رفتن به مطلب

معرفی و نقد رمان کوتاه آخرین درخشش اختر| Armiti کاربر انجمن نودهشتیا🌑


arisky
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

بــه نــام خــدا

🌑نام اثـر: آخریــن درخشش اَختـر🌑

نویسنده: Armiti

ژانر: تخیلی_فانتزی 

هدف: رهایی از بیماری "تنبلی" و روی آوردن به دنیای شیرین نویسندگی--^

خلاصه: خورشید، سال هاست که رو به مرگ است. تنها خونِ طلایی رنگ خورشیدداران، کسانی که موهبت خورشید را در درونشان پرورش می‌دهند، می‌توانند منبع زندگی را درمان کنند. حال، کارا تنها نوزده روز فرصت دارد تا از مرگ کامل خورشید جلوگیری کند و اگر نتواند...  

💢این رمان فاقد مقدمه می‌باشد💢

لینک رمان:

 

 

ویرایش شده توسط مدیر منتقد
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام عزیزم

خسته نباشی لذت بردم^-^ واقعا پیدا کردن یه رمان تخیلی بین این همه عاشقانه خیلی سخته و بالاخره یکی پیدا کردم که سطح قلمش هم خوب باشه🙄

داستانش تا اینجا که خیلی قشنگ بوده و من خیلی دوست داشتمش. اومدم نظراتم رو راجع به همین دو پارت بدم.

راستش من گیج شدم که اصطلاحی که کارا رو باهاش صدا می کنن بالاخره خورشید دارانه یا خورشیدخوان... کدوم بود بالاخره😐؟

یکم هم تناقض تو حرف های کارا بود. پثلا تو پارت اول گفته بود مرگ  تکراری ولی با ارزش اما تو پارت بعد میگفت قراره اینجوری بمیرم؟ چه رقت انگیز!

خب... میدونم هدف این بوده که تو قسمت اول یه جورایی کنایه و طعنه‌ای به باور مردم بوده باشه، ولی زیاد این حس رو القا نمی کرد. چون شاید این مرگ برای دیگران ارزشی داشته باشه، ولی برای اون که نداره. کارا قراره جونش رو بده و این موضوع رو رقت انگیز  میدونه پس اینجوری مردن چجوری قراره براش با ارزش باشه؟ 

و یه چیزی. این داستان اول شخصه، پس منطقیه که افکار و احساسات کسی که داره تعریف میکنه به  وضوح دیده بشه. یه جورایی کارا بیشتر فقط موقعیت رو تعریف می‌کرد اما از خودش و حسی که اون لحظه داشت حرفی نمی‌زد. شاید بهتر باشه یکم از خود کارا و احساساتش هم بیشتر بگی. مثلا وقتی داشتن می‌بردنش  تو اتاق هور چه حسی داشت؟ گفتی که دستاش می لرزید و درست. ولی من اصلا حس ترس رو نگرفتم. اصلا غم و ناامیدی تجربه نکردم. این یه پیش نمایش رو به مرگه؛ پس حداقل باید بتونه احساس غمی رو به فرد روبروش بده که با خودش فکر کنه:" نه! چرا آخه باید اینجوری بشه! این بده..." در بهترین حالت باید بتونه چند تا اشک در بیاره. ابن اتفاق فقط با  تعریف موقعیت و باور های مردم رخ نمیده.

البته به یه موضوع دیگه هم بستگی داره، اونم حسیه که کارا از رفتن به اتاق هور داره. ولی مگه اون ناراحت نیل نیست؟ پس باید بتونه ناراحتی رو منتقل کنه. حالا شاید این ناراحتی از مرگش نباشه، ولی اونقدر آزاردهنده هست که با پرداخت درست بهش همونقدر برای خواننده دردناک  جلوه کنه. یکم بیشتر از احساسات  و افکار کارا  باشه به نظرم توپر تر می‌شه.

شروع پارت دو هم یه جورایی حس پرش می‌داد. چون تو پارت قبل دیالوگ بود، و می‌خواستی سانسا رو توضیح بدی یه جورایی منو سردرگم کرد. فکر نمی‌کردم این ادامه اون باشه.

 و یه چیزی رو می‌دونی، همیشه خوب نیست که چیز‌ها همون‌جا رو برای خواننده توضیح بدی. یکم گنگی جذابش می‌کنه،  حتی برای چند خط. مثلا اگه می‌ذاشتی کارا از سانسا صدا شدن عصبی بشه و بعدش توضیح می‌دادی، یه سوال " برای چی عصبانی شد؟ مگه سانسا چیز بدیه؟" هم نصیبت می‌شد و بعدش یه جورایی خواننده بیشتر حس می‌کرد که با یه لقب ناخواسته و دردناک برای کارا مواجهه.

مثلا:

- سان‌سا بیدار شد. نیاز به داروی بیشتری هست جناب والامقام؟

سان‌سا؟ چرا باید آخرین بار در عمرم با چیزی مثل سان‌سا  خطاب شوم؟  نام من هرگز قربانی خورشید نبود. هرگز نمی خواستم  که مهر خورشید داران مقدس پیشانی‌ام را لمس کند  و آخرش، نوشدارویی برای خورشید  شوم، آن هم با مرگ خودم. سان‌سا بودن برایم چه افتخاری داشت؟

یا یه چیزی مثل این‌😐

همه جمله ها عملا خبریه و این یه جورایی خسته کننده می‌شه. آخه خود آدم هم خیلی وقت‌ها مطمئن نیست که حرفش درسته یا نه و از خودش سوال می‌پرسه. تازه، اصلا موقعیتی که کارا توش قرار داره، موقعیت خوبی برای توضیح مشکلات و قوایع و باور ها هست؟ تو اون لحظه، کارا  نباید یکم سردرگم باشه؟ یکم  افسوس بخوره؟ یکم عصبی باشه؟ یکم از مردم و جهانش ناامید بشه؟ سعی کن خودت رو کارا ببینی و جاش قرار بگیری؛ اونوقت هر چی حس کردی و هرچی فکر کردی رو بنویس. حالا شاید بعدش  مجبور بشی لحنش رو با خود کارا و افکارش تطبیق بدی، ولی بعد از یه مدت به صورت ناخودآگاه نیازت به این مرحله از بین می‌ره. 

آخ چقدر دارم حرف می‌زنم. خب.

این جمله رو نفهمیدم:

 از همه بدتر نیلِ عزیزم بود که مانند خردسالان دیگر می‌شد؛ ناامید، فرو رفته در تاریکی بی پایان با شعار نجات خورشید و در غایت، مانند خواهرش مرگ.

منظور از مانند خواهرش مرگ چیه؟ خواهر کی،   نیل؟  پس اگه اون یه شخصه، این جمله اصلا معنا نمی‌ده. چون آدم ها مرگ نمی شن، مرده می‌شن، یا بهتره بگیم می‌میرن.  پس باید باشه مانند خواهرش رها در دامان مرگ یا چیزی مثل این.  اگه شخص نیست و اشاره به یه مفهوم داره مثل تاریکی یا نجات یا جسمه مثل خورشید، پس من به کل معناش رو حالیم نمی‌شه. خواهشا اگه اشتباه می‌کنم برام توضیح بده🙏

و راستی:

 اگر هم‌اکنون کاری انجام نمی‌دادم،گوشت های چسبیده به استخوان هایم نثار سگ‌های ملکه می‌شد و خونم در راه نجات خورشید، تلف   می‌شد.

دو تا می‌شد رو پشت سرهم نباید نوشت. اینجا خیلی راحت کافیه به قرینه لفظی یکی از می‌شد ها رو حالا هر کدوم رو که دوست داری حذف  کنی. 

عهههه این رو باید اول می‌گفتم... حالا بیخیال اینجا می‌گم😐

توی  شروع داستان کارا داره می‌میره درسته؟ ولی توی خلاصه نوشتی ۱۹ روز وقت داره خورشید رو نجات بده. خب یه جورایی لو دادی که نه. این صحنه قرار نیست صحنه‌ی مرگ کارا باشه. 

خب این حس غم صحنه رو می‌ریزه! دقیقا مثل وقتی که ته یه فیلم برات لو می‌ره و دیگه لذت اولیه رو نداره. یه جورایی آزاردهنده‌اس.

می‌دونی می‌خوام چی بگم... منظورم  کلا اینه که، این موضوعی که تو دو پارت بهش پرداختی، چیزیه که بیشتر از اینا باید روش کار بشه و به نظرم شاید اگه سه یا چهار پارت می‌شد (با اضافه کزدن این چیز هایی که گفتم و حالا شاید چیزهایی که من بلد نیستم) خیلی عمیق‌تر و موثر‌تر می‌شد.

ولی خب واقعا به نظرم قراره داستان قشنگی باشه°~° 

منتظر پارت‌های بعدی ام>•<

و راستی... می‌شه به رمان منم یه نقد یا نظر سردستی  بدی؟🙏🙏  اگه سرت خلوته البته... چون نمی‌خوام اذیت بشی😶🍡

ببخش یکم دراز و طولانی شد...

 

در تلالو ثانیه ها، سایه هارا در آغوش گرفته‌ام.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

44 دقیقه قبل، Marynana گفته است:

سلام عزیزم

سلام*-*

خسته نباشی لذت بردم^-^ واقعا پیدا کردن یه رمان تخیلی بین این همه عاشقانه خیلی سخته و بالاخره یکی پیدا کردم که سطح قلمش هم خوب باشه🙄

خرذوق شدن*

داستانش تا اینجا که خیلی قشنگ بوده و من خیلی دوست داشتمش. اومدم نظراتم رو راجع به همین دو پارت بدم.

راستش من گیج شدم که اصطلاحی که کارا رو باهاش صدا می کنن بالاخره خورشید دارانه یا خورشیدخوان... کدوم بود بالاخره😐؟

فکر کنم اشتباه تایپی باشه چون همون خورشیدداران هس

یکم هم تناقض تو حرف های کارا بود. پثلا تو پارت اول گفته بود مرگ  تکراری ولی با ارزش اما تو پارت بعد میگفت قراره اینجوری بمیرم؟ چه رقت انگیز!

