رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان خفاش | فاطمه بیگ نیا کاربر انجمن نود و هشتیا


fatemehbeig
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: خفاش

نام نویسنده: فاطمه بیگ‌نیا( کاربر انجمن نود و هشتیا)

ژانر: عاشقانه، پلیسی

 

خلاصه: دختری که از بچگی توی یک باند بزرگ خلاف بزرگ شده و جون آدم‌ها واسه‌ش ارزشی نداره و تموم کسانی رو که می‌خوان جلوی پیشرفتش رو بگیرن رو کنار می‌زنه و اجازه دخالت کسی رو توی زندگیش نمی‌ده. 

پسری که جز یکی از افرادیه که سعی داره از پیشرفت دختر جلوگیری کنه؛ تا اینکه…

 

مقدمه:

عشق را ناچیز در نظر می‌گرفتم تا آمدی،

عشق را نمی‌دیدم و مسخره می‌کردم که آمدی،

تو چه کردی با این دل سنگ من؟

چه کردی با این دل خودخواهِ من که حالا فقط برای تو می‌تپد و تو را می‌بیند؟

 

ویراستار: @_Zeynab

ناظر: @Niyayesh_khatib

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#خفاش

#پارت_اول

 

طبق معمول ساعت شش به صورت خودکار از خواب بیدار شدم، از روی تخت بلند شدم و به سمت حموم رفتم.

آب رو باز کردم تا وان پر بشه و بعد چند دقیقه که پر شد، آب و بستم و رفتم توش.

آب گرم حالم رو بهتر کرد، یه نفس عمیق کشیدم و چشم‌هام رو بستم و سعی کردم ذهنم رو خالی کنم.

من ژاتیس ،معروف به خفاشم.

بیست ساله که زنده‌م و توی گروهی که هر کار خلافی که فکر کنین، کردن؛ از آدم رباعی گرفته تا قاچاق مواد مخدر و حتی بدن انسان و… زندگی می‌کنم.

گروهی که رئیس باندش من رو بزرگ کرده و از بچگی به جای خاله بازی بهم یاد داده چطور آدم بکشم و چطور جون آدم‌ها رو راحت بگیرم.

اون می‌گه من رو وقتی بچه بودم و گم شده بودم پیدا کرده و فقط همین…

هیچ‌وقت از گذشته‌م توضیح کاملی نداده.

 بهم می‌گن خفاش چون وقتی ده سالم بود، وقتی یکی از نوچه‌های شایان( رئیس باند) اذیتم کرد، شب یه لباس مشکی پوشیدم و با تفنگی که شایان واسه تولدم بهم داده بود، سر وقتش رفتم و برای اولین بار آدم کشتم.

وقتی همه خبردار شدن هیچ‌خوبه دعوام نکرد و در عوض همه تحسینم کردن؛ حتی یادمه شایان یه مهمونی بزرگ تشکیل داد واسه این کارم و همون شب هم بهم لقب خفاش رو داد، خفاش شب! 

از اون شب به بعد یه جورهایی شدم دست راست شایان و البته تنها دختر باند شایان.

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#خفاش

#پارت_دوم

 

از حموم بیرون اومدم و رفتم سر وقت لباس‌هام، یه شلوار مشکی چرم با لباس ستش در آوردم و پوشیدم، موهام رو خشک کردم و دم اسبی بستم، یه خط چشم هم کشیدم که چشم‌هام رو وحشی‌تر نشون می‌داد.

به خودم توی آینه نگاه کردم؛ خوبه، مثل همیشه!

از اتاقم اومدم بیرون و به سمت پله‌ها رفتم و ازشون اومدم پایین. محکم و پر قدرت قدم‌هام رو بر می‌داشتم، همین که آخرین پله رو اومدم، کیان رو دیدم.

 

- به-به خفاش، چطوری؟!

 

من‌ هم مثل همیشه سرد جوابش رو دادم:

- خوبم.

 

و از کنارش رد شدم.

کیان از من بزرگ‌تر بود و یه جورایی هم‌بازی بچگی‌های من… هه، مسخره‌بازی!

به سمت سالن غذاخوری رفتم، طبق معمول نجمه اونجا بود؛ وقتی من رو دید، خیلی گرم سلام و صبح بخیر گفت، من هم فقط با تکون دادن سرم جوابش رو دادم.

نجمه هم واسه آوردن صبحونه‌م قدم‌هاش رو تند کرد.

همیشه صبحونه‌م رو تو اتاق می‌خوردم؛ اما امروز ترجیح دادم بیام توی سالن.

چند دقیقه طول نکشید که صبحونه‌م رو آماده کرد و تحویلم داد.

 

من هم مشغول شدم که صدای عفت رو شنیدم که صدام می‌زد:

- خانم جان؟!

 

برگشتم سمتش و نگاهش کردم که ادامه داد:

- شایان خان کارتون دارن، گفتن در اولین فرصت برید به اتاقشون.

 

« باشه!»ی آرومی گفتم و بعد از تموم کردن صبحونه‌م راه افتادم سمت اتاق شایان.

امروز اینجا خیلی شلوغه، مثل اینکه یه آتیش‌بازی در راهه.

به در قهوه‌ای رنگ رسیدم که اتاق مخصوص شایان بود، بدون در زدن در رو باز کردم و رفتم تو.

 

به شایان که حالا کلافه و عصبی نگاه‌م می‌کرد، نگاه کردم که گفت:

- دختر من چندبار به تو بگم اول در بزن بعد بیا؟! بیست سالته، دیگه کی می‌خوای یاد بگیری؟ می‌دونی هر کی به جای تو بود...

 

حرف‌هاش رو دیگه از حفظ بودم، با خودش تکرار کردم:

- الان هزاربار با یه تیر خلاصش کرده بودم.

 

نگاه‌م کرد و ادامه داد:

- خوبه خودت‌ هم می‌دونی و هنوز یاد نگرفتی.

 

سرش رو به علامت تاسف تکون داد، من هم بیخیال رفتم و نشستم روی صندلی نزدیک به میز کارش و بی‌حوصله نگاهش کردم و گفتم:

- خب، جریان چیه؟

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#خفاش

#پارت_سوم

 

- خوبه، خوشم می‌آد مثل خودمی، حرف آخر رو اول می‌خوای.

 

به سمت میزش خم شدم و گفتم:

- دست پرورده خودتم.

 

- ایول به خودم، ببین چی ساختم!

- مزه پرونی بسه پیر خرفت، بگو قضیه چه؟!

- بار آخرت باشه می‌گی پیر خرفت!

 

با یه پوزخند نگاهش کردم که عصبی ادامه داد:

- قراره از اون‌ور آب جنس‌هایی که یه ساله منتظرش هستم بیاد؛ ولی خب می‌دونی که خیلی‌ها واسه‌ش دندون تیز کردن که اگه قافل بشیم ازش، رو هوا می‌زننش.

- خوبه، خیلی خوبه.

- معلومه که خوبه؛ خب پس مسئولیت این آتیش‌بازی هم با تو!

