رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

مطیع تو Fatemeh_14کاربر انجمن


Fatemeh14
 اشتراک گذاری

پیام توسط زهرارمضانی افزوده شد,

سطح قلم: C

• مطیع تو •  

2 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. رمان چطوره؟

    • عالی
    • خوب
      0
    • بد
      0


ارسال های توصیه شده

            •بسـم‌الله‌الرحمـن‌الرحـیم•

 

                     اسم رمان: 

                           • مطیع تو •

 

هدف : برای بهتر کردن طرز نوشتن و دیده شدن

نام نویسنده :  فاطمه‌فلکی @ Fatemeh14

ژانر:  تراژدی - عاشقانه

 

                       خلاصه:

راجب پسری به نام پندار که  زندگی خوبی نداره و‌ متاسفانه از نظر حمایت خانواده و اطرافیان محرومه. برای  امرار معاش خودش و داداش کوچولوش مجبوره  راننده  و خدمتکار بانوی عمارتی بشه که توش بوی خون و انتقام میاد  و غصه تلخی که در این رمان جریان دارد متعلق به اونه!

 

                         مقدمه:

هر آن ممکن دارد که قلبم از عشق تو بایستد! تو فرمانده و من اجرا کننده، تو  بی فا و  من مطیع، تو بی احساس و من مجنون. سر انجام ما چه دارد که این چنین می‌کنی با من لیلی شیرین سخن؟‌ حق ما انتقام خونین نبود گر چه شیرینی لبخند شیرین، بر دل فرهاد حسرت شد.

 

 

https://forum.98ia2.ir/topic/8223-مطیع-تو-fatemeh_14کاربر-انجمن/💛

 

نقد رمانم😊👍💕

 

 

ساعت پارت گذاری :  نامشخص

ویراستار: @ Paradise ( شما ویراستار هستید 

ناظر: @ Negin Yazdani99 ابزارک span

ویرایش شده توسط Paradise
مدیر ویراستار

هر آن ممکن دارد که قلبم از عشق تو بایستد! تو فرمانده و من اجرا کننده، تو بی فا و من مطیع، تو بی احساس و من مجنون. سر انجام ما چه دارد که این چنین می‌کنی با من لیلی شیرین سخن؟‌ حق ما انتقام خونین نبود گر چه شیرینی لبخند شیرین، بر دل فرهاد حسرت شد.

 

https://forum.98ia2.ir/topic/8223-مطیع-تو-fatemeh_14کاربر-انجمن/💛

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 79
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

photo_2021-02-23_18-09-51_mwe1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

قبل از شروع رمان لطفا قوانین رمان نویسی نودهشتیا رو مطالعه کنید، لینک تاپیک:

https://forum.98ia2.ir/topic/6513-قوانین-تایپ-رمان-پیش-از-نوشتن-مطالعه-شود/?do=getNewComment

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت *1*

 

صدای قیژ-قیژ این پنجره‌ی لعنتی رو مخمه! ای خدا این‌جا هم جا بود واسه ما کار پیدا کردی؟

بلند می‌شم و پنجره‌ رو با ضرب محکمی می‌بندم، اما صداش قطع نمی‌شه، وا! یعنی چی؟ در هم بسته‌است، پس این صدا مال چیه؟

بیرون رفتم و یه سر و گوشی آب دادم؛ اما هنوز اون صدا توی گوشم بود و نمی‌دونستم صاحبش کیه تا یه کتک مفصل از من بخوره! دستی روی شونه‌ام خورد و به همون سمت برگشتم.

- پندار، تو این‌جا چیکار می‌کنی؟

- م... من اومدم صدای کثافت این پنجره رو ببندم که‌...

- صدا از پنجره نیست! خانوم دارن گیتارشون رو برای نواختن آماده می‌کنند.

- خب الان؟ نصفه شب؟! 

- دخالت کردن تو کار خانوم می‌دونی چه عواقبی داره!

عصبی بودم، من حرف زور سرم نمی‌شد و این پیرمرد یه لاقبا به من میگه تو کار خانوم دخالت نکن؛ اه-اه!

چاره‌‌ای نبود، باید برمی‌گشتم به همون اتاقک چوبی کثیف تا شبم و صبح کنم.

***

- هی بلند شو، پاشو دیگه!

- چه مرگته؟!

نفس عصبی اون فرد ناشناس تو صورتم خورد و محکم یقه‌م رو گرفت. چشم‌هام و باز کردم و با...

ای وای. گند زدم رفت!

- ب... بخ... شید! قصد بدی نداشتم به... خدا!

- زودتر پاشو تا نزدم زنده و مرده‌ات و از جلوی چشمت رد نکردم.

محکم یقه‌ی لباسم و ول‌کرد و با ضرب به بالشت  خوردم. یه روزی از این کثافت یه انتقامی بگیرم من که مرغ‌های آسمون تا چهلمش براش عزا بگیرن! 

-  تنه‌لش پاشو!

با حرص بلند شدم و دکمه‌های لباسم و باز کردم. از اون اتاقک کوفتی بیرون اومدم و لب حوض رفتم. ای جانم، عجب عمارتی! به خودم قول میدم یه روز واسه خودم و ماهور همچین عمارتی و بخرم و با هم توش مثل این یزیدا زندگی کنیم. 

خنک‌های آب به صورتم خورد و وضوم و گرفتم. آقاجون می‌گفت صبح‌ها وضو بگیرم تا آخر شب خدا باهامه.

- اومدی استخر؟ یالا دیگه، خانوم دیرشون شده!

- اه باشه، اومدم!

دوباره برگشتم و توی اون ساک دستی کوچیکم دنبال یه پیرهن مشکی گشتم.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Paradise
☆ویراستاری Paradise☆

هر آن ممکن دارد که قلبم از عشق تو بایستد! تو فرمانده و من اجرا کننده، تو بی فا و من مطیع، تو بی احساس و من مجنون. سر انجام ما چه دارد که این چنین می‌کنی با من لیلی شیرین سخن؟‌ حق ما انتقام خونین نبود گر چه شیرینی لبخند شیرین، بر دل فرهاد حسرت شد.

 

https://forum.98ia2.ir/topic/8223-مطیع-تو-fatemeh_14کاربر-انجمن/💛

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت *2*

 

بالاخره پیداش کردم و پوشیدمش.‌باید این خانوم خانومی که این‌ها می‌گن و می‌رسوندم دانشگاه، هی روزگار!

وقت و تلف نکردم و در کسری از ثانیه بیرون رفتم! یادش بخیر، من هم واسه خودم آقایی بودم، تار-تار موهام رو ژل می‌زدم و درستشون می‌کردم تا تمیز و آراسته باشم. لباس‌هام از انواع و اقسام مارک‌ها و برندها بود. یه قیافه‌ی درست درمونم داشتم که الان...

الان هیچ کدومش برام نمونده! سوار بنزی شدم که روزها آرزوی داشتنش و داشتم، با تک بوقی که زدم یه دختر خیلی کوچولو از اون عمارت بزرگ سفید بیرون زدم. اوه! بادیگاردهاش تو حلقم...

- هی چی‌کار می‌کنی؟ بیا در و برای خانوم باز کن!

- با منی؟ 

- یالا، بیا دیگه.

از ماشین  بیرون زدم، در عقب و باز کردم. دلم نمی‌خواست بهش نگاه کنم و سرم پایین بود‌.

- سلام بده به خانوم!

- سلام و علیکم.

محکم به ساق پام ضربه زد و خم شدم. چرا این دیوونه زد؟ سلام دادم دیگه!

پوزخند روی لب‌های اون قول بیابونی‌ها روی مخم بود؛ آدم‌های این خونه چه مرگشونه؟!

- شرمنده بانو! خدمتکار جدید، یکم تازه وارده! شما عفو کنید...

دختره که اصلا تو این بادیات نبود و سوار ماشین شد. توی صورتش هم که اصلا هیچ چیز معلوم نبود، نه خوشحال نه غمگین.

بیخیال کاویدن صورت سفید خانوم شدم و سوار ماشین شدم.

- هی پندار!

- بله آقا؟

- وای به حالت دست از پا خطا کنی! فهمیدی؟

- حواسم بهشون هست!

بیا، این‌هم از خوبی ما! توی سکوت رانندگی کردیم و صدای ضعیفی به گوشم خورد.

- نگه‌دار لطفا! 

- نرسیدیم به دا...

- نگه دار!

با تحکم صداش یه جای مناسب پارک کردم و  که از ماشین  پیاده شد. ماشین و دور زد و  روی صندلی شاگرد نشست.

چی شد؟ چرا جلو نشست؟!

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Paradise
☆ویراستاری paradise☆

هر آن ممکن دارد که قلبم از عشق تو بایستد! تو فرمانده و من اجرا کننده، تو بی فا و من مطیع، تو بی احساس و من مجنون. سر انجام ما چه دارد که این چنین می‌کنی با من لیلی شیرین سخن؟‌ حق ما انتقام خونین نبود گر چه شیرینی لبخند شیرین، بر دل فرهاد حسرت شد.

 

https://forum.98ia2.ir/topic/8223-مطیع-تو-fatemeh_14کاربر-انجمن/💛

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت *3*

 

- منتظر چی هستی؟ راه بیفت!

- بله، چشم.

ماشین و روشن کردم و به سمت مقصد حرکت کردم! هنوزم توی بهتم که این رفتارها از این دختر اشرافی‌زاده بعیده و از همه عجیب‌تر این‌که مثل یه بچه شیطونی می‌کنه، مگه چند سالشه؟!

*نگا به قد دراز خودت نکن، دخترا هر چی کوچولوتر باشن سنشون بیشتره!*

- این‌ هم دانشگاه بفرمائید.

- باهام نمی‌آید؟

- من؟ شرمنده آقا اتابک توبیخم می‌کنه!

دستم و گرفت و دوباره با همون لحن کودکانش گفت:

- ای بابا، حالا تو بیا بریم! اون یالغوز نمی‌فهمه.

