رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان جَبر سرنوشت| nazanin و زهراعاشقی کاربر انجمن نودهشتیا


زری بانو
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

اسم رمان: 

جَبر سرنوشت 

ژانر:  

 فانتزی، عاشقانه، طنز

هدف:

   آشنایی با دنیایی که زنان د ر آن حکم فرما هستند!

نویسنده:

   @ N.H و  @ z,asheghi

خلاصه: 

سرزمینی با رسم‌های مختلف و عجیب، رسم هایی که باعث می‌شود زنان در آن حکم فرما باشند، شاهدخت این سرزمین سنتی از سر شیطنت دست به کاری می‌زند که نظم جهان را مختل می‌کند، برهم زدن نظم جهان عواقب بدی برای آن‌ها به ارمغان می‌آورد و باعث می‌شود  پسری از دنیایی دیگر به آن‌جا انتقال داده شود، پسری که با این رسم ها غریبه است!

مقدمه:   

تقدیرمان این‌گونه شد، محکوم به جبر سرنوشت!

هر چه که  تقدیر به تصویر کشید، قسمت روی پیشانی    نوشت.‌

حسرت به دل‌ها  گشت و نفرین بر این  تقدیرمان با روزگار  بد سرشت!

جاری  در این قسمت شدی، بی ‌انتخاب و ناگریز... 

محکوم به زنده‌ ماندنی، چه خوب و بد، چه زیبا و زشت!

خونی به دل‌ها گشته و   ویرانه کرده روزگار؛ 

                      روزگار در برزخی جا مانده و احساسمان    آتش  گرفت.

                  اما دنیا با بودن خودسرش سامان گرفت و  زیبا شد.
 

صفحه‌ی نقد: ‌معرفی و-نقد رمان هاوراز

گالری شخصیت‌ها:  شخصیت های رمان هاوراز

ناظر: @ Sogol

 

ویرایش شده توسط زری بانو
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

photo_2021-02-23_18-09-51_mwe1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

قبل از شروع رمان لطفا قوانین رمان نویسی نودهشتیا رو مطالعه کنید، لینک تاپیک:

https://forum.98ia2.ir/topic/6513-قوانین-تایپ-رمان-پیش-از-نوشتن-مطالعه-شود/?do=getNewComment

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_اول

 

وسیله‌‌ی  ممنوعه را بیشتر از قبل داخل دستم پنهان کردم تا چشم  کسی به آن نخورد. مقابل اتاق‌ام که ایستادم، لبخندی از شیطنت روی لبانم نقش بست، اما زود کنارش زدم. موهایم را که کمی به هم ریخته شده بود را پشت گوشم هدایت کردم و ماسک مغرور خودم را بر روی صورتم نشاندم.
قبل از آن‌که مقابل خدمتکار‌ها بایستم سرفه‌ا‌ی مصلحتی، انجام دادم. باید هر چه زودتر به اتاقم می‌رفتم! مقابل خدمتکارها ایستادم، قبل از آن‌که حرفی بزنم چشمانم درگیر لباس‌های بلند و پُف‌دارشان افتاد که با رنگ‌های روشن، مثل زرد و صورتی مخلوط شده بود. براق بودن هم از جمله خصلت‌های این پارچه‌ی ساتن بود، برعکس لباس اشراف‌زاده‌ها که لباسشان از ابریشم خالص تهیه شده بود.
- در رو باز کنین!
خدمتکارها سرشان را پایین انداختند و درهای چوبی که تازه تعمیر شده بودند را باز کردند. در هنوز نیاز به تعمیری اساسی داشت، باید به کاچول می‌سپردم تا چاره‌ای برای این در بکند؛ صدای جیر- جیرشان اعصابم را به هم می‌ریخت.
دستم را بیشتر از قبل مشت کرده و سنگ را به قسمت جلویی دستم هدایت کردم، که آرام سُر خورد. بی‌مهابا با قدم‌های بلند و سنگین خودم را به داخل اتاق رساندم و با جدیت تمام لب زدم:
- می‌خوام تنها باشم، نمی‌خوام کسی مزاحمم بشه! همگی مرخصید.
با شنیدن صدای چشم خدمتکارها، سری تکان دادم و مرخصشان کردم. چشم چرخاندم و قبل از هر چیزی مجسمه‌ی کشور سادرک مقابل دیدگانم قرار گرفت. مجسمه‌ی گِلی که یکی از شاخه‌های شکسته‌اش نشان از شیطنت و شاهکار من می‌داد. 
دستم را بند لباس پُف‌دار و ابریشمی‌ام کردم و به بالا کشاندم تا مقابل پاهایم قرار نگرید. به سمت در برگشتم تا از رفتنشان مطمئن شوم. لبخند رضایتی از فرمان‌برداریشان روی لب‌هایم آشکار شد.

با خیال راحت روی پنجه‌ی پا به سمت اتاق چرخیدم و خواستم به سمت میز بروم که با پریدن جولیا مقابل پاهایم، شکه شده و قدمی به عقب برداشتم که عقب رفتنم همانا و افتادن سنگ از زیر لباسم همانا!
بدون توجه به جولیا، پلنگ دوست داشتنیم که به خاطر جیغ کوتاه من به عقب رفت، سریع روی کف چوبی اتاق نشستم و با استرس و نگرانی به سنگی که قبل از آن اتفاق کار می‌کرد و الان خاموش شده بود خیره شدم. من الان چه کار کردم؟ سنگ زمان را خراب کردم؟ سنگی که عمر سرزمین به آن بسته‌ست و اگه بلائی به سرش بیاید، طبق سخن اجدادمان، ممکن است همه‌ی ما از بین برویم!
دست‌هایم را مشت کرده و آب گلویم را قورت دادم؛ باید مخفی‌اش می‌کردم، نباید کسی از این ماجرا با خبر می‌شد وگرنه اگر به گوش ملکه می‌رسید که دختر کوچکش سنگ زمان را دزدیده و اشتباهی خرابش کرده، در جا همان لحظه حکم اعدامش را با خون خودش امضا‌ می‌کرد.
- حالا باید چی‌کار کنم؟ اگه کسی بفهمه...
لب‌های خشک شده از استرسم را کمی تَر کردم و سخنم را ادامه ندادم؛ دستم را بند گلدان کرمی و شیاردار کنار در کرده و از زمین بلند شدم. یادم هست که گفته بودند اگه روزی زبانم لال برای سنگ زمان اتفاقی بی‌افتد، کل سرزمین در تاریکی فرو ‌می‌رود و از یادها فراموش می‌شود، اما الان هیچ اتفاقی نیوفتاده بود؛ نکند اصلا این سنگ واقعی نیست؟!چشمم به جولیا افتاد که مثل توله‌های کوچک دورتر از من نزدیک تخت ایستاده بود و من را نگاه می‌کرد. 
- چیه خب؟ به من چه که این شکست! من فقط خواستم ببینم چجوری کار می‌کنه! نه تقصیر منه، نه تقصیر تو! اصلا تقصیر خود سنگِ که این‌قدر مرموز  هستش!
در ادامه‌‌، حرفم را بریده و گردنم را با دست ماساژ دادم و زیر لب نالیدم:
- حتما سنگِ واقعی نبود که هیچ اتفاقی نیوفتاد، وگرنه گذشتگان الان باید نفرینشون کل این سرزمین رو در برمی‌گرفت!
خودم را با حرف‌های دروغینم قانع کرده و با کمی تعلل سنگ را به زیر میز هدایت کردم تا در اسرع وقت به آن رسیدگی کنم. دستم را روی کمرم گذاشتم و به سمت تخت قدم برداشتم که صدای کاچول از بیرون اتاق به گوشم رسید. لباسم را کمی تکاندم و در همان حال با عجله خودم را به تخت رساندم تا مشکوک نشود که چرا وسط اتاق ایستاده‌ام؛ صدایم را کمی صاف کرده و اجازه‌ی ورود را به او دادم.
- بیا تو!
کاچول از جمله خدمتکارهای بود که از وقتی چشم باز کرده بودم، همیشه همراه خودم دیده بودم. سر خدمتکار بود، نزدیک‌تر از او به خود کسی در این قصر ندیده بودم که با اخلاق من آشنایی داشته باشد.
مشغول وارسی و کنکاشش بودم که با دیدن جعبه‌ی قرمز رنگی که با طلا رویش را طرح انداخته بودند ابروهای کمانی و قهوه‌ای رنگم را بالا انداخته و پرسیدم:
- کاچول، این چیه؟! 
کاچول در جعبه را باز کرد و شنل گلبهی رنگم را که داخل جعبه‌ بود، بیرون آورد.
- بانو پانیا، زمان پیاده‌روی شما رسیده. اجازه بدید کمکتون کنم تا آماده بشید!
آهی از سر ناچاری کشیدم و به این فکر کردم که شاید با وجود هوای تازه‌‌ی بیرون از کاخ، کمی حالم بهتر شود و بتوانم گندی را که زده‌ام، جمع و جور کنم‌. باید خیلی زود سنگ را سر جای خودش می‌گذاشتم تا کسی از ماجرا خبردار نشود.
خواستم به سمت کاچول بروم که صدای طبل مانندی به گوشم رسید، این چه صدایی بود؟! به سمت کاچول برگشتم و با تعجب پرسیدم:
- توام صدا رو شنیدی؟!
کاچول که انگار اصلا حواسش این‌جا نبود،  زود به خودش آمد و دستانش را که قبل از آن در هم تنیده بود بیرون ‌کشید و گفت:
- کدوم صدا؟ من هیچی نشنیدم.
بیخیال شانه‌ای بالا انداختم که با ایستادن جولیا کنار پای چپم، به آن خیره شدم. امان از دست این جولیا! کمی روی پایم خم شده و دستم را داخل خزهای نرمش به حرکت درآوردم.
جولیا از معدود حیواناتی بود که وابسته‌اش بودم و اجازه می‌دادم که بیشتر ساعت‌های روز را کنارم وقت بگذراند.