درواقع اینجا منظورش به مردم بود که مثلا مرگشون باارزشه. نمیدونم چرا چنین چیزی رو ننوشتم@_@

خب... میدونم هدف این بوده که تو قسمت اول یه جورایی کنایه و طعنه‌ای به باور مردم بوده باشه، ولی زیاد این حس رو القا نمی کرد. چون شاید این مرگ برای دیگران ارزشی داشته باشه، ولی برای اون که نداره. کارا قراره جونش رو بده و این موضوع رو رقت انگیز  میدونه پس اینجوری مردن چجوری قراره براش با ارزش باشه؟ 

یعنی میگی کمی شدت طعنه اینارو بیشتر کنم؟ شاید توی دیالوگ ها چنین چیزی رو اوردم*-*

و یه چیزی. این داستان اول شخصه، پس منطقیه که افکار و احساسات کسی که داره تعریف میکنه به  وضوح دیده بشه. یه جورایی کارا بیشتر فقط موقعیت رو تعریف می‌کرد اما از خودش و حسی که اون لحظه داشت حرفی نمی‌زد. شاید بهتر باشه یکم از خود کارا و احساساتش هم بیشتر بگی. مثلا وقتی داشتن می‌بردنش  تو اتاق هور چه حسی داشت؟ گفتی که دستاش می لرزید و درست. ولی من اصلا حس ترس رو نگرفتم. اصلا غم و ناامیدی تجربه نکردم. این یه پیش نمایش رو به مرگه؛ پس حداقل باید بتونه احساس غمی رو به فرد روبروش بده که با خودش فکر کنه:" نه! چرا آخه باید اینجوری بشه! این بده..." در بهترین حالت باید بتونه چند تا اشک در بیاره. ابن اتفاق فقط با  تعریف موقعیت و باور های مردم رخ نمیده.

البته به یه موضوع دیگه هم بستگی داره، اونم حسیه که کارا از رفتن به اتاق هور داره. ولی مگه اون ناراحت نیل نیست؟ پس باید بتونه ناراحتی رو منتقل کنه. حالا شاید این ناراحتی از مرگش نباشه، ولی اونقدر آزاردهنده هست که با پرداخت درست بهش همونقدر برای خواننده دردناک  جلوه کنه. یکم بیشتر از احساسات  و افکار کارا  باشه به نظرم توپر تر می‌شه.

حله اینارو با ویرایش اوکی میکنم یوهاهاهاها*---*

شروع پارت دو هم یه جورایی حس پرش می‌داد. چون تو پارت قبل دیالوگ بود، و می‌خواستی سانسا رو توضیح بدی یه جورایی منو سردرگم کرد. فکر نمی‌کردم این ادامه اون باشه.

درواقع یجورایی پیش‌زمینه ایجاد کردم برای گفتن معنی سانسا

 و یه چیزی رو می‌دونی، همیشه خوب نیست که چیز‌ها همون‌جا رو برای خواننده توضیح بدی. یکم گنگی جذابش می‌کنه،  حتی برای چند خط. مثلا اگه می‌ذاشتی کارا از سانسا صدا شدن عصبی بشه و بعدش توضیح می‌دادی، یه سوال " برای چی عصبانی شد؟ مگه سانسا چیز بدیه؟" هم نصیبت می‌شد و بعدش یه جورایی خواننده بیشتر حس می‌کرد که با یه لقب ناخواسته و دردناک برای کارا مواجهه.

مثلا:

- سان‌سا بیدار شد. نیاز به داروی بیشتری هست جناب والامقام؟

سان‌سا؟ چرا باید آخرین بار در عمرم با چیزی مثل سان‌سا  خطاب شوم؟  نام من هرگز قربانی خورشید نبود. هرگز نمی خواستم  که مهر خورشید داران مقدس پیشانی‌ام را لمس کند  و آخرش، نوشدارویی برای خورشید  شوم، آن هم با مرگ خودم. سان‌سا بودن برایم چه افتخاری داشت؟

یا یه چیزی مثل این‌😐

اووو فکر خوبیه*-* شاید توی ویرایشات یه تغییری توش ایجاد کردم 

همه جمله ها عملا خبریه و این یه جورایی خسته کننده می‌شه. آخه خود آدم هم خیلی وقت‌ها مطمئن نیست که حرفش درسته یا نه و از خودش سوال می‌پرسه. تازه، اصلا موقعیتی که کارا توش قرار داره، موقعیت خوبی برای توضیح مشکلات و قوایع و باور ها هست؟ تو اون لحظه، کارا  نباید یکم سردرگم باشه؟ یکم  افسوس بخوره؟ یکم عصبی باشه؟ یکم از مردم و جهانش ناامید بشه؟ سعی کن خودت رو کارا ببینی و جاش قرار بگیری؛ اونوقت هر چی حس کردی و هرچی فکر کردی رو بنویس. حالا شاید بعدش  مجبور بشی لحنش رو با خود کارا و افکارش تطبیق بدی، ولی بعد از یه مدت به صورت ناخودآگاه نیازت به این مرحله از بین می‌ره. 

به گمونم مشکل توصیف احساسات و کشمکش هست. اصلا نمیدونم چرا توصیف احساساتی انجام ندادم@_@

آخ چقدر دارم حرف می‌زنم. خب.

 

این جمله رو نفهمیدم:

 از همه بدتر نیلِ عزیزم بود که مانند خردسالان دیگر می‌شد؛ ناامید، فرو رفته در تاریکی بی پایان با شعار نجات خورشید و در غایت، مانند خواهرش مرگ.

منظور از مانند خواهرش مرگ چیه؟ خواهر کی،   نیل؟  پس اگه اون یه شخصه، این جمله اصلا معنا نمی‌ده. چون آدم ها مرگ نمی شن، مرده می‌شن، یا بهتره بگیم می‌میرن.  پس باید باشه مانند خواهرش رها در دامان مرگ یا چیزی مثل این.  اگه شخص نیست و اشاره به یه مفهوم داره مثل تاریکی یا نجات یا جسمه مثل خورشید، پس من به کل معناش رو حالیم نمی‌شه. خواهشا اگه اشتباه می‌کنم برام توضیح بده🙏

اره این قسمت کلا باید ویرایش بشه. منظورم این بود که سرانجام نیل هم مثل کارا میشه. 

و راستی:

 اگر هم‌اکنون کاری انجام نمی‌دادم،گوشت های چسبیده به استخوان هایم نثار سگ‌های ملکه می‌شد و خونم در راه نجات خورشید، تلف   می‌شد.

دو تا می‌شد رو پشت سرهم نباید نوشت. اینجا خیلی راحت کافیه به قرینه لفظی یکی از می‌شد ها رو حالا هر کدوم رو که دوست داری حذف  کنی. 

عهههه این رو باید اول می‌گفتم... حالا بیخیال اینجا می‌گم😐

توی  شروع داستان کارا داره می‌میره درسته؟ ولی توی خلاصه نوشتی ۱۹ روز وقت داره خورشید رو نجات بده. خب یه جورایی لو دادی که نه. این صحنه قرار نیست صحنه‌ی مرگ کارا باشه. 

خب این حس غم صحنه رو می‌ریزه! دقیقا مثل وقتی که ته یه فیلم برات لو می‌ره و دیگه لذت اولیه رو نداره. یه جورایی آزاردهنده‌اس.

حقیقتا هدف من از نوشتن اون صحنه این نبود که خواننده ناراحت کارا بشه بیشتر تمرکزم رو این بود تا خواننده از همون اول جذب ادامه بشه

می‌دونی می‌خوام چی بگم... منظورم  کلا اینه که، این موضوعی که تو دو پارت بهش پرداختی، چیزیه که بیشتر از اینا باید روش کار بشه و به نظرم شاید اگه سه یا چهار پارت می‌شد (با اضافه کزدن این چیز هایی که گفتم و حالا شاید چیزهایی که من بلد نیستم) خیلی عمیق‌تر و موثر‌تر می‌شد.

با چندبار ویرایش حل میشه یوهاهاها*-*

ولی خب واقعا به نظرم قراره داستان قشنگی باشه°~° 

منتظر پارت‌های بعدی ام>•<

هق خیلی خرذوق گشتم مرسی از نقدت*--* به خوبی ازش استفاده میکنم😎

و راستی... می‌شه به رمان منم یه نقد یا نظر سردستی  بدی؟🙏🙏  اگه سرت خلوته البته... چون نمی‌خوام اذیت بشی😶🍡

حتما به زودی یه نقدت خیلی کوتاه تحویلت میدم*-* خوشبختانه اشکالات زیادی نداشتی اونبار که خوندم

ببخش یکم دراز و طولانی شد...

