رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان اولین شنونده‌ی من | بانو نجفی مسکن شب کاربر انجمن نودهشتیا


Mosaken_Shab
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: اولین شنونده‌ی من

ژانر: عاشقانه، اجتماعی، پلیسی

خلاصه: 

خلاصه: طفلک دخترک قصه‌! آرنیکای قصه‌ی من مجبوره بشینه و ذوب شدن عشق بین‌ خودش و معشوقه‌ش رو ببینه‌... رمان در مورد دوتا پلیس جدی و کاربلده. این دوتا همکار مجبورن توی یه ماموریت چند وقتی کنار هم باشن و ماموریت رو با موفقیت به اتمام برسونن‌. درست روز آخر ماموریت اتفاقی می‌افته که سرنوشت‌شون رو تغییر میده.
عشق جان دوست داشتنت، بد جور به دلم مى‌چسبد! تو يك اتفاق فوق‌العاده‌اى که بودنت تا بى‌نهايت اوج عاشقي‌ست!

 

مقدمه:
باران می‌بارید، بر جان کوچه سیل انداخته و هوای دلم را ابری کرده بود! کوچه خیس‌خیس بود. در سیاهی و تاریکی شب، چشمان اشکبارم همچون ستاره‌ای در دل آسمان می‌درخشید. مرواریدی داغ و سوزان از دریای پر آب چشمانم روی تن سرد و بی‌جان زمین فرود آمد. به لرزه افتاده بودم اما، باز هم نمی‌خواستم از این کوچه بروم. آخر...اینجا بوی تو را می‌داد، چشمان مهربان تو را به یادم می‌آورد. چشمانی که هیچ گاه طاقت دیدن اشک و غم درونش را نداشتم. کاش اینجا بودی تا باز هم برایت از دردهای دلم می‌گفتم. همان دردهایی که قبل از آمدن تو هیچ کس آنها را نشنیده بود و تو اولین و آخرین شنونده‌شان شدی. بعد از تو فقط با خدا از آن دردها سخن می‌گویم. آخر او تنها کسی است که می‌داند بی‌تقصیرم در شکستن دل مهربان‌تر از طلوع خورشیدت! آری، او تنها کسی‌ست که می‌داند چه قدر دیوانه‌وار دوستت دارم!

 

ناظر: @ Sogol

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
:)
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

photo_2021-02-23_18-09-51_mwe1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

قبل از شروع رمان لطفا قوانین رمان نویسی نودهشتیا رو مطالعه کنید، لینک تاپیک:

https://forum.98ia2.ir/topic/6513-قوانین-تایپ-رمان-پیش-از-نوشتن-مطالعه-شود/?do=getNewComment

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:
باران می‌بارید، بر جان کوچه سیل انداخته و هوای دلم را ابری کرده بود! کوچه خیس‌خیس بود. در سیاهی و تاریکی شب، چشمان اشکبارم همچون ستاره‌ای در دل آسمان می‌درخشید. مرواریدی داغ و سوزان از دریای پر آب چشمانم روی تن سرد و بی‌جان زمین فرود آمد. به لرزه افتاده بودم اما، باز هم نمی‌خواستم از این کوچه بروم. آخر...اینجا بوی تو را می‌داد، چشمان مهربان تو را به یادم می‌آورد. چشمانی که هیچ گاه طاقت دیدن اشک و غم درونش را نداشتم. کاش اینجا بودی تا باز هم برایت از دردهای دلم می‌گفتم. همان دردهایی که قبل از آمدن تو هیچ کس آنها را نشنیده بود و تو اولین و آخرین شنونده‌شان شدی. بعد از تو فقط با خدا از آن دردها سخن می‌گویم. آخر او تنها کسی است که می‌داند بی‌تقصیرم در شکستن دل مهربان‌تر از طلوع خورشیدت! آری، او تنها کسی‌ست که می‌داند چه قدر دیوانه‌وار دوستت دارم!

