رفتن به مطلب

داستان دژاوو | mahsabp4 کاربر انجمن نودهشتیا


Mahsabp4
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • مدیر آگهی

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%

عنوان داستان: دژاوو
نویسنده:mahsabp4
ژانر: تخیلی
ساعات پارت گذاری:نامعلوم

 

خلاصه:

مردگانی در دل زمین که به فراموشی سپرده شده‌اند!
قدرت خود را بار یافته!
ملکه‌های خود را به دست آورده!
و ناقوس مرگ سر میدهند!
آنگاه است که باید آنان را صدا زد:
"لشکر شکست ناپذیر!"

گالری داستان:

ویرایش شده توسط mahsabp4

img_20220807_132917_563_to2f.jpg

• او مانند جهنمی که در آتش میوسخت، درد نداشت، او خودِ جهنم بود 🕷‘      شیاطین سرخ

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • مدیر آگهی

≈پارت اول≈

≈دژاوو≈

﹍﹍﹍﹍﹍﹍﹍
دخترها آرام در خیابان قدم میزدند و به سمت جنگل میرفتند. این دفعه هم مانند هر موقع دیگری که باهم بودند همه به آنها نگاه میکردند و در گوش یکدیگر پچ پچ‌ میکردند. دیگر به این موضوع تکراری عادت کرده بودند.
از خیابانی که در آن قدم میزدند گذشتند و به سمت چپ چرخیدند. درختان سر به فلک کشیده و بلند جلوی رویشان نمایان شد و باد خنکی به صورتشان خورد. موهایشان در بادی که می‌وزید به عقب رانده شد و حس خوبی سرتاسر وجودشان را در بر گرفت‌.
هر چهار نفرشان در کنار یکدیگر قدم بر می‌داشتند. دنیز که کمی از بقیه جلوتر بود به عقب برگشت و با خنده گفت:
-پسره رو دیدین؟ بعد از دیشب که اون بلارو سرش آوردیم دیگه مثل قبل خودشیرینی نمی‌کنه!
ژینوس کتابی که دستش بود و از زمانی که از خانه خارج شده بود آن‌را از جلوی چشمانش پایین نیاورده بود بست و لبخندی زد:
-فکر نکنم حتی دیگه جرئت کنه که بخواد نزدیک ما آفتابیش بشه!
هر چهار نفرشان خنده‌ای کردند و ژینوس دوباره کتابش را باز کرد و آن را جلوی صورتش گرفت. 
آیلا همان‌طور که سبد وسایل را حمل میکرد روی زمین مشغول پیدا کردن گل‌های کوچک رز بود که در نزدیکی بهار روی زمین سبز شده بودند و هر از گاهی در بحثشان شرکت میکرد.
لایلا پشت سر همه در حرکت بود و همانطور که با لبه‌ی دامنش وَر میرفت تا لبه‌اش که در اثر نشستن زیاد خم شده بود را صاف کند، چشمانش را دور تا دور جنگل و خانه‌های کوچک جنگلی که در دور و اطراف به چشم میخورد می‌گرداند.<br>
و باز هم همسایه‌هایشان را میدید که گاهی از لبه‌ی پنجره‌ی باز به آنها نگاه میکردند. اندکی جلوتر خاله پتونیا را دید که مثل همیشه کنار رودخانه نشسته بود و مشغول شستن لباس‌هایش بود. وقتی از جلویش رد میشدند برایش دستی تکان دادند که او هم با خوشرویی جوابشان را داد. خاله پتونیا زنی بود تقریبا پنجاه ساله، با موهای سفیدی که همیشه بالای سرش آنها را گرد می‌بست. با دامن بلندش هر روز صبح کنار رودخانه می‌نشست و مشغول شستن لباس‌هایش میشد. از زمانی که به یاد دارند او تنها بود. چندین سال از مرگ همسرش می‌گذشت و بچه‌ای هم نداشت که در این اوقات به او سری بزند و بیشتر اوقات این دخترها بودند که به دیدنش میرفتند.
درست است که همسایه‌هایشان آنها را افرادی عجیب و غریب خطاب میکردند اما نمیشد از این گذشت که همیشه با آنها رفتار خوبی داشتند و با هم مثل یک خانواده بودند. از زمانی که آنها بچه بودند و پدر و مادر‌هایشان فوت کرده‌اند آنها مانند خانواده‌ی خودشان از آنها محافظت کرده بودند. اما این که فکر میکردند آنها انسا‌های عجیبی هستند را نیز نمیتوان انکار کرد.
از روی پلی که روی رودخانه کشیده بودند عبور کردند و به سمت جای همیشگی‌شان که هر جمعه به آنجا میرفتند و تا آخر شب در آنجا میماندند نزدیک شدند.


شاید در ذهن همسایه‌هایشان، آنها عجیب جلوه میکردند اما در نظر خودشان هیچ چیز عجیبی نداشتند. شاید اگر چشم‌های مشکی لایلا و خط باریک قرمز دور و اطرافش را فاکتور می‌گرفتیم. شاید اگر موهای دنیز که از همان بدو تولدش به رنگ طلایی با رگه‌های آبی کمرنگ بودند را فاکتور می‌گرفتیم. شاید اگر ذهن ژینوس را که در کسری از ثانیه هر چیزی را به خاطر می‌سپارد را فاکتور می‌گرفتیم. و شاید اگر ماه گرفتگی کوچکی که به شکل یک حلال ماه بود و روی پیشانی آیلا خودنمایی میکرد و گاهی اوقات رنگ او از مشکی به سفید تغییر میکرد را فاکتور می‌گرفتیم. دیگر چیز عجیبی در آنها پیدا نمیشد که مایع تعجب بقیه بشود.

img_20220807_132917_563_to2f.jpg

• او مانند جهنمی که در آتش میوسخت، درد نداشت، او خودِ جهنم بود 🕷‘      شیاطین سرخ

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

≈پارت دوم≈

≈دژاوو≈

﹍﹍﹍﹍﹍﹍﹍

کمی دیگر که در چمنزار سرسبز جلو رفتند به مکان مورد نظرشان رسیدند. حدود بیست متر جلوتر یک میز چوبی با چهار صندلی گرد به چشم میخورد. دور تا دور میز پر از گل‌های رنگارنگ بود. گل‌های رز قرمز، سفید، آبی، زرد و...
درختان بلند دور تا دور میز را پر کرده بودند و شاخ و برگشان روی میز سایه می‌افکند. رودخانه‌ی پر از آب دهکده از پشت درختان می‌گذشت و صدای شر شر آب در گوششان طنین می‌افکند. هیچ خانه‌ای در آن دور و اطراف به چشم نمی‌خورد.

ژینوس بالاخره کتابش را از جلوی چشمش پایین آورد و مشغول انداختن پارچه‌ای روی زمین شد که بتوانند روی آن بنشینند.
آیلا بعد از اینکه وسایل را روی میز گذاشت به سمت چپ جنگل و به میان گل‌های رز کوچک رفت تا دوباره به دنبال گل‌‌های مورد علاقه‌اش بگردد.
دنیز نیز مثل همیشه از درخت بالا رفت و روی شاخه‌ی پایینی درخت که کمی به میز نزدیک بود نشست و از بالا مشغول نگاه کردن به رودخانه شد.
لایلا که بالاخره از صاف کردن لبه‌ی دامنش فارق شده بود روی صندلی پشت میز نشست و مشغول چیدن وسایل ناهارشان روی میز شد.

چیزی از رسیدنشان نگذشته بود که صدای داد بلند آیلا که از دور آنها را صدا میکرد به گوششان رسید:
-دخترا... بیاین اینجا... زود!
ژینوس، لایلا و دنیز از جایشان بلند شدند و به سوی آیلا که خیلی از آنها دور شده بود رفتند.
حتما دوباره که مشغول گشتن دنبال گل‌های روی زمین بوده چیز عجیبی به چشمش خورده بود!
کمی جلوتر آیلا را دیدند که با تعجب و شگفتی به چیزی که روبه‌رویش بود نگاه میکرد.
آنها با دیدن چیزی که آیلا به آن خیره شده بود نیز مثل آیلا سر جایشان میخکوب شدند.

پل بسیار بزرگی روی چندین متر از آب رودخانه به چشم میخورد که روی آن خانه‌ی بسیار بزرگی که بیشتر به قصر شباهت داشت دیده میشد. در بالای آن یک سقف گنبدی شکل به چشم میخورد و در دو طرف آن ستون‌های بلندی دیده میشد. دیوارهای خانه از رنگ‌های سفید و سنگ‌های مرمر ساخته شده بود. رگه‌های طلایی و سبز روی ستون‌های خانه دیده میشد و صد برابر به زیبایی‌اش می‌‌افزود. درب خانه باز بود و میتوانستند از آنجا کامل حیاط خانه که پر از درختان و گل‌های سرسبز بود را ببینند.


هر چهار نفرشان با دهان‌هایی باز و چهره‌های متعجب به خانه خیره شده بودند. آنها هر هفته بیشتر وقت خود را در این محوطه میگذراندند اما تا کنون همچین خانه‌ای این دور و اطراف ندیده بودند یعنی اصلا در این دور و اطراف خانه‌ای ندیده بودند. آخرین بار درست زیر همین خانه در حال آب بازی بودند، یعنی در چند روز یک خانه به آن بزرگی و زیبایی ساخته بودند.
لایلا کمی جلوتر رفت و به در خانه نزدیک‌تر شد. سپس به سمت بقیه برگشت و گفت:
-بیاین بریم داخل ببینیم چه‌خبره!
و خودش جلوتر از همه به سمت پل رفت.
ژینوس گفت:
-منم نمیتونم در برابر کنجکاویم مقاومت کنم!
و سپس پشت سر لایلا دوید تا به او برسد.
دنیز و آیلا نیز نگاهی به یکدیگر انداختند و پشت سر آنها حرکت کردند.

اگر تفکر اینکه آنها عجیب هستند را از ذهن همسایه‌هایشان پاک کنیم تنها یک چیز درمورد آنها در ذهنشان باقی میماند؛ آنها به همان اندازه که عجیب هستند کنجکاو نیز هستند!

img_20220807_132917_563_to2f.jpg

• او مانند جهنمی که در آتش میوسخت، درد نداشت، او خودِ جهنم بود 🕷‘      شیاطین سرخ

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

≈پارت سوم≈

≈دژاوو≈

﹍﹍﹍﹍﹍﹍﹍
همگی در کنار هم به روی پل حرکت میکردند و به سمت خانه میرفتند. به در که رسیدند دنیز آرام با دستش ضربه‌ای به در زد که در تکان آرامی خورد و به جلو حرکت کرد. هر چهار نفرشان پشت سر هم وارد خانه شدند از حیاط بزرگ خانه گذشتند و به سمت درب ورودی آن رفتند.
از تعجب نمی‌توانستند حتی لب‌هایشان را از هم باز کنند و به حرف بیایند گویی به یکباره همگی لال شده بودند. گاهی اوقات فقط به یکدیگر سقلمه‌ای میزدند و با دست جای جای خانه را نشان می‌دادند.
دور تا دور حیاط پر از درختان پرتقال، انگور و هلو بود. پیچک‌های سرسبز از گوشه و کنار خانه رشد کرده بودند و خود را به بیرون حیاط کشیده بودند. حوض بزرگی وسط حیاط قرار داشت که مجسمه‌ی سفید زیبایی که به شکل یک پری دریایی بود میان حوض و درست وسط آب‌ها قرار داشت. در گوشه و کنار حیاط تاب‌های سفیدی به چشم میخورد که آرام در حرکت بودند. کمی جلوتر یک میز بزرگ کنار حوض گذاشته بودند که روی آن پر از شیرینی و چای بود. شیشه‌های رنگارنگ خانه تضاد جالبی با رنگ سفید دیوارهای آن به وجود آورده بود و حس خوبی را به آنان میداد‌. گر چه آنها به حدی متعجب و شگفت زده بودند که اصلا به این چیزها فکر هم نمی‌کردند. 
وسط حیاط، درست کنار حوض ایستادند. 
دنیز گفت: 
-به نظرم همین الانم زیادی پیش رفتیم؛ بیاید برگردیم.
آیلا با تکان دادن سرش حرف او را تایید کرد. هر دو برگشتند که از خانه خارج شوند.
لایلا و ژینوس به سرعت راه هر دو را سد کردند. ژینوس گفت:
-ما که تا اینجا اومدیم، بیاین بریم داخل خونه ببینیم چه‌خبره!
لایلا همانطور که به حوض نزدیک میشد و با چهره‌ای متفکر به آن‌ها نگاه میکرد گفت:
-یعنی اصلا برای شما تعجب آور نیست که چطور توی چند روز خونه‌ای به این بزرگی اونم روی رودخونه درست کردن؟
هر چهار نفر نگاهی به یکدیگر انداختند و با تکان دادن سر حرف لایلا را تایید کردند. لایلا ادامه داد:
-پس بیاین بریم داخل تا ببینیم چه‌خبره! هر چی نباشه ماهم داریم توی این دهکده زندگی میکنیم باید بدونیم چه اتفاقاتی داره اینجا میوفته!

ژینوس، آیلا و دنیز که تحت تاثیر حرف‌های لایلا قرار گرفته بودند بدون زدن حرف دیگری به دنبال او روانه شدند. هر چهار نفر به سمت درب ورودی خانه میرفتند که با شش پله‌ی کوچک و یک فرش قرمز زیبا از حیاط جدا میشد. قبل از اینکه درب ورودی را باز کنند هر چهار نفر کنار یکدیگر ایستادند و نگاهی بین هم رد و بدل کردند. 
همگی چهره‌های مطمئنی داشتند اما از نگاه‌شان میشد فهمید که استرس تمام وجودشان را در بر گرفته است. با ترس به ژینوس که دستش را به سمت دستگیره‌ی نقره‌ای در که روی آن پر از نقش و نگار‌های سلطنتی که با رنگ‌های طلایی رو آن کشیده بودند، میبرد خیره شدند. قبل از اینکه ژینوس بخواهد دستگیره را به سمت پایین بکشد و در را باز کند، آیلا دستش را روی دست او قرار داد:
-بیاین بریم بیرون؛ می‌دونید اگر الان بریم داخل و یک نفر داخل باشه چی میشه؟ چرا نمی‌خواید بفهمید؟ ما داریم بدون اجازه وارد خونه‌ی یک فرد غریبه میشیم!
بعد از زدن حرفش دستش را از روی دست ژینوس برداشت و به عقب برگشت تا از خانه خارج شود. قبل از اینکه آیلا فرصت انجام کار دیگری را داشته باشد لایلا با تمام توانش دست ژینوس را از روی دستگیره‌ی در کنار زد و آن را به سمت پایین کشید و در با صدای قیژ آرامی باز شد. آیلا که حالا ایستاده بود و به آنها نگاه میکرد، لب‌هایش را با ترس روی یکدیگر فشار داد. لایلا سرش را کمی داخل برد و سرکی در خانه کشید. همانطور که با یک دست دستگیره را گرفته بود و دست دیگرش را سپر خود کرده بود تا به درون خانه پرت نشود و هنوز سرش داخل خانه بود گفت:
-دیدید! هیچ اتفاقی نیافتاد، هیچ خوبه هم اینجا نیست که بخواد بخاطر اینکه بدون اجازه وارد خونش شدیم ما رو بازخواست کنه!

آیلا، ژینوس و دنیز که حالا کمی خیالشان راحت شده بود به لایلا نزدیک‌تر شدند و از پشت سرش به داخل خانه خیره شدند. با دیدن آن همه وسایل قیمتی و شکوه و عظمت زبانشان بند آمد. سرامیک‌های طلایی خانه از تمیزی برق میزد. فرش‌های گران قیمت با طرح‌های مختلف و زیبا در جای جای خانه به چشم میخورد. مبل‌های سفید و سلطنتی که در دو طرف خانه به چشم میخورد به زیبایی آنجا افزوده بود. اتاق‌هایی با درهای قهوه‌ای درست روبه‌رویشان بود‌. ستون‌های سفید که با رگه‌های قهوه‌ای تزئین شده بودند در میان مبل‌ها قرار داشتند. کمی جلوتر پله‌های بلند و سفیدی دیده میشد که راه را به طبقه بالا باز میکردند و با قالیچه‌ی قرمز و سفیدی تزئین شده بودند. روی دیوار تابلوهای بزرگ و زیبایی با طرح‌های مختلف دیده میشد. 
همگی با تعجب پشت در ایستاده بودند و آن خانه‌ی اشرافی را از نظر میگذراندند‌. لایلا در را رها کرد و هر چهار نفر وارد شدند. همین که پایشان روی سرامیک‌های طلایی خانه قرار گرفت صدای آژیر بلندی به گوششان رسید...

img_20220807_132917_563_to2f.jpg

• او مانند جهنمی که در آتش میوسخت، درد نداشت، او خودِ جهنم بود 🕷‘      شیاطین سرخ

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

≈پارت چهارم≈

≈دژاوو≈

﹍﹍﹍﹍﹍﹍﹍
صدای آژیر هر لحظه بیشتر میشد. صدایش به حدی بلند و آزار دهنده بود که باعث میشد تا پوست و استخوانشان نفوذ کند. هر چهار نفر جیغ بلندی کشیدند و با دستشان محکم جلوی گوش‌هایشان را گرفتند. ناگهان صدای آژیر قطع شد و خانه شروع به تکان خوردن کرد. با تکان‌های شدیدی که خانه میخورد روی زمین پرت شده بودند و با تکان‌ها آنها هم تکان می‌خوردند. در تکان‌های خانه چشمشان به قسمت بالایی خانه افتاد که کم‌کم از بین میرفت و رودخانه‌ای که خانه بالای آن قرار داشت مشخص میشد. کم‌کم آب بالا می‌آمد و تمام سطح خانه را در بر میگرفت‌. هر چهار نفر دستان یکدیگر را گرفته بودند و جیغ میزدند. آب کم‌کم به آن‌ها نزدیک میشد ناگهان زیر پایشان خالی شد و در حجم عظیمی از آب فرو رفتند. دست‌هایشان از هم جدا شد و از یکدیگر دور شدند. هنوز جیغ می‌کشیدند اما صدایشان در میان آب‌ها خفه میشد و فقط چندین حباب از دهانشان خارج میشد. کم‌کم نفس کشیدن برایشان سخت میشد و آب درون سینه‌یشان فرو میرفت. حس میکردند هر لحظه به اعماق آب نزدیک‌تر میشوند اما هر چه تلاش میکردند نمی‌توانستند دست و پا بزنند گویی چندین نفر با قدرت‌های ماورایی آنان را به زیر آب می‌کشیدند. کم‌کم چشمانشان روی یکدیگر افتاد و بسته شدند...