چشم از رنگ خزهای سفید با خط‌های طوسی‌اش گرفتم و بلند شدم. با کمک کاچول شنل را پوشیدم و چرخی زدم که نگاهم به لکه‌ای  روی لباس کاچول افتاد، لکه‌ای که پایین‌تر از قفسه‌ای سینه‌اش نقش بسته بود. خنده‌‌ام را به زور قورت دادم، حتما باز یواشکی به دور از چشم سرآشپز کامرون از خوراکی‌ها خورده بود و این لکه کارش را اثباتش می‌کرد، اما خب مثل همیشه به رسم این شهر مردها هیچ قدرت و اختیاری از خودشان نداشتند و نمی‌توانستند کاری از پیش ببرند‌ و حتی اگر کامرون با خبر هم می‌شد، نمی‌توانست حرفی بزند، چون اجازه‌ی این گستاخی را نداشت!

  • لایک 12
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌_دو

با نفسی عمیق از فکر بیرون آمده و به سمت در خروجی قدم برداشتم. قبل از خروج نگاه ریزی به زیر میز انداخته و با دندان‌های چفت شده به سمت بیرون قدم برداشتم. نباید می‌گذاشتم کسی وارد اتاق‌ام شود؛ جلوتر از کاچول دستم دستگیره‌ی فلزی را لمس کرد، در را به سمت بیرون باز کردم و خطاب به خدمتکارها گفتم:
- اجازه ندید وقتی داخل اتاق نیستم، کسی وارد بشه؛ حتی ملکه!
خدمتکارها سعی کردند ساز مخالفت بزنند و از این کار ممانعت کنند که با چشم غره‌‌‌ی من سکوت کردند. آن‌ها می‌دانستند که نمی‌توانند خلاف خواسته‌ی من عمل کنند! 
با قدم‌های آرام به سمت بیرون حرکت کردم و متوجه حضور کاچول در پشت سرم شدم، اما با دردی که داخل موهای صورتی رنگم احساس کردم، یکی از دست‌هایم را داخل خرمن موهایم فرو کردم و کمی تاج طلاییم را جا‌به‌جا کردم؛ امروز خدمتکار جدید نتوانسته بود کار خودش را انجام دهد، باید به کاچول سفارش می‌کردم تا به کارهایش رسیدگی کنند. تاج طلایی یادگار پدر عزیزم بود و هر بار که مورد استفاده قرارش می‌دادم، حالم در کسری از ثانیه عوض می‌شد. 
در همان حال که مشغول سر و سامان دادن به افکارم بودم، سرم را به احترام بقیه خدمتکارها که تعظیم می‌کردند پایین می‌آوردم.
هر چقدر سعی می‌کردم باوقارتر به چشم بیایم، نمی‌شد و اشتباهی از من سر می‌زد. چرا که می‌دیدم در بین این احترام‌ها، افرادی بودند که در گوش یک‌دیگر از من و بی‌کفایتی و شاید هم بدنام شدنم در کل سرزمین صحبت می‌کردند. دیگر برایم عادی شده بود و از حرف‌هایشان آزرده خاطر نمی‌شدم؛ من به خاطر یک اشتباهی که از سر بچگی و کنجکاوی بود، کاری کرده بودم که هنوز هم در خاطر خیلی‌ها جا خوش کرده بود، اتفاقی که لایق یک شاهزاده نبود.
با قرار گرفتن جولیا در کنارم، افکار غم انگیزم از هم گسیخت و  لبخندی روی لب‌های صورتی‌ام نقش بست. همچنان طبق عادت همیشگی‌ام  اجازه ندادم که کسی از حال و هوای درونی‌ام با خبر شود، خیلی از اطرافیانم فکر می‌کردند من یک دختر لوس و بی‌هنر هستم که به دلیل شیطنت و فرزند محبوب ملکه بودن هیچ کاری از دستم ساخته نیست، اما نمی‌دانستند که از همان دختر لوس که مادرش همیشه پشتش است چه کارهایی برمی‌آید! 
با برخورد باد خنک به صورتم، متوجه فضای اطرافم شدم، آن‌قدر درگیر افکارم بودم که نفهمیدم چطور به حیاط و این درختان سرسبز رسیدم؛ پس ماسک شادی را روی صورتم کاشتم و سعی کردم از هوای تمیز حیاط و کاخ لذت ببرم و به دور از حواشی و اتفاقات زندگی‌ام باشم. شنیده بودم به زودی قرار است شاهزاده شهر بامپیر به همراه خاندانش چند روزی مهمان قصر باشکوهمان باشند، چرا که وصلت بین من و شاهزاده‌ی شهر بامپیر می‌توانست به پیشرفت هر دو کشور کمک کند‌. آهی از سر بی‌حوصلگی کشیدم و سعی کردم ذهنم را از هر چه اتفاق بد است دور کنم، به همین دلیل به سمت کاچول چرخیدم و با تکان دادن دست‌هایم پر هیجان لب زدم: 
- امروز می‌خوام از قسمت پشتی کاخ دیدن کنم، خیلی وقته به اون قسمت سر نزدم.
با شنیدن صدای چشم کاچول لبخند شیرینی به رویش پاشیدم و به سمت پشت کاخ قدم برداشتم. دستم را آرام روی گل‌های باغ اطراف کاخ می‌کشیدم و از بوی مطبوع آن‌ها لذت می‌بردم.
خواستم به سمت جولیا برگردم و از او بخواهم که همراهی‌ام کند، اما با دیدن شیئی براق آن‌ هم وسط حیاط روی سنگ‌ها، نگاهم به آن سمت کشیده شد. در فکر فرو رفته و با خود گفتم:
- اون دیگه چیه؟ 
با قدم‌های هر چند کوتاه به سمت آن قدم برداشتم، با دیدن مروارید نه چندان بزرگ ابروهای مرتبم خود به خود بالا رفتند.
با مکث و تردید مروارید را برداشتم، بعد از کمی بالا و پایین کردنش، آن را به کاچول نشان دادم و گفتم:
- کاچول، این از همون مرواریدهای نیست که تو دست ملکه و خواهرم لانا هست؟!
‌کاچول کمی چشم‌هایش را ریز کرد و مروارید را برانداز کرد. منتظر به او چشم دوخته بودم که بالاخره سرش را بلند کرد و به من چشم دوخت.
- بله بانو از همون مرواریدهایی که فقط متعلق به افرادی هست که ازدواج کردن.
در ادامه‌ی حرفش سکوت ‌کرد، منتظر ادامه‌ی توضیحش بودم و خواستم دلیل این سکوت طولانیش را جویا شوم که متوجه چشم‌های گرد شده‌‌اش شدم.
- خوبی کاچ‌...
با صدای جیغ بلندش از ترس یک قدم به عقب برداشتم، دستش را بلند کرد و در حالی که داشت به من اشاره می‌کرد، با لبانی لرزان و  با لکنت گفت:
- با‌‌‌... نو، پش... ت سرتون...
صورتم در هم جمع شد و با خود زیر لب گفتم:
- چیه چرا داد زدی؟ چی شده؟! پشت سرم چی؟
وقتی تعلل و بند آمدن زبانش را دیدم، به پشت چرخیدم و خواستم بگویم ببین چیزی نیست، که با دیدن پسری خوشتیب که کمی از پیشانیش خون‌ریزی کرده بود زبانم بند آمد. پسرک مرموز دستش را روی سرش گرفته بود و حرفی نمی‌زد. قبل از انجام هر کاری خواستم عقب گرد کنم و کسی را برای کمک صدا کنم که صدای بم آن مرد، توجه‌ام را به خودش جلب کرد.
- این‌جا کج‌‌‌... است؟!  تو کی هس... تی؟!
در همان زمان که در حال حرف زدن بود و من خیره به چشم‌های مشکیش بودم و فکر می‌کردم چرا قیافه‌اش این‌ گونه‌است، چشم و ابروهای مشکی و از همه ترسناک‌تر، ریش‌های کوتاهش! این‌جا قانونی بود که می‌گفت هیچ مردی بدون اجازه‌ی همسرش نمی‌تواند تغییری در صورتش ایجاد کند، اما این مرد اصلا هیچ شباهتی به ما نداشت. لباسش عجیب بود، پارچه‌اش برعکس لباس‌های ما از ابریشم نبود، حتی لباسش شباهتی به لباس رعیت‌ها نیز نداشت و از طرفی با چیزهای عجیبی که گرد بودند به هم دیگر وصل شده بود.
بعد از گفتن حرف‌هایش دوباره سرش را با هر دو دست گرفت، کاچول سعی کرد به سمتش قدم بردارد که خودم پیش‌دستی کرده و به سمت مرد غریبه قدم برداشتم، آرام انگشتم را به کتفش زدم و وقتی دیدم حرکتی نمی‌کند، آب دهانم را با صدا قورت دادم و سرم را کمی به طرفش خم کردم تا صورتش را کامل ببینم. خدای من! تا به حال در این سرزمین، پسری به این زیبایی ندیده بودم؛ حتی شاهزاده‌های که برای خواستگاری من می‌آمدند هم هیچ‌کدام به زیبایی او نبودن! باید او را برای خود نگه می‌داشتم. حال یا به عنوان خدمتکار یا هر چیزی... حتی اگر مخالفتی هم می‌کرد به زور راضی به نگه داشتنش می‌کردم.
زیر لب با شیطنت خندیدم و گفتم " با بد کسی رو به رو شدی! " وقتی دیدم همچنان هیچ حرکتی نمی‌کند، به سمت کاچول چرخیدم و با تعلل گفتم:
- برو به یکی از نگه...
داشتم ادامه‌ی دستورات را می‌دادم که ناگهان احساس کردم کسی لباسم را چنگ زد، صحبت‌ام را نیمه تمام گذاشتم و به عقب قدم برداشتم و خواستم بفهمم مرد چه می‌خواهد انجام دهد که ناگهان پاهایش شل شد و چشمانش بسته شد، خواستم به کمکش بروم که لباس ابریشمی‌ام زیر پایش گیر کرد و باعث شد من نیز با ضربه‌ی محکم کنارش بیوفتم. چندی نگذشت که جاری شدن مایع لجزی را روی پیشانیم احساس کردم و صدای ضعیف مرد را که گفت:
- کمکم کن...
سعی کردم تکانی به خود بدهم، ولی فقط صدای فریادهای خدمتکارها در گرو همین بیهوشی، به گوشم رسید.