- کجا تحویل می‌گیرن جنس‌ها رو؟

- واسه تحویلش اون دو تا تحفه‌ی دیگه( کیان و شروین) رو می‌فرستم، تو باید اینجا باشی که کسی هوس ناخُنک زدن به جنس‌ها رو نداشته باشه.

- اوکی

 

از روی صندلی بلند شدم و گفتم: 

- تموم اطلاعات جنس‌ها و کسایی که قصد ناخُنک زدن دارن رو تا غروب بفرست اتاقم!

- این‌جوری که حرف می‌زنی، حس می‌کنم تو رئیسی و من زیر دستت.

 

جوابش رو ندادم و از اتاق اومدم بیرون.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#خفاش

#پارت_چهارم

 

وقت ناهار بود و همه سر میز مخصوص نشسته بودیم که شایان بحث جنس‌ها رو کشید وسط و رو به شروین و کیان گفت:

- از فردا واسه سفرتون وسیله‌هاتون رو جمع و جور کنید که به مشکل بر نخورید!

 

کیان خونسرد رو به شایان گفت:

- مگه جنس‌ها دو هفته‌ی دیگه نمی‌رسن، خب فردا واسه رفتن زود نیست؟ 

- چشم خیلی‌ها دنبال جنس‌هاست، بهتره از همین الان برید که حواستون باشه.

 

شروین رو به من کرد؛ ولی مخاطبش شایان بود:

- خفاش هم می‌آد؟ 

- نه خفاش نمی‌آد، باید اینجا باشه و حواسش باشه کسی قصد ناخنک زدن نکنه.

- آها، بعد چرا خفاش باید بمونه و ما بریم تو دهن شیر؟ می‌دونی که ممکنه لو بره، پلیس بریزه اونجا و دخل همه رو بیاره.

- شروین شروع نکن!

- چرا شروع نکنم، مگه خفاش هم عضو این گروه نیست، چرا باید بشینه و نگاه کنه؟!

 

بعد طوری که انگار چیزی یادش افتاده، گفت:

- آها، یادم نبود خفاش دختر و ضعیفه.

 

تا الان ساکت بودم ولی دیگه داشت زیادی زر می‌زد، حرفش رو قطع کردم و محکم کوبیدم رو میز و داد زدم:

- اوهوی شروین، بفهم داری چی بلغور می‌کنی! این دختری که داری در موردش حرف می‌زنی هزار نفر مثل تو رو لت و پار کرده و علاقه‌ی زیادی داره بزنه دندون‌های تو رو بریزه تو دهنت.

- اوهوک، شاخ نشو واسه من‌ها! هیچ غلطی نمی‌تونی بکنی.

- نشونت می‌دم.

 

یهو صدای عصبی شایان بلند شد:

- بسه، خفه خون بگیرید!

 

هر دو عصبی به هم دیگه زل زده بودیم که لب زدم: 

- بعد از ناهار می‌بینمت. 

 

و یه پوزخند هم نثارش کردم و از سر میز بلند شدم و به سمت اتاقم پا تند کردم.

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#خفاش

#پارت_پنجم

 

در اتاقم رو کوبیدم به هم، خیلی عصبی بودم، با خودش چی فکر کرده پسره؟ی لاشیِ عوضی؟

 

یهو یه صدایی از درون خودم گفت: 

- تو خودت لاشی نیستی، عوضی نیستی؟ تا حالا هزار تا آدم کشتی، جون هزار تا آدم رو گرفتی، لاشی نیستی؟

- خفه شو، خفه!

 

یه نفس عمیق کشیدم و روی تخت نشستم و عصبی لای موهام رو که دم اسبی بسته بودم، دست کشیدم. چشم‌هام رو بستم و سعی کردم خودم رو آروم کنم که صدای در اومد.

 

- بله؟ 

 

صدای کیان اومد که گفت:

- منم ژاتیس، می‌شه بیام تو؟!

 

دندون‌هام رو روی هم ساییدم و عصبی گفتم: 

- ژاتیس نه، خفاش! 

- باشه-باشه، خفاش. میشه بیام تو؟

- بیا تو!

 

کیان با مکث در اتاق و باز کرد و اومد داخل.

 

- می‌دونم از حرف شروین ناراحت شدی؛ ولی خب…

 

پریدم وسط حرفش رو گفتم:

- ولی خب چی، هان؟

 

کیان کلافه دستش رو کشید توی موهاش و گفت:

- نه ببین منظورم این نیست که حرف‌هاش درسته… خواستم بگم تو که دیگه شروین رو می‌شناسی، نباید این‌طوری جوش بیاری و قصد کشتنش رو بکنی! 

- اتفاقا دقیقا قصد کشتنش رو دارم.

- ببین خفاش، ما همه عضو یه گروهیم، نباید با هم دشمن باشیم! همه باید با هم باشیم، نه اینکه همدیگه رو بکشی. می‌فهمی چی می‌گم؟!

- می‌دونم نفهم که نیستم؛ ولی دیگه داره از حد خودش میگذره.

- باشه قبول دارم؛ ولی خفاش بیخیال زدن هم دیگه بشین…

- حتی فکرش هم نکن بیخیال زدنش بشم.

- خفاش بسه، می‌رم به شروین می‌گم من نذاشتم بری واسه دعوا.

- نمی‌خواد، می‌رم دخلش رو می‌آرم تا بفهمه خفاش کیه.

- می‌فهمه، خوبش هم می‌فهمه… دیگه بار آخرشه از این چیزها می‌گه، من از طرفش قول می‌دم.

 

حرفی نزدم که ادامه داد:

- قبوله خفاش، بیخیال شو باشه؟

 

کلافه موهام رو که اومده بود جلوی چشمم، فرستادم پشت گوشم و گفتم:

- باشه برو بیرون، میخوام استراحت کنم!

- باشه فعلا.

 

و از اتاق بیرون رفت، می‌دونستم به غرورش برخورده؛ ولی بهتر از این نمی‌تونستم باهاش رفتار کنم. 

چشمم رو دور تا دور اتاق چرخوندم که چشمم خورد به پوشه‌ی آبی رنگی که روی میز مطالعه‌م گذاشته شده بود خوبه، اطلاعات رسید.

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#خفاش
#پارت_ششم

به سمت میز مطالعه‌ام رفتم و پوشه رو باز کردم، اول اطلاعات جنس‌ها رو خوندم. عالیه! سودش میلیاردیه. 
بعدش رفتم سراغ کسانی که قصد ناخنک زدن دارن، طبق معمول سیروس عضو این افراد بود. پیر خرفت نزدیک هشتاد سالشه؛ ولی باز هم بیخیال نمی‌شه. 
نگاهی به بقیه کردم، همه رو می‌شناختم. چشمم خورد به یکی که تا حالا ندیده بودمش، به مشخصاتش نگاه کردم.
رادمان زند با بیست و هفت سال سن. 
عجب! این رو ندیده بودم، باید بگم واسه‌م آمارش رو دربیارن. 

