رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان جهاندار| نویسنده گروه پیله پروانه


خانم مهربان
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

بسم الله الرحمن الرحیم 

رمان جهاندار

نویسنده گروه پیله پروانه

ژانر: مذهبی، تخیلی، هیجانی

هدف:آشنایی با اتفاق های ظهور

خلاصه:🔅 پیامبر اکرم فرمودند: «جابر! تو زنده مى‌مانى تا اين كه على بن حسين، سيد العابدين(عليه السّلام) را ملاقات كنى از نسل او فرزندى متولد خواهد شد كه نامش نام من است پس سلام مرا به او برسان، بدان كه او پدر مهدى اين امّت است.»

📚 تنبيه الخواطر و نزهة النواظر

سخن نویسندگان: عزیزان این رمان در ادامه رمان جهان من که در همین انجمن به اتمام رسیده است نوشته شده

 

مقدمه:

 

من از اشکی که میریزد ز چشم یار میترسم

از آن روزی که مولایم شود بیمار میترسم!

 

همه ماندیم در جهلی شبیه عهد دقیانوس

من از خوابیدن مهدی درون غار میترسم!

 

رها کن صحبت یعقوب و کوری و غم و فرزند

من از گرداندن یوسف سر بازار میترسم!

 

همه گویند این جمعه بیا اما درنگی کن

از اینکه باز عاشورا شود تکرار میترسم!

 

سحر شد آمده خورشید اما آسمان ابریست

من از بی مهری این ابرهای تار میترسم!

 

تمام عمر خود را نوکر این خاندان خواندم

از آن روزی که این منصب کنم انکار میترسم!

 

طبیبم داده پیغامم بیا دارویت آماده است

از آن شرمی که دارم از رخ عطار میترسم!

 

شنیدم روز وشب از دیده ات خون جگر ریزد

من از بیماری آن دیده خونبار میترسم!

 

به وقت ترس و تنهایی،تو هستی تکیه گاه من

مرا تنها میان قبر خود نگذار، میترسم!

 

دلت بشکسته از من،لکن ای دلدار رحمی کن

که از نفرین و عاق والدین بسیار میترسم!

 

هزاران بار من رفتم،ولي شرمنده برگشتم

ز هجرانت نترسیدم ولی این بار میترسم!

ویراستار: @ Mobina

 

ناظر: @ Setayeshh2007

ویرایش شده توسط خانم مهربان
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

photo_2021-02-23_18-09-51_mwe1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

قبل از شروع رمان لطفا قوانین رمان نویسی نودهشتیا رو مطالعه کنید، لینک تاپیک:

https://forum.98ia2.ir/topic/6513-قوانین-تایپ-رمان-پیش-از-نوشتن-مطالعه-شود/?do=getNewComment

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در این جلد گلشاه  ملکه شده

جلد اول رمان

جلد کنونی رو ما سه اکانت ادامه می دیم

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نام خداوند  عدالت

- بارها آورده شد.

گلشاه در حالی که مقابل آینه ایستاده بود گفت:

- توی انبارها ذخیره کنید.

احترام نظامی گذاشتن و رفتن.  من که  وسط اتاق ایستاده بودم گفتم:

-  نمی خوام در کار شما دخالت کنم اما   کالاهای ضروری در اون بارهای وارد شده هست که مردم بهش احتیاج دارن.

در همون حال ابرویی بالا انداخت.

- منظور؟

- ملکه من  بهتر به مشکلات مردم رسیدگی بشه‌‌.

- عزیزم مطمئن  باش من نمی خوام برای  مردم کم بذارم اما حالا ما و  آقا باهم اختلاف نظر داریم. تا در مسئله  واردات خارجی ایشون در مقابل من کوتاه نیان همین آش و همین کاسه‌.

لب به دندون گزیدم. نگاهش به من و به واکنش بود.

- اجازه هست برم؟

-  درنا رو بخوابون عزیز.

