رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

حاکم شهر دلم| سارینا کاربر انجمن نودهشتیا


سارنیا
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

اسم نویسنده :سارنیا

نام رمان:حاکم شهر دلم

  

 

ژانر:طنز، اجتماعی ،عاشقانه

 

خلاصه:پانیا دهمین دکتری که پا به این بیمارستان میذاره دکتر زنانو زایمان الان میپرسی چرا دهمین دکتر؟!چون از دست سختگیریای دکتر کیانمهر عاصی شدن پا به فرار گذاشتند.. ایا پانی میشه یازدهمین نفری که پا به فرار میذاره.. 

 

مقدمه:

وقتی احساسم رابه تو گفتم میخواستم همیشه درکنارم باشی 

نه برای یه ثانیه نه برای دقیقه نه برای یه ساعت نه برای یه روز نه برای اخرین پاییز تو رو میخواهم برای یه عمر 

«توهمین لحظه که دلگیرم ازت از همیشه به تو وابسته ترم..»

پس الان که به تو احتیاج دارم بیا و نذار که برم و فراموشت کنم

ویراستار: @ Asali _mA

ناظر: @ Sogol

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط سارنیا
ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

photo_2021-02-23_18-09-51_mwe1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

قبل از شروع رمان لطفا قوانین رمان نویسی نودهشتیا رو مطالعه کنید، لینک تاپیک:

https://forum.98ia2.ir/topic/6513-قوانین-تایپ-رمان-پیش-از-نوشتن-مطالعه-شود/?do=getNewComment

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

نام رمان:حاکم شهر دلم

  

 

ژانر:طنز، اجتماعی ،عاشقانه

 

خلاصه:پانیا دهمین دکتری که پا به این بیمارستان میذاره دکتر زنانو زایمان الان میپرسی چرا دهمین دکتر؟!چون از دست سختگیریای دکتر کیانمهر عاصی شدن پا به فرار گذاشتند.. ایا پانی میشه یازدهمین نفری که پا به فرار میذاره.. 

 

مقدمه:

وقتی احساسم رابه تو گفتم میخواستم همیشه درکنارم باشی 

نه برای یه ثانیه نه برای دقیقه نه برای یه ساعت نه برای یه روز نه برای اخرین پاییز تو رو میخواهم برای یه عمر 

«توهمین لحظه که دلگیرم ازت از همیشه به تو وابسته ترم..»

پس الان که به تو احتیاج دارم بیا و نذار که برم و فراموشت کنم... 

 

#پارت1

از سر صبح سرم تو گوشی بود تو پیام شما به علت تخطی از قوانین برای مدیریت ارسال شد!(N.a25) ول میچرخید بیکاری حوصلمو سر برده بود فارغ از دنیا فقط به صفحه گوشی نگاه میکردم 

طبق معمول مامانم بدون در زدن که همیشه انتظار داشت از من چیز خلافی ببیند گفت اومدم دیکه به کارای مامانم عادت داشتم گفتم خوش اومدی  

مامانم وقتی دید عکس عاملی نشون ندادم گفت _پانبا چرا تو هیچوقت پردهارو نمیبندی 

وبه سمت پرد ها رفت وپرده بست 

وقتی برگشت که بهم چیزی بگه یهو جیغ کشید من از ترس اینکه چیزی رومه جیغ کشیدم میگفتم کوش بگو وبالا پایین میپریدم   

 

_یا امام زاده موهاتو 

 

درحالی که مامانم فقط بخاطر موهام جیغ کشیدو گفتم 

_مامان یه مو اینقدر جیغ کشیدن داره دلم برای حنجره طلایی میسوزه اینقدر جیغ میزنی 

وبه سمت میز ارایشی که کنار اتاق بود روی صندلی بنفش رنگش نشستم و شونه رو از روی میز برداشتم 

و شونه رو از روی میزم برداشتم موهام شونه کردم 

_مامان حالا ساعت چند میگه مگه گوشی نداری برو نگاه کن

گفتم خوب حالا خوشگلم قهر نکن بگو ساعت چنده 

_خوب ساعت هشت 

_ای وای بر من ساعت نه مصاحبه دارم نمیرسم مامان قربون دستت برو زنگ بزن آژانس تا من اماده شم برسه

