رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

میتونی بمیری! | تارا کاربر انجمن نودهشتیا


تارا
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

رمان: میتونی بمیری!!

نویسنده: تارا

ژانر: اسلشر، ترسناک 

خلاصه  : یه جاهایی وجود داره که دوست داری حداقل یبار  با کسی که باهاش خوشبگذره بری  ، اما تا به حال به این فکر کردی که ممکنه اونجا جای خوبی نباشه ؟  منم همیشه فکر میکردم مامانم از روی بی اعتمادی اجازه نمیده با دوستام برم بیرون هروقت که دلم میخاست ، اره ، یه وقتایی گیر الکی میداد ، اما الان میفهمم حق با اون بوده ، الان که  دارم جون میدم....

ویراستار: @ Mobina

ناظر: @ Setayeshh2007

ویرایش شده توسط تارا
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت1

(دو روز قبل از حادثه)

 

-خاهش می کنم بزار برم مامان!

-هرجایی به غیر از اینجا، اصن چرا سینما نمی رید، یا، یا چمی دونم شهربازی.

-من که دیگه بچه نیستم مامان، چرا این طوری رفتار می کنی؟! باید قبول کنی که دیگه بزرگ شدم، اصلا من نیازی به اجازه تو ندارم، نمی دونم چرا دارم وقتمو تلف می کنم، من می رم چه موافق باشی   چه مخالف، بپذیر ک من 20 سالمه، بخاطر سخت گیری های تو نصف دوستام ازم فاصله می‌گیرن، کسی که عاشقشم بخاطر تو  نزدیک بود باهام بهم بزنه، زندگیه من اینه، درواقع این زندگیه ای که تو ساختی و من نمی خوامش!

-مگی، صبر کن‌!

-می دونی چیه، بخاطر همین اخلافته که بابا ترکت کرد!

بدون توجه بهش کیفمو برداشتم و از خونه بیرون رفتم و با لج درو بستم، تنها جایی که به فکرم رسید که برم خونهٔ بابا بود، می دونستم که سامانتا دل خوشی ازم نداره، کیه که دوست داشته باشه بچه ای که مال خودش نیست توی خونش بلوله ، اما خب  بازم بهتر از موندن کنار‌ مامان بود . 

اسکیتامو پوشیدم و رفتم ب سمت خونه بابا، مسافت زیادی بود،  و به لطف مامان موتورم پنچر بود و نمی تونستم با اون برم، بالاخره رسیدم زنگ درو زدم خیابونی که بابا توش  زندگی می کرد سربالایی خیلی بدی داشت،  نفس-نفس میزدم ، بالاخره با صدای خاب آلود جوابم رو داد، 

-کیه؟

-منم بابا ، در رو باز کن.

-بیا تو.

نفس-نفس زنان رفتم تو ، بابا در رو باز گذاشته بود.

-سلام.

-می شه توضیح بدی این وقت صبح اینجا چیکار می کنی؟

-اومدم بهت سر بزنم، مشکلیه؟ اووووو نکنه سامانتای عزیز بخاطرم دعوات کرده.

-یکم جدی باش مگی!

-تو اینو می خوایی، باشه!  می رم سر اصل مطلب، می خوام پیش تو زندگی کنم.

-چی؟ خودت می دونی که نمی شه.

-چرا نه؟ من مزاحمتی براش ایجاد نمی کنم فقط شبا میام اینجا می خوابم، همین...

-می دونی که قبول نمی کنه، اصلا، اصلا چرا نمی ری خونه وِس؟!

-شوخی می کنی؟ خودت مخالف این بودی که من برم خونه دوست پسرم زندگی کنم، و الان میگی برم اونجا.

-خب من اشتباه کردم، عجولانه حرف زدم، و الان  می گم می تونی اونجا زندگی کنی.

-ممنون از اجازت، ولی فکر نمی کنی بهتر بود تو و مامان هیچ موقع بچه دار نمی شدید، شما دوتا اونقدر خودخواه بودید که حتی به من توجه نکردید، و از هم جدا شدید، حداقل چند ساله دیگه صبر میکردید تا بتونم اون ماجرا رو درک کنم ، البته الانم فرقی نکردید. 

-مگی من معذرت میخوام، ولی خودت میدونی چند بار ازش خواستم بزاره تو پیش ما زندگی ولی قبول نمی کنه! می دونی چیه، بیا فعلا بیخیال بشیم و یک صبحونه دونفره بخوریم .

-اوکی!

خوب بلد بود بحث عوض کنه، از نظر اخلاقی کاملاً برعکس مامان بود، همیشه سعی می کرد خوشحالم کنه همیشه و هم موفق می شد، اما توی این یک مورد، سامانتا بشدت باهاش مخالف بود  ، نمیخ وام بگم بابا بی عیب و نقص بود اما، به هر حال حتی سخت گیری هاشم نرمال بود و مثل مامان افراطی رفتار نمی کرد.

-بابا، مطمئنی حرفی که زدی جدی بود؟

-چی؟ اینکه بری خونه وِس؟

-اره

-کاملا جدی بود، دیگه مخالفتی ندارم، در ضمن از اون موقع 2 سال گذشته، هر دوتون بزرگتر شدید، شما تقریباً 6 ساله ک باهمید، شاید بهتره بیشتر باهم وقت بگذرونید، حتی امکان داره ازدواج کنید.

خندیدم

-فکر کنم زیادی پیش رفتی بابا!!

-نه اصلاً!

و با خنده ادامه داد: -فقط تنها خواهشی که ازت دارم اینه که قبل از ازدواجتون منو پدر بزرگ نکنید.

-می دونی بیا این بحثو بیشتر از این ادامه ندیم، فکر نمی کنم پایان خوبی داشته باشه😹

دوباره خندید، رابطه خوبی باهم داشتیم  ولی اگر سامانتا نبود بهترم میشد...

