رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان آواره‌ ویرانی| Qazal کاربر انجمن نودهشتیا


Qazal
 اشتراک گذاری

پیام توسط زهرارمضانی افزوده شد,

سطح قلم: A

ارسال های توصیه شده

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B6%DB%

به نام خالق هستی

نام رمان آواره‌ی ویرانی

نویسنده: غزل محمدی

زمان پارت‌گذاری:  روزانه

شروع:  18 اردیبهشت  1401 ساعت 20:07

هدف: علاقه به نوشتن و خالی کردن ذهن

سخن نویسنده: شخصیت‌ها و برخی از مکان‌ها  و  اتفاقات زاده‌ی ذهن نویسنده هستند و وجود خارجی ندارند.

ژانر عاشقانه، تراژدی، معمایی، جنایی

خلاصه در پیچ و خم اتفاقات در حوادث تلخ و خوش روزگار، لابه لای دروغ‌ها و نیرنگ‌های چند ساله سرنوشت دستش را رو می‌کند. زندگی‌شان را به باتلاق تباهی می‌کشاند تنها یک تار مو تا جدایی فاصله دارند. گریختن تنها راه چاره برای بقای زندگی و وصال دوباره است یک هجرت به آرزوی بازگشت، یک سوظن و یک حادثه‌ی تلخ ملکا را می‌کشاند در مرداب اشتباهات، سوء تفاهم‌ها، و تنهایی‌های بی پایان. حال پس از گذشت مدت‌ها ردپایی از برگشت در میان گذاشته می‌شود. به راستی چه می‌شود؟ این یک بازگشت است یا ورود فرد دیگری که روی زندگی‌اش سایه می‌اندازد؟  یا شاید هم لغزش پای او تقدیر را جور دیگری برای ملکا رقم می‌زند؟

مقدمه:

با سادگی تمام بیصدا شکستیم

چه زخمهایی که از عزیزان خوردیم

اشکها را پشت لبخندی مخفی میکنیم

که خیلی درد میکند و هیچکس نمیفهمد

ما را درد همین نفهمیدن میکشد نه زخم‌ها !

 #احمد‌_شاملو

صفحه‌ی نقد:

https://forum.98ia2.ir/topic/8518-معرفی-و-نقد-رمان-آواره‌ی-ویرانی-qazal-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

ویراستار: ( این رمان به ویراستار احتیاج ندارد).

ناظر: @ MO-BIN

ویرایش شده توسط Qazal

 

نویسنده رمان‌های: به یادت بیاور، ماندن یا رفتن، سرپناهی دیگر، پشیمان می‌شوی، آواره ویرانی

 

در حال تایپ رمان آواره‌ی ویرانی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 67
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

photo_2021-02-23_18-09-51_mwe1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

قبل از شروع رمان لطفا قوانین رمان نویسی نودهشتیا رو مطالعه کنید، لینک تاپیک:

https://forum.98ia2.ir/topic/6513-قوانین-تایپ-رمان-پیش-از-نوشتن-مطالعه-شود/?do=getNewComment

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

دستان سردش را بر روی محافظ ایوان بزرگ خانه‌اش که نیم وجبی برف بر روی آن نشسته بود نهاده بود، بی توجه به سرمای استخوان سوزی که در جزء به جزء دستانش نفوذ کرده بود دست پس نکشیده و به تصویر روبه رو، جنگل‌های سر سبزی که گرد برف نشسته بود چشم دوخت؛  از نظر او که مبحوس شده بود. این منظره همانند محوطه‌ی زندانی بود به چشم زندانی! با صدای بلند و فریاد مانند دختری که کلافه از سُری و برف‌های روی هم تلنبار شده چند باری را سکندری زمین خورده بود. سرش به سمت حیاط چرخانده شد، دختر به سختی در میان برف‌هایی که ارتفاعش به نیم متر می‌رسید درحال گام برداشتن بود.  بسته‌ی سیگار را از روی میز برداشت. درون جیب بافت مشکی رنگ نازک‌اش فرو برد. هرچند لباس‌هایش بوی او را از دور داد می‌زد. روی صندلی نشسته و دست به سینه بر پشتی صندلی تکیه داد. پس از چندثانیه صدای نفس‌های بلند و عمیق او را شنید. سر برگرداند و نگاهش کرد. از لباس‌های پوشیده شده بر تن او لبخند محوی کنج لبش نشست. بیشتر انگار به قطب شمال رفته بود. ارغوان دست بر کلاهش کشید و کمی آن را عقب داد تا تصویر واضح شود. ملکا عجیب دلتنگ این دختر حراف بود و ارغوان این مدت پر بود از حرف‌های ناگفته‌ی روی هم تلنبار شده و چه فرصتی از این بهتر با غر زدن مکالمه را شروع کند؟

- سالی یک بار میام ازت سر بزنم، باید از هفت خوان رستم رد شم. یک ساعته ماشین تو برفا گیر کرده! دست تنها تو این مکان دور افتاده و اعصاب خرد کن با دست و پا چارچنگولی افتادم به جون زمین و برفا رو کنار زدم تا ماشین بتونه بیاد جلوی قلعه. حالا رسیدم به جلوی در، چهار بار که از شدت یخ بندون خوردم زمین بعدم که تا کمر رفتم تو برف!

تبسمی کرد هوای سرد را وارد ریه‌هایش کرد، دست راستش را از بند کوله‌ی سیاه رنگی که بر شانه‌ آویزان کرده بود بیرون کشید.

- بازم بگم؟

ملکا لبخندش را محو کرد. دختر کوله را روی میز سفید رنگ که براثر عوامل طبیعی کمی زنگ زده شده بود گذاشت. دلش برای این دوست قدیمی تنگ شده بود. از این دوستی که چهارسال بود به جز چهار مرتبه دیدار در این قلعه‌ی به قول خود سنگی و بحث کاری چیزی نپرسیده بود و جوابی هم نشنیده بود. صندلی را عقب کشید و جلویش جا گرفت.

- نمی‌خوای حرف بزنی؟ لااقل از اوضاع کارخونه‌ی اون مرتیکه ازم بپرس تا بهت جواب بدم!

ملکا ابرو بالا انداخت. زبان بر لبانش کشید. پای چپ را روی پای راستش انداخت.

- چه خبر؟

صدایش پس از مدت‌ها از گلو خارج شد. دلش برای صدای گوش نواز و آهسته‌اش تنگ شده بود. دختر خندید. دستانش را برهم کوبید.

- از چی بگم؟ از کدوم اتفاق این یک سال گذشته بگم؟

دست راستش را زیرچانه زد. متفکر اجزای صورت مشتاق ارغوان را از نظر گذراند. 

- خانواده مشکلی ندارن با کاری که تو کارخونه داری؟ شنیدم از پارسال شدی مدیر بخش کنترل کیفیت و دیگه فقط پیام رسان من نیستی!

ارغوان به وضوح از این حرف جا خورد. فکر نمی‌کرد ملکا با کارخانه‌ای که سالی یکبار آن هم برای جلسات آخر سال می‌رفت خبر داشته باشد. لبخند از روی لبانش محو شد. منظور او را به خوبی گرفت. دستکش‌های مشکی رنگش را از دست کشید. پوزخندی زد و گفت:

- به اون ربطی نداره من کجا کار می‌کنم هرچند تازگی خیلی ترش رو و رو اعصاب شده! مدام به پر و پام می‌پیچه! به حساب خودش اولتیماتوم هم داده که نمی‌خوام یک قرون از پولی که در میاری بیاد تو خونه‌ی من! منم گفتم باش! خیلی شیک حقوقی که می‌گیرم رو خرج می‌کنم و عشق و حال! یادت که نرفته من تو نیستم عزیزدلم!

ملکا سر تکان داد. هیچکس او نبود. هیچکس جای او نبود. از ارغوان چه توقعی داشت؟ اصلا مگر او چه کرده بود؟ جز سازش؟ ارغوان کمی خودش را جلو کشید و لبه‌ی صندلی نشست.  

-  می‌دونی که اگه مهرزاد بگه بیا جدا شیم تنها کاری که می‌کنم. قبول کردنه! حتی تو این یک سال و بحث کارِ من، حرفشم  اومد وسط، منم خیلی راحت قبول کردم گفتم به هیچ عنوان این کار نون و آب‌دار رو ول نمی‌کنم.

دستش را بر موهای کراتین شده‌ی لختش کشید. در چشمان قهوه‌ای رنگ او خیره شد. الان تازه می‌فهمید هیچکس را ندارد با او حرف بزند، جز دختری که مدتی بود فقط می‌شنید. چیزی نمی‌گفت؛ اما همین دنیاها برای او ارزش داشت.

- کم‌-کم باید قبول کنه و بپذیره زن گرفتن به معنای  برده گرفتن نیست.   دلیل نمی‌شه من تو خونه بپوسم،  شونزده سال درس خوندم که نتیجه‌اش رو بگیرم نه اینکه فقط بپزم و بدم بخوره  آخرشم غرغر کنه!  اصلا حق نداره به من بگه اونجا کار نکن! دوست داشتم رفتم کارخونه!

ملکا با ناخن‌های نامرتب یکی در میان کوتاهش بر روی میز زد. تصویر مهرزاد و رفتارش جلوی چشمان او نقش بست.

-  اگه نمی‌خوای اختلاف بیفته تو زندگیتون  قید کارخونه رو بزن! قول می‌دم یک جای دیگه واست یک کار خوب پیدا کنم. 

ارغوان گره‌ای میان ابروان مشکی رنگ‌اش انداخت و پوزخند صدا داری زد. 

-  عمرا اگه من کارخونه‌ رو ول کنم! هنوز یادم نرفته حرفایی که نثار توئه احمق کرد. اینم یک جور شکنجه‌است واسش، وقتی از سرکار میام یا تو خونه‌ام فرار می‌کنه، می‌بینم به وضوح داره حرص می‌خوره؛ ولی هیچ غلطی نمی‌تونه بکنه چون می‌دونه اسم طلاق بیاره یه راست قبول می‌کنم.

@ .Murphy.  @ ماهی  @ _khakestar_  @ ...Kimia...  @ masoo   @ Narges.Sh  @ Atefeh L  @ Artemis.T  @ Masoome  @ MO-BIN  

ویرایش شده توسط Qazal

 

نویسنده رمان‌های: به یادت بیاور، ماندن یا رفتن، سرپناهی دیگر، پشیمان می‌شوی، آواره ویرانی

 

در حال تایپ رمان آواره‌ی ویرانی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

ملکا کلافه از سرکشی و خیرگی ‌‌های او نگاه از صورتش گرفت. بی‌توجه به ارغوانی که اگر این حرکت را از او می‌دید عصبی می‌شد. دست سردش را درون جیب بافت‌اش فرو برد. جعبه‌ی سیگار را روی  میز گذاشت. ارغوان که نظاره‌گر محیط ساکت و آرام بود، نفسش را بیرون داد که به دنبال آن بخار سفید رنگی از دهانش خارج شد.  ملکا از این فرصت استفاده کرد و نخی از جعبه بیرون کشید. کار روتین‌اش بود. روزی سه‌چهار بار سراغش می‌رفت. سیگار را میان لبانش گذاشت و تا آمد با فندک نقره‌ای رنگ آن را روشن کند. ارغوان متعجب و حیران روی میز نیم خیز شد و سیگار را از بین لبانش کشید،  انگشتش را با عصبانیت وسط آن فشرد و در دست مچاله کرد.

-  صدبار گفتم این کوفتی رو نکش دو روز دیگه دود می‌شی می‌ری هوا!  

ملکا کلافه نگاهش را به  چشمان تیره‌‌ی او دوخت.

-   به درک که دود می‌شم می‌رم هوا!  روزی سه تا دونه می‌کشم.

ارغوان با حرص نگاهش کرد. مژه‌های سیاه رنگ حجیمش بخاطر دانه‌های برف خیس شده بود. پوست روشن صورتش از شدت سرما، گلگون و یخ شده بود. احتمال این را داد شاید ارغوان بخواهد زندگی ویران او را وسط بکشد بنابراین  بحث را به قبل برگرداند.

-  بهتره دست از لجبازی با مهرزاد برداری! نمی‌گم خوشحال نیستم از اینکه به فکرمی؛ ولی  بحث شوهرت جداست.  اون به شدت از دخترای لجباز و دریده بدش میاد. آدم شو ارغوان! من برادر خودم رو بهتر از تو می‌شناسم. فکر می‌کنی تا کی می‌خواد به قول خودت بشه جن و بسم‌الله؟  یک روزی برمی‌گرده یک کشیده می‌زنه تو گوشت به خودت اومدی، می‌مونه، برگردی بزنی تو گوش‌اش جوابش رو بدی  واقعا کارت به طلاق می‌کشه!  شاید برای اون راحت باشه؛ ولی تو چی؟ حاضری بدون اون زندگی کنی؟ 

ارغوان پر از خشم و هیاهو شد. صورت سفید رنگش  از شدت عصبانیت سرخ شد و دندان برهم کشید.  

- دست رو من بلند کنه؟ به چه حقی؟ کجا نوشته شده زن نباید وقتی ازدواج می‌کنه کار کنه؟ قبل اینکه زنش بشم بهش گفتم من از اونایی نیستم که دستم جلوی شوهرم دراز باشه! نبودی ولی شرط گذاشتم‌. ازش قول گرفتم. الانم دوست داشتم اومدم کارخونه،  من مثل تو نیستم ملک! هیچ وقت نبودم. من اهل سازش نیستم. من اهل کوتاه اومدن نیستم. برادر تو همه‌ی این چیزا رو می‌دونست و اومد خواستگاری من، الانم پشیمونه؟ راه باز جاده دراز!  

پس از گفتن این حرف، دستش را با حرص سمت حیاط درندشت که تا در ورودی حدود صد متری فاصله داشت. گرفت. سیگار مچاله شده را با حرص  به سمت حیاط پرتاب کرد.

-   من مهرزاد رو دوست دارم؛ ولی وابسته‌اش نیستم. الانم بیا از این بحث بکشیم بیرون اون باید با این  واقعیت کنار بیاد.

ملکا دندان برهم کشید. از آخرین بار که عصبانی شده بود چه قدر می‌گذشت؟ سه سال؟ چهارسال؟ به یاد نداشت. او کسی را نمی‌دید،  حرف‌های کسی را نمی‌شنید و کسی را در حال حاضر دوست نداشت که حساس شود. آدم از کسی عصبانی می‌شد که دوسش داشته باشد، نه اینکه او؟!  افکار ذهنش را پس زد. ارغوان زیپ فلزی کیف را که از دمای محیط خنک شده بود کشید.  نزدیک بیست برگه‌ی آچار، پشت  و رو را که داخل کاور پلاستیکی بود بیرون کشید. روی میز گذاشت.

-  خلاصه‌ی عملکرد این یک سال کارخونه!  حسابدار بهم داد.  هرچند، بهش اعتماد نداشتم دوباره چک کردم، در جریانی این برگه‌ها چه قدر از وقتم رو گرفت نه؟ بخون فردا قراره شرفیاب شی خانم جاوید!

ملکا دست بلند کرد  و کاور را میان دستانش گرفت.  بی‌توجه به فامیلی که به او نسبت داده شده بود. لب به تشکر گشود.

-  ممنون بابت همه چیز، امیدوارم بتونم واست جبران کنم.

ارغوان سری به معنای تاسف تکان داد و زیپ کوله‌اش را کشید.

-  می‌خوای جبران کنی این قلعه سنگی رو بشکن بیا بیرون و بفهم برنمی‌گرده خانم ملکا جاوید! بفهم زندگیت چهارسال پیش به لطف اون نابود شد.

برگه‌های میان دستش مشت شد. آب دهانش را  فرو فرستاد. از درون همانند  قندیل‌های بلوری آویزان درختان کاج، یخ زد. صدای گرفته  و کنترل شده‌اش از گلو خارج شد. 

-  ارغوان اگه می‌خوای شروع کنی همین الان از اینجا برو! همین طوری‌هم عصبی‌ام، آشفته‌ام نمک نشو بپاش رو زخمام! من دیگه نای حرف‌های تو و خانواده‌ام رو ندارم. چهارسال پیش گفتین، شنیدم دیگه بسمه! دیگه می‌خوام کر شم! پس برو و سعی نکن قانعم کنی که اشتباه کردم.

ارغوان لب رژکشیده‌اش را بر دندان گرفت و از جا برخاست.  با پشت زانوهایش صندلی فرفورژه را عقب فرستاد. دستی به موهای لختش که روی صورتش ریخته بود  کشید.

-  چیه؟ باز داغ کردی؟  عصبی‌ای؟ بخاطر کی؟ خانواده‌ات چی گفتن که ناراحتی؟ اگه ناحق گفتن بیا بزن تو گوشم! از پشتیشون نمی‌کنم؛ ولی حق داشتن. تو جای اینکه پشت خانواده‌ات بایستی با وجود مدارک و شواهد دنبال مدرک گشتی که بی‌گناهی سیاوش رو ثابت کنی، بعدم که ناامید شدی خودت رو اینجا زندانی کردی! بیا برگرد شاید اول نپذیرن؛ ولی دختر اون خانواده‌ای! دیر و زود داره؛ ولی یک روزی می‌پذیرن که اشتباه رفتی.

ملکا پلک‌هایش را عصبی باز و بسته کرد.  باید خود را کنترل می‌کرد باید چشم باز می‌کرد و می‌دید فرد روبه‌رویش کیست و حرف بدی به او نزند! برگه‌ها را رها کرد. بی‌تفاوتی در نی-نی نگاهش سایه انداخت.

-  جایی واسه برگشت واسم مونده؟  

ارغوان کیف را  برداشت. نیشخندی زد و گفت:

- خودت خرابش کردی! خودت از پشتی اون مرتیکه‌‌ی بی وجود پست کردی؛ وگرنه شاهد بودی مهرزاد واست جون می‌داد.

ملکا دندان برهم کشید،  ناگهان از جا برخاست و کف دستش را محکم بر میز کوبید. 

- برو بهت می‌گم!

صدای فریاد مانندش از گلو خارج شد و به دنبال آن دست دیگرش زیر میز رفته و آن را محکم بر زمین انداخت. ارغوان فریاد خفه‌ای کشید. سریع خود را داخل ساختمان انداخت. سری تکان داد و  با بغض و تاسف گفت:

-  واسه خودت می‌گم بیچاره، چند روز دیگه تو این خونه می‌میری... بعد مرگت برمی‌گرده بهت می‌خنده! 

ارغوان پا تند کرد و با چشمان خیس و قلبی آکنده از درد  بیست پله را مستقیم پیمود و پس از آن دست بر دستگیره‌ی فلزی نهاده و آن را به سمت خود کشید. ملکا بی‌توجه به چشمان سرخ شده‌اش که بازهم تا  این مدت رد و سایه‌ی اشک  را به خود ندیده بود. کمر خم کرد. بسته‌ی سیگار و فندک را از روی زمین برداشت. سیگار را میان لبانش گذاشت و با فندک آن را آتش زد. صدای خش-خش قدم‌های ارغوان که سعی می‌کرد سریع‌تر از مکان خفقان آور خارج شود. سکوت را شکست. سرش را سمت مسیر مستقیمی که به در می‌رسید چرخاند.  دود را از دهانش خارج کرد و کام دیگر از سیگار گرفت.  صدای برخورد در آهنی که برهم آمد او را از جا درآورد. زهر خنده‌ای زد، همان طور که خاکستر سیگار را روی زمين می‌ریخت. با تلخی زمزمه کرد.

-  من اشتباه نرفتم که درست کنم. من خرابش نکردم، اونی که خراب کرد باید درست کنه که خیلی دیره!  الان تنها چیزی که مهمه  اینه هیچ چی درست نمی‌شه! هیچ چی به گذشته برنمی‌گرده و منم نخواهم برگشت... ملکا مهرگان همین جا خواهد مرد. 

@ .Murphy.  @ Ghazal  @ Narges.Sh  @ Atefeh L  @ _khakestar_  @ ماهی  @ ...Kimia...  @ VampirE  @ MO-BIN

ویرایش شده توسط Qazal

 

نویسنده رمان‌های: به یادت بیاور، ماندن یا رفتن، سرپناهی دیگر، پشیمان می‌شوی، آواره ویرانی

 

در حال تایپ رمان آواره‌ی ویرانی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

نگاه از مسیر گرفت، پشتش را به درب خروجی کرد. خم شده و برگه‌ها را برداشت. بی‌توجه به میز چپه شده وسط ایوان، در را به داخل هل داد. پس از بستن آن، پرده‌ی کلفت را کشید. از شدت سرمای نشسته بر پشتش کمی خودش را جمع کرد، سمت راست و چپش روی هم رفته چهار در وجود داشت، یکی اتاق خوابش، دیگری اتاق مهمان و دو درب دیگر هم سرویس بهداشتی و حمام! به سمت دری که نزدیک ایوان بود قدم نهاد. در را به داخل هل داد و وارد شد. بدون روشن کردن برق یا کشیدن پشت پرده‌ای سیاه رنگ سه قدم به جلو و در نهایت خودش را روی تخت بزرگ رها کرد. سرجایش غلتی زد، پتو را در دست راست گرفته و از یک سمت به روی خود کشید. خمیازه‌ای کشید و لبخند تلخی برلب نشاند.

- خدا می‌دونست خواب با آدم چیکار می‌کنه که آفرید. خواب تنها جاییه که می‌تونم بدون فکر از عالم و آدم رها شم.

دست بر زیر بالشت فرو برد و نیمه‌ی چپ صورتش را بر روی آن فشرد. اگر دقیقا دوازده ساعت می‌خوابید زمانی برای حاضر شدن و مطالعه‌ی برگه‌ها نیز پیدا می‌کرد. پلک‌های خسته‌اش را روی هم فشرد.  خواب‌های او از جنس همان‌هایی بود که ناخودآگاهش مدام گذشته‌ی تلخ را برایش مرور می‌کرد؛ اما چاره نداشت. از بیداری به خواب و از خواب به بیداری پناه می‌برد.

زمان طولانی از خواب عمیق و کابوس‌هایی که درونش دست و پا می‌زد نگذشت که با پیچیدن صدای بلند زنگ تلفن ناگهانی و سریع سرجایش نشست.

از شدت خواب بد، به نفس زدن افتاده بود. سر به سمت راست چرخاند. تلفن بی سیم را بر روی عسلی کنار تخت گذاشته بود. چراغ نارنجی رنگش چشمک می‌زد. کمی اندام لرزانش را سمت راست کشید. گوشی را برداشته و بر گوش‌اش گذاشت. نمی‌فهمید ساعت چند است به قدری اتاق و خانه تاریک بود که مانع دیدن ساعت پایه دار و استیل کنج اتاق می‌شد.

- بله؟

هیچکس شماره‌ی اینجا را نداشت و اگر هم داشتند تماس نمی‌گرفتند. صدایی از پشت تلفن به گوش نرسید.

- با شمام؟ الو؟

بازهم سکوت! ملکا یک تای ابرواش را بالا انداخت، نمی‌دانست باید از فرد مزاحم که تماس گرفته ممنون باشد یا عصبی! بعد از سالها کسی بود که او را از کابوس بیرون کشید. با ناز و نوازش نبود؛ ولی کشید. تلفن را قطع نکرد، پتو را پس زده و زیرآن خزید.

-  اگه نمی‌خوای صحبت کنی و نصف شبی زنگ زدی از خواب بندازیم بگو قطع کنم.

 ملکا چشم بست و مرد نگاه سیاه رنگش را به خانه‌ای که روبه رویش بود دوخت. هیچ چراغی روشن نبود. حتی به زور در تاریکی شب دیده می‌شد. دستش را درون جیب کاپشن سفید رنگش فرو برد. بدون گفتن چیزی قطع کرد.  ملکا گوشی را سرجایش گذاشت. لبخند تلخی کنج لب مرد نشست و نم اشک در چشمانش نشست. کسی که کنارش ایستاده بود. به نیم رخش چشم دوخت.

- قربان برادرتون منتظرتونن، چرا خواستین اینجا رو ببینین؟

سر برگرداند. دست به سینه به کاپوت ماشین تکیه داد. راه طولانی و بلندی را پشت سر گذاشته بود. از شش صبح در جاده بود و الان هم که ساعت ده شب در این منطقه‌ی بی آب و علف به سر می‌برد.

- در جریانی که متنفرم از اینکه یکی سوال ازم بپرسه نه؟ اونم سوالی که بهش مربوط نیست. سرت به کار خودت باشه! از این به بعد نمی‌خوام هرجا می‌رم دنبالم بیای! اومدن من به اینجا رو هم فراموش کن وگرنه...

دست بزرگ و نیرومندش جلو آمد و یقه‌ی بسته کاپشن او را میان مشتش گرفت.

-وگرنه همین آب باریکه‌ای که به لطف سامر داره بهت می‌رسه قطع می‌شه!

@ .Murphy.  @ MO-BIN  @ ...Kimia...  @ Narges.Sh  @ Atefeh L  @ Artemis.T  @ _khakestar_  @ ماهی

ویرایش شده توسط Qazal
🍬🍬🍬
  • لایک 11
  • سردرگم 1
  • غمگین 4

 

نویسنده رمان‌های: به یادت بیاور، ماندن یا رفتن، سرپناهی دیگر، پشیمان می‌شوی، آواره ویرانی

 

در حال تایپ رمان آواره‌ی ویرانی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  چهارم

مرد سر پایین افکند و دست او از گریبانش رها شد. ملکایش در آن خانه بود. در خانه‌ای که آجر به آجرش  تفاهم او و ملکا بود‌. حاله‌‌ی کمرنگی از نور به بیرون نفوذ کرد.  ناگهان تکیه از کاپوت گرفت. اشک از چشمان سیاه رنگش روی صورتش غلطید‌. نفهمید چه شد، پاهایش از قلب بی‌تاب و بی‌قرارش فرمان گرفت و بدون ایست از بالای کوه به پایین قدم نهاد.  

مرد متحیر از این عکس‌العمل او، سوار ماشین شد. گوشی در جیب کاپشن‌اش لرزید. مضطرب آن را بیرون کشیده و تماس را وصل کرد. صدای بلند و عصبی سامر که با پیام یک ساعت پیش او  نزدیک به خانه‌ بود. سکوت را شکست.

 نگهش دار مهدی! اگه بره داخل اگه بلایی سرش بیاد به ولله  که می‌‌کشمت! فهمیدی یا نه؟

مرد فرمان را چرخاند، هم مسیر با پیچش کوه، پیچید.  سیاوش با پشت دست صورت خیس اشکش را پاک کرد. 

- باید بهش بگم کار  من نیست. اون باورم می‌کنه که سیاوش جاوید هیچ کاری نکرده! کار من نیست.

سیاوش چند قدمی در شد. ماشین مرد در برف فرو رفت و گیر کرد. نگاه راننده به ماشین نوک مدادی رنگی که با سرعت از دور، نزدیک می‌شد گر‌ه خورد.  یکی محکم بر فرمان کوبید و در را باز کرد.

- خونم حلاله!  اومد.  لعنتی الان میاد خون هردومون رو می‌ریزه چرا انقدر احمقی؟

سیاوش جلوی در ایستاد.  ارتفاع در را از بالا به پایین از نظر گذراند. لبخند بر لب نشاند. دست بر آهن‌های سرد گفت، هیچ وقت گمان این را نمی‌کرد روزی برای وارد شدن  به خانه‌ی خودش از در بالا رود. پایش را روی لبه‌ی پایینی در گذاشته. سعی کرد  از در آهنی بالا برود و همان طور هم زمزمه کرد. 

- دارم میام عزیزم! دارم میام!

در آن سوی دیگر داخل جنگل سفید پوش و قسمتی که به هیچ سمتی دید نداشت‌. مرد با پیچیدن  صدای  در کهنه  که در اثر بالا رفتن  سیاوش تکان- تکان خورد. چشم‌هایش باز شد. صاف روی صندلی نشست. دوربین مشکی رنگ را بر روی چشمانش گذاشت. چشمانش ریز شد و با دیدن جسم سفیدی که از روی در خودش را رها کرد. بی‌سیم کنار دستش را چنگ زد. آن را روشن کرد و خطاب به بقیه گفت:

- از شاهد یک به تمام واحدها،  از شاهد یک به تمام واحدها!

افرادی که اطراف  بودند، با شنیدن حرف او، بی‌سیم ‌ها را در دست گرفتند و حواسشان معطوف  اطراف شد. سیاوش دست بر زانوی دردناکش کشید. چراغ روشن داخل خانه را توانست ببیند. انگیزه‌اش برای دیدار با همسرش زیاد شد. بغض پینه بسته در گلویش، نفس کشیدن را از او سلب کرد.

-  سیاوش جاوید وارد خونه شد تمام!

مرد از جا برخاست چند گامی به سمت راست برداشت و پشت درخت تنومندی خودش را پنهان کرد. حال به داخل دید داشت؛ اما دیگر جلوی در را نمی‌توانست ببیند.  سامر از فرصت استفاده کرد.  می‌دانست شیوه‌ی چیدمان افراد مهرزاد چگونه است، هرچند شک نداشت تا ده دقیقه‌ی دیگر که مهرزاد بی‌آید برادرش دیگر نمی‌تواند خارج شود.   دست بر جیب پالتو مشکی رنگش برد و کلید را برداشت. داخل در چرخاند و روبه مرد گفت:

- منتظر باش به محض اینکه سیاوش رو فرستادم بیرون با ماشین من بپیوندین به تیم! نباید جا بمونین!  سیاوش باید امشب بره تا دردسر درست نکرده! گند بزنی... جلوش رو نگیری با همین اسلحه‌ی پشت کمرم هرجا بری کشتمت!