در کمد باز کردم ای خدا یه مانتو ندارم اینم که پوشیدم اینم بدرد نمیخوره قدیمی 

_چیزی که تو کمد تو فقط مانتو چیزی که همیشه میگی نداری مانتو

_خوب نگاه مامان اینارو ده بار پوشیدم هرکدومو 

_به بابات بگو برات بخره بعد اگر به جای من با دمپایی نیومد سراغت تو که اگر کنار نونوایی مانتو فروشی ببینی حتما با مانتو برمی گردی

از مثالای مامانم خندم گرفت و به دوباره به کمد نگاه کردم و مانتو سیاه که دکمه طلایی کارشده بود پوشیدم با شلوار دمپا سفید و مغنه سرم کردم بدو از اتاقم زدم بیرون اتاق من نسبت به اتاقای دیکه خیلی کوچیک بود خودم میخواستم همچی تو اتاق هستا تختم کمد میز ارایش میز تحریر همیشه خودمو با جودی ابوت

 

ابود تصور میکردم که تو اتاقش طوری میز رو به تخت چسبونده بود که با پرش همیشه میرفت به سمت میزش خوب بگذریم 

بدون اینکه چیزی بخورم رفتم کنار جاکفشی کفش برداشتم 

از مامانم خداحافظی کردم  همزمان اژانس بوق ممتد را میزد من در باز کردم و سریع نشستم جلو 

مقصد بهش گفتم حرکت کردیم  گوشیم درحال زنگ زدن بود برداشتم با دیدن شماره بیمارستان سریع جواب دادم 

_سلام

سلام خانم مهراد خواستم یاداوری کنم ساعت نه..

درحال که به ترافیک عظیم روبرو خیره بودم پوفی از کلافگی کشیدم که انتظارشو نداشتم 

_اه گندش بزنن اینم شد شانس؟ 

با صدای  پشت گوشیم به خودم اومدم مرد پشت تلفن که انگار می خواست خرخره ام را بجوه گفت:

_این چه طرز صحبت خانم محترم؟ 

از خجالت با انگشت پوست کنار ناخن شصتم را میکندم 

_ببخشید جناب با شما نبودم شما ادامه بدید. 

-بله داشتم میگفتم ساعت نه مصاحبه دارین فراموش نکنید بیست دقیقه مونده به نه وشما هنوز حضور ندارید

_بله سعی خودمو میکنم  می رسونم  خودم رو 

خوب خوبه خداحافظ

هنوز می خواستم خداحافظی کنم که تلفن قطع کرد 

به راننده اژانس گفتم

_چقدر به شما بدم من باید سریع برم 

مبلغ رو پرداخت کردم پرونده هامو برداشتم سریع از

 

ماشین اومدم پایین  تا بیمارستان دویدم وقتی به خیابون بیمارستان رسیدم با دیدن امبولانسی که جلوی در ورودی بود و چند دکتر و پرستار دور امبولانس بودن منتظر بیمار بودند دلم می خواست ببینم چه اتفاقی افتاده اما وقت نداشتم  از کنار امبولانس گذشتم  

و وارد بیمارستان شدم واوو چه بیمارستانی خداکنه رام بدن یعنی میشه من اینجا کار کنم به پشت میز پزیرش  پرستار خانم جوانی بود رفتم ازش پرسیدم اتاق ریاست کجاست و نگاهی به من کرد  انگار که یه چیزی کم دارم با ادامه که می جوید گفت طبقه ششم و همزمان ادامس روباد میکرد و میترکوند تشکر کردم و 

نگاهی به ساعتم کردم پنج دقیقه دیگه مونده بود رفتم دکمه اسانسور زدم طبقه شش نفسی از سر آسودگی کشیدم  موسیقی ملایمی د اسانسور پخش میشد و استرسی که داشتم رو اروم میکرد بلاخره رسیدم وارد سالن طبقه ششم شدم  از اسانسور اومدم بیرون و وارد سالن شدم با دیدن تابلویی که نوشته بود اتاق ریاست وارد شدم با دیدن چند دختر دیگه نشستم روی یکی از صندلی ها منشی فامیلی رو صدا زد