***
با شنیدن صداهای گنگی که از دور و برم می‌آمد هوشیار شدم. با لرزش، پلک‌هایم را از یک‌دیگر گشودم که نور با شدت به چشم‌هایم تابید و باعث سوزش آن‌ها شد، پلک‌هایم را محکم به یک‌دیگر فشردم که صدای کشیده شدن پرده‌‌‌های سرتاسر اتاقم به گوشم رسید و در ادامه‌ی آن صدای کاچول که با نگرانی گفت:
- بانو بیدار شدید؟ حالتون بهتره؟!
 

@ Ayda.r☆ویژه☆  @ Sogol  

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • منتقد انجمن

پارت_سوم:


سرگیجه امانم را بریده بود؛ آرام روی تخت نشستم که سرم از درد تیر کشید و اشک در چشمانم حلقه زد. با یک دست سرم را لمس کردم که نوک انگشتانم به پارچه‌ی لطیف برخورد کرد، آه از نهادم برخاست، انگار سرم صدمه دیده بود! 

درگیر حسی که در سرم می‌پیچید بودم که صدای کاچول گوشم را نوازش کرد.
- پانیا بانو، لطفاً بخوابید؛ شما باید استراحت کنید!
خودم می‌دانستم که به استراحت بیشتری نیاز دارم، اما با یادآوری آن پسر عجیب و مرموز مانع از آن می‌شد تا با خیال آسوده به خواب بروم، پس با لبانی رنگ پریده، زیر لب زمزمه کردم:
- اون پسره چی شد؟ از کجا اومده بود؟!
کاچول گوشه‌ی پیشبند سفیدش را در دستش جمع کرد و با استیصال گفت:
- ملکه دستور دادن اون رو به سیاه چال بندازن.
با عصبانیت بدون توجه به سر ترک برداشته‌ام با عجله از روی تخت سفید سلطنتی‌ام پایین آمدم، یک دفعه چشمانم سیاهی رفت؛ دستانم را برای بند کردن به چیزی بلند کردم که پوستم دست‌های زبر کاچول در اثر کار زیاد را لمس کرد.
با دو قدم آرام و تکیه بر کاچول به سمت صندلی چوبی سفید رنگ کنارم رفتم، بعد از جمع کردن جلوی لباسم روی آن نشستم، دستم را به دسته صندلی تکیه دادم و پلکی زدم، با گشودن چشمان آبی رنگم کاچول را لیوان به دست، روبه‌رویم دیدم. با مهربانی همیشگی‌اش لیوان کریستالی را به سمتم گرفت و گفت:
- بانو! بفرمایین این رو بخورین، بهتر می‌شین.
آرام آن را از لابه‌لای دستانش گرفتم، به محتویات زرد رنگش خیره شدم و سرما‌ی که از لیوان به بدنم منتقل ‌شد را به جان خریدم.
کمی جام طلایی را در دستانم جابه‌جا کرده و سپس آن را سمت لب‌هایم هدایت کردم و آرام- آرام تا ذره‌ی آخرش را خوردم.
شیرینی‌اش که به بدنم ترزیق شد جان تازه‌‌ای به وجودم بخشید، پس از اندکی مکث این بار آرام بلند شدم و تصمیم گرفتم به دیدار مادر بروم.
به سمت آیینه‌ی گوشه‌ی اتاق رفتم، پارچه‌ی روی زخمم را باز کردم، با جلوتر بردن صورتم به زخم کوچک آن نگاه کردم، اندکی از گیسو های صورتی‌ام را روی آن انداختم، پس از اطمینان از مرتب بودنم بدون توجه به کاچول که گوشه‌ای ساکت ایستاده بود سمت در قدم برداشتم.
دستم هنوز به دستگیره در نرسیده بود که جولیا مقابل پاهایم پرید و غرش کوتاهی کرد، فهمیدم که پلنگ عزیزم نگران حالم بوده است؛ با لبخند شیرینی به سمتش چرخیدم و با دوتا از دستانم سرش را در بغلم فرو کردم، او هم ملوسانه خودش را به سینه‌ام مالید، بوسه‌ای کوتاه گوشه‌ی سرش زدم و گفتم:
- هی! آروم قشنگم، من خوبم، هیچی نیست! الان باید برم پیش ملکه، تو که نمی‌خوای اون پسره بیچاره تا ابد توی سیاه چال بمونه؟!
با تکان دادن سرم تکرار کردم:
- میخوای؟!
با غرش دیگری که کرد، فهمیدم که حرفم را تایید کرده، من هم دوباره بوسه‌ای مهمانش کردم و بلند شدم و خودم این‌بار قبل از خدمتکارها در را گشودم.
با قدم‌های بلند در از راه‌رو رد می‌شدم، صدای تق- تق کفش‌های پاشنه‌دار صورتی‌ام در سالن می‌پیچید، تنها چیزی نشان دهنده احساسات دخترانه‌ام بود همین کفش‌های صورتی رنگ بود، خدمتکارها با دیدنم خم می‌شدن، ولی من بدون کوچک‌ترین ‌توجه‌ی سریع عبور می‌کردم، با رسیدن به در اتاق ملکه نفسی گرفتم و پیراهنم را مرتب کردم. مقابل در اتاق، به دستور ملکه هیچ وقت نگهبانی نبود، همیشه می‌گفت می‌خواهد امنیت ما را حفظ کند، اما من می‌دانستم که دوست دارد همیشه ما را کنترل کند. با تکان دادن سرم بیخیال افکارم شدم و در را کوبیدم.
- بفرمایید!
وقتی این کلمه را با لحن محکم مادر شنیدم، در را گشوده و آرام به داخل قدم برداشتم.
سرم را پایین انداخته بودم و مشغول نگاه  به کف چوبی اتاق بودم، مادرم این‌بار با ملایمت بیشتر گفت:
-  چی شده که پانیا خانوم این موقع از روز به یاد مادرش افتاده؟
سرم را آرام بلند کردم که صورت جدی‌اش مقابل چشم‌هایم نقش بست، آن چشم‌های قهوه‌ای تنها با دیدن من مقداری  مهربان می‌شد!
با احترامی که همیشه برای مادر قائل بودم، لبخند ملیحی زدم و گفتم:
- من همیشه به یادتم، مادر!
او هم لبخند کوچکی زد و گفت:
- دختره عزیزم! من تو رو می‌شناسم، چشم هات نگرانن، چی شده؟!
راست می‌گفت همیشه قبل از هر چیز، خودش می‌فهمید، حس مادرانه بود دیگر!
مغموم زمزمه کردم:
- چرا اون پسره رو فرستادین سیاه چال؟
ابروان کمانی‌اش با این حرفم در هم فرو رفت و با بالا آوردن دانه به دانه ی انگشتان ظریفش گفت:
- یک، معلوم نیست از کجا اومده و قصدش چیه! دو، بی‌اجازه داخل قصر اومده! سه، هیچ‌کدوم از نگهبان‌ها ندیدنش! چهار، معلوم نیست چه قدرتی داره! پنج، ظاهرش شبیه هیچ‌کدوم از مردها نیست!