مهدی با صدای بلند او به خود لرزید و "چشم" قاطعی گفت.  سامر در را آرام پشت سرش بست.  قامت سیاوش را که کمی جلوتر از او با غم به ساختمان خیره شده بود. از نظر گذراند. به علت درخت توت که قدمت ده ساله داشت و برگ و بار‌اش زیاد بود.  جلوی در دیده نمی‌شد.    به سمت راست رفته و وارد باغچه شد. خودش را به دیوار چسباند و آهسته سمت برادرش گام نهاد. باید خداراشکر می‌کرد سمت چپ  به علت  سطح ناهموارش پلیس  مستقر نبود. سیاوش که صدایی از پشت حیاط شنیده بود یک قدم به سمت چپ رفت؛ اما پایش هنوز در هوا بود که سامر بی‌توجه به دیده شدن  خودش،  با یک حرکت از باغچه بیرون آمد، سیاوش را به سمت راستی که قرار داشت کشیده و ساعد دستش را  روی گلوی او گذاشت.  

- صدات در بیاد بخوای یک قدم جلو بری کشتمت!

به دنبال زدن این حرف، اسلحه را از پشت کمرش برداشته و روی شقیقه‌ی او نهاد. سیاوش با شنیدن صدا و پیچیدن عطر تلخ برادرش، اشک نشسته برچشمانش را رها کرد. سامر به سختی از مقاومت  برادرش دو قدمی عقب-عقب رفت. صدای مرتعش و ملتمس  سیاوش که به علت ساعد قرار گرفته روی گلو‌اش به سختی  شنیده می‌شد در گوش‌اش پیچید.

- داداش بذار... برم، بذار ببینمش  دارم... دق می‌کنم از دوری!

سامر بی‌توجه به خواسته‌اش اسلحه را بیشتر روی سر او فشرد. سه قدم دیگر عقب رفت و برادرش را به دنبال خود کشید. 

- مهدی جلوی در منتظرته ساعت  دوازده شب هردوتون با تیمی که قراره بره می‌رین! یک مدت ملکا رو فراموش کن  برای بقای زندگیت باید بری! نباید تو تله‌ بی‌افتی وگرنه هرچی ریسیدم پنبه می‌شه!

نزدیک در شدند، دستش از روی گردن برادر رها شد. اسلحه پشت کمرش قرار گرفت. بینی‌ و گونه‌هایش از شدت سوز سرما یخ زده بود. سامر دست چپش را بلند کرد و زنجیر در را کشید. سیاوش نگاه دلواپس‌اش را به سامر دوخت و سامر زیرلب غرید:

- تا سه می‌شمرم به سمت ماشین برو! سیاوش احمق نشی باهاشون نری وگرنه من دیگه یک قدم واسه اثبات بی‌گناهیت برنمی‌دارم.

چشمان مشکی خسته و کلافه‌اش را به دو تیله‌ی برق زده از اشک دوخت.  تمام جانش برادرش بود. تمام زندگی‌اش سیاوش بود.  تا آمد شمارش معکوس را شروع کند. صدای مرتعش و لرزان او آمد.

-  قول می‌دی مراقبش باشی؟ قول می‌دی  وقتی برگشتم  بذاری ببینمش؟  

صدای آژیر پلیس از دور به صورت کمی شنیده شد. سامر  کلافه  در را به سمت خود باز کرد.

- قول میدم که حواسم بهش باشه! تو فقط مراقب خودت باش و یادت نره سیا، هرجا اونا رفتن بری آدمای درستی نیستین از دزد و قاچاقچی گرفته تا معتاد و... دل تو دلم نیست؛ ولی مجبوری، همه‌ی پلیسا در به در دنبالتن. حواست رو جمع کن! بخاطر من نه بخاطر زندگیت حرفام رو فراموش نکن!

سیاوش خاطرش از جانب ملکا راحت شد، حرف سامر برای او سند بود.  اگر او می‌گفت حواسش  بر همه چیز خواهد بود، پس بود‌. چه قدر خوب بود این مرد برادرش بود.  سامر آرام شمارش معکوس را شروع کرد.

- سه... 

سیاوش نگاه ماتم زده‌اش را به چراغ‌های روشن خانه دوخت و زمزمه کرد.

- قول میدم دفعه‌ی دیگه با مدرک بهت ثابت کنم کار من نبود.

صدای آژیر پلیس نزدیک‌تر از قبل شد.

- دو...

سیاوش موج هوای سرد را به ریه‌هایش فرو برد.

- قول می‌دم سری بعد همه چیز رو درست کنم.

سامر با گفتن شماره‌ی "یک"  در را باز کرد و سیاوش بدون ایست، تعلل یا تاخیر سمت سانتافه‌ی مشکی رنگ او دوید.  مهدی با نزدیک شدن او دو دستی فرمان را گرفت. سیاوش با دلی آکنده از غم و اندوه در را باز کرد و خود را در ماشین انداخت، چشمان براق سامر را که از کنج در نگاهش می‌کرد دید. به تلخی لبخندی زد  و زیرلب زمزمه کرد.

- جونِ تو جونِ ملکا!

@ .Murphy.  @ VampirE  @ ماهی  @ Narges.Sh  @ _khakestar_  @ ...Kimia...  @ Ghazal  @ MO-BIN

ویرایش شده توسط Qazal

 

نویسنده رمان‌های: به یادت بیاور، ماندن یا رفتن، سرپناهی دیگر، پشیمان می‌شوی، آواره ویرانی

 

در حال تایپ رمان آواره‌ی ویرانی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

***

سیگار را کنج لبانش گذاشت و کامی از آن گرفت. بد خواب می‌شد، تا بیست و چهارساعت خوابش نمی‌برد و حال عجیبی داشت نمی‌دانست باید ممنون دار مزاحمی که با او تماس گرفته بود باشد یا عصبی شود که ساعت  یازده و نیم شب بیدارش کرده بود. الحق  دیوانه بود. چون روی صندلی ساحلی سرد، زیر چتر رنگی نشسته بود و دومین نخ سیگار را می‌کشید.  لباس‌هایش  با پیراهن نخی عوض شده بود. منکر سردی هوا نمی‌شد؛ اما اصلا انگار برایش مهم نبود که هوا برفی است،  پاهایش را کمی درون شکم جمع کرد و با زدن انگشت شست به انتهای آن، ته سیگار را روی زمین ریخت. از کی انقدر بی‌تفاوت شده بود؟ به خودش جواب داد.

- از وقتی که فهمیدم چی به سر زندگیم اومده و مقاومت کردم. از وقتی که جنازه‌ی بابام و مهران از جلوی چشمام گذشت. وقتی خوابیدم و ساعت چهارصبح روز بعد مهرزاد عزیزم ریخت تو خونه تا سیاوش رو به جرم قتل دستگیر کنه!

لبخند تلخی کنج لبش نشست.  از سرما به خود لرزید. صدای زمزمه‌وارش سکوت خوف برانگیز خانه را شکست.

-  قسمت تلخ این ماجرا اینجاست. سیاوشم کنارم نبود‌.  من با تکیه و اعتماد  به سیاوش خانواده‌ام رو از دست دادم. دقیقا از همون‌جا  شدم اینی که هستم. این شد کابوس زندگی من!

سیگار را روی زمين انداخت. سرش را در حصار دستانش گرفت، موهای مشکی‌اش که پریشان دورش ریخته بود را کشید و ناگهان خودش را به سمت راست کج کرد. پاهایش را از روی صندلی بر زمین سرد گذاشت‌. چند قدمی از صندلی فاصله گرفت. برق کنار دیوار روشن بود. ملکا با دیدن  لایه‌ی یخ،  لبخند محوی زد. تک ابرویی بالا انداخت. لبه‌ی استخر ایستاد. انعکاس نور آفتابی کنار دیواری روی سطح صاف  و سیقلی  افتاد.

- اگه بدون اینکه یخ زیر پام بشکنه  به اون سمت رفتم، بازم منتظرش می‌مونم.  ولی اگه شکست یعنی اشتباه رفتم و ادامه‌ی این راه جز تباهی واسم چیزی نداره!  هرچند از من گذشت و درآخر می‌خوام ببینم کی میاد کمک من بیچاره و تنها!  اگه اومد یعنی یک دونه ستاره هم ملکای بیچاره تو آسمون داره.

لبخند تلخش محو شد. پای راستش را روی استخر یخ زده گذاشت. نمی‌دانست چرا دلش می‌خواست یخ نشکند و راهی که در پیش گرفته است درست باشد. پای چپش از لبه‌ی استخر رها شد و جلوی دیگری قرار گرفت. پای راستش که پشت سر بود جلوی پای دیگرش قرار گرفت. چند قدم دیگر را با همان الگو جلو رفت. نگاهش به آن سمت دیگر استخر بود. دیگر نزدیک نیمه‌ی آن شده بود و یخ زیرپایش نازک، سوتی زد و با خنده‌‌ی تلخ زمزمه کرد.

- اگه بمیرم واسه یکی  مهم نیست. چون من تو این آسمون بزرگ یک ستاره هم ندارم.  آخه کی می‌خواد بیاد به این خونه‌ و منطقه‌ی دور افتاده؟ اگه لقمه‌ی سگ‌های ولگرد بشم میگن نوش جونش حقش بود. اگه زیر پام خالی شه  و بمیرم سال دیگه پیدام می‌کنن! واقعا بدبختم.

با جمله‌ی  آخرش قهقهه زد. چشمانش سراسر از اشک لبریز شد؛ اما نشکست. پای چپش را جلوی پای راست گذاشت  که ناگهان با  شنیده شدن صدای "تیک" ترکی از زیر پاشنه ‌‌ی پایش خورد و تا انتهای استخر رفت.

زیر پایش خالی شد   و درون آب یخ فرو رفت. نفسش بند شد. به قدری  از دمای پایین آب به بدن گرمش شوک وارد شد که نتوانست دست و پا بزند. نتوانست خودش را بالا بکشد. آب سرد او را سمت پایین کشید،  ضربان قلبش را حس نکرد. در تاریکی  استخر یخ زده  فرو رفت. دستش را بی جان تکان داد؛ اما هیچکس نبود. پلک‌های یخ زده‌اش بر روی هم قرار گرفت که ناگهان با افتادن چیزی در سیاهی آب، انگار جان به دست و پایش آمد، روزنه‌ی امید در دل  نومیدش روشن شد. دست و پاهایش آرام تکان خورد. دستی دور شانه‌هایش حلقه شد  و او را به بالا کشید.  دست ملکا بی‌اراده  و هراسان از مرگ دور گردن فرد پیچید. با رسیدن به بالای استخر و رسیدن اکسیژن به ریه‌هایش، عمیق و بلند نفس کشید.

- ممنو...نم! ممنو..ن!

فرد از میان یخ‌های شناور روی آب گذشت و لبه‌ی استخر قرار گرفت، ملکا خود را از او جدا نکرد‌. اصلا مهم نبود او کیست؛ فقط این را می‌دانست تا قیامِ قیامت از او بابت  نجات جانی که تا چند لحظه قبل برایش ارزشی نداشت. تشکر و قدردانی خواهد کرد. دندان‌هایش از شدت سرما برهم خورد و ضجه مانند گفت:

- ممنونم... ازت...! ممنون که نجا... تم دادی!

فرد دستش را لبه‌ی استخر گذاشت. با یک دست  و همزمان هردوشان را از آب جدا کرد.  آب از سر و موهایش می‌چکید.  حالش از این خیسی بهم می‌خورد. از اینکه در این هوای سرد ضعفش را  نشان دهد بی‌زار بود. زیرلب جوری که خودش بشنود غرید:

- چه آشنایی هیجان انگیزی لعنتی!

ملکا  چشم باز نکرد تا چهره‌‌اش را ببیند و اختیار اشک‌هایش را از دست داده بود.  دستش را از پشت به سمت پالتو رها شده‌اش رساند. دو دستش را روی یقه‌های انگلیسی پالتو نهاده و روی شانه‌های  ملکای لرزان انداخت. ملکا عطر تلخ وجودش را نفس کشید.

- ممنونم، ممنونم! داشتم می‌مردم.

فرد کلافه از سرمایی که تا مغز استخوان نفوذ کرده بود شانه‌های ملکا را گرفت و او را از خود جدا کرد. نگاه ملکا همانند صاعقه به چشمان مشکی رنگ مرد برخورد. از شباهتش حیران ماند و بی‌اراده نیم خیز عقب رفت. 

- تو کی هستی؟

@ .Murphy.  @ ...Kimia...  @ VampirE  @ ماهی  @ Narges.Sh  @ Atefeh L  @ _khakestar_  @ Artemis.T  @ MO-BIN

ویرایش شده توسط Qazal

 

نویسنده رمان‌های: به یادت بیاور، ماندن یا رفتن، سرپناهی دیگر، پشیمان می‌شوی، آواره ویرانی

 

در حال تایپ رمان آواره‌ی ویرانی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

 محکم برف‌های نرم نشسته بر زمین را میان مشتش گرفت. زنگ در برای بار چهارم به صدا درآمد. این مرد غریبه در این وقت شب چه می‌کرد؟  از جان او چه می‌خواست؟  این چشم‌های سیاه مشکی چرا انقدر آشنا بود؟  مرد دست بر زمین گرفت و از جا برخاست. از خط اتوی شلوار فاستونی مشکی رنگش،  آب می‌چکید.  پیراهن سفیدش زیر ژیله‌ی مشکی که بر تن داشت‌.  بر بدنش چسبیده بود و باد خنکی که می‌وزید اعصابش را خرد کرده بود.  یک قدم به سمت ملکای ترسان برداشت.  دستی بر موهای مشکی‌اش که تماما خیس بود کشید و به بالا هدایتش کرد.

- نجاتت دادم. مهم نیست کی بودم. برو داخل  هوا سرده سرما می‌خوری!

مرد تا آمد از کنارش رد شود. ملکا از جا برخاست و آستین پیراهن خیس‌اش را گرفت. 

- پرسیدم چی از جون من می‌خوای اینجا چی کار می‌کنی؟ 

با صدای پایین آمدن چند مرد سیاه‌پوش مسلح از دیوار و قرار گرفتن آنها سمت استخر، ملکا دست مشت کرد.  ناگهان از عصبانیت گر گرفت. این مردان با لباس‌های پلیس و مردی که با ظاهر شیک جلویش ایستاده بود که بودند و که بود؟   صدای لرزان ملکا بالا رفت.

- شماها کی هستین؟ چرا بدون اجازه وارد خونه‌ام شدین؟

با صدای قدم‌های چند نفر که از سمت در اصلی وارد خانه شدند. سرش سمت آنها برگشت. با چشم تو چشم شدن با مهرزاد،  دستانش را زیر بغلش زد. پوزخندی زد و صدا بالا برد.

- با اجازه‌ی کی حمله کردی به خونه‌ام؟ 

فکش از شدت لرز برهم خورد. حالش از این برادر بهم می‌خورد.  حالش از تمام نیروهای پلیس بهم می‌خورد اصلا عق‌اش می‌گرفت تا نام‌ آنها  را می‌شنید. مهرزاد سر برای مردی که کنارش ایستاده بود تکان داد و بی‌توجه فریاد زد:

- خونه رو وجب به وجب بگردین! سیاوش جاوید همین جاست.

ملکا لب بر دندان کشید و ناگهان به سمت او گام برداشت. پاهایش از شدت سرما خشک بود.   جلوی او ایستاد و مهرزاد نگاه خصمانه‌‌اش را به مردی که خونسرد اطراف را می‌نگریست  سوق داد. صدای عصبی و بلند ملکا باعث شد مردانی که نزدیک در اصلی خانه بودند سر جا بایستند.

- بدون حکم بازرسی اجازه نمیدم خونه‌ام رو برگردی سرکار!  مطمئناً در این مورد  حرفم به جایی می‌رسه نه؟

 مهرزاد نگاه سرد و خشمگین‌اش را بر مرد کنارش انداخت.

- حکم نرسیده؟

مرد  از این سوال او جا خورد. اصلا همچین چیزی را  به او نگفته بود.  مهرزاد وقتی دید هرچه زنگ در را می‌زند کسی باز نمی‌کند. خودش از در بالا رفت. او به قدری برای دستگیری سیاوش مسمم بود که  مهم نبود مورد بازخواست واقع شود و حتی برای مدتی از کارش معلق شود. مرد سر تکان داد.

- خیر قربان هنوز نرسیده؛ ولی به زودی خواهد رسید.

ملکا تا آمد حرفی بزند. مرد  دستش را درون جیب شلوارش فرو برد و شانه به شانه ‌ی او ایستاد.

-  هر وقت حکم بازرسی داشتین می‌تونین خونه رو  بگردین! 

مهرزاد نیشخندی زد و ملکا دستش را بلند کرد. پالتو کمی عقب رفت و خیسی پیراهنش معلوم شد. افرادش چند لحظه  بر او خیره شدند. مهرزاد از این  بی‌حیایی او، دستش مشت شد.

- راه خروج رو بلدی یا نشونت بدم؟ 

مهرزاد سری با تاسف برای خواهرش تکان داد، از این نگاه غریب او کفرش درآمد،  مطمئنا اگر همه چیز مثل چهارسال پیش بود  یک سیلی جانانه به صورتش می‌نواخت؛ اما نبود. ملکا موهای خیس‌اش را پشت گوش فرستاد. 

- از اینجا گورت رو گم می‌کنی یا زنگ بزنم صد و ده؟ غیرقانونی که وارد شدی  آدمای   چشم چرونتم که زل زدن به من... توقع داری وایستم و نگاه کنم؟ 

مهرزاد صدای پر حرص‌اش را بیرون فرستاد.

- تا کمتر از یک ساعت دیگه برمی‌گردیم. خونه‌ات تحت کنترله  این دفعه اون مرتیکه رو  گیر ميندازم. برادرشم نمی‌تونه فراریش بده! دختره‌ی بی حیا!

ملکا دست بر یقه‌ی پالتو کشید و خونسرد نگاهش کرد. چرا مهرزاد فکر می‌کرد جلوی آن همه مرد خواهرش را بی‌حیا خطاب قرار دهد او خجالت خواهد کشید؟  دستش را به سمت در تکان داد‌.

- خیر پیش! دیگه نبینمت سروان!

مهرزاد پوزخندی بر سامر زد و با قدم‌های بلند همراه با پنج نفری که همراه خود داشت سمت در گام نهاد و  باقی آنها هم به دقیقه نکشید محو شدند. با بسته شدن در، ملکا پر تمسخر خندید؛  نیم نگاهی به مرد انداخت. او خلافکار نبود. از نیروهای پلیس هم نبود چون نگاه براق و نیشخند مهرزاد روی او، این فرضیه را رد می‌کرد.  چشمان قهوه‌ای رنگش را به نیم رخ او دوخت. قد بلندی داشت شاید حدود ده- پانزده سانتی از او بلندتر بود. 

-  نمی‌خوای معرفی کنی و علت اومدنت رو بگی؟

سامر ابروی سیاه رنگش را بالا انداخت.  از این سرمای هوا اعصابش خرد شده بود.  از این حماقت ملکا حرصش گرفته بود. اگر کمی دیرتر متوجه سقوط او شده بود الان جنازه‌ی او روی استخر شناور بود.  ملکا کامل سمتش برگشت. اگر کمی بیشتر می‌ماند شک نداشت از شدت سرما گریه خواهد کرد. پاهای سفیدش در میان انبوه برف، لباس‌هایش خیس و هنوز شوکه‌ی سقوط بود.  

-  سامر جاوید! 

فامیل سیاوش در سرش به صدا درآمد.  یک لحظه فکرش سمت  حرف‌های پدر سیاوش رفت.

- سامر خیلی وقته از تهران بریده! فکر نکنم واسه عروسی برگرده!

  این مرد همان برادر بزرگتر سیاوش بود. همانی که  سیاوش می‌گفت  زیر عمل‌های جراحی زیاد قرار گرفته تا توانسته  به حالت چهره‌ی معمولی خود باز گردد، سامر سر کج کرد   ناگهان جلوی صورت او بشکن زد‌. ملکا به خود برگشت و کلافه از تعجبش دستش را سمت خانه بلند کرد.

- لطفا بفرمایید داخل!  لباساتون خیس شده، هوا سرده بخاطر من تو زحمت افتادین!

سامر نگاه از صورت رنگ پریده‌ای او گرفت. سری به معنای "نه" تکان داد.

- مزاحم نمی‌شم. بفرمایید داخل! 

ملکا آمادگی پذیرایی از برادرشوهراش را نداشت. بنابراین، از فرصت استفاده کرد. پالتو را از دورش برداشت و دو دستی جلوی او گرفت. لبخندی که بیشتر به نیشخند می‌مانست برلب زد.

- ممنونم بابت امشب!

سامر پالتو را گرفت و روی شانه‌های خودش انداخت‌. همه می‌دانستند او اهل تعارف نبود، نامش هم جنتلمن نبود که  به قصد کارگیری ملکا تعارف کند. واقعا سردش بود.

- امشب رو فراموش می‌کنم. مراقب خودتون باشید!  تا فردا صبح فکر نکنم بتونن حکم بازرسی بگیرن پس خیالتون راحت باشه! با اجازه!

ملکا در جواب حرف‌هایش سر تکان داد، زیرلب از او خدافظی کرد. یک شوک دیگر هم به او وارد شد‌. سامر جاوید برگشته بود. نایستاد با چشم او را بدرقه کند سریع وارد خانه شد و  خود را به بخاری بزرگی که کنج دیوار بود رساند. درجه‌ی آن را بالا برد بیش‌از این نتوانست مقاومت کند صدای برهم خوردن دندان‌هایش سکوت خانه را شکست. فکرش معطوف اتفاقات یک ساعت پیش شد. ملکا فکر کرد و فکر کرد تا درآخر بازهم به سامر رسید. مردی که گفته بودند چندسالی است گذری هم از تهران نمی‌گذرد؛ اما الان پیدایش شده بود در خانه‌ی زن برادرش!  ناگهان ابروهایش بالا پرید و از شعله‌های قرمز رنگ بخاری نگاه گرفت. 

- شاید سیاوش برگشته!

@ .Murphy.  @ ...Kimia...  @ Ghazal  @ ماهی  @ Narges.Sh  @ _khakestar_  @ Atefeh L  @ VampirE

ویرایش شده توسط Qazal

 

نویسنده رمان‌های: به یادت بیاور، ماندن یا رفتن، سرپناهی دیگر، پشیمان می‌شوی، آواره ویرانی

 

در حال تایپ رمان آواره‌ی ویرانی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

***

با دقت  شال‌اش را  مرتب کرد. از شدت تب چشمان تیره‌اش می‌سوخت.  یک نگاه هم به برگه‌های ارغوان نکرده بود.  رژ لب قهوه‌ای تیره را بر لبانش کشید و چندین بار لبانش را برهم مالید. کیف کوچک دستی‌اش را در دست گرفت‌. از میز فاصله گرفت. رنگ شادی را تنش با لباس نمی‌دید و او هم جز لباس‌های مشکی و خنثی چیز دیگری نداشت. کلید ماشین را از روی میز برداشت  به سمت  پایین رفت.  دست بر نرده گرفته و آرام پله‌ها را به سمت پایین پیمود.  امروز می‌توانست از سامر سوالی بپرسد تا دلش آرام بگیرد. با غم پلکی زد.

- اگه مجرمم نبود با فرارش ثابت کرد. 

پایش به پله‌ی پنجم رسید و دست مشت شده‌اش محکم به وسط سینه‌اش کوبیده شد.

- آروم بگیر! اگه برگرده هم چیزی درست نمی‌شه!  این دل یک جور دیگه آروم  نمی‌گیره! برگشت سیاوش هیچ چیز رو درست نمی‌کنه. 

محکم نرده‌ی چوبی را میان دستش فشرد. از دیشب و سقوطش درآن آب سرد، شوکی که به بدنش وارد شده بود. حرف‌هایش بوی شک و تردید گرفته بود. دیشب با حال خرابش  یک دور  از اول همه چیز را کنار هم چید و درآخر به این نتیجه رسید. "شاید بقیه درست گفته باشند. شاید من غلط رفتم." مدام به زبان می‌آورد، عقلش می‌گفت؛ اما دلش چی؟ باور می‌کرد شوهرش، پدر و برادرش را کشته؟ دندان‌های جلواش را برهم کشید و سر برای افکار منفی‌‌اش تکان داد.

- تب کردم دارم توهمی می‌شم. سیاوش جونش رو واسه بابا می‌داد. چرا دارم چرت میگم؟ 

عصبی پله‌ها را ادامه داد. سمت راست پله‌ها آشپرخانه بود و بقیه هال  و پذیرایی که با دو دست مبل سر و تهش را جمع کرده بود.  پا روی پله‌ی آخر گذاشت، سمت راست رفت و از خانه خارج شد. خلاف دیروز، خورشید وسط آسمان بود.  چهار پله‌ی ورودی جلوی در را پایین رفت. در  ماشین برف نشسته‌اش را باز کرد و سوار ماشین شد. بسم‌الله گویان استارت را زد. خداراشکر استارت خورد. مطمئن بود اگر باطری خالی کرده باشد عمرا اگر تا سر جاده‌ی اصلی را با حال خرابش برود. کمی منتظر ماند. صدای پیام آمد‌. گوشی را از روی کیف کوچکش برداشت. نام ارغوان روی گوشی افتاد. محتوای پیام را باز کرد.

- برادرشوهرت شرفیاب شد. ماشالله هرکدومشون یک فازی میزنن. نیستی ببینی باباش دست و پاش رو جمع کرده! همه به صف تو محوطه‌ی کارخونه ایستادن. خخخ

 گوشی را سرجایش گذاشت. به عادت همیشه  با سرعت دنده عقب گرفت. فرمان را سمت چپ چرخاند و به سمت در رفت.  ریموت در را زد. گیجی سرش به بدخلقی‌اش می‌افزود. ملکا به محض باز شدن کامل در، پا رو گاز فشرد و با سرعت از کنار  مهرزاد  گذشت. مهرزاد کلافه دندان برهم کشید. از این چشم انتظاری متنفر بود. اگر ملکا لج کرده بود او هم می‌توانست لج کند. ملکا با خارج شدن از محوطه و دیدن جاده لبخند حسرت باری بر لب نشاند.

- کم-کم داره یادم میره مسیر تهران از کدوم طرفه!

به دنبال خاطرات خوب در ذهنش گشت؛ اما پیدا نکرد. با دیدن ماشین‌هایی که در جاده‌ی دو طرفه در حرکت بودند سر شوق آمد. با صافی جاده مستقیم رفت و با پیچ‌های ریز آن پیچید.  نگاهش به راست کشیده  شد. دودکش‌های عظیم، ساختمان ‌های عظیم‌الجثه، اینجا شبانه روز  درحال کار بود، چراغ اینجا هیچ وقت خاموش نمی‌شد. نگهبان با پیچیدن او جلوی در آهنی، میله را بالا داد. ملکا تک بوقی برای او زد و سمت راست  پیچید. اولین جا پارک نزدیک نگهبانی خالی بود، آن را نگه داشت و پیاده شد.  ساختمان اصلی از کارخانه فاصله داشت. با شنیدن صدای تریلری که بارش چند تکه سنگ آهن بزرگ بود  به قدم‌هایش سرعت  بخشید.  بوی دود، صدای جوشکاری و ضربه‌های پی در پی به  آهن‌ها باعث شد دستش را روی گوش‌اش بگذارد. ارغوان او را از دور دید. بی‌توجه به  سامری که  حرف می‌زد. از صف بیرون آمد. خصلت خوب او این بود اگر ملکا حرفی به او می‌زد ناراحت نمی‌شد‌. دستش را برای ملکا که خسته ‌تر از همیشه و با شانه‌های افتاده قدم برمی‌داشت تکان داد. سامر دست بر جلوی پالتو کرم رنگش کشید و خطاب به  ارغوان گفت:

- اگه چیزی دیدین که از حرف‌های من مهم‌تره بگید دوستان هم ببینند.

ارغوان بدون بازگشت و بی‌توجه به فردی که مخاطبش بود گفت:

- فکر نکنم واسه دوستان جالب باشه، اگه بود می‌گفتم. لطفا ادامه بدین!

سامر خونسرد نیم رخش را نگاه کرد. از این که وقتی حرف می‌زند کسی بی‌توجهی کند بیزار بود. صدای خنده‌ی ریز بقیه آمد که با چشم غره و اخمی که میان پیشانی‌اش نشست. سر پایین انداختند.  سامر خونسرد حرفش را از سر گرفت و ارغوان به سمت ملکا گام نهاد. صدایش را کمی با توجه به محیط بالا برد. 

- اومدی عشقم! خوش اومدی! خوندی چیزایی که نوشتم رو؟

جلوتر که رفت با دیدن چهره و چشمان سرخ ملکا، اخم‌هایش درهم رفت. ملکا لبخند کم حالی زد.

