رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

اشعار سعدی


آدرینا
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

 

با جوانی سر خوش است این پیر بی تدبیر را

جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را

روز بازار جوانی پنج روزی بیش نیست

نقد را باش اي پسر کآفت بود تأخیر را

اي که گفتی دیده از دیدار بت رویان بدوز

هر چه گویی چاره دانم کرد جز تقدیر را

زهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگار

پرده از سر برگرفتیم آن همه ی تزویر را

سعدیا در پای جانان گر به خدمت سر نهی

همان‌ گونه عذرت بباید خواستن تقصیر را

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مرا خود با تو چیزی در میان هست

و گر نه روی زیبا در جهان هست

 

وجودی دارم از مهرت گدازان

وجودم رفت و مهرت همچنان هست

 

مبر ظن کز سرم سودای عشقت

رود تا بر زمینم استخوان هست

 

اگر پیشم نشینی دل نشانی

و گر غایب شوی در دل نشان هست

 

به گفتن راست ناید شرح حسنت

ولیکن گفت خواهم تا زبان هست

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ندانم قامتست آن یا قیامت

 

که می‌گوید چنین سرو روان هست

 

توان گفتن به مه مانی ولی ماه

 

نپندارم چنین شیرین دهان هست

 

بجز پیشت نخواهم سر نهادن

 

اگر بالین نباشد آستان هست

 

برو سعدی که کوی وصل جانان

 

نه بازاریست کان جا قدر جان هست

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ای دیدنت آسایش و خندیدنت آفت

گوی از همه خوبان بربودی به لطافت

ای صورت دیبای خطایی به نکویی

وی قطره باران بهاری به نظافت

هر ملک وجودی که به شوخی بگرفتی

سلطان خیالت بنشاندی به خلافت

ای سرو خرامان گذری از در رحمت

وی ماه درفشان نظری از سر رأفت

گویند برو تا برود صحبتت از دل

ترسم هوسم بیش کند بعد مسافت

ای عقل نگفتم که تو در عشق نگنجی

در دولت خاقان نتوان کرد خلافت

با قد تو زیبا نبود سرو به نسبت

با روی تو نیکو نبود مه به اضافت

آن را که دلارام دهد وعده کشتن

باید که ز مرگش نبود هیچ مخافت

صد سفره دشمن بنهد طالب مقصود

باشد که یکی دوست بیاید به ضیافت

شمشیر ظرافت بود از دست عزیزان

درویش نباید که برنجد به ظرافت

سعدی چو گرفتار شدی تن به قضا ده

دریا در و مرجان بود و هول و مخافت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جان من! جان من فدای تو باد

هیچت از دوستان نیاید یاد

 

می روی و التفات می‌نکنی

سرو هرگز چنین نرفت آزاد

 

آفرین خدای بر پدری

که تو پرورد و مادری که تو زاد

 

بخت نیکت به منتهای امید

برساناد و چشم بد مرساد

 

تا چه کرد آن که نقش روی تو بست

که در فتنه بر جهان بگشاد

 

من بگیرم عنان شه روزی

گویم از دست خوبرویان داد

 

تو بدین چشم مست و پیشانی

دل ما بازپس نخواهی داد

 

عقل با عشق بر نمی‌آید

جور مزدور می‌برد استاد

 

آن که هرگز بر آستانه عشق

پای ننهاده بود سر بنهاد

 

روی در خاک رفت و سر نه عجب

که رود هم در این هوس بر باد

 

مرغ وحشی که می‌رمید از قید

با همه زیرکی به دام افتاد

 

همه از دست غیر ناله کنند

سعدی از دست خویشتن فریاد

 

روی گفتم که در جهان بنهم

گردم از قید بندگی آزاد

 

که نه بیرون پارس منزل هست

شام و رومست و بصره و بغداد

 

دست از دامنم نمی‌دارد

خاک شیراز و آب رکن آباد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حدیث عشق به طومار در نمی‌گنجد

 

بیان دوست به گفتار در نمی‌گنجد

 

سماع انس که دیوانگان از آن مستند

 

به سمع مردم هشیار در نمی‌گنجد

 

میسرت نشود عاشقی و مستوری

 

ورع به خانه خمار در نمی‌گنجد

 

چنان فراخ نشستست یار در دل تنگ

 

