رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان تنها نوای من | عسل ابراهیمی کاربر انجمن نودهشتیا


asal_janam
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

«رمان تنها نوای من»

 نویسنده: عسل ابراهیمی

ژانر: عاشقانه_ پلیسی_ غمگین_ تخیلی

هدف: اول از همه یه سلام گرم به شما خواننده های دوسداشتنی و عزیز می‌کنم و بعد از هر چیزی میگم که خیلی ممنونم که «تنها نوای من»  رو انتخاب کردید و امیدوارم که از اولین اثر من نهایت بهره رو ببرید!  همیشه این باور شماست که می‌تونه به توانایی‌ها و خواسته‌هاتون پر و بال بده و اگه واقعا از صمیم قلبتون بهش ایمان داشته باشید حتما به بهترین نحو ممکن انجامش می‌دید.   نام کاربری من در سایت نودهشتیا:  asal_janam

ساعات پارت گذاری: نامعلوم

 خلاصه: راجب دختری به نام مینو است که در گذرِ روزهای   زندگی‌اش در کنار آرمین، با حقایقی رو به رو می‌شود  که هرگز به مغزش خطور نمی‌کردند. همین‌طور آرمین   با وجود موقعیت   حساسی که برای او پیش آمده، هر لحظه وابستگی‌اش نسبت به مینو بیشتر و بیشتر می‌شود و  همین وابستگی، باعث رخ دادن  اتفاق‌های پی در پی و گوناگون می‌شود؛ اتفاق‌هایی که مغزهای شما را به چالشی جالب می‌کشاند. فکر می‌کنید که در آخر رمان، چه چیزی رقم بخورد؟

 

ناظر: @ Parya

ویرایش شده توسط asal_janam
  • لایک 20
  • تشکر 1
  • غمگین 1

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B4%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

#مقدمه

ناممکن‌ها  نیز گاهی تغییر عقیده می‌دهند و با یک تلنگر ممکن می‌شوند. در این میان،  سر می‌دهد نوای دل‌انگیزی که تمام عواطف و احساسات را به بازی می‌گیرد و خواه یا ناخواه، جوری در وجودت ریشه می‌زند و رشد می‌کند که گذر زمان در آن لحظه به چشم نمی‌آید و این تنها نوایی است که از سوی تو نشأت می‌گیرد و قلب بی‌تاب مرا مهمان آرامش می‌کند. زمزمه‌وار لب باز می‌کنم و می‌گویم:

میان تمام نداشتن‌ها، داشتنت را دوست دارم تنها نوای من!

ویرایش شده توسط asal_janam

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B4%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

#پارت‌1

"نویسنده"

هوا رو به بهار بود اما  باز هم سردی خود را به رخ می‌کشید. اواخر زمستان بود اما امسال   سوزش و سرمای هوا چندین برابر احساس می‌شد. مینو در حالی که شانه‌هایش   از سوزشِ این فصل رو به اتمام می‌لرزید، نگاهش را قفل مردی کرد که در تمام حالات ممکن، مانند   تکیه‌گاهی امن حضورش را در همه حال ثابت کرده بود. با صدایی که لرزش خفیفی درون آن احساس می‌شد، آرام لب باز کرد.

- آرمین؟

آرمین چشم‌هایش را از رو به ‌رو برداشت و به سمت او هدف گرفت و خیره پاسخش را داد.

- جانم؟

مینو کمی مکث کرد؛ شاید ته دلش بابت به زبان آوردن این کلمه، از شخص رو به ‌رویش که خواستار همه چیزش بود بسیار شاد شد. با این حال لب گشود.

- من می‌ترسم!

ابروان آرمین کمی بالا رفت و با لحن تعجب‌واری گفت:

- از چی می‌ترسی؟!

- ترس از دست دادنت!

او که تا چند لحظه‌ی پیش سخت در فکر فرو رفته بود، با شنیدن این جمله   کمی به ابروانش چاشنی اخم اضافه کرد و با صدایی که ناشی از سرما بود، با اطمینان خاطر گفت:

-   مینوی من! من که قبلا هم بهت گفتم نگران من نباش! دوست ندارم به خاطر من  حالت بد بشه و فکرت رو درگیر بکنی. همون‌طور که خودت می‌دونی من سر قولی که بهت دادم محکم وایستاده‌ام و همیشه کنارت می‌مونم عزیز دلم...

کمی مکث کرد و ادامه داد.

- فقط در یک حال نمی‌تونم مراقبت باشم!

مینو که تا الان گوش‌هایش را در اختیار حرف‌های آرمین قرار داده بود، غمگین و نگران گفت:

- در چه حالی؟!

او نگاهش را به رو‌به‌رویش دوخت و نفسی سر گرفت. بعد از چند لحظه صورتش را سمت دختر چشم خرمایی دوخت و لب باز کرد.

- در صورتی که من نباشم.

چشم‌هایش رنگ ترس و غم را به خود گرفت؛ لحظه‌ای تا بارانی شدنشان نمانده بود که آرمین گفت:

- اما من بهت قول دادم همیشه تحت هر شرایطی در کنارت بمونم   قلب من!

و چشم‌هایش را طبق اثبات اطمینان حرفش باز و بسته کرد و دختر ریز نقش را در آغوش گرفت. کمی که گذشت و از ظواهر مشخص بود که مینو آرام گرفته، دوباره صحبت را آغاز نمود.

- به خاطر شغلم طبیعیه که بترسی و نگران باشی، اما هیچ‌وقت این فکر رو به ذهنت خطور نده که تنها هستی! من همیشه عین یک تکیه‌گاه امن و محکم در کنارت هستم و پشتت رو خالی نمی‌کنم.

مینو هم پشت بند حرفش را گرفت و ادامه داد.

- تمام احساسات تو مثل یه زنجیر به احساسات من وصله! از همون لحظه اول که دیدمت حس خوبی به وجودم منتقل شد، ولی وقتی می‌بینم این‌جوری تو دل خطر میری و دم نمی‌زنی بیشتر نگرانم می‌کنه! نمیشه... نمیشه بیشتر احتیاط بکنی؟

متقابلا آرمین با لحنی که دلتنگی و غم به خوبی از آن پیدا بود گفت:

- تو که بهتر از هرکسی می‌دونی! تا زمانی که باعث و بانی مرگ خانواده‌ام   رو پیدا نکنم خیالم راحت نمیشه. می‌دونم که چه احساسی داری اما ازت خواهش می‌کنم بهم زمان بده! شرایط زندگیم جوری نبوده که الان بخوام ساده از کنارش رد بشم و بهش توجهی نکنم.

کمی درنگ  کرد و با  لحن آرامی گفت:

-   در ضمن اگه به خاطر تو نبود، من به هیچ عنوان سر پا نمی‌شدم و قطع به یقین وضعیتم از اونی که بود بدتر می‌شد! اما خدا با قرار دادن تو، توی دنیایی که معنایی برام نداشت و روز به روز حالم وخیم‌تر می‌شد و همین‌طور باعث شدی، قلب سرد من که مدت‌ها بود ازش دست کشیده بودم، جریان گردش خون رو احساس کنه و اینی بشم که الان رو به روت نشسته.

ویرایش شده توسط asal_janam

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B4%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

#پارت 2

سپس دست  مینو را میان انگشتانش گرفت و  به قلبش نزدیک کرد و ادامه داد.

- این قلب مریض کم مونده بود از کار بیفته و خورشید عمر من هم غروب بکنه، اما تو ترمیمش کردی و جان دوباره بهش بخشیدی!

مینو همان‌گونه که ریتم نامنظم ضربان قلب آرمین را زیر دستانش احساس می‌کرد، با ناراحتی گفت:

- چرا قلبت رو درمان نمی‌کنی؟  نمی‌ترسی یک وقت از کار بیفته؟! اون‌وقت من بدون تو چی‌کار کنم؟

آرمین کمی در فکر فرو رفت. مینو هنوز هم از واقعیت مریضی‌اش چندان خبر نداشت و این‌گونه ساده به این موضوع نگاه می‌کرد. البته خود آرمین  نمی‌خواست زندگی‌اش را بیشتر از این ناراحت ببیند. سپس با دست دیگرش، چند تاری از موهای مشکی رنگش را که جلوی دیدش را گرفته بود و با این حال، جلوه‌ای زیبا به صورت گرد مانندش داده بود، کنار زد و خیره به چشم‌هایش گفت:

- من حالم خیلی خوبه! دیگه درد کمتری رو احساس می‌کنم و بهتر شدم، پس لطفا نگران حال من نباش عزیز دلم! در ضمن من بدتر از این‌ها رو پشت سر گذاشته‌ام مگه یادت رفته؟! این بیماری در مقابل دردهایی که کشیده‌ام  زیاد به چشم نمیاد.

او هنوز هم درد داشت؛ طوری که گاهی اوقات از شدت درد برای چند لحظه نفسش گرفته می‌شد و سوزش عمیقی را درون سینه‌اش احساس می‌کرد، اما مگر می‌توانست تمام وجودش را ناراحت کند؟ به این راحتی به دستش نیاورده بود که به همین راحتی از دستش بدهد.

اطرافیانش بارها و بارها به اون گوشزد کرده بودند، اما او گوشش بدهکار نبود که نبود! در واقع تنها کسی که از واقعیت  به طور کامل  با خبر بود، دکتر بود که او را مانند پسر خودش بزرگ کرده بود. البته دکتر هم به خاطر تخصصش از بیماری‌اش خبر داشت، مگرنه اگر به آرمین بود که از اون هم پنهان می‌کرد. 

همه فکر می‌کردند که او از سر لجبازی و یک دندگی و همان‌طور از بی توجهی به خودش است که قلبش را درمان نمی‌کند، اما بیماری اون نمی‌خواست دست از سرش بردارد و همین آزارش می‌داد. برای این‌ که مینو دوباره نگرانی به دلش راه ندهد و به بحث خاتمه بدهد، از جایش بلند شد و دست او را  نیز آهسته به دنبال خود کشید و گفت:

- خب فکر می‌کنم دیگه بیشتر از این، این‌جا نمونیم بهتره. می‌ترسم سرما بخوری چشم خرمایی من!

لبخند کم‌رنگی در چهره دختر ریزنقش شکل گرفت و سری تکان داد. به خوبی می‌دانست این سخنان او هم از روی نگرانی است و هم می‌خواهد به بحث پایان بدهد و بیشتر از این فکرش را درگیر نکند. آرام در حال راه رفتن بودند که به ماشین مشکی رنگی رسیدند و سوار آن شدند. مدت کمی از به حرکت در آوردن ماشین می‌گذشت که تلفن آرمین لرزید و اسم رادین روی آن نقش بست.   همان‌طور که در حال رانندگی بود، همراهش را برداشت و آیکون سبز رنگ را فشرد و کمی بعد صدای رادین را شنید.

- سلام داداش، ببینم بهتری؟ مینو در چه حاله؟

-  ممنون ما خوبیم، خودت چی؟  نفس جان خوبه؟

- قربونت هم من هم اون خوبیم، راستی سرهنگ یه ماموریت جدید  ترتیب داده و از قرار معلوم مسئولیتش روی دوش تو هست.

آرمین نیم نگاهی  به مینو که سرش را به شیشه ماشین تکیه داده بود، انداخت و آرام گفت:

- چه ماموریتی؟

- راجب دکتر نیک‌نژاد.

 

ویرایش شده توسط asal_janam

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B4%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

#پارت3

چشم‌هایش گرد شد و منتظر ادامه‌ی حرف او شد.

- از قرار معلوم امروز یک شخصی اومده و ادعا کرده که دکتر رو می‌شناسه و قصد  همکاری داره، اما من بهش مشکوکم!

آرمین که تا آن لحظه سکوت اختیار کرده بود، گفت:

- الان اون شخص کجاست؟

- تا زمانی که بفهمیم حرف‌هاش راست بوده یا دروغ، همین‌جا نگهش داشتیم و من هم صلاح دونستم که زودتر از سرهنگ   تو رو در جریان بذارم.

آرمین با لحن محکمش گفت:

- تا چند دقیقه‌ی دیگه خودم رو به سازمان می‌رسونم. تا اون‌موقع زیاد پاپیچش نشید تا خودم بازجوییش رو به عهده بگیرم.

سپس خداحافظی کوتاهی کرد و به تماس پایان داد. ذهنش مشغول شده بود و حواسش را به کل از دست داده بود. سعی داشت عصبانیت درونش که تمام وجودش را احاطه کرده بود را با فشردن فرمان زیر دستش مهار کند و ذره‌ای هم که شده حجمش را کم کند، اما میزان خشمش آن‌چنان زیاد شده بود که هیچ‌ چیز آرامش نمی‌کرد.