با این فکر از اتاق زدم بیرون و با صدای بلند گفتم:
- هاشم، آی هاشم! کدوم گوری هستی؟

هاشم سراسیمه اومد گفت:
- جانم خانم؟!
- می‌خوام آمار یکی رو واسه‌م دربیاری.
- چشم خانم، کی هست؟ 
- رادمان زند، جزو کسانی بود که به جنس‌ها چشم داره. تا حالا ندیده بودمش، میخوام آمارش رو دربیاری!
- چشم خانم حتما.
- خوبه، می‌تونی بری!

صدای شایان رو از پشت سرم شنیدم:
- چی شده؟ 

روی پاشنه چرخیدم به سمتش و گفتم:
- هیچی، بین افرادی که قصد ناخنک زدن دارن یه تازه وارد دیدم، خواستم آمارش رو دربیاره.
- رادمان زند، آره؟!

ابروهام رو انداختم بالا گفتم: 
- آره خودشه؛ ولی فکر نکنم خطری داشته باشه.
- اتفاقا کسی که باید ازش بترسیم همین تازه وارده.
- اوه، مگه چیکاره‌س؟ 
- بهتره هاشم برات آمارش رو بیاره.

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#خفاش

#پارت_هفتم

 

سرم رو تکون دادم و به سمت حیاط رفتم، اوایل آبان بود و هوا کم-کم داشت سرد می‌شد، 

به سمت ته حیاط رفتم، جایی که آرومم می‌کرد. روی تابی که بین دوتا از درخت‌ها بود، نشستم و سعی کردم فکرم و آزاد کنم. 

یه نفس عمیق کشیدم و با پاهام آروم تاب و به حرکت در آوردم، چشم‌هام رو بستم که یهو شدت حرکت تاب بیشتر شد، 

چشم‌هام رو باز کردم و به کسی که داشت تاب رو حول می‌داد نگاه کردم؛ کسی نبود به جز کیان.

 

بدون اینکه بهش توجه کنم، باز هم چشم‌هام رو بستم که صداش رو شنیدم

- خفاش پایه‌ای بریم بیرون؟!

- بریم بیرون چیکار؟ 

- خب… خب می‌خوام در مورد یه موضوعی باهات حرف بزنم.

- درمورد جنس‌هاست؟ 

 

کیان کلافه دستش رو لای موهاش کشید و گفت: 

- نه-نه، اصلا در مورد اینه‌ا نیست.

-پس درمورد چیه؟ 

-درمورد خودم، خیلی وقته می‌خوام باهات حرف بزنم؛ ولی خب هربار نشده؛ یعنی خب چطور بگم… نتونستم بگم.

 

تعجب کردم، خیلی عجیب شده رفتارش. 

 

- باشه، پس منتظر بمون حاضر بشم!

 

چیزی نگفت و فقط سرش رو تکون داد من هم به سمت ساختمون حرکت کردم، به محض اینکه در ورودی رو باز کردم با شروین روبه‌رو شدم که پوزخندی زد و ابروهاش رو انداخت بالا و گفت: 

- کجا با این عجله؟

 

کلافه نگاه‌ش کردم و گفتم:

- به تو هیچ ربطی نداره، بفهم این رو! چیکاره‌ی منی که بهت جواب پس بدم؟ اگر هم الان می‌بینی زنده‌ای، فقط بخاطر کیان بوده و تمام!

 

دستش رو برد توی جیب شلوار جینش و گفت:

- ببین جوجه، حد خودت رو بدون وگرنه بد می‌بینی!

 

مثل خودش پوزخند زدم و گفتم: 

- هیچ غلطی نمی‌تونی بکنی.

 

و بدون اینکه منتظر جوابش باشم، از کنارش رد شدم و به سمت اتاقم حرکت کردم.

*****

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#خفاش

#پارت_هشتم

 

توی ماشین نشسته بودیم، کیان چیزی نمی‌گفت و ساکت بود. 

اعصابم از دست شروین به هم ریخته بود، دیگه حوصله‌ی جر و بحث کردن با این یکی رو ندارم. 

به بیرون نگاه کردم و دیدم داریم از شهر خارج می‌شیم. 

 

با تعجب برگشتم سمتشو گفتم: 

- کجا داری می‌ری؟ 

- جای بد نمی‌برمت.

- هوی کیان، حواست به خودت باشه‌ها، هرچی فکر توی اون مغز بی‌خودت داری بریز بیرون!

 

کیان کلافه یه لحظه نگاه‌م کرد و دوباره نگاه‌ش رو داد به جلو و کف دستش رو آروم کوبید روی فرمون و گفت:

- چی درمورد من فکر کردی ژاتیس؟ 

 

پردیم وسط حرفش و گفتم:

- خفاش کیان، خفاش! فقط یک‌بار دیگه بگی ژاتیس…، اون‌وقت من می‌دونم و تو.

 

کیان سرش رو تکون داد و دیگه چیزی نگفت. چند دقیقه گذشت که ماشین رو نگه داشت، به بیرون نگاه کردم، یه جای سرسبز و اگه صادقانه بخوام بگم… عالی!

کیان از ماشین پیاده شد، اومد سمت من و در طرف من رو باز کرد و دستش رو به سمتم گرفت؛ ولی بدون هیچ توجه‌ی به دستش از ماشین پیاده شدم، زیر چشمی بهش نگاه کردم، انتظار داشتم عصبی باشه؛ ولی آرومِ آروم بود.

 

دستم رو بردم توی جیب شلوارم و گفتم:

- خب چیزی شده؟ 

 

بدون توجه به سوال من گفت:

- اینجا هواش خیلی خوبه، دوسش دارم. یه جور خلوتگاهمه.

 

مکث کوتاهی کرد و نگاهش رو چرخورد روم و گفت: 

- دنبالم بیا! 

 

و بدون اینکه منتظر جواب من باشه راه افتاد، من هم بدون حرفی دنبالش راه افتادم که بالاخره رسیدیم به نوک تپه.

از اون بالا انگار تهران زیر پاهات بود، خیلی حس عجیبی بود، هیچ صدایی نمی‌امد، ساکتِ ساکت بود.

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#خفاش

#پارت_نهم

 

وقتی از این بالا به تهران نگاه می‌کردم، باورش برام سخت بود که توی این شهر کوچیک انقدر آدم خلافکار وجود داشته باشه که جون آدم‌ها براشون ارزش نداشته باشه.

 

بدون مقدمه پرسیدم: 

- چرا منو آوردی اینجا، مگه نگفتی اینجا خلوتگاه‌ته؟ آدم کسی و نمیبره خلوت گاه‌ش.

 

کیان سرشو تکون داد و گفت:

- درسته خلوتگاه‌مه؛ ولی خب تو فرق داری.

- چه فرقی؟! 

- فکر کنم دیگه باید بگم.

- چی رو؟! 

 

حرفی نزد و سکوت کرد که گفتم:

- کیان داری عصبیم می‌کنی. چرا چیزی نمی‌گی؟!