♥️

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط تارا
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت2

(دو روز قبل از حادثه)

ای کاش هر روز زندگیم همین طوری بود، ای کاش می تونستم هر دوشون رو باهم داشته باشم.

بابا در حال جمع کردن میز صبحانه گفت: مگی من باید برم سرکار، می خوایی تا یه جایی برسونمت.

-نه خودم می رم.

-باشه، مراقب خودت باش.

-توهم همین طور، دوست دارم بابا.

-برای همیشه.

-برای همیشه:)))

اسکیتام رو پوشیدم و از خونه بیرون رفتم، مقصدم خونه وِس بود، بعد از بابا بهترین ادم زندگیم بود، دوستای زیادی داشتم، اما صمیمی نبودن، وِس برای من هم دوست صمیمی بود و هم عشق زندگیم، خیلی دوستش داشتم، اما درمورد آیندمون چیزی نمیدونستم، اینکه باهم می مونیم یا نه؟ اگر ازدواج کردیم بچه دار می شیم یا نه؟ اون همیشه درمورد آیندمون حرف می زد و همیشه درمورد خرید وسایل خونه ازم نظر میگرفت، از برنامه هاش برای زندگی مشترکمون میگفت و من می دیدم که چقدر ذوق داره، اولین بار توی مدرسه دیدمش، من 13سالم بود و اون 17 سالش، پسری نبود که همه توی آرزوی داشتنش باشن، اما خاص بود، لااقل برای من!

من توی تیم تشویق کننده بودم و اون با اینکه بازیش عالی بود، توپ جمع کنه تیم والیبال بود. سر یکی از بازیها باهم اشنا شدیم، اون خوش قیافه بود، ولی محبوب نبود، عشقمون افسانه ای نبود، توی یه نگاه عاشق نشدیم، اولش باهم دوست بودیم، دوست معمولی،اما کم-کم رابطمون فرا تر رفت و، 1سال بعد شب جشن رقص سال اخری ها، بهم پیشنهاد دیت داد، و من قبول کردم. همه چیز خوب بود تا اینکه من ناخواسته باردار شدم و وقتی 3ماهه بودم، این موضوع رو مامان فهمید، ما قصد داشتیم نگهش داریم و زندگیمون رو باهم شروع کنیم، اما مامان سن کم من و وِس رو بهونه کرد و نزاشت اون بچه به دنیا بیاد، سر مسئله بچه، من و وِس خیلی آسیب دیدیم، هر روز دعوا می کردیم، هر روز هم دیگه  رو تهدید به ترک هم می کردیم، و اینا تا مرز جدا شدنمون رفت، ولی به لطف بابا...

به مو رسید، اما پاره نشد.

بالاخره رسیدم، میدونم که خیلی خوشحال میشد وقتی بهش بگم که بابا قبول کرده که باهاش زندگی کنم.

زنگ در خونشو زدم.

-کیه؟

-فکر می کنی کی باشه؟

در کثری از ثانیه درباز شد، چهرش خندون بود. انگار از  اومدنم خوشحال بود.

-سلام بیب

باخنده گفت: -سلام

لباشو بوسیدم، سرشو عقب کشید.

-بوی دهنم اذیتت می کنه، هنوز مسواک نزدم.

-من که چیزی حس نمی کنم.

بازم لباشو بوسیدم. ادامه ندادم صبحانه نخورده بود. بهتر بود به جای این کارا ی چیزی درست می کردم که بخوره.

-صبحانه که نخوردی؟

-نه، خودت چی؟

-من خونه بابا بودم، اونجا ی چیزی خوردم. چی دوست داری بخوری؟ می خوام برات اماده کنم.

-آمم... شاید نیمرو و یه فنجون قهوه تلخ و داغ.

-اوکی ده دقیقه دیگه حاضره.

صبحانه رو براش حاضر کردم و صداش زدم:

وِس، بیب صبحانه حاضره.

اومد توی اشپز خونه ی نگاهی به من کرد و یه نگاهی به میز. با لحن خنده داری گفت:

-خدای مهربان ما، از تو میخواهم، هرروز مانند امروز باشد، و تا تمام عمر بتوانم هر روز این صحنه را تماشا کنم. آمین!

به هم نگا کردیم و خندیدیم.

نشست پشت میز و مشغول شد. یه فنجون قهوه هم برای خودم ریختم و نشستم پشت میز رو به روش.

-وِس، می خوام یه چیزی بهت بگم.

-چی؟

-امروز بابام یه چیزی بهم گفت که بهتره تو هم بدونی.

به چشمام نگاه کرد. می خواست مطمئن بشه که همه چیز خوبه.

-امروز دوباره با مامان بحثم شد و رفتم خونه ی بابا، ازش خواستم بزاره توی خونش زندگی کنم.

-یعنی از این به بعد خونه ی بابات زندگی می کنی؟

بهش لبخند زدم و گفتم: نه، اون گفت که نمی تونم اونجا بمونم و بجاش اجازه داد که...

از نگاهش معلوم بود منتظره یه خبر خوبه،

با هیجان و جیغ و صدای بلند گفتم:اون گفت می تونم با تو زندگی کنم!

از خوشحالی و تعجب از جاش بلند شد و گفت:

-او گاد، او گاد، تو داری جدی صحبت می کنی؟ جیسس کرایس.

-معلومه که دارم جدی صحبت می کنم.

اومد سمتم و بغلم کرد و توی هوا تابم داد.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط تارا
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت3

(روز سوم حادثه)

ای کاش این خوشحالی ها تا همیشه دوام داشت، ای کاش هیچ موقع نمی رفتیم اونجا، کاش به جای اینکه از پشنهاد مارنی خوشحال بشم، ناراحت می شدم، کاش همه چی دست به دست هم می داد و نمی رفتیم به اون جای کوفتی. ای کاش با دوستای وِس رفته بودیم کنسرت.

