رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان آرالیا|Azaliya کاربر انجمن نودهشتیا


Azaliya
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

《آرالیا》

نویسنده: Azaliya "دیانا تهرانی"

ژانر: جنایی`معمایی`عاشقانه

هدف: علاقه به نویسندگی

تایم پارتگذاری: نامعلوم

 

خلاصه:

استفن هافمن، کارآگاه مشهور آمریکایی  این‌بار با پرونده‌ای روبه‌رو می‌شود که در آن...

دختر چهارساله‌ای قاتل شده است!

او گفته است که می‌تواند به تنهایی این دختر را گیر بیاورد و به دلیل قتل‌هایش پی ببرد.

اما...

ریما سلوکی، دختری ایرانی که برای ادامه تحصیل به آمریکا می‌آید و  کاملا اتفاقی، کلید درب معما را می‌یابد!

 می‌دونم این‌که یک دختر چهارساله قاتل باشه یک مقدار دور از ذهنه! اما خب...نویسنده عاشق چیزهای غیر منطقیه!

 

ویراستار: @ Mohadesse861

ناظر: @ Ario

•فاقد مقدمه•

@ N.a25  @ Masoome  @ Ghazal  @ دارثی نایت

ویرایش شده توسط Mohadesse861
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

photo_2021-02-23_18-09-51_mwe1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

قبل از شروع رمان لطفا قوانین رمان نویسی نودهشتیا رو مطالعه کنید، لینک تاپیک:

https://forum.98ia2.ir/topic/6513-قوانین-تایپ-رمان-پیش-از-نوشتن-مطالعه-شود/?do=getNewComment

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول:

با نگاهی دوزخی، تشری بر افراد حاضر در اتاق زد. از چهره سرخ شده‌اش مشخص بود چه فشاری برای کنترل کردن جو سالن به جان می‌خرد!

دست بر سینه به دیوار سفید اتاق کارش تکیه داده بودم و با نیشخندی، حضار را اسکن می‌نمودم. دو به دو، مشغول صحبت راجب پرونده‌ای که به تازگی به دستمان رسیده و ذهن همه را اسیر زندان خوفناک خود کرده است، بودند.

- آقای هافمن! بفرمایید روی یکی از صندلی‌ها بشینید!

به گفتن "این‌طوری راحتترم" اکتفا کردم و هم‌زمان، گوش‌هایم را به شنیدن بحث خسته کننده آن‌ها دعوت نمودم.

خسته از بحث، با کلافگی دو قدم به جلو برداشتم و پوشه آبی رنگ را از روی میز چوبی برداشتم. نگاهی به برگه‌هایی که بی نظم درون پوشه گذاشته  و بعضی از قسمت‌های آن‌ها، مچاله یا پاره شده، کردم. هر چیز مربوط به قتل‌ها را در این پوشه به گرد آورده بودند.

بی توجه به سر و صدایشان، مشغول خواندن شدم. بعضی با صدای بلند سعی بر اثبات حرف خود داشتند و برخی با آرامش حرف خود را بیان می‌کردند.

با اخمی غلیظ بر چهره، پوشه را با عصبانیت بر میز کوبیدم و داد زدم:

- یک لحظه صبر کنین!کی گفته این دختر..

هم‌زمان برگه ای را بالا آوردم و روی چهره آیشین بولات، دخترکی اهل ترکیه، ضربه زدم.

- قاتله؟! 

دیوید، با تعجب به من می‌نگریست. تمامی افراد، صدایشان را در گلویشان خفه کرده بودند و هیچ نمی‌گفتند. دلیل‌اش را می‌دانستم، در ذهن آن‌ها، من دیوانه‌ای بودم که از تیمارستان فرار کرده و به‌خاطر عمویش حال در این مقام به سر می‌برد.

دیوید، با همان تعجب سخن گفت:

- چی می‌خوای بگی؟!