نه بابا این چه حرفیه تا باشه این نقدای طولانی یوهاهاها 

 

 

عررر چقدر من به این نقد احتیاج داشتم هق خیلی خرذوق شدمممㅠ-ㅠ

توضیحات اینارو تو نقل قول میگم*-*

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

7 دقیقه قبل، Armiti گفته است:

عررر چقدر من به این نقد احتیاج داشتم هق خیلی خرذوق شدمممㅠ-ㅠ

توضیحات اینارو تو نقل قول میگم*-*

خوشحالم که خرذوق شدی. ای کاش یکی هم منو خر ذوق می‌کردT^T

آره اتفاقا  یکی از بهترین جاها برای دادن توضیحات و نوشتن روش نوشتار خارجیش پانویس گذاشتنه○.○

یه عددی ستاره ای چیزی می‌ذاریم   بعد آخر پارت توضیح می‌دیم. خیلی هم منطقی و عالی😐

فقط اگه با لپتاپ بیای یا سایت رو بذاری رو حالت دسکتاپ یه خوبی داره اونم اینکه  می‌شه سایز خط رو عوض کرد تا پانویس ها هم جمع و جور و نقلی شن  و خیلی خوبه😐👌 یکم سخت می‌شه ولی واقعا  ارزشش رو داره😐👌👌

در تلالو ثانیه ها، سایه هارا در آغوش گرفته‌ام.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

9 دقیقه قبل، Marynana گفته است:

خوشحالم که خرذوق شدی. ای کاش یکی هم منو خر ذوق می‌کردT^T

آره اتفاقا  یکی از بهترین جاها برای دادن توضیحات و نوشتن روش نوشتار خارجیش پانویس گذاشتنه○.○

یه عددی ستاره ای چیزی می‌ذاریم   بعد آخر پارت توضیح می‌دیم. خیلی هم منطقی و عالی😐

فقط اگه با لپتاپ بیای یا سایت رو بذاری رو حالت دسکتاپ یه خوبی داره اونم اینکه  می‌شه سایز خط رو عوض کرد تا پانویس ها هم جمع و جور و نقلی شن  و خیلی خوبه😐👌 یکم سخت می‌شه ولی واقعا  ارزشش رو داره😐👌👌

به زودی خودم میام خرذوقت میکنم یوهاهاها 

متاسفانه لپ تاپم به اینترنت وصل نمیشه وگرنه حتما همینکارو میکردم 

بعد از اینکه ویرایش کردم خبرت میدم ببین چطور شده*-*

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با اجازه مجددا سلام^^

من وضعیت نمیتونم بذارم وگرنه اینجا رو با حرفام شلوغ نمی‌کردمT^T در عین حال نمیتونم جلوی دهنم رو بگیرم که حرف هم نزنم و الان هم بشدت ارسالی نیازم¡-¡

ممنون می‌باشم که به حرفم اهمیت بدادی و از خود افکار کارا  هم گفتی. واقعا میگم، وقتی گفتی ویرایش شد و رفتم دوباره خوندمش چندین گطره اشک بگریستم. واقعا دمت گرم*-*

پارت های جدیدت هم خیلی خوب و توپ بودن. بشدت خوب عوضی بودن اون یارو فرزندم فرزندم برام تداعی شد -^- و آخرش واقعا اینجوری شدم که: "آخ. الان یه اتفاق بد میفته. الان یه اتفاق بد لعنتی میفتهههههه!" ولی تو از بیخ ضایعم کردی و انداختیش برای پارت بعدی که هنوز وجود نداشت و هنوزم وجود نداره÷_÷

راستی یه چیزی... مگه اول پارت سه نگفتی اتاق هور عاری از وسایل تیز و فلان بهمان و شکل کتابخونه و این چیزا؟ خب... پس میز پر از چاقو کنار دست کارا چه میکرد؟○-○

اینم بگم که... آرامش رو سلب میکنن. اون صُلبه کلا بحثش جداست. حالا بیخیال من اصلا چیزی ندیدمUwU

و یه چیزی اونم اینکه چرا من فکر می‌کردم دستای کارا به تخت بسته شده؟ توهم@-@

زود پارت بذار دیگه▪︎-▪︎ منم تگ  موکونی؟ (البته کلا ندیدم تگ بکنی کسی رو ولی محض احتیاط اگر روزی روزگاری به قصد تگ کردن از تخت برخاستی،  من رو به باد فراموشی مسپری که اون وقت خودمم نمی دونم چه بلایی سرت میارم•-•) 

موفق باشی دوستم°~°

ویرایش شده توسط Marynana

در تلالو ثانیه ها، سایه هارا در آغوش گرفته‌ام.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

5 ساعت قبل، Marynana گفته است:

با اجازه مجددا سلام^^

درود بر تو*-*

من وضعیت نمیتونم بذارم وگرنه اینجا رو با حرفام شلوغ نمی‌کردمT^T در عین حال نمیتونم جلوی دهنم رو بگیرم که حرف هم نزنم و الان هم بشدت ارسالی نیازم¡-¡

عر اینجوری نگو من عاشق نقدات شدم@_@

تازه نقد اینجوری کیفش توی تاپیک نقد بیشتر از نمایه هست😎

ممنون می‌باشم که به حرفم اهمیت بدادی و از خود افکار بلا هم گفتی. واقعا میگم، وقتی گفتی ویرایش شد و رفتم دوباره خوندمش چندین گطره اشک بگریستم. واقعا دمت گرم*-*

اشک شوق خواهم ریخت بخاطر این  دستاورد*-*

اه موقع ویرایش استرس داشتم که نکنه توی شکست بخورم@_@

پارت های جدیدت هم خیلی خوب و توپ بودن. بشدت خوب عوضی بودن اون یارو فرزندم فرزندم برام تداعی شد -^- و آخرش واقعا اینجوری شدم که: "آخ. الان یه اتفاق بد میفته. الان یه اتفاق بد لعنتی میفتهههههه!" ولی تو از بیخ ضایعم کردی و انداختیش برای پارت بعدی که هنوز وجود نداشت و هنوزم وجود نداره÷_÷

یوهاهاها😎 البته الان برای نوشتن ادامش میترسم چون باید اون صحنه رو خیلی خوب پردازش کنم@_@

راستی یه چیزی... مگه اول پارت سه نگفتی اتاق هور عاری از وسایل تیز و فلان بهمان و شکل کتابخونه و این چیزا؟ خب... پس میز پر از چاقو کنار دست کارا چه میکرد؟○-○

دوباره سوتی دادم؟ اه. خوب شد گفتی باید بعدا ویرایش کنم

اینم بگم که... آرامش رو سلب میکنن. اون صُلبه کلا بحثش جداست. حالا بیخیال من اصلا چیزی ندیدمUwU

کی من؟ من اصلا از کلمه‌ی سلب استفاده نکردم. 

سوت زدن*

و یه چیزی اونم اینکه چرا من فکر می‌کردم دستای کارا به تخت بسته شده؟ توهم@-@

قبل اینکه کلا اون صحنه هارو بنویسم قرار بود. دستای کارا بسته باشه اما خب یوهاها 

زود پارت بذار دیگه▪︎-▪︎ منم تگ  موکونی؟ (البته کلا ندیدم تگ بکنی کسی رو ولی محض احتیاط اگر روزی روزگاری به قصد تگ کردن از تخت برخاستی،  من رو به باد فراموشی مسپری که اون وقت خودمم نمی دونم چه بلایی سرت میارم•-•) 

فردا دیگه حتما میشینم مینویسم*-*

حقیقتا تگ کردم کمی طول میکشه و علاوه بر اون کسایی که گزینه‌ی "دنبال کردن" رو بزنن، وقتی من پارت بزارم براشون اعلامیه میره. برای تو نمیاد؟@_@

موفق باشی دوستم°~°

و تو بیشتر دوست جدیدم*~*

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

خب  واقعا عالی بود که چیزی واسه گفتن نمیمونه اما یه چن تا نکته کوچیک بود که با توجه به اندکی تجربه که دارم میگم

- خورشید را شکر می‌گفتند برای افزایش عمرهای بی‌کفایتشان. 

خب ببین اون زمان که ویراستار بودم جای فعل و فاعل و اینا باید توی نوشتن رعایت میشد  این  جمله فعلش که کلمه "می گفتند" میشه وسط جملش

حالا درستش

- خورشید را برای افزایش عمرهای بی کفایتشان شکر می گفتند✔

این خیلی بهتره^^

نکته بعدی...

- دیوانگی رهاننده چیزی نبود که مردم یا حداقل خورشیددارانی مانند من، باهایش شوخی کنند.

کلمه "باهایش"  یه جوریه، احساس میکنم جمله به اون زیبایی  رو خراب کرده

و اینکه خورشید دارانی باید از هم جدا باشه نه متصل

در اخر اینکه کلماتی مثل اغوش باید کلاه آ گذاشته باشه

در کل اینکه واقعا داستان خفنیه و امیدوارم همینجوری پیش بره عزیزدلم🥰

موفق باشی😍 @Armiti

www.roozgozar.com-2099_rofi.gif

داستان‌ها: 

 احلام دلستان🌙 [   روایت  رویای به حقیقت  پیوسته و دلداری که در خواب دلبری می‌کند!] 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام یه شما نویسنده عزیز

موضوع رمان یکم مبهمه میتونی در مورد اصطلاحاتی که به کار بردی در پارت های بعدی یکم بیشتر توضیح بدی و توصیف کنی تا خواننده همینطور که یا داستان ارتباط میگیره بتونه کلماتو هم درک کنه  ولی درکل داستان خوبی داره و من خیلی خوشم اومد  و مطمئنم پارت های بعدی جالب تر هم خواهد شد 

فقط یه چندتا اشتباه تایپی کوچیک داشت که باید اصلاح بشه... 

مثلا

حجره‌های غذا تا خره‌خره پر بدند (پر بودند) 

تنها جرمشان نماد خورشید روی پیشانی‌هایشان و خون باارزشان بود،(با ارزششان) 

اینم بگم من اصلا منتقد نیستم و فقط نظر شخصیمو گفتم و ممکنه حرفام از نظر منتقد ها کاملا اشتباه باشه... 

یه امید موفقیتتون 🌹

@Armiti

ویرایش شده توسط WolfisH

سرگردونم تو خاطرات بچگی، کجایی عمو زنجیر باف...؟؟!!

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

48 دقیقه قبل، hany.rS گفته است:

خب  واقعا عالی بود که چیزی واسه گفتن نمیمونه اما یه چن تا نکته کوچیک بود که با توجه به اندکی تجربه که دارم میگم

- خورشید را شکر می‌گفتند برای افزایش عمرهای بی‌کفایتشان. 

خب ببین اون زمان که ویراستار بودم جای فعل و فاعل و اینا باید توی نوشتن رعایت میشد  این  جمله فعلش که کلمه "می گفتند" میشه وسط جملش

حالا درستش

- خورشید را برای افزایش عمرهای بی کفایتشان شکر می گفتند✔

این خیلی بهتره^^

نکته بعدی...