هنوز صداش توی گوشمه وقتی با نگرانی صدام می زدو می‌گفت: هانی، فقط باید راه خروجو پیدا کنیم، همه چیز تموم میشه، همه چیز.

(یک روز  قبل از حادثه)

نور ملایمی به صورتم می خورد، دوست نداشتم چشم هام رو باز کنم اما نور اجازه نمی داد. به وِس نگاه کردم، هنوز خواب بود.

ساعت7صبح بود. نمی خواستم بیدارش کنم اما دوست نداشت سرکار نره شغلش رو خیلی دوست داشت. انگاشت هام رو کردم توی موهاش و اروم تکون دادم، سرمو به گوشش نزدیک کردم و یواش گفتم: وِس، وقتشه که بیدار شی بیب!

با صدای خمارش گفت: امروز یکشنبه اس مگی، می خوام بخوابم، خودتم بخواب.

خیالم راحت شد، بعدا بخاطرش ناراحت نمی شه. اما من دیگه خوابم نمی برد.

چند دقیقه ای همونطوری موندم و پاشدم و رفتم توی دستشویی، دوش گرفتم و مسواک زدم و حوله پیچ بیرون رفتم.  وِس هنوز خواب بود. موهام رو خشک کردم و لباس هام رو پوشیدم و رفتم پایین توی اشپز خونه.

4تا پنکیک درست کردم و اب پرتغال توی لیوان ریختم و روی میز گذاشتم. کمی هم عسل روی پنکیک ها ریختم. به ساعت نگاه کردم ساعت 8.30 دقیقه بود.

رفتم بالا و وِس رو بیدار کردم برای صبحانه.

فقط خدا می دونست که چقدر از اینکه دارم این کار هارو انجام میدم خوشحال بودم. دوستام همیشه میگفتن تو انگار توی دهه ۷۰ زندگی می کنی  زیاد از حد کدبانویی، شاید بخاطر همینه که وِس بیخیالت نمی شه. 

-مگی، چه بوی خوبی توی خونه پیچیده، پنکیک درست کردی؟

-اره!

-ممنونم بیب.

بهش لبخند زدم. من حتی بیشتر از اون لذت میبردم وقتی میدیدم اینهمه خوشحاله.

-راستی، مگی! دوست دارم امروز باهم بریم بیرون، بریم شهربازی، یا سینما، یا هرجایی که تو بخوایی...

-خودت دوست داری کجا بری؟

-من دوست دارم برم شهربازی و مهیج تریناشو انتخاب کنم.

-خودت میدونی که من هیچ ترسی از اون چارپاره اهن ندارم، قبول بریم.

-خب من دیروز بلیط  خریدم.

خندیدم و گفتم: -از قبل برنامه همه چیزو چیدی.

میز رو جمع کردم و رفتیم بالا تا لباس عوض کنیم، همیشه یکی از پیرهنای اون رو می پوشیدم با یک شلوار جین و یک تیشرت. گوشیم رو توی جیب شلوارم گذاشتم و باهم بیرون زدیم.

ویرایش شده توسط تارا
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

17 ساعت قبل، تارا گفته است:

پارت1

دو هفته و سه روز قبل از حادثه

 

-خاهش می کنم بزار برم مامان!

-هرجایی به غیر از اینجا، اصن چرا سینما نمی رید، یا، یا چمی دونم شهربازی.

-من که دیگه بچه نیستم مامان، چرا این طوری رفتار می کنی؟! باید قبول کنی که دیگه بزرگ شدم، اصلا من نیازی به اجازه تو ندارم، نمی دونم چرا دارم وقتمو تلف می کنم، من می رم چه موافق باشی   چه مخالف، بپذیر ک من 20 سالمه، بخاطر سخت گیری های تو نصف دوستام ازم فاصله می‌گیرن، کسی که عاشقشم بخاطر تو  نزدیک بود باهام بهم بزنه، زندگیه من اینه، درواقع این زندگیه ای که تو ساختی و من نمی خوامش!

-مگی، صبر کن‌!

-می دونی چیه، بخاطر همین اخلافته که بابا ترکت کرد!

بدون توجه بهش کیفمو برداشتم و از خونه بیرون رفتم و با لج درو بستم، تنها جایی که به فکرم رسید که برم خونهٔ بابا بود، می دونستم که سامانتا دل خوشی ازم نداره، کیه که دوست داشته باشه بچه ای که مال خودش نیست توی خونش بلوله ، اما خب  بازم بهتر از موندن کنار‌ مامان بود . 

اسکیتامو پوشیدم و رفتم ب سمت خونه بابا، مسافت زیادی بود،  و به لطف مامان موتورم پنچر بود و نمی تونستم با اون برم، بالاخره رسیدم زنگ درو زدم خیابونی که بابا توش  زندگی می کرد سربالایی خیلی بدی داشت،  نفس-نفس میزدم ، بالاخره با صدای خاب آلود جوابم رو داد، 

-کیه؟

-منم بابا ، در رو باز کن.

-بیا تو.

نفس-نفس زنان رفتم تو ، بابا در رو باز گذاشته بود.

-سلام.

-می شه توضیح بدی این وقت صبح اینجا چیکار می کنی؟

-اومدم بهت سر بزنم، مشکلیه؟ اووووو نکنه سامانتای عزیز بخاطرم دعوات کرده.

-یکم جدی باش مگی!

-تو اینو می خوایی، باشه!  می رم سر اصل مطلب، می خوام پیش تو زندگی کنم.

-چی؟ خودت می دونی که نمی شه.

-چرا نه؟ من مزاحمتی براش ایجاد نمی کنم فقط شبا میام اینجا می خوابم، همین...

-می دونی که قبول نمی کنه، اصلا، اصلا چرا نمی ری خونه وِس؟!

-شوخی می کنی؟ خودت مخالف این بودی که من برم خونه دوست پسرم زندگی کنم، و الان میگی برم اونجا.

