رفتن به مطلب

ده سانت تا قصور| ساجده کمالی کاربر انجمن نودهشتیا


یارا
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به نامش و در پناهش

نام رمان:  ده سانت تا قصور

نویسندهساجده کمالی

هدف:  بیان کردن تجربیات دیگران برای  پند

ژانر: عاشقانه، اجتماعی 

زمان پارت گذاری: نا مشخص

خلاصه:

داستان درباره دختری است که فکر می کرد اگر بجنگد موفق خواهد شد ولی امان از جوانی و جاهلی که باعث می‌شد بیشتر در اشتباهش غرق شود. کسی که ده سانت مانده بود تا در باتلاق فرو رود و در طلب یاری و دادخواهی بود. رمانی که سرگذشت پاک و بی ریای یک مادر را روایت می کند، حکایتی واقعی از ناملایماتی که ممکن است پیش روی هر دختری ظاهر شود.

 

مقدمه:

وقتی وسط باتلاق گیر می‎افتی و با هر‎بار دست و پا زدن بیشتر درونش فرو میری، متوجه میشی که فکرت اشتباه بوده، اگه زود متوجه نشی غرق میشی.

 ده سانت تا قصور یعنی همین! 

معرفی و نقد رمان ده سانت تا قصور( بر اساس واقعیت)

 

ویراستار: @-Aryana-

ناظر: @Asma,N

ویرایش شده توسط یارا
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 2

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1.

ویراستار: @-Aryana-

ناظر: @Asma,N

به صورت شیرین فرزندانش که نگاه می‌کند روی لب‌‎هایش گل نرگس جوانه می‌زند؛ سختی‎‌‌هایی که برای دخترانش کشیده معنای شادی زندگی کنونی‎اش شده بودند. وقتی به مسیری که پشت سر گذاشته بود نگاه می‌‎کرد، غصه‎اش می‌‎‎گرفت ولی تلخندی می‎ زد و خدا را شکر می‎کرد بابت اینکه زود از خواب غفلت بیدار شد چرا که همیشه می‌‎گویند" ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است".

سر نماز کنار سجاده قهوه‎ای رنگش دست به دعا بود و زیر لب زمزمه می‌‎کرد، راز و نیاز‎ش که تمام می‌‎شود دست‌های تپل و گوشتی‎اش را روی صورتش می‎کشد و به سمت دختر کوچکش که با شیطنت از بالای سر به او نگاه می‎‌کرد لبخند می‌‎زند.

دخترش سنا با اینکه بیست ساله بود ولی بازیگوشی‎‌های خودش را داشت؛ خوب بلد بود خودش را در دل خانواده‎‌اش جا کند، میمیک صورت مادرش را برانداز می‎‌کند و دندان‎ نما می‏‎‌خندد:

- بالاخره تموم شد؟ هیچ می‌دونی سه ساعته داری نماز می‌‎‌خونی؟ غذا سرد شد ها!

به خاطر درد مچ پایش که از خیلی وقت پیش گریبان گیرش شده بود به سختی بلند می‎‌شود:

- تو که می‌دونی؛ من غذا بخورم سنگین میشم.

سنا سرش را به شوخی تکان می‌‎دهد:

- بله! می‌دونم فندق.

بعد رو به خواهرش که یکسال از او بزرگ‎تر بود می‎کند:

- مونا از دست این فندق چی‌کار کنیم ما!

دختر‎هایش عادت داشتند مادرشان را به این اسم صدا بزنند" فندق".

 همین‌طور هم بود، طاهره چهره بامزه و تو دل برویی داشت، شیرین می‌‎خندید، زیبا حرف می‎زد و همیشه پر انرژی بود.

طاهره به مونا که سر سفره مشغول برنج کشیدن داخل بشقاب‎های چینی با گل‎‌‌های سرخ بود، نگاه می‌‎کند. چال گونه مونا حاکی از لب‎‌‌های خندانش بود، با شیطنت به سنا و مادرش که کنار هم ایستاده بودند نگاه می‎کند:

- به نظرم همراه این خورشت قورتش بدیم.

طاهره به شوخی قیافه ترسوها را به خودش می‎گیرد:

- من رو بخورین کی مامانتون بشه پس!

سنا لپ مادرش را میان دو انگشت میانی و اشاره‎اش می‎گیرد و محکم می‎کشد:

- همین دست و پامون رو بسته.

