رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان در مسیر ستاره‌ها | Parnian_98 کاربر انجمن نودهشتیا


Parnian
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

☆☆☆به نام خدا ☆☆☆

spacer.png

 🪐 نام  رمان:

  در مسیر ستاره‌ها

🪐 نویسنده:

  Parnian_98

🪐 ژانر: 

 فانتزی_تخیلی -  عاشقانه - معمایی 

🪐 خلاصه: 

جایی در دل کهکشانی ناشناخته، کارولا هم‌چون الماس می‌درخشد. سایه‌ی هولناک نابودی به سوی آن می‌شتابد تا درخشش آن را در سیاهی خود خاموش کند. زهری از قلب‌های سیاه و منفی آرام- آرام می‌چکد تا سیاره‌ی قلب‌های سرخ و مثبت را در خود حل کند.

حال قلب‌هایی از دو کهکشان جدا که هزاران سال نوری از هم فاصله دارند، قلم تقدیر، داستانی را برایشان می‌نگارد تا این فاصله عظیم را به هیچ برساند. هنگامی که دیگر فاصله‌ای بین‌شان نمی‌ماند، به ناله‌ی قلب‌های سرخ گوش می‌سپارند و دست در دست هم، هم‌مسیر یکدیگر می‌شوند و در مسیر ستاره‌ها به جنگ قلب‌های سیاه می‌روند.

🪐مقدمه:

زندگی ما در عمق کهکشان‌ها، جایی ورای زمین و زمانه‌ای که ما در آن ایستاده‌ایم، ادامه دارد

جایی آن سوتر از پهنه‌ی کرخت زمان. آن‌جا که ستاره‌ها حیاط خلوت آدم‌ها و سیاهچاله‌ها، پنجره‌های روشنی‌اند برای شکفتن

آنجا که می‌شود روی ایوان بلند سیاره‌هایش ایستاد و تمام کهکشان‌ها و هستی را به وضوح تماشا کرد 

انگار میان کهکشان و ستاره‌ها گمشده ای دارم! گمشده ای دارم که عاشق تماشای تاریکیِ اسرارآمیز آسمانم. گمشده ای دارم که آسمان را دوست دارم، ستاره‌ها را دوست دارم، شب را دوست دارم! 

عاشق اینم که خلوت‌ترین و دورترین اتوبان جهان را شبانه طی کنم. در عمق تاریکی شب، کنار جاده بایستم، به کهکشان و به ستاره‌ها نگاه کنم و با حسرت از خودم بپرسم که چرا نباید حیات من کمی بالاتر و توی کهکشان دیگری باشد؟

🪐 زمان پارت گذاری:

نامعلوم

هدف نوشتن: علاقه 

صفحه نقد:

معرفی و نقد رمان

ناظر:    

@violet

ویراستار: @-Aryana-

ویرایش شده توسط Parnian
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 ماه بعد...

spacer.png

 

تاریکی شب به جنگل سارولا حکمرانی می‌کرد و تصویر ماه تانا در امواج رودخانه به رقص درآمده بود. صدای جیرجیرک‌ها و هوهوی باد، نغمه‌ء جنگل را می‌نواختند که صدای ماشین فضایی سلطنتی، این نغمه را در خود فرو برد. ماشین نزدیکی پلی که انتهایش به جنگل ختم می‌شد، فرود آمد. محافظ‌ها در ماشین را باز کردند و راه را برای شاهنشاه و پرنسس او باز گذاشتند. شاه پیاده شد و منتظر عزیز دردانه‌اش ماند تا پیاده شود؛ وقتی که متوجه تأخیر دختر دلبندش شد، کمی خم و به چشم‌های مردد و مضطرب او خیره شد. به خوبی دلیل اون تردید و اضطراب را می‌دانست. لبخند اطمینان‌بخشی زد و با لحن پدرانه و مهربانش گفت:

- نگران نباش عزیزم! ما در امانیم. 