_خانم مهراد بفرمایید داخل

بلند شدم و به سمت در چوبی قهوه ای سوخته قدم برداشتم صلوات میفرستادم وقتی خواستم دستگیره در بگیرم بسم الله گفتم در باز کردم وارد اتاق شدم

_سلام 

مرد روبروم که مردی 60 ساله به نظر میرسید که بهتر بگم رییس بیمارستان به من نگاهی کرد گفت

_سلام

دوباره از استرس زیاد پوست دستم میکندم نرفتم جلو و به میز بزرگ  که   از برگه های مختلف پر شده بود و یک فنجان قهوه روی میز یه  مانیتور   نگاه کردم وبعد  از نگاه کردن به قول نامحسوس گفتم  

 

_برای مصاحبه کاری اومدم 

_برای کدوم بخش اومدید 

_برای بخش زنان 

_خوبه لطفا رزومه و پرونده رو بدید 

وقتی خواستم پرونده رو بدم نگاهی انداختم که دیدم یکی از برگه هام نیست رنگم به وضوح پرید کجا انداختم کجا افتاده اخ کلا امروز روز من نیست برگه کجاست با صدای اقای رییس به خودم اومدم 

_پرونده رو نمی خوای بدی؟ 

مشکلی پیش اومده

که صدای در زدن اومد که رییس گفت بفرمایید وارد شد 

من برگشتم ببینم کیه که با دیدن برگه دستش که عکسم با منگنه چسبوند شده بود خوشحال شدم ونگاهی به مردی که اورد کردم یه مرد قد بلند چهارشونه که لباس ابی تنش بود انگار از اتاق عمل اومده باشه بیرون برگه رو به سمت میز رییس برد گفت_اقای حبیبی فک کنم از بخش ما باشه میخواستم ببینم کی هست ونگاهی به من کرد من لبخند که بیشتر از روی اجبار بود زدم و به صورتش خیر شدم چه ابرو هایی داره  یعنی مرتب کرده  چشماش قهوای و دماغ خوش فرمش لبای متناسب به صورتش چه خوشگله   اصلا دلم خواست بچه داریم دکترم تو باشی عه عه اصلا من چی میگم این چه حرفی بود دختر به خودت بیا هیچکی بهتر از تو نیست سریع تغییر حلت دادم به رییس نگاه کردم و دوباره لبخند ملیحی زدم

_فک کنم مال من باشه از دستم افتاده

اون مردی که حتی هنوز فامیلشو  نمیدونستم گفت

_خانم پانیا مهراد از دانشگاه... 

 

_بله خودم هستم

_من میدونم شما هستی داشتم میخوندم. 

هه خندیدم مسخره خوب تو دلت بگو چرا بلند میگی

اقای حبیبی

_خوب دانشگاهت که با اینکه سطح خوبی نیست ولی عیبی نداره معدلات خوبن انشالله کارت خوب باشه همینطور میدونی مریض بخش شما خیلی سخته مثلا میتونم بگم جون بچه ومادر دستتون 

_بله میدونم من خیلی علاقه شدیدی دارم به این رشته و مطمئنم پشیمون نمیشید من نهایت تلاشمو میکنم

_عالی علاقه باشه و تلاش خیلی خوب امیدوارم با اقای کیانمهر خوب همکاری کنید ایشون خیلی سختگیرن خیلی ها حتی با توجه به علاقه ای که داشتند 

و همانطور که خندش گرفته بود میگفت

پا به فرار گذاشتند و ما کمبود دکتر برای این بخش مواجه شدیم انشاالله یازدهمین نفر  نباشید که از اینجا بره  

 

و سریع بحث عوض کرد 

 

شما از نظر من قبول هستید و میتونید از فردا کارتون شروع کنید 

_نمیشه از الان شروع کنم 

با اینکه چشم هاش از تعجب درشت شده بود 

_چرا میشه ولی اول باید قرار داد هارو امضا کنید 

قرار داد هارو امضا کردم و  خوشحالیم هویدا بود گفتم ممنون پس با اجازتون بلند شدم ودر اخر گفتم با اجازه اقای کیانمهر و از اتاق رفتم بیرون یکم راه رفتنمو سریع کردم تا برسم به اسانسور وقتی رسیدم دکمه اسانسور زدم و از اینکه خالی بود خوشحال بودم میتونستم چند دقیقه تو اسانسور خوشحالیم بروز بدم در اسانسور هم داشت کم کم بسته میشد 