-خب من اشتباه کردم، عجولانه حرف زدم، و الان  می گم می تونی اونجا زندگی کنی.

-ممنون از اجازت، ولی فکر نمی کنی بهتر بود تو و مامان هیچ موقع بچه دار نمی شدید، شما دوتا اونقدر خودخواه بودید که حتی به من توجه نکردید، و از هم جدا شدید، حداقل چند ساله دیگه صبر میکردید تا بتونم اون ماجرا رو درک کنم ، البته الانم فرقی نکردید. 

-مگی من معذرت میخوام، ولی خودت میدونی چند بار ازش خواستم بزاره تو پیش ما زندگی ولی قبول نمی کنه! می دونی چیه، بیا فعلا بیخیال بشیم و یک صبحونه دونفره بخوریم .

-اوکی!

خوب بلد بود بحث عوض کنه، از نظر اخلاقی کاملاً برعکس مامان بود، همیشه سعی می کرد خوشحالم کنه همیشه و هم موفق می شد، اما توی این یک مورد، سامانتا بشدت باهاش مخالف بود  ، نمیخ وام بگم بابا بی عیب و نقص بود اما، به هر حال حتی سخت گیری هاشم نرمال بود و مثل مامان افراطی رفتار نمی کرد.

-بابا، مطمئنی حرفی که زدی جدی بود؟

-چی؟ اینکه بری خونه وِس؟

-اره

-کاملا جدی بود، دیگه مخالفتی ندارم، در ضمن از اون موقع 2 سال گذشته، هر دوتون بزرگتر شدید، شما تقریباً 6 ساله ک باهمید، شاید بهتره بیشتر باهم وقت بگذرونید، حتی امکان داره ازدواج کنید.

خندیدم

-فکر کنم زیادی پیش رفتی بابا!!

-نه اصلاً!

و با خنده ادامه داد: -فقط تنها خواهشی که ازت دارم اینه که قبل از ازدواجتون منو پدر بزرگ نکنید.

-می دونی بیا این بحثو بیشتر از این ادامه ندیم، فکر نمی کنم پایان خوبی داشته باشه😹

دوباره خندید، رابطه خوبی باهم داشتیم  ولی اگر سامانتا نبود بهترم میشد...

♥️

@ همکار ویراستار♥️

@ همکار ویراستار♥️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

14 ساعت قبل، تارا گفته است:

پارت2

دو هفته و سه روز قبل از حادثه

ای کاش هر روز زندگیم همین طوری بود، ای کاش می تونستم هر دوشون رو باهم داشته باشم.

بابا در حال جمع کردن میز صبحانه گفت: مگی من باید برم سرکار، می خوایی تا یه جایی برسونمت.

-نه خودم می رم.

-باشه، مراقب خودت باش.

-توهم همین طور، دوست دارم بابا.

-برای همیشه.

-برای همیشه:)))

اسکیتام رو پوشیدم و از خونه بیرون رفتم، مقصدم خونه وِس بود، بعد از بابا بهترین ادم زندگیم بود، دوستای زیادی داشتم، اما صمیمی نبودن، وِس برای من هم دوست صمیمی بود و هم عشق زندگیم، خیلی دوستش داشتم، اما درمورد آیندمون چیزی نمیدونستم، اینکه باهم می مونیم یا نه؟ اگر ازدواج کردیم بچه دار می شیم یا نه؟ اون همیشه درمورد آیندمون حرف می زد و همیشه درمورد خرید وسایل خونه ازم نظر میگرفت، از برنامه هاش برای زندگی مشترکمون میگفت و من می دیدم که چقدر ذوق داره، اولین بار توی مدرسه دیدمش، من 13سالم بود و اون 17 سالش، پسری نبود که همه توی آرزوی داشتنش باشن، اما خاص بود، لااقل برای من!

من توی تیم تشویق کننده بودم و اون با اینکه بازیش عالی بود، توپ جمع کنه تیم والیبال بود. سر یکی از بازیها باهم اشنا شدیم، اون خوش قیافه بود، ولی محبوب نبود، عشقمون افسانه ای نبود، توی یه نگاه عاشق نشدیم، اولش باهم دوست بودیم، دوست معمولی،اما کم-کم رابطمون فرا تر رفت و، 1سال بعد شب جشن رقص سال اخری ها، بهم پیشنهاد دیت داد، و من قبول کردم. همه چیز خوب بود تا اینکه من ناخواسته باردار شدم و وقتی 3ماهه بودم، این موضوع رو مامان فهمید، ما قصد داشتیم نگهش داریم و زندگیمون رو باهم شروع کنیم، اما مامان سن کم من و وِس رو بهونه کرد و نزاشت اون بچه به دنیا بیاد، سر مسئله بچه، من و وِس خیلی آسیب دیدیم، هر روز دعوا می کردیم، هر روز هم دیگه  رو تهدید به ترک هم می کردیم، و اینا تا مرز جدا شدنمون رفت، ولی به لطف بابا...

به مو رسید، اما پاره نشد.

بالاخره رسیدم، میدونم که خیلی خوشحال میشد وقتی بهش بگم که بابا قبول کرده که باهاش زندگی کنم.

زنگ در خونشو زدم.

-کیه؟

-فکر می کنی کی باشه؟

در کثری از ثانیه درباز شد، چهرش خندون بود. انگار از  اومدنم خوشحال بود.

-سلام بیب

باخنده گفت: -سلام

لباشو بوسیدم، سرشو عقب کشید.

-بوی دهنم اذیتت می کنه، هنوز مسواک نزدم.

-من که چیزی حس نمی کنم.

بازم لباشو بوسیدم. ادامه ندادم صبحانه نخورده بود. بهتر بود به جای این کارا ی چیزی درست می کردم که بخوره.

-صبحانه که نخوردی؟

-نه، خودت چی؟

-من خونه بابا بودم، اونجا ی چیزی خوردم. چی دوست داری بخوری؟ می خوام برات اماده کنم.

