رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

نقد و بررسی رمان ترس از ارتفاع | مبینا حاج سعید کاربر انجمن نودهشتیا


 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

 

ارتفاع‌های زندگی‌هایمان می‌خواهند ما را در خود ببلعند؛ چه بسا انسان‌هایی که از ترس ارتفاع، خودشان خود را از بلندی پرتاب می‌کنند!

نام رمان: ترس از ارتفاع

نویسنده: MOBINA.H (مبینا حاج سعید)

ژانر:  اجتماعی، عاشقانه، تراژدی

زمان پارت گذاری: نامعلوم

هدف: بازی‌های کثیف پول را شروع نکنیم و بازیچه‌ی آن نشویم.

مقدمه:
رویاهای زیادی بود که از دست دادیم.
روزهای زیبایی بود که نابود کردیم.
عشق های پاکی بود که آن‌ها را شکستیم.
و لالایی های کودکانه ای بود که با بی‌رحمی، شعر مرگ خواندیم.
و در آخر،
چشم ترسیده ای بود که بی‌تفاوت از کنارش گذر کردیم.
تا کجا به سوی نابودی خواهیم شتافت؟
تا کجا کشتی‌های رویاهای یکدیگر را غرق خواهیم کرد؟
تا کجا قرار است تیر کمانی به دست گرفته و قلب آدم ها را نشانه بگیریم؟
تا کجا؟ تا کجا باید از ترس ارتفاع، خود را از بلندی پرت کنیم؟

خلاصه:
این روز ها، زندگی همه‌ی‌ ما    با پول سر و کار دارد. یکی خوب ازش استفاده می‌کند و دیگری، نه! داستان ما، داستان سرنوشت دو شخص است که هر کدام، به نحوی تقدیر آن ها را بازیچه‌ی پول کرده. هردوی آن‌ها تلاش می‌کنند تا از این منجلاب خلاصی یابند. دختری که فراری از مادیات است و پسری که آرام- آرام در دردهای خود غرق می‌شود.

و پول؛ چه واژه‌ی ترسناکی!

تـــرس از ارتفــــاع

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%- به عنوان آخرین خواسته‌ت، هرچی می‌خوای بگو! 
- با این که قبل از این هیچ کدوم از خواسته‌هام برطرف نشد اما...
بازیگر خوبی بود که اگر نبود، باید زودتر از این‌ها جان می‌داد! 
- به ساتیار بگید این رسمش نبود! 
پوزخند دیگری زد که دهانش از تلخی‌اش، گس شد. 
- به مامان بابام بگید کاش قبل از مرگم یه خاطره خوش ازتون داشتم! 
شخصی پشت صندلی‌اش قرار گرفت و اسلحه‌ را پشت سرش گذاشت. همزمان با بستن پلک‌هایش و آمادگی برای مرگ، زمزمه کرد: 
- به ترور بگید حق با تو بود. جسم که میمیره، دردهای روح تموم میشه! 

«روایت زندگی‌های هیجان‌انگیز بدلکاران قصه‌ی ما!» 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با سلام گلم. من اومدم نقد نه، نظرم رو بهت بگم. ایشالله پارت‌هات که بیشتر شدن پر و پیمون‌تر مزاحمت میشم.😂 @MOBINA.H

***

اصولاً سعی می‌کنم انتقادی در رابطه با خلاصه، نام و مقدمه رمان ندم، چون واقعاً این قسمت‌ها سلیقه‌ایه و ممکنه مثلا من خوشم بیاد و تو خوشت نیاد، یا برعکس! ولی صادقانه میگم نام خوبی انتخاب کردی. با اینکه نامت از سه واژه تشکیل شده، خوندنش برای من روونه و حسی مثل، ترس بهم القا می‌کنه! اندکی هم تراژدی.

بیا بپریم رو محتوات.😅

شروعت با یک معمایی خاص درآمیخته بود. من با خوندن خلاصت فکر کردم قراره از اول زندگی این دختر تعریف کنی و رفته‌رفته بگی که چی شد که این شد و از این مثال‌ها. اینکه از فرار شایلین (نمی‌دونم اسمشو درست گفتم یا نه😅) رمان رو شروع کنی، هیجان خاصی به مخاطب تزریق می‌کنه. تا اواسط پارت اول ذهنم مدام پردازش می‌کرد که: «نردبون برای چیشه؟  چمدون لباساش؟ مگر جایی می‌خواد بره؟» و از این قبیل سوال‌ها و باید بگم خیلی خوب ذهن رو درگیر می‌کنی.😉

قسمتی که از پنجره بیرون اومد و پاش رو روی نردبون گذاشت و چمدونش را کشید و پایین انداخت!

مطمئنا با توصیفات خوب کاملی که دادی، این چمدون نمی‌تونه کوچیک باشه. بزرگ هم نباشه، کوچیک هم نیست! پس بهتره که ذکر بشه به سختی با یک دستش کشیدش و روی زمین انداختش! البته باز هم انتخاب با خودته گلی.