  اره اره و دستامو مشت کردم  به نشانه موفقیت بالا پایین تکون میدادم

 

میدادم و درنهایت قر میدادم میگفتم وای خدا قبول شدم که با برگشتنم که ای کاش برنمیگشتم  با برگشتنم چشمام خیره به چشم هاش شد و صاف ایستادم

و گوشه از اسانسور  انتخاب کردم ایستادم از کاری کردم خندم گرفت چه اتو دادم دست کسی که باید زیر دستش اموزش میدیدم  و دوباره به کندن پوست دستم  و علاوه بر اون لب را به دندان میگرفتم 

نمیدونم انکار ساعت ایستاده بود که اسانسور باز نمیشد 

پاهامو روی زمین ضرب گرفتم 

وبالاخره در باز شد بخاطر کاری کردم سریع از اسانسور پیاده شدم نفسم ازاد کردم نمی خواستم برم خونه چون فکرم این بود خیلی بچگانه است که سریع حالا بزنم بخاطر یه رقص الان که خودم فکر میکنم خندم میگیره چه برسه به اون اقا دیکه بیخیال موضوع شدم  رفتم نقشه بیمارستانی که روی دیوار کشیده بود نگاه کردم که ببینم بخش زنان کجاست که با صدای اشنایی رومو برگردوندم

_خانم مهراد مگر نمی خواستید کارتون شروع کنید همراه من بیاید 

_بله چرا چرا الان میام و به سمت دکتر قدم برداشتم 

 

 

ویرایش شده توسط سارنیا
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

@ So.Bloom

 

@ Asali _mA @ Sogol
#پارت2

_بله چرا چرا الان میام و به سمت دکتر قدم برداشتم
و مثل جوجه ها پشتش راه افتادم
وارد بخش زنان شدیم بعضی درها باز بود و هردری که رد میشدم یه نگاهی میکردم صدای گریه نوزادها
میومد و من چشمام بستم وبه صدای که برای من ارامش بود گوش میدادم و راه میرفتم که فک کنم خوردم به جایی و دماغم گرفتم و اخی ارومی کغتم چشمام باز کردم خوردم به شیشه ودیدم که اقای کیانمهر با عصبانیت بهم نگاه میکنه وگفت
_از همین الان معلوم حواس پرتین اینجا جای مسخره بازی نیست

_باشه فهمیدم داشت صدای نوزادا رو گوش میدادم
چشمام بستم
ابروهاش بالا رفت ولی از عصبانیتش چیزی کم نشد روشو برگردوند و به اتاقی که اخر راهرو بود رفت  دربست منم  به تعبیت اقای بی اعصاب رفتم به سمت در اتاق و دستامو اوردم بالا و در زدم
_بفرمایید
درباز کردم اوو چه اتاق بزرگی سرمو چرخوندم نگاهی گذاری به اتاق کردم دیوار های با کاغذ دیواری طرح نوزاد و مادر کشیده شده بود و سرامیک که سفید بود با رگهای طلایی و نقره ای  یک میز چوبی سفید کنار اتاق بود و اقای بی اعصاب نشسته بود خوب داشتم میگفتم یه پنجره هم پشت   اقای بی اعصاب بود که همون اقای بی اعصاب گفت
_ بیا اینجا تا بهت قانونا رو بگم
رفتم جلوی  میز  گفت
_بشین
نشستم و اون بلند شد شروع کرد به گفتن قوانین
_اول اینکه حواس پرتی ممنوع دومن هروقت کارت داشتم  سه دقیقه فرصت داری که هرجایی هستی برسی
سومن لوس بازی واینکه خجالتو حیا اینا نداریم اینجا فقط بیمار زن نداریم و مرد هست پس اینکه سرباز بزنی از این کار نداریم واگرنه به سلامت چهارما قبل از من باید اینجا حضور داشته باشی پنجما وقت استراحت پنج دقیقه است   و با اون سه دقیقه که قرار برسی میشه  هشت دقیقه خیلی لطف کنم تو کارت خوب باشه ده دقیقه خوب سوالی هست
_بله درست

