهای درشت مامان و نگرانی نگاهش را نمی‌توانستم بیشتر از این تحمل کنم ، تمام حرف ها و بغض هایم را مانند تیری زهرآگین به بیرون شلیک کردم و گفتم:

-مامان مرضیه، دخترت دیگه خوب نمیشه. دیدی مامان این همه سال و این همه درد الکی نبودن دیدی حالم بده، دیدی دخترت مریضه، مامان دکتر میگه مریضی من درمانی نداره، میگه پیشرفت کرده و فقط میتونه تا یه زمان کوتاه جلوی پیشرفتش و بگیره، مامان مریضی من درمان نداره 

 

 

ویرایش شده توسط محدثه مقدم
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖

1fc33eed-d99c-4ac9-bc61-62155968547c_hpy

             نفس سوخته

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم:

صدای بغض آلودم بلندتر شد و سر به آسمان بالا گرفتم، گفتم:

- هر چی درد و غمه برای ما نوشته‌ی، ما که تو بدبختی خودمون داشتیم دست پا می‌زدیم این دیگه چی بود وسط زندگیم گذاشتی؟ 

با دردی که به چانم وارد شد به مامان نگاه کردم؛ چانه‌ام بین انگشتان دستش بود و با عصبانیت گفت:

- کفر نگو سارا، هرکار خدا یک حکمتی داره! 

با صدایی بلند و دیوانه‌وار خندیدم و دورخورم چرخیدم، گفتم:

-که حکمت!؟ چه حکمتی؟ حکمت خدا فقط این که به آدمها بدبختی و مریضی بده بعد بشینه به دست و پازدن اونها بخنده. 

با سوزشی که روی صورتم حس کردم به خودم آمدم و مامان خشمگین و دستی را  که بخاطر سیلی به من قرمز شده بود و بالا آورد ، انگشتش را تهدیدوار جلوی صورتم تکان داد و گفت:

- یکبار دیگه فقط یکبار دیگه ازت بشنوم این کفر و ناشکری رو برای همیشه چشمم رو روی تو میبندم و به جای دلم و عشق  مادری یک سنگ میزارم!

از من رو گرفت و به سمت پلههای جلوی ورودی اتاق رفت و نشست، دلم گرفت از دست خودم و این حرف‌های احمقانه‌ای که زدم. رفتم جلوش روی دوتا زانوهام نشستم و دستهاش را بین دستهام  گرفتم و بوسیدم، سرم را روی پاهاش گذاشتم و گفتم:

-  من رو ببخش! حالم خوب نیست نمیفهمم چی میگم و چه کار می‌کنم. 

با حس نوازش و دستی که روی سرم کشیده می‌شد گفت:

- دکتر چی گفت؟

چشمهام را روی هم گذاشتم و با قطرِ قطره‌های اشکم هماهنگ شدم و گفتم:

- دکتر میگه ام اس  دارم که تا الان هیچ دکتری در هیچ جای دنیا نتونسته واسش درمان قطعی پیدا کنه، میگه فقط میتونه جلوی پیشرفت بیماری رو بگیره. 

صدای هق- هق زدن‌هام مانع ادامه زدن حرفم شد، صدای مامان که همیشه قوی بود از حنجرش بیرون آمد و گفت:

- دکترها خدا نیستن، تو هم آدم ضعیفی نیستی؛ بلندشو یک آب به صورتت بزن و یکم استراحت کن هیچ بیماری وجود نداره که درمان نداشته باشه، توکل کن به خدا! 

بلند شدم و اشکهام را پاک کردم مامان درست می‌گفت من دختر قویی هستم درست مثل مادرم که با این همه زجر و سختی که روزگار براش رقم زده بود یک بار اشکهاش را من ندیدم؛ درست مثل الان که با شنیدن این خبر خیلی محکم حرف می‌زنه و من را دلداری میده.

با صدای مامان از فکر بیرون آمدم که می‌گفت:

- به چی وایستادی نگاه می‌کنی؟ برو استراحت کن برای فردا کلی کار داریم! 

از پله بالا رفتم و همانطور که  مشغول درآوردن کفشهام بودم گفتم:

- خیر باشه، فردا چه خبره؟ 

سبد لباسها را برداشت و از کنارم گذشت و داخل رفت، پشتش داخل رفتم و گفت:

- خیره، رباب خانم زنگ زد گفت به جای آخر هفته فردا بریم شب مهمون داره کمک لازم داره. 

با لبخند گفتم:

- من این زن رو خیلی دوست دارم، خیلی مهربونه! 

مامان هم گفت:

- آره خدا خیرش بده، زن خانم و باوقاریه! 

به سمت اتاقم رفتم، اتاقی با سبک قدیمی که داخلش یک تخت آهنی و یک  کمد لباس و یک کتابخانه کوچیک بود. مانتو و شلوار بیرونم را با بلوز و شلوار خانگی تعویض کردم و از اتاقم بیرون رفتم؛ به سرویس بهداشتی رفتم و دست صورتم و آبی زدم و بیرون آمدم.

داخل سالن پذیرایی رفتم که یک  دست مبل و یک میز ناهارخوری کوچیک و تعدادی گل تشکیل می‌شد؛ کوسن روی مبل را برداشتم و روی زمین جلوی تلویزیون گذاشتم و خوابیدم، تلویزیون روشن کردم و یک انیمیشن خفن گذاشتم و مشغول دیدنش شدم.

*********

مامان مرضیه که بعد شنیدن خبر بیماری و دیدن حال بد سارا حسابی غمگین شده بود خودش را مشغول غذا درست کردن، کرده بود.

مدت‌ها بود که دیگر اشکی نمی‌ریخت او تنها بود و باید تنهایی خودش سارا را درمان می کرد؛ سال‌های زیادی بود که سارا بیمار بود دکترها نمی‌دانستند درگیر چه بیماری است. تا اینکه دکتر فرخ پیدا شد و بعد جلسات متعددی این بار سارا را با واقعیت رو به رو کرده بود.

با خودش و خدای خودش در دل صحبت می‌کرد و شفای دخترش را می‌خواست، رو برگرداند و به سارا نگاه کرد که درست مثل بچه‌های چند ساله جلوی تلویزیون مشغول دیدن کارتون به خواب رفته و خود را جمع کرده است.

کفگیر را داخل ظرف گذاشت و به سمت اتاق رفت و پتویی آورد، روی سارا کشید. به چهره‌ی دخترکش نگاه کرد و قطره اشکی از چشمهایش  به روی گونه‌هایش سر خورد؛ دست روی گونه‌اش کشید و از کنار سارا بلند شد. او به خود قول داده بود که دیگر گریه نکند و قوی بماند تا سارا هم به او تکیه کند.

 

ویرایش شده توسط محدثه مقدم
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖

1fc33eed-d99c-4ac9-bc61-62155968547c_hpy

             نفس سوخته

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم:

"سارا"

سوار تاکسی شدیم و مامان به راننده آدرس خانه‌ی رباب خانم را داد؛ از دیشب که روی زمین خوابیده بودم بدن درد شدیدی کل بدنم را گرفته است. مشغول مالیدن بازویم بودم که شدیداً درد در آن می‌پیچید که با نگاه خیره مامان رو به رو شدم و گفتم:

- جانم مرضیه بانو، دختر خوشگل ندید؟

مامان از من رو برگرداند و گفت:

- دیشب چند بار صدات زدم که شام بخوری بری و اتاقت بخوابی ولی عجیب غرق خواب بودی و بیدار نشدی. 

سرم رو تکان دادم و با لحن بچگانه‌ای گفتم:

- مردمم مادر دارن ما هم مادر داریم حداقل بغلم می‌کردی، می‌بردیم اتاقم می‌خوابندیم! 

مامان ضربهای به پاش زد و گفت:

- مثل اینکه یادت رفته اون روزها شش سالت بود الان بیست سالته دیگه تو باید من و بغل کنی و به اتاقم ببری! 

با چشم‌هایش درشت شده نگاهش کردم و گفتم:

- ماشاالله با این وزنتون که من خورد میشم. 

مامان به راننده اشاره کرد و لبش رو بین دندان‌هاش گرفت و آروم گفت:

- دختر حیا کن! 

با صدای راننده که خبر از رسیدن ما می‌داد، مامان کرایه را حساب کرد و باهم پیاده شدیم؛ دستی به لباسهام کشیدم و ظاهرمون رو مرتب کردیم. من مامان درست مثل هم لباس می‌پوشیم مانتو شلوار با این تفاوت که من همیشه مشکی میپوشم و شال سر می‌کنم و مامان از رنگ‌های روشن هم استفاده می‌کنه و روسری سر می‌کنه؛ من کوله پشت می‌ندازم و مامان کیف استفاده می‌کنه.

مامان جلو رفت و دکمه زنگ را فشرد و بعد از چند ثانیه در باز شد و پشت سر مامان داخل رفتم؛ باز وارد حیاط زیبای رباب خانم شدم و دلم برای آن بید و مجنون‌ها پرکشید. جلوی بید و مجنون ایستاده بودم که صدای مامان به گوشم رسید که گفت:

- به داخل بیا! 

به زیر درخت رفتم و برگ‌های آویزانش را لمس کردم و گفتم:

- تا شما با رباب بانو صحبت کنید من اومدم. 

دست روی درخت گذاشتم و دور آن چرخیدم و زمزمه‌وار خواندم‌:

کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنی ست

(فروغ فرخزاد)

با یادآوری مامان پا تند کردم و دور زدن درخت مجنون را رها کردم و به سمت سالن رفتم؛ آرام در را باز کردم و داخل رفتم. مامان کنار رباب خانوم نشسته بود، آن هم برایش توضیح می‌داد چه غذایی و چه سالادی و بقیه چیزها را چگونه آماده کنیم. جلو رفتم و با لبخندی پهن و عریض گفتم:

- سلام رباب خانوم! 

دست من را گرفت و گفت:

- سلام دختر زیبای من، خوش آمدی مادر! 

هر بار با بردباری و لطفش من رو بیشتر به وجد می‌آورد، مامان بلند شد و گفت:

- بهتره ما به کارهامون برسیم. 

ساعت‌ها فکر کرده بودم و بهترین زمان بود برای صحبت کردن با رباب خانم؛ به مامان نگاه کردم و گفتم:

- میشه چند لحظه با رباب خانم صحبت کنم؟ 

مامان با تعجب نگاهم کرد و گفت:

- زود بیا، منتظرم! 

مامان رفت و من دو‌ دل مانده بودم که چطور و از کجا شروع کنم، نشستم کنار رباب خانم و گفتم:

- من باید با شما صحبت ...

هنوز جمله‌ام   تمام نشده بود که فردی جلوی ما ایستاد و گفت:

- سلام به بانوی خانه و شما ... 

رباب خانم حرف شخص رو قطع کرد و با اشاره به من گفت:

- ایشون دختر زیبای من سارا هستش! 

سرم را بالا گرفتم و به شخص رو به روم نگاه کردم، پسری بلند قامت و لاغر با سری کچل و لبخندی عریض که به من نگاه می‌کرد. از نگاهش خجالت کشیدم و سرم را پایین انداختم، که رباب خانم ادامه داد و گفت:

- ایشون هم پسرم محمد حسنه سارا جان! 

با استرس از جام بلند شدم و مانتوم را مرتب کردم و زیر لب گفتم:

- سلام، از آشنایی با شما خوشحالم! 

به چهره‌ی رباب خانم  نگاه کردم و با عجله گفتم:

- من دیگه به کمک مامان برم، با اجازه! 

رباب خانم هم گفت:

- دخترم چیزی می‌خواستی بگی؟ 

با لبخندی گفتم:

- چیز خیلی مهمی نبود. 

پسر که حالا می‌دونستم محمد حسن نام داره، گفت:

- فکر کنم من بد موقع مزاحم  شدم. 

ماندن را جایز نمی‌دونستم و سر به زیر گفتم:

- خواهش می کنم، با اجازه! 

و با قدم‌های بلند خودم را به آشپزخانه رساندم. 

@همکار ویراستار

@_NAJIW80_  @..Raha.. @Armiti @-Aryana- @Talatom @Aramis.R_U @arrtahoor @.Abi.AR @nina4011 @-Atria- @Yalda es @Iparmidw @Otayehs @Pardis @Paradise @Damon.S_E @Delito @FAR_AX @hadis noor @K.A @Viow𖣘  @masoo @Masi.fardi @مصی بانو @banouyehshab @m.azimi  @Narges.Sh@MOBINA.H @Fatima.a @Atlas _sa @Asma,N @asal_janam @Asal Akbari @admin @Aftbgrdoon @Azin18 @amitis98ia @somayeh.59 @shahrzad.rh @Skaduwee @Snowrita @زری گل @سحرصادقیان @عطر عشق @هانی پری @شقایق.نیکنام @آوای سکوت @نوازش @مثلِ پری @محدثه مقدم @پرتوِماه @زهرارمضانی @دخترخورشید @_Zeynab @-Baron- @-Madi- @-Byta- @-Ghazal-

 

ویرایش شده توسط محدثه مقدم
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖

1fc33eed-d99c-4ac9-bc61-62155968547c_hpy

             نفس سوخته

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم:

قدم اول را که به آشپزخانه گذاشتم مامان جلوم ایستاد و گفت:

- چی می‌خواستی به رباب خانم بگی؟

از جذبه مامان آب دهانم را با صدا درون گلوییم فرستادم و گفتم:

- می‌خواستم درباره کار باهاش صحبت کنم!

با چشم‌های ریز شده و نگاهی پرسشگرانه بهم نگاه می‌کرد، حرفم را ادامه دادم و گفتم:

- مامان هزینه‌های داروهام و درمانم زیاده باید خودمم کار کنم. 

اخم‌هاش را در هم کشید و مشغول خورد کردن پیاز شد و گفت:

- تو فکر این چیزها را نمی‌خواد بکنی، خودم درستش می‌کنم! 

صندلی میز ناهارخوری بزرگ آشپزخانه را عقب کشیدم و نشستم؛ گفتم:

-مامان لجبازی نکن، من دیگه خودم می‌تونم کار کنم! 

با صدای قدم‌های که به آشپزخانه نزدیک می‌شد به من نگاه کرد و گفت:

- سالاد رو درست کن بعدا‌ً درباره این موضوع حرف می‌‌زنیم!

بلند شدم و سمت ظرفشویی رفتم و دستم را شستم، وسایل سالاد که روی میز آماده بود را برداشتم و مشغول شدم. رباب خانم داخل آشپزخانه آمد و کنار مامان ایستاد، گفت:

- مرضیه جان بعد از کارها ازتون میخوام بمونید، میخوام شما رو به خواهرم معرفی کنم؛ البته اگر اشکالی نداشته باشه؟ 

من و مامان منظورش را متوجه شده بودیم؛ او می‌خواست برای کار ما را معرفی کند. هنوز مامان حرفی از دهانش خارج نشده بود که گفتم:

- اگر میشه من و فقط معرفی کنید!

متعجب به من نگاه می‌کرد، که مامان گفت:

- نه سارا تو بیماری نمی‌تونی کار سنگین انجام بدی! 

از این که مامان جلوی رباب خانم درباره بیمار حرف زده بود بسیار ناراحت شدم، در خودم فرو رفتم. رباب خانم دست‌های مامان را گرفت و گفت:

- چه بیماری مرضیه؟

مامان با نگاه غمگین و شرمنده به من چشم دوخته بود، لب باز کرد و گفت:

- سارا بیماری ...

نمی‌خواستم بشنوم، برای من اصلا راحت نبود که بقیه متوجه وضعیت من بشوند. بلند  شدم و کوله پشتیم را برداشتم و با عجله از آشپزخانه خارج شدم. با قدم‌های بلند مانند شخصی که در حال دویدن است به حیاط رسیدم و در را باز کردم، جلوی در کسی ایستاده بود. سربلند کردم و به چهره‌ی آن شخص نگاه کردم، مردی با چهره‌ای کاملاً مردانه و ابروهای پهن و اندکی  ریش در لباس‌های رسمی، نگاه او هم در چرخش بین صورتم و لباس‌های تن من بود. از نگاه‌هایش می‌توانستم غرورش را ببینم با ببخشیدی اشاره کردم که می‌خواهم رد بشوم، کنار رفت قبل از خارج شدنم صدای رباب خانم را شنیدم که در چهارچوب در ایستاده بود و گفت:

- سارا جان باید با هم حرف بزنیم! 