چمدون چرخ‌داره و شایلین اون رو زمین انداخت. با توجه به اینکه شایلین برای پایین رفتن از پنجره، از نردبون استفاده کرده، پس ارتفاع پنجره تا  زمین کم نیست! این چمدون وقتی روی زمین کوبیده بشه، قسمت‌های پلاستیکش مطمئنا اگر نشکنه، ترک رو برمیداره و هنگام خوردن روی زمین، صدای نسبتاً بلندی ایجاد می‌کنه. درسته؟! در حد نیم خط ذکر بشه کفایت می‌کنه، چون توصیفاتت واقعا جامع هستن.

و یه نکته دیگه.😅

تاپ، به رکابی‌های دو بند میگن تا اونجایی که می‌دونم. تاب به اون تاب تاب عباسی میگن.😅

خلاصه بگم که موفق باشی مبینا جانم. موضوعت هم دنبال شد و هر وقت پارت گذاشتی اعلامیه میاد برام.😇 با آرزوی موفقیت روز افزون گلی.💓💛💚💕💗💖💞💟💙

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1 دقیقه قبل، Narges.Sh گفته است:

با سلام گلم. من اومدم نقد نه، نظرم رو بهت بگم. ایشالله پارت‌هات که بیشتر شدن پر و پیمون‌تر مزاحمت میشم.😂 @MOBINA.H

***

اصولاً سعی می‌کنم انتقادی در رابطه با خلاصه، نام و مقدمه رمان ندم، چون واقعاً این قسمت‌ها سلیقه‌ایه و ممکنه مثلا من خوشم بیاد و تو خوشت نیاد، یا برعکس! ولی صادقانه میگم نام خوبی انتخاب کردی. با اینکه نامت از سه واژه تشکیل شده، خوندنش برای من روونه و حسی مثل، ترس بهم القا می‌کنه! اندکی هم تراژدی.

بیا بپریم رو محتوات.😅

شروعت با یک معمایی خاص درآمیخته بود. من با خوندن خلاصت فکر کردم قراره از اول زندگی این دختر تعریف کنی و رفته‌رفته بگی که چی شد که این شد و از این مثال‌ها. اینکه از فرار شایلین (نمی‌دونم اسمشو درست گفتم یا نه😅) رمان رو شروع کنی، هیجان خاصی به مخاطب تزریق می‌کنه. تا اواسط پارت اول ذهنم مدام پردازش می‌کرد که: «نردبون برای چیشه؟  چمدون لباساش؟ مگر جایی می‌خواد بره؟» و از این قبیل سوال‌ها و باید بگم خیلی خوب ذهن رو درگیر می‌کنی.😉

قسمتی که از پنجره بیرون اومد و پاش رو روی نردبون گذاشت و چمدونش را کشید و پایین انداخت!

مطمئنا با توصیفات خوب کاملی که دادی، این چمدون نمی‌تونه کوچیک باشه. بزرگ هم نباشه، کوچیک هم نیست! پس بهتره که ذکر بشه به سختی با یک دستش کشیدش و روی زمین انداختش! البته باز هم انتخاب با خودته گلی.

چمدون چرخ‌داره و شایلین اون رو زمین انداخت. با توجه به اینکه شایلین برای پایین رفتن از پنجره، از نردبون استفاده کرده، پس ارتفاع پنجره تا  زمین کم نیست! این چمدون وقتی روی زمین کوبیده بشه، قسمت‌های پلاستیکش مطمئنا اگر نشکنه، ترک رو برمیداره و هنگام خوردن روی زمین، صدای نسبتاً بلندی ایجاد می‌کنه. درسته؟! در حد نیم خط ذکر بشه کفایت می‌کنه، چون توصیفاتت واقعا جامع هستن.

و یه نکته دیگه.😅

تاپ، به رکابی‌های دو بند میگن تا اونجایی که می‌دونم. تاب به اون تاب تاب عباسی میگن.😅

خلاصه بگم که موفق باشی مبینا جانم. موضوعت هم دنبال شد و هر وقت پارت گذاشتی اعلامیه میاد برام.😇 با آرزوی موفقیت روز افزون گلی.💓💛💚💕💗💖💞💟💙

سلام عزیزم مرسی گلمم خیلی خوشحال شدم که خوندی و نقد کردی❤

اره اون تاب رو می‌خواستم ویرایش کنم  ولی یادم رفت😂❤ آره به اون قسمت پرت شدن چمدون فکر نکردم حقیقتا😂💔

قربونت بشم، مرسی که رمان رو دنبال کردی. جبران می‌کنم❤

همچنین موفقیت روز افزون برای شما.