که بیش زحمت اغیار در نمی‌گنجد

 

تو را چنان که تویی من صفت ندانم کرد

 

که عرض جامه به بازار در نمی‌گنجد

 

دگر به صورت هیچ آفریده دل ندهم

 

که با تو صورت دیوار در نمی‌گنجد

 

خبر که می‌دهد امشب رقیب مسکین را

 

که سگ به زاویه غار در نمی‌گنجد

 

چو گل به بار بود همنشین خار بود

 

چو در کنار بود خار در نمی‌گنجد

 

چنان ارادت و شوقست در میان دو دوست

 

که سعی دشمن خون خوار در نمی‌گنجد

 

به چشم دل نظرت می‌کنم که دیده سر

 

ز برق شعله دیدار در نمی‌گنجد

 

ز دوستان که تو را هست جای سعدی نیست

 

گدا میان خریدار در نمی‌گنجد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد

ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد

 

ای بوی آشنایی دانستم از کجایی

پیغام وصل جانان پیوند روح دارد

 

سودای عشق پختن عقلم نمی‌پسندد

فرمان عقل بردن عشقم نمی‌گذارد

 

باشد که خود به رحمت یاد آورند ما را

ور نه کدام قاصد پیغام ما گزارد

 

هم عارفان عاشق دانند حال مسکین

گر عارفی بنالد یا عاشقی بزارد

 

زهرم چو نوشدارو از دست یار شیرین

بر دل خوشست نوشم بی او نمی‌گوارد

 

پایی که برنیارد روزی به سنگ عشقی

گوییم جان ندارد یا دل نمی‌سپارد

 

مشغول عشق جانان گر عاشقیست صادق

در روز تیرباران باید که سر نخارد

 

بی‌حاصلست یارا اوقات زندگانی

الا دمی که یاری با همدمی برآرد

 

دانی چرا نشیند سعدی به کنج خلوت

کز دست خوبرویان بیرون شدن نیارد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هر که چیزی دوست دارد جان و دل بر وی گمارد

هر که محرابش تو باشی سر ز خلوت برنیارد

 

روزی اندر خاکت افتم ور به بادم می‌رود سر

کان که در پای تو میرد جان به شیرینی سپارد

 

من نه آن صورت پرستم کز تمنای تو مستم

هوش من دانی که بردست آن که صورت می‌نگارد

 

عمر گویندم که ضایع می‌کنی با خوبرویان

وان که منظوری ندارد عمر ضایع می‌گذارد

 

هر که می‌ورزد درختی در سرابستان معنی

بیخش اندر دل نشاند تخمش اندر جان بکارد

 

عشق و مستوری نباشد پای گو در دامن آور

کز گریبان ملامت سر برآوردن نیارد

 

گر من از عهدت بگردم ناجوانمردم نه مردم

عاشق صادق نباشد کز ملامت سر بخارد

 

باغ می‌خواهم که روزی سرو بالایت ببیند

تا گلت در پا بریزد و ارغوان بر سر ببارد

 

آن چه رفتارست و قامت وان چه گفتار و قیامت

چند خواهی گفت سعدی طیبات آخر ندارد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مگر نسیم سحر بوی یار من دارد

 

که راحت دل امیدوار من دارد

 

به پای سرو درافتاده‌اند لاله و گل

 

مگر شمایل قد نگار من دارد

 

نشان راه سلامت ز من مپرس که عشق

 

زمام خاطر بی‌اختیار من دارد

 

گلا و تازه بهارا تویی که عارض تو

 

طراوت گل و بوی بهار من دارد

 

دگر سر من و بالین عافیت هیهات

 

بدین هوس که سر خاکسار من دارد

 

به هرزه در سر او روزگار کردم و او

 

فراغت از من و از روزگار من دارد

 

مگر به درد دلی بازمانده‌ام یا رب

 

کدام دامن همت غبار من دارد

 

به زیر بار تو سعدی چو خر به گل درماند

 

دلت نسوخت که بیچاره بار من دارد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی دل سودایی می‌رفت به بستان‌ها

 

 

 

بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان‌ها

 

 

 

گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل

 

 

 

با یاد تو افتادم از یاد برفت آن‌ها

 

 

 

ای مهر تو در دل‌ها وی مهر تو بر لب‌ها

 

 

 