 

ایش ایش انگار اومدم مدرسه خوب شد گفتی تو دانشگاه مریض بودم بیام تو این رشته نمیدونستم اینارو تازه فهمیدم  بعدشم مگر سوپر من در عرض سه دقیقه خودمو  برسونم همونو بکو از جام تکون نخورم
_خوب اینا قوانین من باید احترام بذری خیلیا با اینکه میدونن بازم  سرباز میزنن خانم مهراد
همه رو شنید نمیدونم دیکه خجالت چرا بوسیدم گذاشتم کنار گفتم
_بله درسته خوب امروز باید چکار کنیم
_امروز به چند تا از خانما که نزدیک زایمان سر میزنیم
وبه سمت در رفت من هم بلند شدم و دوباره مثل جوجه ها پشتش قدم برمیداشتم  وارد اتاق شدیم که پنج تا مامان بودند  با لبخند سر هر تخت میرفتم و به حرفای اقای بی اعصاب که پرونده متصل به تخت برداشت و داشت میخوند گوش میکردم
_خوب خانم اکبری  فردا صبح وقت عمل دارین
مثل اینکه دیابت بارداری دارید.
******
وهمینطور خانم ها دیگه رو سر زدیم البته که من هم یواشکی میرفتم اسماشون میپرسیدم با زنگ زدن گوشیم تلفنم رو برداشتم و با دیدن اسم که عشقم سیو کردم با خوشحالی جواب دادم
_سلام عشقم چطوری
_سلام خوبم تو خوبی
همینطور که اقای بی اعصاب نگاه میکنم میکرد شیطنت من گل کرد
_عزیزم یادم رفت بگم من سرکارم امروز بلاخره کار پیدا کردم چرا عصبی عزیزم
_پانی مامان حالت خوب چی میزنی کسی کنارته  بعدش روز اولی کار ؟

 

_نه جونم حالم خوب خوبه  حالا چیشده به من زنگ زدی
_پانی چیزی خورد  به سرت شب میخایم بریم مهمونی
یکم دوباره عصبی شدم پوست دستم رو میکندم و نگاهی به اطرافم کردم خداروشکر اقای بی اعصاب نبود
_من نمیام شما برید برای خودم چیزی درست میکنم بگید کار داشت نیومد
_من که کاری ندارم بابات خودت میدونی من راضی نیستم
_من نمیام یه کلام به بابا خبر بده من خونه عمو نمیام حتی دوست ندارم صداش کنم عمو حوصله نگاه های کثیف اون پسرشو ندارم کاری نداری مامانم میخوام برم برات درمورد کارم تعریف میکنم بوس فعلا
وتلفن قطع کردم که پشت بند بابا زنگ زد
زود جواب دادم که ای کاش جواب نمیدادم
_سلام پانیا یعنی چی نمیام مارو دعوت کن بعد بگم خرس گنده نمیاد به چه علت
_بابا من سرکار نمیخام بیام چرا درکم نمیکنید شما با مامان و داداش برید به من چکار دارید؟
_همین که گفتم باید بیای
همین شد که حالت عصبی بهم دست داد و پوست دستم رو بیشتر میکندم که دستم خیس شد نگاهی انداختم به اینکه خونی کردم خندیدم همیشه همین بوده نمیدونم چرا اینقدر سنگ خانواده شو به سینه میزنه حتما باز چیزی برای اذیت کردن  من مامانم پیدا کردند از اشکی که از چشمام اومد سریع با انگشتم پاک کردم کمی خودمو باد زدم و نفسم رو بیرون میدادم حتی از اینکه هنوز عادت بدم که سر هرچیزی گریه میگیره از سرم نرفته سریع رفتم به سمت اتاق اقای بی اعصاب. . 