 

ناظر:  @ Sogol

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تمام تنم به لرزه افتاده بود. اشکام پشت سر هم می‌باریدند. این آخرین شبیه که توی خاک کشورم قدم می‌زنم. آخرین شبیه که توی کوچه‌‌ای که بوی تو رو میده قدم می‌زنم‌. به سمت کوچه‌ای که اولین بار با سروان حکمت دعوات شد می‌رم. یادش بخیر جناب سرهنگ وطنی به من گفته بود بیام وقتی تو منو دیدی داد و بیداد راه انداختی که این چرا اینجایه؟
دقیقا به سمت جایی می‌رم که تو وایستاده بودی و زمزمه می‌کنم: 
"چقدر دلم برای اخمات تنگ شده آرتانم! کاش پسم نمی‌زدی، کاش هنوز عاشقم بودی! کاش هیچ وقت سرد نگام نمی‌کردی، کاش نمی‌گفتی برو دیگر نمی‌خوام هیچ اثری از تو در زندگیم باشه."

آرتان جانم مگه من چیکار کرده بودم؟ گناه من چی بود؟ کاش فقط یک دلیل برام می‌آوردی‌.
من میرم چون تو می‌خوای. میرم تا خوشبخت بشی‌. 
آرتان مغرور من کاش حداقل آخرین بار با من اینکار رو نمی‌کردی.
مگه تو نبودی که می‌گفتی: "بدون تو می میرم."
هنوز هم صدات توی گوشم می پیچه‌.


دیگه تحمل ایستادن روی پاهام رو نداشتم. به زانو در میام و فقط به جای خالی‌ت نگاه می‌کنم‌.
بارون شدیدتر شده. لبخند تلخی می‌زنم و بلند میگم:
- آسمون قشنگم تو هم داری گریه می‌کنی؟! تو هم دلت برای ماهت تنگ شده؟! آسمونم تو که ماهت هست... بهت حسودیم میشه! ببین فقط پشت ابرا قایم شده. آسمون جونم تو می‌دونی ماه من کجاست؟ تو رو خدا بهش بگو من دلم براش تنگ شده! بهش بگو بیاد دعوام کنه، سرم داد بزنه؛ ولی فقط بیاد‌. آسمونم خوش به حالت که ماهت هست. قدر ماهت رو بدون، آخه همیشه کنارت هست. هیچ وقت بهت نمیگه برو...
آسمون قشنگم تو یادت میاد اینجا آرتان چقدر سرم داد زد‌؟
من بهش گفتم به تو هیچ ربطی نداره. بهش گفتم که ازش متنفرم!
  کاش نمی‌گفتم. کاش لال می‌شدم‌.
با هق‌هق داد زدم و گفتم:
- من دارم میرم. بیا ببین آرتان... بیا ببین نابودم کردی عشقم! آرتان من دیوونه‌ت بودم. تو که می‌دونستی بدون تو می‌میرم پس چرا پسم زدی؟

با فریاد اسم‌شو صدا زدم:
- کجایی آرتان؟
صدای هق‌هق گریه‌هام سکوت کوچه رو شکسته بود.
بارون هر لحظه شدید‌تر می‌شد. 
دیگه تحمل نداشتم! هر لحظه که اینجا می‌موندم خاطرات تلخ و شیرینش از جلوی چشمانم می‌گذشت. از روی زمین بلند شدم و زیر لب زمزمه کردم:
"کاش اینجا بودی و حال خراب منو می‌دیدی.
کاش می‌دونستی بدون تو هیچم. آرتان مغرور من کاش هیچ وقت ندیده بودمِت"

یاد روز آخر افتادم که گفتی:
- اگر یک بار دیگه دور و بر من پیدات بشه زِندَت نمی‌زارم. 
اشک‌هام بی‌وقفه مثل بارون می‌باریدند.
دستم رو زیر گلوم بردم تا شاید این بغض لعنتی رهام کنه.
اما، نه! انگار فایده نداشت.
نگاه غمگینی به کوچه انداختم. کوچه‌ای تاریک که فقط صدای هق‌هق گریه‌های من و صدای بارون سکوتش رو شکسته بود.
آرتان جانم کجایی که حال منو ببینی؟ زندگی بدون تو برام کابوس شده!

