رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان شرینی خون بس | ملکه سرخ کاربر انجمن نودهشتیا


ملکه سرخ
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان:  شیرینی خون بس

نام نویسنده: ملکه سرخ

ژانر: عاشقانه_ارباب رعیتی_قدیمی

خلاصه:خاطرات تلخِ

قربانی شدن

روزی که از خشمشان

برایت حجله‌ای ساخته‌اند

"پا خونی"

آنگاه که تو بودی و رنج هایت

بدون فریاد رسی

اما رسم عشق چنین نیست

با اینکه یک خون بسم

اما دوست داشتم معلم املای تو بودم

و دوستت دارم را املا بگویم

و هی بپرسم تا کجا گفتم،تو بگویی؛

دوستت دارم:)

ویراستار: @ kosar_m

ناظر: @ MO-BIN

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

photo_2021-02-23_18-09-51_mwe1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

قبل از شروع رمان لطفا قوانین رمان نویسی نودهشتیا رو مطالعه کنید، لینک تاپیک:

https://forum.98ia2.ir/topic/6513-قوانین-تایپ-رمان-پیش-از-نوشتن-مطالعه-شود/?do=getNewComment

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱

( شیرینی خون بس)

نویسنده: ملکه سرخ

به نام خدا

یا رب خودت نگهدارم باش*

بهار سال ۱۳۴۰

با صدای گاو و گوسفند ها بیدار شدم

صدای ما ما گاو رو مخم میرفت

باز معلوم نیست این گاو بدبخت رو چقد دوشیدن که دردش گرفته

از جام بلند شدم و خمیازه بلندی کشیدم

آخیش چه خوب خوابیدم دیشب

رفتم پیش پنجره و در پنجره رو باز کردم

نسیم خنکی به صورتم میزد...بهترین نوازش دنیا بود

چشم به این منظره دوختم

چقد زیبا بود، هوای پاک و تمیز روستا، بوی نون محلی

از بهترین بو های دنیا بودن

همینطوری توی دنیای خودم غرق بودم که صدای مامان خانوووم بلند شد

مامان: آسو نمیخوای بلند شی؟! دختر لنگ ظهر ها

ای بابا ما کلا نباید یه روز خوش داشته باشیم

با صدای بلند گفتم: چشم مامان خانوم جان بیدارم الان میام

زیر لب شروع کردم غر غر کردن

همینطوری که غر غر میکردم کش مو رو برداشتم و موهامو تند تند بافتم

یه نیم نگاهی به خودم کردم توی آینه تا ببینم عین میت شدم یا نه!

صورت زیبا و گیرایی داشتم

چشمای مشکی و صورت کشیده، ابرو های نیمه پیوندی

دماغ کوچیک و لب های قلوه ای

همچنان در حال دید زدن خودم بودم که صدای داد مامان خانووم باز بلند شد

مامان: آسو کجایی دختر؟! این همه صدات میکنم چرا نمیای

ای بابا ای زیر لب گفتم و با داد گفتم: اومدم

لباسمو مرتب کردم و به روسری انداختم روی سرم

از اتاق کوچیک و نقلی ام زدم بیرون

با صدای بلند سلام کردم

مامان و بابا و رستم روی زمین مشغول صبحونه خوردن بودن

بابام طبق معمول داشت چایی شو سر میکشید

داداش رستمم با سر جواب سلاممو داد

مامان شروع کرد غرغر کردن: این همه صدات کردم کجا بودی؟!

با تعجب گفتم: به نظرت کجا بودم؟! تو اتاق دیگه

مامان چشم غره ای بهم رفت و گفت: خب حالا بیا بشین صبحونتو بخور چایی برات ریختم سرد شد

_ ای به چشم

رفتم و نشستم کنار داداش رستمم و مامانم

دست بردم سمت نون تازه و روش کرده و مربا گذاشتم و شروع کردم به خوردن

همینطوری مشغول خوردن بودم که بابا از جاش بلند شد

بابا: من میرم سر زمین ،‌رستم توهم صبحونتو خوردی سریع بیا نری یللی تللی

رستم با حرص نگاهی به بابا کرد و باشه ای زیر لب گفت

یهو یاد کلاس خیاطی افتادم!!