 

ویرایش شده توسط سارنیا
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 #پارت3

از اشکی که از چشمام اومد سریع با انگشتم پاک کردم کمی خودمو باد زدم و نفسم رو بیرون میدادم حتی از اینکه هنوز عادت بدم که سر هرچیزی گریه میگیره از سرم نرفته سریع رفتم به سمت اتاق اقای بی اعصاب

در زدم و با شنیدن بفرمایید وارد شدم دیگه حالم خوب نبود چهار صندلی روبروی میز بود و من دورترینش صندلی را از میز انتخاب کردم
_ببخشید اقای کیانمهر میشه امروز برم زودتر جایی باید برم
_بله میتونید برید ولی از فردا همچین خبرایی نیست زودتر باید خبر بدین الان نمیگیم ولی کلا مرخصی تو این کار نیست خودتون میدونید
_بله میدونم فقط همین امروز خودم راضیم سر کار باشم تا خونه
با شنیدن حرفم تعجب کرد چند دقیقه سکوت حاکم شد تو اتاق اما خودش به این سکوت خاتمه داد و با گفتن
_خسته نباشید خدانگهدار
مجبور شدم پاشم چه عذابی بود که حتی روز اولین کار بهم زهر شد
هوا یکم گرفته بود یکم پیاد روی بد نبود
روی حاشیه های خیابون راه میرفتم و ازاینکه امشب قرار چه اتفاقی بیوفته فکر میکردم رسیدم به یکی از واحدا و نشستم رو صندلی ها منتظر واحد شدم سوار واحدا شدم و به اولین صندلی که خالی بود خودمو رسوندم سریع نشستم وقتی رسیدم از واحد پیاده شدم و تا راه خونه که یه ده متر میخواست راه برم برای اولین خوشحال بودم دیر میرسم.
به خونه که رسیدم  دیگه غما مو گذاشتم وشت در مثل همیشه ماسک خوشحالی زدم انکار نه انکار که حالم بده درو باز کردم وقتی به مامانم رسیدم  سلام کردم و داداشم  اول سلام داد ولی بعدش میخواست مزه پرونی کنه دستم به نشانه تسلیم اوردم گفتم

_اصلا حوصله بحث ندارم

ولی کارشو ادامه داد

_اوه پانی حوصله نداره وای وای

با بدترین حالت درو بستم لباسای مورد نیاز مو برداشتم از اتاق اومدم بیرون وارد حموم شدم


******
بابا زنک در زدو با شنیدن صدای مهلا با خوشحالی گفت باز کن عمو
واقعا خوشحالی داشت از کوچکترین عضو خانواده تا بزرگترینش مایه عذاب بود
وارد خونه شدیم با لبخند سلام کردیم به زنعمو مهدیه سلام کردم نوبت به سامان افتاد سرمو تکون دادم به نشونه سلام
همه رو مبل نشستیم زنعمو مینا که چند سال سعی بر این داره که خودشیرینی کنه برای  خانواده سامان نگم بهتره زنعمو مهدیه برای پسر دومیش اولی سهیل بود که با دختر خالش ازدواج کرد دومی سینا بود که زن

اولش طلاق داد و همیشه ابراز پشیمانی داشت بر اینکه طلاق داده دوخواهرش داره که چنان خواهر شوهر بازی درمیارن که دختر مردم فراری میدن اولی نتونستن چون دختره خودشو زده به اون راه
سینا هم که هنوز با بابام رفیقن مثلا ولی همه اتیش از زیر گور خودش ببند میشه
سامان که دست شیطان از پشت بسته از ول کردی تو خیابون و دعوا های خیلی  شدید که چند نفر میریزن سر یه بدبختر از خودشون و دوست دختر بازی
کوچکتر که بودن یادمه همیشه نگاهش رو من بود چند سال که میرفتم حتما خیلی دوست داره بچه بودم ولی بعدها فهمیدم نگاهش جز هرز رفتن چیزی بیش نبود
خانواده بابام شامل دوتا داداش بزرگتر از خودش که بزرگتر شهراد و دومی شایان و بابای من شهریار
با حرف زنعمو مینا به خودم اومدم
_ کار پیدا کردی اخه بخاطر دانشگاهت کار نمیدن
من بدم نیومد یکم زهر بریزم مامانم میگفت همیشه زبون تیزی دارم برای همین نمیذاشت حرفی بزنم ساکت جمع همیشه من بودم  من گفتم
_اتفاقا زنعمو جون قبل از اینکه بیام اینجا سرکار بودم خیلی بود فقط امروز دیگه  خودشون گفتن که مرخصی بگیرم
یلحظه تو دلم بودم خندیدم خوب امروز  روز اول کاریم بود
_اوه مبارک عزیزم شیرینیش کو
_اخ راست میگید یادم رفت انشالله دفعه بعد
از اینکه این طور جوابشو دادم جا خورد با بی احترامی حرف نزدم ولی پسوند زنعمو جون بدتر از فوش بود دختراش برای عوض کردن
_وای پانیا اگر ببینی چه ادمایی میان میخوان کنکور قبول شن هیچی درس نمیخونه بعد ادعا داره قبول شن