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%- به عنوان آخرین خواسته‌ت، هرچی می‌خوای بگو! 
- با این که قبل از این هیچ کدوم از خواسته‌هام برطرف نشد اما...
بازیگر خوبی بود که اگر نبود، باید زودتر از این‌ها جان می‌داد! 
- به ساتیار بگید این رسمش نبود! 
پوزخند دیگری زد که دهانش از تلخی‌اش، گس شد. 
- به مامان بابام بگید کاش قبل از مرگم یه خاطره خوش ازتون داشتم! 
شخصی پشت صندلی‌اش قرار گرفت و اسلحه‌ را پشت سرش گذاشت. همزمان با بستن پلک‌هایش و آمادگی برای مرگ، زمزمه کرد: 
- به ترور بگید حق با تو بود. جسم که میمیره، دردهای روح تموم میشه! 

«روایت زندگی‌های هیجان‌انگیز بدلکاران قصه‌ی ما!» 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

23 ساعت قبل، MOBINA.H گفته است:

 

ارتفاع‌های زندگی‌هایمان می‌خواهند ما را در خود ببلعند؛ چه بسا انسان‌هایی که از ترس ارتفاع، خودشان خود را از بلندی پرتاب می‌کنند!

نام رمان: ترس از ارتفاع

نویسنده: MOBINA.H (مبینا حاج سعید)

ژانر:  اجتماعی، عاشقانه، تراژدی

زمان پارت گذاری: نامعلوم

هدف: بازی‌های کثیف پول را شروع نکنیم و بازیچه‌ی آن نشویم.

مقدمه:
رویاهای زیادی بود که از دست دادیم.
روزهای زیبایی بود که نابود کردیم.
عشق های پاکی بود که آن‌ها را شکستیم.
و لالایی های کودکانه ای بود که با بی‌رحمی، شعر مرگ خواندیم.
و در آخر،
چشم ترسیده ای بود که بی‌تفاوت از کنارش گذر کردیم.
تا کجا به سوی نابودی خواهیم شتافت؟
تا کجا کشتی‌های رویاهای یکدیگر را غرق خواهیم کرد؟
تا کجا قرار است تیر کمانی به دست گرفته و قلب آدم ها را نشانه بگیریم؟
تا کجا؟ تا کجا باید از ترس ارتفاع، خود را از بلندی پرت کنیم؟

خلاصه:
این روز ها، زندگی همه‌ی‌ ما    با پول سر و کار دارد. یکی خوب ازش استفاده می‌کند و دیگری، نه! داستان ما، داستان سرنوشت دو شخص است که هر کدام، به نحوی تقدیر آن ها را بازیچه‌ی پول کرده. هردوی آن‌ها تلاش می‌کنند تا از این منجلاب خلاصی یابند. دختری که فراری از مادیات است و پسری که آرام- آرام در دردهای خود غرق می‌شود.

و پول؛ چه واژه‌ی ترسناکی!

تـــرس از ارتفــــاع

نقد رمان ترس از ارتفاع @MOBINA.H

عنوان: ریشه‌ی اسم رمان فارسی بود که معنیش هم کاملاً معلومه؛ کسی که از بلندی واهمه داره.
خب از اونجایی که رمان زیاد پیش نرفته نمی‌تونم بگم که عنوانتون نشان‌دهنده‌ی کل رمانه.
عنوان با ژانرهای انتخابی تطابق داره و اجزای اون از دو کلمه بوجود اومده که بسیار زیباست. اسم رمان خاص نیست و از دو کلمه ساده و عام بوجود اومده.

خلاصه:
حجم خلاصه مطلوب بود. نکته‌ی قابل توجه اینه که بافت خلاصه با بافت رمان یکی نبود! خلاصه ادبی بود و متن رمان ادبی معیار.
نسبت مجهولات به معلومات متناسب بود؛ مثلاً این پول از کجا میاد؟ چرا غرق میشه؟ چطوری بازیچه‌ی پول میشن و... .
در خصوص معلومات هم می‌دونیم که قراره عشقی بوجود بیاد و... .
برای من که جذاب و جذبم کرد.

مقدمه:
چیزی که قابل توجه است اینه که ژانر اصلی یعنی اجتماعی زیاد توی مفدمه مشهود نبود. مثلاً "روزهای زیبایی بود که نابود کردیم" این جمله مربوط به ژانر اجتماعی بود.
ارتباط آن با رمان ملموس بود. بافت آن با بافت رمان یکدست نبود و حجمش هم میشه گفت مطلوبه و خواننده رو به خوبی جذب میکنه.

ژانر:
ژانر اجتماعی: برگرفته از مشکلات جامعه هست مثل فقط، اعتیاد، بیکاری، بی‌سوادی، طلاق و... می‌توانیم نام ببریم.
ژانر عاشقانه: همون‌طور که از اسمش مشخصه به استدلال عشق می‌رسیم.
ژانر تراژدی: سراسر غم، رنج و درد است و شادی در اون دخیل نیست.
موضوع اصلی در مورد پولشویی و اون جذابیتیه که پول برای انسان‌ها داره که بسیار با ژانر اجتماعی همخوانی داره.
و بر این اساس ژانر اصلی(اجتماعی) موضوع اصلی داستان را پوشش میده. ولی خب ژانر عاشقانه هم از این موضوع مستثنی نیست.
هنوز رمان به اونجایی نرسیده که بشه ژانر عاشقانه و تراژدی رو نقد کنم.