-  ‌...

- لطفا!

- م.‌..

- آفرین، پیاده شو!

هوفی کشیدم و از ماشین پیاده شدم، اما اون هنوز از داخل ماشین نگاهم می‌کرد.

- چرا نشستید؟ بیاید بیرون!

- اتابک راست می‌گفت تازه کاری؛ در و باید برام باز کنی!

پشت کله‌م و خاروندم و در و براش باز کردم. اون هم به طور خاصی از ماشین گرون قیمت پیاده شد.

اون جلوتر راه می‌رفت و منم پشت سرش بی‌حوصله و کلافه راه می‌رفتم‌. وارد حیاط که شدیم با بعضی از بچه‌ها سلام و احوال کرد و منم به عنوان "خدمتکار جدید" معرفی کرد. نمی‌دونم چرا از لفظ این کلمه از خجالت سرخ می‌شدم و انگار اعصابم بهم می‌ریخت.

درسته خدمتکارشم، اما من مجبورم!مجبورم که تو سن بیست و چهار سالگی کلفتی مردم و بکنم تا اون طفل معصوم راحت باشه. آره داداش کوچولوم رو میگم، ماهور خان هشت ساله، آخ من به فداش که دلم براش لک زده.

- تو بمون این‌جا تا من برگردم.

- شرمنده خانوم، کی برمی‌گردید؟

- هر موقع کلاسم تمام شد!

محکم پلک زدم و به ستون سالن تکیه دادم. ماشاءلله یه صندلی هم پیدا نمی‌شه آدم روش بتمرگه!

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Paradise
☆ویراستاری paradise☆

هر آن ممکن دارد که قلبم از عشق تو بایستد! تو فرمانده و من اجرا کننده، تو بی فا و من مطیع، تو بی احساس و من مجنون. سر انجام ما چه دارد که این چنین می‌کنی با من لیلی شیرین سخن؟‌ حق ما انتقام خونین نبود گر چه شیرینی لبخند شیرین، بر دل فرهاد حسرت شد.

 

https://forum.98ia2.ir/topic/8223-مطیع-تو-fatemeh_14کاربر-انجمن/💛

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت *4*

 

هر موقع توی سکوت  بودم یاد و خاطرم به گذشته می‌رفت به گذشته‌های لعنتی‌ام. اون‌جایی که تکیه‌گاه داشتم و برای خودم خان‌زاده‌ای بودم. اون موقع‌هایی که غم میون چشم‌هام معنی نداشت و پدری داشتم که کنارم باشه و مادری داشتم که نوازشم باشه.

اما الان چی؟! شدم "خدمتکار جدید" خانوم!

به حال خودم پوزخندی زدم و نگاهم به ته سالن افتاد. یه دختر داشت به سمتم می‌اومد و با اخم‌های در هم و قیافه‌ی طلبکارانه بهم زل زده بود.

*استغفرالله، این دیگه چشه؟*

به سرعت از کنارم رد شد و یه نفس عمیق کشیدم که دوباره برگشت و این دفعه کامل جلو‌ی روم   ایستاد.

- هوم؟

- استاد کجان؟!

- من چه‌ می‌دونم!

- تو چه‌ می‌دونی؟

- اوهوم!

با بی‌سیمی که توی دستش بود گفت:

-  انتظامات؛ سریعا بیاید طبقه دوم!

- مشکل شما چیه؟!

- ایستادی دخترا رو می‌پایی؟

- من چی‌کار به دخترا دارم، وایسادم این‌جا.‌‌‌..

*جلل خالق، این یارو رسما خله!*

- مشکلی پیش اومده؟!

 - نخیر شما بفرما، خودمون...

چشم‌هام و باز کردم و دیدم این دختره است، یا خوده خدا!

- خانوم، ایشون...

- موسوی، برو رد کارت! خودم با ایشون صحبت می‌کنم!

از دماغش دود بلند می‌شد و با صورت سرخی نگاهم می‌کرد که ندای مرگم رو می‌داد! 

این همون دختره نحیف کوچولوعه؟ این از منم بیشتر زور داره.

- برو خونه، خودم برمی‌گردم!

- من...

- هیس؛ به حسابت می‌رسم! 

یا سید عباس، خودت یه فرجی برسون! این من و نکشه، اون اتابک لعنتی این کار رو می‌کنه!

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Paradise
☆ویراستاری Paradise ☆

هر آن ممکن دارد که قلبم از عشق تو بایستد! تو فرمانده و من اجرا کننده، تو بی فا و من مطیع، تو بی احساس و من مجنون. سر انجام ما چه دارد که این چنین می‌کنی با من لیلی شیرین سخن؟‌ حق ما انتقام خونین نبود گر چه شیرینی لبخند شیرین، بر دل فرهاد حسرت شد.

 

https://forum.98ia2.ir/topic/8223-مطیع-تو-fatemeh_14کاربر-انجمن/💛

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت *5*

 

- خانوم کجان؟! چرا این‌قدر زود برگشتی؟

- خانوم گفتن من بیام این‌جا خودشون هم برمی‌گردن! 

- پسره‌ی خیره سر، یاد نگرفتی باید بگی خانم امر کردن؟ حتما خطایی کردی که خانوم نذاشتن باهاش برگردی!

هوف چه‌قدر حرف می‌زنه! یه پیرمرد زپرتی زبون داره اندازه قد من، عجب گیری کردیم‌ها!

- الو، سلام خانوم!

- ...

- چی؟ خدا مرگم بده کجایید شما؟!

- ...

- الان میایم! 

وقتی حیرون و سرگردون دیدمش یکم ترسیدم، بلائی سرش اومده؟ یعنی چی شده؟!

- بیا آتیش کن بریم!

دوباره زنگ زد و گفت:

- سلام آقا.

- ...

- آوین خانوم، آوین خانم باز هم بیمارستان...

- ...

- رفته بیمارستان...

- ...

- چشم- چشم!

گوشی رو قطع کرد و سوار ماشین شدیم. دوتا ماشین دیگه هم پشت سرمون راه افتادن.

- چیزی شده؟

دادی که بغل گوشم زد من و دو متر از جا پروند! واقعا رسماً دیگه لال شدم و خفه خون گرفتم. یعنی این دختره‌ی ریزه میزه این‌قدر براشون مهمه؟ نه ببین باز چه دست گلی به آب داده که این‌جوری براش می‌کنن.

- برو دست چپ!

بی‌حرف به حرف‌ها و دستورات این اتابک گوش می‌کردم تا مبادا سر من و به باد بده. یه جورایی مقصر هستم، اما خود خانم که حالا فهمیدم اسمش آوینه مقصرتره! 

اون دستور داد، من انجام دادم!

- دعا کن آقا نفهمه! وگرنه مثل گوسفند سرت و می‌بره!

- ...

- فهمیدی یا نه؟!

- ب... بله!

- یکم بگازون لعنتی!

پام و روی پدال گاز  بیشتر فشار دادم و به بیمارستان رسیدم. اتابک و اون چندتا بادیگارد غول پیکر دوان- دوان به سمت پذیرش رفت و اتابک خان پرسید:

- ببخشید خانم آوین توانا رو آوردن اینجا؟ 

- بله، اتاق صد و یازده!

دم اتاق صد و یازده توقف کردیم و اتابک در زد. بادیگاردا به شکل خاصی ایستادن.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Paradise
☆ویراستاری Paradise ☆

هر آن ممکن دارد که قلبم از عشق تو بایستد! تو فرمانده و من اجرا کننده، تو بی فا و من مطیع، تو بی احساس و من مجنون. سر انجام ما چه دارد که این چنین می‌کنی با من لیلی شیرین سخن؟‌ حق ما انتقام خونین نبود گر چه شیرینی لبخند شیرین، بر دل فرهاد حسرت شد.

 

https://forum.98ia2.ir/topic/8223-مطیع-تو-fatemeh_14کاربر-انجمن/💛

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت *6*

 

- سلام خانوم، خدا من و مرگ بده! باز حالتون بد شد؟

- بابام کجاست؟

- الان میرسن خدمتتون؛ منم گوشی از این راننده‌ی خیره سر می‌پیچونم برای این‌که مراقبتون نبود!

- به تنبیه نیاز داره.

عجبا! دختره‌ی آشغال، میگه برو خونه بعد می‌خواد تنبیهمم بکنه! چقدر دنیا کثیفه مثل این آدما. به درک، تهش یه کتک کاریه که منم اون و هزار بار تجربش رو داشتم. نشستم روی صندلی سالن و دست‌هام رو قائم صورتم کردم و دیگه از مکالمه اتابک خان و خانوم چیزی متوجه نشدم که چیزی نگذشت با صدای قدم‌های تندی سرم و بالا آوردم که...

دست محکمی توی صورتم خورد! داغی سیلیش من و برده بود توی بهت و تعجب، گونم حسابی گز- گز می‌کرد!

- پسره کثافت چه غلطی کردی دخترم به این روز بی‌افته؟ 

- ...

- جواب بده عوضی!

- آقا این‌جا بیمارستانه، آروم‌تر...

سریع از جلوی چشم‌هام رد شد و    داخل اتاق رفت. در اتاق باز بود و دیدم چجوری دخترش و بغل کرد. نمی‌دونم چی‌شد که با دیدن همچین صحنه‌ی قلبم به درد اومد! سزاوار کدوم گناه بودم که...

هعی! 

- بگیر این و برو برای خانوم چیز مقوی بگیر!

- پندار، لطفا بیا!

با قدم‌های سست رفتم کنارش و به پدر و اتابک خان اشاره کرد که بیرون برن، اون‌ها هم سریع اتاق و ترک کردن و رفتن.

کامل نشست روی تخت و موهاش رو پشت گوشش انداخت.

- صورتت چی‌شده؟

- هی... چی!

- از دروغ بدم میاد! می‌دونم که بابا توی صورتت زد‌، ولی بیخیال! میشه با این پول برام لواشک زردآلو و دو تا بسته شکلات تلخ و آب‌میوه پرتغال بگیری! 