باید برای این ماه که رفتم پول میدادم و الان یه ماهه عقب افتاده بود

بلند شدم و رفتم پیش بابا

_بابا من پول میخوام برای این ماهم برای شهریه خیاطی

بابا پوزخندی زد بهم و گفت: پول میخوای؟! ندارم

همینطوری با دهن باز به بابا زل زده بودم اخه یعنی چی؟!بازم شروع شد؟! بابا دفعه اولش نبود

هر وقت ازش پول میخواستم میپیچوند

پول پرستی عجب درد بدیه هاا

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱

( شیرینی خون بس)

نویسنده: ملکه سرخ

به نام خدا

یا رب خودت نگهدارم باش*

بهار سال ۱۳۴۰

با صدای گاو و گوسفند ها بیدار شدم

صدای ما ما گاو رو مخم میرفت

باز معلوم نیست این گاو بدبخت رو چقد دوشیدن که دردش گرفته

از جام بلند شدم و خمیازه بلندی کشیدم

آخیش چه خوب خوابیدم دیشب

رفتم پیش پنجره و در پنجره رو باز کردم

نسیم خنکی به صورتم میزد...بهترین نوازش دنیا بود

چشم به این منظره دوختم

چقد زیبا بود، هوای پاک و تمیز روستا، بوی نون محلی

از بهترین بو های دنیا بودن

همینطوری توی دنیای خودم غرق بودم که صدای مامان خانوووم بلند شد

مامان: آسو نمیخوای بلند شی؟! دختر لنگ ظهر ها

ای بابا ما کلا نباید یه روز خوش داشته باشیم

با صدای بلند گفتم: چشم مامان خانوم جان بیدارم الان میام

زیر لب شروع کردم غر غر کردن

همینطوری که غر غر میکردم کش مو رو برداشتم و موهامو تند تند بافتم

یه نیم نگاهی به خودم کردم توی آینه تا ببینم عین میت شدم یا نه!

صورت زیبا و گیرایی داشتم

چشمای مشکی و صورت کشیده، ابرو های نیمه پیوندی

دماغ کوچیک و لب های قلوه ای

همچنان در حال دید زدن خودم بودم که صدای داد مامان خانووم باز بلند شد

مامان: آسو کجایی دختر؟! این همه صدات میکنم چرا نمیای

ای بابا ای زیر لب گفتم و با داد گفتم: اومدم

لباسمو مرتب کردم و به روسری انداختم روی سرم

از اتاق کوچیک و نقلی ام زدم بیرون

با صدای بلند سلام کردم

مامان و بابا و رستم روی زمین مشغول صبحونه خوردن بودن

بابام طبق معمول داشت چایی شو سر میکشید

داداش رستمم با سر جواب سلاممو داد

مامان شروع کرد غرغر کردن: این همه صدات کردم کجا بودی؟!

با تعجب گفتم: به نظرت کجا بودم؟! تو اتاق دیگه

مامان چشم غره ای بهم رفت و گفت: خب حالا بیا بشین صبحونتو بخور چایی برات ریختم سرد شد

_ ای به چشم

رفتم و نشستم کنار داداش رستمم و مامانم

دست بردم سمت نون تازه و روش کرده و مربا گذاشتم و شروع کردم به خوردن

همینطوری مشغول خوردن بودم که بابا از جاش بلند شد

بابا: من میرم سر زمین ،‌رستم توهم صبحونتو خوردی سریع بیا نری یللی تللی

رستم با حرص نگاهی به بابا کرد و باشه ای زیر لب گفت

یهو یاد کلاس خیاطی افتادم!!

