رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان نقاب دار شب|Sepideh sana کاربر انجمن نودهشتیا


Sepideh sana
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان:نقاب دار شب
نام نویسنده:سپیده ثنا(Sepideh sana)
ژانر:عاشقانه؛پلیسی
خلاصه:رویا؟ چیزی که همیشه برای تصور کردنش مشکل داشتم همیشه برای آرزو هام تلاش کردم اما وقتی فهمیدم دنیا چقدر بی ارزشه متوجه شدم که ارزش جنگیدن رو نداره جنگیدن برای رویا هایی که هیچ وقت نمی تونی برآوردش کنی!، هرروز با آدم های زیادی روبه رو میشم که نقاب های زیادی به چهره دارن گاه خوشحالن گاه غمگین وگاه غیرقابل پیشبینی نقاب من فرق زیادی با بقیه داره من نقاب دار شبم کسی که مثل سایه هست و مثل مه مخفی من نقابی دارم که هیچ کسی نمیتونه هویتم رو تشخیص بده...

مقدمه:از دروغ ها نقاب پوشیدم ناتوانی هایم نقابم را به درد آورد
اما باز هم بی خیال من نشد تو غم و سختی تو خوشحالی خنده باز هم مرا پشت خود پنهان کرد، شاید روزی برسد که نقاب را بردارم اما آن روز کی خواهد بود؟، روزی که میمیرم یا روزی که از عشق دوباره متولد میشم؟

ویراستار: @ Mobina

ناظر:  @ برهون

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

photo_2021-02-23_18-09-51_mwe1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

قبل از شروع رمان لطفا قوانین رمان نویسی نودهشتیا رو مطالعه کنید، لینک تاپیک:

https://forum.98ia2.ir/topic/6513-قوانین-تایپ-رمان-پیش-از-نوشتن-مطالعه-شود/?do=getNewComment

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان:نقاب دار شب

پارت1

_پرنیان تخت بغلی  زود باش خونریزی داره!

رفتم کنار  سارا ایستادم و نگاهی به شرایط سرباز روی تخت انداختم چقدر زخمی شده بود و کلی خون از دست داده بود کمی بعد سرباز دیگه ای که با شرایط بدتر از این یکی سرباز بود وارد اتاقک درمانگاه کردن فوری به سارا گفتم:تو فعلا به این بیمار رسیدگی کن من باید به اون یکی سرباز برسم شرایط، اون یکی الان از اینم بحرانی تره..

سارا سری تکون داد و منم به سمت تخت اون سربازی که شرایطش اورژانسی بود رفتم نبضش گرفتم خیلی کند میزد روی شونش هم یک زخم گلوله بود و روی زانویه پای چپش هم بریدگی چاقو بود، نگاهی به صورتش کردم،چهرش ابهت خاصی داشت  و خط عمیق بین ابرو هاش ابهتش اثبات می کرد.

باید حتما جراحی بشه با کمک بقیه محیطی برای جراحی فراهم کردیم توی جنگ بودیم و بعضی نیرو های ارتش به شدت آسیب دیده بودن جراحی شروع کردم بعد اینکه گلوله رو در آوردم زخمو بخیه کردم، بریدگی چاقو روی پای چپش هم بخیه زدم و بعد از اتمام کار تختش بردم پیش بقیه سرباز های معالجه شده از درمانگاه اومدم بیرون و دستی به سر صورتم کشیدم حدود یکساله که از ایران به نیرو گاه سوریه اعزام شدیم و توی پشت صحنه جنگ کار های سرباز هارو انجام میدیم جنگ بین ارتش سوریه و داعش همچنان در حال پیشرفت بود و زمان برگشت مون به ایران نامعلوم بود، نفس عمیقی کشیدم که سارا از درمانگاه اومد بیرون و به سمتم قدم تند کرد

_پرنیان حالت خوبه احسان گفت عمل جراحی کردی؟

سری تکون دادم گفتم:آره یک سرباز با شرایط وخیم بود باید حتما جراحی می شدبا باندو سرم وچیزای دیگه کارش  راه نمی افتاد!