دستی به موهای لختم کشیدم و با لحنی عصبی، اما آرام تر از قبل گفتم:

- این‌جا نوشته که تار مو و اثر انگشت این دختر در صحنه‌های قتل بوده، ننوشته که کسی این دختر رو در صحنه مشاهده کرده. از کجا معلوم، قاتل از قصد و برای رد گم کنی این کار رو نکرده باشه؟!

و سپس، نگاهم را به گلدان سفالی قرار گرفته وسط میز دوختم، گل‌های زرد رنگش، با روح و جانم را به بازی می‌گرفت  و مرا به عمق خاطرات دعوت می‌کرد!

دیوید، نوای گفت و رو به حضار کرد:

- کدوم‌تون اون گزارش رو به اداره ارائه داد؟!

زنی چهل ساله، دستی به یقه پیراهن سفیدش کشید و گفت:

- من!

دیوید، لبخندی زد و با نگاه کردن در گوی‌های مشکی من گفت:

- گزارش الان دست شماست؟!

زن، همان‌طور که با ماگ قرار گرفته میان دستانش، ور می‌رفت گفت:

-بله!

- میشه بخونید؟!

زن، سری تکان داد و بلند شد. با بلند شدنش و هدایت صندلی آهنین به عقب، صدای ناهنجاری گوشم را نوازش داد و فشردن پلک‌ها تنها کاری بود که از دستم بر می‌آمد. انگار که آدمک  اعصابم، درون اتاقی قرار گرفته بود که هر لحظه دیوار های آن، به سمتش می‌آمدند و  قصد جانش را کرده بودند!

زن با صدایی رسا گفت:

- طبق گفته‌های آقای بکام، دختری چهار ساله، با موهای طلایی رنگ و فر را پانزده  دقیقه بعد از اولین جرم که در دوشنبه  سیزدهم آوریل رخ داده،در صحنه جرم دیده است!

دیوید، دستش را بالا آورد و گفت:

- کافیه! ممنونم!

و بعد تیله‌های قهوه‌ایش را به میز دوخت و گفت:

- دیدی استفن؟! همه شواهد علیه اون دخترست!

دادی زدم:

- باشه.  من، بدون کمک هیچ کدوم‌تون، اون دختر رو گیر میارم و دلیل کارهاش یا بهتره بگم، پشت پرده این قتل‌ها رو می‌فهمم!

دیوید، پوزخندی زد و گفت:

- از اول هم قرار بود همین کار رو کنی!

دندان قورچه‌ای کردم و با قدم‌های بلند، از اتاق و سپس اداره، خارج گشتم.

آخر چه‌طور یک دختر چهار ساله می‌تواند قاتل باشد؟! اصلا با عقل جور در نمی‌آید! هه! حال زمان شادی و گشت و گذار اوست،  بعد چندی آدم بیایند و بگویند او قاتل است؟!

باشد، قبول می‌کنم، او قاتل است!

@ Ario

 @ Mohadesse861 @ همکار ویراستار♥️

@ Masoome  @ Ghazal  @ دارثی نایت  @ Narges.Sh

پ.ن: میدونم زیاد از دیالوگ استفاده شد-_-

ویرایش شده توسط Mohadesse861
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت دوم:آینده!

*یوهو! بعدش میریم سراغ دخترم! *

تاریکی اتاق، به مغزش فرمان ترس می‌داد! با حالتی گیج، به دور خود می‌چرخید و در جستجوی کلیدی برای روشن کردن اتاق می‌گشت. 

صدای نفس‌هایی در گوش‌اش پیچیده می‌شد. سرمای اتاق، تا عمق وجودش نفوذ کرده بود! 

با صدایی لرزان زمزمه کرد:

- سرده، خیلی سرده! 

صدای بم اشخاص ناشناخته، بلند شد، صدایشان را به صورت واضح نمی‌شنید، اما این را خوب می‌دانست که درباره او سخن می‌گویند! 

سخن یکی از آن‌ها به صورتی آرام در گوشش پیچیده شد، حرفی را زد که شبیه به خنجر زدن به قلب یک انسان بود که تا چندی پیش، طعم خوشبختی را حس نکرده بود و هنوز که هنوز است، طعم گس بدبختی را می‌چشید!

- دختره تو ناز و نعمت بزرگ شده! تا حالا سختی نکشیده حقشه که سختی بکشه! 

صدای فرد دیگر را شنید که به پاسخ سخنش گفت:

- هیس! این همون دختره قاتله! می‌بینی؟! تو بچگی هزاران ادم ازش می‌ترسیدن اما الان چی؟! هه! ترسیده! 

کلمه «ترسیده» در مغز و جانش اکو می‌شد. دستش را بر روی گوش‌هایش گذاشت، زانوهایش را کمی خم کرد و شروع به جیغ زدن‌های هیستریک کرد! 

اشک‌هایش از گونه‌هایش همانند آب‌های آبشاری خروشان جاری می‌شد! 

در همان حین که جیغ می‌کشید، به جلو قدم برمی‌داشت. با پایش، کفشی که حدس می‌زد کتانی باشد را لگد کرد! 

داد شخص، بلند شد:

- تو با چه جرأتی پای من رو لگد کردی؟! 

صدایش بالاتر رفت و بی توجه به دختر روبه رویش که لرزش بدنش، طبیعی نبود، «ها» کشیده‌ای را از گلو خارج ساخت. 

دختر، خود را در آغوش می‌گیرد و پلک‌هایش را بر روی هم فشار می‌دهد، نوری که به یک‌باره وارد اتاق نمور شده بود، چشم‌هانش را آزار می‌داد! 

انداک-اندک چشم‌هانش را گشود، به اشخاص روبه رویش که همگی، ماسکی نقره فام بر چهره داشتن نگریست، اشخاصی با کت و شلوار‌های یک رنگ، هم قد و با هیکل‌هایی درشت، باعث می‌شدند که ترس، با سرعت بیشتری در رگ‌هایش بجوشد! 

آب دهانش را، قورت داد و به تنها مردی که ماسک و کت شلوار بر تن نداشت، همچنین هیکلش به اندازه آن‌ها درشت نبود، خیره شد. 

مرد، با طرح پوزخندی بر صورت گندمی‌اش، دو گام به عقب برداشت، دست‌هانش را از هم گشود و با به بالا هدایت کردن ابروهانش گفت:

- پس‌رفت داشتی‌ها! تو کودکیت، بانوی قاتل. 

خنده‌ای پر تمسخر کرد و نگاه براق عسلی‌اش را به گوی‌های قهوه گون دختر دوخت:

-اما حالا، بانوی فراریه ترسو! 

دختر، دندان‌هایش را بر روی هم فشرد، اما نه از حرص، بلکه  از شدت ترسی که بر وجودش رخنه کرده بود! 

مرد، دست در جیب شلوار کتان آبی نفتی‌اش گذاشت و لب از لب گشود:

- آیشین! مطمئنم فراموش نکردی که روزی، برای ما کار می‌کردی! 

آیشین، با ناتوانی تمام بر زمین فتاد. 

صحنه چهار سالگی تا هفت سالگی‌اش، همانند فیلمی از جلوی دیدگانش گذر کرد. 

خنده تلخی کرد و گفت:

- می‌دونی؟! اون دوران نحس بود! 

صدایش آرام‌تر شد، پلک‌هایش در حال سنگین شدن بودند. 

- دورانی که خودم قصد پا گذاشتن بهش نداشتم! اما، اجبار زندگی روشن... 

نتوانست ادامه دهد! سکوت پیشه کرد و چشم بر هم گذاشت. 

مرد، به سوی پنجره بزرگ اتاق رفت و پرده سفید را با استفاده از سه انگشت، به سمتی دیگر  هدایت کرد و نگاهش را به حیاط عمارت متروک انداخت. 

با صدایی بم گفت:

- اجبار زندگی! 

ناظر: @ _Ario_

ویراستار: @ Mohadesse861 @ همکار ویراستار♥️

 @ _Atrin_  @ دارثی نایت  @ Masoome  @ Ghazal   @ Narges.Sh

ویرایش شده توسط Mohadesse861
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...