با احترام و غم  بهش نگاه کردم و گفتم:

- من رو ببخشید رباب خانم، الان اصلا زمان مناسبی نیست. ببخشید با اجازه! 

برگشتم و از کنار آن مرد گذشتم که صداش باعث متوقف شدنم شد که گفت:

- فکر نمی‌کنم کار درستی باشه که انقدر صریح جواب بزرگ‌تر از خودت رو بدی! 

عصبانیم آنقدر بالا کشیده بود که تحمل حرف هیچکس را نداشتم دیگر چه برسد به این فرد غریبه اتو کشیده‌. برگشتم و با جدیت گفتم:

 -اصلا برام مهم نیست شما چی فکر می‌کنید، آقای غریبه! 

برگشتم و منتظر دیدن و شنیدن عکس العملی از آن نشدم، چند قدمی دور نشده بودم که ماشینی کنارم ایستاد و شیشه‌ش را پایین کشید. با دیدن پسر رباب خانم اخم‌های دو برابر شد؛ انگار امروز به راحتی قرار نبود از اینجا دور شوم و کمی در تنهایی خود باشم. با لحنی محترمانه گفت:

- سارا خانم جایی می‌برسونمتون؟

نگاه زیر انداختم و گفتم:

- نیازی نیست، می‌خوام کمی را برم، ممنون و خدانگهدار! 

گویا از لحن کلامم جا خورد و گفت:

- بله، خواهش می‌کنم، خدانگهدار! 

بالاخره از کوچه بیرون آمدم و به راه افتادم، خودم هم نمی‌دانستم کجا می‌خواهم برم. در دلم و مغزم شعری مدام تکرار می‌شد:

-  ز رنجی خسته‌ام که از آنِ من نیست
بر خاکی نشسته‌ام که از آنِ من نیست

با نامی زیسته‌ام که از آنِ من نیست
از دردی گریسته‌ام که از آنِ من نیست

از لذتی جان‌گرفته‌ام که از آنِ من نیست
به مرگی جان می‌سپارم که از آنِ من نیست.

(احمد-شاملو)

به دست‌هایم نگاه کردم، سال‌هاست که این دست‌ها مدام بی‌حس می‌شوند. انگشت‌‌هایی که گاهی توان نگه‌داشتن  یک خودکار و ندارند؛ به پاهام نگاه کردم، پاهایی که در یک لحظه غیر منتظره خالی می‌کنند و بدنم را به زمین می‌زنند. من سارا، قرار فلج بشم سال‌ها گوشه‌ای از خونه بشینم و فقط به دیوار خیره بشم. دردی که تمام استخوان‌هام را از کار می‌ندازه، چند  روز آینده من بیشتر از حالا سربار مامان مرضیه میشم؛ ای کاش خدا من را  می‌برد و با یک مرگ همه چیز را تمام می‌کرد.

@همکار ویراستار

80_  @..Raha.. @Armiti @-Aryana- @Talatom @Aramis.R_U @arrtahoor @.Abi.AR @nina4011 @-Atria- @Yalda es @Iparmidw @Otayehs @Pardis @Paradise @Damon.S_E @Delito @FAR_AX @hadis noor @K.A @Viow𖣘  @masoo @Masi.fardi @مصی بانو @banouyehshab @m.azimi  @Narges.Sh@MOBINA.H @Fatima.a @Atlas _sa @Asma,N @asal_janam @Asal Akbari @admin @Aftbgrdoon @Azin18 @amitis98ia @somayeh.59 @shahrzad.rh @Skaduwee @Snowrita @زری گل @سحرصادقیان @عطر عشق @هانی پری @شقایق.نیکنام @آوای سکوت @نوازش @مثلِ پری @محدثه مقدم @پرتوِماه @زهرارمضانی @دخترخورشید @_Zeynab @-Baron- @-Madi- @-Byta- 

ویرایش شده توسط محدثه مقدم
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖

1fc33eed-d99c-4ac9-bc61-62155968547c_hpy

             نفس سوخته

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم:

 "آرش"

بعد از بحث کردن با آن زن که به دفترم آمده بود، تمام ذهنم درگیر شده بود و به دنبال فرار کردن بودم. از کی؟ نمی‌دانم فقط می‌دانستم فقط می‌خواستم برم تا کمی وقت بگذرانم با محمدحسن و مثل همیشه در کناراش تمام هنجارهای ذهنم را فراموش کنم.بعد از ترافیک سنگین بالاخره به خانه خاله رسیدم هنوز دست روی زنگ نگذاشته بودم که در باز شد و دختری با چشم‌های تیره و صورتی بی‌رنگ ولباسهایی مشکی جلویم ظاهر شد. با تمام گستاخی با خاله صحبت کرد و باعث سئوالاتی در ذهنم شد، او حتی جواب من را هم با بی‌احترام تمان داده بود؛ همین باعث شد تا بیشتر درباره‌اش کنجکاوشم. برگشتم تا به داخل برم که با صدای محمدحسن ایستادم، او هم این دختر را می‌شناخت. غرق در جستجوی جواب بودم، که وجود شخصی را کنارم احساس کردم.

محمد حسن جلو آمد و هم را مردانه در آغوش کشیدیم  و زیر گوشم گفت:

- داداش بی‌معرفت دلم برات تنگ شده بود! 

از هم فاصله گرفتیم که لبخندی زدم و گفتم:

- مثلا رفتی مرد بشی برگردی، دلم تنگ شده دیگه چیه؟ نکنه به جای مرد شدن رمانتیک بودن رو یادتون دادن؟

محمد حسن خنده‌ کنان دست دور گردنم انداخت و با هم به داخل رفتیم. خاله با دیدن محمد حسن و منی که برایم بیشتر از مادرم زحمت کشیده بود کمی اخمهایش باز شد و هر دوی ما را در آغوش کشید و به داخل هدایتمان کرد.

به سالن رفتیم  و باهم مشغول صحبت کردند شدیم.خاله به  آشپزخانه رفت؛ برای صحبت کردن با خاله از محمدحسن جدا شدم و به دنبال‌‌اش رفتم. خالهو دست روی شانه خانمی که در فکر فرو رفته بود گذاشت و گفت:

- نگران نباش و غصه‌ام نخور! مرضیه دو سال پیش که اومدی خانه من برام بیشتر از اینکه کمک باشی یک خواهر بودی، من سارا رو اندازه محمد حسن کمتر نه که بیشتر دوسش دارم اون دختری که همیشه آرزوی داشتنش و داشتم و خدا بهم نداد، خودم تمام کارهای درمانش رو به دست می‌گیرم. 

خانم نگاه‌ قدردانی کرد و گفت:

- شما خیلی خانمی ولی من دخترم و می‌شناسم کسی نیست که بزار شما هزینه درمانش رو بدید! 

خاله کمی سکوت کرد و گفت:

- برای اونم یک فکر می‌کنم ، پسر‌ا هم آمدن هر وقت آقا رضا آمد شام می‌خوریم! 

خانم لبخندی زد و مشغول چیدن میوه‌ها درون ظرف پایدار شد؛ فرصت را برای صحبت درست نمی‌دانستم برگشتم و به داخل سالن رفتم.

خاله  از آشپزخانه بیرون آمد و به سمت ما آمد ، در باز شد و آقا رضا با نان سنگک و پشت سر آن هم دخترک گستاخ وارد شد. خاله با تعجب و خانم که ظرف میوه در دستش به سالن می‌آمد هم با تعجب نگاه می‌کردند. 

آقا رضا که سکوت را طولانی دیده بود به خاله گفت:

- خانم نمی‌خوای نان ها رو از دست این پیرمرد بگیری؟ 

خاله به خود آمد و جلو رفت با لبخندی که بسیار شیرین و شاد بود دخترک و بعد آقا رضا نگاه کرد.

 «یک ساعت قبل» 

روی نیمکت پارک نشسته بودم و با نگاه به دست و پاهایم گریه می‌کردم و زمزمه‌هایی می‌کردم؛ با احساس اینکه شخصی کنار‌م روی نیمکت سبز رنگ زیر درخت نشسته است بدون نگاه کردن بلند شدم. هنوز کمر راست نکرد بودم که صدای دلنشینی به گوشم خورد که گفت:

- این دختره اینجا نشسته گریه می‌کنه ...

هنوز ادامه‌ش را نشنیده بودم که برگشتم و به آن شخص که آقا رضای مهربان بود نگاه کردم و با عجله اشک‌ها‌یم را پاک کردم و به جای قبلم برگشتم و نشستم، گفتم:

- ببخشید آقا رضا، متوجه نشدم که شما هستید! 

آقا رضا لبخند زد و گفت:

- حالت مشخصه دخترم، نمی‌خوای با  این پیرمرد حرف بزنی؟ 

در حال خفه شدن بودم و دیگر برایم فرقی نمی‌کرد که کسی بفهمد که چه بیماری داردم، لب باز کردم و همه چیز را گفتم، از دکتر و خانه آقا رضا و تا همین حالا که روی این نیمکت نشسته بودم. 

ناراحتی و غمی را که درون دل آقا رضا نشسته بودرا حس کردم ولی گویا  ایمانش اجازه نفوذ بیشتر غم را به درون قلبش نمی‌داد، رو به من کرد و گفت:

- دخترم خدا وقتی یک دردی رو به آدم میده قبل از اون تحمل و درمانش رو میده، فراموش نکن تمام این دردهای امتحان الهیِ، بیشتر از این نمی‌خوام سخنرانی کنم بلندشو بریم نان بخریم که اگر دیر برسیم رباب خانم این پیرمرد رو می‌کشه!

حرف‌های آقا رضا کمی مرا را آرام کرده بود و از آن عصبانیتم هم کمتر شده بود؛ با هم، هم قدم شدیم و به نانوایی رفتیم ، بخاطر شلوغی نانوایی هر دو در صف ایستادیم دوتا نان من و دوتا اقا رضا گرفت و با هم به خانه رفتیم. 

@همکار ویراستار

Aryana- @Talatom @Aramis.R_U @arrtahoor @.Abi.AR @nina4011 @-Atria- @Yalda es @Iparmidw @Otayehs @Pardis @Paradise @Damon.S_E @Delito @FAR_AX @hadis noor @K.A @Viow𖣘  @masoo @Masi.fardi @مصی بانو @banouyehshab @m.azimi  @Narges.Sh@MOBINA.H @Fatima.a @Atlas _sa @Asma,N @asal_janam @Asal Akbari @admin @Aftbgrdoon @Azin18 @amitis98ia @somayeh.59 @shahrzad.rh @Skaduwee @Snowrita @زری گل @سحرصادقیان @عطر عشق @هانی پری @شقایق.نیکنام @آوای سکوت @نوازش @مثلِ پری @محدثه مقدم @پرتوِماه @زهرارمضانی @دخترخورشید @_Zeynab @-Baron- @-Madi- @-Byta-

ویرایش شده توسط محدثه مقدم
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖

1fc33eed-d99c-4ac9-bc61-62155968547c_hpy

             نفس سوخته

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم:

با دیدن دوباره رباب خانم شرمنده شدم، درست در پشت سر او مامان مرضیه با نگاهی غم‌بار ایستاده بود. قبل از اینکه رباب خانم بیاد و نان را از دست‌های آقا رضا بگیرد، جلو رفتم، سر به زیر انداختم و گفتم:

- معذرت می‌خوام، من واقعا بد رفتار کردم! 

رباب خانم لبخندی زد و دست‌هایش را باز کرد، متوجه منظورش شدم و در آغوشش جاگرفتم. زمزمه‌وار در کنار گوشم گفت:

- تو تنها نیستی ما با هم تلاش می‌کنیم! 

گوشم به حرف‌های رباب خانم بود و نگاهم افتاد به مامان که لبخندی پهن روی لب‌هایش بود و در پشت سر او هم محمد حسن با همان لبخند و آن مرد غریبه با صورتی جدی و اخمی بی‌تفاوت بود. با صدای آقا رضا که گفت، گشنه است از هم جدا شدیم و من همراه مامان به آشپزخانه رفتم. مامان را در آغوش کشیدم و گونهش را بوسیدم و گفتم:

- من رو ببخش مرضیه بانو، حال این روزهام اصلا دست خودم نیست! 

مامان پیشانیم را بوسید و گفت:

- خوب میشی، غصه نخور! 

صدای رباب خانم ما را از هم جدا کرد، داخل آمد و گفت:

- سارا باید باهات حرف بزنم. 

به مامان نگاه کردم و مامان با گذاشتن پلک‌هایش بر روی هم از من خواست تا با رباب خانم بروم. با لبخند همراه رباب خانم شدم و پشت سرش به باغ رفتیم، در گوشه‌ی که میز صندلی قرار داشت نشستیم. منتظر به لب‌هایش خیره بودم که گفت:

- سارا تو برام همون دختری هستی که سال‌ها آرزوی داشتنش رو داشتم، می‌خوام بزاری درمانت و هزینه‌اش رو من دست بگیرم! 

از فاصله‌ای بالا با چنان شدتی به زمین خوردم که تمام قلبم مچاله شد، او مهربان بود. من هم مغرور، من وضعیت مالی رو به بالایی نداشتم ولی از کمک دیگران اصلا خشنود نمی‌شدم. در خلسه‌ی خودم فرو رفته بودم و دهانم خشک شده بود، نمی‌توانستم واکنشی نشان دهم. کمی گذشت و رباب خانم منتظر به من چشم دوخته بود، تمام توانم را جمع کردم و زبان در دهان چرخاندم و گفتم:

- شما خیلی به من لطف دارید؛ ولی من نمی‌تونم قبول کنم! 

اخم‌هایش در هم کشیده شد و سکوت کرد. با صدای محمد حسن  سکوت شکست و من زودتر از رباب خانم بلند شدم و ایستادم؛ محمد حسن جلوی ما ایستاد و جوری که دست به شکمش می‌زد با شادی درون صدایش گفت:

- وای مامان چرا اینجا نشستید؟ بلند شید بیاین داخل ببینید مرضیه خانم چه کرده؛ دل‌ها رو دیوونه کرده! 

لحن حرف زدنش باعث شد لبخندی روی چهره‌ی ما بنشین؛ رباب خانم بلند شد دست پشت کمرم گذاشت با هم به سمت خانه رفتیم، ضربه‌ای به بازوی محمد حسن زد و گفت:

- آبرو برام نذاشتی پسر، الان سارا فکر می‌کنه من دستپختم خیلی بده! 

محمد حسن خنده‌ای کرد و رو به من چشمکی زد و گفت:

- اصلا سارا خانم فکر نکنی دستپخت مامانم بده ها، مطمئن باش که بده! 

رباب خانم گوشش رو گرفته بود و می‌کشید و محمد حسن هم مثل دخترا جیغ می‌زد، من از دیدن این مادر و پسر به وجد آمده بودم صدای خندم بلند شده. 

در سالن را باز کردیم و خنده‌کنان باهم داخل رفتیم و من در دلم بسیار سپاسگزارم این پسر بودم که آمد و فکر رباب خانم رو از بیماری من دور کرد. مامان مشغول چیدن میز بود که سریع جلو رفتم و کمک کردم تا میز غذا کامل بشه؛ کار من و مامان تمام شده بود که صدای موبایلم بلند شد. دست داخل جیب مانتوم کردم و به صفحه موبایل نگاه کردم، با دیدن اسم صالح جا خوردم و با استرس به مامان نگاه کردم. 

مامان هم متوجه شد و با یک ببخشید از جمع به آشپزخانه رفتیم و به مامان گفتم:

- صالح، جوابش رو چی بدم؟ الان می‌خواد بگه کجایید؟ 

مامان اخم‌هاش در هم شد و گفت از دست این پسر، تا سر از کار ما در نیار ول نمی‌کنه.

- بهش بگو بیرونی! 

تماس را وصل کردم و صداش درون موبایلم پیچید و گفت:

- سلام به دختر دایی عزیزم، چرا جواب نمی‌دید  شما؟ به زن دایی‌ام زنگ زدم ولی جواب نداد. 