این هم من رو پرستار بچه می‌دید.  به اتاق درنای یک سال تنها بچه تیام و گلشاه رفتم‌. همون سال بود که گلشاه تیام رو بیرون کرده بود.  درنا رو از کنار اسباب بازی هاش برداشتم و روی تخت گذاشتم. آقا  نذاشته بود گلشاه مرکز حکومتش رو از دارالفنون تغییر بده اما نتونست جلوی تجمل‌گرایی و بی فکری های گلشاه رو بگیره و حالا این بنای تاریخی با ارزش تبدیل به کاخ شده بود. تا به خودم بیام دنا خوابش برده بود.  

-  کی می‌خوای به اصفهان برگردی خدیجه جان؟

- شما چرا تشریف نمیارید ملکه؟ الان دیگه اصفهان پایتخت اصلیِ.

-  کسری بجای من می‌تونه دولت رو بچرخونه.  من هم نظارت و گاهی کمک می‌کنم. جواب سوال من رو بده.

خیلی مسخره بود که ملکه یک کشور که رئیس  دولت هم بود کل کشور رو به دست معاون اول خودش بسپاره و خودش پایتخت دوم بمونه. از همه مسخره‌تر که مدام من رو در حالی که هیچ شغل مشخصی نداشتم مدام به بهانه ماموریت اینور و اونور بکشه‌. وقتی بهش گفتم تا  پنج روز دیگه بر می‌گردم خیالش راحت شد انگار نه انگار خودش بود که من رو به سرعت خواسته بود. حالش رو درک می‌کردم. نگران قدرت و سلطنتش بود.

- کی می خوای با  حسین ازدواج کنی؟

سؤالش اذیتم کرد. حسین  مظهری  وزیر فرهنگ و تاریخ  بود. حسین آقازاده  یکی از پولدارهای حکومت ملکه به حساب می‌اومد که با قدرت پدرش می‌خواست من رو به ازدواج ترقیب کنه. این ازدواج برای گلشاه امتیاز خوبی به حساب می‌اومد. هنوز آقا فکر  ملکه شدن من رو داشت و گلشاه هم حالت رسمی پیدا نکرده بود. این‌ها از آینده می ترسوندش. از اینکه یک روز از کاخش دست بکشه یا بخواد پرونده خاک خورده توطئه بر مرگ ملکه پیشین باز بشه وحشت داشت.

به اتاق مهمون رفتم. حجابم رو در آوردم و روی تخت انداختم. دستی روی موهام کشیدم و آه کشان روی تخت نشستم.  آینه جیبیم رو در آوردم و نگاهی به چهره داغون خودم کردم. چقدر لاغر شده بودم‌.  ویسنا برام پیغام فرستاد.

*زودتر برگرد خانواده حسین اصرار به نوشتن قباله  دارن*

گوشی رو به شارژ زدم.

- لعنت به همشون.

عادت داشتم شب‌ها قبل از خواب چیزی بخورم. اون شب هم شیشه مربا رو برداشتم و با نون شروع به خوردن کردم. خاطرات ماه پیش توی ذهنم اکو می‌شد. وقتی   که توی عروسی عشقم شرکت کردم و  مجبور  بودن لبخند بزنم. چی شد که وهب ازدواج کرد؟  کی بهتر از من برای مراقبت از بچه‌های لیا؟ اون‌ ‌هم من رو پس زد. بلند شدم و به آسمون خیره موندم.

هوا گرفته است دل من کمی بیشتر

بوی باران می آید از چشمانم کمی بیشتر

گنجشکان از آسمان فراری اند

شادی از قلب من کمی بیشتر

قطرات باران می بارد اشک از گونه من

کمی بیشتر

رعد می شکافت ابر را

جیغ من سکوت خانه را بیشتر

آسمان غمگین و زخم خورده

روح من کمی بسیار بیشتر

کاش امشب باران نمی بارید

می باریدم من کمی بیشتر 

صدای پیغام گوشیم اومد. برش داشتم. ویسنا بود.

*الان تو هتلم
سرعت نتشون انقد پایینه که گوشی میندازم تو قاب سرعت نصف میشه*

این پیام نیمه طنز یک رمز بود.

هتل: قرارگاه.

الان اونجا هستم: قرار به اونجا برم.

سرعت نت: افراد حاضر

پایین: زیاد.

قاب سرعت: تصمیم مهم.