***
با نوری که به صورتش خورد دستش را جلوی صورتش گرفت و قلتی زد و از روی تخت بلند شد و نشست. چشم‌هایش را باز کرد و نگاهی به دور و اطراف انداخت با دیدن جایی که در آنجا قرار داشت و به یاد آوردن اتفاقاتی که افتاده بود سیخ سر جایش نشست. آیا نباید تا کنون آنها مرده بودند؟ فکر دیگری به غیر از این به ذهنش نمی‌رسید. ژینوس، آیلا و دنیز روی سه تخت کنارش خوابیده بودند. حالا که به خودش آمده بود میتوانست درست دور و اطرافش را برانداز کند.

در اتاق بزرگی قرار داشتند که حدود بیست متر بود. چهار تخت دو نفره کنار هم قرار داشتند که روی هر کدام یکی از آنها خوابیده بود. تخت‌ها به رنگ قهوه‌ای بودند که روی قسمت پشتی آنها مجسمه‌های سفید و زیبایی وجود داشت. روبه‌روی هر یک از تخت‌ها یک میز آرایشی سفید با آیینه‌های بلندی بود که با رگه‌های سبز، آبی و قرمز تزئین شده بودند‌. دیوارها با کاغذ دیواری‌های نقره‌ای که نقش و نگارهای سبز روی آن‌ها خودنمایی میکرد پوشیده شده بودند. پرده‌های طلایی رنگ پنجره به دست باد به این سو و آن سو میرفتند.<br>
لایلا از جایش بلند شد و به سمت دخترها رفت و آرام آنها را صدا کرد وقتی همگی از خواب بیدار شدند حدود ده دقیقه‌ای گذشته بود.

دنیز از جایش بلند شد و همانطور که با تعجب به اتاقی که در آن ایستاده بودند خیره شده بود گفت:
-یا مسیح! اینجا دیگه کجاست؟ 
ژینوس به کتابخانه‌ی بزرگ و پر از کتابی که یکی از دیوارها را اشغال کرده بود نزدیک شد و بدون اینکه چشم از آنها بردارد گفت:
-هر کجا که میخواد باشه من که فکر نکنم دیگه بخوام از این اتاق بیرون بیام!
و سپس یکی از کتاب‌ها را برداشت و مشغول ورق زدن آن شد. 
آیلا به یکی از آیینه‌ها نزدیک شد و همانطور که با دستش ماه گرفتگی روی پیشانیش که دوباره تغییر زنگ داده بود و به رنگ سفید در آمده بود را دست دست میکرد گفت:
-من فکر میکردم تا الان باید مرده باشیم و در اعماق دریا فرو رفته باشیم! اما...ناگهان دستی به پایین آمد و ما را از اعماق رودخانه بالا کشید و اینگونه بود که ما شاهزاده‌ی سوار بر اسب خود را یافتیم!
در میان حرف‌هایش خود را محکم به اینطرف و آنطرف پرت میکرد و با لحنی که خنده در آن موج میزد این حرف‌ها را میزد. 
همگی خندیدند و لایلا کمی به در اتاق نزدیک شد. همین که خواست در را باز کند در اتاق از بیرون باز شد و یک پیرزن و چندین دختر جوان که هر کدام بسته‌ای را با خود حمل میکردند وارد اتاق شدند...

img_20220807_132917_563_to2f.jpg

• او مانند جهنمی که در آتش میوسخت، درد نداشت، او خودِ جهنم بود 🕷‘      شیاطین سرخ

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

≈پارت پنجم≈

≈دژاوو≈

﹍﹍﹍﹍﹍﹍﹍
پیرزن تعظیم کوتاهی به آنها کرد و بدون زدن کوچک‌ترین حرفی با دستش به زنان جوان اشاره کرد که به داخل بیایند. هر چهار نفر کنار یکدیگر ایستادند و به قدری به هم چسبیدند که گویی آن زنان جوان هر کدام با تفنگ پر از گلوله‌ای روبه‌روی آنها ایستاده‌اند و میخواهند به آنها شلیک کنند. زنان جوان همه‌ی وسایلی که در دستشان بود را روی تخت‌ها گذاشتند و خودشان گوشه‌ای ایستادند‌. پیرزن کمی به تخت‌ها نزدیک شد و رو به آنها گفت:
-امیدوارم خوبِ خوب استراحت کرده باشید. همه توی شهر منتظر شما هستند، خدمتکارها به شما کمک میکنند تا آماده بشید و باهم توی شهر یک گشتی بزنیم!


پس از زدن حرف‌هایش بدون توجه به چهره‌های متعجب دخترها و دهان‌های بازشان از اتاق خارج شد.
و آنها ماندند و دوازده خدمتکاری که وسایل را حمل میکردند. بعد از بیرون رفتن پیرزن، خدمتکارها به گرو‌های سه نفره تقسیم شدند و هر گروه به سمت یکی از دخترها رفت. روی هر تخت سه بسته‌ی بزرگ گذاشته بودند. اول از همه در بسته‌هایی که از همه بزرگتر بود را باز کردند و از هر کدام لباس زیبایی بیرون کشیدند. چهار لباس یک شکل به رنگ‌های آبی، بنفش،قرمز و زرد، لباس‌ها با پف‌های بسیار زیادی که داشتند زیبا به نظر می‌رسیدند اما مشخص بود راه رفتن با آنها بسیار سخت‌ است. روی لباس‌ها گل‌های رنگارنگی که از هر کدام نوار طلایی خارج شده بود خودنمایی میکرد. لباس‌ها یقه‌ی هفتی شکلی داشتند و آستین‌هایشان پف بود. روی آستین‌ها نوار‌های نقره‌ای که به شکل گلی در آمده بود خودنمایی میکرد.
خدمتکارها لباس‌ها را روی صندلی‌هایی که روبه‌روی میز آرایشی قرار گرفته بودند، گذاشتند و به سمت جعبه‌ی بعدی رفتند. 
از جعبه چهار جفت کفش با رنگ‌ها و شکل‌هایی که با لباس‌هایشان ست میشد بیرون آوردند و آنها را کنار صندلی‌ها گذاشتند.
تنها یک جعبه‌ی دیگر روی هر تخت‌ مانده بود. دخترها کنار هم ایستاده بودند و با تعجب به آنها که بدون کوچک‌ترین حرفی کارشان را پیش میبردند نگاه می‌کردند.
خدمتکارها به سمت جعبه‌های آخر رفتند و در آنها را باز کردند. با باز شدن در جعبه‌ها چهار تاج سفید درخشان جلویشان نمایان شد. تاج‌ها از جنس الماس بودند و از این فاصله‌ی دور هم میدر‌خشیدند. آنها را گوشه‌ای گذاشتند و بعد از در آوردن گوشواره‌ها و سینه ریزهای درون جعبه‌ها که همه از جنس همان تاج بودند، به سمت آنها آمدند. 
همین که خدمتکارها به آنها نزدیک شدند، آنها خو را یک قدم عقب کشاندند.

دنیز که کمی به خدمتکارها نزدیک‌تر بود گفت: 
-انتظار اینو ندارین که الان ما بذاریم این لباس‌ها رو تنمون کنید؟
یکی از خدمتکارها که از بقیه کمی جوان‌تر میزد لبخندی به دنیز زد:
-خانم ما وظیفمونه که کارمون رو انجام بدیم! اگر مقاومت کنید مجبورم میشیم به خانم آلبیت خبر بدیم!
سپس دوباره یک قدم به آنها نزدیک شدند که آنها نیز یک قدم عقب رفتند.
ژینوس که هنوز کتابی را که از کتابخانه برداشته بود را در دست داشت آن را جلوی خودش گرفت، گویی میخواست با آن کتاب از خودش محافظت کند، سپس گفت:
-اگر یک نفر لباسی به این سنگینی به خودتون میداد بپوشید چیکار میکردید؟
خدمتکارها هیچکدام حرفی نزدند و دوباره قدمی به آنها نزدیک شدند و دوباره آنها نیز عقب رفتند. لایلا گفت: 
-ما تا الان توی عمرمون همچین لباسایی نپوشیدیم...اونوقت انتظار دارین الان با این لباس‌ها بریم و توی شهر بگردیم؟
آیلا به سمت خدمتکارها برگشت و گفت: 
-خب فکر نکنم اینجا زیاد از خونه‌ی خودمون دور باشه...چطوره ما بریم و از لباس‌های خودمون تنمون کنیم؟
خدمتکارها بدون توجه به حرف‌هایشان به آنها نزدیک شدند همین که خواستند دوباره قدمی به عقب بردارند، خدمتکارها محکم آنها را گرفتند و روی صندلی نشاندند و هر چقدر آنها تقلا کردند نتوانستند از زیر دستشان فرار کنند.

حدود یک ساعت بعد همگی جلوی آیینه‌ها ایستاده بودند و به خودشان نگاه میکردند. خدمتکارها یک ساعت تمام آنها را زیر دست خود به اینطرف و آنطرف پرت میکردند و بالاخره کارشان تمام شده بود. از حق نگذریم در آن لباس‌ها و زیورآلات زیبا شده بودند، اما به همان اندازه که زیبا شده بودند راه رفتن نیز برایشان سخت شده بود. موهایشان را فر کرده بودند و بالای سرشان به شکل یک گل بسته بودند و آرایش زیبایی روی صورتشان بود.

در باز شد و پیرزنی که دفعه‌ی اول وارد اتاق شده بود، با لبخند به داخل اتاق آمد...

ویرایش شده توسط mahsabp4

img_20220807_132917_563_to2f.jpg

• او مانند جهنمی که در آتش میوسخت، درد نداشت، او خودِ جهنم بود 🕷‘      شیاطین سرخ

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

≈پارت ششم≈

≈دژاوو≈

﹍﹍﹍﹍﹍﹍﹍
با دیدن آنها ابروهایش را بالا داد و لبخندش بزرگتر شد:
-بسیار زیبا شدید! اگر کارتون تموم شده بفرمایید که باهم بریم و شهر رو تماشا کنیم...فکر کنم خیلی دلتون بخواد از شهر دیدن کنید.


لایلا و ژینوس که جلوی آیلا و دنیز ایستاده بودند به سمتشان برگشتند. هر چهار نفر با تعجب به یکدیگر خیره نگاه میکردند. 
نکند این پیرزن دیوانه شده باشد؟ بعد از بیست و سه سال زندگی در این دهکده میخواست چه را به آنها نشان بدهد؟ از قرار معلوم این آنها بودند که باید به آن میفهماندند که َاینجا دهکده‌ی کوچکی بیش نیست که همه یکدیگر را میشناختند. نیازی نبود هر دم و دقیقه ورد شهر-شهر را در گوششان بخواند. و نیازی هم به این همه تجمل و عظمت نبود در این شهر هر کسی هر طوری که میخواست بیرون میرفت و هیچوقت هم اینطور لباس نمیپوشیدند!


پیرزن خودش اول همه خارج شد و سپس پشت سرش به آنها اشاره کرد که خارج شوند. پیرزن که خدمتکارها آن را خانم آلبیت خطاب کرده بودند به سمت پله‌های خانه‌ای که در آن قرار داشتند رفت و به آنها گفت:
-تا ما یک گشت کوچیک توی شهر بزنیم خدمتکارها هم اتاق رو برای شما تمیز میکنند.
خانه‌ای که در آن بودند درست شبیه همان خانه‌ای بود که روی رودخانه دیده بودند با همان شکل و همان رنگ و همان اشیاء گران قیمت! 
به همراه خانم آلبیت از پله‌ها پایین آمدند و به سمت حیاط روانه شدند. در حیاط یک کالسکه‌ی بزرگ که دو اسب آن را حمل میکردند و یک پیرمرد هم کنار آنها ایستاده بود، قرار داشت. با نزدیک‌تر شدن آنها تعظیم کوتاهی کرد و در کالسکه را باز کرد. 
این همه رفتار تجملاتی برای آنها بسیار تعجب آور بود در کل طول عمرشان تا به حال هیچکس با آنها اینگونه برخورد نکرده بود همیشه همه با آنها بسیار خودمانی رفتار میشد همانطور که خودشان با بقیه رفتار میکردند.

به همراه خانم آلبیت سوار کالسکه شدند. کالسکه به قدری بزرگ و جادار بود که آن چهار نفر کنار یکدیگر نشستند و خانم آلبیت روبه‌روی آنها قرار گرفت. پرده‌های کالسکه کشیده شده بودند و آنها نمی‌توانستند بیرون را تماشا کنند. اما از تکان‌های آرامی که میخورد مشخص بود هنوز به سطح سنگلاخی و پر از چاله و چوله‌ی دهکده‌ی فُرانسکو نزدیک نشده‌اند!

img_20220807_132917_563_to2f.jpg

• او مانند جهنمی که در آتش میوسخت، درد نداشت، او خودِ جهنم بود 🕷‘      شیاطین سرخ

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • مدیر آگهی

≈پارت هفتم≈

≈دژاوو≈

﹍﹍﹍﹍﹍
هنوز در حرکت بودند اما حتی یک سنگ ریزه‌ی کوچک هم به چرخ کالسکه گیر نکرده بود چه برسد به آن همه سنگی که در مسیر دهکده‌ی فُرانسو ریخته بود. حدود بیست دقیقه‌ای گذشته بود اما هنوز نرسیده بودند، از آنجایی که حضور داشتند تا دهکده تنها ده دقیقه راه بود آن هم پیاده! 
همگی متعجب بودند و آرام در گوش یکدیگر پچ پچ میکردند که ناگهان با سرعت بسیار زیادی که باعث شد کمی به جلو پرتاب شوند و گردی موهایشان به هم بریزد کالسکه متوقف شد. در آیینه‌ای که گوشه‌ی کالسکه قرار داشت کمی خود را برانداز کردند. بسیار مضحک و خنده‌دار شده بودند. با شان لباس‌های گران قیمت و آن آرایش آنچانی موهایشان بسیار توی ذوق میزد. سعی کردند کمی موهایشان را سر و سامان بدهند اما بدتر از اول شد!
خانم آلبیت بلند شد و همانطور که به‌خاطر حرکت ناگهانی کالسکه و موهای بهم ریخته‌ی آنها اخم کرده بود در را برایشان باز کرد. اول ژینوس بعد آیلا و پشت سر آن دنیز خارج شد. قبل از اینکه لایلا بخواهد پیاده بشود به سمت خانم آلبیت برگشت:
-نیازی نبود شما زحمت بکشید ما خودمون...
همانطور که با خانم آلبیت حرف میزد از پله‌های کوچک کالسکه پایین می‌آمد که ناگهان پایش به پایین پیراهن گیر کرد و قبل از اینکه بخواهد خودش را جمع و جور کند جیغی کشید و با صورت نقش بر زمین شد. 
دخترها و خانم آلبیت نیز پشت سر لایلا جیغی کشیدند و به سمتش دویدند. خانم آلبیت که کمی به او نزدیک‌تر بود سریع‌تر به لایلا رسید و آن را به زحمت از روی زمین یلند کرد. لایلا محکم دستش را جلوی صورتش گرفته بود و از تکان‌های شانه‌هایش مشخص بود که گریه میکند. اما وقتی دستش را از جلوی صورتش برداشت هیچ اشکی روی صورتش دیده نمیشد و به پهنای صورت میخندید. 
صورتش پر از گل و خاک شده بود. جای زخم کوچکی کنار لب و روی گونه‌اش دیده میشد. آرایشش کامل بهم ریخته بود و از آن آرایش زیبای چند لحظه‌ی پیش خبری نبود. لباسش کاملا کثیف شده بود و واقعا صحنه‌ی خنده‌داری را رقم زدا بود! ژینوس، دنیز و آیلا نیز با دیدن او با صدای بلند شروع به خندیدن کردند تنها کسی که نمیخندید و بسیار هم ناراحت بود خانم آلبیت بود که با وسواس سعی داشت لباس لایلا را تمیز کند اما وقتی دید تلاش‌هایش بی‌فایده است بیخیالش شد و دست به سینه گوشه‌ای ایستاد و به آنها خیره شد. 
وقتی از خندیدن دست برداشتند تازه توانستند دور و اطرافشان را تماشا کنند. با دیدن شهر بزرگ و مغازه‌های روبه‌رویشان تعجب کردند اینجا به هیچ وجه نمیتوانست فُرانسکو باشد. روبه‌رویشان پر بود از مغازه‌هایی که هر کدام پر بود از وسایل گوناگون! از مواد غذایی گرفته تا گل و گیاه و حتی تعمیرات دوچرخه! مکانی که در آن حضور داشتند و بیشتر شبیه بازار بود پر بود از زنان و دخترانی که دقیقا شبیه آنها لباس پوشیده بودند و مردانی که با کت و شلوارهای شیک در بازار چرخ میزدند‌. دور و اطرافشان پر از کالسکه‌هایی بود که با چندین اسب این‌طرف و آن‌طرف میرفتند. ساختمان‌های بلند دور و اطراف بیشتر به چشمشان زیبا آمد! صداهای مختلفی در بازار میپیچید و همه با هم حرف میزدند و تشخیص صداهایشان کمی دشوار بود. اینجا صد در صد فُرانسکو نبود. فرانسکو دهکده‌ای بود کوچک و دنج! مردمانی که در آنجا زندگی میکردند همگی کسانی بودند که با هر نوع پوششی بیرون می‌‌آمدند. در آنجا خبری از ساختمان‌های بلند نبود ک همه‌ی خانه‌ها نقلی و زیبا بودند. دور و اطراف خانه‌ها پر از گل و گیاه سرسبز بود و هر کسی کنار خانه‌اش باغچه‌ی کوچکی داشت. 
دخترها با تعجب به یکدیگر خیره شدند و آرام با هم گفت‌گو میکردند و در تلاش بودند طوری که بقیه متوجه نشوند بفهمند که دقیقا اینجا کجاست؟!
آیلا به سمت خانم آلبیت برگشت:
-ببخشید... خانم آلبیت... اگر اینجا که فرانسکو نیست... پس کجاست؟!
خانم آلبیت لبخندی به آیلا زد و گفت:
-فعلا خوش بگذرونید و از اینجا لذت ببرید بعدا متوجه میشید!

