رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان هروئین | asma_m کاربر انجمن نودهشتیا


گروه آچ
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان : هروئین

نام نویسنده : اسما محمودی(asma_m)

 ژانر : عاشقانه، تراژدی 

خلاصه

کاش آدم ها انقدر بی رحم نبودن  ، کاش  بجای کینه و دو رویی ، دوستی و همدلی رشد می کرد ، کاش بجای سوزاندن عشق و محبت ، هوس و شهوت را به خاکستر می‌کشاندند و  کاش مجنونی را بی لیلی و شیرینی را بی فرهاد نکنند .

یک ادم بی روح ، یک جسم مرده ، یک دختر خسته‌ یک پسر سرگردان ،  یک بدن یخ زده ،  یک جفت چشم بی فروغ ، یک مغز خالی...از عاشقی که نفسش بدون معشوق فقط دم و بازدم است .

دختری که می خواست زندگی کنه با آرامش و حس آزادگی . دختری که فکر میکرد عاشق میشه و رسیدن بهش کاری نداره ، میخواد جوونی کنه اما نمیزارن میخواد عاشقی کنه اما گیر میفته ..... پسری که عاشقی رو پوچ می دونه اما زندگی همیشه خواسته و تخیلات نیست.

 

مقدمه

تو رفتی  و روحم از جان رفت....

چشمهایت را بستی و من کور شدم....

اشک ریختی و من  جان دادم .....

دست به اشک هایت کشیدی و دستم ،دست دست کرد برای  گرفتن دستت اما .....

قلبم را پس زدی و ولی ...... قلبم نفهم تر از آن بود که باور کند رفتی .....!

(هروئین) 

پارت_ اول

به نام خدا 

با استرس و عصبانیت داشتم ناخن انگشت اشارم رو می جویدم، تمام تنم داشت می لرزید و مطمئنن  رنگمم پریده بود .خدا_خدا ، خودت کمکم کن ، یا امام زمان ؛ کاش مامانم زودتر بیاد ، کاش اون پست فطرت رذل به سرش نزنه دنبال من بگرده  ، می دونستم تو حال خودش نیست و این یعنی فاجعه .                                                                                    یه نفس عمیق کشیدم و لرزون بیرون دادم ، دیگه داشت اشکم در میومد  ، چرا مامانم نمیاد اخه ؟          چشمام و چرخوندم سمت ساعت کوچیک تو اتاقم ، ۸ بود ، مامانم دیر کرده بود همیشه ساعت هفت و نیم میومد چرا تا حالا نیومده؟                                        _ طنین ؟ ، طنین کدوم گوری بچه ؟                                 با صدای دادش که تقریبا نزدیک بود حس کردم روح از تنم رفت و فهمیدم فاتحه ام خوندس .                       اشکام رو صورتم روون شدن ، مونده بودم چه غلطی کنم که درب اتاق به ضرب باز شد و محکم خورد به دیوار  ،      از جام پریدم و با نفس نفس و ترس نگاه قامت کج و کوله صادق کسی که مثلا می خواست با ازدواج با مامانم برای من پدری کنه ولی حالا....     !     چشماش قرمز و خمار بود و سر و وضعش فوق العاده آشفته ، سرش خم بود به طرف چپ شونش و با نگاهی ازش هوس می بارید نگاهم می کرد ، انگار نمی تونست از جاش تکون بخوره یا اینکه شاید ایستاده خوابیده !  نمی تونستم کاری کنم ، مغزم  انگار خالیه خالی  بودش  . ‌‌                                                      

 

ویراستار: @ Melika.

           ناظر : @ Sogol                                          

 

 

ویرایش شده توسط گروه آچ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

photo_2021-02-23_18-09-51_mwe1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

قبل از شروع رمان لطفا قوانین رمان نویسی نودهشتیا رو مطالعه کنید، لینک تاپیک:

https://forum.98ia2.ir/topic/6513-قوانین-تایپ-رمان-پیش-از-نوشتن-مطالعه-شود/?do=getNewComment

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

پارت _دوم

با هر قدمی که نزدیک می شد انگار جون تو تن منم آب می شد .
سرم رو به طرف چپ و راست تکون دادم و کلمات مثل :(نه ،نه) رو زمزمه کردم ، فکر نمی کردم بشنوه یا انقدر هوشیار باشه که متوجه بشه اما بر خلاف انتظارم با لحن چندش و ترسناکی گفت :
صادق_ چرا نه کوچولو 
قهقه ای زد و غرید :
_نمیزارم بترسی جیگر 
آخ که لحنش من رو تا مرز مرگ میبرد.
صدای هق هق هام بلندتر شده بود که ....
_طنین ؟طنین مامان نمیخوای بلند شی؟
با صدای مامان با هین خفیفی از خواب پریدم ، نفس‌_نفس می زدم و هنوز هم مطمئن نبودم که همه ی اون ها یک کابوس باشه.
سرم و تکون دادم بلکه از گیجی در بیارم . هنوز هم اثرات خواب روم بود و باعث گیج بودنم میشد . خواب یا کابوس؟ هرچیزی که بود باعث شده بود شب نا آرومی داشته باشم و الان هم بترسم.
نگاهم رو به سمت ساعت سوق دادم ، نه صبح بود. چقدر زود ! یک دفعه در اتاق به آرومی باز شد و مامانم اومد داخل، بهم لبخندی زد و اومد جلوتر . صورت قشنگش در هر حالی بهم آرامش رو منتقل میکرد.
مامان _ چه عجب تنبل خانم خواستن بیدار بشن ، چقد می خوابی آخه بچه؟
با لبخند نگاهش کردم ، همچین زود هم نبود ها ساعت نه صبحه تازه ، البته که برای مامان من هفت هم دیره.
نمایشی با لبخند رو صورتم اخمی کردم و حق به جانب گفتم :
_اگر مامان خانوم بنده رو صدا نمی کردن خوابم بازم ادامه داشت .
مامان قهقه ای زد و گفت :
مامان_ عه اینجوریاست ؟ انتظار داشتی بزارم بازم به خوابت ادامه بدی ؟
با همون حالت صورتم تخس سری تکون دادم و مصنوعی پشت جشم نازک کردم .
_ اوهوم تازشم داشتم خواب شاهزاده سوار بر اسب سفید می دیدم .
چرت می گفتم ، این و خودمم می دونستم، خداروشکر که مامان بیدارم کرد.
مامان _ بسه دیگه پاشو_پاشو مگه نمی خواستی امروز بری دیپلمت رو بگیری ؟ 
_عه راست گفتیا یادم رفت اصلا 
مامان خندید و از جاش بلند شد .
مامان _ خوب پس زودی بلندشو که دیر نکنی .
سری تکون دادم و چیزی نگفتم و مامانم از اتاق رفت بیرون .
 

ویرایش شده توسط گروه آچ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...