پندار : چی؟ آقا و اتابک خان نمی‌ذارن.

دست کرد زیر لباسش و یه بسته پول بهم داد.

- ازت خواهش می‌کنم!

- م...

- آفرین، حالا برو!

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Paradise
☆ویراستاری paradise☆

هر آن ممکن دارد که قلبم از عشق تو بایستد! تو فرمانده و من اجرا کننده، تو بی فا و من مطیع، تو بی احساس و من مجنون. سر انجام ما چه دارد که این چنین می‌کنی با من لیلی شیرین سخن؟‌ حق ما انتقام خونین نبود گر چه شیرینی لبخند شیرین، بر دل فرهاد حسرت شد.

 

https://forum.98ia2.ir/topic/8223-مطیع-تو-fatemeh_14کاربر-انجمن/💛

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت *7*

 

فشار دستش باعث شد از اتاق بیرون بیام و نگاه اون دو مرد خشمگین رو به خودم متحمل بشم. همچین بهم نگاه می‌کنن که نه اعوذو بالله  می‌خوام خانوم و‌ به قتل برسونم.

***

- دوتا شکلات تلخ و لواشک زرد آلو...

-خب!

- چند تا آب‌میوه‌ی پرتغال هم لطف کنید!

- خدمت شما.

- چقدر تقدیم کنم؟

- قابل نداره میشه پنجاه و هفت تومن شما پنجاه و پنج لطف کنید!

ماشاءلله کم توقع هم نیست، پنجاه‌ تومن خورد و خوراک و چلسمه‌هاشونه! یادش بخیر یه بار واسه ماهور با پنجاه تومن یه کفش شیک گرفتم.

پول و دادم به فروشنده و از مغازه بیرون زدم. بیمارستان خیلی شیک و عجیبی بود! یعنی تا اون‌جایی که می‌دونستم بیمارستان‌های عادی همچین امکاناتی رو نداشتن!  شاید از این خصوصی اختصاصی‌ها باشه. اوهوم؛ پس حتما خانوم یه مشکل خاصی داره که میارن این‌جا تا معالجه بشه!

- کجا؟ کوری؟ اتاق از این وره! 

- ببخشید حواسم نبود، اجازه هست به داخل برم؟!

- تو پلاستیک چی داری؟ 

انگار یه سطل آب یخ روی بدنم ریختن! اگه محتویات کیسه رو می‌دید و اون شکلات‌ها و اون هله هوله‌ها رو می‌دید باید دو دستی قبر خودم و می‌کندم!

- اتابک بگرد کیسه رو...

- بابا!

- جانم عزیزم!

- پندار کوش؟

- بله خانوم؟

- بیا داخل دیگه!

- خانوم، آقا دستور دادن کیسه رو برای محض احتیاط بگردیم! 

- لازم نکرده، خودم این‌کار و انجام می‌دم! 

بعدش هم با اخم    اشاره کرد که  داخل اتاقش  برم.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Paradise
☆ویراستاری paradise☆

هر آن ممکن دارد که قلبم از عشق تو بایستد! تو فرمانده و من اجرا کننده، تو بی فا و من مطیع، تو بی احساس و من مجنون. سر انجام ما چه دارد که این چنین می‌کنی با من لیلی شیرین سخن؟‌ حق ما انتقام خونین نبود گر چه شیرینی لبخند شیرین، بر دل فرهاد حسرت شد.

 

https://forum.98ia2.ir/topic/8223-مطیع-تو-fatemeh_14کاربر-انجمن/💛

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت *8*

 

رفتم داخل که محکم در و بست! بعدش هم با غر- غر و با سرمی که به دستش بود، سمت تختش رفت. می‌خواست سرم رو بزاره سره جاش، اما نمی‌تونست و قدش نمی‌رسید! دلم می‌خواست از خنده منفجر بشم و بهش بخندم، اما نمی‌شد. یهو این هم مثل باباش جنی می‌شه و می‌زنه فکم رو پایین میاره!

- به جای این‌که تو دلت بهم بخندی بیا کمکم کن، لوس!

- بله چشم! 

خودش شروع کرد بلند- بلند خندیدن و من به جای این‌که بخندم با تعجب نگاهش می‌کردم. به چی خندید؟ به یه بله چشم؟ عجیبا غریبا! 

- وای من چقدر کوتاهم! مگه نه؟

در جوابش فقط تونستم به لبخند ملیح بزنم. چی می‌گفتم خب؟ خودش داره به خودش می‌خنده! سرمش و از دستش گرفتم و وصلش کردم به گیره‌ی کناریش که یکهو اومد کنارم ایستاد. چشم‌هام از شدت تعجب باز شد و سرش و روی کمرم گذاشت! 

- چقدر بزرگی تو!

- ...

-  واسم لواشک و خرت و پرت خریدی؟ 

داشتم از بهت و تعجب پس می‌افتادم! قلبم دیوانه وار می‌کوبید و نفس کشیدن برام سخت بود. همون دستای ظریف کشیده شد روی گوشم و و محکم کشید!  درد بدی توی گوشم پیچید.

- از سمعک استفاده نمی‌کنی؟ کری؟ 

- ب... بله؟

- برگرد این‌ طرف!

آروم عقب گرد کردم و اون نشست روی تخت و شاکی بهم خیره شده بود.

- ها؟

سوالی نگاهش کردم. این رفتاراش چه معنی میده؟ واقعا چرا باید همچین کاری بکنه؟ کیسه‌ها رو از دستم گرفت و اون‌هایی که توش کمپوت و آبمیوه بود رو زد کنار و سراغ پلاستیک هله هوله‌ها رفت.

- وای مرسی! عاشق اینام، ولی می‌دونی مشکل چیه؟ بابام نمی‌زاره من از اینا بخورم، حتی... حتی دوست داره خیلی سرد و خشک باشم و همیشه مثل خودش اخم و عبوس باشم، پندار...

منتظر نگاهش کردم که حرفش و بزنه!

- تو کمکم می‌کنی؟ می‌خوام از این‌ها و از این خانواده دور باشم، لطفا!

@ همکار ویراستار♥️

 

ویرایش شده توسط Paradise
☆ویراستاری paradise☆

هر آن ممکن دارد که قلبم از عشق تو بایستد! تو فرمانده و من اجرا کننده، تو بی فا و من مطیع، تو بی احساس و من مجنون. سر انجام ما چه دارد که این چنین می‌کنی با من لیلی شیرین سخن؟‌ حق ما انتقام خونین نبود گر چه شیرینی لبخند شیرین، بر دل فرهاد حسرت شد.

 

https://forum.98ia2.ir/topic/8223-مطیع-تو-fatemeh_14کاربر-انجمن/💛

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت *9*

 

فقط نگاهش می‌کردم، نمی‌دونم چرا قدرت تکلمم رو از دست داده بودم و نمی‌تونستم حرفی بزنم.

- می‌دونم ممکنه مثل امروز بابا باهات بد رفتاری کنه، اما بهت قول میدم که نزارم! اصلا می‌خوام همه وقتم و با هم بگذرونیم باشه؟ لطفا قبول کن!

لواشکش رو باز کرد و یه تیکه بهم داد!

- بیا این و بخور و بخند! 

بعدش هم خودش شروع به خندیدن کرد، منم به این دختر کوچولوی رو به روم خندیدم. عجب دختری بودها!

تقه‌ای به در خورد و خانوم خزید زیر پتو، من هم از اون‌جا دور شدم و رفتم گوشه دیوار ایستادم!

 

- بفرمائید! 

- دخترم، خوبی بابا؟

- بله...

 

عجب دختر مارموزیه‌ها، همین الان داشت برای من جنگولک بازی در می‌آورد، حالا صداش و خس‌دار می‌کنه و خودش و به مریضی می‌زنه، عجب!

- بابایی، می‌شه با پندار برگردم؟ خیلی پسر خوبیه! مثل یه رفیق امروز کمکم کرد.

آقا چنان برگشت سمتم که یه لحظه از طرز نگاهش ترسیدم.

- نه!

- با...

- همین که گفتم آوین! تمومش کن.

آوین چیزی نگفت و دوباره خزید زیر پتو، پدرش یه مرد قد بلند خیلی جذاب بود. موهای جوگندمی و چشم‌های سبز و ته ریش خوشگل. جالب بود که آوین یا خانوم اصلا شبیه‌شون نبود.

- سریع باش و بیا بیرون!

همراه با آقا بیرون رفتم که وقتی پام رسید به سالن یه چیزی محکم زیر گلوم رو فشرد.

دست محکمش نمی‌زاشت نفس بکشم و داشتم تقلا می‌کردم که ولم کنه، اما اون با چشم‌های خونی به فشار دستش بیشتر ادامه می‌داد و زیر دندونای کلید شدش گفت:

- فقط، فقط یک بار دیگه بفهمم رفتی مخ دختر من و بزنی یا زیر گوشش زر-زر بکنی اون وقت من می‌دونم با تو، فهمیدی؟!

جمله‌ی آخرش و بلند و محکم گفت که باعث شد بقیه هم به ما نگاه کنن! داشتم از بی‌تنفسی کبود می‌شدم و مویرگ‌های گونه‌هام گز- گز می‌کرد.

یهو دستش ازم جدا شد که شروع به سرف‌های شدید کردم.

@ همکار ویراستار♥️

ویراستار: @ هانیه.م

ویرایش شده توسط هانیه.م
☆ویراستاری هانیه.م☆

هر آن ممکن دارد که قلبم از عشق تو بایستد! تو فرمانده و من اجرا کننده، تو بی فا و من مطیع، تو بی احساس و من مجنون. سر انجام ما چه دارد که این چنین می‌کنی با من لیلی شیرین سخن؟‌ حق ما انتقام خونین نبود گر چه شیرینی لبخند شیرین، بر دل فرهاد حسرت شد.

