رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان جنگ دل | مهسای نویسنده کاربر انجمن نودهشتیا


 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام اثر:جنگ دل...

نام نویسنده:مهسای نویسنده

ژانر:درام،جنگی،عاشقانه

هدف:عاشق نویسندگی هستم.

خلاصه:داستان درمورد دختری هست که عضو گروهک تروریستی داعش هست که ناخودآگاه درطی عملیاتی عاشق یک مدافع حرم ایرانی میشود.

پشت هم شعر نوشتم که بخوانی ،خواندی؟
بغض کردم که ببینی و بمانی، ماندی؟

آرزو داشتم این بار...به تو ،تکیه کنم
پیش من باشی و بر شانه ی تو گریه کنم

پیش من باشی و جز تو، به جهنم برود
اصلاً از حافظه ام عالم و آدم برود

آمدم از نفست کام بگیرم امّا.....
لحظه ای با لبت آرام بگیرم امّا.....

جای اسمت به سه تا نقطه رسیدم ای وای
در جهانم اثری از تو ندیدم ، ای وای

ناظر:  @Hasti.m

ویراستار: @_Zeynab

ویرایش شده توسط مهسای نویسنده
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 2

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

به نامش ،ودر پناهش🌱

#پارت اول

در زندگی تو زنی است با چشمانی شکوهمند که لبانش خوشه‌ی انگور و لبخندش موسیقی و گل؛ اما هرکسی نمی‌تواند  به او نزدیک شود… .

مثل همیشه در حال گشت زدن در پادگان بود با اینکه یک زن بود؛ اما همیشه با صلابت و محکم قدم بر می‌داشت. بیسیمش به صدا درآمد و باید به اتاق ابوعمر شیشانی (وزیر جنگ داعش) می‌رفت می‌دانست که می‌خواهد درمورد عملیات جدیدی که باید در بیمارستان کندی انجام می‌دادند صحبت کنند، آرام پشت در اتاق ابوعمر قرار گرفت، چند نفس عمیق کشید و شروع به در زدن کرد که صدای دلخراش ابوعمر شیشانی را شنید:

-وارد شو.

- درودخدا و رسولش بر ابوعمرشیشانی، درخدمتم قربان!

- تویی اُمِ‌ سلما! خوش آمدید.

ام‌ سلما بادیدن دوستش ام الموت شوکه شد. ام اموت دوست ام سلما در یکی از عملیات‌های انتحاری داعش در عراق چشم سمت چپش را ازدست داده بود، چشمش کاملاً سفید بود و همه از او می‌ترسیدند، نامش را هم ابوبکر برای او انتخاب کرد یعنی مادر مرگ!

- بنشین ام سلما، گفتم به این‌جا بیایید تا باهم درمورد عملیات جدیدمون صحبت کنیم، درضمن ام الموت را هم دیدی؟

- بله قربان.

- ام الموت هم تو را در این علملیات یاری می‌کند، می‌دانید که اگر این عملیات هم همانند عملیات‌های دیگر شکست بخورید هر دو می‌میرید!

- بله قربان، این آخرین فرصتی هست که ابوبکر به ما داده تا کفتارهای ایرانی را ازبین ببریم.

رو به ام الموت کرد و با تهدید به او گفت:

- و تو اگر این عملیات هم شکست بخوری می‌دانی که ابوبکر به کسی رحم نمی‌کند و خواهرزاده‌ات را حتماً می‌کشد!

ام سلما بسیار شوکه شد! چه بلایی بر سر ام الموت و خواهرزاده‌اش زینب آمده بود، ام الموت از جایش بلند شد:

- ابوعمر شما خودت می‌دانی که من هرگز در انجام مأموریتم کوتاهی نمی‌کنم من چشمم را فدای ابوبکر کردم به شما قول می‌دهم این ماموریت را به نحو احسن انجام می‌دهم.

- باشد؛ ببینیم و تعریف کنیم، می‌توانید بروید.