_خوب انگیزه بده اونا به انگیزه احتیاج دارن البته هر انگیزه ای اول عملشون میخواد وقتی عمل کنن انگیزه میاد 

شاید هرکی فکر کنه من حساسم خیلی لوس ولی با همین حرفا بزرگ شدم ،میدونم که طرز حرف زدنشون چطور هستش

دیگه حوصله شنیدن حرفاشون نداشتم وارد تِلگرام شدم با خوندن پیامای  همتا لبخندی روی لبم اومد و شروع به خوندن پیاماش کردم و برای هر پیام ایش جواب میدادم و بادیدن is typing خوشحالیم دوبرابر شد

 از همتا که تو دنیا واقعا همتا نداره  بهترین خواهرم 

_سلام به دوست بیکارم

_سلام من کجا بیکارم امروز کار پیدا کردم و ایموجی که عینک دودی رو زده بود گذاشتم

_اوه مبارک شیرینی کی میدی 

_اخر هفته 

_وای همتا نمیدونی چه استادی گیرم کرده بی اعصاب  یه قانونای گذاشته الان نمیتونم کامل برات توضیح بدم ببینمت میگم

_باشه عیبی نداره منم مردم شلوغه امروز یکی اومد دندونش بکشه پسره گنده فوبیا امپول داشت و فقط براش استیکر خنده فرستادم

_اخه بگردم بهش شکلات میدادی ساکت بشه

_اتفاقا از شکلاتی که برای بچه ها خریدم یکی به اونم دادم فقط ابنبات تو دستاش خورد شد

_وای خدا نکشت همتا ببین من خونه عموم  نمیتونم درست حسابی باهات حرف بزنم برای اخر هفته باهم حرف میزنیم باشه وهردو  خداحافظی کردیم و صفحه پیام شما به علت تخطی از قوانین برای مدیریت ارسال شد!(N.a25) بستم 

گوشیم رو پام گذاشتم
و به دخترعموم که مجلس داشت گرم میکرد نگاه میکردم بعضی وقتا فکر میکنم چطور اینهمه حرف میاره کل مهمونی ساکت بودم هراز گاهی سری تکون میدادم خداروشکر به این موضوع گیری نمی دادن چون من از اول ساکت بودم  .

البته ساکت بودنم زیاد به نفعم نبوده شاید شاید بوده اخه وقتی بچه که بودم وارد جمعشون میشدم تا کمی باهاشون خو بگیرم

همشون ساکت میشدن  و حرفی نمیزدن و من که انکار تخته هام کم بود برمیگشتم کنار مامانم همونجا رو پاهاش گریه میکردم البته نه که بعد ماماناشون یا همون زنعمو هام بگن پانی راه بدین نه ساکت گریه میکردم اما چشمام قرمز بودن همیشه لوس نبودم یعنی دوست ندارم خودمو اینطور معرفی کنم حساس بودم و دوست داشتم همبازی میداشتم وقتی میرم خونشون یه جایی اون زمانا بخاطر اینکه زیاد میرفتم خونه همدیگه اما به مرور کم شد و دید باز دیدمون فقط عروسیای فامیلی بود و وقتی دوباره این دید بازید شروع شد که کاش این صله ارحام که رحمی تو این خانواده موج نمیزد بیشتر شبیه عذاب بود دوباره برنمیگشت همیشه وقتی به مامانم میگم میگه چون دیکه شما خیلی تنها شدیم انکار اونموقع تنها نبودیم البته که باز الان میتونم دیکه نرم تو جمع اونا ساکت بشینم به ریا کاری هاشون نگاه کنم
با شنیدن صدای زنعمو مهدیه که گفت شان اماده است همه به تکاپو کمک بلند شدیم و هرکی یه چیز میذاشت سر سفره وتنها سامان که واسه نشون دادن به حساب جنتلمن بودنش بلند شد تا کمک کنه اما زمین به اسمون بیاد اسمون به زمین نظرم به این خانواده برنمیگرده .؛ شام خورده شد و بعد از خوردن میوه همه بلند شدیم بریم خونه وقتی رسیدیم خونه اول بابا وارد شد بعد مامان  من و پرهام  سریع رفتم تو اتاق لباسمو جمع کردم گرفتم خوابیدم وقتی می خواستم بخابم با احساس اینکه دستشویی دارم لجم گرفت چرا همیشه وقتی گرم خواب میشم مثل خروس بی محل سر میرسه عصبانی از سر جام بلند شدم و در اتاق اروم باز کردم و رفتم ددستشویی که انتهای سالن بود