 

https://forum.98ia2.ir/topic/8223-مطیع-تو-fatemeh_14کاربر-انجمن/💛

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۰

 

- پاشو جوون، برو کارهای ترخیص آوین بانو رو انجام بده و برگرد!

ای لعنت به این رسم زمونه! پیرمرد الدنگ داره می‌بینه دارم جان به جان آفرین می‌کنم، اما باز هم می‌خواد به دستورات کذاییش عمل کنم! چه‌قدر این‌ها روان آدم و به هم می‌ریزن!

- کر شدی؟ پاشو تنه لش!

به سختی از روی زمین بلند شدم و نگاهم افتاد به آقا که هنوزم به طرز خاصی خشمگین نگاهم می‌کرد و انگار که به خون‌ من بدبخت تشنه‌ست!

- ب... باید چی‌کار کنم؟

لعنتی سرفه‌های من هم تمومی نداشت.

- بیا این پول، این هم مدارک پزشکی خانم! یادت باشه بهشون بگو خانم آوین توانا مریض بخش تنفسی! فهمیدی؟

- بله.

پس بگو، حتما آسم داره! یادمه عمو‌ خشایار هم این بیماری و داشت، اما هیچ وقت بخاطرش  بیمارستان نیومد چرا؟ انگار اون روز که من و حسابی کتک زد بعدش با زنش رفتن بیمارستان، نمی‌دونم... شاید!

- هی آقا، حواستون‌ کجاست؟

- ببخشید؛ حالا مرخص می‌شن؟!

- خیر، باید پزشک همسرتون ‌بیاد!

- همسرم؟

- آقا حالتون خوبه اصلا؟ برای چی این‌جا هستید؟ مگه‌ نیومدید بیمارتون و‌ مرخص کنید؟!

- خانم‌ چه‌خبرتونه صداتون و انداختید تو سرتون؟ سوال پرسیدم جوابش با شما، دعوا نداشت!

با عصبانیت از پذیرش  بیرون اومدم و دوباره سمت اون‌ سالن رفتم که خانوم توش بستری شده بودن.

- چی‌شد؟ برگه ترخیص کو؟

- نداد.

- چرا؟ مگه نگفتی خانوم‌ این‌جان؟

ای وای نگفتم، باید به اتابک دروغ بگم وگرنه کارتون خواب می‌شم!

- گُ... فتم، اما قبول نکرد!

- اتابک، برو‌ خودت به کارها برس‌!

- چشم‌ اقا، اطاعت عمر.

***

- داداش...

- جان داداش؟

- چرا دیر به دیر میای دیدنم؟! این‌جا خسته‌ می‌شم.

-  شرمندتم به‌خدا داداشی، قول میدم تو‌ که خوب شدی بیارمت یه خونه شیک‌ و بزرگ، اگه بدونی چه‌ جای قشنگیه!

- واقعا؟

- آره، ولی شرط داره‌ها!

- پندارخان بسه دیگه ،ماهور جان نیاز به استراحت داره!

- دکتر تو رو خدا بزار ببینم شرطش واسه من چیه بعد خودم می‌فرستم بره به مولا!

من و  دکتر به حرف‌های بچگانه‌ی ماهور خندیدم و‌ خم شدم دوباره روی تختش گفتم:

@ همکار ویراستار♥️

ویراستار: @ هانیه.م

ویرایش شده توسط هانیه.م
☆ویراستاری هانیه.م☆

هر آن ممکن دارد که قلبم از عشق تو بایستد! تو فرمانده و من اجرا کننده، تو بی فا و من مطیع، تو بی احساس و من مجنون. سر انجام ما چه دارد که این چنین می‌کنی با من لیلی شیرین سخن؟‌ حق ما انتقام خونین نبود گر چه شیرینی لبخند شیرین، بر دل فرهاد حسرت شد.

 

https://forum.98ia2.ir/topic/8223-مطیع-تو-fatemeh_14کاربر-انجمن/💛

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۱

 

- شرطش اینه آقا ماهور باید سریع خوب بشه!

با ذوق سرش و تکون داد و منم پیشونیش رو بوسیدم و ازش به سختی خداحافظی کردم. داداش هشت ساله‌ی من چرا باید دچار تومور مغزی بشه اخه؟ الان به‌جای این‌که توی بیمارستان درد بکشه باید بچگی‌شو می‌کرد! 

حیف! حیف که حتی پول داروهاشم به سختی در میارم‌ چه برسه به عمل کردنش!

- مرد گنده نبینم بغض تو...

نیش‌خند زهر داری زدم‌ و چیزی نگفتم.

- پندار پول؟

- فعلا خبری نیست!

- من کمکت کنم بعدش تو...

- نه یزدان، تمومش کن‌ این بحث و... برای بار هزارم میگم که‌ من گدای پول تو نیستم که می‌خوای کمک کنی!

- باشه بابا چرا تخته گاز میری! اون‌قدر حرص می‌خوری چیزی بهت دادن؟ من هم تو عالم رفاقت سیزده سالمون بهت گفتم واست دوای دردی باشم.

چشم غره‌ی توپی بهش رفتم و اون هم پروتر از همیشه روشو برگردوند.

- چه‌خبر؟

- ...

- خیلی وقته نرفتم پیش مامان، میای بریم سر خاکشون؟

- ببینم چی می‌شه!

- چشمت و کی کبود کرده؟

وای نه فهمید! حالا چی بهش بگم قال قضیه کنده بشه؟!

- هی... چی!

شصتشو محکم کشید روی گونم و لایه‌ی از کرم سفید کننده رو پاک کرد!

-  من و دور زدی؟ پودر زدی زیر چشمت معلوم نشه رو گونت بادمجون کاشتی؟ بگو‌ کدوم بی... لا الله الا لله!

- چیزی نیست! باید برم، خداحافظ.

  @ همکار ویراستار♥️

ویراستار: @ هانیه.م

 

ویرایش شده توسط هانیه.م
☆ویراستاری هانیه.م☆

هر آن ممکن دارد که قلبم از عشق تو بایستد! تو فرمانده و من اجرا کننده، تو بی فا و من مطیع، تو بی احساس و من مجنون. سر انجام ما چه دارد که این چنین می‌کنی با من لیلی شیرین سخن؟‌ حق ما انتقام خونین نبود گر چه شیرینی لبخند شیرین، بر دل فرهاد حسرت شد.

 

https://forum.98ia2.ir/topic/8223-مطیع-تو-fatemeh_14کاربر-انجمن/💛

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۲

 

- پندار پندار، وایسا!

بی توجه به حرفای یزدان از بخش بیمارستان کودکان سرطانی اومدم بیرون و دم دانشگاه رفتم. خانوم تقریبا توی این یک هفته‌ای که گذشته بود با هم بهتر بودیم و‌ اون ‌همیشه به رفتارای کودکانش ادامه می‌داد، ولی من فقط می‌تونستم سکوت کنم. حتی خنده هم سهم من نبود! همون چندباری که آقا از من پذیرایی کرد واسه هفت پشت و جد و آبادم کافیه!

نمونه‌ش دیشب! به‌خاطر این‌که برف پاک کن و ناخودآگاه شکوندم بی‌قصد و غرض، هر بلایی که دلش خواست سر من آورد و اتابک و آوین خانم خنثی به کتک خوردنای من نگاه کردن.

قبلاها که بعد از مامان بابا، عمو خشایار منو می‌زد حداقل بچه‌هاش شیون و زاری می‌کردن که بهم رحم کنه، اما...

بسه دیگه، چه‌قدر می‌خوام به اون گذشته‌ی نحس فکر کنم؟! بیخیال ضبط آهنگ ماشین شدم و روشنش کردم و شروع کردم به سمت دانشگاه خانوم روندن؛ جعبه‌‌ی سیگارم رو از توی جیب لباس چهارخونه‌ی آبیم در آوردم و با تردید یکی رو آتیش زدم!‌ دوا و درمونم این چند روز و شب شده بود این زهرماری. اولین پک، دومین پک...

دیگه رسیدم دم دانشگاه و دیدم آوین داره هی این‌طرف و اون‌طرف و نگاه می‌کنه و با چشم دنبال کسی می‌گرده. براش بوقی زدم، اما اخم‌هاش و توی هم کشید و پسری کنارش اومد؛ از اون‌ پسرای مو فشن و قیافه بزی بود که لباس‌های پاره پوره‌ای پوشیده بود، ابرو هاش رو هم که مثل مامانش درست کرده بود، اه- اه چقدر بی‌ریخت!

- عشق جانم! چه‌قدر خوشگلی تو دختر!

آتیش گرفتم با حرفاش و از ماشین بیرون پریدم‌.

- زیادی داری حرف مفت می‌زنی.

- علی بیا بریم صاحبش اومد!

- پندار ولش کن.

ناخوداگاه صدام و با تحکم بردم بالا و‌ سره خانوم داد زدم که بره داخل ماشین، یه لحظه بغض عجیبی توی چشم‌هاش دیدم، اما بی‌توجه بهش یه مشت محکم  توی اون دماغ عملیش خابوندم.

فوش می‌دادم و خیلی‌ها سعی داشتن من و ازش جدا کنن، اما از قیافه‌ی این پسره‌ی یه لاقبا حالم بهم می‌خورد و دلم می‌خواست برای مزاحمت ناموس مردم درس حسابی بگیره. یکم دیگه که به تن و بدنش لگد زدم از دست مردم خلاص شدم و سمت ماشین برگشتم. با صورت رنگ پریده آوین مواجه شدم. انگار به سختی نفس می‌کشید و‌ داشت برای اکسیژن تقلا می‌کرد. محکم‌ بازو‌هاش و تکون‌ دادم و‌ گفتم؛

- خانوم- خانوم، جواب بده! نفس بکش! دختر با توام!

با دست‌های سست و‌ لرزونش از توی جیب کیفش یه اسپری تنفسی در آورد و اون و داخل دهنش فرو برد. اولین فشار، دومین فشار...