-آمم... شاید نیمرو و یه فنجون قهوه تلخ و داغ.

-اوکی ده دقیقه دیگه حاضره.

صبحانه رو براش حاضر کردم و صداش زدم:

وِس، بیب صبحانه حاضره.

اومد توی اشپز خونه ی نگاهی به من کرد و یه نگاهی به میز. با لحن خنده داری گفت:

-خدای مهربان ما، از تو میخواهم، هرروز مانند امروز باشد، و تا تمام عمر بتوانم هر روز این صحنه را تماشا کنم. آمین!

به هم نگا کردیم و خندیدیم.

نشست پشت میز و مشغول شد. یه فنجون قهوه هم برای خودم ریختم و نشستم پشت میز رو به روش.

-وِس، می خوام یه چیزی بهت بگم.

-چی؟

-امروز بابام یه چیزی بهم گفت که بهتره تو هم بدونی.

به چشمام نگاه کرد. می خواست مطمئن بشه که همه چیز خوبه.

-امروز دوباره با مامان بحثم شد و رفتم خونه ی بابا، ازش خواستم بزاره توی خونش زندگی کنم.

-یعنی از این به بعد خونه ی بابات زندگی می کنی؟

بهش لبخند زدم و گفتم: نه، اون گفت که نمی تونم اونجا بمونم و بجاش اجازه داد که...

از نگاهش معلوم بود منتظره یه خبر خوبه،

با هیجان و جیغ و صدای بلند گفتم:اون گفت می تونم با تو زندگی کنم!

از خوشحالی و تعجب از جاش بلند شد و گفت:

-او گاد، او گاد، تو داری جدی صحبت می کنی؟ جیسس کرایس.

-معلومه که دارم جدی صحبت می کنم.

اومد سمتم و بغلم کرد و توی هوا تابم داد.

@ همکار ویراستار♥️

@ همکار ویراستار♥️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

12 ساعت قبل، تارا گفته است:

پارت3

زمان حال(روز سوم حادثه)

ای کاش این خوشحالی ها تا همیشه دوام داشت، ای کاش هیچ موقع نمی رفتیم اونجا، کاش به جای اینکه خوشحال بشم از پیشنهادش، ناراحت می شدم، کاش همه چی دست به دست هم می داد و نمی رفتیم به اون جای کوفتی. ای کاش با دوستاش رفته بودیم کنسرت.

هنوز صداش توی گوشمه وقتی با نگرانی صدام می زدو می‌گفت: هانی، فقط باید راه خروجو پیدا کنیم، همه چیز تموم میشه، همه چیز.

2هفته و دو روز  قبل از حادثه

نور ملایمی به صورتم می خورد، دوست نداشتم چشم هام رو باز کنم اما نور اجازه نمی داد. به وِس نگاه کردم، هنوز خواب بود.

ساعت7صبح بود. نمی خواستم بیدارش کنم اما دوست نداشت سرکار نره شغلش رو خیلی دوست داشت. انگاشت هام رو کردم توی موهاش و اروم تکون دادم، سرمو به گوشش نزدیک کردم و یواش گفتم: وِس، وقتشه که بیدار شی بیب!

با صدای خمارش گفت: امروز یکشنبه اس مگی، می خوام بخوابم، خودتم بخواب.

خیالم راحت شد، بعدا بخاطرش ناراحت نمی شه. اما من دیگه خوابم نمی برد.

چند دقیقه ای همونطوری موندم و پاشدم و رفتم توی دستشویی، دوش گرفتم و مسواک زدم و حوله پیچ بیرون رفتم.  وِس هنوز خواب بود. موهام رو خشک کردم و لباس هام رو پوشیدم و رفتم پایین توی اشپز خونه.

4تا پنکیک درست کردم و اب پرتغال توی لیوان ریختم و روی میز گذاشتم. کمی هم عسل روی پنکیک ها ریختم. به ساعت نگاه کردم ساعت 8.30 دقیقه بود.

رفتم بالا و وِس رو بیدار کردم برای صبحانه.

فقط خدا می دونست که چقدر از اینکه دارم این کار هارو انجام میدم خوشحال بودم. دوستام همیشه میگفتن تو انگار توی دهه ۷۰ زندگی می کنی  زیاد از حد کدبانویی، شاید بخاطر همینه که وِس بیخیالت نمی شه. 

-مگی، چه بوی خوبی توی خونه پیچیده، پنکیک درست کردی؟

-اره!

-ممنونم بیب.

بهش لبخند زدم. من حتی بیشتر از اون لذت میبردم وقتی میدیدم اینهمه خوشحاله.

-راستی، مگی! دوست دارم امروز باهم بریم بیرون، بریم شهربازی، یا سینما، یا هرجایی که تو بخوایی...

-خودت دوست داری کجا بری؟

-من دوست دارم برم شهربازی و مهیج تریناشو انتخاب کنم.

-خودت میدونی که من هیچ ترسی از اون چارپاره اهن ندارم، قبول بریم.

-خب من دیروز بلیط  خریدم.

خندیدم و گفتم: -از قبل برنامه همه چیزو چیدی.

میز رو جمع کردم و رفتیم بالا تا لباس عوض کنیم، همیشه یکی از پیرهنای اون رو می پوشیدم با یک شلوار جین و یک تیشرت. گوشیم رو توی جیب شلوارم گذاشتم و باهم بیرون زدیم.

@ همکار ویراستار♥️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت4

-وِس، واقعاً خوش گذشت.

-آره، واقعاً خوب بود. من که از بس هوار کشیدم صدام گرفته!

هر دومون خندیدیم. ادامه داد:

-من از همه چیز فیلم گرفتم. از هرجایی که رفتیم. 

-جداً، اینکه خیلی خوبه، فکر نمی کردم اونقدری حافظه داشته باشه که از همه چیز فیلم بگیره.