و بعد سمت خواهرش رفته و کنار سفره گلی گلیشان می‎نشیند، به طاهره که مشغول تا کردن چادر نماز خال- خالی‎اش بود نگاه می‎کند. تمام مدت رد نگاهش مثل سایه در تعقیب مادرش بود، وقتی طاهره کنار خواهرش جا محکم می‌‎کند سنا هم دست از وارسی مادرش بر می‎‌دارد و همگی سرگرم خوردن می‌‎شوند.

ویرایش شده توسط .Aryana.
ویراستاری .Aryana.
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

2.

ویراستار: @.Aryana.

ناظر: @Asma,N

بعد از این‌که غذایشان را تمام می‎‌کنند کنار می‌‎کشند و هر کدامشان به قسمت پایین مبل راحتی‌‎ای که نزدیکشان بود تکیه می‎‌دهند؛ سنا نفسش را پر صدا بیرون می‌دهد:

- وای چقدر خوشمزه بود، من عاشق ماکارونی‌‎های مامانم، تو چی مونا!

اینبار مونا آرام لپ مادرش را می‎‌کشد:

- فندق من همه غذاهاش خوشمزه ‎‌است!

طاهره لبخند غرورآمیزی می‎‌زند:

- مرسی فرشته‎‌های من! 

سنا و مونا که از قیافه حق به جانب طاهره خوششان آمده بود زیر خنده می‎‌زنند، طاهره هم با چشم‎‌های اکلیلی‎‌اش تبسمی می‎‌کند و آرام بلند می‌‎شود که صدای شاکی مونا او را در حالی که هنوز کامل نایستاده بود متوقف می‎‌کند:

- مامان! باز چرا بلند شدی؟ ناسلامتی مچ پات درد می‎‌کنه اینجوری که بدترش می‎‌کنی.

با اینکه طاهره بلند شده بود مونا هم پا می‎‌شود:

- تو بشین، هر چی می‎‌خوای بگو من بیارم.

- ظرف غذای پدرت رو می‎‌خوام، براش بکشم زنگ بزنم بیاد ببره.

مونا سریع به سمت آشپزخانه می‌‎رود و ظرف شیشه‎‌‎ای دربسته‎‌ای که آبی رنگ بود با خودش می‎‌آورد. طاهره هنوز سر پا بود، وقتی مونا ظرف غذا را به او می‎‌دهد؛ می‎‌نشیند و از قابلمه زرشکی رنگ، داخل ظرف را پر از ماکارونی می‎‌کند، سنا هم بدون اینکه کسی چیزی بگوید تلفن بی‎‌سیم را از روی میز برمی‎‌دارد و شماره مغازه لوازم‎‌التحریر فروشی پدرش را می‎‌گیرد. کمی بعد وقتی صدای پدرش را می‎‌شنود مثل همیشه خودش را لوس می‎‌کند:

- سلام بابایی، چطوری؟ خسته نباشی.

ریتم صدای پدرش خسته ولی مهربان بود:

- خوبم باباجان، مرسی صدای شما رو شنیدم خستگیم در رفت. خوب، چه عجب!

- زنگ زدم بگم غذا حاضره بیای ببری.

بعد از مکالمه کوتاهی تلفن را قطع می‎‌کند و می‎‌گوید:

- گفت که الان می‎‌آید، بابا جان می‌‎آید؛ شعر و شاعریم گل کردا!

تا زمانی که همسر طاهره، جواد بیاید، بچه‌‎ها سفره را جمع می‎‌کنند و هر کدام مشغول کاری می‎‌شوند، مونا تکه‌‎های ریز نان را با جاروبرقی می‌‎کشد و سنا ظرف ها را می‎‌شورد. کمی بعد جواد به خانه می‎‌آید و بعد از سلام و احوال‎‌پرسی ظرف غذایش را می‎‌گیرد و سریع به مغازه برمی‎‌گردد  تا مشتری ها را منتظر نگذارد، بعد از رفتن پدر خانواده هر سه نفرشان نزدیک تلویزیون می‎‌نشینند تا فیلم" همه چیز آنجا است" را تماشا کنند؛ در قسمتی از فیلم و زندگی شخصیت‎‌ها دختری بود که پابند مردی متاهل شده بود و آن مرد را شاهزاده رویاهایش می‎‌دید ولی همان مرد ایده‎‌آل به او خیانت می‎‌کند و زخم عمیقی به دختر می‎‌زند. این بخش باعث شد طاهره درباره زندگی‎‌اش و خیانتی که به او شده بود به دخترانش بگوید و وارد گذشته‎‌اش شود تا سنا و مونا از تجربیاتش استفاده کنند.