وی شور تو در سرها وی سر تو در جان‌ها

 

 

 

تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم

 

 

 

بعد از تو روا باشد نقض همه پیمان‌ها

 

 

 

تا خار غم عشقت آویخته در دامن

 

 

 

کوته نظری باشد رفتن به گلستان‌ها

 

 

 

آن را که چنین دردی از پای دراندازد

 

 

 

باید که فروشوید دست از همه درمان‌ها

 

 

 

گر در طلبت رنجی ما را برسد شاید

 

 

 

چون عشق حرم باشد سهل است بیابان‌ها

 

 

 

هر تیر که در کیش است گر بر دل ریش آید

 

 

 

ما نیز یکی باشیم از جمله قربان‌ها

 

 

 

هر کاو نظری دارد با یار کمان ابرو

 

 

 

باید که سپر باشد پیش همه پیکان‌ها

 

 

 

گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش

 

 

 

می‌گویم و بعد از من گویند به دوران‌ها

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اگر تو برفکنی در میان شهر نقاب

 

هزار مؤمن مخلص درافکنی به عقاب

 

که را مجال نظر بر جمال میمونت

 

بدین صفت که تو دل می‌بری ورای حجاب

 

درون ما ز تو یک دم نمی‌شود خالی

 

کنون که شهر گرفتی روا مدار خراب

 

به موی تافته پای دلم فروبستی

 

چو موی تافتی ای نیکبخت روی متاب

 

تو را حکایت ما مختصر به گوش آید

 

که حال تشنه نمی‌دانی ای گل سیراب

 

اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد

 

و گر بریزد کتان چه غم خورد مهتاب

 

دعات گفتم و دشنام اگر دهی سهل است

 

که با شکردهنان خوش بود سؤال و جواب

 

کجایی ای که تعنت کنی و طعنه زنی

 

تو بر کناری و ما اوفتاده در غرقاب

 

اسیر بند بلا را چه جای سرزنش است

 

گرت معاونتی دست می‌دهد دریاب

 

اگر چه صبر من از روی دوست ممکن نیست

 

همی‌کنم به ضرورت چو صبر ماهی از آب

 

تو باز دعوی پرهیز می‌کنی سعدی

 

که دل به کس ندهم کل مدع کذاب

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دو چشم مست تو کز خواب صبح برخیزند

 

هزار فتنه به هر گوشه‌ای برانگیزند

 

چگونه انس نگیرند با تو آدمیان

 

که از لطافت خوی تو وحش نگریزند

 

چنان که در رخ خوبان حلال نیست نظر

 

حلال نیست که از تو نظر بپرهیزند

 

غلام آن سر و پایم که از لطافت و حسن

 

به سر سزاست که پیشش به پای برخیزند

 

تو قدر خویش ندانی ز دردمندان پرس

 

کز اشتیاق جمالت چه اشک می‌ریزند

 

قرار عقل برفت و مجال صبر نماند

 

که چشم و زلف تو از حد برون دلاویزند

 

مرا مگوی نصیحت که پارسایی و عشق

 

دو خصلتند که با یکدِگَر نیامیزند

 

رضا به حکم قضا اختیار کن سعدی

 

که شرط نیست که با زورمند بستیزند

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مرا راحت از زندگی دوش بود

 

که آن ماهرویم در آغوش بود

 

چنان مست دیدار و حیران عشق

 

که دنیا و دینم فراموش بود

 

نگویم می لعل شیرین گوار

 

که زهر از کف دست او نوش بود

 

ندانستم از غایت لطف و حسن

 

که سیم و سمن یا بر و دوش بود

 

به دیدار و گفتار جان پرورش

 

سراپای من دیده و گوش بود

 

نمی‌دانم این شب که چون روز شد

 

کسی باز داند که با هوش بود

 

مؤذن غلط کرد بانگ نماز

 

مگر همچو من مست و مدهوش بود

 

بگفتیم و دشمن بدانست و دوست

 

نماند آن تحمل که سرپوش بود

 

به خوابش مگر دیده‌ای سعدیا

 

زبان در کش امروز کآن دوش بود

 

مبادا که گنجی ببیند فقیر

 

که نتواند از حرص خاموش بود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گل است آن یا سمن یا ماه یا روی

 

شب است آن یا شبه یا مشک یا موی

 