خوب راستش اینکه خونه ما یکی از عجایب هفت گانه است دو طبقه اما طبقه بالات حال و طبقه پایین اتاقا مامانم میگه اتاق پایین باشه خوبه چون شب میخوایم بخابیم ولی هوای بالا خیلی خوبه مثلا وقتی غذا درست میکنه به بیرون نگاه میکنه البته خودم با نظرش موافقم اتاق من که کوچکترین اتاقه و اتاق مامان و بابام بعد از اتاق امیر بود انکار اتاق من کمی نزدیکتر به در خونه داشت و بعد  پرهام و از اخر مامان و بابام و دقیقا روبروی در اتاق مامان بابام یه حموم بود کناریش دستشویی

بیشتر به مدرسه شبیه ( شوخی کردما مدیونید فکر کنید مدرسه است درست تو ذهنتون مجسم کنید واگرنه میام میزنمتون) خوب خوبه بگذریم

بریم دستشویی که ریخت یاد نوحه که بیشتر شبیه اهنگ مضحکه داره میریزه داره میریزه بدو بدو سمت دستشویی رفتم

بعد از اتمام عملیات وارد اتاقم شدم گرفتم تخت خوابیدم

 


*****

با صدای اژیر پلیس هراسون بیدار شدم چی شده وای خدا کی تیر خورده مامانم نه خدا نکنه نه دزد اومده چی برده وای خدا

که ندای درون با گفتن

_عزیزم ساکت میشی یا نه مثل ادم فکر کن ببین چی شده سریع از رو تخت که ایستاده بودم اومدم پایین ودر باز کردم دیدم کله سحر وقتی یکم کنکاش مردم فهمیدم کار پرهام و صدای گوشی من که رمز به این سختی داره تونسته باز کنه بازم  هشدار گوشی اینطور تغییر بده

امروز زودتر از دیروز رسیدم و خبری از اقای بی اعصاب نبود تصمیم گرفتم برم پیش نوزاد و از نزدیک ببینمشون که اسمم روز اولی از پزیرش صدا زدند
واوو نمردیم اسممو شنیدم رفتم به سمت پزیرشی که صدام زدند و
_بله کارم داشتید
_عه این کارت مشخصاتتون هست کد پشت سرش هست برای حضور غیاب لازمه
_اهان ممنون دستگاهش کجاست
_در ورودی
کارت که مشخصات نوشته شد گرفتم
تشکری کردم هرلحظه ای فکر میکرد میاد من نمیتونم نوزاد ببینم برای همین قدم هارو زودتر برمیداشت و به اتاق نوزاد رسیدم هیچکی تو اتاق نبود
در اروم باز کردم اروم اروم به همه نوزاد سلام میکردم
از هر رنگ پوست بگیر تا دختر پسر بودنشون خیلی زیبا مثل فرشته ها خوابیده بودند چقدر نازن خانم پرستاری وارد اتاق شد گفت
_شما اینجا چکار می کنید؟
_اومدم بچه ها رو ببینم خیلی دوست داشتم ببینمشون
پرستار به خیال اینکه من مامانم لباس پزشک پوشیدم گفت بلند شید برید از اینجا نمیشه اینجا باشی زودتر برید بیرون برای من مشکل پیش میاد
_خانم مشکلی براتون پیش نمیاد من خودم دکترم

 

ویرایش شده توسط سارنیا
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...