- دیوانگی رهاننده چیزی نبود که مردم یا حداقل خورشیددارانی مانند من، باهایش شوخی کنند.

کلمه "باهایش"  یه جوریه، احساس میکنم جمله به اون زیبایی  رو خراب کرده

و اینکه خورشید دارانی باید از هم جدا باشه نه متصل

در اخر اینکه کلماتی مثل اغوش باید کلاه آ گذاشته باشه

در کل اینکه واقعا داستان خفنیه و امیدوارم همینجوری پیش بره عزیزدلم🥰

موفق باشی😍 @Armiti

اول از همه ممنون بابت نظرت تشکر فراوان*---*

چیزهایی که گفتی رو حتما درست میکنم^^

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

46 دقیقه قبل، WolfisH گفته است:

سلام یه شما نویسنده عزیز

موضوع رمان یکم مبهمه میتونی در مورد اصطلاحاتی که به کار بردی در پارت های بعدی یکم بیشتر توضیح بدی و توصیف کنی تا خواننده همینطور که یا داستان ارتباط میگیره بتونه کلماتو هم درک کنه  ولی درکل داستان خوبی داره و من خیلی خوشم اومد  و مطمئنم پارت های بعدی جالب تر هم خواهد شد 

فقط یه چندتا اشتباه تایپی کوچیک داشت که باید اصلاح بشه... 

مثلا

حجره‌های غذا تا خره‌خره پر بدند (پر بودند) 

تنها جرمشان نماد خورشید روی پیشانی‌هایشان و خون باارزشان بود،(با ارزششان) 

اینم بگم من اصلا منتقد نیستم و فقط نظر شخصیمو گفتم و ممکنه حرفام از نظر منتقد ها کاملا اشتباه باشه... 

یه امید موفقیتتون 🌹

@Armiti

با توجه به فانتزی بودن رمان اینکه اولش کمی مبهم باشه عادیه که به امید خدا در ادامه این مبهم بودن عادی و رفع میشه😂

ممنون از نظرت حتما موارد گفته شده رو درست میکنم^^

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

5 دقیقه قبل، Armiti گفته است:

با توجه به فانتزی بودن رمان اینکه اولش کمی مبهم باشه عادیه که به امید خدا در ادامه این مبهم بودن عادی و رفع میشه😂

ممنون از نظرت حتما موارد گفته شده رو درست میکنم^^

خیلی هم عالی بازم میگم داستان خیلی خوبه😁🌹

سرگردونم تو خاطرات بچگی، کجایی عمو زنجیر باف...؟؟!!

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...

اینکه چجوری می‌نویسی؛ از علمِ به‌اینکه باید چجوری بنویسی مهم‌تره. یک علتِ ایجاد شده از دلِ یک دلیل. محک زدن آدم‌ها توسط خودشون باعث پیشرفتشون میشه؛ اما پیشرفت کردن همیشه به منزله‌ی تسلط داشتن نیست. اینکه بخوای فانتزی بنویسی تحسین‌برانگیزه؛ ولی همیشه این رو در نظر داشته باش که "عالی" بودن بهتر از "خوب" بودنه.   

یک موومان در موسیقی، تشکیل شده از چندین سوناته. برای اینکه نوازنده بتونه از پسِ خلق کردن اثر هنری   ِ صوتیش بربیاد، باید اول سازش و کوک کنه؛ که اگه ساز ناکوک باشه قطعه نمی‌تونه تمام قوای هنری ِ شنیداریش رو حفظ کنه.  در بیان  ِ ساده‌تر، یکی از المان‌هایی که یک اثر هنری رو تبدیل به اون چیزی که هست می‌کنه، توازنه.

یک رمان رو مثل ترازویی در نظر بگیر که برای متوازن شدن، نیاز داره که نویسنده‌ش از پسِ هم‌سان سازی واژه‌ها، جملات، اندازه جمله‌ها و عجین کردن معنای درونی هر کلمه با متن و فصای ایجاد شده بر بیاد. شب قشنگه؛ ولی اگر خورشید نباشه زیبایی ماه چندان هم به چشم نمیاد، درست می‌گم؟

وزن جملات و واژه‌های استفاده شده توی بعضی از جاهای رمان، برخلاف انسجام و سنگینی که ازشون انتظار می‌رفت، سبک و شناور بوده‌ن.  کجا!؟ برگرد به پارتِ اول. به زبانِ دیگه، همونطور که توی بقیه نقدهام هم گفتم، "پارتِ طلایی" رمان!  موضوعی که مطرحه : "کشش زمانی" .

تو برای نگاه کردن یه صحنه از یک فیلم اکشن شاید یک ربع زمان بخوای؛ اما این زمان برای عوامل پشت‌صحنه اون فیلم کاملا متفاوته. بذار سطحی‌تر بگم : "سیر رمان نباید روی دور تند بیفته" 

منظور ابدا به استفاده بیش‌از حد از المان‌های صحنه و کرکتر نیست، بحث برمیگرده به مطلب اولی که گفتم، یعنی توازن. بعضا استفاده‌ی درست و به‌جا از واژگان مناسب قابل تقدیر بود؛ اما اون واژه‌ها و کلمات در قالب یک جمله به‌صورت کامل انسجام پیدا نکرده بودن. وقتی صحبت از ژانر فانتزی می‌شه اکثرا اذهان افراد پرواز می‌کنه سمت اسطوره‌های این سبک، جی‌کی‌رولینگ و هری‌پاتر، نیل‌گیمن و کورالین،  جورج مارتین، و و ... چیزی که توی این سبک بیشتر از هرچیزی مطرحه، مربوط به توصیفاته! عملا داری یک‌دنیای دیگه‌ای خلق می‌کنی، پس باید اونقدری قوی توصیف بشه که خواننده بتونه باهاش ارتباط برقرار کنه؛ هان؟ 

جوهرت و گاماس‌گاماس بریز توی مغز مخاطب؛ ولی هربار اونقدری بریز که مغز خواننده‌ت گشنه از سر سفره‌ی خوندن رمانت بلند نشه! 

 

در آخر، به‌قول یکی از عزیزترین دوستام باید بگم که هیچکس جز تو نمی‌تونه این اثر رو به‌تحریر در بیاره، پس پرقدرت تر از قبل ادامه بده و موفق باشی، آرمیتی!

 

پ.ن 

الان شبه و من حوصله نداشتم برگردم نقدم و از اول بخونم. هرجا ایراد و اشکال نگارشی بود دیگه به بزرگی خودتون عفو کنید. چیزیم اگر یادم رفته بود بعدا میام اضافه می‌کنم.

گود‌گود.

@arisky

 

ویرایش شده توسط نوازش
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

40 دقیقه قبل، نوازش گفته است:

اینکه چجوری می‌نویسی؛ از علمِ به‌اینکه باید چجوری بنویسی مهم‌تره. یک علتِ ایجاد شده از دلِ یک دلیل. محک زدن آدم‌ها توسط خودشون باعث پیشرفتشون میشه؛ اما پیشرفت کردن همیشه به منزله‌ی تسلط داشتن نیست. اینکه بخوای فانتزی بنویسی تحسین‌برانگیزه؛ ولی همیشه این رو در نظر داشته باش که "عالی" بودن بهتر از "خوب" بودنه.   

یک موومان در موسیقی، تشکیل شده از چندین سوناته. برای اینکه نوازنده بتونه از پسِ خلق کردن اثر هنری   ِ صوتیش بربیاد، باید اول سازش و کوک کنه؛ که اگه ساز ناکوک باشه قطعه نمی‌تونه تمام قوای هنری ِ شنیداریش رو حفظ کنه.  در بیان  ِ ساده‌تر، یکی از المان‌هایی که یک اثر هنری رو تبدیل به اون چیزی که هست می‌کنه، توازنه.

یک رمان رو مثل ترازویی در نظر بگیر که برای متوازن شدن، نیاز داره که نویسنده‌ش از پسِ هم‌سان سازی واژه‌ها، جملات، اندازه جمله‌ها و عجین کردن معنای درونی هر کلمه با متن و فصای ایجاد شده بر بیاد. شب قشنگه؛ ولی اگر خورشید نباشه زیبایی ماه چندان هم به چشم نمیاد، درست می‌گم؟

وزن جملات و واژه‌های استفاده شده توی بعضی از جاهای رمان، برخلاف انسجام و سنگینی که ازشون انتظار می‌رفت، سبک و شناور بوده‌ن.  کجا!؟ برگرد به پارتِ اول. به زبانِ دیگه، همونطور که توی بقیه نقدهام هم گفتم، "پارتِ طلایی" رمان!  موضوعی که مطرحه : "کشش زمانی" .

تو برای نگاه کردن یه صحنه از یک فیلم اکشن شاید یک ربع زمان بخوای؛ اما این زمان برای عوامل پشت‌صحنه اون فیلم کاملا متفاوته. بذار سطحی‌تر بگم : "سیر رمان نباید روی دور تند بیفته" 

منظور ابدا به استفاده بیش‌از حد از المان‌های صحنه و کرکتر نیست، بحث برمیگرده به مطلب اولی که گفتم، یعنی توازن. بعضا استفاده‌ی درست و به‌جا از واژگان مناسب قابل تقدیر بود؛ اما اون واژه‌ها و کلمات در قالب یک جمله به‌صورت کامل انسجام پیدا نکرده بودن. وقتی صحبت از ژانر فانتزی می‌شه اکثرا اذهان افراد پرواز می‌کنه سمت اسطوره‌های این سبک، جی‌کی‌رولینگ و هری‌پاتر، نیل‌گیمن و کورالین،  جورج مارتین، و و ... چیزی که توی این سبک بیشتر از هرچیزی مطرحه، مربوط به توصیفاته! عملا داری یک‌دنیای دیگه‌ای خلق می‌کنی، پس باید اونقدری قوی توصیف بشه که خواننده بتونه باهاش ارتباط برقرار کنه؛ هان؟ 

جوهرت و گاماس‌گاماس بریز توی مغز مخاطب؛ ولی هربار اونقدری بریز که مغز خواننده‌ت گشنه از سر سفره‌ی خوندن رمانت بلند نشه! 