بعد از دیدن فیلم طاهره حرفش را با جمله ای مضمون دار می‎‌زند:

- دخترا احساسی هستن، با یه چشمک و قربونت برم عاشق میشن. مخصوصا اگه دختری محبت از جانب اولین مرد زندگی و پدرش دریافت نکنه اوضاعش بدتره، منم یکی از همین دختر‎‌ها بودم ولی زود دست و پام رو جمع کردم اگه بخوام برای این بخش از زندگیم اسم بذارم میگم" ده سانت تا قصور".

ویرایش شده توسط .Aryana.
ویراستاری .Aryana.
  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

3.

ویراستار: @.Aryana.

ناظر: @Asma,N

مونا که انتظار چنین اتفاقی را در زندگی مادرش نداشت برای اطمینان می‌پرسد:

- جدی- جدی بهت خیانت کردن! 

سنا نگاه اجمالی به خواهرش می‌اندازد:

- نه باهات شوخی داره. 

طاهره آرام می‌خندد و در تایید حرف های دخترش ادامه می‌دهد:

- آره، واقعا این اتفاق افتاد. اتفاقاً الان که تو دوره حساس زندگیتون هستین باید بدونین که به هر کسی دل نبندین و عاقلانه تصمیم بگیرین. وقتی از سرگذشتم بهتون بگم باید خط به خط و کلمه به کلمه‌اش رو توی   ذهنتون نگه دارین دختر ها.

سنا کوسن قهوه‌ای و مخملی روی مبل را برمی‌دارد و بغل می‌گیرد:
- چه مامانی داریم ما، با نزاکته ماشالله! آن تایم و منظم، وقتی کوچیک بودیم از دوران کودکیش می‌گفت الان از دوران جاهلیت.

مونا" نوچ" آبداری می‌کند:

- دوران جاهلیت دیگه چیه؟ عه! 

سنا چشم غره‌ای می‌رود و رو به طاهره می‌گوید:

- خب جاهلیت بوده دیگه! نه، خدایی بوده یا نبوده؟

طاهره که از کارهای دخترانش خنده بر لب‌هایش داشت با دستش کلمه" تاحدودی" را نشان می‌دهد:

- میشه گفت نادانی تا جاهلیت، حالا بقیه فیلم رو ببینید بعداً مفصل همه چیز رو بهتون میگم. 
سنا و مونا اخلاق مادرشان را به خوبی می‌دانستند پس بدون هیچ حرفی صفحه تلویزیون را تماشا می‌کنند ولی هر دقیقه که می‌گذشت عطششان برای فهمیدن ماجرا بیشتر می‌شد و اگر همینطور ادامه پیدا می‌کرد کنجکاوی آنها را می‌کشت! 
با پایان یافتن سریال مورد علاقه‌شان بی درنگ سنا لی لی کنان و مونا با کنجکاوی سمت طاهره آمده و با نگاه های منتظرشان به مادرشان خیره می‌شوند و طاهره شروع به حرف زدن می‌کند:

- خوب حالا نوبت قصه گفتنه ولی از نوع واقعیش. خودتون که می‌دونین عزیزای من، مادرتون توی یه خانواده پرجمعیت بزرگ شده و همین تعداد بالای بچه ها باعث می‌شد که محبت والدینمون به ما خیلی کم باشه؛ همین که شما دو نفر هستین و هم جنس باید خداتون رو شاکر باشین چون من و باباتون هردوتون رو به یه اندازه دوست داریم.

وقتی من سال 46 تو خانواده‌ام به دنیا اومدم هیچکس انتظار نداشت که زندگیم انقدر سخت باشه ولی شد، وقتی هیجده سالم شد سختی‌هام هم شروع شد. تمام دغدغه‌ام شده بود درس خوندن و گرفتن مدرک دیپلم، با اینکه دانش‌آموز درس‌خوان و مرتبی بودم ولی نتونستم اون سال قبول بشم. زمان ما دیپلم گرفتن به این راحتی‌ها نبود باید از هفت خان رستم رد می‌شدیم... 

سنا با لب و لوچه آویزون وسط حرف طاهره می‌پرد:

- خوب زمان ما هم راحت نبود! 

مونا کلافه با کف دست محکم به پیشانی‌اش می‌کوبد:

- یه دقیقه ساکت نمونی ها! خدایی نکرده می‌میری. 

- ایش!