به سمت ماشین میرم. همه‌ی لباس‌هام خیس شدند. اما، مهم نیست. همین که باعث شد کمی آروم بشم دلم رو آرام می‌کنه.
ناخودآگاه دستم به سمت گردنبندی که یک هفته قبل از آن اتفاق لعنتی بیفتد می‌رود.
گردنبند را از گردنم باز می‌کنم، بوسه‌ای روی گردنبند می‌زنم و همین باعث می‌شود دوباره اشک‌هایم جاری شوند‌.
دیگه تحمل نداشتم. فقط می‌دونستم اگر بیشتر از این ایران بمونم زندگیم سیاه می‌شه. هر چند تا الآن زندگی بدون آرتان دیگر برام معنا و مفهومی نداره. اشک‌هام رو پاک کردم و برای آخرین بار به کوچه‌ای که شروع ماجرای من و تو بود نگاه کردم.
نفس کشیدن واقعاً برام سخت و عذاب‌آور بود. کاش فقط برای آخرین بار می‌دیدمش.
به ساعت نگاه کردم کم‌کم باید به سمت فرودگاه می‌رفتم.
ماشین رو روشن کردم. دوباره صدای اولین و آخرین عشقم توی گوشم می‌پیچه.

*فلش بک* 
- آرنیکا خواهش می‌کنم ازت اینقدر تند نرو.
آخر سر من‌ و خودت‌و به باد میدی.
-آرتان اینقدر حرص نخور. اگر آروم برم گمشون می‌کنیم.
- قربونت برم بخاطر خودت میگم.

لبخندی بهش زدم و گفتم:
-ولی من عاشق هیجانم آرتان.

نفس عمیقی کشید و گفت:
- یه قولی بهم میدی؟
-تا چی باشه؟
- اول قول بده.

پوکر بهش نگاه کردم که گفت:
-اولاً قیافتو شبیه خر شرک نکن. دوماً جلوتو نگاه کن.
-آرتان تو از بچه‌ها هم بدتری. باشه قول میدم بگو.
-باید قول بدی وقتی من کنارت نبودم آروم رانندگی کنی.

خندیدم و گفتم:

-همین؟
-کوفت نخند. آره همین. 
-اطاعت قربان.

دوباره اشک‌هام مثل ابر بهار شروع به ریختن می‌کنن‌.
با دستم روی فرمون کوبیدم و گفتم:
- چرا هر جا میرم، هر کاری می‌کنم یاد تو می‌افتم؟ چرا لعنتی؟ مگه قول ندادی همیشه کنارم بمونی؟ پس چرا الان نیستی؟ چرا آروم نمی‌شم؟ چرا نمی‌تونم فراموشت کنم؟ چرا هیچ‌کس نمی‌تونه آرومم کنه؟ آرتان چرا نفهمیدی من بدون تو می‌میرم؟ ای خدا مگه من چیکار کردم که باید این جوری تقاص پس بدم؟
خدا‌یا کمکم کن! التماست می‌کنم خدای مهربونم کمکم کن!

 

ناظر: @ Sogol

 

@ صبا 69  @ صبا موحدین  @ آتاناز   @ سیاره سیاه   @ بــآران   @ فائزه    @ اکبری   @ بــآران  @ هــhanaــانا  @ گربه مشکی   @ والی  @ یارا   @ مبینا   @ مبینا 86    @ مبینا ملکی    @ مبینا.    @ نادیا   @ خاتم   @ یاس   @ J.k   @ mO_oj   @ M_maryam   @ f_ateme   @ Fateme Cha   @ G.M   @ L_F  @ f_ateme  @ Ward   @ Y_1385  @ T.h   @ Y_a_s_   @ i_ayanaw   @ Ladan   @ N R   @ M. Mousavi   @ camila   @ VAHID   @ Z_sbt    @ z,asheghi    @ x-----x    @ caramel-_-    @ Ghazal.   @ Opacarophil    @ opcosport    @ Ha,ni

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...