 

در آخر، به‌قول یکی از عزیزترین دوستام باید بگم که هیچکس جز تو نمی‌تونه این اثر رو به‌تحریر در بیاره، پس پرقدرت تر از قبل ادامه بده و موفق باشی، آرمیتی!

 

پ.ن 

الان شبه و من حوصله نداشتم برگردم نقدم و از اول بخونم. هرجا ایراد و اشکال نگارشی بود دیگه به بزرگی خودتون عفو کنید. چیزیم اگر یادم رفته بود بعدا میام اضافه می‌کنم.

گود‌گود.

@arisky

 

واهای خرذوق گشتمممم یعنمغمقجعجفجس*-*

مرسی از نقدت حتما چیزایی که گفتی رو رعایت می‌کنم فقط یه چیزی... میشه چندتا مثال از رمان بزنی؟ چون الان متاسفانه من کاملا متوجه منظورت نشدم. 

بعضا استفاده‌ی درست و به‌جا از واژگان مناسب قابل تقدیر بود؛ اما اون واژه‌ها و کلمات در قالب یک جمله به‌صورت کامل انسجام پیدا نکرده بودن.

همچنین چندتا سوال برام پیش اومد:

1. الان مشکل جملات کلماتشون نسبت به اطلاعاتی که میخوان بدن هست؟ یعنی سطح کلمات باید بالاتر بره؟ 

2.سیر رمان تنده؟ 

3.توصیفات باید قوی تر بشه؟ 

باز هم تشکر فراوان*--*

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

8 ساعت قبل، arisky گفته است:

واهای خرذوق گشتمممم یعنمغمقجعجفجس*-*

مرسی از نقدت حتما چیزایی که گفتی رو رعایت می‌کنم فقط یه چیزی... میشه چندتا مثال از رمان بزنی؟ چون الان متاسفانه من کاملا متوجه منظورت نشدم. 

بعضا استفاده‌ی درست و به‌جا از واژگان مناسب قابل تقدیر بود؛ اما اون واژه‌ها و کلمات در قالب یک جمله به‌صورت کامل انسجام پیدا نکرده بودن.

همچنین چندتا سوال برام پیش اومد:

1. الان مشکل جملات کلماتشون نسبت به اطلاعاتی که میخوان بدن هست؟ یعنی سطح کلمات باید بالاتر بره؟ 

2.سیر رمان تنده؟ 

3.توصیفات باید قوی تر بشه؟ 

باز هم تشکر فراوان*--*

می‌دونی، منظورم اینه که دایره کلماتی که استفاده کردی قویَن؛ اما باید اینو در نظر داشته باشی که بکار بردن کلمات پیشرفته توی رمان نیمی از کاره، نه همه‌ش. توصیفاتت ملموس و قابل درک نبود، (بعضی جاها) از حق نمی‌گذرم چون ذکر کردی که رمانت یک رمان کوتاهه؛ اما بازهم باید بیشتر روی توصیفات کرکتر و فضای داستانت کار کنی.چون همونطور که قبلا برات گفتم، نقطه عطف یک رمان فانتزی فضاسازی اونه. مثلا:

سوال: آیا دنیای خورشیددارها و دنیایی که  اونها توش زندگی می‌کنن مثل دنیای ماست؟

اونها توی خورشید یا، دور و بر خورشید زندگی می‌کنن؟ 

(اونطور که من متوجه شدم -اگه اشتباهه لطفا توجیحم کن- صحنه اولت یجورایی قربانی کردن دو تا خورشیددار رو می‌رسوند، درست می‌گم؟ این یعنی مخاطب  ِ من، قسمت اول رمان من یه بمبه (منظور به هیجان انگیز بودن پارتِ که مخاطب رو با خودش همراه می‌کنه که البته نیاز نیست تمام رمان‌ها پارت طلاییشون اینجوری باشه؛ اما از اونجایی که تو این‌مدل رو  انتخاب کردی راجبش صحبت می‌کنیم.) اما بمبی که تو کار گذاشته بودی درست نترکید. آنتایم نبود و قدرت درگیرکنندگی ذهنی زیادی نداشت. می‌پرسی چرا؟ قطعا مربوط به توصیفاتت بود. حتی اگر دوتا خورشیدداری که داشت براشون مراسم تشکیل می‌شد چندان برای کارا مهم نبودن -دوست و رفیقش نبودن یا چندان ارتباط خاصی باهاشون نداشت- اونجوری که باید بهشون پرداخته نشده بود. بر فرضِ اینکه ‌کارا بتونه توی ۱۹ روز هم از پسِ ماموریتش بربیاد، به‌احتمال یک درصد هم اگر درنظر بگیریم، شاید اون مراسم اتفاقی بود که یک‌روز هم برای کارا میفتاد. هان!؟ 

امیدوارم متوجه منطورم شده باشی. از خوندن رمانت لذت بردم، دنبالش کردم و هروقت پارت بذاری من متوجه می‌شم و میام سراغش ^-

ماچ به تو.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

3 ساعت قبل، نوازش گفته است:

می‌دونی، منظورم اینه که دایره کلماتی که استفاده کردی قویَن؛ اما باید اینو در نظر داشته باشی که بکار بردن کلمات پیشرفته توی رمان نیمی از کاره، نه همه‌ش. توصیفاتت ملموس و قابل درک نبود، (بعضی جاها) از حق نمی‌گذرم چون ذکر کردی که رمانت یک رمان کوتاهه؛ اما بازهم باید بیشتر روی توصیفات کرکتر و فضای داستانت کار کنی.چون همونطور که قبلا برات گفتم، نقطه عطف یک رمان فانتزی فضاسازی اونه. مثلا:

سوال: آیا دنیای خورشیددارها و دنیایی که  اونها توش زندگی می‌کنن مثل دنیای ماست؟

اونها توی خورشید یا، دور و بر خورشید زندگی می‌کنن؟ 

(اونطور که من متوجه شدم -اگه اشتباهه لطفا توجیحم کن- صحنه اولت یجورایی قربانی کردن دو تا خورشیددار رو می‌رسوند، درست می‌گم؟ این یعنی مخاطب  ِ من، قسمت اول رمان من یه بمبه (منظور به هیجان انگیز بودن پارتِ که مخاطب رو با خودش همراه می‌کنه که البته نیاز نیست تمام رمان‌ها پارت طلاییشون اینجوری باشه؛ اما از اونجایی که تو این‌مدل رو  انتخاب کردی راجبش صحبت می‌کنیم.) اما بمبی که تو کار گذاشته بودی درست نترکید. آنتایم نبود و قدرت درگیرکنندگی ذهنی زیادی نداشت. می‌پرسی چرا؟ قطعا مربوط به توصیفاتت بود. حتی اگر دوتا خورشیدداری که داشت براشون مراسم تشکیل می‌شد چندان برای کارا مهم نبودن -دوست و رفیقش نبودن یا چندان ارتباط خاصی باهاشون نداشت- اونجوری که باید بهشون پرداخته نشده بود. بر فرضِ اینکه ‌کارا بتونه توی ۱۹ روز هم از پسِ ماموریتش بربیاد، به‌احتمال یک درصد هم اگر درنظر بگیریم، شاید اون مراسم اتفاقی بود که یک‌روز هم برای کارا میفتاد. هان!؟ 

امیدوارم متوجه منطورم شده باشی. از خوندن رمانت لذت بردم، دنبالش کردم و هروقت پارت بذاری من متوجه می‌شم و میام سراغش ^-

ماچ به تو.

 

یافتم*-*

یعنی باید توصیفاتم رو کمی زیادتر کنم*-*

تشکر فراوان^^

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

هلو عزیزکم @arisky

جبران نایت:

***

آخریــن درخشش اَختـر🌑

خب از عنوان رمان مشخصه که رمان فانتزی و تخلیه.

مترادف اختر: ستاره، سها، کوکب، نجم، اقبال، بخت، شانس، طالع

آخرین درخشش اختر یه جورایی مفهوم نابود شدن یه ستاره رو می رسوند و این طور که معلومه اون ستاره خورشیده که در منظومه شمسی قرار گرفته. عنوان برای یک رمان فانتزی جالب و جذاب بود.

*

خلاصه: خورشید، سال هاست که رو به مرگ است. تنها خونِ طلایی رنگ خورشیدداران، کسانی که موهبت خورشید را در درونشان پرورش می‌دهند، می‌توانند منبع زندگی را درمان کنند. حال، کارا تنها نوزده روز فرصت دارد تا از مرگ کامل خورشید جلوگیری کند و اگر نتواند...  

خلاصه چکیده ی کلی و مختصری رو به من داد و در کل خوب بود، فقط چند تا سوال در خلاصه پیش میاد:

اینکه گفتی خورشید سال هاست روبه مرگ است، یعنی چند سال؟ چطور این همه سال در حال مرگ بوده و الان کارا تازه متوجه شده؟ اون توی این چند سال نمیتونست کاری رو از پیش ببره که الان می خواد توی نوزده روز این کار رو تکمیل کنه؟ تخیلی رمان درست، ولی نکات زمانی، مکانی، فضا سازی، رفتار کاراکتر ها و‌... منطقی باشه.

خورشید به این بزرگی، به این سوزانندگی چطور کارا ( که معلوم نیست ماهیتش چیه، انسانه؟ ) میتونه اون رو درمان کنه؟ 

💢این رمان فاقد مقدمه می‌باشد💢

رمان های کوتاه فکر کنم مقدمه نباید داشته باشن، اره؟ بعد رمان کوتاه چند پارت یا چند صفحه باید باشه؟

***

تا اینجا که خوب بودش بریم سراغ پارت ها عزیزکم. 