شروع کرد به تنفس‌های عمیق، ولی هنوز رنگش مثل گچ ‌بود از چیزی ترسیده بود!

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط هانیه.م
☆ویراستاری هانیه.م☆

هر آن ممکن دارد که قلبم از عشق تو بایستد! تو فرمانده و من اجرا کننده، تو بی فا و من مطیع، تو بی احساس و من مجنون. سر انجام ما چه دارد که این چنین می‌کنی با من لیلی شیرین سخن؟‌ حق ما انتقام خونین نبود گر چه شیرینی لبخند شیرین، بر دل فرهاد حسرت شد.

 

https://forum.98ia2.ir/topic/8223-مطیع-تو-fatemeh_14کاربر-انجمن/💛

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۳

 

- خوبی خانم؟

- راه بیوفت!

- چشم!

استارت ماشین و زدم و از جای پارک خارج شدم. نمی‌دونم چرا، ولی همش زیر چشمی یا از داخل آینه زل زده بودم بهش و می‌دیدم که چه‌جور داره سعی می‌کنه گریه نکنه.

- برو شرکت بابا!

- شرمنده ولی مَـ...

- برو بهت میگم!

اگه بازم به باباش بگه که ناراحتش کردم، مجبورم کتک‌های اون شب و به تنم بمالم! باید ازش معذرت خواهی می‌کردم یه خورده پاچه خواریش و هم می‌کردم و‌ تا از این موضوع‌ بگذره!

- برو‌ تو اون لاین به چپ به پیچ.

- ببخشید!

برگشت آروم نگاهم کرد که ناخودآگاه منم غرق مشکی چشماش شدم.

- هواست کجاست؟ تصادف میکنیم‌ها؟

سریع نگاهم رو ازش گرفتم و‌ تمام تمرکزم و به رانندگیم دادم.

- خواستم بابت جسارتی که امروز کردم من و ببخشید! اون پسره‌ی الدنگ وقتی مزاحمتون شد، منم زدم به سیم اخر آخه غیرتم نمی‌ذاشت که اون کثیف همش دور و بر شما بپلکه!

- تمومش کن؛ نمی‌خوام چیزی بشنوم پندار!

تحکم‌ صداش باعث شد لال لال بشم و بعد از چند دقیقه به مقصد رسیدیم.

***

- سلام دخترم.

- سلام بابا!

- اقور بخیر، چرا  این‌جا آوین جان اومدی؟

آقا با سر به من اشاره کرد که از اتاق برم بیرون، اما صدای داد آوین برق از سرم پروند.

- بمون پندار! 

- آوین؟ 

- بابا من و پندار به زودی با هم ازدواج می‌کنیم، خواستم بهتون خبر بدم که هوس نکنید من و عروس اون پسره عوضی بکنید!

- چی؟! چی کار می‌خوای بکنی؟

- بابا جان منو پِنـ...

آقا قندون و محکم کوبید رو زمین و‌ هر تیکه اش به یه طرف رفت، من هم توی بهت با دهن باز داشتم به جدال دختر و پدر رو به روم نگاه می‌کردم. حرف‌های آوین اکو می‌شد توی سرم و همش به فکر این بودم که چطور از این مخمصه خلاصی پیدا کنم!

- این پسره‌ی بی سر و‌ پا چی داره که مایکل نداره؟

- یه جو معرفت توی وجودش هست؛ که مایکل نداره!

- نکنه تو هم می‌خوای بری پیش مادرت؟

آوین جیغ زد و با اشک‌های ریخته روی گونش گفت:

- اره می‌خوام برم سینه‌ی قبرستون! تو هم مثل اون وحشیای زیر دستت منو بکش، اما من زن مایکل نمیشم!

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط هانیه.م
☆ویراستاری هانیه.م☆

هر آن ممکن دارد که قلبم از عشق تو بایستد! تو فرمانده و من اجرا کننده، تو بی فا و من مطیع، تو بی احساس و من مجنون. سر انجام ما چه دارد که این چنین می‌کنی با من لیلی شیرین سخن؟‌ حق ما انتقام خونین نبود گر چه شیرینی لبخند شیرین، بر دل فرهاد حسرت شد.

 

https://forum.98ia2.ir/topic/8223-مطیع-تو-fatemeh_14کاربر-انجمن/💛

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۴

 

آوین اومد سمت من و‌ با نگاهش اشاره کرد که بیرون برم. خودش رفت و در و محکم بست من هم برای این‌که اوضاع وخیم‌تر نشه برگشتم و تمام جسارتم و‌  توی نگاهم ریختم و گفتم: 

- آقا.

- ...

- به روح پدرم قسم می‌خورم که همین الان از تصمیم خانوم خبر دار شدم!

دستش و قاب صورتش کرد و من هم بیرون رفتم، منشی و بقیه داشتن به من نگاه می‌کردن منم ناچار سرم و انداختم پایین و راهم و‌ گرفتم و رفتم.

- منو خونه‌ی عمه ببر.

- ببخشید خانم، اما اون‌ حرفی که شما خدمت آقا گفتید رو من قبول ندارم! یعنی مخالفم!

- مگه‌ دست توعه؟!

چیزی نگفتم می‌دونستم الان عصبیه و نمیشه باهاش حرف زد. ناچار ماشین و روشن کردم و راهم و سمت خونه عمه کج کردم. توی راه صدای هق- هق عذاب آورش بلند‌ شد و شروع کرد به گریه کردن؛ منم ناخواسته ماشین و یه گوشه نگه‌ داشتم و‌ کامل  به سمتش برگشتم!

- خانوم، من شرمندتونم که‌ نمی‌تونم کاری براتون کنم! 

- تو به من قول دادی رفیقم می‌شی، اما هر روز سرد و خاکی باهام رفتار می‌کردی! یه نگاه خشک خالی بهم نمی‌کردی و من هر شب به فکر تو‌ می‌خوابیدم، بی احساس! نامرد!

- من نمی‌تونم با وجود سخت‌گیری‌های پدرتون‌ توقعات شما رو..‌.

بلند جیغ زد.

- من عاشقتم!

قلبم ایستاد؛ چی گفت الان؟ به من گفت؟ چشم‌هام از شدت تعجب گشاد شده بودن و‌ آب دهنم و با صدا از گلوم پایین دادم. این دختر عاشق خدمتکارش شده؟ مگه تمام ارباب‌ها آدمای بی‌احساس و خشمگین نبودن؟ مگه‌ ارباب‌ها فقط دستور دادن بلد نیستن؟ خدایا این چه‌ بلاییه سر من آوردی؟! خدایا خودت به داد من برس!

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط هانیه.م
☆ویراستاری هانیه.م☆

هر آن ممکن دارد که قلبم از عشق تو بایستد! تو فرمانده و من اجرا کننده، تو بی فا و من مطیع، تو بی احساس و من مجنون. سر انجام ما چه دارد که این چنین می‌کنی با من لیلی شیرین سخن؟‌ حق ما انتقام خونین نبود گر چه شیرینی لبخند شیرین، بر دل فرهاد حسرت شد.

 

https://forum.98ia2.ir/topic/8223-مطیع-تو-fatemeh_14کاربر-انجمن/💛

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۵

- پندار، دارم ازت خواهش می‌کنم! بیا و‌ فقط یه امضای کوچیک‌ پای اون‌ برگه بزن تا من شرعا و‌ قانونا زنت بشم. به خدا قول میدم دیگه هیچ وقت بهت کاری نداشته باشم! من زندگیم خیلی سخته... از بچگیم هیچ دلخوشی نداشتم و هیچ دوستی نداشتم و‌ هیچ شادی توی زندگیم‌ وجود نداشته. تو فکر کردی چون یه دختر اشراف زادم همه چیز دارم؟ نه پندار، من هیچ چیزی برای خودم و دل خودم ندارم. الان عاشق شدم! عاشق تو... تویی که نت‌های گیتارم رو براش کوک می‌کنم و شب‌ها به یادش دفترم و خط خطی می‌کنم!

کوله پشتیش رو محکم فشرد و گریه ‌کرد. من هم توی بهت و تعجب بهش خیره شده و بودم سعی داشتم حرفاش رو بفهمم، واقعا این‌قدر سختی کشیده؟ واقعا شاد نبود؟

- می‌شه قبول کنی؟ به‌خدا دختری نیستم که آویزونت بشم، اما بابام داره من و به زور زن یه آدم عوضی می‌کنه!

- خانـ...

- اسمم و صدا بزن.

- آوین، منم هم اون‌جوری که تو فکر می‌کنی نیستم! توی زندگیم‌ اون‌قدر عذاب کشیدم که وصف ناپذیره!

- پس بیا با عشقمون این عذاب‌ها و‌ تلخی‌ها رو از بین ببریم!

- نمی‌دونم چی بگم، اما من یه برادر کوچیک دارم. اون مریضه و من باید ازش مراقبت کنم. کار و بار درست حسابی ندارم و حتی یه مدرک تحصیلی درست حسابی ندارم!

- مهم نیست!

سکوت کردم، واقعا جوابی نداشتم که به این دخترک مظلوم بدم. از یه طرفی ماهور و خونه زندگی خودم میومد جلوی چشمم و از یه طرفی هم غیرتم اجازه نمی‌داد که این دختر ظریف زیر بار یه ازدواج اجباری بره. بدون حرف زدن شروع به رانندگی کردم. این دختر چطور تو این یک هفته عاشقم شده بود؟ من چی؟ لرزش قلب من هم نشون عشقه؟ یعنی منم عاشق این جفت حفره    سیاه توی چشم‌هاشم؟!

- می‌شه جلوی داروخونه نگه داری؟

- بله، ولی واسه چی؟!

- اسپریم‌ تموم‌ شده می‌خوام یکی بخرم، البته محض احتیاط!