- نپرس اصلا از کاور درش نیوردم. 

ارغوان دستش را از دستکش لاتکس بیرون کشید. آن را روی پیشانی او نهاد. داغی صورت او، پشت دستش را نوازش کرد. 

- چی شده؟ چیکار کردی با خودت؟ تبت بالای چهل درجه است. 

ملکا مچ دست  ارغوان را گرفت و پایین آورد.  نگاهش را به سامر که با فاصله‌ی زیادی ایستاده بود دوخت‌.

-  شوهرت دیشب اومد خونه‌ام! مدعی بود سیاوش برگشته! 

ارغوان متعجب ابروهای پرپشت مشکی رنگش را بالا انداخت. او منظور حرف ملکا را نگرفت، به قدری دلش از سیاوش پر بود که اگر یک روزی چشم‌اش به جمال او روشن می‌شد یک دانه مو روی سرش نمی‌گذاشت.

- بخاطر اون مرتیکه اینجوری شدی؟ از آتیش عشق اون تب کردی داری می‌میری؟ 

ملکا دست دیگرش را بالا آورد و چون سایه ‌بان روی چشمانش قرار داد. 

- نه! دیشب یک سر تا دم مرگ رفتم برگشتم. میای بریم داخل؟ خیلی سرده، آفتاب چشمم رو می‌زنه و صدا خیلی رو اعصابمه!

ارغوان صدای ناواضح او را شنید. هم قدم با ملکا به سمت ساختمان سه طبقه گام نهادند. بخش اداری و دفتر پدر سیاوش آنجا بود. شش پله‌ی مرمرین جلوی در را پیمودند. اتاق ارغوان در طبقه‌ی همکف چهارمین در از سمت راست بود. به همان سمت قدم نهادند و ملکا با باز شدن در، خودش را روی مبل تک نفره‌ی گوشه‌ی در رها کرد. ارغوان در را پشت سرش بست و خیره نگاهش کرد.

- خودکشی کردی؟ خودزنی کردی؟ چه غلطی کردی؟ تو که تا عصر حالت خوب بود.

ملکا دست بر پیشانی گرمش کشید.  دلش برای خواب پر می‌کشید؛ اما نمی‌شد کمتر از نیم ساعت دیگر جلسه شروع می‌شد.

- افتادم تو استخر!  

ارغوان چشمان درشت‌اش بیشتر از قبل درشت شد. پشت میز خودش جا گرفت و صندلی را کمی جلو کشید.

- چی؟  الان پس چجوری زنده‌ای؟  مهرزاد حس برادرانه‌اش گل کرد نجاتت داد؟

ملکا که صلاح را در این ندید نام سامر را ببرد. پوزخندی به سوال دومش زد.

- چرا فکر می‌کنی اون باید همچین کاری رو بکنه؟ اون اگه بمیرمم نمیاد سر خاکم، میخواد بیاد جان‌فشانی کنه؟  بعدم بعد از اینکه تا دم مرگ رفتم با آدماش ریخت تو خونه تا سیاوش رو دستگیر کنه! هنوزم پشت در خونه منتظره تا حکم  بازرسی بدن!

خندید و سرش را سمت راست گذاشت. ارغوان دست به سینه آرنج‌هایش را بر شیشه‌ی دودی میز تکیه  داد.

- یعنی می‌خوای بگی  اون حال خراب تو رو دید و بازم پی سیاوش بود؟  ملکا، مهرزاد اونقدری که فکر می‌کنی بد نیست.

ملکا سکوت کرد و ارغوان عصبی لب بر دندان کشید.  کشو میزش را کشید. هیچ قرصی که به درد او بخورد نداشت. 

-  ملک بذار زنگ بزنم  اورژانس حالت تعریفی نیست. قرصی که به دردت بخوره ندارم، وقتی اومدی چیزی نخوردی؟

ملکا  حلقه‌ی دستانش را دور خود، تنگ‌تر کرد.

- داشتم؛ ولی منقضی شده بود. مثل خودم تاریخ مصرف نداشت! 

@ .Murphy.  @ ...Kimia...  @ Ghazal  @ MO-BIN  @ Narges.Sh  @ ماهی  @ _khakestar_

ویرایش شده توسط Qazal

 

نویسنده رمان‌های: به یادت بیاور، ماندن یا رفتن، سرپناهی دیگر، پشیمان می‌شوی، آواره ویرانی

 

در حال تایپ رمان آواره‌ی ویرانی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

ارغوان با شنیدن حرف او اخم‌هایش را بیشتر درهم کشید. از روی صندلی برخاست و محکم او را به عقب‌ هل داد.

- چرت و پرت نگو! اگه چهارسال پیش بی‌خیال شده بودی، طلاق گرفته بودی الان با یکی دیگه خوشبخت بودی! این همه مرد خوب دورت ریخته که همه واسه یک نیم نگات جون میدن! 

ملکا آب دهانش را به سختی بلعید. ارغوان روپوش سفیدش رنگش را از تن خارج کرد. کاپشن  سورمه‌ای رنگش را برداشت و بر تن کرد. 

-  من خودم شوهر دارم. 

سرفه‌ای کرد و دستانش  از دورش باز کرد،  هوای گرم دهانش را به کف دستانش دمید. ارغوان موهای لختش را با دست بالا داد و روی کاپشن‌اش ریخت.

-  من که شوهری اینجا نمی‌بینم.  چهارساله گذاشته رفته معلوم نیست سرش با کی گرمه!  

ملکا  چشمان تب‌دارش را باز کرد و ارغوان سمت آینه‌ای که بر دیوار کوبیده شده بود برگشت. 

-  به خودت بیا ملک! زندگیت نابود شد.  دوسال بهت دروغ گفت پدر و برادرت رو کشت و توئه احمق بعد چهارسال هنوز چشم انتظاری که بیاد؟  هنوز باور داری قاتل نیست و دوست داره؟  بخاطر اون مرتیکه خانواده‌ات رو از دست دادی  تو اون زندان دور افتاده خودت رو حبس کردی!  دیشب اگه می‌مردی همون می‌اومد نجاتت بده؟  از چشم مهرزاد افتادی... نمی‌خوام از پشتش کنم؛ ولی باید به اونم حق داد. هیشکی دورت نموند. شدی یک دختر بدبخت که با سی سال سن افسرده‌است، سیگاری شدی،  بی‌احساس شدی! جز من هیچکی نمی‌تونه تحملت کنه!

 ارغوان نگاه از چهره‌ی مرتبش گرفت، با پاشنه‌ی پا چرخید. ملکا کیفش را میان دست گرفت‌. حرف‌های ارغوان دل او را آشوب کرد. حال بداش را بدتر کرد.  بی‌اراده ذهنش سمت سقوطش در آب سرد کشیده شد.  واقعا  کی نجاتش می‌داد؟ سیاوش؟ مهرزاد؟ مادرش؟ اصلا کی می‌فهمید؟  دست بر دسته‌ی مبل گرفت و از جا برخاست.  

-  هیچی نمی‌دونم ارغوان، من خیلی وقته دارم تو حال خرابم و اتفاقات دست و پنجه نرم می‌کنم و به هیچ  نتیجه‌ای نمی‌رسم.  می‌دونم  داری چی می‌گی؛ ولی چاره‌ای جز  از دور تماشا کردن ندارم. چهارساله در انتظار اینم  خدا خودش همه چیز رو درست کنه.

ارغوان کیف‌اش را برداشت. نگاهی به ساعت دیواری تبلیغاتی انداخت. تا جلسه تایم کمی مانده بود و ارغوان تنها فکری که به سرش زد. کمک از همکاران بود. به سمت ملکا که جلوی در ایستاده بود گام نهاد. دستش را بر روی شانه‌ی او گذاشت. لبخند محوی برلب نشاند.

-  میای فردا بریم خرید؟ دیگه وقشته رخت عزا رو از تن دربیاری! چهارمین سالگرد  پدر و برادرت گذشت‌.  

ملکا با نقش بستن، چهره‌ی پدر و برادر مهربانش، سر پایین انداخت. هرچه می‌گذشت دلتنگی‌اش بیشتر می‌شد و از همان روز کذایی  دیگر سر مزار آنها نرفته بود.  با مرگ برادرش، دو بچه‌ی پنج ساله و چهارماهه‌اش یتیم شدند.  پدرش فوت کرد و همسرش به جرم قتل آنها فراری شد. ملکا گاهی از خود می‌پرسید اگر سیاوش واقعا قاتل باشد چه خواهد کرد؟ چگونه در چشمان آنها پس از چندین سال زل بزند؟ چشمان سرخش از اشک لبریز شد.  قطره‌اشکی بر گونه‌ی ملتهبش چکید و بی‌اراده پرسید. 

- نسیم و مهیار چیکار می‌کنن؟ 

ارغوان  دست روی دستگیره ‌ی در گذاشت و آن را با داخل کشید.

- خوبن! نسیم چهارسالشه و مهیار کلاس سومه، بیشتر پیش مادربزرگ مادریشون می‌مونن و کم میان خونه‌ی مامان ثریا!

ملکا سر تکان داد و سریع دست بر گونه‌اش کشید.  ارغوان به سمت بیرون هل‌اش داد و برای عوض کردن حال ملکا با شیطنت ادامه داد.

-  فردا می‌خوام مهرزاد رو بپیچونم بریم  خوشگذرونی! خدا رو چه دیدی شاید دست تو رو تو دست یکی گذاشتم. از این انزوا دراومدی! اصلا خدا رو چه دیدی شاید عاشق شدی.

ملکا دمی از هوا گرفت و   بدون بالا آوردن سرش به سرامیک‌های کوچک زیر پایش خیره شد.

- هم یکبار که عاشق یکی شدم واسه صد پشتم  بسته! دیگه حتی الان نمی‌دونم با کدوم عین نوشته می‌شه!

ارغوان دستش را دور شانه‌های او حلقه کرد و سر روی شانه‌اش گذاشت.

- اگه اسمت از تو شناسنامه‌‌ی اون یارو پاک شه خودم عاشقت می‌کنم.

ملکا دردش چه بود و ارغوان چه می‌گفت. ملکا سراسر دلهره داشت، پر از حس ترس و شرمندگی بود. از دیشب که تا دم مرگ رفت و برگشت دیگر بی‌تفاوت نبود. انگار نیمه‌‌ی او از خواب بیدار شد. الان او می‌ترسید از اینکه سیاوش برنگردد، اعتراف نکند قاتل نیست و او بیشتر از قبل خرد شود. ملکا سر بالا گرفت و با دیدن سامر که همراه چند نفر دیگر از پله‌ها بالا می‌رفت از سرعت قدم‌هایش کاست. سامر می‌دانست برادرش کجاست نه؟ چرا الان داشت به این فکر می‌افتاد؟ چرا الان دیگر آن اعتماد را به سیاوش نداشت؟ ارغوان که متوجه حواس پرتی او شد. نیشگونی از بازوی راستش گرفت. از دهانش صدای نامفهومی بیرون آمد.

- هوم؟

ارغوان محکم‌تر دستش را درون بازوی او فشرد‌.

- کجا سیر می‌کنی دارم باهات حرف می‌زنم؟

سامر سنگینی نگاه ملکا را حس کرد نامحسوس سرش را سمتی که او ایستاده بود چرخاند. برای ثانیه‌ای ارتباط چشمی میان آنها برقرار شد. و سپس  از  چهره‌ی او  نگاه گرفت و برای مرد سر تکان داد. همقدم با او بالا رفت و ملکا همراه ارغوان سمت اتاق کشیده شد. ارغوان در را باز کرد و  دختری که پشت میز به حساب خودش سرگرم حساب و کتاب بود هول کرد. سریع دکمه‌ی ضرب در را زد.

- ای مرگ بگیری گفتم کی اومد!

ارغوان ابرویی از این  دستپاچگی او بالا انداخت. با نمایان شدن قامت ملکا، دختر شتاب‌زده از جا برخاست.

- سلام خانمِ جاوید!

ارغوان خندید و بازوی ملکا را سمت دو صندلی کشید. ملکا آرام و بی‌حال سلام کرد. حال  مقاوت نداشت و ترجیح داد خود را به دست ارغوان بسپرد. از میان چشمان تب‌دارش اتاق را از نظر گذراند. فضای  کوچک و خفه‌ای  بود و سه میزکار دورتادور قرار داشت و چهار مبل وسط اتاق  چیده شده بود. ارغوان، ملکا را وادار به نشستن کرد و خودش جلوی او جا گرفت‌. سارا مضطرب ملکا را نگریست.

- چه کمکی از من برمیاد؟

ارغوان ناخن‌های کاور شده‌اش را بالا آورد  و به سفیدی لاکش چشم دوخت‌.

- حال خانمِ  مهرگان خوب نیست، تو  دوره‌ کمک‌های اولیه رو رفتی واسش کاری بکن تبش قطع شه!

@ .Murphy.  @ ماهی  @ Artemis.T  @ MO-BIN  @ Narges.Sh  

ویرایش شده توسط Qazal

 

نویسنده رمان‌های: به یادت بیاور، ماندن یا رفتن، سرپناهی دیگر، پشیمان می‌شوی، آواره ویرانی

 

در حال تایپ رمان آواره‌ی ویرانی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

سارا از پشت میز برخاست و آن را دور زد. کنار ملکا ایستاد و با هراس پرسید:

- اجازه می‌دین تبتون رو بگیرم؟

ملکا زیرلب "آره" را زمزمه کرد.  دختر موهای پریشانش را پس زد و پشت دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت‌. دمای بدنش بالا بود،  ارغوان بی‌حوصله از تبسم او کمی لبه‌ی مبل خود را کشید و نزدیک شد.

- چی شده؟

سارا دست از روی پیشانی‌اش برداشت.

- احساس خشکی گلو، درد گوش و آبریزش بینی ندارین؟

ملکا دستان سردش را درهم قلاب کرد. چه می‌‌شد بر اثر یک سرماخوردگی ساده می‌مرد؟  به قدری دچار تزلزل و بیچارگی شده بود که وضعیت جسمانی‌اش فقط ده درصد مهم بود.  با فکر به قاتل بودن سیاوش،  ته دلش مدام خالی می‌شد.  سارا با دقت صورت او را از نظر گذراند‌. ابروهای مرتب قهوه‌ای رنگ، چشمان قهوه‌ای تیره، بینی استخوانی  کوچک و  لبان متوسط،  ترکیب صورت خوبی داشت. کاملا معمولی و در حد یک زن سی ساله! 

-  متوجه حرفم می‌شید خانم جاوید؟

ملکا از جا برخاست. نمی‌توانست  تا اتمام جلسه صبر کند. حسی می‌گفت پیدا شدن سامر در خانه‌اش، به سیاوش ربطی دارد. ارغوان خیره نگاهش کرد.

- چی شد؟ کجا می‌ری؟

ملکا لبخند کمرنگی نثار دختر کرد.

- ممنونم از حسن نیت و کمکت! 

سپس روبه ارغوان ادامه داد.

- بعدا می‌بینمت.

به سمت در گام نهاد و آن را باز کرد‌. نیم نگاهی به راه‌پله‌ها که نزدیک اتاق بود انداخت، با سرعت  و گیجی پله‌های مرمرین را زیر پا گذاشت.  با رسیدن نگاه گذرایی به اطراف انداخت. در اتاق‌ها بسته بود و صدای همهمه از اتاق اجتماعات می‌آمد.  بند کیفش را میان دست گرفت‌. با پشت آستین  خیسی پیشانی‌اش را پاک کرد.  تا آمد قدمی   به انتهای سالن که اتاق اجتماعات  قرار داشت بردارد‌. صدای کسی از پشت سرش آمد.

- حالتون خوبه خانم مهرگان؟

همان صدای دیشب در گوش‌اش رنگ خورد. "سامر جاوید"  لحن جدی و آرام مرد حاکی از آن بود. خودش هم با اتفاق دیشب حالش زیاد خوب نیست.  دستش را از نرده‌ برداشت. سامر اجازه‌ی  برگشت را به او نداد و کنارش ایستاد. ملکا آب دهانش را به سختی پایین فرستاد. نمی‌دانست این گسی زبانش، طعم تلخ در دهانش چیست. از حضور این مرد قد بلند و  ناآشناست که یک شبه آشنا شده بود یا از گفتن سوالی که درباره‌ی سیاوش می‌خواست بر لبانش جاری کند اینگونه شده بود‌. سامر سر برگرداند.

- چیزی شده؟  مثل اینکه حالتون خوب نیست.

ملکا دست بر شال‌اش کشید و موهای نامرتب‌اش را زیر آن مرتب کرد.

- می...شه باهم صحبت کنیم؟

سامر نگران از هوای داغی که از دهان ملکا خارج شد و پوست صورتش را نوازش کرد.  ابرو بالا انداخت؛ اما نتوانست چیزی بگوید چون به او ربطی نداشت. سری تکان داد.

- البته! در چه مورد؟

ملکا دستش را بالا برد و به ساعت هدیه‌ی عروسی‌اش چشم دوخت. ده دقیقه تا شروع جلسه فرصت داشتند. می‌شد در همین ده دقیقه نگرانی‌اش را دور بریزد. می‌شد در همین ده دقیقه پس از سال‌ها حرفی که یکبار بر زبان جاری نکرده بود. جاری کند و بگوید!  

- می‌شه بریم یک جای دیگه!  

سامر سر تکان داد. دست پنهان شده زیر دستکش چرم‌اش را سمت اتاق خالی خودش بلند کرد.

- بفرمایید لطفا!

ملکا ببخشیدی گفت و اول سمت اتاق قدم نهاد. کلافه از دستی که نمی‌توانست بر چشمانش بکشد. پلکی زد و سامر شانه به شانه‌ی او رفت. صدای قدم‌های محکم و پر صلابتش در راهرو اکو شد. در را باز کرد. ملکا ابتدا وارد شد و سپس سامر برق را روشن کرد. بوی خاک بینی‌اش را نوازش کرد. ملکا دستش را جلوی دهانش و بینی‌اش کشید و سرفه کرد. بیشتر از ده سال می‌گذشت هیچکس به این اتاق رفت و آمد نداشت سامر سمت پنجره‌ی  پشت صندلی‌اش رفت. آرام کرکره را کنار زد و پنجره را باز کرد. ملکا با ورود باد خنک و عوض شدن هوا، در را پشت سرش بست و سامر به دیوار تکیه زد.

-   درچه مورد می‌خواستین باهام حرف بزنین؟

ملکا بند زنجیری کیفش را میان دست فشرد.

- درمورد سیاوش!

سامر یک تا ابرواش را بالا انداخت. از دیشب دیگر خبری از تماس مهدی نبود.  هردو گوشی داده شده به آنها از دسترس خارج شده بود.

- خب؟ سیاوش چی؟

ملکا مضطرب پوست گوشه‌ی ناخنش را جدا کرد. سنگینی نگاه سامر را به خوبی حس می‌کرد.

-  او... ن برگ... شته؟

نتوانست جمله‌اش را خوب ادا کند. سامر دست به سینه ایستاد. 

- دوست دارین چی بشنوین؟  بگم برگشته؟ یا نه؟

ملکا سر بالا گرفت. خونسردی ظاهری و کلام سامر اعصاب خراب او را بیشتر خش انداخت. 

-  به نظر من  کار نداشته باشید. برگشته یا نه؟  نکنه واقعا قاتل پدر و برادرمه که اینجوری گذاشت و رفت؟

سامر از این خشم در نگاه ملکا یک تای ابرواش را بالا انداخت.  

-  دارید می‌گین قتل! سیاوش مجرم اصلی پرونده ‌ی قتل پدر و برادرتونه  چرا باید بمونه و چرا باید  برگرده؟

ملکا قدمی به جلو گذاشت.  تک‌خنده‌ی مسخره‌ای‌ کنج لبش  نشاند.

- چرا باید قبل از اینکه پلیس ساعت چهارصبح زنگ خونه رو بزنه فرار کنه؟ حتما یک کاری کرده نه؟  آدمی که ریگی به کفش‌اش نیست فرار رو به موندن ترجیح نمی‌ده!

سامر لبش را با زبان خیس کرد.  

-  به شوهرت اعتماد  داری یا نه؟

ملکا عصبی سر تکان داد و چند قدمی به جلو رفت. اعتماد سیری چند؟ با اعتماد  به کجا رسید؟ فقط این حس خفقان آور، این حس مضخرف تهوع‌آور  گریبان گیرش شد. 

- من به هیچکی اعتماد ندارم،  چهارسال چشم انتظارشم، چهارسال منتظرشم که بیاد و قانعم کنه! چهارسال بخاطر اون به خانواده‌ام  پشت کردم.  بخاطر اینکه ثابت کنم مجرم نیست. به در و دیوار زدم؛ ولی نتیجه نداد. آقایِ سامر جاوید چه توقعی از من داری؟ اینکه هنوز به این امید باشم مجرم نباشه؟ چرا همچین فکری می‌کنی؟  اون با رفتنش امضا زد پای اتهاماتی که بهش وارد شد. 

نفسش تنگ شد. تعداد نفس‌های عمیق و پشت هم‌اش زیاد شد. سامر تا آمد به حمایت از برادرش برخیزد. مهر سکوت بر لبانش نشاند. چرا باید آتش غم و درد ملکا را بر می‌انگیخت؟   

- اگه مجرم باشه چی بهش پشت می‌کنی؟ بیخیالش می‌شی؟ اگه یک روزی برگرده بگه  قاتل نیست باور می‌کنی؟

ملکا دست بر یقه‌ی  چسبان لباسش برد و محکم آن را از گلو فاصله داد.  بغض به گلوی دردناکش چنگ انداخت.  

-  اگه مجرم باشه خرد می‌شم. اگه یک درصد حرف بقیه درست از آب دربیاد. دیگه منی وجود نداره! 

سامر با لرزشی که بدن او گرفت، تکیه از دیوار گرفت. اطمینان از  چه چیز می‌داد؟ او خودش هم نمی‌دانست برادرش قاتل است یا نه! فقط بر حسب عادات و رفتارهای ساده‌لوحانه‌ی سیاوش باور داشت کار او نیست. سامر دو قدمی باقی مانده تا ملکا را پیمود. ترس را از چشمان به نم نشسته و تب‌دارش خواند. ملکا کمی عقب رفت  و سر تکان داد.  دیگر قلبش فرمان نمی‌داد.  نفرین یک مادر پشت او بود. ملکا این چهارسال مرد و حال این مرد از پشتیبانی می‌گفت؟ چه کاری جز دروغگویی و بازی با احساساتش و ترک او کرده بود؟  کیفش را روی دوش‌اش انداخت. لبش را بر دندان گرفت  و انگشت اشاره‌اش را به معنای تهدید جلوی او تکان داد.

- این رو یادت نره اون دوتا آدمی که مردن... به قتل رسیدن از عزیزای من بودن. اگه بفهمم  سیاوش مقصره، مجرمه قید احساس لعنتیم بهش  رو می‌زنم.  هرچند الانم شک دارم به احساسم.

تعادل از دست داد. دستش به لبه‌ی میز بند شد و آرام-آرام روی زمين افتاد. سامر خود را به او رساند. جلوی پایش نشست. حال ملکا بد بود. دندان‌هایش نامحسوس برهم می‌خورد. چهره‌اش سرخ و عرق‌های درشتی روی پیشانی‌اش نشسته بود‌.

-  می‌تونی بلندشی؟ مثل اینکه سخنرانی  خیلی از انرژیت رو کاست.

ملکا پوزخندی زد، دست بر زمین گرفت و بی‌توجه به سرگیجه و ضعف بدنش از روی زمین خاکی خودش را بلند داد.

- یک روزی بهت ثابت می‌کنم. همین سخنران چی از دستش برمیاد.

قدم‌هایش نامیزان بود و سست. دستش را بر دستگیره گذاشته و آن را پایین داد. سامر از پشت سر نگاهش کرد. از عصبانیت و حرص رگ پیشانی‌اش برجسته شده بود. بی‌اراده دست برد و گوشی را از جیبش بیرون کشید. شماره‌ی آخرین نفری که تماس گرفته بود،  را شماره گیری کرد. بوق آزاد شد و صدای نفس زنان کسی آمد.

- قربان وقت زیادی ندارم باید گوشی رو خاموش کنم. فقط بدونین مقصد تغییر کرده. یک تیم ده نفره به ما اضافه شدن  که هرکدومشون  جرمشون از آقا سیاوش بدتره و دربه در دنبالشونن! معلوم نیست  داریم کجا می‌ریم.  حال آقا سیاوش خوبه! هروقت فرصت شد باهاتون تماس  می‌‌گیرم. 

@ Narges.Sh  @ .Murphy.  @ MO-BIN  @ ماهی

ویرایش شده توسط Qazal
🍬🍬🍬

 

نویسنده رمان‌های: به یادت بیاور، ماندن یا رفتن، سرپناهی دیگر، پشیمان می‌شوی، آواره ویرانی

 

در حال تایپ رمان آواره‌ی ویرانی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

سامر دست بر زمین گرفت و برخاست. منظور مهدی از تغییر مقصد چه بود؟ 

- یعنی چی؟ صد میلیون گرفته تا اردبیل، حالا می‌خواد مقصد رو عوض کنه؟

مهدی سرگردان نگاهش را چرخاند. سیاوش روی تکه سنگی نشسته بود و با کف کفش خطوطی می‌‌کشید. 

- گفتم قربان یک تیم ده نفره اضافه شدن، وضعشون خرابه، عکسشون رو دادن به تمام ایست بازرسی‌ها حتی جایزه هم گذاشتن واسه دستگیریشون  مقصد عوض شده!

سیاوش سر بالا کرد به مهدی که در حال صحبت با گوشی بود خیره شد. عصبی از موقعیت پیش آمده، حلقه‌ی طلایی دستش را چرخاند. با قرار گرفتن دستی بر روی شانه‌اش، دست دیگرش از دور انگشت باز شد و ناگهان مچ دست مرد را گرفته و به پایین پیچید. مرد نیم نگاهی به نیم‌رخش انداخت.

- آخ دستم رو ول کن وحشی...  

سیاوش نگاهش کرد. موهای مشکی بسیار چرب،  صورت اصلاح نشده‌ و بینی بزرگی داشت. کاپشن سبز جنگلی و شلوار کردی مشکی رنگ برپا داشت. سیاوش دستش را رها کرد. مرد با دست دیگرش مچ‌اش را ماساژ داد.

- چی می‌کشی؟ ما انواع و اقسام چیزا رو تو بند و بساطمون داریم پهلوون!

سیاوش نگاهش را به جلو دوخت.   لب بر دندان گرفت و ساعت ست ملکا را بالا آورد.  نیمی از صفحه‌اش خرد شده بود؛ اما می‌توانست ببیند. دو دقیقه مانده بود به یازده ظهر!  چشم‌اش کمی پایین‌تر رفت و روی تاریخ ماند. بیست و یکم اسفندماه! عصبی پوست کنار ناخنش را با انگشت دیگرش کند.

- برو خدا روزیت رو یک‌جای دیگه بده!

مرد شانه‌‌ای بالا انداخت و سمت دیگری رفت. مردی که سرپرست گروه بود،  چندین بار بر کف دستش کوبید و صدایش را بالا برد.

- باید سریع راه بیفتیم. مسیر طولانی در پیش داریم.

مهدی گوشی را  قطع کرد و سمت سیاوش که از جا برخاست گام نهاد. دستش را آرام روی شانه‌ی او گذاشت و کمی فشار به او وارد کرد.

- برادرتون بودن آقا سیاوش! همین طور که انتظار می‌رفت عصبی شدن اول دستور برگشت دادن ولی تهران وضعیت خوبی نداره و گفتن هر خبری شد بهشون اطلاع بدم‌.

سیاوش با غم دست بر جیبش فرو برد. سامر این چهارسال هرکاری برای اثبات بی‌گناهی او کرد؛ اما نتیجه نداد. تمام مدارک و شواهد علیه او بود.  سیاوش روی دیدن ملکا را نداشت و خوشحال بود دیشب سامر جلویش را گرفت. اگر الان می‌توانست روی پا راه برود و هنوز نفس بکشد. از خیرگی و به قولی جان سگی‌ و تلاش‌های سامر بود. سیاوش کسی بود که بلند پروازانه عمل کرد. به حق خود قانع نشد و خواست راه صد روزه را یک شبه برود‌. سیاوش اینی نبود که کنار چند مرد معتاد و خلافکار قدم بزند. یک زمانی روی اسم  سیاوشِ جاوید قسم می‌خوردند؛ اما الان هیچ بود.  دست سردش بر جیبش رفت. اگر بی‌گناهی‌اش هم ثابت می‌شد. بازهم در زندان می‌افتاد. بازهم خطا کرد، اشتباه رفت.  لحن غمگینش در گوش خودش پیچید و مهدی متوجه آن شد.