-مموری جدید روش گذاشتم.

-کار خوبی کردی.

-میدونی دارم به چی فکر می کنم؟

-چی؟

-این که، سال بعد با بچمون بریم شهربازی، دخترمون یا پسرمون، من فرقی برام نداره فقط دوست دارم شبیه تو باشه!

همه حرفاش رو با ذوق و شوق می گفت، انگار منتظر بود منم تاییدش کنم، با خنده گفتم: -امروز صبح بابام درمورد بچه باهام حرف زد، و گفت که ازمون می خواد قبل از ازدواج بچه دار نشیم. فکر کنم اول باید به فکر ازدواج باشیم.

صورتش گرفته شد و گفت:

-آره، باید ازدواج کنیم، دوست ندارم چیزی که قبلاً اتفاق افتاد باز هم اتفاق بیوفته...

-وِس، اگر ناراحتت کردم معذرت می خوام، بیب! اون دوران اصلاً خوب نبود.حتی فکر کردن بهش باعث می شه بغضم بگیره.بنظرم خواست خدا بوده که اون بچه به دنیا نیاد، ما کلی زمان داریم، تا 15سال دیگه می‌تونیم بچه دار بشیم، بیا خودمون رو اینهمه اذیت نکنیم، باشه؟

-بعضی وقت ها با خودم فکر می کنم چرا اون زمان کوتاه اومدم؟ چرا دستت رو نگرفتم و از این شهر دورت نکردم؟ اون بچه الان زنده بود، اگر...  می‌دونی، تو درست می گی این بحث فقط باعث عذابه، بیا تمومش کنیم.

حرفاش رو زد و رفت توی تراس، اون حتی بیشتر از من بخاطر بچه ناراحت بود، خوب یادمه روزی که مامان به زور مارو برد به اون کلینیک کوفتی، وِس برای اولین بار گریه کرد. اون درست مثل یک بچه رفتار می کرد. مدام از من و بچه معذرت خواهی می کرد و می‌گفت: -عزیزم من متاسفم، اینا همش تقصیر منه، بابای امیدوارم من رو ببخشی، واقعاً متاسفم که نمی تونم صورتت رو ببینم، بغلت کنم، ببوسمت، من واقعاً معذرت می خوام فندق.

ناخواسته ، شروع کردم به گریه کردن، چقدر توی اون مدت کوتاه، به اون بچه وابسته شده بودیم، وِس هرروز یک اسباب بازی جدید، یا یک لباس جدید می خرید. خیلی خوب بلد بود چطور باید یک پدر خوب باشه، انگار به دنیا اومده بود که پدر باشه، ولی...

دردناک ترین زمان زندگی ما همون دوران بود. نقطه سیاه زندگیمون، جایی که دیگه رابطمون داشت تموم می شد، تا اون ذره نوری هم که وجود داشت تبدیل به سیاهی مطلق بشه. اما خوشبختانه، قدرت نوری که بینمون بود بیشتر شد و باعث نجات رابطمون شد.

اشک هام رو پاک کردم، و رفتم توی تراس 

-بیب، دیر وقته بیا تو، باید بریم بخوابیم، صبح بابد بری سرکار.

 

روز بعد(روز حادثه)

 

-الو؟

-سلام مگی، مارنی هستم.

-اوووو، متاسفم مارنی، تلفن خونه یکم مشکل داره، صداها رو تغییر میده، بخاطر همین نشناختمت.

-اشکالی نداره، چند باری با گوشیت تماس گرفتم اما جواب ندادی، خواستم بگم یک فستیوال سالیانه هست که 7روز ادامه داره، همه اتاقای فرار شیکاگو توی این 7روز رایگانن، من چندتا از بهترین هاشو گلچین کردم تا این چند روزه با هم بریم، و اینکه وِس هم دعوته. قول میدم خوشبگذره.

-مارنی، من اول باید با وِس صحبت کنم. اگر بتونه حتماً میاد، و درمورد خودم اگر وِس موافق باشه من مخالفتی ندارم.

-اوکی، پس خبرشو بهم بده، البته در نظر داشته باش که فستیوال از امشب شروع میشه.

-باشه، فعلاً.

-فعلاً.

نگفت می دونستم که وِس قبول می کنه، عاشق هیجان و وحشت بود. ساعت 4عصر بود، دیگه کم-کم پیداش میشد.

صدای زنگ در اومد.

-اومدم!

در رو باز کردم و گفتم: -سلام بیب، خوش اومدی!

-سلام، مگی! لطفاً چشم هات رو ببند چون سوپرایز برات دارم!

-اوووو، جداً؟! حالا چی هست؟

با صدای کش داری گفت: -من برات، دونات شکلاتی با ترافل اضافه دارم.

-اووووو، بیب، ممنونم ازت. :)))) 

دونات ها رو گذاشتم روی میز صبحانه خوری و دو لیوان شیر هم ریختم و صداش زدم.

-وِس، بیا عصرونه بخوریم.

-اومدم، اومدم.

پشت میز نشست و یکی از دونات هارو برداشت.

-وِس، امروز با مارنی حرف زدم، راجب یک فستیوال سالیانه صحبت می کرد. این طور که می گفت تا 7 روز دیگه همه اتاق های فرار بلیط مجانی میدن، و می گفت که  چند تا از بهترین هاش رو پیدا کرده و می خواد که  ماهم با هاشون بریم، من گفتم اگه تو موافق باشی می ریم ، البته می دونم که تو مخالفتی نداری.

با خنده گفت: -البته که می ریم، فکر کردی من این فرصت رو از دست می دم؟ البته دوستام بلیط کنسرت خریده بودن و با اونا قرار داشتیم برای کنسرت، ولی بی‌خیال، هیچکس دوست نداشت به اون کنسرت بی مزه بره، خوانندش حتی معروف هم نیست.