آب دهانم را جمع کردم و گفتم:

- سلام آقا  صالح، خوبید شما؟ با مامان بیرون هستیم، مامان هم موبایلش داخل کیفشه حتما نشنیده. 

در جواب گفت:

- من و صبا جلوی در خونه‌ی شماییم، خیلی طول می‌کشه تا بیاین؟ 

با اشاره دست و لب‌هام به مامان فهماندم چی میگه، مامانم اشاره کرد:

- بگو الان میایم! 

منم حرف مامان رو تکرار کردم و بعد از خداحافظی تلفن رو قطع کردم.

ryana- @Talatom @Aramis.R_U @arrtahoor @.Abi.AR @nina4011 @-Atria- @Yalda es @Iparmidw @Otayehs @Pardis @Paradise @Damon.S_E @Delito @FAR_AX @hadis noor @K.A @Viow𖣘  @masoo @Masi.fardi @مصی بانو @banouyehshab @m.azimi  @Narges.Sh@MOBINA.H @Fatima.a @Atlas _sa @Asma,N @asal_janam @Asal Akbari @admin @Aftbgrdoon @Azin18 @amitis98ia @somayeh.59 @shahrzad.rh @Skaduwee @Snowrita @زری گل @سحرصادقیان @عطر عشق @هانی پری @شقایق.نیکنام @آوای سکوت @نوازش @مثلِ پری @محدثه مقدم @پرتوِماه @زهرارمضانی @دخترخورشید @_Zeynab @-Baron- @-Madi-  @همکار ویراستار

ویرایش شده توسط محدثه مقدم
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖

1fc33eed-d99c-4ac9-bc61-62155968547c_hpy

             نفس سوخته

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم:

بعد از قطع تلفن مامان به آشپزخانه نگاه کرد و با  اخم گفت:

- وای سارا من نمی‌تونم بیام، بهتری تو بری بیشتر از این منتظر نباشن! 

کیف مامان را برداشتم و به دستش دادم، گفتم:

- تو برو مامان من میمونم کارها را می‌کنم بعد میام، من اصلا حوصله تنها ماندن با این خواهر و برادر رو ندارم، برو جون من نه نیار! 

به اطراف نگاهی کرد و کیفش رو، روی دستش انداخت و گفت:

- باشه، اگر دیر شد حتما با آژانس بیا! 

گونش رو بوسیدم و گفتم:

 - باشه مامان خوشگلم تو زودتر برو! 

  «دوساعت بعد» 

از وقتی میز را جمع کردم و در آشپزخانه مشغول شدم فکر می‌کنم چند ساعتی گذشته، شالی را که دور سرم پیچیده بودم باز کردم و مرتب انداختم روی سرم و موهام رو به داخل فرستادم. چند لیوان چای ریختم و به داخل سالن رفتم، روی میز پذیرایی گذاشتم با لبخند به رباب خانم گفتم:

- با اجازتون من دیگه برم مامان نگران میشه، فقط اگر لطف کنید و یک شماره آژانس به من بدید! 

رباب خانم به محمد حسن اشاره کرد و گفت:

- محمد حسن می‌رسوندت، دخترم! 

محمد حسن که خستگی از چهره‌اش مشخص بود با لبخند گفت:

- بله من می‌سونمتون. 

مرد غریبه لیوان چای رو، روی میز گذاشت و گفت:

- تو استراحت کن، من می‌خوام برم خونه سر راه خانم رو هم می‌رسونم. 

 با خجالت نگاهی کردم و گفتم:

- واقعا مزاحمتون نمیشم! 

از روی صندلی بلند شد و رو به رباب خانم گفت:

- بابت نیامدن اون زن هم ناراحت نباشید خاله، چون من اجازه ندادم بیاد، ازتون برای بار آخر خواهش می‌کنم دیگه من رو توی شرایطی قرار ندید که بخوام ببینمش! 

خاله رباب با ناراحتی از جا بلند شد و گفت:

- اون مادرته آرش، بزار باهات صحبت کنه، شاید درکش کنی! 

مرد غریبه که آرش نام داشت، گفت:

- بهتره بیشتر از این ادامه ندیم! 

سر برگرداند و به من نگاه کرد، چشم‌هاش سرشار از نفرت، یا شاید هم ترس بود؛ گفت:

- من جلوی در هستم زود بیاید! 

بعد از خداحافظی از جمع از خانه خارج شد و من هم خداحافظی کردم و بعد از برداشتن کوله پشتیم از آشپزخانه بیرون رفتم، جلوی در ماشین بسیار شیک مشکی رنگی ایستاده بود. جلو رفتم و در عقب را باز کردم، قبل از این که بشینم صدای خشکی گفت:

- من راننده شما نیستم،  سرکار خانم! 

منظورش را متوجه نشده بود که گفتم:

- من که گفتم با آژانس میرم. 

آرش از روی تاسف سرش را تکان داد و گفت:

- منظورم این که بیاید جلو بشینید! 

لبم را بین دندان‌هام فشردم و با خجالت در را بستم و روی صندلی کنار راننده نشستم. به جلو خیره بود و گفت:

- آدرس؟ 

آدرس را گفتم و به راهش ادامه داد و گفت:

- چند وقته برای خاله کار می‌کنید؟ تا به حال ندیدمت. 

اگر زمان قبل بود بسیار به غرورم بر می‌خورد که کسی اینطور باهام حرف می‌زد؛ ولی به قول رباب خانم کار عار نیست که بخوام خجالت بکشم. با جدیت گفتم:

- دوسال میشه، البته من چند بار بیشتر همراه مامان نیومدم، مشغول تحصیل بودم. 

ابرو بالا انداخت و گفت:

- چه مدرکی داری؟ 

غمگین شدم ولی خودم را نباختم و گفتم:

- دیپلم دارم، تا پیش دانشگاهی خوندم ولی به خاطر دلایلی ادامه ندادم. 

سرش را تکان داد و دیگر تا خانه حرف بین ما زده نشد، هنوز به کوچه نرسیده بودیم که گفتم:

- میشه همین جاها نگه دارید؟ درست نیست من و با این ماشین تو محل ببین. 

به مسیرش ادامه داد و گفت:

- برام مهم نیست درباره شما و این ماشین داخل محله‌ی شما چی میگن من شما رو تا جلوی در خانه می‌رسونم که بعد خاله ناراضی نباشه. 

از سر کوچه ماشین لوکس صالح جلوی در مشخص بود و خودش و خواهرش با مامان جلوی در ایستاده بودن، قبل از اینکه اون‌ها متوجه حضور من بشن، نشستم زیر صندلی و کوله پشتیم را بالای سرم گرفتم، به آرش که متعجب به من نگاه می‌کرد گفتم:

- خواهش می‌کنم وایستا تا اینا برن بعد من پیاده بشم! 

با نگاهی موشکافانه گفت:

- این ماشین لوکس تو محله شما، جلوی در خانه شما، مردم محله چیزی نمیگن؟ 

وای حالا یکی می‌خواست برای این توضیح بده، با کلافگی گفتم:

- خواهش می‌کنم الان دنبال بحث کردن نگردید و کاری کنید اون دختر و پسر من رو نبینند. 

به من نگاه کرد و بعد به رو به رو، چندین بار این حرکت را کرد و بعد با لبخندی که معنیش را نمی‌دونستم حرکت کرد، با صدایی که از بین دندان‌هام خارج می‌شد گفتم:

- دارید چیکار می‌کنید؟ 

لبخندش بیشتر شد و گفت:

- جبران حاضر جوابی و بی‌احترام جلوی در خانه خاله رباب رو می‌کنم! 

محکم به پیشانیم زدم و گفتم:

- چیکار کنم بیخیال میشی؟ 

ماشین ایستاد و گفت:

- دیگه کار از کار گذشته! 

شیشه را پایین کشید و به مامان، صالح و صبا نگاه کرد، بعد نگاهی به من کرد؛ دست‌هام را چسباندم به هم و با عجز زمزمه‌وار گفتم:

- ببخشید، اشتباه کردم، خواهش می کنم برو! 

صدای صالح باعث شد آب‌ دهانم خشک شود که گفت:

- آقا کاری داشتید؟ 

باز به من نگاه کرد و گفت:

- دنبال پلاک بیستم! 

کمی بعد صدای صالح آمد که گفت:

- اینحا پلاک پنجه، فکر کنم بالا آخرای کوچه باشه! 

تشکر کرد و شیشه را بالا برد، نفس آسودگی با صدای بلندی از دهانم خارج شد و گفتم:

- خداروشکر به خیر گذشت. 

با اخم و عصبانیت بهش نگاه می‌کردم که بالاخره ایستاد و گفت:

- می‌تونی پیاده شی، ولی یادت باشه که دیگه بی‌احترامی به کسی نکنی، همه مثل من باهات برخورد نمی‌کنند! 

از زیر صندلی بیرون آمدم و با خشم گفتم:

- قرار نیست همه آدم‌ها مثل تو عقده‌ای باشن. 

با بالاترین سرعت از ماشین پیاده شدم و در را محکم بستم. 

@همکار ویراستار

a- @Talatom @Aramis.R_U @arrtahoor @.Abi.AR @nina4011 @-Atria- @Yalda es @Iparmidw @Otayehs @Pardis @Paradise @Damon.S_E @Delito @FAR_AX @hadis noor @K.A @Viow𖣘  @masoo @Masi.fardi @مصی بانو @banouyehshab @m.azimi  @Narges.Sh@MOBINA.H @Fatima.a @Atlas _sa @Asma,N @asal_janam @Asal Akbari @admin @Aftbgrdoon @Azin18 @amitis98ia @somayeh.59 @shahrzad.rh @Skaduwee @Snowrita @زری گل @سحرصادقیان @عطر عشق @هانی پری @شقایق.نیکنام @آوای سکوت @نوازش @مثلِ پری @محدثه مقدم @پرتوِماه @زهرارمضانی @دخترخورشید @_Zeynab @-Baron- @-Madi- 

ویرایش شده توسط محدثه مقدم
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖

1fc33eed-d99c-4ac9-bc61-62155968547c_hpy

             نفس سوخته

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم:

کوله پشتی‌ام را روی شانه‌ام انداختم و به سمت خانه رفتم؛ هنوز این خواهر و برادر مامان را جلوی در نگهداشته بودند. درست پشت به من بودند و من را نمی‌دیدن، مامان که زودتر متوجه حضورم شد پرسشگرانه نگاهم کرد، دست‌هام را بالا بردم و برای صالح و صبا شکلک در آوردم، مامان لب به خندان گرفت که همان لحظه صالح برگشت و تمام شد.

ریخت، تمام آبروی نداشته‌ام ریخت و قابل جمع کردن هم نبود. با سرعت خودم را به کوچه‌ علی‌چپ زدم و دستم را سمت لبم بردم و گفتم:

- فکر کنم تو خواب دیشب یک سکته ریزی زدم، از صبح چند‌ باری صورتم اینجور کج میشه! 

صالح  با صدای بلند خندید و صبا با صورت بی‌تفاوت همیشگی‌اش گفت:

- اولاً سلام دختر دایی، دوماً سه ساعت منتظر شما بودیم، سوماً انگار زن دایی دیگه واسه تو آزادی رو تموم کرده که تا این ساعت اونم تنها بیرونی! 

چشم‌هام را درشت کردم و جلوتر رفتم رو به‌ روش ایستادم، متاسفانه چون کفش‌ پاشنه‌دار  پا کرده  بود، بلندتر از من هستش. روی انگشت پاهام ایستادم و چشم در چشم، رخ در رخ گفتم:

- اولاً علیک سلام سیندرلا بانو، دوماً خواستی منتظر نمونی چون واست دعوت نامه نفرستاده بودم، سوماً آخه همه مثل تو نیستن منتظر فرار از قفس باشن، و اینکه یک موردم من برات اضافه کنم؛ اینکه مادرم به من اعتماد داره منم بلد نیستم مثل شما اعتمادش رو از بین ببرم. 

نفسی از آسودگی کشیدم و روی کف  پاهام ایستادم، تند- تند نفس می‌کشید به سمتم اومد، که صالح ایستاد جلومون و گفت:

- سارا! اصلاً رفتارت درست نیست  

بی‌خیال شانه‌ای بالا انداختم و گفتم:

- به خواهر گرانمایه‌ات اول ادب و شعور یاد بده بعد بیا برای من درس اخلاق بده! 

مامان که تا اون لحظه ساکت بود، گفت:

- بس کن سارا، من باید به تو ادب یاد بدم که با مهمون چطور باید رفتار کنی! 

از مامان عصبانی شدم و سکوت کردم، صالح به صبا اشاره کرد بره و داخل ماشین بنشینه. بعد رو به من کرد و گفت:

- دوست داشتم  بیام از حالتون با خبر بشم ولی مثل اینکه تو اصلاً خوشحال نشدی! 

به خودم مسلط شدم و گفتم:

- ببین صالح من قبلاً هم بهت گفتم دوست ندارم با این ماشین و این تیپ‌های گرون قیمت خونه ما بیاین، ما توی یک محل کوچیک زندگی می‌کنیم خوشم نمیاد من و مامانم حرف زبون‌ها بشیم  

دست‌هاش رو بالا و پایین کرد و گفت:

- تو درست میگی ما رو ببخش ولی ما نباید این زنجیره خانواده رو قطع کنیم. 

مامان با صالح خداحافظی کرد و داخل رفت، به ساعت دستم اشاره کردم و گفتم:

- دیگه دیر وقتِ  بهتر شما هم برید! 

کمی نزدیک‌تر آمد، به چشم‌های هم خیره شدیم  و گفت:

- یک روز برای صحبت با من وقت بزار، باید حرف بزنیم! 

بی‌حوصله گفتم:

- باشه، برو بعد حرف می‌زنیم! 

رفت و سوار ماشینش شد، بوقی برای من زد و از کوچه خارج شد. این خواهر و برادر چهره‌های شبیه به هم داشتند ولی اصلا اخلاق هم مانند نداشتند. هر دو بور و سفید بودند با چشم های آبی، تنها چیزی که نداشتن شعور بود و بس. 

به خودم آمدم و به سمت در خانه قدم برداشتم صدایی به گوشم خورد که گفت:

- خانم باشعور، خانم با‌ ادب! 

برگشتم و به فرد مورد نظر نگاه کردم، مرد غریبه دست داخل جیب شلوار پارچه‌ای ایستاده بود و با لبخند مسخره‌ای به من نگاه می‌کرد. جلو رفتم و گفتم:

- اینجا چیکار دارید؟

سری تکان داد و گفت:

- مثل آفتاب‌‌پرست رنگ عوض می‌کنی، یک بار مؤدبانه صحبت می‌کنی یک بار خیلی راحت، خوشم اومد بچه پرویی هستی! 

گره‌ی ابروهام را در هم کشیدم و گفتم:

- دلیل حضورتون چیه؟

دستش را بالا گرفت و به دستش نگاه کردم. 

@همکار ویراستار

a- @Talatom @Aramis.R_U @arrtahoor @.Abi.AR @nina4011 @-Atria- @Yalda es @Iparmidw @Otayehs @Pardis @Paradise @Damon.S_E @Delito @FAR_AX @hadis noor @K.A @Viow𖣘  @masoo @Masi.fardi @مصی بانو @banouyehshab @m.azimi  @Narges.Sh@MOBINA.H @Fatima.a @Atlas _sa @Asma,N @asal_janam @Asal Akbari @admin @Aftbgrdoon @Azin18 @amitis98ia @somayeh.59 @shahrzad.rh @Skaduwee @Snowrita @زری گل @سحرصادقیان @عطر عشق @هانی پری @شقایق.نیکنام @آوای سکوت @نوازش @مثلِ پری @محدثه مقدم @پرتوِماه @زهرارمضانی @دخترخورشید @_Zeynab @-Baron- @-Madi- 

ویرایش شده توسط -Atria-
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖

1fc33eed-d99c-4ac9-bc61-62155968547c_hpy

             نفس سوخته

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم:

با دیدن موبایلم در دست‌ش، ضربه‌ای محکم به پیشانی‌ام زدم و گفتم:

- اگر این رو هم گم می‌کردم، می‌شد سومین موبایلی که نابود کردم! 