باید برای این ماه که رفتم پول میدادم و الان یه ماهه عقب افتاده بود

بلند شدم و رفتم پیش بابا

_بابا من پول میخوام برای این ماهم برای شهریه خیاطی

بابا پوزخندی زد بهم و گفت: پول میخوای؟! ندارم

همینطوری با دهن باز به بابا زل زده بودم اخه یعنی چی؟!بازم شروع شد؟! بابا دفعه اولش نبود

هر وقت ازش پول میخواستم میپیچوند

پول پرستی عجب درد بدیه هاا

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱

( شیرینی خون بس)

نویسنده: ملکه سرخ

به نام خدا

یا رب خودت نگهدارم باش*

بهار سال ۱۳۴۰

با صدای گاو و گوسفند ها بیدار شدم

صدای ما ما گاو رو مخم میرفت

باز معلوم نیست این گاو بدبخت رو چقد دوشیدن که دردش گرفته

از جام بلند شدم و خمیازه بلندی کشیدم

آخیش چه خوب خوابیدم دیشب

رفتم پیش پنجره و در پنجره رو باز کردم

نسیم خنکی به صورتم میزد...بهترین نوازش دنیا بود

چشم به این منظره دوختم

چقد زیبا بود، هوای پاک و تمیز روستا، بوی نون محلی

از بهترین بو های دنیا بودن

همینطوری توی دنیای خودم غرق بودم که صدای مامان خانوووم بلند شد

مامان: آسو نمیخوای بلند شی؟! دختر لنگ ظهر ها

ای بابا ما کلا نباید یه روز خوش داشته باشیم

با صدای بلند گفتم: چشم مامان خانوم جان بیدارم الان میام

زیر لب شروع کردم غر غر کردن

همینطوری که غر غر میکردم کش مو رو برداشتم و موهامو تند تند بافتم

یه نیم نگاهی به خودم کردم توی آینه تا ببینم عین میت شدم یا نه!

صورت زیبا و گیرایی داشتم

چشمای مشکی و صورت کشیده، ابرو های نیمه پیوندی

دماغ کوچیک و لب های قلوه ای

همچنان در حال دید زدن خودم بودم که صدای داد مامان خانووم باز بلند شد

مامان: آسو کجایی دختر؟! این همه صدات میکنم چرا نمیای

ای بابا ای زیر لب گفتم و با داد گفتم: اومدم

لباسمو مرتب کردم و به روسری انداختم روی سرم

از اتاق کوچیک و نقلی ام زدم بیرون

با صدای بلند سلام کردم

مامان و بابا و رستم روی زمین مشغول صبحونه خوردن بودن

بابام طبق معمول داشت چایی شو سر میکشید

داداش رستمم با سر جواب سلاممو داد

مامان شروع کرد غرغر کردن: این همه صدات کردم کجا بودی؟!

با تعجب گفتم: به نظرت کجا بودم؟! تو اتاق دیگه

مامان چشم غره ای بهم رفت و گفت: خب حالا بیا بشین صبحونتو بخور چایی برات ریختم سرد شد

_ ای به چشم

رفتم و نشستم کنار داداش رستمم و مامانم

دست بردم سمت نون تازه و روش کرده و مربا گذاشتم و شروع کردم به خوردن

همینطوری مشغول خوردن بودم که بابا از جاش بلند شد

بابا: من میرم سر زمین ،‌رستم توهم صبحونتو خوردی سریع بیا نری یللی تللی

رستم با حرص نگاهی به بابا کرد و باشه ای زیر لب گفت

یهو یاد کلاس خیاطی افتادم!!

باید برای این ماه که رفتم پول میدادم و الان یه ماهه عقب افتاده بود

بلند شدم و رفتم پیش بابا

_بابا من پول میخوام برای این ماهم برای شهریه خیاطی

بابا پوزخندی زد بهم و گفت: پول میخوای؟! ندارم

همینطوری با دهن باز به بابا زل زده بودم اخه یعنی چی؟!بازم شروع شد؟! بابا دفعه اولش نبود

هر وقت ازش پول میخواستم میپیچوند

پول پرستی عجب درد بدیه هاا

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۲

آخه یه مرد چقدر میتونه پول دوست باشه؟!

همیشه خدا توی خونه ما جنگ سر پول دوستی بابام بود

دیگه حرفی برای گفتن نداشتم چون غرورم اجازه نمیداد التماس کنم

آرومی برگشتم و نشستم سر سفره

رستم از شدت عصبانیت نفس های عمیق و پر صدایی میکشید

رستم به شدت از این اخلاق بابا بدش میومد

مگه ما خانوادش نیستیم ؟!

آخه به آدم تا چه حد می‌تونست پول دوست باشه

خدایا حالا چیکار کنم برای شهره خیاطی ؟!