-  من هیچ حقی از بودن کنار ملکا و خانواده‌اش ندارم‌. من هیچ حقی از برادری به اسم سامر داشتن ندارم‌. من یک دروغگوئه، متظاهرم! کجایی ملکا ببینی زندگی من شده یک چیز دیگه؟ 

 دستش را به سمت زیپ کاپشن‌اش برد و آن را پایین کشیده و داخل جیب درونی ‌ فرو برد. مقدار پولی که سامر به او داده بود را در میان دست گرفت‌. می‌توانست تا مدتی با این مقدار دوام بیاورد. اگر نتوانست هم بازهم برادر ساده‌اش بود. سامری که اگر در شب تار به او زنگ می‌زد سریع پول برایش جور می‌کرد.  سرانگشتانش را محکم بر روی پلک‌هایش فشرد، زیرلب به طوری که فقط خودش بشنود زمزمه کرد.

- شرمنده‌ام سامر؛ برای زنده موندن باید ازت استفاده کنم.

او این حرف را زد و سامر بی‌حواس به جلسه گوشه‌ی خالی کاغذ با خط درشت و خوانایی که داشت نام سیاوش را نوشت.  سرش پر از افکار مزاحم بود. افکاری که با شنیدن حرف‌های مرد کارآگاه  مدتی در سرش می‌پیچید و او را بسیار درگیر کرده بود. صدای افتادن خودکار بر روی میز او را از جا درآورد. فردی که درحال شرح موضوعی درباره‌ی عملکرد سال گذشته‌ بود. حرفش  را قطع کرد و  سامر همانند باقی حضار سمتش برگشت. ملکا حواسش معطوف اطراف شد. پدر سیاوش دستی بر یقه‌ی پیراهنش کشید و روبه او گفت:

- خانم مهرگان حالتون خوبه؟ امروز انگار کمی بی‌حال هستین.

ملکا سر به سمت راست که بسیار نزدیک نادر بود چرخاند.  با دستمالی که دو لا کرده بود روی چشمان سیاه رنگش کشید.

- نه اوکیم، لطفا ادامه بدین!

نادر نگاهی میان سامر و ملکا رد و بدل کرد.  لبخندی کنج لبش نشاند که چینی کنار لبش افتاد.

- لطفا ادامه بدین!

سامر بی‌حوصله دمی از هوا گرفت و ملکا دوباره خودکار را میان دستش فشرد و عصبی نوک آن را بر کاغذ تیکه پاره شده‌ی زیر دستش فشرد. بند بند وجودش درد می‌کرد، آبریزش بینی و خشکی گلو کلافه‌اش کرده بود. به مرد خیره شده بود؛ اما تنها چیزی که مدام یادآوری می‌شد زندگی نکبت بارش بود. زیرلب زمزمه کرد.

- کاش می‌شد سیگار کشید. کاش می‌شد این مرتیکه‌ی وراج رو خفه کنم و کاش می‌دونست من فقط یک معاون تو خالی‌ام و اختیاری ندارم. کاش می‌فهمید مشکلات من بزرگتر از مشکلات کارخونه است.

نیم ساعتی به همین روال گذشت که با تعظیم مرد سخنران، ملکا کیفش را محکم در میان دستش گرفت و از روی صندلی برخاست.  چشمانش از شدت تب دیده نمی‌شد. دست بر میز گرفت، انگار همه منتظر همین امر بودند چون ردیف کنارش از جا برخاستند. بی توجه به‌ بقیه با قدم‌های نامیزان سمت خروج رفت. سامر بی‌حوصله لپ تاپ  را بست. کیفش را میان دستش گرفت و جلوی پدرش ایستاد. حوصله‌ی خانه‌ی پدری را نداشت. زن پدرش همسن او بود که با برگشت‌اش به تهران عجیب روی نورون‌های او راه می‌رفت.

- امشب فکر نکنم بیام خونه منتظرم نباشین، امری ندارین؟

نادر نگاه از مرد روبه رویش گرفت و گفت:

- کی میای خونه که این بار اولت باشه؟  تونستی بیا! کاریت ندارم فقط لطفا حواست رو بیشتر جمع کن! با کنار‌ه گیری من و سیاوش تو همه کاره‌ی این کارخونه‌ای!

سامر سری تکان داد و به سمت در قدم نهاد. نزدیک ملکا شد. که ناگهان با افتادن او کنج دیوار، به قدم‌هایش  شدت بخشید. ملکا لرز بدنش شدت یافت. اشکی از گوشه‌ی چشم‌اش چکید. برای چندین بار اتفاقات گذشته از جلوی چشمانش گذشت.

- بری واسه ما می‌میری، دیگه هیچ جایی واست تو این خونه نیست. کسی که پشت قاتل باباش بایسته بهتره بمیره!

صدای نادر را که با تشر خطاب به بقیه می‌گفت به اورژانس تماس بگیرند را می‌شنید؛ اما نتوانست حرف بزند. انگشتان سرد و سر شده‌اش موکت زیر پایش را گرفت. صورتش توسط  دستان سرد کسی قاب گرفته شد.  تصاویر ناواضح شد و سرش به دیوار تکیه داده شد. چه قدر خوب بود خوابی  که دیشب زهر‌ش شده بود. دوباره او را به آغوش می‌کشید و روح را از تن او می‌ربود.

@ .Murphy.  @ MO-BIN  @ Narges.Sh  @ ماهی

ویرایش شده توسط Qazal
🍬🍬🍬

 

نویسنده رمان‌های: به یادت بیاور، ماندن یا رفتن، سرپناهی دیگر، پشیمان می‌شوی، آواره ویرانی

 

در حال تایپ رمان آواره‌ی ویرانی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

***

با دست کمی پرده را پس زد.  چهارساعت از بد شدن حال ملکا می‌گذشت. بوی تند الکل و آمپول حالش را بد کرده بود.  پدرش نیم ساعت پیش رفته بود که همسرش در خانه تنها نباشد. پالتو را روی  ساق دستش انداخت. تا آمد پرده را رها کند و برود. تکانی ملکا به خود داد و به شانه چرخید. پتو از رویش کنار رفت و دست سردش زیر سرش رفت. پرستار پرده‌ی قسمت کناری را کشید. نگاهی به او انداخت و دستکش را از دست بیرون کشید. 

- تا فردا به هوش نمیاد گفتم که می‌تونین برید. 

سری تکان داد، به سمت داخل قدم نهاد. ملکا از سرما خودش را جمع کرد و صورت رنگ پریده‌اش را درون بالشت سفید پنهان کرد.  سامر اخم کمرنگی میان پیشانی‌ نشاند، پالتو و کیفش را پایین تخت گذاشت. به سمت او رفت و پتو را تا  شانه‌اش  بالا کشید. این همان دختر دیشب بود. زیرلب زمزمه کرد.

- امانت برادرمی جات رو چشمامه!  بهت قول می‌دم به زودی سیاوش رو برگردونم.

با پیچیدن صدای مردی که به تازگی برای پیگیری پرونده‌ی برادرش به او مراجعه کرده بود،  دست راستش از لبه‌ی پتو رها شد و روی شقیقه‌اش گذاشته شد. با کشیده شدن پرده توسط ارغوان، سامر کمر صاف کرد و او اخم درهم کشید.

- خیره؟ قرار بود برید چرا اینجایین؟

سامر از تخت فاصله گرفت. پالتو و کیفش را برداشت.  خونسردی چاشنی صورتش کرد.

- دارم می‌رم! شماره‌ا‌م رو دادم به سرپرستار، اتفاقی افتاد چیزی شد بهم زنگ بزنین!

ارغوان کمی شال عقب رفته‌اش را جلو کشید. نمی‌دانست  چرا انقدر از خانواده‌ی  جاوید متنفر است. صندلی پلاستیکی را کمی به سمت راست کشید و روی آن نشست.

-  نیازی نیست خودم هستم نباشم هم برادرش هست.

سامر نیشخندی زد. جر و بحث ارغوان و مهرزاد را شنیده بود. او گفته بود سریع به خانه برگردد و ارغوان با سلیطه‌بازی تلفن را روی او قطع کرده بود. به سمت پرده گام نهاد. 

- البته اگه  همسرتون برداشت؛ اگه برنداشت باهام تماس بگیرین. شبتون بخیر خانم  سبحانی. 

با خارج شدن سامر، ارغوان دندان برهم کشید  و پر حرص زمزمه کرد.

- بیا اومدیم کلاس بذاریم بی کس و  کاریمون رو زد پس کلمون!

نگاهش از پرده سمت ملکا کشیده شد. زیرلب چیزی را زمزمه می‌کرد و اخم کمرنگی میان ابروانش نشسته بود. از جا برخاست. به سمت تخت گام نهاد و جلوی او ایستاد. دستش را بالا برد و موهای تیره‌‌اش را از روی صورت پس زد.  لبخند تلخی کنج لب نشاند.

-  این دیوار سنگی که بین خودت و خانواده‌ات کشیدی رو بشکن! از اون قلعه‌ی سنگی بیا بیرون و باور کن  شوهرت قاتله! 

ملکا از پهلو چرخیده  و به پشت خوابید. زیرچشمان سیاهش، خیس بود. لبانش آرام تکان می‌خورد. ارغوان گوش‌اش را سمت دهان ملکا خم کرد تا بشنود چیزی که انقدر او را آشفته کرده است.

- ماما...ن... .

تا آمد جمله‌ی بعد را بشنود صدای کشیده شدن محکم پرده آمد. ارغوان سر بالا کرد و مهرزاد عصبی دستش را برگردنش کشید. این رفتارهای ارغوان او را عصبی می‌کرد. به طوری که  بیخیال خانه‌ی خواهرش شده بود و دنبالش آمده بود‌. با لحن دستوری و جدی‌ای صدایش را بلند کرد‌.

- تا ده دقیقه دیگه پایین باش! می‌ریم خونه این دخترم زنگ بزن به کس و کارش  بیاد پیش‌اش بمونه خوشم نمیاد زنم شب خونه نباشه! فهمیدی یا نه؟

ارغوان سر تا پای مهرزاد را از نظر گذراند. از سر و رویش خستگی می‌بارید؛ اما همچنان  مثل همیشه محکم، جدی و  پر صلابت بود‌. 

- امشب باهات نمیام حال خواهرت خوب نیست‌. برو خونه از صبح نهار درست کردم،  داخل قابمله‌ی رو گازه بذار گرم شه بخور! قول می‌دم اول صبح خونه باشم.

دلش کمی به حال مهرزاد سوخت. برای همین مثل همیشه  جوابش را نداد؛ اما مهرزاد که امروز عصبی ‌تر از همیشه بود. دیدن سامر و ملکا، پیدا شدن سر و کله‌ی سیاوش در خانه‌اش و درآخر صحنه‌ای که چند ساعت پیش در بازار دیده بود. با قدم‌های بلند خودش را به ارغوان رساند. مچ دست لاغر او را میان دست بزرگ و قدرتمندش گرفت و به سمت خود ارغوان را کشید.

-  این دختر خواهر من نیست.  همونی که دیشب خونه‌اش بود بیاد جمعش کنه! زنِ من جاش تو خونه‌ است نه اینکه جای این دختره بمونه! 

ارغوان یک تای ابرواش را بالا انداخت. جریان چه بود؟  منظور مهرزاد را از قسمت اول جمله‌اش نفهمید و لبخند مسخره‌ای کنج لبش نشاند.

- شاید خواهر تو نباشه؛ ولی دوست  من هست. اون کسی رو نداره منم همین جا می‌مونم. کسیم حق نداره بی... .

مهرزاد به مچ دستش فشاری وارد کرد و اجازه‌ی  کامل کردن حرفش را نداد. به سمت پرده راهش را کج کرد و ارغوان را به دنبال خود کشید.  ارغوان دستش را بند لبه‌ی تخت کرد و به مچ دستش تابی داد.

- می‌گم ولم کن تا وقتی ملکا مرخص نشه باهات هیچ جا نمیام! 

مهرزاد سرش را کمی به سمت او چرخاند و دندان برهم کشید.

-  تو غلط کردی باهام نیای.  تا وقتی اسمت تو شناسنامه‌‌ی منه، بدون اجازه‌ی من حق آب خوردن نداری چه برسه به اینکه بیای پیش این دختره بمونی! اگه شوهرش جرعت داره بیاد پیش‌اش بمونه نداره زود با برادر شوهرش انس می‌گیره اون بیاد جمعش کنه!

چنان ضعفی از فشار دستش بر بدنش پیچید که نتوانست بیش از این مقاومت کند. گاهی اوقات از این مرد بی‌احساس و مستبد حالش برهم می‌خورد‌ حال خواهرش بد بود‌  و او فقط بخاطر همسرش آمده بود؟  ارغوان فکش را برهم سابید و ناگهان دستش را از دست مهرزاد خارج کرد. 

-  زندگی شخصی من به تو... .

نگاه مهرزاد به پشت سر ارغوان گره خورد و ملکا نفس زنان  دستش را به عنوان تکیه گاه گذاشته و بلند شد. بدنش به شدت درد می‌کرد. سوزش چشم و گرمی بدنش رفع شده بود‌.

- از اینجا برو ارغوان من نیازی به مراقبت ندارم. حالم خوبه!  

ارغوان به سمتش برگشت. از بغض چانه‌اش  لرزید. لرزش بدن نحیفش را دید، چشمان غم آلودش را دید. قلب مچاله شده از  برداشت و نگاه مسموم همسرش را دید؛ اما نتوانست برای ملکا کاری کند.  با دستش مچ‌اش را ماساژ داد. 

- حالت خوب نیست. دکتر می‌گفت سو تغذیه گرفتی.  بذار امشب رو بمونم ملک!

مهرزاد خیره ارغوان را نگاه کرد.  دلش از ملکا چرکین بود. از راه اشتباهی  که انتخاب کرد و از پشتی قاتل برادر و پدرش کرد.  مهرزاد  او را به القاب زشت جلوی بقیه نام می‌برد؛ اما غیرتی شده بود. از اینکه ملکا دوباره پا گیر یکی بدتر از سیاوش شود.  ملکا پاهایش را درون شکم جمع کرد. 

- برو من خوبم، به شوهرت بگو اگه می‌خواد بره خونه رو بازرسی کنه کلید تو جیب پالتومه! اون مردی که دیشب اومد، سامر بود. برادر سیاوش، سیاوشی وجود نداشت.

ملکا دستانش را درهم قلاب کرده و دور پاهایش حلقه کرد.  سرش را به  زانوهایش تکیه داد. نمی‌فهمید چرا دارد اطلاعات به مهرزاد می‌دهد؛  فقط می‌دانست از این لج و لجبازی خسته است از به در و دیوار کوبیدن، ارغوان پوزخندی به مهرزاد زد و سمت پالتو ملکا رفت. دستش را درون جیب او فرو برد. کلید را برداشت. سمت مهرزاد گام نهاد و پرده‌ی سبز رنگ را میان دستش گرفت.

-  گوشیم در دسترسه هروقت کار داشتی زنگ بزن! فردا یک سر بهت می‌زنم. باید یکم چیزی بخوری تا بهتر شی! کاری نداری؟  

ملکا چشمانش را بست.

- نه، خدافظ.

ارغوان رفت و پس از آن مهرزاد خارج شد. ملکا سرش را از روی پا برداشت و  به جای آنها خیره شد. به عادت تنهایی و بی‌کسی‌اش با خود حرف زد.

- اولویت دستگیری سیاوش تو زندگی مهرزاد بالاست؛ اما اون برای برگردوندن تو تا اینجا اومد. اونم وقتی که احتمال برگشت‌ سیاوش وجود داشت. خدا به راه راست هدایتت کنه ارغوان احمق! عشق و دوست داشتن به حرف نیست به عمله که مهرزاد داره از صد فرسخی داد می‌زنه چه قدر دوست داره.

 روی تخت دراز کشید.  دستش را روی چشمانش گذاشت و پلک فرو بست.  صدای پرسش سامر در گوش‌اش به صدا درآمد. "اگه مجرم باشه بهش پشت می‌کنی؟"  پشت می‌کرد؟ جواب آن واضح بود. ملکا دیگر نای قبول کردن مردی که چهارسال در انتظارش نشسته بود را نداشت. عاشق سیاوش بود؛ اما الان فقط با فکر به او قلبش از هراس می‌لرزید، هرچند صدای آرام سامر را که به او اطمینان خاطر از برگشت برادرش داده بود  را ناواضح شنیده بود؛ اما چه می‌کرد که بیشتر دلش آشوب شده بود. از اینکه سیاوش برگردد و ثابت شود گناهکار است. درآنجا ملکا شک نداشت. عقلش را از دست خواهد داد و از درون خواهد شکست. 

***

سامر با فکر به ملکا، به در ورودی خانه‌ی پدری‌اش چشم دوخته بود. نیم ساعت با درگیری ذهنی که داشت در پارکینگ به سر می‌برد تقه‌ای بر شیشه‌ی ماشین خورد. نیاز به پایین دادن شیشه نبود. از موهای طلایی حلقه شده روی شانه‌های زن می‌توانست بفهمد کیست. دستش را سمت قفل کمربند برد و آن را باز کرد. پالتو‌اش را روی دست انداخت و در را باز کرد. زن عقب رفت و نادر پرده‌ی پذیرایی را کنار زد. سامر از ماشین پیاده شد، اخم‌هایش از این زن بابای همسن مدام درهم می‌رفت. 

- خوش اومدی، دیرکردی من و نادر منتظرت بودیم و درآخر شام رو بدون تو خوردیم عزیزم!

سامر در را آرام بست و دکمه‌ی  قرار گرفته روی در را فشرد. 

-  خوب کاری کردین خوردین، چون زیاد اشتها ندارم.

مسافت کمی تا در اصلی خانه فاصله داشتند. دستانش را بالا برد و ضرب دری  روی بازوانش کشید تا کمی گرم شود. 

- حواست به غذات نیست. از وقتی برگشتی تهران لب به غذا نمی‌زنی از دست پخت من خوشت نمیاد؟

سامر دستش را درون جیب شلوارش فرو برد. از این محبت‌ها و معذوریت ‌های آذر بی‌اراده معذب می‌شد و نمی‌توانست به پدرش هم چیزی بگوید‌.

- نه؛ اشتها ندارم.

آذر زیر چشمی نگاه سبز رنگش را به او دوخت. از سنش کمی جا افتاده‌تر می‌خورد. دقیقا در تضاد پدرش که اصلا به او نمی‌آمد در دهه‌ی  ششم عمرش باشد.  با نزدیک شدن به جلوی در، چشمی متوجه آنها شد و چراغ کنار دیوار روشن شد. سامر معذب در را باز کرد. 

- بفرمایید لطفا!

 آذر لبخندی زد و وارد شد. سامر پشت سر او وارد شد.  خانه‌ی خودش را به خانه‌ی ویلایی دو طبقه‌ی لوکس ترجیح می‌داد. لااقل آنجا می‌دانست هرکاری بخواهد می‌کند و  انقدر معذب نمی‌شود. کمر خم کرد و تا آمد بند کفش‌هایش را باز کند. آذر دستش را بلند کرد.

- عزیزم بده من! تا ببرم به چوب لباسی آویزون کنم.

با قرار گرفتن نادر پشت سرش و  صدای جدی او،  سامر نفسش را آسوده بیرون فرستاد و آذر کمی هول کرد.

- نیازی به این کار نیست. سامر قرار بود برای شام بیاد و بعد برگرده  خونه‌‌اش درسته بابا؟

@ .Murphy.  @ Narges.Sh  @ Atefeh L  @ ماهی  @ _khakestar_  @ Ghazal

ویرایش شده توسط Ghazal.M

 

نویسنده رمان‌های: به یادت بیاور، ماندن یا رفتن، سرپناهی دیگر، پشیمان می‌شوی، آواره ویرانی

 

در حال تایپ رمان آواره‌ی ویرانی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم

سامر از خدا خواسته دست از باز کردن کفش‌هایش کشید و تا آمد تایید کند، آذر پالتو رو از روی دستش برداشت.

- ولی خودش که گفت  اشتها نداره! پس واسه خواب اومده.

سامر تک ابرویی  بالا انداخت. هرچند میل‌اش به غذا نمی‌کشید؛ اما بهترین کار بود.

- نه الان خیلی گرسنه شدم. شام رو خوردم می‌رم. 

نادر دست آذر را میان دستش گرفت و لبخندی روی لبانش نشاند. پالتو او را از دستش گرفت. اگر معنای نگاه‌های او به پسرش را نمی‌شناخت که اسمش نادر نبود.

- عزیزم برو واسه سامر شام بکش! 

سامر کفش‌هایش را جلوی در از پا خارج کرد. یک جفت دمپایی رو فرشی مشکی را بر پا کرد. آذر با لبخند نگاهش کرد و سمت آشپزخانه گام نهاد. نادر به محض خروج او، پشتش را کرد و سمت پذیرایی رفت.

- حالِ بد ملکا به تو ربطی داشت؟ دیشب دیدم که با سر و پای خیس اومدی خونه و تا صبحم تب و لرز کرده بودی!

سامر خود را نباخت. چند قدمی به سمت پذیرایی رفت و نادر پالتو او را روی مبل  رها کرد. بر روی مبل سلطنتی نقره‌ای رنگ  نشست، پای راستش  را روی پای چپش انداخت.

-  آره دیشب اگه نبودم الان باید تو مراسم عزاش بودیم جای اینکه باهم حرف بزنیم.

سامر روی اولین مبل تکی نشست. نادر دستش را روی میز گرفت و مشتی مویز برداشت. نگاهش را به او دوخت.

- چرا نجاتش دادی؟  اصلا چرا اونجا بودی؟  پروژه‌ات تموم شد که برگشتی؟

سامر لب بر دندان گرفت. از این خونسردی و لحن بیان پدرش کمی عصبی می‌شد.  بنابراین جای جواب دادن به سوال اول و دوم پدرش بحث را عوض کرد‌.

- نه تموم نشده؛ ولی تا یک جا ادامه‌اش دادم و بعدهم دادم دست یک مهندس دیگه! در جریانی که از آدمای تکراری و کارهای تکراری زود خسته می‌شم نه؟ به همون دلیل برگشتم.

چند دانه از مویزهای سیاه رنگ را درون دهانش انداخت. صدای جویدن آنها زیر دندانش در گوش‌ سامر پیچید و سپس صدای خودش.

- فکر نمی‌کردم بعد شیش سال برگردی! اومدنت یه هویی شد. انگار بو کشیدی که برادرت تو دردسر  افتاده‌؛ ولی من می‌تونم یک  کمک کوچولو بهت بکنم.

سامر سر بالا گرفت‌. صدای قرار گرفتن بشقاب و بوی خوش چلو مرغ زعفرانی در بینی‌اش پیچید.

-  از روی اعتماد خودت رو تو دردسر ننداز!  به نظر من تا همین جاش هم خیلی لطف کردی.

سامر تک ابرویی بالا انداخت. سر از حرف‌های پدرش در نمی‌آورد. او در این چهارسال که سیاوش فراری بود هیچ قدمی برای اثبات بی‌گناهی او برنداشت.  پذیرفت همانند دیگران که قبول کردند.

- تو دردسر نندازم؟ یعنی چی؟

نادر محتویات دهانش را بلعید و تکیه‌اش را به مبل داد.  

- دیشب خونه‌ی ملکا چیکار می‌کردی؟ 

سامر از حرفی که عوض شد و منظوری که نگرفت. پای چپش را عصبی تکان داد و  دستش را بالا برد و ته ریش کوتاهش را لمس کرد.

- فکر نکنم مجبور به جواب دادن باشم.

نادر خندید و کنترل تلویزیون را برداشت. سری تکان داد و گفت:

- هرجور خودت راحتی؛ می‌خوای مشغله‌ی جدید واسه خودت درست کنی  من حرفی ندارم. 

سامر در ذهنش به کلمه‌ی مشغله پوزخند زد. انگار پدرش فراموش کرده بود زندگی ملکا بخاطر پسرش نابود شده است که اینگونه باد در غب‌غب می‌انداخت‌. آذر قاشق را کنار بشقاب گذاشت و روبه نادر گفت:

- عزیزم  شام آماده است.  می‌تونن بیان میل کنن!

سامر بی‌حوصله و بدون توجه به دستان آلوده‌اش سمت میز نهارخوری که بالای پله بود گام نهاد‌.  دستش را روی لبه‌ی صندلی گذاشت و آن را عقب کشید. قاشق را برداشت و در میان دستش گرفت، با روی قاشق کمی زرشک و زعفران را با برنج ساده مخلوط کرد. تا آمد به سمت دهان ببرد صدای گوشی در جیب  پالتو کرم رنگش آمد. آذر که گوشه‌ای از میز نهارخوری دوازده نفره ایستاده بود. گفت:

- شامت رو بخور واست میارم.

سامر سری تکان داد و قاشق را درون دهان گذاشت. نگاهش به سمت ساعت ایستاده‌ی کنار دیوار گره خورد. یک ربع به سه صبح بود. هیچکس جز بیمارستان نبود که با او تماس بگیرد و مهدی! آذر دست بلند کرد و گوشی را برداشت. نگاهی به شماره‌ی ناشناس انداخت. 

- شماره ناشناسه، جواب بدم؟

نادر دستش را جلوی آذر بلند کرد و گفت:

- از جلوی تلویزیون بیا کنار نمی‌بینم.

سامر از جا برخاست. به سمت آذر قدم نهاد و گوشی را از میان دستان او کشید. همین مانده بود آذر جواب بدهد.

- خودم جواب میدم. بابت شام ممنون!

تماس را وصل کرد و  پالتو را روی دستش انداخت. 

- بله؟

نادر نگاهش کرد.

- داری می‌ری؟

صدای زن از پشت خط آمد.

- آقای جاوید، بیمارتون همین الان  از بیمارستان خارج شدن. زنگ زدم اطلاع بدم!

سامر دمی از هوای گرم خانه گرفت و آذر جواب همسرش را داد.

- نه عزیزم، هنوز که چیزی نخورده می‌خواد بره!

صدای سامر بلند شد.

- باشه، ممنون اطلاع دادین.

گوشی را قطع کرد و سمت در اصلی گام نهاد.

- آره دارم می‌رم. ممنونم ازتون! خدافظ!

به محض خروج سامر با قدم‌های سریع،  نادر تلویزیون را خاموش کرد و خمیازه کشید. آذر با ابروهای بالا رفته نگاهش کرد. این مرد علنا خوب می‌توانست او را تحت کنترل‌اش بگیرد. هرچند او واضح به پسر شوهرش نزدیک می‌شد؛ اما شاید توقع داشت نادر کمی درک کند. 

- خوابت گرفته؟ 

نادر کنترل را روی میز انداخت. از جا برخاست و سمت او گام نهاد.  لبخند محوی کنج لب نشاند و بازوی او را به سمت خود کشید. دست دیگرش را بالا برد و آرام موهای عسلی رنگ او را میان دستش گرفت.

-  نه عزیزم، دارم می‌رم یکم به خیال پردازی با سامی بپردازی!  چون هرچی باشه  سه ماه ازت بزرگتره و کیس خوبیه که بعد من بری سراغش!

آذر رنگ بر صورتش نماند. آب دهانش را محکم بلعید و زبان روی لبان سرخش کشید.

- چی می‌گی  نادر؟  تو من رو تو این چندسال که زنت شدم نشناختی؟  

نادر دستش را از روی بازوی او رها کرد و چندبار آرام بر بازواش کوبید. موهای او را پشت گوش‌اش فرستاد.

- این ده سال که زنم بودی یک طرف، اخلاق این هشت ماهی که سامی برگشته یک طرف! مراقب خودت باش. سامر آدمی نیست هر زنی رو تو زندگیش راه بده! 

چشمکی به او زد و سمت اتاق خواب‌شان که طبقه‌ی پایین بود گام نهاد. آذر نفسش را آسوده به محض فاصله گرفتن نادر رها کرد.  دست سرد و لرزانش که از اضطراب اینگونه شده بود را بر  لبه‌ی مبل تک نفره‌ی مخملی گرفت، چنگی به موهای بلندش زد و با حرص زمزمه کرد.

- هرکسی یک نقطه ضعفی داره؛ تو و پسرتم همین  طور! زمین زدن تو مساوی می‌شه با پذیرفتن من تو زندگی پسرت!

@ .Murphy.  @ MO-BIN  @ Narges.Sh  @ _khakestar_  @ Atefeh L  @ ماهی  @ ...Kimia...

ویرایش شده توسط Qazal

 

نویسنده رمان‌های: به یادت بیاور، ماندن یا رفتن، سرپناهی دیگر، پشیمان می‌شوی، آواره ویرانی

 

در حال تایپ رمان آواره‌ی ویرانی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم

***

لبه‌های پالتو‌اش را کمی بیشتر به  هم نزدیک کرد. قلبش از شدت کابوسی که دوباره دیده بود. با سرعت می‌زد. موهای تیره‌اش از زیر روسری که زیر گلو گره داده  بود  بیرون آمده بود. ماشین‌اش در پارکینگ  کارخانه پارک و او علنا در این تهران لعنتی گیر افتاده بود.  نگاهش را به خیابان خلوت انداخت. پرنده در این وقت پر نمی‌زد. تمام کرکره‌های مغازه‌ها پایین بود و  فقط صدای تکان خوردن شاخه‌های درختان به گوش می‌رسید. زمین یخ زده زیرپایش سر بود و بخاطر نامناسب بودن چکمه‌های  پاشنه‌دارش  گاهی لیز می‌خورد. لب ترک خورده‌اش را گزید.  خسته از مسیری که آمده بود. روی نیمکت چوبی کنار خیابان که بالایش چراغ بود نشست.  زانوهای لاغرش را در شکم جمع کرد و دست بر جیب پالتواش برد. جعبه‌ی سیگار را بیرون کشید و نخی کنج لبش گذاشت.  فندک در کیفش داشت به سمت راست چرخید و فندک را از جیب بیرونی کیف‌اش بیرون کشید. تا آمد  آن را روشن کند. سیگار توسط دستی کشیده شد و چند قدم جلو تر روی زمین افتاد. سر ملکا چرخید.  رخ به رخ سامر شد.