لبخندی به صورتش پاشیدم و توی یکی از کوچه‌ها پیچیدم تا داروخونه‌ی مورد نظر و‌ پیدا کنم.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط هانیه.م
☆ویراستاری هانیه.م☆

هر آن ممکن دارد که قلبم از عشق تو بایستد! تو فرمانده و من اجرا کننده، تو بی فا و من مطیع، تو بی احساس و من مجنون. سر انجام ما چه دارد که این چنین می‌کنی با من لیلی شیرین سخن؟‌ حق ما انتقام خونین نبود گر چه شیرینی لبخند شیرین، بر دل فرهاد حسرت شد.

 

https://forum.98ia2.ir/topic/8223-مطیع-تو-fatemeh_14کاربر-انجمن/💛

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۶

 

نمیدونم چرا اما سرخی گونه‌هاش‌ و این سر به زیری‌هاش نشون از خجالتش می‌داد، انگار جاهامون با هم عوض شده و من احساس می‌کردم که ارباب اون هستم و اون هم مطیع من!

***

نیمه‌های شب بود و دوباره قیژ- قیژ گیتار آهنگ‌های خانم نه آوین، نمی‌ذاشت که آروم بخوابم. ناچار از خستگی بلند شدم و‌ توی حیاط سرک‌ کشیدم که ببینم نگهبانی کسی نیست اگه من و تنها با خانم ببینن بدبخت می‌شم.

- سرک کشیدن کار خوبی نیست!

با ترس برگشتم عقب و‌ دیدم با چشم‌های مشکیش که برق می‌زدن داره با خنده نگاهم می‌کنه. لبخند زدم و سرم و به نشونه احترام پایین انداختم، اون هم دقیقا کار من و انجام داد که ازش پرسیدم:

- چرا این کار و کردید؟

- چون‌ تو کردی!

- خب، من وظیفمه!

- الان که کسی نیست من هم پادشاه تو نیستم که هی می‌خوای ادای احترام بکنی. هر دوتامون دوتا آدمیم از جنس‌های مختلف و عقایدهای عجیب‌تر از خودمون، هیچ‌ کدوممون برتری نداریم پس نتیجه میگیریم که نباید این‌جوری کنی!

- باشه خانم دکتر!

خندید و گفت:

- موافقی قدم بزنیم؟!

یه خورده دور و برم و نگاه کردم که دوباره گفت:

- نترس؛ بابا رفته مهمونی، بقیه هم نیستن!

پلک‌هام و روی هم فشردم و با هم، هم قدم شدیم. اون جلوتر از من راه می‌رفت و مثل پرنسس‌ها با گوشه‌ی تونیکش ملکه‌وار راه می‌رفت و یکم به کمر مبارک قر می‌داد. منم که فقط رد سنگی و که بهش ضربه می‌زدم و‌ گرفتم. 

- پندار.

- بله؟

- چرا داداش کوچولوت مریضه؟ ماهور؟

- اسمش و از کجا می‌دونی؟

یه لحظه احساس کردم رنگ از رُخش پرید و رگه‌های ترس توی جفت چشم‌هاش پیله کرد، اما گفت:

- خودت گفتی!

شونه‌ای بالا انداختم و‌ حرفی نزدم.

- خب نگفتی، مشکلش چیه؟

با یکم مِن- مِن کردن شروع به تعریف کردن، کردم.

- خب، سرطان داره! تومور مغزی...

چشمای آوین باز شد و با صدای نسبتا بلندی گفت:

- مگه چند سالشه؟!

- امسال میره توی هشت سال.

ناباور دستش و گذاشت رو صورتش و بغضشو قورت داد.

- ای... شاءلله که‌ خوب می‌شه! غصه نخور.

- ایشاءلله!

 

ویرایش شده توسط هانیه.م
☆ویراستاری هانیه.م☆

هر آن ممکن دارد که قلبم از عشق تو بایستد! تو فرمانده و من اجرا کننده، تو بی فا و من مطیع، تو بی احساس و من مجنون. سر انجام ما چه دارد که این چنین می‌کنی با من لیلی شیرین سخن؟‌ حق ما انتقام خونین نبود گر چه شیرینی لبخند شیرین، بر دل فرهاد حسرت شد.

 

https://forum.98ia2.ir/topic/8223-مطیع-تو-fatemeh_14کاربر-انجمن/💛

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۷

- بیماریش خیلی سخته؟

- هی بگی نگی... 

- راه بهبودیش چی؟ خوب می‌شه؟

روم نشد که بهش بگم پول درمان ماهور و ندارم نمی‌تونه عمل کنه بخاطر همین گفتم:

- فعلا دکترش نظری نگفته!

- میشه ببینمش. 

- آره، حتما!

گوشیم و از ته جیبم در آوردم‌ و عکسی که خودم و ماهور دونفره داشتم و نشونش دادم اون هم با ذوق عکس‌هاش رو نگاه می‌کرد. 

- ماهور کثیف کاری نمی‌کنیا!

- باشه داداش، کچلم کردی!

غلتک و خوابوند به خمیر کیک و‌ با فشار سعی داشت خمیر و خراب کنه.

- لا اله الا الله، نگاه کن خرابش کردی!

- نخیرم؛ الکی رئیس بازی در نیار خیلی هم خوب درست کردم.

- ماهور...

- زهرمار، بزارش تو فر کم مخ من و بخور!

داشتم جلوی خودم و میگرفتم که به این‌طوری حرف زدن‌های این فسقلی بچه‌ نخندم، دیوونه‌ست این!

- پندار؛ الو کجایی؟

- بـ‌... بله؟

- تو هپروت رفتی...

- ببخشید هواسم نبود!

- اشکال نداره، بشین‌ رو این نیمکت تا برم سازم و بیارم با هم بخونیم!

- اَمـ...

- الان میام!

دوید و اون طرف باغ رفت. گوشیم ویبره می‌رفت و با دیدن شماره‌ی یزدان جواب دادم.

- سلام بی‌معرفت!

- علیکم و سلام!

- خوبی؟ چه‌خبر؟ همسرجان خوبه؟

- مرض و درد، همسرم کدوم قبرستونی بود؟

- نفرمائید! آوین خانم که ماشالله...

- یزدان خفه شو!

- باشه حالا، راستی فردا می‌خوایم بریم برای نی- نی تو راهیمون تخت و این خرت و پرت بگیریم‌ کی می‌تونی بیای؟

- من بیام؟‌

-‌ اره!

- من ننه‌ی بچم یا بابای بچه؟

- تو عموی بچه‌ای!

- برو بابا، خودتون برید به سلامت!

- پندار اذیت نکن بیا، اون‌جا دلت هم باز می‌شه.

- گفتم‌ که نمی‌تونم. 

- ای بابا، خب باشه! کاری نداری؟

- نه قربانت، خوش بگذره. خدافظ!

ویرایش شده توسط هانیه.م
☆ویراستاری هانیه.م☆

هر آن ممکن دارد که قلبم از عشق تو بایستد! تو فرمانده و من اجرا کننده، تو بی فا و من مطیع، تو بی احساس و من مجنون. سر انجام ما چه دارد که این چنین می‌کنی با من لیلی شیرین سخن؟‌ حق ما انتقام خونین نبود گر چه شیرینی لبخند شیرین، بر دل فرهاد حسرت شد.

 

https://forum.98ia2.ir/topic/8223-مطیع-تو-fatemeh_14کاربر-انجمن/💛

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۸

 

من و یزدان از همون بچگی با هم بودیم‌. من و یزدان و الهه؛ الهه الان زن یزدانه، چون‌ اون‌ها از همون‌ بچگی خاطرخواه هم بودن و الان هم یه پسر کوچولو تو راهی دارن. 

- من اومدم!

- خوش اومدی.

- بلدی گیتار بزنی؟!

- نه چطور؟

- همین‌طوری. حالا چی برات بزنم؟

- هر چی خودتو... خودت دوست داری بزن!

یکم‌ فکر کرد و توی گارد خاص خودش رفت. بعدش که یکم با گیتار ضرب گرفت شروع  به نواختن کرد‌.

- وقتی میای صدای پات،

از همه جاده‌ها میاد.

انگار نه از یه شهر دور، که از همه دنیا میاد.

تا وقتی که در وا می‌شه لحظه‌ی دیدن می‌رسه.

 هر چی که جاده‌ست رو زمین به سینه‌ی من می‌رسه.

ای که تویی همه کسم.

بی تو می‌گیره نفسم‌‌.

اگه تو رو داشته باشم،

به هر چی می‌خوام می‌رسم،

به هر چی می خوام می‌رسم.

عزیزترین سوغاتی، غبار پیراهنه تو.

عمر دوباره‌ی منه دیدن و بوییدن تو!

نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس می‌خوام.

عمر دوباره‌ی منی، تو رو واسه نفس می‌خوام.

ای که تویی همه کسم،

بی تو می‌گیره نفسم...

اگه تو رو داشته باشم.

به هر چی می‌خوام می‌رسم.

به هر چی میخوام میرسم، میرسم!

وقتی تو نیستی قلبم و واسه کی تکرار بکنم؟

گل‌های    خواب آلوده رو من واسه کی بیدار کنم؟

دست کبوترایه عشق واسه کی دونه بپاشه،

مگه تن من می‌تونه بدونه تو زنده باشه.

ای که تویی همه کسم بی تو می‌گیره نفسم،

اگه تو رو داشته باشم به هر چی می‌خوام می‌رسم...

 به هر چی می‌خوام می‌رسم.

***

نفسم رو آه مانند بیرون دادم. متوجه ‌گونه‌ی خیس آوین شدم و‌ ناخودآگاه دستم‌ و ‌بردم تا اون دونه‌های مروارید رو پاک بکنم، اما وسط راه دستم خشک شد. نباید خطا می‌کردم، نباید این‌قدر زود عشق واهی خودم رو بهش نشون می‌دادم، نباید‌ پا پس می‌کشیدم توی تصمیم!

- زیادی خوش میگذره آقا پندار؟!

با ترس از روی نیمکت‌ بلند‌ شدم و با چهره‌ی به خون نشسته اتابک خان رو به رو شدم!‌ نه، خدایا این یک خوابه!