ام سلما و ام الموت هر دو از اتاق ابوعمر خارج شدند و وارد محوطه‌ی آموزشی نیروهای داعش شدند. ام سلما دیگر طاقت نیاورد و محکم دست ام الموت را گرفت:

- این‌جا چه خبر است؟ چه بلایی سر زینب آمده؟

ام الموت زانوهایش سست شد و ناگهان روی زمین نشست:

- ابوبکر گفته است اگر این عملیات را درست انجام ندهم حتماً زینب را خواهد کشت، بعد از کشتن خانواده‌هایمان تنها کسی که برای من مانده همین زینب است، به ابوبکر گفتم مرا جای زینب سربزند؛ اما قبول نکرد نمی‌دانم چه کنم؟ کمکم کن ام سلما!

- باشد، مطمئن باش نمی‌گذارم بلایی سر تو و خواهرزاده‌ات بیاید حتی اگر حاضر شوم ابوبکر را بکشم. از جایت بلند شو باید تمام این ماموریت را مو به مو نقشه پیش برویم تا اشکالی در آن وارد نشود.

@همکار ویراستار ویرایش شد. 

ویرایش شده توسط _Zeynab
ویراستاری Zeynab_
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ام الموت از جایش بلند شد و لباس‌هایش را تکاند و هر دو  درحال رفتن به اتاقشان بودن که  آژیر قرمز به صدا درآمد همه‌ی نیروها آماده باش بودند. ام سلما از یکی از نیروها پرسید:

- چه اتفاقی افتاده؟

- مدافعان حرم ایرانی به مقر داعش در شهر باستانی سوریه حملات هوایی کردند. باید سریع‌تر به آن‌جا اعزام شویم گویا چند نفر از آن‌ها اسیر نیروهایمان شدند.

همه‌ی سربازان داعش به همراه ام سلما و ام الموت سوار ماشین شدند و به سمت شهر باستانی حرکت کردند. وقتی که به مَقَر داعش در شهر باستانی رسیدند ام الموت به ام سلما گفت:

- من میروم تا اطراف بیمارستان کندی را چک کنم که مبادا در عملیات فردا مشکلی پیش نیاید زود بر می‌گردم مواظب خودت باش و اسلحه‌اش را به ام سلما داد. 

ام سلما از ام الموت خداحافظی کرد و راه  شهر باستانی را درپیش گرفت  ، به این فکر می‌کرد؛ اگر روزی بخواهد ابوبکر را بکشد چگونه باید این کار را انجام دهد فکر انتقام تمام ذهن ام سلما را درگیر کرده بود چون پدر و مادرش را هم ابوبکر جلوی چشمانش به قتل رسانده بود؛  ناگهان صدای گریه‌ای شنید دنبال صدا می‌گشت، کمی جستجو کرد تا اینکه مردی را یافت که کسی را بغل کرده بود و گریه می‌کرد، لباس  ایرانی را هم به تن داشت. ام سلما بهتر از هرکس دیگری ایرانی‌ها را می‌شناخت به قول خودش آن‌قدر که این چند سال با ایرانی‌ها درگیر بودند دیگر بوی آن‌ها را  از صد متری تشخیص می‌داد. ام سلما اسلحه را به سمت ایرانی گرفت و فریاد زد:

- من انت (تو کیستی؟)

سید جواد برگشت و با آن دو تا چشم عسلی مهربانش  در چشم‌های ام سلما خیره شد، ضربان قلب ام سلما بالا رفته بود و این‌جا دقیقاً آغاز داستان پر فراز و نشیب او بود؛ شاید اگر می‌دانست قرار است بعد‌ها چه اتفاقاتی برایش رخ دهد. هرگز به شهر باستانی نمی‌رفت و به قول خودش ای کاش نبود! ای کاش نبود و درد عشق را به همراه دیگر دردهایش با خود به دوش نمی‌کشید... .