نثر:
نثر رمان شما ادبی معیار است که با ژانرها همخوانی داره.
شکسته نویسی خاصی توی نثر نبود و همچنین کلمات بیگانه‌ای درش مشاهده نکردم.

آغاز:
دختری که چمدان بسته و می‌خواهد از پنجره با نردبان بیرون بپرد و از شر عمه‌خانم و پسرش سامان خلاص شود، در همان حال برادر روشنا و چند تن دیگر به کمکش شتافتند تا از این ورطه نجاتش دهند.
راستش آغاز من رو جذب نکرد. خب اتفاقات آغاز جدید نبود اما خب کلیشه هم نبود. توصیفات خاص خودش رو داشت؛ اما می‌تونی با یه توصیف جون‌دار قشنگ مغز مخاطب رو درگیر کنی!
البته با توجه به سه ژانر شما که آغازی آرام و مِلو را طلب می‌کنند خوب عمل کردید.

زاویه دید:
زاویه دید رمان اول شخص بود که به نظرم بسیار تونسته بود با ایده خودش رو وفق بده، جوری که اتفاقات رو طبیعی رقم زده بود.
به نظر من تغییر زاویه‌ی دید ندید چون باعث ضربه زدن به رمان میشه و شاید حتی نتونه اون‌طور که باید با مخاطب ارتباط بگیره.
 

به نظر میرسه ایده‌ی رمانت نابه. مشتاق خوندن بقیشم. چند رکن دیگه هم مونده که نقد کنم ولی با توجه به اینکه هنوز بسیاری از رمان رو نخوندم به بعد موکولش میکنم. تاپیکت رو دنبال میکنم عزیزم.♥️😍

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

رمان پراگما♥️😍 

عاشقانه‌ای پر ماجرا و پیچیده... . 

اولین اثر عاشقانه این جانب... . 

به حمایت شما دوستان نیازمندیم، در صورت حمایت جبران خواهد شد!😁🌹

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

5 دقیقه قبل، _Zeynab گفته است:

نقد رمان ترس از ارتفاع @MOBINA.H

عنوان: ریشه‌ی اسم رمان فارسی بود که معنیش هم کاملاً معلومه؛ کسی که از بلندی واهمه داره.
خب از اونجایی که رمان زیاد پیش نرفته نمی‌تونم بگم که عنوانتون نشان‌دهنده‌ی کل رمانه.
عنوان با ژانرهای انتخابی تطابق داره و اجزای اون از دو کلمه بوجود اومده که بسیار زیباست. اسم رمان خاص نیست و از دو کلمه ساده و عام بوجود اومده.

خلاصه:
حجم خلاصه مطلوب بود. نکته‌ی قابل توجه اینه که بافت خلاصه با بافت رمان یکی نبود! خلاصه ادبی بود و متن رمان ادبی معیار.
نسبت مجهولات به معلومات متناسب بود؛ مثلاً این پول از کجا میاد؟ چرا غرق میشه؟ چطوری بازیچه‌ی پول میشن و... .
در خصوص معلومات هم می‌دونیم که قراره عشقی بوجود بیاد و... .
برای من که جذاب و جذبم کرد.

مقدمه:
چیزی که قابل توجه است اینه که ژانر اصلی یعنی اجتماعی زیاد توی مفدمه مشهود نبود. مثلاً "روزهای زیبایی بود که نابود کردیم" این جمله مربوط به ژانر اجتماعی بود.
ارتباط آن با رمان ملموس بود. بافت آن با بافت رمان یکدست نبود و حجمش هم میشه گفت مطلوبه و خواننده رو به خوبی جذب میکنه.

ژانر:
ژانر اجتماعی: برگرفته از مشکلات جامعه هست مثل فقط، اعتیاد، بیکاری، بی‌سوادی، طلاق و... می‌توانیم نام ببریم.
ژانر عاشقانه: همون‌طور که از اسمش مشخصه به استدلال عشق می‌رسیم.
ژانر تراژدی: سراسر غم، رنج و درد است و شادی در اون دخیل نیست.
موضوع اصلی در مورد پولشویی و اون جذابیتیه که پول برای انسان‌ها داره که بسیار با ژانر اجتماعی همخوانی داره.
و بر این اساس ژانر اصلی(اجتماعی) موضوع اصلی داستان را پوشش میده. ولی خب ژانر عاشقانه هم از این موضوع مستثنی نیست.
هنوز رمان به اونجایی نرسیده که بشه ژانر عاشقانه و تراژدی رو نقد کنم.