رستم همینطور که با خشم به بابا زل زده بود گفت : کسی از تو شهریه نخواست خودم هستم نوکریشو میکنم لازم نکرده پولتو هدر بدی

بابا در جواب این حرف رستم فقط پوزخند زد و با همون پوزخند روی لبش خونه رو ترک کرد

با قدردانی به رستم نگاه میکردم و رستم هم با محبت جواب نگاهمو میداد

دیگه اثری از اون خشم توی چشماش نبود

رستم دستامو گرفت و همینطوری که به چشمام نگاه میکرد گفت: رستم فدات شه ابجی خوشگله هر وقت پولی چیزی خواستی در خدمتت هستم لازم نیست به بابا چیزی بگی اگه بگی و بهت پول بده یه عمر منت میخواد سرت بزاره هرچی میخوای فقط لب تر کن

پریدم بغل رستم و یه ماااچ آب دار ازش کردم

_خیلی دوست دارم داداشی

رستم هم زیر لب گفت: قربونت برم آبجی جونم

ازش جدا شدم و مشغول جمع کردن سفره شدم

طبق معمول حال مامانم خوب نبود، هر وقت بحثی چیزی درباره پول میشد حالش خراب میشد

هعی مطمئنم یه روز این پول بلای جون هممون میشه!

رستم قبل از اینکه بره سر زمین پول شهریه رو روی طاقچه گذاشت و خداحافظی کرد

منم دیگه باید یواش یواش آماده میشدم برای کلاس خیاطی

با صدای بلندی گفتم : مامان من دارن میرم کلاس خیاطی کاری نداری؟!

مامان در جوابم گفت: نه عزیزم برو خدا پشت و پناهت

رفتم سمت اتاقم که اماده بشم

یه روسری سیاه با گل های آبی قشنگ رو برداشتم و سر کردم

لباسم هم مناسب بود رفتم جلوی آیینه کوچیکم و خودم رو نگاه کردم

تمیز و مرتب مثل همیشه!

رفتم سمت چادر مشکی و سر کردم

قدم برداشتم به سمت طاقچه و مقدار پولی که رستم برای شهریم گذاشته بود رو برداشتم و توی کیف نمدی صورتی کوچیکم گذاشتم

با بسم الله از خونه زدم بیرون

از اینجا تا خونه اکرم خانم (معلم خیاطیم) راه زیادی نبود همیشه پای پیاده میرفتم و زود می‌رسیدم

از جلوی عمارت محمد علی خان بزرگ (خان روستامون) که یه هفته ای میشد فوت کرده بود گذشتم

هنوزم که هنوزه غوغایی توی عمارت برپا بود که دیدنی بود!

محمد علی خان ، خان بزرگ روستای ما بود...

خیلی مرد بزرگ و شریفی بود...هزار تا کارگر رو نون میداد

اما بخاطر بیماری که داشت مرگ امونش نداد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۳

بعد از اون سه روز بعدش پسر بزرگش کیارش خان به جای پدرش شروع به کار کرد

الان تمام روستا زیر نظر اون اداره میشد

ما یه روستا در کردستان بودیم

با زبون شیرین کردی صحبت میکردیم

اما به دلیل زمین های پدرم به شمال اومدیم و اینجا ساکن شدیم

همینطوری که مثل عقب مونده ها زل زده بودم به عمارت و تو فکر خیال خودم غرق بودم متوجه یکی شدم که تکیه داده بود به دیوار

یکمی خوف برم داشت، اب دهنمو به زور قورت دادم و برگشتم سمت اون کسی که اونجا وایساده

با دیدن آرش ( برادر کیارش خان) ابرو هام از تعجب پرید بالا

اخرین بار چند روز پیش دیده بودمش ولی اینطوری مثل بز نگاهم نمیکرد

با اون چشمای سبزش و لبخند روی لبش به من خیره شده بود

بدنم مور مور شد، خوشم اصلا از طرز نگاه کردنش نیومد

فقط خواستم از اون مکان زودتر دور شم.

سرم رو انداختم پایین و مثل جوجه اردک از اون جا دور شدم

دلیل این نگاهش چی بود؟!

یعنی خیلی مثل عقب مونده ها داشتم به عمارت نگاه میکردم که بدبخت به عقلم شک کرد؟!