دستم را جلو بردم تا ازش بگیرم، دست عقب کشید و پرسشگرانه نگاه‌اش کردم، گفت:

- موبایل رو بهت میدم ولی یک شرط داره! 

با چشم‌های متعجب نگاه‌اش کردم  و گفتم:

- مثل اینکه موبایل خودمه‌ها، بعد برای پس دادنش شرطم می‌زاری؟ 

شانه‌ای بالا انداخت و گفت:

- خود دانی! می‌تونستم بندازمش دور و بهت ندم. 

گفتم:

- چرا؟ مگه مریضی؟

اخم کرد و جواب داد:

- هنوز جمله‌ای که قبل از پیاده شدنت گفتی رو یادم  نرفته!

بحث کردن دیگه حماقت بود، در یک حرکت سریع گفتم:

- حالا شرط چی هست؟

با لحنی جدی گفت:

- فردا ساعت هشت صبح میای شرکت! برای استخدام، می‌خوام حساب‌دار یکی از شرکت‌ها باشی! 

با دهن باز نگاه‌اش می‌کردم، انگار خدا حرف دلم را برآورده کرده بود، نمی‌دانستم خوشحال باشم یا ناراحت. چشم دوخته بودم به نگاه‌اش که همان لحظه موبایلم را در جیب‌اش فرو فرستاد و گفت:

- پیشم میمومه تا فردا بهت بدم. 

قبل از رفتن‌‌اش اولین سؤالی که به ذهنم آمد را به زبان آوردم و گفتم:

- چطور  بهم اعتماد می‌کنی؟ 

پشت به من کرد و گفت:

- وقتی دو سال برای خاله کار کردی، یعنی قابل اعتماد هستی! 

بعد هم از جلوی چشم‌های متعجب من دور شد. به داخل رفتم و در را بستم، مامان روی مبل نشسته بود و تلویزیون می‌دید. با اخم غلیظی نگاه از تلویزیون گرفت و گفت:

- دفعه آخرت باشه با کسی با اون لحن صحبت کنی!

هنوز کلامی از دهنم خارج نشده بود که گفت:

- یک کلام، فهمیدی؟

مامان را امروز به اندازه کافی ناراحت کرده بودم، سر زیر انداختم و گفتم:

- بله متوجه شدم. 

به اتاقم رفتم و لباس راحتی بنفش آستین کوتاه‌ام را پوشیدم، چند قدم از کنار مامان گذشتم که به آشپزخانه بروم، ناگهان زیر پاهایم خالی شد و بین زمین و آسمان در لحظه‌ای کوتاه قرار گرفتم. قبل از اینکه دست‌هایم توان سپر شدن داشته باشند با صورت به زمین خوردم؛ درد تمام بدنم را گرفته بود.

پاهایم سنگین و دست‌هایم سنگین‌تر شده بودند، من بودم جسمی که درد تمام آن را در آغوش دردناک‌اش می‌فشرد. گویا تنم خسته بود، خسته از چه و چرا؟  نمی‌دانم.

صدای محکم افتادنم هنوز در گوشم سنگینی می‌کرد. دست‌هایم را کمی می‌توانستم تکان دهم ولی پاهایم را اصلاً، شاید فلج شده بودم.

اشک از چشم‌هایم می‌بارید، سر بلند کردم و به مامان نگاه کردم بالای سرم نشسته بود و سعی در بلند کردنم داشت، با کمک دست‌هایم و مامان به مبل تیکه دادم. به نگاه غم‌بار مامان نگاه کردم و به تندی اشک‌هایم را پاک کردم. 

لبخندی زدم و گفتم:

- خوبم، نگران نباش 

مامان پیشانی‌ام را بوسید و گفت:

- خوب میشی مامان جان، غصه نخوریا! 

دست به گونه‌اش گذاشتم و گفتم:

- اگر یک دلیل برای زندگی داشته باشم اون هم شمایی، خوب میشم مطمئن باش.

@همکار ویراستار

a- @Talatom @Aramis.R_U @arrtahoor @.Abi.AR @nina4011 @-Atria- @Yalda es @Iparmidw @Otayehs @Pardis @Paradise @Damon.S_E @Delito @FAR_AX @hadis noor @K.A @Viow𖣘  @masoo @Masi.fardi @مصی بانو @banouyehshab @m.azimi  @Narges.Sh@MOBINA.H @Fatima.a @Atlas _sa @Asma,N @asal_janam @Asal Akbari @admin @Aftbgrdoon @Azin18 @amitis98ia @somayeh.59 @shahrzad.rh @Skaduwee @Snowrita @زری گل @سحرصادقیان @عطر عشق @هانی پری @شقایق.نیکنام @آوای سکوت @نوازش @مثلِ پری @محدثه مقدم @پرتوِماه @زهرارمضانی @دخترخورشید @_Zeynab @-Baron- @-Madi- 

ویرایش شده توسط -Atria-
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖

1fc33eed-d99c-4ac9-bc61-62155968547c_hpy

             نفس سوخته

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم:

کمی پاهام بهتر شده بود به سختی بلند شدم و خودم را کشان-کشان به سمت اتاقم بردم، با دیدن من جلوی در اتاقم مامان گفت:

-چرا بلند شدی؟ 

لبخندی زدم و محکم ایستادم، جواب دادم:

-خوب شدم مامان میرم بخوابم، شب بخیر 

به اتاق رفتم و در را بستم به در تکیه زدم، خیره به پنجره اتاق نگاه کردم، شب بود و ماه خودنمایی می‌کرد. کنار پنجره رفتم و بیشتر باز‌اش کردم با دین ماه شعر فلکلور (سرخپوست) افتادم و خواندم:

آهای مردم!

از کلبه‌هایتان بیرون بیاید

ماه به قتل رسیده است!

زمانی که مرگ عزیزی را نشانه می‌گیرد.

ماه نیز به قتل می‌سد

از کلبه‌هایتان بیرون بیاید!

چوب دستی‌هایتان را به آسمان پرتاب کنید  و به کلبههایتان باز گردید.

همدیگر را به آغوش بکشید

پیش از آنکه مرگ عزیزی

را در آغوش بگیرد 

*********

با شدت از جایی به زمین برخورد کردم، چشم باز کردم و روی زمین زیر پنجره‌ی اتاقم افتاده بودم. به یاد دیشب افتادم و گویا کنار پنجره هنگام تماشای ماه خواب رفته بودم. از روی زمین بلند شدم و همانطوری که دست بین موهای بهم ریخته‌ام کرده بودم به دنبال موبایلم می‌گشتم.

نبود که نبود، ایستادم و فکرم را به کار انداختم. دکمه ویدیو چک مغزم را فشار دادم و به دیشب اتفاق‌هاش برگشتم. با یادآوردی موبایلم که در دستهای اون بود با سرعت نور سرچرخواندم که مهره‌های گردنم به صدا در آمد.

به ساعت نگاه کردم، عقربه‌ها ساعت هشت و چهل دقیقه را نشان می‌دادند.با بالاترین سرعتی که از خودم سراغ داشتم لباس پوشیدم، مانتو و شلوار مشکی ساده همراه با مقنعه مشکی و کوله پشتی‌ام را برداشتم و از اتاقم بیرون رفتم. جلوی در رفتم و مشغول پوشیدن کتونی شدم و با صدای بلندی گفتم:

-سلام صبح بخیر مامان، هرکحا هستی دارم از همین جا اعلام می‌کنم که دارم برای کار میرم 

مامان از آشپزخانه بیرون آمد و گفت:

-علیک سلام بیا اول صبحانه بخور بعد برو 

بالاخره عملیات بستن بند کتونی تموم شد و ایستادم:

-باید ساعت هشت میرفتم خواب موندم، دیرم میشه 

برگشتم که با صدای مامان ایستادم:

-مطمئنی می‌تونی کار کنی؟ سارا تو بیماری این رو یادت نره 

پلکهام را روی هم فشردم و با لبخند رو به مامان کردم:

-نگران نباش من مراقب خودم هستم، خداحافظ

با عجله خودم را به ایستگاه رسوندم و با کلی گشتن بالاخره جلوی در شرکت ایستادم، سربلند کردم و به نمای ساختمان نکاه کردم. بیشتر شبیه به یک برج باکلاس بود، زیر لب با خودم حرف زدم:

_خدایا کرمت و شکر اخه این پسره بچه پرو باید صاحب یه همچین جایی باشه؟ البته ببخشیدا من بنده حقیر در کار دستگاه شما دخالت می‌کنم باز نزنی یه جا دیگمون و داغون کنی بگی فلان گفتی حالا حقته درد بکش

صدایی از کنارم آمد:

-البته کم زحمت نکشیده ولی بازم شرایط ژن خوبه دیگه

برگشتم و به صاحب صدا نگاه کردم، سر زیر انداختم و با خجالت گفتم:

-نه من منظور بدی نداشتم اخه...

اجازه نداد حرفم را کامل کنم و گفت:

-فکر کنم من کار اشتباه‌ی کردم که گوش ایستادم و حرفهای شما رو گوش دادم

لبخند زدم:

-نه خواهش می‌کنم

 یاد ساعت افتادم و با عجله به سمت ورودی رفتم:

-ببخشید من باید برم خیلی دیرم شده 

محمد‌حسن هم همراهم آمد و گفت:

-باهم بریم منم با آرش کار داشتم 

داخل آسانسور رفتیم و کنار هم ایستادیم بعد از چند ثانیه صدای خانم آسانسوری اعلام کرد که رسیدیم و پیاده شدیم. شرکت بزرگی که پر بود از کارکنان و هرکسی پشت میز مخصوص خودش نشسته بود؛ تعداد زیادی بودن ولی هم خانم و هم آقا بودند.

از کنار هر میزی که رد می‌شدیم فردی بلند می‌شد و به محمدحسن سلام می‌کردن، او هم با خوش‌رویی جواب می‌داد. به قسمتی رسیدیم و خانمی که مشخص بود منشی هست بلند شد و روبه ما گفت:

-سلام، آقای فرهنگ خیلی وقته منتظرتون هستن

محمدحسن لبخندی زد به من اشاره کرد، همراه هم داخل رفتیم. اتاقی بزرگ و شیک با ترکیب رنگ نسکافه‌ای و قهوه‌ای تیره میز، مبلمان چرمی و میز بزرگ چرم و فردی که پشت آن نشسته بود کسی نبود جز آقای غریبه یا همون آرش. همانطور  که مشغول برسی تعدادی برگه که در بود گفت:

-سلام داداش، شما برو اتاق میهمان تا من بیام 

محمدحسن رو به من کرد و با انگشت شست روی گردنش کشید و زیر لب گفت:

-دختر کارت تمومه 

بدون حرف از اتاق بیرون رفت، ترس عجیبی به بدنم افتاده بود و نمی‌دونستم چه دلیلش داره. نگاهم خیره به آرش بود که بلند شد و به سمت من قدم برداشت.

آب دهانم را با صدا درون حلقم فرستادم و خیره نگاهش کردم، درست در یک قدمی من ایستاد، تا به حال با شخص مذکری در این فاصله صحبت نکرده بودم. 

با چشمهای ترسیده و متعجب نگاهش می‌کردم، دست بالا آورد، نفسم در سینه حبس شد. انگشت روی گوشه پاینی مقنعه‌ام گذاشت و برداشت. انگشتش را جلوی صورتم گرفت و به آن نگاه کردم، با دیدن برچسبی که قیمت مقنعه‌ام را زده بود ناخنم را در دستم فرپ کردم و زبانم را گاز گرفتم.

_خاک بر سرم یعنی تا اینحا کلی ادم من رو با قیمت این دیده بودن 

با صدای قدم‌هاش که از فاصله گرفته بود به خودم آمدم، موبایلم را روی میز گذاشت و گفت:

-از فردا سر وقت آمدن را فرلموش نکن به خانم کیانی میگم برات روش کار رو توضیح بده

ویرایش شده توسط محدثه مقدم

1fc33eed-d99c-4ac9-bc61-62155968547c_hpy

             نفس سوخته

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت دوازدهم: 

"آرش"

چشمهای درشت و متعجبش هنوز روی من خیره بود و من اصلا از این منظره راضی نبودم، برچسب قیمتی را که در دستم مچاله کردم بودم داخل سطل زباله زیر میزم انداختم. دکمه تلفن را زدم و روی بلندگو گذاشتم. 

-بفرمایید آقای فرهنگ!

به دختر روبه‌روم نگاه کردم و گفتم:

-خانم کیانی بیاین اتاق من 

دکمه را فشردم و تماس را قطع کردم، موبایلم را از داخل قفسه میز برداشتم و به سمت در رفتم. همزمان با باز شدن در خانم کیانی روبه‌رو ظاهر شد. 

کمی دست پاچه شد و به سرعت خودش را جمه و جور کرد، به سارا اشاره کردم و گفتم:

-استخدامیه جدیده، می‌خوام یه مدت  اینجا کار کنه ببین چه کاری داریم دستش رو بند کن. فرم هم پر کنه و روی میز من بزارید

خانم کیانی که جدیدا کمی رفتارهاش برام غیرعادی به نظر می‌رسید، لبخند گشادی زد و گفت:

-چشم 

نگاه کوتاه‌ی به سارا انداختم و از اتاقم خارج شدم، به اتاق کناری رفتم و محمدحسن را در حال بازی با موبایلش دیدم. متوحه حضورم نشد؛ آرام قدم برداشتم و ضربه‌ای محکم به پشت سرش زدم، از ترس پرید و موبایل از دست روی زمین افتاد.

با سرعت بلند شد و مثل همیشه حمل کرد بهم، دست دور گردنم انداخت و سرم را خم کرد. بازجو شد و با لحنی کوبنده گفت:

-اعتراف کن، چرا این دختره امروز اینجاست؟ فقط می‌خوام بگی گلوت پیشش گیر کرده تا دخلت و بیارم

بخاطر فضولی همیشگیش خندیدم ولی اصلا از قسمت دوم حرفش خوشم نیومد، جدی شدم:

-دیگه نمی‌خوام در این بار حرفی بزنی، اصلا خوشم نمیاد که من رو وصل همچین آدمهایی بکنی، فهمیدی؟ 

حلقه دستهاش آزاد شد و ایستادم، آب دهانش را با صدا بلعید و گفت:

-ببخشید داداش منظوری نداشتم، باور کن فقط شوخی بود 

روی مبل نشستم و به انگشتهای دستم که یکی پس از دیگری روی مبل ضرب گرفته بود نگاه می‌کردم:

-مهم نیست، دیگه در این باره بحثی نداریم 

خودش را روی مبل روبه‌رو پرت کرد و موبایلش را برداشت و گفت:

-ترکاندی این بدبخت و ببین صفحه‌اش خط برداشت 

به موبایل داخل دستش نگاه کردم و گفتم:

-خب حالا پولش و میدم 

موبایل  و داخل جیبیش گذاشت:

-نمی‌خواد انقدر بخشش کنی اموالت تموم میشه پسر 

به هم نگاه کردیم و صدای خندمون بلند شد. حالت جدی گرفتم :

-چهره ات یه چیزایی میگه ولی نمیفهممش

بی تفاوت سری تکان داد و گفت :

-دیگه مشکل از فهم تو! اگر سربازی میرفتی آدم فهمیده می شدی 

خم ابروهام را بیشتر کردم  که خودش را جمع و جور کرد و ادامه داد :

-خب داداش واسه ما قیافه نگیر مثل اینکه جنبه ات و از دست دادی!

از روی صندلی بلند شدم :

- نه !مثل اینکه نمی خوای  حرف بزنی، من وقت الکی ندارم تو بشین اینجا واسه خودت مگس بپرون 

از روی صندلیش بلند شد و روبه روی من ایستاد:  

- مامان گیر داد و گفت استراحت بسه، برو مشغول کار شو، این شد که من خدمت شما رسیدم 

گوشع لبم را بالا فرستادم و خنده کنان گفتم :

- خوب میبینم که باز اومدی زیر دست خودم بچه 

چهره‌ مظلومی به خودش گرفت و گفت :

- عالیجناب لطفا به من سخت نگیرید 

و برای ادای احترام کمر خم کرد؛ متوجه نیتش شدم و گارد گرفتم پاهاش را از هم باز کرد، مشتهاش را یکی پس از دیگری به سمت شانه و سینه من پرتاب می‌کرد. چند حرکت پی در پی زد و خسته شد؛ از موقعیت استفاده کردم و با ضربه‌ای به عقب پرتاب شد، خودش را کنترل کرد و ایستاد.دست روی شانه‌اش گذاشت و نفس زنان گفت:

-اینبار تو بردی، من تسلیمم!