  زمانی که خبر مرگ دکتر نیک نژاد را شنید، ته دلش احساس گنگی را حس می‌کرد و افکاری از غالب حدس، گمان، شک و تردید به ذهنش خطور کرده بود، زیرا آرمین فکر می‌کرد که نیک نژاد یک ربطی به خانواده ‌اش دارد و همین‌طور هم بود.   او یک مامور حرفه‌ای بود و حل کردن این‌جور مسائل، جزوی از حرفه‌اش بود که بسیار در آن مهارت داشت.

زمانی پدرش هم یک مامور وظیفه شناس و مردی با غرور و جذبه بود. وقتی آن صحنه‌های دلخراش و عذاب‌آور در ذهنش پلی می‌شد، خشمی بی انتها و سوزش عمیقی را درون سینه‌اش احساس می‌کرد. این درد لعنتی مدت زیادی همراهش بود و از قضا با او یکی شده بود و قصد جدایی از او را نداشت.

به خانه که رسید، دستش را نوازش‌وار روی گونه‌ی لطیف مینو حرکت داد و اسمش را نجوا کرد. مینو بعد از تکانی کوچک، آرام- آرام چشم‌هایش را باز کرد و دو گوی آبی متمایل به طوسی را مقابلش دید. آرمین لبخند جذابی به رخ نشاند و آرام نجوا کرد.

- برو خونه استراحت کن عزیز دلم!

او هم متقابلا لبخندی به لب‌هایش نشاند و در جواب نجوایش پاسخ داد.

- مگه تو نمیای؟

آرمین جلو رفت و روی چشم‌هایش را بوسید و گفت: 

- باید برم سازمان، کاری برام پیش اومده.

مینو سری تکان داد و از ماشین پیاده شد. در خانه را باز کرد و قبل از رفتن به داخل خانه، دستش را تکان داد و لبخند مرد خوش قلبش را که دید در را بست.

سپس ماشین را به سمت سازمان به حرکت در آورد. وارد سازمان که شد، با گام‌هایی   منظم و آرام خودش را به اتاق سرهنگ رساند و بعد از تقه‌ای به در و اجازه‌ی ورودش، در را باز کرد و داخل شد. سرهنگ طهورایی که مردی با موهای جوگندمی و ابروان هم رنگ موهایش پشت میز نشسته بود، با دیدن آرمین با لحن پدرانه‌ای گفت:

- بیا بشین پسرم!

او هم بی هیچ حرفی اطاعت کرد و مقابلش روی صندلی نشست. کمی که گذشت سرهنگ سر حرف را باز کرد.

-   می‌دونم که   رادین درباره‌ی ماموریتی که بهت سپرده شده باهات صحبت کرده، برای همین می‌دونم چه حس و حالی داری و درکت می‌کنم! خودم هم از مرگ دکتر نیک نژاد شگفت زده شدم بخاطر همین مسئولیت این پرونده رو به تو سپردم. می‌دونم که از پسش بر میای، فقط سعی کن زیاد به خودت فشار وارد نکنی!

ویرایش شده توسط asal_janam
  • لایک 10
  • تشکر 2
  • غمگین 1

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B4%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_4

آرمین برای دومین بار لحظه‌ای به گذشته برگشت و در دنیای افکارش غرق شد. هنوز آن خاطرات تلخ و زهر‌‌آلود از خاطرش پاک نشده بود و روز به روز حالش را از اینی که هست بدتر می‌کرد. یک لحظه به خودش آمد. نمی‌دانست چرا حواسش برای یک لحظه، دوباره اسیر خاطرات گذشته‌اش شد. دوباره صدای سرهنگ  طهورایی را شنید.

- الان اون پسر توی اتاق بازجویی نشسته و کی بهتر از تو از پس این کار بر میاد؟ پس تعلل رو کنار بزار و برو پسرم!

آرمین به تکان دادن سرش اکتفا کرد و با اجازه‌ای گفت و  به سمت اتاق بازجویی پا به قدم گذاشت. وارد اتاق که شد، رو‌ به‌ روی پسر جوانی که سر به زیر روی صندلی نشسته بود و انگشتان دستش را به بازی گرفته بود، نشست و فقط به گفتن یک کلمه اکتفا کرد.

- می‌شنوم!

پسر با صدای محکم او سرش را بلند کرد و خیره در چهره‌ی جدی‌اش شد. با دیدن آن دو گوی شیشه‌ای  رنگ چشمان آرمین، لحظه‌ای محو زیباییشان شد و قدرت تکلم خود را از دست داد. سپس خودش را جمع و جور کرد و کمی زبانش را تر کرد.

- راستش چیزهایی که می‌خوام بهتون بگم فکر می‌کنم خیلی به دردتون می‌خوره اما یه شرط داره!

آرمین ابروانش را کمی به سمت بالا حرکت داد و گفت:

- چه شرطی؟!

- شرط من اینه که خیالم از بابت جونم راحت باشه؛ چون اطلاعاتی که می‌خوام بهتون بدم محرمانه هست و اگه اون‌ها بویی از این ماجرا ببرن دخل من هم اومده!

- اون‌ها کین؟!

- راستش خودم هم راجبشون اطلاعات چندانی ندارم، اما می‌دونم خیلی کله گنده‌ان و هرکاری ازشون بر میاد!

آرمین چشم‌هایش را ریز کرد و کاملا جدی و تهدیدوار گفت:

- امیدوارم حرف‌هایی که می‌خوای بزنی راست باشن و به درد بخورن؛ چون اگه بفهمم سرِ کاری بوده و قصدت چیز دیگه‌ای باشه، خودم اول از همه دخلتو میارم فهمیدی؟

پسر جوان آب دهانش را قورت داد و سرش را تکان داد و شروع به حرف زدن کرد.

- اسم من مانیه و دانشجوی رشته‌ی شیمی هستم و خب درسم هم خیلی خوبه! قضیه از اون‌جایی شروع میشه که من با دکتر نیک‌نژاد، استادم رابطه‌ی  خوبی داشتم، اون هم اعتماد کاملی به من داشت. تقریبا از بیشتر کارهاش خبر داشتم و کمک دستش بودم. تا این‌که یک روز یه ایمیل برام اومد. بازش که کردم یه متن نوشته شده بود:« بچه جون  بهتره هر چه زودتر کاری که بهت میگم رو انجام بدی مگرنه حکم مرگ خودت رو امضا کردی!»

اون پیام من رو تحت تاثیر قرار داد، اما سعی کردم بهش توجهی نکنم و نادیده بگیرمش، غافل از این‌که همون ایمیل زندگی من رو از این رو به اون رو تغییر داد.  به این‌جای حرفش که رسید، سرش را پایین انداخت و نفس عمیقی کشید و ادامه داد.

-  دکتر نیک نژاد برای منی که پدری نداشتم خیلی عزیز بود. من... من نمی‌خواستم این‌جوری بشه.

سرش را پایین انداخت و با دستانش صورتش را پوشاند. آرمین کلافه و عصبی شده بود. چشم‌هایش را روی هم فشرد و سپس دوباره باز کرد. کمی که گذشت با همان جدیت کلامش گفت:

- چه اتفاقی برای دکتر نیک نژاد افتاد؟

مانی  دستانش را پایین آورد و با اندوه گفت:

- به قتل رسید، اون‌هم بخاطر من!  هیچ‌وقت خودم رو نمی‌بخشم!

آرمین چند لحظه خیره نگاهش کرد. سعی کرد مغز مشغولش را آرام کند و خوب فکر کند. گفته های مانی افکارش را به چالشی عجیب کشانده بود. باید تمام احتمالات را در نظر می‌گرفت؛ زیرا ممکن بود گفته‌هایش راست نباشد. چند ماهی بود که  درد قلبش امانش را بریده بود، بنابراین  دو هفته‌ای می‌شد که خبر مرگ نیک‌نژاد به گوشش خورد. او به دلیل حال بدش و به  اسرار مینو، بیمارستان بستری شد تا کمی از دردش بکاهد.

تقریبا دو- سه روزی می‌شد که مرخص شده بود، به همین خاطر هنوز پیگیر ماجرا نشده بود و فقط در  همین حد اطلاع  داشت. اما حالا با شنیدن قتل نیک‌نژاد متعجب شده بود ولی خوب بلد بود ظاهرش را حفظ کند. 

 

ویرایش شده توسط asal_janam

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B4%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

پارت   5

- چه جوری به قتل رسید؟

- جلوی چشم‌های من جونش رو از دست داد! برای این‌که از من محافظت کنه. اون لحظه زبونم بند اومده بود؛ یه جورهایی سردرگم شده بودم. چندین حس به وجودم منتقل شده بود و  توان انجام هیچ‌کاری رو نداشتم. در واقع شوک بهم وارد شده بود. این هم بگم که قبل این اتفاق رفتارهای دکتر هم عجیب شده بود! از اون‌جایی که من بهش نزدیک بودم احساس می‌کردم حالش دیگه مثل قبل نیست و از چیزی می‌ترسه.

- چطور؟

- مثلا دکتر همیشه سر وقت می‌اومد و کمتر مواقع پیش می‌اومد که تاخیر داشته باشه، اما قبل از مرگش مدام تاخیر می‌کرد. حالت چشم‌هاش دیگه مثل قبل نبود و غم عجیبی توی  کلماتش و طرز نگاهش حس می‌شد. تازه خیلی هم دقیق بود اما این اواخر به کل حواس پرت شده بود.

- فکر می‌کنی دلیل این تاخیر یهویی و این حواس پرتی چی می‌تونه باشه؟!

- نمی‌دونم، ولی همیشه سعی داشت مراقبم باشه، انگار می‌ترسید اتفاقی واسه‌ی من بی‌افته. از همون اول همیشه هوای من رو داشت و   برای من هم جای تعجب داشت! البته که خودم هم از این همه نزدیکی احساس خوبی داشتم.

آرمین دست‌هایش رو قفل درهم کرد و صورتش را کمی جلو آورد و چشمان گیرایش را به مانی دوخت و آرام گفت:

- چرا این‌قدر جون تو براش اهمیت داشت؟ در ضمن چرا الان داری این‌ها رو میگی؟ توی این مدت کجا غیبت زده بود؟

- خب بهتون گفتم که واسه‌ی خودِ من هم باورش سخت بود  و دلیل اصلیش رو نمی‌دونم.  راستش رو بخواین اون‌ها می‌دونن که من الان اینجام!

- منظورت از اون‌ها کیان؟! چرا واضح حرف نمی‌زنی؟!

مانی نیز کمی سرش را جلو آورد و خیلی آرام زمزمه کرد.

- یه گروه خیلی خطرناک! که هدفشون از بین بردن شخصیت های مهم داستانه. کسایی که باعث  از بین رفتن نقشه‌اشون بشه رو سریع از دور خارج می‌کنن تا کسی بهشون شک نکنه! الان سال‌هاست که کارشون همینه.

- هدفشون از این کارها چیه؟! به چه قیمتی!

-  من هم می‌خوام همین رو بفهمم، البته به کمک شما نیاز دارم!

-  فعلا تا زمانی که بفهمم جریان از چه قراره تحت نظر می‌مونی. طبق حرف‌هایی که زدی   قضیه پیچیده‌تر از این حرف‌هاست، منتها باید ظرافت و دقت زیادی به خرج داد. بعد از این‌که پرده از روی حقیقت برداشته بشه، تیکه‌های   پازل این بازی خود به خود   به هم وصل میشن و کار رو ساده ‌تر می‌کنن.

- بله حق با شماست،  فقط ازتون خواهش می‌کنم کمکم کنین! دکتر برای من خیلی عزیز بود.

-   خودت هم باید همکاری کنی، اما این رو بدون اگه دست از پا خطا کنی و کاری رو بدون هماهنگی پیش ببری، بعدش رو تضمین نمی‌کنم که اتفاق خوبی برات بیفته! در ضمن هروقت هر اطلاعاتی راجب هر چیزی که کوچک‌ترین ربطی به این ماجرا داشته باشه رو بهم میگی تا زودتر به واقعیت برسیم.

آرمین بعد از تموم کردن صحبت‌هایش، از جایش بلند شد و از اتاقک بازجویی خارج شد. حسابی گیج و سردرگم شده بود و توان فکر کردن را نداشت؛ زیرا گیج بودنش ناشی از خستگی درونش بود که او را این‌چنین بی‌تاب و خسته کرده بود. می‌خواست برای مدت کمی هم که شده کنار وجودش باشد.

ویرایش شده توسط asal_janam

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B4%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 6

ضربان قلبش لحظه‌ای اوج گرفت و دستانش لرزیدند. هر وقت که مینو را می‌دید یا فکرش  به سمت او کشیده می‌شد، این‌گونه بی جنبه می‌شد و حرکاتش ناخودآگاه از روی علاقه‌ی زیادی که به او داشت شکل می‌گرفت. همان‌طور که روانه خانه می‌شد، همراهش را از جیب شلوارش در آورد و شماره‌ی مینو را گرفت.