نکنه با خودش بگه این دختر دیوونه‌هه چرا اینطوری زل زده به عمارت؟!

وای خاک تو سرت آسو این چه غلطی بود کردی؟!

الان فکر میکنه عمارت ندیده‌ام

انقدر خود خوری کردم که نفهمیدم کی رسیدم به خونه اکرم خانوم اینا!!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۴

هراسون در زدم و نفس نفس میزدم

استرس خاصی داشتم ، دلیل این استرس هم خودم نمیدوستم 

_کیه؟!

_منم اکرم خانوم

همینطوری که به اطراف نگاه میکردم در خونه با صدای تقه ای باز شد

_سلام به روی ماهت دخترم خوش اومدی

با لبخند گفتم: ممنون اکرم خانم ببخشید اگه دیر رسیدم

_نه دخترم به موقع رسیدی بفرما تو گلم

اکرم خانم از سمت در کنار رفت و وارد خونه شدیم

یه حیاط نسبتا بزرگ بود که یه حوض شبیه یه گل وسط حیاط بود

صدای خنده نوه های اکرم خانم فضا رو پر کرده بود

عروس های اکرم خانم یکی یکی بهم سلام کردن و منم اروم جوابشون رو دادم

ساخت خونه اکرم خانم اینا تقریبا بزرگ بود

چون معمولا کسایی که پسر داشتن باید دست زن و بچشون رو میگرفتن و در خونه پدر پسر زندگی میکردن

اکرم خانم راهنماییم کرد به سمت کارگاهش

اکرم خانم به جز من شاگرد های دیگه ای هم داشت

بیشتر ها هم سن و سال خودم بودن چون معمولا مثل من مدرسه نمیرفتن

من ۱۷ سالم بود و فقط یه خوندن و نوشتنی بلد بودم

هر کتابی که جلوی دستم میومد میخوندم که بلکه یکمی سوادم بیشتر شه

ما دختران نسل های قبل بودیم، حق تحصیل نداشتیم

باید تو خونه میموندیم که بهمون میگفتن نجیب ، بلکه ایا خواستگار برامون میومد یا نه

بدیش هم اینجا بود که اون خواستگار رو تو انتخاب نمیکردی! خانواده انتخاب میکرد

_آسو جان چادرت رو درار و راحت باش

چشمی زیر لب گفتم و چادرم رو دراوردم

اکرم خانم پارچه ها و قیچی هارو جلوی دست هممون گذاشت

_خب خانومای عزیز، برای طرح لباس بچه....

و شروع کرد توضیح دادن

درسته ارزو داشتم درس بخونم و به جایی برسم اما دوست داشتم برای خودم به تولیدی لباس داشته باشم

من عاشق طراحی لباس و خیاطی بودم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۵

بعد از کلی توضیح دادن و انجام دادن عملی روی پارچه بالاخره کلاس تموم شد

به قیافه های گرفته و خسته بقیه بچه ها نگاه میکردم

تنها کسی که خسته نشده بود من بودم!

هرچقدر هم توضیح میداد درباره لباس ها و دوخت ها برای من شیرین تر از هر چیزی بود

تو کلاس فقط با یکی از بچه ها دوست بودم اونم اسمش فاطمه بود

چون ما حق نداشتیم باهم بیرون بریم همش تو خونه بودیم فقط تو کلاس همو میدیدیم

دختر خوب و مهربونی بود ، تقریبا میشه گفت باهاش صمیمی بودم

_خوبی فاطمه؟! چخبرا؟

فاطمه با چشم های قهوه ایش نگاهی بهم انداخت و با لبخند جوابمو داد: سلامتیت شما چخبر؟! شاهزاده سوار بر اسبتون نیومده؟!

با خنده تنه ای به فاطمه زدم

_کی خواست شوهر کنه حالا؟! تنهایی رو عشق است

_عاا توهم گفتی و منم باور کردم بگو کیه کلک؟

با دهن باز بهش خیره شدم

_فاطمه نکنه فکر کردی خبریه؟!

_مگه نیست؟!

_معلومه که نهههه

فاطمه قیافه ناراحتی به خودش گرفت و گفت: هعی حیف شد من دلم عروسی میخواد

مسخره ای زیر لب بهش گفتم و شروع کردم پوشیدن لباس هام

فاطمه هم چادرش رو کرد رو سرش و اماده شدیم برای رفتن

با اکرم خانوم خداحافظی کردیم و از خونش زدیم بیرون

فاطمه اخیشی زیر لب گفت که باعث شد خندم بگیره

انگار از زندان ازاد شده بود

همینطوری به کوچه ای که جلومون بود نگاه میکردم که متوجه کسی پشت دیوار شدم

_فاطمه

_هوم

_توهم اونو دیدی؟!

_چیو؟!

_یکی پشت دیوار بود

با دست به پشت دیوار اشاره کردم ولی مثل اینکه قایم شده بود چون اثری ازش نبود

_آسو خل شدی؟! کسی که اونجا نیست

_ولی من مطمئنم یکی بود

_حالا که نیست اگرم بوده فرار کرده به نظرت کی بوده؟!

شونه ای بالا انداختم و نمیدونمی زیر لب گفتم

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۶

حس بدی پیدا کرده بودم

دیگه حتی میترسیدم تنها بیام بیرون

من مطمئنم یکی داشته جاسوسی می‌کرده

ولی اخه کی بوده؟!

سرمو تکون دادم که افکارم رو پس بزنم

با فاطمه تا سر کوچه رفتیم و از هم خداحافظی کردیم و جدا شدیم

سرمو انداخته بودم پایین و برای خودم شعر میخوندم

نزدیکی خونه بودم که دیدم یکی تکیه داده به دیوار رو به روی خونمون

یعنی کی می‌دونه باشه؟!

هر قدمی که بر می داشتم یه رخ از مرده پیدا میشد

بالاخره رسیدم در خونه که وقتی برگشتم با آرش چشم تو چشم شدم

این اینجا چیکار میکرد؟

اصلا خونه مارو از کجا بلد بود؟

با نگاهش داشت منو قورت میداد

با دست های لرزون سمت دستگیره در خونه رفتم چند بار تکون دادم

بعد از دقایقی هیکل درشت رستم جلوی در ظاهر شد

رستم از جلوی در کنار رفت

_به به اجی کوچیکه خوش اومدی کلاس خوب بود

داخل شدم و رو به داداش رستمم گفتم

_اره داداش عالی بود

رستم بدون اینکه توجه به ارشی که رو به روی دیوارمون باشه در خونه رو بست

در کل حس خوبی به آرش نداشتم و دوست داشتم به یکی این قضیه رو بگم

اما خب نمیشد

ممکنه به رستم بگم و اونم رگ غیرتش باد کنه و بره یه قشقرقی به پا بشه

رفتم داخل خونه و به همه سلام دادم به اتاقم پناه بردم

لباس هامو عوض کردمو تصمیم گرفتم یکمی اتاقم رو مرتب کنم

من خیلی دیر به دیر اتاقمو تمیز میکردم و الانم مثل اینکه میخواد ارزونی بیاد

روسریمو مدل کارگری بالای سرم بستم و استین هامو بالا زدم

الهی به امید تو

_ای ننه از شونو کول افتادم صد رحمت به سگ دونی

همینطوری غر میزدم و اتاق رو تمیز میکردم

اره آسووو خانوووم

وقتی همش میخوری و میخوابی و اتاقت رو تمیز نمیکنی همینه مزدت

بالاخره بعد از سگ دو زدن بالاخره این اتاق کوفتی تموم شد

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۷

 

همینطوری داشتم نفس نفس میزدم که مامان با یه سینی شربت وارد اتاق شد

_بیا بخور مادر جون بگیری

با قدر دانی نگاهی کردم و یه لیوان شربت آبلیمو برداشتم

خنکی شربت حالمو جا میاورد

بعد از خوردن شربت رفتم بیرون از اتاق

رستم دستش رو زیر سرش گذاشته بود تو همون حالت به خواب رفته بود

اما خبری از بابا نبود

بیخیال شدم و رفتم سمت مطبخ

بوی خورشت قیمه‌ای که مامانم بار گذاشته بود هوش از سرم برده بود

نمیتونستم ناخنک بزنم چون مطمئن بودم مامانم از راه میرسه و الفاتحه

تصمیم گرفتم لیوان و ظرف هارو ببرم لب حوض و بشورم

ما یه حوض کوچیک تو حیاطمون داشتیم که ظرف هارو توی اون میشستیم

بعد از تموم شدن ظرف ها اونا رو به سمت مطبخ بردم و گذشتم توی جا ظرفی تا خشک بشن

یواش یواش سر و کله بابا هم پیدا شد و دور هم جمع شدیم و ناهار خوشمزه ای که مامان درست کرده بود رو خوردیم

بعد از ناهار ظرف هارو جمع کردم و شستم

خسته و کوفته به سمت اتاقم رفتم و دراز کشیدم روی بالش 

به سقف زل زده بودم و با خودم اتفاق های امروز رو مرور میکردم

در کل روز خوبی بود اما اگه دو چیز رو نادیده میگرفتم

یکی اون آرش با اون کار هاش

و یکی جر و بحث بابا و رستم سر پول

خدایا این خوشبختی رو مدیون توام

همیشه فکر میکردم زندگی من همینطور کوچیک و پر از خوشی های زیباست

اما.... نمیدونستم که این روزگار چه خوابی برام دیده

انقدر فکر و خیال کردم که نفهمیدم کی بخواب رفتم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۸

نور خورشید مستقیم به چشمم برخورد می‌کرد

سعی کردم مانع تابشش بشم اما موفق نشدم

خمیازه بلندی کشیدم و بلند شدم

اوفیییش چه خواب خوبی بود

من همیشه عاشق خواب بعد از ظهر بودم

رفتم تو حیاط لب حوض تا دست و صورتمو بشورم

اب خنکی به دست و صورتم زدم...حالم بهتر شد

خواستم بیام داخل که صدای مامان مانع شد

_آسو کجایی دختر؟

بلند گفتم: بله مامان تو حیاطم

مامان وارد حیاط شد و بهم اشاره کرد نزدیکش شم

رفتم سمت مامانو گفتم: جانم مامان

_ببین اسو یکمی خرید باید بکنی اما....

معلوم بود چی میخواد بگه

خساست بابا

بیشتر اوقات حتی برای نیاز روزانمون به زور بهمون پول میده

یادمه وقتی بچه تر بودم مامان از بابا پول میخواست برای خرید بابا در جواب حرفش میگفت

_میخواستین کمتر بخورید من پول اضافه ندارم

با یاد گذشته آهی از ته دل کشیدم

_میدونم مامان فقط بگو چی نیاز داریم؟!

مامان یه کاغذ بهم داد که توش لیست چیزایی که نیاز داشتیم نوشته شده بود

مامان با نگرانی نگاهی بهم کرد و گفت: عزیز مامان حواست باشه من سر باباتو گرم میکنم توهم زودی کارتو انجام بده و بیا

_باشه مامان خیالت راحت

کار درستی نبود اما مجبور به انجامش بودیم

بابا همیشه بیشتر پول هاشو داخل یه صندوقچه کوچیک قفل دار نگه میداشت که ما به زور و بدبختی تونستیم مثل کلیدشو درست کنیم

برای خرج و مخارج خونه مجبور بودیم یواشکی بریم سر وقت صندوقچش و ازش پول برداریم

یه سری کاغذم گذاشته بودم زیر پول ها که شک نکنه ازش کم میشه

رفتم سمت اتاقم و سمت بقچه لباس زیرام رفتم

کلید رو مجبور بودم اونجا قاییم کنم

کلیدو و برداشتم وارد سالن شدم

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۹

 

وارد سالن شدم

مامان در حال حرف زدن با بابا بود

اما اگه میدید دارم به سمت اتاقش میرفتم چی میشد؟!

مامان نیم نگاهی بهم کرد و فهمید که میخوام برم سمت اتاقشون

دوباره شروع کرد به ادامه دادن بحثشون

تند تند قدم برداشتم سمت اتاقشون و وارد اتاق شدم

یه اتاق تقریبا بزرگ

که ایینه و شمعدون مامان روی تاقچه بود

صندوقچه بزرگی توی اتاق بود ، رفتم سمت اون صندوقچه و بازش کردم

این صندوقچه برای لباس های مامانم بود ، لباس هاشو داخل اون میزاشت

لباس هاشو تند تند در میاوردم که دستم برخورد کرد به یه چیزی

دستمو بردم سمتش و لمسش کردم و بعله!

صندوقچه پدر گرامیه

درش آوردم و فوتی کردم که گرد و خاکش پاک شه

یه صندوقچه تقریبا بزرگ چوبی بود

صندوقچه رو با کلید باز کردم و مقداری پول برداشتم

صندوقچه رو قفل کردم و گذاشتم سر جاش

کل لباس هارو دوباره گذاشتم سر جاشون

پول رو قایم کردن و عادی از اتاق زدم بیرون و رفتم سمت اتاقم

خدا رو شکر بابا به چیزی شک نکرد

ایینه رو اوردم و خودم رو داخل نگاه کردم

سر و وضعم رو مرتب کردم و چادرم رو انداختم روی سرم

از اتاقم رفتم بیرون و وارد سالن شدم

رو به مامان و بابا گفتم

_من میرم بیرون یکمی کار دارم میام

بابا گفت: کجا؟!

_گفتم که کار دارم میخوام برم خرید.,

یه تای ابروی بابا بالا رفت

احتمالا با خودش گفته این پولش کجا بود!

_مشکلی دارین نرم!؟

_برو چیکارت دارم

با لب و لوچه اویزون خونه رو ترک کردم 

قدم بر میداشتم سمت میوه فروشی عمو حمید

همگی عمو حمید صداش میکردن ، ماهم میگفتیم عمو حمید

بعد از خرید یه کیلو سیب و پرتقال و خیار رفتم سمت بقالی

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۰

جلوی در بقالی بودم و به کسایی که اومده بودن خرید نگاه میکردم

لیست کوچیک رو دراوردم و نگاهی بهش کردم

تخم مرغ ، ماست ، رب

رفتم داخل و خرید هارو انجام دادم

خرید ها سنگین بود و اذیتم میکرد

مجبور شدم از راه دیگه ای که نزدیک تر بود به خونه برم

یه کوچه خیلی خلوت و بود خبری از هیچکس نبود

یکمی ترسناک بود

اخه حتی یه گربه هم داخل کوچه نبود

اب دهنمو قورت دادم و به راهم ادامه دادم

صدای قدم های یکی به گوشم خورد

بیشتر احساس ترس کردم

نکنه دزدی چیزی باشه؟!

سرم رو اوردم بالا و با دیدن ارش جیغی کشیدم و خرید ها از دستم رها شد

صدای چغ چغ شکستن تخم مرغ ها به گوشم خورد

از شدت ترس به نفس نفس افتادم

این اینجا چیکار میکرد

چی از جونم میخواد

ارش اروم اروم سمتم اومد و زل زد داخل چشمام

خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین

ارش گفت: اگه وسایلات سنگینه بده من برات بیارم

چرا انقد این بی حیا بود؟!

چکاره‌یه منه؟!

شوهرمه؟ داداشمه؟ بابامه؟

چقد یه ادم می‌تونه نفهم باشه

بدون اینکه جوابی بهش بدم مشغول جمع کردن وسایلم شدم و توجه ای به حرفش نکردم

خرید هارو که از روی زمین جمع کردم خواستم بلند

شم که دستی روی شونه ام گذاشته شد

خودم رو کشیدم کنار که مانع این کارش بشم

چقدر یه ادم می‌تونه بیشعور باشه

با خشم گفتم

_رعایت کن حد و حدود خودتو

آرش نگاهی بهم کرد که از چشماش میشد حرف دلشو خوند

چشماش برق میزدن

_آسو خانم تویی؟! میدونی چقد پیگیرتم؟ دلمو بدجور بردی اسو خانم

چشمام از حدقه داشت بیرون میزد

این داشت چی میگفت؟! منظورش چیه؟

من لال شده بودم و هیچی نمیتونستم بگم

_آسو خانم من بدون شما میمیرم ، حس میکنم شما هم متوجه شده بودین یکی همش دنبالتونه

اون من بودم ، بخدا خوشبختت میکنم تو فقط لب تر کن

دیگه نمیتونستم این حرفاش رو تحمل کنم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...