با تکان دادن دست و سرش ادامه داد:
- و همین‌طور دلایلش ادامه داره، بازم بگم؟!
مادر مثل همیشه درست می‌گفت، اما نباید بدون اثبات، آن‌قدر زود قضاوت می‌کرد.
پس مثل همیشه بی‌پروا گفتم:
-  درسته، اما شما نباید این‌قدر زود قضاوت می‌کردین، شاید قصد بدی نداشته باشه.
این حرفم را که شنید عصبی شد و با صدایی که بلندتر از حد معمول شده بود، گفت:
- قصدش از همین  اول معلوم بود، انگار  زخم روی سر و رنگ پریده‌ی خودت رو ندیدی!
با تأسف صورتم را جمع کردم بعد اعتراض گونه گفتم:
- این یک اتفاق...
میان حرفم پرید و نگذاشت آن را کامل کنم، با تحکم گفت:
- حرف اضافه دیگه راجب این موضوع نشنوم! الان بهتره بری، استراحت کنی؛ قراره شاه آتوس به این‌جا بیان.

@ Sogol

@ Ayda.r☆ویژه☆  @ ماهی   @ ملیکا ملازاده @ VampirE  @ _parya_  @ -Baron-  @ _Ario_   @ _khakestar_   @ N.ia   @ هانیه.م @ PsychoV7 @ asal_janam

 

ویرایش شده توسط N.H
ویرایش

picsart_22-05-26_19-28-23-706_oxfm_l5lz.

من از هر ثانیه بی تو می ترسم!

رمان جَبر سرنوشت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_چهارم

 

من نباید کم می‌آوردم! قدمی به جلو برداشتم و بدون توجه به نگاه‌های عصبی و کلافه‌اش، لباسم را در مشت گرفتم؛ در یک آن عرض قدم‌هایم را بیشتر کرده و به سمت او قدم برداشتم.
- پانیا! درست راه برو، این مدل راه رفتن مناسب یک شاهزاده نیست!
من اشتباه کردم و خودم را باوقار نشان دادم، باید خود واقعیم می‌بودم تا بیشتر از قبل در وجودش خطور کرده و کار خود را پیش می‌بردم.
نفس عمیقی کشیده و مقابلش ایستادم، بدون هیچ مکثی روی زمین نشستم و دستم را روی زانوهایش گذاشتم، سرم را به دسته‌ی صندلی‌اش تکیه دادم و با دلبری گفتم:
- خواهش می‌کنم! بهش یه فرصت بده، من... من خودم می‌فهمم از کجا اومده، باشه؟ قول میدم!
می‌دانستم این نوع رفتارم زود عصبانیتش را فرو می‌ریزد و باعث می‌شود کمی نرم‌تر با این قضیه برخورد کند. 
لب‌های کوچکم را غنچه کرده و به چشم‌هایش خیره شدم که کلافه چشم‌هایش را بست و با کمی زور دستانم را از روی زانوهایش کنار کشید. با این کار ناگهانی‌اش کمی به عقب رانده شدم که مادر بدون توجه به من رویش را برخلاف من برگرداند و گفت:
- فقط چند روز! اگر فهمیدی که هیچ، ولی اگر نفهمیدی که کی هست...
همان‌طور که مشغول گوش کردن به اوامرش بودم دستم را بند صندلی‌اش کردم و بلند شدم که به سمتم برگشت و در ادامه‌ی حرفش گفت:
- من به حسابش رسیدگی می‌کنم!
خوش‌حال از قبول کردنش گوشه‌های دامنم را گرفته و به سمتش دویدم که با چشم‌های گرد شده قدمی به عقب برداشت‌.‌ با انجام این کار به خودم آمدم و بین راه ایستادم و چندی نگذشت که گوشه‌‌های لباسم را رها کرده و دستانم را مقابل شکمم در هم حلقه زدم و سر به زیر گفتم:
- ممنون! پشیمونتون نمی‌کنم!
در ادامه‌ سرم را بلند کردم و با شیطنت لبخندی روی لبانم آشکار کردم؛ با عجله به سمت در قدم برداشتم و توجه‌ی به صدا کردن‌های مادر نکردم.
باید زودتر آن پسر را ملاقات می‌کردم و کنجکاوی خود را رفع می‌کردم، این‌که از کجا آمده یا چرا آن‌قدر با بقیه تفاوت ظاهری دارد. آب گلوی نداشته‌ام را به زور قورت داده و به کاچول خیره شدم.
- بریم! 
کاچول که از لبخند روی لبم تا آخر قضیه را رفته بود بدون حرف پشت سرم به راه افتاد. مشغول درست کردن سوالات مربوط به آن پسر در ذهنم بودم و سرم را پایین انداخته بودم و آرام- آرام به جلو قدم بر‌می‌داشتم.
- بانو کجا؟
با شنیدن صدای کاچول از افکار خود بیرون آمده و گنگ به او خیره شدم که به اطراف اشاره کرد و گفت:
- انگار حواستون این‌جا نیست، باید از این طرف بریم.
با اشاره‌ی دستش که راه‌روی پله‌دار به سیاه‌چال را نشان می‌داد؛ با دست به پیشانی خود کوبیدم و چشمانم را با حرص بستم تا کمی حالم بهتر شود.
کاچول که خنده‌ی خودش را به زور نگه داشته بود، با این کار من سرش را پایین انداخت. با دیدن لرزش‌های گاه و بی‌گاهش فهمیدم که زیر لب در حال خندیدن است. 
با عصبانیت به سمتش قدم برداشتم و بدون توجه به او که مشغول خندیدن بود در قهوه‌ای رنگ سیاه چال را باز کردم‌. با برخورد در چوبی با دیوار سنگی، صدای نه چندان ناهنجاری بلند شد و طنین‌وار در اطراف پیچید.
نفسم را در سینه حبس کرده و دستم را بند لای در چوبی کردم، پای راستم را روی پله‌های سنگی و کهنه‌ی سیاه‌چال گذشتم و آرام دستم را رها کردم و خطاب به کاچول گفتم:
- خنده کافیه! دنبالم بیا.
بعد از اتمام حرفم حضورش را پشت سرم احساس کردم. این‌بار بدون مکث چند تا از پله‌ها را پایین رفته و دوباره دستم را روی دیوار‌های سنگی گذاشتم. 
به سمت کاچول چرخیدم و گفتم:
- این‌جا همیشه این‌‌قدر ساکت و ترسناک بوده، یا الان این‌جوری شده؟!
بعد از اتمام حرفم لبان خشک شده‌ام را با زبان تَر کردم که با احساس حرکت چیزی روی دستم از ترس قدمی به عقب برداشتم.