چند بوق خورد اما جوابی دریافت نکرد. تماس را قطع کرد و دوباره شماره‌اش را گرفت. این‌بار هم که جوابی از او نگرفت، احساس نگرانی عجیبی درونش را چنگ زد. سوار ماشینش شد و با بیشترین سرعت ممکن مسیر خانه را در پیش گرفت. به درب خانه که رسید، ریموت را زد و سپس بعد از پارک کردن ماشین، سراسیمه درب واحد را باز کرد.

پایش را نگذاشته اسم مینو را صدا زد. باز هم صدایی نشنید و ترس وجودش را درهم فشرد. به سمت طبقه‌ی بالا که اتاق خواب قرار داشت پاتند کرد و به محض رسیدنش،  دستگیره در را میان دستانش گرفت و در را باز کرد. مینو آرام روی تخت خوابیده بود. با گام‌های بلند خودش را به او رساند و کنار تخت، جلویش زانو زد. با صدایی که ترس، نگرانی و غم در آن موج می‌زد گفت:

- مینو!

با دستانش تکان‌های نسبتا کمی به مینو وارد کرد و وقتی صدایی از او نشنید، به دلش راه افتاد که اتفاق خوشایندی در انتظار نیست. دستش را روی پیشانی‌اش که گذاشت لحظه‌ای مات ماند. او سرد بود؛ زیادی سرد بود! لحظه‌ای حس کرد قلبش تپیدن را فراموش کرد! دست دیگرش را که به صورت عجیبی می‌لرزید، روی قلب مینو قرار داد که  صدای ضعیفی را احساس کرد.

چه اتفاقی داشت می‌افتاد؟! یک دستش را زیر سرش و دست دیگرش را زیر پاهایش انداخت و او را در آغوش کشید؛ طوری که سر مینو در سینه‌اش پنهان شده بود. باز هم صدایش زد و وقتی صدایی دریافت نکرد، پاتند کرد  بلند شود که مینو آرام پلک‌هایش را باز کرد. لب‌هایش از سردی درونش خشک شده بود و نای حرف زدن نداشت؛ با این‌ حال با صدای ضعیفی لب باز کرد.

- آرمین!

آرمین که از باز شدن چشم‌های مینو بخش کمی از ترسش کم شده بود، با صدای گرفته و ترسیده‌ای پاسخش را داد.

- جان دلم!  چت شده مینو؟ چرا این‌جوری شدی؟! دورت بگردم طاقت بیار الان می‌برمت بیمارستان!

مینو فقط در سکوت به او نگاه می‌کرد و غرق چشمانش که کاملا طوسی رنگ شده بودند شده بود. آرمین از جایش بلند شد و از اتاق بیرون رفت. آن‌قدر هول شده بود که نفهمید چگونه مینو را به بیمارستان رساند. به محض ورودش به بیمارستان، اتاق دکتر را هدف قرار داد و تقریبا تا آنجا پرواز کرد.

در را که باز کرد، سریع مینو را روی تخت گذاشت و با سرعت به سمت دکتر که با قیافه‌ای متعجب خیره به او شده بود شتافت. آن‌قدر ترسیده و مضطرب بود که اجازه‌ی حرف زدن به دکتر بدبخت را هم نداد.

- دکتر وقتی  خونه رفتم، دیدم مینو خوابیده و هیچ  حرکتی هم نمی‌کنه! چندین بار صداش زدم خواستم... می‌خواستم بلند بشم بعدش... یه کاری بکن تاحالا این‌جوری نشده بود... د... داره از دست میره!

آرمین این جملات کوتاه را تند- تند و بدون نفس می‌گفت و  آرام و قرار نداشت. جمله‌ی آخرش را آن‌چنان با عربده گفت که دیوار های اتاق به لرزش در آمدند. دکتر وقتی دید که حال درست و حسابی ندارد، به او گفت که بیرون منتظر بماند تا مینو را معاینه کند. سپس به سمت تخت رفت  و مینو هم آرام- آرام پلک‌هایش را باز کرد. دکتر پس از معاینه، چند آزمایش برایش نوشت و سپس بعد از نتایج آزمایش، با لحنی که کمی حس شوخ‌ طبعی گرفته بود گفت:

- منی که آرمین رو از بچگیش می‌شناسم تاحالا ندیده بودم به این اندازه عاشق شما مینو خانوم گل بشه و این‌قدر بال- بال بزنه...

ویرایش شده توسط asal_janam

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B4%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

#پارت 7

سرش را کمی نزدیک آورد و آهسته ادامه داد.

- ندیده بودیش که! البته فکر می‌کنم اگه بفهمه که شما خانوم خوشگل یک ماهه مامان شدی، بیمارستان رو رو سرمون ویران کنه! بهت تبریک میگم دخترم!

مینو که تا چند لحظه‌ی پیش آرام روی تخت دراز کشیده بود، با شنیدن حرف‌های دکتر، چشم‌هایش تا آخر باز شدند و دهانش نیز به شکل جالبی باز شده بود؛ به طوری که آن لحظه هرکسی او را با این قیافه می‌دید از خنده روده بر می‌شد. دکتر با لب‌های آغشته به خنده گفت:

- چت شد دختر؟! چرا قیافه‌ات رو این‌جوری کردی؟ 

کمی مکث کرد  و سپس با خنده ادامه داد.

- اگه می‌دونستم این‌قدر  شوکه میشی، همون اول به آرمین این خبر رو می‌دادم تا اون هم این صحنه دیدنی رو از دست نده!

مینو که کاملا در نقش شوکه شدنش فرو رفته بود، یک دفعه با صدای هیجان زده‌ای تقریبا فریاد زد:

- وای این معرکه‌ست! من مامان شدم؟! حتی نمی‌تونم تصور کنم که قراره چه لحظه‌های بی‌نظیری رو احساس کنم! خدایا شکرت!

و بعد از تمام شدن حرفش، سریع از تخت پایین پرید و سراسیمه و ذوق زده، همانند کودکی با قدم‌های کوچکش  از اتاق بیرون رفت و  با سرعت زیادی به سمت آرمین  شتافت.

"مینو"

وای خدایا! مطمئنم اگه بفهمه بابا شده از خوشحالی بال در بیاره! فکرش رو بکن، همون‌طور که برای من همسر فوق‌العاده‌ای بوده و هست، واسه‌ی بچه‌مون هم بابای بی‌نظیری میشه! همان‌گونه که داشت با خودش حرف می‌زد، به محض دیدن مرد زندگی‌اش، با خوشحالی اسمش را به زبان آورد.

- آرمین!

«نویسنده» 

آرمین با دیدن سر پا بودن مینو بسیار خشنود شد و به سمتش دوید و او را در آغوش کشید. بعد از گذشت چند دقیقه با صدای نگران و  گرفته‌ای لب زد.

- حالت خوبه مینو؟! ببینم بهتری؟ جاییت که درد نمی‌کنه؟ بگو ببینم ت...

مینو با ذوق بچگانه‌ای دستانش را به هم زد و پاهایش را چندین بار بر زمین کوبید و حرف آرمین را قطع کرد و گفت:

- حدس بزن چی‌شده!

آرمین لحظه‌ای مات حرکاتش ماند و سریع حالت چهره‌اش را مهربان کرد و گفت:

- هرچی که هست معلومه حسابی وجود من رو خوشحال کرده!

مینو برای تایید حرفش، تند- تند سرش را بالا و پایین تکان داد و  گفت:

- آره درسته، مطمئنم اگه تو هم بشنوی قند تو دلت آب میشه!

آرمین محو حرکات دلنشینش شده بود و هر لحظه خدا را بابت داشتن مینو شکر می‌کرد. نمی‌دانست چگونه می‌تواند بدون بودن مینو زندگی کند. حتی فکر به این موضوع هم  حالش را وخیم می‌کرد؛ زیرا او آینده‌ی بدون وجودش را حتی توی تصوراتش نمی‌توانست ببیند و زندگی بدون دلبندش را تاریک و سیاه  تعبیر کرده بود. مینو دستی جلوی صورتش تکان داد و با اخم مصنوعی گفت:

- معلوم هست حواست کجاست؟! مثل این‌ که متوجه نیستی در مقابل ملکه مینو ایستادی!

آرمین متقابلا خنده‌ی ریزی کرد و آرام گفت:

- بله حق با شماست ملکه‌ی من! خب حالا بگو چی‌شده؟

- تبریک میگم! از این به بعد علاوه بر من، باید مسئولیت  بچه‌مون هم به عهده بگیری.

حالات چهره‌ی آرمین کم- کم تغییر کرد و  در فکر فرو رفت. او بارها و بارها این لحظه را  در ذهنش مجسم کرده بود  و حالا که در این موقعیت قرار گرفته بود، نمی‌توانست چیزی بگوید. فقط در سکوت به چهره‌ی مینو زل زده بود و حرفی نمی‌زد.

شاید مینو انتظار داشت که او از خوشحالی فریاد بزند و او را دور خودش بچرخاند، شاید هم حداقل سخنی به زبان بیاورد  و دست کم یک حرکتی انجام بدهد، اما با دیدن نگاه‌  شوک‌زده‌ی آرمین به خودش، کلافه اخم ریزی به ابرو نشاند و خواست برود که ناگهان در آغوش مرد زندگی‌اش حبس شد. 

ویرایش شده توسط asal_janam

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B4%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

#پارت 8

آرمین آرام در گوشش نجوا کرد.

- لطفا بذار توی بغلت بمونم!

همین جمله کافی بود تا مینو حرفی نزند و آرام در آغوشش بماند. با این‌که آرمین روز سختی را گذرانده بود، اما با شنیدن این خبر در پوست خودش نمی‌گنجید و مینو بهتر از هر کس دیگری به وضوح برق چشم‌های مردی که تمام حرکاتش را از بر بود  می‌دید. دیگر چه می‌خواست؟ بیشتر از این‌که مهر پیوند دو نفرشان با وجود این بچه  پررنگ تر  و محکم‌تر بر دل‌هایشان کوبیده شده بود. آن هم بچه‌ای از وجود خودش و آرمین! 

دو ماهی از  آن روز می‌گذشت و در این مدت، آرمین تمام حواسش به مینو بود تا مبادا احساس ناراحتی بکند و هر چیزی که اراده می‌کرد را برایش فراهم می‌کرد. آن روز دکتر به آرمین گوشزد زد و گفت که مینو زیادی ضعیف است و باید خیلی مراقبش باشد.

هر چند اگر دکتر هم نمی‌گفت آرمین همیشه تمام فکر و ذهنش سمت مینو بود و در انجام هیچ کاری برای فراهم کردن آسایش وجودش تعلل نمی‌کرد. پرونده‌ی دکتر نیک‌نژاد هم همان‌طور باز مانده بود و خیلی عجیب بود که هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود. مانی هم سعی می‌کرد که هر طور شده، کاری کند تا در دل آرمین بنشیند و اعتماد او را جلب کند.

بنابراین بی چون و چرا به حرف‌هایش گوش می‌داد و اطاعت می‌کرد. آرمین نیز دغدغه‌های زندگی خودش را داشت و نمی‌توانست شبانه‌روز روی پرونده متمرکز شود. مخصوصا الان که باید از مینو بیشتر مراقبت می‌کرد تا احساس تنهایی نکند؛  زیرا در این دوران زن‌ها خیلی حساس می‌شوند و نیاز به مهر و محبت بیشتری دارند.  

این روزها یک طور عجیبی به آرامی و بدون مشکل در حال گذر بود و حتی آرمین نیز درد کمتری را درون سینه‌اش احساس می‌کرد و این موضوع می‌توانست روند بیماری‌اش را برای مدتی هم که شده رو به بهبودی بکشاند.  آرمین بعد از خروج از سازمان، یک راست به  سمت خانه روانه شد تا  وقتش را در کنار  همسرش سپری کند.

سوار ماشین مشکی رنگش شد و مسیر خانه را هدف قرار داد. پشت درب که رسید، به آرامی چند تقه به در زد و مینو زود در را باز کرد. انگار که  به دلش گواه  افتاده بود که آرمین همین الان‌هاست  بیاید و او که مشتاقانه منتظرش بود، با خوشرویی سلام کرد و خودش را در آغوش مرد زندگی‌اش  رها کرد.

کمی که گذشت، مینو تصمیم گرفت چای دم کند و از آرمین درخواست کرد روی مبل بنشیند تا بیاید.  چای که آماده شد، سینی را به طور خلاقانه و ساده‌ای  از شکلات و قند  و استکان  شکل داد و آرام- آرام راه رفت و روی میز گذاشت. آرمین نیز که از زیر چشم تمام حرکاتش را زیر نظر داشت، لبخند محوی به چهره‌اش نشاند.