دکمه کتم را بستم و قبل از خارج شدن از در گفتم:

-تو قسمت مالی مدیریت دست خودت این دختره سارا هم منشی و دستیار خودت باشه.

خوشحالی مسخره‌ای کرد و گفت:

-داداش دمت گرم

با تاسف سری تکان دادم در را باز کردم قبل از خارج شدن به سمتش برگشتم و گفتم:

-خداکنه دیر نشه! زودتر بزرگ شی 

بی‌توجه به عکس‌ العملش خارج شدم و به اتاق خودم  رفتم؛ سارا و کیانی در حال صحبت بودند با دیدن من از جا بلند شدن و ایستادند. خانم کیانی جلو آمد و برگه را دستم داد، به برگه درون دستم نگاه کردم:

-سارا پناهجویی؛ نام پدر علی، شماره شناسنامه.....، تحصیلات دیپلم. 

برگه را روی میزم گذاشتم و به روبه کیانی کردم:

-خانم پناهجویی منشی آقای جوادی هستنددر بخش مالی ،بهتره اتاق و کار رو بهشون معرفی کنید 

از چهره خشک شده کیانی خسته شده بودم:

-بهتره به کارتون برسید

موبایلم را برداشتم و شماره خاله را لمس کردم؛ بعد از چندین بوق خاله گفت:

-سلام، پسرم خوبی؟

پشت به میز کردم و به پنجره و فضای بیرون خیره شدم:

-سلام خاله جان، ممنونم. سارا و محمدحسن از امروز در یک بخش شروع به کار می‌کنن

صدای خاله کمی نگران شد:

-آرش جان؛ خودت بیشتر مراقب سارا باش

پلکهام را روی هم فشردم بلاتکلیف گفتم:

-نمی‌خواید هنوز بگید چرا انقدر اصرار دارید این دختر اینجا کار کنه؟ حالا هم که دارید میگید من مراقبش باشم!

-به موقعش بهت میگم، فقط تو این یه کار رو برای خالت انجام بده 

کلافه نفسم را بیرون فرستادم:

-کاش تا همینجا تموم بشه، فردا چیزای دیگه‌ای هم ازم نخواید. خودتون خوب می‌دونید که اصلا رابطه دوستانه و نزدیک با غریبه ها رو نمیخوام 

-خوبه دیگه! خیالم راحت شد برو به کارت برس، مواظب خودت باش.

 

@ارغوان @عاطی @دختر سیاه @پرتوِماه @بانوی سیاه @ببعی معتاد @سادات.۸۲ @یارا

ویرایش شده توسط محدثه مقدم

1fc33eed-d99c-4ac9-bc61-62155968547c_hpy

             نفس سوخته

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت سیزدهم:

"سارا"

همراه کیانی داخل یک اتاق شدیم، جلوتر از من رفت و کنار میزی ایستاد:

-پناهجویی جان، این میز شماست

به در قهوه‌ای رنگی اشاره کرد:

-این هم اتاق آقای جوادیه

با خوشحالی به اطراف نگاه کردم، میز شیک من و چند صندلی جلوی آن بود. قسمت ما با دیوارهای شیشه‌ای از بخش‌های دیگر جدا شده بود. با صدای کیانی به طرفش برگشتم:

- خب کار با سیستم رو بلد هستی؟

با لبخند گفتم:

-بله 

چند پروند روی میز گذاشت و گفت:

- بهتره کارت رو شروع کنی؛ اگر مشکلی داشتی ازم بپرس جانم 

از شخصیتش خیلی خوشم آمده بود، قبل از اینکه حرفی از دهانم خارج بشه صدایی گفت:

-شما می‌تونید برید، مشکلی باشه خودم هستم 

رو به صدا برگشتم و محمدحسن را دیدم، لبخندی زدم قبل از رفتن کیانی گفتم:

-خانم کیانی از راهنمایتون ممنونم 

آن هم سری تکان داد و رفت؛ محمدحسن جلو آمد و روبه‌رویم ایستاد. به اطراف نگاه‌ش را چرخواند و با لبخندی گفت:

-از همکاری باشما بسیار خوشحالم! 

موهای کم که به تازگی بلند شده بود، ابروهای نازک و بینی کشیده و چشمهایی که درست مانند رباب خانم بود؛ در این خانواده مهربانی و خوش‌رویی ارثی هست.

-منم از همکاری با شما خوشحالم آقای جوادی! 

در یک لحظه مرتب ایستاد و گوشه کت فرضیش را گرفت، ابرویی بالا انداخت و با صدای که تغییراش داده بود گفت:

-بله خانم؟؟؟

خنده‌کنان گفتم:

-پناهجویی هستم 

-بله خانم پناهجویی، بهتر سرتون به کار باشه و سر وقت آمد و رفت کنید، متوجه‌اید؟ 

حرکاتش درست مثل آرش بود،  با صدای بلندی خندهایمان را رها کردیم، با دیدن آرش که به سمت بخش ما می‌آمد با عجله و دست پاچگی پشت میز نشستم و خودم را مشغول نشان دادم. محمدحسن هم متوجه رفتار غیرمنتظره‌ام شد شروع به بلند-بلند حرف زدن کرد:

-ببین خانم پناهجویی این سیستم کمی پیچیده‌است ازتون انتظار هیچ اشتباهی را ندارم، حتما اگر مشکلی بود از من سئوال کنید 

حرفهایش را با سر تایید کردم و خودم را مشغول سیستم کردم، منتظر آمدن آرش بودیم که از کنار بخش ما گذشت و داخل بخش بغلی رفت. هم زمان نفسهایمان را بیرون فرستادیم:

-بهتر بیشتر مراقب باشیم این آرش ما یکم زیادی به کار محیط کار توجه داره، من میرم اتاقم کار پرونده‌های شرکت.....تموم شد برام بیار.

-چشم  

به ساعت نگاه کردم درست چهارساعت پشت میز نشسته بودم و کمرم درد گرفته بود، گردنم را ماساژ دادم و خودکار روی میز را برداشتم. خودکار را بالا آوردم، هنوز نوک خودکار روی برگه نیامده بود که انگشتهام لمس شد و از دستم به روی زمین افتاد. 

دستم را نمی‌توانستم تکان بدهم ، استرس و عرق سردی کل بدنم را در بر گرفته بود. سایه کسی را احساس کردم؛ سربلند کردم و آرش را روبه‌روی دیدم. 

با دست چپم، دست راستم را پایین انداختن و ایستادم. نگاهش به دنبال دستم رفت، خودم را کنترل کردم و گفتم:

-بله، مشکلی پیش آمده؟ 

نگاهش را از دستم به چشمهایم فرستاد و گفت:

-ساعت دوازده وقت ناهار، شما برید داخل سالن غذا خوری. به آقای جوادی هم اطلاع بدید بیان اتاق من 

-ممنون، چشم اطلاع میدم 

قدم برداشت و دور شد، خودم را روی صندلی انداختم و به دستم خیره شدم. اخه من که نمی‌تونم الان کاری کنم، با یک دستم قرصم را از گوشه کوله پشتی‌ام بیرون آوردم و داخل دهانم گذشتم. بتری اب را بین زانوهایم گذاشتم و با دست چپم درش را باز کردم و قرص را به معده‌ام فرو فرستادم.

به یاد آرش افتادم بلند شدم، در اتاق را زدم و با اجازه وارد شدم، محمدحسن را با عینک دیدم که مشغول برسی پرونده‌ها بود؛ سربلند کرد و گفت:

-خسته نباشی، میری ناهار؟ 

-آقای فرهنگ اومدن اینجا گفتن برید اتاقشون کارتون دارن 

سری تکان داد و گفت:

-این پسر خاله ما احمقه، تا اینجا اومده بگه من برم دفترش؟ باشه شما بروتا  تایم ناهاری تمام نشده 

از اتاق بیرون آمدم و پشت میزم نشستم؛ سعی کردم انگشتهام را حرکت بدم ولی دستم هنوز حسی نداشت. با نگاه غمگینی خیره به دستم بودم، محمدحسن از اتاق بیرون آمد و من خودم را مشغول سیستم کردم. دست راستم را با کمک دست چپم روی پام گذاشتم.  

-چرا نرفتی سالن غذاخوری؟ 

لبخندی زدم و دنبال کلمه‌ای بودم تا جواب بدم، چند ثانیه سکوت کردم و گفتم:

-کمی کارم مانده تموم بشه میرم 

شانه‌ای بالا انداخت:

-باشه، پس من میرم

ویرایش شده توسط محدثه مقدم

1fc33eed-d99c-4ac9-bc61-62155968547c_hpy

             نفس سوخته

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم:

بیکار به عقربه‌های ساعت روبه روم که درست در وسط دیوار بود نگاه می‌کردم؛ گشنه بودم ولی هنوز حس دستم برنگشته بود. مدت زیادی با دست چپ همه چیز را تمرین کردم ولی غذا خوردن را هنوز خوب نمی‌توانم انجام دهم.

صدای قدمهایی مرا از درد و غمهایم بیرون کشید؛ محمدحسن جلوی میزم ایستاد و گفت:

-هنوز نرفتی ؟

این امروز عجیب به من پیله‌کرده بود، چی میگفتم؟ اصلا می‌تونستم بگم دستم لمس شده و نمی‌تونم کار کنم؟  سکوت را اجاره کردم،گفت:

-من می‌خوام الان برم، بلند شو باهم بریم 

هیچ دلیلی نمی‌تونستم بیارم، بلند شدم و پشت سرش به راه افتادم. دستم همانند جسمی سنگین از بدنم آویزان بود، سنگینی که کتفم را بسیار اذیت می‌کرد. و من خوش‌خیال که فکر می‌کردم این داروها حالم را بهتر می‌کند.

به سالنی بزرگ رسیدیم،چهار میزه دوازده نفره ناهارخوری چوبی با رنگ قهوه‌ای کنار یکدیگر قرار داشتند. رفتیم و در خلوتترین قسمت نشستیم، خداروشکر که زیاد در دید نبودم ولی بازهم تعدادی خانم و آقا نگاهمان می‌کردند.

مردی جلوی ما دو ظرف غذا گذاشت، لوبیا پلو همراه با ماست و خیار بود. دلم از این همه خوشمزگی زیر رو شد و به صدا در آمد.صدای محمدحسن با خوشحالی پخش شد:

-این آرش توی هرچی اشتباه کرده باشه، واسه انتخاب آشپز خوب عمل کرده 

با اشتها شروع به خوردن کرد، از طرز خوردنش خندم گرفت؛ قاشقها را یکی پشت اون یکی داخل دهانش می‌فرستاد و ماست و خیار را همراهش می‌خورد.

سر بلند کرد و با دهان پر گفت:

-چرا نمی‌خوری؟ دوست نداری؟ 

به غذای خوش رنگ نگاه کردم و گفتم:

-می‌خورم، مدیرها همیشه پیش کارمندها غذا می‌خورن؟ 

-من اینجوریم از تنهایی غذا خوردن خوشم نمیاد ولی آرش ترجیه میده تو اتاق خودش غذا بخوره، بین خودمون بمونه کلا از ادم به دوره این پسر 

لبخندی زدم و سعی کردم دست راستم را تکان بدم ولی به نتیجه نرسیدم، آرام قاشق را در بین انگشتهای دست چپم گرفتم. قاشق را کمی پر کردم و بالا آوردم لرزش به این دستم هم منتقل شده بود آرام به سمت دهانم آوردم و محتوای داخل آن را بلعیدم. 

چند قاشق همینطور خوردم، برای بردن قاشق بعد دستم سنگین شد و قاشق از دستم با صدای گوش خراشی روی میز افتاد و ماست روی لباسم و میز ریخت. چند نفری نگاهی به من کردند و محمدحسن بهم خیره شد. اشک در چشمام حلقه زد و گفتم:

-ببخشید، ما باید بلندشم 

-مشکلی پیش اومده؟ تو که هنوز غذایی نخوردی! 

سر زیر انداختم و بلندشدم:

-ممنونم سیر شدم 

به سمت دفتر رفتم، ولی در بسته بود من نمی‌تونستم در را باز کنم. جلوی در ایستاده بودم و دلیل فشار عصبی زیادی که داشتم تحمل می‌کردم اشکهام پایین می‌ریخت.

-مشکلی پیش اومده؟؟

برگشتم و با دیدن کیانی انگار دنیا را بهم داده بودن، دماغم را بالا کشیدم و گفتم:

-چیزی نیست حساست دارم اشکهام میاد 

موشکافانه نگاهم کرد و گفت:

-نگو که می‌خوای باور کنم؟

با نگاه غمگین بهش خیره شدم:

-میشه در را باز کنی برم داخل؟ 

نگاهی به در و بعد به من کرد:

-نمی‌تونی در را باز کنی؟ 

از این سؤال ها و جوابهایی که براش نداشتم بیزار بودم:

-دستام خواب رفتن نمی‌تونم حرکتشون بدم 

کنجکاور نکاهم می‌کرد و بعد در را باز کرد با عجله داخل رفتم و خودم را روی صندلی انداختم ، قبل از رفتنش گفتم:

-کیانی دمت گرم 

چهره‌ی بامزه‌ای گرفت و با صدای نازکی گفت:

-خواهش می‌کنم گلم 

به دستهام نگاه کردم و آروم سرم  را پایین آوردم:

-تو جون عزیرتون یه امروز و باهام راه بیاین آبروی من و نبرید ، اینا اگر بفهمن من و اخراج می‌کنن

-با کی صحبت می‌کنی؟ 

هین بلندی کشیدم و از ترس زبانم را گاز گرفتم؛ چهره‌ام را درهم کردم وگفتم:

-آقای جوادی من و ترسوندید! 

-شما هم سر میز ناهار من و ترسونید این به اون در ، خب اگر نمی‌خواستی ناهار بخوری چرا آدم و شک می‌کنی ؟

خودم را نباختم و گفتم:

-باور کنید از عمد نبود یک لحظه رگ دستم درد گرفت و ناخواسته قاشق از دستم افتاد 

خنده‌ای کرد و گفت:

-باشه حالا نیاز به توضیح نیست منم شوخی کردم 

محمدحسن به اتاقش رفت و تلفن من هم به صدا در آمد، دست راستم حسش برگشته بود و همین باعث خوشحالیم شد. تلفن را برداشتم:

-بله، بفرمایید؟ 

صدای خانم کیانی داخل تلفن پیچید و گفت:

-آقای فرهنگ می‌خوان شما و آقای جوادی را ببینند

-بله الان به آقای جوادی اطلاع میدم 

تلفن را گذاشتم و پشت در اتاق در زدم، با صدای محمدحسن داخل رفتم:

-آقای فرهنگ گفتن بریم پیششون 

از صفحه لب‌تاب چشم برداشت و بلندشد؛ همراه هم به قسمت مدیریت رفتیم. خانم کیانی با دیدن ما بلند شد و در اتاق آرش را زد. وارد شد پشت سرش ماهم داخل رفتیم .