سپس دستش را به‌ سوی او دراز کرد. اُرولا (Orola) که کنار پدرش حس امنیت داشت، نفس عمیقی کشید. با لبخند دستش را به دست پدرش سپرد و پیاده شد. در کنار هم به سمت جنگل راه افتادند. دو محافظ مسلح جلوتر و دو تای دیگر عقب‌تر از آن‌ها بودند.

به پل که رسیدند، چشم اُرولا به درّه زیر پل افتاد و خاطرات تلخ گذشته به سرش هجوم آوردند. چشم‌هایش را محکم بست و با دلشوره وارد پل شد. به آرامی و در سکوت از روی پل چوبی می‌گذشتند که شاه سکوت را شکست:

- عزیز دلم، تو که از این جنگل می‌ترسی، چرا اومدی؟! 

اُرولا که طناب پل را محکم گرفته بود و با احتیاط راه می‌رفت، سعی کرد به افکار منفی غلبه کند و با خنده آرامی گفت:

- بابا جان مگه من بچه‌‌‌ام که بترسم؟! من فقط وقتی یاد گذشته می‌افتم، نگران میشم. علاوه بر اون دوست داشتم همراهی‌تون کنم و دلم هم واسه دایه تنگ شده بود. 

بی‌خیال افکارش شد و ادامه داد:

- راستی! شما می‌دونین این وقت شب دایه چه کار مهمی باهاتون داره که خبرتون کرده؟ 

در حالی که از پل خارج و وارد جنگل می‌شدند، شاه کمی فکر کرد و گفت:

- نمی‌دونم، حتما موضوع مهمی پیش اومده؛ وگرنه دایه هیچ‌وقت بی‌دلیل خبرم نمی‌کنه!

اُرولا سری تکان داد و با ذوق نظاره‌گر جنگلی شد که برایش یادآور اتفاقات تلخ گذشته بود. هرچند با وجود آن خاطرات، باز هم عاشق جنگل سارولا بود؛ جنگلی که چوب و برگ درخت‌هایش، چمن‌ها و حتی سنگ‌هایش، همگی طیفی از رنگ مورد علاقه‌اش بنفش بودند و گل‌های درخشان و رنگارنگی که داشت، شکوه و زیبایی آن را چندین برابر می‌کردند. 

اشکی از ذوق روی گونه‌‌اش سر خورد و با شوق گفت:

- از آخرین باری که سارولا بودم خیلی می‌گذره. چقد دلتنگ این جنگل بودم! 

شاه به آرومی قطره اشک را از روی گونه‌اش پاک کرد و گفت:

- خوشحالم که بالاخره شجاعتش رو پیدا کردی و حاضر شدی باز به اینجا بیای! 

اُرولا که چشمش به گل‌های طلایی کنار درخت افتاده بود، با ذوق و حواس پرتی، بدون نشان دادن واکنشی به حرف پدرش، به سمت گل‌ها دوید.  

- بابا نگاه کن! این‌ها گل‌های طلان؛ همون‌هایی که وقتی بچه بودم و به اینجا می‌اومدیم واسم می‌چیدی. باید چند شاخه ازشون واسه آریلا ببرم، مطمئنم اگه این‌ها رو ببینه مثل من عاشقشون میشه!

شاه به محافظ‌ها اشاره کرد که منتظر بمانند و با لبخند نظاره‌گر ذوق و شوق دخترش شد. 

 اُرولا بعد از چیدن چند شاخه گل به سمت پدرش برگشت، لبخندی زد و با اشاره به گل‌های توی دستش گفت:

- این هم از گل طلا واسه آریلا! حالا دیگه می‌تونیم بریم، دایه منتظره. 

شاه سری تکان داد و به محافظ‌‌ها اشاره کرد که راه را ادامه بدهند.

اُرولا با لبخند گل‌هایی که دستش بودند را بو کرد و از خوش‌بویی آن‌ها غرق لذت شده بود که صدای قدم‌ها و خش- خشی از سمت درخت‌ها حواسش را از گل‌ها پرت کرد. ایستاد، اخم ریزی کرد و اطرافش را نگاه کرد؛ اما در بین سیاهی لابه‌لای درخت‌ها چیزی نمی‌دید.