لبت دانم که یاقوت است و تن سیم

 

نمی‌دانم دلت سنگ است یا روی

 

نپندارم که در بستان فردوس

 

بروید چون تو سروی بر لب جوی

 

چه شیرین لب سخنگویی که عاجز

 

فرو می‌ماند از وصفت سخنگوی

 

به بویی الغیاث از ما برآید

 

که ای باد از کجا آوردی این بوی

 

الا ای ترک آتشروی ساقی

 

به آب باده عقل از من فرو شوی

 

چه شهرآشوبی ای دلبند خودرای

 

چه بزم آرایی ای گلبرگ خودروی

 

چو در میدان عشق افتادی ای دل

 

بباید بودنت سرگشته چون گوی

 

دلا گر عاشقی می‌سوز و می‌ساز

 

تنا گر طالبی می‌پرس و می‌پوی

 

در این ره جان بده یا ترک ما گیر

 

بر این در سر بنه یا غیر ما جوی

 

بداندیشان ملامت می‌کنندم

 

که تا چند احتمال یار بدخوی

 

محال است این که ترک دوست هرگز

 

بگوید سعدی ای دشمن تو می‌گوی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همه کس را تن و اندام و جمال است و جوانی

وین همه لطف ندارد تو مگر سرو روانی

نظر آوردم و بردم که وجودی به تو ماند

همه اسمند و تو جسمی همه جسمند و تو جانی

تو مگر پرده بپوشی و کست روی نبیند

ور همین پرده زنی پرده خلقی بدرانی

تو ندانی که چرا در تو کسی خیره بماند

تا کسی همچو تو باشد که در او خیره بمانی

نوک تیر مژه از جوشن جان می‌گذرانی

من تنک پوست نگفتم تو چنین سخت کمانی

هر چه در حسن تو گویند چنانی به حقیقت

عیبت آن است که با ما به ارادت نه چنانی

رمقی بیش نمانده‌ست گرفتار غمت را

چند مجروح توان داشت بکش تا برهانی

بیش از این صبر ندارم که تو هر دم بر قومی

بنشینی و مرا بر سر آتش بنشانی

گر بمیرد عجب ار شخص و دگر زنده نباشد

که برانی ز در خویش و دگربار بخوانی

سعدیا گر قدمت راه به پایان نرساند

باری اندر طلبش عمر به پایان برسانی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فرهاد را چو بر رخ شیرین نظر فتاد

 

دودش به سر درآمد و از پای درفتاد

 

مجنون ز جام طلعت لیلی چو مست شد

 

فارغ ز مادر و پدر و سیم و زر فتاد

 

رامین چو اختیار غم عشق ویس کرد

 

یک بارگی جدا ز کلاه و کمر فتاد

 

وامق چو کارش از غم عذرا به جان رسید

 

کارش مدام با غم و آه سحر فتاد

 

زین گونه صد هزار کس از پیر و از جوان

 

مست از شراب عشق چو من بی‌خبر فتاد

 

بسیار کس شدند اسیر کمند عشق

 

تنها نه از برای من این شور و شر فتاد

 

روزی به دلبری نظری کرد چشم من

 

زان یک نظر مرا دو جهان از نظر فتاد

 

عشق آمد آن چنان به دلم در زد آتشی

 

کز وی هزار سوز مرا در جگر فتاد

 

بر من مگیر اگر شدم آشفته دل ز عشق

 

مانند این بسی ز قضا و قدر فتاد

 

سعدی ز خلق چند نهان راز دل کنی

 

چون ماجرای عشق تو یک یک به درفتاد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کیست آن ماه منور که چنین می‌گذرد

 

تشنه جان می‌دهد و ماء معین می‌گذرد

 

سرو اگر نیز تحول کند از جای به جای

 

نتوان گفت که زیباتر از این می‌گذرد

 

حور عین می‌گذرد در نظر سوختگان

 

یا مه چارده یا لعبت چین می‌گذرد

 

کام از او کس نگرفتست مگر باد بهار

 

که بر آن زلف و بناگوش و جبین می‌گذرد

 

مردم زیر زمین رفتن او پندارند

 

کآفتابست که بر اوج برین می‌گذرد

 

پای گو بر سر عاشق نه و بر دیده دوست

 

حیف باشد که چنین کس به زمین می‌گذرد

 