بعد از رفتن کیانی ما هم نشستیم؛ آرش با همان ژست شیک و خشکیده‌اش گفت:

-شما باهم همکار هستید و تمام بخش مالی این شرکت زیر دست شما رفت و آمد داره، یک مدتی که ایران نبودم از نظر مالی شرکت افت داشته و شما باید دلیل و راه حلش را پیدا کنید 

محمدحسن که تا این لحظه بسیار متین و آقا نشسته بود، تغییر حالت داد و گفت:

-تو رو خدا دست بردار آرش؛ هنوز نیومدم باز کلی کار داری میریزی سرم. اخه مگه تو با من پدر کشتگی داری؟ 

آرش باهمان اخم درهم گفت:

-اولا که تو مدید امور مالی هستی و به جز تایید کار خواصی انجام نمیدی، اگر کسی بخواد اعتراضی داشته باشه اونم خانم پناهجویی هستن

من که تا این لحظه ساکت بودم آب دهانم را بلعیدم و به نگاه منتظر آرش جواب دادم:

-فکر نمی‌کنم من مشکلی داشته باشم 

محمدحسن نگاهی تند به من کرد و گفت:

-نه مثل اینکه تو هنوز نمی‌دونی قرار چه بلایی به سرت بیاد 

ویرایش شده توسط محدثه مقدم

1fc33eed-d99c-4ac9-bc61-62155968547c_hpy

             نفس سوخته

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم:

آرش از روی صندلی بلند شد:

-فکر کنم من حقوق میدم که بدون اعتراض کار انجام بدید؛ من نگفتم بیاید اینجا که بخوام ازتون نظر بپرسم، اینجا من دستور میدم شما هم بعد از اطاعت انجام میدید، تفهیم شد؟ 

از جدیتش جا خوردم و لحن حرف زدنش بسیار بی ادبانه بود، محمدحسن با ناراحتی بلند شد و قبل از خارج شد از اتاق گفت:

-بله قربان 

خیره به رفتن و جای خالیش شدم، با صدای چند پروند که جلوی من روی میز خورد از جا پریدم و با چشمهای ترسیده به آرش نگاه کردم. نزدیک بود و چشمهای پر جذبه‌اش آدم را لال می‌کرد. 

-همینجا میشینی و پروندها را مرتب می‌کنی بعد می‌تونی ببری پیش خودت و وارد سیستمت کنی. مشغول شدم، یک ساعت گذشته بود که با صدای موبایلم چشم از پرونده‌ها برداشتم. دکمه  وصل تماس را فشاردم و به صدای نگران مامان گوش دادم:

-سلام سارا، کجایی؟ هرجا هستی زود خودتو برسون خانه رباب خانم!

استرسی تمام بدنم را در برگرفت، از جام ببند شدم که توجه آرش به من جلب شد:

-چی شده مامان؟ اتفاقی افتاده؟ 

قبل از اینکه مامان چیزی بگه در با شدت باز شد و به دیوار خورد؛ بهت زده به محمدحسن نگاه کردم:

-آرش، آرش بدبخت شدم 

رنگ صورتش هم رنگ گچ دیوار شده بود، صدای مامان داخل گوشم گفت:

_آقا رضا سکته کرده بردنش بیمارستان اصلا حالش خوب نیست بیا پیش رباب خانم بهت اللن نیاز داره 

تلفن قطع شد و استرس زیادی برای جسم بیمار من اصلا خوب نبود؛ پاهام بی حس شدن با ضرب روی زمین افتادم. محمدحسن خودش را به من رساند و گفت:

-تو هم شنیدی اره؟  

سرم را بالا و پایین کردم؛ آرش با عصبانیت فریاد زد:

- د بنال ببینم چی شده؟ 

محمدحسن با بغض گفت:

-بابا سکته کرده 

آرش و محمدحسن باهم همراه شدن که برن، گفتم:

-منم باهاتون میام 

آرش نگاهی به من که روی زمین نشسته بودم کرد و گفت:

-من میرم پایین منتظرم بیاید

آرش رفت و من هرچقدر تقلا کردک نتونستم بلند شم، محمدحسن جلو آمد و گفت:

-چرا بلند نمیشی؟

منتظر همین حرف بودم و شروع کردم به زار زدن، محکم روی پاهام کوبیدم و گفتم:

-نمی‌تونم این لعنتیا حسی ندارن برای تکان خوردن 

با تعجب به من نگاه می‌کرد:

-سارا تو بیماری خاصی داری؟ 

نمی‌خواستم جواب بدم، سکوت کردم. از اتاق خارج شد و چند دقیقه بعد آمد. کوله من در دستش بود:

-این کوله را بگیر سعی کن بلند بشی

کوله را گرفتم پاهام کمی حس داشت و خداروشکر می‌تونستم خودم را بکشم. کوله را با شدت کشید و من ایستادم کمی به جلو پرت شدم ، قبل از اینکه تعادلم را از دست بدم گوشه لباسش را گرفتم و ایستادم. 

سربلند کردم و به چشمهای نگرانش نگاه کردم، متوجه فاصله شدم و کمی صاف ایستادم. کوله در دستش بود من هم به دنبالش آرام خودم را می‌کشیدم.به آسانسور رسیدیم و بعد از ثانیه‌ای جلوی در روبه‌روی ماشین آرش؛ شیشه را پایین داد و به من و محمدحسن که توسط کوله در کنار عم بودیم نگاه خیره‌ای کرد. 

محمدحسن در را باز کرد و کمک کرد و من نشستم داخل با دستهایم پاهایم را داخل گذاشتم و خودش هم جلو نشست. تا خود خانه آقا رضا حرفی زده نشد.و تنها موزیک زیبایی پخش می‌شد.

روزگار غریبیست روزگار غریبیست نازنین

روزگار غریبیست نازنین آن که بر در میکوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد باندیشیدن خطر نکن

خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

روزگار غریبیست روزگار غریبیست نازنین

نمانده در دلم دگر توان دوری چه سود از این سکوت و آه از این صبوری

تو ای طلوع آرزوی خفته در باد بخوان مرا تو ای امید رفته از یاد

نمانده در دلم دگر توان دوری چه سود از این سکوت و آه از این صبوری

تو ای طلوع آرزوی خفته در باد بخوان مرا تو ای امید رفته از یاد

نمانده در دلم دگر توان دوری چه سود از این سکوت و آه از این صبوری

تو ای طلوع آرزوی خفته در باد بخوان مرا تو ای امید رفته از یاد

 

ویرایش شده توسط محدثه مقدم

1fc33eed-d99c-4ac9-bc61-62155968547c_hpy

             نفس سوخته

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم:

پاهام جون گرفته بود؛ در باغ باز شد و من با بالاترین سرعت از ماشین پیاده شدم. محمدحسن با سرعت از کنارم گذشت به دنبالش رفتم؛ مامان و رباب خانم در حال بحث بودند، رباب خانم می‌خواست بره و مامان جلوش را می‌گرفت.

رباب خانم با دیدن محمدحسن با صدای بلند زیر گریه زد و خودش را در آغوش پسرش انداخت. کنار مامان رفتم، با صدای آرومی کنار گوشم گفت:

-آقا رضا حالش خیلی بد بود، نمی‌دونم داشت با رباب خانم سر چه موضوعی بحث می‌کرد ولی فقط صدای رباب خانم و شنیدم که اسمم رو فریاد زد 

به مامان نگاه کردم و گفتم:

-خوب کردی نذاشتی تنها بره 

محمدحسن زیر بغل مادرش را گرفته بود وگفت:

-بهتره بریم بیمارستان! 

جلو رفتم و گفتم:

-منم باشما میام 

قبل از اینکه قدمی برداریم در باز شد و آرش داخل آمد، با دیدن رباب خانم حالت چهره‌اش تغییر کرد و خودش را به او رساند. رباب خانم محمدحسن را رها کرد و به سمت آرش رفت:

-دیدی بدبخت شدم آرشم

محمدحسن چهره‌اش درهم شد، گویا او از این رفتار مادرش راضی نبود. پسرش بود ولی رفتار رباب خانم این را نمی‌گفت. محمدحسن از کنارشان گذشت و گفت:

-من میرم ماشین رو بیارم 

ناخواسته از دهانم پرید:

-محمدحسن من باهات میام 

اول آرش و بعد مامان من را نگاه کردند، خودم هم توقع نداشتم که اسمش را بدون پس و پیش بزنم. خودم را طبیعی نشان دادم بعد از خداحافظی با مامان همراه او رفتم.او عصبی بود و این را راحت می‌توانستم از روی ضربه‌های دستش به روی فرمان و نگاههای کلافه‌اش به اطراف متوجه شوم. چند دقیقه‌ای گذشت و آرش همراه رباب خانم آمد. 

آرش در باز کرد و رباب خانم روی صندلی کنار محمدحسن نشست؛ در سمت چپ باز شد و خود آرش هم در فاصله یک صندلی کنار من نشست.

از مدل نشستنش خندم گرفته بود؛ پاهای بلندش در فشار زیادی جمع شد بود و یک جور خاصی در صندلی عقب جا نمی‌شد. خنده‌ام را خوردم ولی او در لحظه حالتم را شکار کرد و نگاه پرخشمی به من انداخت. 

لبم را به دندان گرفتم و از پنجره به بیرون نگاه کردم، رباب خانم گریه می‌کرد و حرف میزد:

-تقصیر من بود، من باید مراعات حالش رو می‌کردم ولی هی ادامه دادم سکوت نکرد، ای کاش لال شده بودم 

دست به سمت شانه‌اش بردم که هم زمان آرش هم دست جلو آورد، فاصله دستهایمان کم بود و هر دو برای دلداری رباب خانم پیش قدم شده بودیم. اول به دستش و بعد به چهر‌هاش نگاه کردم مثل همیشه اخم ریزی روی پیشانیش بود؛ هر دو چشم از هم برنمی‌داشتیم.

قفل؛ می دونی قفل چیه؟ آره دقیقا قفل شده بودیم. با پایین و بالا شدن ماشین که از روی دست اندازی پرواز کرده بود؛ هر دو به خود آمدیم. آرش دست عقب کشید و به بیرون چشم دوخت؛ من هم دستم را روی شانه رباب خانم فرود آوردم و گفتم:

-تو رو خدا خودتون و کمتر اذیت کنید، فقط یک اتفاق بود. ایشالله هرچه زودتر خوب میشن و کنارتون برمی‌گردن 

دست روی دستم گذاشت و گفت:

-سارا دخترم؛ من انقدر دوسش دارم که اصلا نمی‌تونم این دنیا رو یک لحظه بدون اون تصور کنم 

ناخواسته و بدون هیچ دلیلی نگاهم کشیده شد به آرش، و مرد غریبه‌ای که بی خجالت به من نگاه می‌کرد. به خودم آمدم و سرم را کمی تکان دادم تا تیکه‌های چسبیده شده مزخرف مغزم از هم جدا شوند. 

- بهتون قول میدم که الان میریم و آقا رضا رو سلامت برمیگردونیم 

حرف زدم، اخر این حرف زدن بیشتر شبیه به راه رفتن بود. من داشتم امید الکی می‌دادم و این را به خوبی همه افرادی که در این ماشین بودند می‌دانستند.

***********

همراه آرش و رباب خانم به داخل رفتیم تا محمدحسن ماشین را پارک کند؛ داخل رفتیم زیر بغل رباب خانم را گرفته بودم. آرش رو به من کرد و گفت:

-مراقبش باش تا من برم سئوال کنم کدوم بخش بردنش 

سرم را بالا و پایین کردم و پلک روی هم گذاشتم، نگاه کوتاه‌ی تحویلم داد و رفت. گوشه‌ای ایستاده بودیم که محمدحسن هم به ما پیوست؛ دست روی شانه مادرش گذاشت:

-غصه نخور دردت به جونم

رباب خانم هم سر روی شانه پسرش گذاشت و هق-هق کرد:

-من بدون رضا میمیرم، خدا بهمون رحم کنه 

چقدر این زن عاشق بود مظلوم، چقدر راحت به زبان می‌آورد عاشقانه‌هایش را هر چند عاشقانه‌ای بود که عجیب بوی غم می‌داد.

ویرایش شده توسط محدثه مقدم

1fc33eed-d99c-4ac9-bc61-62155968547c_hpy

             نفس سوخته

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم:

آرش جلو آمد و ما هم پشت سرش حرکت کردیم، رباب خانم دست من و طرفی دیگر دست محمدحسن را گرفته بود. هنوز به اتاقی که گفته بودند نرسیده بودیم، برانکاردی از همان اتاق خارج شد. رباب خانم دستهای ما را رها کرد و لرزان-لرزان قدم برداشت.

سنگینی روی شانههایش را به وضوح میدیدم، پارچه سفید را از صورت فرد پایین فرستاد. خودش بود آقا رضا با صورتی سفید و لبهای کبود، چشمهایی که بسته شده بود. شروع به نوازش صورتش کرد و با گریه‌ای مظلومانه می‌گفت:

-رضا دیدی همیشه تنهام میزاری؟ مگه قرار نبود میگفتی باهم پیر بشیم باهم بمیریم، رضا ببین هنوز محمدحسنمون داماد نشده، اخه من بدون تو چه جوری برای پسرم عروس بیارم؟ خودت گفتی نمیزاری برای عروس مادرشوهر بازی در بیارم اخه من بدون تو چه جوری زنده بمونم ؟

محمدحسن به گوشه‌ای از دیوار خزید و شروع کرد با سر به دیوار کوبیدن؛ بدترین و تلخترین صحنه را نظاره می‌کردم و میخکوب شده بودم. آرش به سمت محمدحسن رفت و او را به سختی از دیوار جدا کرد و در آغوشش گرفت. با صدایی بلندتر از حد معمول گفت:

-حواست کجاست؟ به جای ایستادن اونجا برو پیشه خاله 

مستقیم بهش نگاه می‌کردم و هنوز روی پاهام به زمین چسبیده بودم، اخمهای مشکیش را به رخم کشید و گفت:

-برو دیگه وایستادی به چی نگاه می‌کنی؟؟

بالاخره از زمین کنده شدم و خودم را به رباب خانم رساندم؛ به موقع رسیدم. از حال رفت به خودم تکیه دادمش و با صدای بلندی گفتم:

-آرش! 

به سرعت جلو آمد و رباب خانم را در آغوش گرفت؛ دستم زیر دستش گیر کرد و کشیده شدم. بهش نگاه کردم و او را متوجه دستم کردم، کمی دستش را رها کرد و دست له شده‌ام را بیرون کشیدم. به کمک پرستاری رباب خانم را با اتاق بردند و سرم برایش وصل کردند.

با دیدن محمدحسن که روی صندلی نشسته بود و سرش را بین دستهایش گرفته بود متوجه شدم آقا رضا را بردند؛ با سرعت از بیمارستان خارج شدم و چند آب و چند شکلات شیرین خریدم و با سرعت خودم را به داخل رساندم.

محمدحسن و آرش کنارهم نشسته بودند؛ آرشی که سکوت کرده بود و سرش را به دیوار چسبانده بود و محمدحسن که با خودش در حال حرف زدن بود.جلویشان ایستادم و یک بطری آب باز کردم و به طرف محمدحسن گرفتم، او هنوز در حال خودش نبود. انگار اصلا جای دیگری بود.

بطری آبی جلوی آرش گرفتم:

-شما هم یکم بخورید 

چند ثانیه بهم نگاه کرد و با تشکری کوتاه در بطری را باز کرد و آب را بالا کشید.روبه روی محمدحسن روی زانوهایم نشستم، بالاخره نگاهم کرد. با لحن آرام جوری که انگار بچه‌ای را باید آرام کنم گفتم:

-یکم آروم باش لطفا؛ این حال تو حال رباب خانم بدتر می‌کنه، اون الان تنها تکیه گاهش شمایی، نه با خودت نه با رباب خانم اینجوری بد نکن 

اشک از چشمهایش چک کرد و گفت:

-میدونی سارا من هنوز ندیده بودمش هنوز باهاش وقت نگذرونده بودم، من خیلی کارا و خیلی صحبتها باهاش داشتم 

آب را جلوی صورتش گرفتم:

-یکم بخور آروم بشی 

در سکوت بهم نگاه می‌کرد، پلکهایم را باز و بسته کردم:

-خواهش میکنم 

آب را گرفت و چند جرعه خورد، نگاه پر غصه‌‌ام را نمی‌توانستم از صورتش بردارم، درست یاد نبود بابا و بی کسی خودم افتاده بودم. او درست دیروز من بود و اشکهای من را تازه می‌کرد. با صدای آرش به خودم آمدم و ایستادم، اشکهایم را پاک کردم و منتظر نگاهش کردم.

نگاههایش کلافه و عصبی بود، دست در جیب شلوارش کرد و گفت:

-خاله خیلی به مراقبت نیاز داره، تنهاش نزار 

-شما نمی‌گفتید هم امکان نداشت رباب خانم و تنها بزارم 

نگاهش تغییر کرد و بطری آب را محکم در دستانم کوبید و گفت:

-برو پیش خاله! 