با این‌که طاهره در دلش به کارهای دخترانش می‌خندید ولی نگاه معناداری می‌کند که یعنی ساکت باشند:
- بله می‌دونم سخت بوده ولی نه به اندازه دوره ما! حالا اگه اجازه بدی سنا خانوم من ادامه بدم. 
شیطونک خانواده دستش را روی سینه‌اش می‌گذارد و با فروتنی می‌گوید:
- خواهش می‌کنم بانو، اجازه ما هم دست شما است، بفرما! 

ویرایش شده توسط .Aryana.
ویراستاری .Aryana.
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

4.

ویراستار: @.Aryana.

ناظر: @Asma,N

- بله داشتم می‌گفتم، به خاطر سه درس  فیزیک، شیمی و جبر من از بقیه هم‌کلاسی هام  جا موندم. اینکه ببینی دوست‌‎هات  یه پله بالاتر رفتن و تو توی همون ردیف درجا می‌زنی و یه مانع بزرگ سد راحت شده دردناک بود. خیلی ناراحت بودم نه به خاطر خودم بیش‌تر به‌خاطر پدر و مادرم. چون این اتفاق من رو از هدف هام دور می‌کرد و تنها هدف من این بود که کمک خرج خونه و خانواده‌ام باشم، آخه ما وضع مالی خوبی نداشتیم. انسان بعضی وقت‌ها از روی احساسات تصمیم می‌گیره و راه نادرست رو انتخاب میکنه، من وقتی نتونستم یه پله بالاتر برم تصمیم گرفتم دوتا پله رو باهم بالا برم و به جای  اینکه دوباره تلاش کنم و دیپلم بگیرم نهضت رو انتخاب کردم. 

طاهره در اینجای حرفش ساکت می‌شود و عکس‌العمل دخترانش را وارسی می‌کند که مونا با خنده دلیل سکوتش را می‌پرسد:

- چی شده؟

قبل از اینکه طاهره چیزی  بگوید سنا حالت تدافعی گرفته و می‌گوید:

- صبر کن صبر کن! بذار حدس بزنیم. 

بعد رو به خواهرش کرده و چشمکی می‌زند. 

- یک، دو، سه! 

و باهم یک‌صدا می‌گویند:

- چایی، چایی و بازم چایی! 

و هر سه زیر خنده می‌زنند. مونا سریع به سمت  آشپزخانه می‌رود و  بعد از داغ کردن لیوان با آب‌جوش، چایی خوشرنگی  داخل لیوان دسته‌دار مادرش می‌ریزد و با برداشتن قندان کوچک و نقلی از سینی با سرعت به سمت طاهره و سنا برمی‌گردد. 

- بفرمایید! 

طاهره برای تشکر می‌خندد و ادامه حرفش را می‌گیرد:

- خوب، کجا بودم؟ 

سنا روی پهلوی چپ‌اش دراز می‌کشد:

- از نهضت، حالا نهضت چی هست؟

- نهضت یه نهاد انقلابی هست که بدون نیاز به داشتن مدرک دیپلم می‌تونستی توی امتحانش شرکت کنی  و در صورتی که قبول می‌شدی اجازه داشتی کارت رو شروع کنی. هر کسی که وارد نهضت می‌شد براش یه راهنمای  تعلیماتی در نظر می‌گرفتن  و کارشون نظارت روی فعالیت ورودی های جدید نهضت بود.

من هم یه راهنما داشتم، اسمش خانم شیخی بود، اخلاقش نه بد بود و نه خوب  در همین حد می‌تونم بگم چون باهاش زیاد تعامل نداشتم و فقط می‌شه گفت  یه راهنمای جدی بود. 

مونا با کنجکاوی می‌پرسد:

- چقدر جدی مثلاً؟ 

طاهره کمی  فکر کرده و می‌گوید:

- یعنی صمیمی نبود با اینکه منم معتقدم سرکار باید جدی بود ولی نه در حدی که همه ازت زده بشن حالا من با اینش کار ندارم ولی خانم شیخی ظلم بزرگی به من کرد که بعد از خوردن چایی بهتون میگم. 

طاهره لیوانش را برمی‌دارد و طعم چای را می‌چشد، سنا و مونا هم  برای رسیدگی به کارهایی که انجام نداده بودند برای لحظه‌ای طاهره را تنها می‌گذارند و سریع برای شنیدن ادامه ماجرا پیش او برمی‌گردند. 

ویرایش شده توسط .Aryana.
ویراستاری .Aryana.
  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

5.

ویراستار: @.Aryana.