ویرایش شده توسط Night Shadow

فقط انسان‌های ضعیف؛ به اندازه‌ی امکاناتشان کار می‌کنند. 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول: جبران نایت:

@arisky

***

در بعضی از بخش ها درست نوشتن جمله ها رعایت نمیشدن، چیزی مثل این: 

ان‌ها ( صحیحش اینه آن‌ها) 

*

Swallsou=Swallowing the soul:بلعنده روح

[2] Tal-a

[3] Axel

این سه تا پاورقی، دربارشون بیشتر برای خواننده توضیح بده، من نفهمیدم اینا چین، توی پاورقی ها یکم بیشتر دربارشون به خواننده ات اطلاعات بده، متاسفانه از نظر من اشکال بزرگ رمان های فانتزی اینه که کلمات قلنبه سلنبه ی زیادی استفاده می کنن تا جایی که خواننده خسته میشه. 

شهر اکسل، آیا جزء تخیلات خودته؟ یا وجود داره در واقعیت؟ یا شاید یه نویسنده ی دیگه ازشون استفاده کرده بوده؟ 

*

فضا سازی خوب بود اما به نظرم بهتره یه کوچولو دیگه بهش پرداخته بشه، در رمان های فانتزی فضا باید خییییلی توصیف بشه چون تخیلیه فضا و فقط نویسنده توی ذهنش یه تصویر درستی از اون داره. 

***

پارت دوم: جبران نایت:

پشت به فضای تاریک و مرگ‌بار پشتش کرد و قدم‌هایش را به سمت بازار، که حال شلوغ‌تر از اندکی پیش شده بود، گرفت.

دقت کن عزیزکم کلمه ی پشت توی جمله تکرار شده، زیبایی جمله رو کاهش داده و جمله بندی رو غلط از آب در آورده، بهتره که ویرایش بشه برای مثال:

پشت به فضای تاریک و مرگبار، پا‌هایش به سمت بازار که حال شلوغ تر از اندکی پیش شده بود، حرکت کرد. 

*

درباره ی مراسم رهایش روح توضیح بده ، توی رمان توضیحش میدی دیگه؟

*

خورد فردی به شانه‌اش، تسلط خود را از دست داد و به عقب پرتاب شد

تسلط داشتن یعنی چیره بودن، من به خودم تسلط دارم یعنی خودم رو کنترل می کنم و به خودم چیره م، این تیکه کارا خودش خودش رو کنترل میکنه و کسی بهش فرمان نمیده، فقط تعادلش به هم خورده، به نظرم استفاده از کلمه ی تسلط به حای تعادل کار درستی نیست. هرچند که تصمیم با خود نویسنده است. 

*

و در آخر موفق باشی عزیزکم، پارت سه به بعد مطالعه خواهد شد.

« اوم... تا کی باید منتظر نقد رافلزیا باشم؟ پنج روز شده ها » 

ویرایش شده توسط Night Shadow

فقط انسان‌های ضعیف؛ به اندازه‌ی امکاناتشان کار می‌کنند. 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۱۰/۶ در ۰۰:۲۹، محو شده در افق گفته است:

رمان های ارمیتا که نیازی به نقد نداره 😂🧑‍🦯

هاها نفرمائید😅

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

5 ساعت قبل، Night Shadow گفته است:

هلو عزیزکم @arisky

جبران نایت:

***

آخریــن درخشش اَختـر🌑

خب از عنوان رمان مشخصه که رمان فانتزی و تخلیه.

مترادف اختر: ستاره، سها، کوکب، نجم، اقبال، بخت، شانس، طالع

آخرین درخشش اختر یه جورایی مفهوم نابود شدن یه ستاره رو می رسوند و این طور که معلومه اون ستاره خورشیده که در منظومه شمسی قرار گرفته. عنوان برای یک رمان فانتزی جالب و جذاب بود.

*

خلاصه: خورشید، سال هاست که رو به مرگ است. تنها خونِ طلایی رنگ خورشیدداران، کسانی که موهبت خورشید را در درونشان پرورش می‌دهند، می‌توانند منبع زندگی را درمان کنند. حال، کارا تنها نوزده روز فرصت دارد تا از مرگ کامل خورشید جلوگیری کند و اگر نتواند...  

خلاصه چکیده ی کلی و مختصری رو به من داد و در کل خوب بود، فقط چند تا سوال در خلاصه پیش میاد:

اینکه گفتی خورشید سال هاست روبه مرگ است، یعنی چند سال؟ چطور این همه سال در حال مرگ بوده و الان کارا تازه متوجه شده؟ اون توی این چند سال نمیتونست کاری رو از پیش ببره که الان می خواد توی نوزده روز این کار رو تکمیل کنه؟ تخیلی رمان درست، ولی نکات زمانی، مکانی، فضا سازی، رفتار کاراکتر ها و‌... منطقی باشه.

نه ببین، خورشید ضعیف شده ولی یه اتفاق میفته که از عمر خورشید خیلی کم میشه که در نتیجه با باقی اتفاقات روبرو میشیم^^

خورشید به این بزرگی، به این سوزانندگی چطور کارا ( که معلوم نیست ماهیتش چیه، انسانه؟ ) میتونه اون رو درمان کنه؟ درمان که نه، یجورایی نجاتش بده

💢این رمان فاقد مقدمه می‌باشد💢

رمان های کوتاه فکر کنم مقدمه نباید داشته باشن، اره؟ بعد رمان کوتاه چند پارت یا چند صفحه باید باشه؟ کلا من تو رمانای چاپی چیزی به نام مقدمه ندیدم ولی از اونجایی که رمان من قراره روی سایت بره؛ مجبورم در اینده یه مقدمه بنویسم. باید براساس تعداد کلمات حساب کنیم که تقریبا  از 17000 کلمه شروع میشه تا 40000 هزار کلمه. البته اینو هم بگم که فکر نکنم دیگه اختر رمان کوتاه محسوب بشه😅

***

تا اینجا که خوب بودش بریم سراغ پارت ها عزیزکم. 

 

5 ساعت قبل، Night Shadow گفته است:

پارت اول: جبران نایت:

@arisky

***

در بعضی از بخش ها درست نوشتن جمله ها رعایت نمیشدن، چیزی مثل این: 

ان‌ها ( صحیحش اینه آن‌ها) 

*

از کلاهک آ متنفرم=-=

Swallsou=Swallowing the soul:بلعنده روح

[2] Tal-a

[3] Axel

این سه تا پاورقی، دربارشون بیشتر برای خواننده توضیح بده، من نفهمیدم اینا چین، توی پاورقی ها یکم بیشتر دربارشون به خواننده ات اطلاعات بده، متاسفانه از نظر من اشکال بزرگ رمان های فانتزی اینه که کلمات قلنبه سلنبه ی زیادی استفاده می کنن تا جایی که خواننده خسته میشه. 

اینا کلمات سخت نیستنا، من درآوردین. مثلا همین اسوالسو ترکیب  دو کلمه اسوالویینگ و سول هست که من معنی دو کلمه و همچنین دیوار رو هم نوشتم. این موارد رو من حتما داخل رمان توضیح میدم چون اگه داخل پاورقی توضیح بدم که اسوالسو اینطوره یا اکسل اونطور؛ احساس میکنم لذت رو از خواننده میگیرم. برای آکسل از کلمه‌ی شهر استفاده کرده بودم که دیگه خواننده متوجه میشه که آکسل شهره

شهر اکسل، آیا جزء تخیلات خودته؟ یا وجود داره در واقعیت؟ یا شاید یه نویسنده ی دیگه ازشون استفاده کرده بوده؟ خود کلمه نه ولی شهر آکسل بله. اینکه نویسنده‌ی دیگه‌ای از این کلمه استفاده کرده باشه رو نمیدونم حقیقتا ولی توی اینترنت این کلمه رو پیدا کردم .

*

فضا سازی خوب بود اما به نظرم بهتره یه کوچولو دیگه بهش پرداخته بشه، در رمان های فانتزی فضا باید خییییلی توصیف بشه چون تخیلیه فضا و فقط نویسنده توی ذهنش یه تصویر درستی از اون داره. 

فضاسازی یکی از چیزایی هست که من خودم به شخصه عاشقشم. صد البته که فضاسازی باید بیشتر و کامل بشه، کلا پارت‌های اولیه دوباره نیاز به بازنویسی داره چه از نظر جمله و چه از نظر فضاسازی، توصیفات، اطلاعات و...

***

پارت دوم: جبران نایت:

پشت به فضای تاریک و مرگ‌بار پشتش کرد و قدم‌هایش را به سمت بازار، که حال شلوغ‌تر از اندکی پیش شده بود، گرفت.

دقت کن عزیزکم کلمه ی پشت توی جمله تکرار شده، زیبایی جمله رو کاهش داده و جمله بندی رو غلط از آب در آورده، بهتره که ویرایش بشه برای مثال:

پشت به فضای تاریک و مرگبار، پا‌هایش به سمت بازار که حال شلوغ تر از اندکی پیش شده بود، حرکت کرد. 

توی نسخه اول من کلی کلمه اضافه پیدا میکنی😅 به امید خدا تو بازنویسی دیگه پرپر میشن(:

*

درباره ی مراسم رهایش روح توضیح بده ، توی رمان توضیحش میدی دیگه؟ آروم آروم به جلو پیش میریم. مراسم رهایش روح یه مراسم مهمیه و صدالبته که توضیحش خوهم داد. اصلا همه چیز زیر سر همین مراسمه هست😅

*

خورد فردی به شانه‌اش، تسلط خود را از دست داد و به عقب پرتاب شد

تسلط داشتن یعنی چیره بودن، من به خودم تسلط دارم یعنی خودم رو کنترل می کنم و به خودم چیره م، این تیکه کارا خودش خودش رو کنترل میکنه و کسی بهش فرمان نمیده، فقط تعادلش به هم خورده، به نظرم استفاده از کلمه ی تسلط به حای تعادل کار درستی نیست. هرچند که تصمیم با خود نویسنده است. 