- حوصله داری برات یه داستان تعریف کنم؟ 

- تعریف کن!

 

کیان یه نفس عمیق کشید و گفت:

- داستان یه پسر کوچولویی که توی پرورشگاه بزرگ شده و هر شب و به امید اینکه فردا مامان و بابادار بشه سر رو بالشت گذاشته. پسر کوچولو وقتی می‌دید که دوست‌هاش مامان و بابادار می‌شن، به‌شون حسودی می‌کرد… تا اینکه یه روز خبر آوردن یه مامان و بابا دارن می‌آن، خودشون رو حاضر کنن! پسر کوچولو رفت جلوی آینه، بهترین لباساش رو پوشید، موهاش رو شونه زد که حداقل این‌یار انتخاب بشه. 

وقتی کامل حاضر شد، رفت پیش بقیه که یکی از بچه‌ها به‌ش گفت:« با خودت چی فکر کردی اینقدر به خودت رسیدی؟ لابد با خودت فکر کردی این‌بار انتخابت می‌کنن. کور خوندی بچه!» پسر کوچولو عصبی شد و باهاش دست به یقه شد و یه دعوای بزرگ شروع شد. 

وقتی از هم جداشون کردن، پسر کوچولو چشمش به یه غریبه افتاد که داشت نگاه‌ش می‌کرد؛ وقتی اون غریبه دید که پسر کوچولو داره نگاه‌ش می‌کنه، به‌ش اشاره کرد و بی‌حرف از اونجا رفت بیرون.

فردای اون روز به‌ش خبر دادن که داره صاحب مامان و بابا می‌شه و وسایلش رو جمع کنه؛ چون دارن می‌آن دنبالش. 

پسر کوچولو خیلی خوشحال شد. سریع وسایلش رو جمع کرد و منتظر موند تا بیان دنبالش.

بعد از چند ساعت بالاخره اومد؛ ولی یه مشکلی وجود داشت و اون هم این بود که فقط بابا داشت.

با خودش فکر کرد حتما مامانش خونه وایساده تا براش غذاهای خوشمزه درست کنه؛ ولی این‌طور نبود… خبری از مامان نبود.

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#خفاش

#پارت_دهم

 

وقتی به خونه رسیدن، یکی اومد و یه عالمه قوانین به‌ش گفت. اون گفت اگه انجام نده خیلی راحت می‌میره.

پسر کوچولو خیلی ترسیده بود چند بار خواست فرار کنه؛ ولی هربار که تلاش کرد، نتونست.

 دیگه مطمئن شده بود نمی‌تونه از اونجا فرار کنه تا اینکه یه ماه گذشت و به‌ش گفتن قراره آموزش ببینه و بردنش به یه سالن تیراندازی. 

اونجا چشمش افتاد به دختری که تقریبا هم سن و سال خودش بود. خیلی خوشحال شد که بالاخره یکی هم سن خودش پیدا شده. 

خلاصه روزها گذشت و پسر کوچولو هر روز با دختر تمرین می‌کرد تا اینکه یواش-یواش پسر کوچولو بزرگ شد، پسر خیلی به دختر وابسته شده بود؛ طوری که نمی‌تونست یه لحظه از دختر دور باشه. 

پسر خیلی با خودش کلنجار رفت تا بالاخره فهمید دیوانه‌وار دختر رو می‌خواد و عاشقش شده.

 

از حرف‌هایی که زده بود کپ کرده بودم. هیچی‌ش رو باور نداشتم؛ اصلا باور نداشتم که… 

 

کیان اومد روبه روم وایساد و گفت:

- الان اون پسر روبه‌روی همون دختر وایساده و بالاخره بعد از چند سال موفق شده که به عشقش اعتراف کنه.

 

مکث کرد و باز هم ادامه داد:

- خفاش! دیوونه‌وار می‌خوامت؛ تو بخوای جونم هم برات می‌دم. اگه قبول کنی که با هم باشیم، قول میدم از باند شایان می‌زنیم بیرون و می‌ریم جایی که دستش به ما نرسه. دیگه دور خلاف و خط می‌کشیم و زندگی‌مون رو می‌کنیم. خفاش اگه قبول کنی خوشبختت می‌کنم و نمی‌ذارم آب تو دلت تکون بخوره.

 

کنترلم رو از دست دادم و دستم رو آوردم بالا و محکم زدم تو صورتش و عصبی گفتم:

- با خودت چی فکر کردی کیان، هان؟ فکر کردی این چرندیات رو باور می‌کنم، فکر کردی باور می‌کنم تو یه بچه پرورشگاهی که شایان با یه دعوا تو رو انتخاب کرده؟ آره…؟

- ببین خفاش، الان چیزی نگو! خوب فکرهات رو بکن و بعد تصمیمت رو…

 

زدم وسط حرفش و گفتم:

- تصمیم من همینه؛ دیگه اصلا درباره‌ش حرف هم نزن، فهمیدی؟!

 

و پسش زدم و به سمت ماشین حرکت کردم صداش رو از پشت سرم شنیدم: 

- خفاش صبر کن، صبر کن! ببین داری اشتباه می‌کنی.

 

اومد جلو رمو گرفت که داد زدم: 

- کیان خفه شو، خفه شو! آدمت رو بد انتخاب کردی، خیلی بد. دیگه نمی‌خوام هیچی در موردش بشنوم؛ حتی دیگه نمی‌خوام ریختت رو ببینم. اگه فقط یک درصد ام برام ارزش داشتی، حالا دیگه نداری. تمام!

- اما اون پسر کوچولو... 

 

پریدم وسط حرفشو گفتم: 

- بره بمیره اون پسر کوچولو!

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_یازدهم

 

به محض اینکه رسیدیم، سریع از ماشین پیاده شدم و در ماشین رو به هم کوبوندم و با قدم‌های تند به سمت ساختمون حرکت کردم.

 

در ورودی رو باز کردم و داشتم به سمت اتاقم می‌رفتم که صدای شایان رو شنیدم:

- خفاش بیا بشین کارت...

 

سریع پریدم وسط حرفش و گفتم:

- شایان الان نه بزار واسه بعد!

 

و بدون اینکه به‌ش وقت حرف زدن بدم، رفتم تو اتاقم و هرچی حرص داشتم، سر در اتاقم خالی کردم و محکم بستمش.

بدون مکث سمت حموم رفتم و آب سرد رو باز کردم و رفتم زیر دوش که یهو کل ماهیچه‌هام منقبض شدن.

سعی کردم دوباره حرف‌های کیان رو مرور کنم. یعنی چی آخه؟ یعنی کیان بچه پرورشگاهیه؟ 

هیچی درمورد گذشته کیان نمی‌دونستم. نه تنها کیان؛ بلکه از گذشته شروین هم نمیدونستم. یعنی شروین هم بچه پرورشگاهیه؟ یعنی کیان عاشقم شده؟ 

عشق! خیلی مسخره‌س. عشق فقط مال کتاب‌هاست. عشق وجود نداره، کیان می‌خواد بازی‌م بده. می‌دونم… می‌دونم.