- اگه سیگار راه خوبی واسه آروم شدن بود من از دوازده-سیزده سال پیش سیگاری بودم. 

ملکا بی‌خیال سر به جلو چرخاند.

-‌ زندگیت نابود نشده بدونی هیچی آرومت نمی‌کنه و سیگار تلقین خوبی واسه آرامشه!

سامر پای راستش را روی پای چپش انداخت.

-  زندگی نابود شده ندیدی!  

ملکا، دستش را روی جرقه‌زن گذاشت و آن را روشن کرد.  به  شعله‌ی باریک خارج شده از آن خیره شد.

- طاقت شنیدن واقعیت رو دارم. بگو  چی به سر زندگیم آوردم با اعتماد برادرت! بگو دستی‌دستی خودم نابود کردم همه چیز رو، بعد چهارسال باید بدونم چشم انتظار قاتل پدر و برادرم بودم یا نه؟ 

سامر سخت پلک بست و  به درخت روبه رویش چشم دوخت.

- بعد چهارسال فراری دادن برادرم، الان خودمم نمی‌دونم. 

ملکا سر به سمتش چرخاند. می‌گفت طاقت دارد؛ اما واقعا داشت؟ می‌توانست ببیند چگونه زندگی و خانواده‌اش دستی‌دستی نابود شده؟ نمی‌توانست.  کمی به سمتش نیم خیز شد. اگر این مرد کنارش می‌گفت نمی‌داند. پس شک‌اش را باید به یقین تبدیل می‌کرد.

- مهرزاد، اون شب می‌گفت مهران و بابام رفتن دیدن سیاوش چون بهش شک داشتن.  نمی‌دونم چرا؛ ولی فردا روزش نیومدن خونه و بعد چهل و هشت ساعت  جنازه‌اشون پیدا شده. سیاوش اون دو روز که من تو نگرانی بودم. نبود، نه زنگی می‌زد نه پیامی می‌داد که بیام دنبالت، وقتی برگشت دقیقا زمانی بود که ما رفتیم واسه تشخیص دادن چهره بابام و مهران! 

دستانش لرزید. سامر متوجه ترس و حال خرابش شد. همه‌ی این چیزها را می‌دانست اظهارات خانواده‌ی مهرگان را نزدیک  صد بار پیش پنج کارآگاه خصوصی خوانده بود.  ملکا پاهایش را صاف کرد و از روی نیمکت به پایین انداخت.  

- اون شب اومد، روزبعد واسه تشییع جنازه تو مراسم حاضر شد؛ اما شب اول بعد از خاکسپاری قرص خوردم حالم بد بود.  اگه قرص نمی‌خوردم می‌مردم باید آروم می‌شدم دم‌- دم‌های صبح   ساعت چهار و چهار دقیقه‌ی صبح زنگ خونه خورد.‌ اثری از سیاوش نبود.  سیاوش کنارم نبود و وقتی در رو باز کردم ریختن تو خونه تا دستگیرش کنن به جرم قتل!

بدون پلک زدن به چشمان سیاه سامر چشم دوخته بود. خاطرات را برای چندمین بار تداعی کرد.  زبان بر لب کشید و  نفس حبس شده‌اش را آزاد کرد. سامر اجازه‌ی  حرف زدن را بیش از این نداد.

- از ترس به من پناه آورد. برای یک پروژه‌ی سدسازی قزوین بودم.  همه چیز رو بهم گفت از اینکه کاری نکرده؛ ولی همه بهش شک دارن. اگه تونسته چهارسال غیب شه کار منه! بهش قول دادم بی‌گناهیش  رو اثبات کنم؛ اما می‌بینی که چهارساله  پیگیرم فعلا به جایی نرسیدم؛ ولی مطمئنم سیاوش آدمی نیست کسی رو بکشه! 

ملکا دستان سردش را روی صورتش گذاشت.  

- دیگه کم-کم دارم باور می‌کنم از هیچکی هیچ چیز بعید نیست. شیطانم، اول فرشته بود بعد شد اینی که هست.

سامر سعی کرد چیزی نگوید که از این بیشتر به شک ملکا دامن بزند. بنابراین از جا برخاست. 

-  ماشینت کارخونه مونده، تا خونه می‌رسونمت.

ملکا سر بالا گرفت و نگاهش کرد.  ابروان مشکی رنگ، چشمان سیاه رنگ، ته ریش کمی روی صورتش بود. بینی‌ استخوانی کشیده و  زاویه فک عالی!  ته چهره‌ی سیاوش را داشت؛ اما سنش بالا تر بود. شاید چهل سال! چهارشانه و قد بلند، هیکل ورزیده. خوب بود از همه لحاظ از سیاوش سر تر بود.  ملکا شانه‌ای بالا انداخت.

- کلید دست مهرزاده، دادم بره خونه رو بگرده می‌دونی که حال کل انداختن با برادرم  رو ندارم. شاید به زودی مجبور به التماس کردن و طلب بخشش شم.

سامر قدمی به عقب رفت. ناامیدی در نی-نی نگاه   ملکا بی‌داد می‌کرد. 

- می‌رسونمت هتل.

ملکا سر تکان داد و از جا برخاست.  چاره‌ای جز این کار نداشت. مطمئن بود تا فردا روی همین نیمکت یخ خواهد زد.  در سمت کمک راننده را باز کرد و   سوار شد. دستش را روی چشمانش گذاشت، صدای باز شدن و پس از چندثانیه بسته شدن آن را شنید. ادکلن گرم و ملایم سامر را در ریه‌هایش فرو برد. 

- فکر نمی‌کردم  برگردی برادرشوهر! ذکر خیرت همیشه تو خونه‌مون بود.

سامر ماشین را روشن کرد. دنده عقب گرفت و از جا پارک خارج شد.

-  قرار نبود برگردم؛ ولی مجبور شدم. بخاطر سیاوش برگشتم. 

ملکا دستش را از روی چشم برداشت سرش را به شیشه‌ی عرق کرده تکیه داد.

- خوبه! خوشحالم.

سامر چیزی نگفت و حواسش را به رانندگی‌اش داد. نگاه ملکا سمت دست راست او کشیده شده. با دستکش سیاه رنگ پوشیده شده بود. سیاوش گفته بود. تمام بدنش عمل شده بود جز دست‌ راستش که سوختگی شدیدی داشت.  سرش را محکم بر شیشه کوبید و با خستگی  چشمانش را بست. هیچکدام از آنها در لحظه‌ای که در ماشین نشسته بودند از آن سوی قصه خبر نداشتند. از اینکه چه می‌شود و چگونه زندگی هردوشان بیشتر از قبل تحت شعاع لغزش پای سیاوش می‌شود. 

کمی جلوتر از آنها  در یکی از برج‌های مرتفع تهران، در پنت‌هاوس سه طبقه مردی با لذت از پیپ دستش کام گرفت. یک تای ابرواش را با دیدن عکس تازه به دست رسیده ‌اش بالا انداخت.

- ببینم می‌تونی کارت رو درست انجام بدی یا نه!  در جریانی که شرط گذاشتم واسه موفقیت‌ات نه؟

لبخندی کنج لبانش نشست. پای چپش را تکان داد.

- کارمون سخت‌تره این یکی مثل برادرش ساده نیست وا بده! 

مرد دود را از دهانش خارج کرد. دست راستش را پشت  مبل انداخت. با دست دیگرش  کروات سیاه رنگ براقش را شل کرد.

-  بحث سود بیاد وسط  نادر جاویدم  وا میده!  پسر اولیش که بماند. اون بعد پونزده- شونزده سال برگشته! جز سر و کله زدن با تیمش و کارگر جماعت از کارخونه داری سر در نمیاره! 

لبخند از روی لبان باریک‌اش محو شد. 

- داری خیلی دست کم می‌گیریش! مشکل دیگه هم داریم. مهرگان دنبالشه، هرجا می‌ره یکی تعقیبش می‌کنه! دیشبم مثل اینکه تا لب دستگیری سیا رفته و برگشته؛ ولی به لطف سامر در رفته!

پیپ را از میان لبانش برداشت و روی میز مربع شکل شیشه‌ای انداخت. 

-  باید اینم بفرستیم  بره درک! هر کار می‌کنیم  با یک عده  بدتر از خودش چوب میکنه لا چرخ ما!  اگه این بابا نبود، مجبور نبودیم دندون تیز کنیم  واسه سامر جاوید! 

خندید و با چنگال مسی دستش، حلقه‌ای از موز برداشت و سمت لبان باریکش برد.

-  من که راضیم از اومدن سامر و حاضرم شرط بذارم، سامر مثل سیاوش احمق نمی‌شه با یک بار تو فضا غرق شدن به ما وابسته شه!  سامر سامره!  

حلقه‌ی موز را بدون برخورد دهان و دندانش با چنگال داخل دهانش  برد و آن را خورد. چنگال را از دست رها کرد که با صدای بدی بر بشقاب خورد. مرد ابرو بالا انداخت.

- زیادی شرط نذار هنوز چیزی نگذشته که قرضت صاف شده!

دست بلند کرد و  پالتو کوتاهش  را روی شانه‌هایش انداخت.

-  این یکی احتمال بردش بالاست. یادت نره سامر ماله منه! بردم باید سامر رو ردش کنی بیاد!

مرد بی‌مهابا خندید. سری تکان داد و سرش را به پشتی مبل تکیه داد و سقف سفید رنگ را نگریست.

- تو کارت رو درست انجام بده. خودش میاد طرفت.

شال حریر مشکی رنگش را روی موهای مشکی رنگ موج دار‌اش انداخت. کیف کوچکش را میان دست گرفت‌. همان طور که به سمت راه‌پله‌ ها می‌رفت. دست تکان داد‌.

- امیدوارم همین طور که می‌گی باشه. نبودم تو مشتم می‌گیرمش!

پایش را روی سومین پله گذاشت، صدای مجدد مرد مملو از خنده آمد.

- زیادی تو خیالش غرق نشو، رسیدی خونه غرق شو می‌دونی که انقدر لش شدم حال ندارم بیام پاسگاه!

دختر دستش را بر نرده گرفت و صدایش را بالا برد.

- اون سری حالم خوش نبود. الان توپم بیبی!

مرد به سمت راست مبل بالا تنه‌اش را کج کرد. خودش را رها کرد و دراز کشید. کفش‌های بی‌بند رسمی‌اش را از پا درآورد و چشم بست.  صدای بسته شدن در خانه آمد. گوشی را از روی میز برداشت و  روی حالت هواپیما گذاشت. 

- گندی زدی خودت جمع کن شهرو! تذکر رو بهت دادم.

@ .Murphy.  @ MO-BIN  @ Atefeh L  @ Narges.Sh  @ ماهی  @ _khakestar_

ویرایش شده توسط Qazal

 

نویسنده رمان‌های: به یادت بیاور، ماندن یا رفتن، سرپناهی دیگر، پشیمان می‌شوی، آواره ویرانی

 

در حال تایپ رمان آواره‌ی ویرانی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم

گوشی را با صفحه روی میز انداخت. صدای باز شدن درب ورودی برای چندمین بار آمد. صدای قدم‌های آهسته‌ی کسی را شنید. پسر بر روی سرپنجه قدم می‌گذاشت که پدرش بیدار نشود.  کوله‌اش را با دو دست بر خود چسبانده و بدون نفس کشیدن جلو می‌رفت. پایش به جلوی در اتاق نرسیده بود که  صدای بلند و رسای پدرش آمد.

- تا این وقت صبح کجا بودی؟ 

لبش را به دندان کشید.  هوای حبس شده در ریه‌هایش را با صدای او آزادانه رها کرد. 

- ویلای شهریار بودم. زنگ بزن از عمو بپرس خودش من رو رسوند.

مرد  از پشت سر تا پای او را از نظر گذراند. شلوار مشکی راسته و پیراهن سفید رنگ بر تنش بود. موهایش بخاطر مدرسه کوتاه بود و زنجیر نقره‌ای رنگی بر جیبش آویزان بود.

- خوش گذشت؟

پسر با پاشنه‌ی پا سمت پدرش برگشت. کوله را روی زمین رها کرد. 

-  آره کاش توهم بودی. جمع همیشه، داداش و خواهرات بودن. شهرو بخاطر حال خرابش با شهریار دعواش شد. از وسط مهمونی گذاشت و رفت. تو پارکینگ دیدمش! انگار کیفش کوک بود. چیزی شده؟

مرد چشم‌هایش را بر روی هم گذاشت.

- این فوضولی‌ها به تو نیومده،  زودبخواب فردا مدرسه داری! دیگه هم تا نصف شب نبینم خونه نیستی. 

پسر روی مبل تک نفره نشست. دست بر گردنش کشید.  اگر قرار بود فردا مدرسه برود قول و قرارش با دوستانش بهم می‌ریخت. بعدهم  کیوان باور داشت یک هفته مانده به عید نباید مدرسه رفت هرچند کنکوری بود و شرکت در هر کلاس کلی او را جلو می‌برد.  حالت چهره‌ی خنثی  پدرش را از نظر گذراند. 

- امروز اون نبود. بهت زنگ زدم؛ ولی جواب ندادی!

مرد به شانه چرخید. خوب منظور او را فهمید؛ اما ترجیح داد خودش را به نفهمی بزند.

-  کی منظورته؟ 

پسر جوراب‌های سفید رنگش را از پا بیرون آورد.

- مامان امروز نبود. یک چند وقته کمرنگ شده فکر کنم شوهرش نمی‌ذاره بیاد. 

مرد دستش را بلند کرد و کوسن را از زیر سرش کشید. عادت بدی که داشت بدون بالشت می‌خوابید.

- چیکار کنم الان؟

کیوان کوله را میان دستش گرفت و جوراب‌هایش را همان جا رها کرد.

- گفتم بدونی وگرنه می‌دونم برگشتن مامان پیش تو یک چیز غیرممکنه!  

مرد سکوت کرد و جای آن پوزخند محوی کنج لبش نشست. پسرش هنوز امید داشت او برگردد؟ با چه عقلی؟ او بد نبود. زن تنوع طلبش بد بود؛ حیف نمی‌توانست چیزی بگوید و ترجیح می‌داد دهانش را بسته نگه‌دارد تا تصورات کیوان از  مادر دلسوزش به جا بماند.  کیوان به سمت اتاقش گام نهاد و شب بخیری زمزمه کرد.  به زودی شهرو سراغ سامر می‌رفت و او با فکر آن هیجانی به پوستش تزریق می‌شد.  همان طور که زیرپای سیاوش را خالی کرد. سامر را هم می‌توانست البته بماند برای به دست آوردن سامر، شهرو یک دلیل و هدف محکم داشت. فرهود به امید دیدار چند روز آینده بود. و امان از اتفاقات محالی که در پوستین این شهر لعنتی می‌افتاد. زرنگ بود؛ اما نه در حدی که بفهمد شاید جرقه‌ی  اولین  آشنایی زده شده آن هم در محال‌ترین مکان ممکن!

***

ملکا آرنج‌اش را بر  روی کانتر گذاشت. سامر خونسرد کمی دور تر از او ایستاده بود و با زنی که پشت آن تخته چوب بلند ایستاده بود صحبت می‌کرد. ملکا شناسنامه با خود نداشت و جای آن کارت ملی داشت. هتل هم از پذیرش او به همین علت معذور بود. بی‌اراده از چک و چانه‌های او، سمتش گام نهاد.

- خانم محترم،  شما متوجه حرف بنده نمی‌شید میگم جای شناسنامه‌ی این خانم، دوتا کارت ملی رو قبول کنین! بعدم واسه چندساعت ما اتاق می‌خوایم. 

زن مقنعه‌ی سورمه‌ای رنگش را جلو کشید و لب گزید. انگار او  متوجه حرفش را نشد چون ذهنش  به سمت و سوی انحراف کشیده شد.

- خدا مرگم بده! تا چند دیقه پیش که میگفتی واسه خانم اتاق می‌خواین حالا شد واسه دو نفر یک اتاق مشترک؟

سامر لا ال... زیر لب زمزمه کرد. ملکا عصبی از صدای او و طرز فکر احمقانه‌اش اخم درهم کشید. انگشت سبابه‌اش را بر روی صفحه‌ی چوبی کوبید.

- ببین خانم،  حرف ایشون اینه کارت ملی خودشم می‌ده پولم بیشتر میدیم یک اتاق بده واسه بنده. 

زن چشم‌های مشکی رنگش درشت شد. عصبی از زن و مردی که سر صبح معلوم نبود از کجا پیدا شده بودند. از روی صندلی برخاست.

- تا وقتی شناسنامه نیارین اتاق نمی‌دم.

ملکا از او فاصله گرفت. اگر می‌خواست سرانجام کلید دادن این شود مطمئنا شکر می‌خورد کلید را بدهد.  محکم‌تر از قبل دستش را بر میز کوبید که انگشت خودش درد گرفت.

- خانم محترم، میگم این آقا نمی‌خواد بیاد تو اتاق، فقط کارت ملیش رو می‌خواد بذاره و بره یک اتاق واسه چندساعت به اسم ملکا مهرگان، می‌دی یا بریم؟  

زن تلفن بی سیم را از روی میز برداشت. شهریار چندین بار به او تذکر داده بود بدون شناسنامه  اتاق ندهد.

-  اگه تا چند دقیقه‌ی دیگر از اینجا نرید  زنگ می‌زنم  پلیس.

سامر تا آمد چیزی بگوید  و ملکا را کنار بکشد. ملکا دستش را سمت او بلند کرد شال مشکی رنگش را سمت شانه‌‌ی راستش انداخت و پوفی کشید‌.

-  بگو پلیس بیاد. من فقط یک اتاق می‌خوام، لطفا چشمات رو باز کن ببین این آقایی که کنار بنده ایستاده هم سن بابات رو داره! از من خجالت نمی‌کشی  از این آقا خجالت بکش! جای شناسنامه‌ی من، دوتا کارت ملی رو بگیر!

سامر دستش گیر بازوی لاغر ملکا شد و او را محکم به سمت خود کشید. دست بلند کرد و دو کارت را برداشت. زن که قصدش فقط تهدید بودبا شنیدن لحن آرام ملکا، تلفن را قطع کرد.  سامر نیم نگاهی به او انداخت و ملکا فاصله گرفت. کلافه موهای پریشان روی صورتش را عقب راند.

- انگار قحطی هتل اومده، لازم باشه میرم  دم خونه‌ی ارغوان! زنیکه‌ی منحرف!

سامر دمی از هوا گرفت و از کانتر فاصله گرفت. همان طور که کارت ملی خودش را داخل کیف تاشو کوچکش  می‌گذاشت. گفت:

-  امیدوارم دیگه این رفتارتون با باقی مشتری‌ها تکرار نشه وگرنه به زودی باید در هتل رو تخته کنین و مطمئن باشید من از این توهین نمی‌گذرم.

زن دست به سینه ایستاد و به دیوار پشت سرش تکیه داد. 

- نگذرید من کار درست رو انجام دادم. مثل شماها زیاد هست.  هیچ جا هم ننو...

با خیز برداشتن ملکای غضبناک زن حرفش را برید و صدای بلند سامر خطاب به او آمد.

- خانم مهرگان! 

ملکا از این  واکنش زن خنده‌اش را رها کرد. پس از مدت‌ها با صدا خندید. کف دستش را آرام بر روی صفحه گذاشته  و روی آن کوبید.

-  چشمات رو باز کن قبل اینکه فکر منحرفت بره جای باریک!

سامر عصبی آستین پالتو ملکا را گرفت و به سمت خروج راه کج کرد؛ اما چند قدمی هنوز سمت در چرخشی هتل  نرفته بودند که  صدای دختری با حال نه چندان خوب، که تکیه‌ به دیوار شیشه‌ای که میان خیابان و فضای داخلی هتل داده بود باعث توقف آنها شد. 

- مگه نگفتم گیر نده به شناسنامه؟  چندساعت تو این بی‌صاحاب نبودم نگاه گند زدی... 

نگاهش سمت زن بود و سپس به سمت سامر و ملکا چرخید. پاهایش بخاطر نامناسب بودن  حالش، درهم پیچ می‌خورد و هرآن نزدیک بود بی‌افتد. شلوار دیپلمات بر پا داشت و شومیز مشکی رنگ کرواتی که برگردنش زده شده بود. کلاه یک طرفه‌ی مشکی رنگی بر روی موهای مشکی‌اش گذاشته بود و پالتواش روی شانه‌هایش به صورت تزئینی قرار داشت.  به آنها رسید، زانو خم کرد و سر پایین انداخت. چشم‌های روشن‌اش  نمی‌دید کسانی را که جلواش ایستاده بودند.

-  من بابت اشتباه  کارمندم از شما معذرت می‌خوام... چندتا اتاق می‌خواستین؟  

ملکا پوزخندی زد و دندان برهم کشید. علنا با خاک یکسان‌شان کرده بود و او سر خم می‌کرد و   معذرت می‌خواست؟  

- معذرت می‌خواین؟  متاسفانه توهین‌هایی که کارمندتون کرد با هیچ چیزی قابل جبران نیست. منم ترجیح می‌دم امشب یک جای دیگه اقامت داشته باشم تا این هتل! 

@ .Murphy.  @ Narges.Sh  @ MO-BIN  @ Atefeh L  @ ...Kimia...

ویرایش شده توسط Qazal
🍬🍬
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • غمگین 1

 

نویسنده رمان‌های: به یادت بیاور، ماندن یا رفتن، سرپناهی دیگر، پشیمان می‌شوی، آواره ویرانی

 

در حال تایپ رمان آواره‌ی ویرانی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم

دختر سرش را بالا آورد و سامر صدایش را کمی آرام کرد و طوری که ملکا  بشنود زمزمه کرد.

- چیزی تا صبح نمونده بهتره امشب رو همین  جا بمونی. 

ملکا غضبناک نگاهش کرد.  دست به سینه ایستاد و با دست راستش که بر روی بازوی چپش قرار داشت چندبار بر آن کوبید.

- بمونم؟  اگه بمیرم امکان نداره این هتل لعنتی بمونم اونم... .

معده‌اش از شدت خالی بودن، ضعف رفت و بی‌اراده دستش دور شکم‌اش قرار گرفت. حرفش را نیمه رها کرد. بی‌خیال از عکس‌العمل نادرست‌اش شانه بالا انداخت و قدمی به عقب برداشت.

- باشه! شاید باید به زن حق داد. از کوره در رفتم. ممنون تا همین جا کنارم بودی. 

دختر به چهره‌ی سامر دقیق شد. عمویش تذکر داده بود توهم نزند.  پس سعی کرد این مرد متشابه را آن هم در حالی که  زیاد روی فرم نبود اشتباه نگیرد‌.

- شما هم اتاق می‌خواین یا فقط خانم؟

سامر نگاهش کرد. می‌توانست از حال خرابش پی ببرد چه بر سرش آورده است. بنابراین با جدیت گفت:

- فقط خانم.

دختر آهانی گفت و از کنار ملکا گذشت، صدایش را روبه دختر که علنا رنگی بر صورتش نمانده بود  بالا برد.

-  یکی از بهترین اتاقا رو بده خانم! تا هروقت خواستن می‌تونن اینجا باشن. فردا صبحانه رو ببر اتاقشون... دارم می‌رم بالا نیستم، گند بالا بیاری جواب  شهریار رو باید خودت بدی!

دختر دستپاچه از پشت کانتر خارج شد و  کارت یکی از اتاق‌های خوش منظره طبقه‌ی آخر را برداشت.  شهرو دستش را روی دکمه ‌ی آسانسور گذاشته و به محض باز شدن در، خودش را داخل انداخت. دختر سر به گریبان برد.

-  لطفا دنبالم بیاید خانم مهرگان!

ملکا سر تکان داد. تا آمد از کنار سامر رد شود. آستینش گرو انگشتان او شد. پرسشی نگاهش کرد.

- چیزی شده؟

سامر سری تکان داد و دست پوشیده شده‌اش را درون جیبش فرو برد. نمی‌دانست باید این حرف را بزند یا نه؛ اما  شاید می‌توانست کمی حال خراب این دختر ناامید را خوب کند.

-  کامل قول نمی‌دم؛ ولی تا جایی که بتونم  سعی می‌کنم بی‌گناهی سیاوش رو ثابت کنم؛ اما هرچی شد پشتت رو خالی نخواهم کرد. مثل یک برادر هوات رو دارم.  این رو کامل قول می‌دم.

ملکا لبخند کمرنگی بر لب نشاند. نمی‌دانست از این تردید  در گفتار او عصبی شود یا از لحن اطمینان بخش‌اش خشنود شود. سری تکان داد و گفت:

- ممنونم‌. مزاحمت نمی‌شم. تا همین جا هم زحمت کشیدی خدافظ!

ملکا از کنارش گذشت و همقدم با زن از سالن خارج شد. سامر به مسیر رفت‌اش خیره شد. اگر برادرش مقصر بود چه بر سر این دختر می‌آمد؟  کمر خمیده از مرگ برادر و پدرش، ترک سیاوش و درآخر همسری که قاتل بود. مطمئن بود دیگر نمی‌توانست درست راه برود.  گوشی را از جیب پالتواش بیرون کشید و به سمت خروج رفت. نام فرد را انتخاب کرد و در قسمت متن پیام با یک دست تایپ کرد.

- سلام‌ وقت بخیر، فردا  کجا می‌تونم ببینمتون؟

پیام را ارسال کرد و در ماشین را باز کرد. ملکا به محض بسته شدن درب اتاق، نگاه گذرایی به اطراف انداخت.  مثل تمام هتل‌های لوکس، همه چیز تمام البته به درد او در زمان فعلی نمی‌خورد. ایوان را دید و به سمت آن رفت. ملکا قدم دیگری به جلو گذاشت.  دستانش را لبه‌ی آهنی حفاظ گذاشت و به چشم انداز تهران خیره شد. بدنش می‌لرزید و حالش چندان خوب نشده بود؛ اما از اتاق خفه بهتر بود. اگر از گرفتگی قلب شکسته‌اش می‌گذشت. اگر  بغضی که با هر دم هوا در این شهر  به یاد پدر و برادر عزیزش در گلویش پینه می‌بست.  اشک در چشمان‌اش حلقه شد و دید‌اش کمی تار شد. صدای مرتعش و آرامش در محیط پیچید.

- همیشه انقدر تهران تلخ بود؟ همیشه انقدر غمگین بود یا جدیدا اینجوری شده؟ شایدم چون همه‌ی پشتوانه‌هام رو تو این شهر از دست دادم اینجوری شدم‌.

لب خشک‌اش را بر دندان گرفت. از گرسنگی چشمانش تار و حالش بد شد. دستانش از محافظ رها شد و دور معده‌اش پیچید. شوری خون در دهانش را به محض جدا شدن پوست لبش حس کرد.  چندین بار پلک زد و از ایوان خارج شد. در را پشت سرش بسته و پرده ضخیم را کشید.  از گوشه ‌ی پتو گرفت و زیر آن خزید. سرش را زیر پتو کرد و پلک‌های خواب آلود و خسته‌اش را بست.

- خدایا لطفا همین  امشب رو بذار بدون کابوس بخوابم‌. منم بندتم دیگه نمی‌کشم.

در دل از خدا تمنا کرد همین چندساعت بدون کابوس بخوابد.  گذشته‌ی زهرمارش تداعی نشود و انگار خدا پس از مدت‌ها صدایش را شنید چون دیگر خبری از تنش و آزار در خوابش نبود. همان گونه بی‌صدا و ساکت به یک شانه و فقط و فقط صدای نفس‌های منظمش در اتاق می‌پیچید. 

***

استکان چای را درون  نعلبکی گذاشت. مرد دست درون موهای جوگندمی‌اش کشید و از اظهارات زیر دستش نگاه گرفت.

- به سوالام جواب دادی و الان اینجایی یا واسه یک چیز دیگه اومدی؟ 

سامر نگاهش را به ساعت مچی صفحه گردش دوخت. نه و ربع صبح را نشان می‌داد.  مکثی کرد و مرد ماگ سیاه رنگ را میان دستانش گرفت و جرعه‌ای قهوه نوشید.

-  بی‌خوابی پدرت رو درمیاره مهندس!  چند وقته شب بیداری اومده سراغت؟

سامر سر بالا آورد و جدی نگاهش کرد.

- نمی‌دونستم روانشناس هم هستین؛ وگرنه واستون مراجعه کننده جور می‌کردم.

مرد از بیان او خندید. دستی به صورت عاری از ریش‌اش کشید. 

- اشتباه نکن! بیست سال زندگی با زن روانشناس باعث شده تحت تاثیر قرار بگیرم. خب؟ بهتر نیست بگی چرا خواستی ببینیم؟  هنوز به یک هفته نکشیده برگشتی.