سارا نگاهی به سر تاپام کرد و بعد رو کش سفیدش در اورد به سمتم گرفت گفت:روکشه تو خیلی خونی شده بیا با مال من عوض کن..

_پس تو چی؟

_من فعلا میرم استراحت کنم خیلی خسته شدم روکش جدید برمیدارم

روکش ازش گرفتم و رفتم داخل دیگه سرباز زخمی نبود به همشون رسیدگی شده بود رفتم تا یکی یکی نبض هاشون بگیرم و بیشتری هاشون نبض شون نرمال  بود اما یکی شون هنوز نبضش  ضعیف  میزد و همون سربازی بود که جراحیش کردم، چرا نبضش نرمال نمیشه؟

کنارش روی تخت نشستم تبش چک کردم دمای بدنش هم بالا رفته بود.

احسان اومد داخل  درمانگاه به سمتم اومد گفت:داشتم دنبالت میگشتم

 کنارم ایستاد که گفتم:نگران  این سربازم هنوز نبضش نرمال نیست

احسان با چراغ قوه توی چشم هاش نگاه کرد و بعد نبضش گرفت گفت:داره ایست قلبی میکنه!

حیرت زده به احسان نگاه کردم که دوید سمت دستگاه شک برقی کمی ژل روش ریخت و روی درجه ای تنظیمش کرد و زد روی سینه ستبر سرباز سینش بدون درنگ بالا پایین شد اما نبضش برنگشت دوباره  و دوباره هم احسان شک برقی امتحان کرد اما باز هم بی فایده بود،نمی دونم چرا اما بغض به گلوم چنگ زد دلم نمی خواست این سرباز بمیره من جراحیش کردم تا زنده بمونه نباید بمیره  احسان سری به نشونه منفی تکون داد گفت:از دستش دادیم!

نه نباید عمرش اینجوری به پایان برسه دست هام قفل هم کردم و روی قفسه سینش فشردم شاید با ماساژ قلبمی برگرده

_زود باش پاشو نباید اینجوری بمیری خواهش می کنم برگرد!!

احسان دستم گرفت گفت:بس کن پرنیان اون مرده

بغضم ترکید و اشک هام جاری شدن 

_نه  نه نه پاشو  لطفا نمیر!نباید بمیری

 دیگه داشتم ناامید می شدم  که احسان با خوشحالی گفت:برگشت نبضش نرمال شد!

اشک هام پاک کردم و به سرباز نگاه کردم  گفتم:ممنونم که برگشتی!

پارت1

@ Sogol

ویرایش شده توسط Sepideh sana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

رمان:نقاب دار شب

پارت2

داخل اتاق شدم همه پرستارا توی یک اتاق بودیم با تخت های جدا مثل پادگان سرباز ها ماهم کنار هم دیگه بودیم امروز به اندازه کافی خسته  شده بودم روی تخت پایینیه تخت دو طبقه نشستم، نرگس که روی تخت بغلی من خوابیده بود آهی کشید گفت:خدایا کی این ماموریت به پایان میرسه برگردیم به خونه های خود مون!

خنده ای کردم گفتم:والا موقع ای که خونه خودمون بودیم می گفتی چرا ماموریت خارج از کشور بهمون نمی خوره حالا هم که خارج از کشوریم بازم داری گلایه میکنی که کی میشه برگردی خونه!

نرگس لب چید مثل این بچه های دو ساله که بغض میکنن، بعد گفت:من منظورم از خارج کشور دبی یا ترکیه ای یا حداقل پاریسی  جایی بود نه که سوریه!

همگی خندیدیم نرگس هم حرصی رفت زیر پتو قایم شد،

باخنده گفتم:سوریه هم دو قدمی ترکیه هست  دیگه  اگه خیلی  ناراحتی پاشو بریم  ترکیه..