img_20220807_132917_563_to2f.jpg

• او مانند جهنمی که در آتش میوسخت، درد نداشت، او خودِ جهنم بود 🕷‘      شیاطین سرخ

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

≈پارت هشتم≈

≈دژاوو≈

﹍﹍﹍﹍﹍
خانم آلبیت جلوتر از همه به راه افتاد و مشغول توضیح دادن به آنها شد:
-اسم این شهر راباتونه! سالها میشه که اشخاص جدیدی به این شهر نقل مکان نکردن! ما توی راباتون فقط شاهد مهمان‌هایی هستیم که از شه شهر اطراف به اینجا میان وگرنه شخص جدیدی که نشناسیمش اینجا زندگی نمیکنه... ما خیلی تلاش کردیم که دوباره مثل اول اینجا شاهد افراد تازه باشیم اما نشد تا اینکه شما به اینجا سفر کردید!
ژینوس، لایلا، آیلا و دنیز با تعجب به یکدیگر خیره شدند. آنها به اینجا سفر نکرده بودند بلکه زمانی که فکر میکردند مرده‌اند به آنجا آورده شده بودند. خانم آلبیت هنوز حرف میزد:
-نمیدونید همه از دیدنتون چقدر خوشحال شدن! زمانی که فهمیدن چهار دختر که خیلی هم برامون آشنا نیستن به اینجا سفر کردن سر از پا نمیشناختند! به سرعت همه‌ی سه شهر دور و اطراف خالی شد و همه‌ی مردمش به اینجا اومدن! 
دخترها هنوز در عجب بودند یعنی مردم چهار شهر مختلف دور هم جمع شده بودند تا آنها را ببینند؟! 
همه‌ی مردمی که در بازار حضور داشتند با لبخند به آنها خیره شده بودند. فروشنده‌ها مغازه‌هایشان را رها کرده بودند و روبه‌روی مغازه‌ها ایستاده بودند. مشتری‌هایی که در مغازه‌هه بودند نیز از پشت شیشه‌ها به آنها نگاه میکردند و افرادی که بیرون بودند نیز بدون حرکت ایستاده بودند و خیره به آنها مینگریستند! از آن همه سر و صدا خبری نبود و سکوت سنگینی بر فضا حاکم شده بود. خانم آلبیت سکوت کرد و با دستش به آنها اشاره کرد در کسری از ثانیه همه‌چیز به حالت عادی برگشت و هرکسی مشغول کار خودش شد امل هنوز هم زیر چشمی به آنها نگاه میکردند و این باعث تعجب آنها شده بود.
جلوتر از آنها چهار پیرمرد دور هم نشسته بودند. دو نفر آنها شطرنج بازی میکردند و دو نفر دیگر نیز مانند بچه‌ای ده ساله با شادی برایشان دست میزدند. تنها کسانی که به آنها حتی کوچک‌ترین توجهی نداشتند همین چهار نفر بودند آنقدر غرق بازی شده بودند که به نظرشان آمد حتی صداهای دور و اطراف را نیز نمیشنیدند! 
خانم آلبیت وقتی از کنارشان رد شد دستش را بلند کرد و گفت:
-سلام آقایون سومان!
و آنها نیز بدون اینکه چشمانشان را از روی زمینی که صفحه‌ی شطرنج روی آن قرار داشت دستی برایش بلند کردند و همزمان گفتند:
-سلام خانم آلبیت!
خانم آلبیت از کنارشان گذشت و رد شد. دخترها از زمانی که به یاد داشتند عاشق شطرنج بازی کردند بودند و حالا که چند نفر مثل خودشان دیده بودند بسیار ذوق زده شده بودند و احساس شادی تمام وجودشان را در بر گرفت. آنها بالای سر پیرمردها ایستاده بودند. خانم آلبیت وقتی متوجه شد آنها پشت سرش نمیروند به عقب برگشت و با دیدن آنها با تعجب به سمتشان آمد:
-خانم‌ها بیاین بریم و مزاحم آقایون سومان نشیم!
آیلا بدون توجه به حرف خانم آلبیت کمی به سمت یکی از پیرمرد‌ها که به او نزدیک‌تر بود و حالا به آنها نگاه میکرد خم شد و گفت:
-چهار نفر هم‌بازی جدید نمیخواید؟
آقایون سومان با شنیدن حرف آیلا طوری خوشحال شدند که گویی یک نفر نصف دنیا را به آنها داده بود! همگی روی یک طرف نیمکت بزرگ نشستند و طرف دیگر را برای آنها خالی کردند. نیمکت نسبتا جای بزرگی بود اما نه برای آنها با آن لباس‌های پر از چین و پف! دخترها بدون اینکه حرفی بزنند به یکدیگر نگاه کردند و لبخندی روی لبشان شکل گرفت. همیشه وقتی میخواستند کاری کنند همین لبخند روی صورت تک به تکشان شکل میگرفت. ناگهان دست‌هایشان به سمت دامن لباش رفت و با تمام توانشان گوشه‌ی لباس را کشیدند در کسری از ثانیه گوشه‌ی لباس پاره شد و تا سمت دیگر رفت. حالا دیگر از آن لباس‌های پف دار خبری نبود و فقط چهار لباس‌ با دامن‌های کوتاه و راحت شده بودند. خانم آلبیت جیغی کشید و با ترس خودش را روی صندلی کوچکی در نزدیکی آنها انداخت و دستش را جلوی دهانش گرفت. از تعجب و خشم حتی نمیتوانست دهانش را باز کند و حرفی بزند. دخترها بدون توجه به او روبه‌روی سومان‌ها که حالا با بهت و شادی به آنها خیره شده بودند، نشستند. 
یک ساعت بعد آنها بودند که آقایون سومان را کیش و مات کردند و اینگونه بود که آنها برنده‌ی بازی شده بودند.
آقایون سومان با خوشحالی غیر طبیعی بلند بلند میزدند. آقای سومانی که آیلا با آن صحبت کرده بود رو به آنها گفت:
-چندین سالی هست که هیچکس ماها رو توی این بازی شکست نداده بود و الان واقعا حس خوبی داره که بالاخره ما تونستیم به چندنفر ببازیم!
دخترها خنده‌ی پر از تعجبی کردند. همه‌ی مردم میخواستند که هیچوقت شکست نخورند و آنها میخواستند که ببازند!
خانم آلبیت که از یک ساعت پیش کوچکترین حرفی نزده بود از جایش بلند شد و رو به آقایون سومان تعظیم کوتاهی کرد و گفت:
-ما دیگه باید بریم، توی قصر میبینمتون.
آقایون سومان از جایشان بلند شدند و آنها هم تعظیمی به خانم آلبیت رفتند. خانم آلبیت از همان راهی که آمده بودند برگشت و به سمت کالسکه رفت.

img_20220807_132917_563_to2f.jpg

• او مانند جهنمی که در آتش میوسخت، درد نداشت، او خودِ جهنم بود 🕷‘      شیاطین سرخ

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

≈پارت نهم≈

≈دژاوو≈

﹍﹍﹍﹍﹍
راه رفتن با آن لباس‌هایی که حالا بریده شده بودند و کاملا پف دامن لباسشان از بین رفته بود، برایشان بسیار راحت‌تر بود. خانم آلبیت سوار کالسکه شد و به مردی که جلوی کالسکه نشسته بود گفت:
-برو سالن اجتماعات مُراتان!
چیزی نگذشته بود که کالسکه توقف کرد و دوباره همگی پیاده شدند. با دیدن مکان روبه‌رویشان دهانشان باز ماند. یک خیابان بزرگ و شلوغ روبه‌رویشان بود که از اول تا آخر آن را با سقف سبز رنگی پوشانده بودند. خیابان پر از صندلی‌ها، میزها و مبل‌های مختلف و رنگارنگ بود و همین تضاد رنگ باعث شده بود خیابان شلوغ‌تر شود. تمام صندلی‌ها و مبل‌ها پر از افراد مختلفی بود که کنار یکدیگر نشسته بودند و با سر و صدای زیاد با یکدیگر گرم صحبت بودند. عده‌ای از خانم‌ها دامن کوتاهی به همراه یک پیراهن پوشیده بودند و پارچه‌ای که شبیه به ردای بلندی بود را روی آنها انداخته بودند. بیشتر آنها یک چوب بلند و باریک با شکل‌های مختلف به دست داشتند و در کنار مردهایی دیده میشدند که یک شلوار پارچه‌ای و یک پیراهن سفید به تن داشتند و مانند بقیه‌ رداهای بلند به تن داشتند و چوبی نیز در دست داشتند.

عده‌ای خانم دیگر لباس‌های بلند آبی رنگی به تن داشتند که کمربندهای پولکی شکل صورتی‌ای روی قسمت کمر آنها میخورد. موهایشان رنگ‌های مختلف و زیبایی داشت اما تنها چیزی که در آنها یک شکل بود رده‌های آبی رنگی بود که با شکل‌های مختلف در موهایشان نمایان بود و همگی آنها نیز چشمان آبی رنگی داشتند. مردانی نیز در کنار آنها ایستاده بودند که بیشتر آنها کت و شلوار آبی رنگی به تن داشتند و موهایشان دقیقا به رنگ بقیه‌ی افراد کنارشان بود و چشمانشان نیز به رنگ آبی بود‌.
 
عده‌ای خانم دیگر نیز لباس‌های بلندی که تا نوک پایشان میرسید و بیشتر آنها به رنگ قرمز و مشکی بود، پوشیده بودند. چشمان مشکی‌ای داشتند و از این فاصله هم میتوانستند ببینند دندان‌های نیششان کمی بلندتر از حالت عادی است. مردانی که کنارشان ایستاده بودند کت و شلوارهای مشکی پوشیده بودند به همراه پیراهن قرمز رنگی چهره‌هایشان شبیه به بقیه افراد بود و دندان‌های نیششان نیز کمی بلند بود.

خانم آلبیت بدون توجه به دخترها که با حالتی متعجب ایستاده بودند و به این صحنه نگاه میکردند کمی جلو رفت. کم کم توجه همه به او جلب شد و آرام آرام صداها کمتر و کمتر شد تا زمانی که کاملا از بین رفت و سکوت در سرتاسر خیابان حکم فرما شد. همه در سکوت به او نگاه میکردند‌. خانم آلبیت لبخندی زد و تعظیم کوتایی کرد و گفت:
-امیدوارم این چند روز بهتون حسابی خوش گذشته باشه! متاسفانه نتونستیم تخت‌ها رو توی همین سالن اجتماعات بگذاریم و واقعا بابت این موضوع معذرت میخوام.
دستش را روی سینه‌اش گذاشت و کمی خم شد و دوباره صاف ایستاد:
-امروز همه چی حل میشه! من آقایون سومان رو توی بازار دیدم و بهشون گفتم که امروز توی قصر منتظرشون هستم تا در مورد آینده‌ی چهار شهرمون با هم گفت‌گوهایی داشته باشم و در مورد مهمانان جدیدمون هم کمی با هم حرف بزنیم!
بعد از تمام شدن حرف‌هایش عقب رفت. صدای دست و جیغ و فریاد‌های بلند در خیابان طنین افکند. همگی خوشحال بودند و لبخند بزرگی روی صورتشان خود نمایی میکرد. تنها دخترها بودند که لبخندی نداشتند و با تعجب به جمعیت پور شور و هیجان مقابلشان خیره شده بودند!

img_20220807_132917_563_to2f.jpg

• او مانند جهنمی که در آتش میوسخت، درد نداشت، او خودِ جهنم بود 🕷‘      شیاطین سرخ

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

≈پارت دهم≈

≈دژاوو≈

﹍﹍﹍﹍﹍
بعد از گذشت مدتی کوتاه که خانم آلبیت بین مهمان‌ها چرخی زد و با آنها مشغول صحبت شد، به سمت دخترها که گوشه‌ی دنجی از سالن را برگزیده بودند و آنجا کز کرده بودند رفت. همین که به آنها رسید هر چهار نفر باهم دهانشان را باز کردند تا سوال‌های خود را مانند سیل اعظیمی روی سر او آوار کنند؛ خانم آلبیت دستش را بلند کرد و روبه‌روی آنها گرفت تا آنها را از حرف زدن باز دارد و گفت:
-همه چیز رو براتون توضیح میدم... الان بهتره اول به قصر بریم!
سپس لبخندی زد و دستی را که جلوی صورت آنها گرفته بود پایین آورد و به کالسکه اشاره‌ی کوتاهی کرد و خودش جلوتر از آنها به راه افتاد.
دخترها پشت سرش حرکت کردند، دنیز که دیگر کاسه‌ی صبرش لبریز شده بود با عصبانیت اما با صدایی آرام گفت:
-از صبح تا حالا ما رو توی کل این شهر چرخونده و تهشم بهمون همش میگه براتون توضیح میدم؛ پس کِی؟!
ژینوس که پشت سر بقیه بود کمی خودش را جلوتر کشید و سرش را به سمت آنها خم کرد که باعث شد موهای پفش در صورتشان پخش شود:
-اصلا چرا نمیگه ما اینجا چیکار میکنیم؟ اینجا کجاست؟ شاید ما رو دزدیده باشند!
آیلا با دستش به آرامی موهای ژینوس را گرفت و سرش را به عقب کشید که باعث شد ژینوس صاف سر جایش بایستد و گفت:
-اگر ما رو دزدیده بودند به نظرت میذاشتن انقدر راحت برای خودمون توی خیابون‌های شهر بگردیم؟
آیلا که جلوتر از بقیه بود با چهره‌ای متفکر به سویشان برگشت:
-مهمان‌هاشون رو دیدید؟ چهره‌های عجیبی داشتند... بهتره زودتر بریم بشینیم توی کالسکه و تا قصر هم سوالی نپرسیم تا خانم آلبیت برامون همه چیز رو تعریف کنه!
ژینوس، آیلا و دنیز با تکان دادن سرشان موافقتشان را با او اعلام کردند و به قدم‌هایشان سرعت بخشیدند.
دخترها با خانم آلبیت از عرض حیاط قصر میگذشتند و به سمت درب ورودی میرفتند. از زمانی که در کالسکه نشسته بودند حتی صدای نفس کشیدنشان هم بالا نیامده بود مبادا خانم آلبیت از همه چیز صرف نظر کند و هیچ چیزی را برای آنها توضیح ندهد.
وارد سالن شدند؛ خانم آلبیت به سمت چپ پیچید آنها نیز به دنبالش روانه شدند. در راه‌روی تنگ و باریکی قدم میگذاشتند. به قدری تنگ بود که مجبور شده بودند پشت سر یکدیگر راه بروند. دور تا دور راه‌رو پر از شمع‌های بلند و کوتاه سفید بود که باعث میشد کمی از تاریکی آنجا کاسته شود، فقط کمی، به قدری که بتوانند جلوی پای خود را ببینند. در انتهای راه‌رو اتاقی وجود داشت که از نوری که از اتاق بیرون آمده بور مشخص بود کسی درون اتاق است. خانم آلبیت به اتاق که رسید تابی خورد و داخل شد و آنها نیز به دنبالش رفتند.
اتاق از آنچه که از بیرون به نظر میرسید بزرگ‌تر و زیباتر بود. دیوارهای اتاق با کاغذ دیواری‌های سبز رنگی پوشیده شده بودند که روی آنها پر از نقش و نگارهای گل‌های رنگارنگ بود. در گوشه‌ی اتاق یک پیانوی سفید به چشم میخورد. کمی جلوتر یک دست مبل سفید رنگ وسط اتاق چیده شده بود و وسط آنها یک میز شیشه‌ای قهوه‌ای رنگ دیده میشد که روی آن پر از برگه‌ بود. چهار مرد روی مبل‌ها نشسته بودند سرشان را روی برگه‌ها خم کرده بودند و آنقدر غرق خواندن برگه‌ها بودند که حتی متوجه ورود آنها نشده بودند. 
خانم آلبیت کمی جلوتر رفت و سرفه‌ی کوتاهی کرد تا نظر آنها را به خودش جلب کند. چهار مرد سرشان را بلند کردند دخترها با دیدن آقایون سومان با تعجب به یکدیگر نگاه کوتاهی انداختند. همین یک ساعت پیش آنها را در بازار مشغول شطرنج بازی دیده بودند چگونه با چنین سرعتی خود را به قصر رسانده بودند؟
خانم آلبیت روی مبل تک نفره‌ای روبه‌روی آنها نشست و با اشاره‌ی کوتاهی به برگه‌ها گفت:
-اگر همه چیز روبه‌راهه من توضیحات رو شروع کنم.
آقایون سومان نگاه کوتاهی به برگه‌ها کردند و یکی از آنها گفت:
-بله همه چیز درسته؛ میتونید توضیحاتتون رو بدید!
خانم آلبیت لبخندی زد و با دستش به دخترها که هنوز سر پا ایستاده بودند اشاره کرد که بنشینند. هر چهارنفر روی مبل سه نفره‌ای کنار یکدیگر نشستند و چهره‌هایی پرسش‌گر به خانم آلبیت خیره شدند.
خانم آلبیت نفس عمیقی کشید و سپس به آنها لبخندی زد:
-از صبح یک‌سره سوال میپرسیدید و میخواستید بدونید که کجا هستید؛ با دقت به حرف‌هام گوش بدید تا خودتون متوجه بشید.
نفس عمیق دیگری کشید اما لبخندش از روی صورتش پاک نشد:
-سال‌ها پیش توی چهار شهر ما چهار ملکه و پادشاه زندگی میکردند. هر کدوم از اونها فرمانروای یکی از شهرها بودند ما هیچ مشکلی با همدیگه نداشتیم و زندگی خوبی داشتیم. تا زمانی که مردم بالای شهر ما، ماها رو پیدا کردن...
آیلا دهان باز کرد که بپرسد " مردمان بالای شهر شما؟" اما با سقلمه‌ای که دنیز به او زد حرفش را خورد.
-ما از قبل از وجود اونها با خبر بودیم اما مشکلی باهاشون نداشتیم ولی این به این دلیل نیست که اونها هم با ما مشکلی نداشته باشند. با پیدا کردن ما سر جنگ رو باهامون شروع کردن...میگفتن نمیخوان ماها وجود داشته باشیم... میگفتن ماها برای اونها یک زنگ خطر به حساب میایم و هر لحظه ممکنه که بهشون حمله کنیم و بکشیمشون... ما هر روز شاهد حمله‌ی اونها به خودمون بودیم اما کاری از دستمون بر نمیومد. در زمان جنگ هر چهار ملکه وارثان خودشون رو تازه به دنیا آورده بودند و این جنگ‌ها هم باعث وحشتشون شده بود... مردم بالا تصمیم گرفتن به قصرها حمله کنن... به نظرشون اگر فرمانروایان شهرها رو نابود میکردند کارمون تموم میشد... یک شب به قصرها حمله کردند و فرمانروایان رو کشتند اما قبل از مرگشون اونها خاطرات خودشون رو توی سر وارثانشون گذاشتند تا هیچوقت یادشون نره و انتقام شهرهاشون رو از اونها بگیرن... بعد از مرگشون من هر چهار وارث رو به شهرهای بالا بردم و اونجا گذاشتمشون تا بین اونها بزرگ بشن و بهشون آسیبی نرسه... اینطوری اونها فکر میکردن این بچه‌ها جزوی از خودشون هستند، نه ما... گذاشتم همونجا بمونن تا زمانی که وقتش برسه... زمانی که اونها بخوان به تاج و تخت بشینن!