نثر:
نثر رمان شما ادبی معیار است که با ژانرها همخوانی داره.
شکسته نویسی خاصی توی نثر نبود و همچنین کلمات بیگانه‌ای درش مشاهده نکردم.

آغاز:
دختری که چمدان بسته و می‌خواهد از پنجره با نردبان بیرون بپرد و از شر عمه‌خانم و پسرش سامان خلاص شود، در همان حال برادر روشنا و چند تن دیگر به کمکش شتافتند تا از این ورطه نجاتش دهند.
راستش آغاز من رو جذب نکرد. خب اتفاقات آغاز جدید نبود اما خب کلیشه هم نبود. توصیفات خاص خودش رو داشت؛ اما می‌تونی با یه توصیف جون‌دار قشنگ مغز مخاطب رو درگیر کنی!
البته با توجه به سه ژانر شما که آغازی آرام و مِلو را طلب می‌کنند خوب عمل کردید.

زاویه دید:
زاویه دید رمان اول شخص بود که به نظرم بسیار تونسته بود با ایده خودش رو وفق بده، جوری که اتفاقات رو طبیعی رقم زده بود.
به نظر من تغییر زاویه‌ی دید ندید چون باعث ضربه زدن به رمان میشه و شاید حتی نتونه اون‌طور که باید با مخاطب ارتباط بگیره.
 

به نظر میرسه ایده‌ی رمانت نابه. مشتاق خوندن بقیشم. چند رکن دیگه هم مونده که نقد کنم ولی با توجه به اینکه هنوز بسیاری از رمان رو نخوندم به بعد موکولش میکنم. تاپیکت رو دنبال میکنم عزیزم.♥️😍

سلام جانم مرسی که رمانم رو خوندی و نقد کردی. راجب خلاصه، آخه چند تا از منتقدها و  بچه‌ها گفتن خلاصه و مقدمه بهتره ادبی باشه. تا الان هم من هرچی دیدم ادبی بوده، به زبان رمان هم توجه نداشته.

آغازش رو هم هم تا جایی که تونستم سعی کردم متفاوت شروع کنم.

راجب زاویه دید هم بعده‌ها تغییر می‌کنه و هی جا به جا میشه؛ البته سعی میکنم تند- تند عوض نکنم. آخه قراره زندگی پسر داستان رو هم نشون بده که از زبان خودش باشه بهتره. 

خیلی ممنونم واقعا خوشحال شدم😀💜

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%- به عنوان آخرین خواسته‌ت، هرچی می‌خوای بگو! 
- با این که قبل از این هیچ کدوم از خواسته‌هام برطرف نشد اما...
بازیگر خوبی بود که اگر نبود، باید زودتر از این‌ها جان می‌داد! 
- به ساتیار بگید این رسمش نبود! 
پوزخند دیگری زد که دهانش از تلخی‌اش، گس شد. 
- به مامان بابام بگید کاش قبل از مرگم یه خاطره خوش ازتون داشتم! 
شخصی پشت صندلی‌اش قرار گرفت و اسلحه‌ را پشت سرش گذاشت. همزمان با بستن پلک‌هایش و آمادگی برای مرگ، زمزمه کرد: 
- به ترور بگید حق با تو بود. جسم که میمیره، دردهای روح تموم میشه! 

«روایت زندگی‌های هیجان‌انگیز بدلکاران قصه‌ی ما!» 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1 دقیقه قبل، MOBINA.H گفته است:

سلام جانم مرسی که رمانم رو خوندی و نقد کردی. راجب خلاصه، آخه چند تا از منتقدها و  بچه‌ها گفتن خلاصه و مقدمه بهتره ادبی باشه. تا الان هم من هرچی دیدم ادبی بوده، به زبان رمان هم توجه نداشته.

آغازش رو هم هم تا جایی که تونستم سعی کردم متفاوت شروع کنم.

راجب زاویه دید هم بعده‌ها تغییر می‌کنه و هی جا به جا میشه؛ البته سعی میکنم تند- تند عوض نکنم. آخه قراره زندگی پسر داستان رو هم نشون بده که از زبان خودش باشه بهتره. 

خیلی ممنونم واقعا خوشحال شدم😀💜

قربونت. حالا این نظر من بود ولی شاید تو با تغییر زاویه دید بهتر بتونی ارتباط بگیری. 

گفتم که رمانت هنوز اون‌قدر پیش نرفته.

 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

رمان پراگما♥️😍 

عاشقانه‌ای پر ماجرا و پیچیده... . 

اولین اثر عاشقانه این جانب... . 

به حمایت شما دوستان نیازمندیم، در صورت حمایت جبران خواهد شد!😁🌹

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

2 دقیقه قبل، -Atria- گفته است:

خیلیییی قشنگ می‌نویسی جوجه😍

توصیف مکانی عالیه. 

دخمل خودمییی

وایییی فدای تو. خیلی خوشحالم کردی.