- دخترم! چرا وایستادی؟ چیزی شده؟ 

اُرولا به سمت پدر برگشت و با تردید گفت:

- چیزی نیست بابا جان!

سپس بی‌خیال صدایی که شنیده بود به راهش ادامه داد. 

به کلبه‌‌ء دایه نزدیک شده بودند که یک دفعه محافظ‌های جلویی وایستادند و یکی‌شون گفت:

- سرورم! یه صدایی شنیدم، انگار... 

ناگهان از بین سیاهی درخت‌ها، از دو طرف گلوله‌های کوچک، نورانی و سبز رنگی به طرف‌شان پرت شد. گلوله‌ها ترکیدند و دودهای سبز اطراف‌شان را فرا گرفت.

شاه با نگرانی فریاد کشید:

- ارولا فرار کن! 

اُرولا از ترس چشم‌هایش را بست، جیغ کشید و عقب- عقب رفت که پایش به سنگی گیر کرد و افتاد. دود زیاد بود و چشم، چشم را نمی‌دید. با پاهای لرزان بلند شد و ترسیده و مضطرب پدرش را صدا زد؛ اما تنها صدای سرفه‌های پی‌درپی‌ای را شنید. شاه متوجه شده بود که آن دود معمولی نیست؛ دود بی‌هوشی است. کم‌-کم چشم‌هایش را بست، روی زمین افتاد و در عالم بی‌خبری فرو رفت. محافظ‌ها هم یکی‌- یکی بی‌هوش شدند. اُرولا در حالی که اشک و دود دیدش را تار کرده بودند، سرفه کرد و نالید:

- بابا، لطفا یه چیزی بگو! بابا... 

دیگر چیزی نفهميد و اجازه داد تا بی‌هوشی بدن ظریفش را روی چمن‌های تیز و سنگ‌های سفت بندازد. 

@violet

@Aryana

ویرایش شده توسط Parnian
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

spacer.png

 

***

 «اُرولا» 

با حس قلقلک و خزیدن چیزی روی بدنم، چشم‌هایم را باز کردم. با دیدن مار سیاه رنگی که جثهٔ کوچکی داشت و روی شکمم جا خوش کرده بود، لال شدم.  حدس می‌زدم سمّی باشد. 

دستم را محکم جلوی دهانم گرفته بودم تا مانع جیغ کشیدنم شود؛ زیرا می‌دانستم اگر جیغ بکشم مار وحشی می‌شود. چشم‌های وحشتناک مار در چشم‌هایم قفل شد. با آن جثه کوچکش هم باز ترسناک بود! 

بعد از چند ثانیه خیره شدن، زبان سیاهش را درآورد و آماده حمله شد. استفاده از قدرتم برای مقابله با حيوانات ممنوع بود و دلم نمی‌آمد به آن‌‌‌ها صدمه بزنم؛ واسه همین آرام به چوب باریکی که بغلم افتاده بود چنگ زدم و بدون این‌که فرصت حمله را به مار بدهم، با چوب به چند متر آن‌طرف‌تر پرتش کردم.

سریع از جایم بلند شدم که سرم گیج رفت  و درد بدی در بدن کوفتم پیچید.  سرم را در دستم گرفتم و از بدن‌درد چشم‌هایم را روی هم فشردم. سرگیجه‌ام که بهتر شد، چشم‌هایم را باز کردم و کم- کم متوجه اطرافم شدم‌؛ دور و برم پر از درخت‌‌های بنفش و ارغوانی بود. ستاره  «تینا» هم در حال طلوع کردن بود و سیاهی به آرامی جایش را به روشنایی می‌داد. 

من وسط جنگل چی‌کار می‌کردم؟! شانس آوردم خوراک حیوان‌های درنده نشدم! جرقه‌ای در ذهنم زده شد و با یادآوری اتفاقی که افتاده بود، با دلهره دوباره سرم را چرخاندم و اطراف را نگاه کردم.   محافظ‌ها چند متر آن‌طرف‌تر، کنار رودخانه‌ای افتاده بودند و هنوز بی‌هوش بودند؛ اما خبری از پدر نبود. 