نصف می‌شه: قابل اعتماد نیستن.

پیام رو پاک کردم و زیر گفتم:

- زود میام عزیزم.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت دوم

به حسین فکر کردم‌. پسری که خیلی واضح  شوگر مامی داشت و همه از وجودش خبر داشتن.  برگشتم و به عکس لیا نگاه کردم که روی دیوار داشت بهم لبخند می‌زد.

تو

تو؛ یه دردی که درمون نمیشی!

عین تب میمونی؛

از درون آتیش میزنی و از

بیرون سرمای

خالصی! 

تو؛ عین زمستونی

با ناراحتی دست به پیام بردم و نوشتم.

* شما که می‌دونید من سرطان دارم. اگه ملکه بشم هم  شاید یک سال بیشتر نتونم. پس انقدر  اصرار و اذیت من برای چی...

انگشتم از حرکت ایستاد و مثل  همیشه همه ش رو پاک کردم. 

●●وهب●●

چشمم به بیتا بود که به بچه‌ها می‌رسید. سه ماه میگذشت که همسرم  شده بود اما  چیزی به اسم زناشویی وجود نداشت. اون فقط نقش پرستار بچه‌ها رو داشت و من هم نگهبان خونه.  این یک ازدواج سیاسی و زوری برای اون بود. یک انتخاب مادر برای بچه‌هام.  برگشت و با دیدن من هین کشید. بیتا دختر زرنگ، شیطون و پرحرف بود.

شما هنوز بیدارید؟

- میان باهم دور بزنیم.

- اگه شما بخوان چرا که نه!

گلشاه بعد از   ملکه شدن ما رو از  مرکز حکومتی لیا بیرون کرده بود‌.  بچه‌ها رو برداشته بودم و به اصفهان پناه برده بودم. یک خونه خوب پیدا کردم تا از جاش هم در امان باشیم. خونه از یک طرف به رود می‌خورده و با   ده دقیقه پیاده روی به پل خواجو می رسیدی.  فقط یک نگهبان همراهمون اومد و مردم با دیدنمون جلو دویدن.   با لبخند باهاشون برخورد کردم. 

-  خوشحالم بعد از چند سال می‌بینم خانواده ملکه بزرگ رو فراموش نکردید.

بعد از نیم ساعتی وقت گیری قبول کردن بذارن کمی زن و شوهر باهم تنها باشیم‌. اون‌ها از بیتا خوششون نمی‌اومد. بیتا  رو دزد زندگی ملکه شون می‌دیدن‌. در تقابل  اون هم رابطه خوبی با مردم نداشت و از طعنه‌هایی که بهش می‌زدن به خودش می‌پیچید. به رود خیره شده بود که از محدود زمان‌های باز بودنش بود. می دونستم باید قلبم رو مجبور کنه به رسمیت بشناسمش. خیلی به این مسئله فکر کردم و حالا زمانش بود. گفت:

- آب چه صدای آرامش بخشی داره. وقتی سکوت رو می شکنه آدم لذت می‌بره.

جملش رو اصلاح کردم. برای یک شروع دوباره نیاز بود.

- چه صدای آرامش بخشی داری! ادم لذت می بره وقتی سکوت رو می شکنی.

شگفت زده و با لبخند مهربونی نگاهم کرد. نفس عمیقی کشید و لبخندش به همون شکل که ظاهر شد، محو شد. نمی‌دونم نگاهم چطور بود ولی وجودم مثل یک گرگ تو شب چهاردهم ماه شده بود.  ولی انگار وحشی‌گریم  به طور خطرناکی جاش رو به  آرامش داده بود. احساس کردم اینطور درست نیست. شاید اون همسرم بود اما لیا نبود. یک حس دیگه گفت لیا هم نازنین نبود.

- بهتر برگردیم. 

و به دنبال این حرفم دستم رو به سمتش دراز کردم. دستش رو توی دستم گذاشت و بلند شدیم. جمعیت وقتی فهمیدن می‌خوایم بریم برامون دست تکون می‌دادن و سوت می‌کشیدن.  سری رو بهشون تکون دادم و راه افتادیم. انگار دور شدن از مردم برای روحیش خوب بود که گفت:

- فردا بچه‌ها رو به پارک ببرم؟

- فکر خوبیه!