ناظر: @Asnt

طاهره دنباله حرفش را می‌گیرد:

- توی نهضت هر مدرسی باید به ده یا بیش‌تر از ده شاگرد  درس می‌داد تا قراردادی نشه، شاگردها بی‌سواد بودن و پیدا کردنشون به عهده ما مدرس‌ها بود. من هم مثل بقیه با کلی منت و سختی  یکی- یکی خونه‌ها رو گشتم و بالاخره تونستم ده نفر رو  پیدا کنم تا تحت تعلیم قرار بدم و قراردادی نشم. 

مونا درحالی که موهایش را مرتب می‌کرد، نگاه‌های موشکافانه ای می‌اندازد:

- چرا سخت بود! پیدا کردن قشر بی‌سواد  اونم تو روستا که کار راحتیه. 

طاهره جای ناراحتش را روی مبل درست کرده و می‌گوید:

- نه عزیز من، شرایطش سخت بود. ممکن بود که کسی پدرش راضی نباشه  یا شوهر کرده باشه و اون اجازه درس خوندن نده و خیلی چیزهای دیگه.

سنا که موقعیت مناسبی برای سوال خودش پیدا کرده بود  قبل از شروع صحبت های مادرش می‌پرسد:

- میشه درباره قراردادی شدن هم توضیح بدید استاد من همیشه این‌رو با پیمانی اشتباه می‌گیرم! 

طاهره به خاطر لحن سنا خنده‌اش می‌گیرد: 

- بله که میشه، قراردادی اینطوری بود که به جای گرفتن حقوق ماهانه بعد از اتمام دوره بر اساس این‌که چند نفر قبول میشن به ما حقوق می‌دادن و این موقعیت سختی بود و به درد نمی‌خورد. 

- پس که اینطور! 

زمان کنجکاوی دخترها که تمام می‌شود طاهره بقیه ماجرا را ادامه می‌دهد:

- جونم واستون بگه که  من نزدیک شش ماه میشد که اونجا کار کردم و تعداد شاگردهام از ده نفر کم‌تر نبود، خوشحال بودم که بعد از یه شکست، دیگه می‌تونستم کمک خرج خانواده‌ام باشم و دیگه قراردادی نمیشم اما یه چیزی این وسط درست نبود، من توی این شیش ماه حقوقی دریافت نمی‌کردم. خیلی ذهنم رو درگیر کرده بود و شاید بهتره بگم نگران کرده بود، دنبال این ماجرا رو گرفتم و بعد از کلی تحقیق فهمیدم که خانم شیخی  من رو قراردادی کرده، با این‌که هر ده شاگرد من رو دیده بود ولی باز با بی انصافی باعث شد که من قراردادی بشم، اینجای کار بود که با خودم گفتم" واویلا". 

نمی‌دونم کار خانم شیخی رو عمدی بدونم یا نه ولی این‌رو خوب می‌دونم که حلالش نکردم و تا الان هم  به خاطر این موضوع ازش دلگیرم.  کاری هم نمی‌تونستم بکنم پس به اجبار تا آخر، تدریسم رو ادامه دادم تا حداقل، قبولی بگیرم و به واسطه اون نفرات حقوقم رو به دست بیارم؛ ماه‌ها گذشت و بالاخره تعداد قبولی کلاس من اومد، فقط دو نفر از کلاس من قبول شد و من در مقابل اون همه زحمت پول ناچیزی گرفتم، با این‌حال چون اولین دسترنجم بود یه حس عجیبی داشتم و با وجود ناراحتی احساس شادی هم می‌کردم.

سنا و مونا که این حرف ‌ها را شنیدند ناراحت شدند، طاهره به خوبی می‌توانست ناراحتی فرزندانش را درک کند. جای تاسف هم داشت این اتفاق برای هر کسی می‌افتاد  سخت بود و درک کردنش دشوار.

طاهره کف دست‌هایش را به هم می‌کوبد:

- نبینم غمبرک زدین! بعضی وقت‌ها ما انسان‌ها باید توی زندگی از اشتباهاتمون درس بگیریم. من اشتباه کردم که  به جای تلاش دوباره و گرفتن دیپلم  تصمیم به یه کار پردردسر گرفتم. زندگی پر از فرصت برای درس گرفتنه و من از نهضت درس گرفتم، فهمیدم که باید از اول شروع کنم ولی این‌بار هوشمندانه‌تر، یاد گرفتم  منت کسی رو نکشم پس دوباره پله‌ها رو پایین اومدم تا یکی- یکی  ازشون بالا برم.

ویرایش شده توسط یارا
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...