به گل‌های طلایی‌ای که از دستم افتاده بودند و پخش و پلا  شده بودند خیره شدم و در فکر رفتم. زیر لب با خودم گفتم:

- اگه افرادی که به طرف‌مون گلوله‌های بی‌هوشی  پرت کردند قصد دزدیدن‌مون رو داشتند،  پس چرا فقط پدر رو بردند؟! اصلا اون‌ها کی بودند؟! با پدر چی‌کار دارند؟!  نکنه بلایی... 

توانایی  پس زدن افکار منفی را نداشتم و فکرهای دلهره‌آور اذیتم می‌کردند.  از زیر کلاه شنلم، کلافه چنگی به موهایم زدم. از اتفاقاتی که ممکن بود واسه پدر افتاده باشه می‌ترسیدم،   سکوت خوفناک جنگل هم به ترسم دامن می‌زد.

-  پرنسس! حالتون خوبه؟ 

بغضم را قورت دادم و به طرف محافظ‌‌هایی  که   به هوش آمده  بودند برگشتم. هنوز دو  نفرشان  بی‌هوش بودند.  سعی کردم خودم را محکم نشان بدهم. لبخندی  زدم و خطاب به دو نفری که به هوش آمده بودند، آرام گفتم:

- من خوبم! یکی‌تون  اين‌جا بمونه  تا اون دو نفر  هم به هوش بیاند و وقتی به هوش اومدند، این اطراف رو دنبال عالیجناب بگردید. یکی‌تون هم  با من بیاد تا دایه رو خبر کنیم. 

تعظیم  کردند. 

- اطاعت میشه بانو! 

به یکی‌شان اشاره کردم  که همراهم به سمت کلبه  دایه راه  افتاد. 

به کلبه که رسیدیم، به محافظ دستور دادم که جلوی کلبه منتظر  بماند و حواسش به اطراف باشد؛ هنوز هم احتمال خطر وجود داشت و باید محتاط می‌بودیم.

به سمت در رفتم و تند- تند در زدم. 

- دایه، لطفا در رو باز کن! 

در حالی که صدایم می‌لرزید ادامه دادم:

- دایه عجله کن! 

در به تندی باز شد و چهره هول کرده و نگران دایه آدِلا نمايان شد.  آرام لب زد:

- پرنسس!  چی شده عزیزم؟ 

همین کافی بود تا بغضم بترکد و خودم را در بغلش رها کنم. 

تن لرزانم را در بغلش نگه داشت، موهایم را نوازش کرد  و چیزی نگفت تا آرام شوم. 

بعد از چند لحظه من را از خودش جدا کرد و با نگرانی گفت:

- آروم باش قشنگم! توضیح بده چی شده؟ شاه کجاست؟ چرا شب نیومدین؟ کلی منتظرتون بودم و نگرانتون شدم! 

اشک‌هایم را پاک و همه چیز را واسش تعریف کردم.   چشم‌های دایه هر لحظه گرد‌تر می‌شد و نگرانی در چشم‌های سبزش موج می‌زد. کمی به فکر فرو رفت و بعد از کمی سکوت زیر لب گفت:

-   الکترول‌ها! 

هینی کشیدم و  دستم را جلوی دهانم گرفتم.  با چشم‌های گرد و خیسم به دایه زل زدم و با تته‌پته گفتم:

- ا... ما... م... مگه لایه محافظ... 

دایه سری   از روی تاسف تکان داد و حرفم را قطع کرد:

- لایه محافظ  تا زمانی عمل می‌کنه که پُرولاها همینجوری مثبت و خوب و نولاها همین‌طور خنثی و معمولی بمونند... اگه حتی یه نفر از ماها اسیر پلیدی بشه، لایه محافظ قدرتش رو از دست میده و الکترول‌ها سیاره‌مون رو به آشوب و نابودی می‌کشونند!

ترس و نگرانی‌ام به نهایتش رسیده بود؛ اما نباید خودم را می‌باختم! باید قوی باشم و شجاعتم را به رخ دشمن بکشم! 

@violet

ویرایش شده توسط Parnian
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...