هر که در شهر دلی دارد و دینی دارد

 

گو حذر کن که هلاک دل و دین می‌گذرد

 

از خیال آمدن و رفتنش اندر دل و چشم

 

با گمان افتم و گر خود به یقین می‌گذرد

 

گر کند روی به ما یا نکند حکم او راست

 

پادشاهیست که بر ملک یمین می‌گذرد

 

سعدیا گوشه نشینی کن و شاهدبازی

 

شاهد آنست که بر گوشه نشین می‌گذرد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کدام چاره سگالم که با تو درگیرد

 

کجا روم که دل من دل از تو برگیرد

 

ز چشم خلق فتادم هنوز و ممکن نیست

 

که چشم شوخ من از عاشقی حذر گیرد

 

دل ضعیف مرا نیست زور بازوی آن

 

که پیش تیر غمت صابری سپر گیرد

 

چو تلخ عیشی من بشنوی به خنده درآی

 

که گر به خنده درآیی جهان شکر گیرد

 

به خسته برگذری صحتش فرازآید

 

به مرده درنگری زندگی ز سر گیرد

 

ز سوزناکی گفتار من قلم بگریست

 

که در نی آتش سوزنده زودتر گیرد

 

دو چشم مست تو شهری به غمزه‌ای ببرند

 

کرشمه تو جهانی به یک نظر گیرد

 

گر از جفای تو در کنج خانه بنشینم

 

خیالت از در و بامم به عنف درگیرد

 

مکن که روز جمالت سر آید ار سعدی

 

شبی به دست دعا دامن سحر گیرد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد

 

تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد

 

عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت

 

به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد

 

ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت

 

که محب صادق آنست که پاکباز باشد

 

به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن

 

که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد

 

سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم

 

به کدام دوست گویم که محل راز باشد

 

چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی

 

تو صنم نمی‌گذاری که مرا نماز باشد

 

نه چنین حساب کردم چو تو دوست می‌گرفتم

 

که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد

 

دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی

 

که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد

 

قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران

 

اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سر جانان ندارد هر که او را خوف جان باشد

 

به جان گر صحبت جانان برآید رایگان باشد

 

مغیلان چیست تا حاجی عنان از کعبه برپیچد

 

خسک در راه مشتاقان بساط پرنیان باشد

 

ندارد با تو بازاری مگر شوریده اسراری

 

که مهرش در میان جان و مهرش بر دهان باشد

 

پری رویا چرا پنهان شوی از مردم چشمم

 

پری را خاصیت آنست کز مردم نهان باشد

 

نخواهم رفتن از دنیا مگر در پای دیوارت

 

که تا در وقت جان دادن سرم بر آستان باشد

 

گر از رای تو برگردم بخیل و ناجوانمردم

 

روان از من تمنا کن که فرمانت روان باشد

 

به دریای غمت غرقم گریزان از همه خلقم

 

گریزد دشمن از دشمن که تیرش در کمان باشد

 

خلایق در تو حیرانند و جای حیرتست الحق

 

که مه را بر زمین بینند و مه بر آسمان باشد

 

میانت را و مویت را اگر صد ره بپیمایی

 

میانت کمتر از مویی و مویت تا میان باشد

 

به شمشیر از تو نتوانم که روی دل بگردانم

 

و گر میلم کشی در چشم میلم همچنان باشد

 

چو فرهاد از جهان بیرون به تلخی می‌رود سعدی

 

ولیکن شور شیرینش بماند تا جهان باشد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سفر دراز نباشد به پای طالب دوست

که زنده ابدست آدمی که کشته اوست

 

شراب خورده معنی چو در سماع آید

چه جای جامه که بر خویشتن بدرد پوست

 

هر آن که با رخ منظور ما نظر دارد

به ترک خویش بگوید که خصم عربده جوست

 

حقیر تا نشماری تو آب چشم فقیر

که قطره قطره باران چو با هم آمد جوست

 

نمی‌رود که کمندش همی‌برد مشتاق

چه جای پند نصیحت کنان بیهده گوست

 

چو در میانه خاک اوفتاده‌ای بینی

از آن بپرس که چوگان از او مپرس که گوست

 

چرا و چون نرسد بندگان مخلص را

رواست گر همه بد می‌کنی بکن که نکوست

 