او می‌دانست که مینو هروقت درخواست یا حرفی داشته باشد، این‌گونه با اشتیاق اقدامات قبلی را آماده می‌کند تا همه چیز به بهترین نحو اجرا شود. مینو کمی جای- جای کرد تا سر صحبت را باز کند اما نتوانست. سپس  همان‌گونه که خطوط فرضی روی انگشتان دستش می‌کشید، با صدای آرامی گفت:

- آرمین؟

آرمین که انتظار همچین چیزی را داشت، چشمان طوسی رنگش را که الان هاله‌ی آبی رنگی روی آن را پوشانده بود،  چرخاند و با لحن خواستنی لب باز کرد.

- جانم؟

مینو کمی من- من کرد و بالاخره پرسید.

- من چاق شدم؟

آرمین  نگاهی به سرتاپایش انداخت و با لحت شیطنت واری گفت:

-  یکم که نه، خیلی زیاد!

مینو تعجب کرد و به خودش خیره شد و بعدا اخمی کرد و گفت:

- واقعا میگی؟!

- گمونم آره!

او که انتظار همچین پاسخی را نداشت، دستانش  را قفل در هم کرد و لب‌هایش را به حالت بامزه‌ای در آورد و چیزی نگفت. آرمین از تغییر حالتش خنده‌اش گرفت و بلند- بلند قهقه‌‌ زد. سپس از روی مبل بلند شد و صورت وجودش را با دو دستان مردانه‌اش قاب گرفت و با لحن خاصی لب گشود.

ویرایش شده توسط asal_janam

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B4%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 9

- از نظر من هر روزی  که می‌گذره تو زیباتر از قبل میشی! هر روزی رو که من در کنار تو می‌گذرونم، قشنگ‌ترین و بهترین لحظه‌ی منه! اگه تو نباشی این زندگی هیچ معنا و مفهومی نداره!

سپس محکم مینو را در آغوش گرفت و آرام   ادامه داد.

-   این جنونی که از وجودت می‌گیرم، هر لحظه بیشتر و بیشتر میشه و انتها نداره! تو مثل آفتابی هستی که نور تابانت، قلب من رو   سرشار از گرما و زندگی می‌کنه!  خواهش می‌کنم هیچ‌وقت ترکم نکن!

آرمین این جمله‌ی آخری را کمی با بغض گفت. خودش هم نمی‌دانست چرا این‌گونه احساساتش جریهه دار شده است که آینده‌ی بدون   بهشتش را همانند سیاه چاله‌ای   تیره و تار می‌دید.  مینو که دید آرمین کمی می‌لرزد، خودش  را از او جدا کرد. سپس حالت صورتش را مهربان کرد و با لحنی که هر کلمه‌اش، تسکینی برای درد همسرش بود گفت:

- عزیز دل من! من بهت قول میدم هیچ‌وقت تنهات نذارم و همیشه‌ی همیشه توی قلب قشنگت بمونم! فقط میشه تو هم یه قولی بهم بدی؟

آرمین به تکان دادن سرش اکتفا کرد و منتظر ادامه‌ی حرف او ماند.

- قول میدی که تحت هر شرایطی مواظب قلب مهربونت باشی؟ 

- با وجود تو، آره قول میدم!

سپس مینو برای عوض کردن حال و هوایش، چشمانش رنگ شیطنت به خود گرفت و با بدجنسی و خنده گفت:

- که من چاقم آره؟ وقتی مجبور شدی چند روز خونه بمونی و تموم کارهای خونه رو انجام بدی، اون‌وقت متوجه میشی که دقیق‌تر بهم نگاه کنی و هر حرفی رو نزنی!

آرمین چیزی نگفت، اما چشم‌هایش خندید و با عشق به مینو نگاه کرد. آن روز هم گذشت. آرمین چند روز را مرخصی گرفته بود؛ زیرا دلش نمی‌خواست  مینو احساس ناخوشایندی کند و خیالش از بابتش راحت باشد. از طرفی هم دلش نمی‌خواست خدایی نکرده مینو نگرانی و دلشوره به دلش راه بدهد و طاقت دیدن ناراحتی‌اش را نداشت.  همیشه هر اتفاقی هم که می‌افتاد، تنها دغدغه‌اش مینو بود و از هر لحاظ مواظبش بود. 

«چند روز بعد»

"مانی"

- من بهتون اطمینان خاطر میدم که کار رو انجام شده تحویلتون بدم. خیالتون از بابتش راحت باشه! فقط مدتی زمان می‌بره که اون هم مشکلی برای من نداره؛ چون من کارم رو خوب بلدم!

به مکالمه پایان داد و آیکون قرمز رنگ را فشرد.  سپس هنگامی که در حال قدم زدن در خیابان بود، ناگهان سایه‌ی رادین جلوی پایش نمایان شد. کمی هول شد و پاهایش به عقب راهی شدند که رادین جلوتر رفت.  یک تای ابرویش   را بالا انداخت و گوشه‌ی لبش را نیز به حالت پوزخند در آورد و گفت:

- چی‌شد؟! چرا هول کردی؟ از قرار معلوم انگار ما رو خر فرض کردی هان؟! فکر کردی    با چهار تا حرف مسخره   نمی‌فهمم پشت اون چهره و نقش بازی کردن، یه آدم  حیله گر پنهان شده؟ نه پسر جون اشتباه اومدی! این‌جا از این خبرها نیست.

مانی متعجب گفت:

- داشتی تعقیبم می‌کردی؟!

رادین به جای جواب سوالش، مشت محکمی روی صورتش فرود آورد که پسر جوان روی زمین افتاد. مانی خشمگین شد و رادین  یقه‌ی لباسش را با هر دو دستانش گرفت و توی صورتش تقریبا فریاد زد.

-   دِ مینالی یا به زور ازت حرف بکشم؟

مانی با خشم درونی که الان  به سختی در حال کنترلش بود گفت:

-   اون‌جوری که فکر می‌کنی نیست.

- پس چجوریاس؟! بگو ما هم بدونیم.

ویرایش شده توسط asal_janam

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B4%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 10

او  خوب بلد بود نقشش را بازی کند، بنابراین نفس عمیق و کشداری سر داد و گفت:

- ببین همین الان یه نفر  باهام تماس گرفت و ازم خواست که به یه مهمونی برم، البته آرمین هم باید همراهم بیاد.

رادین متعجب گفت:

- آرمین؟! چرا باید همراهت بیاد؟ ببینم اصلا کی بهت زنگ زد؟

- راستش خودم هم نمی‌دونم، ولی کم- کم باید از همه چیز سر در بیاریم.

- از کجا معلوم راست میگی؟ صحبت کردنت  با اون یارو جوری نبود که بخوام حرف‌هات رو باور کنم! انگار رفیق شفیقت بود!

مانی کمی مکث کرد و بعد متفکر گفت:

- باید این‌جور حرف بزنم تا بدونن دارم طبق خواسته‌های اون‌ها پیش میرم، وگرنه بهم شک می‌کنن!

- من که بهت اعتماد ندارم!

- من هم همین‌طور!

ابروهای رادین در هم گره خورد و با فک منقبض شده‌ای گفت:

- نمی‌ذارم آرمین رو با این مسخره بازی‌هات گول بزنی بچه جون! اگه الان هم چیزی بهت نمیگم فقط و فقط بخاطر داداشمه و بس!

- باور نمی‌کنی زنگ بزن داداش جونت بیاد!

مانی کلمه‌ی «داداش جونت» را با قیض گفت و منتظر ماند تا  رادین تماس بگیرد.

«آرمین»

بالاخره فرشته‌ی زمینی  هم با حالت معصومانه‌ای خوابش گرفته بود و آرمین در فضای آرام و دلنشین خانه به فکر فرو رفت.  کم- کم چشمانش روی هم افتادند و غرق در خواب شد.  بعد از گذشت چند دقیقه تلفنش زنگ خورد. رادین بود. تماس را وصل کرد  و صدای رادین در فضا پخش شد.

- سلام داداش، ببینم خونه‌ای؟

آرمین که  بسیار خسته بود، با صدای گرفته‌اش فقط به گفتن یک کلمه بسنده کرد.

- آره.

- حالت خوبه؟! صدات چرا این‌جوریه؟!

 او نگاهی به ساعت مچی دستش انداخت و در آن فضای نیمه تاریک پاسخش را داد.

- چیزی نیست، فقط خیلی خسته‌ام! ساعت هم از نیمه شب گذشته.

رادین  کمی مکث کرد. اصلا حواسش به ساعت نبود و بدون فکر تماس گرفته بود. با لحن خجالت زده‌ای گفت:

- ای وای اصلا حواسم به ساعت نبود! ببخشید داداش بدموقع زنگ زدم، پس قطع می‌کنم.

- اشکال نداره، چیزی شده؟!

- تو برو استراحت کن فردا حرف می‌زنیم.

آرمین از بس کوفته بود که بدون خداحافظی تلفن را قطع کرد. از روی مبل تک نفره  کنار اتاق بلند شد و به سمت تخت رفت. دراز کشید و دستانش را دور مینو قفل کرد و عطر موهای لطیفش را  به  ریه‌اش کشید. زمان زیادی نگذشته بود که  پلک‌هایش سنگین شدند و به خواب فرو رفت.

- فردا معلوم میشه    راست میگی یا نه، هر چند که من حس خوبی بهت ندارم!

مانی نیز در جواب گفت:

- درسته که من هم باهات حال نمی‌کنم، ولی دلیل این‌ همه تنفرت نسبت به خودم رو نمی‌تونم درک کنم.

- چون مشکوکی! خیلی هم رو مخ منی! فقط من نمی‌فهمم چرا آرمین چیزی بهت نمیگه.

- شاید   چون مثل تو به همه چی به دید بد نگاه نمی‌کنه!

رادین چشم‌هایش را یک بار باز و بسته کرد و با اطمینان خاطر گفت:

- بالاخره   چهره‌ی واقعیت برملا میشه، منتها به وقتش!

ویرایش شده توسط asal_janam

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B4%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_11

این‌ها را گفت و با قدم‌های محکم، از او دور شد. مانی لعنتی زیر لبی گفت و نگاهش را از رفتن رادین بر نداشت. انگار زیادی سنگ جلوی پایش می‌انداخت و مانع کارش می‌شد؛ بنابراین تصمیم گرفت در یک فرصت مناسب گوش مالی درستی به او بدهد.  بالاخره امروز آرمین به سازمان رفت تا کارهای عقب مانده‌اش را انجام دهد و اوضاع را کمی مرتب کند.

مانی راجب آن مهمانی یهویی  با آرمین صحبت کرد و از او خواست تا به همراه مینو بیاید و همین‌طور بر خلاف میل باطنی‌اش، حضور رادین و همسرش را نیز جایز دانست و گفت اگر آن‌ها هم بیایند بهتر است.  این‌گونه همه چیز عادی جلوه  داده می‌شد.  نمی‌خواست از همین ابتدا خصومت شخصی‌اش با رادین را بفهمد برای همین جلوی آرمین سعی می‌کرد خطایی از او سر نزند. 

 معلوم نبود این پسر جوان چه نقشه‌هایی در سرش داشت، اما هر چه که بود،  رادین پایش توی یک جوب نمی‌رفت و از همان ابتدا به آرمین هشدار می‌داد که بیشتر مراقبش باشد، زیرا حس خوبی به او نداشت.  آرمین نیز می‌دانست چه موقع باید دست به کار شود، بنابراین فعلا سکوت اختیار کرده بود تا بفهمد مانی چه نقشه‌ای توی مغزش می‌پروراند.

بعد از تمام شدن صحبت‌های مانی، آرمین از رادین خواست تا امروز به همراه نفس  بیاید و به مینو سر بزند، زیرا به خوبی می‌دانست که مینو از دیدن برادرش در هر زمانی خوشحال می‌شود. همین‌طور می‌خواست بیشتر با او در رابطه با این مسئله حرف بزند. سپس از رادین خداحافظی کرد و قرار شد بعد از ظهر بیایند.  از همدیگر جدا شدند و هر کدام به سوی خانه‌هایشان رفتند.

«بعد از ظهر»

"مینو"

- آره اتفاقا من هم بهش میگم که زیادی حساسه، اما آرمین رو که می‌شناسی؟  حرف گوش نمیده و همه‌اش میگه من زیادی بیخیالم.

نفس خنده‌ی کوچکی به لب‌های صورتی رنگش  پاشید و گفت:

- خدا به دادت برسه! حتما واسه هر کاری باید ازش مجوز بگیری نه؟ البته از سر دوست داشتن زیاده عزیز دلم! آرمین فقط زیادی دوستت داره و همه‌ی کارهاش از روی علاقه‌ی زیادیه که بهت داره.