اوووو. به نکته خوبی توجه کردی تشکر*-*

*

و در آخر موفق باشی عزیزکم، پارت سه به بعد مطالعه خواهد شد. *-*

« اوم... تا کی باید منتظر نقد رافلزیا باشم؟ پنج روز شده ها » 

به احتمال زیاد تاشب  نقد تموم میشه و دیگه تا فردا پس‌فردا میرسه دستت*-*

@Night Shadow

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

34 دقیقه قبل، arisky گفته است:

درمان که نه، یجورایی نجاتش بده

خودت نوشتی بودی درمان توی خلاصه، پس نیاز به یه باز نویسی اساسی داره اختر.

اوکی موفق باشی عزیزکم.

فقط انسان‌های ضعیف؛ به اندازه‌ی امکاناتشان کار می‌کنند. 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

هلو عزیزکم... خوووب... نایت خلاص شد بالاخره و اومده برای جبرانِ نقدِ آرمیتا! ببین همش تقصیره خودته که گفتی تا اخر بهمن 60 پارت بنویس! من اصلاً همه ی تمرکزم رفت روی اون، بعد از حل شدن یه سری مشکلاتم، از نقد رمان خودتم حتی عقب افتادم! پس... یو مقصری و جای گلگی و شکایتی بابت تاخیرم نیست! یوهو! 
جبران نایت:
***
پارت یکم! 

همه چیز برای رهایش روح اماده بود. بدن‌های برهنه‌ی دو خورشیددار از دیوار اِسوالسو[1] آویزان شده بودند.  آتشدان‌های اطراف دیوار، محیط را از تاریکی مطلق در آورده بودند ( تکرار فعل در دو جمله ی پشت سر هم که از زیبایی جملات و آهنگین بودنشون کاهش میده! ) 
 آن طرف دیوار، کنار برکه‌ی خشک شده، پرتوافکن‌ها بازار را روشن و گرم نگه داشته بودند. نورهای چراغانی شده از سقف های خانه و مغازه‌ها، محیط نورانی‌ای را به ارمغان آورده بودند ( تکرار فعل در دو جمله ی پیاپی! ) 
. جشن برای قتل مردگان، همیشه پر از جنب و جوش بود. مردم در هم می‌لودیدند ( می لولیدند! اشتباه تایپی! ) و برای گرفتن جرعه‌ای طل-آ[2] بر هم تنه می‌زدند. موسیقی سنتی، بر فضای جشن حکم فرما بود. هرچند که این موسیقی نشاط آور به زودی جای خودش را به اهنگی سوزناک و ( ببین واو برای ربط دادنِ دو تا جمله است، اینجا داری نتیجه گیری می کنی که بعدا جای خوش رو به این میده پس نیازی به استفاده از واو ربط نداری.)  به سردی هوای آن شب می‌داد.
 ببرد یا به سمت بازار برود و از گرمای انجا لذت ببرد ( ببرد، برود، ببرد! ببین چقدر سه تا فعلت که پشت هم اومده مثله همه! اینجوری جمله ها زیبایی خوانششون رو از دست میدن) 
بود، حتی او! پس چرا او به جای دوستانش نمرده بود؟ به آغوش گرفتن مرگ، برایش راحت‌تر از دیدن پیکره‌های بدون روح آن‌ها بود. ( تکرار فعل بود در جملات پشت سر هم! ) 
و از نشانِ خورشید رو ( منظورت رویِ پیشانیه خودِ؟! ) پیشانی خود و دوستانش که آن‌ها را تبدیل  به یک خورشیدار کرده بودند. تنها بخاطر همین نشان، مستحق زندگی‌ای بودند ( تکرار فعل در دو جمله ی پشت سر هم!)  که خود انتخاب نکرده و نخواسته بودند ( تکرار فعل!)
خووووب... بهم بگو رز و مایکل آیا مرده بودن؟! توصیفاتت جوری بود که انگاری زندن و بدنشون زخمی شده فقط، ولی من حس کردن دیگه قربانی شدن و مردن، یه کوچولو توصیفاتت در این زمینه کم بودش. 
***

@ arisky

ویرایش شده توسط Night Shadow

فقط انسان‌های ضعیف؛ به اندازه‌ی امکاناتشان کار می‌کنند. 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هلو عزیزکم... جبران نایت: 
***
پارت دوم:

اما کدوم ( با لحن ادبی بنویس آرمیتا، کدام!)  فردی که طل_آ خورده، چشمانش سرخ و گونه‌هایش از اشک بودند؟ قدم‌هایی که برداشته بود هم هیچ شباهتی با افراد ناهوشیار نداشت. ( خب با عرض معذرت... طل- آ همون شراب خودمونه؟! ممکنه که کارا بعد از نوشیدن طل- آ خب یاد خاطرات بدش بیفتهو حتی ناراحتی و افسردگی زیادی بهش دست بده، یا اینکه یهو احساس خوشحالیِ مضاعف کنه، اینکه بگی چطور ممکن بود یه نفر که این نوشیدنی رو زیاد خورده بود چرا گریه کرده یکم غیر منطقیه، هر چند که من نمیدونم منظورت از طل- آ چیست. )

پسر مقابل که ملبس شده با ردایی سفید رنگ با نوارهای طلایی بود، به کارا نگاه کرد و چشمانش پیشانی او را هدف گرفتند. کارا لحظه‌ای سقوط قلب و سر خوردنش را احساس کرد ( چرا؟! ). لب هایش برای گفتن دروغ‌های بیشتر باز شد اما نتوانست حرفی بزند.  ( چرا دروغ بگه؟! ببین آرمیتا تو خودت رو فرض کن که توی خیابون به یه پسری می خوری، یه نگاه بهش می کنی و فوقش بگی ببخشید و تمام! ولی الان خیلی غیر منطقیه که کارا وایستاده داره توضیح میده چرا اصلا به این پسره خورده! غیر منطقیه که علاوه بر توضیحش مونده تا مطمئن بشه پسره دربارش چه فکری میکنه! ببین کارا می ترسه که گیر بیفته به خاطرنشان خورشیدش مگه نه؟! خب باید اینجا بزنه به چاک دیگه نمیمونه تا پسره بیشتر از این اتو ازش بگیره!)  گویی کسی حنجره‌اش را گرفته و اجازه‌ی سخن گفتن را به او نمی‌دهد ( چرا نتونست حرف بزنه؟! یه باره ترسید آیا؟! عاشق پسره شد؟! شخص اشنایی رو دید؟! یا چه اتفاقی افتاد؟! ) .
( اینجا اشاره کن که پسره چه چیزی رو باید میدونسته، اگه نگی خواننده فکر میکنه کارا منظورته)  چه چیزی را می‌دانست؟(حالا این تیکه برمی گرده منظورت به کارا) اینکه نباید گیر بیفتد. دیگر خبری از لبخند نبود و بغض کوچکی سدی جلوی تنفسش شده بود. ( چرا گریش بگیره؟! )
(ببین ارمیتا کلیپ های شخصی و عمومیت قاطی شده توی همدیگه، کلیپ همین بند هاییه که درباره ی شخصیت هات می نویسی، کلیپ شخصی توی ذهن و فکر و حالت شخصیتِ مشرفه و کلیپ عمومی داره حالت ها و رفتار های شخصیت غیر مشرف رو بیان میکنه. کلیپ شخصی و عمومیِ تو درباره ی شخصیت هات با هم قاطی شده. 
فرض کن که شخصیت مشرف اینجا کارائه، خب پس تو کلیپ های شخصیت باید درباره ی کارا باشه. 
شخصیت غیر مشرفت پسرست، پس کلیپ های عمومیت درباره ی پسره نوشته میشه. حالا چطور کلیپ بنویسیم؟! 
برای کارا باید هرچی که کارا میبینه، حس میکنه، لمس میکنه، میچشه، بو میکنه، میشنوه، میبینه و ... + افکارش، عواطف درونیسش، تک گویی درونیش و ... رو بنویسی. 
برای پسره باید فقط حالت ها را یادداشت کنی و بند نویسی کنی، فرض کن پسره دستش رو میکنه توی جیبش، خواننده توی ذهنه پسره نیست چون پسره شخصیت مشرف نیست! ولی با همین دست کردن پسره توی جیبش میفهمه این آقا ریلکسه و یا استایل خاص خودش رو داره. یا فرض کن تو توصیف کنی که پسره مردمک روی پیشونی کارا گردوند، چشمان به بیرون جهید و اخمی از ندونستن روی پیشونش نشست، اونموقع بازم خواننده میفهمه که شاید این علامت خورشید برای پسره آشنا باشه، شاید پسره تعجب کرده از دیدن کارایی که ممکنه قبلا اون رو دیده باشه و خیــلی احتمالات دیگه توی سر خواننده میادکه مشتاق خوندن میشه. ) 
پسر مقابل، چشم از نشان خورشید روی پیشانی کارا گرفت و بدون آنکه تغییری در چهره‌اش ایجاد شود چهره ی پسره چجوری بود مگه؟!) ، گفت:
***
خوووب... روی نوشتن کلیپ های شخصی و عمومی تمرکز کن، توی خصوصی مطالبی رو درباره ی طرز نوشتن کلیپ ها برات میفرستم که امیدوارم به دردت بخوره، رندی میگه اگه نوشتن کلیپ ها رو یادبگیری همه چی حله! هرچند که کلیپ فقط پنجاه درصد به زیباتر نشون دادن مطالب رمان کمک میکنه!
بوس و قلب. @ arisky

فقط انسان‌های ضعیف؛ به اندازه‌ی امکاناتشان کار می‌کنند. 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
در ۱۴۰۰/۱۲/۱ در 11:42، Night Shadow گفته است:

هلو عزیزکم... خوووب... نایت خلاص شد بالاخره و اومده برای جبرانِ نقدِ آرمیتا! ببین همش تقصیره خودته که گفتی تا اخر بهمن 60 پارت بنویس! من اصلاً همه ی تمرکزم رفت روی اون، بعد از حل شدن یه سری مشکلاتم، از نقد رمان خودتم حتی عقب افتادم! پس... یو مقصری و جای گلگی و شکایتی بابت تاخیرم نیست! یوهو! 
جبران نایت:
***
پارت یکم! 