کدام سرو سهی راست با وجود تو قدر

کدام غالیه را پیش خاک پای تو بوست

 

بسی بگفت خداوند عقل و نشنیدم

که دل به غمزه خوبان مده که سنگ و سبوست

 

هزار دشمن اگر بر سرند سعدی را

به دوستی که نگوید به جز حکایت دوست

 

به آب دیده خونین نبشته قصه عشق

نظر به صفحه اول مکن که تو بر توست

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به حسن دلبر من هیچ در نمی‌باید

 

جز این دقیقه که با دوستان نمی‌پاید

 

حلاوتیست لب لعل آبدارش را

 

که در حدیث نیاید چو در حدیث آید

 

ز چشم غمزده خون می‌رود به حسرت آن

 

که او به گوشه چشم التفات فرماید

 

بیا که دم به دمت یاد می‌رود هر چند

 

که یاد آب به جز تشنگی نیفزاید

 

امیدوار تو جمعی که روی بنمایی

 

اگر چه فتنه نشاید که روی بنماید

 

نخست خونم اگر می‌روی به قتل بریز

 

که گر نریزی از دیده‌ام بپالاید

 

به انتظار تو آبی که می‌رود از چشم

 

به آب چشم نماند که چشمه می‌زاید

 

کنند هر کسی از حضرتت تمنایی

 

خلاف همت من کز توام تو می‌باید

 

شکر به دست ترش روی خادمم مفرست

 

و گر به دست خودم زهر می‌دهی شاید

 

تو همچو کعبه عزیز اوفتاده‌ای در اصل

 

که هر که وصل تو خواهد جهان بپیماید

 

من آن قیاس نکردم که زور بازوی عشق

 

عنان عقل ز دست حکیم برباید

 

نگفتمت که به ترکان نظر مکن سعدی

 

چو ترک ترک نگفتی تحملت باید

 

در سرای در این شهر اگر کسی خواهد

 

که روی خوب نبیند به گل برانداید

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شیرین دهان آن بت عیار بنگرید

 

در در میان لعل شکربار بنگرید

 

بستان عارضش که تماشاگه دلست

 

پرنرگس و بنفشه و گلنار بنگرید

 

از ما به یک نظر بستاند هزار دل

 

این آبروی و رونق بازار بنگرید

 

سنبل نشانده بر گل سوری نگه کنید

 

عنبرفشانده گرد سمن زار بنگرید

 

امروز روی یار بسی خوبتر ز دیست

 

امسال کار من بتر از پار بنگرید

 

در عهد شاه عادل اگر فتنه نادرست

 

این چشم مست و فتنه خون خوار بنگرید

 

گفتار بشنویدش و دانم که خود ز کبر

 

با کس سخن نگوید رفتار بنگرید

 

آن دم که جعد زلف پریشان برافکند

 

صد دل به زیر طره طرار بنگرید

 

گنجیست درج در عقیقین آن پسر

 

بالای گنج حلقه زده مار بنگرید

 

چشمش به تیغ غمزه خون خوار خیره کش

 

شهری گرفت قوت بیمار بنگرید

 

آتشکدست باطن سعدی ز سوز عشق

 

سوزی که در دلست در اشعار بنگرید

 

دی گفت سعدیا من از آن توام به طنز

 

این عشوه دروغ دگربار بنگرید

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ای به خلق از جهانیان ممتاز

 

چشم خلقی به روی خوب تو باز

 

لازم است آن که دارد این همه لطف

 

که تحمل کنندش این همه ناز

 

ای به عشق درخت بالایت

 

مرغ جان رمیده در پرواز

 

آن نه صاحب نظر بود که کند

 

از چنین روی در به روی فراز

 

بخورم گر ز دست توست نبید

 

نکنم گر خلاف توست نماز

 

گر بگریم چو شمع معذورم

 

کس نگوید در آتشم مگداز

 

می‌نگفتم سخن در آتش عشق

 

تا نگفت آب دیده غماز

 

آب و آتش خلاف یک دگرند

 

نشنیدیم عشق و صبر انباز

 

هر که دیدار دوست می‌طلبد

 

دوستی را حقیقت است و مجاز

 

آرزومند کعبه را شرط است

 

که تحمل کند نشیب و فراز

 

سعدیا زنده عاشقی باشد

 

که بمیرد بر آستان نیاز

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...