- آره خب می‌دونم، فقط من نگرانشم چون این حجم از فکر و  حساسیت بالاخره خسته‌اش می‌کنه و اصلا دلم نمی‌خواد اذیت بشه.

- مطمئن باش هیچ‌وقت از عشق ورزیدن بهت خسته نمیشه.

مینو خواست حرفی بزند که آرمین  و پشت بندش رادین در چهار چوب اتاق ظاهر شدند. رادین با شوخ طبعی و برای این‌که حرص خواهر کوچکترش را در بیاورد گفت:

-  باز زنِ من رو گیر اوردی جغله؟  این حجم از نزدیکیت به نفس باعث میشه من حسودی بکنما!

-  بالا بری پایین بیای نفس مال منه بعدا ماله تو!

- نه دیگه نشد! نداشتیم و نخواهیم داشت. نفس بپر بغل آقاتون مگرنه این جغله نمی‌ذاره.

نفس خنده‌ای کرد و خواست از جایش بلند شود که مینو با خودخواهی و از روی علاقه به برادرش  گفت:

- هم تو قبل از این‌که شوهر  آبجیم بشی مال من بودی و هستی و خواهی بود، هم نفس از قبل مال خودم بوده، پس در نتیجه هیچ‌کدومتون رو نمیدم!

رادین چشم‌هایش  گرد شد و  بعد لبخند معناداری زد و با محبت، فاصله میانشان را پر کرد و خواهرش را محکم در آغوش کشید و آرام گفت:

- یکی یدونه‌ی خودمی عشق داداش!

ویرایش شده توسط asal_janam

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B4%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت12

لپ‌های مینو گل انداخت از این‌که در هر شرایطی محبوبیت خود را نزد برادرش داشت و این بسیار او را خوشحال می‌کرد. سپس رادین دست نفس را گرفت و او را از روی تخت بلند کرد و دست دیگرش را روی شونه‌هایش انداخت و زیر گوشش چیزی گفت که هر دو به خنده افتادند. آرمین تمام این مدت با لبخند محوی به مینو خیره شده بود و چیزی نمی‌گفت. انگار می‌خواست یک دل سیر تماشایش کند و این لحظات را  در صفحه به صفحه ذهنش ثبت کند.

  مینو که سنگینی نگاهش را احساس کرد، نگاهش را به آن دو گوی  طوسی رنگ انداخت که در آن فاصله نیز برق می‌زدند و درخششان را به نمایش می‌گذاشتند. انگار هر موقع که آرمین عاشقانه به او نگاه می‌کرد،  چشمانش تغییر رنگ می‌دادند تا به جای لب‌هایش توصیف کننده احساساتش باشند و او به خوبی این‌ها را می‌دید و تمام این حالات نگاهش را از بر بود.  آرمین آرام  گفت: 

- بریم پایین تا راجب جلسه‌ی امروز صحبت کنیم.

و پشت بند حرفش، یک چشمک خاص و معنا داری به وجودش زد. مینو خانومانه بلند شد و با ناز قدم برداشت تا به طبقه‌ی پایین برود. رادین و نفس زودتر از آن‌ها به طبقه‌ی پایین رفتند. به محض این‌که مینو  با آن قدم‌های  کوچکش  به چهارچوب در رسید، خواست به پایین پا قدم بگذارد که در حصار بین دست‌های آرمین حبس شد. آرمین با لحن خواستنی آرام کنار گوشش نجوا کرد.

- نمیگی من با این دلبری‌ کردنات دیوونه میشم؟  قصدت چیه دختر؟ می‌دونی که در برابر تو زود از خود بی خود میشم پس کم شیطونی کن!

مینو خانومانه خنده‌ی ریزی کرد و یقه‌های پیراهن آرمین را به دست گرفت و گفت:

-  شیطون‌تر هم میشم!

و سپس سریع از زیر دستش فرار کرد  و با عجله به طبقه پایین شتافت.  آرمین هم اخمی به ابرو‌هایش نشاند و با لبخند کمی که کاملا مشخص بود آغشته به خنده است، سریع پاتند کرد تا او را بگیرد. مینو وقتی پشت سرش را نگاه کرد، با دیدن آرمین جیغ خفیفی کشید و سرخوشانه می‌خندید. رادین و نفس هم که آرام روی صندلی نشسته بودند و به حرکاتشان نگاه می‌کردند.   قبلا هم زیاد این حرکات را از آن‌ها دیده بودند و کاملا برایشان عادی بود.

در واقع عشق میان آن‌ها  همه‌جوره  زبانزد خاص و عام بود و آرمین جلوی هیچ کسی از ابراز احساساتش نسبت به مینو واهمه نداشت.  یکهو مینو از پشت، در آغوش همسرش فرو رفت و آرام چشمانش را بست. به خوبی این بو و این حسی که از وجود مردش به او تزریق می‌شد را می‌شناخت. آرمین با صدایی که ناشی از هیجان و شیطنت بود لب زد.

- گرفتمت کوچولوم!

بوسه‌ای روی گونه‌اش کاشت و دستش را میان انگشتان ظریف مینو قفل کرد و با هم به سمت میز رفتند و نشستند. رادین با اجازه‌ای گفت و شروع کرد.

ویرایش شده توسط asal_janam

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B4%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت13

- همون‌طور که قبلا هم به آرمین  گفتم من به این پسره خیلی مشکوکم! ولی آرمین انگار قصد نداره کاری کنه و دست رو دست گذاشته! ببین اگه مانی سکوت تو رو ببینه هر کاری دلش می‌خواد می‌کنه. باید یه حرکتی از خودت نشون بدی! ناسلامتی از تو حساب می‌بره.

آرمین در سکوت به رادین خیره شد و بعد از چند ثانیه گفت:

- فعلا بهتره که زیاد حساسیت به خرج ندیم، این‌جوری بهتره. اگه می‌بینی چیزی نمیگم فقط بخواطر اینه که می‌خوام ببینم  چیکار می‌خواد بکنه. ببین رادین من حس و حالت رو درک می‌کنم و ممنونم که حواست بهم هست، اما به وقتش همه چیز معلوم میشه پس این‌قدر عجله نکن!

مینو و نفس در حال تماشا کردن بودند و از چیزی خبر نداشتند، بنابراین رادین تمام چیزهایی که می‌دانست را برایشان تعریف کرد. مینو حالت متفکرانه‌ای به خود گرفت و گفت:

- عجب! فعلا هیچ چیزی  جور در نمیاد...

کمی مکث کرد و رو به آرمین گفت:

- ولی آرمین؟ مانی بهت نگفت که این مهمونی به چه مناسبته؟! آخه یکم که نه، خیلی عجیبه!

آرمین نیز با لبخند پاسخش را داد.

- مناسبت خاصی نیست عزیز دلم! فقط  می‌خواد که با شرکت توی مهمونی‌های اون افراد ناآشنا، بفهمیم این گروهی که مانی خیلی ازشون حساب می‌بره دقیقا هدفشون از حذف کردن آدم‌هایی مثل نیک نژاد چی می‌تونه باشه.

- پس چرا گفتن که تو هم باید تو مهمونی باشی؟!

- طبق گفته‌های مانی، اون‌ها از وجود من خبر دارن که جلوی خلاف و قتل و این‌جور چیزها رو می‌گیرم. البته بعید می‌دونم از هویت اصلیم خبر داشته باشن چون هیچ‌وقت اون رو فاش نکردم، اما شاید از نظر اون‌ها منم یه مانع براشون حساب بشم و بخوان از دوره حذفم کنن! ولی هنوز از نیتشون خبر ندارم چون باید اول ببینم قضیه از چه قراره.

مینو چهره‌اش درهم رفت   و سر به زیر دیگر حرفی نزد. آرمین که می‌دانست او از چه چیزی حالش گرفته شده است، دستش را روی دست   ظریفش قرار داد و فشار خفیفی به آن وارد کرد که باعث شد مینو سرش را بالا بیاورد. سپس با اطمینان لب زد.

- می‌دونم که نگران منی، اما من بهت قول دادم همیشه مواظبت باشم! پس از چی میترسی کوچولوم؟

مینو باز هم حرفی نزد که او ادامه داد.

- مطمئن باش همه چیز رو به حالت اولش برمی‌گردونم! اون‌وقت اون‌قدر پیشت می‌مونم که خودت ازم خسته بشی.

مینو با ناراحتی گفت:

- هیچ‌وقت ازت خسته نمیشم آرمین!

این را گفت و از روی میز بلند شد و  خواست برود که رادین سریع گفت:

- آبجی لطفا بشین! نگران نباش من مراقب آرمین هستم دورت بگردم.

مینو باز هم حالت نگاهش اندوهگین بود و چشم‌هایش  گواه حال بدش را می‌دادند. یک لحظه سرش گیج رفت و لحظه‌ای تا زمین خوردنش نمانده بود که آرمین سریع زیر کمرش را گرفت و او را بغل کرد. حالا او نیز چشم‌هایش  کدر شده بودند و دیگر خبری از آن درخشش قبل نبود. با صدای گرفته‌ای گفت:

- این‌جوری می‌خوای مواظب خودت و بچمون باشی؟! مینو تو هیچ‌وقت ضعف نشون نمی‌دادی الان چی‌شد؟! بهت میگم این‌قدر غصه‌ی منِ لامصب رو نخور!

نفس کشداری سر داد و خواست ادامه بدهد که صورتش درهم رفت. بازهم آن درد لعنتی گریبان گیرش شده بود. مینو از این‌که آرمین  را این‌گونه می‌دید غصه دار می‌شد. به همین دلیل اشک‌هایش با هم مسابقه راه انداختند و یکی پس از دیگری از یکدیگر سبقت می‌گرفتند.

ویرایش شده توسط asal_janam

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B4%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 14

آرمین که مخالف همچین کاری بود، کلافه دستی به موهایش کشید و با صدایی که به شدت قصد کنترل شدنش را داشت گفت:

- زود پاکشون کن مینو! خواهش می‌کنم نذار عذاب بکشم!

مینو حالت معصومانه‌ای به خود گرفت و اشک هایش را با دستش کنار زد و آرام گفت:

-  از من ناراحتی؟

- نه.

- پس...

- نه عزیزم نیستم.

 این را گفت و مینو را روی صندلی نشاند و عقب گرد کرد و کتش را از روی صندلی خودش برداشت. نگاهش را به مینو دوخت و فقط به گفتن یک جمله کوتاه اکتفا کرد.

- میرم بیرون، شاید حالم بهتر بشه. این‌جوری  باعث ناراحتیت نمیشم!

و از خانه بیرون رفت. نفس آرام در گوش رادین چیزی گفت و رادین سر تکان داد. از جایش بلند شد و خواست حرفی بزند که مینو غمگین گفت:

- میشه لطفا تنها باشم؟

رادین  حرفی نزد و فقط سرش را تکان داد. سپس دست نفس را گرفت و از در بیرون رفت. حالا مینو مانده بود و فکر و خیالات همیشگی‌اش.   از این‌که آرمین هیچ‌وقت عصبانیتش را سرش خالی نمی‌کرد یا سرش داد نمی‌زد  و توی خودش می‌ریخت ناراحت می‌شد.   آهی کشید و دستش را روی شکمش  که کمی بزرگ‌تر از قبل شده بود گذاشت.  انگار در دنیای خودش نبود؛ زیرا هیچ صدایی را نمی‌شنید و فقط نگاه‌های آرمین و حرف‌هایش توی مغزش اکو می‌شد.

***

- خب پایه‌ای باهم یه بازی بکنیم؟

 آرمین لبخند جذابی زد.

- چه بازی؟!

- بازی از این قراره که اول من شروع می‌کنم جمله‌های عاشقانه میگم، بعد تو میگی. اون‌قدر بازی می‌کنیم تا یکیمون دیگه چیزی به ذهنش نرسه و ببازه، قبوله؟

- قبوله!

مینو مشتاقانه شروع کرد.

-   می‌خواهمت که خواستنی تر از هر کسی! 

- به جان جوشم  که جویای تو باشم

خسی بر موج دریای تو باشم

تمام آرزوهای منی، کاش

یکی از آرزوهای تو باشم!

مینو لبخند پر محبتی زد و محو   شعر دلنشینش   شد و در دریای چشمانش غرق شد.   کمی فکر کرد و گفت:

- چه شد در من نمی دانم

فقط دیدم پریشانم

فقط یک لحظه فهمیدم

که خیلی دوستت دارم!

- عشق در لحظه شکوفه می‌دهد و دوست داشتن در امتداد زمان و این اساسی ترین تفاوت بین عشق و دوست داشتن است.

مینو با دقت   به کلماتی که بیان می‌کرد گوش می‌سپرد و در صفحه به صفحه‌ی قلبش ثبت می‌کرد.