- بانو شما به داخل برید.

- اتابک ولش کن!

دست برد سمت بادیگاردش اون هم یه کمربند ‌میخی خیلی کلفت و‌ محکم داد به دست اتابک، نه! بازم می‌خواد من و شکنجه کنه؟

- اتابک کاری به پندار نداشته باش!

اتابک با خنده‌ی مرموزش به یکی از افرادش با سر اشاره کرد و‌ اون هم سمت آوین رفت. توی یه حرکت اون و گرفت توی دستاش و بی‌توجه به جیغ و‌ دادها و تقلاهای آوین اون و  داخل خونه برد. صدای بلند خنده‌ی اتابک خان بلند شد. 

- که این‌طور!

دوباره خندید، من هم با استرس داشتم به اون کمربند میخی و‌ قیافه‌ای که به خون من تشنه‌ست نگاه می‌کردم.

ویرایش شده توسط هانیه.م
☆ویراستاری هانیه.م☆

هر آن ممکن دارد که قلبم از عشق تو بایستد! تو فرمانده و من اجرا کننده، تو بی فا و من مطیع، تو بی احساس و من مجنون. سر انجام ما چه دارد که این چنین می‌کنی با من لیلی شیرین سخن؟‌ حق ما انتقام خونین نبود گر چه شیرینی لبخند شیرین، بر دل فرهاد حسرت شد.

 

https://forum.98ia2.ir/topic/8223-مطیع-تو-fatemeh_14کاربر-انجمن/💛

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۹

 

- ببرینش انبار!

به کسری از ثانیه بادیگاردها زیر بغل‌هام رو گرفتن و‌ من و به اون ‌اتاقک تاریک بردن. دلم‌ می‌خواست نعره بکشم و بزنم تک تکشون و با خاک یکسان کنم، اما فقط از توی پنجره اتاقش به آوین نگاه‌ می‌کردم! اشک‌هاش رو از همون دور می‌دیدم که در حال ریزش هستن. دلم‌ می‌خواست داد بزنم‌ و بگم گریه نکن! دونه- دونه‌ی اون‌ اشک‌هات برای من حکم مرگ تدریجی و دارن!

یهو پرت شدم به سمت زمین و‌ محکم خوردم به یه جای سفت و‌ آسفالت مانند افتادم‌. دور تا دور اتاق رو چشم چرخوندم تا خواستم از سر جام بلند بشم لگد محکم به قفسه‌ی سینه‌م خورد!

- بتمرگ!

- لعنتی‌ها ولم کنید!

- اون‌ صدای نَکَرش و ببرید!

همه ریختن توی سر من بدبخت و‌ مثل خر کتکم زدن. من هم تا اون‌جایی که می‌تونستم ضربه‌هاشونو کنترل می‌کردم؛ اما تمام ساق دست‌هام نابود شده بود. اتابک دستش و بالا آورد و اون‌بادیگاردها دست از زدن من بی‌کس و کار برداشتن و‌ کنار رفتن. همون کمربند‌ میخی رو از روی اون‌‌ در چوبی برداشت و‌ با قدم‌های آروم به سمت من اومد.

- من کاری نکردم عوضی‌ها، چی از جونم می‌خواید؟!

- پاتو داری از گلیمت خیلی درازتر می‌کنی!

صورت اشک آلود آوین همش جلوی صورتم بود و رگ غیرتم متورم می‌شد. این دفعه هر چی توان داشتم و توی پاهام ریختم و از روی اون‌ زمین کذایی بلند‌ شدم.

سریع ‌رفتم جلوی اتابک‌ تا باهاش دست به یقه بشم، اما یهو‌ لباسم رو‌ یه نفر کشید و لباسم کاملا پاره شد. دست اتابک خان رفت بالا و‌ با مشت کوفته شد به صورتم و‌ احساس کردم تمام‌ دندون‌هام ریختن. بعدش هم اون‌ کمربند و محکم به کمرم زد. نعره‌هام به گوشه فلک کشیده می‌شد، اما غرورم بهم می‌گفت صورت اون دختر دلبر، فقط غم نگاه اون دختر دلبر... ضربه‌ی بعدی محکم‌تر به ساق پام خورد‌

ضربه بعد، ضربه بعدتر!

طوری شده بود که غم زمین غرق خون شده بود و تمام بدنم از جای اون میخ‌های محکم زخم شده بود. وقتی خود اتابک خان به نفس نفس افتاد بلند شد و از اتاق رفت. جونی تو تنم نمونده بود. چشم‌هام داشتن به سیاهی کشیده می‌شدن و...

ویرایش شده توسط هانیه.م
☆ویراستاری هانیه.م☆

هر آن ممکن دارد که قلبم از عشق تو بایستد! تو فرمانده و من اجرا کننده، تو بی فا و من مطیع، تو بی احساس و من مجنون. سر انجام ما چه دارد که این چنین می‌کنی با من لیلی شیرین سخن؟‌ حق ما انتقام خونین نبود گر چه شیرینی لبخند شیرین، بر دل فرهاد حسرت شد.

 

https://forum.98ia2.ir/topic/8223-مطیع-تو-fatemeh_14کاربر-انجمن/💛

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۰

 

چشم باز کردم‌ و دیدم هوا گرگ‌ و‌ میش شده. گوشیم رو روشن کردم‌ دیدم ساعت هفت صبح رو نشون میده! از دیشب تا حالا تو  این انبار مثل یه مرده افتادم؟ حتی  این بیرحم‌ها من و از جام بلند نکردن؟

به سختی روی دست‌هام فشاری آوردم و بلند شدم؛ کف پای چپم حسابی سوز می‌زد و‌ لباس‌هام روی زخم‌های دور کمرم می‌خراشید و داشتم‌ از درد و سوزش  جان به جان آفرین تسلیم می‌کردم! 

- پندار، پندار!

صدای آوین‌ من و به خودش جلب کرد و‌ وسط  حیاط ایستادم و عقب برگشتم. دیدم‌ داشت به طرف من‌ می‌دوید و اول تا نگاهش خورد بهم تعجب و‌ ناباوری توی نگاهش مشخص شد!

- ببخشید... تقـ... صیر من شد!!

- برو‌ خونه! میترسم‌ دوباره بیان؛ برو.

- نه وایسا!

- برو‌ آوین‌، چی از جونم می‌خوای؟ وضعیتم رو می‌بینی؟ نکنه به‌ مزاج خانوم کتک خوردن من خوش اومده؟

- پندار!  این چه حرفیه داری به من می‌زنی؟ من چرا باید از کتک خوردن و اذیت شدن تو خوشحال بشم؟!

بدون‌ توجه به آوین راهم رو ادامه دادم و‌ لنگ لنگان به سمت اتاق سوت و‌ کور خودم رفتم‌ صدای قدم‌هاش و‌ پندار- پندار گفتن‌هاش رو‌ می‌شنیدم، اما واقعا دیگه نمی‌تونستم به سمتش برگردم! دلم براش پر می‌زد، اما نمی‌تونستم، نمی‌تونستم  که  برگردم چون برای هر دومون بد می‌شد!

- پندار حداقل  وایسا زخمات رو خوب کنم.

در و‌ باز  کردم‌ و رفتم داخل اتاق، آوین پشت در هی صدام می‌زد. من هم لباس پاره  رو از تنم کندم و توی سطل زباله پرتش کردم.

- ببخشید!

- دارم لباس عوض می‌کنم!

- نمی‌بینم راحت باش.

چشم چرخوندم و‌ جلوی آینه رفتم. یه لحظه این هیولای خونی رو به روم رو نشناختم! خدای من، من این شکلی شدم؟!  چشم‌هام کبود و سرخ‌ و‌ گوشه‌های لبم نشون از خون مردگی‌های عمیق می‌داد. گوشه‌ی پیشونیم هم یه خراش بزرگ‌ خودنمایی می‌کرد!

رکابی خاکستریم رو به سختی توی تنم کردم، اما خم به چهره نیاوردم و جلوی روشویی رفتم. با آب تمام سر و صورتم و رو تمیز کردم. آوین هم تکیه‌ داده بود به ستون‌ و نگاه می‌کرد.

هی بگی نگی قیافه‌م بهتر از اون هیولای جلو‌ی آینه شده بود و خون مردگی‌ها از بین رفته بودن. حالا مجبورم از این کرم پودرهای سفید کننده زیر چشمام بزنم که حداقل کبودی‌هاشون  نمایان نباشه!

ویرایش شده توسط هانیه.م
☆ویراستاری هانیه.م☆

هر آن ممکن دارد که قلبم از عشق تو بایستد! تو فرمانده و من اجرا کننده، تو بی فا و من مطیع، تو بی احساس و من مجنون. سر انجام ما چه دارد که این چنین می‌کنی با من لیلی شیرین سخن؟‌ حق ما انتقام خونین نبود گر چه شیرینی لبخند شیرین، بر دل فرهاد حسرت شد.

 

https://forum.98ia2.ir/topic/8223-مطیع-تو-fatemeh_14کاربر-انجمن/💛

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۱

 

- ازت معذرت میخوام!

-‌ تو چرا؟!

- چون‌تو‌ بخاطر عشق من داری این همه عذاب میبینی...

از اینکه از کلمه عشق استفاده کرد توی دلم‌ یه چیزی قیلی ویلی رفت. دوست داشتم این دختر شیطون و‌مهربون توی قلبم رو برای خودم داشته باشم‌ و‌ همیشه برای خودم باشه. اما باید غرورم رو‌حفظ میکردم! غرور و‌عشق. چقدر عجیب. بین این دوتا گیر کردم و نمیدونم راه و‌چاه کودومه.

- لباست دوباره خونی شده!

- کو کجاش؟؟

به کمرم اشاره کرد و منم کلافه پوفی کشیدم و دوباره رفتم سمت‌ کمد کوچولوی لباس هام.