عررر دو مادره شدم😂💜

ویرایش شده توسط Beretta

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%- به عنوان آخرین خواسته‌ت، هرچی می‌خوای بگو! 
- با این که قبل از این هیچ کدوم از خواسته‌هام برطرف نشد اما...
بازیگر خوبی بود که اگر نبود، باید زودتر از این‌ها جان می‌داد! 
- به ساتیار بگید این رسمش نبود! 
پوزخند دیگری زد که دهانش از تلخی‌اش، گس شد. 
- به مامان بابام بگید کاش قبل از مرگم یه خاطره خوش ازتون داشتم! 
شخصی پشت صندلی‌اش قرار گرفت و اسلحه‌ را پشت سرش گذاشت. همزمان با بستن پلک‌هایش و آمادگی برای مرگ، زمزمه کرد: 
- به ترور بگید حق با تو بود. جسم که میمیره، دردهای روح تموم میشه! 

«روایت زندگی‌های هیجان‌انگیز بدلکاران قصه‌ی ما!» 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام عزیزم، رمانت رو خوندم و جدا از نظرهایی ک بقیه به صورت جزیی و ریز به ریز میدن من فقط به عنوان یک خواننده معمولی نظرم رو بهت میگم.

توصیفات و شرح موقعیت و توصیفات و همچنین حالاتت عالی بود و کوچک‌ترین مشکلی نداشت.

همه چیزا رو رعایت کرده بودی و این عالی بود.

ولی این رو یادت باشه، ‌ رمانایی که بیشتر خواننده جذب میکنن باید در ابتدای رمانشون( جایی که یه نفر تصمیم میگیره ادامه رمان رو بخونه یا ن) سعی کنن بیشتر به کلیات توجه کنن و اتفاق‌های جالبی رو برای خواننده در طول چند پارت یا صفحه‌های اول نشون بدن و در ادامه حد وسط میون جزییات  و کلیات رمان رو رعایت کنن. به طوری که نه خیلی به فرعیات برن، نه خیلی از جزییات و توصیفاتشون دور بشن. حد وسط!

می‌بینم که کاملا به نوشتنت مسلطی و این توان رو داری که اثر جالب و صد درصد زیبا ‌ رو توی سایت ثبت کنی عزیزم.

رمانت رو دنبال کردم و بقیه پارت‌هات رو هم می‌خونم، خوشحال میشم توهم رمانم و دنبال کنی و بخونی...

 در نهایت موفق باشی گولم😗💞

بوس بت.💋

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

3 دقیقه قبل، Snowrita گفته است:

سلام عزیزم، رمانت رو خوندم و جدا از نظرهایی ک بقیه به صورت جزیی و ریز به ریز میدن من فقط به عنوان یک خواننده معمولی نظرم رو بهت میگم.

توصیفات و شرح موقعیت و توصیفات و همچنین حالاتت عالی بود و کوچک‌ترین مشکلی نداشت.

همه چیزا رو رعایت کرده بودی و این عالی بود.

ولی این رو یادت باشه، ‌ رمانایی که بیشتر خواننده جذب میکنن باید در ابتدای رمانشون( جایی که یه نفر تصمیم میگیره ادامه رمان رو بخونه یا ن) سعی کنن بیشتر به کلیات توجه کنن و اتفاق‌های جالبی رو برای خواننده در طول چند پارت یا صفحه‌های اول نشون بدن و در ادامه حد وسط میون جزییات  و کلیات رمان رو رعایت کنن. به طوری که نه خیلی به فرعیات برن، نه خیلی از جزییات و توصیفاتشون دور بشن. حد وسط!

می‌بینم که کاملا به نوشتنت مسلطی و این توان رو داری که اثر جالب و صد درصد زیبا ‌ رو توی سایت ثبت کنی عزیزم.

رمانت رو دنبال کردم و بقیه پارت‌هات رو هم می‌خونم، خوشحال میشم توهم رمانم و دنبال کنی و بخونی...

 در نهایت موفق باشی گولم😗💞

بوس بت.💋

 

سلام گلم. خیلی خوشحال شدم که رمانم رو خوندی و نقد کردی. ممنونم ازت💜

چشم حتما میخونم. اتفاقا قصد داشتم زنبور سیاه رو بخونم.

همچنین😍💜

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%- به عنوان آخرین خواسته‌ت، هرچی می‌خوای بگو! 
- با این که قبل از این هیچ کدوم از خواسته‌هام برطرف نشد اما...
بازیگر خوبی بود که اگر نبود، باید زودتر از این‌ها جان می‌داد! 
- به ساتیار بگید این رسمش نبود! 
پوزخند دیگری زد که دهانش از تلخی‌اش، گس شد. 
- به مامان بابام بگید کاش قبل از مرگم یه خاطره خوش ازتون داشتم! 
شخصی پشت صندلی‌اش قرار گرفت و اسلحه‌ را پشت سرش گذاشت. همزمان با بستن پلک‌هایش و آمادگی برای مرگ، زمزمه کرد: 
- به ترور بگید حق با تو بود. جسم که میمیره، دردهای روح تموم میشه! 