- ببینم از کجا این‌قدر حرف‌های قشنگ می‌زنی؟!

آرمین خنده‌ی مردانه‌ای کرد و یک نگاه کوچک به او انداخت.

- حرف‌های من از ته دلم میاد و من روی هیچ‌ کدومشون از قبل  برنامه ریزی نمی‌کنم.   اصلا وقتی مسخ چشم‌های نازت میشم، کلمات خود به خود دست به دست هم میدن و   ساخته میشن.

-  و من چقدر عاشق این کلماتم! یادته اون روزی رو که تیر خورده بودی؟! نمی‌دونی چقدر ناراحت شدم وقتی تو اون وضعیت دیدمت!

- آره، ولی خوب بروز نمی‌دادی که متوجه نشم...

آرمین صورتش را روی صورت دلبندش خم کرد و ادامه داد.

- اما نمی‌دونی از نگرانی‌هات، لحن صدات و تک به تک حرکاتت می‌تونستم حس کنم چقدر داشتی جلوی خودت رو می‌گرفتی که بغلم نکنی!

***

ویرایش شده توسط asal_janam

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B4%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت15

آهی کشید و به  خودش آمد. نمی‌دانست از کی حواسش پرت خاطرات شده است، اما هنگامی که از بالکون به نمای بیرون خانه نگاه کرد، متوجه شد  که هوا به رنگ شب است. احساس نگرانی وجودش را چنگ زد، زیرا تا الان خبری از آرمین نبود. سراسیمه تلفن همراهش را برداشت و شماره‌ی آرمین را گرفت. به بوق دوم نرسیده بود که صدایی شنید.

لرز خفیفی به بدنش وارد شد و ناخودآگاه دستش روی شکمش قرار گرفت. انگار آن کوچولو هم ترس را حس کرده بود که این‌گونه می‌لرزید. مینو تلفن را قطع کرد و آرام قدم هایش را به جلو حرکت می‌داد. به بالکن که رسید، سایه‌ی سیاه رنگی را پشت پرده مشاهده کرد.   چشم‌هایش گشاد شدند و سریع عقب گرد  کرد و زیر میز  قایم شد.

خداروشکر که فضای خانه در تاریکی فرو رفته بود و زیاد مشخص نبود که یک نفر داخل خانه است. آن شخص  ناآشنا از پشت پرده کنار آمد و خیلی آرام گام هایش را برمی‌داشت. به آشپزخانه که رسید، یک دور نگاهش را اطراف خانه پیچید. پوزخندی روی لبش نشست و لامپ آشپزخانه را روشن کرد.

مینو از ترس خشکش زده بود و توان انجام هیچ حرکتی را نداشت. الان که لامپ روشن شده بود می‌توانست ببیند آن شخص یک مرد نقاب پوش است. یک دفعه نگاهش را برداشت و به تلفن دستش خیره شد.  با دست‌های لرزان مشغول گرفتن آرمین بود که صدای آن مرد را شنید.

- ببین می‌دونم اونجایی، پس بهتره بیای بیرون!

"مینو"

خدای من از کجا فهمید؟! آب دهنم  رو قورت دادم و هیچ تکونی نخوردم که دوباره صداش گوشم رو خراشید.

- کاری نکن مجبور بشم خودم بیام!

راه دیگه‌ای نداشتم. بهتر بود خودم رو نشون بدم تا آرمین زود خودش رو برسونه. آره مطمئنم که زود میاد و ما رو نجات میده مامانی! با لبخند دستی روی شکمم کشیدم و سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم. این بچه توی این مدت قوت قلب من شده بود و با وجود اون، هیچ‌وقت حس نمی‌کردم که تنها باشم.

انگار که آرمین تیکه‌ای از وجود خودش رو کنار من گذاشته بود تا توی هر موقعیتی احساس آرامش و امنیت توی دلم ریشه بزنه! آروم بیرون اومدم و به سمت آشپزخونه رفتم.  با دیدن اون مرد ناخودآگاه احساس بدی بهم دست داد و سرگیجه بدی گرفتم؛  جوری که انگار هاله‌ای از سیاهی دور تا دورش رو پوشونده بود و با لبخند مرموزی به من زل زده بود.  لحظه‌ی اول فکر کردم خیالاتی شدم اما درست می‌دیدم. یک قدم جلو اومد که من همون قدم رو به سمت عقب برداشتم. البته گام‌هایی که اون برمی‌داشت خیلی بلند تر از من بود. سعی کردم اصلا در برابرش ضعف نشون ندم و همه‌ی ترسم رو توی خودم نگه دارم. با صدای محکمی گفتم:

- تو کی هستی؟!  می‌دونی اگه شوهرم بفهمه بدون اجازه وارد شدی چه بلایی سرت میاره؟!

پوزخند کنج لبش عمیق تر شد.

- خوشم اومد! فکر نمی‌کردم آرمین همچین پریِ پر جذبه‌ای پرورش داده باشه!

این‌بار عصبانی بهش توپیدم.

- تو آرمین رو از کجا می‌شناسی؟! ببین دست از پا خطا کنی برات بد تموم میشه پس زود برو بیرون!

دوباره جلو اومد ولی انگار این‌بار قصد توقف نداشت؛ چون با چند قدم بلند خودش رو به من رسوند. این‌دفعه واقعا ترسیدم و فشار زیادی بهم وارد شده بود. نگاهمو ازش گرفتم که دوباره صداش رو شنیدم.

- نترس کوچولو! کاری باهات ندارم. فقط به آرمین بگو این‌دفعه دیگه نمی‌تونه زیاد پیش بره! 

ویرایش شده توسط asal_janam

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B4%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت16

نمی‌دونم چرا احساس کردم صداش برام آشنا بود. انگار قبلا دیده بودمش. کمی که به چهره‌اش نگاه کردم چیزی نفهمیدم. در واقع فقط چشم‌هاش معلوم بود که تشخیص دادنش سخت می‌شد. تا فهمیدم می‌خواد چیکار بکنه، تعلل رو پس زدم و سریع از جلوش محو شدم و با قدرت به سمت طبقه بالا دویدم. حین دویدن صداش رو شنیدم که گفت:«خیلی مواظب باش! چون دوباره به دیدنت میام و دفعه بعد واقعا باید ازم بترسی!

خودم رو توی اتاق پرت کردم و در رو قفل کردم. پشت در سر خوردم و سرم رو بین زانوهام گذاشتم و به اشک‌هام اجازه‌ی فرود اومدن دادم. چرا آرمین نیومد؟! مگه نمی‌دونه  استرس و ترس برام خوب نیست؟ چرا تنهام گذاشت؟! با این‌که ازش ناراحت بودم ولی خیلی دلم براش تنگ شده بود. نمی‌دونم چقدر گذشته بود که صدای آرمین گواه از اومدنش می‌داد.

ولی چرا مثل همیشه نبود؟! کلافه در رو باز کردم و از پله ها پایین اومدم که با صحنه رو به روم خشکم زد. کتف آرمین و شکمش پر از خون شده بود. از چشم‌هاش نگم که اصلا طاقت دیدنشون رو نداشتم! با حالت غمگینی بهم زل زده بود و خواست بیفته که هینی کشیدم و دویدم و زیر شونه‌‌اش رو گرفتم.  با این‌که حالش بد بود اما تموم تلاشش رو می‌کرد که سنگینیش رو روی من نندازه. ترسیده و گریون  گفتم:

- چرا این‌جوری شدی آرمین؟! کی این بلا رو سرت آورده؟! چرا بیمارستان نرفتی؟! جوابمو بده خواهش می‌کنم!

با صدایی که از ته چاه می‌اومد بریده بریده گفت:

- گریه... ن...کن... می... نو!

دستش رو از روی شونه‌ام برداشت و آروم روی زمین دراز کشید. خواستم بلند بشم تا به رادین زنگ بزنم که دستم رو گرفت و نذاشت. 

- معذر...ت  می‌...خوا...م ک...ه تنها...ت گذاشتم!

سرم رو به طرفین تکون دادم و اشک‌هایی که به شدت یکی پس از دیگری می‌اومدن رو کنار  زدم.

- نه، نه! لطفا این‌جوری نگو! بذار الان میرم به رادین زنگ میزنم طاقت بیار!

سریع با توجه به وضعم بلند شدم و شماره رادین رو گرفتم. به محض این‌که  تماس رو وصل کرد، مهلت حرف زدن بهش ندادم و با صدای لرزونی گفتم:

- رادین زود خودت رو برسون داداش زود باش! آرمین زخمی شده!

انگار که هول شد، چون  سریع گفت:

- باشه، باشه الان خودم رو می‌رسونم!

گوشی رو قطع کردم و خودم رو به آرمین رسوندم. چشم‌هاش نیمه باز بودن و رنگ صورتش زرد شده بود. انگار خون خیلی زیادی ازش رفته بود. این‌قدر گریه کردم که دیگه چشمه‌ی اشکم خشکیده بود. آرمین برای باز نگه داشتن چشم‌هاش که الان حسابی بی رنگ و روح شده بودند، تلاش خیلی زیادی می‌کرد.

در نهایت موفق نشد و پلک‌هاش روی هم افتادند. جیغ خفیفی کشیدم و زجه می‌زدم تا بالاخره رادین از راه رسید. سریع آرمین رو به بیمارستان همیشگی بردیم و پشت اتاق عمل به انتظار نشستیم. به دست‌های خونیم زل زدم و توی سکوت خیره انگشت‌هام بودم. رادین نگران جلوی پاهام زانو زد و گفت:

- خواهر قشنگم خواهش می‌کنم این‌قدر خودت رو اذیت نکن! سعی کن آرامش خودت رو حفظ کنی. بخدا آرمین خوب میشه من بهت قول میدم! ببین الان هم به خودت هم کوچولوت فشار  وارد شده.

دیگه کنترلم رو از دست دادم و با فریاد گفتم:

- چجوری از من توقع داری آروم باشم و آرامش خودم رو حفظ کنم؟! 

با دست به در اتاق عمل اشاره کردم و جیغ می‌زدم.

- ببین الان زندگی من اون داخله! اقیانوس چشم‌هاش رو که اون لحظه بی رنگ شده بود دیده بودی؟! زمانی که  خونه اومد، با اون حال خرابش باز هم نگران من بود و من اون لحظه از حالت نگاهش داشتم نابود می‌شدم! این‌که توی هر شرایطی با شرمندگی بهم خیره میشه. داداش من خسته شدم از این‌که مرد من این‌قدر فشار روی دوششه و دم نمی‌زنه! می‌ترسم آخر سر بالاخره بشکنه!

 

ویرایش شده توسط asal_janam

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B4%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت17

با دست‌هام صورتم رو پوشوندم و از ته دلم گریه کردم. رادین محکم من رو تو آغوشش گرفت و پشت کمرم رو نوازش می‌کرد. کمی که آروم شدم خواستم از جام بلند بشم که چشم‌هام سیاهی رفت و پخش زمین شدم. پلک‌هام رو به سختی باز کردم و به سرم توی دستم خیره شدم.  پرستار بالای سرم اومد و گفت:

- عه خانوم گل خداروشکر زود بهوش اومدی!

گیج بهش نگاه کردم.

- من چم شد؟!

لبخندی به روم پاشید.

- از هوش رفتی، فکر می‌کنم یک ساعتی میشه. عزیزم باید یکم استراحت کنی   تو که نمی‌خوای بچه‌ات آسیب ببینه؟!

دستم رو روی شکمم قرار دادم و آروم گفتم:

- امروز اون هم به اندازه من ترسیده بود!  ببخشید  شما می‌دونین آرمین کی بهوش میاد؟!

هم زمان با تموم شدن جمله‌ام، اشکی از گوشه‌ی چشمم سرازیر شد. پرستار که انگار حالم رو فهمیده بود سعی کرد استرس بهم وارد نکنه.

- دکتر گفته خون زیادی ازش رفته اما نگران نباش مطمئنم خوب میشه!

ناراحت سرم رو بالا و پایین تکون دادم و چیزی نگفتم. چند دقیقه بعد نفس با لبخند محزونی به دیدنم اومد. دستش رو نوازش وار  روی صورتم چرخوند و مهربون گفت:

- عزیز دل من چطوره؟!

از جواب دادن به این سوال ناگهانی و بی موقعش سکوت رو ترجیح دادم. به نظر اون حال من الان چطوری می‌تونه باشه؟!  پوفی کشید و گفت:

- تو که می‌دونی من نمی‌تونم آرومت کنم؛ چون منبع آرامش تو فقط یه نفره! البته می‌تونم همراهت باشم و توی غم‌هات باهات شریک بشم.

لبخند پر بغضی زدم.

- همین که کنارمی کافیه! نفس آرمین من خوب میشه؟!

با اطمینان لب زد.