@ N.H  @ Sogol  @ ماهی   @ _nazi_  @ N.ia  @ PsychoV7   @ _Ario_  @ Rozhin  @ Bita.A  @ _parya_  @ Ayda.r☆ویژه☆

ویرایش شده توسط زری بانو
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • منتقد انجمن

پارت_ پنجم:

 

با   عقب رفتنم پاهایم درهم پیچیدند و محکم با کمر روی پله‌های سنگی افتادم، چشمانم را بهم فشردم و با درد یک دستم را روی کمرم گذاشتم. با احساس سوزش کمی در کمرم  آهی از کلافه‌گی کشیدم. 
کاچول با شنیدن صدای افتادن و ناله‌ام سریع به سمتم آمد، در فضای تاریک سیاه‌چال تشخیص صورت نگرانش سخت بود! هم‌زمان با حس قلقلک دستانم صدای کاچول به گوشم رسید:
- بانو خوبین؟ آخه چرا این‌قدر به خودتون آسیب می‌زنید؟!
بدون توجه به حرف‌هایش با استرس دستم را مقابل چشمانم گرفتم، که  چند لحظه بعد آن موجود چندش‌آور با شاخک‌های سیاهش کاملا مقابل صورتم قرار گرفت.    لبانم چندین‌بار بی‌صدا برهم خوردند، وقتی که تکان خوردنش را دیدم بدون توجه به درد کمرم با جیغ و داد سریع بالا پریدم، محکم دستانم را تکان دادم و در همین حال نفهمیدم کی به پایین پله‌های سیاه‌چال رسیدم.
صورت هنگ کرده‌ی کاچول و نگهبانان را که مقابلم دیدم یک آن از حرکت ایستادم و با سرفه‌ای کوتاهی آرام گرفتم. حتما با خود فکر می‌کردند که من دیوانه‌ام چرا که از جولیا‌ی به آن بزرگی نمی‌ترسیدم، اما از یک سوسک کوچک وحشت داشتم.

گوشه‌های دامنم را کمی بلند کردم و از مقابل همه‌ی آن‌ها گذشتم، چندی بعد با صدایی جدی گفتم:
- اون پسر کجاست؟!
یکی از نگهبانان نسبتا جوان به خودش آمد، دهان باز مانده از تعجبش را بست و همان‌طور که به سمت من می‌آمد، با احترام گفت:
- از این‌ طرف بانو.
سری به عنوان تایید تکان دادم، بعد از پیمودن مسافتی کوتاه در راه‌روی دالان مانند، نگهبان با دست اشاره‌ای به سلول کرد و آرام گفت:
- این‌جاست.
کمی به سلول نزدیک شدم و یکی از  دستانم را به میله‌ی آهنی و سرد تکیه دادم، چشمانم را ریز کردم با دقت داخل سلول را از نظر گذراندم. دیوارهای سیاه، آن پنجره کوچک و فضای دلگیرش به راحتی حس انزجار را به من منتقل کرد، لبان صورتی و براقم را بهم فشردم سپس جسم مچاله شده‌ی آن پسر را روی تکه‌ چوبی که از گوشه‌ی اتاق با زنجیرهای آهنی آویزان بود، پیدا کردم.
با ابروانی در هم تنیده سریع رو به آشور یا همان نگهبان جوان که مشغول کشیدن خطوط با سر نیزه کف سیاه‌چال بود گفتم:
- این چه وضعیه؟ سریع بیارینش بیرون!
با صدای عصبی من درجا پرید و لکنت گفت:
- با... نو... ملکه...
اجازه کامل کردن حرفش را ندادم:
- ملکه در جریان این موضوع هست، همین الان در و باز کن!
آشور به ناچار چشمی زمزمه کرد و سپس از کلیدهایی که به کمرش آویزان بود را برداشت و وارد قفل  کرد، درب با صدای گوش خراشی باز شد، نگهبان قدمی به سمت پسرک زندانی برداشت و گفت:
- آی پسر! 
وقتی تکانی از پسر ندید، با پوزخند و کنایه ادامه داد:
- پاشو بیا که شاهدخت شخصاً اومده تا آزادت کنه!
صورتم درهم جمع شد، او هم بعد از این حرفش انگار تازه فهمیده بود چه خطای بزرگی انجام داده است، با وحشت محکم یکی از دستانش را روی دهانش کوبید، اما من با افکار شیطنت آمیزی که در سرم پیچیدند، در کمال آرامش لبخند ملیحی زدم که چشم های آبی رنگ  آن نگهبان بی‌لیاقت  از  تعجب درشت شدند.
بالاخره پسرک بلند شد، با چشمانی جمع شده و قدم‌هایی آرام سمت در آمد، صدای کشیده شدن  زنجیرها به خوبی فضا و جو سیاه‌چال را به دست گرفته بود.

پسرک وقتی من را دید یکی از ابروان کم پشتش را به بالا انداخت، گویی حالش از زمانی که اولین‌بار دیده بودمش بهتر شده بود و دیگر هوشیار شده بود، با همان لهجه‌ی عجیبش گفت:
- فکر کردم تا آخر عمرم باید اینجا بمونم تا بپوسم.
با لبخند زیبایی که روی لب‌های صورتی‌اش نشست ادامه داد:
- خوشحالم نجاتم دادی!
با زور و زحمت لبخند شیطانی‌ام را قورت دادم، بینوا خبر ندارد چه خواب‌هایی برایش دیده‌ام، زمزمه کردم:
- قابلت رو نداشت.
یاد حرکت زشت و بی‌ادبانه‌‌ی آشور افتادم، باید سریع به حسابش می‌رسیدم پس سمت او که همچنان داخل سلول بود گام برداشتم، طلبکار یک دستم را به کمرم زدم و آن یکی دستم را مقابلش گرفتم و با خونسردی گفتم:
- همین حالا همه‌ی کلیدهای زندان‌ها رو به من میدی!
با چشمانی که از ترس دو-دو می‌زد، گفت:
- برای چی بانو؟ 
آمرانه و با عصبانیت  گفتم: 
- وقتی بهت دستور میدم چیزی جز چشم نشنوم.
ناچار قبول کرد و وقتی که کلید‌ها را در دستم گذاشت در کسری از ثانیه نیزه‌اش را هم از دستان بزرگش کشیدم، به بیرون از سلول پریدم، درب را بر رویش قفل کردم و توجه‌ی به ناله و فغان‌اش نکردم، با چشمانی که از شیطنت برق می‌زدند ابروانم را به بالا دادم و رو به او گفتم:
- تا تو باشی به شاهدخت این سرزمین تیکه نندازی، من هر کاری دلم بخواد می‌کنم!
با همان لبخند شیطنت آمیزم نیزه را در آغوش آن پسر که از حرکت من مبهوت مانده بود انداختم و گفتم:
- بیا بریم.
اما با یاد آوری موضوعی ایستادم، سمتش چرخیدم سپس گفتم:
- راستی قبل هر چیزی، بگو ببینم اسمت چیه؟!
او که همچنان گیج و منگ کارهای من بود، آرام زمزمه کرد:
- آهیر!
 