از رفتارش تعجب کردم و گفتم:

-محمدحسن چی میشه ؟ اخه اونم حالش خوب نیست 

از ببین دندانهایش گفت:

-مثل اینکه خیلی بهش علاقه پیدا کردی؟ نمی‌تونی ازش دل بکنی؟ 

با دهنی باز و چشمهایی درشت شده به این مرد بی نازکت روبه‌روی نگاه کردم، آب دهانم را پایین فرستادم و گفتم:

-حواست باشه داری با کی حرف میزنی

ویرایش شده توسط محدثه مقدم

1fc33eed-d99c-4ac9-bc61-62155968547c_hpy

             نفس سوخته

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم:

-من کاملا حواسم هست، دارم با کلفت خانه خالم صحبت می‌کنم. شما حواست باشه که خودت و خیلی نزدیک این خانواده نبینی هر چی باشه تو کلفت و کارگر اون خونه‌ای 

با  ناراحتی و اشک جوشیده چشمهام نگاهش کردم و رو گرفتم و برگشتم، به اتاق رباب خانم رفتم. هنوز چشمهایش بسته بود؛ روی صندلی نشستم و سرم را روی گوشه پایینی تخت گذاشتم. آرام  و آهسته و شاید هم بی‌صدا اشک ریختم. 

هم برای آقا رضا و هم برای بی کسی خودم، و چه بی‌شرمانه تحقیر شدم و سکوت کردم. دستهایم کم حس شدند و بازهم دردهایم همه یکدیگر را در آغوش کشیدند.با بالا و پایین شدن تخت سر بلند کردم ولی نتوانستم دستهایم را تکان دهم و از روی تخت بلندشان کنم. 

باید قرص میخورم ولی....به رباب خانم نگاه کردم و گفتم:

-بهترید؟ 

اشک از گوشه چشمانش سرازیر شد:

-من دیگه خوب نمیشم، ای کاش من رفته بودم 

اشکهایم بیخیال نمی‌شدند و باهم مسابقه به پا کرده بودند:

-اینجوری نگید خدا قهرش میگیره 

-میشه یه لیوان آب بهم بدی 

هرچه کردم نتونستم دستم را تکان دهم:

-خوبی مامان جان؟

بضغ کردم و با صدایی گرفته گفتم:

-بازم نمی‌تکونشون بدم 

-غصه نخور دخترم، اینجوری بغص نکن که غصه دلم سنگینتر میشه 

صدای گرفته‌اش را کمی بالا برد:

-آرش؟ آرش پسرم؟ 

هنوز چند ثانیه نگذشته بود که آرش داخل آمد،گفت:

-جانم خاله چی شده؟

رو به من کرد و گفت:

-داروهات و خوردی دخترم؟ 

با بغض سرم را تکان دادم

-کجاست؟ 

به کوله پشتی کنار پایم روی زمین اشاره کردم، با صدایی بی‌حال گفت:

-پسرم کمکش کن داروهاش و بخوره 

و ای کاش امروز اینجا نبودم، ای کاش زبان لال می‌شد نمی‌آمدم. و حالا یک نفر دیگر به آنان که از بیماریم خبر داشتند اضافه شد. از گوشه کیفم جعبه داروهایم را برداشت  و لیوانی آب ریخت، به سمتم آمد و آرام زمزمه کرد:

-با همین درد و مرض‌هات می‌خوای خودت و به محمدحسن بندازی؟ 

چشمهایم را روی هم فشردم و به سختی یکی از دستانم را تکان دادم،گفتم:

-بزارید داخل دستم

دارو را در دستم گذاشت، سرم را پایین بردم آن را خوردم. آب را جلوی دهانم گرفت؛ سرم را تکان دادم و بدون نگاه کردن به چهره‌اش گفتم:

-بدید رباب خانم تشنه شدن 

آب را به رباب خانم داد و گفت:

-میرم بگم بیان سرم را قطع کنن بریم خونه استراحت لازم دارید 

بعد از رفتنش کمی حس دستهایم برگشت و بلند شدم؛ کوله‌ام را روی شانه‌ام انداختم. پرستاری آمد و کارش را انجام داد، کمکش کردم و از روی تخت پایین آمد، زیر شانه‌اش را گرفتم و آرام قدم برداشتیم. 

محمدحسن و آرش هم به راه افتادند، جلوی بیمارستان ایستادیم تا آرش ماشین را آورد، محمدحسن جلو کنار آرش و من هم کنار رباب خانم نشستم. سرش را روی شانه‌ام گذاشت و آرابخش آرامش کرده بود فقط اشک می‌ریخت. 

ترافیک سنگین بود، چروکهای دست رباب خانم را نوازش می‌کردم سنگینی نگاه‌ی را احساس کردم. سر بالا آوردم و با چشمهای خیره آرش در آیینه روبه‌رو شدم. دست از سرم بر نمی‌داشت و حتی با نگاهش مرا تحقیر می‌کرد. دلم می‌خواست بی جایی می‌بستمش و تا جا داشت او را می‌زدم تا از این همه عصبانیتی که به من منتقل کرده بود خلاص می‌شدم. 

اصلا انگار بعضی ها فراموش کرده‌اند که روزی خواهند مرد، که این چنین متکبرانه به من و امثال من نگاه‌ی از سر تحقیر می‌کنند.

ویرایش شده توسط محدثه مقدم

1fc33eed-d99c-4ac9-bc61-62155968547c_hpy

             نفس سوخته

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت نوزدهم:

بعد از یک ساعت آه و ناله رباب خانم به خواب رفت؛ از اتاقش بیرون آمدم و به سمت پلهها رفتم. سرم پایین و دست به گردنم کشیدم. درست در پله پایینی آرش روبه‌روی ایستاده بود، راه کج کردم و از کنارش رد شدم. با صدایش ایستادم:

-از فردا قرار تو این خونه آدمهای زیادی رفت و آمد کنن، دوست ندارم چیزی کم و کسر یا حرفی در بیاد 

بی تفاوت پایین رفتم:

-توی این خونه هیچوقت کم و کسر نزاشتیم که الان بخوایم بزاریم بهتر بیشتر کنار رباب خانم باشی، احتمال داره از خواب بپرن، تنها نباشه بهتره 

داخل آشپزخانه رفتم ولی مامان نبود، به اتاقها هم سر زدم ولی نبود. داخل باغ رفتم؛ مامان گوشه ای ایستاده بود خیره به جایی آرام اشک می‌ریخت. درست پشت سرش ایستادم و شانههایش را نوازش کردم:

-گریه نکن درد به سرم 

برگشت و به من و بعد به جایی اشاره کرد، محمدحسن روی زانوهایش کنار درختی زجه میزد و به درخت مشت می‌زد:

-سارا حالا رباب خانم و این پسر و هیچکس به اندازه من و تو نمیفهمه، من مراقب رباب خانم هستم ولی فکر کنم تو بهتر بتونی با محمدحسن حرف بزنی، این خانواده رو جایی خانواده نداشتت بدون و کمکشون کن

سرم و تکان دادم:

-باشه شما غصه نخور برو یکم استراحت کن من با محمدحسن حرف میزنم خودم میام غذا درست می‌کنم شما فقط کنار رباب خانم باش 

برگشت بره، هنوز قدم برنداشته بودم، گفت:

-حالت بهتره؟ داروهات و خوردی؟

الهی قربون دل نگرانش بشم:

-اره مامانم من مراقب خودم هستم 

به سمت محمدحسن رفتم و بالا سرش ایستادم، اصلا اینجا نبود انگار در زمان دیگری در حال گشت و گذار بود، دستهایم را بغل گرفتم:

-بابام خیلی جون بود، تازه می‌خواستم باهاش خیلی چیزا رو تجربه کنم؛ یک روز چشم باز کردم و وارد یک کابوس بزرگ شدم همیشه فکر می‌کردم کابوس برای خوابه ولی من نزدیک به سه ساله که دارم هر روز و هر شب توی این کابوس زندگی می‌کنم. میدونی تنها چیزی که باعث نمیشه این کابوس من رو از پا در بیاره فقط وجود مامانمه وگرنه.....

نفس عمیقی کشیدم، حرفهام را شنیده بود و بی‌حال به درخت تکیه داده بود؛ پاهاش را دراز کرد . چشمهاش کبود و صورتش قرمز شد، نگران بهش نگاه کردم:

-من دو سال تمام ندیدمش، تازه ‌می‌خواستم...

سرش را پایین انداخت و شونهاش به لرز در آمد، با سرعت داخل رفتم و از داخل کیفم آرامبخش برداشتم. به سرویس بهداشتی رفتم و جعبه کوچک کمک های اولیه را برداشتم. از روی میز ناهار خوری لیوانی آب ریختم و خودم ر ا کنار محمدحسن رساندم. 

روی زانوهایم نشستم و قرص را جلوی صورتش گرفتم، چند ثانیه به دستم و بعد به چهره‌ام نگاه کرد، چشمهایم را به علامت مثبت روی هم فشردم، اول قرص و بعد لیوان آب را سر کشید.

-میشه دستت و جلو بیاری؟ 

به صدا درست مثل کسری شده بود، دست جلو آورد و کمی زخم دستش را تمیز کردم و باندی نازک به دور انگشتهایش بستم.کارم تمام شد و ایستادم:

-بهتر یکم استراحت کنی

از جاش بلند شد و جلوتر از من به راه افتاد، داخل رفتیم قبل از اینکه به سمت اتاقش بره برگشت و رو به من گفت:

-ممنون که هستی 

پشت کرد و در اتاقش را بست، نفس عمیقی کشیدم و در دلم گفتم:

-ای کاش درست در زمان تنهایام یکی اینطور مراقبم بود، ولی خب من کسی رو نداشتم بخاطر تمام لطفهای پدرانه آقا رضا قول میدم تا جایی که بتونم مراقب پسرش باشم

به آشپزخانه رفتم، مامان روی صندلی نشسته بود در فکر فرو رفته بود. به سمتش رفتم و گونه‌اش را بوسیدم؛ به من نگاه کرد و گفت:

-باید غذا درست کنیم، قرار پسر بزرگه رباب خانم هم بیاد

-خانمشم میاد؟ 

از روی صندلی بلند شد و گفت:

-از خانمش جداشده، همراه کسری میاد

از شنیدن همچین خبری شکه شدم، اونا در کنار هم خیلی زیبا و برازنده بودن. 

-من میرم پیش رباب خانم مرغ و قورمه سبزی گذاشتم فقط برنج  مانده و سالاد و ماست و خیار، خودم میام برنج میزارم.

رفتم داخل سرویس صورتم را شستم، داخل اتاقی رفتم و از ساک پارچه‌ای مامان تونیک و شلوار راحتی و آزارد سرمه‌ای رنگم را بیرون آوردم و همراه شال مشکی پوشیدم. 

 

 

ویرایش شده توسط محدثه مقدم

1fc33eed-d99c-4ac9-bc61-62155968547c_hpy

             نفس سوخته

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم:

سالاد را در ظرف پایه برنزی ریختم و آماده داخل یخچال گذاشتم، با صدای زنگ آیفون از آشپزخانه خارج شدم و به داخل سالن رفتم.بعد زدن دکمه آیفون در ورودی را باز کردم و جلوی در ایستادم؛ با دیدن کسری از خودم بیرون آمدم و به سمتش دویدم. درست باباش را رها کرد و با صدای بلندی گفت:

-سارا جون 

دستم و باز کردم و در آغوش گرفتمش، محکم صورتش را بوسیدم:

-وای که چقدر دلم برات تنگ شده بود عشق من 

صورتم را با دستهای کوچیک قاب گرفت و با صدای خوشگلش گفت:

-سارا جون کلی خوشحال شدم که شما اینجایی

با لبخند ازش چشم گرفتم و به پدرش نگاه کردم، گفتم:

-سلام، خوش آمدید 

با دیدن چهره‌ی غمگینش نبودن آقا رضا بهم یادآوری شد، گفت:

-سلام، مامان کجاست؟ 

کسری را زمین گذاشتم و دستش را گرفتم:

-به کمک آرامبخش داخل اتاقشون هستن 

قدمی به جلو برداشت و باز به عقب برگشت و گفت:

-میشه لطفا مراقب کسری باشید؟ 

-نگران کسری نباشید 

چهره‌ی مردی که روبه‌رویم ایستاده بود اصلا مانند گذشته نبود، گوشه چشمهای رنگیش خط افتاده بود و لبهایش دیگر مثل گذشته از کشش لبخند خبری نبود. موهای کوتاهش هم مانند درویشان بلند و بی ‌روح بود. رفتن همسرش او را از پا در آورده بود. با کشیدن شدن دستم متوجه شدم آقا احسان رفتند و من در افکارم غرق شدم. 

همراه کسری داخل رفتم، آرش و احسان را در آغوش هم دیدم و شانه‌های افتاده پسری را که از غم بی‌پدر شدن به لرزه در آمده بود. کسری دستم را رها کرد و به سمت پدرش رفت، با صدای بغض‌آلودی گفت:

-بابا، چرا داری گریه می‌کنی؟ 

 آقا احسان از آرش فاصله گرفت ، دست روی صورتش کشید و گفت:

-مثل تو که دلت تنگ میشه گریه می‌کنی منم دلم تنگ شده بود 

آرش به من و کسری نگاه می‌کرد و هیچ حرکتی نمی‌کرد، آرام با اشاره دست و لبهایم گفتم:

-بچه رو دریاب 

با چشمهای متعجب هنوز بهم نگاه می‌کرد، کسری جلوش ایستاد و سرش و بالا گرفت:

-شما کی هستی اشک بابای من و در آوردی؟ 

با حرف کسری من آقا احسان نگاه کردم و دوتایی لبخند زدیم، آرش بالاخره دهان باز کرد:

-من داداش و رفیق بابات هستم، من تو  رو چند باری دیدم ولی تو خیلی کوچولو بودی من و یادت نمیاد 

دست به کمر گفت:

-ببین آقاه هر کی هستی دیگه نبینم اشک بابای من و در بیاری که با من طرفی 

ای خدا؛ این بچه انقدر بامزه حرف میزنه که دوست دارم بخورمش. آرش با لبخند خیلی قشنگی بهش نگاه می‌کرد جلو رفتم و کنارش زانو زدم، دستاش گرفتم و گفتم:

-به نظرت خوبه بریم لباسات و عوض کنیم و یه آب خنک به دست صورتت بزنیم، بعد بریم یه غذای خوش مزه با اون سالادیی که دوست داری بخوریم؟ 

با خوشحالی پرید بغلم و گفت:

-عالی سارا جون، فقط..

با مظلومیت نگاهم کرد و ادامه داد:

-فقط من از آب خنک خوشم نمیاد میشه آب گرم صورتم بزنیم ؟ 

دیگه جلوی خودم و نگرفتم و محکم لپش را بوسیدم و گفتم:

-تو چقدر شیرینی، چشم بیا بریم 

قبل از اینکه بریم به باباش گفت:

-تا ما بربم با سارا جون شما هم بزو لباساتو عوض کن بابای بیا از اون سالاد خوشمزه ها بخوریم، باشه؟ 

احسان دستی به موهای کسری کشید و بعد به من نگاه قدردانی کرد و گفت:

-چشم شما برو تا منم بیام 

بردمش داخل اتاق خودش و با کلی خنده و شوخی لباساش را عوض کردم، دست و صورتش را آب زدیم و موهای فرفری بلند خوشگلش را شانه زدم. بی هوا نگاهش غمگین شد و زوی زمین نشست، از رفتارش شوکه شدم و کنارش نشستم:

-چی شده قهرمان؟ 

با بغض بچگانه‌ای گفت:

-وقتی مامانم از خونمون رفت بابام همیشه شب ها اینجوری مثل امروز گریه می‌کنه، یعنی اون دلش برای مامانم خیلی تنگ شده؟ 

با شنیدن این حرف آن هم از زبان کسری دلم گرفت؛ او خیلی کوچیک بود برای دیدن و لمس کردن همچین غمهای بزرگی برای او کمی زود بود. 