هر چقدر خانم آلبیت بیشتر توضیح میداد آنها نیز گیج‌تر میشدند. از هیچ یک از آین حرف‌ها سر در نمی‌آوردند منظور او از شهرهای بالا چه بود؟ وارثان آنها چه کسانی بودند؟ اصلا چرا این حرف‌ها به آنها می‌گفتند؟
خانم آلبیت بعد از مکث کوتاهی ادامه داد:
-بیست و یک سال بعد بالاخره زمانش رسید... زمانی که وارثان ما یه تاج و تخت مینشستند... ما هر روز منتظر بودیم... منتظر ورود اونها اما اتفاقی نیوفتاد... سالیان سال بود هیچ فرد جدیدی به ما اضافه نشده بود... سالیان سال بود که ما شاهد مهمان جدیدی توی شهرهامون نبودیم... اما بالاخره زمانش رسید... وقتی که شما وارد شدید... از همون وقتی که چشمم به شما افتاد شناختمتون... میدونستم شما چه کسانی هستید... چون شما دریچه‌ی ورود رو به شکل همین قصری که درونش هستید دیده بودید و این یعنی ما وارثان خودمون رو به دست آوردیم! 

مطمئن بودند که چشمانشان از این گشادتر نمیشد. به چهره‌هایی سردرگم به یکدیگر نگاه میکردند. منظور خانم آلبیت از این حرف‌ها چه بود؟ میخواست چه چیزی را به آنها بگوید؟ نکند منظورش این بود که وارثان این شهرها آنها بودند؟

خانم آلبیت دستش را بلند کرد و بشکنی در هوا زد. ناگهان دیوار پشت سرش از هم شکافت و آرام آرام باز شد و چهار قاب عکس بزرگ پشت دیوار نمایان شد...

img_20220807_132917_563_to2f.jpg

• او مانند جهنمی که در آتش میوسخت، درد نداشت، او خودِ جهنم بود 🕷‘      شیاطین سرخ

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

≈پارت یازدهم≈

≈دژاوو≈

﹍﹍﹍﹍﹍
در هر تابلو یک زن و مرد کنار یکدیگر ایستاده بودند. کمی دقت که کردند لباس‌هایشان مانند همان کسانی بود که در سالن اجتماعات مُراتان دیده بودند‌. در تابلوی اول که به رنگ سبز بود یک زن و مرد روی صندلی‌هایی با پشتی کوتاه نشسته بودند و لبخند به لب داشتند. زن دامن خاکستری کوتاه به همراه یک تیشرت سفید که کمی از آن داخل دامن بود به همراه یک ردای مشکی زیبا پوشیده بود. مردی که کنارش ایستاده بود نیز شلوار پارچه‌ای مشکی به همراه یک پیراهن آستین بلند سفید و جلیقه‌ی خاکستری و ردای مشکی‌ای به تن داشت. هر دو چوبدستی‌های قهوه‌ای زیبایی به دست داشتند.

در تابلوی دوم که دور و اطرافش به رنگ سفید بود، یک زن و مرد روی چمن‌های سرسبزی نشسته بودند و پشت سرشان قصر زیبا و باشکوهی دیده میشد. زن لباس سفید بلندی به تن داشت که بلندی آن تا نوک پایش می‌رسید و در آن زمان که روی زمین نشسته بود روی زمین پخش شده بود. موهای مشکی‌اش به قدری بلند بود که نیمی از آنها روی زمین ریخته بودند. مردی کنارش نشسته بود و با لبخند به او خیره شده بود. کت و شلوار مشکی‌ای به تن داشت و پیراهن سفیدی زیر آن پوشیده بود. هر دو ماه گرفتگی کوچک سفیدی روی پیشانیشان خودنمایی میکرد. گرگی در کنارشان روی پاهای عقبش نشسته بود و به دوربین خیره شده بود.

در قاب عکس سوم که به رنگ آبی بود. یک زن و مرد روی تاب سفیدی نشسته بودند و با لبخند به دوربین خیره شده بودند. زن لباس کوتاه آبی‌ای به تن داشت. روی سینه‌ی لباسش مروارید‌های سفید و زیبایی دیده میشد که در نور آفتاب در عکس برق نورانیشان مشخص بود. روی دامن لباسش پولک‌های سفیدی دوخته بودند که به زیبایی لباس افزوده بود. مردی که کنارش نشسته  بود نیز شلوار مشکی‌ای به تن داشت و روی آن پیراهن آستین بلند آبی‌ای پوشیده بود. در کنارشان حوض بزرگی دیده میشد که مجسمه‌ی دو پری دریایی زیبا درون آن دیده میشد که از دستانشان آب به درون حوض می‌ریخت.

در قاب عکس چهارم و آخر که به رنگ مشکی بود یک زن و مرد دیده میشدند. مرد روی صندلی مشکی زیبایی نشسته بود و زن بالای سرش ایستاده بود و دست راستش را روی لبه‌ی بالایی صندلی گذاشته بود. زن لباس مجلسی بلندی به تن داشت، بالای لباس تا روی کمرش به رنگ مشکی بود و دامن لباس به رنگ مشکی. موهای مشکی بلندش را به همراه یک تاج بالای سرش جمع کرده بود و با لبخند به دوربین نگاه میکرد. مردی که روی صندلی نشسته بود کت و شلوار مشکی به تن داشت که زیر آن پیراهن قرمزی پوشیده بود. در کنارشان جام بزرگی دیده میشد که پر از مایع قرمزی بود.

دخترها دست از نگاه کردن به تابلوها برداشتند و به خانم آلبیت خیره شدند. خانم آلبیت که نگاه آنها را به خود دید ادامه داد:
-شهرهای ما طوری نیستن که هر کسی بتونه واردشون بشه فقط افراد خاص اونها رو میبینند، افرادی که متعلق به خانواده‌ی ما باشن! افراد خاص دریچه‌ی ورود به اینجا رو یک کشتی گردشگری میبینند ولی وارثان اینجا دریچه‌ی ورود رو به شکل یک خونه میبینند، درست مثل شما!

دخترها به گوش‌هایشان اعتماد نداشتند آنچه را که او میگفت نمی‌توانستند باور کنند. بعد از بیست و یک سال زندگی در دهکده فُرانسو حال یک نفر از غیب ظاهر شده است و میگوید به آن دهکده تعلقی ندارند و متعلق به این شهرها هستند! خانم آلبیت از جایش بلند شد و به سمت تابلوها رفت روبه‌روی تابلوی اول ایستاد:
-این عکس متعلق به پادشاهان همین شهره! شهر آفسونیلا! این شهر متعلق به جادوگرهاست و هر کسی که اینجا و توی این شهر زندگی میکنه جادوگر ماهریه! وارث این شهر ژینوسه!
آیلا، لایلا و دنیز سرشان به سرعت به سمت ژینوس برگشت. ژینوس با تعجب شانه‌ای بالا انداخت و با تعجب به آنها نگاه کرد. خانم آلبیت حرکت کرد و  به سمت تابلوی دوم رفت:
-این عکس متعلق به پادشاهان شهر وایفانارا است! (به عکس آنها خیره شد و لبخند تلخی روی صورتش شکل گرفت) توی آخرین روزهای عمرشون خودم این عکس رو ازشون گرفتم ولی خبر نداشتیم قراره خودشون از پیشمون برن! آیلا وارث سرزمین وایفانارا است! وارث گرگینه‌ها!
حالا هر سه به سمت آیلا برگشتند و با تعجب به او خیره شدند. وارث گرگینه؟ 
خانم آلبیت روبه‌روی تابلوی سوم ایستاد؛ قبل از اینکه به حرف بیاید کمی به آقایون سومان نگاه کرد و لبخندی زد:
-این عکس متعلق به پادشاهان شهر مِرمریانابه! این عکس رو زمانی گرفتیم که به شهرشون دعوت شده بودیم. آقایون سومان این عکس رو گرفتن. حقا که عکس زیباییه... وارث این شهر دنیزه! شهر پری‌های دریایی!
دنیز با صدای بلندی نفسش را در سینه حبس کرد. هر چقدر خانم آلبیت جلوتر میرفت آنها متعجب‌تر میشدند. اکنون فقط لایلا مانده بود و مشخص بود عکس آخر متعلق به پدر و مادر لایلا است.
خانم آلبیت رو‌به‌روی عکس آخر ایستاد:
-این عکس هم متعلق به پادشاهان شهر وَمینزامه! پادشاه و ملکه‌ی خیلی مهربونی بودند و واقعا برای  همه‌ی دور و اطرافیان خودشون احترام قائل بودن. وارث شهر وَمینزام لایلاعه! لایلا وارث شهر خوناشام‌هاست!

از تعجب حتی دهانشان باز نمیشد. اگر مردم دهکده این حرف‌ها را در مورد آنها می‌شنیدند چه می‌گفتند؟ در حالت عادی در نظر آنها، دخترها عجیب بودند چه برسد به الان که هر کدام وارث یک شهر عجیب شده‌اند که مردم دهکده حتی به آنها فکر هم نمی‌کردند. حالا که همه چیز را متوجه شده بودند قضیه از چه قرار است ذهنشان پر از سوال ک جواب بود.
خانم آلبیت گفت:
-هر کدوم از شما نشونه‌ای داره که مشخص میکنه وارث کدوم شهره... آیلا یک ماه گرفتگی روی صورتش داره که زمانی که ماه کامله به رنگ سفید در میاد! ژینوس ذهن خیلی خوبی داره همونطور که می‌دونید به راحتی همه چیز رو به خاطر می‌سپاره و این برای یک جادوگر نقطه‌ی قوت به حساب میاد! موهای دنیز شبیه به بقیه‌ی مردم شهرش موهایی بلوند و آبی داره فقط برعکس اونها موهاش بلونده و رگه‌های آبی توشون هست! لایلا چشم‌هاش نشون دهنده‌ی همه چیزه. چشم‌های مشکی که خط باریک قرمزی دور مردمکش رو احاطه کرده! هر چیزی رو که باید می‌دونستید براتون توضیح دادم... میدونم توی سرتون پر از سواله اما الان باید برید به اتاقتون، چون فردا روز سختی رو در پیش داریم‌.

دخترها از جایشان بلند شدند بدون این که حرفی بزنند با قدم‌های آهسته از اتاق خارج شدند و به سمت اتاق حرکت کردند.

***

img_20220807_132917_563_to2f.jpg

• او مانند جهنمی که در آتش میوسخت، درد نداشت، او خودِ جهنم بود 🕷‘      شیاطین سرخ

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

≈پارت دوازدهم≈

≈دژاوو≈

﹍﹍﹍﹍﹍
با درماندگی و قدم‌های آرام پشت سر دخترک ریز نقشی قدم بر میداشت. با اینکه دقیقا وسط جنگل و میان درختان سر به فلک کشیده بودند اما نور آفتاب هنوز مستقیم به صورتش میخورد باعث میشد که ژینوس با دو دستش جلوی چشمانش را بگیرد.
صبح زود که تازه آفتاب در آمده بود دخترها از یکدیگر جدا شده بودند و هر کدام با یکی از خدمتگذاران قصر شرقی به سمت شهری که باید در آن حکومت میکردند راهی شده بودند. ژینوس و دخترک که آنا نام داشت تا نیمه‌های راه را با کالسکه آمده بودند اما از جایی به بعد کالسکه حرکت نمی‌کرد و مجبور شده بودند نیمی از راه را پیاده کز کنند.
دیشب هنگامی که به اتاق رفته بودند تا نیمی از شب هر چهار نفرشان بیدار بودند و در مورد مسائل پیش آمده به گفت‌وگو پرداخته بودند اما به هیچ نتیجه‌ای نرسیده بودند. خانم آلبیت صبح به آنها گفته بود که هنگام به حکومت رسیدن آنها یک گردنبند از مادرانشان که به آنها ارث رسیده در اختیارشان قرار میدهد و با گرفتن آن گردنبد ملکه‌ی شهرها میشوند. 
اما هنوز هم نمی‌توانستند این موضوع را هضم کنند؛ آنها هیچ شباهتی به افرادی که دیده بودند نداشتند. آیلا هیچوقت با دیدن ماه کامل تغییر شکل نمیداد و به شکل یک گرگ در نمی‌آمد، دنیز هیچوقت به جای پا یک دم ماهی شکل نداشت، لایلا هیچوقت دندان نیش بلندی نداشت و تا کنون کسی را گاز نگرفته بود و حتی خودش هیچ چیزی از جادو نمی‌دانست. 
با تردید به آنا نزدیک شد و دستش را روی شانه‌ی او گذاشت، آنا که جلوتر از او حرکت میکرد ایستاد و به او خیره شد با این حرکت ژینوس نیز دست از راه رفتن کشید و رو به او گفت:
-میخواستم یه سوال ازت بپرسم!
آنا با خوشرویی لبخندی زد گفت:
-بپرسید بانو!
-خانم آلبیت گفت که ما هر کدوم ملکه‌ی یکی از شهرهای اینجا هستیم، اما ما هیچ شباهتی به مردم این شهرها نداریم؛ چطور ممکنه؟!
آنا دوباره شروع به راه رفتن کرد اما این دفعه کنار او راه میرفت:
-فکر میکنم خانم آلبیت در مورد گردنبندهای ملکه‌های پیشین به شما گفته باشن هنگامی که اون گردنبند رو به شما بدن و به صورت کامل اختیار شهر رو به دست بگیرید شما هم مثل مردم شهرتون میشید و البته که مهارت‌های شما بیشتره چون بالاخره شما وارث ملکه‌های پیشین هستید که اون‌ها هم قدرتمند بودن! 
-مگه نمیگید ما وارث این سرزمین‌ها هستیم پس از همون اول باید شبیه به بقیه بودیم!
آنا شاخه‌ی درختی را کنار زد تا بتوانند از زیر آن رد شوند و گفت:
-درسته... اما چون شما مدت طولانی از شهر خودتون دود بودید و روی سطح آب زندگی میکردید این اتفاق افتاده!
ژینوس با تعجب سر جایش میخکوب شد. روی سطح آب؟ یعنی آنها بعد از افتادن درون آب رودخانه به زیر آن آمده بودند و حالا این مکان‌ها در زیر آب قرار داشت؟ لازم نبود سوالاتش را به زبان بیاورد چون آنا ادامه داد:
-هنگامی که دریچه‌ی ورود رو دیدید و به زیر آب اومدید اون دست‌هایی که شما رو کشیدن پایین ما بودیم! ما از دست مردم روی آب مجبوریم اینجا پنهان بشیم! زیر زمین و در اعماق آب! البته که اصلا هم از این موضوع ناراحت نیستیم حالا که شما اومدید دیگه به راحتی افراد جدید میتونن به شهرهامون بیان...به شهر آفسونیلا خوش اومدید!
پس از زدن حرفش با دستش به سمت شهر بزرگ و زیبایی که روبه‌رویشان قرار داشت اشاره کرد.