- شما نمیان؟

نگاهش کردم. چندبار همراهش رفته بودم تا خیالم راحت بشه با بچه‌ها خوب رفتار می‌کنه.

- راحت باش.

معنی حرفم رو فهمید و لبخند زد. به در خونه که رسیدیم گفت:

- مردم هنوز باهام تلخ رفتار می‌کنند‌. اون از عروسیم که هیچ‌کس نیومده بود این  از  رفتارهای تلخشون

- می‌دونم داری خیلی صبوری و خانمی می‌کنی. درست می‌شه. تا اون موقع هم من و بچه‌ها پشتت هستیم.

لبخند زد. وارد خونه شدیم. یک خونه  صدمتری که  بیست متری حیاط و بقیه  ساختمون بود. وارد که شدیم بچه‌ها خوابیده بودن. 

- با این تعداد خونه به این کوچیکی برامون سخته.

واقعا تعداد بچه‌ها بیشتر از اینی بود که بشه توی خونه صد متری نگه‌داری شون کرد. رفت و یکی از همون لباس‌های ممنوعش رو  پوشید.  حالا که سرش خلوت شده بود و رفت به درس‌هاش رسید.  بیتا  بیست و شیش ساله بود و برای امتحانات  آخر ترم دکترا می‌خوند. رشته دانشگاهیش  مهندس کامپیوتر بود.  تا نماز صبح درس خوند و بعد هر دو وضو گرفتیم و پشت سر من به نماز ایستاد.

- الله اکبر!

بعد از نماز شروع به آرایش کرد. چنان غلیظ آرایش کرد که به یک شخص دیگه تبدیل شد. لباس پوشیدم و گفتم:

- من به اداره میرم. اگه تونستم دنبال مسئله خونه رو هم می‌گیرم.

لبخند زد.

- ممنون!

ویرایش شده توسط ندا خانم
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

منظورم از اداره وزارت دفاع بود که من اونجا کار می‌کردم.  وارد که شدم فضا رو ساکت دیدم.  با نگرانی دور و بر رو نگاه می‌کردم تا بالاخره یکی از همکارها از مقابلم در اومد.

- سلام چی شده؟

غمگین نگاهم کرد.

- سلام‌. شما از امروز رئیس وزارت خونه ای.

ابروهام بالا پرید. 

- چی؟!

- دیشب جنازه‌ش رو پیدا کردن.

بعد اشک به چشم‌هاش هجوم آورد. سرم گیج رفت و به دیوار تکیه دادم. بی توجه به حالم گفت:

-  حکمت اومده، برو امضا کن.

رئیس  قبلی خیلی آدم خوب و مقتدری بود.

- اما من... نمی‌تونم.

- سخت‌تر از این رو هم انجام دادی.

- کی کشتش؟

سرش رو دم گوشم آورد.

- همون‌هایی که نذاشتن پزشک قانونی معاینه‌ش کنه.

و صاف ایستاد و از کنارم رفت. خودن رو جمع و جور کردم و به دفتر رفتم. همه مسئول‌های وزارت خونه جمع شده بودن. با دیدن من بلند شدن و سلام و تسلیت دادن. رفتم و رو به روی صندلی بالای میز ایستادم.

-  سلام و به شما تسلیت می‌گم عزیزان. خبر تاسف باری بود!  خدا  رحمتشون کنه که جز خوبی ازشون ندیدیم. من که نمی‌تونم جایگاه ایشون رو بگیرم اما همه تلاشم رو تا حد خودم می‌کنم.

حکم رو مقابلم گذاشتن و امضا کردم‌. چند آیه قرآن خونده شد و کارم رو به صورت رسمی آغاز کردم. اول چند منصب رو جابجا کردن و بعد  نامه تسلیتی برای خانوادش  نوشتم.  چند ایده جدید مطرح و نگارش کردیم.  به خونه که برگشتم خبر رو به بیتا دادم.

- شرمنده بخاطر همین وقت نشد دنبال خونه برم.