همه چیز برای رهایش روح اماده بود. بدن‌های برهنه‌ی دو خورشیددار از دیوار اِسوالسو[1] آویزان شده بودند.  آتشدان‌های اطراف دیوار، محیط را از تاریکی مطلق در آورده بودند ( تکرار فعل در دو جمله ی پشت سر هم که از زیبایی جملات و آهنگین بودنشون کاهش میده! ) 
 آن طرف دیوار، کنار برکه‌ی خشک شده، پرتوافکن‌ها بازار را روشن و گرم نگه داشته بودند. نورهای چراغانی شده از سقف های خانه و مغازه‌ها، محیط نورانی‌ای را به ارمغان آورده بودند ( تکرار فعل در دو جمله ی پیاپی! ) 
. جشن برای قتل مردگان، همیشه پر از جنب و جوش بود. مردم در هم می‌لودیدند ( می لولیدند! اشتباه تایپی! ) و برای گرفتن جرعه‌ای طل-آ[2] بر هم تنه می‌زدند. موسیقی سنتی، بر فضای جشن حکم فرما بود. هرچند که این موسیقی نشاط آور به زودی جای خودش را به اهنگی سوزناک و ( ببین واو برای ربط دادنِ دو تا جمله است، اینجا داری نتیجه گیری می کنی که بعدا جای خوش رو به این میده پس نیازی به استفاده از واو ربط نداری.)  به سردی هوای آن شب می‌داد.
 ببرد یا به سمت بازار برود و از گرمای انجا لذت ببرد ( ببرد، برود، ببرد! ببین چقدر سه تا فعلت که پشت هم اومده مثله همه! اینجوری جمله ها زیبایی خوانششون رو از دست میدن) 
بود، حتی او! پس چرا او به جای دوستانش نمرده بود؟ به آغوش گرفتن مرگ، برایش راحت‌تر از دیدن پیکره‌های بدون روح آن‌ها بود. ( تکرار فعل بود در جملات پشت سر هم! ) 
و از نشانِ خورشید رو ( منظورت رویِ پیشانیه خودِ؟! ) پیشانی خود و دوستانش که آن‌ها را تبدیل  به یک خورشیدار کرده بودند. تنها بخاطر همین نشان، مستحق زندگی‌ای بودند ( تکرار فعل در دو جمله ی پشت سر هم!)  که خود انتخاب نکرده و نخواسته بودند ( تکرار فعل!)
خووووب... بهم بگو رز و مایکل آیا مرده بودن؟! توصیفاتت جوری بود که انگاری زندن و بدنشون زخمی شده فقط، ولی من حس کردن دیگه قربانی شدن و مردن، یه کوچولو توصیفاتت در این زمینه کم بودش. 
***

@ arisky

این قسمت همه رو موافقم و امان از تکرار که منو رها نمیکنه=-=

نشان خورشید هم آره،روی پیشونی خودش و دوستاش

قصد داشتم بعدم کلا اون صحنه رو بیشتر توصیف کنم مخصوصا دیوار اسوالسو که متاسفانه فعلا رهاش کردم که بره به کارای بدش فکر کنه^^

در ۱۴۰۰/۱۲/۲ در 00:42، Night Shadow گفته است:

هلو عزیزکم... جبران نایت: 
***
پارت دوم:

اما کدوم ( با لحن ادبی بنویس آرمیتا، کدام!)  فردی که طل_آ خورده، چشمانش سرخ و گونه‌هایش از اشک بودند؟ قدم‌هایی که برداشته بود هم هیچ شباهتی با افراد ناهوشیار نداشت. ( خب با عرض معذرت... طل- آ همون شراب خودمونه؟! ممکنه که کارا بعد از نوشیدن طل- آ خب یاد خاطرات بدش بیفتهو حتی ناراحتی و افسردگی زیادی بهش دست بده، یا اینکه یهو احساس خوشحالیِ مضاعف کنه، اینکه بگی چطور ممکن بود یه نفر که این نوشیدنی رو زیاد خورده بود چرا گریه کرده یکم غیر منطقیه، هر چند که من نمیدونم منظورت از طل- آ چیست. )

پسر مقابل که ملبس شده با ردایی سفید رنگ با نوارهای طلایی بود، به کارا نگاه کرد و چشمانش پیشانی او را هدف گرفتند. کارا لحظه‌ای سقوط قلب و سر خوردنش را احساس کرد ( چرا؟! ). لب هایش برای گفتن دروغ‌های بیشتر باز شد اما نتوانست حرفی بزند.  ( چرا دروغ بگه؟! ببین آرمیتا تو خودت رو فرض کن که توی خیابون به یه پسری می خوری، یه نگاه بهش می کنی و فوقش بگی ببخشید و تمام! ولی الان خیلی غیر منطقیه که کارا وایستاده داره توضیح میده چرا اصلا به این پسره خورده! غیر منطقیه که علاوه بر توضیحش مونده تا مطمئن بشه پسره دربارش چه فکری میکنه! ببین کارا می ترسه که گیر بیفته به خاطرنشان خورشیدش مگه نه؟! خب باید اینجا بزنه به چاک دیگه نمیمونه تا پسره بیشتر از این اتو ازش بگیره!)  گویی کسی حنجره‌اش را گرفته و اجازه‌ی سخن گفتن را به او نمی‌دهد ( چرا نتونست حرف بزنه؟! یه باره ترسید آیا؟! عاشق پسره شد؟! شخص اشنایی رو دید؟! یا چه اتفاقی افتاد؟! ) .
( اینجا اشاره کن که پسره چه چیزی رو باید میدونسته، اگه نگی خواننده فکر میکنه کارا منظورته)  چه چیزی را می‌دانست؟(حالا این تیکه برمی گرده منظورت به کارا) اینکه نباید گیر بیفتد. دیگر خبری از لبخند نبود و بغض کوچکی سدی جلوی تنفسش شده بود. ( چرا گریش بگیره؟! )
(ببین ارمیتا کلیپ های شخصی و عمومیت قاطی شده توی همدیگه، کلیپ همین بند هاییه که درباره ی شخصیت هات می نویسی، کلیپ شخصی توی ذهن و فکر و حالت شخصیتِ مشرفه و کلیپ عمومی داره حالت ها و رفتار های شخصیت غیر مشرف رو بیان میکنه. کلیپ شخصی و عمومیِ تو درباره ی شخصیت هات با هم قاطی شده. 
فرض کن که شخصیت مشرف اینجا کارائه، خب پس تو کلیپ های شخصیت باید درباره ی کارا باشه. 
شخصیت غیر مشرفت پسرست، پس کلیپ های عمومیت درباره ی پسره نوشته میشه. حالا چطور کلیپ بنویسیم؟! 
برای کارا باید هرچی که کارا میبینه، حس میکنه، لمس میکنه، میچشه، بو میکنه، میشنوه، میبینه و ... + افکارش، عواطف درونیسش، تک گویی درونیش و ... رو بنویسی. 
برای پسره باید فقط حالت ها را یادداشت کنی و بند نویسی کنی، فرض کن پسره دستش رو میکنه توی جیبش، خواننده توی ذهنه پسره نیست چون پسره شخصیت مشرف نیست! ولی با همین دست کردن پسره توی جیبش میفهمه این آقا ریلکسه و یا استایل خاص خودش رو داره. یا فرض کن تو توصیف کنی که پسره مردمک روی پیشونی کارا گردوند، چشمان به بیرون جهید و اخمی از ندونستن روی پیشونش نشست، اونموقع بازم خواننده میفهمه که شاید این علامت خورشید برای پسره آشنا باشه، شاید پسره تعجب کرده از دیدن کارایی که ممکنه قبلا اون رو دیده باشه و خیــلی احتمالات دیگه توی سر خواننده میادکه مشتاق خوندن میشه. ) 
پسر مقابل، چشم از نشان خورشید روی پیشانی کارا گرفت و بدون آنکه تغییری در چهره‌اش ایجاد شود چهره ی پسره چجوری بود مگه؟!) ، گفت:
***
خوووب... روی نوشتن کلیپ های شخصی و عمومی تمرکز کن، توی خصوصی مطالبی رو درباره ی طرز نوشتن کلیپ ها برات میفرستم که امیدوارم به دردت بخوره، رندی میگه اگه نوشتن کلیپ ها رو یادبگیری همه چی حله! هرچند که کلیپ فقط پنجاه درصد به زیباتر نشون دادن مطالب رمان کمک میکنه!
بوس و قلب. @ arisky

این قسمت رو  هم موافقم. طل-آ هم شراب دنیای منه^^ تازه عسلی رنگ هست و خیلی شیرینه^^ ایشالله که دلت بخواد امتحانش کنی.

ببین حقیقتا درست یادم نمیاد که داخل پارت‌ها چه جزئیاتی رو بیان کردم؛ اما فکر کنم این مورد رو ذکر کرده بودم که حضور یک خورشیددار قبل از مراسم ممنوعه و همین دلیلی برای گفتن دروغ گفتن‌های بیشتر میشه. علاوه بر اون کارا اون لحظه بخاطر ترسش خشکش زده بود برای همین نتونست سریع جیم بزنه بره.

بغضشم بخاطر لو رفتنش بود. اما به هرحال در آینده به این موارد بیشتر دقت می‌کنم*-*

منتظر نسخه‌ی جدید اختر باش(البته نه فعلا) یوهاهاها

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...