ژینوس با بهت به شهر روبه‌رویش خیره ماند، در تمامی نقاط شهر خانه‌های کوچک و بزرگ دیده میشد. شهری که روبه‌رویش قرار داشت شباهت بسیار زیادی به دهکده‌ی فُرانسکو داشت. خانه‌های گِلی شکل و قدیمی، درختان سرسبز و بوته‌های پر از گل بهاری، رودخانه‌ی پر از آب زلالی که درست از وسط خانه‌ها راه خود را باز کرده و ماهی‌های رنگارنگ درون رودخانه! 
تنها فرقی که با هم داشتند، قصر بلندی بود که از پایین خانه‌های شهر آفسونیلا دیده میشد. از همان فاصله هم مشخص بود قصر بزرگ و زیباییست. دیوارهای قهوه‌ای کم رنگ قصر که آمیخته با نقش و نگارهای بنفش و مشکی رنگ بود به زیبایی آن افزوده بودند. از میان آنها گل‌های زرد رنگ زیبایی روییده و به هم تنیده بودند و دیوارهای قصر را در بر گرفته بودند. ژینوس لبخند سرشار از خوشحالی زد. در تمام عمرش دلش میخواست در خانه‌ای به این شکل زندگی کند و حالا آرزویش تمام و کمال مقدر شده بود. 
آنا جلوتر از او حرکت میکرد و از میان خانه‌ها به سمت قصر میرفت. ژینوس هم پشت سر او حرکت کرد.

مدتی بعد هر دو جلوی در ورودی قصر ایستاده بودند بعد از باز شدن دروازه‌های بزرگ قصر به درون حیاط پا گذاشتند. حیاط قصر پر از گل و گیاه و درختان سرسبز و پر از میوه‌های رنگارنگ بود. گوشه و کنار حیاط را تاب‌های سفید رنگ پر کرده بودند که کنار هر کدام صندلی‌های سفید بزرگی نیز دیده میشد.
از راه سنگ فرش شده گذشتند و روبه‌روی درب ورودی قصر متوقف شدند. آنا محکم به در کوبید چیزی نگذشت که دختر جوانی که میخورد حدودا ده ساله باشد در را باز کرد. ژینوس و آنا وارد قصر شدند. سالن روبه‌رویشان حدودا پنجاه متر بود و سه دست مبل سلطنتی در گوشه و کنار سالن به چشم میخورد. دیوار سمت راست سالن را با پرده‌های قهوه‌ای رنگی پوشانده بودند، با چیزی که  از بیرون دیده بود مشخص بود که پنجره است. پله‌ها کمی جلوتر کنار پرده‌ها قرار داشتند. پله‌ها مارپیچی بودند و به طبقه‌ی بالا راه داشتند. پنج اتاق در کنار هم و زیر پله‌ها به چشم میخورد. راه‌روی باریکی سمت چپ دیده میشد که مشخص بود به آشپرخانه راه دارد. 
ژینوس به سمت پله‌ها حرکت کرد و بدون زدن حرفی از آنها بالا رفت. 
طبقه‌ی بالا نیز سالن بزرگی به اندازه‌ی سالن پایین بود که فقط در گوشه‌ی سالن یک پیانوی سفید دیده میشد. پنج اتاق دیگر نیز در طبقه‌ی بالا بود که درست کنار یکدیگر قرار داشتند و یک اتاق در انتهای سالن بود. ژینوس به سمت اتاق رفت و دستگیره‌ی آن را پایین کشید.
صدای آنا از پشت سرش بلند شد:
-خانم... اون اتاق تا زمانی که شما به سلطنت نرسید باز نمیشه... اون اتاق قبلا متعلق به مادرتون بوده اما الان متعلق به شماست.
ژینوس سرش را تکان آرامی داد و دوباره به در اتاق نگاه کرد. 
-خانم اگر قصر رو کامل دیدید بهتره بریم به شهر پیش خانم آلبیت، منتظرمون هستن.
ژینوس سری برایش تکان داد و همراه با آنا از قصر خارج شد.

img_20220807_132917_563_to2f.jpg

• او مانند جهنمی که در آتش میوسخت، درد نداشت، او خودِ جهنم بود 🕷‘      شیاطین سرخ

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

~پارت سیزدهم~

~دژاوو~

_________
دنیز به همراه آرتمیس در کالسکه‌ای که خانم آلبیت برایشان فراهم کرده بود، نشسته بود و به سمت شهر مِرمریاناب در حرکت بودند. حدود ربع ساعتی میشد که از قصر خارج شده بودند و به سمت شهری میرفتند که روزی دنیز در آنجا به دنیا آمده بود. دنیز کمی به سمت آرتمیس خم شد و با صدای آرامی به او گفت:
-آرتمیس، میتونم یه سوال بپرسم؟
آرتمیس که تا کنون از پنجره‌ی کوچک کالسکه مشغول تماشای جنگلی بود که از میان آن می‌گذشتند و به سمت شهر مِرمریاناب میرفتند، به سمت او برگشت:
-بله خانم...بفرمایید!
-خانم آلبیت اسم هر شهر رو به ما گفته بود و گفتن که قصرها توی چه شهریه، اما نگفت که قصری تا الان توش بودیم دقیقا توی کدوم شهر قرار داره؟
-قصر "مِرمی وَمُلف" توی هیچ کدوم از شهرها نیست. هیچوقت توی منطقه‌ی جغرافیایی قرار نمیگیره. وقتی فرد جدیدی بخواد به ما ملحق بشه و ورودی رو ببینه اول توی این شهر قرار میگیره تا توسط خانم آلبیت و آقایون سومان تایید بشه و بعد که مشخص شد اون فرد متعلق به کدوم شهره و ملکه‌های اون شهر فرد رو پذیرفتن دیگه میتونه توی اون شهر زندگی کنه. بیشتر جلسات و مجالس مختلف هم توی مِرمی وَمُلف برگذار میشه.
آرتمیس که با توضیح کاملش هیچ جای سوالی برای دنیز باقی نگذاشته بود ساکت شد و دوباره به بیرون خیره شد.

کمی بعد کالسکه ایستاد و دنیز و آرتمیس از کالسکه پیاده شدند. کاسکه روبه‌روی دریای بزرگی متوقف شده بود. دنیز با خوشحالی و نگاهی پر شور دور و اطرافش را از نظر گذراند اما با دیدن درختان بلند متوجه شد که هنوز از جنگل خارج نشده‌اند. 
-چرا ما هنوز اینجاییم؟ مگه نباید میرفتیم به شهر مِرمریاناب؟
آرتمیس لبخندی زد و گفت:
-بله... و همینجاست!
با دستش به آب روبه‌رویشان اشاره کرد. دنیز با تعجب نگاهش را بین آرتمیس و دریای روبه‌رویش رد و بدل کرد. آرتمیس یا با او سر شوخی را باز کرده بور یا واقعا دیوانه شده بود. و گزینه‌ی دوم بیشتر با عقل جور در می‌آمد چون از چهره‌ی جدی آرتمیس مشخص بود که شوخی نمیکند.
دنیز با تعجب و صدایی بلند گفت:
-انتظار داری برم توی دریا؟ یعنی میگی قصر کوفتی من باید زیر دریا باشه؟ چطور باید نفس بکشم؟ اصلا با عقل جور در نمیاد!
لبخند آرتمیس عمیق‌تر شد:
-دنیز خانم انگار یادتون رفته که شما یه پری دریایی هستید. درسته تا زمانی که به سلطنت نرسید شکل ظاهریتون توی آب تغییری نمیکنه اما این باعث نمیشه که نتونید زیر آب نفس بکشید! شما جد در جدتون پری دریایی بودن و نفس کشیدن توی آب خیلی براتون راحته!
دنیز که کمی آرام گرفته بود با سر به او اشاره کرد:
-تو چطور قراره باهام بیای؟ تو که پری دریایی نیستی.
آرتمیس به سمت آب دریا رفت:
-خدمتکارای قصر مِرمی وَمُلف اجازه‌ی ورود به هر چهار شهر رو دارن چون بیشتر کارها رو ما باید انجام بدیم... لطفا بفرمایید.
دنیز با قدم‌هایی آرام و بدون اعتماد کمی جلوتر رفت. آرتمیس دست او را کشید و با خود به درون آب برد!
دنیز لحظه‌ای احساس کرد زیر پایش خالی شده و به اعماق آب میرود. نفسش را در سینه حبس کرده بود مبادا زره‌ای آب درون دهانش برود و موجب مرگش شود. همینطور پایین و پایین‌تر میرفت که ناگهان دست کسی دور مچش حلقه شد و آن را بالا کشید. صدای آرتمیس که با حالت عادی که انگار از  بیرون آب به گوش میرسید بلند شد:
-خانم نیازی نیست نفستون رو حبس کنید میتونید نفس بکشید.
دنیز یا تاکید سرش را به چپ و راست تکان داد و مخلالفتش را اعلام کرد. احساس میکرد هر لحظه پوستش سفیدتر میشد و نفسش بیشتر میگرفت. آرتمیس با وحشت بازوان او را گرفت و کمی او را به عقب و جلو هل داد:
-خانم لطفا، نفس بکشید!
آرتمیس دستش را بلند کرد و محکم به کمر دنیز ضربه زد. ناگهان تمام نفسی را که درون سینه‌اش حبس کرده بود بیرون داد و توانست نفسی بکشد. حجوم خون را به صورت سفیدش حس میکرد و بالاخره از خفگی نجات پیدا کرده بود. دستش را روی سینه‌اش گذاشت و با تمام توانش نفس عمیقی کشید. برایش عجیب بود چگونه میتوانست انقدر خوب زیر آب دریا نفس بکشد؟
سرش را که بلند کرد خود را درون شهری در اعماق دریا یافت. شهر بزرگ و زیبایی که آب دریا از آنها بالا میرفت و درون جلبک‌ها و ماهی‌های دریایی پنهان شده بود. جلبک‌ها مانند بوته‌ای سرسبز بودند و ماهی‌هایی که دور آنها حرکت میکردند گویی گل‌های رنگارنگ باغ سرسبزی بودند. خانه‌های کوچک و بزرگ که هر کدام از آنها یک رنگ داشت و همین باعث شده بود که شهر زیر آب، شهری رنگارنگ و زیبا جلوه کند، کنار یکدیگر قرار گرفته بودند. دنیز از آنجا میتوانست قصری که قرار بود از آن لحظه در آنجا زندگی کند را ببیند. به همراه آرتمیس به سمت قصر رفتند. 
هر دوی آنها کمی از زمین فاصله داشتند و گویی روی هوا در حال پرواز بودند. آرام به سمت قصر میرفتند و در راه دنیز با دقت به دور و اطرافش چشم دوخته بود و همه جا را از نظر میگذراند.
-رسیدیم!

آرتمیس این راه گفت و با دستش محکم به در ضربه زد. لحظه‌ای بعد مردی در را باز کرد. دنیز با دیدن او کمی با تعجب او را برانداز کرد و اگر آرتمیس دستش را نمیکشید همانجا جلوی در مینشست و به او خیره میشد. نصف بدن مرد مانند یک پری دریایی و به رنگ آبی و صورتی بود. موهای بلند مشکی‌ای داشت که با چشمانش هم رنگ بود. بعد از باز کردن در و داخل شدن آنها در را بست و به سمت آشپزخانه روانه شد. دنیز چشمانش را دور تا دور سالنی که در آن بودند چرخاند و روی یک قاب عکس ثابت ماند. همان عکسی بود که خانم آلبیت از پدر و مادرش نشانش داده بود. همین که از در وارد میشدند قاب بزرگ عکس درست روبه‌رویشان قرار داشت. نگاهش را از روی عکس برداشت و به دور سالن چرخاند. از بیرون قصر مشخص بود که حدودا ده طبقه‌ای است. دور تا دور سالن پر از اتاق بود که باید از راه‌رو‌های کوچکی میگذشتند تا به آنها میرسیدند و درِ هر کدام از آنها به رنگ مشخصی بود و همین رنگارنگ بودن درها باعث شده بود فضای سالن حس و حال شادی داشته باشد و همین که پایت را درون سالن بگذاری تمام حس‌های بدت را فراموش کنی. پله‌های چندین متری خانه که از صدف‌های کوچک رنگارنگ درست شده بودند درست مانند دیوارهای بیرون قلعه بودند. در سالن به غیر از یک دست میز ناهارخوری که حدودا بیست متری بود و حدود چهل صندلی دور و اطراف آن قرار داشت، چیز دیگری نبود. دنیز یه همراه آرتمیس از پله‌ها بالا رفت. در طبقه‌ی بالا دو دست مبل رنگارنگ وجود داشت و روی دیوارها پر بود از نقاشی‌های مختلف از مکان‌ها، شخصیت‌ها و ملکه و پادشاهان قدیم شهرها!
آرتمیس که در نزدیکی او قدم بر میداشت گفت:
-اتاقتون که بعد از ملکه شدن شما قراره توی اون اقامت کنید توی طبقه‌ی آخر قصره و در اتاق هم الان قفله، میخواید بقیه قسمت‌های قصر رو ببینیم؟
دنیز به ساعت روی دیوار نگاهی انداخت چیزی به برگزاری چشن به سلطنت رسیدن آنها نمانده بود و باید به قصر مِرمی وَمُلف برمیگشت. با تکان دادن سرش به چپ و راست مخالفتش را اعلام کرد و گفت:
-نه! بهتره به قصر برگردیم باید برای جشن آماده بشم.
آرتمیس تعظیم کوتاهی به او کرد و پشت سرش به راه افتاد.

img_20220807_132917_563_to2f.jpg

• او مانند جهنمی که در آتش میوسخت، درد نداشت، او خودِ جهنم بود 🕷‘      شیاطین سرخ

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

≈پارت چهاردهم≈

≈دژاوو≈

﹍﹍﹍﹍﹍﹍
آیلا پشت به قصر وایفانارا ایستاده بود و از آنجا به شهر بزرگ زیر پایش خیره شده بود. قصر درست بالای سر خانه‌های ساکنین شهر ب و روی کوه کوتاهی بود. آیلا و خدمتکار قصر مِرمی وَمُلف، لیلی، مجبور شده بودند از پایین کوه تا بالای آن را پیاده کز کنند تا به قصر برسند. 
باد خنکی میوزید و باعث میشد موهای آیلا در باد پیچ و تاب بخورد. از بالا شهر بسیار زیبا به مظر میرسید‌. خانه‌هایی با شکل و ظاهر مختلف کنار یکدیگر قد علم کرده بودند و سقف‌هایشان مانند گل و گیاهی به هم گره خورده بود و به راحتی میتوانستی از پشت بام یک خانه به خانه‌ی دیگری بروی.
روی در هر کدام از خانه‌ها یک هلال ماه کامل دیده میشد که به رنگ سفید بود. به گفته‌ی لیلی هنگامی که به کامل شدن ماه در آسمان نزدیک میشوند ماه‌های روی درهای خانه‌ها نیز با آن کامل میشود و وقتی ماه تکه تکه میشد و فقط یک داس از آن باقی میماند نیز ماه‌های روی درها به همان شکل در می‌آمدند.
آیلا به سمت قصر برگشت. روی دروازه‌ی بزرگ قصر نیز یک ماه کامل شده خودنمایی میکرد که کمی بزرگتر از بقیه‌ی ماه‌ها بود. 
درختان کوتاه و بلند دور تا دور کوه رشد کرده بودند و قصر را درون خود پوشانده بودند. 
آیلا نگاهش را از درختان گرفت و به قصر داد. دیوارهای بزرگ و بلند قصر آجری بودند و سقف گنبدی شکل آن که روی دیوارها کشیده شده بود به رنگ سورمه‌ای بودند. 
آیلا که روبه‌دوی در ایستاده بود‌ محکم به در ضربه زد. چیزی نگذشت که خانم مسنی با لبخند زیبایی در را باز کرد. بعد از تعظیم کوتاهی که کرد ک خوشامدگویی‌اش از جلوی در کنار رفت و آیلا وارد حیاط قصر شد.
حیاط نیز مثل بیرون پر از درخت بود اما به جای رنگ سبز بیشتر آنها به رنگ سفید بود و کمی از آنها نیز به رنگ مشکی!
آیلا از کنار استخر پر از آب کنارش گذشت و به راه‌روی درازی که به در سالن قصر میرسید نزدیک شد. هر چه جلوتر میرفت لبخندش وسعت پیدا میکرد. در قلبش احساس عجیبی داشت گویی به خانه‌ی خودش بازگشته بود. 
به در سالن رسید. در باز بود اما هیچکس آنجا نبود. لیلی که کمی بعد از او وارد حیاط شده بود به دنبالش دوید تا به او برسد.
-الان هیچکس به غیر از خانم لویی اینجا نیست. همه رفتن مِرمی وَمُلف برای جشن! بعد از اینکه ما بریم خانم لویی هم میان.
آیلا از راه‌روی بلند گذشت و وارد سالن شد.
-فکر نکنم بتونم امروز قصر رو کامل ببینم. فقط یه چرخی توی سالن میزنم! خانم آلبیت گفت زود باید برگردیم!
لیلی سرش را به علامت تایید تکان داد و بعد از تعظیم کوتاهی به او کرد و از او دور شد.
آیلا نگاهش را به دور تا دور سالن روبه‌رویش انداخت. همه چیز از تمیزی برق میزد. دیوار سالن به رنگ کرمی بود و از بالا تا پایین آم نقش و نگارهای به هم تنیده طلایی که به زیباترین شکل ممکن روی رنگ دیوار نشسته بودند، به چشم میخورد.
یک پیانو به رنگ سفید و مشکی کنار گلدان پر از گل رز قرمز و درست گوشه‌ی دیوار به چشم میخورد. 
در هر گوشه از اتاق یک گلدان سفید که پر از گل‌های رز رنگارنگ بود دیده میشد. 
پله‌های قصر در سمت چپ آیلا قرار داشتند که با یک فرش طلایی و نقره‌ای زیبا آنها را آراسته بودند.
همه ‌چیز تمیزِ-تمیز بود و از تمیزی برق میزد گویی همین الان تمام وسایل را چیده بودند.
آیلا صدای پای فردی را از پشت سرش شنید. به سمت صدا برگشت. لیلی بود.
-خانم باید برگردیم قصر؛ خانم آلبیت منتظرمون هستند، خانم لویی هم با ما میاد!
آیلا سری برایش تکان داد و برای آخرین بار نگاهش را به دور تا دور سالن انداخت‌. 
حالا که وارد قصر شده بود و آن را دیده بود دلش میخواست از پله‌های زیبای قصر بالا برود و بقیه‌ی طبقه‌های آن را هم ببیند. دلش میخواست در تک تک اتاق‌هایی که از همیان‌جا که ایستاده بود میتوانست آنها را ببیند، را باز کند. اما حیف که وقت با او یار نبود و باید به قصر مِرمی وَمُلف برمیگشت و برای جشن آماده میشد. همه‌ی مردم چهار شهر منتظر او و دوستانش بودند و او نباید دیر میکرد!

img_20220807_132917_563_to2f.jpg

• او مانند جهنمی که در آتش میوسخت، درد نداشت، او خودِ جهنم بود 🕷‘      شیاطین سرخ

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

≈پارت پانزدهم≈

≈دژاوو≈

﹍﹍﹍﹍﹍﹍﹍
در میان سنگ‌هایی که پایین پایش روی زمین، میان دشت سوت و کور و خلوتی که پر از درختان و چمن‌های خشکیده بود، قدم میزد.
هر چند لحظه یک‌بار روبه‌روی یکی از سنگ‌ها می‌ایستاد و از مینی خدمتکار قصر مِرمی وَمُلف که خانم آلبیت همراه او فرستاده بود سوال تکراری چند لحظه پیش را میپرسید "اون مال کیه؟ اسمش زیاد واضح نیست، این سنگا چند وقته تمیز نشدن؟ خیلی کثیفن، چرا اینجا انقدر سوت و کوره؟ و...

لایلا در تمام عمرش این اولین باری بود که انقدر زیاد سوال در سرش رژه میرفت! مینی هم ناچار بود در کنار او بایستد و جواب او را بدهد. لایلا روبه‌روی سنگ قبری که عکس یک پیرزن مو سفید با چشمانی قرمز روی آن دیده میشد، ایستاد.
-این کیه؟
مینی در کنارش ایستاد و به سنگ قبر خیره شد:
-ایشون سینیاستا، مادربزرگِ پدربزرگ‌تون میشن! زمان زیادی از مرگشون نمیگذره، بیست و یک سال پیش توی جنگی که اتفاق افتاده بود اومده بودن قصر تا شما رو ببرن به خونه‌ی خودشون تا در امان باشید، اما عمرشون یاری نکرد تا حتی به در قصر برسه! سینیاستا خانم برای مردن زیادی جوون بودن!
لایلا با تعجب به عکس پیرزن روی قبر خیره شد. جوان؟ از عکس مشخص بود بیش از دویست سال سن دارد، چگونه برایش زود بود؟
-مگه چند سالشون بود؟
مینی همانطور که اشک‌هایش را پاک میکرد جواب او را داد:
-هزار و سیصد و پنجاه سالشون بود!
لایلا با دهانی باز نگاهی دوباره به قبر انداخت؟ هزار و سیصد و پنجاه سال؟ آری، انگار که برای به دیار باقی شتافتنش بسیار بسیار زود بود.

مینی اشک‌هایش را کاملا از روی صورتش پاک کرد و به سمت او برگشت:
-بهتره بریم تا قصر رو ببینید و به مِرمی وَمُلف برگردیم.
لایلا سرش را به معنای موافقت تکان داد و به سمت خانه‌هایی که پشت سرش و درست روبه‌روی قبرستان سوت و کور و بزرگ که تمامی اعضای خانواده‌اش و تمامی مردگان شهر در آنجا خاک شده بودند، برگشت.
خانه‌هایی کوچک و بزرگ که همگی دیوارهایی به رنگ مشکی داشتند و پنجره‌های آنها به رنگ قرمز تیره بود، روبه‌رویش قرار داشتند. از قبرستان خارج شدند و به سمت قصری که درست در وسط خانه‌ها قرار داشت روانه شدند. از میان خانه‌ها میگذشتند و به سمت قصر میرفتند.
نیزه‌هایی با شکل‌های مختلف روبه‌روی درهای خانه‌هل دیده میشد و در کنار هر کدام دبه‌ای پر از مایه‌ی قرمز رنگی بود که آرام آرام غل غل میکرد. لایلا کمی خم شد و زیر یکی از آنها را با دقت نگاه کرد. کف دبه روی زمین بود و در زیر آن هیچ آتشی روشن نبود. درِ بعضی از خانه‌ها باز بود و حیوانات مختلفی از آنها خارج میشد. گربه، سگ، عقاب و کلاغ های مشکی و...

از دور قصر را دید که لحظه به لحظه به آن نزدیک‌تر میشدند. چند لحظه بعد روبه‌روی قصر ایستاده بودند و مینی با سنگ کوچکی به دروازه‌ی بلند در ضربه میزد. چیزی نگذشت که ساحره‌ی مشکی پوشی در را باز کرد و با لبخند به آنها خوشامد گفت.
از دیوارهای مشکی و بلند قصر فاصله گرفتند و وارد حیاط شدند
در گوشه گوشه‌ی حیاط گربه‌هایی به رنگ مشکی دیدت میشد که با فاصله از یکدیگر روی چمن‌های حیاط دراز کشیده بودند. درختان خشک و سرسبز در کنار یکدیگر قد کشیده بودند و حیاط سوت و کور را سوت و کور تر نشان میدادند. 
از حوض مشکی رنگی که پر از آب یود گذشتند و به سمت سالن حرکت کردند. در سالن کاملا باز بود و از همان‌جا هم میتوانست قسمتی از آن را ببینند.

از در گذشتند و وارد شدند. لایلا نگاهش را دور تا دور سالن چرخاند. دیوارهای مشکی سالن پر از قاب عکس‌های گوناگون و با اشکال مختلفی بود که رنگ قرمز در آنها جلوه‌ی زیبایی به سالن داده بود. یک سمت سالن کتابخانه‌ی بزرگی پر از کتاب‌های گوناگون دیده میشد. در سمت چپ یک میز و صندلی راحتی کنار یک جام بزرگ سفید که درون آن پر از همان مایع قرمز رنگی که روبه‌روی خانه‌های بیرون دیده بود و غل غل میکرد، قرار داشت. به غیر از یک دست مبل قرمز و مشکی که وسط سالن قرار داشت چیز دیگری در آنجا دیده نمیشد.
در سمت چپ و کنار میز و صندلی و جام پله‌های مارپیچی قرمز رنگی وجود داشت، لایلا به سمت پله‌ها حرکت کرد اما با شنیدن صدای بلندی که از حیاط آمد سر جایش ایستاد. صدای خانم آلبیت در کل قصر طنین انداخته بود:
- مینی... مینی...کجایین؟
از در سالن خانم آلبیت وارد شد و با دیدن آن دو نفس راحتی کشید و با عجله به سمتشان آمد:
-شما کجایین آخه؟ خیلی طولش دادین، از وقت ناهار هم گذشته... تموم قصر رو تونستی ببینی؟
مینی کمی جلو آمد:
-خانم... به غیر از همین سالن جای دیگه‌ای رو ندیدیم... بیشتر لایلا خانم بیرون بودن و مشغول نکاه کردن قبرهای قبرستون ویلی بودن! قصر هم خیلی بزرگه و وقت خیلی کم!
-مشکلی نیست... فعلا بیاین بریم بعدا هم میتونی اینجا رو ببینی.
سپس دست لایلا را گرفت و با خود به سمت حیاط کشید و حتی وقت مخالفت کردن هم به او نداد...

img_20220807_132917_563_to2f.jpg

• او مانند جهنمی که در آتش میوسخت، درد نداشت، او خودِ جهنم بود 🕷‘      شیاطین سرخ

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

≈پارت شانزدهم≈

≈دژاوو≈

﹍﹍﹍﹍﹍﹍﹍
دنیز روبه‌روی آیینه ایستاده بود و با دقت به تصویر خودش خیره شده بود و هر چند لحظه یک بار به سمت بقیه برمیگشت و میگفت "خیلی زشت شدم، نه؟" و وقتی مخالفت بقیه را میدید بدون توجه به آنها به سمت آیینه برمیگشت و میگفت " خودم میدونم زشت شدم، نمیخواد بهم امید واهی بدین."
آیلا روی مبل تک نفره‌ای نشسته بود و با گربه‌ی سفید خانم آلبیت که از چند ساعت از کنارش جم نخورده بود، بازی میکرد و گه گاهی هم با ژینوس مشغول صحبت میشد.
ژینوس کنار لایلا روی مبل دو نفره‌ای نشسته بودند و هر دو مشغول دیدن کتاب‌های درون کتابخانه بودند. 

لایلا دستش را به سمت یک کتاب قطور که درست کنار دستش بود برد و آن را از کتابخانه بیرون کشید. دستش را به سمت وسط کتاب برد و آن را باز کرد. ناگهان دستی روی دستش قرار گرفت و مانع باز کردن کتاب شد. به سمت ژینوس برگشت. ژینوس اخم‌هایش را در هم کشیده بود و به او خیره شده بود.
-چیزی شده؟
-چرا به کتابای کتابخونه لبخند نمیزنی؟
لایلا بدون اینکه متوجه منظور او شود، ابروهایش را بالا داد.
-منظورت چیه؟
ژینوس کتاب را از دست او گرفت و آن را بست و روی میز گذاشت.
-منظورم کاملا واضحه، لطفا به کتاب‌های کتابخونه لبخند بزن!
لایلا دستش را طوری که انگار میخواست پشه‌ی مزاحمی را بپراند در هوا تکان داد و از جایش بلند شد تا لباس بلندش را صاف کند.

یک ساعت از زمانی که به قصر مِرمی وَمُلف رسیده بودند میگذشت و از همان لحظه‌ای که وارد قصر شده بودند چندین خدمتکار روی سر و صورتشان خم شدن بودند و همین پنج دقیقه‌ی پیش بالاخره از دست آنها خلاص شدند. از درون اتاق ماندن خسته شده بودند و میخواستند هرچه زودتر به میان مردمی که صدایشان را از همان فاصله‌ی دور طبقه‌ی چهارم تا طبقه‌ی اول، هم میشنیدند، بروند.

پنج دقیقه‌ی دیگر گذشت. ناگهان در اتاق باز شد و خانم آلبیت به همراه چهار خدمتکار وارد شدند. خانم آلبیت با لبخند به سمت آنها آمد:
-اگر آماده‌این بهتره بریم پایین، همه منتظر شما هستن.
هر چهار نفر لبخندی زدند و به همراه او و بقیه‌ی خدمتکارها از اتاق خارج شدند و به سمت پله‌ها روانه شدند. خانم آلبیت با تمام سرعتی که در خود سراغ داشت جلوی هم راه میرفت و پله‌ها را دو تا یکی پایین میرفت. از حرکات سردرگمش مشخص بود استرس دارد. پس از سال‌ها میخواستند جانشین جدید را اعلام کنند و او بسیار خوشحال بود. آخرین پله را هم پشت سر گذاشتند و بالاخرت مردم حاضر درون سالن را دیدند. همگی با لباس‌های سلطنتی زیبا و رنگارنگ در کنار یکدیگر ایستاده بودند و به آنها خیره شده بودند. خوشحالی را میتوانست به راحتی در چهره‌ی همه‌ی آنها مشاهده کنند. با آمدن آنها درون سالن، صدای دست و جیغ حاضرین بلند شد. 
سالن را به زیباترین شکل ممکن با ریسه‌ها و چراغ‌های نورانی تزئین کرده بودند و در گوشه گوشه سالن میزهای گرد پایه بلندی دیده میشد که روی آنها پر از نوشیدنی‌های مختلف بود.
چهار خدمتکاری که کنار خانم آلبیت ایستاده بودند و چهار سینی مختلف زیبا به دست داشتند به سمت میزی رفتند و آنها را روی میز قرار دادند.
خانم آلبیت روبه‌روی مهمانان ایستاد و دستش را بالا برد تا آنها را از سر و صدا کردن باز دارد و سپس شروع به صحبت کردن شد:
-همونطور که همه میدونیم امروز اینجا جمع شدیم تا جانشین‌های ملکه‌های پیشین رو اعلام کنیم. شهرهای ما سالیان سال بوده که هیچ ادارت کننده‌ای نداشتن و حالا امیدوارم با وجود ملکه‌های جدیدمون شهرهامون مثل قدیم آباد و زیبا بشن و بتونیم مردم جدیدی رو توی شهرهامون ببینیم. لطفا برای ادای احترام از جاهاتون بلند بشید.
همه‌ی کسانی که روبه‌رویشان ایستاده بودند از جایشان بلند شدند. خانم آلبیت به سمت آنها رفت و در کنارشان ایستاد و دخترها را تنها گذاشت. 
همگی دست‌هایشان را به حالت ضربدری روی سینه‌هابشان گذشاتند و تعظیم کوتاهی به آنها کردن و بعد دوباره صاف ایستادند. خانم آلبیت به سمت میزی که سینی‌ها روی آن قرار داشتند رفت و گردنبندی که درون اولین سینی بود را برداشت و به سمت دنیز آمد. گردنبند بلند قلب شکلی بود که یاقوت درشت آبی رنگی وسط آن به چشم میخورد. دنیز مجبور شد کمی خم شود تا خانم آلبیت بتواند گردنبند را درون گردن او میاندازد. بعد از آن همه‌ی مهمانان درون سالن تعظیمی به دنیز کردند و با صدای بلند جمله‌ی " خوش‌آمدید ملکه‌ی من."
خدمتکاری پشت سر خانم آلبیت می‌آمد و سه گردنبند باقی مانده را با خود حمل میکردند. خانم آلبیت گردنبند بعدی را برداشت. گردنبند یاقوت زرد رنگی بود که در میان دو تاج قفل شده بود. خانم آلبیت آن را به گردن آیلا انداخت و به سمت ژینوس رفت.
یک گردنبند مروارید دار بنفش رنگ که روی مرواریدی که در وسط آن بود را شاخ و برگ‌های نقره‌ای رنگی پوشانده بود، درون گردنش انداختد.
آخرین گردنبند را برداشت. یک گردنبند گرد بود که یاقوت آن به رنگ قرمز بود و با نور طلایی رنگی که از لوسترهای قصر به آن میخورد، درخشان‌تر له نظر میرسید. به سمت لایلا رفت و آن را به گردنش انداخت.
بعد از هر باری که خانم آلبیت گردنبندی را در گردن یکی از آنها مینداخت، مهمانان به آنها تعظیم میکردند و جمله‌ی "خوش‌آمدید ملکه‌ی من" را تکرار میکردند.
حالا که هر کدام گردنبند مادرهایشان را در گردن داشتند و ملکه‌ی این مردم بودند احساس میکردند جزوی از آنها هستند. حالا دیگر آنها کاملا به مردم حاضر در اینجا شباهت داشتند، کاملا به یکدیگر شباهت داشتند. همین فردا که از خواب بلند میشدند حتی ظاهرشان نیز به آنها شباهت داشتند.