یه نفس عمیق کشیدم. آب رو بستم و از حموم اومدم بیرون. لباس‌هام رو عوض کردم و رفتم سمت تختم. 

به ساعت نگاه کردم، ساعت شیش عصر بود. یکی از قرصای آرامبخشم رو خوردم و خوابیدم.

وقتی بیدار شدم ساعت دوازده و پانزده دقیقه بود. اوه، چقدر خوابیده بودم. 

اصلا سابقه نداشت؛ سریع لباس پوشیدم و از اتاق زدم بیرون. کسی نبود، همه توی اتاق‌هاشون بودن. 

به سمت آشپزخونه رفتم و در یخچال رو باز کردم. زیاد اشتها نداشتم پس یه دونه سیب برداشتم و شروع کردم به خوردنش. 

خواستم از آشپزخونه برم بیرون که یهو رخ به رخ کیان شدم.

 

اخم‌هام رو کشیدم توی هم و خواستم از کنارش رد بشم که صداش رو شنیدم:

- خفاش، حرف‌هام همه‌ش از ته دلم بود. دروغ نگفتم!

- برام مهم نیست. جوابم بهت صد در صد منفیه! از چشمم افتادی کیان.

 

نذاشتم باز حرفی بزنه و رفتم توی اتاقم و در رو بستم.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_دوازدهم

 

لب‌تاپم رو باز کردم، طبق معمول رفتم توی گوگل و درمورد راز موفقیت‌ها خوندم؛ اینجوری تجربه می‌گرفتم.

به خودم که اومدم ساعت سه صبح بود. لب‌تاپم رو بستم و سعی کردم بخوابم؛ ولی هر کاری می‌کردم، خوابم نمی‌برد تا بالاخره اینقدر فکر کردم که نفهمیدم کی خوابم برد.

صبح با صدای در از خواب پاشدم. یعنی کیه اول صبحی؟ 

 

بدون باز کردن در اتاق گفتم:

-کیه اول صبحی؟ 

 

صدای هاشم اومد که گفت:

- خانم جان اطلاعاتی که خواسته بودید در مورد رادمان زند رو آوردم.

- باشه پایین منتظر باش، میام!

- چشم خانم.

 

دستم رو کشیدم توی موهام و فرستادمش پشت گوشم. به ساعت نگاه کردم، ساعت هفت بود. سریع پاشدم و رفتم یه دوش ده دقیقه‌ای گرفتم و لباس‌هام رو پوشیدم. 

حین اینکه داشتم موهام رو خشک می‌کردم، به نجمه گفتم صبحونه‌م رو بیاره توی اتاق.

 

نجمه هم بی‌حرف اطاعت کرد و بعد از چند دقیقه که کارم با موهام تموم شد، نجمه هم صبحونه‌م رو آورد و گفت:

- خانم کاری با من ندارید؟!

- نه می‌تونی بری.

 

بی‌حرف از اتاق رفت بیرون. صبحونه‌م رو خوردم و رفتم پایین که هاشم رو دیدم. به‌ش اشاره کردم.

 

دنبالم اومد، یکی از مبل‌ها رو انتخاب کردم و موقع نشستم به هاشم هم اشاره کردم بشینه و بعدش گفتم:

- خب می‌شنوم.

- رادمان زند، بیست و هفت ساله، پسر رادان زند که دارای مدرک فوق تخصص قلب و عروقه که اون رو از یکی از بهترین دانشگاه‌های ونکوور، یکی از شهرهای کانادا گرفته.

- چی، پسر رادان؟ رادان مگه پسر داره؟

- بله خانم؛ ولی خوب مثل اینکه از وقتی بچه بوده پیش مامانش یعنی در کانادا زندگی می، کرده؛ ولی حالا به درخواست رادان یعنی پدرش، اومده ایران و حالا هم حتما قصد کمک به پدرش رو داره.

- اگه می‌خواسته به پدرش کمک کنه دیگه چرا رفته دکتر شده؟

- به احتمال زیاد واسه رد گم کنیه.

- آها خوبه، همین‌ها کافیه. می‌تونی بری!

- چشم. راستی خانم! شایان خان گفتن که بعد از ناهار برید اتاقشون، مثل اینکه جلسه گذاشتن.

 

سرم رو تکون دادم و چیزی نگفتم.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_سیزدهم

 

به طرف اتاق شایان راه افتادم و مثل همیشه بدون در زدن در رو باز کردم. اولین نفر با شایان چشم تو چشم شدم که داشت برام خط و نشون می‌کشید.

بی‌توجه به‌ش نگاه‌م رو چرخوندم. کیان و شروین هم توی اتاق بودن و کنار هم نشسته بودن. کیان سرش پایین بود و شروینم که طبق معلوم پوزخند رو لبش بود.

رفتم روی صندلی روبه‌روی شروین نشستم و گفتم:

- خب این جلسه که تشکیل دادین واسه چیه؟ 

- دختر تو واقعا خنگی یا خودت رو زدی به خنگی؟! چی می‌تونه باشه به غیر از جنس‌ها؟

 

حرصم گرفت. پسره‌ی اشغال! حالت متفکری به خودم گرفتم و گفتم:

- هر چی فکر می‌کنم، نمی‌دونم کی گفتم آقای الاغ عر-عر کن که شروین صداش دراومد! 

 

دستش رو مشت کرد و گفت: 

- داری بزرگ‌تر از دهنت حرف می‌زنی.

 

با حالتی که انگار دارم به زور جلوی خنده‌م رپ می‌گیرم، گفتم:

- اِه، نه بابا! خوب شد گفتی.

 

صدای عصبی شایان بلند شد:

- هر دوتاتون خفه خون بگیرید!

 

خیلی خونسرد برگشتم سمت شایان و گفتم: 

- دور از جونم!

 

و یه لبخند حرص‌درار زدم که یه چشم غره‌ی توپ به‌م رفت و گفت:

- خب، واسه این گفتم اینجا جمع بشین که در مورد عملیاتی که از فردا شروع می‌شه، صحبت کنیم.

 

نگاهی به کیان و شروین انداخت و گفت:

- فردا سر ساعت هشت راه میوفتین که تا ظهر اونجا باشین. حواستون رو شیش دنگ جمع می‌کنید و لحظه‌به‌لحظه آمار کاراتون رو می‌دید!

 

نگاه‌ش رو چرخوند روی من و گفت:

 

- خفاش! تو هم اینجا باید حواست شیش دنگ جمع باشه که اگه کسی پا کج گذاشت، دخلش رو بیاری.

 

سرم رو تکون دادم و گفتم:

- حله.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_چهاردهم

 

#یک_هفته_بعد

یک هفته از رفتن کیان و شروین می‌گذره و کارها داره خوب پیش می‌ره و تا حالا مشکل خاصی پیش نیومده بود؛ واسه همین گفته بودیم که زودتر جنس‌ها رو منتقل کنن و امروز قرار بود جنس‌ها برسه دستمون.