سامر تردید را کنار گذاشت. مرگ یه بار شیون یک  بار، باید تکلیف را مشخص می‌کرد و می‌فهمید برادرش مقصر است یا نه.

- چی شد که این احتمال رو دادین شاید سیاوش گناهکار باشه؟

مرد دستانش را لبه‌ی میز گذاشت و صندلی گردانش را کمی به جلو کشید.  بیست و اندی سال سر و کله زدن با انواع و اقسام پرونده‌ها  شامه‌ی پلیسی‌اش به کار افتاده بود.  

- بذار سوالت رو عوض کنم. چرا فکر می‌کنی برادرت گناهکار نیست؟ حینی که اتفاق افتاد در محل بودی؟  

سامر وسط پیشانی‌اش را خاراند. در تعجب بود از اینکه سراغ آدم‌های قبلی که رفته بود. آن‌ها  با او هم عقیده بودند؛ اما خب هیچکدام به جایی نرسیدند. حال این مرد پنجاه و دو سه ساله، خلاف آنها می‌گفت. 

- نبودم؛ ولی می‌دونم برادر من آدمی نیست که آزاری به یکی برسونه مخصوصا آدم‌هایی که واقعا دوسشون داره! 

مرد لبخند را از لبانش محو کرد. دستانش را درهم قلاب کرد و تکیه‌اش را به پشتی صندلی‌اش داد.  او به سامر حق می‌داد که فرضیه‌ی او را نپذیرد چون جز خانواده‌اش بود و در ابتدای آشنایی هم اعتراف کرده بود. برادرش حکم زندگی‌اش را دارد.

- داری با حدس و گمان و چیزی که از قبل اونم ده دوازده سال پیش از سیاوش می‌دونی حرف می‌زنی. قانون احساسی نیست براساس شناخت نیست. سیاوش محکومه  چون تنها کسی بوده که اون روز حین حادثه با پدر زن و برادر زنش بوده.  چیزی که داره به شک و تردید من دامن می‌زنه فراره! کسی که مقصر نیست. قبل از رسیدن پلیس فرار نمی‌کنه، می‌دونی چیز عجیب‌تر چیه آقا سامر؟

سامر که همه‌ی این‌ها در قالب پرسش از او پرسیده شده بود. کلافه نگاه آسی و سرگردانش را به چشمان قهوه‌ای رنگ مرد دوخت.  

- اینکه، برادرت از قبل می‌دونسته پلیس داره میاد سراغش که در رفته.  به نظرت اینا عجیب نیست؟ جای شک نداره؟ 

@ .Murphy.  @ ...Kimia...  @ VampirE  @ MO-BIN  @ Atefeh L  @ ماهی  @ Narges.Sh

ویرایش شده توسط Qazal

 

نویسنده رمان‌های: به یادت بیاور، ماندن یا رفتن، سرپناهی دیگر، پشیمان می‌شوی، آواره ویرانی

 

در حال تایپ رمان آواره‌ی ویرانی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم 

سامر ناچار از حرف‌های منطقی مرد سر تکان داد.  به هرچیزی که سعی کرد فکر نکند سراغش آمده بود. مرد عیناً حرف‌هایی را به زبان جاری می‌کرد که در ذهنش خط قرمز کشیده بود.

-  خب پس دلیلش چی می‌تونه باشه؟   ما نه مشکل مادی داریم، نه سیاوش مشکل خاصی داره، کینه‌ای نیست. سر به راهه، دقیقا برعکس منه خلقیاتش!  

مرد لبخند محوی کنج لبش نشست.  

- خب حالا این شد یک حرف حساب! تو تا الان دنبال علت و  معلول بودی تا  بی‌گناهی رو ثابت کنی؛ اما الان می‌خوای بگردی دنبال چرا!  باید شروع کنی به کنکاش تو هرچیزی، گذشته‌اش،  رفت و آمداش و آدمایی که می‌دیده و حتی اطلاعاتی که پلیس داره  می‌تونه جلو ببرمون!

چند تقه به در خورد. سامر به کف دستکش سیاه رنگش خیره شد.  سیاوش به او امید داشت. خودش مدام فراری‌اش می‌داد حال می‌خواست  با مهرزاد مهرگان هم رکاب شود تا برادرش بدبخت شود؟ 

- یعنی خودم مدرک پیدا کنم که بیفته زندان؟  

مرد دستی به چانه‌اش کشید. بار دیگر صدای در آمد.

- اولا باهم پیدا می‌کنیم. دوما این تصمیم با خودته،  می‌تونی با وجود واقعیت برادرت رو بندازی زندان یا نه، یک جوری فراریش بدی!  که مطمئنا گزینه‌ی دوم  فکر جالبی نیست.  بیا داخل!

زن در را باز کرد. سامر به سمتش برنگشت. اگر او مقصر بود. همه چیز عوض می‌شد.  زندگی او نه؛ ولی ملکا به کل از هستی ساقط می‌شد. او بخاطر سیاوش به خانواده‌اش پشت کرد. صدای نازک زن خطاب به آنها آمد.

- میز صبحانه رو چیدم. لطفا بفرمایید. عزیزم راهنماییشون کن!

سامر سمتش برگشت.  یک زن محجبه‌ی حدودا چهل ساله، شلوار گشاد مشکی رنگ بر پا داشت و شومیز دکمه دار مشکی که با ساق دست قسمت‌های باز آستین‌اش را پوشیده شده بود. روسری را جوری بسته بود که یک تار از موهایش دیده نمی‌شد. سامر به خود آمد و از جا برخاست. 

- مزاحمتون نمی‌شم.  باید برم جایی کار دارم.

مرد از جا برخاست و میز را دور زد.  اتاق ساده‌ای برای کار انتخاب کرده بود. یک میز قهوه‌ای سوخته و دو مبل  که روبه رویش قرار داشت.  بیشتر به آتلیه می‌ماند تا کارآگاه زیر زمینی!

- اصرار نمی‌کنم که بمونی، فقط قبل رفتن  همسر برادرت کمک زیادی می‌تونه بهمون بکنه و خوشحال می‌شم سری بعد بیاریش. راستی معرفی نکردم. همسرم مریم دکترای روانشناسی بالینی!

کنار همسرش ایستاد و  سامر، کت ذغال سنگی راه‌دارش را برداشت و سمت جلوی در گام نهاد.  نگاه گذرایی به زن انداخت.

- خوشبختم، سامر جاوید هستم. 

سپس روبه مرد حرفش را ادامه داد. محال بود ملکا وارد این ماجرا شود.  اگر او کمی از این فرضیه خبردار می‌شد خود را می‌باخت.

- لطفا پای ملکا رو وسط نکشید.  ترجیح میدم خودم سر و سامون بدم. تا اینکه...

مرد حرفش را برید.

- همسرش حق داره بدونه!  شما موظفین آگاهش کنین، بازم هرجور صلاحه!

سامر سری تکان داد. انگار دیوانه بود او را به این خانه بیاورد.  از مریم خداحافظی کرد و با مرد جلوی در رفت.  دکمه‌ی آسانسور را فشرد و منتظر ماند.  مرد به چهارچوب تکیه داد.  حسی می‌گفت زیاد با این مرد سر و کار دارد بنابراین دستش را دراز کرد و گفت:

- امیدوارم از شوخی من جلسه‌ی اول ناراحت نشده باشی، من روزبه اسدی هستم. 

سامر لبخند محوی کنج  لب نشاند. صدای باز شدن درب آسانسور آمد. دست او را میان دستش فشرد.

-  خوشبختم، خدا نگهدار!

دست مرد را رها کرد و  وارد اتاقک کوچک آسانسور شد. دکمه‌ی  P را فشرد و به محض بسته شدن دو در، دکمه‌ی سوم پیراهنش را باز کرد.  سامر فقط و فقط کمی امید داشت راهی که می‌رود. انتهایش به مجرم بودن برادرش ختم نشود. وگرنه معلوم نبود چه خواهد شد. 

***

با دستش آرام بر روی فرمان کوبید. لرزش دستانش زیاد شده بود. عرق سردی با یاد گذشته بر کمرش نشسته بود. جلوی این خانه چه می‌خواست؟ کلید خانه‌اش را. سر به سمت راست که خانه قرار داشت چرخاند و ناگهان سرش را محکم بر لبه‌ی فرمان کوبید. طاقت نداشت. نمی‌توانست بار دیگر زنگ این خانه را بزند. پشت این درهای آهنی قهوه‌ای رنگ،  مادرش بود، زن برادر و بچه‌های برادرش بودند. دست بر پیشانی‌اش کشید و مجدد شماره‌ی ارغوان را گرفت. ارغوان به محض لرزش گوشی پرده‌ی خانه‌اش را پس زد و  به هیوندای  سفید رنگ او چشم دوخت.  تماس را وصل کرد.

- بله؟

ملکا عصبی مشت‌ لاغرش را بر فرمان کوبید.

- کلید رو میاری یا برم؟

ارغوان دست بر موهای  روشن‌اش کشید و اخم درهم کشید.

- نمیارم.  کلید می‌خوای باید بیای بالا خودت بگیری بری. در ضمن مهرزاد دیشب همه چیز رو تو خونه‌ات دید. 

ملکا دمش را عصبی بیرون فرستاد.

- به درک که نمی‌دی به درک که دید.  من از یکی ترس و واهمه ندارم؛ ولی این رو تو گوشت فرو کن من آدمی نیستم پا تو اون خونه بذارم‌.  

ارغوان محکم پرده‌ی تور را میان دستش فشرد. 

-  غلط کردی نمی‌ترسی،  جعبه- جعبه سیگار کنار هم ردیف کردی. کشو پاتختیت پر پوست خالی قرص بود. ملک داری خودت رو می‌کشی. سو تغذیه گرفتی، روانی شدی زده به سرت، بیا همین امروز تمومش کن. 

ملکا با شانه گوشی را گرفت و تا آمد  فرمان را به سمت راست بچرخاند و از پارک خارج شود. نگاهش به مادرش افتاد، گوشی از روی شانه‌اش رها شد و بر روی کفپوش افتاد.  صدای الو گفتن‌های ارغوان را شنید. مادرش از کنار زنی گذشت و به او سلام کرد. ملکا چانه‌اش با دیدن او لرزید و ناگهان اشکی از پلک‌های خیس شده‌اش بر گونه‌ی بی‌رنگش چکید و دیوانه‌وار بر سرش کوبید.

- نه! نه! من نمی‌خوام ببینمش و نمی‌خوام ببینه اینجام! من رو نخواست. درخونه‌اش  روی من باز نیست.

ارغوان نفس زنان از پیمودن پله‌ها جلوی در رسید.  مادرملکا به چند قدمی در نزدیک شد که ارغوان سراسیمه از خانه خارج شد. دستان ملکا روی فرمان قرار گرفت و شانه‌هایش لرزید.  از کی انقدر دلتنگ و بی‌خبر بود؟ آخرین بار کی بود؟ مراسم هفتم پدر و برادرش! ارغوان با دیدن او در آن حالت و شانه‌های لرزانش چند بار بر شیشه کوبید، نگران شد. ملکا بدون نشان دادن صورت گریانش به ارغوان، پا روی گاز فشرد و با سرعت از پارک خارج شد و زمزمه کرد.

- من اینجا برنمی‌گردم هرچه قدر بدبخت شده باشم. اینا من رو نخواستن  و نخواهند بخشید.نفرینای همه‌تون جواب داد. کجایین ببینین دیوونه شدم؟

ارغوان با وجود لباس‌های نامناسب‌اش تا کمی آن سمت‌تر دنبال ماشین دوید؛ اما با اوج گرفتن سرعت ماشین دیگر نتوانست و سرجا ایستاد. پر حرص  با همان دمپایی‌های پلاستیکی بر جدول کنار خیابان کوبید و ملکا به سمت کارخانه راند.  مادرش را پس از چهارسال دیده بود.  کسی که به او گفت اگر برود دیگر جایی برای بازگشت ندارد.  گفته بود از او راضی نیست و ملکا رفت.  رفت تا ثابت کند همسرش بی‌گناه است. پایش را روی گاز فشرد و با پشت دست صورتش را پاک کرد. نگاهش را به رینگ طلایی دستش دوخت.  با لحن تلخی لب زد.

- دیگه امیدی بهت ندارم سیاوش. دیگه جایی برای برگشت تو دل من نداری.

سرش بالا رفت و به جلو خیره شد.  باید دوباره سر پست و مقامش برمی‌گشت.  چون می‌دانست اگر بیش از خودش را در خانه حبس کند. افسردگی‌اش شدیدتر و نگران کننده‌تر خواهد شد.   به قول سامر زندگی او هنوز نابود نشده بود. جسم‌اش کار می‌کرد پس می‌توانست از آن کار بکشد تا روحش را نجات دهد.

@ .Murphy.  @ MO-BIN  @ Narges.Sh  @ Atefeh L  @ ...Kimia...  @ VampirE

ویرایش شده توسط Ghazal.M

 

نویسنده رمان‌های: به یادت بیاور، ماندن یا رفتن، سرپناهی دیگر، پشیمان می‌شوی، آواره ویرانی

 

در حال تایپ رمان آواره‌ی ویرانی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم

پس گذشت مدت زمان طولانی که به چشم او زیاد نیامد. جلوی در ورودی کارخانه ایستاد. نگهبان که توقع دیدن او را نداشت سریع در آهنی را بالا داد تا رد شود. ملکا ماشین را همان محل  نگه داشت‌‌. دستی را کشید و کیفش را میان دستش گرفت. آینه را روی چهره‌اش  تنظیم کرد. هیچ اثری از آرایش دیروز روی صورتش نبود. بی‌روح و بی اثر! 

- شروع دومین روز متوالی به کارخونه با این صورت، بیشتر باعث شادی یک سری‌ها می‌شه.

دستش را بی‌اراده  بلند کرد و داشبرد را باز کرد.  رژلب مدادی  کرم رنگ را برداشت. به احتمال زیاد تاریخ انقضایش گذشته بود؛ اما از این رنگ پریدگی نجاتش می‌داد. مرتب روی لبانش کشید و پس از کشیدن لب‌هایش بر روی هم، مداد را روی صندلی شاگرد انداخت. در را باز کرد و از ماشین پیاده شد. نگهبان با عجله، سمتش قدم نهاد.

- خانم مهندس؟! خانم؟

ملکا  از کنار ماشین فاصله گرفت و مرد را نگاه کرد.  امروز هم آفتابی بود. دستش را روی صورتش گرفت.

- خوب بود اومدین. می‌خواستم بگم، کلید اتاقم رو اگه می‌شه بدین!

مرد متعجب نگاهش کرد. لبخند محوی با برگشت او بر لب نشاند و جلوی ملکا ایستاد. مرد صدایش را بالا برد تا او بشنود‌.

- خانم خیلی خیلی خوب کاری کردین برگشتین،  قسمت اداری اصلا  بدون شما  کارش رو درست انجام نمی‌داد. 

مرد دسته کلید را از جیبش بیرون کشید. ملکا همانند خودش صدا بلند کرد.

- از این به بعد خودم هستم. لطفا کلید رو بدین!

مرد کلید او را که بر رویش با برچسب سفید رنگ  "مهرگان" نوشته بود. در میان دست گرفت‌ و از حلقه خارج کرد. ملکا کلید را از او گرفته و تشکر کرد. به سمت ساختمان اداری قدم نهاد.  هوای بیرون اینجا هم آلوده بود چه برسد به داخل کارخانه، از پله‌ها بالا رفت. در میان راه متوجه نگاه کنجکاو چند نفر شد. به راست پیچیده و وارد سالن شد. صدای رسای و بلند حسابدار را که برای سامر چیزی را توضیح می‌داد. شنید؛ اما انقدر از نظر روحی خسته و  آشفته بود که حال ایستادن و اعلام برگشت به کارخانه را نداشت. نادر متوجه سایه‌ی او شد. نگاهش را به سامر دوخت و حرفش را از سر گرفت.

-  و یک چیز دیگه،  چندسال پیش، ضلع شرقی کارخونه محلی برای تولید وسایل تزئینی و سازه‌های تزئینی با مس و درصد کمی آهن بود. قبلا با یک کارخونه قرار داد داشتیم. سود خوبی هم داشت. تصمیم دارم اون قسمت رو راه بندازم. 

سامر دست‌هایش را درهم قلاب کرد. از خاک‌‌های چسبنده خبری نبود و به لطف آبدارچی تمیز شده بود.  نگاهی به راه‌های درآمدی کارخانه در سال گذشته انداخت‌.

- ولی به نطر من نیازی نیست.  همین طوری هم  کارخونه تو سود زیادیه،  مواد اولیه‌ی چند کارخونه در تولید چیزهای مختلف رو داریم. پتروشیمی، خودروسازی،  لوازم خانگی،  کشتی سازی، کافی نیست؟

نادر نگاهی به حسابدار که فقط شنونده بود انداخت. 

- تو مرخصی، فقط قبلش، عیدی و سنوات واریز شده؟

حسابداری از جا برخاست. لپ تاپ مینی‌اش را در دست گرفت‌.

- بله قربان، پانزدهم اسفند واریز شد. بسته‌ای که گفتین هم بین کارکنان پخش شده.

نادر پای چپش را روی راست انداخت. 

- خوبه! 

حسابدار عقب-عقب رفت و جلوی در ایستاد. 

- امری ندارین؟

سامر نگاهش کرد و خودکار نقره‌ای رنگش را در دست چرخاند.

- نه می‌تونی بری!

به محض بسته شدن در، نادر اخم درهم کشید.  از ماجرای دیشب کمی بهم ریخته بود. از اینکه آذر دنبال سامر باشد بدش می‌آمد. سامر هم که امروز با هر پیشنهاد او نه می‌آورد و مدام تکرار می‌‌کرد همه چیز درست است، سود به اندازه است.  

- مشکلی با پول درآوردن داری؟  اون بخش کارخونه کنار افتاده می‌تونیم با همکاری یک کارخونه‌ی دیگه  ازش استفاده کنیم. 

سامر خسته دستی به پلک‌هایش کشید.  آشفته نادر اخم‌آلود را نگریست.

-  بابا در جریانی که از شریک شدن با یکی و راه دادن یک مشت آدم غریبه وارد ملک شخصی بیزارم.  در جریانی وضعیت ما چطوره یا دوباره بگم؟  این همه اعتبار و آبرو جمع نکردی که با یک قرارداد و راه دادن چند نفر دیگه ببریش زیر سوال بعدم مجبور شیم در اینجا رو تخته کنیم و  هزار و خرده‌ای از کارکنانمون بیکار شن!  بحث من سر اینه!  

نادر با دستش بر روی شلوار پارچه‌ای کرم رنگش کشید. برای افکار کوتاه و محافظه کاری سامر سر تکان داد.

-  واقعا چرا فکر می‌کنی عصره حجره؟ فکر می‌کنی کارخونه‌ها همین جوری و بدون نظارت دارن کار می‌کنن؟ سامر به خودت بیا! انقدر از این شهر به اون شهر رفتی و زیر آفتاب  با امله بنا سر و کله زدی  مخت تاب ورداشته. 

سامر دست بر موهای سیاه رنگش کشید و آنها را عقب داد. نادر از جا برخاست و از پایین کتش کمی کشید تا جلو‌اش صاف شود.

- از اصول کارخونه داری هیچی نمی‌دونی، اگه سیاوش اینجا بود  از این  فرصت استفاده می‌کرد تا سودمون رو ببره بالا، الانم مجبوری قبول کنی سامر، با همون کارخونه ‌ی قبلی قرار داد می‌بندم فقط باید بری واسه امضا! متاسفانه  به تو اختیار  تام دادم و علنا هیچ کاره‌ام. 

سامر عصبی خودکار را روی میز رها کرد.  با دست چپش، دستکش را از دستش کشید.  

- پس خوبه خودت می‌دونی امضا نمی‌زنم.  مدیر عامل این بی‌صاحاب منم. امضای من پای قرار داد نخواهد رفت. شما هم علناً هیچ کاری نمی‌تونی بکنی چون در حیطه‌‌ی اختیاراتت نیست.

نادر لبخند محوی کنج لبش نشاند‌، بدون اینکه برگردد، دستش را بالا برد.

- جز تو یکی دیگه هم می‌تونه، ملکا جای شوهرش! امضای معاون ارزشمند تره. 

سامر با شنیدن نام "ملکا" اول تعجب کرد و بعد خنده‌اش را آزاد کرد.  ملکا هم  قبول می‌کرد بدون او، هیچ پایه و اساسی قرار داد  نداشت.

- امضای دوم رو از کی می‌خوای بگیری آقای جاوید؟  

نادر  پر حرص سمتش برگشت.  خودش هم آگاه بود؛ اما باید جوری سامر را راضی می‌کرد. 

- یک بار به حرف من  گوش کن مطمئن باش بد نمی‌بینی. نه تو نه کارخونه و نه کارکنان،  یک بار قبول کن! کارخونه‌ای نیست  که  نخواد با اینا قرارداد ببنده‌، قبلا باهاشون کار کردیم اطمینان دارم که می‌گم.

سامر عصبی نگاهش کرد و نادر لبخندی زد.

-  امروز ساعت یک دعوتشون کردم واسه عقد قرارداد و شروع همکاری! هردوتونم که اینجایین. 

سامر در دل به پدرش خندید. امکان نداشت که او خام شود.  نادر در را پشت   سرش بست و سامر  چشم بسته و سرش را محکم بر صندلی کوبید. باید به ملکای هیچ کاره تماس می‌گرفت‌. به خیال خودش معاون بود. نگاهی به دست راستش انداخت.  پوست دستش  جمع شده بود، هرگاه لمس می‌کرد سطح ناهموار و  زمخت آن زیر دستش می‌آمد. قابل تحمل و چندش آور نبود. فقط او را عصبی می‌کرد، بخاطر همین هم همیشه دستکش بر دست داشت. برای همین هیچ وقت این دست را عمل نکرد تا با دیدن آن زخم گذشته را به یاد آورد‌. از پشت میز بلند شد. پدرش گفته بود ملکا آمده است.  ملکا با انگشت اشاره ‌اش بر انتهای سیگار زد و خاکستر آن را خالی کرد.  چشمانش میان اعداد و رقم‌های بالا آمده می‌چرخید.  مدیر مالی وظیفه و کارش را فراموش کرده بود. غرولندکنان زمزمه کرد.

- قبلا هم همین شغل سخت رو داشتم و اینجا دوام آوردم؟ 

چشم‌اش به ردیف اول اعداد بود؛ اما ذهنش معطوف گذشته‌ی کودکی! صدای باز شدن در آمد. بوی تند سیگار در گرد و غبار مخلوط شده باعث نشستن اخم میان ابروان او شد.  در اتاق را پشت سرش بست و به سمت داخل رفت. ملکا متوجه او شد. چشم از اعداد گرفته و به او دوخت. گلو صاف کرد   و سیگار را درون سطل آشغال آهنی انداخت.

- چیزی شده؟

سامر  جلوی میز ایستاد. لباس‌هایش همان دیروزی‌ها بود پس  خانه نرفته بود‌.

- تو بگی بهتره، رفتی خونه؟ 

ملکا سر تکان داد. بوی سیگار بینی‌اش را آزرد. صندلی گردان را به عقب‌ هل داد. دست بلند کرد و پنجره‌ی سفید دو جداره را باز کرد.  

- نه، از هتل  یک راست اومدم اینجا!  چیزی شده اومدی اینجا؟

سامر خیره نگاهش کرد. سرخی چشمان و بینی ورم کرده‌اش نشان دهنده‌ی اتفاقی بود که برای او افتاده بود.  نباید او را تنها می‌گذاشت. اگر برادرش گناهکار بود، باید به زندگی‌اش سر و سامان می‌داد یا به قولی جور برادرش را می‌کشید.  هرچند سعی می‌کرد به این موضوع فکر نکند؛ اما ناخواسته پر رنگ شده بود. 

-  آره،  ازت می‌خوام چندساعت دیگه که باهم رفتیم اتاق بابا، هر چی شد و هرچی شنیدی امضا نکنی!  

ملکا سرش را در حصار دستانش گرفت. بی‌حوصله گفت:

- باشه، دیگه چی؟

سامر بر روی مبل پر خاک دست کشید و روی او آن نشست.  

-  نمی‌خوای بپرسی چرا؟

ملکا پلک بر روی هم گذاشت و بی‌توجه به ضعف معده‌ی خالی‌اش گفت:

- فکر کن اینجا واسه من یک ذره اهمیت نداره آقای جاوید. حتی پشیزی هم مهم نیست.  راستی مشکلی نداری روی مبل پر خاک نشستی؟

سامر  نگاهش را به ساعت خواب رفته‌ی روی دیوار دوخت.  نمی‌توانست ملکا را مستقیم پیش اسدی ببرد؛  اما می‌توانست  خودش از جایی شروع کند. بنابراین بی‌خیال قسمت دوم حرفش شد.

-   رفتار سیاوش این اواخر چجوری بود؟

ملکا دست سردش را محکم بر یقه‌اسکی مشکی رنگش رساند و آن را چنگ زد. ملکا حال دوباره سوال کردن نداشت. بنابراین با صدای آرام و بی‌حالی گفت:

-  صبحا زود می‌رفت، شبا دیر می‌اومد.  گوشیش در طول روز خاموش بود. حالتاش عجیب شده بود. بعضی شبا نصف شب از خونه می‌زد بیرون بعد چندساعت می‌اومد. از دوسالی که زنش بودم یک سال فقط نرمال بود.

ملکا گوشه‌ی سرش را خاراند. چشم  باز کرد  و کمی خودش را جلو کشید. از چهره‌ی سامر نتوانست چیزی را بخواند؛ اما این را فهمید برادرش هم شک کرده است‌. لبخند تلخی بر لب نشاند.  ناخودآگاه دست راستش روی انگشت  دست چپش رفت و حلقه‌ی  طلایی رنگ را از دستش بیرون آورد.

-  اگه با برادرت در ارتباطی بهش بگو ملکا دیگه نمی‌کشه منتظرت بمونه حتی بی‌گناهم باشه دیگه  جایی تو قلب من نداره! 

کشو را کشید و حلقه را داخل کشو انداخت.  از جا برخاست.  بغض به گلویش چنگ زد. این تشویش، دلهره و آشوب از کجا سرچشمه می گرفت؟ از سقوط در آب سرد یا بیدار شدن از خواب  غفلت و باور شک و ابهامات برادرش مهرزاد؟ شاید هم تازه امروز فهمیده بود  سر هیچ و پوچ  خانواده‌اش را از دست داده است.  سامر کلافه نگاهش کرد. این احمقانه‌ترین کار ممکن بود؛ اما ملکا تصمیم داشت دست از سر سیاوش و امید به برگشت‌اش بردارد.  ملکا پشت بر سامر کرد و به میزش تکیه داد. سامر کنارش ایستاد، تنها راه وقت خریدن از ملکا برای انصراف از تصمیم‌اش همین بود.

-  نمی‌خوای بدونی چرا  پدر و برادرت کشته شدن؟ 

ملکا  خیره نگاهش کرد.

- مهرزاد از همه چیز خبر داره.

سامر دستش را به عنوان تکیه‌گاه روی میز گذاشت. در نیم قدمی ملکا ایستاده بود.

-  برادرت هنوز نمی‌دونه  چرا کشته شدن؛ فقط می‌خواد سیاوش رو گیربندازه  تا  به این موضوع برسه.  ازت می‌خوام تا وقتی که نفهمیدم سیاوش مجرمه یا نه  از این تصمیم منصرف شی.

ملکا سرش را  به سمت او چرخاند. گردنش کمی بالا رفت‌ تا او را ببیند، پوزخند مسخره‌ای بر لب نشاند.

-  منصرف شم یا بخوام طلاق بگیرم بهش دسترسی ندارم. فقط بهت گفتم که به گوش‌اش برسونی تو دل من جایی نداره. 

سامر خیره به چشمان نمناکش چشم دوخت.  شاید در یک مورد به سیاوش شک داشت؛ اما  می‌دانست سیاوش، هنوز هم عاشق ملکاست همان طور که آن شب یک قدم تا دستگیری رفت تا یک لحظه ملکا را ببیند.

@ .Murphy.  @ ...Kimia...   @ MO-BIN  @ Atefeh L  

ویرایش شده توسط Qazal
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • غمگین 1

 

نویسنده رمان‌های: به یادت بیاور، ماندن یا رفتن، سرپناهی دیگر، پشیمان می‌شوی، آواره ویرانی

 

در حال تایپ رمان آواره‌ی ویرانی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم

سامر کمی عقب رفت و ملکا از پشت پنجره به ارغوان که دوان-دوان به سمت ساختمان می‌آمد چشم دوخت.  

- چرا می‌خوای امضا نزنم؟ موضوع مهمیه واسه کارخونه؟ تا اینجا که آقا نادر خوب تونسته اداره کنه. 

سامر دمی از هوا گرفت و دستش را از روی میز برداشت. 

-  می‌خواد ضلع شرقی کارخونه رو دایر کنه و  قرارداد   ببنده با یک کارخونه نوپا که پنج ساله کارش رو شروع کرده. 

ملکا سرش را سمت او چرخاند.