مهمانان به شش دسته بیست تایی تقسیم شدند. سه دسته دختر و سه دسته پسر. یکی در میان از روی پله‌ها تا پایین پله‌ها ایستاده بودند و هر کدام بادبزن طلایی رنگی به دست داشت و آرام شروع به رقصیدن کردند. آرام با بادبزن‌ها خود را باد زدند و بعد آنها را به گوشه‌ای پرتاب کردند. یکی یکی از روی پله‌ها پایین آمدند و به صورت دسته‌ها دو نفره از هم جدا شدند و وسط سالن بزرگ قصر شروع به رقصیدن کردند.
افراد مسن‌تر روی صندلی نشسته بودند و به آنها خیره شده بودند که با شور و اشتیاق در حال رقصیدن بودند.
کم کم حس و حال آنها به ژینوس، آیلا، دنیز و لایلا هم نیز منتقل شد. از جایشان بلند شدند و همین که خواستند به سمت بقین بروند و به رقص مشغول شوند خانم آلبیت ناگهان روبه‌رویشان ظاهر شد. با نگرانی دستش را جلوی آنها تکان داد و گفت:
-هنوز کسی ازتون دعوت نکرده! نمیتونید تنهایی به سالن رقص برید.
هر چهار نفر نگاهی به یکدیگر انداخت و لبخندی روی لبشان شکل گرفت، همزمان روبه خانم آلبیت گفتند:
-اما ما که تنها نیستیم!
خانم آلبیت با تعجب به آنها خیره شد:
-اگر کسی ازتون دعوت کرده پس چرا من نمیتونم ببینمش؟
دخترها نگاهی بین یکدیگر رد و بدل کردند و ناگهان ژینوس دست لایلا و دنیز دست آیلا را گرفت:
-ما از خودمون دعوت کردیم!
سپس بدون توجه به داد و بیداد خانم آلبیت که آنها را از این کار بازمیداشت به سمت سالن رقص رفتند و به همراه بقیه مشغول رقصیدن شدند...

٭٭٭

img_20220807_132917_563_to2f.jpg

• او مانند جهنمی که در آتش میوسخت، درد نداشت، او خودِ جهنم بود 🕷‘      شیاطین سرخ

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
  • مدیر آگهی

≈پارت هفدهم≈

≈دژاوو≈

﹍﹍﹍﹍﹍﹍﹍﹍
ژینوس با عجله سبد پر از وسیله‌ای که در دست داشت را روی زمین رها کرد و دوباره به همان سمتی که از آن آمده بودند، برگشت تا چوبدستیش که روی زمین افتاده بود و در میان علف‌های سبز و بلند گم شده بود را پیدا کند.
آیلا در حالی که دستش را روی شکمش گذاشته بود و از درد آرام آرام ناله میکرد، به سمت تاب کنار حوض کوچک حیاط رفت و روی آن نشست.
دنیز موهای خیسش را با پارچه‌ی کوچکی که در دست داشت خشک میکرد و در زیر لب به بقیه بد و بیراه میگفت که آن را مجبور کرده بودند اینگونه خود را آزار دهد.
لایلا دو جام کوچک در بسته‌ را که یکی از آنها به رنگ آبی و دیگری به رنگ قرمز بود در دست داشت و آرام و با احتیاط به سمت آیلا در حرکت بود.

سه ماه از جشن به سلطنت نشستنشان میگذشت و اکنون آنها کاملا با زندگی جدیدشان عادت کردن بودند. به اینکه دیگر یک فرد عادی نیستند اکنون نه تنها فرد عادی‌ای نبودند بلکه ملکه‌های سرزمین‌هایی بودند که همه‌ی مردم شهرشان هر روز با امید به آنها خیره میشدند که یکی یکی کارها را راست و ریست میکردند.
بیست و یک سال بود که هر چهار شهر زیر نظر کسی اداره نمیشد و همین باعث شده بود به شهری تبدیل شوند که گویی مردگان در آنها زندگی میکردند.
از صبح روز جشن شروع به رسیدن به شهرها کرده بودند و دوباره دروازه‌های رسیدن مهمانان جدید را باز کرده بودند تا کنون پنجاه فرد جدید به آنها اضافه شده بود که با کمال میل آنها را تایید کردت بودند.

ژینوس بالاخره با چوبدستیش که آن را به دست داشت برگشت.
-باید بیشتر مراقبش باشی، دفعه‌ی بعدی که گم بشه پیدا شدنی در کار نیست!
ژینوس با پرخاشگری به سمت دنیز که این حرف را زده بود برگشت:
-چیکار کنم؟ هنوز عادت نکردم یه دونه چوب سی ثانتی توی دستم بگیرم و همه جا با خودم ببرمش.
لایلا که حالا جفت آیلا که شکمش را بی‌رمق ماساژ میداد، نشسته بود گفت:
-فکر کن یه کتابه! فکر کنم خیلی راحت‌تر بتونی نگهش داری.
ژینوس چشم‌هایش را در کاسه‌ی سرش چرخاند و به سمت آیلا و لایلا رفت:
-اون معجون آبی که بهت دادم رو بده بهش بخوره، امروز صبح بلند شدم و درستش کردم... مطمئنم تاثیر گذاره و حالت رو بهتر میکنه.
لایلا جام را به دست آیلا داد و آرام شروع به ماساژ دادن کمرش کرد. آیلا دستی به صورت رنگ پریده‌اش کشید و یک نفس معجون را سر کشید.

دنیز که پایین پایشان روی قالیچه‌ای نشسته بود گفت:
-امشب ماه کامل میشه یکم دیگه تحمل کنی حالت خوب میشه!
-خب، تونستین با زندگی جدیدتون کنار بیاین؟
ژینوس این را گفت و به دخترها نگاه کرد تا جواب‌هایشان را بشنود.
لایلا گفت:
-روز اولی که حالم بد شد و مجبور شدم خون بخورم و حالم بدتر شد رو هیچوقت فکر نکنم یادم بره. همین الانم مجبورم هر جا میرم یه تیکه از اون خون رو همراه خودم داشته باشم.
و با دستش به جامی که پر از مایه‌ی قرمز رنگی بود اشاره کرد.
دنیز با ناامیدی و افسوس سرش را تکان داد:
-من که هنوز عادت نکردم به اون دم ماهی مانند! انقدر حرکت کردن باهاش سخته که هر موقع از آب خارج میشم یه نفس راحت میکشم ولی همیشه هم که از آب میام بیرون مثل یه موش آب کشیده میشم... درست مثل الان!
دنیز سکوت کرد و دوباره با پارچه‌ی دورن دستش شروع به خشک کردن موهایش کرد.
آیلا که با خوردن معجون ژینوس، کمی حالش بهتر شده بود گفت:
-خودتون که میدونید هر ماه که به کامل شدن ماه نزدیک میشیم من خودم رو برای بدبختی آماده میکنم. همین الانم هنوز دلم داره پیچ میره و سرم حس میکنم روی گردنم نیست!
ژینوس با همدردی دستی پشت کمر آیلا کشید و گفت:
-روز اولی که ازم خواستن معجون‌های مختلف و درست کنم یا غیب و ظاهر بشم حس یه احمق بهم دست داده بود. مثلا من ملکه‌ی اون شهر بودم اما از همه کمتر بلد بودم، همین الانم خیلی توی انجام دادنشون ضعیفم.
لایلا لبخندی زد:
-ولی با این حال مهم اینه که هویت‌های اصلی خودمون رو پیدا کردیم!
ژینوس، آیلا و دنیز به معنای موافقت سرشان را بالا و پایین کردند. ژینوس به همراه لایلا و آیلا به سمت دنیز رفت و روی قالیچه کنار او نشستند و مشغول باز کردن وسایل ناهارشان شدند.
از زمانی که از فرانسکو آمده بودند و دیگر نمیتوانستند به دشت سرسبز همیشگی که هر جمعه به آنجا میرفتند، بروند، گوشه‌ای از حیاط قصر مِرمی وَمُلف را برگزیده بودند و هر جمعه آنجا کنار یکدیگر جمع میشدند.

چیزی از چیدن وسایل ناهارشان روی زمین نگذشته بود که صدای چندین نفر را که بلند آنها را صدا میکردند، آمد! سرشان را بلند کردند از آن‌طرف قصر و درست روبه‌رویشان پنج نفر به سمتشان در حال دویدن بودند. از چهره‌های رنگ‌پریده و نگرانشان مشخص بود که خبرهای خوشی ندارند. صدای بلندشان در هم آمیخته بود و تنها چیزی که میتوانستند بشنوند یک جمله‌ی کوتاه بود.
"اونا متوجه شدند"
هر پنج نفر به آنها رسیدند پس از گذشت مدت کوتاهی که توانستند خود را کنترل کنند و نفس کشیدن خود را به حالت عادی برگردانند یکی از آنها گفت:
-اونا فهمیدن... همه چیز رو فهمیدن... اعلام جنگ کردن... دیگه نمیتونیم کاری بکنیم.
دخترها با ترس از جایشان پریدند و جلوی آنها ایستادند، آیلا گفت:
-چیو فهمیدن؟ کیا؟ درست توضیح بدید.
یکی دیگر از آنها که اشک‌هایش با سرعت یکی پس از دیگری روی صورتش میریختند، گفت:
-مـ...مـ...مردم بالا... همین که فهمیدن شهرهای ما دوباره کسانی رو دارن که ازشون محافظت کنن اعلام جنگ کردن!
دخترها نگاه کوتاهی به یکدیگر انداختند. همگی مصمم بودند این از چهره‌هایشان مشخص بود. لایلا روبه خدمتکارها کرد و گفت:
-اگر اونا میخوان بجنگن مشکلی نیست... ماهم میجنگیم! اون موقع است که مشخص میشه کی قراره برنده‌ی این جنگ باشه...
سپس کفش‌هایش را به پا کرد و جلوتر از همه به سمت قصر به راه افتاد.
ژینوس همانطور که چوبدستیش را برمیداشت و کفش‌هایش را به پا میکرد روبه خدمتکارها گفت:
-اگر میشه این وسایل رو جمع کنید.
خدمتکارها تعظیم کوتاهی به او کردند و یک صدا گفتند:
-بله بانوی من!
ژینوس، آیلا و دنیز با عجله پشت سر لایلا به سمت قصر دیودند...

ویرایش شده توسط mahsabp4

img_20220807_132917_563_to2f.jpg

• او مانند جهنمی که در آتش میوسخت، درد نداشت، او خودِ جهنم بود 🕷‘      شیاطین سرخ

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

≈پارت هجدهم≈

≈دژاوو≈

﹍﹍﹍﹍﹍﹍﹍﹍﹍﹍
پنج روز از خبردار شدن مردم چهار شهر میگذشت و اکنون همه آماده‌ی جنگ بودند...آماده‌ی دومین جنگ بعد از بیست و یک سال اما فرق این جنگ با قبلی در آن بود که دیگر قرار نبود آنها لشکر شکست خورده‌ای باشند که ملکه‌های خود را از دست داده بودند و جز ناامیدی کار دیگری از آنها برنمی‌آمد. اکنون آنها چهار ملکه‌ی نترس، قوی و شجاع داشتند...کسانی که بدون کوچکترین ترسی جنگ را پذیرفته بودند و لشکریان خود را حاضر و آماده در حیاط قصر مِرمی وَمُلف جمع کرده بودند.
هر چهار نفر روبه‌روی آنها ایستاده بودند و با غرور به لشکریان خود خیره نگاه میکردند. به هزاران مردی که با زره‌ها و شمشیرهای مخصوص روبه‌رویشان ایستاده بودند.
ژینوس به سمت خانم آلبیت برگشت و گفت:
-نیازی نبود جدا از هم قرارشون بدید فکر کنم همشون توی حیاط جا میشدن، بهتر بود اگر به یکباره برای همشون سخنرانی میکردیم!
خانم آلبیت با تعجب به او خیره شد:
-منظورتون چیه خانم؟ دارید از چی حرف میزنید؟
ژینوس کاملا به سمت او برگشت و پشتش را به افراد حاضر پر حیاط کرد:
-منظورم خانم‌های داوطلبی هستن که میخوان توی جنگ شرکت کنن!
خانم آلبیت با چشم‌هایی که اکنون به اندازه‌ی یک سکه بودند به ژینوس خیره شده بود کم‌کم چهره‌اش در هم رفت طوری که انگار ژینوس حرف نامعقول و زشتی زده باشد به او خیره شد:
-منظورتون چیه بانوی من؟ شما میخواید زن‌های شهرهاتون رو که نماد نجابت، پاکی و ظرافت هستند رو توی این جنگ راه بدید و بذارید بجنگند؟ این دیوونگیه!
لایلا، دنیز و آیلا هر سه به سمت او برگشتند. آیلا با اعصبانیت آشکار و صدای بلندی گفت:
-خانم آلبیت چطور جرئت میکنید همچین حرفی بزنید؟ هر کسی که توی این شهر زندگی میکنه مجبوره برای دفاع از شهرش بجنگه!
خانم آلبیت که کم مانده بود اشک‌هایش سرازیر شود با صدای آهسته‌ای گفت:
-اما بانوی من حتی اگر شما هم راضی باشید مطمئنم اونها خودشون رضایت نمیدن که توی این جنگ شرکت کنند، زنها توی این جنگ؟ این حقارته!
دنیز با صدای بلند فریاد زد:
-همین الان هم پشت دروازه‌های قصر دارن درها رو مشکونن... فکر کنم اگر یکم گوش‌هاتون رو تیزتر کنید و خودتون رو به کری نزنید بتونید صداشون رو بشنوید!
-نمیتونم اجازه بدم... نمیتونم اجازه بدم این حقارت روی سرمون سایه بندازه...توی جنگ قبلی هم هیچ زنی نبود... فقط همه‌ی مردهای دهکده به جنگ رفته بودند.
ژینوس که اکنون از سر خشم میلرزید و همین خشم باعث شده بود موهایش در هوا پیچ و تاپ بخورد و دور او را هاله‌ای از نور بنفش پر کند، فریاد زد:
-بخاطر همین بود که بعد از چند روز توی این جنگ سرافکنده شدید...ملکه‌ها و پادشاهاتون رو کشتند و مجبور شدید وارث اونها رو به دست اون مردم بالا بزرگ کنید!
لایلا که اکنون از سر خشم زیاد چشم‌های سیاهش کاملا به رنک قرمز درآمده بود و کمی صدایش از حالت عادی کلفت‌تر شده بود، به سمت خدمتکارها برگشت و فریاد زد:
-دروازه‌ها رو باز کنید!

چیزی نگذشت که حیاط قصر مِرمی وَمُلف پر شده بود از زنانی که حاضر و آماده زره‌های خود را پوشیده بودند و شمشیر به دست با کمری صاف و چهره‌ای ثابت قدم به آنها خیره شده بودند. اکنون حبیاط قصر زیباتر به نظر میرسید. با هزاران مرد و زنی که روبه‌رویشان ایستاده بودند حتما آنها برنده‌ی این جنگ بودند.
لایلا، دنیز، ژینوس و آیلا که اکنون آرام شده بودند و بدود توجه به گریه‌های خانم آلبیت که پشت سرشان زار زار اشک میریخت با لبخند به حیاط قصر خیره شده بودند. اکنون برای سخنرانی احساس بهتری داشتند.

ژینوس لبخند پر از مهری روی صورتش نشاند و با صدای بلندی فریاد زد:
-امروز، همگی میدونیم چرا اینجا جمع شدیم...و همگی میدونیم هدفمون از این جنگ چیه...لطفا از خودتون محافظت کنید و تا پای مرگ برای شهرتون بجنگید!
پس از ساکت شدن ژینوس، دنیز شروع به سخت گفتن کرد:
-مردم ما! لطفا اقتدار و قوی بودن خودتون رو ثابت کنید...درست مثل همین الان که اینجا ایستادید توی جنگ هم اعتماد به نفستون رو از دست ندید...بعد از جنگ امیدوارم همگیتون رو توی جشن پیروزی ببینم!
-هنگامی که به تخت نشستیم انتظار چنین روزی رو داشتم اما مطمئنم شما توی این بیست و یک سال چیزهای زیادس آموختید که امروز و در این لحظه همه‌ی اونها روی هم انباشته شدن...لطفا کنار همدیگه بمونید و از همدیگه محافظت کنید!
آیلا بعد از زدن حرف‌هایش قدمی عقب رفت و لایلا کمی جلو آمد و شروع به سخن گفتن کرد:
-کسانی که من امروز اینجا میبینم...نمیدونم چی باید بهتون بگم فقط ممطمئنم که قراره همتون سربلند از این جنگ خارج بشید...کسانی که من اینجا میبینم نمیتونن شکست بخورن...امروز من یک لشکر شکست ناپذیر میبینم...لطفا کنار ما بمونید تا باهم از شهرهامون محافظت کنیم!
بعد از تمام شدن حرف‌های لایلا، هر چهار نفر دست‌های یکدیگر را گرفتند و با هم تعظیمی به مردم روبه‌رویشان کردند، همگی آنها با تعجب و لبخند به این صحنه خیره شده بودند، آنها افراد درستی را به حانشینی نشاندت بودند!
خانم آلبیت که دوباره برافروخته شده بود با خشم پشت سر دخترها که اکنون به داخل قصر روانه شده بودند حرکت میکرد و با صداس بلند آنها را صدا میزد:
-بانوی من! بانوی من لطفا! منظورتون از "لطفا کنار ما بمونید تا با هم از شهرهامون محافظت کنیم"چیه؟ شما که نمیخواید توی این جنگ شرکت کنید؟ شما ملکه‌های این سرزمین هستید!
لالیا به سمت او برگشت و با لبخند حرص دراری که روی لبش جا خوش کرده بود و مشخص بود برای حرص دادن خانم آلبیت است گفت:
-متاسفانه یا بهتره بگم خوشبختانه...ما میخوایم توی این جنگ کنار مردممون بجنگیم، بالاخره باید یه جایی از قدرتمون استفاده کنیم یا نه؟!
پس از زدن حرفش، هر چهار نفر روانه قصر شدند و خانم آلبیت که اکنون زانوهایش شل میشد و روی زمین می‌افتاد را به حال خود رها کردند.

img_20220807_132917_563_to2f.jpg

• او مانند جهنمی که در آتش میوسخت، درد نداشت، او خودِ جهنم بود 🕷‘      شیاطین سرخ

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

≈پارت نوزدهم≈

≈دژاوو≈

﹍﹍﹍﹍﹍﹍﹍﹍
اتاق در تاریکی فرو رفته بود، هیچ صدایی به غیر از صدای آرام نفس کشیدن ژینوس، لایلا، دنیز و آیلا به گوش نمیرسید. هر چهار نفر روی چهار تخت که کنار هم قرار گرفته بودند به خواب رفته بودند. خانم آلبیت نکذاشته بود امروز به شهرهای خودشان برگردند و به هزار زور جادو و طلسم‌های مختلف آنان را درون قصر نگه داشته بود به این امید که بتواند با چرب زبانی‌هایش آنان را راضی کند که در جنگ شرکت نکند، اما در نهایت که با شکست مواجه شده بود بدون زدن کوچک‌ترین حرف دیگری از سالن بیرون آمده بود و آنها را به حال خودشان رها کرده بود.
از حیاط اتاق نورهای مختلفی دیده میشد، ژینوس در خواب غلتی زد و از پهلوی رلست به پهلوی چپ چرخید طوری که صورتش روبه‌روی پنجره‌ی بزرگ‌ی بزرگ اتاق قرار گرفت. با افتادن نورها روی صورتش، چشمانش را در حالی که هنوز بسته بودند محکم روی هم فشار داد. با شنیدن صدای جیغی که از بیرون به گوش می‌رسید دیگر نتوانست بی‌تفاوت بماند و آرام روی تختش نشست در همان ناگهان محکم در اتاق باز شد و صدای جیغ گوش خراشی در اتاق طنین انداخت. با صدای جیغ خانم آلبیت هر چهار نفر کاملا هوشیار روی تخت نشستند و با تعجب و ترس به خانم آلبیت که اکنون به درون اتاق آمده بود، خیره شده بودند.