- هر چی لباس بپوشی بازم خونی میشه. اون زخم الان بازه و همش داره خون میاد پس پسر خوبی باش بیا با این وسایل‌برات پانسمانشون کنم.

- کمک اولیه ندارم!

- من دارم.

مثل بچه‌های ۴ساله داشتیم باهم لج و لجبازی میکردیم. ناسلامتی ۲۲سالم بود و بازم‌با معشوقه خودم اینجوری حرف میزدم. به سختی رکابی خونیم رو از تنم کشیدم بیرون و بهش اشاره کردم اونم با اینکه خیلی ناراحت بود اما به سختی لبخند‌ زد و اومد‌ پشتم‌ نشست.

- حالا از این چیز میزای دکتری سرت میشه اوین خانوم؟

- شرمنده آ ببخشیدا. دارم رشته پزشکی ترم اخر میخونم.

شوتی کشیدم و خندید. أخ من به فدای اون‌خنده های قشنگت دختر اربابی. چه واژه قشنگی! دختر اربابی!! 

- آخ یواش.

- ببخشید بتادین یکم سوز میزنه‌ بهشون. تحمل کن.

یکم که‌ گذشت کارش تموم شد دستاشو با پنبه پاک کرد و گفت

- صورتتم زخم داره.

- نه‌اینا سطحین چیز خاصی نیستن!!

- نه‌ آخه گوشه لبت...

اشاره کرد به لبم که دست زدم و دیدم خون اینم داره ازش میریزه! باز هم پوفی کشیدم و توی دلم گفتم حالا باید آبروی مارو جلو عشقم میبردی؟ صدای خندش بلند ظد و گفت

- اشکال نداره حالا. 

گیج و منگ بهش نگاه کردم و گفتم

- چی؟

- بلند فکر کردی!!

و‌دوباره بلند بلند خندید. منم از خنده های قشنگش لبخند محوی روی لبام نقش بست‌ اونم یه چسب زخم عادی بست و از جاش بلند‌شد.

- من دیگه برم! توهم بخواب. خوب بخوابی! 

- آوین..

برگشت به سمتم و سرشو انداخت پایین بعدشم با خجالت گفت

- بله؟؟

چند‌قدم بهش نزدیک شدم و توی دلم قربون صدقه اش میرفتم!

- توهم مراقب خودت باش؛ خوب بخوابی!

به سختی سر بلند‌کرد و لبخند دلربایی به صورتم پاشوند و از اتاقک بیرون رفت. منم تشک و بالشتم رو یه گوشه پهن کردم و نشستم روش! نمیتونستم دراز بکشم چون زخمام آتیش میگرفتن و عجیب میسوختن! حالا به هر مکافاتی که شده به روی شکم‌ دراز کشیدم و‌ خوابیدم.

ویراستار: @ زهرا بانو

ویرایش شده توسط همکار ویراستار
تعویض ویراستار

هر آن ممکن دارد که قلبم از عشق تو بایستد! تو فرمانده و من اجرا کننده، تو بی فا و من مطیع، تو بی احساس و من مجنون. سر انجام ما چه دارد که این چنین می‌کنی با من لیلی شیرین سخن؟‌ حق ما انتقام خونین نبود گر چه شیرینی لبخند شیرین، بر دل فرهاد حسرت شد.

 

https://forum.98ia2.ir/topic/8223-مطیع-تو-fatemeh_14کاربر-انجمن/💛

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۲

 

چند روز بعد...

 

حرفای یزدان رو‌نمیفهمیدم! اینقدر عصبی بودم که اگه یه کلمه دیگه حرف اضافه میزد تمام دندوناشو توی دهنش خورد میکردم!

- داری با کی لج میکنی؟!

- یزدان میشه اینقدر رو‌مخ نری؟!

اونم مثل من صداشو برد بالا و‌گفت

- نخیر که نمیشه! من نمیزارم با جون ماهور بخاطر غرور مسخرت بازی کنی. ماهور تو این هفته چه با پول تو چه با پول من عمل میکنه فهمیدی!؟

- نخیر نمیفهمم. ماهور گدای پول تو نیست که تو میخوای اونو عملش کنی.

- تو فقط سرت درد میکنه برای همالی کردن واسه اون‌دختره و‌باباش وگرنه تو به فکر ماهور نیستی!

با این حرفش آتیشی شدم و یکی محکم کشیدم زیر گوشش! الهه هین بلندی کشید و ‌اومد جلوی من و‌گفت

- پندار بسه! چرا اینکارو با خودتون میکنید؟ الکی الکی زرای خودتون اعصاب خوردی درست میکنید؛ یزدان توهم تمومش کن!

- چجوری تمومش کنم عشق من؟ اون بچه زبون بسته داره گوشه اون بیمارستان طلف میشه اونوقت این اقا هنوز نتونسته ۲۰میلیون جمع کنه برای اون‌عمل کذایی!!!

- باشه یزدان جان تو به خودت مسلط باش با داد و‌بیداد چیزی درست نمیشه!!

 

احساس حقارت میکردم! از حق نگزریم حرفای یزدان درست بود اما؛ من‌ اون‌ پول و جمع میکنم حتی اگه شده گدای هم میکنم اما نمیزارم که یزدان به خودش و خانوادش فشار بیاره و پول عمل ماهور رو بده. بی خداحافظی از خونشون زدم بیرون و بی نتوجه به پندار- پندار کردناشون‌ دستی برای تاکسی تکون دادم! آوین هم از اون روز رفته بود‌ مسافرت و من و‌بقیه خدمتکارا فقط توی عمارت بودیم! عمارت بزرگ کلی کنیز و خدمتکار میخواد که اتاقک ته حیاطم رسیده به من‌ تا توش زندگیه کوفتیمو ادامه بدم‌ اما؛ حیفا صد حیف که نه تن سالم داداشم رو‌دارم؛ نه‌کس و‌کار درست حسابی که حداقل پشتم به اون ها گرم‌باشه

هر آن ممکن دارد که قلبم از عشق تو بایستد! تو فرمانده و من اجرا کننده، تو بی فا و من مطیع، تو بی احساس و من مجنون. سر انجام ما چه دارد که این چنین می‌کنی با من لیلی شیرین سخن؟‌ حق ما انتقام خونین نبود گر چه شیرینی لبخند شیرین، بر دل فرهاد حسرت شد.

 

https://forum.98ia2.ir/topic/8223-مطیع-تو-fatemeh_14کاربر-انجمن/💛

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۳

 

- اقا کجا برم؟

- خیابون شهران اول.

 

باید میرفتم بانک تا ببینم میتونم وامی چیزی جور کنم. به قول یزدان نمیشد دست روی دست گذاشت و داداشم داره هر روز ضعیف تر از قبل میشه!

.

.

.

.

.

- شرمنده! با شرایطی که شما دارید؛ معذوریم نمیتونیم وام بهتون بدیم!

- باشه ممنون؛ خدانگهدار...

 

با کوله باری از نا امیدی از این بانکم زدن بیرون. از صبح این ۸ اُمین بانکیه که میرم و میگن که وام به من و امثال من تعلق نمیگیره! نگام افتاد به پولام که فقط ۱۰تومن بیشتر نمونده بود. با این پولم تا دو متر جلو ترم منو نمیبرن؛ باید‌ پیاده برم! 

داشتم میون مردم قدم میزدم و غرق افکارم بودم؛ خدایا توکه الَرحْمُ و الراحِمینْی! تو که بخشنده ای؛ یه راهی بزار جلو پای من؛ بهم بگو‌ الان چه غلطی کنم که اون بچه زبون بسته خوب بشه سره پا بشه! بهم بگو با این دل عاشق و بی کس چیکار کنم؟! واقعا چقدر سخته هیچ کس و نداشته باشی و‌به خدایی پناه ببری که نه شونه ای داره برای مرحم بودن و نه زبونی داره برای دلداری. 

چشم باز کردم و دیدم رسیدم دم عمارت. عمارت آرزو هایی که مطمئنم خودمو آوین باید همینجا چالشون کنیم. از اون شب اتابک خان و آقا مثل نگهبانا دور آوین بودن و فقط روزایی‌که آوینم دانشگاه داشت اونو میدیدم! دوربین هم توی ماشین نصب بو حتی نگاه هام رو هم کنترل میکرد. اگه دستی از پا خطا کنم دودمانم رو به باد میدادن.

- کجا به سلامتی؟!

اینقدر کلافه بودم که حتی برنگشتم صاحب صدا رو بشنوم. بیخیال لگدی به در چوبی اتاقک متروکه خودم زدم و‌ در باز شد.

- من امیرم! تو چی؟

...

- میشه بیام تو؟!

برگشتم به سمت پسر رو به روم و با اخم گفتم

- تو کی هستی؟

- حافظه ماهی داری داداش؟؟گفتم که من امیرم. امیر توانا!

- خب! چیکارت کنم؟

- چه بد اخلاقی تو. منو ببین! دخترا فقط بخاطر اخلاقم برای من میمیرن. دیگه امار زخمی و خودکشی از دستم در رفته!

 

پوفی کشیدم و با چشم غره به سمت رو شویی رفتم. دست و صورتم و آبی زدم و خودمو پرت کردم روی مبل زوار در رفته خودم! اونم داشت به در و دیوار های خراب این خونه مثل فروشنده های املاک نگاه میکرد. پسر خیلی جذابی بود! چشم و ابروی مشکی و چارشونه و بگی نگی قد بلند.

هر آن ممکن دارد که قلبم از عشق تو بایستد! تو فرمانده و من اجرا کننده، تو بی فا و من مطیع، تو بی احساس و من مجنون. سر انجام ما چه دارد که این چنین می‌کنی با من لیلی شیرین سخن؟‌ حق ما انتقام خونین نبود گر چه شیرینی لبخند شیرین، بر دل فرهاد حسرت شد.

 

https://forum.98ia2.ir/topic/8223-مطیع-تو-fatemeh_14کاربر-انجمن/💛

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...