رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

من یک اشتباه بودم|دریادلارام کاربرانجمن نودهشتیا


Darya_22
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان:من یک اشتباه بودم
نام نویسنده:دریادلارام کاربرانجمن نودهشتیا
ژانر:عاشقانه-اجتماعی
خلاصه:دنیامون رو یه وقتایی به اندازه یه آدم کوچیک می‌کنیم یا یه آدم رو به اندازه خدامون بزرگ
حالا اگر اون آدم ترکمون کنه و بره هم دنیامون رو باختیم هم دینمون!
مراقب خودتون و آدم‌هایی که کنارتون، کنارمون انتخاب می‌کنیم باشید، چون اگه شدن دین و دنیامون، دین و دنیاتون ارزشش رو داشته باشن و ترکمون، ترکتون نکنند
مقدمه:
من داشتم زندگیمو میکردم
میگی اشتباه کردم؟
آره اشتباه من این بود 
واسه هر بلایی که اومد اول خودمو سپر کردم،که اگه زنده موندم،زنده بمونم،زندگی کنم:)
                                   ---------
دیدی غزلی سرود 
عاشق شده بود
انگار خودش نبود 
عاشق شده بود
اوفتاد.شکست.زیر باران پوسید.
آدم که نکشته بود.
عاشق شده بود.
                       ،از زبان دلوین،
سایه:دلوین هوی دلوین 
آه لعنتی بازم این سایه دیگه چی میخاد ازم 
از توی اتاقم اومدم بیرون و رو به خاهر ناتنیم که   بم زل زده بود نگاه کردم 
مثله همیشه..
بیخیال بودم
برام مهم نبود باز چی میگه .. چی میخاد یا بازم بخاطرش از بابام کتک بخورم هه بابا حتی این اسم واسش مناسب نیست پوففف بیخیال
من:چیه باز چیشده
سایه باعشوه(هه خوبه پسر نیستم انقد عشوه خرکی میاد)
سایه:ببین دلوین امشب قرارع برم مهمونی اما اون لباسی ک خودم میخامو تویه بازار پیدا نکردم 
اون لباس شبتو بهم میدی دیگه ن بعد از کنارم رد شدو سریع رفت توی اتاقم و لباس شب قرمز رنگمو از توی کمدم برداشت 
من:هی اون  ماله منه هاا بعد میخای بری مهمونی ن بری عروسی برو یچیزه دیگه بپوش
سایه: ن جونم اوممم راستش مهمونی ک نیس پارتیه 
من: چشم نسرین جون و بابا روشن(مادر ناتنیم هه خیلیم مهربونه اصلن میمیره واسم زنکه ... استغفرالا من هی میخام فوحش ندم مگه میشه)
سایه:ب ت چ من فقط اومدم لباس بگیرم ازت ب کسیم چیزی بگی میرم ب بابا مثل همیشه ک خودت میدونی یچیزی میگم تا بزنت 
ی پوزخند زدم 
ن برای اینکه مسخرش کنم ن!
پوزخندم تلخ بود!.. 
پوزخند زدم ب این بدبختیم 
ب اینکه ی بچه دارع منو با کتک تهدید میکنه 
پوزخند زدم برای اینکه من ی اشتباه بودم 
یه اشتباه ک توی این دنیاست 
کاش میشد این اشتباه از این دنیا محو میشد!..
با بی حوصلگی  سرمو تکون دادم و گفتم
من:باشه ورش دار چون حوصله اون جیغ جیغاتو ندارم 
سایه:ایششش باشه بابای من رفتم
بعد لباسمو برداشتو از اتاق رفت بیرون 
سایه یه سال از من کوچیک بود بخاطر همین لباسامونم تقریبا هم سایز بود و مشکلی نبود ک لباسامو برداره 
بزارین خودمو معرفی کنم بااینکه خیلیم مهم نیستم 
من دلوین راد هستم دختر  میثم راد و اسم مامانم کیانا.19 سالمه و امسال کنکور دارم رشتمم مهندسی عمرانه درسم خوبه خوب ک ن عالیه چون همیشه تنهام خودمو با درس مشغول میکنم دوستیم ندارم ک باهاش وقت بگذرونم قیافمم بد نیس خوبه موهای بلند و لخت و خرمایی چشمایی درشت و مشکی رنگ قد تقریبا بلند ابروهای هشتی ولب و بینی کوچیک و رنگ پوستمم گندمیه...مامانم تویه 15 سالگیم بخاطر ایست قلبی  فوت شد  من اون موقع خیلی بچه بودم مرگ مامانم باعث شد افسرده بشم هه فکر میکنین بابام مثل بقیه پدرا از بچش مراقبت میکرد؟ 
ن!.. اون بعد مرگ مامانم دوسال بعدش با نسرین ازدواج کرد.. نسرین کیانی اولش بام خوب بود فکر کردم میتونم اونو مثل مامان خودم بدونم 
اما از وقتی 16 سالم شد تموم بدبختی‌های این خانواده رو سر من اوار شد 
نسرین یه دختر و یه پسر داشت سایه و سامیار
از شوهر قبلیش 
هه صد درصد بخاطر پول با بابام ازدواج کرده اخه بابام تاجره و نسرینم ک ی زن بسیار پولکیه بچهاشم ک سامیار بیشتر اوقات با دوستاشه و کاری ب من ندارع خداروشکر فقط همین توشون آدمه اما خب بعضی وقتاهم بخاطرش اذیت میشدم و کتک میخوردم  و اینکه سامیار از منو سایه بزرگتره و 22سالشه. ترک تحصیل کرده و با بابا کار میکنه 
اما سایه هرچی میشد مینداخت تقصیر من و بخاطر همین ایشون شدن در دونه بابام 
همه باهام سرد شدن!
بابام ازم متنفرشد 
سایه چشم دیدن منو ندارع
نسرینم فقط میخاد یه کاری کنه تا منو از این خونه بندازه بیرون هه ب وقتش خودم میرم 
ب کتک خوردن عادت کردم 
شده یه چیز عادی برام ترسی ازش ندارم و برام مهم نیست که دیگه چی بشه 
مثل وقتی که یه پاکت سیگار تو جیب سایه بود اما گفت ماله منه و از عمد گزاشتم تو جیب مانتو سایه اون روز انقد کتک خوردم ک از حال رفتم والا از  همشونم کتک خوردم ن فقط پدرم  از نسرین ک موهای بلندمو می‌کشید از سایه ک با لگد اوفتاده بود ب جونم از سامیار ک فکر کرد ب خاهرش تهمت زدم 
درکل این تمام زندگیه منه اوقات خوشیم ماله زمانی بود ک بچه بودم ن الان ک بزرگ شدم خوشیی ندارم و فقط میخام زودتر یه اتفاقی بیوافته تا از شرشون خلاص بشم

 

ناظر: @shahrzad.rh

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...