@ Sogol

@ z,asheghi  @ Ayda.r☆ویژه☆  @ ماهی  @ VampirE  @ TEIMOURI.Zz  @ N.ia  @ _Ario_  @ _parya_  @ PsychoV7  @ Rozhin

ویرایش شده توسط N.H
ویرایش

picsart_22-05-26_19-28-23-706_oxfm_l5lz.

من از هر ثانیه بی تو می ترسم!

رمان جَبر سرنوشت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • منتقد انجمن
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت_ششم:

با شنیدن نامش لبخند شیرینی روی لبانم نشست، همان‌طور که ذهنم مشغول معنای اسمش بود، عقب- عقب رفتم.
- مواظب باش!
هنگامی که صدای هشدارگونه‌اش به تارهای صوتی گوشم رسید ناخودآگاه صاف ایستادم و آرام چرخیدم، جولیا را پشت سرم دیدم که با چشمانی خشمگین و دندان‌های تیز شده به آهیر نگاه می‌کرد، زیر چشمی نگاهی کوتاه به آهیری که رنگش مانند گچ سفید شده بود انداختم و دوباره افکار شیطانی به سمت مغزم  هجوم آورد.
جولیا با غرشی بلند به آهیر حمله کرد، من نیز در کمال آرامش دست به سینه ایستادم و به داد و فریاد و دویدن او به سمت درب، چشم دوختم. وقتی که آن‌ها بیرون رفتند، یکی از دستانم را مقابل دهانم گرفتم و آرام خندیدم، خم شدم و نیزه‌ای که دست آهیر داده بودم را برداشتم و با خود گفتم:
- بیچاره اون‌قدر هول شد این رو انداخت!
با بیرون رفتنم از سیاه‌چال، نیزه و کلید را به دست نگهبان مسنی که با چهره‌ی گندم‌گونه‌اش جلوی درب ایستاده بود دادم و با لحنی دستوری گفتم:
- به هیچ وجه حق ندارین آشور رو از سلول آزاد کنید تا به ملکه بگم حسابش رو برسه!
با سری افتاده آرام زمزمه کرد:
- چشم بانو، اما چه خطایی از...
حرفش با داد و فریاد مظلومانه‌ی آهیر در حالی که از مقابل ما رد می‌شد، ناتمام ماند.
- ولم کن دیگه ببر گنده، وای خدا چه گیری کردیم، یکی کمکم کنه!
به راحتی می‌توانستم جولیا را نگه دارم، اما متاسفانه آن افکار شیطانی مانعم می‌شد، بنابراین دست به کمر شدم و به مظلوم نمایی آهیر خندیدم و هیچ اهمیتی به چشمان گشاد شده‌ی خدمه نکردم. زمانی  که آهیر خنده‌ی مرا دید، با تکان دادن دست‌هایش گفت:
- به جای خندیدن اگه می‌تونی کمکم کن!
اما تنها کاری که من کردم این بود که با گذاشتن دستانم روی دامنم شدت خنده‌ام را بیشتر کنم.
- این‌جا چه خبرِ!
خنده‌ام خود به خود  با شنیدن حرف ملکه ناپدید شد، همه متعجب و ترسان به ما نگاه می‌کردند، حتی جولیا و آهیر که تا قبل از آن در حال دویدن بودند هم از حرکت ایستادند، آرام به سمت ملکه چرخیدم و با دیدن چشم‌های عصبانی و دستان مشت شده‌اش، مظلوم لب برچیدم.
با قدم‌های آرام و محکم سمت ما آمد، حتی حس کردم با آمدنش زمین زیر پاهایمان لرزید، اما من سرتق‌تر از آن بودم که بترسم به همین دلیل به چشمانش خیره شدم؛  وقتی روبه‌روی من قرار گرفت سری از روی تأسف برایم تکان داد و بدون هیچ سخنی با اخم‌هایی که به شدت درهم گره خورده بودند، حرف بار کردن به آهیر بینوا را شروع کرد.
- تو اصلا کی هستی؟ به چه اجازه‌ای نظم قصر رو به هم زدی؟ فکر کردی اینجا ملکه نداره که همین‌جور در حال خراب‌کاری هستی؟
- من...
تا آهیر با لکنت آمد از خوش دفاع کند، مادر با عصای سلطنتی که همیشه در دستش بود و اکثر جادوهایش را با آن انجام می‌داد، یکی بر روی شانه‌اش کوبید و گفت:
- تو چی هان؟! اصلا چه جوری این همه نگهبان رو دور زدی و به باغ پشتی رفتی؟
عصایش را با عصبانیت به زمین کوبید و فریاد زد:
- پس اون نگهبان‌های بی‌‌عرضه مقابل در چی کار می‌کنند؟!
با این حرکاتش دیگر واقعا کل قصر شروع به لرزیدن کرد همه‌ی آدم‌هایی که در سالن بودند، روی زمین افتادند به جز من؛ مادر با آن همه عصبانیت هنوز هم به فکر من بود،  آن وقت من همیشه با کارهایم او را سر افکنده می‌کردم!
همه از ترس می‌لرزید و جرعت تکان خوردن نداشتند، من با ناراحتی لب گشودم تا سریع‌تر ماجرا را سر و سامان بدهم:
-  ملکه، لطفاً آروم باشین!
با این حرفم نفس عمیقی کشید و رو به من کرد، سپس محکم گفت:
- همین الان بیا به اتاقم!
بعد از آن حرف سریع برگشت، در کثری از ثانیه داخل اتاق رفت و درب را بهم کوبید. نفس‌های حبس شده در سینه همه یک دفعه آزاد شد، اما من در اعماق وجودم اندکی تنها اندکی  نگرانی احساس کردم.

رو به آهیر و جولیا که دیگر پشت من ایستاده بودند کردم و پوف کلافه‌ای کشیدم و با تکان دادن یک دستم گفتم: 

- من  باید برم پیش ملکه.

به سمت جولیا خم شدم و با نوازش سرش ادامه دادم:

- تو هم این آقا  پسر رو ببر تو اتاقم تا بیام، باشه عزیزم؟

جولیا با مالیدن سرش به دستم حرفم را تایید کرد. هنگامی که ایستادم، چشم‌های آهیر نزدیک بود از کاسه بیرون بزند، با تعجب و حیرت اشاره‌ای به جولیای نازنینم کرد و گفت:

- تو الان با این حرف زدی؟ اون هم جوابت رو داد؟

سری از روی ناباوری تکان داد و سپس با یادآوری چیزی با صدای گوش خراشی ادامه داد:

-  پس چرا من و از دستش نجات ندادی ؟!

من با خنده شانه‌ای بالا انداختم، بدون سخنی به قصد رفتن به اتاق ملکه آن‌ها را ترک کردم.

 

@ Sogol

@ nina4011  @ VampirE☆ویژه☆  @ Ayda.r☆ویژه☆  @ petrichor   @ _parya_  @ ملیکا ملازاده @ TEIMOURI.Zz  @ Bita.A  @ ...Maedeh...  @ زری بانو

ویرایش شده توسط N.H
ویرایش

picsart_22-05-26_19-28-23-706_oxfm_l5lz.

من از هر ثانیه بی تو می ترسم!

