رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان زهرآگین | zagin کاربر انجمن نودهشتیا


zagin
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: زهـرآگین | zagin کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر: عاشقانه

 ⁠خلاصه رمان زهـــ🦂ـــــرآگین:

پروا دختری پروشگاهی و تنها که از راه نواختن پیانو در کافه و رستوران خرج زندگیش را در می آورد روزی به مردی مرموز و قدرتمند برخورد می کند که زندگیش را دگرگون می سازد...🕊

پاشا خلافکاری قدرتمند که ابایی از قتل و غارت ندارد روزی بی هوا دل می بازد به دختری زیبا که با نوایی آرام قلب او را به بازی گرفته و هرروز دست رد به سینه اش میزند...🦂

ژانر: عاشقانه، مافیایی، هیجانی، اروتیک

من پروام دختری تنها و آروم همه ی زندگیم توی مثلث خونه، کافه و رستوران گیر کرده بود کسی باهام کاری نداشت و توی دنیای مرده ی خودم غرق بودم، من اصلا آدم خاصی نبودم همه چيز برام عادی بود تا این که اون اومد!
مردی سیاه پوش که هاله ی قدرتش باعث ترسم می شد ولی اون باعث شد من حس کنم خارق العاده ترین دختر دنیام تا این که فهمیدم همه چیز اونچه که من می بینم نیست و اون برای خودش یه حکومت تو یه دنیای سیاه داره...!

من پاشام، پاشا راسطار!
مردی قدرتمند با شهرت عقرب سیاه!
کل دنیای قاچاق زیر زمینی برای من بود هرچیزی که می خواستم داشتم تا این که یه نفر باهام سر ناسازگاری برداشت!
دختری به ظاهر ساده ولی خارق العاده اون برای من زیبا ترین بود اون قدری که حاضر بودم همه ی حاکمیتم رو برای داشتنش واگذار کنم ولی اون هرروز دست رد به سینه م میزد و من مردی نبودم که با پس زده شدن کنار بیام...!

♨️سخن نویسنده: ژانر این رمان اروتیک نوشته شده و صلاح دونستم این توضیح رو بدم که ممکنه برای هر سنی مناسب نباشه!
با توجه به شناختی که از خودتون دارید انتخاب رو به خودتون می سپارم که ادامه بدید یا خیر، وظیفه خودم دونستم که نه برای جذب مخاطب برای این که بگم بنده هیچ مسولیتی در این قبال ندارم این توضیح رو خدمتتون عرض کنم

ناظر:  @مُنیع

ویراستار: @_Zeynab

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_1

پروا🕊

چشم هام رو بستم و انگشت هام رو نرم و ملایم تکون دادم تنها چیزی که من رو در رویا و خیال غرق می کرد و تلخی زندگی واقعی رو برام شیرین می کرد.
نمی دونم چه مدت با چشم های بسته سر تکون می دادم که دستی روی شونه م نشست.
_بسته پروا انگشت هات درد می گیرن چه قدر سرسختی تو دختر کمی استراحت کن.
برگشتم و به نسرین نگاه کردم، اون تنها دوست من توی این کافه بود.
_مرسی که یادم انداختی گاهی حس می کنم اگه تو بهم نگی که بس کنم تا لحظه ی مرگم پیانو میزنم.
لبخندی بهم زد.
_انقدر قشنگ میزنی آدم غرق میشه این همه آدم رو نگاه کن پشت سرت، همیشه فکر می کنم فقط به خاطر پیانو زدن تو میان به نظرم اگه اجازه ی خوندن داشتی این جا غلغله می شد.
سرم رو به دو طرف تکون دادم.
_لایق این همه تعریف نیستم ممنون نسرین جان.
_راستی آقای مهری گفتن واست کیک و قوه بیارم.
سرم رو به دو طرف تکون دادم.
_ایشون لطف دارن ولی اشتها ندارم می خوام زمان استراحتم رو کتاب بخونم.
چند لحظه مکث کرد.
_باز هم اون مرد مثل همیشه...
_نمی خوام چیزی ازش بشنوم اگه بهش اهمیتی ندم میره.
باشه ای گفت و به عقب برگشت.
کتاب خدایان جنگ رو از کنارم برداشتم و آروم شروع به ورق زدن کردم.
دروغ بود اگه می گفتم توجهم رو جلب نکرده بود، اون مرد دوماه تمام هرروز برای دیدن من به این جا و گاهی به رستوران میومد.
فقط برای دیدن من!
اولین بار بود توی زندگیم کسی انقدر به وجودم اهمیت می داد.
اون هم مردی مثل اون، با اون کت و شلوار شیک و گرون قیمت، ساعتی که معلوم بود ملیون ها تومن پول براش داده، کفش های ورنی و مارک دار، ماشینی که نگاه کردن بهش باعث می شد چشم هات کور بشه و اون صورت و هیکل فوق العاده!
اون واقعا جذاب بود به طوریکه هروقت به این جا میومد نگاه نصف آدم های کافه به اون بود ولی اون فقط به من نگاه می کرد، حتی اگه تا آخر شب هم این جا می موندم اون می موند.
یه میز رو برای خودش رزرو می کرد و بيشتر از همه پول خرج می کرد گاهی افرادش به داخل کافه میومدن و با اضطراب ازش چیزی درخواست می کردن ولی اون بهشون اهمیت نمی داد و باز هم به من خیره می موند.