«روایت زندگی‌های هیجان‌انگیز بدلکاران قصه‌ی ما!» 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 ماه بعد...

سلام عزیزم

رمانتون خیلی جذاب بود و تمام قواعد و علائم نگارشی رو رعایت کردید 

فضاسازی و شخصیت پردازی به خوبی انجام شده 

خلاصه و مقدمتون هم ب نظرم خوب بود 

با قدرت ادامه بده ♥️

قلمت مانا

@Gh.a17

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۹/۱۲ در 00:50، سادات.۸۲ گفته است:

اوم بهتر از هیچیههه که

عر پیامتو تازه دیدم.

دارم سعیمو میکنم تمومش کنممم😂💔

43 دقیقه قبل، Neda گفته است:

سلام عزیزم

رمانتون خیلی جذاب بود و تمام قواعد و علائم نگارشی رو رعایت کردید 

فضاسازی و شخصیت پردازی به خوبی انجام شده 

خلاصه و مقدمتون هم ب نظرم خوب بود 

با قدرت ادامه بده ♥️

قلمت مانا

@Gh.a17

سلام عزیزم، ممنونم از این که خوندی و نقد کردی. 

همچنین گلم. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%- به عنوان آخرین خواسته‌ت، هرچی می‌خوای بگو! 
- با این که قبل از این هیچ کدوم از خواسته‌هام برطرف نشد اما...
بازیگر خوبی بود که اگر نبود، باید زودتر از این‌ها جان می‌داد! 
- به ساتیار بگید این رسمش نبود! 
پوزخند دیگری زد که دهانش از تلخی‌اش، گس شد. 
- به مامان بابام بگید کاش قبل از مرگم یه خاطره خوش ازتون داشتم! 
شخصی پشت صندلی‌اش قرار گرفت و اسلحه‌ را پشت سرش گذاشت. همزمان با بستن پلک‌هایش و آمادگی برای مرگ، زمزمه کرد: 
- به ترور بگید حق با تو بود. جسم که میمیره، دردهای روح تموم میشه! 

«روایت زندگی‌های هیجان‌انگیز بدلکاران قصه‌ی ما!» 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • سانسورچی

سلاممو دروددد به شورشگر نودهشتیی منن جناب مبی خره🤪🤪

بلند بگووو من امده اممم وای وای وای من امده ام😋😋🤣🤣

 

خبب بنده اومدم کمی متانت ب خرج بدم و اتاق نقدت رو از حضورمم نورانی کنمم 😀😊 میدونم کلیی ذوق میکنی در حدی کهه قراره قشنگ بترکیی🐹

خلاصه و مقدمه ی رمانتت به قدری لذت بخشش بودد که حرفی برای گفتنن ندارم  و فقط میتونم بگمم بسیار لذت  بخش بود برام... 

خب تند و سریع میرم سراغ عمه خانومی که  معلوم نیست  چه گندی زده شایلینمون فراری شد از خونه ایشش ☹️😑دوست دارم ادامه بدم ب خوندن هااا ولییی میدونییی که وقت خیلییی کافیی ندارمم منن و اگه. اگه ببینم ت هم رمانمو همراهی میکنی من ادامه مبدم🧐🤣

اقا اقا ی لحظههه اونجاا که شایلین و اون دختره دیگهه کل وسیله های عمه خانوم رو خراب کردن دلم میخواس اونجااا باشممم کلاا علاقه خاصی ب این دارم ک ت مکانی باشم، کلییی اشوب ب پا کننمممم 🤣 شاید خلم نمیدونمم حالا  هرچی🤨

خلاصههه موفق موید باشی گوگولمم 🤪🌱

 

 

@Gh.a29

نبردعشق عسلی

رمان تکمیل  شدهٔ من تقدیم نگاهتون ♥

داستان مضمحل تکمیل شده♥

 

رمان پالس وابستگیرمان آئیشما💀داستان غلیان🌻دلنوشته آفتاب جلال🌷

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

4 دقیقه قبل، _ سنجدناقلا _ گفته است:

سلاممو دروددد به شورشگر نودهشتیی منن جناب مبی خره🤪🤪

بلند بگووو من امده اممم وای وای وای من امده ام😋😋🤣🤣

 

خبب بنده اومدم کمی متانت ب خرج بدم و اتاق نقدت رو از حضورمم نورانی کنمم 😀😊 میدونم کلیی ذوق میکنی در حدی کهه قراره قشنگ بترکیی🐹

خلاصه و مقدمه ی رمانتت به قدری لذت بخشش بودد که حرفی برای گفتنن ندارم  و فقط میتونم بگمم بسیار لذت  بخش بود برام... 