 

یهو صدای عصبی شایان از اتاقش بلند شد: 

- یعنی چی شروین؟ چی داری می‌گی؛ پس شما اونجا چه غلطی می‌کردین؟!

 

مکث کرد. انگار شروین داشت حرف می‌زد؛ ادامه داد:

- لعنتی! لعنت…ی!

 

بعدش هم داد زد:

- خفاش! خفاش کدوم گوری هستی؟!

 

اخم‌هام رو کشیدم تو هم و به سمت اتاقش رفتم و خیلی خونسرد گفتم:

- چی شده، چرا داد می‌زنی؟!

- دیگه چی میخواستی بشه؟ پسر اون رادان انگل تموم جنس‌ها رو برده.

 

او…ف! همین یکی رو کم داشتیم:

- یعنی چی برده؟ یعنی الان جنس‌ها دست اون‌هاس؟ چطوری برده، مگه بچه‌ها اونجا نبودن؟ 

 

شایان عصبی داد زد:

- خفاش این خونسرد بودنت من رو می‌کشه. معامله‌ی میلیاردی داره از دست می‌ره؛ دیگه مهمه چطوری بردنش؟ 

 

شونه‌هام رو انداختم بالا و گفتم: 

- اوم راست می‌گی ها! مهم نیست. عجب! بالاخره این تازه وارد زهرش رو ریخت.

 

- حالا باید چیکار کنیم؟!

- قبلا وقتی مزاحمت ایجاد می‌کردن، چیکار می‌کردیم؟ 

- جنس‌ها انقدر سود دارن که با گرفتن گروگان بیخیال بشن.

- آره درسته؛ ولی نه در صورتی که خود رادمان رو گروگان بگیریم.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_پانزدهم

 

- همه جا با بادیگاردهاش می‌ره، سخته و غیر ممکن.

- نه سخته، نه غیر ممکن.

- خفاش چی تو سرت می‌گذره؟!

- این آقا دکی وقتی می‌ره مطبش، با بادیگاردهاش نمی‌ره؛ اگر هم بره، بادیگاردهاش ازش دورن؛ چون این‌جوری واسه اعتبارش بد می‌شه. خب پس…

 

شایان پرید وسط حرفم و گفت:

- بادیگاردهاش رو می‌پیچونیم.

 

مثل خودش پریدم وسط حرفش و گفتم:

- بعد هم بی سرو صدا دکی جون رو مجبور به همراهی می‌کنیم.

 

شایان خندید و گفت:

- تو محشری دختر.

 

یه پوزخند زدم، به پشتی صندلی تکیه دادم و پای راستم رو انداختم رو پای چپم و گفتم:

- رادمان سر ساعت هشت از خونه می‌ره بیرون. ما هفت اون‌جا کمین می‌کنیم و بعد از این که راه افتاد و به سمت مرکز شهر رفت، با یه تصادف ساختگی، بادیگاردها رو می‌پیچونیم.

- اوکی؛ پس تا فردا ببینم چی‌کار می‌کنی.

 

از صندلی بلند شدم و گفتم:

- به اون دوتا بگو حواسشون باشه منتقلش نکنن به جایی که دستمون به‌ش نرسه!

- برو دیگه! خیلی داری رئیس بازی درمیاری.

 

پوزخند زدم و از اتاق زدم بیرون.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_شانزدهم

 

همین که رادمان از خونه زد بیرون، ماشینم رو روشن کردم و گذاشتم حرکت کنه که زیاد معلوم نباشم و در نهایت پشت سرش حرکت کردم. 

 

درست بین رادمان و بادیگاردهاش حرکت می‌کردیم. به مرکز شهر رسیدیم؛ شمارش معکوس و گفتم:

-۱٠

 

و تصادف رو انجام دادن. از توی آینه به‌شون نگاه کردم و گفتم:

- خداحافظ مزاحم‌ها.

 

حواسم رو دادم به رادمان. وقتی رسید به مطبش، رفت که ماشینش رو پارک کنه و من هم سریع از ماشین پیاده شدم و رفتم توی پارکینگ.

 

به محض اینکه رسیدم، از ماشین پیاده شد خیلی نامحسوس، بدون اینکه کسی ببینه تنفگ رو گذاشتم رو پهلوش و گفتم:

- دکی جون غرض از مزاحمت، می‌خواستم یه وقت خصوصی واسه عمه‌ت بگیرم. خیلی بد حاله؛ پس زودتر همراهی‌م کن تا نمرده!

 

رادمان که معلوم بود شکه شده، گفت:

- چی میخوای ازم؟! پول، ماشین…

 

زدم تو حرفش و گفتم:

- جوجه من دو برابر اموالت رو دارم؛ خودت رو می‌خوام. زود همراهی‌م کن! تو که دلت نمی‌خواد به زور ببرمت که همه‌ی همکارهات ببینن و بفهمن این دکی جونشون خلافکار هم هست، هوم؟ شاید هم از شانس خوب من، دوست دخترت ببینه و دیگه واویلا!

 

رادمان سرش رو تکون داد که گفتم:

- آفرین پسر خوب! حالا بدون اینکه جلب توجه کنی، راه بیوفت!

 

به محض اینکه به ماشین رسیدیم، در صندلی عقب رو باز کردم و به‌ش اشاره کردم بشینه، اون هم بی حرف نشست. سریع نشستم و گفتم:

- هاشم برو که دکی جون رو آوردم! 

 

هاشم هم پاش رو گذاشت رو گاز و برو که رفتیم.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_هفدهم

 

برگشتم یه نگاه به رادمان انداختم و گفتم:

- دکی جون می‌گم ها، بهتر نیست بخوابی؟!

 

و بدون اینکه بذارم کاری کنه، دستمال رو که از قبل آماده کرده بودم گذاشتم روی دهن و دماغش و گفتم:

- خوب بخوابی دکی جون!

 

وقتی رسیدیم، از ماشین پیاده شدم که شایان سریع اومد و گفت:

- چی کار کردی خفاش، نتونستی بیاریش مگه نه؟!

 

کلافه روسری رو از سرم برداشتم و گفتم:

- اَه گندش بزنن، خفه شدم.

 

موهام رو که اومده بود توی صورتم، فرستادم پشت گوشم و رفتم سمت شایان و گفتم:

- دکی جونت توی ماشین خوابه.

 

شایان اولش انگار کپ کرده بود، حرفی نزد که از کنارش رد شدم و صداش رو شنیدم:

- دختر تو فوق‌العاده‌ای، حرف نداری.

 

یه پوزخند زدم و بدون حرف به سمت اتاقم حرکت کردم. به محض اینکه رسیدم، لباس‌هام رو عوض کردم و از اتاق زدم بیرون و به سمت جایی که رادمان رو برده بودن، حرکت کردم. 

وقتی رسیدم، رادمان هنوز بی‌هوش بود و بسته بودنش به صندلی و گوشه دیوار گذاشته بودنش.

همون‌طور که داشتم نگاهش می‌کردم، گوشیم زنگ خورد. از جیب شلوارم درش آوردم. کیان بود. دکمه‌ی سبز رنگ رو لمس کردم و گفتم:

- بله؟!

- چی شد، تونستین گیرش بیارین؟!

- بله، عملیات با موفقیت انجام شد.

- یعنی الان می‌تونیم اعلام کنیم که رادمان رو گروگان گرفتین؟

 

کلافه دستم و توی موهام کشیدم و گفتم:

- من الان چی گفتم هان؟ گفتم عملیات با موفقیت انجام شد؛ یعنی الان رادمان زند بی‌هوش روبه‌رومه.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_هجدهم

 

- ایول بهت!

 

داشت حرف می‌زد که تماس رو قطع کردم. دیگه داشت چرت می‌گفت. می‌دونستم شایان بهشون خبر داده، این هم واسه زر مفت به من زنگ زده.

به رادمان نگاهی انداختم. مثل اینکه حالا-حالاها در خواب تشریف داشت. یکی از صندلی‌ها رو برداشتم و نشستم روش و پای راستم رو انداختم رو پای چپم. گوشیم رو برداشتم و شروع کردم به بازی کردن.

نفهمیدم چقدر گذشت که صدای آخ رادمان رو شنیدم. گوشیم رو خاموش کردم و بهش نگاه کردم که دیدم داره به‌م نگاه می‌کنه.

 

با تمسخر خندیدم و گفتم:

- وای سلا…م دکی جون. فکر کنم دیشب کم خوابیدی که توی ماشین خوابت برد. اوخ…ی، حالا این‌ها رو ولش، خوب خوابیدی؟!

 

رادمان با نفرت به‌م زل زده بود و گفت:

- چی از جونم می‌خوای هان؟ ولم کن، بذار برم!

 

لبم رو ناراحت غنچه کردم و گفتم:

- اِه آقای زند؟! شما دکتر مملکتی، باید رفتار درستی داشته باشی ها.

 

یکم مکث کردم، انگار که دارم فکر می‌کنم و بعد ادامه دادم: 

- آه…ا، وای یادم نبود دکی جون خلافکار هم هست. دکی جون پا رو دم شیر گذاشتی.

 

و بلند قهقهه زدم و از رو صندلی بلند شدم ‌و با حالت لوندی رفتم سمتش و گفتم:

- ا…م رادی جون، به نظرت دَدی جونت بفهمه گل پسرش رو گروگان گرفتیم، چی‌کار می‌کنه، هوم؟ 

 

دقیق رو به روش وایسادم که مجبور شد واسه دیدنم سرش رو بگیره بالا. دستم رو بردم زیر چونه‌ش و چونه‌ش رو گرفتم و خم شدم رو صورتش و ادامه‌ی حرفم رو گفتم:

- اوخی، پسر کوچولوش رو گرفتیم.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_نوزدهم

 

معلوم بود خیلی حرصی‌ش کردم. یه پوزخند زدم و چونه‌ش رو ول کردم و گفتم:

- بگو اون جنس‌ها رو تحویل بدن!

 

رادمان خندید و گفت:

- اِه نه بابا، امر دیگه‌ای نداری؟ 

 

خیلی خونسرد گفتم:

- فعلا که به جز این یکی امری ندارم.

 

رادمان پوزخندی زد و روش رو برگردوند و گفت:

- شتر در خواب دیند پنبه دانه...

 

نذاشتم حرفش رو بزنه و دستم رو بردم بالا، محکم زدم تو صورتش و گفتم:

- نچ، آخ ببخشید، دردت اومد؟! 

 

مکث کردم و ادامه دادم:

- ببین بلایی به سرت میارم که مرغ‌های آسمون به حالت زار-زار گریه کنن.

- هر کاری دلت می‌خواد بکن، هیچ غلطی نمی‌تونی بکنی.

 

دستم رو بردم بالا و یه‌بار دیگه سیلی زدم تو صورتش و گفتم:

- ببین جوجه، من خرتر از تو رو آدم کردم، تو که دیگه خیلی بچه‌ای.

 

پوزخند زدم و ادامه دادم:

- بهتر نبود پیش ننه‌ت می‌موندی و همون‌جا زندگی می‌کردی دکی جون؟! این کارها واسه‌ت خطرناکه خاله جون.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_بیستم

 

رادمان پوزخند زد و گفت:

- هه، اولا به تو ربطی نداره، در ثانی واسه‌ت خطرناکه این کارها؛ برو خاله بازیت رو بکن!

- وقتی جنس‌ها رو از تو حلقومت کشیدم بیرون، می‌فهمی من کیم.

 

و بدون اینکه بهش مهلت حرف زدن بدم، از اتاق زدم بیرون و یک راست به سمت اتاق شایان رفتم و طبق معمول بدون در زدن رفتم تو.

 

سریع گفتم:

- شایان وقتشه به رادان زنگ بزنیم و بگیم که پسرش رو گرفتیم.

- این رادانی که من دیدم، انقدر پول دوست هست که حتی پسرش هم بکشیم، بازم بیخیال نشه.

- چون یه جورهایی می‌دونه که پسرش رو نمی‌کشیم؛ ولی می‌شه یه کاری کرد.

- چی؟ 

-اگه قبول نکرد که جنس‌ها رو تحویل بده، خودم رادمان رو می‌برم اون‌جا؛ اون‌وقت بهش خبر می‌رسونن که جون پسرش در خطره و اون هم مجبور می‌شه بیخیال بشه.

- آره، فکر خوبیه.

- خب، حالا وقتشه به رادمان خبر بدیم.

 

شایان تلفن بی‌سیم مانندش رو از کشوی میزش درآورد و با هم به سمت انباری که رادمان توش بود، حرکت کردیم.

 

وقتی رسیدیم، رادمان با دیدنم پوزخندی زد و گفت:

- خودت نتونستی کاری کنی، رفتی دست به دامن بابات شدی؟ 

 

پوزخند زدم و چیزی نگفتم که شایان ارتباط رو با رادان برقرار کرد.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_بیست_و_یکم

#رمان.خفاش

 

- به-‌به، جناب رادان زند! احوال شریف؟!

- شایان اون جنس‌ها مال منه، هر غلطی دلت می‌خواد بکن!

- هه، ببین رادان! اون جنس‌ها از اول هم مال من بوده. یا جنس‌ها رو به‌م پس می‌دی یا باید با پسرت خداحافظی کنی.

 

رادان سکوت کرد؛ انگار انتظار این یکی رو نداشت. بعد از مکث گفت:

- هه، واقعا فکر کردی این تهدید مسخره‌ت رو جدی می‌گیرم و باور می‌کنم رادمان رو گروگان گرفتی؟!

 

شایان گوشی رو سمت رادمان گرفت و گفت:

- حرف بزن که بابات بفهمه مهمون ما هستی!

 

ولی رادمان چیزی نگفت. این یعنی اینکه نمی‌خواست پدرش باور کنه که گروگان گرفتیمش تا رادان جنس‌ها رو به ما تحویل نده. 

 

عصبی رفتم سمت رادمان و کنار گوشش لب زدم:

- تو که نمی‌خوای زیر دست‌های من جون بدی؟ پس لالمونی نگیر، حرف بزن و بذار ددی جونت بفهمه اینجایی و بیاد کمکت که زیر دست‌های من جون ندی!

 

رادمان پوزخند زد و هیچی نگفت. دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم، پام رو آوردم بالا و زدم به فقسه‌ی سینه‌اش که صندلی و رادمان، هر دو با هم افتادن.

 

چهره‌ی رادمان تو هم رفت که صدای رادان رو اونور خط شنیدم:

- هیچ‌وقت دستت به جنس‌ها نمی‌رسه. 

 

و ارتباط رو قطع کرد. وحشی شدم، به سمت رادمان رفتم و کشیدمش بالا. محکم با مشت کوبوندم تو صورتش که شایان اومد و من رو کشید سمت خودش و گفت: 

- هی-‌هی خفاش، می‌دونم عصبی؛ ولی ما این رو سالم می‌خوایم. اوکی، بعدا از خجالتش در می‌آیم.

 

یه نگاه عصبی به رادمان انداختم و از اونجا زدم بیرون.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_بیست_و_دوم

#رمان.خفاش

 

شایان هم پشت سرم اومد و گفت:

- خفاش، الان تنها کاری که می‌تونیم بکنیم اینه که با رادمان بری پیش بچه‌ها و به‌شون نشون بدی رادمان دست ماست.

- بعدش من خودم با دست‌های خودم این پسره‌ی عوضی رو می‌کشم.

- بهتره فعلا فکر کشتنش رو از سرت بیاری بیرون؛ چون حالا-حالاها لازمش داریم.

 

و همین‌طور که حرف می‌زد، با گوشیش هم ور می‌رفت. همین که حرفش تموم شد، گوشی رو کنار گوشش گذاشت و بعد از کمی مکث گفت:

- الو شروین، گوش کن ببین چی می‌گم! خفاش و رادمان رو دارم فردا شب می‌فرستم اونجا. هیچ اقدامی نکنید تا برسن؛ فقط حواستون به جنس‌ها باشه که جابه‌جاشون نکنن!

 

مکث کرد، اخم‌هاش رو فرستاد تو هم و تقریبا داد زد:

- یعنی چی خفاش رو نفرستم؟ چی می‌گی تو شروین؟! خفاش نیاد، تو می‌خوای اوضاع رو درست کنی؟ تو اگه می‌تونستی درستش کنی، از همون اول نمی‌ذاشتی عین آب خوردن جنس‌ها رو ازمون بگیرن.

 

و بدون اینکه مهلت حرف زدن به شروین بده، تماس رو قطع کرد. رو کرد سمت من و گفت:

- فردا شب می‌ری پیش بچه‌ها! خفاش تموم امیدم تویی. 

 

پریدم وسط حرفش و گفتم:

- خودم می‌دونم باید چی‌کار کنم.

 

و به سمت اتاقم پا تند کردم. سریع از همین الان وسایلم رو جمع کردم تا واسه فردا دیگه مشکلی نداشته باشم.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_بیست_و_سوم

#رمان.خفاش

 

سریع وسایلم رو توی ماشین گذاشتم و پشت فرمون نشستم، برو که رفتیم. من با ماشین خودم می‌رفتم و رادمان هم با یه ماشین دیگه می‌آوردن.

بعد از چند ساعت رانندگی، بالاخره رسیدم، سریع از ماشین پریدم بیرون و رفتم توی عمارتی که شروین و کیان اونجا بودن. به محض ورودم، کیان رو دیدم که داشت سر یکی از خدمه‌ها داد می‌زد.

 

رفتم سمتش و گفتم:

- اینجا چه خبره؟!

- خوش‌ اومدی.

- پرسیدم اینجا چه خبره؟!

- کسی که کارهاش رو درست انجام نمی‌ده، باید اخراج بشه.

 

مکث کرد و ادامه داد: 

- درست می‌گم ساره؟؟ 

اون خدمه که حالا فهمیده بودم اسمش. ساره‌ست، با من و من گفت:

- آق... آق... آقا غلط کردم، توروخدا من رو اخراج نکنید! من مادرم مریضه پول دوا درمونش رو می‌دم، خواهر کوچیک‌تر دارم، خرج خونه رو هم من می‌دم. توروخدا من رو اخراج نکنید! غلط کردم، دیگه کارهام رو با دقت انجام می‌دم. 

 

و زد زیر گریه. کیان کلافه دستش رو لای موهاش کشید و گفت: 

- می‌تونی بری! ولی بار آخرت باشه، دفعه‌ی دیگه بخششی در کار نیست. 

 

ساره با صدای بغض‌دار تشکر کرد و سمت جایی که حدس می‌زدم آشپزخونه باشه رفت. به ساعتم نگاه کردم، ساعت چهار عصر بود. 

 

رو به کیان گفتم:

- سر ساعت شیش توی اتاق مخصوص باشین!

 

 و بدون اینکه به کیان مهلت حرف زدن بدم، به اون سمتی که ساره رفته بود حرکت کردم که صدای کیان رو پشت سرم شنیدم:

- اتاق تو این طرفه خفاش، کجا می‌ری؟!

 

همون‌طوری که داشتم حرکت می‌کردم، جوابش رو دادم:

- خودم می‌دونم دارم کجا می‌رم، نمی‌خواد تو بگی!

 

حدسم درست بود. اونجایی که ساره رفته بود، آشپزخونه بود. خواستم وارد آشپزخونه بشم که یکی از خدمتکارها جلوم رو گرفت و گفت:

- خانوم چیزی لازم دارین؟! خودم براتون میارم. لطفا برید توی اتاقتون و استراحت کنید!

 

نگاهش کردم و خیلی سرد گفتم: 

- اجازه‌ی حرف زدن به‌ت دادم؟!

- ببخشید خانوم. 

- یه خدمتکار به اسم ساره اومد اینجا، همین الان صداش بزن و بگو بیاد به اتاق من!

 

خدمتکار که از قیافش معلوم بود ترسیده، گفت:

- چشم خانوم؛ ولی توروخدا کاری به ساره نداشته باشید! اون دختر خوبیه؛ فقط...

 

پریدم وسط حرفش و گفتم:

- زبونت توی دهنت زیادی کرده؟!

 

خدمتکار وحشت‌زده گفت:

- غلط کردم خانوم، الان به‌ش می‌گم.

 

و دوتا پا داشت و دوتای دیگه رو هم قرض کرد و سریع رفت توی آشپزخونه، من هم رفتم سمت اتاقی که واسه‌م آماده کرده بودن. 

 

بعد از چند دقیقه در اتاقم به صدا در اومد:

- بیا تو!

 

در اتاق باز شد و ساره اومد توی اتاق. از چهره‌ش معلوم بود ترسیده:

- جانم خانوم، با من کار داشتید؟!

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...