سید جواد از جایش بلند شد،  ظاهرش زیبا بود؛ البته از نظر ام سلما حداقل از مردهای داعشی چند سروگردن بالاتر بود، مردی  با قامت استوار و دو چشم عسلی گریان و همچنین ته ریشی هم داشت و لباس مدافعان حرم ایران را به تن داشت. ام سلما همان‌طور که اسلحه‌اش را به سمت مرد گرفته بود به عربی گفت:

- ماذا ترید من هنا؟ (این‌جا چه می‌خواهی؟)

سید جواد کمی ترسیده بود؛ اما سعی کرد آرامشش راحفظ کند. با دستش اشک‌هایش را پاک کرد:

- دوستم شهید شده. می‌شود اجازه دهید او را این‌جا خاک کنم، نمی‌خواهم جنازه‌اش روی زمین بماند.

ام سلما دلش سوخت دوست نداشت در مقابل آن دو چشم عسلی زیبا مخالفت کند، قبول کرد و با سر اسلحه‌اش اشاره کرد که حرکت کند. سیدجواد لبخندی زد و از ام سلما تشکر کرد، خم شد و رفیق شهیدش را کول کرد و هر دو مسیری را درپی گرفتند. آن‌قدر رفتند تا به یک کوپه‌ی خاکی رسیدند؛ اما ام سلما به زخم پهلوی سیدجواد توجهی نکرده بود وقتی سیدجواد رفیق شهیدش را روی زمین گذاشت، ام سلما به زخم سیدجواد اشاره کرد و گفت:

- یا لها من کارثه حلت بک؟ (چه بلایی بر سرت آمده؟)

سید جواد به پهلویش نگاه کرد:

- چیزی نیست، کمی زخم شده سریع خوب می‌شود.

- ماذا تقول؟ الجرح العمیق (چه می‌گویی؟ زخمت عمیق است)

سید‌جواد لبخند تلخی زد و گفت:

- زخم پهلوی من در برابر پهلوی شکسته مادرم زهرا چیزی   نیست، وقتی ام ابیها میان در و دیوار قرار گفت و یاری کننده‌ای نداشت.

سیدجواد سرش را پایین انداخت، معلوم بود دارد گریه می‌کند؛ اما دوست نداشت ام سلما اشکش را ببیند. شروع کرد به کندن قبر. تن بی‌جان و پر از خون رفیقش را در خاک گذاشت و در حال خواندن قرآن بود که فریاد ام الموت تمام فضا را پر کرد:

- ماذا تفعل ایرانی؟(چه کار می‌کنی ایرانی؟)

و شروع به تیراندازی به سیدجواد کرد. ام سلما از دست دوستش بسیار عصبانی شد واسلحه اش را سمت ام الموت گرفت:

- اسلحه‌ات را بنداز ام الموت و اِلا... .

- و اِلا چه مرا می‌کشی؟ چقدر پست هستی که به یک ایرانی رحم میکنی. اگر ابوعمر بفهمد هر دویمان را می‌کشد.

اما ام سلما این حرف‌ها به گوشش نمی‌رفت و فریاد زد:

- اسلحه‌ات را بنداز.

ام الموت اسلحه‌اش را انداخت زمین. ام سلما به طرف ام الموت رفت و اسلحه‌اش را برداشت و با اسلحه‌اش به پشت ام الموت زد و او را به زمین انداخت؛ نگاهش به طرف سیدجواد رفت که با تحسین نگاهش می‌کرد و لبخندی محوی زده بود. ام سلما فریاد زد:

- قم بعمل البطاقه بشکل أسرع (سریع‌تر کارت را انجام بده)

سید جواد سریع دوستش را خاک کرد و از جایش با سختی بلند شد و لباس‌هایش را تکان داد و به سمت ام سلما حرکت کرد.

@همکار ویراستارویرایش شد.

 

@Hasti.m

@_Zeynab

 

ویرایش شده توسط مهسای نویسنده
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...