- حتما عزیز دلم! تو فعلا سعی کن استراحت کنی که خیلی بهش نیاز داری!

روم رو برگردوندم و پلک ‌هام رو روی هم بستم و  غرق در خواب شدم.  آرزو کردم زمانی که بیدار شدم آرمین رو بالای سرم ببینم. 

با تکون‌های شدیدی از خواب پریدم. نگاهم رو اطرافم چرخوندم ولی کسی رو ندیدم. پس کی من رو تکون می‌داد؟! کلافه از روی تخت پایین اومدم و راه اتاق آرمین رو پیش گرفتم. انگار با هر قدمی که برمی‌داشتم ثانیه ها کش می‌اومدن و قصد گذشتن نداشتن. به در اتاق که رسیدم، دستم رو روی دستگیره در قرار دادم. از سردیش  سرتاپام لرزید.

به محض این‌که در رو باز کردم، همه نگاه‌ها سمت من چرخید. نگاهم رو به آرمین دوختم و با چشم‌های نیمه بازش مواجه شدم. با لبخند ترسناکی بهم زل زده بود. حالت چهره‌اش خوف برانگیز شده بود که باعث شد ناخودآگاه قدمی به عقب بذارم. یکهو به سمتم خیز برداشت. انگار پاهام به زمین چسبیده بود چون یک میلی‌متر هم تکون نخوردم. از چشم‌هاش خون می‌بارید و رنگش مثل گچ شده بود.  خواست بهم حمله ور بشه که با لحن مظلوم  و صدای لرزونی گفتم:

- تو رو جون هرکی می‌پرستی برگرد آرمین!

برای یک لحظه احساس کردم همه چیز به حالت اولش برگشت. همون یک قدم فاصله بینمون رو پر کرد و با چشم‌های درخشانش عاشقانه نگاهم کرد.

- چرا جون خودت رو قسم می‌خوری مینوی من؟

دلم برای گرمای وجودش پر کشیده بود. محکم دست‌هام رو دور گردنش چفت کردم و سرم رو روی شونه‌ی محکمش  قرار دادم. این آرامشی  که این لحظه  بهم تزریق شده بود  رو دوست داشتم! با احساس دست نیمه سردی پلک‌هام رو آروم باز کردم.

ویرایش شده توسط asal_janam

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B4%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_18

از دیدن شخص رو به روم ماتم برده بود. یعنی خدا این‌قدر زود جواب آرزوم رو داد؟! خدای من آرمین بود! چشم‌های به رنگ آسمونش رو یک دور توی حدقه چرخوند و با صدایی که ناشی از گرفتگی و خستگی بود گفت:

- سلام وجود من!  انگار داشتی کابوس می‌دیدی.

سرتاپاش رو گذروندم و لبخند تلخی زدم. با این‌که روی صورتش ماسک اکسیژن بود و کتف راستش و شکمش پانسمان شده بود، باز هم  برای دیدن من بیقراری می‌کرد. شاید یک مقدار مسخره باشه ولی من حتی به علاقه‌ی آرمین به خودم هم حسودی می‌کردم! این‌که یه آدم تا چه میزان می‌تونه عاشق باشه که تحت هر شرایطی نگران حال معشوقه‌اش باشه! عشق آرمین  پاک و مقدس و از جنس لطافت بود. گاهی وقت‌ها حس می‌کردم شاید آرمین یه فرشته‌ در غالب یه انسانه!  هر چی که بود یه مرد به تمام معنا بود! مرد من! آرمین من...

با صدای آرومش که به سختی شنیده می‌شد  به خودم اومدم.

- فرشته‌ی من! مینوی من دلتنگم نشدی؟! من که حتی  زیر تیغ جراحی هم توی خیالاتم تو رو کنار خودم تصور می‌کردم! اصلا بخواطر تو زنده بیرون اومدم چون مردونه قول دادم!

این‌دفعه لبخند عمیقی به روش پاشیدم و دلتنگ لب زدم.

- آرمین من خیلی ترسیدم! هم من هم این فسقلی!

یک دفعه که انگار یادش اومده باشه به شکمم خیره شد و به سختی دستش رو نوازش وار حرکت داد. متقابلا من هم دستم رو روی دست مردونه‌اش گذاشتم و محکم فشردم.  چند دقیقه که گذشت، انگار آرمین واسه‌ی زدن حرفی تردید داشت که من زمینه رو براش باز کردم.

- ببینم چیزی می‌خوای بگی؟!

سرش رو تکون داد و مظلوم گفت:

- این آقایی که پیش شماست دلش برای خوابیدن کنار شما و این کوچولو تنگ شده! اجازه میدین بانو؟ 

بدون لحظه‌ای تامل موافقت کردم. آرمین هم به هر سختی که شده بود از روی صندلی ویلچر بلند شد و روی تخت کنارم دراز کشید.  سرم رو خیلی آروم طبق عادت همیشگیم، روی قلبش قرار دادم و به ریتم نامنظم ضربانش که الان محکم خودش رو به  قفسه‌  سینه‌اش می‌کوبید گوش سپردم. امیدوار بودم یک روزی قلبش خوب بشه و دیگه دردی رو احساس نکنه! دیگه کم- کم داشت خوابم می‌گرفت که صدای دلنشین آرمین  رو شنیدم.

- مینو؟

- جانم؟

توی فضای نیمه روشن اتاق، کمی که به صورتش نگاه کردم متوجه شدم  سخت توی فکر فرو رفته. تا به حال آرمین رو این‌قدر آشفته ندیده بودم! 

- داره یه اتفاق‌هایی می‌افته که من  از بابت تو خیالم راحت نیست!  توی این باتلاقی که  ناخواسته داخلش افتادم هرچی دست و پا بزنم بیشتر  غرقش میشم. فقط این رو می‌دونم که تنهام و تنها خودم می‌تونم مقابلشون وایسم!

از حرف‌هاش سر در نمی‌آوردم و فقط منتظر بودم ببینم پایان صحبت‌هاش به کجا ختم میشه.

- من می‌دونم که تو می‌تونی از پس خودت بر بیای!  پس لطفا...

حرفش رو قطع کردم.

- چی میگی آرمین؟! منظورت از این حرف‌ها چیه؟ بخدا اگه اتفاقی برات بیفته منتظر نمی‌شینم و سریع میام پیشت تا...

دستش رو روی لبم گذاشت و با اون یکی دستش سرم رو نوازش کرد. با اخم مصنوعی و صدای غمگینی لب باز کرد.

- اگه اتفاقی هم برای من بیفته تو نباید همچین فکرهایی به سرت بزنه مینو! هیچ‌وقت!

متقابلا من هم دستش رو از روی لبم برداشتم و با صدای لرزونی گفتم:

- آرمین توی این حادثه‌ای که برات اتفاق افتاد من مردم و زنده شدم! فقط به خاطر این بچه طاقت آوردم؛ چون وقتی تو نبودی حتی با وجود اون مرد هم احساس تنهایی نمی‌کردم! چون یه تیکه از وجود تو رو توی دلم پرورش داده بودم.

ویرایش شده توسط asal_janam

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B4%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_19

آرمین متعجب گفت:

- کدوم مرد؟! داری از چی حرف می‌زنی؟!

- قبل این‌که تو با بدن خونی بیای خونه، یه مرد نقاب پوش توی خونه اومده بود.

دست‌هاش مشت شد، به قدری که هر لحظه احساس می‌کردم الانه که رگ‌های دستش پاره بشه! با صدای دو رگه‌ای گفت:

- اذیتت که نکرد؟! می‌خوام بدونم کدوم  پست فطرتی جرعت کرده در غیاب من بدون اجازه وارد خونه‌ام بشه و برای زن و زندگیم مزاحمت ایجاد کنه؟!

با وجود ماسک اکسیژن جوری نفس- نفس می‌زد که  انگار داشت خفه می‌شد. نگران سرم رو توی سینه‌اش مخفی کردم و ترسیده گفتم:

- آرمین خواهش می‌کنم آروم باش تو هنوز خوب نشدی!

محکم چشم‌هاش رو روی هم فشرد و چیزی نگفت. چند دقیقه که گذشت دوباره سر صحبت رو باز کرد.

- معذرت می‌خوام مینو! ظهر که بیرون رفتم نخواستم ناراحتت کنم. اگه می‌موندم ممکن بود از روی ناراحتی حرفی بزنم که بعدش بدجور پشیمون بشم. در حال رانندگی به مقصدی بودم که تهش به هیچ جا ختم نمی‌شد، فقط اون لحظه می‌دونستم که باید آروم بشم و مهم نبود که سر از کجا در میارم. بعدش احساس کردم یکی داره تعقیبم می‌کنه، واسه‌ی همین زیاد تابلو نکردم و به راهم ادامه دادم. اما انگار طرف وِلکن نبود! ماشین رو کنار زدم و  پیاده شدم. می‌خواستم بدونم چرا دنبال منه که اون هم متقابلا پیاده شد. منتها فرقش این بود که من تنها بودم و اون‌ها پنج نفر بودن. نمی‌دونم هدفشون از این کار چی بود اما تا تونستن بهم ضربه‌های خیلی محکمی زدن! من هم از خودم دفاع کردم ولی چون تنها بودم به نفعشون شد. صورت هاشون هم پوشیده بود. یکدفعه یکیشون چاقویی از جیبش در آورد و سه تای دیگه‌اشون دست و پام رو گرفتن. خواستم مقاومت کنم که احساس سوزش دردناکی امونم رو برید! اون نامرد محکم چاقو رو توی پهلوم فرو کرده بود و می‌خندید.  یک نفرشون هم با اون صدای ضخیمش همه‌اش در حال چرت و پرت گفتن بود که اهمیت ندادم. همون حرف‌های همیشگی که  هر دار و دسته از هر باندی قبل دستگیری توسط من میزنن و فکر می‌کنن که من پا پس می‌کشم! هنوز آرمین رضایی رو نشناختن! منتها این سری با آدم‌‌های خیلی سرسختی رو به رو هستم که واسه از پا در آوردن من هر کاری حاضرن بکنن! البته زمانی که خواستم بهشون شلیک کنم زحمت رو کم کردن و یه تیر هم به کتفم زدن.

مینو با دقت به حرف‌های آرمین گوش می‌داد و غمگین به او زل زده بود. مرد زندگی‌اش از هر طرف مورد محاصره قرار گرفته بود  و روز به روز این حلقه تنگ تر می‌شد و وضعیت آرمین نیز بدتر!

- می‌دونی مینو من فکر می‌کنم هرکی که هست، هم یه ربطی به قتل نیک نژاد داره و هم این‌که می‌خواد زجرکشم کنه! مهم‌تر از همه چیزی که ذهنم رو این چند روز بدجور مشغول کرده اینه که حدس می‌زنم طرف یه خودی باشه!

- آرمین!

چشم‌های به رنگ دریاش رو به سمت من چرخوند و آروم زمزمه کرد.

- جانم؟

- من اگه بخوام تو دست از این شغل کوفتی برداری کیو باید ببینم؟!

آرمین یک لحظه تعجب کرد؛ زیرا مینو خیلی سریع   و از روی عصبانیتی که هر لحظه ممکن بود فوران بزند این حرف را زده بود.  

- نمیشه که مینو! من آدم معمولی نیستم که بخوام کنار بکشم! مطمئن باش حتی اگه همین کاری که تو میگی رو هم بکنم باز هم دست از سرم بر نمی‌دارن. 

انگار که صبر مینو لبریز شده بود؛  چون با صدای بلندی از روی عصبانیت فریاد زد.

- اما من نمی‌خوام می‌فهمی؟!  دیگه نمی‌تونم تحمل کنم هرروز با یه وضع بیای خونه! دیگه نمی‌تونم با این قضیه کنار بیام آرمین! چرا یکم به خودت فکر نمی‌کنی؟ یا به من؟ که به بودنت احتیاج دارم!  روز به روز داری ضعیف تر از قبل میشی می‌فهمی اینو؟! وضعیت قلبت روز به روز داره افت پیدا می‌کنه و تو اصلا نمی‌خوای ببینی! من دیگه نمی‌تونم تحمل کنم!

ویرایش شده توسط asal_janam

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B4%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_20

"مینو"

در حالی که روی تخت  نشسته بودم، بلند- بلند از شدت عصبانیت نفس می‌کشیدم و تموم مدت حواسم به واکنشش بود. باز هم توی سکوت با مردمک‌های فوق‌العاده غمگینش بهم زل زده بود و لبخند تلخی روی لب‌هاش نقش بسته بود.  اون‌قدر تلخ که تلخیش رو من هم احساس کردم! یک لحظه از این‌که صدام رو بلند کرده بودم پشیمون شدم و باعث شد سرم رو پایین بندازم. دست‌هاش رو باز کرد و با لحن خواستنی لب زد.

- بیا فعلا راجبش فکر نکنیم و بخوابیم.

و بعد به خودش اشاره کرد  و یه چشمک خاص بهم زد. شاید قصد داشت حالش رو خوب نشون بده اما من به خوبی غم توی چشم‌هاش رو می‌دیدم. رنگ چشم‌هاش به شدت کدر  شده بودند و دیگه خبری از اون حال خوب نبود. بی هیچ مخالفتی دوباره سرم رو روی قلبش گذاشتم. آروم در حال نوازش موهام بود و توی فضای سنگین اتاق به فکر فرو رفته بود.  نمی‌تونستم چهره‌اش رو ببینم، اما از نفس‌های کشدارش می‌فهمیدم داره چیکار می‌کنه. 

نگاهم رو اطراف اتاق چرخوندم و چشمم به ساعت روی دیوار افتاد. عقربه‌ها ساعت ۴ صبح رو نشون می‌دادن. زمانی که آرمین رو آوردیم ساعت ۸ شب بود، پس یعنی به محض به هوش اومدنش و به جای استراحت، به دیدن  من اومده بود. حتما تا الان خیلی بهش فشار وارد شده بود  و با اون رفتار من هم که حسابی داغون شده بود. احساس گناه بدجوری عذابم می‌داد و از کرده‌ی خودم پشیمون بودم!

آرمین همیشه به حرف‌هام گوش می‌داد و پای همه‌ی کارهام مونده بود اون‌وقت من...   به هر حال در وهله‌ی اول عشقم و دوم بابای بچه‌ام بود. گاهی وقت‌ها برام جای سوال داشت که آرمین چجوری بحث من که  وسط می‌اومد آروم و مهربون  می‌شد، حتی اگه من بدترین حرف‌ها رو بهش بزنم! اون‌قدر با خودم کلنجار رفتم که  نفهمیدم کی خوابم برد.

با نور آفتابی که از پشت پنجره به داخل اتاق خودنمایی می‌کرد بیدار شدم. فضای اتاق کاملا روشن بود و خبری از آرمین نبود. از جام بلند شدم و خمیازه‌ای کشیدم.  توی سالن بیمارستان در حال قدم زدن بودم که رادین  رو دیدم. با دیدن من به سمتم حرکت کرد.

- سلام آبجی، ببینم حالت خوبه؟ دیشب خوب خوابیدی؟

 سری تکون دادم و گفتم:

- سلام آره داداش، آرمین کجاست؟ دیشب پیشم اومده بود ولی الان ندیدمش!

با دست به خط قرمز روی دیوار اشاره کرد.

- اگه این خط رو دنبال کنی به بخش آی سی یو میرسی و اتاق  «176» اتاقیه که آرمین اون‌جاست.

ترسیده گفتم:

- چرا آی سی یو؟! مگه حالش بد شده؟!

- دیشب چون عمل سختی انجام داده بود بالافاصله اومد پیش تو و بعدش که خیالش از بابت خوابیدنت راحت شد، حالش خیلی بد شد و منتقلش کردن آی سی یو تا تحت نظر مراقبت های ویژه باشه. 

- باید ببینمش!

سری تکون داد و به راهم ادامه دادم. دیگه کم- کم داشتم سنگین می‌شدم و راه رفتن برام  سخت بود. دوست داشتم همه‌اش بشینم و تکون نخورم ولی نمی‌شد. بالاخره رسیدم و با دیدن شماره‌ی اتاق ذوق کردم. آروم در رو باز کردم و آرمین رو  در حالی که کلی دم و دستگاه بهش وصل بود دیدم. دوباره اندوهگین شدم و کنارش نشستم. پلک‌هاش بسته بودن و قفسه‌ سینه‌اش آروم بالا و پایین می‌شد. ابروهاش درهم گره خورده بودن.  انگار توی خواب هم نمی‌تونست یکم هم که شده آرامش داشته باشه. حالا که فقط خودم و آرمین بودیم خیلی دلم می‌خواست از ته دلم براش حرف بزنم و اون هم گوش بده، پس شروع کردم.

ویرایش شده توسط asal_janam

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B4%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_22

- آرمینِ من دلم خیلی برات تنگ شده! برای خودمون بودن... برای خلوت کردن ‌های دو نفرمون... برای داشتن یک روز بدون دغدغه و بدون استرس و نگرانی! معذرت می‌خوام اگه دیشب صدام رو بلند کردم! من واقعا قصد نداشتم  قلب مهربونت رو  برنجونم و  پشیمونم! ولی خب من مگه چی خواستم؟! غیر از اینه که خواستم حالا با ورود این کوچولو توی زندگیمون، یه زندگی بدون دردسر رو شروع کنیم؟ این‌که میگم مواظب خودت باش حرف بدی زدم؟ نمی‌دونم دیگه باید چیکار بکنم که تو به حرفم گوش بدی! 

سرم رو پایین انداختم و اشک سمجی روی گونه‌ام  ریخته شد. دوباره سرم رو بالا آوردم.

-  می‌دونی چند روز دیگه می‌تونیم جنسیت این کوچولو رو بفهمیم؟! اگه پسر بود اسمش رو آرمان بزاریم؟  دوست دارم هروقت که صداش می‌کنم به یادت بیفتم و قند توی دلم آب بشه. مثل هر باری که تو رو می‌بینم  از خوشحالی روی پا بند نمیشم! اگه هم دختر بود...

این‌دفعه صدای آرمین کامل کننده‌ی جمله‌ام بود.

- اسمش رو نوا می‌ذاریم.

شوکه بهش نگاه کردم. یک لحظه از شدت هیجان و خوشحالی تکونی شدیدی خوردم که دردم اومد. آرمین خواست تکون بخوره که دستم رو بالا آوردم.

- نه بخواب دورت بگردم من خوبم! 

منتظر نگاهم کرد که ادامه دادم.

- حالت خوبه آرمینِ من؟!

چشم‌هاش رو به معنی «خوبم» باز و بسته کرد. در حالی که با لذت مشغول تماشای چهره‌ی مردونه‌اش بودم، با صدای خفه‌ای گفت:

- می‌خوام راجب موضوعی باهات صحبت کنم.

خودم رو روی صندلی کنار تختش مرتب کردم و دستم رو توی دستش قفل کردم و منتظر به لب‌هاش خیره شدم. کلافه ماسک اکسیژن رو کمی پایین داد و آروم گفت:

- حرف‌هایی که الان قراره بشنوی یک مقدار درک کردنش سخته، منتها می‌خوام قبل به دنیا اومدن این بچه از واقعیت‌های پشت پرده خبردار بشی مینو! تا الان هم اگه بهت چیزی نگفتم بخواطر محافظت از تو بوده...

گنگ نگاهش کردم که ادامه داد.

- مینو اون چیزهایی که به تو و همه راجبشون گفتم حقیقت ندارن! درواقع من توی این دنیا یه مامور مخفی هستم که تا الان خیلیا این رو هم نمی‌دونن، اما توی دنیای خودم جایگاه دیگه‌ای دارم!

متعجب  گفتم:

- از حرف‌هات سر در نمیارم آرمین! میشه واضح‌تر  منظورت رو برسونی؟!

کلافه دستی توی موهای خوش حالتش کشید و  چشم‌هاش  به رنگ نقره‌ای خیره‌  کننده‌ای در اومدن.  شگفت زده لب زدم.

- آرمین چشم‌هات!

در حالی که چشم‌هاش مثل کریستال برق می‌زدن ولی حالت نگاهش به شدت غمگین بود.

- من یه فرشته‌ام... فرشته‌ی نگهبان!

چشم‌هام گرد شد و شوک زده نگاهش کردم. یعنی چی؟! درست شنیدم؟!  فرشته‌ی...

- آره درست شنیدی! واسه‌ی همین بهت گفتم که اگه از شغلم استعفا هم بدم، بازهم از بدر تولد این وظیفه روی دوش منه!

-  آرمین اگه  دارم خواب می‌بینم لطفا یه کاری کن بیدار بشم!

دسته‌ای از تار موهام رو توی دستش گرفت و به پشت گوشم هدایت کرد. 

- می‌دونم که دونستن واقعیت برات خیلی سخته، ولی بالاخره باید دلیل مجروح شدن‌هام رو بفهمی مینو! امروز روزیه که باید همه چیز برات مشخص بشه، چون اگه اتفاقی برای من افتاد تو باید جانشین من بشی! پس لطفا خوب گوش کن!

ویرایش شده توسط asal_janam

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B4%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_23

از حرف‌هایی که می‌زد هیچ شناختی نداشتم،  بنابراین تصمیم گرفتم  خوب به حرف‌هاش گوش کنم. 

- خیلی سالِ پیش زمانی که من حتی به دنیا هم نیومده بودم، یه هرج و مرج توی سرزمینمون رخ میده و  همه چیز رو بهم میریزه!  خیلی وقت بود که هیچ فرشته‌ی نگهبانی متولد نشده بود و  به همین دلیل، نیروهای شیطانی کم- کم در حال ساخت ارتش بزرگی برای مقابله با ما بودن! فرمانروای سرزمین من و خاندانم پدرم بود. 

حرف‌های آرمین  درست همون خیالاتی بودن که من توی رویاهام پرورش داده بودم، اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم حقیقی باشن! واسه‌ی همین سوالی که ذهنم رو مشغول  کرده بود رو ازش پرسیدم.

- فرشته‌ی نگهبان  چه زمانی متولد میشه؟!

- هر چند صد سال یک بار متولد میشه و اون هم درست زمانیه که توازن بین خوبی‌ها و بدی ها  کم و زیاد میشه و نیروهای پلید قصد دارن که همه رو تحت نظارت و سلطه خودشون در بیارن! وظیفه‌ی فرشته‌ نگهبانی مثل من اینه که جلوی این هرج و مرج رو بگیره و همه چیز رو به حد معمولش برسونه.

حالا سرش رو پایین آورد و آروم ادامه داد.

-  درست زمانی که این اتفاق می‌افته، مامانم می‌فهمه که  صاحب فرزند شده و این خبر رو به پدرم میگه، اون‌ها هم شوکه میشن و  هم خیلی خوشحال میشن، ولی مادرم هرگز دوست نداشت که من مدام در خطر باشم. به هرحال من یه برگزیده  بودم و اون‌ها هم می‌ترسیدن که اتفاقی برای من بی‌افته! بخاطر همین پدرم تصمیم می‌گیره که هیچ کس از این موضوع باخبر نشه؛ چون اگه می‌فهمیدن  من برگزیده شدم و با فرشته‌های قبلی فرق دارم قطعا تا الان زنده نمی‌موندم!

- مگه تو با بقیه چه فرقی داری؟!

- مینو من آخرین  بازمانده از فرشته‌ی نگهبانم! درسته که گفتم هر چند صد سال یه فرشته‌  پاش رو به دنیا می‌ذاره، ولی توی کل جهان فقط یک بار قوی‌ترین فرشته متولد میشه و اون هم درست زمانیه که دنیا به سمت نابودی کشونده بشه و وظیفه‌ی من اینه جلوی همه‌ی این بدی‌ها رو بگیرم. ترس پدر و مادر من هم از همین بود؛ چون وقتی که زمانش برسه و قدرت جلوی چشم‌هام رو بگیره، دیگه هیچ نیرویی نمی‌تونه جلودارم باشه و ممکنه حتی به خودم هم آسیب برسونم!

کمی دستم رو فشرد و زمزمه کرد.

- ولی تا زمانی که تو کنارمی   از پس همه چی بر میام!

نمی‌دونم چرا وحشت بدی توی دلم رخنه کرد. لبخند مصنوعی زدم که متوجه شد.

- مینو  نمی‌خوام دیدت نسبت به من عوض بشه، من هنوز هم همون آرمینم!

ناراحت نگاهش کردم و کمی جلو رفتم و بوسه‌ای روی پیشونیش زدم که با آرامشِ خاطر چشم‌هاش رو بست.  

-   آرمین من   هیچ‌وقت دیدم نسبت بهت عوض نمیشه! ترس من   از شنیدن حرف‌هایی هست که تا دیروز اصلا فکرش رو نمی‌کردم وجود داشته باشه. می‌دونی گاهی اوقات با این‌که می‌دونی   باید واقعیت‌ها رو بشنوی ولی باز هم از شنیدنشون واهمه داری و دلت می‌خواد که هنوز هم توی خیال خودت باقی بمونی! مهم‌تر از همه   این‌که   حالا   که از همه نظر جونت در خطره، اگه خدایی نکرده اتفاقی برات بیفته من بدون تو و با وجود یه بچه چیکار کنم؟! اصلا چی‌شد که از دنیای انسان‌ها سر در آوردی؟!

ویرایش شده توسط asal_janam

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B4%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...