-مطمئنی که دوستات ناراحت نمی شن؟ این فستیوال 7 روز ادامه داره. اما کنسرت فقط 1شبه.

-بعداً خودم برنامه می چینم  تا باهاشون بریم بیرون، اشکالی نداره، ناراحت نمی شن.

-اوکی بیب.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط تارا
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت5

-الو؟

-الو مارنی منم، خواستم بگم ما می‌ایم.

-جداً؟! خیلی خوبه، خوشحال شدم.

-ساعت چند باید اونجا باشیم؟

-برات لوکیشن می‌فرستم، ساعت 9شب اونجا باشین.

-اوکی، می‌بینمت.

-می‌بینمت.

به وِس لبخند زدم و گفتم: -اون می‌گه، لوکیشن می‌فرسته و ساعت9 شب باید اونجا باشیم.

-خب الان که تازه ساعت5!

-آره زمان زیادی داریم.

-و... الآن می‌خوام یک کاری کنم.

-چی؟

پاشد و اومد سمتم و  با صدای کش داری گفت: -شاید می‌خوام، ببوسمت یا یک چیزی بیشتر از اون!

لبم رو گاز گرفتم و خندیدم و پاشدم، خودش رو خم کرد و پیشونیش رو به پیشونیم تکیه داد،نفس هاش تند شده بود، لب هاش رو آروم روی لبام هم گذاشت و شروع به بوسیدن کرد، بغلم کرد و روی اوپن گذاشت، دستام رو دور گردنش گذاشتم.

صدای زنگ در اومد، وِس خودش رو عقب کشید و گفت: -گادد، لعنت بهش.

رفتم در رو باز کردم، با دیدنش تعجب کردم.

-آمم... بِن، این تو هستی!

-سلام، آره، می‌خواستم بهتون سر بزنم.

-آمم... کار خوبی کردی.

در رو کامل باز کردم و گفتم: -بیا داخل... بیب، بن اینجاست.

وِس از آشپزخونه اومد بیرون و گفت: هی پسر، سلام، خیلی وقت بود خبری ازت نداشتم.خوش اومدی!

برگشت و سوالی نگاهم کرد شونه هام رو بالا انداختم.

-بن، بیا بریم توی پذیرایی.

-بد موقع اومدم درسته؟!

-نه اصلاً، چیزی می‌خوری برات بیارم؟

-فقط یک لیوان آب.

-اوکی.

رفتم آشپزخونه و یک لیوان آب خنک آماده کردم و رفتم توی پذیرایی.

-بِن...

لیوان رو از دستم گرفت و یک نفس خورد.

-مگی، میشه چند لحظه بشینی؟ می‌خوام باهاتون صحبت کنم.

-آره، حتماً.

-حقیقاً، این مدت که خبری ازم نبود من زندان بودم.

-بن، این شوخی خوبی نیست!

-مگی، این شوخی نیست. من واقعاً اونجا بودم.

از دستش عصبانی شدم و همچنین شوکه!

-چرا؟! اصلاً مامان خبر داشت؟! تو حتی یک کلمه هم راجب این موضوع چیزی نگفتی بن، فکر می‌کنم ما خانواده‌ایم درسته؟!

-من همه‌اش، دو ماه توی اون زندون کوفتی بودم. اونم فقط بخاطر پاؤل.

-همه چیز داره جالب تر میشه، فکر می‌کنم از وقتی به بابا قول دادی رابطت با پاؤل رو تموم کنی3سال گذشته. و خودت خوب میدونی مشکل بابا با تو و گرایشت نبود، با پاؤل بود...

-مگی، من نتونستم ازش دست بکشم، تو خودت می‌تونی، دیگه وِس رو دوست نداشته باشی؟! من اون زمان نمی‌فهمیدم چرا بابا ازم چنین چیزی رو می‌خواد، اما الان می‌فهمم.

وقتی درمورد علاقه خودش به پاؤل و رابطه من و وس حرف زد کاملاً حق با اون بود، پس ترجیح دادم سکوت کنم‌.

-هی، هی، شما دوتا... کافیه دیگه.

عصبی بودم، دست خودم نبود، به هر حال اون برادرم بود! رفتم طبقه بالا توی اتاق‌مون، وِس پشت سرم‌ می‌اومد.باهم رفتیم توی اتاق و وِس در رو بست.

-هانی، تو نباید خودت رو بخاطر این ماجرا اذیت کنی‌.

-اما اون...

-مگی، اون فقط یک رابطهٔ سمی داشته همین. بهتره زیاد بهش اهمیت ندی.

-منم نمی‌خوام مسئله رو بزرگ کنم اما... اون همش 18 سالشه، نباید اینجوری زندگی کنه. من از اول می‌دونستم‌ پاؤل داشت ازش سواستفاده می‌کرد، این، این کاملاً مشخص بود! پاؤل از کجا بن رو می‌شناخت، اصلاً بنظر تو طبیعیه که یک مرد 28عاشق یه پسر بچه 18ساله باشه؟!  باشه اون گرایشش مثل من و تو نبود، اما نباید سمت بن می‌اومد، باید می‌رفت با یک نفر که حداقل هم‌سن و سال خودش باشه...

-مگی، خودتو کنترل کن بیب، از شدت استرس داری می‌لرزی. اون خودش فهمیده که اشتباه کرده و مهم تر از اون، الان از لحاظ  احساسی شرایط خوبی نداره، بهتر تمومش کنیم، اوکی؟!

-اوکی...

-حالا بیرون بریم و اصلاً راجب این مسئله حرف نزنیم، به جاش می‌تونیم بن رو هم با خودمون به  اتاق فرار ببریم، چطوره دوست داری؟!

-آره خوبه.

بهم لبخند زد و گونم رو بوسید و دستشو پشت کمرم گذاشت و گفت: -بریم!

-بن، مرد کوچک، ما تصمیم گرفتیم تو رو یک جایی ببریم.

-چی؟! 