لطفا لایک کنید و کامنت بذارید، پیج مارو به دوستانتون معرفی کنید

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


#پارت_2

همیشه حواسم بهش بود ولی به روی خودم نمیاوردم چون اون واقعا ترسناک بود و نیرویی من رو با همه ی توان از اون آدم تاریک دور می کرد.
حسی که بیشتر از تحسین توی دلم جریان داشت ترس بود!
دست قدرتمندی که روی جلد کتاب نشست باعث شد از دنیای رویا بیرون پرت بشم.
_ خدایان جنگ؟
ژولیوس سزار و بروتوس!
فکر نمی کردم چنین سلیقه ای داشته باشی.
جا خورده سرم رو بالا گرفتم با دیدن صورت مرموز و گستاخش نفسم حبس شد.
اون هیچوقت با من حرف نمیزد و این اولین بار بود که صدای عمیق و محکمش رو می شنیدم!
_بله؟
نگاهش روی صورتم چرخید.
_سلیقه ی خوبی داری.
لبم رو تر کردم، حس کردم نگاهش سمت لب هام کشیده شد و تنم یخ کرد.
_ممنون.
ببخشید میشه...
به دستش که روی جلد کتاب مونده بود اشاره زدم، آروم دستش رو از روی کتاب جدا کرد.
_دوست داری با هم توی رستورانی که پیانو میزنی شام بخوریم؟
آب دهنم توی گلوم پرید و به سرفه افتادم.
اون از من چی می خواست؟
واقعا اولین حرفی که می خواست بهم بزنه همین بود؟
یک لیوان آب از روی میز برداشت و به دستم داد.
_خیلی غیر منتظره بود؟
جرعه ای از آب نوشیدم و نگاهم رو از چشم های سوزان و کشنده ش برداشتم، مطمئنا به راحتی می تونست هرکسی رو اغوا کنه ولی من هرکسی نبودم.
_امشب به رستوران نمیرم و سرم هم شلوغه.
بعد از زدن این حرف لبم رو محکم گاز گرفتم، قرار بود حسابی از حقوقم کم بشه.
لبخند آرومی زد، حتی لبخندش هم ترسناک به نظر می رسید.
انگار که انتظار این جواب رو از من داشت.
_جالبه، پس منو رد می کنی؟
نفس آرومی کشیدم.
سرش رو پایین تر آورد.
_آره؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


#پارت_3

حس کردم لحنش پر از هشداره جرات نکردم بهش نگاه کنم.
_پروا جان؟
با شنیدن صدای آقای مهری نفسم رو با خیال راحت بیرون دادم سریع به عقب برگشتم.
_بله رئیس؟
متوجه تکون خوردن سایه ای پشت سرم شدم.
زیر چشمی نگاهش کردم، لبخندش محو شده بود و با نگاهی تیره به آقای مهری خیره بود.
آقای مهری نگاهش رو از مرد برداشت و به من دوخت.
_لازم نیست شیفت بعد بمونی می تونی وسایلت رو برداری و برگردی خونه.
چرا حس می کردم می خواد منو از دست اون مرد نجات بده؟
تشکری کردم و بی توجه به اون، سریع به سمت اتاقک تعویض لباس رفتم.
چند لحظه بعد آقای مهری پشت سرم وارد اتاق شد.
_اون داشت بهت چی می گفت پروا؟
آروم گفتم: ازم خواست باهاش شام بخورم.
حس کردم رنگش پرید.
_چی؟
قبول که نکردی؟
گیج شده نگاهش کردم.
_نه چطور مگه چرا صداتون می لرزه؟
دستی به پیشونیش کشید.
_چیزی نیست دختر فقط هیچوقت قبول نکن باهاش جایی بری و همیشه توی جاهای شلوغ رفت و آمد کن، اون آدم خطرناکیه خیلی خطرناک تر از چیزی که به ذهنت برسه تا می تونی ازش دوری کن!
کم کم ترس توی وجودم نشست مگه اون کی بود که راجع بهش این جوری حرف میزدن؟
سرم رو تکون دادم و سریع چشمی گفتم.
اگه می خواست بلایی سرم بیاره دستم به هیچ جا بند نبود من فقط یه دختر پرورشگاهیه تنها بودم.
نفس لرزونی کشیدم و بعد از برداشتن وسایلم به آژانس زنگ زدم.
امروز حسابی روی دستم خرج گذاشته بود.
باید سعی می کردم بیشتر قناعت کنم.
اگه به آپارتمان بر می گشتم نگهبان بهش اجازه ی ورود نمی داد و می تونست پلیس رو خبر کنه آره حتما توی خونه جام امن بود.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


#پارت_4

پاشا🦂

روی صندلی نشستم و به دری که ازش خارج شد خیره شدم.
اون به من نه گفته بود!
برای من چیز عجیبی بود هیچ خوبه حق نداشت دست رد به سینه م بزنه، ارکام بهم گفته بود باید بهش زمان و فضا بدم تا بهم عادت کنه و با وجودم توی زندگیش کنار بیاد من دوماه صبر کردم و اون الان با من این جوری رفتار می کرد.
نباید به توصیه ش عمل می کردم، برعکس صورت ظریف و آرومش سرسخت و چموش بود و این جور شخصیت ها فقط وقتی زور بالا سرشون باشه رام می شن.
_سوار آژانس شد داره بر می گرده خونه ش.
سری تکون دادم.
_براش خوبه که آسه بره و آسه بیاد ولی تا کی می تونه فرار کنه؟
اون حتی توی خونه ش هم نمی تونه از من در امان باشه.
شکور نگاهش رو به اطراف دوخت.
_آقا ارکام گفتن برید بار، امشب معامله دارید.
نگاه سردی بهش انداختم.
_فکر می کنی اون معامله ی فاکی برام مهم تر از این دختره؟
سرش رو پایین انداخت و قدمی به عقب رفت.
_نه... من معذرت می خوام آقا فقط باید پیغام رو می رسوندم.
از جا بلند شدم.
_راجع به این یارو مهری تحقیق کن ببین چه سر و سری با پروا داره حس می کنم داره دماغش رو می کنه توی کار من.
_چشم آقا.
به سمت ماشین راه افتادیم، در رو باز کرد و عقب ایستاد.
همین که نشستم سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و ماساژور رو روشن کردم، ساعت ها نشستن روی اون صندلی های چوبی دردناک بود ولی من به اون جا نیاز داشتم تا هرروز بهش نگاه کنم و به اون نوای پر آرامش گوش کنم.
چشم هام رو بستم و چشم های بسته ی اون رو تصور کردم.
وقتی سرش رو تکون می داد و آروم با آهنگ زمزمه می کرد!
کاش می تونستم بشنوم چی میگه.
گوشه ی لبم بالا پرید، به زودی همه ی این رویاها به حقیقت می پیوست و اون با فاصله ی چند اینچ از من واسم میزد و می خوند شاید هم باید ازش می خواستم برام برقصه!
هیچ چیز مثل خیانت خون منو به جوش نمی آورد هیچ چیز!
دوماه پیش بود که از پشت خنجر خوردم نصف ثروت و اعتبارم رو از دست دادم اون هم توسط شریک و بهترین دوستم، کامران!
حکومتم در حال سقوط بود تا این که ارکام به سمتم اومد از خیلی وقت پیش می خواست باهام شراکت راه بندازه ولی به خاطر وجود کامران نمی تونستم قبول کنم.
اون هم به اندازه ی من قدرتمند بود و طماع!
با ارتش کوچیکش بهم کمک کرد نصف محموله های از دست رفته رو پس بگیرم و دوباره سرپا بشم ولی من هنوز زهرم رو به کامران نریخته بودم اون قدرتش کم شده بود و ترسیده خودش رو جایی قایم کرده بود.
می تونستم پیداش کنم ولی یه عقرب عاشق بازی کردنه وقتی بازی تموم شد کار اون هم تموم میشه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...
  • 1 ماه بعد...
در ۱۴۰۰/۵/۲۷ در 12:03، zagin گفته است:

نام رمان: زهـرآگین | zagin کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر: عاشقانه

 ⁠خلاصه رمان زهـــ🦂ـــــرآگین:

پروا دختری پروشگاهی و تنها که از راه نواختن پیانو در کافه و رستوران خرج زندگیش را در می آورد روزی به مردی مرموز و قدرتمند برخورد می کند که زندگیش را دگرگون می سازد...🕊

پاشا خلافکاری قدرتمند که ابایی از قتل و غارت ندارد روزی بی هوا دل می بازد به دختری زیبا که با نوایی آرام قلب او را به بازی گرفته و هرروز دست رد به سینه اش میزند...🦂

ژانر: عاشقانه، مافیایی، هیجانی، اروتیک

من پروام دختری تنها و آروم همه ی زندگیم توی مثلث خونه، کافه و رستوران گیر کرده بود کسی باهام کاری نداشت و توی دنیای مرده ی خودم غرق بودم، من اصلا آدم خاصی نبودم همه چيز برام عادی بود تا این که اون اومد!
مردی سیاه پوش که هاله ی قدرتش باعث ترسم می شد ولی اون باعث شد من حس کنم خارق العاده ترین دختر دنیام تا این که فهمیدم همه چیز اونچه که من می بینم نیست و اون برای خودش یه حکومت تو یه دنیای سیاه داره...!

من پاشام، پاشا راسطار!
مردی قدرتمند با شهرت عقرب سیاه!
کل دنیای قاچاق زیر زمینی برای من بود هرچیزی که می خواستم داشتم تا این که یه نفر باهام سر ناسازگاری برداشت!
دختری به ظاهر ساده ولی خارق العاده اون برای من زیبا ترین بود اون قدری که حاضر بودم همه ی حاکمیتم رو برای داشتنش واگذار کنم ولی اون هرروز دست رد به سینه م میزد و من مردی نبودم که با پس زده شدن کنار بیام...!

♨️سخن نویسنده: ژانر این رمان اروتیک نوشته شده و صلاح دونستم این توضیح رو بدم که ممکنه برای هر سنی مناسب نباشه!
با توجه به شناختی که از خودتون دارید انتخاب رو به خودتون می سپارم که ادامه بدید یا خیر، وظیفه خودم دونستم که نه برای جذب مخاطب برای این که بگم بنده هیچ مسولیتی در این قبال ندارم این توضیح رو خدمتتون عرض کنم

ناظر:  @مُنیع

ویراستار: @_Zeynab

چرا نویسنده  رمان رو ادامه نداده،بقیه رمان کو؟فقط ۴ پارت موجوده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

18 دقیقه قبل، parmistim گفته است:

چرا نویسنده  رمان رو ادامه نداده،بقیه رمان کو؟فقط ۴ پارت موجوده

میشه بفرمایید بقیه رنان رو از کجا بخوانم؟؟؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...