خانم آلبیت با ترس و لرز، در حالی که هنوز از جیغ کشیدن زیاد نفسش بالا نیامده بود روی صندلی کنار تخت دنیز نشست. دنیز کامل از روی تخت بلند شد و کنارش روی زمین نشست:
-چیشده خانم آلبیت؟ اتفاقی افتاده؟
-حـ...حمـ...حمله...کردن...حمله کردن!
همزمان با تمام شدن حرف خانم آابیت صدای منفجر شدن چیزی از حیاط قصر بلند شد. هر پنج نفر با ترس از جایشان بلند شدند، قلب‌هایشان با شدت زیادی درون سینه‌یشان میتپید و مشخصا صدای واضح‌شان به گوش می‌رسید. خانم آلبیت که با شنیدن صدای بمب جیغ بلندی کشیده بود اکنون هر دو دستش را روی گوش‌هایش گذاشته بود و با شدت زیادی گریه می‌کرد. هل پنج نفرشان بدون حرکت ایستاده بودند گویی با شنیدن صدای انفجار فلج شده بودند.
با شنیدن صدای دومین انفجار، دوباره به حالت عادی برگشتند و با عجله بدون توجه به گریه‌ها و جیغ‌های خانم آلبیت به سمت قسمت شمالی قصر دویدند. از زیرزمین پایین رفتند و وارد اتاق وسایل جنگی شدند. چهار زره مشکی رنگ، به دیوار آویخته شده بود که هر کدام متعلق به یکی از آنها بود. با عجله به سمت زره‌ها رفتند و به تندی لباس‌های سلطنتیشان را از تنشان در آورده و زره‌ها را به تن کردند. شمشیر‌هایشان را برداشتند و از زیرزمین خارج شدند، در این میان هیچکدامشان کوچک‌ترین سخنی به زبان نیاورده بود و فقط صدای انفجارهای پی‌درپی و صدای جیغ‌ها و فریاد‌های درون حیاط، سکوت بینشان را میشکست.
از چهره‌های ناراحت و این سکوت ناگهانی میشد فهمید که هیچکدام این جنگ را نمی‌خواستند و فقط مجبور شده بودند. آنها به هیچ عنوان نمی‌خواستند با کسی به جنگ بپردازند که بیست و یک سال در میانشان رشد کرده یودند، قد کشیده بودند و زندگی کرده بودند. اما اکنون باید با آنها جنگ می‌کردند و هر کدامشان را که کمی از حدش میگذشت به دیار باقی روانه می‌کردند.

از دور فرد زره پوش و قد کوتاهی را دیدند که محکم و با استوار به سویشان قدم بر میداشت، کمی که به او نزدیک‌تر شدند با دیدن صورتش با تعجب سر جایشان میخکوب شدند.
-خانم آلبیت!
خانم آابیت که حالا به آنها رسیده بود با کمی فاصله از آنها ایستاد و لبخند خجالت زده‌ای روی صورتش شکل گرفت:
-حالا که همه رفته بودن به جنگ، نتونستم به خودم اجازه بدم و توی قصر بمونم! بالاخره باید یه جایی از تواناییام استفاده کنم!
دخترها به روی او لبخندی زدند و در کنار هم به سوی حیاط قصر قدم برداشتند.
حیاط قصر پر از افراد مختلفی بود. نیمی از آنها شمشیر به دست به یکدیگر حملع میکردند، عده‌ای دیگر چوب‌دستی‌هایشان را جلوی رویشان گرفته بودند و با گفتن وردهای مختلف از خودشان دفاع می‌کردند. گروهی دیگر هر کسی که به سویشان حمله می‌کرد را روی زمین میخواباندند و با تمام وجود گاز محکمی به گردنش می‌زدند، افرادی دیگر با ناخن‌های بلند و پنجه‌ مانندشان روی سر و صورت بقیه خط می‌انداختند!
دخترها با عجله به سمت میدان جنگ دویدند. اکنون وقت خون و خون‌ریزی رسیده بود! همین که آنها وارد میدان شدند فضای پر از سر و صدا رفته-رفته آرام شد تا جایی که سکوت در حیاط قصر حکم فرما شد. چند لحظه‌ای به همین روال گذشت تا اینکه چند نفر فریاد زدند:
-خودشونن...ملکه‌های اینجان...بکشیدشون!
سپس دوباره همه چیز به روال قبل برگشت اما با این تفاوت که اکنون عده‌ای دور آن چهار نفر جمع شنه بودند و عده‌ی دیگری با شمشیر به آنها حمله می‌کردند. خانم آلبیت راه خود را از میان جمعیتی که دورشان جمع شده بود باز کرد و به سوی آنها آمد و با حرارت و صدای بلند شروع به سخت گفتن کرد:
-من میرم به کمک بقیه در قسمت جنوبی قلعه، لطفا...بهم قول بدین که...مراقب خودتون باشید‌.
دخترها با اطمینان سرشان را برایش تکان دادند و خانم آلبیت که هنوز با نگرانی به آنها خیره شده بود از آنجا دور شد.
با حمله‌ی دوباره‌ی مردم به هم دیگر ایستادن یک گوشه و دیدن جنگ را جایز ندانستند و وارد میدان شدند.

همین که میان آنها ایستادند کسی محکم با پشت شمشیرش به کمر دنیز ضربه زد که باعث شد دنیز روی زمین پخش شود. ژینوس، آیلا و لایلا که هنوز سر پا بودند به سمت آن فرد برگشتند و شمشیرهایشان را بیرون کشیدند. با دیدن آقای اسمیت صاحب نانوایی دهکده‌ی فرانسکو سر جایشان خشک شدند. خاطرات زمان کودکیشان را به خاطر آورده بودند.

"پاهای کوچک ژینوس آرام بر روی چمن‌های سرسبز روبه‌روی مغازه‌ی آقای اسمیت حرکت می‌کرد. آقای اسمیت که پشت سر ژینوس ایستاده بود، کمی کمرش را خم کرده بود و با دو دست بزرگش زیر بازوهای کوچک ژینوس را گرفته و بود و به آرامی او را وادار به راه رفتن می‌کرد.
لایلا، دنیز و آیلای کوچک روبه‌روی مغازه روی صندلی آقای اسمیت نشسته بودند و مشغول خوردن کیک شکلاتی بودند که آقای اسمیت به آنها داده بود.
آقای اسمیت با لبخند کمی سرش را بیشتر خم کرد و کنار صورت ژینوس گفت:
-خیلی خوب داری انجامش میدی، آفرین دختر قشنگم!"

دخترها شمشیر‌هایشان را پایین آوردند و بدون زدن کوچک‌ترین حرفی پشتشان را به او کردند و به سراغ چندین نفری رفتند که در روبه‌رویشان به آنها حمله کرده بودند. در میان راه دنیز را نیز از روی زمین بلند کردند.
آنها در میدان جنگ، می‌جنگیدند اما فکرشان جای دیکری بود. جایی میان کوچه پس کوچه‌های سرسبز دهکده‌ی فرانسکو! همانجایی که در هر کدام از آنها یک خاطره داشتند.
در میان کسانی که به آنها حمله می‌کردند آشناهای زیادی پیدا میشد، کسانی که زمانی مانند خوانده‌ی خودشان بودند! خانم آستن، خاله ماریا زن شیرفروش محله، آقای بنت که هر صبح برایشان صبحانه می‌آورد و حتی کاترین تنها دوستی که در دهکده‌ی فرانسکو داشتند!

img_20220807_132917_563_to2f.jpg

• او مانند جهنمی که در آتش میوسخت، درد نداشت، او خودِ جهنم بود 🕷‘      شیاطین سرخ

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

≈پارت بیستم≈

≈دژاوو≈

﹍﹍﹍﹍﹍﹍﹍﹍﹍
دیگر نمی‌توانستند آنجا بایستند باید به سمت جنوبی قصر میرفتند شاید کمی فقط کمی آشناهای کمتری را می‌دیدند. گویی تمام کسانی که از کودکی برایشان مهم بودند اکنون در این جنگ تن به تن شرکت کرده‌اند و از کشتن هیچکس هم دریغ نمی‌کنند.
هر چهار نفر همزمام به سمت یکدیگر برگشتند و بالاخره پس از ساعت‌های متوالی شروع به سخن گفتن کردند. آیلا گفت:
-بهتره بریم به قسمت جنوبی قصر... دیگه نمی‌تونم اینجا بایستم!
ژینوس، لایلا و دنیز هر کدام با یک "باشه"‌ی کوتاه موافقت خود را اعلام کردند.

با عجله خود را از میان جنگجوهای دو شهر، بیرون کشیدند و به سمت قسمت جنوبی قصر دویدند. صدای شمشیرها و داد و فریاد‌ها و جیغ‌های متعددی که به گوش می‌رسید، روی مغزشان رژه میرفتند. هیچ تاب و تحمل این همه سر و صدا آن هم در این وضعیت را نداشتند. پس از پنج دقیقه بدون وقفه دویدن به قسمت جنوبی قصر رسیدند. وضعیت این قسمت از قسمت شمالی قصر کمی بهتر بود اما این هم دست کمی از آن نداشت.

اولین کسی را که در بین آنها دیدند خانم آلبیت بود. با آن زره و شمشیر در دستش طوری می‌جنگید که همه را به تعجب انداخته بود. دخترها با عجله به سمتش دویدند و به کمک بقیه شتافتند. چندین بار نزدیک بود هر کدام از آنها با نیزه‌هایی که به سویشان پرتاب میشد زخمی شوند مه سرانجام خانم آلبیت آنها را نجات داده بود. در میدان مشغول جنگیدن یودند که ناگهان شخصی دستشامون را گرفت و به سوی گوشه‌ی خلوتی کشاند. با دیدن خانم آلییت با تعجب به او خیره شدند.

لایلا پرسید:
-چیشده خانم آلبیت؟
خانم آلبیت خون ریخته شده‌ای که بر اثر کشتن افراد روی صورتش ریخته بود را پا پشت دستش پاک کرد:
-همینجا بمونید! جنگ داره خطرناک میشه و مطمئنا اونا هدفشون شما چهار نفر هستید وگرنه به اینجا حمله نمی‌کردن!
ژینوس کمی به خانم آلبیت نزدیک شد و دستانش را درون دست گرفت:
-خانم آلبیت مطمئن باشید ما حواسمون کاملا هست.
دنیز نیز کمی به او نزدیک‌تر شد:
-درسته، ما کار اشتباهس نمی‌کنیم که شما رو نگران کرده باشیم.
خانم آلبیت لبخند بی‌رمقی زد و دستانش را از دست‌های ژینوس بیرون کشید:
-می‌دونم میتونید مراقب خودتون باشید اما لطفا یرای اولین بار یه حرف‌م گوش کنید.
دخترها دیگر چاره‌ای جز پذیرفتن حرف او نداشتند برای همین سرشان را به نشانه‌س موافقت با حرف‌ او کمی بالا و پایین کردند.
خانم آلبیت لبخند دیگری به آنها زد و با عجله از آنجا فاصله گرفت.
دخترها آرام به زیر ستون بلندی که کنارشان بود خزیدند و کنار هم نشستند. از آنجا میتوانستد خانم آلبیت را ببینند که چگونه با مهارت میجنگد.

لایلا گفت:
-با این حرف خانم آلبیت موافقت کردم چون دیگه نمیتونستم ببینم باید افرادی رو بکشم که از زمانی که بچه بودم کنارشون بزرگ شدم.
ژینوس، آیلا و دنیز نگاهشان را از خانم آلبیت گرفتند و به او دوختند.
آیلا گفت:
-راستش منم همینطور، وقتی کاترین رو دیدم که بهم حمله کرد و نزدیک بود با شمشیرش سرمو قطع کنه...دیگه نمیتونستم ادامه بدم.
ژینوس دستش روی صورت عرق کرده‌ای کشید:
-آقای اسمیت و وقتی دیدم تنها خاطره‌ای که یادم اومد همون روز جلوی نانوایی بود، فکر نکنم هیچوقت یادم بره.
دنیز یا ناراحتی و دلسردی گفت:
-حتی خاله الیزابت که همیشه مخالف جنگ بود هم اومده!
دیگر هیچ حرلی نزدند یا به زبان بهتر هیچ حرفی نداشتند که بزنند. دوباره نگاهشان را به سمت خانم آلبیت کشیدند اما هر چه به دور و اطراف نگاه کردند در میان مردم او را نیافتند.
-بچه‌ها خانم آلبیت کجاست؟
دنیز از سر جایش کمی خود را بالا کشید و دور و اطراف را خوب گشت چیزی نگذشت که فریاد زد:
-اونجاست...کنار مجسمه‌ی ملکه!
آنها با دیدن خانم آلبیت که بی رمق روی زمین افتاده بود و از شکمش خون قرمز رنگی بیرون زده بود، جیغی زدند از سرجایشان بلند شدند و به سمت او دویدند.
کنارش روی زمین نشستند و آیلا آرام سرش را بلند کرد و روی پایش گذاشت و ژینوس، دنیز و لایلا نیز کنارش روی زمین نشستند. اشک‌هایشام به نوبت یکی پس از دیگری روی صورتشان میریخت.
دنیز دست خانم آلبیت را درون دستش گرفت:
-خانم آلبیت چیشده؟ چه اتفاقی براتون افتاد؟
خانم آلبیت به صورت هر کدامشان یک لبخند بزرگ زد اما این باعث نشد رنگ پریدگی صورتش برطرف شود:
-چیزی نشده که! فقط یه نفر یه خراش کوچیک روی شکمم ایجاد کرده، همین!
لایلا که اشک از چشمانش سرازیر میشد گفت:
-کی بود؟ کدومشون بود؟
خانم آلبیت دست لایلا را گرفت:
-چه اهمیتی داره؟ به حرفام گوش بدید، تمام تلاشتون رو بکنید و...
خون زیادی از دهان خانم آلبیت خارج شد که باعث شد دخترها بیش از پیش زار بزنند.
-توی این جنگ... موفق یشید... امیدوارم زندگی خوبی داشته باشید و فرد لایقی رو به جای من بگذار...ید!
لب‌های خانم آلبیت از حرکت ایستادند، صورت رنگ پریده‌اش رنگ پریده تر شد، دستش که دست لایلا را گرفتع بود روی زمین افتاد و چشمان درشت و آبی رنگش به آسمان ابی بالای سرشان خیره ماند. آیلا آرام او سر او را روی زمین گذاشت و چشمانش را با دستش بست. هر چهار نفرشان با صورت‌هایی خیس از اشک کنار یکدیگر ایستادند و برای خانم آلبیت آرزوی خوشحالی کردند.
ژینوس به سمت آنها برگشت:
-حالا باید چیکار کنیم؟
آیلا که اکنون اشک‌هایش را از روی صورتش کنار می‌زد گفت:
-مشخصه که باید چیکار کنیم!
دنیز گفت:
-ما می‌جنگیم...
لایلا که هنوز کنار خانم آلبیت نشسته بود بلند شد:
-و شهرهامون رو نجات می‌دیم...همونطور که خانم آلبیت گفت...دیگه قرار نیست بهشون رحم کنیم!


≈پایان≈

img_20220807_132917_563_to2f.jpg

• او مانند جهنمی که در آتش میوسخت، درد نداشت، او خودِ جهنم بود 🕷‘      شیاطین سرخ

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B8%DB%

img_20220807_132917_563_to2f.jpg

• او مانند جهنمی که در آتش میوسخت، درد نداشت، او خودِ جهنم بود 🕷‘      شیاطین سرخ

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

picsart_08-16-04.54.43_o0df.jpg

img_20220807_132917_563_to2f.jpg

• او مانند جهنمی که در آتش میوسخت، درد نداشت، او خودِ جهنم بود 🕷‘      شیاطین سرخ

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...