رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

تشعشع موهوم| N1389 کاربر انجمن نودهشتیا


N1389
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

« به نام خدا»

 

نام رمان:   تشعشع موهوم

نویسنده:   N1389

ژانر:   تراژدی، عاشقانه، جنایی

هدف:   علاقه به نوشتن

خلاصه:

باشد که این‌ بچه در غم و اندوه به دنیا بیاید؛ باشد که این بچه در غم و اندوه زندگی کند. باشد که این بچه دختری احمق و امیدوار نشود و شادی‌اش را معامله نکند...!

مقدمه:

من به راه خود باید بروم

کس نه تیمار مرا خواهد داشت

در پر از کشمکش این زندگی حادثه بار

هر کسی تنها است

آن که می دارد تیمار مرا، کار من است!

من نمی خواهم درمانم اسیر

صبح وقتی که هوا شد روشن

هر کسی خواهد دانست و بجا خواهد آورد مرا

که در این پهنه ور آب

به چه ره رفته و از بهر چه ام بود عذاب...!

 

ویرایش شده توسط N1389
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

#پارت_اول

بسته‌ای از خوراکی ها را روی میز شیشه‌ای رها کرده، روی  تخت ساحلی مشکی رنگ که لبه‌ی استخر پر آب  گذاشته شده بود لم داد و در سکوت، به غروب طلایی خورشید که با ابر‌های پنبه‌ای مخلوط شده بود و نور کمتری از آن  را ساطع می کرد، خیره شد. ملانی بی توجه به سکوت نیاز هر چند دقیقه یک بار دسته‌ای از موهای صافش را دور انگشت اشاره‌اش می پیچاند و انگار که  بند نافش را با صحبت درباره‌ی  انتقام بریده‌اند یک ریز حرف می‌زد. نیاز چشمانش را دردمند روی هم گذاشت و دستی به پیشانی داغ از تبش کشید. با احساس گرما تیشرت نازکی را که هوای خنک  غروب مجبور به پوشیدنش کرده بود را  از تن کند و دستانش را به  روی میز کشیده، چشمانش را ریز کرد و در جست و جوی پفک مورد نظرش بیشتر از نصف خوراکی‌ها را از روی میز داخل آب انداخت. 

- هی! چی کار می‌کنی؟ من نزدیک دویست دلار برای همینایی که داری الان همشو می‌ریزی تو آب خرج کردم!

- خب حالا خسیس! پولش رو بهت پس میدم.

-  نخواستیم بابا! راستی از نيايش خبری نداری؟ خیلی وقته دیگه دانشگاه نمی‌بینمش. همتون  از دم دیوونه‌اید!

نیاز دستش را به نشانه‌ی برو بالا بالا آورد  و حلقه‌ای از پفک را داخل دهانش گذاشته، گفت:

-  خودش که میگه می‌خواد تنیسور شه ولی در کل جواب درست و حسابی به من و سمانه نمیده.

- سمانه مادرشه؟

- آره دیگه! یک بار که برات تعریف کردم!

ملانی تک ابرویی بالا انداخته  موبایلش را از روی میز برداشت و تماسی با مایک گرفته با انگشتانش روی میز ضرب گرفت و گفت:

- زنگ بزنم سر راهش  یه پیتزا بخره بیاره.

نیاز به فاصله‌ی چند لحظه چشمانش اندازه‌ی دو گوی آتشین شده، موبایل را از دست ملانی کشیده و تماس را قطع کرد!

- باز این طرفا پیدات شد می‌خوای هر شب تو خونه‌ی من پارتی راه بندازی؟ ملانی جون همون مسیحت  دوباره شروع نکن. ما با هم حرف زدیم. من دیگه حوصله‌ی دردسر ندارم!

ملانی موبایل را از دست دخترک پریشان کشید و تک خنده‌ای کرده با لودگی گفت:

- با یک هفته چیزی نمیشه عشقم!

- آره دیگه همیشه همین رو میگی! البته منم بودم می‌گفتم؛ چون آخرش تقصیر‌ا گردن من  نمی افتاد که، تقصیر صاحب‌خونه نیاز بیچاره می‌افتاد.  اصلا برای چی دوباره تو زندگی من پیدات شده، هان؟! تو خودت دو تا ویلا داری. چرا تو اون‌ها مهمونی نمی‌گیری؟

ملانی چشم ‌غره‌ای رفت و  غر-غرکنان گفت:

- حالا یه امشب می خوام بگم مایک بیاد. چیزی نمیشه که! الان یه زنگ بهش می‌زنم.

نیاز بی‌حوصله سرش را تکان داد و خسته از بحث کردن با ملانی خودسر، در فکر فرو رفته "هوم"‌ی زیر لب زمزمه کرد.

@ Ayda.r     @ Narges.Sh  @ زری بانو  @ 15Bita  @ masoo  @ Masoome  @ .Murphy.  @ Z.A.D   @ ماهی  @ wise mind

اگه دوست داشتید بخونید می تونید تاپیک رو دنبال کنید چون دیگه تگ نمی‌کنم. اگر نه که هیچی. این اولین رمانمه و خب زیاد بلد نیستم. لطفا اگر نمی خونید لایک نکنید. اگر حوصله داشتید تو نمایه نظر بدید. خیلی ممنون❤💐

ویرایش شده توسط N1389
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...