خب تند و سریع میرم سراغ عمه خانومی که  معلوم نیست  چه گندی زده شایلینمون فراری شد از خونه ایشش ☹️😑دوست دارم ادامه بدم ب خوندن هااا ولییی میدونییی که وقت خیلییی کافیی ندارمم منن و اگه. اگه ببینم ت هم رمانمو همراهی میکنی من ادامه مبدم🧐🤣

اقا اقا ی لحظههه اونجاا که شایلین و اون دختره دیگهه کل وسیله های عمه خانوم رو خراب کردن دلم میخواس اونجااا باشممم کلاا علاقه خاصی ب این دارم ک ت مکانی باشم، کلییی اشوب ب پا کننمممم 🤣 شاید خلم نمیدونمم حالا  هرچی🤨

خلاصههه موفق موید باشی گوگولمم 🤪🌱

 

 

@Gh.a29

خل و چلللل😂😂😂

جیییغ مرسیییی چشم‌هات لذت بخش میبینه؟😂

عمه خانم خیلی کرمکیه تا وقتی نخونی به عمق ماجرا پی نمیبری😂

اتفاقا دیشب ذکر خیرت بود میخواستم برم پالس بخونم. به زودی آوار میشم نمایت. 

کلا به خرابکاری علاقه داری این که دیگه عادیه😂😂

مرسی گلبولممم تو هم همینطور

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%- به عنوان آخرین خواسته‌ت، هرچی می‌خوای بگو! 
- با این که قبل از این هیچ کدوم از خواسته‌هام برطرف نشد اما...
بازیگر خوبی بود که اگر نبود، باید زودتر از این‌ها جان می‌داد! 
- به ساتیار بگید این رسمش نبود! 
پوزخند دیگری زد که دهانش از تلخی‌اش، گس شد. 
- به مامان بابام بگید کاش قبل از مرگم یه خاطره خوش ازتون داشتم! 
شخصی پشت صندلی‌اش قرار گرفت و اسلحه‌ را پشت سرش گذاشت. همزمان با بستن پلک‌هایش و آمادگی برای مرگ، زمزمه کرد: 
- به ترور بگید حق با تو بود. جسم که میمیره، دردهای روح تموم میشه! 

«روایت زندگی‌های هیجان‌انگیز بدلکاران قصه‌ی ما!» 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی
24 دقیقه قبل، Beretta گفته است:

خل و چلللل😂😂😂

جیییغ مرسیییی چشم‌هات لذت بخش میبینه؟😂

عمه خانم خیلی کرمکیه تا وقتی نخونی به عمق ماجرا پی نمیبری😂

اتفاقا دیشب ذکر خیرت بود میخواستم برم پالس بخونم. به زودی آوار میشم نمایت. 

کلا به خرابکاری علاقه داری این که دیگه عادیه😂😂

مرسی گلبولممم تو هم همینطور

اگه عمه خانم کرمش زیاده و قراره بیشتر بخندم که ادامه میدم؟؟ هوم؟ 🤨🤣

جووون منن که چشم انتظارر نقد ت برا پالسمم 😋😋

فداتت ماچ به کله ات😀😊

نبردعشق عسلی

رمان تکمیل  شدهٔ من تقدیم نگاهتون ♥

داستان مضمحل تکمیل شده♥

 

رمان پالس وابستگیرمان آئیشما💀داستان غلیان🌻دلنوشته آفتاب جلال🌷

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

10 دقیقه قبل، _ سنجدناقلا _ گفته است:

اگه عمه خانم کرمش زیاده و قراره بیشتر بخندم که ادامه میدم؟؟ هوم؟ 🤨🤣

جووون منن که چشم انتظارر نقد ت برا پالسمم 😋😋

فداتت ماچ به کله ات😀😊

کرمش خنده‌دار نیست بیشتر گریه داره😂 ولی از پارت چهل این طورا با اومدن یه شخصیت جدید داره حسابی حرص میخوره شاید روحت شاد شه😂

جووونت بی بلا. 

ماچ به لپتتت

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%- به عنوان آخرین خواسته‌ت، هرچی می‌خوای بگو! 
- با این که قبل از این هیچ کدوم از خواسته‌هام برطرف نشد اما...
بازیگر خوبی بود که اگر نبود، باید زودتر از این‌ها جان می‌داد! 
- به ساتیار بگید این رسمش نبود! 
پوزخند دیگری زد که دهانش از تلخی‌اش، گس شد. 
- به مامان بابام بگید کاش قبل از مرگم یه خاطره خوش ازتون داشتم! 
شخصی پشت صندلی‌اش قرار گرفت و اسلحه‌ را پشت سرش گذاشت. همزمان با بستن پلک‌هایش و آمادگی برای مرگ، زمزمه کرد: 
- به ترور بگید حق با تو بود. جسم که میمیره، دردهای روح تموم میشه! 

«روایت زندگی‌های هیجان‌انگیز بدلکاران قصه‌ی ما!» 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...