به خودم آمدم و دستش را گرفتم:

-بدو بریم که سالادها دارن باهم کسری را صدا میزنن

چهره‌ش رنگ عوض کرد و با خوشحالی گفت:

-وایی سارا جون بدو که دلم آب افتاد 

ویرایش شده توسط محدثه مقدم

1fc33eed-d99c-4ac9-bc61-62155968547c_hpy

             نفس سوخته

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یک:

روی صندلی میز ناهارخوری داخل آشپزخانه نشسته بود و با چشمهای منتظر به حرکات من نگاه می‌کرد، ظرف سالاد را روی میز گذاشتم ظرف را برداشتم و مشغول کشیدن سالاد دست ساز خودم شدم؛ کلمهای ریز شده و هویج رنده شده، کمی ذرت و سس مایونز همراه با ادویه های گرم که به اسم من نامگذاری شده بود. 

با صدای کسری که گفت:

-شما اومدید؟ 

با فکر کردن به این که پدرش هست با لبخند سر بلند کردم؛ با دیدن آرش جا خوردم و خندم تبدیل به یک اخم بزرگ شد. لبخند چندشی زد و رو به کسری گفت:

-بابات کمی خسته بود و خوابش برد، من اجازه دارم پیش شما از این سالادی که مخصوصا کسری خان بخورم ؟ 

کسری نگاهی به من کرد و بعد به آرش، گفت:

-باید از سارا جون بپرسید، چون ایشون این سالاد و درست کردن

آرش با چشمهای متعجب به کسری نگاه می‌کرد و این پا و اون پا می‌کرد که چطور به من بگه، کسری پیش قدم شد و گفت:

-ساراجون میشه عمو آرش هم از سالاد مخصوص بخوره؟ 

بشقاب دیگه‌ای برداشتم و سالاد ریختم، کنار آرش رفتم و با اشاره من روی صندلی کنار کسری نشست. بشقاب را جلوش گذاشتم و به چشمهاش خیره شدم با سری که بالا گرفته بود و به من نگاه می‌کرد گفتم:

-البته که میشه، چون شما می‌خوای

درست صندلی روبه‌روی نشستم و به کسری نگاه کردم، با لذت می‌خورد و سرش را تکان می‌داد. سرش را بلند کرد و به آرش گفت:

-عمو خوش‌‌ مزه است؟ 

آرش  بشقابش را خالی کرد و نگاهش به ظرف سالاد بود گفت:

-خیلی خوب بود موافقی یه بار دیگه بخوریم؟ 

به هم نگاه کردن و هم زمان بشقاب‌هاشون را با لبخند جلوی من گذاشتن، با تعجب به رفتارهای بچگانه آرش و خوشحالی کسری نگاه می‌کردم که کسری گفت:

-سارا جون لطفا یه بار دیگه؟ 

براشون بشقاب و پر کردم، کمی سالاد روی میز ریخت دستمالی برداشتم و تمیزش کردم. رفتم سمت سینگ ظرفشویی دستم را شستم، از پنجره آشپزخانه محمدحسن را دیدم که روی صندلی فلزی سفید رنگ داخل حیاط نشسته بود. بشقابی برداشتم و کمی سالاد داخلش ریختم و داخل سینی گذاشتم. قبل از خارج شدنم از آشپزخانه مامان جلوم ظاهر شد و گفت:

-کجا میری مادر؟ باید ناهار و آماده کنیم دیر شده 

به سینی داخل دستم اشاره کردم و گفتم:

-پیش محمدحسن میرم 

از کنارم گذشت و گفت:

-پس من ظرفها رو آماده می کنم تا شما بیاید

هنوز نرفته بودم بیرون که دستی سینی را گرفت، اول به دست و بعد هم به صاحبش نگاه کردم.آرش گفت:

-بهتر تو بری ناهار را آماده کنی، من براش میبرم 

سر از رفتارهاش در نمی‌آوردم، کمی مکث کردم و بعد سینی را به دستش سپردم. او رفت و من به این فکر کردم که چقدر شخصیتهای متفاوتی داره. به آشپزخانه برگشتم و مامان را در حال بازی با کسری دیدم:

-من میز و آماده کنم

مامان با صورتی که غرق خنده شده بود گفت:

-تو برو آقا احسان و رباب خانم و صدا بزن من آماده می کنم 

لپ کسری را بوسیدم و رفتم، چند ضربه‌ای به در زدم که صداش گفت:

-فرمایید! 

در را آرام باز کردم و گفتم:

-منم آقا احسان با اجازه

داخل رفتم، کنار پنجره ایستاده بود و نگاهش به بیرون بود، گفت:

-فکر کنم مثل همیشه دیر رسیدم

در را کمی باز گذاشتم و نزذیکتر رفتم:

-با فکر کردن به این چیزها بیشتر خودتون رو اذیت می‌کنید شما رو کسری نباید اینجوری ببینه 

نفس عمیقی کشید:

-اون خیلی بیشتر از سنش میفهمه، این اواخر خیلی ناراحته به شما چیزی نگفته؟ 

با یادآوری حرفهای کسری کمی سکوت کردم، برگشت و بهم نگاه کرد:

-چیزی گفته؟ 

آرام سرم را تکان دادم و گفتم:

-اون متوجه شده که شما بخاطر مادرش شبها گریه می‌کنید 

نگاهش غمگینتر از قبل شد:

-برای اون خیلی زود بود که بی مادر بزرگ بشه 

آب دهانم را بلعیدم و با لحن آرامی گفتم:

-ببخشید من نباید دخالت کنم ولی به قول یک بزرگی یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایانه 

سکوتش را که دیدم، گفتم:

-ببخشید اصلا فراموش کردم برای چی آمد بودم، لطفا بیاین ناهر که کسری کنار شما غذا بخوره  

برگشتم که از در خارج شم با صداش ایستادم:

-سارا، میشه ازت بخوام یه مدت مراقب کسری باشی؟ 

-البته چرا که نه من خدامه که با کسری باشم 

لبخند دندان نمایی زد و گفت:

-به قول یک بزرگی مرسی که هستی 

موشکافانه نگاهش کردم و گفتم:

-مطمئنید این جمله رو بزرگی گفتن 

دست داخل جیبهای شلوار راحتیش کرد و گفت:

-بالاخره باید ازت کپی می کردم 

از اتاق بیرون رفتم و گفتم:

-پایین منتظرتون هستن 

پشت در اتاق رباب خانم ایستادم، ولی هیچ صدایی بلند نشد. آرام در را باز کردم و داخل رفتم. کنار تختش ایستادم و به چهره‌ش نگاه کردم، آرام در خواب فرو رفته بود. دلم نیاومد بیدارش کنم و پتو را روش مرتب کردم. آرام از اتاق خارج شدم.

ویرایش شده توسط محدثه مقدم

1fc33eed-d99c-4ac9-bc61-62155968547c_hpy

             نفس سوخته

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دوم:

از پله‌ها پایین و اومدم و همه را دور میز ناهارخوری دیدم؛ جلو رفتم و به مامان برای آوردن غذاها کمک کردم. همراه مامان دور میز نشستیم و مشغول شدیم. محمدحسن بشقاب جلوم را برداشت و برام برنج کشید؛ ازش تشکر کردم و ظرفم را گرفتم، لبخندی زد و گفت:

-سالاد عالی بود! 

با لبخند جوابش را دادم و خودم را با خوردن مشغول کردم؛ قاشق از دست کسری افتاد و محتویاتش روی لباسش ریخت. بلند شدم و کنارش رفتم، به لباسش چشم دوخته بود و گریه می‌کرد، صندلیش را جابه‌جا کردم و روی زانو جلوش نشستم:

-الان میرم باهم تمیزش می‌کنیم 

احسان هم موهاش و نوازش کرد و گفت:

-اره باباجون لباس تمیز میشه گریه کردن نداره که 

لبهاش را با بغض جمع کرد و با صدای ضعیفی گفت:

-اخه این لباس و مامانم برام خریده بود 

احسان قاشق را داخل بشقابش رها کرد و صدای دلخراشی داخل فضا پخش شد، به همه نگاه کردم. همه در سکوت به این پدر و پسر نگاه می‌کردن، نگاهم به مامان افتاد که با اشاره گفت:

-کسری رو ببر 

دست کسری را گرفتم و گفتم:

-بیا بریم من کمکت می کنم 

کسری خیره به پدرش بود و احسان هم خیره به روبه رو نگاه می‌کرد؛ ما به سمت اتاق رفتیم که صدای محمدحسن به گوشم خورد که گفت:

-هر چقدر ناراحت یا عصبانی هستی باید خودت و جلوی کسری کنترل کنی اون فقط یه بچه است 

صدای کشیدن شدن صندلی نشام می‌داد که کسی از روی صندلی بلند شده، صدای احسان  را شنیدم:

-بهتر شما غذاتون رو تا سردنشده بخورید 

کسری را به اتاقش بردم و لباسش را از تنش در آوردم،گفتم:

-موافقی حموم بری؟ 

اشکهاش را پاک کرد و گفت:

-تنهایی؟ 

قبل از اینکه حرفی بزنم صدایی گفت:

-من باهات میام 

احسان کنار من ایستاد و گفت:

-بهتر پدر و پسری بریم فقط شما لطف کن لباس براش آماده کن 

لبخند دندان نمایی زدم و گفتم:

-بله، حتما 

خم شدم و گونه کسری را بوسیدم و گفتم:

-حسابی آب بازی کن، خواب بغد از حموم خیلی مزه میده 

با چشمهای متعجب و بانمکی گفت:

-سارا جون مگه خوابم مزه داره؟ یعنی مثل شیرینی و شوری هستش؟ 

صدای خنده من و احسان اتاق را برداشت، موهاش را بهم ریختم و گفتم:

-خواب مزه شیرینی داره مثل شکلات خوشمزه است 

آب دهانش را با صدا بلعید و گفت:

-پس اومدم می‌خوابم 

از اتاق خارج شدم. از پلهها پایین رفتم پله اخر بودم که پاهام بی حس شد و روی هوا ماندم، منتظر کوبیده شدن روی ژمین بودم که لباس تنم کشیده شد و ایستادم. با کمک دستام و خودم را به نردههای پله آویزون کردم، سرم را چرخواندم و با دیدن آرش زیر لب گفتم:

-خدایا، همش باید این جلوم سبز بشه؟ 

رهام کرد و آروم سر خوردم با کمک دستهام روی پله نشستم؛ جلو آمد و درست روبه‌روم زانو زد. چشمهایی درشت و مشکیش عجیب میخندید و برق می‌زد.

-شنیدم چی گفتی ولی خب نشنیده می‌گیرم 

با چشمهای عصبانی بهش خیره شدم و ادامه داد:

-تو بیماری؟ 

با چشمهایی که کمی ابری شده بود نگاهش کردم، منتظر به لبهام چشم دوخته بود:

-به شما ربطی نداره؟ 

چهره جدی به خودش گرفت و گفت:

-تو داری تو شرکت من کار می‌کنی باید بدونم که این لمس شدنات علتش چی هست؟ 

یاد شرکت افتادم و بی مقدمه گفتم:

-غکر نکنم تا یه مدت بتونم بیام، چون نمی‌تونم رباب خانم و تنها بزارم 

بلند شد و گفت:

-خودم می‌خواستم بگم تا مدتی که خاله بهتر شه نمی‌خواد بیای ولی میگم کارها رو برات بفرستن اینجا رسیدگی کنی 

با این که خیلی خسته می‌شدم چاره‌ای جز قبولی نداشتم، من به اون حقوق احتیاج داشتم

-ممنونم 

-بهتر تشکرت و با خوب انجام دادن کارهات نشون بدی 

مثل یک ماموت گنده از کنارم گذشت و رفت.

ویرایش شده توسط محدثه مقدم

1fc33eed-d99c-4ac9-bc61-62155968547c_hpy

             نفس سوخته

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و سوم:

آرش رفت و من دست زیر چانه ام گذاشته بودم و منتظر یک امداد شدم؛ هنوز دقایقی نگذشته بود که مامان همراه محمدحسن از آشپزخانه بیرون آمد. مامان با دیدن من جلو آمد و با صورتی که مثل گچ سفید شده بود گفت:

-چی شده سارا؟ آمپولهات رو هنوز نزدی؟ 

دست به سمت مامان داز کردم و با کمکش بلند شدم و گفتم:

- فردا میرم میزنم 

همراه مامان راه افتادم که با صدای محمدحسن به یاد آوردم که اون هم مکالمه ما را شنیده.

-اتفاقی افتاده سارا خانم؟ 

سرم رو زیر انداختم چشمهای خسته و اشکبارم را مخفی کردم، همراه مامان از کنارش گذشتم و گفتم:

-خوبم ممنون 

به اتاق رفتیم و روی تخت نشستم، مامان هم لباس عوض کرد و کمک کرد من هم لباسم را تعویض کنم. و چقدر درد آور بود که مادرم مجبور بشه برای من خم و راست بشه و من را جمع کنه. مامان روی تخت دو نفره کنارم دراز کشید و دست نوازشی روی موهام زد و اروم زمزمه کرد:

-فردا حتما برو 

بهش نگاه کردم و لبخند گشادی زدم و گفتم:

-چشم میرم خسته ای استراحت کن 

چشم به سقف اتاق دوخته بودم؛ بیماری من مثل یک دیو سیاه بزرگ بود که همراهم می‌آمد. سایه‌ی مرگی بود که دست از سرم برنمی‌داشت؛ بیماری که نه درمان مشخصی داشت و نه جواب قطعی درباره مرگ ادم می‌داد. گاهی آرزو می‌کنم ای کاش دکتر زمان مشخصی برای بهبود یا شاید مرگ می‌داد.

حداقل این چنین تکلیف آدم مشخص بود.حس پاهام بهتر شده بود ولی بی‌خوابی دست از سرم بر نمی‌داشت. بلند شدم و مانتو و شالی به تن کردم و آرام با کمک دیوار به باغ رفتم. خودم را به تاب رساندم و روش نشستم. کمی به آسمان نگاه کردم و که سنگینی روی تاب اضافه شد؛ چشم چرخواندم و در طرف دیگر تاب احسان را دیدم. کمی خودم را جمع و جور کردم و شالم را جلو کشیدم.

لبخندی زد و گفت:

-چرا بیداری؟ 

دستهام را بغل گرفتم و گفتم:

-بی‌خوابی بعضی وقتا به سرم میزنه 

لبخندی زد و گفت:

-کسی رو دوست داری؟عاشقی؟ 

از سئوالش جا خوردم و در سکوت بهش خیره شدم، با کمک پاهاش تاب را به حرکت درآورد و گفت:

-آدمها وقتی عاشق میشن دیگه نمی‌تونن مثل قبل راحت و با آرامش بخوابن 

برگشت و بهم نگاه کرد:

-پس تو عاشقی 

سریع جواب دادم:

-نه! نه اصلا اینطور نیست 

خنده‌ای کرد و در سکوت تاب خوردیم، به خودم جرات دادم و پرسیدم:

-من آدم کنجکاوی هستم و بیشتر از این نمی‌نونم جلوی خودم و بگیرم، میشه یه سئوالی ازتون بپرسم؟ 

صداش غمگین شد و گفت:

-میدونم چی می‌خوای بپرسی! مادر کسری رو من از دست دادم 

با تعجب گفتم :

-چرا؟ 

نفس عمیقی کشید و گفت:

-بخاطر غرورم، من هیچوقت فکرشم نمی‌کردم که از دستش بدم ولی دادم

ادامه نداد وسکوت کرد؛ ماندن بیشتر را جایز ندونستم و قبل از رفتن شعری خواندم:

-می‌بینم
آن شکفتنِ شادی را
پروازِ بلند آدمیزادی را
آن جشنِ بزرگ روز آزادی را.
کیوان
خندان به سایه می‌گوید:
دیدی؟
به تو می‌گفتم!
آری.
تو همیشه راست می‌گفتی.
می‌بینم.
می‌بینم

 

نگاهش کردم  و گفتم: 

-گاهی صبر کردن خوبه، گاهی هم بده. شما باید بفهمید که صبر شما درسته یا غلط، شما اگر بخواید می‌تونید یکبار دیگه به خودتون و احساساتتون فرصت بدید ولی تا قبل از اینکه دیر بشه. 

ویرایش شده توسط محدثه مقدم

1fc33eed-d99c-4ac9-bc61-62155968547c_hpy

             نفس سوخته

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.