نرگس سرش از زیر پتو آورد بیرون  و چشم  غره ای بهم رفت  که باز همه خندشون گرفت، دوباره یاد اون سرباز  افتادم که امروز عملش کردم  خیلی دلم می خواست اسمش بفهمم عجیب بود که اون مثل بقیه سرباز ها پلاک گردن نداشت! روی تخت دراز کشیدم و چشمام بستم شاید فردا بتونم اسمشو ازش بپرسم...

با صدای زنگ موبایلم از خواب پریدم،  صدای زنگ قطع کردم، و به اطرافم نگاه کردم بیشتر تخت ها مرتب بود حتما رفتن درمانگاه، کش و قوسی به بدنم دادم،دوباره یاد سرباز دیروزی افتادم باید اسمش ازش بپرسم نمیدونم چرا اما خیلی کنجکاو بودم اسمش بفهمم!

روکش تختم مرتب کردم و رفتم به سمت درمانگاه  وارد بخش شدم بیشتر سرباز ها به هوش اومده بودن  خوشحال شدم که حالشون خوبه چشم چرخوندم تا سربازی که عملش کردم پیدا کنم اما تختی که دیروز روش خوابیده بود خالی بود!

به سمت احسان قدم تند کردم، که داشت به  زخم یک سرباز رسیدگی می کرد 

_ احسان اون سربازی که دیروز ایست قلبی کرد کجاست چرا رو تختش نیست؟

احسان نگاهی به تخت خالی انداخت گفت:امروز صبح زود از درمانگاه خارج شده بود سارا دیده بود که از در درمانگاه اومده بود بیرون 

عصبی گفتم:چرا گذاشتین بره اون تازه جراحی شده اگه زخمش باز بشه چی؟ اصلا  چرا سارا جلوش نگرفت!؟

احسان خواست حرفی بزنه اما من عصبی  به سمت در درمانگاه دویدم در باز کردم و به اطراف نگاه کردم کمی بالاتر و پایین  تر از درمانگاه هم دنبالش گشتم اما نبودش امیدوارم زخمش باز نشه، حیف شد نتونستم اسمشو بپرسم  اما یک حسی بهم می گفت که اون رو  دوباره قراره ببینم!

کل روز رو بیکار بودم  و تا غروب چشمم به در درمانگاه بود خودم هم حالم درک نمی کردم چرا اخه منتظرشم منکه حتی اسمشم نمی دونم!..

_پرنیان!..پرنیان!

به سمت نرگس چرخیدم که داشت با فریاد اسمم صدا میزد  

_چیشده نرگس؟

_فرمانده نیرو های ارتشی سوریه اومده گفت، تا یک ماه دیگه می تونیم برگردیم ایران، وای خیلی خوشحالم

جیغ بنفشی کشیدم و پریدم تو بغل نرگس گفتم:اینکه خیلی خبر خوبیه!

_اره، راستی یک نفر  بیرون منتظرته...

تا کلمه منتظرته رو شنیدم دویدم سمت در درمانگاه حتما همون سربازه  درو باز کردم و به اطراف چشم چرخوندم اما انگار اشتباه می کردم سرهنگ میرعلیمی بود که کنار در درمانگاه ایستاده بود باورم نمی شد سرهنگ  اینجا چیکار می کرد؟

به سمتش رفتم گفتم:سرهنگ شما کجا اینجا کجا؟ باورم نمیشه خودتونید؟!

سرهنگ خنده  ای بهم کرد گفت:خودمم از ایران اومدم که ببینمت

لبخندی بهش زدم گفتم:نیاز نبود این همه راه به خاطر من بیاین

_همش که به خاطر تو نیست اومدم ببینم دوستات هم چیزی نیاز ندارن برای تجهیزات پزشکی ، و اینکه باید برام اینجا یک کاری انجام بدی

به اطراف چشم چرخوندم کسی دور اطراف مون نبود دستم بالا بردم و احترام نظامی کردم گفتم:چه کاری باید براتون انجام بدم قربان؟

_باید یک نفر برام پیدا کنی!

@ Sogol

پارت2

ویرایش شده توسط Sepideh sana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...