رمان جَبر سرنوشت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • منتقد انجمن
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت_هفتم:

با گام‌های موزون به سمت اتاق رفتم و پس از کسب اجازه وارد شدم، مادر از پنجره چوبی سراسر باغ و درختان سرسبز عمارت را تماشا می‌کرد. دست به سینه شد، طوری رفتار می‌کرد کرد که انگار من وجود ندارم، با انگشت موهایم را تاب دادم و کلافه چشمانم را گرداندم، تا خواستم لب باز کنم صدایش را شنیدم، انگار آرام‌تر شده بود:
-  من تا کی باید این رفتارهای تو رو ببینم و حرفی نزنم؟ تا کی باید جلوی خدم و حشم رفتارهایی که دور از شأن یک شاهدخت هست رو تحمل کنم؟!
دوباره عصبانیتش شعله‌ور شد، سمت من چرخید و با چشمانی ترسناک گفت:
-  به من بگو بالاخره کی درست رفتار میکنی؟ ناسلامتی تا فردا شاهزاده شهر بامپیر میرسن!
با مسخرگی که تا به حال از او ندیده بودم، صورتش را جمع کرد و ادامه داد:
- اون‌وقت میگیم ببخشید، شاهدخت ما مثل بچه‌ها رفتار می‌کنه و هنوز بزرگ نشده، ابهت مامانش رو زیر سوال می‌بره، برید الان وقت ازدواجش نیست!
عصایش را در مشت گرفت و چند قدم به من نزدیک‌تر شد، دو دستش را تکان داد و گفت:
- اون‌وقت کسی دیگه احترامی برای این شهر قائل میشه؟
اشک در چشمان قهوه‌ای رنگش حلقه زد، با تکان سرش گفت:
- نا امیدم کردی، من تو رو این‌جوری بزرگ نکرده بودم!
گوشه‌ی لبم را گزیدم، مغموم به ادامه‌ی صحبت‌هایش گوش کردم:
- یعنی تو نمی‌تونستی جولیا رو نگه داری؟ مگه نگفتی حواست به اون پسره هست و می‌فهمی ماجرا چیه؟!
چشمان مغموم و دست‌هایی که لرزش کمی داشتن، نشان از خستگیش می‌داد؛ روی صندلی چوبی نشت و با انگشتانش ریتم‌وار به دسته‌ی سفید صندلی ضربه زد، من که اوضاع را کمی کنترل شده دیدم با شیطنت ذاتی‌ام، تک ابروی بالا انداختم و گفتم:
- آهیر!
ملکه با چشمانی کنجکاو به من نگریست و گفت:
- چی؟!
چرخی زدم و به او نزدیک‌تر شدم سپس لب گشودم:
- اسمش آهیرِ، خودش گفت! اگه یکم دیگه صبر می‌کردی، همه‌ی اطلاعاتش رو می‌فهمیدم.
پلکی زدم و دستم را روی دستش کشیدم در ادامه گفتم:
- لازم نیست این‌قدر عصبی بشی برات بده!
سری تکان دادم و سپس گفتم:
- قبول! کار من بد بود، اما خیلی عصبی شدی.
به تقلید از خودش صدایی صاف کردم و جدی گفتم:
- خوب نیست، خدم و حشم عصبانیت ملکه  همیشه خونسرد رو ببینن!
به چشمانش زل زدم و با انداختن ابروانم بالا گفتم:
- نه، زشت نیست به نظرت؟!
سری از تأسف تکان داد، سرش را در دستانش گرفت و زمزمه کرد:
- تو درست بشو نیستی!
مظلوم با چشمانی همچون گربه‌ها سرم را از بین دستانش رد کردم و در فاصله‌ی نزدیک از صورتش گفتم:
-من رو ببخش باشه؟ قول میدم دیگه ناامیدت نکنم!
نفس‌هایش به صورتم می‌خورد، خنده‌ی کوچکی کرد و عقب رفت بعد آرام گفت:
- از دست تو!
لبخند زیبایی زدم و پلک‌هایم را روی هم نهادم، بلند شدم و دستی به دامنم کشیدم و گفتم:
- خب دیگه خندیدی من برم به کارام برسم!
چشمکی زدم و سمت درب دویدم، از پشت درب تنها خنده‌های آرام و این سخنش به گوشم رسید:
- همیشه من رو راضی می‌کنه، دختره‌ی شیطون!
با لبخند سمت اتاقم رفتم، درب را که گشودم با صحنه‌ی عجیبی مواجه شدم، آهیر و جولیا مقابل هم وسط اتاق روبه‌روی  هم نشسته بودن و آهیر داشت برای جولیا سخن می‌گفت:
- آره دیگه ببری جون، خلاصه من دانشمندی بودم برای خودم، یک دنیای مدرن و کلی تکنولوژی...
 آه عمیقی کشید و با افسوس ادامه داد:
- داشتم درباره ماشین زمان تحقیق می‌کردم، داشتم یه دونه  خودم می‌ساختم.
حلقه‌ی دستانش که دور زانوهایش بود را باز کرد، آن‌ها را عقب کشید و به کف زمین تکیه داد، همان‌طور که سرش را به چپ و راست تکان می‌داد گفت:
- قرار نبود من بیام این‌جا!
با غرش جولیا حرفش ناتمام ماند، سمتش خم شد و گفت:
- چیه؟ داستان دوست نداری؟!
من کنجکاو با دستانی در هم پیچیده منتظر ادامه داستان بودم که انگار آهیر از گوشه‌ی چشم متوجه حضورم شد، از جایش پرید و مستقیم ایستاد و با اضطرابی که در چشمان سیاهش هویدا بود گفت:
- چی شد؟ ملکه چی گفت؟ من و می‌خوان چیکار کنن؟!
با یک دستش موهایش را چنگ زد و ادامه داد:
- حتما دوباره می‌فرستنم سیاه چال، یا شایدم دستور بده بکشنم!
من که در فکر ماجرای داستان و این بودم که چگونه با صدای جیر- جیر درب متوجه حضور من نشده بود و از خود می‌پرسیدم آیا در داستانش غرق بود؟!  یا هوشش از جولیا هم کمتر بود!  با دیدن این رفتارش پی بردم که حتما گزینه دوم درست است، بنابراین پوکر و خنثی دست به سینه شدم و به نمایشش نگاه کردم، حتما باید راجب داستانش از او بپرسم! 
او دو دستش را در جیب شلوار مشکی که تا به حال، مدل آن  را در سرزمین‌مان ندیده بودم کرد و مستأصل لب‌هایش را جمع کرد و گفت: 
- چرا جواب نمیدی؟!

@ So.Bloom  @ زری بانو

@ Ayda.r  @ VampirE☆ویژه☆  @ ماهی  @ N.ia  @ petrichor  @ nina4011  @ سِنیوریتا  @ TEIMOURI.Zz  @ Bita.A  @ _parya_  @ زهرا بانو  @ M.M

ویرایش شده توسط N.H
ویرایش

picsart_22-05-26_19-28-23-706_oxfm_l5lz.

من از هر ثانیه بی تو می ترسم!

رمان جَبر سرنوشت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت _۸

 

چقدر فضول بود! اصلا از آدم‌های فضول خوشم نمی‌آمد. دوباره سکوت را پیشه‌ی خود کردم که لبانش به حالت افتاده در آمد و به آنی چشمانش رنگ ترس گرفت. همان‌گونه که چشمم به آستین‌های تا شده‌اش بود، دستش را بالا برد و روی گردنش گذاشت و بدون حرف به من خیره شد.
با دیدن حرکتش به زور لبانم را روی هم چفت کردم تا صدای خنده‌ام کل قسمت جنوبی کاخ را در بر نگیرد، با آن همه نمایش فکر کنم تصور می‌کرد که سکوت من به دلیل آن است که نتوانستم ملکه را راضی کنم، به همین خاطر آرام دستم را بلند کردم و با تاسف مقابل گلویم گرفتم و خطی فرضی روی گلویم به معنای اعدام کشیدم که رنگش به سفیدی زد.
- متاسف...
کلمه، کامل از دهانم خارج نشده بود و که چشمانش گرد شد و طولی نکشید که صدای افتادنش در کل اتاق پیچید. این‌بار من بودم که با چشمان گرد شده به جسم بی‌جان و بیهوشش خیره شده بودم. با عجله به سمتش قدم برداشتم که صدای جولیا نیز بلند شد.
- هیس، آروم‌تر! نگران نباش.
در ادامه برای این‌که از زنده ماندنش اطمینان حاصل کنم، لب‌هایم را در هم جمع کرده و آرام با نوک انگشتم با شانه‌اش ضربه‌ای وارد کردم که تکان نخورد. با ترس آب گلویم را قورت داده و به جولیا خیره شدم.
- به خدا من نمی‌خواستم بکشمش! فقط خواستم‌...
کم- کم از ترس زبانم بند آمد، نمی‌دانستم که باید چه کاری انجام دهم. اگر به هوش نمی‌آمد چه؟ جواب ملکه را باید چه می‌دادم؟ دستم را مقابل دهانم گرفتم و از زمین بلند شدم که صدای خدمتکار بلند شد.
- بانوی من! بانو شایلا تشریف آوردند.
با شنیدن صدای خدمتکار آه از نهادم خارج شد. دستانم را مشت کرده و در فکر فرو رفتم. اگر جواب  ندهم حتما فکر می‌کنند خوابیده‌ام و از این‌جا می‌روند، یا نه! حتما وارد اتاق می‌شوند و همه چیز به آنی برای همه آشکار می‌شود. با دستم افکارم را پراکنده کردم و بدون هیچ مقدمه‌ چینی به سمت در قدم برداشتم. در را آرام باز کردم تا جسم آهیر دیده نشود.
- عه... شایلا!
در ادامه لبانم را تر کرده و لبخند مصنوعی به رویش پاشیدم که ابروان مشکی رنگش بالا پرید. همه می‌گفتند که شایلا بدون شک شباهت زیادی به فرمانروای سرزمین، یعنی پدرم دارد. چشمان سیاه رنگ و موهای مشکی‌اش همه را افسون و مست خود می‌کرد.
شایلا چند سالی از من بزرگ‌تر بود، اما آن‌قدری باوقار رفتار کرده بود که همه از الان او را ملکه‌ی آینده خطاب می‌کردند. با دیدن نگاه سوالی‌اش، دست از کنکاش برداشتم که سکوتی در بینمان فرا گرفت. خواستم دلیل آمدنش را بپرسم که با شنیدن صدای جولیا حواس هر‌دویمان به داخل جمع شد‌. با عجله سرم را به عقب برگرداندم که بالاخره شایلا سر صحبت را باز کرد.
- چی شده؟ اتفاقی افتاده، رنگت مثل پر قو سفید شده.
در ادامه‌ی حرف‌هایش با دقت به چهره‌ام خیره شد که تعلل را جایز ندانستم و دست راستش را گرفتم و لب زدم:
- حرفی نزن و دنبالم بیا!
بدون توجه به نگاه‌های متعجب خدمتکارها و حتی خود شایلا دستش را گرفتم و در را باز کردم و در کسری از ثانیه با هم دارد اتاق شدیم.
شایلا خواست کلامی به زبان بیاره، اما با دیدن جسم مردی که روی زمین افتاده بود، حرف در دهانش ماسید. نگران به او چشم دوختم و زیر لب با کمی خواهش لب زدم:
- کمکم کن نجاتش بدم، به خدا من نمی خواستم بکشمش!

@ N.H  @ petrichor  @ So.Bloom  @ TEIMOURI.Zz  @ M.M

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
  • منتقد انجمن

پارت_نهم:

شایلا شتاب زده سمت او دوید، کنارش زانو زد و با نگاهی به صورت سپید رنگ آهیر، لب گزید سپس رو‌به من کرد و گفت:
- چی بهش گفتی که بدبخت اینجوری پخش زمین شده؟!
شانه‌ای بالا انداختم و بی‌تفاوت زمزمه کردم:
- من هیچی! فکر کنم چون هیچی نگفتم و گذاشتم به تخیلاتش ادامه بده اینجوری شد.
چند قدم نزدیکشان شدم و صورتم را نزدیک آن‌ها بردم وآرام تک ابرویی بالا انداختم وروبه خواهر عزیزم گفتم:
- به نظرت زنده می‌مونه؟!
شایلا با عطوفت خواهرانه‌ای که در چشمانش هویدا بود سری به تایید تکان داد و امیدوار گفت:
- معلومه زندست، فقط غش کرده!
لبخند زدم و بلند شدم، با یک دستم خود را باد زدم و گفتم:
- خوبه زنده بمونه، چون اگه چیزیش بشه و اطلاعاتی که ملکه میخواد رو بهش ندم...
خطی فرزی با انگشتان باریکم روی گردنم کشیدم و با زدن پلکی ادامه دادم:
- مامان دیگه منو نمیبخشه!
شایلا ابروانش را درهم تنید، انگار که یاد مادر آزرده‌اش کرده بود، با اندکی تأمل و شاید؛ حسرتی نهفته در صدایش نالید:
- مامان که همیشه تو رو زود می‌بخشه، برعکس من!
پوست لبم به دندان گرفتم که شایلا شتاب زده یک دستش را روی پیشانی‌اش کوبید و گفت:
- کلا یادمون رفت این پسره رو..
و همان‌طور که عقب- عقب سمت در میرفت ادامه داد:
- من برم دکتر خبر کنم، تو هم یکم آب بپاش به صورتش شاید به‌هوش اومد!
سری به تایید تکان دادم و بعد شایلا از مقابل چشمانم محو شد، سمت میز کوچک کنار تختم رفتم، پارچ کریستالی را برداشتم سپس سریع سمت آهیر برگشتم و کنارش زانو زدم، دستم را تا مچ درون آب پارچ فرو کردم، از حس سرمایش لرز کوتاهی کردم، دو قطره آب با دستم به صورتش پاشیدم، پلکانش لرزیدند، با چشمان آبی‌ام عبور قطره‌های آب را تا موهایش دنبال کردم، وقتی نتیجه‌ای حاصل نشد، لب گزیدم و بی‌حوصله با یک حرکت تمام آب سرد موجود در پارچ را روی صورتش خالی کردم.
هنگامی که وحشت زده و نفس- نفس زنان از جا پرید، من نیز  بلند شدم و چند قدم عقب رفتم، هراسان چشم به من دوخت، با مو و صورت خیس خیلی با نمک شده بود، پلکی زد و گفت:
- چی‌شده؟ من کجا‌ام؟!
دستی به موهایش کشید سپس صورتش را درهم فرو کرد، با اندکی مکث پلکی زد، انگار ماجرا را به یاد آورد که گفت:
- میخوان من رو بُکشن.
در چشمانش اشک حلقه زد، صدایش لرزید و ادامه داد:
-  خانواده‌ام چی؟ بیچاره مامانم! وای ‌اختراع هام.
تا آمدم لب باز کنم و از این توهمات خارجش کنم، درب با صدای بلندی باز شد، شایلا در حالی که دستش روی سینه‌اش بود، نفس- نفس زنان شروع به حرف زدن کرد:
- دکت..ر الا..ن می..رسه!
بعد از گفتن این حرف چشمانش را به آهیر دوخت، وقتی نگاهشان درهم قفل شد، لبان شایلا لرزیدند و چشمانش برق زدند، برقی که باعث شد تمام وجود من را ترس فرا گیرد، ترس  از آینده‌ای نامعلوم!

آهیر باز به ناله و فغان شروع کرد که شایلا با همان چشمان براق لبخند دلبرانه‌ای  زد و با آرامش برایش توضیح داد:

- هیچ‌کس قصد کشتن تو رو نداره، یه راهی هم پیدا می‌کنیم تا بری جایی که بهش تعلق داری ولی باید برامون  حرف بزنی تا بتونیم کمکت کنیم.

چشمکی زد و در ادامه حرف‌های دلنشین‌اش گفت:

- حالا هم آروم باش دکتر الان میرسه تا معاینت کنه.

به محض تمام شدن حرف‌هایش درب کوبیده شد و دکتر  سن و سال دار و مخصوص   خانواده سلطنتی با عجله وارد شد، نگاهش را بین ما چرخانند و با صدایی لرزان ناشی از سن‌اش گفت:

-   مریض کدومه؟

 

@ زری بانو  @ petrichor  @ TEIMOURI.Zz  @ Mahsa83  @ nina4011  @ _parya_  @ آوای خیس

ویرایش شده توسط N.H
ویرایش

picsart_22-05-26_19-28-23-706_oxfm_l5lz.

من از هر ثانیه بی تو می ترسم!

رمان جَبر سرنوشت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...