- خواهش می‌کنم! خبر خوبی بود‌

اما بنظر نمی‌اومد زیاد خوشحال باشه. بازوش رو گرفتم.

- هی، مشکل چیه؟

- مشکل این که من هرچی از زندگی گذشته شما دورتر می‌شدیم خوشحال‌تر بودم.  اما صلاح اینطور. خبر رو هم اخبار اعلام کرد. حتی خبرنگارها هم خوشحال بودن.

دستم رو پس زد و به اتاق رفت. وسط هال ایستادم.  اصلا به این قسمت فکر نکرده بودم. اون روز خیلی فکر کردم. فرداش به اداره رفتم و گفتم:

- استعفا می‌دم!

همهمه ای برپا شد و یکی از یکی گیج‌تر بود. هرچی  باهم حرف زدن   نه دلیل  گفتم و نه قبول کردم.  خشمگین تنهام گذاشتن و چند ساعت بعد از بیت من رو خواستن. نفس عمیقی کشیدم و الهی به امید تو گفتم. نگاهی به لباس‌هام کردم. کت و شلوار   لی با پیراهن آبی کاربنی.

- آخه من با این لباس چطور دیدنشون برم؟

با وجود دلخوری همه خندیدن و یکی از همکارها که تیپش با من یکی بود.  شلوار   پارچه‌ای مشکیش رو بهم داد تا با بلوز و اون شلوار برم. کت و شلوارم رو تای کردم و روی  میزم گذاشتم.  سوار ماشین خودم شدم و راه افتادم. جلوی در بیت پیاده شدم تا بازرسی‌م کنند.  تا نیمه راه با ماشین رفتم بعد ماشین رو نگه داشتم و پیاده راه افتادم. دوباره جلوی در دفتر   گشتنم. 

داخل که رفتم با هرکی می‌دیدم سلام و احوال پرسی می‌کردم. به در اتاق که رسیدم ورودم رو اعلام کردن. داخل رفتم. پشت میز نشسته بودن. سلام دادم جوابم رو دادن:

- علیک سلام همسر فداکار!

با چشم‌های گرد شده نگاهشون کردم.

- بله!

- دیشب همسرت پیغام فرستاده بود لطفا  این مسئولیت رو از همسر من بگیرید. و امروز تو استعفا دادی.

اخم‌هام درهم شد. چرا بیتا پیغام فرستاده بود. متوجه حالم شدن و اشاره کردن بشین. بی حرف نشستم.  بهم گفتن:

- مبادا  به همسرت تندی یا اعتراض کنی. اون زن توی زندگی تو کم صبوری نکرده. یک دختر جوون که اول زندگیش می‌تونست از بهترین اوقات زندگی‌ش باشه  تا به خودش اومد مادر چند بچه داغ دیده و یک مرد تارک دنیا  شد. 

و آنقدر از اهمیت همسر و همسرداری حرف زدن که خشمم خوابید.

- حالا هم یک شاخه گل بگیر  و به خونه‌تون برو.

چشمی گفتم و بلند شدم و بعد از احترام نظامی عقب عقب به سمت در رفتم و خارج شدم. نفس راحتی کشیدم. مسئولیت نداشتن هم بد نبود ها. طبق دستور دم گل فروشی به محافظت گفتم:

- یک شاخه گل  یاس بگیر.

- فقط یک شاخه؟

یکم فکر کردم. چهارتا بچه دارم و یک زن.

- شیش شاخه  گل  رز  سرخ بگیر.

- تزئینش کنه؟

- نه.

دو دقیقه بعد با چیزی که می‌خواستم برگشت. یکی از گل‌ها رو به خودش دادم.

- این رو به خانمت بده.

با ذوق تشکر کرد:

- مرسی آقا نمی‌خواست!

- قابلی نداشت.

به خونه که رسیدیم با گل‌ها داخل رفتم.  بیتا داشت به باغچه کوچیک خونه می‌رسید با دیدن من هل بلند شد. یکی از گل‌ها رو برداشتم و سمتش گرفتم.

-  می‌دونم که حتما این  دو روز خیلی از لحاظ روحی اذیت شدی!

اشک توی چشم‌هاش حلقه زد و با لبخند نگاهم کرد.  بچه‌ها با ورود من بیرون دویدن.

- بابا چه زود اومدی!

گل‌ها رو که بهشون دادم  بیشتر ذوق کردن.  آزاده که حالا  کلاس دوم بود گفت:

- تو خودت گلی بهترین پدر دنیا!

بیتا با سرخوشی به دل و قلوه دادن ما نگاه می‌کرد.

ویرایش شده توسط خانم مهربان
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 5 هفته بعد...

پارت چهار

***خدیجه***

برای رسیدن به باغ ده بار ماشینم رو عوض کردم.  جز راننده آخری هیچ  کدوم از راننده‌ها نه می‌دونستن من کجا قرار برم نه چهره من رو ببینند. به  باغ که رسید   چندبار نور بالا و و پایین رو  زد تا رمز مشخص بشه و به سرعت داخل رفت. در پشت سرمون بسته شد.  از ماشین پیاده شدم و نقابم  رو بالا زدم.

-من باید ماشین رو پنهان کنم، شما همین راه رو مستقیم برید.

با قدم‌هایی تند راه رو طی کردم. بیت راه متوجه پاسدارهایی شدم  که جای جای باغ پشت درخت پنهان بودن اما بی‌توجه به اون‌ها خودم رو به درخت بزرگ رسوندم. کنارش که ایستادم چند ضربه با پا روی زمین زدم.  صدا از در چوبی که بهش ضربه زدم بلند شد و یک قدم عقب رفتم تا بازش کردن.  وهب بود.

- خوش اومدی!

کنار رفت و من هم وارد  اتاقم زیر زمینی شدم.

- ممنون!

یک در فلزی دیگه رو از روی دیوار باز کرد و برگشت و در چوبی رو بست. از راهروی طولانی گذر کردم و به   یک اتاق کوچیک با سقفی کوتاه رسیدیم. در مخفی رو باز کرد و وارد آشپزخونه ساختمون شدیم.  یک آشپزخونه خاک گرفته و قدیمی که دیوارهایی پر از عکس هنرمندان داشت.  وسایل آشپزخونه فلزی و عتیقه بود. اینجا به سلیقه لیا درست شده بود و اون هم علاقه شدیدی به تاریخ و باستان شناسی داشت. 

- کجا هستن؟

- اتاق پذیرایی.

کل خونه حالت متروکه رو حفظ کرده بود و این هم برای ناشناس موندنمون بود که اگه خونه لو رفت متوجه نشن افرادی ورود و خروج داشتن. به اتاق بزرگ که هیچ پنجره‌ای به بیرون نداشت رسیدیم. همه با  دیدن من بلند شدن و من هم در حالی که روی لب‌هام خنده بود از بودن در اتاقی که یک زمان  خون لیا، ملکه باردار، روی زمینش ریخته شده بود احساس درد می‌کردم.

-  بشینید خانم داوودی.

صندلی‌ها به صورت دایره شکل گذاشته شده بود. مجلسی که یک زمان کاملا قانونی بود حالا به صورت پنهانی کار می‌کرد. افرادش هم کم و بیش عوض شده بودن و فقط افراد قابل اعتماد درش گذاشته شده بود.  صندلی بالایی حضرت آقا می‌نشست و صندلی کناریش سربند یا زهرا سلام الله لیا رو گذاشته بودن. صندلی بعدی خود وهب می‌نشست.  صندلی بعدی معاون قوه قضایی و بعدی رئیس مجلس،  رئیس شورا، شهردار تهران، وزیر  امور خارجه و در آخر من.

-  چه اتفاقی افتاده که اینطور به سرعت من رو خواستید؟

آقا گفتن:

- وقت اجرای نقشمون رسیده.

-  الان؟! گلشاه هنوز قدرتمندِ.

- هنوز قدرتمند نیست داره قدرت جمع می‌کنه  اگه قرار باشه تا وقتی که پشتش رو خالی می‌کنند و مردم ازش ناامید می‌شن منتظر بمونیم‌ ممکن چندین سال طول بکشه.

ویرایش شده توسط خانم مهربان
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...