- خب مشکلش چیه؟ اینکه خوبه. زمانی که سیاوش بود هم این کار رو کرد. به نظر راضی بود از   قرارداد و سود هنگفتی هم کرد. 

سامر دست بدون دست‌کش‌اش را در جیب شلوارش فرو برد. پدرش باید باور می‌‌کرد او مثل سیاوش طمع کار نیست. همه چیز در اینجا تحت کنترل بود، می‌توانستند از ضلع شرقی برای کار دیگری استفاده کنند، نه اینکه  دردسر جدید درست کنند.

-  دارم بر حسب احتمال حرف می‌زنم اگه یک درصد اتفاقی بی‌افته  آبروی ما می‌ره!  مسلما کارخونه‌ی نو پا که اسمش تا حالا هیچ جا آورده نشده ضرری نمی‌کنه. ما مجبوریم در اینجا رو تخته کنیم.

ملکا تا ابرواش را بالا فرستاد. کامل سمت سامر برگشت. در این دو روز لبخند بر روی لبانش ندیده بود‌.  قطب مخالف برادرش بود. سیاوش می‌خندید و زیادی حراف بود؛ اما سامر ساکت و  جدی بود.  ملکا نگاهی به کشو سمت راست میزاش انداخت. آن را به سمت خود کشید و از میان آنها دنبال برگه‌های پارسال پیش گشت.

-  پارسال ارغوان واسم یک سری برگه‌ها از عملکرد این چندسال اخیر آورد. سر جمع شده بود. چشمی مطالعه کردم که وقتی میام گیج نشم. البته اونم یک سال  پیش، شاید به دردت خورد. هرچند گفتم واسم...

حرفش کامل نشد. از شدت ضعفی که در بدنش پیچید. به سمت چپ مایل شد و  محکم بر لبه‌ی میز چنگ زد. سامر خود را جلو کشید، دستش را روی شانه‌های او گذاشت و او را به خود نزدیک کرد. با دست دیگرش صندلی را نزدیک کرد؛ ملکا عصبی از حال خرابش  پلک بست.

- واسم مهم نیست که چی می‌شه؛ ولی شاید به درد...

سامر عصبی حرفش را برید. از این دختر خونسرد که به خود بی‌توجهی می‌کرد  اختیار از دست می‌داد.

- قبل اومدن چیزی خوردی؟  

ملکا بی‌خیال دست دیگرش را لبه‌ی کاغذها گذاشت و عنوان‌ها  را یکی پس از دیگری نگاه کرد. از این نزدیکی به برادرشوهر تازه رسیده‌اش معذب شد.  بی‌اراده نگاهش به سمت دست قرار گرفته‌ی او روی بازواش  گره خورد. دست راستش بود.  درصد سوختگی در حد پنجاه درصد بود. زیاد در این مورد فنی نبود؛ اما مطمئن بود با جراحی پلاستیک درست خواهد شد. سامر فشار کمی به بازوی او وارد کرد.

- بهت گفتم امانت سیاوشی، بهش قول دادم  مراقبت باشم.  دست از بی‌توجهی به خودت بردار خانم مهرگان!

سپس با دست چپش  کشو را بست. ملکا  دستش را  از روی بازو پس زد و سریع چرخید. اخم‌هایش درهم رفت. 

- من بچه نیستم که بهم بگین به فکر خودم باشم.  دوست دارم زندگی خودمه هر غلطی بخوام می‌کنم. اگه لازم باشه خودم رو می‌کشم در ضمن نیاز به بزرگترم ندارم.

سامر  خیره نگاهش کرد.  بی‌تفاوتی جایگزین نگاه عصبی‌اش شد. چند قدم عقب رفت.

-  این رو کسی نمی‌گه که بخاطر  نجات جونش ازم ممنونه این رو کسی می‌گه که واسه زندگی دست و پنجه نرم نکنه.  به فکر خودت باش ملکا مهرگان، در حال حاضر هیچکی رو نداری،  اگه بلایی سرت بیاد دردسر  می‌شی می‌افتی رو دوش من!  

ملکا محکم لبه‌ی میز را در میان دستانش فشرد. رنگش از عصبانیت به سرخی نزدیک شد. واقعا نیاز بود آن شب کذایی را به صورتش بکوبد؟ نیاز بود بی ‌کس و کاری‌اش را آینه کند؟  سامر قدمی به سمت در خروجی برداشت. صدای مرتعش ملکا او را متوقف نکرد.

- بخاطر کی من بی‌کس و کار و شدم؟  بخاطر کی به این حال و روز افتادم؟ بخاطر کی خانواده‌ام رو از دست دادم؟  بخاطر برادر تو!

سامر دستش را روی دستگیره گذاشت. 

- منتش رو سر من نذار! وقتی سیاوش برگشت از خجالتش دربیار. حرفم رو زدم  که بدونی فعلا هیچ کی جز من به دردت نمی‌خوره!  برگه‌هارو پیدا کردی تا قبل یک برسون دستم‌!

در اتاق را به سمت خود کشید. ملکا با حرص لبش را به دندان گرفت. مزه‌ی توت فرنگی له‌شده در دهانش پیچید. ارغوان که به آخر بحث آنها رسیده بود. به محض باز شدن در با سامر برای چند لحظه کوتاه رخ به رخ شد. ارغوان کنار کشید تا سامر رد شود و ملکا  دستش بالا رفت و موهای لخت‌اش را چنگ زد. چه قدر امروز روز بدی بود. چه قدر امروز حالش بد بود. با تیر کشیدن معده‌اش عصبانی مشتی بر معده‌اش کوبید.  درد جسمانی هم به یکایک دردهای روحی‌اش اضافه شده بود. ارغوان در را محکم پشت سرش بست و سمت او گام نهاد. کیف دوشی‌اش را روی مبل پرخاک رها کرد.

- چی می‌گفت این آشغال؟ اینجا چی می‌خواست؟ سر چی بحث می‌کردی؟

ملکا با صدای ارغوان، دندان‌های جلواش را برهم کشید. اگر او اصرار نمی‌کرد مادرش را نمی‌دید. اگر او وارد آن محله‌ی پر خاطره  نمی‌شد انقدر پریشان نمی‌شد. به سمت چپ برگشت. جعبه‌ی سیگار و فندک را برداشت. سیگار را کنج لبش گذاشت و با فندک آتش زد. قرار بود مثلا ماهی یک بار بکشد. به لطف خانواده‌ی جاوید دو روز دیگر معتاد هم می‌شد.  صدای گرفته‌اش آمد.

- کلید خونه رو بذار و بعد برو!

ارغوان میز را دور زد و کنارش ایستاد.  نگران به صورت رنگ پریده‌ی او خیره شد.  حرف‌هایی که نامحسوس  شنیده بود یادش آمد و نفرت از این خانواده در وجودش زبانه کشید.

- به این مرتیکه رو نده همه‌اش تو زندگیت پیدات شه، اینم یکیه لنگه‌ی همون سیاوش! برسونت دکتر و ببرت هتل و چهارصبح بره خونه‌اش! از این مرتیکه خوشم نمیاد مرموزه به یک قصدی داره بهت نزدیک می‌شه! حالا چت شده؟ 

ملکا سیگار را پایین آورد. به لبه‌ی میز تکیه داد، نیشخندی زد و به دیوار بتنی که فاصله‌ی زیادی داشت چشم دوخت.

-  چم شده؟ از خودت بپرسی بهتره!

ارغوان موهایش را پشت گوش فرستاد.  پر تمسخر خندید.

-  اکسکیوزمی یادم نبود شما رو این خانواده غیرت داری و نباید بگم بالا چشمشون ابرو! الان می‌رم از سامرخان معذرت می...

با کوبیده شدن دست ملکا روی میز و برداشته شدن تکیه‌اش از میز، ارغوان ادامه نداد.  واقعا ارغوان نمی‌دانست درد او چیست؟  واقعا نمی‌فهمید پا در آن خیابان لامذهب  گذاشته بود و بهم ریختگی‌اش از دیدار با مادرش و تداعی خاطرات کودکی‌اش بود؟ 

- ها؟ چیه رم کردی؟  انقدر بدبخت شدی که با دوبار جایی رفتن  با این مرتیکه بذاری صداش رو ببره بالا و امر و نهی کنه؟

ملکا  سیگار را روی شیشه‌ی میز انداخت، خاکستر‌های نارنجی رنگش بر صفحه پخش شد‌.

-  دوستمی ارغوان یا دشمن؟

ارغوان از عوض شدن بحث، با حرص ناخن دستش را زیر  ناخن شست‌اش برد.

- چرا چرت و پرت می‌گی؟ من دارم از اون مرتیکه حرف می‌...

صدای بلند ملکا حرفش را برید. 

- منم دارم از تو حرف می‌زنم. از تویی که امروزم رو به گند کشیدی، خواستی خوبی کنی  گند زدی به  حالم، خواستی من رو بکشی تو اون خونه تا از این حقیر تر و بدبخت‌تر شم. تا دوباره حرف‌های مامان رو بشنوم، ناسزا و دشنام‌های  آزاده رو بشنوم و به کل بمیرم! خواستی با پررنگ کردن خاطرات گذشته‌ام نمک شی بپاشی روی زخمای سرباز من!  نمی‌بینی دارم  از زندگی نابود شده و حال بدم می‌میرم؟ بازم دست بر نمی‌داری؟ من ازت یک کلید خواستم. همین! 

ارغوان ماتش برد و ملکا دستش در خروجی را نشانه گرفت‌.

- کلید رو بذار برو!

ارغوان جرعت نکرد چیزی بگوید. حال خراب ملکا به کار او بر می‌گشت؟ یعنی انقدر از خانواده‌اش رو برگردان شده بود که  حاضر نبود آنها را ببیند؟  انقدر از تصمیم‌اش، از حمایت سیاوش پشیمان شده بود؟ ارغوان راه آمده را برگشت. کلید را از جیب کیفش بیرون کشید، روی میز گذاشت و مبهوت  از اتاق خارج شد. ارغوان رفت و ملکا روی زمین افتاد. اختیار اشک‌هایش را از دست داد سرش پایین افتاد و هق-هق‌اش آزاد شد.  فقط یک قدم تا دیوانگی فاصله داشت و خودش خوب می‌دانست اگر ورق برگردد دیگر روی پا نمی‌تواند بایستد.

@ .Murphy.  @ ...Kimia...  @ VampirE  @ MO-BIN  @ Narges.Sh  @ Atefeh L

ویرایش شده توسط Qazal

 

نویسنده رمان‌های: به یادت بیاور، ماندن یا رفتن، سرپناهی دیگر، پشیمان می‌شوی، آواره ویرانی

 

در حال تایپ رمان آواره‌ی ویرانی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم

***

آینه‌ی کوچک‌اش را از کیف درآورد، در آن را باز کرد و روی لبان سرخش  گرفت.  به نظرش آمد از خانه تا اینجا کمی سرخی ‌اش کم شده بنابراین تا آمد دستش را در جیب کیفش کند و رژلب را بردارد. دست برادرش آویز ساعدش شد.

- بسه دیگه! 

شهرو، عصبی دستش را پس کشید و پشت چشمی برای شهریار ناز کرد.

- کافی نیست. باید بیشترش کنم. دختره‌ای که دیشب باهاش بود عین ماست وا رفته بود.   

شهریار دستش را روی صورتش گذاشت و خندید.  اگر اشتباه کارمندش نبود او سالی یک بار هم دوربین‌ها را چک نمی‌کرد.

- یعنی دوست دارم دیشب سوتی داده باشی، خودت و بهش آویزون کرده باشی و آبرو برده باشی.  دیگه عمرا اگه بهت نگاه کنه!

شهرو، اخمی کرد و رژ را بر لبانش کشید. 

-  خیلی‌ها اول من رو پس زدن؛ ولی بعد رام شدن. حتی اونایی که  خیلی به زناشون وفادار بودن.

شهرو خندید و شهریار که متوجه منظور او شده بود  اخم درهم کشید و سر تکان داد. شهرو آینه را بست و داخل کیف دستی کوچکش گذاشت.

- فقط قبل اینکه برسیم، یادت باشه اول کار بعد سامر!

شهرو خندید. دست بلند کرد و گونه‌ی برادرش را کشید که اخم‌های او شدید درهم رفت. 

-  چشم بیبی. اول کار بعد سامی!

با پیچیدن ماشین جلوی در، شهرو گونه‌ی  برادرش را رها کرد. از آخرین بار که پا به اینجا گذاشته بود چندسال می‌گذشت؟ سه سال؟ یا شاید هم چهارسال. نگهبان  با ایستادن ماشین آنها، میله‌ی قطور و آهنی را بالا داد. شهرو نگاهش را به دورتادور محوطه انداخت. قلبش را اینجا به تلاطم می‌انداخت و گاهی عجیب از این حس غرق شادی می‌شد. 

- حس گندی به اینجا دارم؛ ولی از اون ور از کارم خوشحالم. 

شهریار سکوت کرد و ماشین جلوی ساختمان اداری ایستاد.  نگهبان از ماشین پیاده شد و در را برای شهرو باز کرد. کفش‌های ورنی پاشنه تیزاش  بر روی  زمین قرار گرفت. پاهای سفیدش را جوراب شلواری مشکی رنگ پوشیده بود. بافت خاکستری رنگ  که تا وسط‌های ساق پا می‌رسید  بر تن داشت‌ و کت مشکی رنگ به صورت  تزئینی روی بازوانش قرار گرفته بود.  مثل همیشه  کلاه کجی هم‌رنگ لباس‌هایش روی موهایش قرار داشت.  ماشین به محض پیاده شدن هردوشان، سمتی که نگهبان می‌گفت رفت.  منشی که مرد مسنی بود. جدی نگاهشان کرد.

- سلام، خوش اومدین. بفرمایید از این طرف!

شهرو با طمانینه  لبخندی روی لبان باریکش نشاند. کنار شهریار ایستاد و دستش را دور بازوی او حلقه کرد.  شهریار تشکری کرد و باهم پشت سر  او به داخل رفتند. شهریار نتوانست اطراف را نگاه کند، حالش از این محیط بهم می‌خورد.  از در و دیوارهای این کارخانه حرص و طمع به مشام می‌رسید و  خیانت  از صد وجبی فریاد می‌کشید. اگر به اصرار  فرهود نبود نمی‌آمد. از هجوم خاطرات تلخ می‌شد، عین زهرمار! پا روی آخرین پله گذاشتند. منشی آنها را سمت اتاق اجتماعات  راهنمایی کرد و خودش سمت اتاق سامر رفت.  نادر که روی اولین صندلی و جایگاه اولی‌اش نشسته بود با افتادن سایه‌ی آنها، از جا برخاست.

- سلام، خیلی خوش اومدید و متشکرم درخواست بنده رو پذیرفتین!

شهریار به طور نامحسوس دستش را کشید و شهرو او را رها کرد. 

- سلام، خیلی ممنون. افتخار دادین بعد چهارسال مجدد به ما اعتماد کردین.

نادر که چهره‌ی شهرو خوب در خاطرش مانده بود. کمی درهم رفت؛ اما بروز نداد.

- خوش اومدین خانم  فروغی!

شهرو تشکری کرد و صندلی سمت راست که نزدیک بود را کشید. قلب بی‌تابش برای آمدن سامر می‌زد.  برای دیدن دوباره‌ی او طپش گرفته بود. نادر اشاره‌ای به صندلی کرد و روبه شهریار گفت:

- بفرمایید لطفا آقای فروغی!

شهریار البته‌ای گفت و کنار خواهرش نشست. صدای پاشنه‌های کفش  ملکا از راهرو آمد. برخلاف خواسته‌اش شانه به شانه‌ی سامر گام می‌نهاد. البته شانه که نه وسط بازواش!  سامر نرسیده به اتاق بدون بازگشت گفت:

-  حرفم یادت نره خانم مهرگان! اگه امضای  تو پای قرارداد بشینه  مجبور می‌شم به کاری که شاید  به ضررمون  تموم شه رضایت بدم.

ملکا بی‌تفاوت تر از همیشه چیزی نگفت. برای او این کارخانه اهمیت نداشت  حتی سامر هم مهم نبود؛  اما می‌توانست کمی دلش را خنک کند. ملکا مهرگان به نیابت از همسرش معاون بود.  جلوی در رسیدند، سامر اجازه‌ی ورود او را داد. شهریار به نشانه‌ی احترام برخاست و اما شهرو پای چپش را روی پای راستش انداخت. ملکا، شهرو را شناخت و بی‌توجه به او به شهریار سلام کرد. شهریار همانند  همیشه جدی و محترمانه جواب داد. سامر کنار ملکا ایستاد و نادر زبان بر لب کشید.

- مهندس سامر جاوید، مدیرعامل هستند و خانم ملکا مهرگان  معاون ایشون.

شهرو سر بالا گرفت.  به احترام سامر از جا بلند  شد. نادر دستش را سمت خواهر و برادر بلند کرد.

- خانم شهرو فروغی و  آقای شهریار فروغی!

شهریار نیم نگاهی به ملکا انداخت و تا آمد چیزی  بگوید. صدای مرموز خواهرش خطاب به نادر بلند شد.

- آقا سیاوش رو اینجا نمی‌بینم. اتفاقی افتاده؟

نادر خود را نباخت و سعی کرد دروغی جور کند. شهریار میخ ملکا شد تا عکس العمل‌اش را ببیند؛ اما هیچ تغییری در چهره‌ی سرد و یخ زده‌اش نمایان نشد.

-  سیاوش خیلی وقت هست  از ایران رفته و برادر و همسرش جای اون رو پر کردند.

شهرو آهانی گفت و دست به سینه ایستاد. ملکا هیچ حس خاصی به این بحث و این دو نفر نداشت.  سامر از او بدتر.

- پس شما باید همسر آقا سیاوش باشید درسته؟

ملکا سر بالا گرفت و به دختر چشم دوخت. آرایش آزار دهنده‌اش کمی در ذوق می‌زد.  

- نسبت بنده با آقایون جاوید لطمه‌ای به کار می‌زنه؟  

شهریار آرام بر پای شهرو کوبید یعنی ادامه ندهد؛ اما او عجیب دلش به حال این دختر می‌سوخت و قصد آزارش را داشت. چهره‌ی  شکست خورده و صورت رنگ پریده‌اش او را به وجد می‌آورد و شهریار عصبی شده بود. 

- عذر می‌خوام؛ شهرو کمی  در یک سری  موارد کنجکاوی می‌کنه و پاش رو از گلیمش بیشتر دراز می‌کنه.

سامر تک ابرویی بالا انداخت. دست چپش را بر دستگیره‌ی صندلی گذاشت  و آن را به سمت خود کشید.

-  این دفعه رو خواهیم بخشید؛ اما از دفعه‌ی بعد که فکر نکنم وجود داشته باشه  برخورد جدی‌‌تر خواهیم کرد. مگه نه ملکاجان؟

ملکا نفسش را آزاد کرد.  ملکا جان گفتن او به این معنا بود احمق نشود امضا بزند؛ اما او، نمی‌دانست چرا عجیب دوست دارد  حالش را بگیرد. صندلی را با دستانش گرفت که عقب نرود و نشست. شهرو پر حرص برادرش را نگاه کرد و زیرچشمی به سامر خیره شد.  ملکا در خودنویس را باز کرد. لبخندی کنج لب نشاند.

- چرا که نه، اگه دو سر سود باشه چرا نبینیمشون؟  خب نمی‌خواین شروع کنین؟  هرچند آقا سامر یک سری توضیحات رو دادن؛ اما کنجکاوم از زبون خودتون بشنوم.

سامر عصبانیت و التهاب درونی‌اش را در ظاهر نشان نداد و بازهم ظاهر را حفظ کرد. نادر نگاهی بین چهارنفرشان رد و بدل کرد. نارضایتی را از چشمان  سیاه سامر خواند؛ اما علنا بازیگر ماهری برای پوشاندن احساسش بود.

@ .Murphy.  @ MO-BIN  @ ...Kimia...  @ Narges.Sh  @ Atefeh L  

ویرایش شده توسط Sibel

 

نویسنده رمان‌های: به یادت بیاور، ماندن یا رفتن، سرپناهی دیگر، پشیمان می‌شوی، آواره ویرانی

 

در حال تایپ رمان آواره‌ی ویرانی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم

شهرو  جلوی خنده‌اش را گرفت‌. اگر ملکا می‌دانست  چه خواهد شد و چه چیزی را ندانسته پشت سر گذاشته  زبانش را مار می‌زد  لجبازی نمی‌کرد. شهریار لب به سخن گشود.

- حدود پنج سال پیش یا اگه اشتباه نکنم چهارسال سال پیش همکاری خوبی داشتیم. آهن از سیاوش و مس و قالب زنی با ما! که یکی از اصلی‌ترین سازه‌های ما لوازمی بود که هیچ مویی با عتیقه نمی‌زد و با استقبال  خوبی مواجه شد.

ابروهای ملکا کمی بالا رفت‌ و سامر دستش را محکم بر روی پایش کوبید.

- خب اینکه خیری خوبه می‌تونین چند نمونه‌اش رو نشون بدین؟ البته اینم بگم کارخونه‌ی ما به اندازه‌ای که باید در سود هست؛ فقط برای اینکه از فضا نهایت استفاده بشه اینجا داریم بحث می‌کنیم.

شهریار گوشی‌اش را از جیبش بیرون کشید و با طمانینه خندید. 

- بله در جریان هستم خانم مهرگان؛ ولی آدم هرچی بیشتر سود کنه بهتره، قبول ندارید؟ 

از میان عکس‌ها چهارمی‌اش را انتخاب کرد و روی آن زد.  گوشی را سمت سامر و ملکا گرفت. ابروهای سامر به وضوح بالا رفت. این ظرف و ظروف و چیزای تزئینی از مس و آهن بود؟ مگر می‌شد؟ مویی با عتیقه نمی‌زد. 

- خب؟ فرآیند فروش این محصولات چجوری پیش میره جناب فروغی؟

شهرو دستانش را درهم قلاب کرد و موهایش را پشت گوش فرستاد. 

- مشتری‌های خاصی داریم واسشون. فرآیند فروش قبلا به عهده‌ی من بود.

ملکا تک ابرویی بالا انداخت و نگاهی به شهریار انداخت. خالکوبی روی دست  چپش با آن شکل عجیب و غریب کمی در ذوق می‌زد.

- یعنی وارد بازار اصلی نمی‌شه؟ 

شهریار گوشی را خاموش کرد و در چشمان متعجب ملکا خیره شد. اولین قرارداد نبود؛ اما به طور عجیبی با هر نگاهی که به صورت این دختر می‌انداخت. حالش زیر و رو می‌شد. جوری که لرزش نامحسوس صدایش  معلوم بود.

- نه، باید به خریداران یا به عمده فروشان، بفروشیم. مطمئنا مورد اول بیشتر سر و دست می‌شکونن تا مردم عادی و مغازه داره‌های معمولی!

سامر دستانش را درهم قلاب کرد و کمی خودش را جلو کشید. حس حالت تهوع از بودن در این محیط به او دست داده بود. چند سال پیش جای این دو نفر، نادر و سیاوش خام جلویش نشسته بودند.

- بذار خلاصه کنم خانم مهرگان، یک چیزی شبیه عتیقه می‌سازن با همون ظرافت و ریزبینی، سازه‌ی آهنی-مسی رو با اسم عتیقه‌ی  صدساله تو پاچه‌ی مردم می‌کنن. درسته؟

شهرو دست جلوی صورتش گرفت و خندید. شهریار نتوانست بخندد و علنا جواب دهد. 

- آقای جاوید شما فکر کردین ما خلافکاریم؟  بلاخره باید بازار رو بگیری تو دستت تا بتونی سود کنی؛ اسم عتیقه روش نمی‌خوره فقط مردم بیشتر از قیمت اولیه که برای ما تموم می‌شه بابتش پول می‌دن.

ملکا دست بلند کرد و لیوان آبی که روی میز بود را نوشید. این قرارداد یک جای کارش لنگ می‌زد. حتی ملکا هم فهمیده بود سامر درست گفته است؛ اما امان از حرف‌هایی که چون نمک پاشیده بود روی زخم‌هایش،  شهرو از میان کیف دستی شهریار که نگاهش به میز افتاده بود و هرآن نزدیک بود از ادکلن خواهرش، این کارخانه و اتفاقات گذشته بالا بیاورد. قرار داد را خارج کرد و جلوی ملکا گذاشت.

- قرارداد رو تنظیم کردیم. اگه مایل به همکاری هستین. بند بند نوشته شده رو بخونین و امضا بزنین.

ملکا نگاهی به چهار برگه‌ی آچار که به حساب داخل پوشه‌ی مخملی مشکی رنگ بود انداخت. چشمی نگاه کرد؛ اما نفهمید. او  از هیچکدام این‌ها سر در نمی‌آورد؛ هرچند دستش بلند شد و در خودنویس را باز کرد و محل امضای  خودش را پر کرد.  امضای شهریار فروغی در چهار برگه خورده بود. ملکا در خودنویس را بست و جلوی سامر گذاشت.

- از نظر من که  موردی نبود. امضای آقای جاوید مهمه اگه بتونین رضایت رو بگیرین...

سامر نگاهی به نادر انداخت. کارخانه‌ی او بود. پدرش پافشاری می‌کرد پس هر اتفاقی افتاد پای خودش! کسی که حمایت می‌کرد باید جوانبش را هم در نظر می‌گرفت. بنابراین حرف ملکا تمام نشد. نوک تیز خودنویس‌اش روی برگه‌ها فرود آمد. شهرو با دیدن برگه‌های که به‌ سمتش هل داده شد. لبخند بزرگی روی لبانش نشست. سامر از جا بلند شد. شهرو با دست محکم بر ران پای شهریار کوبید. تا به خود بی‌آید. سامر نگاهی میان هر چهارنفرشان رد و بدل کرد.

- بنده راضی به امضا نبودم؛ اما از اونجایی که پدر روی این قرار داد پافشاری کردن رضایت دادم بنابراین هر چی پیش بیاد عواقبش پای خودشون! با اجازه!

سامر از اتاق خارج شد. ملکا محکم معده‌ی پیچ خورده‌اش را چنگ انداخت. شهرو بازوی برادرش را گرفت و پس از خداحافظی، به سمت بیرون رفتند. شهریار به محض پیچیدن در راه‌پله‌ها سومین دکمه‌ی پیراهنش را باز کرد. به قدری حالش بد بود که مطمئن بود اگر چیزی بخورد درجا بالا خواهد آورد. ملکا چندین  بار محکم پلک زد و آهسته از کنار نادر گذشت و خارج شد.  گام‌هایش به سوی اتاق سامر کشیده شد و پس از آن منصرف شده و سمت  راه پله‌ها رفت‌.

- اگه بحث سر سود نبود نادر مجبور می‌شد در کارخونه رو تخته کنه! کارت درست بود.

سالن غذا خوری  کمی با ساختمان آنها فاصله داشت. وارد محوطه شد. باد سرد صورتش را نوازش کرد. دستش بر معده‌اش رفت و از سمت راست به آن سمت قدم نهاد. صدای ماشین‌‌آلات درحال کار، هنوز هم به گوش می‌رسید. سامر با قدم‌های بلند و اخم‌های درهم رفته. کتش را روی دست انداخته بود و به سمت پارکینگ می‌رفت.  کارهایش برای امروز خوشبختانه به پایان رسیده بود. چند قدمی به سمت ماشین نرفته بود که  با دیدن ملکا که کنار ساختمان در سایه ایستاده و دستش را روی معده‌اش گذاشته بود. مکثی کرد.

بوی  گازوئیل باعث شدت یافتن حالت تهوعش شد و ناگهان  تمام محتویات معده‌اش سمت دهانش هجوم آورد. سرش را کنار دیوار گرفت و چندین بار عق زد. دستش به دیوار آجری تکیه داده شد.   بوی گند گازوئیل  بازهم به حال بد و معده دردش دامن زد.  سامر با ماشین کنارش ایستاد و شیشه را پایین داد. 

-  وقتی می‌گم به فکر خودت باش همینه، وقتی درد و غصه بیاد سراغت هیچکی به دردت نمی‌خوره. تنها کسی که عذاب می‌کشه خودتی،  حالا با من لج کن یکی به دو کن تا تاوان حرف حقم رو بگیری! 

دستش را جلوی بینی‌اش گذاشت. شاید حق با او بود. الان حتی ارغوان دوست گرمابه گلستانش را هم نداشت.  او که به خانواده‌اش ربطی نداشت نه؟  پلک‌های لرزانش را بست و سعی کرد برای چندثانیه نفس نکشد. در جدال با مغزش بود که برای چندثانیه  از همه چیز خالی شود. 

- سوار شو خانم مهرگان!

ملکا نتوانست نه بیاورد نتوانست لجبازی کند.  عصبی از تابش مستقیم آفتاب بر روی سرش، از جلوی ماشین گذشت و سوار شد. در را آرام بست و  سامر بی‌توجه به نگاه خیره‌ی ارغوانی که با حرص به دوستش چشم دوخته بود. به سرعت دور زد و از آنجا خارج شد. ملکا دستش را محکم بر شقیقه‌اش گذاشت و فشرد.  از حس پشیمانی و ترسی که به جانش افتاده بود نتوانست صبر کند. بدون بستن کمربندی که باعث پیچیدن صدای بوق می‌شد. به نیم رخ بی تفاوت او چشم دوخت.