-امشب می‌خواهیم بریم اتاق فرار و تو هم می‌تونی باهامون بیایی.

-بیخیال...

-خوش‌ می‌گذره، باید بیایی.

-بِن، بچه نشو باید بیایی‌.

-اوکی، باهاتون میام.

@ همکار ویراستار♥️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت7

(روز دوم حادثه)

چشمام رو باز کردم و دیدم بین کلی جنازه افتادم، بوی بدی به دماغم می‌خورد، اونقدری بد بود که می‌خواستم بالا بیارم.

-وِس، بیب کجایی؟!

ولم صداش خیلی ضعیف بود. گوشام رو تیز کردم.

-چراغ گوشیت رو روشن کن تا بتونم پیدات کنم مگی.

کاری که گفت رو انجام دادم. وقتی نور انداختم تازه به  عمق فاجعه پی بردم. زیر پام پر از جنازه های پوسیده و کرم افتاده بود. سر تا پام خونی شده بود.

-وس، من اینجام... وس؟!

-دارم می‌ام، الان بهت می‌رسم.

-اوکی!

چیزی طول نکشید که دستش رو گذاشت روی شونم، ترسم کم شد. برگشتم و بغلش کردم، خیالم راحت شد، اون حالش خوب بود.

-مگی، تو حالت خوبه؟! آسیب ندیدی؟! درد نداری؟!

-من خوبم، بیب... خوبم.

-بیا بریم پیش بقیه.

-اوکی.

با هر سختی ای که بود شروع به راه رفتن بین اون جنازه های لزج کردیم، صدای جیغ و داد جان همه جا می‌پیچید، همینطور صدای بن که می‌خواست آرومش کنه. انگار داخل یک قفس بودیم. دور تا دورمون با فنس  پیچیده شده بود. کاملاً مشخص بود که داخل یک زیر زمین هستیم. رسیدیم به جان و بن. نگران بن بودم. به محض دیدنش بغلش کردم.

-او گاد، گاد، بن... تو حالت خوبه؟! 

-آره، من خوبم، نگران نباش.

نگاهی به جان انداختم. خیلی ترسیده بود. مداماً بالا می‌آورد. نزدیکش شدم.

-جان، آروم باش، اگه اینطور ادامه بدی، از حال می‌ری. زیر لب با خودش  زمزمه میکرد

-فاک یو مارنی، فاک یو... تو من رو اوردی به این جای کوفتی، من دارم از ترس می‌میرم‌.

-هی، جان، ما از اینجا بیرون می‌ریم، باشه؟! هر جور که شده از اینجا بیرون می‌ریم، زنده بیرون می‌ریم.

 

با ترس نگاهی به من انداخت، و گفت: -مارنی کجاست؟!

سکوت کردم چی بهش می‌گفتم، اون خودش شاهد کل ماجرا بود. انگار دوست داشت بگم مارنی زنده‌است و داره به ما ملحق می‌شه، اما... 

-بچه‌ها باید ازین اینجا بیرون بریم.

-حق با وِس، هست، باید تا ما رو هم نکشتن فرار کنیم.

بن رفت به سمت  در که با کشاب بسته شده بود.

-می‌تونی بازش کنی؟!

-نه دست های من و وِس برای رد شدن از فنس بزرگه.

-من امتحان می‌کنم، اگر نشد از جان کمک می‌گیریم.

به سمت در رفتم دستم رو از فنس رد کردم، فاصله زیادی بود، دستم بهش نرسید.

-دست من رد میشه اما این فنس های لعنتی زیادی ریز هستن، جان فکر می‌کنی می‌تونی کمک کنی؟!

-لعنتی، بچه ها زود باشید، اینجا داره آتیش می‌گیره.

-وِس، راجب چی حرف میزنی؟

همه جا داشت آتش می‌گرفت. این دیگه نهایت بی انصافی بود، اگر اینجا و اینطوری می‌مردیم. رو به جان کردم و گفتم: -جان زودباش، باید از اینجا بریم بیرون، زودباش!

انگار که تازه به خودش اومده بود سریع سمت در رفت و دستش رو به کشاب نزدیک کرد. 

-خیلی محکمه  نمی‌تونم جا به جاش کنم.

-می‌تونی، یکم تلاش کن، زور بزن.

بن ازش می‌خواست تلاش کنه تا از این جای کوفتی بیرون بریم.  جان با خوشحالی گفت:

-دارم بازش می‌کنم، داره باز می‌شه.

-آره، همینه.

-زود باش زود باش 

 آتش خیلی نزدیک بود لعنتی ها واشر گاز رو باز گذاشته بودن.

وس شروع به فریاد زدن کرد: 

-حروم زاده ها، دست از سر ما بردارین...

-باز شد، باز شد. زود باشید، باید بریم بیرون.

با تمام توانم شروع به دویدن کردم. سریع بودم اما نه به اندازه بقیه. فکر می‌کردم به اندازه کافی دور شدیم، اما صدای انفجار پیچید و احساس کردم یک نیروی بسیار قوی هولم داد. روی زمین افتادم، گوش هام سوت می‌کشیدن و چیزی نمی‌شنیدم. همه جای بدنم در می‌کرد. کم-کم صدای بچه ها رو می‌شنیدم. بن از درد فریاد می‌کشید. چشم هام رو باز کردم و نگاهشون کردم، وس به سمتم اومد و کمک کرد بلند شم.

-چه اتفاقی برای بن افتاده؟!

-انگار یک چیزی پاش رو زخم کرده.

@ همکار ویراستار♥️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

photo_2021-02-23_18-09-51_mwe1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

قبل از شروع رمان لطفا قوانین رمان نویسی نودهشتیا رو مطالعه کنید، لینک تاپیک:

https://forum.98ia2.ir/topic/6513-قوانین-تایپ-رمان-پیش-از-نوشتن-مطالعه-شود/?do=getNewComment

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...