- از نظر خودمم یکم این قضیه مشکوک بوده؛ ولی سیاوش تاحالا کاری نکرده بود که به ضررمون تموم شه واسه همین امضا زدم‌.

سامر آرنجش را به لبه‌‌ی شیشه تکیه داد. ملکا پر از رفتارهای ضد و نقیض بود. از همان روز که نجاتش داد. جدی، عصبی، غمگین و ناگهان بی‌پروا می‌شد و درآخر از کارهایش پشیمان می‌شد. سیاوش با رفتن و فرارش چه بر سرش آورده بود؟  این  بی‌ثباتی رفتاری از تک دختر  محمدحسین مهرگان  بعید بود؛ اما دیگر الان کار از بعید و قریب بودن گذشته بود. ملکا با یک دستش کمربند را کشید و آن را بست. کمی سر شیشه را پایین داد تا هوا عوض شود. این سکوت سامر کمی او را عصبی کرد.

- منظورم اینه که منم راضی نبودم؛ ولی فکر کن مجبور شدم‌ و الان پشیمونم و نگرانیت رو درک می‌کنم.

سامر نگاهش را به خط کشی جاده دوخت و سپس از آینه‌ی جلو، به پشت خیره شد.

- با معذرت خواهی و ابراز پشیمونی چیزی حل نمی‌شه؛  وقتی که بهت گفتم نباید سر بچه بازی  امضا می‌کردی هرچند گفتم عواقبش پای بابا؛ ولی هر اتفاقی بی‌افته یقه‌ی من رو می‌گیرن؛ مخصوصا با بند آخرش که اسم کارخونه‌ی ما میاد وسط  نه کارخونه‌ی زپرتی تازه تاسیس شده‌ی اونا! 

ابروهای ملکا بالا رفت و بی‌اراده چشمانش محکم بسته شد و سرش به معنای تاسف تکان خورد.

- بازم شرمنده نمی‌خواستم  اینجوری شه. هرچند خیلی داری نیمه‌ی خالی لیوان رو می‌بینی.

سامر چیزی نگفت و به ظاهر حواسش را به رانندگی و نگاهش را به مسیری که می‌رفت دوخت.  

- نیمه‌ی خالی که ازش حرف می‌زنی اندازه دو قطره ته لیوانه! بیشتر این لیوان خالیه!کاری رو کردی خودت عاقبتش رو بپذیر! طبق قرارداد از چهارم عید  نقل مکان می‌کنن به ساختمون شرقی با وسایلشون، می‌خوای جبران کنی،  چشم از اون قسمت برندار تا این یک‌سال تموم شه و زودتر جمع کنن برن! 

ملکا سر درمندش را بی‌حواس بر شیشه کوبید.

- من انقدر بدبختی دارم که به کارخونه نمی‌رسم.  امروزم که اومدم جو گیر شدم؛ ولی باشه، سعی می‌کنم چشم ازشون برندارم‌.

سامر نیشخندی زد و  آرنجش را از شیشه برداشت. همیشه همین بود. ورودی تهران از هر جایی شلوغ‌تر بود. ملکا با یاد شهرو و چهره‌ی بی‌خودش به عادت همیشه اخم کرد.

- بعدم اون دختره رو نمی‌تونم بپذیرم.  اون از دیشب که با اون وضعش اومد و توهینای  کارمندش، اینم از امروز که اومده بود شو لباس! 

سامر خونسرد شانه‌ای بالا انداخت.

- این مشکل خودته وقتی به حرف بزرگترت گوش نکردی همین می‌شه.

ملکا کفری لبش را بر دندان گرفت و لعنتی زیرلب گفت.  دوست داشت به قصد نهایی سامر برسد. از اینکه با وجود مشکلاتی که در زندگی‌اش قرار داشت. کارخانه را هم به گردنش انداخت‌.  کلافه از افکار ذهنش پلک‌های لرزانش را بست. دست سردش را مشت کرد. سامر از سکوت و چهره‌ی گرفته‌ی زیرشالش پی به سؤالش برد. بنابراین آرام جوری که فقط نجوای صدایش به سختی به گوش ملکا رسید گفت:

- کار باعث می‌شه آدم مشکلاتش رو فراموش کنه، با مشغول شدن ذهن، حافظه دیگه سعی نمی‌کنه یادآوری کنه روزهای تلخ گذشته رو!

ملکا فهمید و خودش را به نشنیدن زد. شاید باید یک‌بار به حرف تنها کسی که برایش مانده بود گوش می‌کرد.   این مرد  کم کم ده سال از او بزرگتر بود،  سیاوش گفته بود چهار روز تمام در آتش سوخته و کسی پیدایش نکرده است. نادرخان گفته بود این مرد بالغ بر  چهارده بار زیر تیغ جراحی رفته  و جدیدا فهمیده بود او مهندس سدسازی ‌ است که از بیست سالگی پا در تهران نگذاشته.  شاید سامر جاوید واقعا چیزی می‌دانست.

@ .Murphy.  @ MO-BIN  @ Atefeh L  @ ...Kimia...  @ Narges.Sh

ویرایش شده توسط Sibel

 

نویسنده رمان‌های: به یادت بیاور، ماندن یا رفتن، سرپناهی دیگر، پشیمان می‌شوی، آواره ویرانی

 

در حال تایپ رمان آواره‌ی ویرانی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یکم

ملکا شالش را از روی صورتش برداشت.  نگاهش را به انبوه ماشین‌هایی که جلو بودند. دوخت و بی‌خیال گفت:

- هنوز ده روز دیگه مونده تا بیان.  یک کاریش می‌کنم. 

سامر کلافه از آفتابی که از شیشه‌ی دودی چشمانش را می‌زد.  خودش را جلو  کشید و  در داشبورد را باز کرد. ملکا داخل داشبورد را نگاه کرد و بی‌اراده با دیدن جسم سیاه رنگی که درون آن بود.  کمی ترسید و به صندلی چرمی دور دوز قرمز رنگ چسبید.  سامر عینک دودی گران قیمتش را برداشت و در را بست.

- نترس سر این  اسلحه تاحالا کسی رو نشونه نگرفته و نخواهد گرفت.

مگر حمل اسلحه برای عموم آزاد بود؟ سامر جاوید  در ماشین‌اش  اسلحه داشت. حمل سلاح گرم چه قدر   مجازات داشت؟  چندضربه شلاق؟ یک سال؟  اعدام؟ سرش را آرام تکان داد و سامر عینک را روی چشمانش گذاشت.  ملکا دست بر صورت لاغرش کشید و گوشه‌ی لبش را خاراند. 

- امیدوارم همین طور که می‌گی باشه.

با حرکت ماشین‌های جلو و باز شدن لاین، پا روی گاز فشرد و از ورودی گذشت.  باید از او تشکر می‌کرد که از آن محیط نجاتش داده بود یا نه؟  یا شاید هم چون دوباره به تهران برگشته بود باید ناراحت و عصبی می‌بود؟ روزه‌ی سکوت این یک سال سپری شده را شکسته بود.  دقیقا از وقتی که  پای سامر به خانه‌اش باز شد و نمی‌دانست چرا دوست دارد کمی از حرف‌های تلنبار شده را به زبان بیاورد.  از این بغض پینه بسته شده در گلویش نجات یابد و شاید کمی، راه برای نفس کشیدن باز شود.

- از تهران بدم میاد. از هوای حال تهوع‌آورش از سر و صدا و بی‌کس و کاریم تو این شهر بزرگ متنفرم وقتی مهرزاد اومد، وقتی دیدم همه چیز علیه من و زندگی ویرون شدمِ دست و پنجه نرم کردم برای نجات دادن زندگیم؛ ولی انگار تو مرداب  رفته بودم هرچی دست و پا زدم بیشتر تو تنهایی و بیچارگی‌هام غرق شدم.  من طاقت نگاه مردم رو نداشتم نمی‌تونستم بپذیرم سیاوش، شوهرم قاتله و پنهون شدن رو به روبه رو شدن ترجیح دادم. 

سامر از لحن بغض‌آلود و غمگین ملکا، چهره‌ی گرفته‌اش بیشتر درهم رفت. 

-  چرا الان داری این حرف‌ها رو به من  می‌زنی؟

ملکا دستش را به پیشانی دردناکش گرفت. صدایش آرام‌تر از همیشه شد.  حس حقارت و بدبختی تنها چیزی بود که چندسال گریبانش را محکم گرفته بود. 

- شاید چون غریبه‌ای و به چشمی که بقیه من رو می‌بینن نمی‌بینی.  نه مادرمی که شوهر و پسرش رو از دست داده باشه نه زن داداشمی که شوهرت رو از دست داده باشی. شاید یک ذره به  کاری که مجبور شدم انجام بدم حق بدی. راستی...

نگاهش از آینه‌ی بغل به موتوری که با فاصله می‌راند گره خورد. حرف ارغوان در گوش‌اش به صدا درآمد. 

- تحت مراقبت پلیسی.

سامر از آینه‌ی جلو به پشت سر نگاه کرد.

- می‌دونم. از هشت ماه پیش که وارد شدم سایه به سایه دنبالم میاد.

ملکا با ایستادن پشت  چراغ قرمز گردنش به سمت چپ که راسته‌ی بازار تجریش بود چرخید. ترافیک زیادی بود و بازهم بساط دست‌فروش‌ها پهن بود.  صدای مردی که سبزه‌هایش  را زیر قیمت می‌داد در گوش‌اش پیچید. لحن حسرت‌بار ملکا سکوت را بار دیگری شکست.

- نزدیک شیش سالی هست از این محل خرید نکردم. نه اومدم نه چیزی خریدم‌ می‌دونی، سیاوش مغازه‌های لوکس و گرون قیمت رو به بازار شلوغی مثل تجریش و  تهران که نزدیک عید جای سوزن انداختن نیست. ترجیح می‌داد.

سامر نیم نگاهی به سمتی که مد نظر ملکا بود انداخت.

-  این یک چیز ارثیه تو خانواده‌ی ما، از پدربزرگم گرفته تا نسل‌های بعد ادامه خواهد داشت. بذار این حس ثروتمندی رو پای مدیریت کارخونه! مسلما هیچکدوم از مدیرعامل‌های قبلی از اینجا خرید نکردن و فرصتش هم نداشتن‌.

ملکا تک ابرویی بالا انداخت. با حرکت ماشین‌ لبخند محوی کنج لبش نقش بست. شیشه را پایین داد تا هوای خنک و مطبوع وارد شود. درخت‌های خشک شده و بدون برگ با وزش باد خنک، تکان می‌خورد.  نگاه قهوه‌ای رنگش به سمت مجتمع بزرگی کشیده شد.

- خوش به حال مردمی که اینجا زندگی می‌کنن‌.  پرده رو بدی کنار رخ به رخ جنگل‌های سبز می‌شی. پنجره رو باز کنی بوی گل و گیاه تو بینیت می‌پیچه، هروقتم هوس غذای بیرون یا لواشک کردی  یک قدم اون طرف تر دربنده.

سامر  نیم نگاهی به ساختمان مورد توجه او انداخت.  کمی بیشتر پایش را روی گاز فشرد.

- خیلی که یک جا بمونی واست عادی می‌شه. مطمئن باش اونی که اونجا زندگی می‌کنه یک دقیقه هم پشت پنجره  رو نگاه نمی‌کنه.

ملکا اخم درهم کرد.

- خیلی بی‌ذوقی!

سامر سکوت کرد و حواسش را به ادامه‌ی راه داد. داخل پارکینگ ایستاد و ملکا در را باز کرد و پیاده شد. از آخرین بار که با خانواده‌اش آمده بود دیگر گذرش به این سمت نیفتاده بود.  سامر گوشی و کیف پولش را درون جیب داخلی کتش گذاشت.  در را قفل کرد و سمت او ایستاد.  غم نگاه ملکا را خواند. شاید او با آنها نبود؛ اما پست سیاوش را در فضای مجازی دیده بود.  

- بریم؟ 

ملکا از سرمای هوا کمی خودش را جمع کرد.  باید به خود تلقین می‌کرد گذشته‌ها، گذشته تا ادامه‌ی امروز هم زهر نشود. سری به نشانه‌ی "آره" تکان داد. همراه با سامر به سمت بالا قدم نهاد. کفش‌هایش اصلا مناسب نبود. پاشنه‌ی پهن و نسبتا بلند آن  در سطح ناصاف اذیتش می‌کرد. نگاه پسرهای جوان که صاحب مغازه‌های  ابتدای راه بودند به آنها گره خورد.  پسر از روی صندلی جلوی در برخاست. سبد کوچکی که مقداری از لواشک‌ها را برای تست داخلش ریخته بود را جلوی ملکا گرفت.

- سلام خوش اومدین بفرمایید امتحان کنین.

ملکا با دیدن ویترین مغازه‌ها که از انواع و اقسام  ترشیجات و لواشک‌های لقمه‌ای پر بود. معده‌اش بیشتر پیچید. توقفی کرد و نگاهی میان دست بلند شده‌ی مرد رد و بدل کرد. سامر که توقع داشت ملکا سریع قبول کند. بازوی او به سمت خود کشید و لبخند تصنعی بر لب نشاند.

- خیلی ممنون. 

ملکا نگاهش را از تکه‌های قرمز و سبز رنگ پیچیده میان پلاستیک گرفت.  دستش را جلوی سبد گذاشت و کمی عقب داد.

- متشکرم.

بی‌توجه به آستینی   که در گرو دست سامر بود پا تند کرد تا زودتر از مغازه‌های حالت تهوع آور بگذرد.  صدای  سامر سکوت حاکم بین‌شان را شکست.

- آروم‌تر برو پات می‌پیچه کفشات خوب نیست.

ملکا پله‌ای بالا رفت و  دست دیگرش را بر گلویش گرفت. محتویات معده‌اش را درون نای حس می‌کرد انقدر که حالش بد بود. کمی از سرعتش کاهش داد. سامر با رسیدن به محل موردنظر که از همان ابتدا گل‌های شمعدانی چیده شده بود و یک فرش قرمز دور طلایی پهن شده بود. دستش را رها کرد. ملکا دست بلند کرد و موهایش را پشت گوش فرستاد.

- زیادی واسه اول هفته شلوغه! انگار جز ما یک عده بیکارم هستن این همه راه رو بکوبن بیان!

سامر  نگاهی به مردم انداخت.

- از هوای خوب اینجا و حال و هواش نمی‌شه گذشت.

ملکا سکوت کرد و پشت او وارد رستوران شد. فضایش با باقی رستوران‌های سنتی یکی بود فقط با یک فرق که از زیر تخت چوبی  آب می‌گذشت.  نگاهش را به اطراف دوخت.  صدای آب به خوبی قابل شنیدن بود. هوا کمی سرد و باد  درختان سبز رنگ را تکان می‌داد. صدای آهنگ پاپ ایرانی شاد در میان  می‌پیچید.  به سمت سامر گام نهاد و خیره نگاهش کرد. حس خوبی سراسر وجودش را در برگرفته بود.  بی‌صبرانه دوست داشت کفش‌هایش را از پا در بیاورد و سردی جریان آب را در لابه‌لای انگشتانش حس کند.

- اونجا چطوره بشینیم؟

سامر  رد نگاه براقش را گرفت و به گوشه‌ترین تخت رسید.  انگار با آمدن در این محل، حال گرفته‌اش کمی باز شده بود. لحن بیان پر ذوقش حاکی از  خوشحالی‌اش بود. ناخودآگاه لبخندی کنج لبش نشست.  علت دلسوزی به این دختر را نمی‌فهمید. حتی اگر امانت سیاوش هم بود با کاری که ظهر کرد بی‌خیال قولش می‌شد؛ اما نشده بود.

- هرجور خودت دوست داری. برام فرقی نداره.

ملکا انگار منتظر اجازه بود که به محض خارج شدن این جمله، سمت تخت دوید. جلوی آن ایستاد و زیپ چکمه‌هایش را پایین کشید.  از لبه‌ی آن گرفت و خودش را بالا کشید. پسر جوانی با منو در دست سمتش آمد.

- خوش اومدید قربان، کجا رو انتخاب کردین تا منو رو بیارم؟

سامر از ملکا که خیره سمت راست روبه جنگل‌های سرسبز خیره شده بود نگاه گرفت. 

- سمتی که خانم نشستن رو انتخاب کردیم. 

پسر سرتا پای او را از نظر گذراند. با لباس‌های رسمی  و اتو کشیده خنده دار بود که چهار زانو روی تخت بنشیند.  بنابراین  با دستش به رستورانی که کمی بالاتر بود اشاره کرد.

- قسمت دوم رستورانمون کمی جلوتره، اونجا میز و صندلی داره و می‌تونین راحت بشینین و اینکه قلیون و چای بیارم؟

سامر سر تکان داد و دست راستش را از جیب بیرون کشید.

-  اگه نیاز بود بالاتر می‌رفتیم. فقط دو لیوان چای! متشکرم.

دستی به بازوی پسر زد. از کنارش گذشت و سمتی که ملکا نشسته بود قدم نهاد.  ملکا سرش را به سمت پایین که ارتفاع زیادی داشت  مایل کرد.  ناخن زیر ناخن دیگرش برد.

-  زندگی منم یک جایی شبیه همین بود.  بهشتی لبه‌ی پرتگاه! 

 سامر روی تخت نشست. دقیقا جلوی او، لرزش گوشی را در جیب کتش احساس کرد؛ اما بیرون نکشید. حساب تماس ‌هایی که از سر پروژه با او می‌گرفتند از دست در رفته بود.  نگاه ملکا سمت او کشیده شد. خونسردی در نی‌نی نگاهش مشهود بود. برای اینکه کمی از حال و هوای افکارش بیرون بی‌آید. زمزمه کرد.

- بیرونت خلاف درونته! به این چهره‌ی جدی نمیاد دلسوز و مهربون باشه. تا قبل از اینکه باهات آشنا شم سیاوش خیلی از جدیت‌ و بی‌احساسیت  می‌گفت؛ اما رسوندیم بیمارستان، از اون آب سرد نجاتم دادی، نگرانم شدی و الانم که اینجایی.

سامر گوشی را از جیبش بیرون کشید. نگاهش به مخاطب افتاد. "Azar در حال تماس" از کنارش آن را خاموش کرد  و کنار گذاشت.

- امانت برادرمی، بهش قول دادم مراقبت باشم. دوست داره و حاضر نیست خار بره تو پات، مدتی که نیست  من باید حواسم بهت باشه؛ وگرنه دلیلی نداره بهت محبت کنم و نگرانت شم.

ملکا لبخند محوی زد و نگاهش را به صفحه‌ی روشن شده‌ی گوشی دوخت. 

- خوشحالم که اینجوریه؛ ولی از این به بعد نیاز نیست نگرانم باشی. هیچ پیوند عاطفی بین من و سیاوش نیست.  

نگاه سامر به سمت صفحه‌ی روشن شده‌ی گوشی‌اش کشیده شد. باز هم آذر در حال تماس بود. در میان این درگیری او چه می‌‌خواست؟ ملکا هوای سرد را وارد ریه‌هایش کرده و سیگار را از جیب کوچک پالتواش بیرون کشید. فندک را بیرون آورد و تا آمد سیگار را روشن کند. صدای خشمگین سامر آمد.

- جلوی من سیگار نکش! بدم میاد از زنای سیگاری.

@ .Murphy.  @ MO-BIN  @ Narges.Sh  @ Atefeh L  @ ...Kimia...

ویرایش شده توسط Qazal

 

نویسنده رمان‌های: به یادت بیاور، ماندن یا رفتن، سرپناهی دیگر، پشیمان می‌شوی، آواره ویرانی

 

در حال تایپ رمان آواره‌ی ویرانی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دوم

ملکا مکث کرد. دستش بی‌اراده پایین آمد و سیگار را داخل جعبه گذاشت.  تنها کاری که می‌توانست برای جبران لطف بزرگ او به عمل بیاورد همین بود. بار دیگر گوشی  روی زمین لرزید. پسری با یک سینی‌ گرد در دستش به سمت آنها رفت. سامر عصبی از شماره‌‌اش که به دست آذر افتاده بود. تماس را وصل کرد و کنار گوش‌اش گرفت.

- سلام، بفرمایید.

آذر کمی خودش را جلو کشید و به رنگ موهای  جدیدش چشم دوخت. مشکی با هایلایت‌ عسلی!

- امشب میای خونه‌ی پدریت؟

پسر سینی را روی تخت گذاشت و ملکا تشکری از او کرد. سامر پای راستش را جمع کرد.

- بابا می‌دونه وقت و بی وقت بهم زنگ می‌‌زنی؟ مطمئنا برخورد جدی باهات می‌کنه اگه بهش بگم.

ناخن‌های سفید رنگ کاشت‌اش را بر پایین موهای لختش کشید.  لبخندی کنج لبش نشاند.

- چه قدرم از نادر حساب می‌بری و حساب می‌برم. مطمئنا زبون باز کنی پدرت اولین نفر تو رو بازخواست خواهد کرد.

سامر پوفی کشید و ملکا به سر و روی آشفته‌اش چشم دوخت. نگاهش را به منو دوخت و کمی خودش را جلو کشید.  

- چی می‌خوری؟ 

سامر فکری به سرش زد. برای رهایی از این زن سمج، تنها به یک جنس مونث  نیاز داشت. او که نمی‌دانست  دختری که همراهش  است، ملکاست نه؟  

- هرچی خودت سفارش دادی می‌خورم عزیزم.

ابروهای ملکا از لحن آرام و عزیزم آخر جمله‌اش بالا رفت. کنجکاو دستانش را کمی جلو کشید و نزدیک سامر نشست.  آذر ابرواش بالا رفت.

- پس توهم یکی رو کنارت داری، دلیلش همینه که بی‌محلی می‌کنی نه؟  

سامر اخم درهم کشید. این زن واقعا چه می‌خواست از جانش؟ پدرش مرد ثروتمند و خوش قیافه‌ای بود. از هیچ چیز در زندگی‌اش برای اين زن کم نگذاشته بود و الان مشکل چه بود؟ پسر نگاهی میان آنها رد و بدل کرد.

-  غذا رو انتخاب کردین صدام کنین.

ملکا تشکری کرد و سامر با عصبانیت دست مشت کرد. 

- دلیلی نداره با تو دم خور شم، جایگاه تو، تو زندگیم فقط در حد زن باباست نه بیشتر نه کمتر! قطع کنم؟ 

ملکا با شنیدن لفظ "زن بابا" دستش ناخودآگاه بالا آمد و روی دهانش محکم کوبیده شد. آذر همسر نادرخان اینگونه حرف می‌زد؟  آذر به چهره‌ی خودش در آینه خیره شد، با عمل پیکرتراشی چندسال پیش و به لطف  پول‌هایی که به مدیران باشگاه می‌داد. هیکلش خیلی خوب بود.

-  شام میای خونه یا بفرستم واست بیارن؟ شاید نتونم نقش چیز دیگه‌ای رو تو زندگیت بازی کنم؛ ولی مادر نمونه که می‌شه. نه؟

ملکا کنجکاو سرش را نزدیک گوشی و گوش سامر برد. کلافگی مرد کنارش را با مشت کردن دست قرار گرفته روی پایش توانست  تشخیص دهد.

- ممنون از لطف بی حد و اندازه‌ات مادرجان! ظهرت بخیر!

گوشی را پایین آورد و تماس را قطع کرد. ملکا از او فاصله گرفت.

-‌ این همون آذر بود؟ البته صداش رو فقط دوبار از پشت تلفن شنیدم  چون سیاوش میلی به این زن بابا نداشت. 

سامر عصبی سر تکان داد، شماره‌ی او را مسدود کرد و منو را جلو کشید.

- بین این همه بیچارگی اینم قفلی زده رو من، بابا بکش از ما بیرون دیگه،  از وقتی پام رو گذاشتم تهران یه ریز زنگ می‌زنه، به نگهبان خونه‌ام سپردم راهش نده؛ ولی بازم به یک شگردی وارد می‌شه.

ملکا گیج نگاهش کرد. سامر غر می‌زد؟ یعنی انقدر ناراضی بود؟  انقدر آذر او را تحت فشار می‌گذاشت؟ سامر منو را ورانداز کرد. چلو گوشت بهترین گزینه برای حال فعلی  ملکا بود.

- خب چرا به آقا نادر نمی‌گی؟ حتما یک برخوردی با زنش می‌کنه.

سامر عصبی سر تکان داد و به سمت ملکا برگشت. بهت و تعجب از نی‌نی چشمانش بی‌داد می‌کرد.  

- تو هنوز نشناختیش منم اول همین فکر رو می‌کردم؛ ولی متاسفانه  یک جوری پیش میره که همه‌ی کاسه کوزه ها سر من شکسته می‌شه. 

ملکا متفکر سر تکان داد و سامر دست بلند کرد و پسر را صدا زد. سفارش را داد و ملکا بی‌توجه به سفارش داده شده. دست بلند کرد و فنجان خوش‌رنگ چای را میان دستش گرفت‌.

- خب صوری به یکی بگو  باهات واسه چند دیقه بیاد تو ماشین یا گوشیت رو جواب بده آب پاکی رو بریز! مطمئنم  این کار عملی می‌شه، زنا غرور دارن وقتی ببینن یکی نمی‌خوادشون و چشمش دنبال یکی دیگه است. بی‌خیال طرف می‌شن.

سامر دست بلند کرد. قندی از داخل قندان برداشت و داخل چای زد و سپس قند را در دهانش گذاشت.

- همین الان همین کار رو کردم خانم مهرگان.

سامر استکان را در دستش گرفت و جرعه‌‌ای از آن نوشید. ملکا دیر متوجه  حرفش شد؛ اما هنگامی که فهمید چای در گلویش پرید و شروع کرد به سرفه کردن. سامر خونسرد جرعه‌ای از چای نوشید و ملکا با حرص چندبار بر سینه‌اش کوبید.

- تو چیکار کردی؟ وای خدا، باورم نمی‌شه عزیزم نثار من کردی بخاطر زن بابات. خجالت نمی‌کشی؟

سامر زانواش را صاف کرد. بخاطر قد بلندش نصف بیشتر تخت را اشغال کرده بود.

- مشکلش چیه؟ من به زیردستامم بعضی موقعا می‌گم عزیزم.  تو که جای خواهر منی! اگه ایرادی داره زنگ بزنم بگم اینی که کنارم بود زن سیاوشه.

ملکا کمی از او فاصله گرفت و تکیه‌اش را به پشتی داد‌.  علنا کار همه را راه می‌انداخت. 

-  مشکلی نداره؛ ولی قبل هرکاری اجازه بگیر شاید طرف مقابل دوست نداشته باشه، همون طور که تو از سیگار کشیدت زن بدت  میاد و به احترامت خاموش کردم منم از اینکه یکی عزیزم و عشقم و گلم صدام کنه بدم میاد.

سامر جرعه‌ی آخر را نوشید و استکان را داخل سینی گذاشت.

- نگفتم هر زنی بکشه بدم میاد، کسی که هم پای من میاد و کنارمه جلوی من، کنار من نباید بکشه.

ملکا سر تکان داد و  چندبار دیگر به سینه‌اش کوبید و سرفه کرد. پس از خوب شدن حالش، به نیم رخ غرق خیال او چشم دوخت. بدش نمی‌آمد یکم از تنها باقی مانده کنارش چیزی بداند.

- فکر کردم زنت سیگاریه واسه همین بدت میاد.

سامر نگاه از سراشیبی که آب با فشار از آن پایین می‌رفت نگرفت. زن کجای کار بود؟ در این سی و شش سالی که از خدا عمر گرفته بود. آدم‌های زیادی  به همین قصد آمدند و رفتند؛ اما سامر اهل ازدواج نبود. گلویش پیش هیچ کس گیر نکرد.

- زن ندارم. باید تا الان متوجه شده باشی که اگه داشتم بهت عزیزم نمی‌گفتم. زن داداش.

ملکا پاهایش را دراز کرد و استکان را روی فرش گذاشت. داغی چای کار خودش را کرد و از درون گر  گرفت. از این لفظ زن داداش خوش‌اش نمیاد. از نظر او با این مرد و برادرش از هر غریبه‌ای غریبه‌تر بود.

-  فکر کردم با سنی که داری یک بار رو حداقل ازدواج کردی یا حتی الان یک کوچولوی سه ساله با خودت داری!

سامر با یاد حرف صبح ملکا دستش را جلوی دهان گذاشته و خندید.  

- همسن بابای اون زنه نیستم. از این مطمئنم.

ملکا با خاطر آوردن زن و توهین‌هایش اخم درهم کشید. 

-  زنیکه‌ی منحرفِ کج گیر!  خدا روش رو بوسید صبح نبود وگرنه مو رو سرش نذاشته بودم. 

@ .Murphy.  @ MO-BIN  @ ...Kimia...  @ Narges.Sh  @ Atefeh L  @ ماهی

ویرایش شده توسط Qazal

 

نویسنده رمان‌های: به یادت بیاور، ماندن یا رفتن، سرپناهی دیگر، پشیمان می‌شوی، آواره ویرانی

 

در حال تایپ رمان آواره‌ی ویرانی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر